~72 دقیقه مطالعه • بروزرسانی ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
پیامبر
مزیت حکومت موروثی تداوم آن است و تقاصی که در ازای آن پس میدهد به حکومت رسیدن افراد بیبو و خاصیت است. پیرو دی لورنتسو قدرت پدر را بیدردسر به دست گرفت اما شخصیت و قضاوت نادرستش محبوبیتی را که حکومت خاندان مدیچی بر آن استوار بود متزلزل کرد. پیرو ذاتاً خلق و خویی خشن، ذهنی متوسط، ارادهای ناپایدار و نیاتی قابل تحسین داشت. به بذل و بخشش لورنتسو نسبت به هنرمندان و مردان ادب ادامه داد اما درایت و قوة تمیزش کمتر از او بود. جسمی نیرومند داشت، در مسابقات ورزشی از همه پیشی میجست و به هنگامی که در رأس یک دولت متزلزل قرار گرفت بیش از آنچه فلورانس معقول میپنداشت مرتباً و به نحوی آشکار در مسابقات ورزشی شرکت میکرد.
از جمله بداقبالیهای او این بود که دادوستدها و ولخرجیهای لورنتسو خزانة شهر را خالی کرده بود؛ رقابت کارخانههای پارچهبافی انگلستان موجب کسادی اقتصادی فلورانس شده بود؛ زن پیرو که از خانوادة اورسینی بود به فلورانسیها به عنوان ملتی دکاندار به دیدة حقارت مینگریست؛ شاخة فرعی خانوادة مدیچی که از لورنتسو مهین، برادر کوزیمو، منشعب میشد اکنون با بازماندگان کوزیمو به ستیز پرداخته بودند و به نام حمایت آزادی حزب مخالفی را علیه آنها رهبری میکردند. آنچه سیهروزی پیرو را کامل میکرد این بود که وی با شارل هشتم پادشاه فرانسه- که به ایتالیا یورش برد- و نیز با ساوونارولا- که پیشنهاد کرد فرمانروایی عیسی مسیح جانشین خاندان مدیچی شود- معاصر بود. پیرو برای تحمل این همه مشکل ساخته نشده بود.
خانوادة ساوونارولا در حدود سال ۱۴۴۰ هنگامی که نیکولو سوم د استه از میکله ساوونارولا دعوت کرد پزشک دربارش شود از پادوا به فرارا آمد. وی مردی پارسا بود- امری که در پزشکی نادر است. عموماً مردم فرارا را به خاطر اینکه داستانهای عشقی را بر مسائل دینی ترجیح میدادند نکوهش میکرد. پسرش نیکولو نیز پزشک متوسطی بود اما همسرش الانا بوناکوسی زنی بود با شخصیتی قوی و آرمانهایی متعالی. جیرولامو سومین فرزند از هفت فرزند این خانواده بود. او را نیز به نوبة خود به تحصیل پزشکی گماشتند اما آثار و افکار توماس آکویناس در نظر او جالبتر از کالبدشناسی مینمود و خلوت کردن با کتابهایش را دلپذیرتر از ورزشهای جوانان مییافت.
در دانشگاه بولونیا از اینکه هیچ دانشجویی را آن قدر فقیر ندید که پابند فضایل اخلاقی باشد وحشت کرد و نوشت که «در اینجا برای اینکه انسان مردی به حساب آید باید زبان خویش را به کثیفترین و وحشیانهترین و خوفناکترین سخنان کفرآمیز آلوده کند. ... اگر به تحصیل فلسفه و هنرهای خوب بپردازد خیالباف نامیده خواهد شد؛ اگر با پاکدامنی و فروتنی زندگی کند ابله؛ اگر پرهیزگار باشد ریاکار؛ و اگر به خدا معتقد باشد مخبط به شمار میآید.» دانشگاه را رها کرد و به سوی مادرش و تنهایی بازگشت. خویشتن را شناخت و در اندیشة دوزخ و معصیت انسانها به رنج اندر شد. نخستین اثر شناختهشدةاش شعری بود که در آن مردم شرور ایتالیا و از جمله پاپها را نکوهش میکند و با خود عهد میبندد کشور و کلیسایش را اصلاح کند.
ساعتهای دراز به عبادت میپرداخت و با چنان شور و تعصبی روزه میگرفت که پدر و مادرش از ضعف و ناتوانی او همیشه در هراس بودند. در سال ۱۴۷۴ موعظههای ایام روزة بزرگ فرامیکله او را به زهد و تورع سختتری ترغیب کرد و چون دید بسیاری از مردم فرارا نقابها، گیسوان عاریه، ورقهای بازی، صور قبیحه و سایر وسایل دنیاپرستانه را آوردند تا آنها را در بازار شهر بر تودة هیزم شعلهوری فرو ریزند دلشاد شد. سال بعد در سن سی و سه سالگی پنهانی از خانه گریخت و در بولونیا به راهبان فرقة دومینیکیان پیوست.
نامة محبتآمیزی به پدر و مادرش نوشت و از اینکه آنان را نومید کرده و انتظاراتشان را برنیاورده و در دنیا پیشرفتی نکرده است طلب بخشایش کرد. وقتی پدر و مادرش با اصرار زیاد از او خواستند که بازگردد با خشم پاسخ داد: «ای نابینایان چرا همچنان گریه و زاری میکنید؟ مرا از راهم باز میدارید حال آنکه باید شاد باشید ... اگر به گریه ادامه دهید چه میتوانم بگویم جز اینکه شما دشمنان سوگندخوردة من و مخالف فضیلت هستید؟ اگر چنین است به شما میگویم رهایم کنید شما همة اعمالتان شیطانی است!» ساوونارولا شش سال در دیر بولونیا به سر برد با افتخار درخواست میکرد که پستترین کارها را به او واگذارند؛ در دیر به نبوغ او به عنوان یک خطیب پی بردند و کار وعظ و خطابه را به او سپردند. در سال ۱۴۸۱ به دیر سان مارکو در فلورانس منتقل شد و مأموریت یافت تا در کلیسای سان لورنتسو به ایراد وعظ و خطابه بپردازد. مردم از موعظههای او استقبال نکردند زیرا سخنان او برای مردم شهری که با شیوایی و بلاغت سخن اومانیستها آشنا شده بودند بیش از اندازه خشک و در زمینة الاهیات بود؛ مجالس وعظ او هفته به هفته از رونق افتاد و رهبر دیر او را به کار تعلیم کسانی گماشت که تازه به دین روی آورده بودند.
احتمالاً طی پنج سال بعد بود که شخصیت نهایی او شکل گرفت. هرچه غلیان احساسات و آرمانهایش شدت میگرفت آثار بیشتری از آن در چهرهاش ظاهر میشد: پیشانی پرچین و چروک، لبهای کلفتی که مصممانه به هم فشرده شده بودند، بینی بزرگی که چنان انحنایی داشت که گویی میخواهد دنیا را احاطه کند، چهرةای عبوس و جدی که بیانگر قدرت پذیرش عشق و نفرت بیپایان بود؛ و اندامی ریزنقش و فشرده که دربرگیرندة تخیلات رؤیایی و الهامات سرخورده و غوغای درون بود. به پدر و مادرش نوشت: «من نیز هنوز مثل شما مشتی گوشت و استخوانم و احساساتم از عقل سرپیچی میکند. این است که باید تلاش سرسختانهای بکنم تا شیطان بر من مسلط نشود.» روزه میگرفت و ریاضت میکشید تا آنچه را که به گمان او وسوسههای فسادآمیز و ذاتی طبیعت بشری بود رام کند. اگر که او تلقینات نفس و غرور را صداهای شیطانی میپنداشت پس میتوانست با همان سهولت هشدارهای وجود پاکتری را نیز بشنود. تنها در حجرة خویش مینشست و با اندیشیدن دربارة وجود خود به صورت میدان کارزار ارواحی که به خاطر نیات پاک برفراز سر او در پرواز بودند به تنهایی خویش شکوه میبخشید. سرانجام این پندار به او دست داد که فرشتگان ملک مقرب با او سخن میگویند. سخنان آنان را به مثابة وحی آسمانی میپذیرفت و ناگهان مثل پیامبری که به عنوان فرستادة خدا برگزیده شده باشد با مردم دنیا سخن گفت. حریصانه مجذوب مکاشفات منتسب به یوحنای حواری شد و وارث نظریههای آخرتشناسی جواکینو دا فیورة رازور شد. مانند جواکینو اعلام کرد که حکومت ضدمسیح (دجال) ظهور کرده است؛ شیطان دنیا را در چنگ خود گرفته است؛ مسیح بزودی ظهور میکند و حکومت خاکی خود را میآغازد و انتقام الاهی گریبان ستمگران و زناکاران و ملحدانی را که ظاهراً بر ایتالیا چیره گشتهاند میگیرد.
وقتی رهبر دیر ساوونارولا را برای ایراد وعظ به لومباردی فرستاد (۱۴۸۶) دیگر شیوة تعلیماتی ایام جوانی را کنار گذاشت و در موعظههای خویش به نکوهش فساد اخلاق و پیشگوییهای روز رستاخیز و دعوت به توبه و انابت پرداخت. هزاران تن از مردمی که نمیتوانستند مباحث پیشین او را بپذیرند اکنون با بیم و هراس به سخنان بلیغ، تازه و شورانگیز مردی که گویی با قدرت پیامبران سخن میگفت گوش فرا میدادند. پیکو دلا میراندولا آوازة کامیابی این راهب را شنید؛ از لورنتسو خواست تا به رهبری دیر پیشنهاد کند که ساوونارولا را به فلورانس بازگرداند. ساوونارولا به فلورانس بازگشت (۱۴۹۰)، دو سال بعد به رهبری دیر سان مارکو برگزیده شد و لورنتسو در چهرة او تصویر دشمنی را دید که از هر دشمن دیگری که در زندگی بر سر راه او ظاهر شده بود گستاختر و نیرومندتر مینمود.
مردم فلورانس از اینکه دیدند این واعظ سیهچرده که ده سال پیش با بحثهای خود آنها را ملول میکرد اکنون میتواند با خیالات مملو از مکاشفات وحشتانگیز خود آنان را به هراس اندازد و با تشریح هیجانانگیز شرک و فساد و تباهی اخلاق همسایگان ارواح آنان را با توبه و امید متعالی سازد و آن ایمان مطلقی را که به دوران جوانی آنها الهام و هراس میبخشید دوباره زنده کند در شگفت شدند.
ای زنانی که به آرایش خود و گیسوان و دستان خود افتخار میکنید به شما بگویم که همگی زشترو هستید. آیا میخواهید زیبایی حقیقی را ببینید؛ به مرد یا زن پارسایی بنگرید که در او روح بر تن تسلط دارد؛ هنگامی که دعا میخواند، هنگامی که پرتو جمال الاهی بر او میتابد و هنگامی که دعایش پایان میگیرد به او نگاه کنید؛ درخشش جمال الاهی را در رخسار او خواهید دید و به چهرةاش چون به چهرة فرشتهای نظر خواهید انداخت.
مردم از شهامت او در شگفت شدند زیرا او روحانیان و پاپها را بیش از جماعت غیرروحانی و شاهزادگان را بیش از مردم عادی به باد انتقاد میگرفت و اشاراتش به نظریههای سیاسی رادیکال قلوب مردم تهیدست را گرم میکرد:
در این روزگار نه فیضی مانده و نه موهبت روحالقدسی که خرید و فروش نشود. از سوی دیگر تهیدستان زیر بار سنگین ظلم و ستم رنج میکشند و در حالی که از آنان وجوهی بیش از حد تواناییشان مطالبه میشود توانگران بر سر آنان فریاد میکشند: «باقی را به من بده.» کسانی که درآمدشان پنجاه (فلورین در سال) است معادل درآمد صد فلورین مالیات میپردازند حال آنکه توانگران فقط مالیات اندکی میدهند زیرا قوانین مالیاتی را به سود آنان وضع کردهاند. خوب فکر کنید ای توانگران زیرا مصیبت در انتظار شماست. این دیگر فلورانس نامیده نمیشود اینجا کمینگاه دزدان و فرومایگان و خونریزان است. پس شما همه گرفتار فقر و مذلت خواهید شد ... و نام شما ای کشیشان به وحشت مبدل خواهد گشت.
پس از کشیشان نوبت به بانکداران میرسید:
شما راههای بسیاری برای مالاندوزی یافتهاید و کسب و کار صرافی که شما مشروعش مینامید ناعادلانهترین کسبهاست و شما مأموران و دادرسان شهر را فاسد بار آوردهاید. کسی نمیتواند شما را قانع کند که رباخواری (تنزیل) گناه است؛ به بهای جان خود هم که شده از آن دفاع میکنید. کسی از رباخواری شرم ندارد؛ نه آنها که جز این کنند در نظر شما ابله هستند. ... چهرة شما چون چهرة زنان روسپی است و از شرم سرخ نمیشوید. میگویید زندگی شاد و سعادتآمیز در سود نهفته است؛ ولی عیسی مسیح میگوید فقرا روحاً آمرزیدهاند زیرا ملکوت آسمان از آنان خواهد بود.
و کلامی با لورنتسو:
حاکمان ستمگر اصلاحناپذیرند زیرا مغرورند زیرا چاپلوسی را دوست دارند و از منافع نامشروع روی برنمیتابند. ... آنها نه به صدای فقرا گوش میدهند و نه توانگران را محکوم میکنند. ... رأیدهندگان را به فساد میکشند و مالیاتهایی وضع میکنند تا بار مردم را سنگینتر سازند. ... حاکم ستمگر عادت کرده است که افکار مردم را با نمایشها و جشنوارهها مشغول کند به این قصد که آنها را به جای اندیشیدن به اعمال او به فکر تفریح و سرگرمی خویش مشغول کند و وقتی که با منافع عمومی ناآشنا بار آمدند حکومت در دست او باقی خواهد ماند.
و یک چنین حکومت دیکتاتوری نخواهد توانست اعمال خود را براساس ادعای کمک مالی به ترویج ادبیات و هنر توجیه کند. ساوونارولا میگفت که ادبیات و هنر مظهر بیدینی است؛ اومانیستها فقط وانمود میکنند که مسیحی هستند؛ آن نویسندگان باستانی که آنها آثارشان را با بذل مساعی بسیار کشف و ویرایش میکنند و میستایند نسبت به مسیح و فضیلتهای مسیحیت بیگانهاند و هنرشان پرستش خدایان روزگار بتپرستی یا نمایش بیشرمانة زنان و مردان عریان است.
لورنتسو مضطرب شد. پدربزرگش دیر سان مارکو را بنیان نهاده و ثروتمند کرده بود و خود او نیز از بذل و بخشش به آن دریغ نورزیده بود. اکنون برای او نامعقول مینمود که راهبی که از مشکلات کشورداری آگاهی چندانی نداشت- و اندیشة نوعی آزادی را در سر میپروراند که براساس آن قوی نتواند بدون هیچ گونه مانع قانونی ضعیف را به خدمت خود درآورد- از یک زیارتگاه خانوادة مدیچی پایههای حمایت مردم را از قدرت سیاسی خانوادة او ویران کند. نخست کوشید با مدارا راهب را آرام کند؛ در مراسم قداس دیر سان مارکو شرکت جست و هدایای گرانبهایی به دیر فرستاد. ساوونارولا او را ریشخند کرد و در موعظة بعدی اظهار داشت که سگ باوفا به خاطر قطعه استخوانی که جلویش میاندازند دست از عوعو کردن در دفاع از صاحبش برنمیدارد. وقتی مبلغ هنگفتی به صورت طلا در صندوقچة اعانات دیر یافت به گمان اینکه از سوی لورنتسو اهدا شده است آن را به دیر دیگری بخشید و گفت که برای تأمین نیازمندیهای برادرانش نقره هم کافی است. لورنتسو پنج تن از شخصیتهای طراز اول فلورانس را نزد او فرستاد تا به او ثابت کند که موعظههای فتنهانگیزش ممکن است منجر به خشونتهای بیحاصل شود و نظم و آرامش فلورانس را برهم زند. ساوونارولا در پاسخ گفت که به لورنتسو پیشنهاد کنند که از گناهانش توبه کند. راهبی از فرقة فرانسیسیان را که به شیوایی سخن معروف بود ترغیب کردند تا موعظههای مردمپسندی ایراد کند و مردم را از مجلس وعظ آن راهب دومینیکی پراکنده سازد. این اقدام هم بینتیجه ماند بلکه گروههای زیادتری به سان مارکو روی آوردند به طوری که کلیسا دیگر جا نداشت. ساوونارولا در سال ۱۴۹۱ برای ایراد موعظة ایام روزه ناگزیر از کرسی کلیسای جامع شهر استفاده کرد و هرچند عمارت این کلیسا طوری ساخته شده بود که گنجایش همة مردم شهر را داشت هرگاه که ساوونارولا در آن سخنرانی میکرد مملو از جمعیت میشد. لورنتسو بیمار دیگر سعی نکرد جلو وعظ ساوونارولا را بگیرد.
پس از مرگ لورنتسو ضعف فرزند او پیرو موجب شد که ساوونارولا نیرومندترین شخصیت فلورانس شود. ساوونارولا با رضایت اکراهآمیز پاپ جدید آلکساندر ششم دیر خود را از جامعة لومبارد (جامعة دیرهای دومینیکیان) که خود بخشی از آن بود جدا کرد و عملاً رهبری جامعة رهبانی خویش را مستقلاً در دست گرفت. در مقررات دیر اصلاحاتی به عمل آورد و سطح اخلاق و تفکر راهبان را بالا برد. سپس پیروان تازهای به جامعة آنها پیوستند و اکثر ۲۵۰ عضو آن چنان نسبت به او عشق و وفاداری یافتند که در همة زمینهها جز آن اوردالی نهایی از او بیچون و چرا پیروی کردند. ساوونارولا در انتقاد از مردم غیرروحانی و فساد اخلاق روحانیان آن روزگار گستاختر شد. او که نظریههای ضدروحانی فرقههای بدعتگذار والدوسیان و پاتارینها را که هنوز در گوشه و کنار ایتالیای شمالی و اروپای مرکزی در کمین نشسته بودند ناخودآگاه به ارث برده بود ثروت این دنیایی روحانیان و زرق و برق مراسم کلیسایی و «نخستکشیشان بزرگ با آن کلاههای شکوهمند ساختهشده از طلا و سنگهای قیمتی ... و رداهای زیبا و نوارهای زربافت» را محکوم میکرد. او این تجمل و اسراف را با سادگی کشیشان کلیسای اولیه میسنجید و میگفت: «آنها تاجها و جامهای زرین کمتری داشتند زیرا همان تعداد اندک جام را هم که داشتند برای تأمین نیازمندیهای فقرا میشکستند و قطعه قطعه میکردند؛ حال آنکه اسقفهای ما به خاطر به دست آوردن جامهای باده تنها وسیلة زندگی فقرا را نیز میچاپند.» ساوونارولا علاوه بر این انتقادات سرنوشت شوم آنها را نیز پیشبینی میکرد. او پیشگویی کرده بود که لورنتسو و پاپ اینوکنتیوس هشتم در سال ۱۴۹۲ خواهند مرد- و چنین نیز شد. حال نیز پیشگویی کرده بود که گناهکاران ایتالیا و حاکمان مستبد و روحانیان این کشور انتقام گناهان خود را با فاجعة وحشتناکی پس خواهند داد؛ و پس از آن مسیح ملت را به سوی اصلاحاتی افتخارآمیز رهبری خواهد کرد؛ و خود او ساوونارولا در اثر مرگ غیرطبیعی خواهد مرد. در اوایل سال ۱۴۹۴ پیشگویی کرد که شارل هشتم به ایتالیا یورش خواهد برد و او از این یورش چونان تنبیهی الاهی که آلودگیها را میزداید استقبال میکرد. موعظههای او به گفتة یکی از معاصرانش در این هنگام «چنان مشحون از وحشت و هشدار و ناله و زاری بود که کسانی که سخنان او را میشنیدند سرگردان و زبانبسته چنانکه گویی نیمهجان باشند در شهر این سوی و آن سوی میرفتند.»
دولتمرد
در روز ۲ دسامبر ۱۴۹۴ مردم شهر با صدای ناقوس بزرگ برج کاخ وکیو به یک «پارلمانتو» فراخوانده شدند. رئیس شورای شهر اجازه خواست و اختیار گرفت تا یک هیئت بیستنفری برای انتخاب رئیس شورا و مقامات جدید دیگر برای مدت یک سال نامزد کند و کلیة مقامات دولتی به حکم قرعه به کسانی واگذار شود که با رأی تقریباً سه هزار مرد واجد حق رأی برگزیده شوند. این بیست نفر اعضای شورا و نمایندگانی را که در دوران حکومت مدیچی مسئول امور دولتی بودند برکنار ساختند و وظایف گوناگون را میان خود تقسیم کردند. اما چون در وظایفی که به عهده گرفته بودند تجربة کافی نداشتند و اختلافات خانوادگی نیز رشتة کار آنها را از هم گسست دستگاه تازة حکومت متلاشی شد و هرج و مرج شهر را تهدید به سقوط کرد؛ فعالیتهای بازرگانی و صنعتی کاهش یافت مردم از کار اخراج شدند و جمعیت خشمگین در خیابانها گرد آمدند. پیرو کاپونی هیئت بیستنفری را متقاعد کرد که تنها با دعوت از ساوونارولا و مشورت با او میتوانند در شهر آرامش برقرار کنند.
راهب آنها را به دیر خویش فراخواند و برنامة جامعی برای وضع قوانین سیاسی و اقتصادی و اخلاقی ارائه داد. هیئت بیستنفری به رهبری او و پیترو سودرینی قانون اساسی تازهای برای فلورانس تدوین کرد که تا حدی براساس قانونی بود که ونیز را با موفقیت از ثبات برخوردار ساخته بود. سپس مقرر شد که یک مادجورکونسیگلیو یا «شورای کبیر» مرکب از کسانی که خود یا نیاکانشان در طول سه نسل گذشته در دستگاههای دولتی مقام مهمی عهدهدار بودند تشکیل شود و این اعضای اصلی هر سال بیست و هشت عضو مشورتی دیگر را برگزینند. دستگاههای اجرایی دولت به همان صورت دوران خاندان مدیچی باقی ماند: شورایی مرکب از هشت رهبر و یک گونفالونیر که از سوی شورای بزرگ برای مدت دو ماه انتخاب میشدند و کمیتههای گوناگون دیگر- شانزده، ده و هشتنفری- برای انجام امور اداری مالیاتی و جنگ. حکومت دموکراسی کامل با توجه به عملی نبودن آن در جامعهای که هنوز بیشتر افراد آن بیسواد و اسیر هجوم شور و احساسات بودند به تعویق افتاد اما «شورای کبیر» با حدود سه هزار عضو به صورت هیئت نمایندگان باقی ماند. از آنجا که هیچ یک از اتاقهای کاخ وکیو گنجایش چنین مجمع بزرگی را نداشت سیمونه پولایوئولو- ایل کروناکا- مأمور شد تا بخشی از درون ساختمان را به صورت «تالار پانصد نفری» از نو طرح و بنا کند و هر بار گروهی از اعضای شورا در آن گرد آیند. در همین جا بود که هشت سال بعد لئوناردو داوینچی و میکلانژ مأموریت یافتند با کشیدن نقاشیهای مشهوری بر دو دیوار روبهرو با هم به رقابت برخیزند. قانون اساسی پیشنهادشده به یاری نفوذ و بلاغت سخن ساوونارولا با استقبال گرم مردم شهر مواجه شد و جمهوری جدید در روز ۱۰ ماه ژوئن ۱۴۹۵ آغاز به کار کرد.
جمهوری تازه به اعلام عفو عمومی برای همة پشتیبانان رژیم ساقطشدة مدیچی از در دوستی درآمد و با حاتمبخشی کلیة مالیاتها را جز ده درصد مالیات درآمد املاک و اراضی لغو کرد؛ بدین ترتیب بازرگانانی که بر شورا تسلط داشتند تجارت را از مالیات معاف ساختند و بار مالیات را منحصراً بر دوش اشراف زمیندار و رعیت تهیدستی که از زمین بهرهبرداری میکردند نهادند. بنا به اصرار ساوونارولا دولت سازمانی برای اعطای وام دولتی با بهرة پنج تا هفت درصد تأسیس کرد و مردم فقیر را از متکی بودن به وامدهندگان خصوصی که بهرة پول را تا سی درصد میگرفتند آزاد ساخت. همچنین به تلقین همین راهب شورا کوشید برای تهذیب اخلاق عمومی قوانینی وضع کند. مسابقات اسبدوانی آوازهای ناهنجار کارناوالی بیاحترامی به مقدسات دینی و قماربازی را تحریم کرد. خدمتگزاران تشویق شدند که اگر کارفرمایانشان دست به قمار بزنند مراتب را گزارش دهند و خاطیان مجرم با شکنجه به مجازات برسند. زبان کفار را سوراخ میکردند و همجنسبازان با مجازاتهای بیرحمانهای تنبیه میشدند. برای کمک در پیشبرد این اصلاحات ساوونارولا جوانان جماعت خویش را به صورت پلیس اخلاقی سازمان داد. این جوانان تعهد میسپردند که مرتباً در کلیسا حضور یابند از مسابقهها نمایشها بازیهای آکروباتیک معاشرتهای بیبندوبار مطالعة ادبیات منافی اخلاق رقص و مدارس موسیقی بپرهیزند و موی سر خود را کوتاه کنند. این «گروههای امید» در شهر میگشتند و برای کلیسا اعانه گرد میآوردند گروههایی را که برای قماربازی جمع میشدند پراکنده میساختند لباس زنانی را که به گمان آنها خارج از نزاکت مینمود بر تنشان پاره میکردند.
مردم شهر مدتی این اصلاحات را پذیرفتند؛ بسیاری از زنان مشتاقانه از آنان حمایت کردند رفتاری محجوبانه در پیش گرفتند لباس ساده پوشیدند و جواهرات و زینتآلات خود را کنار گذاشتند. انقلاب اخلاقی شهر سرخوش فلورانس دوران خاندان مدیچی را دگرگون ساخت. مردم در خیابانها به جای شعرهای عاشقانة باکخوس سرودهای مذهبی میخواندند. کلیساها پر میشد و میزان اعانات اهدایی تا آن زمان سابقه نداشت. برخی از بانکداران و بازرگانان سودهای نامشروعی را که اندوخته بودند پس دادند. ساوونارولا از همة ساکنان شهر فقیر و غنی خواست که از تنپروری و تجمل بپرهیزند فعالانه کار کنند و نمونة والایی از یک زندگی خوب و اخلاقی ارائه دهند. به آنها گفت: «شما باید نخست خود را از نظر روحی اصلاح کنید ... خیر دنیوی شما باید در خدمت رفاه اخلاقی و دینی به کار رود که خود بر آن متکی است؛ و اگر شنیده باشید که میگویند «با ورد و دعا نمیشود حکومت کرد» بدانید که منظور آنان از حکومت حکومت جباران است ... حکومت ستم بر شهر است نه آزادی آن. اگر حکومت خوبی میخواهید باید آن را به دست پروردگار بسپارید.» سپس پیشنهاد کرد که فلورانس چنین فکر کند که حکومتش پادشاهی نامرئی دارد- خود عیسی مسیح؛ و در پناه یک چنین حکومت دینی مدینة فاضلهای پیشبینی میکرد: «ای فلورانس! آنگاه تو از ثروت روحی و مادی دولتمند خواهی شد؛ آنگاه در اصلاح رم ایتالیا و همة کشورها توفیق خواهی یافت؛ و عظمت تو سراسر دنیا را زیر بالهای خود خواهد گرفت.» در حقیقت فلورانس تا پیش از آن بندرت تا این اندازه شادکام بود. این واقعه لحظة درخشانی در تاریخ پرهیجان فضیلت بود.
اما طبیعت بشری همان گونه باقی ماند. انسانها طبیعتاً با تقوا نیستند و نظام اجتماعی به نحو مخاطرهآمیزی در میان کشمکشهای آشکار و نهان خودپرستیها خانوادهها طبقات نژادها و عقیدهها موجودیت خویش را حفظ میکند. هنوز عنصر نیرومندی در جامعة فلورانس وسوسة روی آوردن به میخانهها روسپیخانهها و قمارخانهها را به عنوان دریچة گریزی برای ارضای غرایز خویش یا به عنوان منابع سودجویی در دلها میانداخت. خانوادههای پاتتسی نرلی کاپونی نسل جوان خاندان مدیچی و اشراف دیگری که خود در سرنگونی پیرو مؤثر بودند از اینکه میدیدند حکومت شهر به دست راهبی افتاده است خشمگین بودند. هنوز عدهای از هواداران پیرو باقی بودند و دنبال فرصتی میگشتند تا قدرت او و مال و منال خود را بازگردانند. فرایارهای فرانسیسیان با تعصبی مذهبی دست به اقداماتی علیه ساوونارولای دومینیکی میزدند و گروه کوچکی از شکاکان آرزومند بودند بلایی بر سر هر دو نازل شود. دشمنان گوناگون نظام اجتماعی جدید با هم توافق کردند که برای ریشخند کردن هواداران این نظام آنها را پیانیونی یا «امت گریان» (زیرا بسیاری در پای کرسی وعظ ساوونارولا به گریه میافتادند) کولیتورتی یا «گردنکجان» سترو پیتچونی یا «ریاکاران» و ماستیکا پاترنوستری یا «وردخوانان» بنامند. صاحبان این عناوین هم مخالفان خود را از روی خشم و کینه آرابیاتی یا «سگان دیوانه» میخواندند. در اوایل سال ۱۴۹۶ «سگان دیوانه» موفق شدند نامزد خویش فیلیپو کوربیتتسی را به مقام گونفالونیر برگزینند. او پس از تشکیل شورای کلیسایی در کاخ وکیو ساوونارولا را احضار کرد و او را به فعالیتهایی سیاسی که در شأن راهب نیست متهم ساخت؛ و چند تن از روحانیان کلیسا از جمله یکی از افراد فرقة دومینیکیان این اتهام را تأیید کردند. ساوونارولا پاسخ داد: «اکنون کلام خداوند جامة عمل پوشیده است: پسران مادرم علیه من به ستیز برخاستهاند. شرکت در امور اینجهانی ... برای راهب در حکم خیانت نیست مگر آنکه بدون داشتن هدفی متعالی و بیتوجه به پیشبرد انگیزههای دینی خود را در آن درگیر کند.» از او خواسته شد پاسخ دهد که آیا موعظههایش از جانب خدا به او الهام میشود یا نه حاضر نشد پاسخ گوید و افسردهتر از پیش به حجرهاش بازگشت.
اگر مسائل خارجی به ساوونارولا مساعدت میکرد چه بسا که بر دشمنانش فایق میآمد. فلورانسیهایی که خود آزادی را میستودند از اینکه مردم پیزا آزادی و حفظ آن را طلب میکردند خشمگین بودند. حتی ساوونارولا جرئت نکرد از شورش مردم پیزا جانبداری کند و یکی از پیشوایان کلیسای جامع فلورانس که گفته بود مردم پیزا نیز حق دارند آزاد باشند به فرمان رئیس شورای «امت گریان» بسختی مجازات شد. ساوونارولا وعده میکرد که پیزا را به فلورانس بازگرداند و با بیپروایی ادعا میکرد که پیزا در چنگ اوست. اما همان طور که ماکیاولی به طعنه گفته است ساوونارولا پیامبری بیسلاح بود. وقتی شارل هشتم از ایتالیا رانده شد پیزا پیمان اتحادی با میلان و ونیز بست و استقلال خویش را استحکام بخشید؛ مردم فلورانس از اینکه ساوونارولا سرنوشت آنها را به ستارة اقبال روبهافول شارل پیوند داده بود و از اینکه فقط آنها در افتخار بیرون راندن فرانسویان از ایتالیا سهمی به عهده نداشتند شدیداً متأسف شدند. فرماندهان فرانسوی پیش از ترک دژهای سابق فلورانس سارتسانا و پیترا سانتا یکی از آنها را به جنووا و دیگری را به لوکا فروخته بودند. در مونتهپولجانو آرتتسو ولترا و مستملکات دیگر فلورانس موج جنبشهای آزادیخواهی برخاسته بود؛ شهری که روزی قدرتمند بود و به خود میبالید اکنون ظاهراً در آستانة از دست دادن همة مستملکات گسترده راههای تجاری کنار رود آرنو و دریای آدریاتیک و جادههایی بود که به میلان و رم میپیوستند. فعالیتهای بازرگانی راکد شدند و درآمدهای مالیاتی کاهش یافتند. شورای شهر کوشید برای تأمین هزینههای جنگ با پیزا از شارمندان ثروتمند در قبال اوراق تضمینشدة دولتی بزور وام بگیرد؛ اما چون دولت در آستانة ورشکستگی قرار گرفت ارزش این اوراق به هشتاد هفتاد و ده درصد ارزش حقیقی آنها تنزل یافت. در سال ۱۴۹۶ خزانة دولت بکلی خالی شد و دولت به تقلید از شیوة لورنتسو از وجوهی که برای تهیة جهیزیة دختران تهیدست در اختیار داشت وام گرفت. در ادارة دستگاه مالی دولت چه توسط «سگان دیوانه» و چه توسط «امت گریان» فساد و بیلیاقتی رواج گرفت و گسترش یافت. فرانچسکو والوری که با رأی اکثریت «امت گریان» در شورا به مقام گونفالونیر منصوب شد (ژانویة ۱۴۹۷) «سگان دیوانه» را از مقامات دولتی بیرون کرد؛ آنان را از عضویت در شورا در صورتی که از پرداخت مالیات شانه خالی میکردند محروم ساخت؛ حق نطق و بیان را در شورا به «امت گریان» منحصر کرد؛ هر راهبی از فرقة فرانسیسیان را که برضد ساوونارولا سخن میگفت به تبعید فرستاد؛ و بدین ترتیب «سگان دیوانه» را دیوانهتر کرد. طی مدت یازده ماه در سال ۱۴۹۶ تقریباً هر روز باران بارید و غلات کشتزارهای محدود فلورانس را از میان برد. در سال ۱۴۹۷ مردم از گرسنگی در خیابانهای شهر به زمین میافتادند و جان میسپردند؛ دولت نوانخانههایی برای تهیة آذوقه جهت فقرا دایر کرد که در آنها زنان در زیر دست و پای مهاجمین گرسنه جان میسپردند. هواخواهان مدیچی برای بازگرداندن پیرو توطئهای چیدند؛ اما پنج تن از رهبران توطئه به دام افتادند و به مرگ محکوم شدند (۱۴۹۷)؛ شورا رسیدگی به فرجامخواهی آنان را که طبق قانون اساسی حقی قانونی بود نادیده گرفت؛ و آنها چند ساعت پس از محکومیت اعدام شدند؛ بسیاری از مردم فلورانس به فکر مقایسه دستهبندیها خشونتها و شدت عمل حکومت جمهوری با نظم و آرامش دوران لورنتسو افتادند. دستههای مخالف مکرراً در برابر دیر ساوونارولا دست به تظاهرات زدند. «امت گریان» و «سگان دیوانه» بارها به یکدیگر در خیابانها سنگ پرتاب کردند. هنگامی که ساوونارولا در روز عید صعود مسیح در سال ۱۴۹۷ به ایراد موعظه مشغول بود سخنرانی او توسط شورشیان قطع شد و دشمنانش قصد ربودن او را داشتند که هواداران ساوونارولا آنها را عقب راندند. گونفالونیر شهر به رئیس شورا پیشنهاد کرد که برای آرام کردن مردم ساوونارولا را از فلورانس تبعید کنند اما این پیشنهاد با اختلاف یک رأی به تصویب نرسید. ساوونارولا در بحبوحة این فروپاشی تلخ و دردناک رؤیاهایش رو در روی قویترین قدرت ایتالیا ایستاد و با آن به مبارزه برخاست.
شهید
پاپ آلکساندر ششم از انتقادات ساوونارولا از رفتار روحانیان و فساد اخلاق در رم چندان ناراحت نشد. او قبلاً نیز انتقادات مشابهی را شنیده بود؛ صدها تن از روحانیان از چند قرن پیش گله کرده بودند که زندگی بسیاری از کشیشان برخلاف اخلاق است و پاپها به ثروت و قدرت بیش از آنچه برازندة جانشینان مسیح باشد عشق میورزند. آلکساندر خلق و خوی ملایمی داشت و به انتقاد مختصر تا آنجا که کرسی پاپی را به مخاطره نمیانداخت اهمیت چندانی نمیداد. آنچه در مورد ساوونارولا موجب ناراحتیش میشد تدبیرهای سیاسی این راهب بود. پاپ از ماهیت نیمهدموکراتیک قانون اساسی جدید هم ناراحت نبود. آلکساندر به خاندان مدیچی دلبستگی ویژهای نداشت و شاید هم وجود دموکراسی ضعیفی را در فلورانس بر دیکتاتوری نیرومندتر ترجیح میداد. آلکساندر از تهاجم مجدد فرانسویان میهراسید و برای بیرون راندن شارل هشتم از ایتالیا و منصرف ساختن فرانسویان از دست زدن به حملة دوم در تشکیل اتحادیهای از حکومتهای ایتالیا شرکت کرده بود. از اینکه فلورانس حاضر شده بود با فرانسه ائتلاف کند خشمگین بود و ساوونارولا را قدرت پشت پرده و مسئول این ائتلاف میدانست و نسبت به او ظنین بود که پنهانی با حکومت فرانسه مکاتباتی انجام داده است. در همین زمان ساوونارولا سه نامه به شارل نوشت و در آنها از پیشنهاد کاردینال جولیانو دلا رووره دایر براینکه شاه باید برای اصلاح کلیسا و عزل آلکساندر به عنوان «خائن و ملحد» شورایی عمومی از روحانیان و سیاستمداران تشکیل دهد پشتیبانی کرد. کاردینال آسکانیو سفورتسا نمایندة میلان در دربار پاپ آلکساندر را ترغیب کرد تا به موعظهها و نفوذ ساوونارولا پایان دهد.
در ۲۱ ژوئن ۱۴۹۵ آلکساندر یادداشت کوتاهی برای ساوونارولا نوشت:
درود و دعای پر خیر و برکت کلیسا بر تو فرزند عزیز ما. شنیدهایم که تو در میان کارکنان تاکستان خداوند از همه کوشاتری که از این بابت عمیقاً خوشنودیم و به درگاه خداوند متعال شکر میگذاریم. همچنین شنیدهایم که اظهار داشتهای که پیشگوییت نه از جانب خود تو بلکه از جانب خداوند الهام میشود. علاقهمندیم به اقتضای مقام کلیسایی خویش دربارة این مسائل با تو گفتگو کنیم تا بدین وسیله با آگاهی بیشتر از خواست خداوند بتوانیم بهتر نیات او را برآوریم. با توجه به مراتب فوق و با توجه به عهدی که برای اطاعت از مقدسات بستهای مقرر میداریم که بدون تأخیر به دیدار ما آیی و ما با مهر و محبت از تو استقبال خواهیم کرد.
این نامه برای دشمنان ساوونارولا یک پیروزی بود زیرا او را در وضعی قرار میداد که میبایست یا به موفقیت خویش به عنوان یک اصلاحگر خاتمه دهد یا آشکارا از فرمان پاپ سرباز زند. ساوونارولا میترسید که اگر به دربار پاپ برود دیگر هرگز اجازة بازگشت به فلورانس را نیابد و عمرش را در سیاهچال سانتآنجلو به سر رساند؛ و اگر به فلورانس باز نگردد حامیانش نابود شوند. بنا به توصیة حامیانش به آلکساندر پاسخ داد که سخت بیمار است و نمیتواند به رم سفر کند. اینکه انگیزههای پاپ جنبة سیاسی داشت هنگامی معلوم شد که روز ۸ سپتامبر نامهای به رئیس شورای فلورانس نوشت و در آن به ادامة ائتلاف فلورانس با فرانسه اعتراض کرد و به فلورانسیها اندرز داد این ننگ را تحمل نکنند که تنها ایتالیاییهای متحد با دشمن ایتالیا باشند. در همان زمان به ساوونارولا فرمان داد که دست از موعظه بردارد به رهبر کل فرقة دومینیکیان در لومباردی تسلیم شود و به هر جا که رهبر کل او را بفرستد برود. ساوونارولا پاسخ داد (۲۹ سپتامبر) که پیروانش مایل نیستند از رهبر کل فرقة دومینیکیان تبعیت کنند اما وی از ایراد موعظه خودداری خواهد کرد. آلکساندر در پاسخ آشتیجویانهای (۱۶ اکتبر) ممنوعیت او را از ایراد موعظه تکرار و اظهار امیدواری کرد که هنگامی که سلامتیش اجازه دهد به رم سفر کند و مطمئن باشد که «با آغوش باز و روحیة پدرانه» از او استقبال خواهد شد. آلکساندر مشکل را به مدت یک سال به همین صورت رها کرد.
در این اثنا هواخواهان راهب بار دیگر کرسیهای شورای شهر را اشغال کرده بودند. نمایندگان مخفی حکومت در رم به عنوان اینکه فلورانس در ایام روزة بزرگ به پندهای برانگیزانندة اخلاقی ساوونارولا نیازمند است از پاپ درخواست کردند تا فرمان تحریم موعظههای او را پس بگیرد. ظاهراً آلکساندر با تقاضای آنها شفاهاً موافقت کرده است زیرا ساوونارولا در روز ۱۷ فوریة ۱۴۹۶ موعظههای خود را در کلیسای بزرگ شهر از سر گرفت. مقارن این ایام آلکساندر اسقف دانشمندی از فرقة دومینیکیان را مأمور کرد تا درباره موعظههای انتشار یافتة ساوونارولا و احتمال وجود سخنان بدعتآمیز در آنها مطالعاتی به عمل آورد. اسقف گزارش داد: «پدر مقدس این راهب سخن خلاف عقل و نادرست بر زبان نمیراند؛ او برضد خرید و فروش مقامات کلیسایی و فساد کشیشان که در حقیقت بسیار هم رایج است سخن میگوید. او برای معتقدات رسمی و مرجعیت کلیسا احترام قایل است تا جایی که من حاضرم با او دوستی کنم- اگر هم لازم باشد جامة ارغوانی کاردینالی را بر روی دوش او بیندازم و مقام کاردینالی را به او بسپارم.» آلکساندر از روی میل و با فروتنی یکی از اعضای فرقة دومینیکیان را به فلورانس فرستاد تا کلاه سرخ را به او تقدیم کند. راهب از این کار نه تنها شادمان نشد بلکه یکه خورد؛ این کار به گمان او خود چیزی جز یک نمونة خرید و فروش مقامات کلیسایی نبود. به نمایندة پاپ چنین پاسخ داد: «در موعظة بعدی من شرکت کنید تا پاسخ مرا بشنوید.»
ساوونارولا در نخستین موعظة خود در سال جدید کشمکش با پاپ را از سر گرفت. این موعظه در تاریخ فلورانس خود واقعة مهمی است. نیمی از مردم به هیجانآمدة شهر آرزوی شنیدن سخنان راهب را داشتند و حتی سالن وسیع کلیسا نیز گنجایش همة علاقهمندان را نداشت؛ هرچند جمعیت در سالن چنان تنگاتنگ به هم چسبیده بودند که کسی نمیتوانست در جای خود تکان بخورد گروهی از یاران مسلح راهب را تا کلیسای جامع همراهی کردند. او موعظة خود را با توضیحی دربارة علت غیبت طولانیش از کرسی وعظ آغاز کرد و وفاداری کامل خویش را به تعلیمات کلیسا مورد تأکید قرار داد. اما بعد دلایل مبارزة جسورانه خود را با پاپ چنین بیان کرد:
مافوق من نباید فرمانی مغایر با مقررات مربوط به فرقة من صادر کند؛ پاپ نباید فرمانی مخالف نیکوکاری یا «انجیل» مسیح بدهد. گمان نمیکنم که پاپ هرگز چنین کاری بکند اما اگر چنین کند به او پاسخ خواهم داد «تو آن شبان نیستی تو آن کلیسای رم نیستی؛ تو راه خطا میپیمایی.» ... هرگاه بوضوح دیده شود که امر مافوق مخالف احکام خداوند است و بویژه هرگاه که امر مافوق مخالف احکام نیکوکاری است هیچ کس در این گونه موارد ملزم به اطاعت نیست. ... وقتی بوضوح میبینم که اگر شهر را ترک کنم ویرانی روحی و دنیوی مردم را در پی خواهد داشت از هیچ انسان زندهای که فرمان میدهد شهر را ترک کنم اطاعت نخواهم کرد ... زیرا همینکه به اطاعت او گردن نهم از اطاعت از احکام الاهی سرپیچی کردهام.
ساوونارولا در موعظة دومین یکشنبة ایام روزة بزرگ وضع اخلاقی پایتخت دنیای مسیحیت را با واژههایی تند مورد انتقاد قرار داد: «یک هزار ده هزار و چهل هزار روسپی برای رم کم است زیرا در آنجا زنان و مردان هر دو روسپی بار آمدهاند.» این موعظهها به یاری پدیدة شگفتانگیز و جدید فن چاپ در سراسر اروپا انتشار یافت و همه جا حتی توسط سلطان عثمانی خوانده شد و رقابتی را در انتشار کتابچهها و رسالاتی در داخل و خارج فلورانس برانگیخت که در بعضی از آنها ساوونارولا به بدعت و عدم مراعات نظم متهم شد و در بعضی از او به عنوان پیامبر و قدیس ستایش به عمل آمد.
آلکساندر به این اندیشه افتاد که راه گریزی غیرمستقیم از بروز جنگ آشکار پیدا کند و در نوامبر ۱۴۹۶ فرمان داد که همة دیرهای دومینیکیان توسکان تحت نظر و قدرت مستقیم پادره جاکومو دا سیچیلیا در اتحادیة جدیدی به نام جامعة توسکانی-رومی متشکل شوند. پادره جاکومو به نحو مساعدی به ساوونارولا تمایل داشت اما ظاهراً پیشنهاد پاپ را برای انتقال راهب به محیط دیگری پذیرفت. ساوونارولا حاضر نشد از دستورات اتحادیه اطاعت کند و اختلاف خویش را به جای مطرح کردن با پاپ در رسالهای موسوم به دفاعیات برادران سان مارکو با همة مردم در میان گذاشت. او در این رساله چنین متذکر شد: «تشکیل این اتحادیه ناممکن نامعقول و زیانبخش است و برادران سان مارکو هم نمیتوانند با آن موافقت کنند زیرا مقامات مافوق نباید احکامی مخالف مقررات و نظامات فرقه یا مخالف قوانین نیکوکاری یا آرامش روح ما صادر کنند.» همة مجامع رهبانی از نظر فنی مستقیماً تابع پاپ بودند؛ و پاپ حتی میتوانست آنها را مجبور سازد که برخلاف میل خودشان در هم ادغام شوند. ساوونارولا خودش در سال ۱۴۹۳ فرمان آلکساندر مبنی بر پیوستن جامعة دومینیکی دیر سان کاترین پیزا به جامعة ساوونارولا در دیر سان مارکو را که خلاف میل اعضای دیر سان کاترین بود تأیید کرده بود. با این همه آلکساندر واکنشی نشان نداد و اقدام فوری به عمل نیاورد. ساوونارولا همچنان به ایراد موعظه پرداخت و نامههایی خطاب به مردم انتشار داد که در آنها از انگیزة خود برای مبارزه با پاپ دفاع کرد.
با فرارسیدن موسم روزة سال ۱۴۹۷ آرابیاتی یا «سگان دیوانه» خویشتن را برای برگزاری کارناوالی همراه با جشنها و نمایشها و آوازهایی که در روزگار مدیچی معمول بود آماده کردند. برای مقابله با این کارناوال یکی از یاران وفادار ساوونارولا موسوم به فرا دومنیکو به کودکان جماعت تعلیم داد تا جشنهای کاملا متفاوتی سازمان دهند. طی هفتة کارناوال- پیش از ایام روزة بزرگ- این پسران و دختران دسته دسته در شهر راه افتادند و در خانهها را کوبیدند و از مردم خواستند- گاهی آنها را مکلف کردند- که آنچه را که آنها «اباطیل» یا اشیای کفرآمیز خواندند- تصاویر منافی اخلاق ترانههای عاشقانه نقابها و لباسهای کارناوال گیسوان عاریه لباسهای جلف ورقهای بازی طاسهای تختهنرد آلات موسیقی لوازم آرایش کتابهای ضالهای مثل دکامرون یا مورگانتة مادجوره و ... را- به آنان تسلیم کنند. در آخرین روز کارناوال ۷ فوریه پیروان سرسختتر ساوونارولا در حالی که سرود مذهبی میخواندند با هیئتی منظم و سوگوار به دنبال مجسمة «کودکی عیسی» که به دست دوناتلو ساخته شده بود و چهار کودک آراسته به شکل فرشتگان آن را حمل میکردند راه افتادند و به سوی میدان شورای شهر رهسپار شدند. در آنجا هرم بزرگی به بلندی ۲۰ متر و محیط و قاعدة ۸۰ متر از مواد قابل اشتعال برپا ساخته بودند و بر روی هر هفت طبقة این هرم «اباطیلی» را که در طول هفته گردآوری شده بودند یا اکنون به قربانگاه آورده میشدند و در میان آنها نسخ خطی نفیس و آثار هنری نیز به چشم میخورد جا دادند یا به طرف آن پرتاب کردند. آنگاه هرم را از هر چهار سو آتش زدند و ناقوسهای کاخ وکیو برای اعلام نخستین «آتشسوزی اباطیل» توسط ساوونارولا به صدا درآمدند.۱
موعظههای ایام روزة بزرگ ساوونارولا دامن جنگ را به رم کشاند. او در حالی که این اصل را میپذیرفت که کلیسا باید دارای نوعی املاک و اراضی قدرت دنیوی باشد بر سر اینکه ثروت کلیسا آن را به فساد و نابودی خواهد کشاند به مجادله میپرداخت. اکنون دیگر پرخاشهای او مرزی نمیشناختند.
زمین مالامال از خون و خونریزی است اما کشیشان به آن اعتنایی ندارند؛ سهل است با الگوی شرورانة خود مرگی معنوی را بر سر همه فرود میآورند. از خدا روبرگرداندهاند و پارسایی آنان عبارت است از شبزندهداری با زنان روسپی. ... میگویند خداوند به امور جهان توجهی ندارد و هرچه پیش آید اتفاقی است؛ آنان به حضور مسیح در آیینهای مقدس ایمان ندارند. ... گوش فرادار ای کلیسای هرزه خداوند میگوید: من به تو جامههای زیبا دادم اما تو از آنها بتهایی ساختهای. تو ظروف مقدس را وقف نخوت واهی خود کردهای و مراسم دینی را وسیلة خرید و فروش مقامات کلیسایی قراردادهای. تو با شهوات خود به صورت روسپی بیشرمی درآمدهای؛ تو از حیوان پستتری؛ تو غول پلیدیها هستی. روزگاری تو از گناهان خود شرم داشتی اما اکنون دیگر شرم نداری. روزگاری کاهنان تدهینشده پسران خویش را برادرزاده میخواندند اما اکنون آنها را فرزندان خویش مینامند ... ۲ وبدین گونه ای کلیسای روسپی تو ناپاکی خود را برای همة جهانیان به نمایش درآوردهای و بوی بد تو آسمان را فراگرفته است.
ساوونارولا میدانست چنین سخنان تند و بیپروایی موجب خواهد شد او را تکفیر کنند. اما با آغوش باز به استقبال این تکفیر رفت:
بسیاری از شما میگویید که فرمان تکفیر صادر خواهد شد. ... من خود از تو التماس میکنم ای خداوند که این کار هرچه زودتر عملی شود. ... این تکفیر را بر سر نیزهای بلند برافرازید راهها را به روی آن بگشایید! من به آن پاسخ خواهم داد و اگر تو را به شگفتی وانگارم آنگاه هرچه دلت خواست بگو. ... خدایا من فقط صلیب تو را میجویم! بگذار آزار ببینم این لطف را از تو میخواهم مگذار در رختخواب جان بسپارم بگذار خون من در راه تو ریخته شود همچنانکه تو خودت را در راه من نثار کردهای.
این سخنان پرشور خشم مردم را در سراسر ایتالیا برانگیخت. مردم از شهرهای دور به آنجا میآمدند تا سخنان او را بشنوند؛ حتی دوک فرارا هم با لباس مبدل بدانجا آمد. کلیسای جامع از انبوه جمعیت لبریز گشت و حتی میدان را پر نمود و هر جملة تکاندهندهای دهان به دهان از جماعت درون کلیسا به جماعت خارج از آن انتقال مییافت. در رم مردم همگی علیه ساوونارولا شوریدند و خواستار مجازات او شدند. در ماه آوریل ۱۴۹۷ «سگان دیوانه» در شورا اختیار را به دست گرفتند و- به بهانة پیشگیری از خطر بروز طاعون- ایراد هر نوع موعظه را از پنجم ماه مه به بعد در کلیساها ممنوع اعلام کردند. آلکساندر به ترغیب نمایندگان رومی «سگان دیوانه» فرمان تکفیر راهب را صادر کرد (۱۳ مه)؛ اما این نکته را نیز در فرمان تکفیر گنجاند که اگر ساوونارولا از فرمان اطاعت کند و به رم برود حکم تکفیر را لغو خواهد کرد. راهب که میترسید در رم زندانیش کنند همچنان از رفتن به آنجا امتناع کرد اما تا شش ماه آرام گرفت. آنگاه به مناسبت عید میلاد مسیح در نمازخانة سان مارکو آیین قداس برپا کرد و اجرای مراسم آیینهای مقدس را به عهدة راهبان دیگر گذاشت و خود پیشاپیش آنان در اطراف میدان به تظاهرات آرامی دست زد. بسیاری از مردم از برگزاری چنین مراسمی توسط راهب تکفیرشده اظهار انزجار کردند اما خود آلکساندر اعتراضی نکرد؛ در عوض با اشاراتی فهماند که اگر فلورانس برای مقابله با دومین حملة فرانسویان به اتحادیه بپیوندد فرمان تکفیر را پس خواهد گرفت. شورای شهر با قمار کردن روی پیروزی فرانسویان پیشنهاد را رد کرد. در ۱۱ فوریة ۱۴۹۸ ساوونارولا با ایراد موعظهای در نمازخانة سان مارکو سرکشی خود را به کمال رساند. او فرمان تکفیر را ناعادلانه و فاقد اعتبار خواند و آنهایی را که از این فرمان حمایت میکردند به ضلالت متهم کرد. سرانجام خود فرمان تکفیری صادر کرد:
بنابراین بر کسی که احکامی مخالف صدقه و خیرات صادر کند لعنت باد. اگر این احکام را فرشتهای اعلام کند یا حتی خود مریم باکره و همة قدیسین (که مطمئناً امری محال است) بر آنان نیز لعنت باد. ... و اگر هر پاپی سخنی به خلاف آن بر زبان آورد باید تکفیر شود.
در آخرین روز پیش از موسم روزة بزرگ ساوونارولا در میدان کلیسای جامع سان مارکو دعای مراسم قداس را به جای آورد و در برابر جمعیت انبوهی دعا کرد: «خدایا اگر اعمال من صادقانه نیستند اگر سخنان من از جانب تو الهام نشدهاند در همین لحظه مرگ را بر من ارزانی دار.» بعدازظهر همان روز پیروانش دومین مراسم آتشسوزی «اباطیل» را برپا کردند.
آلکساندر به شورای شهر فلورانس اطلاع داد که اگر جلو سخنرانیهای ساوونارولا را نگیرد انجام وظایف کلیسایی را در فلورانس تحریم خواهد کرد. شورا هرچند اکنون شدیداً مخالف ساوونارولا بود حاضر نشد او را به سکوت دعوت کند زیرا ترجیح میداد مسئولیت این مخالفت با ایراد موعظه همچنان به عهدة پاپ باشد. از این گذشته برای مبارزه با پاپی که ایالات پاپی را آن چنان نیرومند ساخته بود که امنیت همسایگان را به مخاطره میانداخت وجود چنین راهب سخنوری مفید بود. ساوونارولا به ایراد وعظ ادامه داد اما فقط در نمازخانة دیر خود. سفیر کبیر فلورانس در رم گزارش داد که احساسات مردم علیه ساوونارولا در رم آن قدر شدید است که امنیت فلورانسیهای مقیم این شهر را به خطر انداخته است و او میترسد که اگر پاپ تهدید خویش را در مورد تحریم فلورانس به اجرا بگذارد همة بازرگانان فلورانسی در رم به زندان بیفتند. شورا تسلیم شد و به ساوونارولا فرمان داد تا دست از موعظههای خویش بردارد (۱۷ مارس). ساوونارولا اطاعت کرد اما فجایع مهیبی را برای فلورانس پیشبینی کرد. فرا دومنیکو پشت سکوی وعظ رفت و به عنوان صدای رهبر خویش به انجام وظیفه مشغول شد. در این اثنا ساوونارولا نامههایی به سران کشورهای فرانسه اسپانیا آلمان و مجارستان نوشت و از آنان درخواست کرد که شورایی عمومی برای اصلاح کلیسا تشکیل دهند:
لحظة انتقام فرا رسیده است. خداوند به من فرمان میدهد تا اسرار تازهای را فاش سازم و جهانیان را از خطراتی که بر اثر غفلت دیرین شما مقام پطرس حواری را تهدید میکند آگاه سازم. کلیسا از فرق سر تا کف پا غرق در پلیدیهاست. با این حال نه تنها راه چارهای برای آن نمیاندیشید بلکه به عامل فلاکتهایی که آن را آلوده ساخته احترام میگذارید. از این روی خداوند سخت خشمناک است و دیر زمانی است که کلیسا را بیشبان رها ساخته است. ... پس بدین وسیله شهادت میدهم ... که این آلکساندر پاپ نیست و شایستگی این مقام را ندارد و حتی اگر گناه کبیرة خرید و فروش مقامات کلیسایی را که خود بدان وسیله کرسی پاپی را خریده است و نیز فروش روزانة درآمدهای کلیسایی به برندة مزایده و همچنین سایر شرارتهای آشکار او را نادیده انگاریم باز بدین وسیله اعلام میکنم که او مسیحی نیست و به هیچ خدایی ایمان ندارد.
ساوونارولا همچنین افزود که اگر پادشاهان شورایی تشکیل دهند او در برابر آن حضور خواهد یافت و برای همة این اتهامات دلایلی ارائه خواهد داد. یکی از عمال میلان یکی از این نامهها را به دست آورد و آن را برای آلکساندر فرستاد.
در ۲۵ مارس ۱۴۹۸ راهبی از فرقة فرانسیسیان با ایراد وعظ در کلیسای سانتا کروچه بلا را به جان خرید و ساوونارولا را به مبارزهای به صورت اوردالی با آتش فراخواند. او به ساوونارولا به نام بدعتگذار و پیامبر دروغین ناسزا گفت و پیشنهاد کرد که اگر ساوونارولا هم حاضر به انجام چنین کاری باشد هر دو به میان آتش گام بردارند. او گفت که انتظار دارد هر دو در میان آتش بسوزند اما امیدوار است که با قربانی کردن خود فلورانس را از آشوبی که در اثر سرکشی یکی از اعضای فرقة دومینیکیان از اوامر پاپ گریبانگیرش شده نجات بخشد. ساوونارولا این پیشنهاد را رد کرد؛ دومنیکو آن را پذیرفت. شورای شهر که مخالف ساوونارولا بود از فرصت استفاده کرد تا راهبی را که به گمان خود به صورت عوامفریبی اخلالگر درآمده بود بیاعتبار کند؛ از این روی با اجرای این سنت قرون وسطایی موافقت کرد و مقرر داشت که در روز ۷ آوریل فراجولیانو روندینلی از فرقة فرانسیسیان و فرادومنیکو دا پشا در میدان شورای شهر به درون شعلههای آتش گام بردارند.
در روز تعیینشده میدان بزرگ مملو از جمعیت انبوهی شد که مشتاق لذت بردن از وقوع معجزه یا تماشای تحمل زجر انسان بودند؛ همة پنجرهها و بامهای مشرف به میدان را تماشاگران اشغال کرده بودند؛ در وسط میدان در محوطهای به پهنای ۶۰ سانتیمتر دو تودة هیزم آغشته به قیر روغن صمغ و باروت که مطمئناً شعلههای سوزانی را برمیافروخت برپا کردند. راهبان فرقة فرانسیسیان در «تالار نیزهداران» به انتظار ایستادند و راهبان فرقة دومینیکیان از سمت مقابل پیش آمدند. فرادومنیکو قرص نان تقدیسشدهای در دست داشت و ساوونارولا صلیبی حمل میکرد. فرانسیسیان شکایت داشتند که کلاه سرخ فرادومنیکو ممکن است طلسمی برای نسوختن در آتش باشد و اصرار کردند که باید کلاه خود را از سر بردارد دومنیکو مخالفت کرد؛ جمعیت با فریاد ترغیبش کردند که تسلیم شود و او پذیرفت. فرانسیسیان بار دیگر از او خواستند که لباسهای دیگرش را که میپنداشتند طلسمشده است از تن درآورد. دومنیکو قبول کرد و به درون کاخ شورای شهر رفت و لباسهایش را با لباسهای راهب دیگری عوض کرد. فرانسیسیان پافشاری کردند که او نباید به ساوونارولا نزدیک شود مبادا که او را افسون کند؛ دومنیکو حاضر شد که اعضای فرقة فرانسیسیان دور او حلقه بزنند. آنها اعتراض کردند که حق ندارد صلیب یا قرص نان تقدیسشدهای را با خود به درون آتش ببرد؛ دومنیکو صلیب را تحویل داد اما قرص نان را نگاه داشت و بین ساوونارولا و فرانسیسیان بحث دینی طولانیای درگرفت که آیا مسیح حاضر میشد با نشان دادن قرص نان در آتش سوزانده شود یا نه. در این هنگام قهرمان فرانسیسیان در کاخ ماند و به رئیس شورای شهر التماس کرد که با هر نیرنگی شده است او را از مرگ نجات بخشد. راهبان موافقت کردند بحث آنها تا غروب آفتاب ادامه یابد و سپس اعلام کردند که اوردالی دیگر نمیتواند به اجرا درآید. تماشاگران که تشنة خون بودند به کاخ هجوم بردند اما جلوشان را گرفتند. گروهی از «سگان دیوانه» کوشیدند تا ساوونارولا را دستگیر کنند اما مأمورانش از او محافظت کردند. دومینیکیان در میان استهزای مردم به سان مارکو بازگشتند هرچند ظاهراً مسبب اصلی به تعویق افتادن آزمایش خود فرانسیسیان بودند. بسیاری از مردم گله دارند که چرا ساوونارولا که ادعا میکرد از جانب خدا به او الهام شده است و خدا از او محافظت خواهد کرد به جای آنکه خود با آتش مواجه شود دومنیکو را به عنوان نمایندهاش در اوردالی تعیین کرده است. این افکار در شهر گسترش یافت و تقریباً یک شبه پیروان راهب محو و ناپدید شدند.
فردای آن روز روز «یکشنبة نخل» جماعتی از «سگان دیوانه» همراه با دیگران در یک راهپیمایی شرکت کردند تا دیر سان مارکو را مورد حمله قرار دهند و در سر راه خود جمعی از «امت گریان» و از جمله فرانچسکو والوری را کشتند. همسر والوری را نیز که با شنیدن فریادهای او به جلو پنجره آمده بود با پرتاب نیزه از پای درآوردند خانهاش را غارت کردند و سوزاندند و یکی از نوههایش را خفه کردند. ناقوس دیر سان مارکو به صدا درآمد تا «امت گریان» را به کمک بطلبد اما کسی نیامد. راهبان دیر با شمشیر و چماق آمادة دفاع شدند. ساوونارولا به عبث از آنها خواست اسلحه را زمین بگذارند و خود بیسلاح در آستانة محراب در انتظار مرگ ایستاد. راهبان دلیرانه پیکار کردند؛ فرا انریکو شمشیرش را با شور و شوقی تام به دور خود میچرخاند و با هر ضربهای فریاد پرشوری برمیآورد: «خدایا بندگانت را نجات ببخش!» اما تعداد جمعیت مخالف بیش از آن بود که راهبان بتوانند مقاومت کنند؛ ساوونارولا سرانجام آنها را راضی کرد که اسلحة خود را زمین بگذارند و هنگامی که فرمان بازداشت ساوونارولا و دومنیکو از طرف شورای شهر ابلاغ شد هر دو تسلیم شدند؛ آنها را از میان جمعیت که آنها را ریشخند میکردند و میزدند و لگدکوبشان میکردند و تف به رویشان میانداختند به سلولهای کاخ وکیو هدایت کردند. روز بعد فرا سیلوسترو را نیز به زندان انداختند.
شورای شهر گزارشی از جریان برگزاری اوردالی و دستگیری را برای پاپ فرستاد و به خاطر بیحرمتی به ساحت یکی از روحانیان کلیسایی تقاضای بخشش کرد و از او خواست تا پیشنهاد دادگاهی کردن زندانیان و در صورت لزوم شکنجه دادن آنها را تأیید کند. پاپ اصرار داشت که هر سه راهب را به رم بفرستند تا در یک دادگاه روحانیان کلیسایی محاکمه شوند. شورای شهر مخالفت کرد و پاپ سرانجام با اکراه راضی شد که دو تن از نمایندگان دربار او در دادگاه متهمان حاضر و ناظر باشند. شورای شهر ساوونارولا را به مرگ محکوم کرد. شورا میپنداشت تا روزی که وی زنده است طرفدارانش هم زنده خواهند بود و فقط با مرگ اوست که جنگ و ستیز فرقههای مختلف پایان مییابد- جنگ و ستیزی که شهر و حکومت شهر را چنان تجزیه کرده بود که دوستی و اتحاد با فلورانس دیگر برای هر قدرت خارجی بیارزش شده بود و فلورانس را بدین ترتیب در معرض توطئهای داخلی و حملات خارجی قرار داده بود.
به پیروی از شیوههای مرسوم دستگاه تفتیش افکار بازپرسان هر سه راهب را در مواقع گوناگون از ۹ آوریل تا ۲۲ مه تحت شکنجه قرار دادند. سیلوسترو تحت شکنجه تاب نیاورد و در همان لحظات اول چنان بسرعت اعتراف کرد که بازپرسان دلشان میخواست اعترافات او به نحوی نباشد که نتوان بر آن استناد کرد. دومنیکو تا پایان استقامت نشان داد تا سرحد مرگ شکنجه دید و همچنان آشکارا گفت که ساوونارولا قدیسی مبرا از خیانت یا گناه است. ساوونارولا که اعصابش زیر شکنجه خرد شده بود زود از پا درآمد و هر پاسخی را که آنها میخواستند بر زبان آورد. اندکی بعد که حالش بهتر شد همة اعترافات را انکار کرد. دوباره مورد شکنجه قرار گرفت و دوباره تسلیم شد و اعتراف کرد. پس از سه بار تحمل شکنجه روحیهاش درهم شکست و اعترافنامة مغشوشی امضا کرد مبنی براینکه: از جانب خدا هیچ چیزی بر او وحی نمیشده است خود را به خاطر غرور و جاهطلبیش گناهکار میداند قدرتهای کافر خارجی را ترغیب میکرده است تا شورایی عمومی از روحانیان تشکیل دهند و در توطئة براندازی پاپ شرکت داشته است. هر سه راهب به اتهام ایجاد شقاق و بدعت برملاکردن اسرار اعترافکنندگان به عنوان نظرات و پیشگوییهای خود ایجاد آشوب و بینظمی از طرف دولت و کلیسا به مرگ محکوم شدند. پاپ بزرگوارانه برای روح آنان طلب آمرزش کرد.
در روز ۲۳ ماه مه ۱۴۹۸ جمهوری پدرکش بنیانگذار خود و دو تن از رفقایش را اعدام کرد و آنها را بدون جامة رهبانی و با پای برهنه به میدان شورای شهر بردند یعنی به همان جایی که خود آنها دو بار «اباطیل» و اشیای «ضاله» را سوزانده بودند. مثل همان روزها و همان گونه که قرار بود راهبان اوردالی را به معرض آزمایش بگذارند جمعیت انبوهی برای تماشا گرد آمدند. این بار دولت خوراک و نوشابة تماشاگران را هم فراهم کرد. کشیشی از ساوونارولا پرسید: «شهادت را چگونه استقبال میکنی؟» او پاسخ داد: «خداوند از برای من زجر فراوانی تحمل کرد.» سپس صلیبی را که در دست داشت بوسید و دیگر سخنی نگفت. راهبان دلیرانه به سوی چوبة دار گام برداشتند. دومنیکو به نشانة سپاس از فیض شهادت تقریباً شادمانه سرود شکرگزاری «ته دئوم» را زیر لب زمرمه میکرد. هر سه مرد بر چوبةدار آویخته شدند و در حالی که جان میدادند پسر بچهها به آنها سنگ میپراندند. سپس در زیر پای آنها آتش بزرگی برافروختند و اجساد را سوزاندند و خاکسترشان را در رودخانة آرنو ریختند تا مبادا اثری از آنان برجای بماند و بعدها به عنوان بقایای قدیسان مورد پرستش قرار بگیرند. گروهی از «امت گریان» بدون نگرانی از اتهام در میدان به زانو افتادند گریه سردادند و دعا کردند. تا سال ۱۷۰۳ همه ساله صبح روز ۲۳ ماه مه نقطهای که خون گرم راهبان در آنجا ریخته شده بود گلباران میشد. امروزه لوحی که روی سنگفرش آنجا نصب شده است محل مشهورترین جنایت تاریخ فلورانس را با علامت نشان میدهد.
ساوونارولا خود قرون وسطایی بود که تا دوران رنسانس باقی ماند و رنسانس او را نابود کرد. او فساد اخلاقی ایتالیا را که در اثر نفوذ ثروت و کاهش معتقدات دینی به وجود آمده بود به چشم دید و دلیرانه و متعصبانه اما بدون نتیجه در برابر روح شهوانی و شکاک زمانه قد برافراشت. ساوونارولا شور اخلاقی و سادگی ذهنی قدیسان قرون وسطی را به ارث برده بود و در دنیایی که برای افتخارات کشف دوباره یونان مشرک آواز سرداده بود وصلهای ناجور مینمود. به خاطر محدودیتهای فکری و خودخواهی قابل بخشش اما آزاردهندهاش ناکام ماند؛ در روشنضمیری و استعداد خود مبالغه میکرد و کار مبارزة یکباره با قدرت پاپ و طبایع بشری را از سر سادهلوحی دستکم میگرفت. از معیارهای اخلاقی آلکساندر یکه خورده بود اما در عیبجویی افراطکار و در خط مشی سیاسی سختگیر بود. تنها از این نظر که میخواست اصلاحاتی در کلیسا به وجود آورد میتوان او را یک پروتستان پیش از لوتر به شمار آورد؛ البته تنها فقط از این جنبه که خواستار اصلاحاتی در کلیسا بود وگرنه وی در هیچ یک از اختلاف عقیدهها و ناسازگاریهای لوتر دربارة مسائل مربوط به الاهیات وجه تشابهی با وی نداشت. با این حال خاطرة او در پیدایش عقاید پروتستانی تأثیر زیادی گذاشت و لوتر او را یک قدیس نامید. ساوونارولا در ادبیات تأثیر چندانی باقی نگذاشت زیرا ادبیات در دست واقعپردازان و شکاکانی مثل ماکیاولی و گویتچاردینی بود. از طرف دیگر نفوذش در هنر بسیار عمیق بود. فرا بارتولومئو زیر تصویری که از او کشید نوشت: «چهرة جیرولامو اهل فرارا پیامبر و فرستادة خدا.» بوتیچلی تحت تأثیر موعظههای او از بیدینی به خداپرستی روی آورد. میکلانژ دوست داشت حرفهایی را که دربارة ساوونارولا تعریف میکردند بشنود و موعظههای او را با علاقه و ارادت میخواند هم به تأثیر روح ساوونارولا بود که قلممو را بر سقف نمازخانة سیستین به حرکت درآورد و تصویر وحشتانگیز واپسین داوری را بر دیوار پشت محراب نمازخانه نقش کرد.
بزرگی ساوونارولا در تلاش او به خاطر ایجاد انقلاب اخلاقی و ساختن انسانهایی شریف و خوب و درستکار نهفته است. میدانیم که این دشوارترین انقلابهاست و تعجب نمیکنیم که ساوونارولا ناکام ماند؛ چه عیسی مسیح نیز فقط توانست در اقلیت ناچیزی تأثیر بگذارد. اما این را هم میدانیم که این تنها انقلابی است که زندگی بشری را بهبودی واقعی میبخشد و نیز میدانیم که دگرگونیهای خونین تاریخ در مقایسه با چنین انقلابی نمایشهای تماشایی و زودگذر و بیتأثیری هستند که همه چیز را جز انسان تغییر میدهند.
جمهوری و خاندان مدیچی: ۱۴۹۸-۱۵۳۴
هرج و مرجی که در آخرین سالهای اوجگیری ساوونارولا حکومت را عقیم کرده بود با مرگ او کاهش نیافت. دورة کوتاه و دو ماهة خدمت شورا و کلانتر در دستگاههای اجرایی گسیختگی خطرناکی به وجود میآورد و رهبران حکومت را به فساد و بیمسئولیتی متمایل میساخت. در سال ۱۵۰۲ شورای شهر زیر سلطة اولیگارشی حاکم ثروتمندان بر آن شد تا با انتخاب کلانتر مادامالعمر بر بخشی از این مشکلات فایق آید به طوری که او با تبعیت از شورا و رئیس آن با داشتن اختیارات مساوی بتواند با پاپها و فرمانروایان غیرمذهبی ایتالیا مقابله کند. نخستین کسی که به این افتخار نایل آمد پیترو سودرینی میلیونر بود فردی دوستدار مردم و میهنپرستی شریف که نیروی اندیشه و ارادهای چندان قوی و برجسته نداشت که فلورانس را به تحمل دیکتاتوری دیگری تهدید کند. او ماکیاولی را در شمار مشاوران خویش درآورد با تدبیر و با صرفهجویی حکومت کرد و دارایی شخصی خود را در راه اعتلای هنر که در زمان فرمانروایی ساوونارولا دچار وقفه شده بود به کار گرفت. به یاری او ماکیاولی سپاه مردمی منظمی را جانشین سربازان اجیر فلورانس کرد که سرانجام در سال ۱۵۰۸ پیزا را ناگزیر ساخت باردیگر تسلیم شود و تحت «قیمومیت» فلورانس درآید.
اما در سال ۱۵۱۲ سیاست خارجی جمهوری فلورانس فجایعی به بار آورد که آلکساندر ششم پیشبینی کرده بود. با وجود همة تلاشهای «اتحادیة مقدس» متشکل از ونیز و میلان و ناپل و رم برای بیرون راندن مهاجمان فرانسوی از ایتالیا فلورانس همچنان به ائتلاف با فرانسه اصرار میورزید. وقتی اتحادیه تاج پیروزی بر سر نهاد درصدد انتقامجویی از فلورانس برآمد و نیروهای خود را برای برانداختن جمهوری اولیگارشی و جانشین کردن آن با دیکتاتوری مدیچی به فلورانس فرستاد. فلورانس مقاومت کرد و ماکیاولی برای سازمان دادن نیروهای دفاعی سخت به تلاش افتاد. اما مهاجمان دژ پاسداران پراتو را گرفتند و غارت کردند. سپاه ماکیاولی از برابر سربازان اجیر و تعلیمدیدة اتحادیه عقب نشست و فرار کرد. سودرینی برای جلوگیری از خونریزی بیشتر استعفا داد. جولیانو د مدیچی فرزند لورنتسو که ۱۰۰۰۰ دوکاتو (۲۵۰۰۰۰ دلار) به اتحادیه کمک مالی کرده بود با پشتیبانی لشکریان اسپانیایی آلمانی و ایتالیایی وارد شهر فلورانس شد و برادرش کاردینال جووانی هم بزودی به او پیوست؛ قانون اساسی ساوونارولا لغو شد و خاندان مدیچی بار دیگر بر حکومت تسلط یافت (۱۵۱۲).
جولیانو و جووانی میانهروی در پیش گرفتند و مردم شهر که دیگر از کشمکش به تنگ آمده بودند تحول را با میل پذیرفتند. هنگامی که جووانی به نام لئو دهم به مقام پاپی رسید (۱۵۱۳) جولیانو که نشان داده بود بیش از آن ملایم است که بتواند فرمانروای موفقی شود حکومت فلورانس را به برادرزادةاش لورنتسو سپرد. این جوان جاهطلب پس از شش سال حکومت بیباکانه درگذشت. کاردینال جولیو د مدیچی فرزند جولیانو که خود در توطئة پاتتسی کشته شده بود به زمامداری رسید و امور حکومت فلورانس را به نحوی عالی اداره کرد و پس از آنکه به نام کلمنس هفتم به مقام پاپی رسید (۱۵۲۱) از کرسی پاپی بر شهر نیز حکومت کرد. فلورانس از گرفتاریهای کلمنس استفاده کرد و نمایندگان او را از شهر بیرون راند (۱۵۲۷) و بار دیگر به مدت چهار سال از آزمونهای آزادی برخوردار شد. اما کلمنس مدبرانه در برابر شکست خونسردی نشان داد و از سربازان شارل پنجم استفاده کرد تا از کسانی که بستگانش را بیرون رانده بودند انتقام بگیرد. لشکری از سربازان اسپانیایی و آلمانی به فلورانس یورش بردند (۱۵۲۹) و واقعة سال ۱۵۱۲ تکرار شد؛ مقاومت مردم قهرمانانه اما عبث بود و آلساندرو د مدیچی حکومت ظلم و خشونت و هرزگی را که در تاریخ دودمان مدیچی سابقه نداشت آغاز کرد (۱۵۳۱). سه قرن دیگر میبایست سپری شود تا فلورانس بار دیگر آزادی را باز بشناسد.
هنر در دوران انقلاب
عصر ناآرامیهای سیاسی معمولاً انگیزهای برای ادبیات است؛ و ما بعداً زندگی دو تن از نویسندگان طراز اول این عصر- ماکیاولی و گویتچاردینی- را مورد مطالعه قرار خواهیم داد. اما جامعهای که همواره در شرف ورشکستگی و درگیر انقلاب تقریباً دائمی است اعتنایی به هنر- خصوصاً هنر معماری- ندارد. چند تن از توانگرانی که توانسته بودند با مهارت از گرداب حوادث جان سالم به در برند با ساختن کاخهای باشکوه همچنان تن به قضا میدادند؛ به این ترتیب جووانی فرانچسکو و آریستوتله دا سانگالو از روی نقشههایی که رافائل طرح کرده بود کاخ مجللی برای خاندان پاندولفینی برپا داشتند. میکلانژ در سالهای ۱۵۲۰-۱۵۲۴ برای کاردینال جولیو د مدیچی در کلیسای سان لورنتسو خزانة جدیدی ساخت- چهارگوشی ساده با گنبدی متوسط که جهانیان آن را به عنوان خانة زیباترین مجسمههای میکلانژ میشناسند و آرامگاه خاندان مدیچی است.
در میان رقیبان میکلانژ مجسمهسازی به نام پیترو توریجانو بود که با او در باغ مجسمههای لورنتسو کار میکرد و در مشاجرهای بینی میکلانژ را شکست؛ لورنتسو از این عمل خشونتآمیز چنان خشمگین شد که توریجانو ناگزیر به رم گریخت. در آنجا به عنوان سرباز به سپاه سزار بورژیا پیوست و در چند نبرد دلیرانه جنگید؛ سپس به انگلستان رفت و در آنجا یکی از شاهکارهای معماری انگلستان آرامگاه هنری هفتم را در دیر وستمینستر طرحریزی کرد (۱۵۱۹). آنگاه شتابان به اسپانیا رفت و برای دوک آرکوس مجسمة حضرت مریم و کودک را تراشید؛ دوک مزد کامل به او نپرداخت؛ مجسمهساز هم مجسمه را شکست و خرد کرد. دوک کینهتوز او را به نام بدعتگذار به دستگاه تفتیش افکار سپرد و توریجانو به اعمال شاقه محکوم شد. اما دشمنان خود را فریب داد و با گرسنگی تدریجی خودکشی کرد.
فلورانس هرگز در یک زمان مثل سال ۱۴۹۲ آن همه هنرمند بزرگ نداشته است. اما بسیاری از آنها به علت وضع پرآشوب شهر گریختند و در جاهای دیگر به شهرت رسیدند. لئوناردو به میلان رفت میکلانژ به بولونیا و آندرئا سانسووینو به لیسبون. سانسووینو لقب خود را از مونته سان ساوینو گرفت و این نام را چنان پرآوازه ساخت که جهانیان نام حقیقی او را که آندرئا دی دومنیکو کونتوتچی بود فراموش کردند. آندرئا در خانوادة کارگر فقیری به دنیا آمد و علاقة پرشوری به طراحی و مدلسازی با گل رس پیدا کرد؛ یک فلورانسی مهربان او را به کارگاه آنتونیو پولایوئولا فرستاد. او که بسرعت کمال مییافت نمازخانة ساکرامنتو را در کلیسای سانتو سپیریتو بنا کرد و آن را با مجسمهها و نقشهای برجستهای بنا به گفتة وازاری «چنان پرقدرت و عالی آراست که کمترین عیبی در آنها دیده نمیشود» و مقابل آن پنجرة مشبکی از مفرغ ساخت که زیبایی آن بیننده را مسحور میکند. ژان دوم پادشاه پرتغال از لورنتسو درخواست کرد که هنرمند جوان را نزد او بفرستد. آندرئا به پرتغال رفت و مدت نه سال در آنجا به کار معماری و مجسمهسازی پرداخت. چون هوای وطن کرد به فلورانس بازگشت (۱۵۰۰) اما چیزی نگذشت که به جنووا و سرانجام به رم رفت. در سانتا ماریا دل پوپولو- برای کاردینال سفورتسا و کاردینال باسو دلا رووره- دو آرامگاه مرمرین ساخت (۱۵۰۵-۱۵۰۷) که در شهری که در آن زمان مملو از نوابغ بود با تحسین فراوان مواجه شد. پاپ لئو دهم او را به لورتو فرستاد و آندرئا در این شهر کلیسای سانتاماریا را با یک رشته نقشهای برجسته از زندگی مریم عذرا چنان زیبا زینت بخشید (۱۵۲۳-۱۵۲۸) که فرشتة تابلو عید بشارت آن به گمان وازاری «نه از مرمر بلکه از مواد آسمانی است.» اندکی پس از آن آندرئا در مزرعهای نزدیک زادگاهش مونته سان ساوینو عزلت گزید و در کسوت یک روستایی با فعالیت زیاد به زندگی ادامه داد و در سال ۱۵۲۹ در سن شصت و هشت سالگی درگذشت.
در همین اثنا خانوادة دلاروبیا صادقانه و ماهرانه کار لوکا را در زمینة لعابکاری گل و سفال دنبال کردند. آندرئا دلا روبیا که طول عمرش حتی از عمر عموی هشتاد و پنج سالهاش نیز بیشتر بود مجال کافی داشت تا به سه فرزند خود- جووانی لوکا و جیرولامو- هنر سفالسازی بیاموزد. آثار سفالین آندرئا دارای رنگی چنان شفاف و احساسی چنان لطیف است که چشم تماشاگر موزه را خیره میکند و پای او را از حرکت باز میدارد. یکی از اتاقهای کاخ بارجلو مملو از آثار اوست و «بیمارستان معصومین» به خاطر تزیینات هلالیشکل عید بشارت او شهرت یافته است. آثار جووانی دلا روبیا که میتوان آنها را در کاخ بارجلو و موزة لوور تماشا کرد از نظر تعالی هنری با آثار پدرش آندرئا رقابت میکنند. تقریباً کلیة آثار همة افراد خاندان دلاروبیا در طول سه نسل به موضوعات دینی محدود میشدند و همگی از متعصبترین طرفداران ساوونارولا بودند. دو تن از فرزندان آندرئا به جرگة برادران دیر سان مارکو پیوستند تا در کنار راهب آن به رستگاری دست یابند.
نقاشان نفوذ ساوونارولا را در خود عمیقاً حس میکردند. لورنتسو دی کردی نزد وروکیو هنر آموخت سبک نقاشی همشاگردیش لئوناردو را تقلید کرد و لطافت تصویرهای دینی را از معنویت حاصل از سرنوشت و بلاغت سخن ساوونارولا اخذ کرد. وی نیمی از عمر خویش را صرف ترسیم تابلوهایی از چهرة مریم عذرا کرد که آنها را تقریباً در همه جا- رم فلورانس تورینو آوینیون و کلیولند- میبینیم؛ چهرهها ضعیف و لباسها فاخرند و شاید بهترین آنها تابلو عید بشارت در تالار اوفیتسی باشد. لورنتسو در سن هشتاد و دو سالگی چون حس میکرد که باید در بند آخرت باشد به سراغ راهبان دیر سانتاماریا نوئووا رفت با آنها زندگی کرد و شش سال بعد در همان جا درگذشت.
پیرو دی کوزیمو لقب خود را از نام استادش کوزیمو روزلی گرفت زیرا عقیده داشت «آن کس که به انسان توانایی میآموزد و خوب زیستن را ترویج میدهد همانند پدر حقیقی آدمی است.» کوزیمو به این نتیجه رسید که شاگردش در نقاشی بر او پیشی جسته است؛ وقتی که پاپ سیکستوس چهارم از او برای تزیین نمازخانة سیستین دعوت کرد پیرو را همراه خود به آنجا برد؛ و پیرو در آنجا تابلو نابودی لشکریان فرعون در دریای سرخ را با دورنمای تیره آب دریا و صخرهها و آسمان ابرآلود کشید. از او دو تصویر عالی برای ما به جا مانده که هر دو در شهر لاههاند. چهرة جولیانو دا سانگالو و چهرة فرانچسکو دا سانگالو. پیرو همة اوقات زندگیش را وقف هنر میکرد به محافل اجتماعی یا به دوستان علاقة چندانی نداشت و به طبیعت و تنهایی که در تابلوهایش به چشم میخورد عشق میورزید. تنها و بیآنکه آیین دینی اعتراف را به جای آورد درگذشت و هنر خویش را به دو شاگردش فرا بارتولومئو و آندرئا دل سارتو سپرد که هر دو به پیروی از خود او از استادانشان پیشی گرفتند.
باتچو دلا پورتا نام کامل خویش را از دروازة سان پیرو گرفت که در جوار آن زندگی میکرد؛ هنگامی که در سلک راهبان درآمد نام فرا بارتولومئو را برگزید. او که با کوزیمو روزلی و پیرو دی کوزیمو تحصیل کرده بود همراه با ماریوتو آلبرتینلی کارگاهی دایر کرد و با همکاری او تابلوهای زیادی کشید و تا آخر عمر با او پیوند و دوستی صمیمانهای داشت. بارتولومئو جوان فروتنی بود شور و شوق یادگیری داشت و از هر چیز نافذی تأثیر میگرفت. مدتی برای فراگرفتن شیوة ظریف لئوناردو در ایجاد سایهروشن تلاش کرد؛ هنگامی که رافائل به فلورانس آمد باتچو نزد او اصول ژرفانمایی و ترکیب بهتر رنگها را آموخت؛ بعدها به ملاقات رافائل در رم رفت و با او تابلو اصیل سر پطرس حواری را نقاشی کرد. سرانجام عاشق سبک پرشکوه نقاشی میکلانژ شد اما فاقد جاذبة وحشتناک آن اعجوبة خشمگین بود؛ و وقتی دست به کار نقاشی تابلو بزرگی شد چون میخواست اندیشههای سادهاش را بسط و گسترش دهد لطف ویژة کارش- یعنی غنای عمق سایهروشن ملایم رنگها تقارن باشکوه ترکیب و تورع و احساس موضوعات- را از دست داد.
موعظههای ساوونارولا او را عمیقاً تحت تأثیر قرار میداد: همة تابلوهای نقاشی عریان خود را به مراسم سوزاندن «اباطیل» برد. وقتی که دشمنان ساوونارولا به دیر سان مارکو یورش بردند (۱۴۹۸) به مدافعان دیر پیوست و در جریان جنگ تن به تن سوگند خورد که اگر زنده بماند خود راهب شود. به سوگند خویش وفادار ماند و در سال ۱۵۰۰ به دیر راهبان فرقة دومینیکیان در شهر پراتو پیوست. مدت پنج سال نقاشی را کنار گذاشت و خود را وقف اعمال و فرایض دینی کرد؛ پس از آنکه به دیر سان مارکو انتقال یافت حاضر شد شاهکارهایی در رنگهای آبی قرمز و سیاه به نقشهای گلی رنگ فراآنجلیکو اضافه کند. در سفرهخانة آنجا تابلوهای حضرت مریم و کودک و واپسین داوری؛ در راهرو تابلو قدیس سباستیانوس؛ و در حجرة ساوونارولا چهرة پرهیبت او را در هیئت چهرة پطرس حواری شهید نقاشی کرد. تابلو قدیس سباستیانوس تنها تصویر عریانی است که پس از راهب شدن کشیده است. این تابلو در اصل در نمازخانة دیر سان مارکو جای داشت؛ اما تابلو چنان زیبا بود که بعضی از زنها اعتراف کردند با دیدن آن در اثر حالات شیطانی برانگیخته شدهاند و این بود که راهب آن را به یک فلورانسی فروخت و او نیز تصویر را برای پادشاه فرانسه فرستاد. فرابارتولومئو تا سال ۱۵۱۷ به نقاشی ادامه داد از این سال به بعد در اثر ابتلا به نوعی بیماری دستهایش چنان فلج شدند که دیگر نتوانست قلممو را نگاه دارد. او در همان سال در سن چهل و پنج سالگی درگذشت.
تنها رقیب او از نظر تعالی هنری در میان نقاشان ایتالیایی این دوره یکی دیگر از شاگردان پیرو دی کوزیمو بود. آندرئا دومنیکو د آنیولو دی فرانچسکو وانوتچی را ما به نام آندرئا دل سارتو میشناسیم. پدر وی دوزنده بود. وی نیز مثل بیشتر هنرمندان دوران رنسانس بسرعت رشد یافت و کارآموزی را در هفت سالگی آغاز کرد. پیرو از مهارت پسرک در طراحی شگفتزده شد در یک روز تعطیل که نگارخانه بسته بود با تأیید زیاد و دلگرمی دادن به او ملاحظه کرد که آندرئا چگونه وقت خود را صرف کشیدن نقشهایی میکند که لئوناردو و میکلانژ به صورت الگوهای معروفی برای «تالار پانصد نفری» کاخ وکیو طرح کرده بودند. هنگامی که استادش پیرو در سن پیری کجخلق و غیرقابل تحمل شد آندرئا و همشاگردیش فرانچابیجو کارگاهی برای خود برپا کردند و مدتی با هم به کار مشغول شدند. آندرئا ظاهراً فعالیت هنری مستقل خویش را با نقاشی پنج صفحه از زندگی سان فیلیپو بنیتسی یکی از اشراف فلورانس که فرقة سرویتها را برای پرستش خاص حضرت مریم بنیان نهاده بود در صحن کلیسای آنونتسیاتا آغاز کرد (۱۵۰۹). این فرسکوها هرچند در اثر گذشت زمان و بیحفاظ بودن سخت آسیب دیدهاند از نظر طرح و ترکیب سرزندگی موضوع و درهمآمیزی ملایم رنگهای گرم و هماهنگ چنان برجستهاند که این ایوان مقابل کلیسا اکنون یکی از جاهای دیدنی برجستة فلورانس برای بازدیدکنندگان آثار هنری است. آندرئا برای ترسیم صورت زنانه زنی را به عنوان مدل برگزید که در جریان کشیدن این تابلوها سرانجام همسر او شد- لوکرتسیا دل فده زن سرکش و زیبای شهوتانگیزی که خاطرة چهرة سبزه و موی سیاه و براق او در همة ایام زندگی جز آخرین روزهای عمرش او را مسحور کرده بود.
در سال ۱۵۱۵ آندرئا و فرانچا بیجو کار کشیدن یک سری فرسکو در راهروهای دیر اخوت سکالتسو را تقبل کردند و زندگی یحیای تعمیددهنده را به عنوان موضوع کار خود برگزیدند؛ اما بیگمان دست آندرئا بود که در چندین تصویر استادی خود را در تصویر کردن سینة زن در کمال زیبایی خود نشان داد. در سال ۱۵۱۸ به دعوت فرانسوای اول به فرانسه رفت؛ در آنجا پیکرة «شفقت» را کشید که اکنون در موزة لوور است. اما همسرش که در فلورانس مانده بود از او درخواست کرد تا به ایتالیا بازگردد. شاه با گرفتن قول مراجعت با رفتن او موافقت کرد و پول هنگفتی در اختیار او گذاشت تا در ایتالیا آثار هنری برای او بخرد. آندرئا در فلورانس با پول شاه خانهای برای خود ساخت و دیگر هرگز به فرانسه بازنگشت. با این همه چون با ورشکستگی مواجه شد نقاشی را از سر گرفت و در راهههای کلیسای آنونتسیاتا شاهکاری پدید آورد که به گفتة وازاری «از نظر طرح ظرافت کمال رنگآمیزی سرزندگی و برجستگی او را از پیشینیانش بسیار برتر نشان میدهد.» این تابلو که بغلط تابلو تصویر حضرت مریم کیسه نامیده شده است- زیرا مریم و یوسف در آن به کیسهای تکیه دادهاند- اکنون خراب و محو شده است و دیگر آن زیبایی و جلوة رنگآمیزی پیشین را ندارد؛ اما ترکیب کامل تهرنگ ملایم و ارائه حالت آرام یک خانواده- با یوسف که ناگهان با سواد شده و کتاب میخواند- آن را یکی از بزرگترین نقاشیهای دوران رنسانس ساخته است.
آندرئا در سفرهخانة دیر سالوی با تابلو آخرین شام (۱۵۲۶) و با انتخاب همان لحظه و درونمایة گفتة مسیح که «یکی از شما به من خیانت خواهد کرد» با لئوناردو به رقابت برخاست. آندرئا هرچند چهرة مسیح را گستاخانهتر از لئوناردو نقاشی کرده است حتی او نیز نتوانسته است عمق معنوی و وقار قابل درکی را که ما به مسیح نسبت میدهیم بنمایاند. اما حواریان به نحو برجستهای منفرد و متمایز شدهاند واقعه زنده است و رنگآمیزی تابلو غنی ملایم و کامل است و از مدخل سفرهخانه که به آن نگاه شود پندار یک صحنه از زندگی واقعی را به طور مقاومتناپذیری به بیننده انتقال میدهد.
آندرئا مثل بیشتر هنرمندان ایتالیایی دوران رنسانس به موضوع مادر باکره علاقهمند بود. او چهرة مریم را بارها و بارها در تابلوهای «خانوادة مقدس» کشیده است؛ مثل تابلوهایی که در تالار بورگزه در رم یا موزة متروپولیتن نیویورک دیده میشود. در یکی از گنجینههای تالار اوفیتسی او را به صورت مریم هارپیها۱ نمایش داده است. این زیباترین تصویر لوکرتسیای باکره و چهرة مسیح در ایام کودکیش ظریفترین نمونة هنر ایتالیاست. در آن سوی رودخانة آرنو در گالری پیتی تابلو صعود مریم عذرا دیده میشود که در آن حواریون و زنان مقدسی با شگفتی و تحسین به بالا نگاه میکنند در حالی که کروبیان مریم نیایشگر را- باردیگر به هیئت لوکرتسیا- به آسمان صعود میدهند.
در آثار آندرئا دل سارتو بندرت علو اندیشهای به چشم میخورد. در این آثار نه شکوه میکلانژ نه تغییرات ظریف رنگآمیزی لئوناردو نه کمال جلایافتة رافائل و نه تنوع و قدرت آثار بزرگ نقاشان ونیزی دیده میشود. با این همه در میان هنرمندان فلورانس تنها اوست که از نظر رنگآمیزی با ونیزیها و از نظر ظرافت با کوردجو رقابت میکند؛ و استادی او در رنگآمیزی- در عمق تناسب مایه و شفافیت- بر رنگآمیزیهای افراطی تیسین تینتورتو و ورونزه برتری بارزی دارد. در آثار آندرئا از تنوع اثری دیده نمیشود و تابلوهایش از نظر موضوع و احساس در دایرة بسیار تنگی محدودند. حدود صد تصویری که از مریم عذرا کشیده است همگی همان چهرة مادرجوان و زیبای ایتالیایی است: محجوب و دوستداشتنی و دست آخر مهربان. اما هیچ کس از نظر ترکیب بر او برتری ندارد و فقط معدودی از لحاظ کالبدشناسی و ترکیب و طراحی بر او پیشی جستهاند. میکلانژ به رافائل گفته است: «در فلورانس شخص کوچکی است که اگر به کارهای بزرگ دست بزند عرق بر پیشانیت خواهد نشست.»
آندرئا آن قدر زنده نماند تا به بلوغ کامل برسد. ژرمنهای فاتح در سال ۱۵۳۰ فلورانس را تصرف کردند و آن را مبتلا به طاعونی ساختند که آندرئا یکی از قربانیان آن بود. همسرش که در او همة مصایب قلبی حسادت را که زیبایی در زندگی زناشویی میآفریند برانگیخته بود آخرین روزهای تبآلود زندگی هنرمند در اتاقش را بسته بود و هنرمند که به او عمری تقریباً نامیرا بخشیده بود در سن چهل و چهار سالگی بیآنکه کسی در کنارش باشد جان سپرد. در حدود سال ۱۵۷۰ یاکوپو دا امپولی برای کپی برداشتن از روی تابلو میلاد مسیح دل سارتو به صحن کلیسای آنونتسیاتا رفت. زن سالخوردهای که برای ادای مراسم دینی به کلیسا آمده بود در کنار یاکوپو ایستاد و به چهرةای در جلو تابلو اشاره کرد و گفت «این منم» لوکرتسیا چهل سال پس از آن ایام همچنان زنده مانده بود.
هنرمندان معدودی که در اینجا از آنها یاد کردیم همة هنرمندان آن دوران نیستند بلکه فقط نمایندگانی از نوابغ هنر تجسمی و گرافیک آن دوران به شمار میروند. مجسمهسازان و نقاشان دیگری نیز در آن روزگار وجود داشتند که هنوز آثارشان در موزهها به چشم میخورد- بندتو دا رووتسانو فرانچا بیجو ریدولفو گیرلاندایو و صدها هنرمند دیگر. هنرمندانی نیمهمنزوی دیرنشین و غیردینی هم بودند که هنوز به هنر ظریف تذهیب نسخههای خطی اشتغال داشتند مانند فرا اوستاکیو و آنتونیو دی جیرولامو. خوشنویسانی بودند که زیبایی خطشان تأسف فدریگو دوک اوربینو را از اختراع فن چاپ معذور میداشت؛ موزائیکسازانی بودند که آثار نقاشی را به عنوان هنری فانی تحقیر میکردند؛ حکاکانی بودند مثل باتچو د آنیولو که صندلیها میزها کمدها و تختخوابهای منبتکاریشان مایة مباهات خانههای فلورانس به شمار میرفت؛ و نیز کارگران بینام و نشان دیگری بودند که به هنرهای جزئیتری اشتغال داشتند. فلورانس از نظر هنری چنان غنی بود که توانست در برابر چپاول جهان اسقفان و میلیونرها از زمان شارل هشتم تا روزگار ما مقاومت کند و هنوز از آن آثار ظریف ساختة دست بشری برخوردار است که هیچ کس هیچ گاه نتوانسته است تمامی گنجینههایی را که در طی دو قرن رنسانس در یک شهر نگاهداری شده است برآورد کند- یا شاید بتوان گفت طی یک قرن زیرا دوران شکوفایی هنر فلورانس همان گونه که با بازگشت کوزیمو از تبعید به سال ۱۴۳۴ آغاز شده بود با مرگ آندرئا دل سارتو در سال ۱۵۳۰ پایان پذیرفت. کشمکشهای داخلی نظام پیرایشگر ساوونارولا محاصره شکست و طاعون روح شاد روزگار لورنتسو را تباه کرده و چنگ ظریف هنر را درهم شکسته بود.
اما تارهای حساس چنگ نواختهشده و آهنگ آن در سرتاسر شبهجزیرة ایتالیا طنین افکنده بود. از سایر شهرهای ایتالیا حتی از فرانسه اسپانیا مجارستان آلمان و ترکیه سفارشهایی به هنرمندان فلورانس میرسید. هزاران هنرمند به فلورانس هجوم آوردند تا دانش آنجا را بیاموزند و از سبکهای هنرمندان آنجا بهره برگیرند- پیرو دلا فرانچسکا پروجینو و رافائل. ... از فلورانس حدود صد تن هنرمند اصول هنر را به حدود پنجاه شهر ایتالیا و سرزمینهای بیگانه بردند. در این پنجاه شهر روحیه و سلیقة زمانه گشادهدستی ثروتمندان و میراث تکنیک هنری با انگیزههای فلورانسی درهم آمیخت و به کار گرفته شد. طولی نکشید که تمامی ایتالیا از آلپ گرفته تا کالابریا با چنان شور آفرینشی سرگرم نقاشی حکاکی ساختمان آهنگسازی و آوازخوانی شدند که انگار در آن تب شتابآلود خود میدانستند که بزودی ثروت در جنگ برباد خواهد رفت؛ غرور ایتالیا تحت حکومت ستمگر اجنبی به خاکساری خواهد افتاد و دروازههای زندان جزماندیشی باردیگر بر روی اندیشة فیضبخش و متعالی انسان رنسانس بسته خواهد شد.
نوشته و پژوهش شده توسط دکتر شاهین صیامی