~30 دقیقه مطالعه • بروزرسانی ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
ویتورینو دا فلتره
مانتوا سرزمین خوشبختی بود: در تمام دوران رنسانس فقط یک خانوادۀ فرمانروا داشت و از غوغای انقلاب، قتلهای درباری، و کودتاها در امان بود. وقتی لویجی گونتساگا به زعامت رسید (۱۳۲۸)، موقعیت خاندانش چنان مستحکم بود که او گاه میتوانست پایتخت خود را ترک کند و، به عنوان سردار، مزدور شهرهای دیگر شود – این رسم چندین نسل از طرف جانشینان او تعقیب شد. نوادۀ او جان فرانچسکو اول، در ۱۴۳۲ از طرف امپراتور سیگیسموند، سلطان اسمی ناحیه، به لقب «مارکزه» مفتخر شد. این لقب در خانوادۀ گونتساگا موروثی شد، تا وقتی که لقب عالیتر دوکا به آنها تعلق گرفت (۱۵۳۰). جان فرمانروای خوبی بود؛ باتلاقها را خشکاند، کشاورزی و صنعت را ترقی داد، از هنر حمایت کرد، و یکی از نجیبترین اشخاص تاریخ تعلیم و تربیت را برای آموزش و پرورش اطفالش به مانتوا آورد.
ویتورینو نام خانوادگی خود را از زادگاه خویش، قصبۀ فلتره، واقع در شمال خاوری ایتالیا، گرفت. چون شوق تحصیل دانش باستانی، که مانند مرضی ساری در سراسر ایتالیا رواج داشت، به او نیز سرایت کرده بود، به پادوا رفت و لاتینی، یونانی، ریاضی، و معانی بیان را زیر نظر استادان مختلف تحصیل کرد؛ پاداش یکی از استادان خود را با انجام خدمت در خانۀ او داد. پس از فارغالتحصیلی از دانشگاه، مدرسهای برای پسران باز کرد. شاگردان خود را بیش از آنچه بر اصل نسب یا ثروت برگزیند، از میان کودکان با ذوق و استعداد انتخاب میکرد؛ از شاگردان متمکن به نسبت وسعشان پول میگرفت و دانشآموزان فقیر را مجانی میپذیرفت. وجود تنبلان را تحمل نمیکرد، کار سخت میخواست، و انضباطی شدید به کار میبرد. چون این کار در محیط پرهیاهوی یک شهر دانشگاهی مشکل بود، ویتورینو مدرسۀ خود را به ونیز منتقل کرد (۱۴۲۴). در ۱۴۲۵ دعوت جان فرانچسکو را برای رفتن به مانتوا و تعلیم گروه منتخبی از پسران و دختران پذیرفت. این عده شامل چهار پسر و یک دختر مارکزه، یک دختر فرانچسکو سفورتسا، و چند تن دیگر از فرزندان فرمانروایان ایتالیا بود.
مارکزه ویلایی به نام کازاتسوجوزا (خانه شادی) در اختیار مدرسه گذاشت. ویتورینو آن را به یک مؤسسۀ نیمه صومعهای مبدل ساخت که در آن خود او و شاگردانش ساده زندگی میکردند، عاقلانه غذا میخوردند، و آن شعار آرمانی کهن را که میگوید «عقل سالم در بدن سالم است» همواره رعایت میکردند. خود ویتورینو همان اندازه که دانشمند بود، قهرمان نیز بود – شمشیرباز و سوارکار ماهری بود و چندان به تغییرات جوی مأنوس بود که زمستان و تابستان یک نوع لباس میپوشید و در سختترین سرما با نعلین راه میرفت. چون مستعد غضب و تسلیم هواهای نفسانی بود، با روزه گرفتن متناوب و تازیانه زدن بر خود، هر روز نفس خویش را منکوب میساخت؛ معاصرانش معتقد بودند که او تا هنگام مرگ همچنان مجرد مانده بود.
برای تطهیر غرایز و تشکیل شخصیت سالم در شاگردانش، قبل از هر چیز از آنان میخواست که در عبادات مذهبی منظم باشند؛ احساسات دینی نیرومندی در آنان ایجاد میکرد؛ هرگونه کفرگویی و کلمات زشت و ناهنجار را به شدت تقبیح میکرد؛ مباحثات خشمگینانه را سخت سزا میداد؛ و دروغگویی را تقریباً جنایتی بزرگ میشمرد. به هیچ وجه لازم نبود به وی گفته شود که شاگردانش امیرزادگانی هستند که روزی ممکن است با تکالیف سنگین مدیریت کشور یا ادارۀ جنگ مواجه شوند. برای سالم و نیرومند ساختن جسم آنان، تعلیمات ورزشی مختلف را از قبیل دویدن، سواری، پرش، کشتی، شمشیربازی، و مشقهای نظامی در مدرسۀ خویش برقرار ساخت؛ دانشآموزان را به تحمل شداید، بدون شکوه یا ابراز رنج، عادت میداد. گرچه در اخلاقیات تابع سنن قرون وسطایی بود، با حقیر شمردن جسم سخت مخالفت میورزید؛ با یونانیان قدیم در مهم دانستن نقش سلامت جسمانی در اعتلای شخصیت انسان وحدت نظر داشت. همان گونه که جسم شاگردانش را با کارهای سخت و عملیات قهرمانی، و روحشان را به نیروی ایمان و انضباط محکم میساخت، ذوقشان را نیز با تعلیمات نقاشی و موسیقی تقویت میکرد و ذهنشان را با ریاضی، لاتینی، یونانی، و ادبیات باستانی جلا میداد. هدفش این بود که در وجود آنان فضایل دین مسیح را با روشنرایی مشرکانه و حساسیت جمالشناختی مردان رنسانس به هم آمیزد. آرمان رنسانسی «مرد کامل»، که عبارت بود از سلامت جسم، قدرت روح، و استغنای فکر، شکل کامل خود را نخست در ویتورینو دا فلتره نمایان ساخت.
شهرت روشهای تربیتی او ابتدا در سراسر ایتالیا، و سپس در ورای آن گسترش یافت. بسیار کسان نه برای دیدن امیر مانتوا، بلکه برای دیدن معلم مشهور آن، از اکناف به آن شهر میآمدند. آبای کلیسا از جان فرانچسکو افتخار فرستادن کودکانشان را به «مدرسۀ امیرزادگان» خواستند، و او با درخواستشان موافقت کرد. مردان مشهوری چون فدریگو اوربینویی، فرانچسکو دا کاستیلیونه، و تادئو مانفردی دورۀ مکتب سازندۀ او را طی کردند. با استعدادترین شاگردانش از لطف خاص استاد بهرهمند میشدند، با او در زیر یک سقف زندگی میکردند، و از مزیت گرانبهای تماس با پاکدامنی و خردمندی او برخوردار بودند. ویتورینو مصر بود که اطفال بینوا ولی مستعد نیز در مدرسهاش پذیرفته شوند؛ مارکزه را وا داشت تا برای نگاهداری و تربیت شصت دانشآموز فقیر پول، وسایل، و کمک آموزگار در اختیارش بگذارد؛ وقتی بودجهٔ اضافی تکافوی این کار را نمیکرد، ویتورینو ما به التفاوت آن را از درآمد ضعیف خود میپرداخت. هنگامی که از این جهان رفت (۱۴۴۶)، معلوم شد که حتی برای کفن و دفن خود نیز پولی باقی نگذاشته است.
لودوویکو گونتساگا، که به عنوان امیر مانتوا جانشین جان فرانچسکو شد (۱۴۴۴)، مایۀ اعتبار استاد خود بود. وقتی ویتورینو به تربیت او دست یازید، او پسری بود یازدهساله، فربه، و کند رفتار. ویتورینو به او آموخت که بر اشتهای خود حاکم شود و خویشتن را برای تکالیف سنگین حکومت آماده سازد. لودوویکو این وظایف را بخوبی انجام داد و کشوری سعادتمند از خود به میراث گذارد. مانند یک فرمانروای اصیل دورۀ رنسانس، قسمتی از ثروت خود را برای اعتلای ادبیات و هنر به مصرف رسانید. کتابخانهٔ بسیار خوبی تأسیس کرد که بیشتر کتابهایش مربوط به ادبیات کلاسیک لاتینی بودند؛ مینیاتوریستهایی برای تذهیب کتابهای انئید و کمدی الاهی استخدام کرد. اولین چاپخانه را در مانتوا تأسیس نمود. پولیتسیانو، پیکو دلا میراندولا، فیللفو، گوارینو دا ورونا، و پلاتینا جزو اومانیستهایی بودند که زمانی از جود او برخوردار شده و در دربارش زندگی میکردند. لئونه باتیستا آلبرتی به دعوت او از فلورانس آمد و نمازخانۀ اینکوروناتا را در کلیسای جامع شهر، و نیز کلیساهای سانت آندرئا و سان سباستیانو را، ساخت. در ۱۴۶۰ مارکزه یکی از بزرگترین نقاشان رنسانس را به خدمت خود درآورد.
آندرئا مانتنیا: ۱۴۳۱-۱۵۰۶
آندرئا مانتنیا سیزده سال پیش از بوتیچلی در ایزولا دی کارتورا، نزدیک پادوا، متولد شد. اگر بخواهیم کمال هنری مانتنیا را ارزیابی کنیم، باید به عقب برگردیم. هنگامی که فقط ده سال داشت، در اتحادیۀ نقاشان پادوا نامنویسی کرد. فرانچسکو سکوارچونه در آن هنگام مشهورترین معلم نقاشی، نه تنها در پادوا بلکه در تمام ایتالیا، بود. آندرئا وارد مدرسۀ او شد و چنان به سرعت پیش رفت که سکوارچونه او را به خانۀ خود برد و به فرزندی پذیرفت. سکوارچونه، که از اومانیستها ملهم شده بود، بقایای مهم پیکرتراشی و معماری کلاسیک را، که میتوانست به چنگ آورد و حمل کند، به هنرگاه خویش آورد و به شاگردان خود دستور داد که آنها را به عنوان نمونههای قوی، منظم، و هماهنگ سرمشق خود قرار دهند و تا میتوانند از روی آنها نقاشی کنند. مانتنیا با شوق اطاعت کرد؛ عاشق تاریخ باستانی روم شد، قهرمانان آن را به حد آرمان ارج نهاد، و هنر آن را چندان پسندید که نیمی از تصاویرش دارای زمینۀ معماری رومی هستند و نیمی از صورتهایش، از هر ملت و زبان که باشند، هیئت و لباس رومی دارند. هنر او از این شیفتگی هم سود دید و هم زیان؛ او از این نمونهها جلالی شاهانه، و نیز خلوص جدی طرح را آموخت، اما هرگز نقاشی خود را از آرامش خشک اشکال مجسمهای خارج نساخت. وقتی دوناتلو به پادوا آمد، مانتنیا، که هنوز طفلی دوازدهساله بود، بار دیگر تأثیر پیکرههای کهن را، توأم با انگیزۀ نیرومندی در جهت رئالیسم، حس کرد. در عین حال مفتون علم جدید ژرفانمایی شد که تازه توسط مازولینو، اوتچلو، و مازاتچو ابداع شده بود؛ آندرئا تمام قواعد آن را تحصیل کرد و معاصران خود را با کوتاهنماییهایی که از فرط واقعیت نازیبا مینمودند به حیرت انداخت.
در سال ۱۴۴۸ سکوارچونه مأموریتی برای فرسکوسازی در کلیسای فرایارهای ارمیتانی در پادوا دریافت کرد، و آن را به دو تن از شاگردان محبوب خویش به نامهای نیکولو پیتسولو و مانتنیا واگذار کرد. نیکولو یک تابلو را با سبک عالی به پایان رساند، اما پس از اتمام آن جان خود را در مشاجرهای از دست داد. آندرئا، که حال هفدهساله بود، کار را ادامه داد و هشت تابلویی که در طول هفت سال بعد ساخت او را در سراسر ایتالیا مشهور کردند. موضوعات نقاشی قرون وسطایی، و طرز اجرا انقلابی بود: زمینههای معماری کهن با تمام جزئیاتشان رسم شده بودند؛ بدنهای نیرومند و زرههای درخشان سربازان رومی با وجنات اندوهگین قدیسان ممزوج شده بودند؛ شرک و مسیحیت، بیش از آنچه در تمام کتب اومانیستها ممزوج شده باشند، در این فرسکوها مدغم شده بودند. نقاشی در اینجا به دقت و ظرافت نوینی رسیده بود، و ژرفانمایی به کمالی نایل شده بود که نشانۀ کوشش بسیار بود. هنر نقاشی کمتر شکلی چنین با شکوه از حیث هیئت و سکنات، مانند هیئت سربازی که از قدیسی در برابر قاضی رومی مراقبت میکند، دیده بود؛ یا چیزی آنقدر مهیب و واقعپردازانه که دژخیم، در آن فرسکو، چماق خود را برای خرد کردن مغز یکی از شهیدان بلند کرده است. نقاشان از شهرهای دور دست میآمدند تا جنبههای فنی هنر آن جوان پادوایی را بررسی کنند – تمام این فرسکوها، جز دو تای آنها، در جنگ جهانی دوم منهدم شدند.
یاکوپو بلینی، که خود نقاش شهیری بود و در آن سال (۱۴۵۴) پدر نقاشانی به شمار میرفت که بعداً شهرت او را به محاق انداختند، این تابلوها را در حال ساخته شدن دید و چنان از آندرئا خوشش آمد که دختر خویش را برای ازدواج با او پیشنهاد کرد. مانتنیا پیشنهاد او را پذیرفت. سکوارچونه با این زناشویی مخالفت کرد و فرار مانتنیا را از خانۀ خود با محکوم ساختن فرسکوهای او به عنوان تقلید خشک و نیمبندی از پیکرههای مرمرین کهن تلافی کرد. جالبتر از آن اینکه بلینیها توانستند به آندرئا بفهمانند که در اتهام سکوارچونه حقیقتی نهفته است؛ و باز از این شایان توجهتر آنکه آن نقاش تندخو انتقاد را پذیرفت و از آن بهره گرفت، بدین معنی که توجه خود را از حالات مجسمهای به ملاحظۀ دقیق زندگی در تمام جزئیات و فعالیتهای آن معطوف کرد. در آخرین دو تابلو از فرسکوهای ارمیتانی، ده تصویر از معاصران گنجاند که یکی از آنها سکوارچونۀ فربه و کوتاه قد بود.
مانتنیا، با فسخ قرارداد خود با معلمش، آزاد بود که دعوتهای متعدد را بپذیرد. لودوویکو گونتساگا به او مأموریتی در مانتوا داد (۱۴۵۶)؛ آندرئا چهار سال این مأموریت را به تعویق انداخت و طی آن مدت برای کلیسای سان تسنو یک تابلو چندلتی ساخت که تاکنون مایۀ جلب زایران و سیاحان بوده است. در قاببند وسطای این تابلو، در میان مجموعۀ باشکوهی از ستونها، قرنیزها، و نماهای مثلثی باشکوه، مریم عذرا کودک خود را در آغوش دارد، در حالی که فرشتگان نغمهخوان آن دو را احاطه کردهاند؛ در قسمت تحتانی این قاببند، تصویر مصلوب کردن عیسی است که سربازان رومی را در حال طاس انداختن برای تملک جامههای عیسی نشان میدهد؛ و در سمت چپ، زیتونستان دورنمایی خشن فراهم کرده بود که گویا لئوناردو برای تصویر مریم صخرههای خود آن را مورد بررسی قرار داد. این تابلو چندلتی یکی از نقاشیهای بزرگ دورۀ رنسانس است.
مانتنیا پس از سه سال اقامت در ورونا، سرانجام حاضر شد به مانتوا برود (۱۴۶۰)؛ به جز توقفهای کوتاهی در فلورانس و بولونیا، و دو سال اقامت در رم، تا پایان عمر در مانتوا به سر برد. لودوویکو به او خانه، سوخت، و غله داد و ماهانه پانزده دوکاتو (۳۷۵ دلار) نیز برای او مقرر داشت. آندرئا کاخها، نمازخانه، و ویلاهای سه امیر از سلسلۀ امیران ناحیه را ساخت؛ تنها بازماندههای آثار او در مانتوا فرسکوهای مشهورش در کاخ دوکی، مخصوصاً در یکی از تالارهای آن به نام سالا دلیی سپوزی (تالار نامزدان)، است. این تالار برای جشن نامزدی فدریگو، پسر لودوویکو، با مارگارت باواریایی ساخته و نامگذاری شد. موضوع فرسکو فقط خانوادۀ فرمانروا بود – یعنی خود مارکزه، زنش، کودکانش، چند تن از درباریان، و کاردینال فرانچسکو گونتساگا هنگام بازگشتش از رم، در حالی که پدرش لودوویکو به او خوشامد میگوید. این تالار در حقیقت یک موزۀ هنری بود از تصاویر رئالیستی، که مانتنیا خود نیز تصویری در آن میان داشت. در این تصویر او پیرتر از سن خود (چهل و سه سال) مینماید، در صورتش آژنگهایی نمودار است و زیر چشمانش گود افتاده است.
لودوویکو نیز به سرعت پیر میشد؛ آخرین سالهای عمرش با رنج و اندوه تیره شده بودند. دو تن از دخترانش عیب جسمانی پیدا کردند؛ جنگ تمام عایداتش را به مصرف رساند؛ در ۱۴۷۸، طاعون مانتوا را چنان تباه ساخت که زندگی اقتصادی تقریباً متوقف شد، عواید کشوری تقلیل یافت، و مواجب مانتنیا نیز مانند حقوق بسیاری از کسان دیگر مدتی به تعویق افتاد. مانتنیا نامۀ ملامتآمیزی به لودوویکو نوشت، و او در پاسخ با نجابت زایدالوصفی درخواست کرد که صبر کند. طاعون برطرف شد، اما لودوویکو جان سالم از آن به در نبرد. مانتنیا در زمان فدریگو (۱۴۷۸-۱۴۸۴) پسر لودوویکو، زیباترین اثر خود پیروزی قیصر را شروع کرد و در حکومت پسر او، جان فرانچسکو (۱۴۸۴-۱۵۱۹)، آن را به پایان رساند. این نه تصویر با رنگهای لعابی، بر روی بوم، برای حیاط قدیمی کاخ دوکی نقاشی شده بودند. بعدها یکی از امیران محتاج آنها را به چارلز اول پادشاه انگلستان فروخت، و آنها اکنون در همتن کورت قرار دارند. افریز عظیمی که حدود بیست و هفت متر طول دارد دستۀ سیاری از سربازان، کشیشان، اسیران، بردگان، نوازندگان، گدایان، فیلان، گاوان، پرچمها، غنایم جنگی، جوایز، و یادگاریها را مینمایاند که همۀ آنها به دنبال قیصر – که بر گردونهای سوار است و تاجی به دست الهۀ پیروزی بر سرش نهاده شده است – روانند. در اینجا مانتنیا به نخستین عشق خود که روم کهن باشد باز میگردد و بار دیگر مانند یک پیکرتراش نقاشی میکند؛ معهذا، نقشهای او با روح و حرکت هستند؛ علیرغم جزئیات زیبا، دیدگان بیننده به آن تاجگذاری باشکوه جلب میشود؛ در این کار، هنرنماییهای نقاش در ترکیب، طراحی، ژرفانمایی، و دقت مشاهده به طرز شگفتانگیزی متمرکز شده و آن را به شاهکار وی تبدیل کردهاند.
در خلال هفت سالی که از قبول مأموریت برای ترسیم پیروزی قیصر تا تکمیل آن گذشت، مانتنیا دعوتی را از پاپ اینوکنتیوس هشتم پذیرفت و چند فرسکو ساخت (۱۴۸۸-۱۴۸۹) که بعداً در حوادث ناگوار رم از میان رفت. مانتنیا، با شکوه از خست پاپ – که او نیز متقابلاً از بیصبری آن هنرمند شکایت داشت – به مانتوا بازگشت و حرفۀ پرثمر خود را با ساختن صد تصویر از موضوعات مذهبی تکمیل کرد؛ او دیگر قیصر را فراموش کرده و به مسیح پرداخته بود. مشهورترین و نامطبوعترین این تصاویر مسیح مرده بود که اکنون در کاخ برراست. در این تصویر، مسیح بر پشت خوابیده و پاهایش به طرف تماشاگر است، و بیش از آنکه به یک «خدا»ی فرسوده شبیه باشد، به یک کوندوتیرۀ خوابیده همانند است.
مانتنیا در ایام پیری خود یک تصویر مشرکانه رسم کرد. در پارناسوس، که اکنون در موزۀ لوور قرار دارد، او تصمیم عادی خود را دایر به تسخیر حقیقت کنار گذاشت و کوشید تا بیشتر به عنصر زیبایی توجه کند؛ خود را یک لحظه به یک داستان اساطیری عاری از اخلاق تسلیم نمود و ونوس برهنهای را رسم کرد که افسری بر سردارد و در کنار عاشق جنگجویش، مارس، بر کوه پارناسوس نشسته است، در حالی که در پای کوه، آپولون و موزها او را با رقص و آواز میستایند. یکی از این موزها محتملاً زن مارکزه جان فرانچسکو یعنی ایزابلا د استۀ بیهمتا است، که در آن زمان بانوی اول آن امیرنشین بود. این آخرین نقاشی بزرگ مانتنیا بود. آخرین سالهای زندگی او به واسطۀ علت مزاج، بدخویی، و وام رو به ازدیاد قرین اندوه شده بود. از گستاخی ایزابلا در تعیین جزئیات تصویرهایی که از او خواسته بود آشفته خاطر شد؛ از فرط اندوه عزلت گزید؛ قسمت بزرگی از مجموعۀ هنری خویش، و سرانجام خانۀ خود، را فروخت. در ۱۵۰۵ ایزابلا او را چنین وصف کرد: «اشکبار و شوریده، و دارای چنان صورت فرو رفتهای که به نظر من بیشتر مرده میآمد تا زنده.» یک سال بعد، در هفتاد و پنج سالگی، دار فانی را وداع گفت. بر گور او در سانت آندرئا پیکرۀ نیمتنهای از برنز هست که شاید کار خود مانتنیا باشد. این پیکره، با نوعی واقعپردازی آلوده به خشم، تلخکامی و فرسودگی نابغهای را نمایان میسازد که خود را به مدت نیم قرن در هنر خویش فرسوده کرد. آنان که طالب «جاودان زیستن» هستند، باید بهای آن را با جان خود بپردازند.
اولین بانوی جهان
نیکولو دا کوردجو شاعر، ایزابلا د استه را «اولین بانوی جهان» وصف میکند. باندلو رماننویس او را «فرد ممتاز در میان زنان» نامید؛ و آریوستو نمیدانست کدامیک از مزایای «ایزابلای آزاده و بزرگوار» را بستاید – زیبایی ملیح او را، فروتنی او را، خودش را، یا حمایت او را از ادبیات و هنر. ایزابلا بیشتر کمالات و سحاریهایی را که زن تربیتشده رنسانس با داشتن آنها به صورت یکی از شاهکارهای تاریخ در میآمد دارا بود. او، بیآنکه «اهل خرد» باشد یا بدون آنکه جاذبیت زنانه را بدرود گوید، از فرهنگ وسیع و متنوعی برخوردار بود. بغایت زیبا نبود؛ آنچه مردان در او میپسندیدند نشاط، سرزندگی، سرعت انتقال، و کمال ذوق بود. میتوانست تمام روز سواری و تمام شب پایکوبی کند و در عین حال در هر لحظه ملکه باشد. میتوانست با مهارت و عقل سلیمی که شویش از آن بیبهره بود بر مانتوا حکومت کند و، در دوران ناتوانی و کهنسالی شویش، کشور کوچک او را، علیرغم خطاها و پریشاناندیشیها و بیماری سیفلیس وی، اداره کند. با برجستهترین شخصیتهای زمان خود همشأن آنها مکاتبه میکرد. پاپها و دوکاها خواهان دوستیش بودند، و فرمانروایان به دربارش میآمدند. تقریباً هر هنرمندی را به کار برای خویش جلب میکرد، و شاعران را برای نغمهسرایی جهت خود، الهامبخش بود. بمبو، آریوستو، و برناردو تاسو آثاری از خود را به او تخصیص دادند، هرچند میدانستند که بضاعتش چندان زیاد نیست. او با نظر یکی از دانشمندان و تشخیص یکی از هنرشناسان به گردآوری کتاب و آثار هنری میپرداخت. هرجا که میرفت، کانون فرهیختگی و خوشپوشی بود.
ایزابلا یکی از افراد خانوادۀ استه یعنی خاندان برجستهای بود که چند دوک به فرارا، چند کاردینال به کلیسا، و یک دوشس به میلان داد. او در سال ۱۴۷۴ متولد شد و یک سال از خواهر خود بئاتریچه بزرگتر بود. پدرشان ارکولۀ اول، دوک فرارا، و مادرشان الئونورای آراگونی، دختر فردیناند اول، پادشاه ناپل، بود. هر دو خواهر بس عالینسب بودند. هنگامی که بئاتریچه به ناپل فرستاده شده بود تا در دربار زیبای پدربزرگش سرزندگی و نشاط را بیاموزد، ایزابلا در میان دانشوران، شاعران، نمایشنامهنویسان، موسیقیدانان، و هنرمندانی پرورش یافت که فرارا را مدتی به مشعشعترین پایتخت ایتالیا تبدیل کرده بودند. در شش سالگی از حیث هوش اعجوبهای بود که سیاستمداران را به شگفت میآورد. بلترامینو کوزاترو در ۱۴۸۰ به مارکزه فدریگو مانتوایی چنین نوشت: «اگر چه من دربارهٔ هوشمندی بینظیر او بسیار شنیده بودم، هرگز گمان نمیکردم چنین چیزی ممکن باشد.» فدریگو گمان میکرد که او برای پسرش فرانچسکو همسر خوبی خواهد بود، بنابراین او را از پدرش خواستگاری کرد. ارکوله، که به حمایت مانتوا بر ضد ونیز محتاج بود، با این تقاضا موافقت کرد و ایزابلای شش ساله، خود را نامزد پسری چهاردهساله یافت؛ ایزابلا ده سال دیگر در فرارا ماند تا دوزندگی و آوازخوانی را فرا بگیرد؛ شعر سرودن به زبان ایتالیایی و نثر نوشتن به زبان لاتینی را بیاموزد، نواختن کلاویکورد و عود را یاد بگیرد، و در رقص چنان چابک شود که گویی بالهایی نامریی دارد. چهرهاش روشن و شاداب بود، چشمان سیاهش میدرخشید، و گیسوانش گویی کلافی از زر بودند. در شانزدهسالگی جایگاه کودکی پر مسرت خود را ترک کرد و با خویی متین و مغرور مارکزای مانتوا شد.
جان فرانچسکو تیرهرخسار، انبوه موی، شکار دوست، و پرشتاب در جنگ و عشق بود. در نخستین سالهای حکومت خود جداً به امور حکومت میپرداخت، و مانتنیا و چند دانشمند را با وفاداری در دربار خود نگاه میداشت. در فورنووو، بیش از آنچه خردمندانه نبرد کند، دلیرانه جنگید و، از طریق جوانمردی یا احتیاط، بیشتر غنیمتهایی را که از چادر شارل هشتم به دست آورده بود برای آن شاه فراری باز فرستاد. از بیبند و باری سربازی در امر ازدواج استفاده کرد و با اولین زایمان زنش بیوفایی خود را آغاز نمود. هفت سال پس از ازدواجش معشوقۀ خود تئودورا را رخصت داد تا با جامۀ تقریباً شاهانه در یک مسابقۀ رزمی در برشا، که خود در آن شرکت داشت، حاضر شود، شاید گناه این کار تا حدی به گردن خود ایزابلا بود که کمی فربه شده و به غیبتهای طولانی عادت کرده بود؛ مثلاً مسافرتهای دراز مدت به فرارا، اوربینو، و میلان میکرد؛ اما بدون شک در هر حال مارکزه مایل نبود با یک زن به سر برد. ایزابلا این ماجراها را با بردباری تحمل میکرد، در انظار توجهی به آنها مبذول نمیداشت، همچنان زن خوبی برای شویش باقی ماند، به او اندرزهای شایانی در امور سیاسی میداد، و منافع او را با کیاست و سحاری خود حفظ میکرد. اما در ۱۵۰۶ – هنگامی که شویش نیروهای پاپ را رهبری میکرد – نامۀ ملامتآمیزی با این عبارات به او نوشت: «برای آگاه ساختن من از اینکه عالیجناب چندی است به من بیمهر شدهاند، ترجمانی لازم نیست. چون این امر بس نامطبوع است؛ من دیگر ... چیزی نمیگویم.» علاقۀ مفرط او به هنر، ادبیات، و دوستی تا اندازهای کوششی بود برای فراموش کردن خلاء ناگوار زندگی زناشوییش.
در مجموعۀ غنی و متنوع رنسانس چیزی مطبوعتر از روابط صمیمانهای که ایزابلا را با خواهرش بئاتریچه و خواهر شوهرش الیزابتا گونتساگا پیوند میداد نیست؛ و در ادبیات رنسانس کمتر عباراتی میتوان یافت که به زیبایی مضامین نامههای مهرآمیزی باشند که آنان با هم رد و بدل میکردند. الیزابتا با وقار، ضعیف، و غالباً بیمار بود؛ ایزابلا شادمان، بذلهگو، و تیزهوش بود و بیش از الیزابتا یا بئاتریچه به ادبیات و هنر دلبستگی داشت؛ اما این اختلافات اخلاقی از طریق خوی سلیم آن سه دوست، که مکمل یکدیگر واقع میشدند، جبران میشد. الیزابتا دوست داشت که به مانتوا بیاید؛ و ایزابلا، بیش از آنچه در بند سلامت خود بود، به صحت خواهر شوهرش میاندیشید و میکوشید تا او را سالم گرداند. معهذا، در ایزابلا نوعی خودپسندی بود که در الیزابتا وجود نداشت. ایزابلا توانست از سزار بورژیا تقاضا کند که تصویر کوپیدو میکلانژ را، که سزار پس از تصرف اوربینو الیزابتا ربوده بود، به او باز دهد. پس از سقوط لودوویکو ایل مورو، شوهر خواهر ایزابلا، که نسبت به او بسیار متواضع بود، ایزابلا به میلان رفت و در مجلس رقصی که از طرف لویی دوازدهم، شکستدهندۀ لودوویکو، برپا شده بود رقصید؛ شاید به هر حال این لطف زنانهای از طرف او برای نجات مانتوا از نفرتی بود که، به سبب بیطرفی نابخردانۀ شویش، در لویی ایجاد شده بود. کیاست او «بیاخلاقی» رایج در روابط کشورها را در آن زمان، که در عصر حاضر نیز رواج دارد، پذیرفته بود. اما از جهات دیگر زن خوبی بود، و مشکل مردی در ایتالیا یافت میشد که از خدمت کردن به او شاد نشود. بمبو به او چنین نوشت: «مایل است به او خدمت کند و او را شاد سازد، چنانکه گویی پاپ اعظم است.»
لاتینی را بهتر از هر زن دیگر زمان خود صحبت میکرد، اما هرگز بر آن تسلط نیافت. وقتی آلدوس مانوتیوس چاپ بهترین نسخههای ادبیات کلاسیک را آغاز کرد، ایزابلا از شایقترین مشتریان وی بود. دانشورانی را برای ترجمهٔ آثار پلوتارک و فیلوستراتوس به خدمت گرفت، همچنین یک یهودی فاضل را برای ترجمهٔ مزامیر داوود از زبان عبری استخدام کرد تا از فحوا و عظمت اصلی آنها اطلاع پیدا کند. آثار کلاسیک مسیحی را نیز گرد میآورد و کتاب آبای کلیسا را با اشتیاق میخواند. شاید او بیشتر به گردآوردن کتاب علاقه داشت تا به مطالعۀ آن؛ افلاطون را ارج مینهاد، اما در حقیقت داستانهای قهرمانی شیرین را، که حتی اشخاصی مانند آریوستو را در زمان او و تاسو را در نسل بعد سرگرم میساخت، ترجیح میداد. جواهر و اشیای ظریف را بیش از کتاب و آثار هنری دوست میداشت؛ حتی در سالهای آخر زندگیش، زنان ایتالیا و فرانسه به او همچون آینۀ مد و ملکۀ سلیقه مینگریستند. تهییج سفرا و کاردینالها را با جاذبۀ شخصی خود، و لباس و آداب و فکر ظریف خویش، بخشی از سیاست خود قرار داده بود؛ اینان در حالی که در دل خود زیبایی، لباس فاخر، و ملاحت او را تحسین میکردند، میپنداشتند که دانش و خرد او را میستایند. اطلاعات وی، شاید به جز معلومات سیاسی، چندان عمیق نبود. تقریباً مانند تمام معاصران خویش به طالعبینان معتقد بود و برنامهٔ کارهای خود را از روی تقارن ستارگان تنظیم میکرد. خود را با کوتولهها و دلقکها سرگرم میکرد، و آنها را در سلک ملازمان خویش درمیآورد – شش اطاق و یک نمازخانه برای آنان متناسب با قامتشان در کاخ امارت بنا کرده بود. یکی از این «دردانه»ها چندان کوته قامت بود که، به قول یکی از مزاحان آن زمان، اگر دو سانتیمتر باران بیشتر میبارید، غرق میشد. به سگان و گربهها نیز دلبسته بود؛ زیباترین آنها را با ذوق و سلیقهای خاص برمیگزید و پس از مرگ با مراسم با شکوهی دفنشان میکرد، در حالی که سگان و گربههای زنده با بانوان و آقایان دربار در مراسم تدفین شرکت میکردند.
کاستلو-یاردجا، یا پالاتتسو دوکاله – که از آنجا بر قلمرو خود حکومت میکرد – مجموعهای از ساختمانهای مختلف بود. این عمارات در تاریخهای متفاوت به دست اشخاص مختلف ساخته شده بودند، اما سبک آنها نوعی بود که از بیرون به صورت قلعه ولی از درون کاخی مجلل مینمود. در فرارا، پاویا، و میلان بناهایی به همین سبک ایجاد شده بودند. برخی از این عمارات مانند پالاتتسو دل کاپیتانو متعلق به دوران فرمانروایی خاندان بوئوناکولسی در قرن سیزدهم بود؛ کاخ خوش قرینۀ سان جورجو در قرن چهاردهم ساخته شد؛ کامرا دلیی سپوزی از آثار لودوویکو گونتساگا و مانتنیا در قرن پانزدهم است؛ اطاقهای متعدد، در قرون هفدهم و هجدهم، در آن از نو ساخته شد؛ برخی از آنها، مانند سالا دلیی سپکی (تالار آینه)، در زمان سلطنت ناپلئون از نو تزیین شدند. همۀ این اطاقها به طرز مجللی آراسته و مجهز شده بودند؛ و تمام اطاقهای عادی و تالارهای پذیرایی و دفاتر اداری، به حیاطها یا باغها، یا رود پیچان مینچیو که وصفش در اشعار ویرژیل آمده است، و یا به دریاچههایی که در کنار مانتوا واقع شدهاند مشرف بودند. ایزابلا در این مجموعۀ بزرگ، در اوقات مختلف، محل سکونت خود را تغییر میداد. در سالهای آخر عمرش یک آپارتمان چهار اطاقه را ترجیح میداد که ایل ستودیولو یا ایل پارادیزو نامیده میشد؛ در این چهار اطاق و اطاق دیگری به نام ایل گروتو، کتابها، اشیای هنری، و ادوات موسیقی خود را – که آنها نیز از آثار هنری ذیقیمت بودند – قرار میداد.
پس از علاقۀ اش به حفظ استقلال و سعادت مانتوا، و بعضی اوقات برتر از روابط دوستانهاش، دلبستگی عمدۀ زندگی او جمعآوری نسخههای خطی، مجسمهها، پردههای نقاشی، چینیآلات، مرمرهای آنتیک، و فرآوردههای کوچک صنعت زرگری بود. برای خرید آثار هنری و عتیق با اصل صرفهجویی، و برای کوشش کشف آثاری از دوستان خود یاری میگرفت و عمال مخصوص، از میلان گرفته تا رودس، استخدام میکرد. به هنگام خرید چانه میزد، زیرا خزانۀ کشور کوچک او برای آمال بزرگش نارسا بود. کلکسیون او کوچک بود، اما هر جزء آن در نوع خود ارزش و کیفیت عالی داشت. دارای مجسمههایی از میکلانژ، نقاشیهایی از مانتنیا، پروجینو، و فرانچا بود. چون به این آثار قانع نبود، با ابرام، از لئوناردو دا وینچی و جووانی بلینی میخواست که برایش تصویر بسازند، اما آن دو به این عنوان که او بیش از مبلغ بر تعارف میافزاید، و نیز بیشک به این جهت که او میخواهد جزئیات هر تصویر را خود تعیین کند، از اجابت تقاضایش سرباز میزدند. در بعضی موارد، از جمله وقتی که میخواست ۱۱۵ دوکاتو (۲۸۷۵ دلار) برای یکی از کارهای یان وان آیک به نام گذرگاه دریای سرخ بپردازد، مبلغ زیادی قرض میکرد تا عشق خود را به پدید آوردن شاهکاری ارضا کند. نسبت به مانتنیا سخی نبود، اما وقتی که آن صاحب دهای بزرگ مرد، شوی خود را واداشت تا لورنتسو کوستا را با حقوق خوبی به مانتوا دعوت کند. کوستا خلوتگاه محبوب جان فرانچسکو گونتساگا، یعنی کاخ قدیس سباستیانوس، را تزیین کرد، تصویرهایی از خانوادۀ او کشید، و تصویر متوسطی از مریم عذرا برای کلیسای سانت آندرئا ساخت.
در ۱۵۲۴ جولیو پیپی ملقب به رومانو، بزرگترین شاگرد رافائل، در مانتوا مستقر شد و تمام دربار را با مهارت خود در معماری و نقاشی به شگفت آورد. تقریباً سراسر کاخ دوکی طبق طرحهای او و با کلک خود او و شاگردانش – فرانچسکو پریماتیتچو، نیکولو دل آباته، و میکلانجلو آنسلمی – آراسته شد. فدریگو، پسر ایزابلا، که اینک به فرمانروایی رسیده بود، مانند رومانو، در رم علاقهای به موضوعات مشرکانه و تصاویر برهنه پیدا کرده بود؛ از این رو مقرر داشت که دیوارها و سقفهای چند اطاق کاخ را با تصاویر دلپذیری از آورورا، آپولون، داوری پاریس، هتک ناموس هلن، و سایر مباحث اساطیر قدیم آراسته شود. در ۱۵۲۵، جولیو، در حوالی شهر، مشهورترین اثر معماری خود، پالاتتسو دل ته، را آغاز کرد. چهارگوش پر وسعتی از ساختمانهای یک طبقه، با طرح سادهای از بلوکهای سنگی و پنجرههایی به سبک رنسانس، محوطهای را احاطه میکند که روزگاری یک باغ مصفا بود ولی در جنگ جهانی دوم ویران شد و اکنون متروک است. داخل آن بس شگفتانگیز است: اطاقهای تو در تویی که با ستونهای چهارگوش، قرنیزهای کندهکاری، پشتبغلهای منقوش، و طاقهای قاببندی تزیین شده؛ دیوارها، سقفها، و نورگیرهایی که در آنها داستان تیتانها و اولمپیان، کوپیدو و پسوخه، ونوس و آدونیس و مارس، و زئوس و اولمپیا نقاشی شدهاند. اشخاص این تصاویر همه برهنه و شادمانند، و با ذوق پرشور و بیپروای اواخر دوران رنسانس نقش شدهاند. پریماتیتچو، برای تکمیل این شاهکارهای پر لهو و آکنده از کشمکشهای قهرمانی، با گچبری، نقش برجستۀ دستهای از سربازان رومی را در حال حرکت ساخت که به سبک پیروزی قیصر مانتنیا، و تقریباً با مهارت خاص فیدیاس بود. وقتی پریماتیتچو و دل آباته از طرف فرانسوای اول به فونتنبلو احضار شدند، سبک تزیینی «برهنگان گلگونرخ» را، که جولیو رومانو به عنوان یادگار کار خود با رافائل در رم به مانتوا آورده بود، به کاخهای سلطنتی فرانسه منتقل ساختند. هنر دوران شرک از دژ مسیحیت به جهان مسیحی پرتو افکند.
آخرین سالهای ایزابلا پر از نوش و نیش بود. شوی علیلش را برای حکومت بر مانتوا یاری میکرد. سیاست او مانتوا را از اینکه نخست طعمۀ سزار بورژیا شود، پس از آن به دام لویی دوازدهم گرفتار آید، از آن پس مسخر فرانسوای اول شود، و آنگاه به دست شارل پنجم افتد نجات داد؛ هنگامی که جان فرانچسکو یا فدریگو به آستانۀ بدبختی سیاسی میرسیدند، ایزابلا آن حریفان طماع را یکی پس از دیگری با خوشخویی میفریفت، با چاپلوسی رام میکرد، یا با زیبایی خویش مسحور میساخت. فدریگو، که در ۱۵۱۹ به جای پدر نشست، سردار و فرمانروایی لایق بود، اما به معشوقۀ خود رخصت داد که جای مادرش را به عنوان حکمران دربار مانتوا بگیرد. شاید برای گریز از این مذلت بود که ایزابلا در ۱۵۲۵ به رم رفت تا منصب کاردینالی را برای پسر خود ارکوله تحصیل کند. کلمنس هفتم به تقاضای او اعتنایی نکرد؛ اما کاردینالها او را خوشامد گفتند، یکی از تالارهای کاخ کولونا را در اختیارش گذاشتند، و او را آنقدر نگاه داشتند که هنگام چپاول رم (۱۵۲۷) خود را در آنجا زندانی یافت. با مهارت معمول خود خویشتن را از آن ورطه رهاند، منصب کاردینالی مورد آرزو را برای ارکوله به دست آورد، و فاتحانه وارد مانتوا شد.
در ۱۵۲۹، در حالی که در پنجاه و پنج سالگی هنوز جذاب بود، به کنگرۀ بولونیا رفت، امپراتور و پاپ را با اطوار خود مسحور ساخت، به فرمانروایان اوربینو و فرارا یاری کرد تا سرزمین خود را از انضمام به ایالات پاپی حفظ کنند، و شارل پنجم را تحریض کرد که عنوان دوکی را به فدریگو اعطا کند. در همان سال تیسین به مانتوا آمد و تصویر مشهوری از او ساخت؛ سرنوشت این تصویر نامعلوم است، اما نسخهای که توسط روبنس از روی آن ساخته شده است، زنی را نشان میدهد که هنوز دارای قدرت و عشق زندگی است. بمبو، که هشت سال بعد او را دید، از سرزندگی، تند ذهنی، و علایق وسیع او به شگفت آمد. او را «خردمندترین و خوشبختترین زن» نامید؛ اما خرد او نتوانست دوران کهولت را با خوشرویی پذیرا شود. در ۱۵۳۹، در شصت و چهار سالگی، مرد و با فرمانروایان پیشین مانتوا در کلیسای سان فرانچسکو مدفون شد. پسرش فرمان داد تا آرامگاه مجللی برای او بسازند، و خود یک سال بعد در آن جهان به او ملحق شد. وقتی که فرانسویان مانتوا را در ۱۷۹۷ غارت کردند، قبور امیران مانتوا منهدم شد و خاکستر اجسادی که در آنها بود با خاک مخلوط گشت.
نوشته و پژوهش شده توسط دکتر شاهین صیامی