~94 دقیقه مطالعه • بروزرسانی ۴ فروردین ۱۴۰۵
مقدمه
گایوس یولیوس قیصر نسب خود را به یولیوس آسکانیوس، پسر آینیاس، پسر ونوس، دختر یوپیتر میرساند: او خدازاده و خدامانند بود. خاندان یولیانوس، هرچند تنگدست، از کهنترین و والاتبارترین خانوادههای رم به شمار میرفت. یکی از گایوس یولیوسها در سال ۴۸۹ ق.م به کنسولی رسید، دیگری در ۴۸۲ ق.م. یکی دیگر از اعضای همین خاندان به نام ووپیسکوس یولیوس در سال ۴۷۳ ق.م، دومی به نام سکستوس یولیوس در سال ۱۵۷ ق.م و سومی در سال ۹۱ ق.م به همین مقام دست یافتند. قیصر گرایش به روشهای انقلابی در سیاست را از ماریوس، شوهر عمهاش یولیا، آموخت. مادرش آورلیا بانویی بود با وقار و خرد کامل که خانهٔ کوچک خود را در محلهٔ سوبورا — که پر از دکه، میکده و روسپیخانه بود — با صرفهجویی اداره میکرد. آنجا، در سال ۱۰۰ ق.م طبق یک روایت، پس از عملی جراحی که بعدها به نام او خوانده شد، قیصر چشم به جهان گشود.
بیبندوبار
در ترجمهٔ فیلمون هلاند از آثار سوئتونیوس آمده است که «در این زمان قیصر استعدادی شگرف در فراگرفتن و آموختن داشت.» آموزگارش در زبانهای لاتین و یونانی و سخنوری از اهالی گل بود. با این آموزگار قیصر ناآگاهانه خود را برای بزرگترین کشورگشایی خویش آماده میکرد. جوان بزودی شیفتهٔ سخنوری شد و تقریباً تمام وجود خود را وقف نویسندگی نوجوانانه کرد، اما انتصاب به مقام دستیار نظامی مارکوس ترموس در آسیا او را نجات داد. نیکومدس، فرمانروای بیتینیا، چنان دلباختهٔ او شد که سیسرون و دیگر بدگویان بعدها او را ملامت کردند که «بکارت خود را به شاهی باخته است.» هنگامی که در سال ۸۴ ق.م به رم بازگشت، کوسوتیا را به زنی گرفت تا پدرش را خشنود کند؛ چندی نگذشت که با مرگ پدر او را طلاق داد و کورنلیا، دختر لوکیوس کورنلیوس کینا را — که رهبری انقلاب پس از ماریوس را بر عهده گرفته بود — به زنی گرفت. هنگامی که سولا به قدرت رسید، به قیصر فرمان داد کورنلیا را طلاق دهد؛ و چون قیصر سر باز زد، سولا میراث او و جهیزیهٔ کورنلیا را غصب کرد و نامش را در شمار محکومان به مرگ نهاد.
قیصر از ایتالیا گریخت و به سپاهیان در کیلیکیا پیوست. چون سولا مرد، به رم بازگشت (۷۸ ق.م)؛ اما وقتی دید دشمنانش به حکومت رسیدهاند، دوباره به آسیا رفت. راهزنان او را اسیر کردند و به یکی از بازارهای خاص بردگان بردند و اعلام کردند که حاضرند او را در برابر بیست تالنت (تقریباً ۷۲٬۰۰۰ دلار) آزاد کنند. وی آنان را به خاطر کمبهادادن سرزنش کرد و خود حاضر شد پنجاه تالنت بپردازد. سپس خادمان خود را برای گردآوری پول فرستاد و خود با سرودن اشعار و خواندن آنها برای شکارگرانش، خاطر خوش داشت. آن اشعار به مذاق شکارگرانش خوش نمیآمد و قیصر ایشان را بربران کودن نامید و وعده داد که در نخستین فرصت به دارشان آویزد. چون خونبها رسید، به میلتوس شتافت، کشتیها و ملوانانی بسیج کرد، سر در پی راهزنان نهاد و اسیرشان ساخت، خونبها را بازگرفت، سپس همهٔ آنان را به صلیب آویخت. اما چون مردی بسیار مهربان بود، فرمود گلوهاشان را نخست ببرند. سپس به رودس رفت تا فن سخنوری و فلسفه بیاموزد.
قیصر پس از بازگشت به رم نیروی خود را میان سیاست و عشق بخش کرد. وی خوبرو بود، هرچند تنک شدن مویش او را نگران میداشت. هنگامی که کورنلیا مرد (سال ۶۸ ق.م)، پومپیا نوۀ سولا را به زنی گرفت. چون این ازدواجی کاملاً سیاسی بود، وی از نگاه داشتن روابط با دیگران طبق رسم زمانه پروایی نداشت؛ اما چون آن فاسقان بیشمار و از هر دو جنس بودند، کوریو (پدر آن کس که بعدها سردار او شد) وی را «شوی هر زن و زن هر مرد» نامید. وی در نبردهایش نیز به این شیوهها ادامه داد و با کلئوپاترا در مصر، شهبانو ائونوئه در نومیدیا، و زنان بسیار دیگر در سرزمین گل نرد عشق میباخت، چندان که سربازانش او را به طعنهای مهرآمیز «کچل زناکار» مینامیدند. پس از آنکه قیصر گل را فتح کرد و به آیین پیروزان به شهر درآمد، سربازانش قطعهای دوبیتی ساختند و در آن همهٔ شوهران را زنهار دادند که قیصر در شهر است، زنان خویش را در غل و بند نگاه دارند. آریستوکراسی به دو دلیل کین او را به دل داشت: یکی آنکه امتیازاتشان را به خطر میانداخت و دیگر آنکه زنانشان را از راه به در میبرد. پومپیوس زنش را طلاق داد چون با قیصر سروسر داشت. دشمنی پرشور کاتو با او همه حکیمانه نبود: خواهر ناتنی کاتو، سرویلیا، از دلباختهترین معشوقگان قیصر بود. یک بار کاتو، که به تبانی میان قیصر و کاتیلینا بدگمان شده بود، در سنا با او درافتاد و خواست نامهای را که همان دم به دستش داده بودند بلند بخواند. قیصر بیآنکه توضیحی دهد آن را به کاتو رساند، و آن نامهای عاشقانه از سرویلیا بود. سرویلیا همهٔ عمر سودازدهٔ قیصر ماند، و در سالهای واپسین زندگیش بدگویان بیانصاف متهمش داشتند که دختر خویش ترتیا را به هوس به قیصر تسلیم کرده است. در زمان جنگ داخلی، در حراجی عمومی، قیصر پارهای از املاکی را که به زور از آریستوکراتهای آشتیناپذیر گرفته بود به قیمت اسمی به سرویلیا فروخت. چون گروهی از ارزانی قیمت شگفتی نمودند، سیسرون به جناسی نغز پاسخی گفت که چه بسا سرش را به باد میداد: ترتیا دکتا، که هم میتواند «یک سوم کمتر» معنی دهد و هم کنایهای باشد به آن شایعه که سرویلیا دخترش را برای قیصر آورده است. ترتیا زن قاتل اصلی قیصر، یعنی کاسیوس، شد. بدین گونه عشقهای آدمیزادگان با آشوبهای کشورها درهم میآمیزد.
شاید این سرمایهگذاریهای گوناگون، هم یاور برآمدن قیصر شد و هم مایۀ فروافتادن او. هر زنی که دلدادهٔ او میشد دوستی بانفوذ بود که معمولاً به اردوی مخالفان تعلق داشت، و بیشتر ایشان حتی هنگامی که عشق او به ادب سرد مبدل میشد، همچنان به او وفادار میماندند. کراسوس، با آنکه گفته بودند زنش ترتولا با قیصر سروسر دارد، مبالغ هنگفت به او وام میداد تا هزینهٔ نامزدیهای مقامات و بزمهای خویش را فراهم آورد؛ زمانی قیصر ۸۰۰ تالنت (قریب ۲٬۸۸۰٬۰۰۰ دلار) به او بدهکار بود. چنین وامهایی نشانۀ گشادهدستی یا دوستی نبود، اعانههایی به مبارزات قیصر بود که بعد با مراحم سیاسی یا غنایم نظامی پاداش داده میشد. کراسوس، مانند آتیکوس، برای حفظ ثروت هنگفت خود نیازمند پشتیبانی و فرصت بود. بیشتر سیاستمداران رومی زمان چنین وامهایی بر ذمه داشتند: مارکوس آنتونیوس چهل میلیون، سیسرون شصت میلیون، و میلو هفتاد میلیون سسترس وامدار بودند — اگرچه این ارقام ممکن است بدگوییهایی احتیاطآمیز باشد. قیصر را باید در وهلۀ نخست سیاستمداری بیرسم و راه و آدمی بیبندوبار بدانیم که آرام آرام، در پرتو رشد و مسئولیت، به مرتبۀ یکی از ژرفبینترین و وظیفهشناسترین کشورداران تاریخ رسید. در عین آنکه بر خطاهای او شادی میکنیم، نباید فراموش کنیم که وی با این همه مردی بزرگ بود. نمیتوانیم به این دلیل با قیصر لاف همسری بزنیم که او نیز زنان را از راه به در میبرد و به سرکردگان کوی و برزن رشوه میداد و کتاب مینوشت.
کنسول
قیصر در آغاز کار پنهانی با کاتیلینا همدست بود و، در فرجام کار، کسی بود که رم را از نو ساخت. هنوز سالی از مرگ سولا نگذشته بود که وی بر ضد گنایوس دولابلا، از کارگزاران حکومت ارتجاعی سولا، اقامۀ دعوی کرد. دادرسان به زیان قیصر رأی دادند. اما مردم حملۀ دموکراتیک و نیز نطق درخشانش را ستودند. وی در حرارت و بذلهگویی و ختامهای شورانگیز و طعنههای سخنورانه از پس سیسرون برنمیآمد؛ براستی قیصر این شیوۀ «آسیایی» را دوست نمیداشت و خود را پایبند ایجاز و سادگی ترشرویانهای میکرد که شیوۀ نگارش وی در کتاب گزارشها دربارۀ جنگهای داخلی و جنگهای گالیایی است. با این وصف، بزودی در گشادهزبانی تالی سیسرون خوانده شد.
در سال ۶۸ ق.م کوایستور (خزانهدار) گشت و به خدمت در اسپانیا گماشته شد. وی سرکردگی چند حملۀ نظامی به قبایل محلی را به عهده گرفت، شهرها را غارت کرد، و چندان مال به یغما گردآورد که توانست بخشی از وامهای خود را بپردازد. در عین حال، با کاستن از نرخ بهرهٔ وامهایی که صرافان رومی به مردم اسپانیا داده بودند خود را محبوب ایشان ساخت. در گادس، چون به پای مجسمهای از اسکندر رسید، خویشتن را نکوهش کرد که در سنی که آن مقدونی نیمی از جهان مدیترانه را گشوده بود خود کارهایی چنان ناچیز کرده است. چون به رم بازگشت، دوباره به مسابقه در پی منصب و قدرت برخاست. در سال ۶۵ ق.م به مقام شهرداری یا سرپرست بناهای عمومی برگزیده شد. پول خود — یعنی پول کراسوس — را صرف آراستن میدان بزرگ شهر با ساختمانها و ستونهای تازه کرد و دل عامه را با برگزاری بازیها و مسابقههای بیدریغ به دست آورد. سولا یادگارهای افتخار ماریوس، یعنی درفشها، پیکرهها، و غنایم نمایندۀ خصال و پیروزیهای آن اصلاحطلب دیرین را از کاپیتول بیرون ریخته بود؛ اما قیصر همهٔ آنها را به جای خود بازگرداند و کهنهسربازان ماریوس را شادمان کرد و، با همین کار، سرکشی سیاست خود را آشکار ساخت. محافظهکاران به اعتراض برخاستند و برای درهمشکستن قدرت او خط و نشان کشیدند.
در سال ۶۴، در مقام ریاست، هیئتی خاص رسیدگی به جرایم قتل بازماندۀ کارگزاران سولا را، که از طرف او مأمور مصادرۀ اموال و کشتار بودند، به دادگاه فرا خواند و چند تن ایشان را به تبعید یا مرگ محکوم کرد. در سال ۶۳، در سنا بر ضد اعدام دستیاران کاتیلینا رأی داد و در حاشیۀ سخنرانیش گفت که شخصیت آدمی پس از مرگ باز نمیماند؛ این شاید تنها بخش سخنرانی او بود که کسی را نیازرد. در همان سال به مقام پونتیفکس ماکسیموس، یعنی پیشوایی دین رومی، رسید. در سال ۶۲ به مقام پرایتوری برگزیده شد و یکی از سنتپرستان سرشناس را به جرم اختلاس مجازات کرد. در سال ۶۱ معاون پرایتور اسپانیا شد، اما بستانکارانش او را از عزیمت باز داشتند. وی اقرار کرد که بیست و پنج میلیون سسترس نیاز دارد تا ذمۀ خود را بری کند. کراسوس به یاریش آمد و همهٔ تعهداتش را ضامن شد. قیصر به اسپانیا رفت و بر قبایلی که شور استقلال در سر داشتند پیروزمندانه یورشها برد و آن قدر غنیمت با خود به روم باز آورد که توانست نه تنها وامهای خود را بپردازد، بلکه خزانهداری را چندان غنی کند که سنا رأی به برگزاری آیین پیروزی در حق او دهد. این شاید از زیرکی «بهین مردمان» بود؛ زیرا آنان میدانستند که قیصر میخواهد نامزد مقام کنسولی شود، قانون نامزدی غیابی را ممنوع میکند، و «پیروزگر» به حکم قانون باید تا روز برگزاری آیین پیروزی بیرون از شهر بماند — سنا این روز را پس از برگزاری انتخابات کنسولی معین کرده بود. اما قیصر از آیین پیروزی چشم پوشید و به شهر درآمد و با نیرو و مهارتی مقاومتناپذیر به مبارزۀ انتخاباتی پرداخت.
پیروزی او در پرتو آن به دست آمد که زیرکانه پومپیوس را به آرمان آزادیخواهانۀ خود دلبسته کرد. پومپیوس تازه پس از یک رشته پیروزیهای نظامی و سیاسی از شرق بازگشته بود. وی، با پاک کردن دریا از دریازنان، دوباره بازرگانی مدیترانه را امن، و شهرهای پایگاه آن را از رونق برخوردار ساخت. با گشودن بیتینیا، پونتوس، و سوریه سرمایهداران را خشنود گرداند؛ شاهان را عزل و نصب کرد و از محل غنایم خود مبالغی با نرخهای بهرهٔ هنگفت به آنان وام داد؛ رشوهای چرب از شاه مصر پذیرفت تا به کشور او برود و شورشی را بخواباند، و سپس به بهانۀ غیرقانونی بودن پیمان از اجرای آن سرباز زد؛ فلسطین را آرام کرد و به صورت کشوری وابسته به روم درآورد؛ سی و نه شهر بنیاد کرد و قانون، نظم، و آرامش را برپا داشت؛ و رویهمرفته رفتاری روشنبینانه، سیاستمدارانه، و ثمربخش داشت. او اکنون به عنوان مالیات و باج و غنایم و بندگان بازخریدشده یا فروخته چنان ثروتی به رم باز آورد که میتوانست دویست میلیون سسترس به خزانه بپردازد، سیصد و پنجاه میلیون بر درآمدهای سالانۀ آن بیفزاید، سیصد و هشتاد میلیون میان سربازان خود بخش کند، و با این حال، به عنوان یکی از دو تن توانگرترین مردان رم، با کراسوس دعوی همسری نماید.
سنا از این دستاوردها بیشتر هراسناک شد تا شادمان. چون خبر یافت که پومپیوس، با سپاهی که سرسپرده به اوست و میتواند وی را به دیکتاتوری برساند، در بروندیسیوم به خشکی پیاده شده است، از ترس بر خود لرزید. پومپیوس بیم سنا را بدین گونه خواباند که سپاهیان خود را خلع سلاح کرد و وارد رم شد، بیآنکه جز خادمان شخصی خویش همراهی داشته باشد. جشن ورود او دو روز به طول انجامید، اما حتی این مدت نیز برای نمایش همهٔ تختروانهایی که پیروزیهای او را تصویر میکردند و غنایمش را نشان میدادند کافی نبود. سنای ناسپاس درخواست او را برای توزیع زمینهای دولتی میان سربازانش رد کرد، از تصویب پیمانهایی که وی با شاهان مغلوب بسته بود سرباز زد، و آن ترتیباتی را که لوکولوس در مشرق زمین برقرار داشته و پومپیوس زیر پا گذاشته بود دوباره استوار کرد. اثر همهٔ این اعمال نقض اصل «اتحاد طبقات بالادست» بود که سیسرون موعظه میکرد، و وا داشتن پومپیوس و سرمایهداران به مغازله با «خلقیان». قیصر از این وضع بهرهٔ تمام برگرفت و نخستین «تریوم ویراتوس» یا «شورای سهگانه» را با پومپیوس و کراسوس بنیاد کرد (سال ۶۰ ق.م)؛ به حکم آن، هر عضو شورا متعهد شد که با قانونی که به مذاق دیگری ناخوش افتد مخالفت کند. پومپیوس رضا داد که قیصر به مقام کنسولی برسد، و قیصر پیمان کرد که اگر بدان مقام برگزیده شود، مقرراتی را به اجرا گذارد که اقدام سنا را در سست کردن موقعیت پومپیوس بیاثر سازد.
نبرد سخت بود، و بازار رشوه در هر دو سو رواج داشت. کاتو، رهبر سنتپرستان، چون شنید که یارانش رأی میخرند، موضوع را آسان گرفت و این شیوه را به دلیل ارجمندی مقصود تأیید کرد. «خلقیان» قیصر را برگزیدند و «بهین مردمان» بیبولوس را. هنوز چندی از انتخاب قیصر به مقام کنسولی (سال ۵۹) نگذشته بود که وی اقداماتی را که پومپیوس خواسته بود به سنا پیشنهاد کرد: توزیع زمین در میان بیست هزار شارمند تهیدست و از آن جمله سربازان پومپیوس، تصویب قول و قرارهای پومپیوس در خاور زمین، و تقلیل یک سوم از مبلغی که عاملان مالیات متعهد به گردآوری از ایالات آسیایی بودند. چون سنا با تمام قوا به مخالفت با این اقدامات برخاست، قیصر، مانند برادران گراکوس، آنها را یکراست به انجمن عرضه کرد. سنتپرستان بیبلوس را وا داشتند که حق وتوی خود را برای جلوگیری از گرفتن رأی به کار ببرد، و طالعبینان را نیز برانگیختند تا از نحوست احوال خبر دهند. قیصر شگونهای بد را نادیده انگاشت و انجمن را بر آن داشت تا بیبلوس را به دادگاه فرا خواند؛ و یکی از «خلقیان» پرشور یک ظرف خاکروبه بر سر بیبلوس ریخت. لوایح قیصر تصویب شد. این لوایح، مانند آنچه برادران گراکوس پیشنهاد کرده بودند، سیاستی ارضی را با برنامهای مالی، که پسند خاطر بازرگانان بود، درمیآمیخت. پومپیوس از اینکه قیصر به تعهدات خود وفا کرده خشنود گشت. وی یولیا دختر قیصر را چهارمین زن خود کرد، و پیوند تفاهم میان پلبها و بورژوازی کارش به جشن ازدواج کشید. «تریوم ویراتوس» یا شورای سهگانه به جناح اصلاحطلب پیروان خود وعده کرد که در پاییز سال ۵۹ از نامزدی پوبلیوس کلودیوس برای مقام تریبونی پشتیبانی خواهد کرد، و در عین حال با بازیها و سرگرمیهای بیدریغ خاطر رأیدهندگان را خوش داشت.
در ماه آوریل، قیصر دومین لایحۀ ارضی خود را تقدیم کرد که به موجب آن اراضی دولتی در کامپانیا میبایست میان شارمندان تهیدستی که سه فرزند دارند تقسیم شود. این بار نیز سنا را به فراموشی سپردند. انجمن لایحه را تصویب کرد، و پس از یک قرن کوشش سیاست گراکوسی پیروز شد. بیبلوس خانهنشین گشت و هر چند یک بار دل به این خوش کرد که از نحس کیوان برای تصویب این قانون خبر دهد. قیصر کارهای کشوری را بیکنکاش با او گرداند، چنانکه زندان شهر آن سال را سال «کنسولی یولیوس و قیصر» خواندند. وی برای آنکه سنا را زیر نظر عامه قرار دهد، نخستین روزنامه را تأسیس کرد؛ بدین گونه منشینانی برگماشت تا صورت مذاکرات سنا و دیگر مذاکرات و خبرها را بنویسند و این «کردههای روزانه» را به روی دیوارهای فورومها بچسبانند. از روی این دیوارها گزارشها رونویس میشد و به دست نامهبران خصوصی به همهٔ نقاط امپراطوری میرسید.
در پایان این دورۀ تاریخی کنسولی، قیصر خود را برای پنج سال بعدی فرمانده بخشهای ایالت ناربون در گل و دامنۀ جنوبی آلپ کرد. چون بر طبق قانون هیچ سپاهی حق ماندن در ایتالیا را نداشت، کسی که فرمانده لژیونهای مقیم شمال ایتالیا میشد بر سراسر شبهجزیره سلطۀ نظامی مییافت. قیصر، برای آنکه قوانینش را پایدار نگاه دارد، وسیلهای انگیخت تا دوستانش گابینیوس و پیسو برای سال ۵۸ به مقام کنسولی برگزیده شوند و دختر پیسو، کالپورنیا، را به زنی گرفت. برای آنکه از پشتیبانی تودۀ مردم مطمئن باشد، کلودیوس را برای انتخاب به مقام تریبونی برای سال ۵۸ یاری بیدریغ کرد. با آنکه چندی پیش زن سوم خود پومپیا را به گمان زناکاری با کلودیوس طلاق داده بود، نگذاشت که این واقعه بر طرحهایش اثری گذارد.
اخلاق و سیاست
پوبلیوس کلودیوس پولکر (خوبرو)، از گنس کلاودیوسها، آریستوکراتی بود جوان، دلیر، و بیبندوبار. وی مانند کاتیلینا و قیصر از پایگاه خود فرود آمد تا تهیدستان را بر ضد توانگران راهبر شود. برای آنکه شرایط مقام تریبونی خلق را حایز شود، خود را فرزند خواندۀ یک خانوادۀ پلبی کرد. برای آنکه ثروت متراکم رم را میان همه توزیع کند و سیسرون را — که به خواهرش کلودیا ناسزا گفته و پاسدار تقدس مالکیت بود — از میان ببرد، در زمرۀ افسران قیصر درآمد، تا آنکه توانست خود قدرت را در دست گیرد. وی سیاست قیصر را میستود و عاشق زن او بود؛ و چون خواست به وصال او برسد، خود را به جامۀ زنان درآورد و به خانۀ قیصر درآمد و سپس (در سال ۶۲) به عنوان کاهن اعظم در آیینی که زنان به تنهایی به درگاه «الاهۀ نیکوکار» به جا میآوردند شرکت جست، اما فریبش آشکار و به دادگاه فراخوانده و به جرم هتک حرمت الاهۀ نیکوکار محاکمه شد. چون قیصر را به گواهی خواستند، گفت که شکایتی از کلودیوس ندارد. دادستان از او پرسید پس چرا زنش پومپیا را طلاق داده است. قیصر گفت: «زیرا زن من باید چنان زنی باشد که گمان بد در حق او نرود.» این جوابی زیرکانه بود که یک دستیار سیاسی هوشمند را نه محکوم میکرد نه معاف. گواهان گونانون — که شاید رشوه گرفته بودند — به دادگاه گفتند که کلودیوس با کلودیا روابطی نهانی داشته و خواهرش رتیا را پس از ازدواج با لوکولوس از راه به در برده است. کلودیوس به اعتراض گفت که وی در روز هتک حرمت مورد ادعا از رم بیرون رفته بوده، اما سیسرون گواهی داد که با او در رم بوده است. عوام پنداشتند که سراسر داستان دسیسهای است از جانب سنا برای زبون کردن یک رهبر «خلقیان»، و برای تبرئهاش فریاد برداشتند. کراسوس، به گفتۀ برخی به اشارت قیصر، گروهی از دادرسان را رشوه داد تا به سود کلودیوس حکم دهند. اصلاحطلبان این بار زرشان چربید و کلودیوس رها شد. قیصر این را غنیمت شمرد تا، به جای زنی که سنتپرست ناجوری بود، دختر سناتوری را به همسری بگیرد که به آرمان خلق پیوسته بود.
هنوز روزی چند از کنارهگیری قیصر نگذشته بود که گروهی از محافظهکاران پیشنهاد الغای کامل قوانین او را دادند. کاتو عقیدهاش را آشکار گفت که قانوننامهها باید از «قانون یولیانوسی» زدوده شود. سنا تردید کرد که چنین آشکارا با قیصر، که لژیونها را در اختیار داشت، و کلودیوس، که مسلط بر مقام تریبونی بود، درافتد. در سال ۶۳، کاتو با تجدید توزیع غلهٔ دولتی تودۀ خلق را با محافظهکاران همراه کرده بود. اکنون (سال ۵۸) کلودیوس، با رایگان کردن غله برای همهٔ نیازمندان، اقدام کاتو را پاسخ داد. وی قوانینی به تصویب انجمن رساند که در زمینۀ قانونگذاری حق وتو را از روحانیون میگرفت و کولگیاها را، که سنا در برچیدنشان کوشیده بود، دوباره جواز قانونی میداد. وی این اتحادیهها را از نو سازمان داد و به صورت گروههای رأیدهنده درآورد، و اتحادیهها چنان هواخواهش شدند که نگهبانانی مسلح به پاسداریش گماشتند. کلودیوس از بیم آنکه، پس از پایان دورۀ تریبونی، کاتو یا سیسرون در پی بیثمر کردن کار قیصر برآیند، انجمن را بر آن داشت که کاتو را به سفیری قبرس بفرستد و مقرر دارد تا هر مردی که شارمندان رومی را، چنانکه قانون مقرر میدارد، بی اجازهٔ انجمن بکشد تبعید شود. سیسرون دریافت که اشارۀ قانون به اوست، پس به یونان گریخت، و شهرها و بزرگان یونان در نواخت و بزرگداشت او با یکدیگر به رقابت برخاستند. انجمن حکم داد تا اموال سیسرون ضبط، و خانۀ وی بر فراز پالاتینوس با خاک یکسان شود.
از بخت خوش سیسرون بود که کلودیوس، سرمست از بادۀ پیروزی، هم با پومپیوس و هم با قیصر دشمنی آغاز کرد و بر سر آن شد تا خود رهبر یگانۀ پلبها شود. پومپیوس در پاسخ آن از درخواست کوینتوس، برادر سیسرون برای بازگرداندن سخنور پشتیبانی کرد. سنا از همهٔ شارمندان رم در ایتالیا خواست تا به پایتخت بیایند و به این پیشنهاد رأی دهند. کلودیوس گروهی مسلح را به درون «میدان مارس» آورد تا ناظر رأی گرفتن باشند، و پومپیوس آریستوکراتی نیازمند به نام آنیوس میلو را برانگیخت تا گروهی را به مقابلهٔ آن بسیج کند. این کار به آشوب و خونریزی انجامید و بسیاری کشته شدند و کوینتوس نیز بسختی جان از معرکه به در برد، اما پیشنهاد او تصویب شد و سیسرون پس از ماهها تبعید پیروزمندانه به ایتالیا بازگشت (سال ۵۷). همچنانکه از بروندیسیوم به جانب رم روانه بود، تودههای مردم به پیشوازش میآمدند. در رم استقبال جمعیت چندان عظیم بود که سیسرون بیمناک شد که مبادا متهم شود خود اسباب تبعید خویش را به دسیسه فراهم کرده تا بازگشتی پرشکوه داشته باشد.
سیسرون در ازای فراخواندن خویش به رم با پومپیوس و شاید قیصر بیعت کرده بود. قیصر مبالغ هنگفتی به او وام داد تا وضع مالی خود را سامان دهد، و از دریافت بهره خودداری کرد. از آن پس سیسرون تا چند سال در سنا مدافع تریوم ویراتوس یا «شورای سهگانه» بود. چون خطر کمبود غله روم را تهدید میکرد (سال ۵۷)، سیسرون کاری کرد تا مأموریت فوقالعادهای به پومپیوس واگذار شود که به حکم آن وی تا شش سال بر همهٔ فرآوردههای غذایی روم و همهٔ بندرها و داد و ستدها اختیار کامل داشته باشد. پومپیوس دوباره گلیم خویش را از آب به در برد، اما قانون اساسی رم گزندی دیگر دید و حکومت قانون همچنان راه به حکومت فردی داد. در سال ۵۶، سیسرون سنا را مجاب کرد تا پرداخت مبلغ گزافی را از باب هزینههای لشکریان قیصر در گل تصویب کند. در سال ۵۴ وی از حکومت ایالتی چپاولگرانۀ آولوس گابینیوس، یکی از هواداران تریوم ویراتوس، دفاع کرد، اما در مقصود خود توفیقی نیافت. در سال ۵۵ با دشنام باران کردن یکی دیگر از فرمانروایان ایالات به نام کالپورتیوس پیسو همهٔ قرب و منزلتی را که نزد قیصر به دست آورده بود یکسره از دست داد. وی خوب به یاد داشت که پیسو به تبعید او رأی داده است، اما فراموش کرده بود که دختر پیسو زن قیصر است.
هنگامی که (در سال ۵۷) کاتو پیروزمندانه امور قبرس را سامان داد و به رم بازگشت، سنتپرستان صفوف خود را از نو آراستند. کلودیوس، که اکنون دشمن پومپیوس بود، دعوت آریستوکراسی را پذیرفت تا عامهپسندی و تگهای خویش را در خدمت ایشان بگمارد. جو حالتی مخالف قیصر پیدا کرد؛ هجویههای کالووس و کاتالوس چون نیزههایی زهرآگین در سر تریوم ویراتوس فرو میآمد. چون قیصر هر چه بیش در سرزمین گل پیش رفت، و از خطرات بیشماری که بر او روی آور میشد خبر رسید، دوباره امید در دل والاتباران جان گرفت؛ سیسرون گفت که آخر نه این است که آدمی ممکن است هزار جور بمیرد. اگر قول قیصر را باور داشته باشیم، چند تن از سنتپرستان با آریوویستوس، رهبر ژرمنی، گفتگوهایی برای قتل قیصر آغاز کرده بودند. دومیتیوس، که نامزد مقام کنسولی بود، اعلام کرد که اگر انتخاب شود، بیدرنگ پیشنهاد بازخواندن قیصر را از گل خواهد داد — یعنی که او را متهم و محاکمه خواهد کرد. سیسرون که حربا صفت هر دم رنگی دیگر میگرفت پیشنهاد کرد که سنا در روز بیست و پنجم ماه مه سال ۵۶ مسئلۀ الغای قوانین ارضی قیصر را بررسی کند.
گشودن گل
در بهار سال ۵۸ قیصر به فرماندهی بخشهای جنوبی آلپ و بخشهای ایالت ناربون در گل — یعنی شمال ایتالیا و جنوب فرانسه — رسید. در سال ۷۱ آریوویستوس به درخواست یکی از قبایل گل، که در نبرد با قبیلۀ دیگر از او یاری خواسته بود، با پانزده هزار تن از ژرمنها به گل روی آورد. وی وعدۀ یاری را وفا کرد و سپس سلطۀ خود را بر قبایل شمال خاوری گل استوار ساخت. یکی از این قبایل، به نام آیدویی بر ضد ژرمنها رم را به یاری خواست (سال ۶۱). سنا به فرماندۀ رومی ناربون در گل اختیار داد تا این دعوت را اجابت کند؛ اما کمابیش در همان حال نام آریوویستوس را در زمرۀ فرمانروایان دوستار روم درآورده بود. در این زمان صد و بیست هزار تن از ژرمنها از راین گذشتند، در فلاندر جایگیر شدند، و چنان قدرتی به آریوویستوس بخشیدند که وی مردم بومی را رعایای خود به شمار آورد و رؤیای تصرف سراسر گل را در دماغ پخت. در همان حال، هلوتها، که بر گرد ژنو فراهم آمده بودند، آغاز کوچ به باختر کردند؛ عدهشان سیصد و شصت و هشت هزار تن قویپیکر، و قیصر خبردار شد که آنها بر سر راه گذرشان به جنوب باختری فرانسه قصد عبور از بخشهای ایالت ناربون در گل را دارند. مومسن میگوید: «از سرچشمههای راین تا اقیانوس اطلس، قبایل ژرمنی در جنبش بودند و سراسر خطۀ راین از جانب ایشان تهدید میشد. این جنبشی بود همانند یورشی که اقوام آلمانی و فرانکها … پانصد سال پس از آن بر امپراطوری روم به زوال قیصران بردند.» همانگاه که رم بر ضد قیصر دسیسه میچید، قیصر برای رهایی رم نقشه میریخت.
قیصر به هزینهٔ خود و بی کسب اختیاری که میبایست از سنا بگیرد، علاوه بر چهار لژیونی که در اختیار داشت، چهار لژیون دیگر فراهم و مجهز کرد. وی از آریوویستوس برای واپسین بار خواست که نزد او بیاید تا دربارۀ اوضاع گفتگو کنند؛ و همچنانکه انتظار داشت، آریوویستوس دعوتش را رد کرد. اکنون سفیرانی از جانب بسیاری از قبایل گل نزد قیصر آمدند و از او امان خواستند. قیصر به آریوویستوس و هلوتها هر دو اعلام جنگ کرد و به شمال حمله برد و در بیبراکته، مرکز قبیلۀ آیدویی، نزدیک شهر کنونی اوتون در نبردی خونین با هجوم هلوتها مقابله کرد. لژیونهای قیصر پیروز شدند، اما نه چندان درخشان؛ در بیشتر این موارد باید روایت خود قیصر را بپذیریم. هلوتها حاضر شدند که به سرزمین خود باز گردند و قیصر پذیرفت که به آنان امان عبور دهد، اما به شرط آنکه در سرزمین خویش حکومت روم را بپذیرند. سراسر گل اکنون به پاس رهایی خود او را سپاس میگفت و برای بیرون راندن آریوویستوس از او یاری میخواست. وی نزدیک اوستهایم با ژرمنها روبرو شد و، به روایت خود او، تقریباً همهٔ ایشان را کشت یا به اسارت درآورد (سال ۵۸). آریوویستوس گریخت، اما چندی بعد جان سپرد.
قیصر مسلم گرفت که آزاد کردن سرزمین گل به معنای فتح آن است و، به این بهانه که راه دیگری برای حفظ آن در برابر ژرمنها نیست، آن را بیدرنگ زیر فرمان رم قرار داد. برخی از مردم گل که با این حجت قانع نشده بودند، سرکشی آغاز کردند و بلگای را، که قبیلۀ نیرومندی از ژرمنها و سلتهای ساکن شمال گل میان سن و راین بود، به یاری خواستند. قیصر سپاهیان ایشان را بر کرانۀ آن شکست داد و آنگاه، با شتابی که به دشمن فرصت جمع شدن نمیداد، به ترتیب بر قبایل سوئسیونیان، آمبیانیان، نرویها، و آدواتیکیان تاخت، بر ایشان چیره شد، اموالشان را به یغما برد، و اسیران را به بردهفروشان ایتالیا فروخت. وی کمی زود نوید فتح گل را داد، و سنا آن سرزمین را یک ایالت رومی اعلام کرد (سال ۵۶) و مردم عادی رم، که به همان جهانخواری سرداران بودند، برای آن قهرمان دور از وطن هلهله برداشتند. قیصر دوباره از آلپ به سوی دامنۀ این کوهستان در گل سرازیر شد و خود را به ادارۀ امور داخلی آن مشغول داشت، لژیونهای آن را ساز و برگ تازه داد و از پومپیوس و کراسوس خواست تا با او در لوکا گرد هم آیند و برای دفاع مشترک در برابر واکنش محافظهکاران طرحی بریزند.
اینان برای آنکه راه پیشرفت را بر دومیتیوس ببندند، پیمان کردند که پومپیوس و کراسوس در سال ۵۵ ق.م، به رقابت با او، نامزد مقام کنسولی شوند؛ برای پنج سال (از سال ۵۴ تا ۵۰ ق.م) پومپیوس فرمانروای اسپانیا، و کراسوس فرمانروای سوریه گردد؛ قیصر پنج سال دیگر (از سال ۵۳ تا ۴۹ ق.م) در مقام فرماندهی گل باقی بماند؛ و در پایان این مدت، مجاز باشد که برای بار دوم نامزد مقام کنسولی شود. قیصر با غنایمی که از گل گرد آورده بود وجوهی به همکاران و دوستان خود داد تا هزینهٔ فعالیتهای انتخاباتی خود را بپردازند، و مبالغی هنگفت به رم فرستاد تا، با اجرای یک برنامۀ وسیع ساختمانهای دولتی، برای بیکاران کار و برای پشتیبانانش کارمزد و برای خویشتن اعتبار فراهم آورد. وی سناتورانی را که برای وارسی غنایم جنگی او آمده بودند چندان رشوه داد که نهضتی که برای الغای قوانین او پدید آمده بود یکباره فرو نشست. پومپیوس و کراسوس نیز، پس از دادن رشوههای معمول، به مقام کنسولی برگزیده شدند و قیصر دوباره در پی آن رفت تا مردم گل را مجاب کند که آرامش شیرینتر از آزادی است.
شعلههای آشوب از کرانۀ راین، از بخش سفلای کولونی، زبانه میکشید. دو قبیلۀ ژرمنی به درون بخشی از گل که مقر قبیلۀ بلگای بود سرازیر شدند و تا لیژ پیش رفتند، و میهنپرستان گل در برابر هجوم رومیان از ایشان یاری جستند. قیصر، در کسانتن با این دو قبیله رویارو شد (سال ۵۵) و آنان را به سوی راین پس راند و آن عده از ایشان — از زن و مرد و کودک — که در رودخانه غرق نشده بودند سر به سر کشت. آنگاه مهندسان او ده روز پلی به روی رود پهناور، که در آن نقطه ۴۳۰ متر عرض داشت، ساختند؛ سپاهیان قیصر از پل گذشتند و آن قدر در سرزمین ژرمنها جنگیدند تا راین را مرزی استوار ساختند. قیصر پس از دو هفته از راهی که آمده بود به گل بازگشت.
نمیدانیم قیصر از چه رو اکنون بر بریتانیا حمله برد. شاید داستانهایی که از فراوانی زر یا مروارید در آن سرزمین بر سر زبانها افتاده بود او را فریفته بود؛ شاید میخواست ذخایر قلع و آهن بریتانی را به چنگ آورد و به روم بفرستد؛ یا شاید از اینکه بریتانیاییان مردم گل را یاری کرده بودند خشمگین بود و میاندیشید که قدرت روم در گل باید از هر سو در امان باشد. وی از باریکترین نقطۀ دریای مانش با نیرویی کوچک بر بریتانیا حمله کرد، بریتانیاییان را که آمادگی نداشتند شکست داد، و، پس از آنکه یادداشتهایی برداشت، به گل بازگشت (سال ۵۵). یک سال بعد دوباره از دریا گذشت، — بر بریتانیاییان که به فرمان کاسیولاونوس میجنگیدند چیره شد، خود را به رود تمز رساند، وعدۀ خراج گرفت، و آنگاه به گل بازگشت.
شاید شنیده بود که یک بار دیگر قبایل گل سر به شورش برداشتهاند. وی ابورونیان را گوشمال داد و دوباره به گرمانیا هجوم برد (۵۳). هنگام بازگشت، بخش بزرگی از سپاه خود را در شمال گل به جا گذاشت و بازماندۀ لشکریانش برای گذراندن فصل زمستان به شمال ایتالیا رفت، امید داشت که چند ماهی را به بهبود بخشیدن به وضع خود در رم اختصاص دهد. اما در آغاز سال ۵۲ به او خبر رسید که ورسنژتوریکس، لایقترین سرکردۀ قبایل گل، برای جنگ در راه استقلال، کمابیش همهٔ قبایل را متحد کرده است. وضع قیصر سخت در خطر افتاد. بیشتر سپاهیان وی در شمال بودند، و سرزمینی که میان او و سپاهیانش فاصله افکنده بود به دست شورشیان افتاده بود. قیصر با سپاهی کوچک از فراز کوههای برفپوش سون به اوورنی حمله برد؛ چون ورسنژتوریکس نیروهای خود را برای دفاع از آن نقطه بسیج کرد، قیصر دکیموس بروتوس را به فرماندهی گماشت و خود با چند سوار، به هیئت مبدل، شمال تا جنوب گل را سراسر در نوردید، به بخش اصلی سپاه خود پیوست، و یکباره به حمله آغاز کرد. وی آواریکوم (بورژ) و کنابوم (اورلئان) را، پس از محاصره گرفت و غارت کرد، همهٔ ساکنان آنها را کشت، و خزانۀ تهیگشتۀ خود را دوباره با گنجهای ایشان پر کرد. سپس به گرگوویا هجوم برد، اما گلها چنان ایستادگی کردند که قیصر ناگزیر دست از حمله برداشت. آیدوییان، که به نیروی قیصر از چنگ ژرمنها رهایی یافته و از آن پس متحد او شده بودند، اکنون جانبش را رها کردند و پایگاه و انبارهایش را در سواسون متصرف شدند و خود را برای پس راندن او به بخشهای ناربون گل آماده ساختند.
این مصیبتبارترین روزهای زندگی قیصر بود، و وی یک چند خویشتن را مغلوب انگاشت. همهٔ نیروی خود را به کار برد تا آلسیا را، که ورسنژتوریکس سی هزار سپاهی در آن گرد آورده بود، محاصره کند. قیصر هنوز نیرویی به همین مقدار بر گرد شهر نیاورده بود که خبر رسید که دویست و پنجاه هزار تن از گلها، از شمال، آهنگ حمله بر او کردهاند. وی به مردان خود فرمان داد تا دو دیوار متحدالمرکز خاکی در پیرامون شهر بسازند، یکی در پیش و دیگری در پس ایشان، سپاهیان ورسنژتوریکس و متحدانش چندین بار بیهوده بر این دیوارها و رومیان امیدباخته تاختند. پس از یک هفته، درست در همان دم که ذخیرههای رومیان تهی شده بود، سپاه امدادی بر اثر بینظمی و بیبرگی از هم پاشید و به دستههای ناتوان بخش شد. دیری برنیامد که شهریان، که از گرسنگی به جان آمده بودند، ورسنژتوریکس را به خواهش خود او به اسیری نزد قیصر فرستادند، و سپس خود تسلیم رومیان شدند (سال ۵۲). به شهر گزندی نرسید، اما همهٔ سربازان آن به بندگی افراد لژیونها درآمدند. ورسنژتوریکس را به زنجیر کشیدند و به روم بردند؛ در آنجا وی جشن پیروزی را شکوه بخشید و بهای دلبستگی به آزادی را با جان خویش داد.
محاصرۀ آلسیا سرنوشت گل و سرشت تمدن فرانسوی را معین کرد و مملکتی دو برابر ایتالیا را بر امپراطوری روم افزود و خزانهها و بازارهای پنج میلیون نفوس را به روی بازرگانی روم گشود؛ ایتالیا و جهان مدیترانهای را چهار قرن از تاخت و تاز بربران رهایی داد؛ و قیصر را از لبۀ پرتگاه تباهی به اوج ناموری و توانگری و نیرومندی رساند. گلها پس از آنکه سالی دیگر را به شورشهایی پراکنده گذراندند و همه جا به دست سردار خشمگین رومی، با شدتی غیر عادی، سرکوب شدند، سراسر سرزمینشان سر در خط فرمان رم نهاد. قیصر همینکه پیروزی خود را مسلم دید، باز کشورگشایی جوانمرد شد و چنان با قبایل گل خوشرفتاری کرد که آنها، در سراسر جنگهای داخلی بعدی در روم، در حالی که قیصر و روم هیچ یک امکان تلافی نداشتند، برای برافکندن یوغ روم جنبشی نکردند. گل سیصد سال ایالتی رومی باقی ماند، از صلح رومی بهره گرفت، زبان لاتینی را آموخت و آن را دگرگون کرد، و گذرگاهی شد برای راه یافتن فرهنگ کلاسیک باستانی به اروپای شمالی. بیگمان قیصر و معاصرانش هیچ کدام از پیامدهای عظیم پیروزی خونبار او آگاه نبودند. قیصر میاندیشید که ایتالیا را نجات داده و ایالتی را گشوده و سپاهی فراهم کرده؛ اما گمان نمیبرد که تمدن فرانسوی را آفریده باشد.
روم، که قیصر را مردی گشادباز، بیبندوبار، سیاستمدار و اصلاحطلب میشناخت، شگفتزده دریافت که وی کشورداری خستگیناپذیر و سرداری کاردان نیز هست؛ در عین حال مورخی گرانمایه هم در وجود او یافت. قیصر در گرماگرم نبردهای خود، همانگاه که خاطرش نگران حملههایی بود که در رم به او میشد، شرح و توجیه گشودن گل را در کتاب گزارشها ضبط کرد، و این کتابی است که، به دلیل ایجاز نظامی و سادگی هنرمندانهاش، از مقام رسالهای با مطالب یکجانبه به پایگاهی بلند در ادب لاتینی رسیده است. حتی سیسرون، چون یک بار دیگر تغییر رأی داد، سرودی در ستایش او ساخت و حکم تاریخ را پیشگویی کرد:
من نه بارههای آلپ، نه راین جوشان و خروشان را، بلکه سپاهیان و سپاهسالاری قیصر را سپر و سد راستین ما در برابر تاخت و تاز گلها و قبایل بربر گرمانیا میشمارم. اگر کوهها به همواری دشتها شود و رودها بخشکد، باز ما نه در پناه دژهای طبیعت، بلکه در سایۀ پیکارها و پیروزیهای قیصر است که ایتالیا را استوار و ایمن میداریم.و بر این سخن باید ستایش یک آلمانی بزرگ را افزود:
اگر پلی هست که عظمت گذشتۀ هلاس و روم را با نسج غرورآمیزتر تاریخ جدید میپیوندد، اگر اروپای باختری، رومی است و اروپای ژرمنی، کلاسیک … اینها همه کار قیصر است؛ و با آنکه آفریدههای سلف بزرگ او، در شرق کمابیش همه بر اثر طوفانهای قرون وسطا یکسره تباه شده، ساختمان قیصر، پس از آن هزاران سالی که دینها و دولتها را دگرگون کرد، سالم به جا مانده است.انحطاط دموکراسی
در مدت دومین دورۀ پنجسالۀ اقامت قیصر در گل، تباهی و خونریزی محیط سیاسی رم را چنان آشوبناک کرده بود که تا آن هنگام سابقه نداشت. پومپیوس و کراسوس، در مقام کنسولی، هدفهای سیاسی خود را با رشوه دادن در انتخابات، ارعاب داوران، و گاه آدمکشی تعقیب میکردند. چون سال خدمت این دو پایان گرفت، کراسوس سپاهی بزرگ فراهم و بسیج کرد و رهسپار سوریه شد. از فرات گذشت و در کارای به پارتیان برخورد. سوارهنظام چالاکتر پارتی او را شکست دادند؛ فرزندش هم در نبرد کشته شد. کراسوس، با نظم، سرگرم پس کشاندن سپاهیان خود بود که سردار پارتی او را به گفتگو فرا خواند. وی دعوت را پذیرفت، اما به غدر کشته شد. سر کراسوس را به دربار پارت فرستادند تا نقش بدن پنتئوس را در نمایشنامۀ باکخای، اثر اوریپید، ایفا کند. سپاه بیسردار او، که دیری بود از نبرد فرسوده شده بود، پریشان پا به گریز نهاد و ناپدید گشت (سال ۵۳).
در عین حال، پومپیوس نیز لشکری گرد آورده بود و گویا میخواست تصرف اسپانیا را به پایان رساند. اگر طرح قیصر به انجام رسیده بود، همانگاه که وی مرز روم را تا رود تمز و راین میگستراند، پومپیوس میبایست اسپانیای اقصی، و کراسوس ارمنستان و سرزمین پارت را در مدار قدرت روم درمیآوردند. پومپیوس به جای آنکه لژیونهای خود را به اسپانیا ببرد، به جز یک لژیون که به هنگام بحران شورش گل در اختیار قیصر گذاشت، همهٔ آنها را در ایتالیا نگه داشت. در سال ۵۴ استوارترین رشتۀ پیوند او با قیصر گسسته شد، زیرا همسرش یولیا، دختر قیصر، بر سر زا درگذشت. قیصر به او پیشنهاد کرد که نوۀ خواهریش اوکتاویا را، که اکنون نزدیکترین خویشاوند اناث او بود، به زنی به او بدهد و خود خواستگار زناشویی با دختر وی شد؛ اما پومپیوس هر دو پیشنهاد را رد کرد. مصیبت کراسوس و سپاهیانش در سال بعد، نیروی ترازبخش دیگری را از میان برد؛ زیرا اگر کراسوس پیروز شده بود، چه بسا با دیکتاتوری قیصر یا پومپیوس به مخالفت برمیخاست. از آن پس پومپیوس آشکارا با سنتپرستان همداستان شد. طرح او برای دست یافتن به بالاترین مرتبۀ قدرت اکنون فقط یک مانع بر سر راه داشت و آن بلندپروازی و سپاه قیصر بود. پومپیوس چون میدانست که مدت فرماندهی قیصر در سال ۴۹ به سر میرسد، احکامی به دست آورد که فرماندهی وی را تا پایان سال ۴۶ دوام میبخشید و همهٔ ایتالیاییان قادر به حمل سلاح را موظف میکرد که با شخص او سوگند بیعت یاد کنند؛ وی بدینگونه یقین داشت که گذشت زمان وی را سرور روم خواهد کرد.
در همان حال که دیکتاتوران بالقوه برای دست یافتن به این مقام مانور میدادند، بوی ناخوش دموکراسی رو به مرگ پایتخت را فرا گرفته بود. احکام دادگاهها، مناصب، ایالات، و سلطنت بر ممالک دستنشانده همچون متاعی به کسانی فروخته میشد که بهای بیشتر میپرداختند. در سال ۵۳ به نخستین بخش رأیدهنده در انجمن ده میلیون سسترس به خاطر رأیش پرداخته شد. آنگاه که زر مقصود را برنمیآورد، راه خونریزی باز بود؛ یا آنکه با کاوش در گذشتۀ افراد، و با تهدید به افشای راز، ایشان را به تسلیم وا میداشتند. بزهکاری در شهر و راهزنی در روستا روایی داشت و هیچ شحنه و داروغهای در کار نبود تا از آن جلوگیری کند. توانگران دستههای گلادیاتورها را اجیر میکردند تا از آنان حراست کنند یا در کمیتیا جانب ایشان را نگاهدارند. بوی زر یا پیشکش غله فرومایهترین مردمان ایتالیا را به رم کشاند و حرمت جلسات انجمن را از میان برد. هر کس که در برابر زر، چنانکه میخواستند، رأی میداد، در زمرۀ انتخابکنندگان درمیآمد، خواه شارمند باشد خواه نه؛ گاه فقط عدۀ کمی از کسانی که رأی میدادند حق رأی دادن داشتند. چند بار لازم آمد که امتیاز ایراد نطق در انجمن را با هجوم بر صفۀ سخنگویان و حفظ آن به قهر به دست آورند. امر قانونگذاری تابع برتری گذرای هر دسته بر دستۀ رقیب خود بود؛ آنان که رأی خلاف میدادند گاه تا سر حد مرگ کتک میخوردند و سپس خانۀ ایشان دستخوش حریق میشد. سیسرون به دنبال یکی از این گونه جلسات نوشت: «رود تیبر از اجساد شارمندان پر بود و گند آبروهای عمومی از آنها آکنده؛ و بندگان میبایست با اسفنج فوروم را از خون روان پاک کنند.»
کلودیوس و میلو برجستهترین و کاردانترین مردان رم در این قماش از پارلمان بودند. آنان دستههای اراذل را بر سر مسائل سیاسی به ضد یکدیگر بسیج میکردند و روزی نمیگذشت که میان ایشان یک نوع زورآزمایی صورت نگیرد. یک روز کلودیوس در خیابان به سیسرون حمله کرد، و روزی دیگر جنگاورانش خانۀ میلو را به آتش کشیدند؛ سرانجام کلودیوس خود به دست گروه میلو گرفتار و کشته شد (۵۲). پرولتاریا، که از همهٔ دسیسههای او آگاهی نداشت، کلودیوس را همچون شهیدی گرامی داشت، با تشییعی باشکوه جنازهاش را به مقر سنا برد، و آنگاه ساختمان سنا را همچون هیمهای که مرده را روی آن میسوزانند آتش زد. پومپیوس سربازان خویش را به معرکه آورد و تظاهرکنندگان را پراکنده کرد. وی به پاداش از سنا خواست که به مقام «کنسول بیهمتا» برگزیده شود، و این عبارتی بود که به دیدۀ کاتو بهتر از لفظ «دیکتاتور» جلوه کرد. درخواست پومپیوس پذیرفته شد. پس وی به انجمن، که اکنون از سپاهیان او هراسیده بود، دو لایحه ارائه کرد، یکی در باب پیکار با فساد سیاسی، و دیگری در باب الغای حق نامزدی برای مقام کنسولی در حال غیبت از رم (که لایحۀ سال ۵۵ این حق را به قیصر داده بود). پومپیوس به یاری نیروی نظامی با بیطرفی بر فعالیت دادگاهها نظارت کرد. میلو به جرم قتل کلودیوس محاکمه و به رغم دفاعیهٔ سیسرون محکوم شد، اما به مارسی گریخت. سیسرون به حکومت کیلیکیا رفت (سال ۵۱) و آنجا با اظهار شایستگی و تقوا چنان خویشتن را تبرئه کرد که دوستانش شگفتزده و آزرده شدند. همهٔ ارکان ثروت و نظم در پایتخت به دیکتاتوری پومپیوس رضا دادند، اما طبقات تهیدست امیدوارانه چشم به راه آمدن قیصر بودند.
جنگ داخلی
یک قرن انقلاب، آریستوکراسی خودپرست و کوتهنگر را خرد کرده بود، اما حکومتی دیگر به جای آن برپا نداشته بود. بیکاری، رشوهخواری، تقسیم نان، و سیرکبازی انجمن را به شکل جماعتی بیخبر و شوریده مسخ کرده بود، جماعتی که آشکارا از عهدۀ ادارهٔ خود برنمیآمد، تا چه رسد به ادارهٔ یک امپراطوری. دموکراسی به حکم قاعدۀ افلاطون سقوط کرده بود: آزادی به افسارگسیختگی مبدل شده و آشوب موجبات محو آزادی را فراهم کرده بود.
قیصر با پومپیوس همداستان شد که جمهوری مرده است، و گفت که جمهوری اکنون «فقط نامی است بیسروته»؛ و از دیکتاتوری گریزی نیست. اما قیصر امیدوار بود که آنچنان شیوهای در پیشوایی برقرار دارد که پیشرو باشد؛ «وضع موجود» را تثبیت نکند، بلکه از ناهنجاریها، بیدادها، و محرومیتهایی که دموکراسی را به انحطاط کشانده بود بکاهد. وی اینک پنجاه و چهار سال داشت، و بیگمان از نبردهای درازش در گل فرسوده شده بود؛ و ستیزه با همشهریان و دوستان دیرینش را خوش نمیداشت. اما دامهایی را که بر سر راهش گسترده بودند دید، و دلتنگ شد از اینکه به نجاتدهندۀ ایتالیا چنین ناسزاوار پاداش میدهند. دورۀ فرمانرواییش بر گل در روز اول مارس سال ۴۹ به پایان میرسید؛ تا پاییز آن سال نمیتوانست نامزد مقام کنسولی شود؛ در این فاصله مصونیت صاحبان مناصب را از دست میداد و نمیتوانست، بیآنکه خود را گرفتار احکام توقیف و مصادره کند — که در زمرۀ سلاحهای رایج در جنگ احزاب بود — وارد رم شود. اندکی پیشتر مارکوس مارکلوس به سنا پیشنهاد کرده بود که قیصر پیش از سرآمدن مدت خدمتش از فرمانروایی برکنار شود و این به منزلۀ تبعید به دست خویشتن یا کشیده شدن به محاکمه بود. تریبونهای خلق با وتوی خود او را نجات دادند، اما سنا آشکارا موافقت خود را با این پیشنهاد اعلام کرده بود. کاتو بصراحت گفته بود که امیدوار است قیصر تعقیب، محاکمه، و از ایتالیا تبعید شود.
قیصر به هر کوششی دست زد تا شاید راهی برای سازش بیابد. هنگامی که سنا، به پیشنهاد پومپیوس، از هر دو سردار خواست تا یک لژیون برای جنگ با پارتیها در اختیار آن بگذارند، قیصر، با آنکه سپاهش کوچک بود، بیدرنگ به این درخواست عمل کرد؛ و چون پومپیوس از او خواست که لژیونی را که سال پیش نزد او گسیل گشته بود بازگرداند، لژیون را باز فرستاد. دوستانش به او زنهار دادند که این لژیونها به جای آنکه به جنگ پارتیها فرستاده شوند، در کاپوا جای گرفتهاند. قیصر از طریق پشتیبانان خود از سنا خواست تا حکمی را که انجمن در آغاز کار در تجویز نامزدی غیابی او برای مقام کنسولی صادر کرده بود تجدید کند. سنا از پذیرش این درخواست سرباز زد و از قیصر خواست تا سپاهیان خود را مرخص کند. قیصر دریافت که لژیونها تنها نگهبان اویند، و چه بسا بیعت آنها را با شخص خود برای رویارویی با چنین بحرانی به دست آورده بود. با این وصف به سنا پیشنهاد کرد که هم خود و هم پومپیوس از اختیارات فرماندهی خویش چشم پوشند، و این درخواست چنان به دیدۀ مردم رم منطقی آمد که بر سر و روی پیک قیصر گل افشاندند. سنا با ۳۷۰ رأی در برابر ۲۲ رأی این طرح را پذیرفت، اما پومپیوس از پذیرش آن سر باز زد. در واپسین روزهای سال ۵۰، سنا اعلام کرد که قیصر اگر تا روز اول ژوئیه دست از فرماندهی نکشد، دشمن ملت است. در نخستین روز سال ۴۹ کوریو نامهای را در سنا خواند که در آن قیصر موافقت کرده بود تا همهٔ ده لژیونش جز دو تا را رها کند، به شرط آنکه تا سال ۴۸ در مقام فرماندهی باقی باشد؛ اما افزوده بود که رد این پیشنهاد به منزلۀ اعلام جنگ خواهد بود، و همین نکته از برد پیشنهادش کاست. سیسرون در دفاع از پیشنهاد سخن گفت و پومپیوس نیز به آن رضا داد؛ اما کنسول لنتولوس دخالت کرد و دستیاران قیصر، کوریو، و آنتونیوس را از عمارت سنا بیرون راند. پس از مباحثهای دراز، سنا با دلایل لنتولوس، کاتو، و مارکلوس مجاب شد و به اکراه به پومپیوس فرمان و اختیار داد که «پاس آن دارد تا به کشور گزندی نرسد.» و این عبارت رومیانه برای اعلام دیکتاتوری و حکومت نظامی بود.
قیصر بیش از آنچه شیوۀ او بود درنگ کرد. از نظر قانونی حق با سنا بود؛ وی هرگز اختیاری نداشت که شرایط استعفای خود را از مقام فرماندهی معین کند. میدانست که جنگ داخلی، گل را به انقلاب و ایتالیا را به تباهی خواهد کشاند. اما تن در دادن او به معنای تسلیم امپراطوری به بیکفایتی و ارتجاع بود. وی در این اندیشهها بود که خبر یافت که یکی از نزدیکترین دوستان و کاردانترین افسرانش، تیتوس لابینوس جانبش را رها کرده و به پومپیوس پیوسته است. پس سربازان لژیون سیزدهم را، که محل علاقۀ خاص او بود، احضار کرد و چگونگی اوضاع را برای ایشان باز گفت. نخستین کلمهاش سربازان را شیفتهاش کرد: «همسنگران!» اینان که شاهد شرکت قیصر در سختیها و مهلکهها همواره خود بودند و شکوه داشتند که وی بیش از آنچه باید جان خویش را به خطر میاندازد، به او حق میدادند که این کلمه را به کار برد. وی همیشه به جای آنکه مانند فرماندهان بیمهر، واژۀ کوتاه و خشن «سربازان!» را به کار برد، سربازان خود را این گونه خطاب میکرد. بیشتر سربازانش از گل سیزالپین میآمدند و از جانب او حق شارمندی رم را یافته بودند؛ اینان میدانستند که سنا از تنفیذ این حق خودداری کرده، و حتی سناتوری، برای آنکه ناخرسندی خود را از عمل قیصر در اعطای حق رأی نشان دهد، یکی از اهالی گل سیزالپین را تازیانه زده بود؛ و حال آنکه تازیانه زدن به شارمند رم ممنوع بود. اینان در طی نبردهای بیشمار خویش خو گرفته بودند که به قیصر احترام بگذارند و حتی او را به شیوۀ خشن خاص خود و به زبان بیزبانی دوست بدارند. قیصر جبن و بینظمی را سخت مجازات میکرد، اما خطاهای سربازان خود را که از طبیعت انسانی ایشان برمیخاست میبخشید، از شهوترانیهاشان چشم میپوشید، جانشان را بیهوده به خطر نمیانداخت، بر مزدشان میافزود، و غنایم خود را جوانمردانه میانشان پخش میکرد. وی سربازان را از پیشنهادهای خود به سنا و واکنش سنا در برابر آنها باخبر ساخت؛ به آنها گوشزد کرد که چنین آریستوکراسی تناسا و تباهکار لیاقت آن را ندارد که به روم نظم، داد، و بهروزی ارزانی دارد. و چون از آنان پرسید که آیا از او پیروی خواهند کرد، حتی یک تن دریغ نکرد. هنگامی که به ایشان گفت که دیگر پولی ندارد تا دستمزد ایشان را بپردازد، همه اندوختههای خود را به خزانۀ او ریختند.
در روز دهم ژانویه سال ۴۹، قیصر یک لژیون از سپاه خود را از روبیکون گذراند، و آن رودی باریک بود نزدیک آریمینوم که مرز جنوبی گل سیزالپین به شمار میرفت. از او نقل کردهاند که در این هنگام گفت: «قرعۀ فال را زدند.» کار او به ظاهر نابخردانه بود، زیرا نه لژیون از سپاهیانش هنوز دور از دسترس در گل بودند و رسیدنشان هفتهها وقت میگرفت، حال آنکه پومپیوس ده لژیون یا شصت هزار سپاهی داشت و مختار بود تا هر قدر بخواهد سپاه فراهم کند و با پولش همهٔ آنان را سلاح و روزی دهد. لژیون دوازدهم قیصر در پیکنوم و لژیون هشتم او در کورفینیوم به وی پیوستند؛ وی، سه لژیون دیگر از زندانیان و داوطلبان و سربازهای اجباری بسیج کرد. در گردآوری سپاه کارش چندان دشوار نبود؛ ایتالیا «جنگ اجتماعی» (سال ۸۸) را از یاد نبرده بود و اکنون قیصر را مدافع حقوق ایتالیاییان میدید؛ شهرها یکایک دروازههاشان را بر وی گشودند و در برخی از آنها ساکنان همگی به پیشوازش آمدند. سیسرون نوشت: «شهرها با او همچون خدایی درود میفرستادند.» کورفینیوم اندکی مقاومت، و سپس تسلیم اختیار کرد؛ قیصر آن را از یغمای سربازان خود در امان داشت، همهٔ صاحبمنصبان اسیر را رها ساخت، و زر و بار و بنهای که لابینوس پشت سر گذاشته بود به اردوگاه پومپیوس فرستاد. با آنکه آه در بساط نداشت، از غصب املاک مخالفان که به دستش میافتاد پرهیز میکرد، و این شیوهای بسیار خردمندانه بود که بخش اعظم افراد طبقات متوسط را به بیطرفی وا میداشت. وی اعلام کرد که همهٔ بیطرفان را دوست خود میشمرد. قیصر پس از هر پیروزی کوششی تازه در راه آشتی میکرد. به لنتولوس پیامی فرستاد و از او خواست تا از اعتبار مقام کنسولی خود برای برقراری صلح استفاده کند. در نامهای به سیسرون نوشت که حاضر است گوشهنشینی بگزیند و میدان را به پومپیوس واگذارد، به شرط آنکه بتواند در امان زیست کند. سیسرون کوشید تا میان ایشان سازشی پدید آورد، اما منطق خود را در برابر خشکاندیشیهای رقیبان در انقلاب ناتوان یافت.
پومپیوس، با آنکه هنوز نیروهایش بر قیصر تفوق داشت، با آنها از پایتخت عقب نشست و صف پریشانی از آریستوکراتها به دنبالش روان شد که زنان و کودکان خویش را پشت سر به امید رحمت قیصر باز نهاده بودند. پومپیوس، پس از آنکه هر دعوتی را به صلح رد کرد، اعلام داشت که هر سناتوری را که رم را ترک نگوید و به اردوی او نپیوندد دشمن خود خواهد شمرد. بیشتر سناتوران در رم ماندند، و سیسرون مردد، که خود دو دلیهای پومپیوس را نکوهش میکرد، میان املاک روستایی خویش به گردش پرداخت. پومپیوس رهسپار بروندیسیوم شد و سپاهیان خود را از دریای آدریاتیک گذراند. وی میدانست که سپاهیان بینظمش، برای آنکه از پس لژیونهای قیصر برآیند، به مشق بیشتر نیاز دارند، و در عین حال امیدوار بود که ناوگان رومی به فرمان او ایتالیا را چندان گرسنه نگاه دارد تا آنکه رقیب نابود شود.
قیصر در روز شانزدهم مارس بیآنکه به مقاومتی برخورد، و در حالی که سپاهیانش را در شهرهای مجاور باز نهاده بود، با دستهای بیسلاح وارد رم شد. وی نخست عفو عمومی اعلام کرد و انتظام شهر و سامان اجتماع را بازگرداند. تریبونها سنا را به اجلاس فراخواندند، و قیصر از سنا خواست تا او را دیکتاتور بنامد، اما سنا نپذیرفت؛ آنگاه قیصر خواست که سنا سفیرانی نزد پومپیوس گسیل دارد تا دربارۀ عقد صلح گفتگو کنند، باز سنا نپذیرفت. هنگامی که قیصر از خزانۀ ملی وجوهی خواست، لوکیوس متلوس، دارندۀ مقام تریبونی، مانع قبول درخواستش شد. اما چون قیصر خاطر نشان کرد که برای او تهدید کردن دشوارتر از اجرای تهدید است، دست از مخالفت برداشت. از آن پس قیصر آزادانه از خزانه خرج میکرد، اما با انصافی بیشائبه غنایمی را که در نبردهای اخیرش به دست آورده بود به خزانه سپرد. آنگاه نزد سربازانش بازگشت و خود را برای نبرد با سه سپاهی که یاران پومپیوس در یونان و افریقا و اسپانیا فراهم کرده بودند آماده ساخت.
قیصر برای آنکه ذخیرهٔ غله فراهم آورد (چه زندگی ایتالیا وابسته بدان بود)، کوریوی نستوه را همراه دو لژیون به سیسیل فرستاد تا آن را بگیرند. کاتو جزیره را تسلیم کرد و به افریقا گریخت؛ و کوریو با بیباکی رگولوس در پی او رفت، بیهنگام آهنگ نبرد کرد، اما شکست خورد و در کارزار کشته شد؛ در واپسین دم، نه بر مرگ خود، بلکه بر زیانی که به قیصر رسانده بود دریغ خورد. در این میانه قیصر سپاهی با خود به اسپانیا برده بود تا از یک سو صادرات غلهٔ آن کشور به ایتالیا ادامه یابد، و از دیگر سو هنگامی که رهسپار رویارویی با پومپیوس میشود، از پشت به او نتازند. وی در اسپانیا، مانند گل، از نظر استراتژی خطاهایی عمده مرتکب شد. یک چند سپاهیانش خطر گرسنگی و شکست را در برابر خویش دیدند، اما قیصر به شیوۀ معمول، با کارایی درخشان و دلاوری شخصی، خویشتن را از خطر رهانید. وی با تغییر مسیر یک رود نه تنها خطر محاصره را در هم شکست، بلکه دشمن را به محاصره انداخت؛ آنگاه با شکیبایی چشم به راه نشست تا سپاه در دام افتاده ناگزیر به تسلیم شود، اگرچه سپاهیانش تشنۀ حمله بودند؛ سرانجام یاران پومپیوس دست از مقاومت کشیدند و سراسر اسپانیا به دست قیصر افتاد (اوت سال ۴۹). قیصر از طریق خشکی رهسپار ایتالیا شد، اما در مارسی دید که سپاهی به فرماندهی لوکیوس دومیتیوس راه را بر او بسته است؛ این دومیتیوس کسی بود که در کورفینیوم به دست قیصر اسیر و سپس آزاد شده بود. قیصر پس از محاصرۀ سخت شهر را گرفت، سازمان اداری گل را طرازی نو داد، و در ماه دسامبر در رم بود.
این نبرد، که دلهای هراسناک پایتخت را قراری بخشیده بود، وضع سیاسی قیصر را استوار کرد. سنا اکنون او را به مقام دیکتاتوری برگزید. اما قیصر، پس از آنکه در سال ۴۸ به عنوان یکی از دو کنسول برگزیده شد، از این عنوان چشم پوشید. چون احتکار پول نرخها را پایین آورده بود و وامداران حاضر نمیشدند که به جای پول کمبهایی که ستانده شده بودند پول گرانبها باز پس دهند، ایتالیا به بحران اعتبار دچار شده بود. قیصر حکم داد که افراد میتوانند دیون خود را به صورت اجناسی ادا کنند که داوران دولتی قیمت آنها را براساس نرخهای پیش از جنگ معین کرده باشند. این کار به گمان او «شایستهترین چارۀ حفظ آبروی وامداران و در عین حال جلوگیری از فسخ کلبۀ دیون بود که پس از هر جنگ بیم آن میرود.» اینکه قیصر مجبور شد تا بار دیگر بندگی در ازای بدهی را منع کند خود نشانۀ آن است که اصلاحات در رم تا چه پایه کند پیش میرفته است. وی اجازه داد که وامداران سودهایی را که تا آن زمان پرداخته بودند از اصل سرمایه بکاهند، و میزان سود را نیز به یک درصد در ماه محدود کرد. این اقدامات بیشتر وامگذاران را، که بیم غصب اموال خود را داشتند، شادمان ساخت، اما به همان اندازه اصلاحطلبان را نیز که امیدوار بودند قیصر، با الغای کلیۀ دیون و توزیع اراضی، کارهای کاتیلینا را دنبال کند نومید کرد. قیصر به نیازمندان غله بخشید، همهٔ احکام تبعید را جز در مورد میلو لغو کرد، و آریستوکراتهایی را که به رم بازگشتند بخشید. هیچ کس به سبب این میانهرویها سپاسگزار او نشد. سنتپرستان بخشوده توطئهگری بر جان او را از سر گرفتند و، هنگامی که وی در تسالی با پومپیوس در جنگ بود، اصلاحطلبان نیز جانبش را رها کردند و به کایلیوس پیوستند که وعدۀ الغای دیون و مصادرۀ املاک بزرگ و توزیع دوبارۀ زمین را میداد.
جنگ داخلی (ادامه)
نزدیک به پایان سال ۴۹، قیصر به سپاهیان خود و ناوگانی که دستیارانش در بروندیسیوم گرد آمده بودند پیوست. در آن زمان سابقه نداشت که سپاهی در فصل زمستان از آدریاتیک گذشته باشد؛ دوازده کشتی قیصر هر بار تنها میتوانست یک سوم از شصت هزار سپاهی او را حمل کند، و ناوگان برتر پومپیوس همهٔ جزیرهها و بندرها را در کرانۀ رو به رو پاس میداشت. با این وصف قیصر با بیست هزار سپاهی بادبانها را برافراشت و عازم اپیروس شد. کشتیهای او هنگام بازگشت به ایتالیا غرق شدند. قیصر، برای آنکه از علت تأخیر باقی سپاهیانش آگاه شود، خواست با قایق کوچکی دریا را در نوردد. قایقبانان با پارو به مقابلۀ امواج رفتند و چیزی نمانده بود که غرق شوند. قیصر که در میان جمع هراسان ایشان بیپروا ایستاده بود، با این کلام دلگرمکننده و شاید افسانهای، ایشان را دل داد: «بیم مدارید، که قیصر و فر او را میبرید.» اما باد و موج قایق را به کرانه پس راند و قیصر ناگزیر از کوشش باز ایستاد. در عین حال پومپیوس با چهل هزار تن سپاهی دورهاخیون و مخازن گرانبهای آن را متصرف شد؛ آنگاه، به سبب آن بیتصمیمی که مشخصۀ سالهای چاقی بیاندازۀ او بود، از حمله بر نیروی ناتوان و گرسنۀ قیصر بازماند. مارکوس آنتونیوس در این درنگ ناوگانی دیگر فراهم کرد و ماندۀ سپاه قیصر را از دریا گذراند.
قیصر اکنون آمادهٔ نبرد بود، اما هنوز خوش نداشت که رومی را به جان رومی اندازد. پس سفیری نزد پومپیوس فرستاد و پیشنهاد کرد که هر دو سردار از فرماندهی دست بکشند. پومپیوس پاسخی نداد. قیصر حملهای کرد و پس رانده شد؛ ولی پومپیوس این پیروزی را با تعقیب قیصر پی نگرفت. صاحبمنصبان پومپیوس، به رغم اندرز او، همهٔ اسیران خود را کشتند، حال آنکه قیصر از جان اسیران خویش درگذشت، و این تضاد و رفتار روحیۀ سپاهیان قیصر را نیرومند و از آن لشکریان پومپیوس را ناتوان گرداند. سپاهیان قیصر از او خواستند تا به سبب جبنی که در این نخستین پیکار خود با لژیونهای رومی نشان داده بودند، ایشان را گوشمال دهد. چون قیصر این درخواست را نپذیرفت، از او خواستند تا ایشان را به نبرد ببرد؛ اما قیصر خردمندانهتر از آن دید که به تسالی عقب بنشیند و سپاهیان خود را رخصت آسایش دهد.
حال پومپیوس تصمیمی گرفت که به بهای جانش تمام شد. آفریکانوس به او اندرز داد تا باز گردد و ایتالیای بیدفاع را متصرف شود. اما اکثر رایزنان پومپیوس از او خواستند تا در پی قیصر برود و کارش را یکسره کند. آریستوکراتهایی که در اردوی پومپیوس بودند در وصف پیروزی دورهاخیون گزافهگویی کردند و پنداشتند که آن نبرد سرنوشت همه چیز را معین کرده است. سیسرون، که سرانجام به ایشان پیوسته بود، از دیدن کشمکشهای آنان بر سر بهرههای خویش از غنایم آینده و زندگی پرتجملشان در میانۀ جنگ به شگفت آمد — زیرا خورشهاشان را در ظرفهای سیمین میکشیدند و چادرهاشان فرشهای راحت داشت و به آذین آراسته و از گل پوشیده بود. سیسرون مینویسد:
جز خود پومپیوس، اردوی وی چنان درندهخویانه میجنگیدند و در گفتگو چنان از سنگدلی دم میزدند که من حتی نمیتوانستم امکان پیروزی ایشان را تصور کنم، بیآنکه از هراس بر خود بلرزم. … جز آرمانشان هیچ چیز در میانشان نبود. … حکم اعدام و مصادره را نه بر ضد یک تن، بلکه بر ضد جمعی صادر میکردند. … لنتولوس خانۀ هورتنسیوس، باغهای قیصر، و بایای را به خود وعده داده بود.پومپیوس بیشتر دلش میخواست که از قواعد جنگ و گریز فابیوس پیروی کند، اما چون از هر سو به جبن منسوب شد، فرمان حمله داد.
روز نهم ماه اوت سال ۴۸ نبرد قطعی به شدت هر چه تمامتر در فارسالوس در گرفت. پومپیوس چهل و هشت هزار پیاده و هفت هزار سوار داشت، و قیصر بیست و دو هزار پیاده و هزار سوار. پلوتارک مینویسد: «تنی چند از والاتبارترین رومیان، که بیرون از کارزار به تماشا ایستاده بودند، اندیشهای جز این در سر نداشتند که ببینند جاهطلبی شخصی کار امپراطوری را به کجا کشانده است. … سراسر نشاط و نیروی همین شهری که در این کارزار تیغ به روی خویشتن کشیده بود برهانی آشکار بود بر اینکه آدمی با افتادن به دام شهوت چه کور و دیوانه میشود.» خویشاوندان نزدیک و حتی برادران در دو سپاه همستیز میجنگیدند. قیصر به سپاهیانش فرمان داد تا از جان رومیانی که تسلیم اختیار کنند در گذرند؛ اما دربارۀ مارکوس بروتوس، آریستوکرات جوان، بفرمود که او را بیگزند به اسارت درآورند، و اگر این میسر نشد، بگذارند تا بگریزد. رهبری، آزمودگی، و روحیۀ برتر سپاهیان قیصر لشکریان پومپیوس را شکست داد؛ پانزده هزار تن از لشکریان وی کشته یا مجروح شدند، بیست هزار تن تسلیم اختیار کردند و باقی گریختند. پومپیوس نیز نشانهای فرماندهی را از تن برکند و چون دیگران گریخت. قیصر روایت میکند که وی فقط دویست تن کشته داد — و این دعوی بر همهٔ کتابهای او سایهٔ شک میافکند. سپاهیان او از دیدن اینکه خیمههای شکستخوردگان چنان مجلل آراسته و خوانهای ایشان برای بزم پیروزی چنان رنگین گسترده شده به خنده افتادند. قیصر شام پومپیوس را در خیمۀ پومپیوس خورد.
پومپیوس همهٔ شب را تا لاریسا اسب راند، از آنجا رهسپار کرانۀ دریا شد، و سپس با کشتی به اسکندریه رفت. در موتیلنه، آنجا که زنش به او پیوست، شارمندان از وی خواستند تا رحل اقامت بیفکند؛ پومپیوس مؤدبانه این خواهش را رد کرد و به ایشان اندرز داد که خویشتن را فارغ از بیم به قیصر تسلیم کنند، زیرا «قیصر مردی بیاندازه نیکسرشت و مهربان است.» بروتوس نیز به لاریسا گریخت، اما در آنجا وقت گذرانی کرد و نامهای به قیصر نوشت. سردار فاتح از آگاهی بر سلامت وی سخت شاد شد، بیدرنگ او را بخشید، و به خواهش او از گناه کاسیوس نیز درگذشت. وی با ملتهای مشرق زمین نیز، که زیر حکومت طبقات بالادست از پومپیوس جانبداری میکردند، خوشرفتاری کرد. انبارهای غلهٔ پومپیوس را میان جمعیت گرسنۀ یونان پخش کرد و به آتنیان که از او پوزش میخواستند با لبخندی نکوهشآمیز گفت: «تا کی عظمت نیاکانتان شما را از نابودی به دست خویشتن خواهد رهاند؟»
شاید به او خبر داده بودند که پومپیوس امیدوار است تا به یاری سپاه و خواستۀ مصر و نیروهایی که کاتو، لابینوس، و متلوس سکیپیو در اوتیکا بسیج میکردند جنگ را از سر گیرد. اما هنگامی که پومپیوس به اسکندریه رسید، پوتینوس، وزیر مخنث فرمانروای جوان مصر — بطلمیوس دوازدهم — شاید به امید پاداش قیصر، به خادمان خود دستور داد تا پومپیوس را بکشند. سردار همینکه پا به کرانه نهاد، با دشنه کشته شد، در حالی که همسرش درمانده و وحشتزده بر عرشۀ کشتیای که با آن آمده بودند به نظاره ایستاده بود. چون قیصر در رسید، خادمان پوتینوس سر بریدۀ پومپیوس را به او تقدیم کردند. قیصر هراسان رو برگرداند و از این حجت تازه بر اینکه آدمیان از راههای گوناگون به هدف واحد میرسند بگریست. وی مقر فرماندهی خود را در کاخ شاهانۀ بطالسه برپا کرد و بر آن شد تا کارهای آن مملکت باستانی را به سامان آورد.
قیصر و کلئوپاترا
از زمان مرگ بطلمیوس ششم (۱۴۵ ق.م) مصر به شتاب رو به تباهی گذارده بود. شاهانش دیگر از عهدۀ حفظ نظام اجتماعی یا آزادی ملی برنمیآمدند. سنای روم سیاست خود را بیش از پیش بر آن کشور تحمیل میکرد و اسکندریه ساخلوی سپاهیان رومی شده بود. بطلمیوس یازدهم، که به دست پومپیوس و گابینیوس به سلطنت رسیده بود، وصیت کرد که حکومت به فرزندش بطلمیوس دوازدهم و دخترش کلئوپاترا برسد و این دو با یکدیگر زناشویی و بر کشور فرمانروایی کنند.
کلئوپاترا اصلاً از مردم مقدونیۀ یونان و به احتمال قوی زنی بیشتر بور بود تا سیهچشم. از زیبایی بهرهای چندان زیاد نداشت، اما طنازی، نشاط دم و اندام، هنرهای گوناگون، دلنشینی رفتار، و آن خوشآهنگی صدا چون با پایگاه شهریاریش درمیآمیخت، همچون شرابی مردافکن سرداری رومی را نیز آرام از پای میافکند. وی با تاریخ، ادب، و حکمت یونان آشنایی داشت؛ به یونانی و مصری و سوری و، بنا بر روایات، به زبانهای دیگر نیز سخن میگفت. جذبۀ معنوی آسپاسیا را بر بیبندوباری دلفریب زنی یکسره بیپروا افزوده بود. آوردهاند که دو رساله، یکی در پیرامون افزار آرایش و دیگری دربارۀ موضوع جالب اوزان و سکههای مصری، نوشته است. فرمانروا و کشورداری توانا بود، بازرگانی و صناعت مصر را رونقی بسزا بخشید، و در شئون مالی کارآگاهی ورزیده به شمار میآمد، حتی به روزگار عشقبازی. با این خصال، شهوتپرستی شرقی، سنگدلی و بیپرواییای که رنج و مرگ از آن برمیخاست، و جاهطلبی سیاسیای که سودای امپراطوری در سرش میپروراند و هیچ قانونی جز قانون کامیابی نمیشناخت، همراه بود. اگر مزاج تند و آتشین بطالسۀ اخیر را به ارث نبرده بود، چه بسا به آرزوی خویش، که شهبانویی بر قلمرو مدیترانهای یگانه بود، میرسید. وی دریافت که مصر دیگر نمیتواند مستقل از روم باشد، و دلیلی ندید که خود هر دو کشور را یکجا زیر فرمان نداشته باشد.
قیصر از دانستن اینکه پوتینوس کلئوپاترا را از کشور بیرون رانده و اکنون به نیابت بطلمیوس جوان حکم میراند ناخرسند شد. وی در نهان کس در پی کلئوپاترا فرستاد، و او نیز پنهان نزد قیصر آمد. کلئوپاترا برای آنکه به قیصر برسد خود را در ملافهای نهان کرد و آن ملافه را خادم وی، آپولودوروس، به درون غرفۀ قیصر برد. رومی شگفتزده، که هیچگاه روا نمیداشت تا فتوحاتش در کارزار بر کامیابیهایش در عشق پیشی گیرد، دلباختۀ دلاوری و زیرکی کلئوپاترا گشت. وی کلئوپاترا را با بطلمیوس آشتی داد و او را دوباره با برادرش بر تخت شهریاری مصر نشاند. چون از آرایشگران شنید که پوتینوس و آخیلاس سردار مصری دسیسه کردهاند تا او را بکشند و سپاه کوچکی را که با خود آورده بود قتل عام کنند، زیرکانه ترتیب قتل پوتینوس را داد. آخیلاس به قرارگاه سپاهیان مصری گریخت و آنان را به شورش برانگیخت و ساخلوی رومی، که از طرف سنا در شهر مستقر شده بود، به اشارۀ مهترانش، بر ضد این مزاحم غدرپیشه، که میخواست سلسلۀ شاهی را در خانوادۀ بطالسه برقرار دارد و حتی از خود فرزندی بر مسند ولایت عهد بنشاند، به شورش پیوست.
در این وضع دشوار، قیصر با زیرکی و تدبیری که شیوۀ او بود به کوشش برخاست. وی کاخ شاهی و تماشاخانۀ مجاور آن را در خود و سربازانش ساخت و از آسیای صغیر، سوریه، و رودس نیروهای امدادی خواست. چون دید که ناوگان بیدفاعش بزودی به چنگ دشمنانش خواهد افتاد، فرمان داد تا آن را سراسر بسوزانند؛ بخشی از کتابخانۀ اسکندریه نیز که اندازهاش دانسته نشده است در کام آن حریق نابود گشت. قیصر با چند حملۀ نومیدانه جزیرۀ فاروس را تصرف کرد، اما بعد از دست داد و سپس باز به چنگش آورد، زیرا فاروس کلید مدخل آن نیروهای امدادی بود که وی چشم به راهشان داشت. در یکی از این نبردها، هنگامی که مصریان قیصر و چهارصد تن از سربازانش را از روی آببندی ساختگی به دریا انداختند، وی خود را با شنا، زیر باران نیزه، به ساحل نجات رساند. بطلمیوس دوازدهم که شورشیان را پیروز پنداشته بود، از کاخ خویش بیرون آمد و به شورشیان پیوست و از صفحۀ تاریخ ناپدید شد. چون نیروهای امدادی از راه رسیدند، قیصر مصریان و ساخلوی سنا را در «نبرد نیل» تار و مار کرد. وی وفاداری کلئوپاترا را به خود چنین پاداش داد که برادر کهترش بطلمیوس سیزدهم را همراه او به شهریاری برگزید، و برادر نیز در عمل همهٔ اختیارات خود را به فرمانروایی مطلق کلئوپاترا واگذاشت.
معلوم نیست که چرا قیصر نه ماه را در اسکندریه گذراند، در حالی که سپاهیان مخالفش نزدیک اوتیکا بسیج میشدند و روم، که به تحریک کایلیوس و میلو به انقلاب اصلاحطلبانه برانگیخته شده بود، بیتابانه در انتظار او بود تا با مدیریتش امور را سر و سامان دهد. شاید میاندیشید که پس از ده سال جنگ سزاوار آسایش و آرامشی کوتاه هست. سوئتونیوس میگوید که وی «اغلب تا بامداد با کلئوپاترا مجلس بزم داشت و، اگر سربازانش او را به شورش بیم نمیدادند، با کلئوپاترا در سراسر مصر میگشت و چه بسا با زورق شاهانه به حبشه میرفت؛» آخر، دست همهٔ آن سربازان به لولیان شهر نمیرسید. شاید قیصر از روی زننوازی نمیخواست که کلئوپاترا را در روزهای درد زایمانش تنها بگذارد. در سال ۴۷ ق.م از کلئوپاترا پسری زاده شد که کایساریون نام گرفت؛ به روایت مارکوس آنتونیوس، قیصر خستوان شد که پسر از آن اوست. بعید نیست که کلئوپاترا این سودای شیرین را در گوش قیصر فرو خوانده باشد که قیصر خود به تخت شاهی بنشیند و او را به زنی گیرد و سراسر مدیترانه را در یک «بستر» متحد کند.
این البته حدس است، و حدسی است رسواییآور و جز اماراتی برای تأیید آن چیزی در دست نیست. اما قطعی است که قیصر چون شنید که فارناکس، فرزند مهرداد ششم، پونتوس و ارمنستان صغیر و کاپادوکیا را دوباره به چنگ آورده و مشرق زمین را بار دیگر به شورش بر روم پراکنده فراخوانده است، به عمل برخاست. فرزانگی او در آرام کردن اسپانیا و گل پیش از مصاف با پومپیوس اکنون آشکار میشد؛ اگر غرب و شرق در یک زمان به سرکشی آغاز میکردند، شیرازۀ امپراطوری روم از یکدیگر میگسست و «بربرها» به جنوب سرازیر میشدند و روم هرگز روزگار آوگوستوس را به خود نمیدید. قیصر، پس از تجدید سازمان سه لژیون خود، در ماه ژوئن سال ۴۷ به حرکت درآمد و با شتاب معمول خویش سراسر کرانۀ مصر را در نوردید و از طریق سوریه و آسیای صغیر وارد پونتوس شد و فارناکس را در زلا شکست داد (دوم اوت همان سال) و این گزارش کوتاه را برای دوستی در رم فرستاد: «آمدم، دیدم، و پیروز شدم.»
در تارنتوم به سیسرون برخورد (بیست و ششم سپتامبر)، و سیسرون از جانب خود و دیگر محافظهکاران از او پوزش خواست. قیصر با رویی خوش این پوزش را پذیرفت. وی از دانستن اینکه، در مدت بیست ماه دوریش از رم، جنگ داخلی به انقلابی اجتماعی مبدل شده؛ داماد سیسرون، دولابلا، به کایلیوس پیوسته و لایحهای در الغای دیون به انجمن عرضه کرده؛ آنتونیوس سربازان خود را به جان تهیدستان مسلح پیرو دولابلا انداخته؛ و هشتصد رومی در فوروم کشته شدهاند به شگفت درآمد. کایلیوس در مقام پرایتوری میلو را از تبعید فرا خواند و هر دو با هم سپاهی در جنوب ایتالیا فراهم کردند و بندگان را برانگیختند تا همراه آنان در انقلابی دامنهدار یگانه شوند. این دو در کار خود چندان کامیاب نشدند، اما دل قوی داشته بودند. در رم اصلاحطلبان به یادبود کاتیلینا جشنی برپا کردند و دوباره بر گور او گل افشاندند. در عین حال، سپاه پومپیوس در افریقا به اندازۀ همان سپاهی رسید که در فارسالوس شکست خورده بود. سکستوس، فرزند پومپیوس، سپاهی نو در اسپانیا گرد آورد، و بدین ترتیب یک بار دیگر ایتالیا در معرض خطر قحطی غله افتاد. چنین بود اوضاع ایتالیا در اکتبر سال ۴۷، هنگامی که قیصر همراه کلئوپاترا، «برادر و شوهر» او، و کایساریون به رم و کالپورنیا رسید.
قیصر در ظرف چند ماهی که میان نبردهایش فرصت داشت نظم را به کشور بازگرداند. چون دوباره به مقام دیکتاتوری رسید، با لغو واپسین قانون سولا و فسخ همهٔ مالالاجارههای کمتر از دو هزار سسترس به مدت یک سال در رم، اصلاحطلبان را خشنود کرد و در عین حال مارکوس بروتوس را به فرمانروایی گل سیزالپین برگماشت. به سیسرون و آتیکوس اطمینان داد که جنگ بر ضد مالکیت خصوصی را دامن نخواهد زد؛ و فرمان داد تا تندیسهای سولا را، که تودۀ مردم تهیدست سرنگون کرده بودند، دوباره برپا کنند؛ و با این شیوهها نیز کوشید که خاطر محافظهکاران را آسوده دارد. هنگامی که اندیشههایش را بر سر کار هواداران پومپیوس باز آورد، از دانستن اینکه معتمدترین لژیونهایش، به سبب تأخیر در دریافت مقرری، سر به شورش برداشتهاند و از رفتن به افریقا سر باز میزنند، دل آزرده شد. چون خزانه تهی بود، با مصادرۀ اموال اعیان سرکش وجوهی گرد آورد؛ میگفت که به عبرت آموخته است که سپاهی به مال فراز آید، مال به قدرت، و قدرت به سپاه. پس ناگهان میان لژیونهای عاصی خود پدیدار شد و آنان را گرد هم فراخواند و آرام به ایشان گفت که از خدمت مرخص شدهاند و میتوانند به خانههای خود بازگردند، و افزود که چون «با سپاهیان دیگر» در افریقا پیروز شود، همهٔ مقرری واپسماندۀ ایشان را باز خواهد داد. آپیانوس میگوید: «چون قیصر این سخن بگفت، همهٔ آنان از اینکه سپاهسالار خود را در این دم که دشمنان از هر سو او را فرا گرفتهاند تنها باز میگذارند، شرمگین شدند. … آنگاه فریاد برآوردند که از عصیان خود تایبند و از او به التماس خواستند که ایشان را در خدمت خود نگاه دارد.» قیصر با اکراهی دلپذیر این خواهش را پذیرفت و همراه ایشان از راه دریا رهسپار افریقا شد.
روز ششم آوریل ۴۶ ق.م، قیصر در تاپسوس با نیروهای متحد متلوس سکیپیو، کاتو، لابینوس، و یوبای اول شاه نومیدیا برخورد. وی دوباره در این نخستین مصاف شکست خورد، اما صفوف خود را از نو آراست و حمله آغاز کرد و بر دشمن چیره شد. سربازان به خون تشنۀ قیصر، که گناه این نبرد دوم را به پای گذشت و بخشش او در فارسالوس میگذاشتند، از هشتاد هزار سپاهی هواخواه پومپیوس، ده هزار تن را بیامان کشتند، زیرا نمیخواستند که دوباره با این مردان رو به رو شوند. یوبا خود را کشت؛ سکیپیو گریخت و در یک پیکار دریایی کشته شد؛ کاتو با سپاهی کوچک به اوتیکا فرار کرد. وقتی مهتران سپاه خواستند که در برابر قیصر از شهر دفاع کنند، کاتو مجابشان کرد که این کار ممکن نیست. وی برای آنان که قصد گریز داشتند مال فراهم کرد، اما به فرزندش اندرز داد که خود را به قیصر تسلیم کند. اما خود از این هر دو چاره رو برتافت. شامگاهان را به مناظرۀ فلسفی گذراند و آنگاه به غرفۀ خویش رفت و به خواندن رسالۀ فیدون افلاطون پرداخت. دوستانش که بر خودکشی او بیمناک بودند، شمشیرش را از کنار بسترش برداشتند. چون از پاسداری آسودند، کاتو خادم خویش را واداشت تا سلاح را باز آورد. یک چند چنین فرانمود که خفته است؛ آنگاه یکباره شمشیر را برگرفت و به شکم خود فرو برد. دوستانش به درون غرفه شتافتند و پزشکی رودههای بیرونریختهاش را به جای خود باز نهاد و زخم را بخیه زد و نواری به روی آن بست. همینکه اینان غرفه را ترک کردند، کاتو نوار را به کناری زد و زخم را درید و اندرونۀ خویش را بیرون کشید و مرد.
قیصر چون فرا رسید، از اینکه فرصت بخشودن کاتو را نیافته اندوهگین شد. وی فقط توانست که از گناه پسر او درگذرد. اوتیکاییان مردۀ آن رواقی را با شکوهی تمام تشییع کردند، تو گفتی میدانستند که اینک جمهوریای را که کم و بیش پنج قرن از عمر آن گذشته بود به خاک میسپرند.
دولتمرد
قیصر پس از آنکه سالوستیوس را به فرمانروایی نومیدیا منصوب کرد و ایالات افریقا را سر و سامانی تازه داد، در پاییز سال ۴۶ به رم بازگشت. سنای هراسان، که برآمدن حکومت پادشاهی را نزدیک میدید، قیصر را برای مدت ده سال مقام دیکتاتور داد و چنان آیینی برای ورود پیروزمندانۀ او به رم مقرر داشت که تا آن هنگام مانند نداشت. قیصر به هر یک از سربازانش پنج هزار درهم آتیکی (۳۰۰۰ دلار) پرداخت، یعنی بسیار بیش از آنچه به ایشان وعده داده بود. بیست و دو هزار خوان برای شارمندان گسترد و، از برای سرگرمی ایشان، یک نبرد دریایی نمایشی با شرکت ده هزار تن ترتیب داد. در آغاز سال ۴۵ رهسپار اسپانیا شد و در موندا واپسین سپاه هوادار پومپیوس را شکست داد. چون در اکتبر به رم رسید، سراسر ایتالیا را در آشوب یافت. سوء حکومت گروهی محدود از توانگران (اولیگارشی) و یک قرن انقلاب، کار کشاورزی، صناعت، مالیه، و بازرگانی را نابسامان کرده بود. فرسودگی ولایات، احتکار سرمایه، و پرخطر بودن سرمایهگذاری گردش پول را از نظم انداخته بود. هزاران آبادی رو به ویرانی گذارده؛ صد هزار مرد از کار تولیدی به جنگ باز خوانده شده؛ روستاییانی بیشمار به سبب رقابت غلهٔ بیگانۀ یابندگان «نظام املاک وسیع» (لاتیفوندیا) به تودۀ تهیدست شهرها پیوسته بودند و با اشتیاق به وعدههای مردمفریبان گوش میدادند. بازماندگان آریستوکراسی، که گذشت قیصر ایشان را بر سر مهر نیاورده بود، در محفلها و کاخهای خود به توطئه بر ضد او آغاز کردند. وی در سنا از آنان خواست، که به ضرورت دیکتاتوری گردن نهند و در کار بازسازی کشور به او یاری رسانند. اما آنان پیشتازیهای این غاصب را نکوهش و حضور کلئوپاترا را در رم به نام میهمان او سرزنش کردند، و این داستان را به نحوی پراکندند که قیصر سودای پادشاهی در سر دارد و میخواهد پایتخت امپراطوری را به اسکندریه یا ایلیوم منتقل کند.
قیصر، با آنکه در سن پنجاه و پنجسالگی بیش از آنچه باید پیر شده بود، یکتنه با همتی رومی بر اصلاح دولت روم کمر بست. وی میدانست که اگر به جای ویرانیهایی که سترده بود بنایی بهتر ننهد، پیروزیهایش به هدر خواهد رفت. چون در سال ۴۴ ق.م دیکتاتوری دهسالهاش تا پایان زندگی تمدید شد، این تفاوت را چندان نیافت، اگرچه مشکل میتوانست پیشبینی کند که پنج ماه بعد خواهد مرد. سنا، شاید به قصد آنکه او را نزد مردمی که حتی از نام شاه بیزار بودند منفور کند، در لقببخشی به او و ثناگستریش گشادهدستی کرد. و نیز به او اجازه داد که اکلیل غار — که قیصر سرطاسش را با آن میپوشاند — بر سر بگذارد و حتی در زمان صلح نیز اختیارات «امپراطور» را اعمال کند. قیصر، با این اختیارات، خزانهداری و، با عنوان پونتیفکس ماکسیموس، کاهنان را به زیر نظارت خود درآورد؛ به نام کنسول میتوانست قانون پیشنهاد و اجرا کند؛ به نام تریبون خود از هر گونه مجازاتی ایمن بود؛ و به نام سنسور میتوانست سناتوران را به این مقام بگمارد یا بردارد. انجمنها حق تصویب لوایح را همچنان برای خود نگاه داشتند، اما نایبان قیصر — دولابلا و آنتونیوس — انجمنها را به میل خود میگرداندند، و انجمنها نیز به طور کلی از سیاست قیصر پشتیبانی میکردند. قیصر مانند همهٔ دیکتاتوران کوشید تا قدرت خویش را بر پایۀ محبوبیت نزد خلق استوار دارد.
وی سنا را کمابیش به صورت یک مجمع مشورتی درآورد. اعضای آن را از ۶۰۰ به ۹۰۰ افزایش داد و با نصب ۴۰۰ عضو تازه ماهیت آن را برای همیشه دگرگون کرد. بسیاری از این نوآمدگان، بازرگانان رومی و شارمندان برگزیدۀ شهرهای ایتالیا یا ایالات، و برخی نیز از کنتوریون (فرماندهان دستههای سد تنی) و سربازان یا غلامزادگان بودند. پاتریسینها، از دیدن اینکه سران قبایل شکستخوردۀ گل به سنا راه یافته و در زمرۀ فرمانروایان امپراطوری درآمدهاند، به هراس افتادند؛ حتی بذلهگویان پایتخت نیز از این وضع برآشفتند و دوبیتی هزلآمیزی را میان خلق شایع کردند:
قیصر گلیان را پیروزمندانه رهبری میکند،
سپس به سنا میرساند؛ و گلها شلوارکها را از پا به درآورده و توگای تریج
پهن سناتوران را به تن کردهاند.شاید قیصر بعمد سنای تازه را چنان گنده کرده بود که نه به کار مشورت سودمندانه بیاید نه توانایی مخالفت یکپارچه داشته باشد. وی گروهی از دوستان خود — بالبوس، اوپیوس، ماتیوس، و دیگران — را به عنوان اعضای یک هیئت اجرایی غیررسمی برگزید و، با واگذاری جزئیات کارهای منشیگری حکومت و دقایق کشورداری به بندگان آزادشده و بردگان سرای خود، پایۀ بوروکراسی امپراطوری را نهاد. به انجمن اجازه داد تا نیمی از متصدیان امور شهر را انتخاب کند، و نیمی دیگر را نیز خود با «توصیههایی» برمیگزید که انجمن همیشه میپذیرفت. به عنوان تریبون میتوانست تصمیمات تریبونها یا کنسولان دیگر را «وتو» کند. عدۀ پرایتورها را به شانزده و کوایستورها (خزانهداران) را به چهل افزایش داد تا کار شهرداری و دادگستری زودتر سامان یابد. امور شهر را خود در همهٔ وجوه زیر نظر گرفت، و هیچ گونه ناشایستگی یا گشادبازی را نبخشید. در منشورهایی که برای حکومت شهرها به افراد میبخشید فساد در انتخابات و نادرستی مأموران حکومت را سخت نهی کرد و کیفرهای سنگین برای آنها نهاد. برای آنکه به تسلط رسم خرید منظم آرا بر زندگی سیاسی پایان دهد، یا شاید نیروی خویش را در برابر شورش تهیدستان حفظ کند، کولگیاها را از میان برداشت، جز برخی انجمنهای دیرینۀ یهودیان را که بیشتر جنبۀ مذهبی داشتند. خدمت در هیئتهای منصفه را منحصر به دو طبقۀ بالادست کرد و حق دادرسی در دعاوی بسیار خطیر را برای خود نگاه داشت؛ وی غالباً بر مسند قضا مینشست و هیچ کس در خردمندانگی و انصاف احکامش انکار روا نمیداشت. به حقوقدانان زمان خود پیشنهاد کرد که حقوق موجود رم را به نظم آورند و مدون کنند، اما مرگ زودرسش این طرح را عقیم گذاشت.
قیصر کار برادران گراکوس را از سر گرفت و میان سربازان دیرین خود و مردم تهیدست زمین بخش کرد. این سیاست، که بعد از جانب آوگوستوس دنبال شد، آشوب کشاورزان را چندین سال فرو خواباند. برای آنکه از تمرکز دوباره و سریع زمینداری جلوگیری کند، حکم کرد که زمینهای تازه را نمیتوان تا بیست سال فروخت؛ و برای آنکه توسعۀ بردگی را در روستاها متوقف سازد، قانونی گذراند که به موجب آن یک سوم کارگران کشتزارها باید از آزادمردان فراهم آیند. پس از آنکه بسیاری از تهیدستان بیکاره را نخست به سپاهیگری گماشت و سپس به روستاییان زمیندار مبدل کرد، با گسیل هشتاد هزار تن از شارمندان در پی بنیانگذاری کولونی در کارتاژ، کورنت، سویل، آرل، و مراکز دیگر، باز از شمار ایشان کاست. برای فراهم کردن کار برای بیکاران دیگر در رم، صد و شصت میلیون سسترس بر سر یک برنامۀ دامنهدار ساختمانی صرف کرد، در «میدان مارس» بنای تازه و جاداری برای برگزاری انجمنها ساخت، و با بنا کردن «فوروم یولیوس» بر فوروم اصلی شهر، از تراکم کسب و کار در آن کاست. وی به همین شیوه بسیاری شهرها را در ایتالیا و اسپانیا و گل و یونان آراست. چون بدین گونه از فشار فقر کاست، تهیدستی را شرط دریافت غلهٔ دولتی قرار داد. یکباره شمارۀ درخواستکنندگان از سیصد و بیست هزار به صد و پنجاه هزار کاهش یافت.
قیصر تاکنون به نقش خود، یعنی قهرمان «خلقیان»، وفادار مانده بود، اما چون انقلاب روم بیشتر کشاورزی بود تا صنعتی، و هدف آن نخست آریستوکراسی زمیندار و بردهپرور و سپس رباخواران و کمی هم طبقات بازرگان بود، در پیروی از سیاست برادران گراکوس، از بازرگانان خواست تا پشتیبان انقلاب ارضی و مالی باشند. سیسرون کوشید تا طبقات متوسط را با آریستوکراسی متحد کند. بسیاری از سرمایهداران بزرگ، از کراسوس گرفته تا بالبوس، در برآورد نیازهای مالی قیصر شرکت کردند، همچنانکه این گونه مردان به انقلابات امریکا و فرانسه نیز یاری رساندند. با این وصف، قیصر یکی از بزرگترین منابع بهرهبرداری مالی خویش را از میان برد، و آن گردآوری مالیات در ایالات به دست گروههای عامل بود. وی میزان وامها را پایین آورد؛ قوانین شدید در منع بهرههای سنگین مقرر داشت؛ و با وضع قانون ورشکستگی، که بخش عمدۀ آن امروزه نیز نافذ است، موارد سخت اعسار را فیصله داد. با اختیار طلا به عنوان پشتوانۀ پول و ضرب سکۀ زرین تازهای به نام اورئوس، که قدرت خرید آن با لیرۀ سترلینگ انگلیسی در قرن نوزدهم برابر بود، ثبات پولی کشور را بازگرداند. سکههای حکومت به تصویر او منقوش بود و به شیوۀ هنرمندانهای ضرب میشد که در رم تازگی داشت. در ادارۀ مالیۀ امپراطوری نظم و کفایتی نو راه یافت، و نتیجهاش آن شد که هنگام مرگ قیصر خزانۀ دولت هفتصد میلیون سسترس و خزانۀ خصوصی او صد میلیون سسترس دارایی داشت.
برای آنکه گردآوری مالیات و سازمان حکومت بر پایۀ علمی استوار باشد، آماری از جمعیت ایتالیا گرفت و در نظر داشت که دربارۀ سراسر امپراطوری چنین کند. برای آنکه شمارۀ شارمندان را، که بر اثر جنگ کاهش یافته بودند، افزایش دهد، عدۀ بیشتری از رومیان را از حق انتخاب بهرهمند کرد و از جمله به پزشکان و آموزگاران رم این حق را بخشید. چون از دیرباز کاهش شمارۀ نوزادان بیمناکش کرده بود، در سال ۵۹ حق تقدم در گرفتن زمین را به پدرانی داد که سه فرزند داشته باشند؛ آنگاه حکم کرد که به خانوادههای بزرگ پاداش دهند، و زنان بیفرزند کمتر از چهل و پنج سال را از سوار شدن در تختروان با جواهر بستن به خود ممنوع داشت — و این ضعیفترین و بیهودهترین قوانین گوناگون او بود.
قیصر، به رغم پایبندی به برخی خرافات، لاادری (آگنوستیک) بود، اما همچنان مقام کاهن اعظم دین رسمی را بر عهده داشت و برای آن وجوه مرسوم را فراهم میکرد. وی معابد کهن را مرمت کرد و معابدی نو ساخت و بیش از همه «مادر مهربان» خویش یعنی ونوس را حرمت گذاشت. اما آزادی کامل عقاید دینی و نیایش را جایز شمرد و احکام دیرین در باب منع پرستش ایسیس را ملغا کرد و یهودیان را در ادای فرایض دینی خویش آزاد گذاشت. چون دید که تقویم کاهنان دیگر با فصول مطابق نیست، سوسیگنس، از یونانیان اسکندریه، را مأمور کرد تا، از روی نمونههای مصری «تقویم یولیانوسی» را فراهم کند. که از آن پس هر سال مرکب از ۳۶۵ روز بود و هر چهار سال یک بار در ماه فوریه روزی دیگر نیز بر آن افزوده میشد. سیسرون به شکوه گفت که قیصر چون به فرمانروایی به روی زمین خرسند نیست، حال به تنظیم گردش ستارگان پرداخته است. اما سنا این اصلاح را با رویی گشاده پذیرفت و نام خانوادگی دیکتاتور، یعنی یولیوس را بر ماه کوینتیلیس نهاد، و آن ماه پنجم در سالی بود که با ماه مارس آغاز میشد.
کارهایی که قیصر در اندیشه داشت یا اجرای آنها را آغاز کرد، اما بر اثر قتلش به فرجام نرسید، به اندازۀ همین اقدامات ستایشانگیز بود. وی تماشاخانهای بزرگ و معبدی به نام مارس، در خور گرسنهچشمی آن خدا، بنیاد کرد. وارو را به ریاست سازمانی برای تأسیس کتابخانههای عمومی گماشت. قصد داشت که با خشکاندن دریاچۀ فوکینوس و باتلاقهای پوتین، و آبادانی زمینهای آنها برای کشاورزی، رم را از بیماری مالاریا برهاند. با ساختن سد میخواست از طغیانهای تیبر جلوگیری کند؛ و، با منحرف کردن مسیر آن رودخانه، امید داشت که وضع بندر اوستیا را، که هر چند یک بار بر اثر انباشتگی لایههای رودخانه رو به ویرانی میگذاشت، اصلاح کند. به مهندسان خود دستور داد تا برای ساختن راهی در سراسر ایتالیای مرکزی و کندن کانالی در کورنت طرح بریزند.
قیصر تصمیم گرفت تا آزادمردان ایتالیا را با آزادمردان رم به یک پایه از شارمندی برساند و سرانجام ایالات را با ایتالیا برابر کند؛ و این کاری بود که موجب عدم رضایت بسیاری میشد. در سال ۴۹ ق.م به ساکنان گل سیزالپین مقیم دامنۀ آلپ حق رأی داد، و اینک (سال ۴۴ ق.م)، با صدور یک منشور شهری، ظاهراً برای همهٔ شهرهای ایتالیا، حقوق آنها را با حقوق رم برابر کرد. شاید در اندیشۀ آن بود که حکومتی نمایندۀ مردم برپا دارد که از آن راه این شهرها، به حکم مبانی دموکراسی، سهمی در سلطنت مشروطۀ او داشته باشند. اختیار نصب فرماندهان ایالات را از دست سنای فاسد بیرون آورد و خود مردانی را که لیاقتشان مسلم شده بود به آن مقامات گماشت. مالیات ایالات را یک سوم کاهش داد و گردآوری آنها را بر عهدۀ کسانی گذاشت که در برابر خود او مسئول بودند. نفرین پیشینیان را نادیده انگاشت و کاپوا، کارتاژ، و کورنت را دوباره آباد کرد و در این زمینه نیز باز کار برادران گراکوس را به پایان رساند. به کوچنشینانی که در پی بنیانگذاری یا ساکن شدن در بیست شهری که از جبل طارق تا دریای سیاه دامنه داشت فرستاده بود، حقوق رومی یا لاتینی داد و آشکارا امیدوار بود که همهٔ افراد بالغ و ذکور را در امپراطوری از حق شارمندی رومی برخوردار کند. در آن حال، سنا دیگر نه نمایندۀ یک طبقه در رم، بلکه مظهر اندیشهها و خواست همهٔ ایالات میشد. این برداشت از حکومت و تجدید سازمان ایتالیا و رم به دست قیصر، کمالبخش آن معجزهای شد که جوانی گشادباز و گزافهکار را در زمرۀ شایستهترین، دلیرترین، منصفترین، و روشناندیشترین مردان در سراسر تاریخ اندوهبار سیاست درآورد.
قیصر مانند اسکندر نمیدانست کجا از حرکت بازایستد. چون اندیشۀ تجدید نظام قلمرو خویش را در سر داشت، نمیخواست آن را از جانب فرات و دانوب و راین در معرض خطر حمله بیندازد. در نظر داشت که نیرویی عظیم در پی تصرف سرزمین پارت گسیل دارد و کین کراسوس را، دیری دربارۀ آن اندیشه میکرد، برآورد؛ پیرامون دریای سیاه را در نوردد؛ و سکوتیا را آرام کند. همچنین بر سر آن بود که دانوب را بکاود و گرمانیا را به تصرف درآورد. و آنگاه چون امپراطوری را ایمن گرداند، پربار از افتخار و غنیمت به رم باز گردد، بدان پایه توانگر باشد که کساد اقتصادی را پایان دهد، بدان مایه نیرومند که مخالفتها را نادیده انگارد، و سرانجام به فراغت جانشین خویش را معین کند و، در حالی که «صلح رومی» را همچون میراث عالی خود بر جهان ارزانی میدارد، روی در نقاب خاک کشد.
بروتوس
چون خبر این نقشه اندکاندک در روم پخش شد، مردم عادی که عاشق عظمتند به آن آفرین گفتند؛ طبقات سوداگر، که بوی سفارشهای جنگی و چپاول ایالات به مشامشان رسیده بود، دندانهای خود را تیز کردند؛ و آریستوکراسی، که با بازگشت قیصر نابودی خویش را از پیش آشکار میدید، بر آن شد که او را پیش از عزیمت بکشد.
قیصر با آن بزرگزادگان با چنان بزرگواری رفتار کرده بود که گشادهزبانی سیسرون را در ستایش خویش برانگیخت. همهٔ دشمنانی که تسلیم اختیار کرده بودند بخشید و فقط چند تنی را که پس از شکست و بخشودگی باز با او به جنگ برخاسته بودند محکوم به مرگ کرد. نامههایی را که در چادرهای پومپیوس و سکیپیو یافت نخوانده سوزاند. دختر و نوادگان اسیر پومپیوس را نزد سکستوس، فرزند وی، که هنوز بر او یاغی بود، باز فرستاد و تندیسهای پومپیوس را، که هواخواهان قیصر واژگون کرده بودند، دوباره برپا داشت. فرماندهی ایالات را به بروتوس و کاسیوس و مقامات عالی دیگری را به بسیار کسان دیگر از زمرۀ ایشان واگذاشت. هزاران دشنام شنید و دم برنیاورد و کسانی را که گمان میبرد در کار توطئه بر ضد جانش هستند به محاکمه فرانخواند. سیسرون را، که حربا صفت هر دم به رنگی درمیآمد، نه تنها بخشود، بلکه بزرگ داشت و از پذیرش هیچ یک از خواهشهای آن خطیب، خواه برای خود خواه برای یارانش که هواخواه پومپیوس بودند، دریغ نکرد. وی، به اصرار سیسرون، از گناه مارکوس مارکلوس نا توبهکار نیز درگذشت. سیسرون در خطابهای شیوا به عنوان در دفاع از مارکلوس (سال ۴۶) «جوانمردی باورنکردنی» قیصر را ستود و اعتراف کرد که اگر پومپیوس پیروز میشد، کینهخواهتر از قیصر میگشت. وی گفت: «من این سخن نامدار و بس فرزانه وارت را با اندوه شنیدهام که گفتهای: من چندانکه باید زیستهام، خواه برای طبیعت باشد خواه برای ناموری. … از تو میخواهم که این حکمت فرزانگان را یک سو بنهی؛ به بهای به خطر افکندن ما فرزانه مباش. … تو هنوز راهی دراز به فرجام کارهای خویش داری و هنوز (حتی) بنیاد آنها را ننهادهای.» سیسرون به نام همهٔ سناتوران با قیصر پیمان استوار بست که همه سر به سر سلامت او را پاس دارند و تن خویش را در برابر هر گزندی که به او روی آورد سپر کنند. سیسرون اکنون بدان پایه توانگر شده بود که در اندیشه افتاده بود تا کاخی دیگر، نه کوچکتر از کاخ سولا، برای خود بخرد، و لذت میبرد از بزمهایی که آنتونیوس و بالبوس و دیگر یاوران قیصر او را به آنها دعوت میکردند. نامههای او هیچگاه به اندازۀ آن زمان از شادمانی حکایت ندارد. اما قیصر فریفته نشد و به ماتیوس نوشت: «هیچ کس به بزرگواری سیسرون نیست، اما یقین دارم که سخت از من بیزار است.» چون هواداران پومپیوس دوباره جان گرفته و با قیصر ستیزه آغاز کردند، این تالران چربزبان عالم قلم با امیدهای ایشان موافق شد و مرثیهای در وصف کاتوی کهین نوشت که قیصر را به مقابله با او برانگیخت. قیصر فقط پاسخی به عنوان بر ضد کاتو نوشت که نمودار دیکتاتور در بهترین حالت خویش نیست؛ وی به سیسرون اختیار داد که تا در این معارضه سلاح خویش را برگزیند، و پیروزی به چنگ خطیب افتاد. عامۀ مردم شیوۀ سیسرون و اعتدال فرمانروا را پسندیدند که در جایی که میتوانست حکم مرگ امضا کند، رساله پرداخت.
کسانی را که به قدرت خو گرفتهاند و سپس از آن محروم شدهاند نمیتوان با بخشودن عنادشان رام کرد. از یاد بردن بزرگواری دیگران در حق ما به همان دشواری از یاد بردن گزندی است که خود به دیگری رساندهایم. آریستوکراتها در سنایی که جرئت رد پیشنهادهای قانونی قیصر را نداشت از خشم بر خود میپیچیدند. نابودی آزادی را نکوهش میکردند — همان آزادیای که کیسههای ایشان را سنگینتر کرده بود — و حاضر به پذیرش این نکته بودند که شرط بازگرداندن نظم، محدود کردن آزادی ایشان است. از حضور کلئوپاترا و کایساریون در رم بیمناک بودند؛ درست است که قیصر با زنش کالپورنیا میزیست و هر دو به ظاهر به یکدیگر مهر میورزیدند، اما که میدانست — و که نمیدانست — که به هنگام دیدارهای پیاپی او با آن شهبانوی خوبرو چه میگذشت؟ شایعات پیوسته حمایت از آن داشتند که قیصر کلئوپاترا را به زنی خواهد گرفت و پایتخت امپراطوریهای متحد خود و او را در مشرق زمین برخواهد گزید. مگر او فرمان نداده بود که تندیسش بر فراز کاپیتول در کنار تندیسهای شاهان کهن رومی برپا شود؟ مگر با حک پیکرۀ خود بر سکههای رومی به گستاخی بیسابقهای برنخاسته بود؟ مگر جبهای ارغوانی، که معمولاً ویژۀ شاهان بود، بر تن نمیکرد؟ در جشن لوپرکالیا، در روز ۱۵ فوریهٔ سال ۴۴، کنسول آنتونیوس، عریان به شیوۀ کاهنان، مست لایعقل، سه بار کوشید تا دیهیم شاهانهای را بر سر قیصر نهد، و قیصر سه بار رو برتافت؛ اما مگر نه از آن رو که جماعت غرولند کردند؟ مگر نه آنکه وی سه تریبونی را از کار بر کنار کرده بود به جرم آنکه دیهیم شاهی را که دوستانش بر سر تندیس او گذاشته بودند آنها برداشته بودند؟ یک بار در معبد ونوس نشسته بود و چون سناتوران به دیدار او آمدند، برای پیشواز از ایشان از جای برنخاست. برخی عذر آوردند که گرفتار حملۀ صرع شده است و دیگران بهانه کردند که به بیماری اسهال مبتلاست و برای آنکه در چنین لحظۀ نابهنگامی رودههایش نجنبد، بر جای نشسته مانده است. اما بسیاری از پاتریسینها بیمناک شدند که مبادا در یکی از همان روزها قیصر را بر تخت شاهی ببینند.
چند روزی پس از جشن لوپرکالیا، گایوس کاسیوس، مردی بیمارگون — و به وصف پلوتارک «رنگپریده و لندوک» — نزد مارکوس بروتوس رفت و اندیشۀ کشتن قیصر را در دلش انداخت. وی پیشتر چند تن از سناتوران را با خود همداستان کرده بود، و نیز برخی از سرمایهدارانی را که قیصر، با محدود کردن اختیارات عاملان مالیات، جلوی یغماشان را در ایالات گرفته بود، و حتی گروهی از سرداران قیصر را که غنایم و مناصبی را که او بخشیده بود در شأن خود نمیدیدند. وجود بروتوس برای پیشاهنگی در توطئه لازم بود، زیرا همگان او را در فضیلت سرآمد مردان میشمردند. چنین گمان میرفت که وی از زادگان همان بروتوسهایی است که ۴۶۴ سال پیش شاهان را [از رم] بیرون راندند. مادرش سرویلیا خواهر ناتنی کاتو و زنش پورتیا دختر کاتو و بیوۀ بیبلوس، دشمن قیصر، بود. آپیانوس میگوید: «میپنداشتند که بروتوس پسر قیصر است، زیرا قیصر در ماههای پیش از تولد بروتوس دلباختۀ سرویلیا بود.» پلوتارک میافزاید که قیصر بروتوس را فرزند خود انگاشت. شاید بروتوس خود نیز بر همین عقیده بود و از قیصر بیزار بود، چرا که وی مادرش را از راه به در برده و از او نیز، به گفتۀ شایعهسازان رم، به جای مردی از خاندان بروتوس، یک حرامزاده ساخته بود. وی همیشه اندوهگین و کمسخن بود، گویی که بر خطایی پنهانی میاندیشید؛ در عین حال رفتاری غرورآمیز داشت. همچون کسی که به هر تقدیر خون والاتباری در رگانش باشد. استاد یونانی و دلبستۀ فلسفه بود؛ در مابعدالطبیعه پیرو افلاطون بود و در اخلاقیات شاگرد زنون. بر او پوشیده نبود که مکتب رواقی، مانند عقاید یونانی و رومی، کشتن جباران را روا میشمرد. به دوستی نوشت: «نیاکان ما بر آن بودند که ما نباید به هیچ جباری گردن نهیم، اگر چه پدر ما باشد.» وی رسالهای دربارۀ «فضیلت» پرداخت و بعدها نامش با این مفهوم مجرد درهم آمیخت. به شارمندان سالامیس قبرسی، با وساطت دلالان، با سودی به نرخ چهل و هشت درصد وام میداد؛ چون وامداران از پرداخت بهرهٔ جمعشده سرباز زدند، وی از سیسرون، که در آن هنگام در کیلیکیا معاون کنسول بود، خواست تا بهرهها را به ضرب شمشیر رومی بازستاند. بر سیزالپین گل با پاکدامنی، و شایستگی فرمان راند و چون به رم بازگشت، از جانب قیصر به مقام پرایتوری شهری برگزیده شد (سال ۴۵).
منش جوانمردانهاش با پیشنهاد کاسیوس یکسره ناساز افتاد. کاسیوس منش سرکش نیاکان بروتوس را به یاد او آورد، و شاید بروتوس نیز بر سر غیرت آمد تا این معنی را با تقلید از نیاکانش ثابت کند. وی، که جوانی حساس بود، چون دید که بر تندیس بروتوس مهین نوشتههایی از این گونه حک کردهاند که «بروتوس مگر مردهای؟» یا «نوادگانت ناخلفند»، از شرم سرخ شد. سیسرون چند رساله را که در این سالها نوشته بود به او پیشکش کرد. همانگاه میان پاتریسینها این نجوا درگرفت که روز پانزدهم ماه مارس لوکیوس کوتا در سنا پیشنهاد خواهد کرد که قیصر به مقام سلطنت برسد، زیرا، به حکم پیشگویی و خش سیبولایی، پارتیان فقط از یک شاه شکست خواهند خورد. کاسیوس میگفت که سنایی که نیمی از اعضایش از گماشتگان قیصر فراهم آمده این پیشنهاد را تصویب خواهد کرد و هر گونه امیدی به بازگرداندن جمهوری بر باد خواهد شد. بروتوس تسلیم شد و آنگاه توطئهگران طرحهای قطعی خود را ریختند. پورتیا راز توطئه را از زبان شوی خویش از این راه به در آورد که دشنهای بر ران خود فرو برد تا نشان دهد که اگر خود نخواهد، هیچ گزند بدنی نخواهد توانست او را به زبان آورد. بروتوس یک دم اسیر احساسات کور شد و اصرار کرد که به جان آنتونیوس نباید آسیبی برسد.
شامگاهان چهاردهم مارس، قیصر، در انجمنی از دوستان که در خانهاش برپا شده بود، پیشنهاد کرد تا به عنوان موضوع مباحثه در این باره گفتگو کنند که «بهترین مرگ کدام است»؟ و خود پاسخ داد: «مرگ ناگهانی.» بامداد روز بعد، زن قیصر از او خواست تا به سنا نرود و گفت که او را در خواب آغشته به خون دیده است. خادمی نیز که مانند زن قیصر بیمناک بود تصویر نیای قیصر را از دیوار فرو افکند تا دل قیصر را بدشگون کند و او را از رفتن باز دارد. اما دکیموس بروتوس، که یکی از نزدیکترین دوستان او و نیز یکی از توطئهگران بود، از او خواست که به سنا برود و خود مؤدبانه جلسات آن را برای مدت نامعلوم تعطیل کند. دوستی که از توطئه آگاه شده بود به دیدنش آمد تا او را زنهار دهد، اما قیصر از خانه بیرون رفته بود. قیصر بر سر راه خود به سنا به سپورینای طالعبین برخورد که یک بار آهسته در گوشش گفته بود: «از روزهای سیزدهم و پانزدهم مارس بر حذر باش!» قیصر لبخند زنان گفت که آن روزها فرا رسیده و کارهای همه رو به راه است. طالعبین سپورینا پاسخ داد: «اما آن روزها به سر نرسیده است.» هنگامی که قیصر، به حکم سنتی که پیش از جلسۀ سنا جاری بود، قربانیای را در برابر تماشاخانۀ پومپیوس نیاز میکرد، لوحی به دستش دادند که در آن او را از توطئه خبر داده بودند. قیصر اعتنایی به لوح نکرد، و در روایات آمده است که پس از مرگ لوح را در دستش یافتند.
تربونیوس، یکی از توطئهگران که از سرداران محبوب قیصر نیز بود، با سرگرم کردن آنتونیوس به حرف، وی را از رفتن به سنا بازداشت. چون قیصر به تالار آمد و بر کرسی خود جای گرفت، «آزادیبخشان» بیدرنگ بر سرش ریختند. سوئتونیوس گزارش میدهد که، به گفتۀ برخی، چون مارکوس بروتوس قصد جانش کرد، قیصر به یونانی به او گفت: «کای سوتکنون» — یعنی فرزندم، تو هم؟ آپیانوس میگوید که چون بروتوس بر قیصر زخم زد، قیصر یکسره دست از مقاومت بداشت؛ پس ردایش را به روی سر و چهره کشید و تن به ضربتها داد و در پای تندیس پومپیوس به زمین افتاد. بدین گونه آرزوی کاملترین مردی که روزگار باستان در دامن خود پرورده بود روا شد.
نوشته و پژوهش شده توسط دکتر شاهین صیامی