روم و یهودا

ویل دورانت در این بخش به روابط پیچیده روم با یهودا از ۱۳۲ ق م تا ۱۳۵ میلادی می‌پردازد. پس از استقلال موقت حشمونیان، هرودس کبیر با حمایت روم حکومت کرد و اورشلیم را با بناهای هلنیستی آراست. پس از مرگ او، شورش‌های یهودیان علیه حکومت رومیان فزونی گرفت. پروکوراتورهای رومی با ستم و غارت، خشم مردم را برانگیختند. شورش بزرگ سال ۶۶ تا ۷۰ میلادی با محاصره و نابودی اورشلیم توسط تیتوس به اوج رسید و هیکل هرودس ویران شد. آخرین شورش در زمان هادریانوس (۱۳۲-۱۳۵) با رهبری شمعون برکوخبا و حمایت ربن عقیبا سرکوب گردید. این فجایع منجر به پراکندگی گسترده یهودیان (دیاسپورا)، انحلال شورای سنهدرین و پایان استقلال یهودا شد.

دیاسپوراروم و یهوداشورش یهودیان

~58 دقیقه مطالعه • بروزرسانی ۶ فروردین ۱۴۰۵

پارت

بین پونتوس و قفقاز، کوه‌های نامنظم ارمنستان قرار داشت که طبق افسانه، کشتی نوح در آنجا به خاک نشسته بود. از دره‌های حاصلخیز این کوه‌ها، راه‌هایی می‌گذشت که از پارت و بین‌النهرین می‌آمد و به دریای سیاه منتهی می‌شد. بدین جهت امپراتوری‌ها بر سر ارمنستان منازعه داشتند. مردم آن از نژاد هند و اروپایی، خویشاوند حتی‌ها و فریگیایی‌ها بودند ولی بینی دراز شرقی خود را هرگز از دست نداده بودند. نژادی نیرومند، کشاورزانی شکیبا و صنعتگرانی چیره‌دست بودند و شم تجاری بی‌نظیری داشتند، از زمین سخت بهترین استفاده را می‌کردند و آن‌قدر درآمد داشتند که پادشاهان‌شان، اگر نه از قدرت، لااقل از تجمل برخوردار سازند. داریوش اول در کتیبه بیستون به سال ۵۲۱ ق م از ارمنستان به عنوان یکی از ساتراپ‌نشین‌های ایران نام می‌برد. بعدها ارمنستان اسماً سیادت سلوکی‌ها و سپس متناوباً سیادت پارت‌ها و روم را به رسمیت شناخت، ولی دورافتادگیش عملاً مزایای استقلال را برایش باقی می‌گذاشت. تیگرانس کبیر، مشهورترین پادشاه آن (۹۴ – ۵۶ ق م)، کاپادوکیا را گشود، پایتخت دیگری به نام تیگرانوکرتا به پایتخت اولی، که آرتاکساتا نام داشت، افزود و در شورش مهرداد علیه روم شرکت جست. هنگامی که پومپیوس، پوزش‌های او را پذیرفت، تیگرانس به سردار فاتح شش هزار تالنت (بیست و یک میلیون و ششصد هزار دلار طلا)، به هر گروه صد نفری ده هزار دراخما (شش هزار دلار طلا)، و به هر سرباز از لشکریان روم پنجاه دراخما داد. در زمان قیصر، آوگوستوس، و نرون، ارمنستان سیادت روم را به رسمیت شناخت. در عهد ترایانوس، ارمنستان چند گاهی یکی از ایالات مفتوحة روم بود، مع‌هذا فرهنگش ایرانی بود و به طور کلی به سوی کشور پارت گرایش داشت.

پارت‌ها که، از چند قرن پیش، بخش جنوبی دریای خزر را به عنوان اتباع پادشاهان هخامنشی و سپس سلوکی‌ها اشغال کرده بودند، ریشه سکوتیایی-تورانی داشتند. به عبارت دیگر، از لحاظ نژادی به مردم جنوب خاوری روسیه و ترکستان می‌پیوستند. در حدود سال ۲۴۸ ق م، یکی از سران سکوتیایی‌ها به نام ارشک (آرساکس) بر پادشاه سلوکی بشورید، کشور پارت‌ها را مستقل گردانید و سلسلة اشکانیان را در آنجا مستقر ساخت. چون آنتیوخوس سوم در سال ۱۸۹ ق م از روم شکست خورده بود، پادشاهان سلوکی به علت ضعف نتوانستند از سرزمین خود در برابر پارت‌ها، که نیمه‌بربر و متهور بودند، دفاع کنند. در پایان قرن دوم ق م، تمام بین‌النهرین و ایران را امپراتوری جدید پارت فرا گرفته بود. سه پایتخت، بر حسب فصل، مقر پادشاهی نو بود: هکاتومپولوس در پارت؛ اکباتان در سرزمین ماد، و تیسفون در کنار دجلة سفلی. رو به روی تیسفون، سلوکیه، پایتخت قدیم سلوکی‌ها، قرار داشت که قرن‌ها به عنوان یک شهر یونانی در کشور پارت باقی ماند. اشکانیان سازمان اداری سلوکی‌ها را حفظ کردند، ولی یک فئودالیتة ناشی از سلاطین هخامنشی بر آن افزودند. تودة مردم، مرکب از دهقانان وابسته به زمین (سرف) و بردگان کشاورزی بود. صنایع پیشرفتی نداشت، ولی کارگران پارت فولاد زیبایی می‌ساختند و «تجارت آبجو بسیار پرسود بود.» قسمتی از ثروت کشور از بازرگانی به دست می‌آمد که از راه رودخانه‌های بزرگ انجام می‌یافت؛ و قسمتی هم از کاروان‌هایی که از پارت بین آسیا و باختر می‌گذشت. از سال ۵۳ ق م به بعد، یعنی از تاریخی که پارت‌ها کراسوس را در کارای شکست دادند، تا سال ۲۱۷ میلادی، که ماکرینوس صلح را از آرتابانوس (اردوان) خرید، روم برای تسلط و نظارت بر این راه‌ها و بر دریای سرخ پی‌درپی جنگید.

پارت‌ها متمولتر یا فقیرتر از آن بودند که به ادبیات بپردازند. مانند هر زمانی اعیان و اشراف آنها هنر زندگی را بر زندگی هنری ترجیح می‌دادند. سرف‌ها بی‌سوادتر و صنعتگران پرکارتر و بازرگانان سودپرست‌تر از آن بودند که هنر بزرگ پرورش دهند یا کتاب‌های بزرگ بنویسند. تودة مردم به زبان پهلوی حرف می‌زدند و به خط آرامی، که اکنون جانشین حروف میخی شده بود، روی پوست می‌نوشتند. ولی از ادبیات پارت‌ها یک سطر هم به دست ما نرسیده است. می‌دانیم که هم در تیسفون و هم در سلوکیه به هنر تئاتر یونانیان ارج می‌نهادند، زیرا سر کراسوس را موقعی آوردند که «باکخای» اثر اوریپید را نمایش می‌دادند و در این نمایش به عهده آن سر بریده نیز نقشی گذاشتند. اما نقاشی‌ها و مجسمه‌هایی که در پالمورا، دورا-ائوروپوس، و آشور کشف گردیده احتمالاً کار هنرمندان ایرانی بوده است. سبک آنها مخلوط ناپخته‌ای از سبک‌های یونانی و شرقی بود که بعدها روی هنر، از هنر چین گرفته تا هنر بیزانس، تأثیر گذاشت. یک منقور برجستة بسیار زنده، که سوار تیراندازی را نشان می‌دهد، ما را به این فکر می‌اندازد که اگر از هنر دوران پارت‌ها آثار بیشتری به جا مانده بود عقیدة بهتری دربارة این هنر می‌داشتیم. در هاترا در نزدیکی موصل یکی از دست‌نشاندگان عرب پادشاه اشکانی، احتمالاً در سال ۸۸ ق م، با سنگ آهکی کاخی ساخت که هفت تالار با سقف‌های ضربی داشت و همة آن به سبکی نیرومند، ولی بربر ساخته شده بود. از دوران اشکانیان اشیای نقرة کنده‌کاری‌شده و جواهر به یادگار مانده است.

پارت‌ها در هنر آرایش شخصی، که مطلوب انسان است، مهارت داشتند. زن و مرد زلف‌شان را مجعد می‌کردند. مردها بدقت از ریش پیچش‌یافته و از سبیل‌های مواج خود مواظبت می‌کردند. نیمتنه و شلواری گشاد می‌پوشیدند و روی آن لبادة چند رنگی به تن می‌کردند. زن‌ها لباس‌های قلابدوزی ظریف به تن می‌کردند و گیسوان‌شان را با گل می‌آراستند. پارت‌های آزاد به شکار می‌پرداختند، بسیار می‌خوردند و می‌آشامیدند و تا می‌توانستند سواره بروند، پیاده راه نمی‌رفتند. جنگجویانی دلاور و دشمنانی آبرومند بودند. با اسیران خویش رفتاری شایسته داشتند، راه دسترسی به مشاغل مهم را به روی بیگانگان باز می‌گذاشتند و به پناهندگان پناه می‌دادند. اما گاهی اجساد دشمنان خود را مثله می‌کردند، شهود را شکنجه می‌کردند و خلاف‌های کوچک را با چوب زدن کیفر می‌دادند. به حسب استطاعت خود چند زن می‌گرفتند، زنان خود را در چادر و در خانه نگاه می‌داشتند، خیانت زوجات خویش را سخت مجازات می‌کردند، ولی زن و مرد هر دو تقریباً به اختیار می‌توانستند همسر خود را طلاق بدهند. هنگامی که سورنا سردار پارت در رأس ارتشی علیه کراسوس قرار گرفت، دویست متعه همراه خود کرد و هزار شتر برای حمل بار و بنة خویش آورد. رویهمرفته پارت‌ها این احساس را در ما برمی‌انگیزند که درجة تمدن‌شان از ایرانیان دورة هخامنشیان کمتر بوده است؛ و نجیب‌زادگانی شریفتر از رومیان بوده‌اند. تنوع مذاهب را تحمل می‌کردند و به یونانیان، یهودیان، و مسیحیان اجازه می‌دادند که آداب مذهبی خود را، بی هیچ محدودیتی، برگزار کنند. خود آنها از کیش مرسوم زردشتی منحرف شده بودند و آفتاب و ماه را می‌پرستیدند. میترا را بر اهورامزدا ترجیح می‌دادند، تقریباً همان گونه که مسیحیان عیسی را بر یهوه ترجیح می‌نهادند. موبدان که آخرین پادشاهان اشکانی به آنها توجهی نداشتند، از واژگون ساختن این سلسله پشتیبانی می‌کردند.

در هنگام مرگ بلاش چهارم در سال ۲۰۹ میلادی، پسرانش بلاش پنجم و اردوان چهارم بر سر تاج و تخت با یکدیگر منازعه کردند. اردوان پیروز شد، سپس رومیان را در نصیبین شکست داد. سه قرن جنگ میان دو امپراتوری با یک پیروزی زودگذر پارتیان پایان یافت. در دشت‌های بین‌النهرین، سواران پارت بر لژیون‌های روم برتری داشتند. ولی اردوان هم، به نوبه خود، در یک جنگ داخلی جان سپرد. کشورش را اردشیر یا آرتاکسرکسس از خاندان فئودال ایرانی فتح کرد، و در سال ۲۲۷ خود را شاهنشاه نامید و سلسلة ساسانیان را بنیاد نهاد. مذهب زردشت احیا گردید و ایران به یکی از ادوار بزرگ تاریخ خود گام نهاد.

حشمونیان

در سال ۱۴۳ ق م، سمعان مکابی با استفاده از منازعاتی که پارت‌ها، سلوکی‌ها، مصری‌ها، و رومی‌ها با یکدیگر داشتند، یهودا را از پادشاه سلوکی جدا و مستقل ساخت. مجمعی از مردم، او را به عنوان سردار و ربن بزرگ دومین دولت یهود منصوب کرد، دولتی که تا سال ۷۰ میلادی دوام داشت. ضمناً مقام ربن بزرگ در خانوادة حشمونی ارثی شد. در زمان سلسلة شاهان ربن، یهودا به حکومت دینی باز می‌گشت. یکی از ویژگی‌های جامعه‌های سامی این بوده است که قدرت‌های روحانی و دنیوی، در خانواده و در دولت، سخت توأم بوده است. این جوامع، غیر از خدا کسی را به عنوان سلطان قبول نداشتند.

حشمونیان چون کشور خود را ضعیف یافتند، در مدت دو نسل کوشیدند که مرزهای آن را از راه سیاست یا زور توسعه دهند. تا سال ۷۸ ق م سامره (ساماریا)، ادوم، موآب، جلیل، ادومیه، ماورای اردن، جدره، پلا، گراسا، رافیا، و غزه را فتح و ضمیمه کردند؛ و، بدین ترتیب، همان وسعت زمان سلیمان را به فلسطین دادند. اولاد مکابیان دلیر، قهرمانان آزادی مذهب کیش یهود، ختنه را به نیروی شمشیر، به رعایای جدید خود تحمیل کردند. در همین زمان، حشمونیان تعصب مذهبی خود را از دست دادند و بیش از پیش تسلیم فشار عناصر متمایل به فرهنگ و تمدن یونان شدند و این موضوع موجب اعتراض شدید فریسیان گردید. سالومه الکساندرا (۷۸ - ۶۹ ق م) ملکة یهودا، این جریان را برگردانید و با فریسیان صلح کرد، ولی حتی پیش از مرگ وی، فرزندانش به نام هیرکانوس دوم و آریستوبولوس دوم بر سر جانشینی با یکدیگر درگیر جنگ شدند. این دو رقیب پومپیوس را ، که در سال ۶۳ در رأس لژیون‌های پیروز در دمشق بود، داور قرار دادند. چون پومپیوس حق را به هیرکانوس داد، آریستوبولوس با لشکریانش در اورشلیم حصاری شد. پومپیوس برای محاصرة پایتخت آمد و محله‌های پایین آن را گرفت. ولی برادران آریستوبولوس جلو خان‌های معبد را مستحکم ساختند و مدت سه ماه حمله را دفع کردند. گویند که زهد آنها سرانجام سبب شد که پومپیوس شکست‌شان دهد، زیرا چون آگهی یافت که روز شنبه حاضر به جنگ نیستند، توانست بدون مانع هر روز شنبه سنگربندی‌ها و منجنیق‌ها را برای حملة روز بعد آماده سازد. در این گیر و دار، ربن‌ها پیوسته در هیکل دعا می‌خواندند و قربانی می‌کردند. موقعی که حصارها افتاد، دوازده هزار یهودی قتل عام شدند؛ عده‌ای مقاومت کردند، ولی حتی یک نفر تسلیم نشد. بسیاری از آنان از بالای دیوارها خود را به قصد هلاکت فرو افکندند. پومپیوس فرمان داد که به گنجینه‌های هیکل دست نزنند، ولی از ملت ده هزار تالنت (سه میلیون و ششصد هزار دلار) غرامت جنگ گرفت. شهرهایی که حشمونی‌ها گشوده بودند از دست دولت یهود به دست رومیان افتاد. هیرکانوس دوم، ربن بزرگ و اسماً حاکم یهودا گردید، ولی در واقع دستیار و مباشر آنتیپاتر ادومی شد که به روم یاری کرده بود. سلطنت فردی مستقل پایان یافت و یهودا جزو ایالت مفتوحة روم یعنی سوریه شد.

به سال ۵۴ ق م، کراسوس که عازم تیسفون بود تا در آنجا نقش پنتئوس را ایفا کند، هیکل اورشلیم را، که سابقاً پومپیوس مصون داشته بود، غارت کرد و در حدود ده هزار تالنت از گنجینة آن ربود. هنگامی که خبر رسید کراسوس مغلوب و کشته شده است، یهودیان این فرصت را برای خواستن آزادی خود مغتنم شمردند. لونگینوس، جانشین کراسوس به عنوان فرماندار سوریه، شورش را سرکوب کرد و سی هزار یهودی را در سال ۴۳ به غلامی فروخت. در همان سال، آنتیپاتر مرد؛ پارت‌ها که از صحرا به یهودا تاخته بودند، آنتیگونوس، آخرین شاه حشمونی، را به عنوان پادشاه دست‌نشاندة خود در آنجا مستقر ساختند. آنتونیوس و اوکتاویانوس با انتصاب هرودس، پسر آنتیپاتر، به پادشاهی یهودا، و با کمک مالی به لشکریان یهودی او به هزینة روم، به پارت‌ها پاسخ دادند. هرودس پارت‌ها را بیرون کرد، اورشلیم را از غارت مصون داشت، آنتیگونوس را برای اعدام به نزد آنتونیوس فرستاد، تمام زمامداران یهود را که از آنتیگونوس پشتیبانی کرده بودند به هلاکت رسانید و بدین ترتیب یکی از رنگین‌ترین سلطنت‌های تاریخ را به میمنت افتتاح کرد که از سال ۳۷ تا ۴ ق م ادامه یافت.

هرودس کبیر

این شخص نمونة شاخص دورانی است که آن همه مردان باهوش ولی فاقد اخلاق، با استعداد ولی بی‌بندوبار، دلیر ولی بیگانه از حس شرافت را به بار آورده است. هرودس در مقیاس کوچک‌تری آوگوستوس یهودا بوده است. نظم دیکتاتوری را جانشین جنجال آزادی گردانید. برای آرایش پایتختش به معماری و مجسمه‌تراشی یونان متوسل شد. کشور خود را توسعه داد، آن را با رونق ساخت، از زیرکی نتایج بیشتری به دست آورد تا از اسلحه، چند بار ازدواج کرد، بر اثر خیانت اولادش خرد شد، و جز خوشبختی هر گونه حسن اتفاقی بدو روی آورد. یوسفوس او را مردی دارای شجاعت جسمانی فراوان، بسیار ماهر، تیرانداز و زوبین‌انداز کامل، و نخجیرگیر نیرومند معرفی می‌کند که در یک روز چهل جانور وحشی را اسیر کرد و «یک مرد جنگی بود، که هیچ کس را یارای مقاومت در برابرش نبود.» او می‌بایستی قدرت شخصیت را هم به این مشخصات افزوده باشد، زیرا هرودس همواره موفق می‌شد دشمنانی را که در صدد بودند او را در نزد آنتونیوس، کلئوپاترا، یا اوکتاویانوس بی‌اعتبار سازند وادار به سکوت کند یا آنان را بخرد. از هر بحرانی که بین او و تریوم‌ویراتوس پیدا می‌شد، با اختیارات و حیطة وسیع‌تری بیرون می‌آمد، تا اینکه آوگوستوس که او را «برای چنین کشور کوچکی بسیار بزرگ» می‌پنداشت، شهرهای فلسطین حشمونیان را هم به کشور او منضم ساخت و گفت که آرزومند است هرودس بر سوریه و مصر نیز حکم براند. این پادشاه ادومی به همان اندازه که باگذشت بود، بیرحم هم بود. نعمت‌هایی که به رعایای خود داد با بدرفتاری‌هایی که نسبت به آنها کرد برابری داشت.

بخشی از سرشت او را کینه به کسانی که شکست‌شان داده یا خویشاوندان‌شان را به هلاکت رسانیده بود تشکیل می‌داد، و بخشی دیگر را خصومت تحقیرآمیز نسبت به مردمی که از استبداد خشن و منشأ اجنبی او ناخرسند بودند. او با پول و پشتیبانی روم به پادشاهی رسیده بود؛ و تا آخر عمر، دوست و دست‌نشاندة قدرتی بود که مردم روز و شب علیه آن توطئه می‌چیدند تا آزادی خود را بازیابند. منابع اقتصادی کم‌توان کشور صدمه دید و نتوانست جواب مخارجی را بدهد که دربار پر از تجمل و با برنامة ساختمانی نامتناسب با ثروت ملی بر آن تحمیل می‌کرد. هرودس با شیوه‌های گوناگون در جستجوی وسایلی برآمد که رعایایش را آرام کند، اما در این راه کامیاب نشد. در سال‌های تنگدستی، مردم را از پرداخت مالیات معاف کرد، موافقت روم را با کاهش خراجی که به امپراتوری داده می‌شد به دست آورد، و به یهودیان مستقر در خارج کشور امتیازاتی داد. قحطی و بلیات دیگر را بی‌درنگ جبران کرد، نظم را در داخل و امنیت را در خارج حفظ نمود، منابع داخلی کشور را توسعه بخشید. به راهزنی پایان داده شد، تجارت تشویق گردید، بازارها و بندرها بیش از پیش توسعه یافتند.

در عین حال چون این پادشاه دست‌خوش بی‌بندوباری‌های اخلاقی بود و در مجازات‌ها بیرحمی نشان می‌داد و هنگامی که آریستوبولوس، نوة هیرکانوس دوم، وارث تاج و تخت، «تصادفاً» در زمان او در حمام غرق شد، افکار و احساسات عمومی علیه او برانگیخته شد. ربن‌ها که هرودس به قدرت‌شان خاتمه داده بود و سران‌شان را خود او معین می‌کرد، علیه او دسیسه می‌چیدند، و فریسیان از تصمیم آشکار او مبنی بر تبدیل یهودا به کشوری دارای فرهنگ و سبک زندگی هلنیستی تنفر داشتند.

هرودس بر چندین شهر حکم می‌راند که از لحاظ جمعیت و فرهنگ بیشتر یونانی بودند تا یهودی، و تحت تأثیر ظرافت و تنوع تمدن یونان بود، و خودش هم نه از جهت اصل و نسب و نه از حیث عقیده یهودی نبود، بنابراین طبیعتاً برای کشور خویش وحدت فرهنگی، و برای دولت خود ظاهری پرمهابت جستجو می‌کرد و، برای این منظور، به ترویج هر چیز یونانی مانند اخلاق و رسوم، لباس، افکار، ادبیات و هنر یونانی می‌پرداخت. دانشمندان یونانی را پیرامون خویش گرد می‌آورد و مقام‌های عالی رسمی به آنها می‌داد. نیکولائوس دمشقی، یعنی یک نفر یونانی را رایزن رسمی و مورخ خود کرد. با مخارج هنگفت در اورشلیم یک تئاتر و یک آمفی‌تئاتر برپا ساخت و آنها را با بناهایی اهدا شده به آوگوستوس و به مشرکان دیگر بیاراست. مسابقات پهلوانی و موسیقی را به شیوة یونانیان و جنگ‌های گلادیاتورها را به شیوة روم در آنجا مرسوم داشت. اورشلیم را با ساختمان‌هایی آراست که سبک آن به نظر ملت بیگانه می‌نمود و در میدان‌های عمومی، مجسمه‌های یونانی برپا کرد که برهنگی آنها مانند برهنگی شرکت‌کنندگان در مسابقه‌ها، یهودیان را وحشت‌زده می‌ساخت. برای خود کاخی، که بی‌گمان از روی نمونه‌های یونانی بود، ساخت و آن را از زنگاری‌ها، مرمرها و مبل‌های گران‌بها پر کرد، و پیرامون آن را به باغ‌های وسیعی همانند آن دوستان رومی خود آراست. همچنین اعلام داشت که هیکل ساخته‌شده در پانصد سال پیش از او به وسیلة زروبابل خیلی کوچک است و پیشنهاد کرد که آن را خراب کنند و هیکل بزرگ‌تری به جایش بسازند. این گفته و پیشنهاد مردم را رنجیده خاطر ساخت. با وجود اعتراض و ترس مردم، طرح خود را عملی کرد و هیکل بزرگی بنا نهاد که بعدها تیتوس آن را واژگون کرد.

روی کوه موریاه جایی را به مساحت بیش از شصت هزار متر مربع تسطیح کردند. گرداگرد آن رواق‌هایی ساختند که بام آنها از چوب سدر بود و «به طرز عجیبی منبت‌کاری شده بود.» این بام روی چند ردیف از ستون‌های به سبک کورنتی قرار داشت. هر یک از این ستون‌ها از مرمر یکپارچه بود که هر گاه سه مرد دست به دست هم می‌دادند بدشواری می‌توانستند آن را در بر گیرند. در حیاط اصلی، دکان‌های صرافی بود که در آنجا پول‌های خارجی از ایران را با پول‌هایی که در حرم مورد قبول بود معاوضه می‌کردند. همچنین در آنجا طویله‌هایی بود که هر کس می‌توانست از آنجا حیوانی برای قربانی بخرد؛ و اطاق‌ها و رواق‌هایی بود که مدرس‌ها و شاگردان‌شان برای تحصیل زبان عبری و قانون الاهی در آن جمع می‌شدند؛ علاوه بر این‌ها، غوغای گدایان بود که در خاور زمین اجتناب‌ناپذیر است. از این «هیکل بیرونی» با چندین پله به یک فضای اندرونی می‌رفتند که اطرافش دیوار داشت و ورود به آنجا برای غیر یهود ممنوع بود؛ اینجا «حیاط زنان» بود که «مردان پاک با زنان‌شان به آنجا داخل می‌شدند.» بعد از این محوطه، نیایش‌کنندگان از پلکان دیگری بالا می‌رفتند و از درهای مستور از ورق‌های نقره و طلا به «حیاط ربن‌ها» داخل می‌شدند که در آنجا قربانگاه در هوای آزاد قرار داشت و قربانی‌های تقدیمی به یهوه روی آن می‌سوخت. پله‌های دیگر از درهای برنزی، به بلندی بیست و پنج متر و به پهنای یازده متر که بر فراز آنها تاک زرین شگرفی بود، به خود هیکل منتهی می‌شد که در آن فقط به روی ربن‌ها باز بود. تمام این هیکل از مرمر سفید بود و نمایش از طلا پوشیده شده بود. داخل آن با پرده‌ای که به رنگ‌های آبی، بنفش، و سرخ گلدوزی شده بود، از وسط به دو قسمت تقسیم می‌شد. در جلوی پرده شمعدان طلای هفت شاخه، محراب بخور و میزی که «نان‌های تقدمة» فطیر قرار داشت که ربن‌ها در پیشگاه یهوه می‌گذاشتند. در پشت پرده قدس‌الاقداس بود که، در هیکل نخستین، یک مجمر طلا و تابوت عهد را در بر داشت، ولی در هیکل هرودس، آن‌چنان‌که یوسفوس روایت می‌کند، «هیچ چیزی» نبود. پای بشر جز سالی یک بار، یعنی فقط در روز کفارة گناهان، به آنجا نمی‌رسید و خاخام بزرگ تنها به آنجا داخل می‌شد. کار ساختمانی این بنای تاریخی هشت سال، ولی تزیین آن هشتاد سال طول کشید. درست موقعی تمام شده بود که لژیون‌های تیتوس فرا رسیدند.

مردم از داشتن چنین معبد بزرگی که در زمرة عجایب عهد آوگوستوس به شمار می‌رفت به خود می‌بالیدند. شکوه و جلال آن سبب شد که مردم وجود ستون‌های به سبک کورنتی رواق‌ها و عقاب طلا را که، به رغم ممنوعیت تصاویر حکاکی‌شده در کیش یهود، در خود مدخل معبد مظهر قدرت روم یعنی دشمن و حاکم یهودا بود، به دیدة اغماض بنگرند. ضمناً یهودیانی که به سفر می‌رفتند از عمارات کثیر کاملاً یونانی که هرودس در شهرهای دیگر فلسطین می‌ساخت، داستان‌ها می‌گفتند. نقل می‌کردند که پول ملت و طلایی را که طبق شایعات سابقاً در مقبرة داوود نهفته بود چگونه برای ایجاد بندری بزرگ در قیصریه و دادن عطایا به شهرهای بیگانه مانند دمشق، بوبلوس، بروتوس، صور، صیدا، انطاکیه، رودس، پرگاموم، اسپارت، و آتن خرج می‌کند. روشن بود که هرودس می‌خواست بت دنیای متمایل به فرهنگ و رسوم یونان گردد، نه اینکه تنها پادشاه یهودیان باشد. ولی اینان به نیروی مذهب خود و این یقین راسخ که دیر یا زود یهوه آنها را از رقیب و ستم می‌رهاند، می‌زیستند. پیروزی روح یونانی بر عبرانیت در وجود شخص فرمانروای آنان نشانة بداختری و مصیبتی بود که با شکنجه‌های آنتیوخوس برابری می‌کرد. توطئه‌هایی علیه جان هرودس چیده شد، ولی هرودس آنها را کشف و توطئه‌کنندگان را دستگیر کرد، شکنجه داد، و به قتل رسانید و در بعضی از موارد تمام خانوادة آنان را نابود ساخت. تقریباً در همه جا بر مردم جاسوس گماشت و خودش با لباس مبدل بر در خانه گوش می‌داد و کمترین سخن خصمانه را مجازات می‌کرد.

هرودس موفق شد دسایس همة دشمنان خود را بر هم زند، اما گرفتار دسایس زنان و فرزندانش شد. ده زن گرفت؛ در یک زمان نه تا از آنها را با هم داشت. چهارده فرزند آورد. زن دومش مریم نوة هیرکانوس دوم و خواهر آریستوبولوس بود که هر دوی آنان را هرودس به قتل رسانیده بود. یوسفوس می‌گوید که «این، زنی عفیف ولی گاهی تندخو بود و با شوهر خود آمرانه رفتار می‌کرد، زیرا چنان او را شیفتة خود می‌دید که گفتی غلام اوست. همچنین این زن می‌خواست مادر و خواهر هرودس را به سبب پستی نژادشان رسوای خاص و عام کند و از آنها به زشتی نام می‌برد، و به ویژه که کینة بسیار شدیدی میان زنان خاندان سلطنتی حکمفرما بود.» خواهر هرودس او را مطمئن ساخت که مریم برای مسموم کردن او توطئه می‌کند. هرودس هم مریم را در برابر دادگاه خود احضار کرد و دادگاه او را محکوم ساخت. مریم اعدام شد. چون هرودس در مقصر بودن مریم تردید داشت، مدت زمانی از تحسر و ندامت دیوانه گشت، پیوسته نام مریم بر زبانش بود، نوکرانش را عقب وی می‌فرستاد، سر به بیابان می‌نهاد، «به تلخی مصیبت‌زده شده بود» و او را با تب و پریشانی حواس به کاخ برمی‌گرداندند. مادر مریم برای خلع او به دیگران پیوست. ناگهان حواس هرودس به جا آمد و توطئه‌کنندگان را به قتل رسانید. کمی بعد، آنتیپاتر، پسری که از زن اولش داشت، به او ثابت کرد که آلکساندر و آریستوبولوس، دو پسری که از مریم داشت، در صدد چیدن توطئة دیگری هستند. هرودس این موضوع را به شورایی مرکب از یکصد و پنجاه عضو رجوع کرد و این شورا، در سال ۶ ق م، آن دو جوان را به مرگ محکوم کرد. دو سال بعد، نیکولائوس دمشقی خود آنتیپاتر را متقاعد ساخت که برای گرفتن جای پدر توطئه کنند. هرودس دستور داد آنتیپاتر را نزد او بیاورند و «بر بدبختی‌هایی که از دست فرزندانش کشیده بود، زاری کرد و گریست.» در یک لحظة ترحم، دستور داد که آنتیپاتر را فقط زندانی کنند.

در این اثنا پادشاه سالخورده از اندوه و بیماری در هم می‌شکست. از استسقا، زخم معده، تب، تشنج، و نفس بویناک رنج می‌برد. پس از نجات از آن‌همه سوء قصد درصدد خودکشی برآمد ولی مانع شدند. چون آگهی یافت که آنتیپاتر برای فرار از زندان اقدام به رشوه دادن به نگهبانان کرده است، او را به هلاکت رسانید. پنج روز بعد، خود او به سال ۴ ق م در شصت و هشت سالگی درگذشت، در حالی که مورد تنفر تمام مردمش بود. دشمنانش می‌گفتند که : «همچون روباه تخت و تاج را دزدید، چون ببر حکم راند، و مانند سگ مرد.»

شریعت و پیامبران

به موجب وصیت هرودس، کشورش میان سه فرزندی که پس از او زنده مانده بودند تقسیم شد: سهم فیلیپ بخش خاوری بود که باتانئا نام داشت، با شهرهای بیت صیدا، کاپیتولیاس، گراسا، فیلادلفیا و بوسترا. به هرودس آنتیپاس، پرایا (ماوراء اردن)، و در شمال ناحیة جلیل رسید مشتمل بر اسدرایلا، تیبریاس، و ناصره. سهم آرخلائوس، ساماریتیس و ادومیه و یهودا بود. بخش اخیر، مشتمل بر شهرهای مشهور فراوان بود از قبیل: بیت لحم، حبرون، بئرسبع، غزه، جدره، عمواس، یامنیا، یوپا، قیصریه، اریحا، و اورشلیم. در چند شهر فلسطین، یونانیان مسلط بودند و در برخی دیگر سوری‌ها. داستان خوک‌های جدره نشانة آن است که در این شهر مردمانی غیر یهودی بوده‌اند. این مردم غیر یهودی در تمام شهرهای ساحلی اکثریت داشتند جز در یوپا و یامنیا و همچنین در «دکاپولیس» یعنی ده شهر اردن. در داخل، تقریباً همة دهات یهودی بودند. سرنوشت غم‌انگیز فلسطین، ناشی از این تشتت نژادی بود ولی روم از این تشتت نژادی بدش نمی‌آمد.

برای درک این نکته که شرک و پابند نبودن جامعة مشرکان به اخلاقیات چه تنفری در میان یهودیان زاهد ایجاد می‌کرد، باید پیرایشگران انگلستان را به خاطر آوریم. برای یهودیان، مذهب سرچشمه قانون، کشور، و مایة امیدشان بود. در نظر آنان اینکه بگذارند مذهب محو گردد و در جریان تسخیر کنندة رسوم و فرهنگ یونان از میان برود، خودکشی ملی به شمار می‌رفت. این کینة متقابل میان یهود و غیر یهود، که در نزد این قوم نوعی تب مبارزة نژادی، هیجان سیاسی، و جنگ ادواری را دامن می‌زد ناشی از همین بود. به علاوه یهودیان یهودا مردم جلیل را به عنوان مرتدان جاهل حقیر می‌شمردند، و اهالی جلیل هم مردم یهودا را بردگانی می‌دانستند که در تار شریعت محصور شده‌اند. میان مردم یهودا و سامریون نیز دائماً اختلاف بود، زیرا اینان مدعی بودند که یهوه صهیون را برای مقر خود انتخاب نکرده، بلکه جرزیم را برای این کار برگزیده است؛ و جز اسفار خمسه دیگر نوشته‌های مقدس را قبول نداشتند. این فرقه‌ها، با وجود تمام اختلافات‌شان، در تنفر نسبت به قدرت روم، که بهای صلحی را که چندان خواستارش نبودند گران از آنان می‌گرفت، با همدیگر هم‌داستان بودند.

در آن هنگام فلسطین در حدود دو میلیون و پانصد هزار جمعیت داشت که شاید صد هزار نفر از آنان در اورشلیم به سر می‌بردند. زبان اکثر مردم آرامی بود؛ ربن‌ها و دانشوران، زبان عبری را می‌فهمیدند. صاحبان مقامات رسمی، بیگانگان، و بیشتر نویسندگان زبان یونانی به کار می‌بردند. اکثریت مردم را دهقانان تشکیل می‌دادند که به کشت و آبیاری زمین می‌پرداختند و باغ‌های میوه، تاکستان، و دام داشتند. در عهد حضرت عیسی، فلسطین آن‌قدر گندم تولید می‌کرد که می‌توانست اندکی از آن را صادر کند. خرما، انجیر، انگور، زیتون، شراب و روغن آن مرغوب و مورد توجه بود و در سراسر دنیای مدیترانه به فروش می‌رفت. دستور قدیمی مذهب را که بگذارند زمین یک سال در آیش بماند، همواره رعایت می‌کردند. خیلی از حرفه‌ها ارثی و به طور کلی به صورت صنفی متشکل بود. افکار عمومی یهودیان کارگر را محترم می‌داشت، و بیشتر اهل علم دست‌شان را نیز مانند زبان‌شان ورزیده می‌ساختند. عدة بردگان کمتر از هر جای دیگر بود. تجارت خرده‌پا رونق داشت ولی عدة بازرگانان یهودی که استطاعت زیاد داشته باشند چندان نبود. یوسفوس می‌گوید: «ما یک قوم تاجر نیستیم. در کشوری سکونت داریم (یهودای شرقی) که بازار از راه دریا ندارد و به داد و ستد (خارجی) نمی‌گراییم.» عملیات مالی چندان بسط و توسعه نداشت، تا آنکه هیلل، شاید بنا به پیشنهاد هرودس، قانون سفر تثنیه (۱۵:۱-۱۱) را که به موجب آن هر هفت سال یک‌بار وام‌ها بخشوده می‌شد لغو کرد. هیکل خود یک بانک ملی بود.

در محوطة هیکل، تالار گزیت، محل اجتماع سنهدرین یا شورای بزرگ شیوخ اسرائیل، قرار داشت. این مؤسسه شاید از دوران حکومت سلوکی‌ها در حدود ۲۰۰ ق م به وجود آمده بود تا جایگزین نخستین شورای مذکور در سفر اعداد (۱۱:۱۶) شود که دستیار موسی بود. این شورا که در اصل به توسط خاخام بزرگ از میان اشراف روحانی انتخاب می‌شد، در دورة تسلط رومیان عدة روزافزونی را نیز از میان فریسیان و همچنین چند منشی به جمع اعضای خویش افزود. این هفتاد و یک نفر، که خاخام بزرگ بر آنها ریاست داشت، مدعی داشتن برترین قدرت نسبت به همة یهودیان جهان بودند و در همه جا نیز یهودیان مؤمن آنان را به رسمیت می‌شناختند، ولی حشمونیان و هرودس و روم، قدرت آنان را فقط در موردی قبول داشتند که شریعت یهود به وسیلة یکی از یهودیان یهودا نقض می‌شد. هفتاد و یک تن مزبور می‌توانستند برای جرایم مذهبی حکم صادر کنند، ولی اجرای حکم موکول به تأیید آن از طرف مقام کشوری بود.

در این مجمع نیز، نظیر اکثر مجامع، دو گروه مخالف بر سر احراز اولویت منازعه داشتند: یکی گروهی بود محافظه‌کار تحت رهبری خاخام‌های بزرگ و صدوقیان، و دیگری گروهی آزادمنش به رهبری فریسیان و منشیان. قسمت اعظم روحانیان عالیمقام و طبقات بالا به صدوقیان وابستگی داشتند و وجه تسمیة آنان این بود که بنیادگذار این گروه صادوق نام داشت. اینان در سیاست ناسیونالیست، و در مذهب سنت‌گرا بودند؛ و از به کار بستن تورات یعنی شریعت مکتوب پشتیبانی می‌کردند، ولی دستورهای اضافی روایت شفاهی و تفسیرهای آزادمنشانة فریسیان را قبول نداشتند. دربارة بقای روح تردید داشتند، و به داشتن چیزهای خوب روی زمین خرسند بودند.

فریسیان (مشتق از پروشیم، یعنی جدایی‌طلب) را صدوقیان چنین می‌نامیدند، زیرا می‌گفتند که فریسیان (مانند برهمنان خوب) خود را از آنان که از لزوم پاکی در شعایر مذهبی غفلت می‌کنند و در نتیجه دچار ناپاکی مذهبی می‌شوند، جدا می‌سازند. این فریسیان در واقع ادامه‌دهندگان راه و رسم حسیدیم یعنی مقدس‌های دورة مکابیان بودند که از اجرای بسیار دقیق شریعت پشتیبانی می‌کردند. یوسفوس که خود یک فریسی بود، آنها را چنین وصف می‌کند: «گروهی از یهودیان که خود را مذهبی‌تر از دیگران می‌دانند و شرایع را با دقت بیشتری بیان می‌کنند.» برای این منظور، به شریعت مکتوب اسفار خمسه روایت شفاهی تفسیرها و فتواهایی را که معلمان مسلم شریعت کرده و داده بودند می‌افزودند. به عقیدة آنها این تفسیرها برای روشن گردانیدن نکات تاریک شریعت موسی، برای تصریح تطبیق آنها با موارد خاص، و احیاناً جهت تغییر ظاهر آن به منظور تلفیق با احتیاجات و شرایط نوین زندگی لازم بود. در عین حال سختگیر و متحمل عقاید دیگران بودند، جا به جا شرایع را ملایم می‌ساختند، همان گونه که در زمان هیلل راجع به بهرة پول عمل شد، ولی می‌خواستند که روایت شفاهی نیز مانند تورات کاملا رعایت شود. به نظر آنان، یهودیان تنها با این اطاعت کامل ممکن بود از اضمحلال و جذب شدن در آیین‌های دیگر اجتناب ورزند. فریسیان، کار تسلط رومیان را بر خود هموار کرده بودند، تسلی خویش را در امید به یک بقای روحانی و جسمانی جستجو می‌کردند. زندگی ساده داشتند و تجمل را محکوم می‌کردند، غالباً روزه می‌گرفتند، با رغبت غسل می‌کردند، و خویش را آگاه به فضیلت خود نشان می‌دادند. ولی اینان مظهر نیروی معنوی آداب و فرهنگ یهود بودند، پشتیبانی طبقات متوسط را به خود جلب می‌کردند و به پیروان خود کیش و قاعده‌ای می‌دادند که آنان را هنگام روی آوردن مصیبت از پراکندگی حفظ کند. پس از انهدام هیکل (به سال ۷۰ میلادی)، روحانیان نفوذ خود را از دست دادند، صدوقیان از بین رفتند، کنیسه جای معبد را گرفت، و فریسیان، به وسیلة ربن‌ها، تعلیم‌دهندگان و راعیان قومی شدند که پراکنده بودند ولی مغلوب نبودند.

افراطی‌ترین فرقة یهود اسینیان بودند. اینان زهد خود را به زهد حسیدیم مربوط می‌ساختند. نام آنها شاید مشتق از لغت کلدانی آشایی (استحمام‌کننده)، و آیین و اعمال آنها مشتق از نظریه‌های پرهیزگاری باشد که در قرن اول ق م در سراسر جهان جریان داشت ممکن است که بعضی از افکار برهمنی، بودایی، پارسی، فیثاغورسی و کلبی، که به چهار راه تجارتی اورشلیم می‌رسید، در آنها نفوذ کرده باشد. این فرقه که عدة آنان در فلسطین در حدود چهار هزار نفر بود با نظم خاصی متشکل شده بودند، شریعت مکتوب و شفاهی را با دقت پرشوری رعایت می‌کردند، و با هم به صورت اشخاص مجرد و تقریباً راهب زندگی می‌کردند؛ در واحة انگادی در میان بیابان، در غرب بحرالمیت، به کشت زمین می‌پرداختند. در خانه‌های متعلق به جماعت‌شان سکونت داشتند، غذاهایشان را دور هم و به طور اشتراکی و در حال سکوت می‌خوردند، سران خود را به وسیلة اخذ رأی عمومی برمی‌گزیدند، اموال و درآمدهای خود را در یک خزانه جمع می‌کردند و پیرو این شعار حسیدیم بودند : «مال من و مال تو آن تست.» یوسفوس می‌گوید: «بسیاری از ایشان بیش از یک قرن عمر می‌کردند زیرا غذای آنان ساده و زندگیشان منظم بود.» هر یک از آنان لباسی از کتان سفید می‌پوشیدند، کج‌بیل کوچکی همراه داشتند تا مدفوعات خود را در خاک کنند، سپس خود را مانند یک برهمن می‌شستند و تخلیة شکم را در روز سبت (شنبه) کفر می‌دانستند. فقط برخی از اسینیان ازدواج می‌کردند و در شهرها به سر می‌بردند، ولی قاعدة تولستوی را به کار می‌بستند و آن اینکه با زنان‌شان منحصراً برای تولید مثل نزدیک می‌شدند. اعضای این فرقه از هر گونه لذت نفسانی اجتناب می‌ورزیدند و فنای فی‌الله را در تفکر و دعا می‌جستند. امیدوار بودند که با زهد و خویشتنداری و مشاهده بتوانند به قدرت‌های سحرآمیز دست یابند و آینده را پیش‌بینی کنند. مانند بسیاری از همزمانان خود به وجود فرشتگان و شیاطین معتقد بودند. بیماری‌ها را به تسلط ارواح خبیثه منسوب می‌داشتند و می‌کوشیدند با جمله‌های افسونی و عزایم آنها را دور کنند. بعضی از قسمت‌های «قباله» از «آیین سری» آنان گرفته شده است. منتظر آمدن مسیحی بودند که ملکوت اشتراکی و مبتنی بر مساوات خدا (مخلوت شاماییم) را روی زمین مستفر می‌سازد. در آن کشور فقط کسانی راه دارند که در این جهان زندگیشان بر پایة پاکدامنی بوده است. اینان صلح‌جویان با حرارتی بودند و از ساختن ابزار جنگ ابا داشتند. با این وصف، هنگامی که لژیون‌های تیتوس به اورشلیم و به هیکل حمله بردند، اسینیان به یهودیان دیگر پیوستند و تقریباً تا آخرین نفر جنگیدند. آن طور که یوسفوس آداب و رنج‌های آنان را توصیف می‌کند خواننده خود را در محیط مسیحیت احساس می‌کند:

اگرچه آنان را شکنجه و آزار می‌دادند، می‌سوزاندند، و تکه‌های بدن‌شان را می‌کندند، و هر بلای ممکن را بر سرشان می‌آوردند تا مجبور به سب شارع خود (موسی) شوند یا از غذاهای حرام بخورند، زیر بار نمی‌رفتند و نیز حاضر نمی‌شدند از شکنجه‌دهندگان خویش تملق بگویند یا اشک بریزند. بلکه، در بحبوحة رنج و درد، برای تحقیر دژخیمان خود، لبخند می‌زدند و با سرور جان می‌سپردند؛ تو گویی انتظار داشتند جان خود را باز یابند.

انتظار بزرگ

ادبیات یهود که از این دوره به دست ما رسیده تقریباً بکلی مذهبی است. در نظر یک عبری سنت‌گرا همان طور که ساختن تصویر از خدا و هر گونه تزیین تصویری معبدهایش توهین به مقدسات بود، پرداختن به فلسفه و ادبیات نیز برای هر هدف نهایی جز ستایش خداوند و تجلیل از شریعت خطا می‌نمود. البته استثناهای فراوانی هم وجود داشت و از آن جمله می‌توان از داستان زیبای شوشنا یاد کرد. این داستان دربارة یک زن زیبای یهودی است که از طرف دو تن از شیوخ یهودی، که به منظور خود نایل نشده بودند، متهم به بی‌عفتی می‌شود و بر اثر بازجویی ماهرانة جوانی به نام دانیال از شهود تبرئه می‌گردد. حتی این داستان عشقی نیز در بعضی از نسخه‌های صحیفة دانیال نبی راه یافت.

کتاب یوشع فرزند سیراخ، که به نام حکمت یسوع پسر سیراخ معروف است، شاید به قدمت این دوره باشد. این اثر جزو آپوکریف یعنی نگاشته‌های پنهانی یا غیر مجاز است که یهودیان آنها را جزو عهد قدیم نمی‌پذیرند. کتاب مزبور سرشار از زیبایی و حکمت است و شایسته نبوده است که از مجموعة کتاب جامعه و کتاب ایوب حذف شود. در فصل ۲۴ این کتاب نیز، مانند فصل هشتم امثال سلیمان، به نظریة لوگوس یعنی کلمة مجسم برمی‌خوریم: حکمت می‌گوید: «خداوند مرا مبدأ طریق خود داشت؛ قبل از اعمال خویش از ازل. من از ازل برقرار بودم، از ابتدا، پیش از بودن جهان.» بین سال‌های ۱۳۰ ق م و ۴۰ میلادی، یک یهودی اسکندرانی - یا چند یهود متمایل به فرهنگ و رسوم یونانی - کتابی منتشر کردند به نام حکمت سلیمان که هدف آن، مانند فیلن، هماهنگ ساختن یهودیت و فلسفة افلاطون بود. این کتاب یهودیانی را که به فرهنگ و آداب یونان رو کرده بودند به بازگشت به شریعت دعوت می‌کرد، و نثرش اصالت نثر پس از اشعیای نبی را داشت. یک اثر کم‌اهمیت‌تر هم مزامیر سلیمان است که تاریخ تألیفش در حدود ۵۰ ق م است، و سرشار از پیش‌بینی آمدن نجات‌دهنده‌ای برای قوم اسرائیل می‌باشد.

امید به رهایی از تسلط روم و از رنج‌های روی زمین با ورود یک رهانندة یزدانی تقریباً همه جا در ادبیات یهودی آن زمان به چشم می‌خورد. بسیاری از این آثار شکل مکاشفه یا الهاماتی را داشتند که هدف‌شان این بود که گذشته را، با نشان دادن اینکه مقدمه‌ای است بر آیندة پیروزمندی که خداوند بر یک غیب‌بین آشکار می‌سازد، قابل فهم و اغماض گردانند. صحیفة دانیال که در حدود سال ۱۶۵ ق م نگاشته شده بود تا قوم اسرائیل را در قبال آزار آنتیوخوس اپیفانس دلداری دهد، هنوز هم در میان یهودیانی که باور نداشتند خداوند دیر زمانی آنها را زیر سلطة مشرکان باقی می‌گذارد، دست به دست می‌گشت. کتاب حبشی خنوخ که احتمالاً به توسط چند مؤلف بین سال‌های ۱۷۰ و ۶۶ ق م نوشته شده، به شکل تجلی‌هایی درآمد که بر یکی از شیوخ شریعت که، بنابر سفر پیدایش (۵:۲۴)، با «خدا راه می‌رفت»، دست داده بود. این کتاب از سقوط شیطان و انصارش به زمین و متعاقب آن رخنة بدی و رنج در زندگی بشر، سپس نجات بشر به وسیلة یک مسیح، و فرا رسیدن ملکوت خدا سخن می‌گفت. در حدود سال ۱۵۰ ق م، بعضی از نویسندگان یهودی شروع به انتشار وخش‌های سیبولایی کردند که در آنها سیبولاها یا زنان غیبگوی مختلف به عنوان مدافع یهودیت در برابر شرک ظاهر می‌شدند و پیروزی نهایی یهودیان را بر دشمنان‌شان پیشگویی می‌کردند.

فکر یک خدای نجات‌دهنده احتمالاً از ایران و از بابل به آسیای غربی آمده بود. کیش زردشتی تمام تاریخ و تمام زندگی را مانند جنگی میان نیروهای مقدس نور و نیروهای اهریمنی ظلمت نمایش می‌داد و بر آن بود که در پایان رهاننده‌ای به نام سوشیانت یا میترا خواهد آمد تا میان مردمان داوری کند و عدالت و صلح را جاودانه حکمفرما سازد. در نظر بسیاری از یهودیان تسلط روم جزئی از پیروزی زودگذر شر بود. آنها آز، خیانت، خشونت شدید، و بت‌پرستی تمدن «اجنبی‌ها» و الحاد دنیای اپیکوری را تقبیح می‌کردند. در کتاب حکمت سلیمان چنین آمده است:

مشرکان می‌گفتند: عمر کوتاه و مشقت‌بار است، و مرگ را هم چاره‌ای نیست، از گور نیز تاکنون کسی بازنگشته است. ... نفس منخرین ما همچون دود و جرقة کوچکی در جنبش قلب ماست؛ خاموش که شد، بدن ما به خاکستر بدل خواهد گشت و روح ما مانند هوای سبک محو خواهد شد، نام‌مان فراموش و زندگی ما همچون نشانة ابر، همچون مهی که اشعة آفتاب آن را پراکنده سازد، ناپدید خواهد شد. ... بیایید، بیایید از چیزهای خوب موجود بهره گیریم. ... نگذاریم گل‌های بهاری از دست بروند؛ غنچه‌های گل را، پیش از آنکه پژمرده شوند، تاج سر کنیم؛ و همه جا نشانی از شادی خویش باقی بگذاریم.

مؤلف می‌گوید این اپیکوری‌ها غلط استدلال می‌کنند. ارابة خود را به ستاره‌ای می‌بندند که می‌افتد، زیرا لذت چیزی است بیهوده و زودگذر.

در واقع امید مشرکان کاهی است که باد آن را می‌برد، مه‌ای است که طوفان پراکنده‌اش می‌سازد؛ مانند خاطرة مهمانی که فقط یک روز می‌ماند می‌گذرد. ولی انسان عادل همیشه زنده می‌ماند، و قادر متعال مواظب اوست. بدین جهت، ملکی پرافتخار و دیهیمی از زیبایی از دست خداوند دریافت خواهد کرد.

به موجب کتاب‌های مکاشفات، دوران فرمانروایی بدی یا بر اثر دخالت مستقیم خود خدا، یا با روی زمین آمدن پسر یا نماینده‌اش، مسیح یا یک تدهین‌شده، پایان خواهد یافت. مگر اشعیای نبی این موضوع را یک قرن پیش پیشگویی نکرده است؟

زیرا که برای ما ولدی زاییده و پسری به ما بخشیده شد و سلطنت بر دوش او خواهد بود و اسم او ... خدای قدیر و پدر سرمدی و سرور سلامتی خوانده خواهد شد.

بسیاری از یهودیان در توصیف مسیح به عنوان پادشاهی زمینی که در خاندان سلطنتی داود به دنیا می‌آمد با اشعیا (۱۱:۱) هم‌داستان بودند. برخی دیگر، مانند نویسندگان کتاب‌های خنوخ و دانیال، او را فرزند انسان می‌نامیدند و او را آمده از آسمان نشان می‌دادند. فیلسوف امثال سلیمان و شاعر حکمت سلیمان، شاید تحت تأثیر مثل افلاطونی، یا «جان جهان» رواقیون، او را عقل جسم، نخستین مخلوق خدا، و کلمه یا عقل (لوگوس)، که بزودی نقش بزرگی در فلسفة فیلون ایفا می‌کرد، می‌دانستند. تقریباً همة نویسندگان مکاشفات گمان می‌کردند که مسیح زود فاتح خواهد شد، ولی اشعیا در یک قسمت شایان توجه او را چنین در نظر مجسم ساخته بود:

خوار و نزد مردمان مردود و صاحب غم‌ها و رنج‌دیده ... لکن او غم‌های ما را بر خود گرفت و دردهای ما را بر خویش حمل نمود ... و حال آنکه به سبب تقصیرهای ما مجروح و به سبب گناهان ما کوفته گردید. ... و از زخم‌های او ما شفا یافتیم. ... و خداوند گناه جمیع ما را بر وی نهاد ... از ظلم و از داوری گرفته شد ... او از زمین زندگان منقطع شد ... و گناهان بسیاری را بر خود گرفت و برای خطاکاران شفاعت نمود.

با این وصف، همه در این عقیده هم‌داستانند که در پایان مسیح کفار را مطیع خواهد ساخت، اسرائیل را رهایی خواهد بخشید، اورشلیم را پایتخت خود خواهد کرد، و همة مردم را به پذیرفتن یهوه و شریعت موسی خواهد آورد. پس از آن «زمان خوشی» از سعادت برای همة جهانیان فرا خواهد رسید. سراسر زمین حاصلخیز خواهد شد، هر دانه هزار بار خواهد داد، شراب فراوان خواهد بود، فقر رخت برخواهد بست، همة مردم تندرست و پارسا خواهند بود، و عدالت و نوع‌پرستی و صلح روی زمین حکمفرما خواهد گشت. برخی از غیبگوها معتقد بودند که این عصر فرخنده منقطع می‌گردد، قدرت‌های ظلمت و بدی حملة واپسین خود را به ملکوت سعادت می‌کنند، و دنیا در میان بی‌نظمی و آتش عظیم نابود می‌شود. سرانجام در «روز خدا» مردگان برمی‌خیزند و به وسیلة «قدیم روزگار» (یهوه) یا به توسط «پسر انسان»، که به او قدرت مطلق و ابدی بر دنیایی نو شده یعنی «ملکوت خداوند» داده خواهد شد، داوری می‌شوند. بدان، با زبان بسته و از سر، «در دوزخ» افکنده خواهند شد، ولی نیکان به سعادت بی‌پایان خواهند رسید.

اصولاً نهضت فکری در یهودا با نهضت فکری در الاهیات شرک‌آلود آن زمان هم‌گام بود: قومی که زمانی آینده را در گرو سرنوشت ملی خود می‌دانست، دیگر اعتماد خود را به کشور از دست داده بود و به رستگاری فردی و روحی می‌اندیشید. مذاهب اسرار چنین امید رستگاری‌ای را به میلیون‌ها نفر مردم در یونان، شرق هلنی، و ایتالیا داده بودند، ولی هیچ جا به اندازة یهودا این امید جدی گرفته نشده بود و یا احتیاج بدان این‌همه عظیم نبود. بینوایان یا محرومان، ستم‌دیدگان یا تحقیرشدگان روی زمین به یک رهانندة یزدانی نظر داشتند که آنان را از انقیاد و رنج رهایی بخشد. مکاشفات روایت می‌کردند که بزودی نجات‌دهنده‌ای می‌آید و با پیروزی او همة درستکاران، حتی از گور، به پا می‌خیزند و به بهشتی که جایگاه سعادت ابدی است می‌روند. مقدسان پیری مانند شمعون، زنان عارفی مانند حنا دختر فنوئیل، عمر خود را در هیکل با روزه‌داری و صبر و دعا سپری می‌کردند، به این امید که رهاننده را پیش از مردن به چشم خود ببینند. دل‌ها سرشار از انتظاری بزرگ بود.

شورش

هیچ قومی در تاریخ به سرسختی یهودیان برای کسب آزادی مبارزه نکرده است، و هیچ قومی نیز با نیرویی این‌همه برتر از خود مواجه نبوده است. از یهودای مکابی تا شمعون برکوخبا، و حتی تا روزگار ما، مبارزة یهودیان برای باز گرفتن آزادیشان غالباً با تلفات فراوان توأم بوده است، ولی هیچ‌گاه همت یا امید‌شان را در هم نشکسته است.

وقتی هرودس کبیر مرد، ملیون، که اندرزهای صلح‌جویانة هیلل را حقیر می‌شمردند، بر آرخلائوس، جانشین هرودس، بشوریدند و در پیرامون هیکل زیر چادر اردو زدند. نیروهای آرخلائوس سه هزار تن از آنان را، که غالباً هم برای عید فصح به اورشلیم آمده بودند، کشتند (۴ ق م). هنگام عید پنجاهة همان سال، شورشیان دوباره گرد هم آمدند، و باز هم به طور وحشتناکی قتل عام شدند. رواق‌های هیکل را سوختند و ویران کردند، گنجینه‌های حرم توسط لژیون‌های رومی غارت شدند؛ و بسیاری از یهودیان از فرط ناامیدی خود را کشتند. دسته‌هایی از میهن‌پرستان در روستاها تشکیل شدند، و زندگی را بر کسانی که از رومیان پشتیبانی می‌کردند پرمخاطره کردند. یکی از این دسته‌ها به فرماندهی یهودای جلیلی، شهر سپفوریس، پایتخت جلیل، را گرفت. واروس، فرماندار سوریه، با بیست هزار سپاهی وارد فلسطین شد، صدها شهر را با خاک یکسان کرد، دو هزار شورشی را به صلیب کشید، و سی هزار یهودی را به غلامی فروخت. هیئتی از سرکردگان یهودیان به رم رفتند و از آوگوستوس درخواست کردند که سلطنت یهودا را ملغا کند. آوگوستوس آرخلائوس را خلع کرد و یهودا را به صورت یک ایالت مفتوحة درجة دوم روم درآورد و پروکوراتوری مسئول در قبال فرماندار سوریه بر آن گماشت (۶ میلادی).

در عهد تیبریوس این کشور آشفته مدتی روی صلح و آرامش دید. سپس کالیگولا، که می‌خواست پرستش امپراطور را مذهب واحد در سراسر امپراتوری کند، به تمام مذاهب مستقر فرمان داد که قربانی برای تمثال وی را نیز جزو شعایر خود قرار دهند؛ و به مقامات رسمی اورشلیم امر کرد تا مجسمة اش را در هیکل نصب کنند. در زمان آوگوستوس و تیبریوس یهودیان این مصالحه را کرده بودند که به نام امپراطور برای یهوه قربانی کنند؛ ولی از برپا کردن مجسمة یک نفر مشرک در هیکل چنان متنفر بودند که، از قراری که می‌گویند، هزاران تن از آنان نزد فرماندار سوریه رفتند و از او درخواست کردند که پیش از اجرای این بدعت کشته شوند. با مرگ کالیگولا این موضوع فیصله یافت. کلاودیوس که تحت تأثیر آگریپا، نوة هرودس، بود، او را پادشاه تقریباً تمام فلسطین گردانید (۴۱)، ولی در گذشت ناگهانی آگریپا بحران دیگری به وجود آورد و کلاودیوس دوباره رژیم پروکوراتوری را معمول کرد.

کسانی که آزادشدگان مزدور امپراطور برای این مقام برمی‌گزیدند غالباً ناصالح یا رذل بودند. فلیکس که برادرش پالاس او را پروکوراتور کرده بود، به روایت تاسیت، «با اختیارات یک پادشاه و روح یک برده بر یهودا حکم می‌راند.» فستوس با عدالت بیشتر حکومت کرد، ولی جان بر سر این مقصود گذاشت. آلبینوس، اگر نوشتة یوسفوس را قبول داشته باشیم، به حد افراط غارت کرد و مالیات بست، و با گرفتن پول در ازای رهانیدن جنایتکاران از زندان ثروتی به دست آورد، به طوری که «دیگر جز کسانی که چیزی به او نمی‌دادند کسی در زندان نماند.» همین دوست و ستایشگر رومیان می‌گوید: فلوروس «بیشتر چون دژخیمان رفتار می‌کرد تا حاکمان»، سراسر شهرها را غارت می‌کرد، و نه تنها خود می‌دزدید بلکه در راهزنی‌های دیگران هم، اگر سهمی به او می‌دادند، هم‌دستی می‌کرد. چنین به نظر می‌رسد که این گزارش‌ها تا اندازه‌ای جنبة تبلیغات جنگی داشته باشد. بی‌شک پروکوراتورها شکایت داشتند که یهودیان قومی هستند که مطیع نگاه داشتن آنان بسیار دشوار است.

دسته‌هایی از «غیوران» و «خنجرکشان» در اعتراض به این سوء حکومت تشکیل شد. اعضای این دسته‌ها، هم قسم برای کشتن هر یهودی پیمان‌شکسته، با جمعیت خیابان‌ها مخلوط می‌شدند، کسانی را که نشان کرده بودند از پشت سر می‌زدند و سپس در میان شلوغی جمعیت ناپدید می‌گشتند. هنگامی که فلوروس هفده تالنت (۶۱,۲۰۰ دلار) از گنجینة معبد برداشت، جمعیت خشمگین از عوام‌الناس در جلوی حرم گرد آمدند و با داد و فریاد عزل او را خواستار شدند. چند تن از جوانان با سبد دور می‌گشتند و برای او به عنوان مستحق صدقه جمع می‌کردند. لژیون‌های فلوروس جمعیت را متفرق ساختند، صدها خانه را غارت کردند، و ساکنان آنها را از دم تیغ گذراندند. سران شورشیان به تازیانه بسته شدند و مصلوب گشتند. به روایت یوسفوس در آن روز سه هزار و ششصد یهودی به هلاکت رسیدند. عبری‌های سالخورده یا مرفه مردم را دعوت به صبر می‌کردند، و چنین استدلال می‌کردند که شورش علیه چنان امپراتوری مقتدری به معنای خودکشی ملی است؛ ولی جوانان یا بینوایان آنان را متهم به جبن و تبانی با حکومت می‌کردند. این دو دستگی سبب نفاق در میان مردم و تقریباً میان افراد هر خانواده بود. گروهی قسمت بالا و گروه دیگر قسمت پایین اورشلیم را اشغال کرده بود و هر یک با هر سلاحی که مقدورش بود به دیگری حمله می‌آورد. در سال ۶۸ نبردی سخت میان آنان درگرفت. رادیکال‌ها غلبه یافتند و دوازده هزار یهودی را کشتند، که تقریباً همة ثروتمندان را شامل می‌شد؛ شورش به انقلاب مبدل شده بود. «نیرویی از شورشیان پادگان روم را در ماسادا در محاصره گرفت، افراد آن را به خلع سلاح واداشت، و سپس تا آخرین نفرشان را قتل عام کرد. در آن روز غیر یهودیان قیصریه، پایتخت فلسطین، به قتل و غارتی از پیش تدارک دیده دست زدند که منجر به قتل بیست هزار یهودی شد؛ هزاران تن دیگر به بردگی فروخته شدند. فقط در یک روز، غیر یهودیان دمشق گلوی ده هزار یهودی را بریدند.» انقلابی‌ها، که آتش خشم‌شان شعله‌ور شده بود، چندین شهر یونانی را در فلسطین و سوریه ویران ساختند، برخی را تا بیخ و بن سوختند، و بسیار کشتند و بسیار کشته دادند. یوسفوس می‌گوید: «دیدن شهرهای پر از اجساد ... دفن‌نشده، اجساد پیرها در آمیخته با بدن‌های کودکان و زنان که بی هیچ گونه پوششی افتاده بودند، امری عادی بود.» تا سپتامبر ۶۶ انقلاب دیگر اورشلیم و تقریباً سراسر فلسطین را فرا گرفته بود. حزب طرفدار صلح بی‌اعتبار شده بود و بیشتر اعضای آن به شورشیان می‌پیوستند.

در میان آنان ربنی بود به نام یوسفوس که در آن زمان جوانی بود سی ساله، پرانرژی، برومند، و چنان هوشمند که می‌توانست هر خواستنی را به توانستن مبدل سازد. وقتی از طرف شورشیان مأموریت یافت که در حفظ جلیل شرکت کند، از دژشهر، یوتوپاتا، در برابر محاصرة وسپاسیانوس، سخت دفاع کرد تا جایی که فقط چهل سرباز یهودی، که با او در غاری پنهان شده بودند، زنده ماندند. یوسفوس می‌خواست تسلیم شود، ولی نفراتش او را با تهدید به قتل از این کار باز داشتند. چون مرگ را بر اسارت ترجیح می‌دادند، یوسفوس آنان را متقاعد ساخت که با کشیدن قرعه ترتیب کشته شدن هر نفر به دست نفر بعدی را معین کنند. وقتی که همه کشته شدند و کسی جز خود او و یک نفر دیگر نماند، یوسفوس او را واداشت که همراه وی تسلیم شود. می‌خواستند آنها را به زنجیر بکشند و به روم بفرستند که یوسفوس پیشگویی کرد که وسپاسیانوس امپراطور خواهد شد. وسپاسیانوس رهایش ساخت و کم‌کم او را به عنوان مشاوری سودمند در جنگ با یهودیان پذیرفت. هنگامی که وسپاسیانوس عازم اسکندریه شد، یوسفوس همراه تیتوس برای محاصرة اورشلیم رفت.

نزدیک شدن لژیون‌های روم وحدتی دیررس و خارق‌العاده در میان مدافعان شهر به وجود آورد. تاسیت روایت می‌کند که ششصد هزار شورشی در شهر گرد آمده بودند. «هر کس که توانایی داشت سلاح به دست گرفت،» و زنان کمتر از مردان جنگجو نبودند. یوسفوس، از میان صفوف رومیان، محاصره‌شدگان را به تسلیم دعوت کرد، آنان او را خائن نامیدند و تا آخرین نفر جنگیدند. یهودیان، که دچار قحط و گرسنگی شده بودند، برای تهیة آذوقه دست به چند حملة نومیدانه زدند؛ هزاران نفر از آنان به اسارت رومیان درآمدند و مصلوب گشتند. یوسفوس می‌گوید: «عدة آنها آن‌قدر زیاد بود که فضا صلیب‌ها را کفایت نمی‌کرد، و صلیب‌ها افراد را.» در پایان ماه پنجم محاصره کوچه‌های شهر از اجساد انباشته شده بود، مرده‌خواران همه جا پلاس بودند و مرده‌ها را لخت می‌کردند و دل و رودة اجساد را بیرون می‌ریختند. می‌گویند که صد و شانزده هزار جسد از بالای دیوار بیرون انداخته شد. عده‌ای از یهودیان سکه‌های طلا را می‌بلعیدند و نهانی از اورشلیم بیرون می‌رفتند؛ رومیان یا سوری‌ها آنان را اسیر می‌کردند، شکم‌های‌شان را می‌شکافتند یا در مدفوع‌شان به جستجو می‌پرداختند تا این سکه‌ها را بیابند. چون نیمی از شهر به تصرف درآمد، تیتوس شرایطی که به زعم خود معتدل بود، به شورشیان پیشنهاد کرد؛ شورشیان این شرایط را رد کردند. آنگاه دسته‌های آتش‌انداز رومیان هیکل را به آتش کشیدند و این بنای وسیع، که قسمت اعظم آن چوبی بود، به سرعت سوخت. دیون می‌گوید مدافعان بازمانده دلیرانه، و سرافراز از اینکه در ویرانه‌های هیکل جان می‌دادند، جنگیدند. برخی یکدیگر را می‌کشتند، بعضی خود را به روی شمشیرهای آخته‌شان می‌افکندند، و برخی دیگر نیز خود را به میان شعله‌های آتش می‌افکندند. فاتحان به کسی امان ندادند، و همة یهودیانی را که به دست‌شان افتادند قتل عام کردند. نود و هفت هزار فراری دستگیر و به غلامی فروخته شدند؛ بسیاری از آنان، علی‌رغم میل خود، به عنوان گلادیاتور در مسابقه‌های جشن پیروزی که در بروتوس، قیصریة فیلیپی، و روم برگزار شد شرکت داده شدند و به هلاکت رسیدند. یوسفوس عدة یهودیانی را که طی این محاصره و پس از آن کشته شدند به یک میلیون و صد و نود و هفت هزار تن، و تاسیت به ششصد هزار تن تخمین می‌زند (۷۰ میلادی).

مقاومت جسته و گریخته تا سال ۷۳ میلادی ادامه یافت، ولی در اساس انهدام هیکل نشانة پایان شورش و پایان کشور یهود بود. اموال کسانی که در شورش شرکت داشتند مصادره شد و به فروش رسید. یهودا تقریباً به کلی از یهودیان خالی شده بود، و آن‌هایی هم که مانده بودند در قحط و گرسنگی می‌زیستند. اینک دیگر حتی بینواترین یهودیان ملزم بودند نیم شکلی را که عبریان پارسا سابقاً هر سال برای نگه‌داری هیکل اورشلیم می‌پرداختند، به معبدی غیر یهودی در روم بدهند. مقام عالی روحانی و انجمن ربن‌ها (سنهدرین) منحل گشتند. یهودیت شکلی را به خود گرفت که تا امروز هم آن را حفظ کرده است: مذهبی بی یک مکان مقدس، بی یک دستگاه روحانی متمرکز و مسلط، و بی آیین قربانی. صدوقیان از بین رفتند، حال آنکه فریسیان و ربن‌ها سران قوم بی‌خانمانی شدند که جز کنیسه‌ها و امید چیزی برایش نمانده بود.

پراکندگی

فرار یا به بردگی درآمدن یک میلیون یهودی به اندازه‌ای پراکنده شدن آنان را در سراسر دنیای مدیترانه تسریع کرد که علمای‌شان تاریخ آغاز دیاسپورا (پراکندگی) را انهدام هیکل هرودس قرار داده‌اند. دیدیم که این پراکندگی شش قرن پیش از آن، از زمان فتح اورشلیم به دست بابلیان، آغاز شده بود و سپس در دوران جایگیر شدن‌شان در اسکندریه تجدید گشته بود. چون در کیش و قانون یهود توالد و تناسل یک امر واجب و سقط جنین سخت حرام بود، گسترش یهودیان علاوه بر علل اقتصادی معلول علل زیست‌شناسی نیز بود. عبری‌ها هنوز نقش بسیار محدودی در بازرگانی جهان ایفا می‌کردند. پنجاه سال پیش از سقوط اورشلیم، استرابون با اغراقی ضد یهودی روایت می‌کند که: «دشوار می‌توان در مناطق قابل سکونت زمین جایی یافت که این قبیله را نپذیرفته و به تصرف آن در نیامده باشد.» فیلن، بیست سال پیش از «پراکندگی» می‌گوید: «قاره‌ها ... پر از مهاجرنشین‌های یهودی هستند ... همچنین ... جزایر و تقریباً سراسر بابل.» حدود سال ۷۰ میلادی هزاران یهودی در سلوکیه، کنار دجله، و در شهرهای دیگر پارت به سر می‌بردند؛ در عربستان عدة آنان زیاد بود و از آنجا به حبشه هم نفوذ کرده بودند؛ در سوریه و در فنیقیه فراوان بودند؛ در طرسوس، انطاکیه، میلتوس، افسوس، ساردیس، و سمورنا مهاجرنشین‌های نیرومندی داشتند؛ و فقط در دلوس، کورنت، آتن، فیلیپی، پاترای، و تسالونیکا عدة آنان کمتر بود. در غرب یعنی در کارتاژ، سیراکوز، پوتئولی، کاپوا، پومپئی، روم، و حتی در ونوسیا زادگاه هوراس، اجتماعات یهودی وجود داشت. مجموعاً می‌توان در امپراتوری روم عدة یهودیان را هفت میلیون دانست، یعنی تقریباً هفت درصد مجموع جمعیت آن و دو برابر نسبت کنونی آن در کشورهای متحد امریکا.

تعداد، لباس، طرز تغذیه، رسم ختنه کردن، فقر، جاه‌طلبی، رونق، روحیة منحصر به فرد، هوش، تنفر نسبت به تصاویر، و سنت‌های عجیب و غریب یهودیان، یک نوع ضدیت با یهود را برمی‌انگیخت که از شوخی‌های تئاتری و هتک احترام‌های یوونالیس و تاسیت گرفته تا قتل در شارع عام و کشتار دسته‌جمعی را در بر می‌گرفت. آپیون اسکندرانی سخنگوی عمدة این حمله‌کنندگان بود، و یوسفوس در رساله‌ای تند و تیز، به حملات وی پاسخ داد.

پس از سقوط اورشلیم، یوسفوس به اتفاق تیتوس با کشتی به رم رفت و در تظاهرات پیروزی که اسیران یهودی و غنایم آنها نمایش داده می‌شدند، این شکست‌دهنده قوم خود را همراهی کرد. وسپاسیانوس عنوان شارمندی روم را به او داد، مستمری برایش در نظر گرفت، و منزلی در قصر خویش و زمین‌هایی پردرآمد در یهودا به او بخشید. در قبال این عنایات، یوسفوس نام خانوادگی وسپاسیانوس یعنی فلاویوس را بر خود نهاد و کتاب «جنگ‌های یهودیان» را نوشت (۷۵ میلادی) تا از کارهای تیتوس در فلسطین دفاع کند، فرار خود را به اردوی دشمن موجه جلوه دهد، و با نمایاندن قدرت روم موجبات دلسردی برای شورش‌های بعدی را فراهم آورد. در سال‌های واپسین عمر خود (حدود ۹۳ میلادی)، چون تنهایی و جدایی خود را بیشتر احساس می‌کرد، اثر دیگری به نام «روزگاران باستان یهودیان» به رشتة تحریر درآورد تا با دادن دیدگاهی مساعدتر از آداب، خصلت، و کارهای درخشان تاریخ یهود برای غیر یهودیان، الطاف قوم خود را به خویش جلب کند. روایات یوسفوس واضح و قوی است و شرحی که دربارة زندگی هرودس کبیر می‌دهد از نظر جذابیت هم‌سنگ نوشته‌های پلوتارک است، ولی لحن جانبدارانه‌اش به عینیت و واقع‌بینی اثر لطمه می‌زند، تنظیم «روزگاران باستان» مستلزم سال‌ها صرف وقت بود، و نیروی نویسنده را فرسوده ساخت. چهار جلد آخر این کتاب بیست جلدی را منشی‌هایش از روی یادداشت‌های او نوشتند. هنگام انتشار این اثر یوسفوس بیش از پنجاه و شش سال نداشت، ولی در نتیجة یک زندگانی پرماجرا، پر از جر و بحث، و در نتیجة تنهایی معنوی فرسوده شده بود.

یهودیان با آن قدرت جهش بازگشتی ویژة خود، اندک‌اندک حیات اقتصادی و فرهنگی خویش را از نو در فلسطین ساختند. در بحبوحة محاصرة اورشلیم، یکی از شاگردان هیلل، به نام یوحنان بن زکایی از ترس اینکه مبادا بر اثر کشتار علمای دین همة محدثان از میان بروند، از شهر گریخت و در تاکستانی در یبنه یا یامنیا نزدیک ساحل مدیترانه مدرسه‌ای تأسیس کرد. موقعی که اورشلیم سقوط کرد، در یبنه یک انجمن (سنهدرین جدید) تشکیل داد که اعضای آن خاخام‌ها، سیاستمداران، یا اشخاص متمول نبودند بلکه از فریسیان و ربن‌ها، یعنی علمای شریعت، تشکیل می‌شدند. این «بت دین» یا شورا قدرت سیاسی نداشت، ولی بیشتر یهودیان فلسطین مرجعیت آن را در تمام مسائل مذهبی و اخلاقی به رسمیت شناختند. بطرک یا شیخی که شورا به عنوان رئیس برمی‌گزید، مدیران ادارة جماعت یهود را منصوب می‌کرد، و اختیار تکفیر یهودیان سرکش را داشت. انضباط شدید در دوران بطرکی گملیئل دوم (حد ۱۰۰ میلادی) و حدتی را ابتدا در شورا، سپس در میان یهودیان یامنیا، و آنگاه در میان همة یهودیان فلسطین سبب شد. تحت رهبری او در تفسیرهای متناقض شریعت که به توسط هیلل و شمایی انتقال یافته بود، تجدید نظر شد و این تفسیرها یکسان گشت. بیشتر تفسیرهای هیلل را تصویب کردند و از آن زمان برای همة یهودیان حجت شد.

چون اینک شریعت یگانه عامل وحدت یهودیان پراکنده و بدون کشور بود، تعلیم شریعت اشتغال عمدة کنیسه در طول دورة دیاسپورا (پراکندگی) شد؛ کنیسه جای معبد را گرفت، و دعا جایگزین قربانی و ربن جایگزین کاهن معبد گشت. تنائیم، یعنی شرح‌دهندگان، هر یک از قوانین شریعت را که سینه به سینه به ایشان رسیده بود (هلاخا) تفسیر می‌کردند، معمولا آنها را به روایات کاتبان مستند می‌کردند، و گاهی نیز قصه‌ای یا موعظه‌ای (هگادا) بدان‌ها می‌افزودند تا روشن‌ترش کنند. مشهورترین تنائیم ربن عقیبا بن یوسف بود. در چهل سالگی (حدود سال ۸۰ میلادی) در مدرسه به فرزند پنج ساله‌اش پیوست و خواندن آموخت. بزودی توانست همة اسفار خمسه را از بر بخواند. پس از سیزده سال تحصیل، خودش در زیر یک درخت انجیر، در دهی مجاور یامنیا، مدرسه‌ای باز کرد. شور و شوق و ایدئالیسم، همت و شوخ‌طبعی، و حتی جمود سنگین معتقداتش طلاب زیادی را به سوی او آورد. هنگامی که، به سال ۹۵، خبر رسید که دومیتیانوس در تدارک اقدام جدیدی علیه یهودیان است، عقیبا همراه گملیئل و دو تن دیگر برگزیده شد تا یک پیام شخصی برای امپراطور ببرند. موقعی که اینان در راه روم بودند، دومیتیانوس درگذشت. نروا سخنان آنان را به سمع قبول پذیرفت و به «جزیة یهودیان» (فیسکوس یودایکوس)، یعنی مالیاتی که برای تجدید ساختمان روم بر یهودیان بسته شده بود، پایان بخشید. عقیبا، پس از بازگشت به یامنیا، در صدد برآمد که باقی عمر خود را صرف تدوین هلاخا (قوانین شفاهی) سازد. شاگردش ربن مئیر، و جانشین‌شان یهودای بطرک (حد ۲۰۰) کار او را تکمیل کردند. هلاخا، حتی به این صورت مدون، همچنان جزو روایت شفاهی باقی ماند، و به وسیلة معلمان و کسانی که شغل‌شان به خاطر سپردن آن بود - کتاب‌های زندة شریعت - از نسلی به نسل دیگر انتقال یافت. به همان اندازه که استنتاجات عقیبا معقول بود، روش‌هایش نامعقول می‌نمود. او بر اساس تفسیری غریب که در آن هر حرفی از تورات یا شریعت مکتوب معنایی رمزی داشت، اصول آزادمنشانه‌ای بیرون می‌آورد. شاید به این نکته برخورده بود که مردم امر عقلانی را جز به صورت امری رمزآلود نمی‌پذیرند. منشأ آن سازمان و شرح‌های دشوار از الاهیات و اخلاق که از طریق تلمود به موسی بن میمون رسید، و در آخرین مرحله، به روش‌های فلاسفة اسکولاستیک (مدرسی) منتقل گشت، عقیبا بود.

عقیبا در سن نود سالگی هنگامی که دیگر ناتوان و ارتجاعی شده بود، باز مانند روزگار جوانیش خود را میان انقلاب یافت. در سال‌های ۱۱۵ – ۱۱۶، یهودیان کورنه، مصر، قبرس، و بین‌النهرین بار دیگر بر روم بشوریدند. قتل عام غیر یهودیان به وسیلة یهودیان و بالعکس از نو دستور روز شد. به روایت دیون، در کورنه ۲۲۰,۰۰۰ نفر، و در قبرس ۲۴۰,۰۰۰ نفر کشته شدند. این ارقام باورنکردنی است ولی می‌دانیم که کورنه پس از این انهدام دیگر هیچ‌گاه سر بلند نکرد و مدت چندین قرن پس از این واقعه هیچ عبری به قبرس راه داده نشد. شورش‌ها سرکوب شدند، ولی بازماندگان یهود امید خود را به مسیحی که هیکل را دوباره برپا کند و آنان را فاتحانه در اورشلیم مستقر سازد زنده نگاه داشتند. حماقت رومیان شورش را از نو زنده کرد. به سال ۱۳۰ هادریانوس اعلام داشت که می‌خواهد محرابی برای یوپیتر در محل هیکل برپا کند؛ در سال ۱۳۱ فرمانی صادر کرد و به موجب آن ختنه و تعلیمات عمومی بر شالودة شریعت یهود را ممنوع ساخت. یهودیان تحت رهبری شمعون برکوخبا، که مدعی بود مسیح است، به واپسین کوشش خود در تاریخ قدیم برای احیای کشور و احراز آزادی خویش دست زدند (۱۳۲ میلادی). عقیبا که در تمام عمر مردم را به حفظ صلح موعظه می‌کرد، با پذیرفتن برکوخبا به عنوان رهانندة موعود، بر انقلاب صحه نهاد. مدت سه سال شورشیان دلیرانه با لژیون‌ها جنگیدند. سرانجام به سبب نداشتن خواربار و آذوقه شکست خوردند. رومیان ۹۸۵ محل را در فلسطین ویران ساختند و ۵۸۰,۰۰۰ نفر را به هلاکت رسانیدند. می‌گویند عدة کسانی که بر اثر گرسنگی، مرض، یا حریق از پا درآمدند، از این هم بیشتر بود. تقریباً سراسر یهودا به صورت بیابان درآمد. خود برکوخبا نیز در هنگام دفاع از بتار از پای درآمد. آن‌قدر اسیر یهودی به غلامی فروخته شد که بهای غلام تا حد بهای یک اسب تنزل یافت. هزاران نفر، برای آنکه اسیر نشوند، در مجراهای زیرزمینی مخفی شدند؛ اینان بر اثر محاصرة رومیان یک‌یک از گرسنگی می‌مردند و کار بدان‌جا کشید که زنده‌ها جسد مرده‌ها را می‌خوردند.

هادریانوس که مصمم بود جنب و جوش یهودیت را، که همواره از نو به وجود می‌آمد، در هم شکند نه تنها ختنه را قدغن کرد بلکه رعایت سبت و برگزاری همة اعیاد یهود و همچنین انجام علنی تمام این رسوم و شعایر را ممنوع ساخت. یک مالیات جدید سرانه، سنگین‌تر از مالیات قبل، به همة یهودیان بسته شد. در اورشلیم یهودیان فقط در یک روز معین از سال مجاز بودند برای ندبه به خرابه‌های هیکل بروند. آیلیا کاپیتولینا، شهر غیر یهودی، در جای اورشلیم با حرم‌هایی برای یوپیتر و ونوس، با ورزشگاه‌ها، تئاترها، و گرمابه‌ها، برپا گشت. شورای یامنیا منحل و غیرقانونی اعلام شد؛ در لود اجازه داده شد شورایی کم‌اهمیت‌تر و بدون اختیارات ایجاد شود، ولی تعلیم عمومی شریعت ممنوع، و مجازات آن اعدام بود. چندین ربن به جرم سرپیچی از این دستور اعدام شدند. عقیبا، که حال دیگر نود و پنج سال داشت، مصر بود که به تعلیم شاگردانش ادامه دهد؛ پس سه سال زندانی شد، ولی حتی در زندان نیز تدریس می‌کرد. او را محاکمه و محکوم کردند، و گویند که در حال مرگ این شعار یهودیت را تکرار می‌کرد: «گوش بده ای اسرائیل؛ خداوند گار، خدای ماست، خدا یکی است.»

با آنکه آنتونینوس پیوس فرمان‌های هادریانوس را تعدیل کرد، یهودیان مدت سه قرن از عواقب فاجعة شورش برکوخبا رهایی نیافتند. از آن هنگام به بعد یهودیان پا به قرون وسطای خود گذاشتند؛ هر گونه تحصیل علوم دنیوی جز پزشکی را کنار گذاشتند، فرهنگ و آداب یونان را در هر شکلش طرد کردند، و آرامش و وحدت را فقط در وجود ربن‌ها، شعرای رازور، و شریعت‌شان جستند. هیچ قوم دیگری هیچ‌گاه با چنین جلای طولانی وطن و با سرنوشتی چنین مشقت‌بار سر و کار نداشته است. یهودیان که از شهر مقدس‌شان رانده شده بودند، ناچار گشتند ابتدا آن را به مشرکان، و سپس به عیسویان واگذارند. آنها در تمام ایالات مفتوحه و ماورای ایالات پراکنده شدند؛ محکوم به فقر و مذلت، و مورد بدبینی حتی فیلسوفان و قدیسان از مشاغل عمومی کناره گرفتند و فقط به مطالعه و عبادت خصوصی پرداختند؛ سخنان علمای خود را با شیفتگی از حفظ کردند و خود را آماده ساختند که لااقل این سخنان را با نوشتن در تلمودهای بابل و فلسطین تثبیت کنند. یهودیت در میان ترس و تاریکی پنهان ماند، در حالی که خلف آن، یعنی مسیحیت، عازم تسخیر جهان شد.

نوشته و پژوهش شده توسط دکتر شاهین صیامی