~101 دقیقه مطالعه • بروزرسانی ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
فئودالیسم و شوالیهگری (۶۰۰–۱۲۰۰)
I – مبانی فئودال
در طی شش قرنی که به دنبال مرگ یوستینیانوس آمد، مقتضیات زمان به طرز شایان توجهی دست به دست هم داد و به تدریج زندگی اقتصادی را در دنیای اروپای باختری از بیخ و بن دگرگون کرد.
پارهای از شرایطی که قبلاً ملاحظه شد با هم جمع شدند و زمینه را برای فئودالیسم آماده کردند. هنگامی که بر اثر هجومهای اقوام ژرمن، امنیت از شهرهای ایتالیا و گل رخت بربست، اشراف به قصرهای ییلاقی خود نقل مکان کردند و وابستگان کشاورز، خانوادههای زیردست، و ملازمین لشکری خود را به دور خود جمع کردند. صومعهها، که رهبانانشان به کشت و زرع زمینها و صنایع دستی اشتغال داشتند، این نهضت مرکزگریزی را تشدید کردند و مردمان را به سوی واحدهای اقتصادی نیمهمنزوی در روستا راندند. جادهها، که بر اثر جنگ ویران و به سبب فقر به حال خود رها شده و در نتیجه دستاندازی رهزنان پرخطر شده بودند، دیگر نمیتوانستند وسیلهای مناسب و مطمئن برای مراوده و داد و ستد باشند. هر چه از رونق تجارت و صنعت کاسته شد، عواید مملکتی نیز رو به کاهش نهاد. حکومتهای تهیدست دیگر قادر به حفظ جان، مال، و تجارت مردم نبودند. موانعی که در راه تجارت پدید آمده بود قصرهای اعیانی را مجبور کرد تا از لحاظ اقتصادی در صدد خودکفایی برآیند. بسیاری از چیزهای ساختهشدهای که سابق بر این از شهرها خریداری میشد، از قرن سوم به بعد، در املاک بزرگ اربابی تهیه شد. در قرن پنجم نامههای آپولیناریس سیدونیوس حاکی است که خاوندان، در عین تجمل، در اراضی وسیعی زندگی میکردند که به دست مستأجران نیمهبرده کشت میشد. تا این زمان یک طبقه اشرافی فئودالی به وجود آمده بود که دستگاه قضایی و سپاهیانی مخصوص به خود داشت؛ و وجه امتیاز میان این طبقه و بارونهای ادوار بعدی کلاً آن بود که اعیان این دوره خواندن میدانستند.
همان عواملی که در خلال قرون سوم و ششم میلادی زمینه را برای رواج فئودالیسم آماده کرد، در طول قرون ششم و نهم، فئودالیسم را تثبیت کرد. پادشاهان سلسلههای مروونژیان و کارولنژیان، به جای حقوق و مستمری، به امرای سپاه و مدیران حکومتهای خویش زمین میبخشیدند؛ در قرن نهم، بر اثر ضعف پادشاهان کارولنژی، این قبیل تیولنشینها موروثی و نیمهمستقل شدند. هجوم ساراسنها، نورسها، و مجارها در طی قرون هشتم، نهم، و دهم نتایج تاخت و تازهای شش قرن قبل اقوام ژرمن را تکرار کرد و آن آثار را بر پایههای محکمتری استوار ساخت؛ به این معنی که حمایت و پاسداری دستگاه مرکزی از بین رفت، در هر ناحیه اسقف یا بارون مشکل بازگرداندن نظم و دفاع محلی را بر عهده گرفت و صاحب دادگاه و لشکری برای خود شد. از آنجا که مهاجمین بیشتر سوار بر اسب بودند، مدافعانی که خرید و نگاهداری اسب برایشان مقدور بود خواستاران فراوان داشتند. سوارنظام مهمتر از پیادهنظام بود، و درست مانند اوایل پیدایش امپراتوری روم، که طبقه اکویتس میان اعیانزادگان و عوام پدید آمده بود، اینک در فرانسه، انگلستان نورمان، و اسپانیای مسیحی، طبقهای از شهسواران سوار بین دوکها یا بارونها و توده کشاورزان به وجود آمد. مردم از این تحولات خشمگین نشدند، چه در یک محیط پر رعب و هراس که هر آن ممکن بود هجومی آغاز شود جداً خواستار سازمان نظامی بودند، خانههای خود را تا نهایت امکان مانند کاخ اربابی یا دیری استوار بنا میکردند، و به طیب خاطر حاضر بودند به خدمت یک خاوند یا یک دوک که قدرت رهبری آنان را داشته باشد کمر بربندند و با او بیعت کنند. برای درک قبول تابعیت این قبیل مردمان، باید میزان هراس آنها را در نظر مجسم کنیم. آزادمردان، که دیگر قادر به نگاهداری مال و جان خویش نبودند، در برابر جانپناه و حمایت، زمین یا زور و بازوی خود را در اختیار مردان قویپنجه قرار دادند. در این قبیل موارد که افراد خود را «تسلیم کرده بودند» معمولاً بارون به «آدم خویش» قطعه زمینی را به طور موقت اجاره میداد تا هر وقت مایل باشد آن را فسخ کند؛ این اجاره موقتی رسمی متداول برای تصرف زمین از طرف سرفها شد. فئودالیسم عبارت بود از انقیاد اقتصادی و بستن بیعت نظامی با آدمی بالاتر در برابر تشکیلات اقتصادی و حراست نظامی.
تعریف کلمه فئودالیسم به طور جامع و مانع ممکن نیست، زیرا این شیوه بنا به مقتضیات زمانی و مکانی به صد نوع مختلف تجلی میکرد. فئودالیسم اساساً از ایتالیا و آلمان سرچشمه گرفت، لکن در فرانسه بود که اکثر خصایص و مشخصات این شیوه راه تکامل پیمود. شاید در بریتانیا فئودالیسم از آنجا ناشی شد که فاتحان آنگلوساکسون به عنف بریتونها یا بومیان اصلی بریتانیا را به بردگی وا داشتند، اما بیشتر این تحفهای بود که گلها از نورماندی به بریتانیا بردند. در ایتالیای شمالی یا اسپانیای مسیحی فئودالیسم هرگز به مرحله رشد و کمال نرسید؛ در امپراتوری روم شرقی ملاکان بزرگ به هیچ وجه صاحب استقلال نظامی یا قضایی نشدند، و هرگز آن سلسله مراتب تعهدهایی که ظاهراً در مغرب از لوازم ضروری فئودالیسم بود به منصه ظهور نرسید. دستههای عظیمی از دهقانان اروپایی بیرون از حیطة شیوه فئودال ماندند؛ اینها عبارت بودند از شبانان و گلهداران بالکان، ایتالیای شرقی، و اسپانیا؛ صاحبان تاکستانهای آلمان غربی و فرانسه جنوبی؛ کشاورزان قویهیکل سوئد و نروژ؛ پیشگامان توتونی ماورای الب؛ و کوهنشینان کارپات، آلپ، آپنن، و جبال پیرنه. انتظار نمیرفت قارهای که از نظر خصایص طبیعی و آب و هوا تا این حد متنوع بود دارای اقتصاد متحدالشکل شود. حتی در شیوه فئودالیسم، شرایط قرارداد و مقام افراد یک ملت با ملت دیگر، یک خانه اربابی با خانه دیگر، یک دوره بخصوص با دوره دیگر متفاوت بود. تجزیه و تحلیل ما در این کتاب بیشتر فرانسه و انگلستان قرون یازدهم و دوازدهم را در بر میگیرد.
II – سازمان فئودال
۱– برده
در آن زمانها و سرزمینها، جامعه عبارت بود از آزادمردان، سرفها، بردگان. طبقه آزادمردان شامل نجبا، روحانیون، سربازان حرفهای، صاحبان مشاغل، اکثر بازرگانان و افزارمندان، و کشاورزانی میشد که تقریباً با اندک تعهد یا بی هیچ تعهدی در مقابل خاوندان فئودال مالک زمینهای خویش بودند، یا در برابر مالالاجاره نقدی زمین را از خاوند اجاره میکردند. این قبیل کشاورزان موجر در انگلستان قرن یازدهم چهار درصد عموم برزگران مملکت را تشکیل میدادند، در آلمان غربی، ایتالیای شمالی، و فرانسه جنوبی عدة آنها بمراتب زیادتر بود و شاید یک چهارم تمام نفوس رعیتی اروپای باختری را تشکیل میدادند.
هر چه سرفداری رو به افزایش مینهاد، بردگی کاهش میپذیرفت. در انگلستان قرن دوازدهم بردگان بیشتر مختص انجام خدمات منازل بودند. در کشور فرانسه، شمال رود لوار، تقریباً اثری از بردگی دیده نمیشد؛ در آلمان در خلال قرن دهم رواج گرفت، یعنی در دورانی که هیچ کس در اسیر کردن اسلاوهای کافر و گماشتن آنان به کارهای پست در املاک آلمانی، یا فروختن آنها در سرزمینهای مسلمان یا امپراتوری بیزانس دچار عذاب وجدان و ناراحتی خاطر نمیشد. از سوی دیگر، بردهفروشان در راستة کرانههای دریای سیاه، آسیای باختری، یا افریقای شمالی مسلمانان یا یونانیان را میربودند و به عنوان کارگر زراعی، خدمة منازل، خواجه، متعه، یا فاحشه در سرزمینهای اسلامی یا مسیحی میفروختند. تجارت برده بویژه در ایتالیا رونق گرفت، شاید این امر به جهت همسایگی با ممالک مسلمان بود، چه مسیحیان با وجدانی آسوده میتوانستند افراد را از آن اقلیم بربایند و به ظاهر این قبیل اعمال را انتقامی منصفانه در برابر هجومهای ساراسنها به حساب آورند.
بنیادی که در طول تاریخ معلوم بشری پایدار مانده بود اینک حتی در نظر آنها که از صمیم قلب معتقد به پیروی از اصول اخلاقی بودند ضروری و همیشگی جلوه میکرد. راست است که پاپ گرگوریوس اول دو تن از غلامان خویش را با مشتی سخنان ستایشآمیز دربارة آزادی طبیعی عموم ابنای بشر آزاد ساخت، همچنان از وجود صدها نفر از بردگان در املاک پاپی استفاده کرد، و قوانینی را به تصویب رساند که به موجب آن بردگان از حق ورود به جرگة روحانیون یا وصلت با مسیحیان آزاد محروم شدند. کلیسا فروش اسرای مسیحی را به مسلمانان تقبیح کرد، لکن به بردگی گرفتن مسلمانان و اروپاییانی را که هنوز تا این تاریخ پیرو مسیحیت نشده بودند عملی مجاز دانست. هزاران نفر از اسرای اسلاو و ساراسنها را به عنوان برده در بین دیرها تقسیم کردند، و تا قرن یازدهم همچنان به خدمت در زمینهای موقوفة کلیسا و املاک پاپی مشغول بودند. طبق قوانین شریعت، گاهی ثروت زمینهای کلیسا را به تعداد غلامان تخمین میزدند نه به پول نقد. قوانین شرع، مثل قوانین غیر مذهبی، برده را در عداد اموال منقول محسوب میداشت، به بردگانی که در خدمت کلیسا بودند اجازة نوشتن وصیتنامه نمیداد، و مقرر میداشت که هر نوع پساندازی که برده هنگام مرگ باقی گذارد متعلق به کلیسا بشود. اسقف اعظم ناربون در وصیتنامهاش در ۱۱۴۹ بردگان سارسن خویش را به اسقف بزیه واگذاشت. قدیس توماس آکویناس بردگی را یکی از نتایج گناه حضرت آدم تعبیر کرد و توضیح داد که در جهانی که برخی از مردم باید رنج کار بر خود هموار سازند تا دیگران برای دفاع از آنها آزاد باشند، چنین رسمی از لحاظ اقتصادی مقرون به صلاح میباشد. این گونه نظرات بر وفق تعالیم ارسطو و مطابق با روحیة زمان بود. طبق نظامات کلیسا، تصرف اموال کلیسا هرگز مجاز نبود مگر آنکه شخص بهای آن اموال را به نرخ کامل بازار بپردازد. این کار به ضرر بردگان و سرفهایی تمام میشد که متعلق به کلیسا بودند، و گاهی آزادی این قبیل افراد در املاک موقوفة کلیسا بمراتب دشوارتر از آزادی بردگان و سرفهایی بود که در املاک خصوصی و حکومتی به کار اشتغال داشتند. با این همه، کلیسا با نهی مردم از به بردگی گرفتن مسیحیان، هنگامی که مسیحیت به سرعت تمام در حال گسترش بود، به تدریج تجارت برده را محدود کرد.
زوال بردگی ناشی از تحول اقتصادی بود نه معلول پیشرفت اخلاقی. کمکم ثابت شد که تولید فردی، به حکم انگیزة اکتساب مال و جلب سود، بمراتب پرمنفعتتر و بیدردسرتر از تولید بر اثر فشار جسمانی است. بندگی ادامه یافت و واژه servus، هم در مورد غلام به کار میرفت و هم دربارة سرف، اما به مرور زمان این لغت بدل به serf شد، همچنانکه واژه villein (که به سرفها اطلاق میشد) به مرور زمان بدل به villain شد که امروزه آدم فرومایه و ناکس و شریر معنی میدهد، و لغت slav مبدل به slave (برده) گردید. کسی که نان مردم قرون وسطی را تهیه میکرد سرف بود نه برده.
۲ – سرف
سرف واقعی در تکه زمینی متعلق به یک خاوند یا بارون به کار کشاورزی اشتغال داشت. مادام که سرف مالالاجارة سالیانه را جنسی، نقدی، یا از طریق انجام کار میپرداخت، تا زنده بود زمین را در اجاره داشت و جان و مالش در مقابل متجاوزین حراست میشد. هر وقت مالک اراده میکرد، میتوانست سرف را از زمین خود بیرون کند، و چون سرف میمرد، زمین فقط با اجاره و رضایت خاوند به اطفال وی واگذار میشد. در فرانسه ممکن بود که سرف را جدا از زمین به مبلغ تقریباً ۴۰ شیلینگ (در حدود ۴۰۰ دلار امروزی) فروخت. مالک گاهی سرف را به دو نفر میفروخت، به عبارت دیگر او را به خدمت دو نفر مختلف میگماشت که گاهی برای این و گاهی برای آن کار کند. در فرانسه سرف میتوانست با تسلیم زمین و کلیة مایملکش به خاوند، یا صاحب تیول، از قید عقد فئودال برهد. در انگلستان وی از این حق نقل مکان محروم بود، و سرفهای متواری قرون وسطی را با همان حدتی دوباره اسیر میکردند.
طبق رسوم فئودالی، دیون سرف نسبت به مالک زمین وی متعدد و متنوع بود، بدان حد که به یادآوردن تمام این دیون نیاز به مقداری تیزهوشی دارد. ۱) سرف همه ساله سه نوع مالیات نقدی میپرداخت، از این قرار: مبلغ مختصری به عنوان مالیات سرانه به خزانة حکومت، به وسیلة بارون؛ مبلغ قلیلی به عنوان مالالاجاره؛ عوارضی دلبخواه موسوم به «تای» که مالک سالیانه، یا چندین بار در عرض سال، از سرف مطالبه میکرد. ۲) سرف همه ساله سهمی از محصول و اغنام خویش را که معمولاً یک عشر بود به مالک تسلیم میکرد. ۳) در عرض سال وی مکلف بود چندین روز برای خاوند بیگاری کند؛ این بیگاری میراث اقتصادهای دیرینهای محسوب میشد که طبق آن کشاورزان مشترکاً دینی را که نسبت به جامعه یا پادشاه خود داشتند، با قطع درختان بیشهها، زهکشی مردابها، احداث سیلبندها، و حفر مجاری آب ادا میکردند. برخی از خاوندان در اکثر فصول سال هر هفته سه روز، و هنگام جمعآوری خرمن یا شخم چهار یا پنج روزه، از سرف بیگاری میخواستند. مواقع ضروری اربابان میتوانستند سرفها را بیش از اینها به کار بگمارند، و در برابر این زحمات اضافی فقط به آنها غذای مجانی بدهند. این نوع تعهد بیگاری در هر خانواری فقط شامل حال یکی از افراد ذکور میشد. ۴) سرف مکلف بود که برای آرد گندم، پختن نان، درست کردن آبجو، و کشیدن شیرة انگور خویش از آسیا، تنور، خمره، یا چرخشت خاوند استفاده کند و در هر مورد مبلغ مختصری بپردازد. ۵) سرف برای برخورداری از حق ماهیگیری و شکار در قلمرو خاوند، یا چرانیدن اغنام خویش در مرتع وی، اجرتی میپرداخت. ۶) کلیة دعاوی حقوقی وی میبایست در دیوان اعیانی مطرح شود، و سرف مکلف بود که به نسبت اهمیت مرافعه مبلغی تأدیه کند. ۷) وی موظف بود که هنگام وقوع جنگ برای خدمت نظام به لشکر بارون درآید. ۸) اگر بارون اسیر میشد، از سرف متوقع بودند که مبلغی به منظور فدیه بپردازد. ۹) همچنین موقعی که فرزند خاوند به درجة شهسواری ارتقا مییافت، سرف مجبور بود تحفة چشمگیری نزد وی بفرستد. ۱۰) وی برای کلیة محصولاتی که به قصد فروش به بازار یا بازار مکاره میبرد باجی به بارون میداد. ۱۱) وی تا دو هفته بعد از اینکه خاوند وی آبجو یا شرابش را بفروشد، حق فروش آبجو یا شراب نداشت. ۱۲) در بسیاری از موارد، وی مجبور بود که همه ساله مقدار معینی شراب از خاوند خویش بخرد؛ و اگر در سر موعد این کار را انجام نمیداد، بنابر قاعدة مرسوم (به استناد مجموعه قوانین روستای خاوندی)، «آنگاه خاوند باید پیمانهای چهار گالنی شراب بر سقف خانة آرامش بریزد، اگر شراب به پایین سرازیر شد، مستأجر باید قیمتش را بپردازد، و اگر به طرف بالا جاری شد، هیچ نخواهد پرداخت.»
۱۳) چنانکه سرف یکی از فرزندان خود را وقف کلیسا میکرد یا به فرا گرفتن تحصیلات عالی وا میداشت، مستوجب جریمهای بود، زیرا به این نحو یک نفر کارگر از قلمرو روستای خاوندی بیرون میرفت. ۱۴) در صورتی که سرف یا اطفالش با کسی وصلت میکردند که تعلق به روستای خاوندی نداشت، وی ملزم به پرداخت مالیاتی مخصوص و کسب اجازة خاوند بود، زیرا در آن صورت خاوند تمام یا برخی از اطفال سرف را از دست میداد؛ در بسیاری از املاک خاوندی هر گونه وصلتی مستلزم کسب اجازه و پرداخت مبلغی پول بود. ۱۵) در مواردی معدود صحبت از «حق اربابی» نیز میشود که به موجب آن خاوند میتوانست نسبت به عروس سرف خود مدعی «حق شب زفاف» شود، لکن تقریباً در تمام موارد سرف اجازه مییافت با پرداخت مبلغی به خاوند عروس خود را از این تعهد برهاند. رسم «حق شب زفاف» به این شکل تا قرن هجدهم در باواریا به جا ماند. در پارهای از املاک انگلستان، کشاورزی که دخترش مرتکب گناه میشد از طرف خاوند به پرداخت جریمهای ملزم میگشت. در بعضی از املاک اسپانیایی اگر زن کشاورزی محکوم به ارتکاب زنا میشد، تمام دارایی وی یا بخشی از آن به خاوند ملک تعلق میگرفت. ۱۶) اگر کشاورز در میگذشت و هنگام مرگ فرزندی از وی در محل اقامتش باقی نمیماند، خانه و زمین به حکم حق و سنت قدیمی فئودال دوباره از آن خاوند میشد. اگر وارث کشاورز دختری بود که همسر اختیار نکرده بود، وی فقط در صورتی حق حفظ زمین و اعیانی را داشت که با مردی مقیم همان ملک وصلت کند. به هر حال، هنگام مرگ یک مستأجر سرف، به خاوند یک نوع مالیات بر ارث تعلق میگرفت، به این معنی که خاوند حق داشت از ماترک متوفا یک سر حیوان، یک پارچه از اثاث خانه، یا تنپوشی را متصرف شود. در بعضی موارد کشیش محل نیز حق گرفتن یک نوع «سهمالارث» نظیر آن را داشت. در فرانسه این قبیل مالیاتهای مرگ هنگامی اخذ میشد که سرف میمرد بیآنکه وارثی از او در محل اقامتش به جا مانده باشد. ۱۷) در برخی از روستاهای خاوندی، بویژه آنهایی که تعلق به مقامات روحانی داشتند، سرف موظف بود مالیات سالیانه و مالیات بر ارث را به متصدی امور دفاع ملک تسلیم کند. یک عشر محصولی که کشاورز سالیانه از زمین به دست میآورد از آن کلیسا بود.
از این همه عوارض و باجهای گوناگون، که هرگز یک خانواده را مجبور به پرداخت تمامی آنها نمیکردند، غیر ممکن است به میزان تمامی تعهدات یک سرف پی برد. تخمین زدهاند که در اواخر دوران قرون وسطی یک سرف در آلمان معمولاً دو سوم محصول خود را به عناوینی که ذکر شد به صاحب تیول تسلیم میکرد. قدرت عرف، که در رژیمهای کشاورزی خیلی اهمیت داشت، به نفع سرف تمام شد، به این معنی که در طی چندین قرن متمادی، با وجود افزایش میزان تولید و کاهش اعتبار پول رایج، تعهدات جنسی و نقدی سرف ثابت ماند. بسیاری از قیود یا تعهداتی که به حکم فرض یا قانون بر ذمة طبقه سرف بود، بر اثر مرور زمان، مقاومت مؤثر، یا گذشت اربابان، آسانتر شد یا به مرور از بین رفت. به طور کلی، احتمال دارد که دربارة تیرهروزی طبقه سرف قرون وسطی راه اغراق سپرده باشند. باجهایی که از سرف گرفته میشد بیشتر در برابر مالالاجارهای بود که میبایستی نقداً به مالک بپردازد، و مالیاتهایی که وی به اجتماع میداد برای انجام خدمات عمومی و تأسیسات عامالمنفعه بود. شاید در مقام قیاس کلیة این مالیاتها، به نسبت عواید سرف، بمراتب کمتر از مقدار مالیاتهایی باشد که امروز ما از درآمد خود به حکومت فدرال، حکومت محلی، شهرستان، و آموزشگاه میپردازیم. یک کشاورز معمولی قرن دوازدهم وضعش به مراتب از یک نفر پرولتر رومی دوران زمامداری آوگوستوس بهتر بود، و لامحاله به قدر بعضی از کشاورزان مستأجر کشورهای عهد جدید از رفاه برخوردار بود. بارون خودش را آدمی نمیدانست که از دسترنج دیگران سوءاستفاده میکند؛ وی در روستای خویش با فعالیت تمام انجام وظیفه میکرد، و بندرت صاحب ثروت هنگفتی بود. تا قرن سیزدهم کشاورزان به خود خاوند با احترام و اغلب با دلبستگی تمام مینگریستند. اگر همسر وی میمرد، و صاحب کودکی نیز نبود، عدهای را به نمایندگی نزد وی میفرستادند و او را تشویق به ازدواج مجدد میکردند تا مبادا بدون وارثی بمیرد و روستای خاوندی در نتیجه یک منازعه بر سر جانشینی ویران شود. فئودالیسم مانند اکثر سیستمهای اقتصادی و سیاسی تاریخ جهان، مجبور بود برای رفع نیازمندیهای زمان و مکان و طبیعت آدمی به طرزی که ضرورت داشت درآید.
کلبة زارع
کلبة زارع از چوبی بیدوام ساخته شده بود که معمولاً روی آن را با کاه و علف و بعضی اوقات با توفال میپوشاندند. تا قبل از سال ۱۲۵۰ از هیچ گونه تشکیلاتی برای خاموش کردن حریق خبری نبوده است. قاعدتاً هنگامی که یکی از این کلبهها آتش میگرفت، بکلی از بین میرفت. بیشتر خانهها دارای یک اطاق یا حداکثر دو اطاق بود. اجاقی داشت که در آن هیمه میسوزاندند؛ یک تنور، لاوکی برای خمیرگیری، میز و چند نیمکت، گنجه، تعدادی بشقاب، ظروف آشپزی، چندین سهپایه برای روی آتش، آبکش، و گلمیخی برای آویختن کوزه داشت. در نزدیکی تنور، روی زمین، تشک بزرگی بود انباشته از پر یا کاه که بر روی آن خود زارع، همسر، کودکان، و میهمان وی همگی به طور درهم و برهم میخفتند و مقداری گرم میشدند. خوکها و طیور اختیاردار خانه بودند. زنان، تا آنجا که اوضاع و احوال اجازه میداد، محوطة خانه را تمیز نگاه میداشتند، لکن برای کشاورزان پرمشغله نظافت اسباب مزاحمت بود. طبق افسانههای رایج، شیطان سرفها را به دوزخ راه نمیداد، زیرا در مقابل بوی عفونت آنها تاب شکیبایی نداشت. نزدیکی کلبة کشاورز انباری قرار گرفته بود که ضمناً طویلهای برای اسب و گاوان بود، و شاید در آن جا کندو و محوطهای برای نگاهداری ماکیانها نیز وجود داشت. در جوار انبار، تل زبالهای بود که تمام حیوانات و اعضای دوپای خانواده در افزودن بر آن سهیم بودند. در حول و حوش این کلبهها و متعلقات آنها ابزار کار کشاورزی و صنعت خانگی قرار گرفته بود. گربهای وظیفه داشت که محوطه را از لوث وجود موشها پاک کند، و سگی از همگی مراقبت میکرد.
کشاورز، که قاعدتاً زیرپوشی از پارچه یا پوست و نیمتنهای از چرم یا پشم و شلواری به پا میکرد، کمربندی میبست و کفشهای بلند با چکمه میپوشید و هیکل تنومندی پیدا میکرد که آن قدرها با دهقان امروزی فرانسه تفاوت نداشت. اشتباه است که کشاورز قرون وسطی را آدم مظلوم و افسرده تصور کنیم، بلکه بر عکس باید او را قهرمان بردبار و نیرومند گاوآهن بدانیم - انسانی که مثل هر کس به برکت تکبری پنهانی، ولو هر قدر هم غیر معقول، پایداری میورزید. همسرش نیز مثل خود وی از بام تا شام سخت کار میکرد؛ به علاوه، میزایید و از آنجا که کودکان در مزرعه حکم دارایی را داشتند، پرزا بود. با این همه، در نوشتههای پلاگیوس، راهب فرقة فرانسیسیان (حدود ۱۳۳۰)، میخوانیم که چگونه برخی از کشاورزان «اغلب از زنان خود دوری میجستند تا مبادا صاحب اولاد شوند، چه به علت فقر میترسیدند که نتوانند تعداد زیادی از آنها را بزرگ کنند.»
خوراک زارع پرمایه و گوارا بود و عبارت میشد از لبنیات، تخم مرغ، سبزیجات، و گوشت، لکن تاریخنویسان اصیل اظهار تأسف میکنند از اینکه وی مجبور بود نان سیاه یا به عبارت دیگر گندم خالص بخورد. در فعالیتهای اجتماعی دهکده شرکت میجست، لکن هیچ گونه علایق فرهنگی نداشت. وی قادر به خواندن نبود؛ وجود یک سرف باسواد توهینی به مقام خاوند بیسوادش محسوب میشد. وی جاهل بر همه چیز بود مگر کشاورزی، و تازه در آن رشته نیز استادی کامل نداشت. حرکات و سکناتش خشن و زمخت و شاید ناهنجار بود. در این دوران پرآشوب تاریخ اروپا، وی مجبور بود برای صیانت نفس حیوان خوبی باشد، و از عهدة این مهم نیز برمیآمد. حرص وی از تنگدستی، قساوتش از ترس، و خشونتش به علت سرکوبی بود. آدم نامهذبی بود، به سبب آنکه با وی مثل دهاتی بیادبی رفتار میکردند، وی رکن اصلی کلیسا بود، لکن به خرافات بیشتر اعتقاد داشت تا به دیانت. پلاگیوس کشاورز این عهد را به تقلب در پرداخت عشریة کلیسا و اهمال در رعایت مراسم ایام متبرکه و روزه متهم میکند. گوتیه دو کوئنسی (در قرن سیزدهم) شاکی بود از اینکه سرف «همان قدر از خدا میترسد که یک گوسفند، و برای احکام کلیسای مقدس یک پشیز ارزش قایل نیست.» سرف گاهگاهی شوخطبعی زمخت و ناهنجارش گل میکرد، اما هنگام کار در مزرعه یا در خانه آدم کمحرفی بود؛ بددهنی نمیکرد، جدی بود، و آن قدر گرفتار مشقت و کارهای روزمره بود که دیگر نمیتوانست نیروی خود را به پرچانگی یا اوهام و خیالات واهی صرف کند. با وجود اعتقادش به خرافات، وی آدم واقعبینی بود. به بوالهوسیهای بیرحمانة آسمان آشنایی داشت و از حتمی بودن مرگ آگاه بود. میدانست که اگر فصلی خشکسالی شود، وی و همة کودکانش از گرسنگی خواهند مرد. در خلال سالهای ۹۷۰ و ۱۱۰۰ شصت بار قحطی مردم را در فرانسه به خاک هلاک افکند. در «انگلستان شادکام» هیچ زارعی نمیتوانست خاطرة شوم قحطیهای ۱۰۸۶ و ۱۱۲۵ را فراموش کند. اسقف تریر، در قرن دوازدهم، از اینکه میدید کشاورزان قحطزده اسب خود را میکشند و از گوشتش تغذیه میکنند احساس انزجار میکرد. سیل و طاعون و زلزله قدم به عرصة نمایش زندگی مینهاد و سرانجام هر کمدی را بدل به یک تراژدی میکرد.
۳ – اجتماع ده
در اطراف قصر اعیانی، تقریباً از پنجاه تا پانصد تن کشاورز، اعم از سرف، نیمهآزاد، و آزادمرد مقیم بودند که اینها به علت ایمنی نه در کلبههایی دور از هم، بلکه نزدیک به یکدیگر در میان حصار قلعه زندگی میکردند. قاعدتاً دهکده بخشی از یک یا چند پارچه روستای خاوندی بود. بیشتر مأموران ده را خود بارون به کار میگماشت و همگی فقط در برابر وی مسئول بودند. لکن زارعین یک نفر را به سمت دهبان یا ضابط انتخاب میکردند تا میان آنها و خاوند واسطه باشد و کارهای کشاورزی آنها را با یکدیگر هماهنگ کند. هر چند یک بار، در موعد معین، همه در محوطة بازار جمع میشدند تا آنچه را که از داد و ستد در این اقتصادی که صرفاً شامل ملک اربابی میشد باقیمانده بود، با یکدیگر معاوضه کنند. خانواده روستایی ده سبزیجات و مقداری از گوشت مورد نیاز خود را خود تهیه میکرد، پارچههای کتانی و یا پشمی مورد نیاز را خود میبافت، و قسمت اعظم لباسهای خویش را خود فراهم میآورد. آهنگر دهکده ابزار آهنی، دباغ کالاهای چرمی، درودگر کلبهها و اثاثة خانه، و چرخساز، گاریها را میساخت. قصارها، رنگرزان، بنایان، سراجان، پینهدوزها، صابونپزها، و نظایر آنها یا در خود ده زندگی میکردند یا موقتاً برای عرضه داشتن امتعه و حرفة خویش رو به ده مینهادند؛ در تهیه گوشت و نان، یکی که شغل رسمیش قصابی یا نانوایی بود با کشاورز و کدبانو رقابت میکرد.
نه دهم اقتصاد فئودال را کشاورزی تشکیل میداد. قاعدتاً در انگلستان و فرانسه قرن یازدهم زمین زراعتی روستای خاوندی را همه ساله به سه بخش تقسیم میکردند: یک بخش اختصاص به گندم یا چاودار داشت؛ بخش دوم منحصر به کاشت جو معمولی یا جو دوسر بود، و بخش سوم مخصوص آیش. هر بخش یا مزرعه را به چند قطعه یک ایکری یا نیم ایکری تقسیم میکردند که حد فاصل یکی با دیگری «باریکههایی» از چمن شخمنخورده بود. مأمورین ده به هر کدام از کشاورزان به تفاوت چند پارچه از این اراضی مزروع را وا میگذاشتند و او را مکلف میکردند که، طبق برنامهای که از طرف اجتماع مقرر شده بود، به نوبت هر قطعه زمینی را آیش دهد و جای کاشت محصول را عوض کند. شخم زدن، صاف کردن زمین، کاشتن بذر، عمل آوردن، و برداشتن محصول تمامی مزرعه به اشتراک مساعی عموم افراد انجام میگرفت. معمولاً چند تکه زمینی که در اختیار یک زارع میگذاشتند در سه یا چهار مزرعة مختلف پراکنده بود تا آنکه وی بتواند از زمینهایی که از لحاظ بارآوری یکسان نبود سهم عادلانهای برگیرد. کشاورزی تعاونی شاید بازماندة یک نوع مرام اشتراکی بدوی بود که آثار مختصری از آن به جا مانده است. علاوه بر این تکه زمینهایی که در اختیار کشاورز بود، وی حین انجام تعهدات فئودال حق داشت در بیشهها، زمین عمومی، یا «چمن» اربابی به قطع درختها، چرانیدن گلة خویش، و جمعآوری علوفه بپردازد. و معمولاً، در حول و حوش کلبة خود، برای یک باغچه و پرورش گل به قدر کافی زمین در اختیار داشت.
علم کشاورزی سرزمین مسیحی قرون وسطی ابداً قابل قیاس با اصول کشاورزی عهد نویسندة رومی، لوکیوس کولوملا، یا روش کشاورزی بینالنهرین یا اسپانیای مسلمان نبود. تهمانده ساقههای غلات و سایر زبالهها را در خود مزارع میسوزاندند تا هم کودی برای زمین باشد و هم حشرات و علفهای هرز از بین بروند؛ خاکهای آمیخته به گچ و آهک خود یک نوع کود ناقصی بودند. هیچ گونه کود مصنوعی وجود نداشت، و گرانی وسایل حمل و نقل مصرف کود حیوانی را محدود میکرد. اسقف اعظم روان فضولات اصطبلهای خویش را، به جای فرستادن به مزارعش در دویل واقع در جوار شهر، به رودخانة سن میریخت. کشاورزان پشیز خود را روی هم میگذاشتند تا گاوآهن یا شنکش زمین صافکنی برای مصرف عمومی خویش بخرند. تا قرن یازدهم گاو نر حیوان بارکش بود، چه خوراکش بمراتب از اسب ارزانتر تمام میشد و وقتی فرتوت میشد، از گوشتش استفاده زیادی در تغذیه میکردند. لکن در حدود سال ۱۰۰۰ میلادی یراقسازان یوغ محکمتری اختراع کردند که به کمک آن اسب میتوانست بدون خطر خفه شدن بار بکشد. به وسیلة این یوغ و مالبند، اسب قادر بود در عرض یک روز سه الی چهار برابر گاو نر زمین را شخم بزند. در آب و هوای معتدل مرطوب، سرعت شخم زدن اهمیت داشت. به این طریق در طول قرن یازدهم اسب بیش از پیش جانشین گاو نر شد و مقام شامخی را که برای سفر، شکار، و جنگ داشت از دست داد. آسیاب، که مدتهای مدید مورد استفاده مسلمانان مشرق زمین بود، نزدیک به پایان قرن دوازدهم در اروپای باختری رواج یافت.
کلیسا بار مشقت زارع را در روزهای یکشنبه و ایام متبرکه سبک کرد، زیرا حکم داد که در چنین روزهایی «خدمت غیر دینی کردن» در زمرة گناهان است. کشاورزان میگفتند که «گاوهای ما میدانند چه روزی یکشنبه است و در آن روز کار نخواهند کرد.» در این قبیل ایام، کشاورز بعد آنکه از اجرای مراسم قداس فراغت یافته بود، به نغمهسرایی و پایکوبی مشغول میشد و در میان قهقهة خندة خشنی که از ته دل برمیآورد، بار دشوار موعظه و مزرعه را به فراموشی میسپرد. آبجو ارزان بود، و زبان آزاد و دشنامگو. داستانهای رکیکی که دربارة زنان ساخته بودند با اساطیر ترسآور و احترامانگیز قدیسان دین با هم آمیخته میشد. افراد با یکدیگر، و آحاد یک ده با آحاد ده دیگر، در مسابقات خشن و فوتبال، هاکی، کشتی، و پرتاب وزنه شرکت میجستند. جنگ خروس و انداختن سگان به جان گاومیش رونق فراوان گرفت؛ هنگامی که در محوطة دایرهمانندی چشمان دو نفر را میبستند و آن دو را چماق به دست پی کشتن غاز یا خوکی روانه میکردند سرور و خندة حاضران به اوج شدت میرسید. بعضی اوقات شامگاهان کشاورزان به خانة یکدیگر میرفتند و با بادهنوشی و بازیهایی که مخصوص داخل خانه بود خود را سرگرم میکردند. اما معمولاً شبها را در خانه میگذراندند زیرا هیچ وسیلهای معابر را روشن نمیساخت، و از آنجا که شمع کالایی گرانقیمت بود، همین که هوا تاریک میشد، به بستر میرفتند. در شبهای دراز زمستان افراد خانواده وجود گله را در داخل کلبه مغتنم میشمردند، زیرا به برکت حرارت حیوانات، خود را اندکی گرمتر میکردند.
به این نحو کشاورزان اروپایی به کمک تلاشی سخت و جرئتی خاموش، نه به اتکا ابتکارات و مهارتهای ناشی از انگیزههای صحیح، خوراک خود، اربابان، سربازان، کشیشان، و پادشاهانشان را فراهم ساختند. این جماعت به زهکشی مردابها، ایجاد سیلبندها، پاک کردن بیشهها، و مجاری آب، کشیدن جادهها، و ساختن خانهها مشغول شدند؛ قلمرو کشاورزی را وسعت دادند، و در نبرد میان جنگل و انسان پیروز شدند. اروپای عهد جدید پرداختة دست آنان است. اکنون که ما به این پرچینهای منظم و مزارع مرتب نظر میدوزیم نمیتوانیم قرنها مرارت و رنج کمرشکن و دلسردکنندهای را که مواد خام این طبیعت دست و دلباز و در عین حال بیزار را در هم کوبیده و بر آن پایههای اقتصادی زندگی ما را بنا نهاده است در پشت آن ببینیم. در آن مبارزه زنان نیز شرکت داشتند. بارآوری مقرون به شکیبایی آنها بود که تسخیر زمین را مسلم کرد. چند صباحی رهبانان مثل هر کس دیگر شجاعانه سینه سپر کردند، صومعههای خود را همچون پاسگاههای مقدمی در دل بیغولهها استوار ساختند، از میان هرج و مرج اقتصاد به وجود آوردند، و در بیابانها دهکده ساختند. در آغاز قرون وسطی قسمت اعظم خاک اروپا غیرمزروع، جنگل غیرمسکون، و بیمصرف بود. در پایان این دوره، سپاه تمدن سراسر قاره را در اختیار خویش داشت. شاید اگر تمامی وقایع و کشمکشهای این دوران را بدقت در نظرآوریم، به این نتیجه برسیم که این عظیمترین نبرد، عالیترین پیروزی، و پراهمیتترین کامیابی عصر ایمان بود.
۴ – خاوند
در هر سیستم اقتصادی مردانی که توانایی ادارة مردم را دارند مردمی را اداره میکنند که فقط توانایی ادارة اشیا را دارند. در اروپای فئودال آن که افراد را اداره میکرد خاوند بود، که در لاتینی او را dominus، در فرانسه seigneur، (همان سینور یا مهتر در میان رومیها)، در آلمانی Herr (ارباب) و در انگلیسی lord میخواندند. خاوند معمولاً سه وظیفه داشت: اول آنکه زمینهای خویش و ساکنین آن را با نیروی لشکری خود حراست کند؛ دوم آنکه کشاورزی، صنعت، و بازرگانی را در این زمینها متشکل سازد؛ سوم آنکه به هنگام جنگ به خدمت سرور متبوع یا پادشاه خویش قیام کند. در اقتصادی که بر اثر قرنها کوچ، تجاوز، غارت، و جنگ تکهپاره شده و به صورت ابتدایی درآمده بود، جامعه فقط در صورتی مجال بقا داشت که از استقلال محلی و خواربار و سپاهیان کافی برخوردار باشد. آنهایی که میتوانستند به تدارک دفاع و کشاورزی بپردازند خاوندان طبیعی زمین شدند. مالکیت و ادارة زمین منبع ثروت و قدرت گشت و عصر ملاکین اشرافی آغاز شد که مقدر بود تا ظهور انقلاب صنعتی ادامه یابد.
اصل اساسی فئودالیسم عبارت بود از تعهدهای متقابل: سرف یا واسال از لحاظ اقتصادی و نظامی در مقابل خاوند متعهد بود، و به همین نحو خاوند در برابر سرور متبوع یا خاوند عالیرتبهتر خویش، و او هم به نوبت در برابر پادشاه. همچنین برعکس، پادشاه در برابر سرور متبوع، و وی در مقابل خاوند، و خاوند در برابر واسال و سرف تعهد اقتصادی و نظامی داشت. خاوند در برابر خدماتی که سرفهای وی انجام میدادند زمین را مادامالعمر به آنها اجاره میداد، و این اجارهداری تقریباً حکم مالکیت را داشت. خاوند در مقابل مبلغ ناچیزی به آنها اجاره میداد که از تنورها، چرخشتها، آسیابها، آبها، بیشهها، و مزارع وی استفاده کنند. وی با قبول مبلغ مختصری پول نقد، از دیون بسیاری که فقط به وسیلة انجام کار ادا کردنی بود صرف نظر میکرد و سایر بدهیها را به طاق نسیان مرور زمان میسپرد. هنگامی که سرف بیمار میشد و قدرت کار نداشت، یا ضعف پیری بر او عارض میشد، خاوند او را به حال خودش رها نمیکرد، بلکه قاعدتاً از او توجه میکرد. در ایام جشن و عید ممکن است درهای خانة خود را به روی مستمندان بگشاید و شکم همة افرادی را که بر سر سفرة وی مینشستند سیر کند. کار حفظ و مرمت پلها، جادهها، کانالها، و داد و ستد زیر نظر وی تمشیت مییافت. پیدا کردن بازار برای مازاد محصولات ملک، و نفرات برای انجام امور مختلف آن، و پول برای خرید کالاهای ضروری به دست خاوند صورت میگرفت. برای اصلاح نژاد و پرورش دام معمولاً چهارپایان اصیل از خارج ملک خود میخرید، و به سرفهای خود اجازه میداد که برای تخمکشی از نرینههای زبدة خود وی استفاده کنند. خاوند میتوانست، بدون هیچ واهمةای از عقوبت، یک سرف را بزند، و در بعضی از جاها یا تحت اوضاع و احوال معینی او را بکشد؛ لکن صرفهاش در این بود که جلو خشونت خود را بگیرد، چه کشتن سرف به ضررش تمام میشد. خاوند در قلمرو خویش علاوه بر اختیارات نظامی، از قدرت قضایی نیز برخوردار بود، و از جریمههایی که به ناحق در دادگاه روستای خاوندی میگرفت سود هنگفتی میبرد، اما، با آنکه مأمور اجرای وی اغلب اوقات افراد را در این دادگاه میترسانید، اغلب کارکنان و متصدیان دادگاه خود سرفها بودند. از آنجا که سرف حاضر بود برای معافیت از خدمت در این قبیل دیوانها مبلغی به عنوان تاوان به خاوند بپردازد، ظاهراً میتوان چنین استنباط کرد که روش ناقص دادخواهی این گونه دادگاهها آن قدرها هم ظالمانه نبوده است. هر سرفی که مایل بود و جرئت داشت، میتوانست در دادگاه روستای خاوندی هر چه دل تنگش میخواست بگوید، و پارهای جرئت چنین کاری را داشتند. این دادگاهها به تدریج و به طور غیرعمدی کمک به پیدایش آزادیهایی کرد که سرفداری را منسوخ نمود.
خاوند فئودال میتوانست در آن واحد صاحب بیش از یک روستای خاوندی یا ملک باشد. در آن صورت وی یکی را به عنوان «پیشکار» خود انتخاب میکرد که به تمامی «قلمرو» یا به عبارت دیگر به تمامی روستاهای خاوندی وی سرکشی، و برای هر آبادی یک نفر ناظر یا مباشر معین میکرد و به اتفاق اهل و عیالش از روستایی به روستایی دیگر میرفت تا محصولات هر آبادی را در همانجا مصرف کند. ممکن بود خاوند در هر یک از املاک خویش صاحب قصری باشد. قصر یا دژ فئودال، که دنبالة تکامل قلعة حصاردار لژیونهای رومی (castrum، castellum)، کاخ استوار اشراف رومی، و قلعه یا بورگ امرای آلمانی بود، بیشتر برای ایمنی و کمتر جهت آسایش ساخته میشد. خارجیترین وسیلة حفاظ آن عبارت بود از خاکریزی عمیق یا خندقی که دور تا دور دژ را احاطه میکرد؛ خاکی که بر اثر حفر این خندق دور قلعه ریخته میشد پشتهای را تشکیل میداد که تیرهای مربعی را در آن فرو میکردند و با بستن این تیرها به یکدیگر نرده محکم به هم پیوستهای میساختند. بر روی خندق پلی زنجیری از چوب قرار داشت که آن را با قطعات آهن محکم ساخته بودند. این پل منتهی به دروازههای آهنی یا پنجرة آهنی متحرکی میشد که در عظیم دیوار قلعه را محافظت میکرد. در داخل این دیوار، اصطبلها، آشپزخانه، انبارها، حیاطهای سرطویله، نانوایی، رختشویخانه، نمازخانه، و منازل خدمتکاران قرار داشتند که قاعدتاً همة آنها از چوب ساخته میشدند. هنگام جنگ عموم مستأجرین روستای خاوندی با گله و اموال منقول خود در این محوطه جمع میشدند. در مرکز قلعه مستحکمترین بنا یعنی خانة ارباب قرار داشت. در اکثر موارد، این خانه به صورت برج مربع شکل عظیمی بود که آن نیز از چوب ساخته میشد. تا قرن دوازدهم در ساختمان این قبیل خانههای اربابی چوب جای خود را به سنگ داده بود و شکل برج نیز مدور شده بود تا برای دفاع آسانتر باشد. طبقة پایین این بنا عبارت بود از یک انبار و زندان؛ بالای آن خاوند و خانوادهاش زندگی میکردند. از ساختمان این قبیل برجها بود که در خلال قرون یازدهم و دوازدهم دژها و قصرهای استوار انگلستان، آلمان، و فرانسه پدید آمد و سنگهای غیرقابل تسخیر این دژها بود که شالودة قدرت نظامی خاوند را علیه مستأجرین و پادشاه تشکیل میداد.
داخل برج اربابی تاریک و محدود، و پنجرههای آن معدود و کوچک بودند و بندرت شیشه داشتند. معمولاً روی پنجرهها را پارچه، کاغذ روغنی، کرکره و شبکههایی میپوشانید که مانع از باران و نور زیاد میشد. داخل بنا را با شمعها یا مشعلهایی روشن میکردند. در اکثر موارد، هر کدام از طبقات سهگانة این برج یک اطاق بیشتر نداشت. هر طبقه به وسیلة نردبان یا درهایی که به محاذات کف اطاق تعبیه شده بود، یا به وسیلة پلکانهایی مارپیچ، به سایر طبقات متصل میشد. در طبقة دوم، تالار اصلی بنا قرار داشت که در آنجا دیوان عدل خاوندی تشکیل میشد، و برای اکثر افراد خانوادة خاوند محل غذا خوری، نشیمن، و خوابگاه بود. قاعدتاً در این قبیل تالارها در یک انتها سکو یا صفهای بالاتر از کف زمین قرار داشت که بر روی آن خاوند، خانوادة وی، و میهمانانش غذا صرف میکردند. دیگران در روی میزهایی به صرف غذا میپرداختند که آنها را در مواقع ضروری جلو نیمکتهایی در دو طرف تالار قرار میدادند. هنگام خفتن، تشکهایی را روی زمین تالار یا در دو طرف بر روی تختخوابهای چوبی کوتاهی قرار میدادند. همگی اهل خانه در همین یک اطاق میخوابیدند، منتها میان تختخوابها پردههایی حایل بود. دیوارها را سفید یا به رنگهای مختلف رنگ میکردند و با پرچم، اسلحه، و زره مزین میساختند، و قاعدتاً با آویختن پردهها یا دیوارکوبها مانع از جریان باد به درون اطاق میشدند. کف اطاق را با کاشی یا سنگ، و روی آن را با شاخههای نباتات یا بوریا مفروش میکردند. در وسط اطاق یک بخاری قرار داشت که با سوزانیدن هیمه در آن یک نوع حرارت مرکزی تعبیه میکردند. تا اواخر قرون وسطی هیچ نوع دودکش وجود نداشت. دود از وسط بادگیر یا «فانوس» که در سقف ساخته شده بود بیرون میرفت. در عقب صفه یا سکوی برآمده دری قرار داشت که به یک غرفة «آفتابگیر» باز میشد. در اینجا خاوند، خانواده، و میهمان وی استراحت میکردند و در آفتاب میلمیدند. اثاث این غرفه بمراتب راحتتر بود. یک پارچه قالی کف آن را مفروش میکرد و یک بخاری و یک تختخواب تجملی داشت.
خاوند روستای خاوندی جبهای به تن میکرد معمولاً از حریر ملون که مزین بود به اشکال گلها یا طرحهای هندسی؛ شنلی بر دوش میافکند گشاد که میشد در صورت لزوم آن را روی سر نیز انداخت؛ زیر جامه میپوشید و شلواری کوتاه و تنگ، جورابهایی که تا ران وی را میپوشانید، و کفشهای درازی که نوکهای آن مثل دماغة کشتی برگشته بود به پا میکرد؛ معمولاً شمشیر و خنجری به کمر داشت و زیوری مانند صلیب از گردن میآویخت. در طول نخستین جنگ صلیبی، اشراف اروپایی برای آنکه شهسوار جوشنپوشیده و کلاهخود بر سر را از دیگری تشخیص دهند، از شیوه رایج میان مسلمانان تقلید کردند، به این معنی که جامههای شخصی، لباسهای خادمان و همراهان، پرچمها، زرهها، و اسباب و لوازم خویش را با نشانهای مخصوص خانوادگی یا آرمهای ویژة اعیانی منقوش نمودند. از این پس میان خانوادههای نجبا زبان محرمانة خاصی پدید آمد که فقط شهسواران و کسانی که کارشان نظارت در بخشیدن نشانها و آرمهای خانوادگی نجبا و شجرة آنها بود آن را میفهمیدند. به رنگهای زرد، سفید، آبی، قرمز، سبز، سیاه، و بنفش به ترتیب نام طلایی، نقرهای، لاجوردی، سرخ، زمردی، تیره، و ارغوانی داده شد. آبی لاجوردی یا نیگلون، چنانکه از اسم آن برمیآید، از مشرق زمین اخذ شد. سرخ عبارت از خزی بود که به این رنگ در حاشیة لباسها میدوختند و صلیبیون آن را زینت مچها و گردن خود میکردند (gule یعنی «سرخ» تحریفی از واژه لاتینی gula است به معنی «گردن»)، در قرن سیزدهم این نشانهای خانوادههای اشرافی و سپرهای آنها را در تزیینات خانوادگی به علاوه در دیرها، شهرها، و به عنوان ویژگیهای قومی به کار میبردند. معمولاً خانوادهها بر روی علمهای موروث یا نشانهایی که معرف پیوند آنها با نجبای اعصار قدیم بود شعارهای موجزی داشتند از قبیل «شعار ما حسن نیت است، نه اندک و نه فزون.»
با وجود تمام این تزیینات، خاوند آدم بیکار و طفیلی نبود. وی سپیدهدم از خواب برمیخاست و اول به بالای برج خویش صعود میکرد تا از وجود هر گونه خطر آینده آگاه باشد، به شتاب تمام به صرف ناشتایی میپرداخت، شاید در مراسم قداس شرکت میجست؛ ناشتایی را در ساعت ۹ بامداد صرف، و در عملیات گوناگون روستای خاوندی نظارت میکرد؛ خودش در پارهای از امور شخصاً شرکت داشت؛ فرامین روزانه را به پیشکار، آبدارباشی، مهتر، و سایر خدمتگزاران خویش ابلاغ میکرد؛ مردم رهگذر و میهمانان را بار میداد و در ساعت پنج بعد از ظهر، به اتفاق آنها، با خانوادهاش به صرف «شام» مینشست؛ و معمولاً در ساعت ۹ بعدازظهر به بستر میرفت. بعضی از روزها به سبب رفتن به شکار، و بندرت به مناسبت تشکیل تورنوا، و گاهگاهی هم بر اثر وقوع جنگ، این جریان عادی کار بر هم میخورد. اکثر اوقات میهمانی میداد، و میان وی و میهمانانش تحف فراوانی رد و بدل میشد.
زن خاوند نیز تقریباً همان اندازه سرگرم کار بود که شوهرش. اطفال متعدد میزایید و بزرگ میکرد، خدمتکاران را (گاهی با نواختن مشت به گوش آنها) امر و نهی میکرد؛ مراقب نانوایی، آشپزخانه، و رختشویخانه بود؛ و در امر تهیه کره و پنیر، درست کردن آبجو، قورمه کردن گوشت برای زمستان، و صنایع عمدة خانگی مثل بافندگی، دوزندگی، ریسندگی، نساجی، و قلابدوزی، که قسمت اعظم لباسهای خانواده را تهیه میکرد، نظارت داشت. اگر شوهرش به جنگ میرفت، تمشیت امور نظامی و اقتصادی ملک بر عهدة او بود، و انتظار میرفت که بتواند حوایج مالی شوهر را هنگام مبارزه برطرف کند. اگر شوهرش را به اسارت میگرفتند، وی ناگزیر بود که از دسترنج سرفهای خاوند یا فروش زیورها و جواهرات خویش فدیة لازم برای رهایی شوهر را فراهم سازد. اگر شوهرش بدون داشتن پسری فوت میکرد، او ممکن بود مقام خاوندی را به ارث برد و دومینا یا دام (بانو) ملک شود؛ لکن در چنین صورتی قرار بر این بود که بزودی بار دیگر شوهر اختیار کند تا سرورش بتواند به تمشیت امور ملک بپردازد یا آبادی را در مقابل تجاوزات بیگانگان حفظ و حراست کند. معمولاً جمع بودن این شرایط در شخص واحدی انتخاب کدبانو را در پیدا کردن همسر محدود میکرد. در خلوت اندرون قلعه میتوانست شیرزن یا دیو پتیارهای باشد، و در مقابل هر ضربهای که از دست شوهر میخورد یکی به او بخوراند. در ساعات فراغت اندام نیرومند خود را در جبههای حریر گشاد و بلندی که حاشیهای از خز داشت میپوشانید. پاها و سرش را کفشها و مقنعههایی ظریف زینت میدادند، و جواهراتی درخشنده را زیور تن میکرد - این همه مجموعهای بود که هر یک از شعرای این عهد را به جذبة عشق یا شور غزلسرایی وا میداشت.
کودکان او از تعلیم و تربیتی برخوردار بودند که کاملاً با درسهای حوزههای علمی عصر تفاوت داشت. پسران طبقة اشراف را بندرت به مدارس عمومی میفرستادند. در بسیاری از موارد هیچ اقدامی برای باسواد کردن آنها نمیشد. سواد را قاعدتاً به منشیان و دبیرانی وا میگذاشتند که در برابر مبلغ ناچیزی خود را در اختیار افراد ذینفع قرار میدادند. اغلب شهسواران فئودال معلومات عقلانی را به باد تمسخر میگرفتند. دوگکلن، یکی از محترمترین رجال عهد شوالیهگری، کلیة فنون جنگ را پیش خود آموخت، و به خود تعلیم داد که چگونه با دشوارترین هواها شجاعانه مقابله کند، لکن هرگز رنج خواندن و نوشتن را بر خود هموار نکرد؛ فقط در ایتالیا و امپراتوری بیزانس بود که اشراف یک سنت ادبی را مداومت دادند. پسر بچه یک خانوادة شهسواری معمولاً چون به سن هفت میرسید، به جای مدرسه او را به یک خانوادة اشرافی دیگری میفرستادند تا در آنجا به عنوان غلام بچهای خدمت کند. در محیط جدید وی اطاعت، انضباط، طرز لباس پوشیدن، نظامات اخلاقی شهسواری، و فنون نیزهبازی و جنگ را میآموخت. شاید کشیش محل نیز به وی طرز محاسبه و کورهسوادی یاد میداد. دختران خانواده، از راه چشم و تمرین، انواع و اقسام هنرهای ظریفه یا مفید را فرا میگرفتند. از جمله وظایف این دوشیزگان آن بود که میهمانان را توجه کنند و وقتی شهسوار از نبرد یا مسابقهای برمیگشت از وی مراقبت نمایند. در چنین مواقعی جوشن از تن وی بیرون میآوردند، وسایل استحمام برایش تدارک میدیدند، تنپوشهای کتان و لباسهای فاخر و عطر برایش حاضر میکردند، و با فروتنی و وقاری که حاصل سالها تربیت بود در سر سفره به خدمتش میایستادند. دوشیزگان، بر عکس پسران، خواندن و نوشتن یاد میگرفتند و قسمت اعظم شنوندگان و حضار مجالس غزلسرایان، حماسهگویان، و شعبدهبازان را تشکیل میدادند، و خود موضوع مهم قطعات منثور و منظوم رمانتیک عهد خود بودند.
اغلب اوقات، خانوادة بارون شامل بعضی از واسالها یا ملازمان نیز میشد. واسال به کسی اطلاق میشد که در برابر خدمت لشکری، ملازم بودن با خاوند، یا حمایت سیاسی، از وی احسان عظیمی میدید یا امتیاز چشمگیری میگرفت، که قاعدتاً عبارت بود از یک پارچه زمین با کلیة سرفهای کشاورز آن؛ در این قبیل موارد، حق تمتع از زمین و اعیانی از آن واسال بود، و مالکیت همه چیز از آن خاوند بود. فردی که نیرومندتر یا متکبرتر از آن بود که مثل سرف خدمت کند، و در عین حال محدودتر از آنکه بتواند خودش را از نظر نظامی محفوظ بدارد، با یک بارون فئودال بیعت میکرد؛ به این معنی که سر برهنه و بدون اسلحه در برابر وی زانو میزد، دستهای خود را بر روی دستهای خاوند مینهاد، و خود را «بندة» آن خاوند اعلام میکرد (ضمناً حقوق وی به عنوان یک فرد آزادمرد محفوظ میماند)، و به اشیای متبرکهای که یادگار قدیسان بود یا به کتاب مقدس سوگند میخورد که تا جان در بدن دارد به خاوند وفادار بماند. خاوند وی را از زمین بلند میکرد، میبوسید، تیولی به وی ارزانی میداشت، و به نشانة این مرحمت نی، عصا، زوبین، یا دستکشی به وی میبخشید. از آن لحظه به بعد، ارباب ملزم بود که جان و مال واسال خود را حفظ کند، دوست وفادار وی باشد، و در صورت لزوم به او کمک مالی و حقوقی برساند. طبق نظریة یکی از قانونگذاران قرون وسطی، بارون حق نداشت به واسال خود اهانت کند، و زن یا دخترش را بفریبد؛ و اگر چنین میکرد، واسال میتوانست «دستکش خود را به زمین اندازد» و معنی این حرکت آن بود که رعیت خود را از قید سوگند وفاداری یا بیعت آزاد کرده است، لکن حق دارد که همچنان تیول خود را نگاه دارد.
واسال میتوانست بخشی از زمین خود را به یکی که حاضر بود فرمان او را گردن نهد واگذارد؛ در این صورت رعیت کماهمیتتر در مقابل مولای فرعی خویش صاحب همان حقوق و تعهداتی میشد که واسال در برابر خاوند اصلی داشت. یک نفر میتوانست در آن واحد صاحب تیول چند خاوند باشد؛ در این صورت با هر کدام «بیعت ساده» داشت و میزان خدماتش در مقابل هر یک از آنها محدود بود، اما فقط با یک سالار بیعت تام و تمام داشت و نسبت به او در همه حال وفادار میماند و گاه جنگ و صلح به خدمتش کمر بسته داشت. خود خاوند نیز، ولو آنکه بسیار نیرومند و عالیجاه بود، ممکن بود به علت داشتن اموال یا امتیازات خاصی در بیعت خاوند دیگری باشد، یا حتی، به سبب قبول تیولی از رعیت خاوند دیگری، واسال او محسوب شود. همة خاوندها واسال پادشاه بودند. در این روابط بغرنج، میان آقا و نوکر، پیوند اصلی نظامی بود نه اقتصادی. یک نفر در مقابل دیگری موظف بود که تعهداتی نظامی انجام دهد و طبق تعهدهای خود رفتار کند، یا نظیر این تعهدات را از طرف متوقع باشد. دارایی فقط پاداش شخص در برابر این تعهدها بود. از لحاظ نظری، فئودالیسم عبارت از سیستم باعظمتی بود که به موجب آن اخلاقاً اشخاص به یک سلسله اعمال متقابل مبادرت میورزیدند، و در جامعهای مشحون از خطر، افراد به اتکای تار در هم تنیده و بغرنجی از تعهدات، حراست، و وفاداری دوجانبه با هم متحد شده بودند.
۵ – کلیسای فئودال
گاهی خاوند روستای خاوندی یک اسقف یا رئیس دیر بود. هر چند بسیاری از رهبانان خودشان تن به کار میدادند و بسیاری از دیرها و کلیساهای جامع در عشریههای قلمرو اسقف یا رئیس شریک بودند، با این همه مؤسسات روحانی بزرگ به کمک اضافی احتیاج داشتند، و این کمک اغلب از کیسة فتوت پادشاهان و اشراف به صورت هدایای ارضی یا سهمی از عواید فئودال تأمین میشد. هنگامی که این هدایا متراکم شد، کلیسا بزرگترین ملاک اروپا و ارجمندترین سرور سروران فئودال شد. دیر مشهور فولدا پانزده هزار دستگاه ویلا، و دیر سن گال دو هزار سرف داشت. آلکوین در تور خاوند بیست هزار سرف بود. اسقفهای اعظم، اسقفها، و رؤسای دیرها مناصب خود را از دست پادشاه میگرفتند، مانند دیگر واسالها با وی بیعت میکردند، صاحب عناوینی مانند دوک و کنت میشدند، سکه به نام خود میزدند، بر محاکم کلیسایی و اسقفی ریاست میکردند، و تمشیت امور کشاورزی و تدارک نظامی را که از وظایف فئودال بود متعهد میشدند. در آلمان و فرانسه، مردم بارها اسقفان و رؤسای دیرها را میدیدند که جوشن بر تن و زوبین به دست پی کار خود روانند. ریچارد، ملقب به ارل آو کورنوال، پادشاه انگلستان، در ۱۲۵۷ از اینکه انگلستان صاحب چنین «اسقفانی جنگجو و آتشینمزاج» نیست شاکی بود. کلیسا، که به این طریق در تار به هم تنیدة تعهدات و وظایف فئودالی گرفتار شده بود، نه تنها خود را دستگاه روحانی دید، بلکه متوجه شد که به بنیادی اقتصادی، سیاسی، و نظامی نیز بدل شده است. داراییهای دنیوی و حقوق و تعهدات فئودال کلیسا در ایجاد تضییق برای مؤمنین مسیحی مایة بدنامی روحانیت، بهانهای برای بدعتگذاران، و منشئی جهت اختلافات شدید میان امپراتوران و پاپها شد. فئودالیسم کلیسا را ملوکالطوایفی کرد.
۶ – شاه
درست به همان نحو که در قرن دوازدهم کلیسا سازمانی بود فئودال و دارای سلسله مراتبی از تعهدات خدمت و حمایت متقابل که مورد تصویب اسقفان و زیر نظر سرور سرورانی چون شخص پاپ اداره میشد، رژیم فئودال دنیوی نیز برای تکمیل دستگاه خویش نیازمند وجود سروری بود فوق تمام واسالها، مهتری که بر عموم سروران غیر روحانی حاکم باشد. به عبارت دیگر، وجود پادشاه ضرورت داشت. از لحاظ نظری، شاه فرمانبردار خدا بود، و سلطنت عطیهای الاهی محسوب میشد، یعنی خداوند به شخص شاه رخصت فرمانروایی داده بود، به همین سبب سلطنت با تصویب حق صورت میگرفت. اما در عمل، پادشاه بر اثر جنگ یا به اتکای حق موروث یا به انتخاب مردم بر مسند خویش تکیه میزد. کسانی مانند شارلمانی، اوتو اول، ویلیام فاتح، فیلیپ اوگوست، لویی نهم، فردریک دوم، و فیلیپ زیبا قدرت موروث خویش را به ضرب شمشیر یا خصال بازو توسعه بخشیدند، اما پادشاهان فئودال اروپا قاعدتاً بیشتر نمایندة واسالهای خود بودند تا فرمانروا بر رعایای خویش. این قبیل پادشاهان مردمانی بودند منتخب و مورد نظر اعاظم روحانی و اعیان عالیرتبة ملک؛ اختیارات مستقیم آنها محدود بود به املاک و قلمرو فئودال یا روستاهای خاوندی آنها؛ در دیگر نقاط مملکت سرفها و واسالها با خاوندی بیعت میکردند که حافظ جان و مال آنها بود، نه با پادشاهی که به علت دوری مسافت و کمی قوای لشکری خود قدرت حفظ و حراست مواضع مقدم پراکندة مملکت خویش را نداشت. مملکت طبق شیوه فئودالیسم فقط عبارت بود از ملک یا املاک شخصی پادشاه.
در گل این عدم تمرکز اختیارات به منتها درجة شدت رسید، زیرا امرای کارولنژی، بر اثر تقسیم امپراتوری، موجبات تضعیف خود را فراهم کردند. علل دیگر این تجزیه آن بود که اسقفان امرا را تابع دستگاه روحانیت گردانیدند، و تهاجم اقوام نورس به شدت تمام شیرازة امور فرانسه را از هم گسیخت. در این فئودالیسمی که صورت کمال به خود گرفته بود، پادشاه حکم واسطةالعقدی را در میان امرای متعدد پیدا کرد. مقام وی یکی دو درجه فوق امرا، دوکها، مارکیها، و کنتها بود. لکن در عمل، وی درست مانند «اعیان ملک» بود؛ یعنی بارونی فئودال که عوایدش منحصر به اراضی خودش بود، و ناگزیر بود برای گذران زندگی از یک کاخ سلطنتی به کاخی دیگر نقل مکان کند و در جنگ و صلح متکی به کمک نظامی یا خدمات سیاسی رعایای تیول ثروتمندی باشد که بندرت میتوانستند بیش از چهل روز از سال را مسلح به خدمت پادشاه حاضر باشند، و مابقی ایام سال را به توطئه برای خلع وی مشغول بودند. شهریار فرانسه، به منظور جلب کمک یا در برابر خدمت، ملک پس ملک به افراد نیرومند بخشیده بود، به طوری که در قرون دهم و یازدهم قلمرو پادشاه به قدری کوچک شده بود که دیگر برتری وی بر واسالهایش میسر نمیشد. هنگامی که این قبیل واسالها املاک خود را موروثی کردند و به تأسیس قوای تأمینیه و دادگاهها اقدام کردند و سکه به نام خود زدند، پادشاه دیگر قدرت جلوگیری از آنها را نداشت. وی صلاحیت دخالت در مرافعات قضایی اراضی تیول را فاقد بود، مگر در موارد دعاوی مهم که اصحاب دعوی به شخص وی پناه میآوردند. پادشاه نمیتوانست عمال یا تحصیلداران مالیاتی خود را به قلمرو این قبیل رعایای تیول گسیل دارد؛ نمیتوانست آزادی این قبیل افراد را که مستقلاً مایل به عقد صلح یا اعلام جنگ بودند سلب کند. در رژیم فئودال فرض آن بود که پادشاه فرانسه مالک کلیة زمینهای خاوندانی است که خود وی را شهریار خویش میشناسند؛ لکن عملاً وی فقط یک ملاک بزرگ بود؛ ضرورتی نداشت که بزرگترین ملاکان باشد، و هرگز تمامی زمینهای وی به پای املاک کلیسایی نمیرسید.
اما همان طور که عجز پادشاهان در حراست مملکتشان موجبات پیدایش فئودالیسم را فراهم ساخته بود، به همان روال، ناتوانی خاوندان فئودال در حفظ آرامش میان خودشان، یا عدم کفایت آنها در ایجاد یک حکومت متحدالشکل برای یک جامعه بازرگانی توسعهیابنده، سبب تضعیف بارونها و تقویت پادشاهان شد. شور و حمیتی که برای لشکرکشی و کشورگشایی به وجود آمده بود اشراف فئودال اروپا را گرفتار جنگهای خصوصی و مبارزات عمومی کرد. جنگهای صلیبی، جنگ صدساله، جنگهای گلها، و بالاخره جنگهای مذهبی همة خون اشراف را مکید. بعضی از آنها که تهیدست و متمرد شده بودند بدل به بارونهای دزدی شدند که به طیب خاطر آبادیها را تاراج میکردند و مردم را به قتل میرساندند. زیادهروی در آزادی ایجاب میکرد که یک قدرت ثابت و متحدی پیدا شود که حافظ نظم در تمامی مملکت باشد. بازرگانی و صنعت سبب ایجاد طبقه توسعهیابندة ثروتمندی خارج از حیطة نفوذ و تبعیت بارون فئودال شد. بازرگانان، که با باجها و ناامنی حمل و نقل در قلمرو اربابان فئودال مخالف بودند، خواستار تأسیس یک حکومت مرکزی شدند تا جانشین فرمانروایی و قوانین خصوصی شود. پادشاه به حمایت این طبقه و جانبداری از شهرهای نوبنیادی که رو به توسعه بود قیام کرد، و بازرگانان بودجه لازم برای تأیید گسترش اقتدار وی را فراهم کردند، و همة آنها که ستم و صدمهای از خاوندها دیده بودند به پادشاه به چشم نجاتبخش و فریادرس مینگریستند. عالمان روحانی نیز معمولاً رعایای تیول پادشاه و نسبت به او وفادار بودند. با این همه، پاپها اغلب اوقات با پادشاهان ستیزه میکردند و معامله با پادشاه را بمراتب آسانتر از مشتی اشراف پراکنده و نیمهمتمرد میدیدند. پادشاهان انگلستان و فرانسه، برخوردار از حمایت این نیروهای متنوع، به جای آنکه جانشینی خود را به انتخاب اشراف و بزرگان واگذارند، با گذاشتن تاج بر سر فرزند یا برادر خویش قبل از مرگ، حق سلطنت را موروثی کردند، و مردم شیوه سلطنت موروث را که نعم البدل هرج و مرج ملوکالطوایفی بود پذیرفتند. بهبود وسایل ارتباطی و رواج روزافزون پول اخذ مالیات مرتبی را ممکن ساخت، و با عواید فزایندة پادشاه، تدارک لشکرهای عظیمتری میسر شد. طبقه بالان قانونگذاران حامی دستگاه سلطنت شد و، با نفوذ تمرکزبخش قوانین روم که احیا شده بود، بنیاد حکومت پادشاهی را تقویت کرد. تا سال ۱۲۵۰، به تأیید و تصویب قانونگذاران، تمامی رعایای مملکت تابع حوزة صلاحیت قضایی شهریار شده بودند؛ و در این تاریخ عموم فرانسویان نسبت به پادشاه سوگند وفاداری یاد میکردند نه به خاوند خود. در پایان قرن سیزدهم فیلیپ زیبا چنان قدرتی به هم زده بود که نه فقط اعیان خویش، بلکه خود دستگاه پاپی را نیز میتوانست مطیع گرداند.
پادشاهان فرانسه، در برابر سلب اختیارات اعیان برای سکه زدن و تشکیل دادگاه و اعلام جنگ خصوصی، با تفویض عناوین و امتیازاتی در دربار سلطنتی، از شدت و خشونت این تحول کاستند. واسالهای بزرگ کوریارژی یا دربار پادشاه را تشکیل دادند و، به جای آمر و فرمانروا بودن، از درباریان شهریار شدند؛ تشریفات رسمی کاخ اربابی بدل به آیین دقیق پرتجملی برای حضور در بارگاه، سرسفره، و خوابگاه شاهی شد. پسران و دختران طبقة اشراف را به عنوان غلام بچه و ندیمه به خدمت پادشاه و ملکه گسیل میداشتند، و آنها به دقایق آداب درباری آشنا میشدند. خانوادة سلطنتی بدل به آموزشگاهی برای اشراف فرانسه شد. اوج این تشریفات تاجگذاری پادشاه فرانسه در رنس، و تاجگذاری امپراتور آلمان در آخن یا فرانکفورت بود؛ در این مواقع تمام زبدگان قوم با زیورهای خیرهکننده و جامههای فاخر پرشکوهی گرد میآمدند. کلیسا تمام شعایر اسرارآمیز و پرحشمت خود را در تقدیس شاهی که میخواست تکیه بر اریکة سلطنت زند به کار میبرد. به این نحو بود که قدرت شهریار عطیهای الاهی شد، و هیچ کس را دیگر جرئت انکار آن نماند، مگر کسی که حاضر بود او را زندیقی گستاخ خواند. خاوندان فئودال رو به دربار شاهی نهادند که آنها را مطیع خود کرده بود، و کلیسا سلطنت را حقی الاهی دانست و آن را به پادشاهانی واگذار کرد که قدرت و رهبری دستگاه روحانیت را در اروپا در هم میشکستند.
III – قانون فئودال
در رژیم فئودال، یعنی در دستگاهی که قضات و مجریان حقوق مدنی قاعدتاً مردمی باسواد بودند، اغلب عرف و قانون یکی بود. هنگامی که پای قانون یا مجازات به میان میآمد، از ریشسفیدان اجتماع استفسار میشد که سنت معمول در دوران جوانی آنها از چه قرار بوده است. بنابراین، خود اجتماع مهمترین منشأ حقوق بود. شخص بارون یا پادشاه ممکن بود اوامری صادر کند، لکن این اوامر قوانین جامعه محسوب نمیشدند، و اگر وی در صدد برمیآمد که در موضوع احقاق حق یا مجازات زیادتر از تصویب عرف مقرر کند، عموماً با مقاومتی منفی یا علنی حکمش را بیاثر میگذاشتند. فرانسه جنوبی صاحب قوانین مدونی بود که از حکومت روم به میراث برده بود؛ فرانسه شمالی، که بیشتر جنبة فئودال داشت، قسمت اعظم قوانین فرانکها را حفظ کرده بود؛ هنگامی که در قرن سیزدهم این قوانین نیز به صورت مدون درآمد، تغییر آنها بیش از پیش دشوار شد و انواع و اقسام افسانههای حقوقی به منظور سازش آنها با واقعیات رواج یافت.
در رژیم فئودال قانون دارایی چیز بغرنج و بیمانندی بود. این قانون سه نوع تصرف ارضی را به رسمیت میشناخت: ۱) ملک طلق و مالکیت بیقید و شرط؛ ۲) تیول یا تمتع از زمین و اعیانی که ارباب در اختیار واسال خود میگذاشت اما مالکیت محسوب نمیشد؛ ۳) اجاره، که در آن صورت زمین و اعیانی، به شرط عوارض و دیون فئودال، به سرف یا مستأجر واگذار میشد. در رژیم فئودال، از لحاظ نظری، فقط پادشاه از مالکیت مطلق برخوردار بود، حتی عالیجاهترین اشراف یک مستأجر بود که تصرفش مشروط و معلق به خدمت میشد. تملک خاوند هم کاملاً انفرادی نبود. هر فرزندی حق تملک موروثی در زمینهای آبا و اجداد خویش را داشت و میتوانست مانع از فروش آن زمینها شود. قاعدتاً تمامی دارایی خاوند بعد از مرگ به پسر ارشدش میرسید. این رسم اولویت فرزند ارشد، که در حقوق روم یا اقوام بربری کاملاً بیسابقه بود، به موجب مقتضیات فئودال مقرون به صرفه و صلاح گردید، زیرا حراست نظامی و تمشیت اقتصادی ملک اربابی را به کسی که به ظاهر بالغترین افراد خانواده بود واگذار میکرد. پسران کهتر را تشویق میکردند که رخت سفر بربندند و در دیگر سرزمینها به تحصیل املاک جدیدی مشغول شوند. حقوق فئودال، با وجود محدودیتهایی که برای حقوق تملک قایل شده بود، چنان حرمتی به دارایی میگذاشت و مجازات نقض حقوق مالکیت را چنان شدید معین کرده بود که هیچ قانونی به گرد پایش نمیرسید. یک قانوننامة ژرمنی مقرر میداشت که اگر شخصی پوست یکی از درختان بیدی را که حافظ سیلبندی بود بکند، «باید شکمش را درید و امعا و احشای وی را بیرون کشید و به دور زخمی بست که بر درخت وارد آورده است»؛ حتی تا سال ۱۴۵۴، به موجب فرمانی در وستفالی، اگر کسی دانسته و عمداً علامت مرز ملک همسایة خود را از جایش برمیداشت، میبایست او را به طوری در زمین دفن میکردند که سرش از خاک بیرون بماند، و آنگاه باید به کمک گاوهای نر و عدهای که قبلاً هرگز شخم نزدهاند زمین را شخم میزدند؛ «آدم متخلفی که در خاک مدفون شده بود میتوانست خود را به هر نحو ممکن از آن مهلکه برهاند.»
جریان دادرسی در حقوق فئودال اغلب تبعیت از قوانین بربری بود، و سعی میشد که، به جای انتقام خصوصی، کوششهای پیشین دربارة اجرای مجازاتهای عمومی ادامه یابد. به کلیساها، بازارها، و «شهرهای پناه» حق متحصن شدن و بست نشستن افراد تفویض شد. این امر سبب میشد که تا رسیدن مأموران حکومت و مداخلة قانون، اشخاص در مقابل انتقام خصوصی از امنیتی موقتی برخوردار باشند. دادگاههای خاوندی به مرافعات میان دو مستأجر یا مستأجر و خاوند رسیدگی میکرد. منازعات میان خاوند و واسال یا دو خاوند به هیئت منصفهای متشکل از «اعاظم طبقه اعیان» واگذار میشد. اینها عبارت از افرادی بودند، دست کم از نظر مقام، همسنگ یکدیگر و وابسته به همان تیولی که شاکی به آن تعلق داشت؛ و همگی در یکی از تالارهای اربابی حضور به هم میرساندند. محاکم اسقفی یا دیرها به دعاوی و مرافعات افرادی رسیدگی میکردند که در سلک روحانیون بودند، و حال آنکه عالیترین درجه استیناف خاص یک محکمة سلطنتی بود مرکب از اعاظم ملک و گاهی هم زیر نظر خود پادشاه. دادگاههای خاوندی هم مدعی و هم مدعیعلیه هر دو را تا هنگام اعلام رأی محکمه در زندان نگاه میداشتند. در کلیة محاکم اگر مدعی در مرافعه میباخت، وی را محکوم به همان مجازاتی میکردند که به شرط اثبات گناه یا قصور دامنگیر مدعیعلیه میشد. در تمام دادگاهها ارتشا متداول بود.
در دوران فئودالی دادرسی از طریق اوردالی ادامه یافت. در حدود سال ۱۲۱۵ برخی از بدعتگذاران را در کامبره وادار به آزمایش آهن داغ کردند [به این معنی که آهن داغ را با بدن آنها آشنا ساختند، و مدعی بودند که اگر گناهکار نباشند، آتش گزندی به آنها نخواهد رسانید]؛ ظاهراً چون این عده از آتش مصون نمانده بودند، آنها را به پای تل هیمهای رهبری کردند تا در آتش بسوزانند. منقول است که یکی از این افراد چون به گناهان خود اقرار کرد، جراحتش فوراً التیام یافت و هیچ اثری از سوختگی بر روی دستش به جا نماند، و به همین سبب بر او رحم کردند و او را نسوزاندند. در طول قرن دوازدهم، بر اثر ترقی حکمت و رغبت مجدد مردم به تحصیل حقوق رومی، این قبیل «اوردالیهای الاهی» به تدریج مکروه شد. پاپ اینوکنتیوس سوم چهارمین شورای لاتران (۱۲۱۵) را در ۱۲۱۶ وادار کرد تا اجرای این قبیل «آزمایشات» را بکلی ممنوع کند. هنری سوم این ممنوعیت را اقتباس و وارد قانون انگلستان کرد (۱۲۱۹). فردریک دوم آن را وارد قانوننامة سلطنت ناپل کرد (۱۲۳۱). در آلمان دادرسی از طریق اوردالی تا قرن چهاردهم پایدار ماند؛ در ۱۴۹۸ ساوونارولا، یکی از روحانیون اصلاحطلب ایتالیایی، را در فلورانس به جرم زندقه مجبور به رفتن در میان آتش کردند؛ در ضمن محاکمة زنان ساحره در قرن شانزدهم این آزمایشات بار دیگر احیا شد.
شیوة فئودالیسم رسم قدیمی اقوام ژرمن را که دادرسی از راه جنگ تن به تن و مبارزه بود تشویق کرد. علت آن بود که این روش را برای اثبات بیگناهی روش تقریباً معقولی میشمردند و تا حدی آن را نعم البدلی برای انتقام خصوصی میدانستند. در بریتانیا، بعد از آنکه آنگلوساکسونها این رسم را منسوخ کردند، نورمانها از نو به رواج آن پرداختند، و دادرسی از راه مبارزه تا قرن نوزدهم در قوانین مدون انگلستان باقی ماند. در ۱۱۲۷ شهسواری به نام هرمان شهسوار دیگری موسوم به گای را به توطئه در قتل شارل فلاندری، ملقب به «لوبون» (نازنین)، متهم کرد، و چون گای چنین عملی را انکار کرد، هرمان او را به مبارزه طلبید تا برائت ساحت خویش را با پیروزی مسلم سازد. چندین ساعت آن دو گرم پیکار بودند، تا آنکه هر دو بیسلاح از اسب به زیر افتادند و از شمشیربازی به کشتی گرفتن رو نهادند. سرانجام هرمان، در اثبات اتهام خویش، بیضة گای را از بدن جدا کرد، و گای در دم جان سپرد. شاید به واسطة این گونه وحشیگریهای شرمآور بود که عرف دوران فئودالی موانع و محدودیتهای فراوانی در راه حق جنگ تن به تن ایجاد کرد. برای آنکه تهمتزننده بتواند از چنین حقی برخوردار شود، لازم بود که شکایتش باورکردنی باشد. تازه اگر مدعیعلیه میتوانست با ارائة دلیل یا شاهدی بیگناهی خود را ثابت کند، حق داشت از جنگ تن به تن خودداری ورزد. یک سرف نمیتوانست یک آزادمرد را به مبارزه دعوت کند، به همین نحو یک جذامی از حق جنگ با آدم سالم، و یک حرامزاده از حق جنگ با حلالزاده محروم بود. به طور کلی، هر کس میتوانست فقط شخصی را به مبارزه بطلبد که از لحاظ درجه و مرتبه همطراز با خود وی باشد. قوانین بعضی جامعهها به دادگاه حق میداد که اگر مقتضی دانست، هر گونه جنگ تن به تن حقوقی را ممنوع کند. زنان، افراد طبقة روحانی، و اشخاص معلول و مفلوج از شرکت در این گونه مبارزات محروم بودند، اما حق داشتند «قهرمانان»، یعنی افرادی را که در مبارزه تن به تن ورزیده بودند و از این طریق ارتزاق میکردند، را به نمایندگی خویش اجیر کنند. از قرن دهم به این طرف، ضمن حوادث تاریخی، به پهلوانانی برمیخوریم که حتی به جای مردانی تندرست شمشیر میزدند. از آنجا که مردم اعتقاد داشتند که خداوند بیگناهی مظلوم را آشکار میسازد، لذا بدیهی بود که هویت افراد مبارز دخالتی در اصل موضوع ندارد؛ اوتو اول موضوع عفاف دختر خویش، و حق جانشینی پارهای از املاک را که بر سر آن کشاکش بود، به نتیجة مبارزة دو تن از این قبیل قهرمانان احاله کرد. در قرن سیزدهم آلفونسو دهم پادشاه کاستیل، که دربارة رواج حقوق روم در قلمرو خویش مردد بود، اخذ تصمیم را موکول به چنین مبارزة تن به تن کرد. گاهی یکی دو تن از این قهرمانان را همراه فرستادگان به دربار پادشاهان کشورها گسیل میداشتند تا اگر کشمکشهای سیاسی موکول به نتیجة مبارزات تن به تن شود، در نمانند. تا سال ۱۸۲۱ این قبیل قهرمانان هنوز در مراسم تاجگذاری پادشاهان انگلستان دیده میشدند. در این روزگار دیگر قهرمان مبارز موجودی بود بدیع که یادگاری از حوادث قرون گذشته به شمار میرفت. لکن در قرون وسطی چنین آدمی هنگام تاجگذاری یک پادشاه معمولاً «دستکش خود را بر روی زمین میانداخت و با صدایی رسا اعلام میداشت که حاضر به مبارزه با هر کسی است که منکر حق الاهی سلطنت باشد.»
استفاده از وجود قهرمانان مبارز دادرسی از راه جنگ تن به تن را بیاعتبار کرد. طبقه «بورژوازی» در حال رشد آن را از قوانین اجتماعی خود حذف کرد؛ در اروپای جنوبی، در قرن سیزدهم، حقوق رومی جانشین آن شد؛ کلیسا بارها آن را تقبیح نمود؛ اینوکنتیوس سوم آن را مطلقاً ممنوع شمرد (۱۲۱۵)؛ فردریک دوم آن را در سراسر قلمرو ناپل تحریم کرد؛ لویی نهم آن را در مناطقی که مستقیماً زیر فرمان داشت منسوخ دانست (۱۲۶۰)؛ و فیلیپ زیبا (۱۳۰۳) این رسم را از تمامی کشور فرانسه برانداخت. دوئل بیشتر از حق کهنسال انتقام خصوصی ناشی میشد تا مبارزاتی که برای اثبات حق میان اصحاب دعوی صورت میگرفت.
مجازاتهای فئودال به طرز وحشیانهای سخت بود. جریمه انواع و اقسام بیشمار داشت. افراد را معمولاً برای محاکمه به زندان میانداختند، نه به عنوان مجازات. لکن هنگامی که زندان آکنده از حشرات موذی، موش، و مار بود، محبوس شدن خود حکم شکنجه را داشت. زنان و مردانی را که مجرم شناخته میشدند در کند میکردند، یا دست و پا یا سر آنها را از لای چوب بیرون میگذاشتند، یا آنها را در معابر میگرداندند تا مردم ریشخندشان کنند، یا اغذیه به طرفشان بیندازند یا سنگسارشان کنند. در مورد جرایم کوچک، برای تنبیه زنان سلیطه، و بدگویی کردن پشت سر دیگران، مجرمین را روی چهارپایه مخصوصی به حالت نشسته میبستند و چهار پایه را، که به اهرم بلندی وصل بود، در آب رودخانه یا استخری فرو میکردند. مجرمین پوست کلفتر را محکوم میکردند که مثل بردگان مأمور پاروزدن در کشتیها باشند، به این معنی که غذای بخور و نمیری به آنها میدادند و آنها را نیمعریان به نیمکتهایی که در طبقة زیرین کشتی قرار داشت به زنجیر میبستند و مجبورشان میکردند آن قدر پارو بزنند تا بکلی از پا در آیند. هر مجرمی از این امر تخلف میورزید بشدت تازیانهاش میزدند. زدن با تازیانه یا میلة آهنی مجازات متعارفی محسوب میشد. ممکن بود گوشت بدن و گاهی صورت مجرم را با حرفی که نشانة جرم بود داغ بزنند؛ در مورد ارتکاب به زندقه و سوگند به دروغ، گاه زبان مجرمین را با آهن داغ سوراخ میکردند. قطع اعضای بدن امری عادی بود. دستها یا پاها را قطع میکردند، گوشها یا بینی را میبریدند، و چشمهای مجرم را از حدقه بیرون میآوردند. ویلیام فاتح، برای جلوگیری از ارتکاب جرایم، دستور داد که «هیچ کس را برای هیچ گونه بزهکاری نکشند و بر دار نکنند، بلکه به جایش چشمهایش را از کاسه درآورند و دستها و پاها و بیضههایش را ببرند تا آنکه هر قسمتی از بدنش که به جا ماند شاهد زندهای از بزهکاری و شرارت وی برای همگان باشد.» در فئودالیسم شکنجه آن قدرها معمول نبود. حقوق رومی و قوانین کلیسایی آن را در قرن سیزدهم احیا کرد. گاهی مجازات دزدی یا قتل تبعید مجرم، و بیشتر اوقات گردن زدن یا آویختن بر دار بود. زنانی را که مرتکب قتل نفس میشدند زنده زنده دفن میکردند. حیوانی را هم که مسبب قتل انسانی میشد زنده به گور میکردند. مسیحیت به مردم ترحم میآموخت، لکن دادگاههای کلیسایی دربارة جرایم مشابه همان مجازاتهای محاکم غیرروحانی را مقرر میداشت. دادگاه دیر سنت ژنویو هفت تن زن را به جرم دزدی زنده به گور کرد. شاید در عهدی که مشحون از اعمال ناهنجار بود، برای جلوگیری از مردمان متمرد، مجازاتهای وحشیانه ضرورت داشت. لکن این قبیل وحشیگریها تا قرن هجدهم ادامه یافت و سختترین شکنجهها را بدعتگذاران پرهیزکار از دست رهبانان مسیحی چشیدند نه بزهکاران از دست طبقه اعیان.
IV – جنگ فئودال
فئودالیسم از تشکیلات نظامی جامعهای کشاورزی سر بر آورد که دسخوش ویرانی و غارت شده بود؛ محسنات آن بیشتر جنبة نظامی داشت تا اقتصادی؛ واسالها و خاوندها موظف بودند خود را برای جنگ تربیت کنند یا حاضر باشند که در هر لحظهای خیش را بر زمین بنهند و شمشیر به کف گیرند.
سپاه فئودال حکایت سلسله مراتبی بود متشکل از پیوندها و بیعتهای متقابل که طبق درجات و مراتب اعیانی به طرزی دقیق طبقهبندی شده بود. امرا، دوکها، مارکیها، کنتها، و اسقفهای اعظم همه امرای سپاه بودند؛ بارونها، خاوندها، اسقفها، و رؤسای دیرها همگی حکم فرماندهان را داشتند؛ شهسواران صنف سوار را تشکیل میدادند؛ دهقانان از ملازمان و خدمتکاران بارونها یا شهسواران بودند؛ و بالاخره «افراد مسلح» - قوای نظامی کومونها یا اجتماعات ده - به عنوان پیادهنظام خدمت میکردند. به طوری که در جنگهای صلیبی میبینیم، معمولاً در عقب سپاه فئودال جماعتی از ملاکان دونرتبهتر، بدون فرمانده یا انضباطی، پیاده حرکت میکردند. این قبیل افراد در تاراج اموال شکستخوردگان به عمدة قوا کمک میرساندند و با چماق یا تبرزین افراد زخمی دشمن را از قید رنج میرهاندند لکن اساساً سپاه فئودال را جماعت و صنف سوارنظام تشکیل میداد، پیادهنظام، که به قدر کافی قابلیت تحرک نداشت، از هنگام شکست رومیان به دست گوتها در آدریانوپل (۳۷۸) به این طرف مقام شامخ خود را از دست داده بود و دیگر دارای اهمیتی نبود، مگر در قرن چهارم میلادی. سوارنظام به منزلة بازوی جنگی شوالیهگری بود، و اصلاً واژههای cavalier، شوالیه، (chevalier) و بالاخره caballero همگی از لفظ شوال (chaval: به معنی اسب) مشتق میشد.
مرد مبارز عهد فئودال زوبین و شمشیر یا تیر و کمان به کار میبرد. شهسوار این دوران دامنة خودپرستی را چنان توسعه بخشید که شامل شمشیرش نیز شد و به شمشیر خود از روی محبت نامی خاص نهاد. هر چند بیشک شعرای حماسهسرا بودند که شمشیر شارلمانی را ژوایوز (شادان) و شمشیر رولان را دوراندال (خارا) و شمشیر آرثر را اکسکالیبور (آبدیده) نام نهادند. کمان این دوره اشکال مختلف داشت؛ یک نوع کمان سادة کوتاهی بود که مرد جنگی معمولاً آن را روی سینهاش میکشید؛ نوع دیگر کمان درازی بود که مبارز آن را تا بن گوش میکشید و با چشم هدف را نشانه میکرد؛ یا کمان پولادی بود که زه سفتی داشت و گاهی آن را به وسیلة پاشنهای میکشیدند، و معمولاً قطعه سنگ مدور یا یک گلوله آهنی را پرتاب میکرد؛ کمان پولادی یا گلولهای قدمت بیشتری داشت؛ کمان دراز را برای نخستین بار ادوارد اول (۱۲۷۲–۱۳۰۷) در جنگهایش با ساکنان ویلز رواج داد. در انگلستان آموختن رموز تیر و کمان رکن مهم تعلیمات نظامی و یکی از ورزشهای مهم باستانی به شمار میرفت. تکامل کمان شیوه نبرد فئودالی را دچار شکست کرد. شهسوار پیاده به جنگ رفتن را کسر شأن خود میدانست، لکن کمانکشها اسب او را به خاک انداختند و وی را مجبور کردند که زحمت جنگیدن بر روی زمین را به خود هموار سازد. بعدها، در قرن چهاردهم، با پیدایش باروت و توپ، ضربت نهایی بر قدرت فئودال وارد آمد، زیرا با این وسیلة مخرب جدید امکان داشت که مبارز از فواصل دور، بیآنکه جانش در خطر باشد، شهسوار سراپا مسلح را به قتل رساند و دژ استوار او را متلاشی کند.
مرد جنگی عهد فئودال چون سوار بر مرکب بود، میتوانست خود را غرق اسلحه کند. در قرن دوازدهم یک شهسوار تمام عیار جوشن بر تن میکرد و کلاهخودی بر سر میگذاشت که تمام سر و صورتش را به جز چشمها، دهان، و بینی میپوشانید. پاهایش تا زانو در ساقبندی از زره بود. هنگام نبرد، خود فولادین دیگری نیز بر سر میگذاشت که تیغة آهنین برآمدهای داشت که «دماغک» بینی او را محافظت میکرد. کلاهخود آهنی و خفتان برای حفاظ در برابر کمان بلند یا کمان پولادی در خلال قرن چهاردهم ابداع شد و تا قرن هفدهم رواج داشت؛ در قرن هفدهم بود که مبارز، برای تحرک بیشتر، از هر گونه خود و زرهی چشم پوشید. شهسوار برای محافظت سینة خویش، از گردن سپری میآویخت که از داخل دارای بندهایی بود، و این بندها را با دست چپ محکم نگاه میداشت. سپر از چوب و چرم و باریکههایی آهنی ساخته شده بود و سگکی از آهن مطلا به عنوان زینت در وسط آن قرار داشت. با این اوصاف، شهسوار قرون وسطی یک دژ متحرک بود.
معمولاً وسیلة عمده و کافی برای دفاع در جنگهای عهد فئودالی ایجاد باروها و قلعهها بود. لشکری که در میدان جنگ هزیمت یافته بود میتوانست به درون چهار دیواری روستای خاوندی متحصن شود و حتی تا آخرین لحظه در برج اقامتگاه ارباب پایداری ورزد. در قرون وسطی، فن محاصرة دشمن رو به تنزل نهاد؛ ساز و برگ و تشکیلات بغرنج برای فرو ریختن دیوارهای دشمن جانکاهتر و گرانتر از آن تمام میشد که به مذاق شهسوارهای موقر خوشایند باشد؛ لکن هنر صنف کلنگدار، یا فن حفر نقب، در نظام به اعتبار خود باقی ماند. در دنیایی که اراده به جنگاوری بمراتب فزونتر از اسباب جنگ بود، نیروهای دریایی نیز کاهش یافت؛ کشتیهای جنگی مثل اعصار باستان به همان صورت باقی ماندند. هر کشتی دارای طبقات و برجهایی برای جنگ بود، و گروهی از آزادمردان یا بردگان مأمور پاروزنی بودند. تزیینات فقدان نیرو را جبران میکرد. این امر همان اندازه دربارة کشتی صادق بود که در مورد انسان. کشتیسازان قرون وسطی، برای جلوگیری از نفوذ هوا و آب، روی بدنة ناو را قیراندود میکردند، و نقاشان رنگهای درخشندهای را با موم میآمیختند و این بدنه را رنگ سفید، شنگرف، و نیلی شفاف میزدند. جلو کشتی و نردههای آن را به رنگ طلایی در میآوردند. سر و عقب کشتی را با مجسمههایی از پیکرههای انسان، جانوران، و ارباب انواع تزیین میکردند. بادبانها رنگهایی درخشنده و جلی داشت: برخی به رنگ ارغوانی بودند و پارهای به رنگ طلایی. روی ناوی که تعلق به یک خاوند داشت نشان یا آرم مخصوص خانوادگی وی را نقش میکردند.
جنگهای فئودال از لحاظ کثرت وقوع و کمی هزینه و مرگ و میر با جنگهای قدیم و جدید تفاوت داشت. هر بارونی خود را محق میدانست که علیه کسی که به موجب سنتهای فئودال با وی پیوندی نداشت جنگ آغازد، و هر پادشاهی آزاد بود که هر موقع بخواهد زمینهای حکمران دیگری را به طرز شرافتمندانه به سرقت برد. هنگامی که پادشاه یا بارون به جنگ میرفت، تمام واسالها و بستگانش تا هفت درجه قرابت ملزم بودند که به پیروی وی مدت چهل روز در رکابش مشغول جنگ باشند. در قرن دوازدهم روزی نبود که بخشی از ناحیهای که فرانسه امروزی را تشکیل میدهد در جنگ و ستیز نباشد. مبارز خوبی بودن اوج ترقی و عظمت یک شهسوار بود. از چنین آدمی انتظار داشتند که با رغبت یا شکیبایی متحمل ضربات سخت شود یا چنین ضرباتی را بر حریف وارد آورد. بزرگترین آرزوی چنین شهسواری آن بود که در «میدان افتخار» جان سپرد نه آنکه «همانند گاو» بمیرد. برتولت اهل رگنسبورگ شاکی بود از اینکه «فقط عدة بسیار معدودی از خاوندان نامدار به سن شایستة خود میرسند، یا به مرگ شایسته میمیرند»؛ ضمناً نباید از نظر دور داشت که برتولت یک رهبان بود.
با این همه، نبرد سلحشوران آن قدرها هم خطرناک نبود. اوردریکوس ویتالیس در توصیف نبرد برمول (۱۱۱۹) میگوید که «از نهصد تن شهسواری که دستاندرکار نبرد بودند فقط سه نفر کشته شدند.» در نبرد تنشبره (۱۱۰۶)، که هنری اول پادشاه انگلستان تمامی نورماندی را فتح کرد، چهار صد شهسوار به اسارت درآمدند، لکن حتی یکی از شهسواران هنری هم به قتل نرسید. در بووین (۱۲۱۴)، محل یکی از خونینترین و قاطعترین جنگهای قرون وسطی، هزار و پانصد نفر شهسوار با هم رو به رو بودند که از این عده فقط صد و هفتاد نفر به قتل رسیدند. وجود جوشن و دژهای استوار امر دفاع را مؤثرتر میساخت؛ آدمی که زره بر تن داشت و غرق اسلحه بود بآسانی هلاک نمیشد، مگر آنکه وقتی به خاک افتاده بود حلقومش را ببرند، و چنین عملی به حکم موازین شهسواری ناپسند شمرده میشد. وانگهی عاقلانهتر آن بود که شهسواری را اسیر کنند و در برابر آزادیش فدیه بستانند تا آنکه با کشتن وی حس انتقامجویی دشمن را برانگیزند. فرواسار نالان بود از اینکه در نبردی عدهای را به هلاکت رسانده بودند، زیرا اگر این عده اسیران را آزاد میکردند «بالغ بر ۰۰۰’۴۰۰ فرانک عاید میشد.» طبق اصول شهسواری و دوراندیشی متقابل، رعایت احترام در حق اسیران واجب بود، و در گرفتن فدیه میبایست جانب اعتدال را فرو نگذارند. قاعدتاً یک اسیر به شرفش سوگند میخورد که چون آزاد شود، به وطن خود برود و سر موعد معین با فدیه مراجعت کند، و بندرت اتفاق میافتاد که شهسواری به وعدة خویش وفا نکند. بر اثر جنگهای فئودال، کشاورزان بیش از هر طبقهای متضرر شدند. در فرانسه، آلمان، و ایتالیا هر لشکری بر آبادیها هجوم میبرد، دار و ندار واسالها و سرفهای دشمن را چپاول میکرد و گله و رمة بیرونمانده از دیوار حصار را از بین میبرد. بعد از چنین جنگی، بسیاری از کشاورزان که گاو یا اسبی برای شخم نداشتند مجبور بودند خودشان زمین را شخم بزنند، و عدة زیادی از بیغذایی تلف میشدند.
پادشاهان و امرا کوشش میکردند که گاه گاه صلح داخلی را حفظ کنند. دوکهای نورمان در نورماندی، انگلستان، و سیسیل در این امر توفیق یافتند. کنت فلاندر در قلمرو خویش، کنت بارسلون در کاتالونیا، و هنری سوم مدت یک نسل در آلمان به چنین توفیقی نایل آمدند. در مابقی اروپا کلیسا بود که برای این مهم دامن همت به کمر زد. از ۹۸۹ تا ۱۰۵۰ شوراهای مختلف کلیسایی در فرانسه حکام و امرا را به رعایت پاکس دی (صلح الاهی) وادار، و اخطار کردند که هر کس به هنگام جنگ در مورد مردم غیرمبارز دست به عنف و خشونت زند، او را تکفیر خواهند کرد. کلیسای فرانسه در مراکز مختلف به تشکیل یک نهضت صلح دست زد و بسیاری از اشراف را نه فقط از جنگ خصوصی بازداشت، بلکه وادار کرد تا با کلیسا در تحریم مبارزات انباز شوند. فولبر اسقف شارتر (۹۶۰؟–۱۰۲۸) در سرود مذهبی معروفی برای صلحی که مردم به آن عادت نکرده بودند حمد خداوند را گفت. مردمان عادی با شور و رغبت وصفناپذیری از نهضت صلح طرفداری کردند و مؤمنین پاکدل پیشگویی کردند که در عرض پنج سال تمامی عالم مسیحیت آن برنامة صلح را قبول کند. شوراهای روحانی فرانسه از تاریخ ۱۰۲۷ به بعد (شاید هم به تقلید از مسلمانان که ایام حج را ماه حرام اعلام میکردند و جنگ در آن روزهای بخصوص ممنوع بود) مقرر داشتند که عموم مسیحیان در روزهای بخصوصی باید توریگاددی (متارکة الاهی) را رعایت کنند. به موجب این فرامین، جنگ در ایام روزه، در فصل انگورچینی یا برداشتن خرمن (از ۱۵ اوت تا ۱۱ نوامبر)، در ایام متبرکة بخصوص، و چند روز هفته - که قاعدتاً از غروب چهارشنبه تا صبح روز دوشنبه بود - ممنوع شد. سرانجام، به موجب این قرار متارکه، در عرض یک سال فقط ۸۰ روز برای جنگهای فئودال و منازعات خصوصی تخصیص داده شده بود. این درخواستها و تشددها مؤثر افتاد. به تدریج به پایمردی کلیسا، و بر اثر قدرت روزافزون حکومتهای سلطنتی، ترقی شهرها و «بورژوازی»، و شروع جنگهای صلیبی که قدرت مردان جنگاور را به خود جذب کرد، منازعات خصوصی پایان یافت. در قرن دوازدهم متارکة الاهی بخشی از قانون مدنی و همچنین شرایع ممالک اروپای باختری شد. دومین شورای لاتران (۱۱۳۹) استفاده از گردونههای جنگی را علیه افراد ممنوع کرد. در ۱۱۹۰ گرهو اهل رایشرزبورگ پیشنهاد کرد که پاپ باید هر نوع جنگی را میان مسیحیان ممنوع کند، و کلیة اختلافاتی که میان پادشاهان مسیحی روی میدهد به حکمیت پاپ واگذار شود. برای پادشاهان قبول چنین پیشنهادی گران بود؛ هر قدر منازعات خصوصی کمتر شد، جنگهای بینالمللی افزایش یافت، تا جایی که در قرن سیزدهم خود پاپها، که در بازی شاهانة شطرنج کسب قدرت انسان را به جای مهره به کار میبردند، برای اجرای منویات خویش به جنگ توسل جستند.
V – شوالیهگری
از رسوم دیرینة ابتکار نظامی اقوام ژرمن، توأم با نفوذ ساراسنها از ایران و سوریه و اسپانیا و نیز پندارهای مسیحی دربارة سرسپردگی و شعایر دینی بود که شوالیهگری، آن پدیدة ناقص اما جوانمردانه، نضج گرفت و به درجة کمال رسید.
شهسوار شخصی بود اصیلزاده - یعنی از خانوادهای صاحب عنوان و ملاک - که رسماً در سلک شهسواران پذیرفته شده بود. این بدان معنی نبود که کلیة «نجیب»زادگان (یعنی افرادی که به سبب اصل و نسب خویش ممتاز بودند) واجد شرایط احراز مقام شهسواری یا عنوان باشند؛ معمولاً پسران جوانتر خانوادهها، به جز فرزندان و بستگان پادشاهان، املاک و عواید چندان زیادی نداشتند و به همین سبب نمیتوانستند از عهدة مخارج گزافی که در خور زندگی یک شوالیه بود برآیند. این قبیل افراد در زمرة «سپرداران» عمده به شمار میرفتند، مگر آنکه بتوانند زمین و عنوان جدیدی به دست آورند.
جوانی که خیال شهسوار شدن در سر میپخت قاعدتاً میبایست دورانی دراز رنج انضباط شدیدی را بر خویشتن هموار سازد. در هفت یا هشتسالگی به عنوان غلام بچه وارد خدمت میشد، در دوازده یا چهاردهسالگی به مقام «سپرداری» ارتقا مییافت و به خدمت خاوندی کمر میبست و بر سر سفره، خوابگاه، در روستای خاوندی، هنگام نیزهبازی، یا در میدان جنگ در رکاب سالار آماده به خدمت بود، روح و جسم خویش را با مسابقات و ورزشهای خطرناک تقویت میکرد و، از راه تقلید و آزمایش، طرز استعمال اسلحه جنگ فئودال را میآموخت. هنگامی که دوران نوآموزی وی به پایان میرسید، طی یک رشته آداب پرشکوه و با ابهت، او را در سلک شهسواران میپذیرفتند. داوطلب در بدو ورود به جرگة شهسواران اول استحمامی میکرد که خود نشانة پاکی روح و شاید هم تضمینی برای پاکی جسم بود، از این رو به چنین آدمی «شهسوار گرمابه» لقب میدادند تا این عنوان وجه تمیزی باشد میان وی و آنهایی که «شهسواران شمشیر» نامیده میشدند. دستة اخیر افرادی بودند که به پاداش جانفشانی در یکی از میدانهای جنگ بیدرنگ به دریافت عنوان شهسواری مفتخر شده بودند. در آغاز، شهسوار جدید نیمتنهای سفید، جبهای سرخ، و قبایی سیاه بر تن میکرد که سفید علامت نیل به پاکی اخلاق بود، سرخ برای ریختن خون در راه شرافت یا خدا، و سیاه نشانة آمادگی برای مقابله با مرگ در عین متانت. وی مدت یک روز روزه میگرفت، و یک شب را در کلیسا به دعا میگذرانید؛ نزد کشیشی به گناهان خود اقرار میکرد، در مراسم قداس شرکت میجست، و در اجرای شعایر مربوط بدان سهیم بود، به موعظهای دربارة وظایف اخلاقی و دینی و اجتماعی و نظامی یک شهسوار گوش میداد، و از صمیم قلب متعهد میشد که به انجام آنها اقدام کند. آنگاه در حالی که شمشیری از گردنش آویزان بود تا محراب کلیسا پیش میرفت، کشیش شمشیر را از گردن وی برمیداشت و تقدیس میکرد و آن را دوباره سر جایش قرار میداد. سپس داوطلب رو به سوی خاوندی که در آن نزدیکی جلوس کرده بود میکرد؛ میبایست از او عنوان شهسواری بگیرد؛ از زبان وی این سؤال سخت را میشنید که «برای چه میخواهی به سلک شهسواران درآیی؟ اگر بر سر آنی که تمکناندوزی و راحتطلبی و ترا محترم شمرند بیآنکه احترام شهسواران را داشته باشی، بدان که لیاقت چنین عنوانی را نداری و مقام تو در میان شهسواران به محرری ماند در ردیف اسقفان که منصب خویش را به زر خریده باشد.» داوطلب پاسخ قانعکنندهای در آستین داشت. آنگاه شهسواران یا زنان یک رشته جامههای رزم از قبیل زره، نیمتنه، و بازوبندهای فولادین بر اندام وی میآراستند و دستکشهای فولادین، شمشیر، و مهمیزهای شهسواری را به او تسلیم میکردند. آنگاه خاوند، که از جای خویش برخاسته بود، با پهنای شمشیر سه بار بر گردن یا شانة داوطلب میزد و گاهی یک سیلی بر صورت وی مینواخت، و این هر دو علامت آخرین توهینهایی بود که او میبایست بدون تلافی قبول کند. هنگام اجرای این مراسم معمولاً خاوند این عبارت را بر زبان میراند: «به نام خداوند، میکاییل قدیس، و قدیس جورج، من ترا شهسوار میکنم.» به شهسوار جدید یک زوبین، یک کلاهخود، و یک رأس اسب تسلیم میشد. وی خود را بر سر مینهاد، بر روی اسب میجست، زوبین را در هوا حرکت میداد، شمشیر را از غلاف بیرون میکشید، سواره از صحن کلیسا بیرون میآمد، هدیههایی میان ملازمان خویش توزیع میکرد، و مجلس ضیافتی برای دوستان ترتیب میداد.
اکنون شهسوار از این امتیاز برخوردار بود که میتوانست تن به خطر شرکت در تورنواها در دهد تا در فنون جنگ، استقامت، و شجاعت ورزیدهتر شود. این قبیل تورنوا، که ابتدا در قرن دهم پدید آمد، در فرانسه بیش از دیگر جاها رواج گرفت و لختی از احساسات پرجوش و نیروهایی را که مایة از هم گسیختگی زندگی فئودال شده بود اعتلا میبخشید. در بعضی موارد، یک جارچی از جانب خاوند بزرگ یا پادشاهی به اطراف و اکناف فرستاده میشد تا مژدة شهسوار شدن شخص بخصوص یا دیدار یک شهریار یا وصلت یکی از افراد خانوادة سلطنت را به اطلاع همگان برساند و آنها را به جشن گرفتن وادارد. شهسوارانی که حاضر به شرکت در چنین مراسمی بودند به شهر معین میرفتند، نشانهای اصالت خانوادگی خویش را از پنجرة اطاقهای مسکونی خود میآویختند، و آرمهای مخصوص خود را بر فراز دژها، صومعهها، و سایر ابنیة عمومی آویزان میکردند. تماشاگران این درفشها و نشانها را معاینه میکردند، و هر کس از دست شهسواری ستمی دیده بود حق داشت شکایت پیش برپاکنندگان این قبیل تورنواها برد. معمولاً متصدیان مزبور مرافعه را گوش میکردند و اگر حق به جانب شاکی بود، مقصر را از شرکت در مسابقه محروم میکردند؛ این محرومیت «لکهای بود بر سپر» شهسوار. در میان شور و شعف حاضران، ابتدا دلالان اسب نزد شهسوار میآمدند تا مرکبی در اختیار وی گذارند، سپس نوبت به خرازان میرسید تا خود و مرکب وی را به جامههای فاخر بیارایند، و صرافان که فدیهای برای مغلوبین بدهند، و همچنین گروهی از طالعبینان، آکروباتها، مقلدین، آوازخوانان، حماسهسرایان، محققان خانه به دوش، زنان هرزه، و بانوان عالیرتبه. مجلس جشن آراستهای بود برای نغمهسرایی و پایکوبی، ملاقات افراد، عربدهجویی، و شرطبندیهای بیملاحظه بر سر مبارزات.
تورنوا ممکن بود تا یک هفته هم به طول بینجامد و یا فقط یک روزه باشد. در تورنوایی که به سال ۱۲۸۵ برگزار شد، یکشنبه روز اجتماع و شادمانی بود؛ دوشنبه و سهشنبه اختصاص به نیزهبازی داشت؛ چهارشنبه روز استراحت بود؛ و پنجشنبه تورنهها (سواران مسلح) به جنگ نمایشی میپرداختند که نام کل مراسم، یعنی تورنوا، نیز متخذ از نام همینها بود. محل اجرای مسابقات یا رزمگاه میدان یک شهر یا هر محوطة باز دورافتادهای بود که دور تا دور آن را صفهها و دیوانهایی احاطه میکرد، و اشراف ثروتمندتر با لباسهای فاخر قرون وسطی در این اماکن گرد میآمدند تا زورآزمایی حریفان را تماشا کنند؛ مردمان عادی دور تا دور محوطه میایستادند و جریان را نظاره میکردند. جایگاه اعیان تماشاگر مزین بود به دیوارکوبها، فرشینهها، پردهها، پرچمها، و نشانهای خانوادههای اشرافی. قبل از شروع مسابقه، و هر جا حریفی حین مسابقه به پیروزی درخشانی نایل میشد، الحان موسیقی به آسمان برمیخاست. در خلال مبارزات، خاوندها و زنهای طبقة اشرافی سکههایی بین مردمان که سرپا ایستاده بودند پخش میکردند، و مردم با فریادهای «کرم!» و «مبارک!» آن سکهها را میپذیرفتند.
قبل از نخستین مبارزه، ابتدا شهسواران با ساز و برگ درخشان خویش با گامهایی سنگین وارد رزمگاه میشدند، به دنبال آنها نوبت به خاوندان میرسید که سوار بر مرکب بودند. گاهی زنهایی که شهسواران برای اعتلای نام آنها حاضر بودند تیغ از نیام بیرون کشند آنان را با زنجیرهای طلا یا نقره میکشیدند. قاعدتاً هر شهسواری روی سپر، کلاهخود، یا زوبین خود دستمال گردن، نقاب، شنل، دستبند، یا نواری را حمل میکرد که بانوی برگزیدة وی آن را از میان لباسهای خویش به این منظور برداشته و تسلیم وی کرده بود.
در مسابقة نیزهبازی روی اسب، شهسواران رقیب به تنهایی با هم رو به رو میشدند. در حالی که نیزة فولادین را به طرف حریف دراز کرده بودند، به تاخت به طرف یکدیگر هجوم میبردند و ضرباتی محکم بر یکدیگر وارد میآوردند. اگر هر کدام از طرفین از مرکب فرو میافتادند، به موجب نظامات، دیگری نیز مکلف بود پیاده شود و مبارزه را پیاده ادامه دهند. تا آنکه یکی از طرفین به صدای بلند خواستار پایان مسابقه شود، یا بر اثر فرسودگی یا برداشتن جراحت یا مرگ ناتوان گردد، و یا آنکه به امر داوران یا پادشاه مسابقه موقوف شود. آنگاه شخص غالب نزد قضات مسابقه حاضر میشد و با تشریفات خاصی جایزة خود را از دست آنها یا بانویی رعنا دریافت میداشت. ممکن بود که چندین مسابقه از این نوع در عرض یک روز صورت گیرد. مهمترین بخش از برنامة جشن اختصاص به تورنه داشت. تورنه عبارت از صفآرایی دو دستة متخاصم از شهسواران بود که مثل یک صحنة یک جنگ واقعی با هم مبارزه میکردند، گو اینکه قاعدتاً اسلحة آنها کند بود. با تمام این اوصاف، گاهی این مبارزات دروغی تلفاتی نیز به بار میآورد، چنانکه در تورنة سال ۱۲۴۰ در نویس شصت تن از شهسواران به قتل رسیدند. در این قبیل تورنههای دستهجمعی، درست مثل جنگ واقعی، متخاصمین یکدیگر را به اسارت میگرفتند و برای آزاد ساختن اسرا فدیه مطالبه میکردند. اسبان و اسلحة اسیران از آن پیروزشدگان بود. علاقهای که شهسواران به پول داشتند حتی از عشق به جنگ زیادتر بود. در فابلیوها حکایت شهسواری آمده است که به کلیسا اعتراض میکند که چرا تورنوا را تقبیح کرده است، و میگوید که اگر اوامر کلیسا در این باره مؤثر افتد، تنها وسیلة ارتزاق وی از بین خواهد رفت. هنگامی که کلیة مسابقات به پایان میرسید شهسوارانی که جان به در برده بودند، به اتفاق اشراف تماشاگر، شب را در بزم سور، نغمهسرایی، و پایکوبی میگذراندند. شهسوارهای پیروز از امتیاز بوسیدن زیباترین زنان برخوردار بودند و به اشعار و نغماتی که به یاد پیروزیهای ایشان تصنیف شده بود گوش میکردند.
در عالم نظر، شهسوار میبایست یک قهرمان، یک نجیبزاده، و آدمی پاکدامن باشد. کلیسا، از نظر اشتیاقی که به رام کردن جانوران وحشی دو پا داشت، بنیاد شهسواری را با یک رشته سوگندها و آداب مذهبی در هم آمیخت. شهسوار معتقد میشد که همواره جز به راستی سخن نگوید، از حقوق کلیسا دفاع کند، به حمایت ضعفا برخیزد، در منطقة خویش صلح برقرار کند، و سر در عقب جماعت کفار گذارد. وفاداری شهسوار نسبت به خاوند متبوع خویش بمراتب الزامآورتر از محبت پدر و پسر بود. شهسوار حافظ تمامی زنان، و مدافع ناموس آنان بود. در مقابل عموم شهسواران، به حکم کمک و احترام متقابل، وظیفة برادری داشت. به هنگام جنگ مجاز بود با دیگر شهسواران بجنگد، لکن اگر یکی از ایشان را به اسارت میگرفت، بایستی با وی به همان سان معامله کند که با یک میهمان. به همین سبب بود که چون شهسواران فرانسوی در کرسی و پواتیه اسیر شدند، تا فدیه برای رهایی آنها داده نشده بود، در کمال راحت و آزادی، میهمان شهسواران پیروز انگلیسی، و در مجالس سور و مسابقات با میزبانان خویش شریک بودند. فئودالیسم فوق وجدان عوامالناس مایة اعتلای شرافت طبقة اشرافی و اصالت کرداری شد که لازمة اصیلزادگی شهسواران بود - به عبارت دیگر، شهسوار را موظف کرد که در جنگ شجاع باشد، با کمال امانت به انجام تعهدات فئودال بپردازد، و بی هیچ قیدی به خدمت همة شهسواران، عموم زنان، و کلیة ضعفا یا بینوایان کمر بسته دارد. به این نحو، virtus (فتوت)، بعد از هزار سال تأکید مسیحیت بر فضایل مؤنث، بار دیگر همان معنی مذکری را که در دورن اقتدار امپراتوری داشت باز یافت. شوالیهگری با وجود هالة مذهبی که به دور خود داشت، نشانة پیروزی پندارهای اقوام ژرمنی، بتپرست، و عرب بر آرای مسیحی بود. اروپایی که از همه سو مورد تجاوز قرار گرفته بود بار دیگر به فضایل جنگی احتیاج داشت.
اما آنچه تا اینجا دربارة شوالیهگری گفته شد جنبة نظری داشت. شهسوارانی که طبق این موازین عالی رفتار میکردند انگشت شمار بودند، همان سان که فقط عدة معدودی از مسیحیان توانستند به مقامات والایی که خاص مؤمنین از خود گذشتة مسیحی بود نایل آیند. لکن طبیعت جانور خوی انسان این ایدئال را مثل آن دیگری لکهدار کرد. همان دلاوری که یک روز شجاعانه در تورنوا یا مبارزه شرکت میجست، روز دیگر ممکن بود جنایتکار بیایمانی باشد. وی ممکن بود همان گونه که به پرآرایشی خود میبالید، به شرف خویشتن نیز ببالد و، مانند لانسلو، تریسترم، و شهسوارهایی حقیقیتر از این دو، با زناکاری، خانوادههای اصیلی را بر هم زند. امکان داشت که دربارة حمایت از ضعفا یاوه گوید و در عین حال کشاورزان بیسلاح را به ضرب شمشیر از پا در اندازد. وی زحمتکشی را که شالودة دلاوری خود وی بر حاصل دسترنج او قرار داشت به چشم حقارت مینگریست و بارها زنی که خودش سوگند یاد کرده بود حراستش کند و به جان عزیزش بدارد با خشونت، و گاهی به طرزی وحشیانه، رفتار میکرد. چنین آدمی صبح در مراسم قداس شرکت میجست، بعد از ظهر کلیسایی را میچاپید، و شب آن قدر بادهگساری میکرد که از ارتکاب به فسق پروایی نداشت. گیلداس، که خود در میان شهسواران بریتانیایی قرن ششم زندگی میکرد - همان قرنی که پارهای از شعرا در ستایش آرثرو «آن طبقة نامدار سلحشوران میزگرد» حماسهها ساختهاند - این گونه اعمال آنها را توصیف میکند. نوشتههای وقایعنگار و شاعر فرانسوی ژان فرواسار مالامال است از ذکر رفتار خشن و خیانتهای این قبیل شهسواران که گفتار آنها همه وفاداری و دادگری بود. در حالی که شعرای آلمانی در تجلیل شوالیهگری غزلها میسرودند، شهسواران آلمانی مشغول مشتبازی، آتشافروزی، و چاپیدن اموال مسافران معصوم در شوارع عام بودند. ساراسنها حین جنگهای صلیبی از وحشیگری و جور شهسواران مسیحی به حیرت افتادند. حتی بوهموند، سلحشور بزرگ، برای آنکه تحقیر خویش را نسبت به امپراتور یونانی نشان داده باشد، محمولهای از شستها و بینیهای بریده پیش وی فرستاد. این قبیل افراد در عین حال که نادر بودند، فراوان دیده میشدند. البته فکر بیهودهای است که انسان انتظار امامت از سربازان داشته باشد. برای آنکه انسان دشمن خود را به بهترین وجه ممکن به قتل رساند، باید در عالم خویش صاحب محاسن بیعددی باشد. این شهسواران خشن مورها را به گرانادا هزیمت دادند، اسلاوها را از رود اودر راندند، و مجارها را از ایتالیا و آلمان بیرون کردند. همینها بودند که اقوام نورس را رام کرده، به صورت نورمانها درآوردند، و با نوک شمشیرهای خود تمدن فرانسوی را به انگلستان منتقل کردند. اینها همان قماش مردمی بودند که میبایست باشند.
دو عامل بود که بربریت شوالیهگری را تعدیل میکرد: اولی زن، و دومی مسیحیت. کلیسا تا حدی قادر شد که جنگجویی دوران فئودال را به مبارزات صلیبی معطوف سازد. شاید در این امر آنچه مددکار کلیسا شد رواج نیایش مریم عذرا، مادر مسیح، بود. بار دیگر فضایل جنس زن را ستودند تا جلو طبع خونریز مردان قویپنجه را سد کند. لکن محتملاً خود زنان آن عهد، با توسل به امور محسوس و معقول، در استحالة مرد جنگجو به یک فرد نجیبزاده نفوذی بمراتب زیادتر از این داشتند. کلیسا نقش زنان را در میدانهای تورنوا و عالم شعر و شاعری ناپسند شمرد، از این رو بین اخلاقیات بانوان خانوادههای اصیل و تعالیم اخلاقی کلیسا تعارضی پدید آمد که در آن دنیای فئودال منجر به پیروزی زنها و شعرا شد.
عشق رمانتیک، یا به عبارت دیگر عشقی که معشوق خود را به صورت آرمانی مجسم میکند، شاید در هر عهد و زمانی وجود داشته باشد، منتها شدت یا ضعف آن تا حدودی متناسب با تأخیر و موانعی بوده که حایل میان آرزو و وصال میشده است. تا عهد خود ما بندرت اتفاق میافتاد که عشق از انگیزههای ازدواج باشد. و اگر در اوج تکامل شهسواری میبینیم که میان عشق و زناشویی ارتباطی وجود ندارد، باید آن شرایط را طبیعیتر از مقتضیات عهد خودمان بشمریم. در بیشتر دورهها، و بالاتر از همه در عصر فئودالیسم، زنان به خاطر دارایی مردان با آنها ازدواج میکردند، و به دیگر مردان به خاطر فریبندگی که داشتند عشق میورزیدند. شعرا، به حکم تنگدستی، ناگزیر بودند یا با زنان طبقة پایین ازدواج کنند، یا از دور به زنان طبقة عالی عشق ورزند و عالیترین غزلهای خود را به این قبیل زنها، که دست آنها از دامانشان کوتاه بود، تقدیم کنند. فاصلة میان عاشق و معشوق قاعدتاً آن قدر زیاد بود که حتی پرشورترین غزلها فقط به عنوان ستایش ملیحی تلقی میشد و یک خاوند اهل آداب به شعرایی که غزلهایی دربارة همسرش میساختند صله میداد. به این ترتیب بود که ویکونت ناحیة و مهماننوازی و الطاف خود را از پر ویدال، تروبا دور فرانسوی - که اشعاری عاشقانه خطاب به ویکونتس، همسر وی، سرود و حتی در صدد اغفال وی برآمد - دریغ نداشت؛ اما این اندازه کرم چیزی نبود که بتوان همیشه چشم داشت. تروبادورهای این عهد مدعی بودند که عروسی چون حداکثر فرصت را با کمترین وسوسه ترکیب میکرد، لذا به هیچ وجه قادر نبود برانگیزنده یا مؤید عشق آرمانی شود؛ حتی شاعر پاکدامنی چون دانته به ظاهر هرگز به خاطرش خطور نمیکرد که اشعار عاشقانهای خطاب به همسرش بسراید؛ یا ساختن این قبیل منظومات برای زنی دیگر، چه مجرد باشد چه شوهردار، عمل ناشایستهای به شمار رود. شهسوار در این امر با شاعر همعقیده بود که هدف عشق وی باید زن دیگری باشد نه همسر خود، و قاعدتاً دل شهسوار باید به دام عشق همسر شهسوار دیگری اسیر شود. هر چند که به درستپیمانی برخی از شهسواران در زناشویی باید بدگمان بود، با این همه باید دانست که این قبیل مردان بیشتر به «عشق بیآلایش» میخندیدند، به مرور ایام با همسران خود میساختند، با شرکت در جنگها تشفی قلب حاصل میکردند. طبق پارهای از روایات، حتی شهسواران به عشقبازی زنها اعتنایی نمیکردند. مثلاً در حماسة فرانسوی شانسون دو رولان، رولان سلحشور بزرگ را مشاهده میکنیم که هنگام جان سپردن حتی ذرهای به فکر نامزدش اود نیست، و حال آنکه چون اود از خبر مرگ معشوق مطلع میشود، از اندوه جان میسپارد. تمامی زنان این عصر نیز موجوداتی رمانتیک نبودند، و فقط از قرن دوازدهم به بعد بود که بسیاری از آنها معتقد شدند که یک زن باید علاوه بر شوهرش صاحب دلدادهای باشد که واقعاً، یا در عالم خیال، به زن عشق ورزد. اگر بتوان عشقورزیهای قرون وسطایی را باور کرد، شهسوار در مقابل زنی متعهد و موظف به خدمت میشد که به او پرچم اعطا میکرد؛ زن میتوانست امور خطیر و خطرناکی را به شهسوار محول کند و او را پی انجام کاری به سفر گسیل دارد؛ و اگر مرد بخوبی از عهدة انجام آن مهم برمیآمد، انتظار داشت که، به پاداش خدمت، آن زن را در آغوش کشد یا کام دل برآورد. این «اجر» رنجی بود که شهسوار بر خود هموار میکرد. در این صورت، هر پیروزی که از آن شهسوار بود اختصاص به بانوی وی داشت؛ در گرماگرم نبرد نام آن زن بود که نعرة جنگ سلحشور میشد، یا در آخرین نفس از حلقوم وی بیرون میآمد. در این مورد باز فئودالیسم جزئی از مسیحیت نبود، بلکه نقیض و رقیب آن بود. زنان، که از نظر مذهبی عرصة عشقورزی بر آنها تنگ شده بود، به مطالبه آزادی خود قیام کردند، و اصول اخلاقی خود را به نحو دلخواه شکل بخشیدند؛ آیین پرستش زن واقعی به رقابت با نیایش مریم عذرا سربلند کرد. عشق مستقلاً مدعی ارزش دیگری برای خود شد؛ آرمانهای دیگری برای خدمت، و قواعد جداگانهای برای سلوک آدمی عرضه داشت و، حتی در عین استفاده از تعابیر و رسوم مذهبی، خود مذهب را به طرز افتضاحآمیزی نادیده انگاشت.
تفکیکی چنین بغرنج میان عشق و عروسی باعث مشکلات فراوانی در اخلاقیات و آداب معاشرت شد؛ مثل عصر اووید، نویسندگان با تمام نکتهسنجیهایی که خاص حل مشکلات اخلاقی بود به سخنپردازی دربارة این قبیل مسائل پرداختند. در خلال سالهای ۱۱۷۴ و ۱۱۸۲، در تاریخی که به طور قطع معلوم نیست، یک نفر به نام آندرئاس کاپلانوس (یا اندرو پیشنماز) به تصنیف مجموعهای دست زد موسوم به رسالهای در بیان عشق و درمان آن، که ضمن آن از مطالب مختلفی از جمله اصول و مبادی «عشق بیآلایش» بحث میشد. آندرئاس این گونه عشق را محدود به طبقة اشراف میکند؛ وی بیپروا مسلم میگیرد که این عشق غلیان احساسات غیرمشروع یک شهسوار برای همسر شهسواری دیگر است، لکن صفت مشخص آن را کرنش کردن، غلام حلقه به گوش شدن، و ادای خدمت زن میداند. این کتاب مهمترین مأخذ برای وجود «محاکم عشق» قرون وسطایی است که در آن زنان طبقة اعیان به پرسشهای علاقهمندان دربارة این گونه عشقهای آرمانی پاسخ میدادند و فتاوی خود را به عنوان میراثی به جا میگذاشتند. اگر اظهارات آندرئاس اعتباری داشته باشد، در عهد وی بزرگترین زنی که در این جریان دست داشت شاهزاده خانم شاعره موسوم به کنتس ماری دو شامپانی بود. یک نسل قبل از این کنتس، چنین مقام شامخی از آن مادرش الئونور د/ آکیتن، دلرباترین زن در جامعة قرون وسطی، بود که چندی ملکة فرانسه و بعد ملکة انگلستان شد. طبق نوشتههای آندرئاس در این کتاب، ریاست محکمة عشق پواتیه با این مادر و دختر بود. آندرئاس کنتس شامپانی، ماری، را بخوبی میشناخت، سمت کشیش مخصوص نمازخانة او را داشت، و ظاهراً غرض وی از نوشتن رسالة عشق نشر نظریات و قضاوتهای ماری دربارة این موضوع بود. آندرئاس در این رساله میگوید: «عشق به همه کس تعلیم میدهد که بر حسن آداب بیفزاید؛» به خواننده اطمینان خاطر میدهد که طبقة اشرافی خشن پواتیه، تحت رهبری ماری، بدل به جامعهای از زنان با سخاوت و مردان آراسته شد.
اشعار تروبادورهای قرون وسطی حاوی اشارات فراوانی است به این قبیل محاکم عشق که زیر نظر بانوان والامقامی مانند ویکونتس ناربون، کنتس فلاندر، و نظایر آنها در پیرفو، آوینیون، و سایر نواحی فرانسه اداره میشد. به طوری که نقل میکنند، مرافعاتی که به این قبیل محاکم احاله میشد بیشتر از طرف زنان بود، و گاهی هم از جانب مردان؛ ده و گاهی چهارده، و گاه حتی شصت نفر زن در این مرافعات فتوا میدادند. در این دادگاهها اختلافات را برطرف میکردند، عاشق و معشوقهایی را که با هم قهر کرده بودند آشتی میدادند؛ و هر کس را که از نظامات مربوطه تخلف میورزید جریمه میکردند. به همین روش بود که (طبق گفتة آندرئاس) ماری، کنتس شامپانی، در ۲۷ آوریل ۱۱۷۴، در جواب سؤالی به این مضمون که «آیا عشق واقعی میتواند میان زنان و مردانی که ازدواج کردهاند وجود داشته باشد» پاسخ منفی داد، زیرا معتقد بود که «عشاق بیآنکه در قید هیچ گونه انگیزة احتیاجی باشند همه چیز را بلاعوض به یکدیگر ارزانی میدارند، و حال آنکه مردان و زنانی که ازدواج کردهاند، به حکم وظیفه، ناگزیرند سر اطاعت در مقابل تمایلات یکدیگر فرود آورند.» همین آندرئاس شوخ میگوید که جمیع محاکم عشق دربارة سی و یک مورد «قوانین عشق» متفقالقول بودند، از این قرار: ۱) ازدواج نباید بهانهای برای خودداری از عشق ورزیدن باشد. ... ۳) هیچ کس نمیتواند واقعاً دو نفر را همزمان دوست داشته باشد. ... ۴) عشق هرگز به حال ثابت نمیماند، همواره یا افزایش مییابد یا به نقصان میگراید. ۵) الطافی که به طیب خاطر نشان داده نشوند بیمزهاند. ... ۱۱) عشق به زنانی که فقط به قصد ازدواج عشق میورزند عملی است ناشایسته. ... ۱۴) اگر مراد بیش از حد آسان به دست آید، عشق نکوهیده میشود؛ کامی که با مشکلات فراوان حاصل شود عشق را گرانبها میسازد. ... ۱۹) اگر عشق یکباره رو به کاهش نهد، بزودی از بین میرود و به ندرت به حال اول برمیگردد. ... ۲۱) عشق همواره بر اثر حسادت افزایش مییابد. ... ۲۳) آدمی که طعمة عشق شده است کم میخورد و کم میخوابد. ... ۲۶) عاشق قادر نیست چیزی را از معشوق دریغ دارد.
این محاکم عشق، به شرطی که اصلاً وجود خارجی داشت، از جمله تفریحات محافل انس زنان اشرافی بود؛ بارونهای پرمشغله هیچ اعتنایی به این تشکیلات نداشتند، و شهسواران عاشقپیشه خود واضع نظاماتی برای خویش بودند. اما هیچ شکی نیست که بطالت و ثروت روزافزون سبب پیدایش یک سلسله ماجراهای عاشقانه و آدابی برای عشقورزی شد که داستان این عشقورزیها منظومههای تروبادورهای قرون وسطی و اشعار اوایل دوران رنسانس پر کرد. تاریخنویس فلورانسی موسوم به ویلانی (حدود ۱۲۸۰–۱۳۴۸) در ژوئن سال ۱۲۸۳ چنین مینویسد:
در عید قدیس یوحنا، هنگامی که شهر فلورانس شاد و ساکت و در آرامش بود ... اجتماعی مرکب از هزار نفر تشکیل شد که همگی جامههای سفید در بر داشتند و خود را خدمتگزاران عشق میخواندند. این جماعت متوالیاً به تدارک یک رشته مسابقات، سرگرمیها، و رقصیدن با بانوان پرداختند. اشراف و بورژواها به آهنگ موسیقی و نفیر شیپورها به حرکت درآمدند، و هنگام ظهر و شب مجالس سوری برپا شد. این محکمة عشق تقریباً مدت دو ماه به طول انجامید و مجللترین و مشهورترین نوعی بود که تا این تاریخ در توسکان دیده شده بود.
شوالیهگری، که در قرن دهم آغاز شد و در قرن سیزدهم به اوج کمال رسید، از وحشیگریهای جنگهای صد ساله زیان دید، از نفرت بیرحمانهای که مایة تشتت اشراف انگلیسی در جنگ گلها شد لطمهای جانکاه چشید، و در لهیب خشم جنگهای مذهبی قرن شانزدهم نابود شد. لکن شهسواری آثار قاطعی در جامعه، تعلیم و تربیت، آداب معاشرت، ادبیات، هنر، و لغات مصطلح اروپای قرون وسطی و جدید به جا گذاشت. سلسله مراتب شهسواری - مانند نشان گارتر (زانوبند)، باث (حمام)، گولدن فلیس (پشم زرین) - چنان افزایش یافت که مجموع آنها در بریتانیا، فرانسه، آلمان، ایتالیا، و اسپانیا به ۲۳۴ بالغ شد و آموزشگاههایی مانند ایتن، هارو، و وینچستر ایدئال آرمان شهسواری را با تعلیمات «لیبرال» در هم آمیختند و برای تربیت خصال و پرورش ارادة نوباوگان روشی به وجود آوردند که در تاریخ تعلیم و تربیت کمنظیر بود. همچنانکه شهسوار در دربار پادشاه یا بارگاه امرا و اعیان آداب معاشرت و زننوازی میآموخت، به همان منوال پارهای از این «سلوک و اطوار اشرافی» را به آنهایی که از لحاظ اجتماعی در مراتب پایینتر از وی قرار داشتند منتقل میکرد. ادب و نزاکت عهد جدید همان شوالیهگری قرون وسطی است، منتها به صورتی ملایمتر. ادبیات اروپا از حماسة شانسون دو رولان گرفته تا سرگذشت دون کیشوت، به خاطر توجه به شهسواران و پرورانیدن قضایای مرتبط با زندگی آنها، غنی گشت و احیای این موضوع و توجه دوباره به آن در قرون هجدهم و نوزدهم یکی از عناصر متشکلة هیجانآور در نهضت ادبی رمانتیک اروپا شد. هر اندازه گزافهگوییها و اباطیلی که دربارة این موضوع از قلم نویسندگان تراوش کرده است زیاد باشد و میان عمل شهسواران و آرمانهای آنان تفاوت فراوان وجود داشته باشد، باید گفت که این مرام یکی از بزرگترین کامیابیهای روح بشری به شمار میرود. هنر زندگی بمراتب مجللتر از سایر انواع هنر است.
در چنین دورنمایی، تصویر عهد فئودال نه فقط حکایت سرفداری، بیسوادی، استثمار، و خشونت است، بلکه واقعاً صحنهای است از زارعینی سرزنده که بیغولهها را پاک میکنند، مردمانی جالب و در تکلم و عشقورزی و جنگاوری نیرومند؛ داستان شهسوارانی است متعهد به رعایت موازین شرف و انجام خدمت که شهرتطلبی و ماجراجویی را بر امنیت و راحت ترجیح میدهند و خطر مرگ و دوزخ را به سخره میگیرند؛ سرگذشت زنانی است که در عین شکیبایی زحمت میکشند و در کلبههای دهقانی نوباوگان خود را میپرورند، قصة زنهای اشراف است که دلسوزترین دعاهای مریم عذرا را با گستاخترین اشعار شهوانی و عشق مهذب میآمیزند - شاید فئودالیسم بیش از مسیحیت به اعتلای مقام زن کمک کرده باشد. وظیفة خطیر فئودالیسم آن بود که پس از یک قرن تهاجمات مخرب و یک دنیا مصایب، نظم سیاسی و اقتصادی را بار دیگر در اروپا برقرار کند. در این مهم فئودالیسم توفیق یافت، و هنگامی که راه انحطاط سپرد، تمدن جدید از میراث آن برخوردار شد و از ویرانههای آن قد علم کرد.
قرون تیرگی دورانی نیست که شخص محقق از سر تکبر و تحقیر به آن نظاره کند. محقق دیگر قادر نیست جهل و خرافات، تجزیة سیاسی، و فقر اقتصادی و فرهنگی این عهد را در خور سرزنش شمرد؛ بر عکس، در حیرت فرو میرود که چگونه اروپا از ضربات پیدرپی اقوام گوتها، هونها، واندالها، مسلمانها، مجارها، و نورسها کمر راست کرد و این همه از فنون و معارف کهن را در میان آن فاجعهها و آشوبها از دستبرد زمانه محفوظ داشت. دانشپژوه برای امثال شارلمانیها، الفردها، اولافها، و اوتوها که به قهر، این هرج و مرج را نظم بخشیدند؛ برای امثال بندیکتوسها، گرگوریوسها، بونیفاکیوسها، کولومباها، آلکوینها، و برونوها که با شکیبایی تمام اخلاقیات و ادبیات را از میان ویرانیهای عهد خویش زنده کردند؛ برای اسقفان و هنرمندانی که توانایی پیافکندن کلیساهای رفیع را داشتند، و شعرای بینام و نشانی که در فواصل دوران وحشت یا جنگها طبع وقادشان از غزلسرایی باز نمیماند. - برای همة اینها، جز حس احترام چیزی نخواهد داشت. حکومت و کلیسا ناگزیر بودند دوباره از خشت اول شروع کنند، همچنانکه رومولوس و نوما هزار سال پیش از این کرده بودند. تبدیل جنگها به شهرها و تربیت اقوام وحشی به صورت مردمان شهرنشین مستلزم جرئتی بود بمراتب عظیمتر از آنچه برای احداث شهرهایی مثل شارتر، آمین، و رنس ضرورت داشت، یا برای سرد کردن آتش کینهتوزی دانته و تبدیل آن به عالیترین منظومه لازم میآمد.
نوشته و پژوهش شده توسط دکتر شاهین صیامی