کلیسای کاتولیک روم (۱۰۹۵–۱۲۹۴)

کلیسای کاتولیک روم در قرون وسطی میانه (۱۰۹۵–۱۲۹۴) به اوج نفوذ معنوی، سیاسی و فرهنگی خود در اروپا غربی رسید. از فراخوان اوربان دوم برای جنگ صلیبی اول در سال ۱۰۹۵ تا مرگ سلستین پنجم در ۱۲۹۴، کلیسا ایمان، قانون، جامعه و سیاست را شکل داد. ایمان مردمی بر پایه آیین‌های مقدس، قدیسان، مریم عذرا و زیارتگاه‌ها متمرکز بود، در حالی که آیین‌های پیچیده و قانون کانونی زندگی روزمره را اداره می‌کردند. دستگاه پاپی برتری خود را بر حاکمان سکولار اعلام کرد و با امپراتوران و پادشاهان درگیر شد، اما همزمان با شوراها و فرقه‌های رهبانی خود را اصلاح کرد. ثروت و قدرت روحانیون از طریق عشریه، زمین‌ها و هزینه‌ها افزایش یافت، اما انتقادها و درخواست اصلاح را برانگیخت. این دوران پایه‌های بحران‌های بعدی را گذاشت و در عین حال تمدن مسیحی را در میان جنگ‌های صلیبی، بدعت‌ها و احیای فکری حفظ و گسترش داد.

کلیسای کاتولیکروم قرون وسطیمیانه برتری پاپی قانون کانونی

~112 دقیقه مطالعه • بروزرسانی ۱۱ فروردین ۱۴۰۵

کلیسای کاتولیک روم (۱۰۹۵–۱۲۹۴)

I – ایمان مردم

از بسیاری لحاظ، دیانت جالب‌ترین رسم بشری است، زیرا تفسیر نهایی آدمی درباره زندگی و تنها حربه دفاعی او در برابر مرگ است. در تاریخ قرون وسطی هیچ چیز مانند وجود دیانتی همه‌جا حاضر که گاه تقریباً فعال مایشاء است، در خاطر انسان نمی‌نشیند. برای کسانی که امروزه در رفاه و وفور نعمت زندگی می‌کنند، درک هرج‌ومرج و مسکنتی که به کیش‌های قرون وسطایی شکل بخشید دشوار است. اما همان‌طور که باید مشکلات، مسکنت و رنج‌های مسیحیان، مسلمانان و یهودیان قرون وسطی را در نظر بگیریم، از همان دریچه باید به خرافات، مکاشفات، بت‌پرستی و خوش‌باری آنها نظر افکنیم. گریز هزاران مرد و زن از «دنیا، هوای نفس و دام ابلیس» و پناه بردن به صومعه‌ها و دیرها، به اندازه‌ای که حکایت از هرج‌ومرج، ناامنی و خشونت بی‌اندازه قرون وسطی می‌کند، معرف جبن این‌گونه مردمان نیست. ظاهراً از بدیهیات بود که مهار زدن بر امیال نفس اماره آدمیزادگان فقط به یاری مجموعه‌ای از اصول اخلاقی میسر تواند بود که سرچشمه آن قوایی فوق طبیعی باشد. پس، بالاتر از هر چیز، دنیا نیازمند کیشی بود که میان امید و محنت توازنی ایجاد کند، با تسکین خاطر از رنج محرومیت بکاهد، دل دردمند رنجبر را با موسیقی ایمان بنوازد، کوتاهی عمر را با حیات ابدی جبران کند، و اهمیت الهام‌بخش و با شکوهی به یک درام عالم هستی بخشد. چه در غیر این صورت ممکن بود فقط حکایت آمد و رفت بیهوده و غیرقابل تحمل مردم، انواع و اخترانی باشد که یکی پس از دیگری به انهدامی حتمی‌الوقوع گرفتار می‌شوند.

مسیحیت درصدد برآمد که این نیازمندی‌ها را با پنداری مهیب و حماسی درباره آفرینش و گناه آدمی، مریم عذرا، و عیسای مصلوب و نیز با آرایی در باب خلود روح انسان مرتفع سازد، انسانی که مقدر بود روز واپسین داوری در محضر عدل الاهی حاضر شود یا تا ابد محکوم به ماندن در دوزخ گردد، یا به پایمردی کلیسایی از عذاب رها شود و به رستگاری ابدی نایل آید - آن کلیسا، در پرتو اجرای آیین‌های مقدس، فیض ربانی را، که تاوان مرگ منجی مسیحیان بود، شامل حال او می‌گردانید. در میان چهار دیواری چنین چشم‌انداز محدودی بود که بیشتر مسیحیان زندگی کردند و به درک غرض نهایی حیات خویش توفیق یافتند. بزرگ‌ترین عطیه ایمان قرون وسطایی حفظ اعتماد بشر به این نکته بود که سرانجام حق بر باطل چیره خواهد شد و هر ظفری که به ظاهر نصیب شر می‌گردد، بالمآل منجر به اعتلای پیروزی عالم‌گیر خیر می‌شود.

در مسیحیت، مانند اسلام و یهودیت، روز واپسین داوری محور دین بود. اعتقاد به بازگشت مجدد مسیح و فرا رسیدن انقراض عالم به عنوان مقدمات روز داوری، علی‌رغم نومیدی‌های حواریون و گذشت سال هزار میلادی و بیم و امیدهای چهل نسل، هنوز بر جا مانده بود؛ گرچه از حدت و عمومیت این اعتقاد کاسته شده بود، هنوز از بین نرفته بود. در ۱۲۷۱، راجر بیکن گفت: «بخردان عقیده دارند که پایان جهان نزدیک است.» هر بیماری واگیر و ضایعه‌ای که روی می‌نمود، و هر زلزله یا شهاب یا دیگر حوادث فوق‌العاده‌ای که رخ می‌داد، به نظر مردم منادی انقراض عالم بود. لکن حتی اگر عمر جهان نیز پایان نمی‌یافت، ارواح و ابدان مردگان بی‌درنگ برای مقابله با دادخواه واقعی خویش سر از خاک به در می‌کردند.

افراد به طور مبهمی امید رفتن به بهشت داشتند، اما آشکارا از دوزخ در هراس بودند. در مسیحیت قرون وسطایی، شاید بیش از هر کیش دیگری در تاریخ، محبت فراوانی دیده می‌شد، لکن در الاهیات و موعظات کاتولیک، نظیر اوایل پیدایش مذهب پروتستان، ضروری می‌نمود که وحشت عذاب جهنم را با تأکید بیان دارند. در نظر مردمان این عهد، عیسی همان «مسیح مهربان، فروتن و آرام» که امروزه در سرودهای کلیسایی از وی یاد می‌کنند نبود، بلکه منتقم سختگیری بود که برای هر گناه کبیره‌ای مرتکب را مجازات می‌کرد.

تقریباً در همه کلیساها تندیسی بود که مسیح را به صورت دادرس مجسم می‌نمود. در بسیاری از کلیساها نقاشی‌هایی از روز جزا وجود داشت که هر کدام شکنجه‌های شخص ملعون را به مراتب واضح‌تر و برجسته‌تر از برکات آدم درستکار نشان می‌داد. منقول است که قدیس متودیوس با کشیدن تصویری از جهنم بر روی دیوار کاخ سلطنتی بلغارستان، شاه آن سرزمین، بوریس، را به دین مسیح درآورد. بسیاری از رازوران مدعی بودند که در عالم مکاشفه منظره جهنم را دیده‌اند، و به همین سبب موقعیت جغرافیایی و رعب آن مکان را توصیف می‌کردند. رهبانی تونداله نام، که در قرن هفتم می‌زیست، به طرز لطیفی جزئیات دوزخ را تشریح کرد. وی گفت که در مرکز جهنم شیطان را، با زنجیرهایی از آهن تفته، به میله مشبک سوزانی بسته بودند. فریادهایی که وی از فرط درد از حلقوم برمی‌آورد پایان نداشت. دست‌هایش آزاد بودند، دراز می‌شدند، و اشخاص ملعون را می‌گرفتند و آنها را زیر دندان‌هایش مثل انگور له می‌کردند. نفس آتشین وی آنها را به درون حلقوم سوزانش فرو می‌برد. دستیاران شیطان، با قلاب‌هایی آهنی اجساد مردمان ملعون را به تناوب گاه در آتش و گاه در آب یخ فرو می‌کردند. یا آنها را از زبان‌شان می‌آویختند، یا با اره‌ای قاچ قاچ می‌کردند، یا بر روی سندانی مسطح می‌ساختند، یا می‌جوشانیدند و عصاره آنها را با پارچه‌ای صاف می‌کردند. در محیط دوزخ، گوگرد را با آتش می‌آمیختند تا بوی عفنی بر ناراحتی‌های مردمان ملعون افزوده شود. لکن آتش هیچ‌گونه روشنایی نداشت، به طوری که ظلمت موحشی تنوع بیشمار دردها و رنج‌ها را از دیده‌ها پنهان می‌ساخت.

خود کلیسا رسماً درباره محل و خصوصیات دوزخ توضیحی نمی‌داد، لکن از اشخاصی مانند اوریگنس که درباره واقعیت وجود آتش دوزخ شک داشتند به خشم می‌آمد. بدیهی است که اگر قرار بود کلیسا اندکی از این آرا بکاهد، به غرض اصلی کلیه اصول عقاید که درباره دوزخ رواج یافته بود لطمه وارد می‌آمد. قدیس توماس آکویناس اعتقاد داشت: «آتشی که ابدان مردمان ملعون را معذب می‌دارد جسمانی است»، و نیز در نظر وی جهنم در «ژرفترین نقطه زمین» قرار داشت.

در مخیله مردمان عادی قرون وسطی، و در نظر افرادی مانند گرگوریوس کبیر، شیطان جنبه مجازی نداشت، بلکه موجود زنده‌ای بود واقعی که همه جا در کمین می‌نشست، هر گونه وسوسه‌ای به دل مردمان می‌انداخت، و انگیزه همه نوع اعمال شر بود؛ معمولاً می‌شد او را با یک پاشیدن آب مطهر، یا کشیدن علامت صلیب دفع کرد لکن شیطان بوی بسیار عفن گوگرد سوخته به جا می‌گذاشت. وی زن‌ها را بسیار دوست می‌داشت، فریبایی و تبسم آنها را وسیله به دام انداختن قربانیان خویش می‌ساخت، و - اگر به قول خود خانم‌ها اعتماد داشته باشیم - گهگاهی مورد الطاف آنها قرار می‌گرفت. به همین سبب بود که زنی از اهالی تولوز اعتراف کرد که بارها با شیطان همخوابه شده و بر اثر کوشش‌های وی، در پنجاه و سه سالگی، غولی زاییده بود که سر گرگ داشت و دم مار. شیطان را جماعت عظیمی از دیوان کمک می‌کردند؛ اینان همیشه در اطراف هر فردی در پرواز بودند و مصرانه اسباب‌چینی می‌کردند تا مگر آدمی را به گناه وادارند. این موجودات پلید نیز مایل به «همخوابگی» با زنان بی‌احتیاط یا مجرد یا پرهیزکار بودند. رهبانی ریشالم نام درباره این موجودات نوشت: «همه عالم پر است از آنها؛ تمامی هوا چیزی نیست مگر توده غلیظی از شیاطین که همواره و در همه جا به کمین ما نشسته‌اند ... مایه شگفت است که چگونه هر کدام از ما باید زنده بمانیم. اگر هر آینه به برکت فیض الاهی نبود، هیچ یک از ما قدرت فرار از چنگ این شیاطین را نداشتیم.» تقریباً عموم مردم، از جمله فلاسفه، به وجود این خیل بیشمار شیاطین اعتقاد داشتند؛ لکن یک نوع ظریف‌طبعی نجات‌بخش هراس این دیوشناسی را می‌کاست، و در نظر مردان بسیار تندرست، این‌گونه شیاطین کوچک بیشتر جنبه اجنه مزاحم دوبه‌هم‌زن را داشتند، تا موجوداتی رعب‌انگیز. اعتقاد بر آن بود که این‌گونه دیوها، بی آنکه دیده شوند، در میان گفتگوهای مردم وارد می‌شدند، جامه‌های مردم را سوراخ می‌کردند، و به طرف رهگذران کثافات می‌ریختند.

پندار دیگری که بیشتر موجب ترس می‌شد اعتقاد به این بود که «زیرا طلبیدگان بسیارند و برگزیدگان کم» (انجیل متی: ۲۲:۱۴). عالمان الاهی اصیل آیین، اعم از مسلمان و مسیحی، معتقد بودند که بیشتر ابنای بشر به دوزخ می‌روند. اغلب عالمان الاهی مسیحی این جمله را، که به عیسی نسبت داده شده بود، کلمه به کلمه قبول داشتند: «هر که ایمان آورد و تعمید یابد، نجات یابد، و اما هر که ایمان نیاورد، بر او حکم خواهد شد.» (انجیل مرقس: ۱۶:۱۶). قدیس آگوستینوس از روی اکراه به این نتیجه رسید که کودکان صغیری که پیش از غسل تعمید بمیرند، به دوزخ می‌روند. قدیس انسلم معتقد بود که لعن کودکان تعمید ندیده (که بر اثر گناه آدم و حوا نیابتاً گناهکار بودند) نامعقول‌تر از وضع بردگی کودکانی که در میان بردگان به دنیا می‌آمدند نبود - و چنین امری در نظر وی کاملاً معقول می‌نمود. کلیسا این نظریه را به این طرز تعدیل کرد که کودکان تعمید ندیده به دوزخ نمی‌رفتند، بلکه جایشان در اعراف بود، و تنها عذاب‌شان رنج از دست دادن بهشت. اکثر مسیحیان معتقد بودند که همگی مسلمانان - و بیشتر آنان، الا خود حضرت محمد [ص] - اعتقاد داشتند که جمیع «مردمان بت‌پرست» از اهل دوزخ‌اند. چهارمین شورای لاتران (۱۲۱۵) اعلام داشت که برای هیچ کس نجات اخروی میسر نخواهد بود، مگر آنکه از پیروان کلیسای جهانی باشد. امید رامون لول، از فلاسفه و فضلای اسپانیا، آن بود که «خداوند نسبت به بندگان خویش چنان محبتی دارد که تقریباً تمامی افراد به فیض رستگاری نایل می‌شوند، زیرا اگر قرار بود که بیشتر بندگان به عوض رستگاری دچار عذاب اخروی شوند، آنگاه رحمت عیسی خالی از محبت عمیم می‌شد.» لکن پاپ گرگوریوس نهم این گفته را به عنوان بدعتی نکوهیده شمرد. از این پس هیچ یک از روحانیان معتبر به خود اجازه نمی‌داد که باور کند یا بر زبان آورد که عده رستگاران بر عده مردمانی که به عذاب اخروی دچار می‌شوند فزونی می‌گیرد. برتولت، اهل رگنسبورگ، یکی از معروفترین و محبوب‌ترین وعاظ قرن سیزدهم، تخمین می‌زد که نسبت عده مردمان ملعون به جماعت رستگار باید یکصد هزار در مقابل یکی باشد. قدیس توماس آکویناس معتقد بود که «در این مورد نیز رحمت الاهی مخصوصاً آشکار می‌شود که فقط معدودی را به آن درجه رستگاری ارتقا می‌دهد که از وصول به آن جمیع کثیری قاصر می‌آیند». بسیاری از مردم کوه‌های آتشفشان را دهانه‌های جهنم می‌پنداشتند، غرش‌های آنها را طنین ضعیفی می‌دانستند که از حلقوم اهل دوزخ برمی‌خاست. و گرگوریوس کبیر مدعی بود که دهانه آتشفشان اتنا همه روزه باز می‌شد تا عده زیادی از مردم را که مقدر بود به دوزخ روند بپذیرد. امعای متورم زمین اکثریت قریب به اتفاق آدمیزادگانی را که قدم به عرصه وجود نهاده بودند در آغوش تفته خود نگاه می‌داشت. برای محکومین، تا ابد، از آن دوزخ نه مهلتی بود و نه راه فراری. از اقوال برتولت بود که: سنگریزه‌های دریا کنار یا موهایی را که از زمان ظهور آدم بر بدن انسان یا حیوان رسته است بشمارید؛ برای هر سنگریزه یا دانه مویی یک سال عذاب حساب کنید؛ تمامی آن طول زمان، تازه آغاز مشقتی نیست که اهل دوزخ باید تحمل کنند. آخرین لحظه زندگی آدمی تا ابد حایز کمال اهمیت بود، و ترس از آنکه آدمی ممکن است در آن لحظه بازپسین گناهکار بماند و مورد بخشایش قرار نگیرد ارواح مردمان را گرانبار می‌ساخت.

عقیده به وجود برزخ تا حدودی با احتیاط تمام از این رعب و هراس‌ها می‌کاست. دعا کردن در حق اموات رسمی بود به قدمت خود کلیسا. حتی از سال ۲۵۰ میلادی به سوابقی برمی‌خوریم که حکایت از طلب بخشایش و اجرای مراسم قداس برای کمک به ارواح مردگان می‌کند. آگوستینوس صحبت از امکان وجود مکانی می‌کرد که در آنجا مردمانی که پیش از مرگ کاملاً توبه نکرده بودند، لکن گناهان‌شان بعداً بخشوده شده بود، از گناه پاک می‌شدند. گرگوریوس اول این فکر را تأیید و پیشنهاد کرده بود که ممکن است آلام ارواح در برزخ، به برکت دعای دوستان زنده آنها، تخفیف و تسکین یابد. عقیده به این فرضیه در میان قاطبه مردم کاملاً رسوخ نیافت، تا آنکه در حدود سال ۱۰۷۰ پیترو دامیانی با بلاغت آتشین خویش به آن جان بخشید. در قرن دوازدهم عاملی که باعث رواج این فرضیه شد افسانهای بود به این مضمون که قدیس پاتریکیوس، قدیس حامی ایرلند، برای مجاب ساختن عده‌ای از شکاکان، مقرر داشته بود که در ایرلند گودالی حفر کنند و چند تن از رهبانان به درون آن پایین روند. هنگامی که این رهبانان از درون حفره بیرون می‌آمدند، طبق این افسانه، برزخ و جهنم را چنان به وضوح توصیف می‌کردند که مایه حرمان شنوندگان می‌شد. اوون، شهسوار ایرلندی، مدعی بود که در ۱۱۵۳ از درون آن حفره به دوزخ رفته است. وصفی که وی از ماجراهای آن دنیای زیرین می‌کرد متضمن موفقیت‌های فراوانی بود. مردم کنجکاو از اطراف و اکناف برای دیدن حفره به حرکت درآمدند، و برای اشخاص ناباب راه تحصیل عوایدی گشوده شد. به همین سبب، در ۱۴۹۷، پاپ آلکساندر ششم آن حفره را دام شیادی خواند و فرمان به مسدود کردنش داد.

اکنون باید دید که چه نسبت از مردمانی که در دنیای مسیحی قرون وسطی زندگی می‌کردند معتقد به اصول عقاید مسیحیت بودند. در تاریخ ذکر بسیاری از بدعت‌گذاران می‌رود، لکن اکثر این مردمان به اصول و مبادی مسیحیت ایمان داشتند. در اورلئان، به سال ۱۰۱۷، دو تن «از جمله عالیقدرترین مردمان عهد در نسب و دانش» منکر خلقت، تثلیث، بهشت، و دوزخ شدند و جمله را «یاوه محض» خواندند. جان آو سالزبری، در قرن دوازدهم، می‌گوید که به گوش خود شنیده است بسی اشخاص سخنانی بر زبان می‌رانند که «مخالف با آرای مرد مومن است». ویلانی، وقایع‌نگار آن عهد، متذکر می‌شود که در فلورانس مردمان عیاشی زندگی می‌کردند که خداوند و ائمه را به باد سخریه می‌گرفتند و پایبند هوای نفس و لذات جسمانی بودند. جیرالدوس کمبرنسیس حکایت می‌کند که یکی کشیش گمنامی را سرزنش کرد که چرا در اجرای مراسم قداس دقت لازم مرعی نمی‌دارد؛ کشیش برآشفت و از آن خرده‌گیر پرسید که آیا واقعاً تبدیل نان به جسم و شراب به خون عیسی، تناسخ، آبستنی مریم باکره، و رستاخیز را باور دارد و در مقام توضیح گفت که جمله این پندارها را جمعی از متقدمان شیاد از خود جعل کرده‌اند تا مردم را در هراس نگاه دارند و بر آنها افسار زنند، و اکنون مشتی مردم ظاهر ساز این شیوه را تعقیب می‌کنند. همین جیرالدوس نقل می‌کند که سیمون تورنهای (حد ۱۲۰۱)، یکی از محققان معاصر وی، روزی دست دعا برداشت که «ای خداوند قادر مطلق! تا کی این فرقه خرافات‌پرست مسیحی و این جعلیات نوپا دوام خواهد آورد». درباره همین سیمون حکایت می‌کنند که ضمن ایراد خطابه‌ای، به کمک استدلالات زیرکانه، اصول عقاید مربوط به تثلیث را ثابت کرد، و چون حضار برایش کف زدند و از این توفیق خویش سرمست شد، لاف زد که می‌تواند با استدلالات محکم‌تری خلاف همین نظریات را ثابت کند. منقول است که چون این سخن بر زبان وی جاری گشت، همان‌جا در دم به فلج و عارضه جنون مبتلا شد. در حدود سال ۱۲۰۰، پیتر نامی، صدر صومعه تثلیث مقدس، در محله الدگیت لندن، نوشت: «پارهای هستند که به وجود خدا اعتقاد ندارند و می‌گویند که مصدر عالم تصادف است ... بسیاری از مردمان هستند که نه وجود فرشتگان خیر را باور دارند و نه فرشتگان شر را، نه به حیات پس از مرگ قایلند و نه به هیچ چیز دیگر نامرئی و معنوی.» ونسان دوبووه از اینکه بسیاری «خواب‌نماها و داستان‌ها (مربوط به قدیسان دین) را به عنوان مشتی افسانه‌های مبتذل یا دروغ‌های مجهول استهزا می‌کردند» متأسف بود، و خود در مقام توضیح نوشت: «اگر مردمانی که عقیده به دوزخ ندارند این‌گونه روایات را باور نکنند، بدیهی است که عمل آنها نباید ما را متحیر کند.» قبول این پندارهای مذهبی راجع به دوزخ برای بسیاری آسان نبود. برخی از مردمان ساده‌لوح سؤال می‌کردند: «اگر خداوند قبلاً به گناه و هبوط شیطان آگاه بود، از چه رو او را آفرید؟» شکاکان مدعی بودند که خداوند نمی‌تواند آن قدر ظالم باشد که آدمی را برای گناهی محدود، با عذابی نامحدود مواخذه و تنبیه کند. جواب علمای الاهی به این ادعا آن بود که ارتکاب به یکی از گناهان کبیره بی‌حرمتی نسبت به خداوند است و لهذا متضمن گناهی نامحدود. در ۱۲۴۷، پارچه‌بافی از اهالی تولوز، که از شنیدن این قبیل استدلالات متقاعد نشده بود، می‌گفت: «اگر دستم به آن خدایی برسد که از هزار نفر آدمی که خلق کرده است یکی را رستگار می‌کند و باقی را به دوزخ می‌فرستد، او را مانند خیانت‌کاری خواهم گرفت، جوارحش را به سختی از هم خواهم درید، و به صورتش آب دهان خواهم افکند.» برخی شکاکان دیگر با خوش‌مشربی بیشتری دلیل می‌آوردند که روح و جسم در برابر آتش جهنم پس از مدتی شاخی و بی‌حس می‌شوند و به همین سبب «هرکس که به دوزخ معتاد شود، در آنجا به همان اندازه فارغالبال است که در هر جای دیگر.» آن شوخی قدیمی که در جهنم انسان با معاشرانی دمساز است به مراتب جالب‌تر از اهل بهشت، در افسانه عاشقانه فرانسوی اوکاسن و نیکولت (حد ۱۲۳۰) می‌آید. کشیشان شکایت می‌کردند که اکثر مردم فکر جهنم را موکول به هنگام نزع می‌کنند، معتقدند به اینکه هر قدر در دوران حیات خویش مرتکب گناه شده باشند، «ادای سه کلمه ego te absolvo مرا رستگار خواهد کرد.» ظاهراً در آن عهد هم مثل امروز دور از غوغای شهر نیز بدعت‌گذاران وجود داشتند، لکن از بدعت‌گذاران روستایی چیزی به یادگار نمی‌ماند؛ و ادبیاتی که از قرون وسطی به دست ما رسیده است اکثراً از طبع روحانیان یا افرادی است که دسته منتخبی از روحانیان آثار آنها را از زیر نظر می‌گذرانیدند. در خلال همین آثار به «دانشوران سرگردانی» برمی‌خوریم که اشعاری مغایر حرمت می‌سرودند و وصف شهرنشینان خشنی را به میان می‌آوردند که کفرآمیزترین دشنام‌ها بر زبان‌شان جاری می‌شد؛ مردم در کلیساها می‌خوابیدند، خرناس می‌کشیدند، و حتی می‌رقصیدند و مرتکب اعمال جنسی می‌شدند. (به قول راهبی) «در روز یکشنبه آن قدر به هرزگی، شکم‌پرستی، قتل نفس، و دزدی دست می‌زدند که فزون‌تر از همه فجایعی بود که در عرض تمام هفته مرتکب شده بودند.» این‌گونه روایات، که نشان از نبودن یک ایمان واقعی دارند، اختصاص به یک محل معین نداشته‌اند و می‌توان موارد همانند آنها را از ممالک مختلف در طی هزار سال مثال آورد. این‌گونه شواهد باید ما را هشیار سازد تا درباره تقدس مردم قرون وسطی راه اغراق نپوییم؛ با این همه آنچه دانش‌پژوه از مطالعه قرون وسطی استنباط می‌کند محیطی است مملو از معتقدات و مراسم مذهبی. هر کشور اروپایی در این عهد به حمایت دین مسیح برخاست و به حکم قانون همه را مطیع و منقاد کلیسا کرد. تقریباً جمیع پادشاهان تحف و هدایای سرشاری به کلیسا ارزانی داشتند. تقریباً هر واقعه تاریخی را به معیارهای مذهبی تعبیر کردند. هر واقعه ضمنی در کتاب عهد قدیم قبلاً خبر از رویدادی می‌داد که در کتاب عهد جدید آمده بود. قدیس آگوستینوس می‌گفت: «در عهد قدیم، عهد جدید نهفته است، و در عهد جدید، عهد قدیم آشکار می‌شود.» مثلاً دیوید، آن اسقف ارجمند، معتقد بود که این مسئله که داوود نبی بتشبع را در حال استحمام نظاره می‌کرد کنایه از این امر بود که عیسی مسیح مشاهده می‌کرد کلیسای وی خود را از آلودگی‌های دنیا پاک می‌کند. هر چیز طبیعی رمز و نشان‌های بود بر یک چیز فوق طبیعی. گولیلموس دیوراندوس، اسقف ماند، معتقد بود که هر قسمتی از کلیسا معنی مذهبی خاصی دارد: سردر کلیسا مسیح است، که به برکت وجود وی قدم به بهشت می‌نهیم؛ ستون‌های کلیسا اسقفان و علمای دین‌اند، که کلیسا قائم به وجود ایشان است؛ زهدان مریم - آنجا که عیسی گوشت آدمی به تن کرد - رخت‌کن کلیساست که در آن کشیشان جبه‌های روحانیت را بر اندام خویش می‌آرایند. به همین قیاس، هر دام و ددی معنی مذهبی خاصی داشت. در رساله‌ای مربوط به وحوش، که ویژه قرون وسطی است، منقول است که: «شیر ماده که بچهای می‌زاید، نوزاد مرده به دنیا می‌آورد. مادر سه روز از آن مراقبت می‌کند؛ روز سوم پدر از راه می‌رسد، بر صورت نوزاد می‌دمد، و او را زنده می‌کند. به همین ترتیب بود که پدر قادر مطلق فرزند خویش، خداوندگار ما عیسی مسیح، را از عرصه ممات به عالم حیات برگردانید.» پذیرش مردم، و بیشتر قوه تخیل آنها، سبب رواج یکصد هزار داستان در باب معجزات و حوادث و قوای فوق طبیعی شد. یک کودک شیطان انگلیسی در صدد برآمد جوجه‌های کبوتری را از لانه‌اش برباید؛ دست کودک به طور معجزه‌آسا بر سنگی که تکیه کرده بود خشک شد، و فقط دعاوی سه شبانروز مردم ده بود که کودک را از آن مهلکه رهایی بخشید. کودکی در یک زیارتگاه به مجسمه‌ای که عیسی را به شکل کودکی مجسم می‌نمود لقمه نانی پیشکش کرد. صورت سنگی مسیح از آن کودک تشکر و وی را به بهشت دعوت کرد. سه روز بعد از این مقدمه، کودک مزبور در گذشت. «کشیش هرزه‌ای دلباخته زنی شد و می‌خواست از او کام دل حاصل کند. چون موفق به جلب رضایت زن نشد، بعد از مراسم قداس، کلوچه را، که بدل به گوشت مطهر عیسی شده بود، در دهان نگاه داشت، به امید آنکه چون زن را ببوسد، بر اثر نیروی آن آیین مقدس، زن راضی شود. لکن هنوز از ساحت کلیسا بیرون نشده بود که دید به قدری عظیم‌الجثه شده است که سرش به سقف می‌خورد.» کشیش نان را در گوشه‌ای از کلیسا زیر خاک پنهان، و بعداً نزد کشیش دیگری به گناه خویش اعتراف کرد. وقتی آن کلوچه مطهر را از زیر خاک بیرون آوردند، دیدند به صورت هیکل خون‌آلود مرد مصلوبی در آمده است. زنی کلوچه مطهر را از کلیسا تا خانه در دهان نگاه داشت و آن را در کندویی نهاد تا از مرگ و میر زنبورهای عسل جلوگیری کند. این زنبورها «از شیرین‌ترین عسل خود، برای شیرین‌ترین میهمان خویش، نمازخانه کوچکی ساختند که عقل از ظرافت آن حیران می‌شد.» پاپ گرگوریوس اول آثار خود را با این‌گونه داستان‌ها آکند. شاید مردم، یا اشخاص با سوادی که میان آنها بودند، این‌گونه افسانه‌ها را چندان جدی نمی‌گرفتند یا در نظر آنها این‌گونه حکایات مایه تفریح و تردماغی بود، چنان‌که امروز داستان‌هایی به همان پایه عجیب و شگفت‌انگیز مایه تفریح مغزهای خسته روسای جمهور و پادشاهان ما می‌شود. با گذشت زمان، ممکن است که خوش‌باری رشته خودش را تغییر داده باشد، لکن وسعت میدان آن چندان تغییری نکرده است. بسیاری از این افسانه‌های قرون وسطایی حاکی از ایمان موثری است که مردم به دین نشان می‌دادند، از آن جمله است قصه مربوط به پاپ محبوب لئو نهم که چون، بعد از گردش و اصلاحات خویش از فرانسه و آلمان به ایتالیا بازگشت، آب‌های رود آنینه [چون دریای سرخ بر روی موسی] به دو سو رفت تا وی از رودخانه بگذرد.

قدرت مسیحیت در آن بود که به مردم ایمان ارزانی می‌داشت نه معلومات، هنر می‌داد نه علم، و زیبایی عرضه می‌کرد نه حقیقت. مردم ترجیح می‌دادند که چنین باشد. ظنین بودند که هیچ کس نمی‌تواند به پرسش‌های آنها پاسخ گوید؛ احساس می‌کردند که عاقلانه است انسان جواب‌هایی را که کلیسا با چنین کلمات آرام مطمئنی ایراد می‌کند به سمع ایمان گوش کند. اگر قرار بود که کلیسا خود را جایزالخطا بشمرد، پایه اعتماد مردمان نسبت به چنین بنیادی قطعاً متزلزل می‌شد. شاید مردم این عهد نسبت به علم بدگمان بودند، زیرا معلومات را ثمر تلخ درختی می‌شمردند که چیدن آن از روی عقل ممنوع شده بود، و علم در حکم سرایی بود که آدمی را، با خیالاتی واهی، از بهشت عدنی بی‌پیرایه و حیاتی عاری از شک و تردید محروم می‌کرد. به این نحو، حیات عقلانی قرون وسطی، تقریباً به تمامی، خود را تسلیم ایمان کرد و، به همان نحو که انسان عصر نوین به علم و حکومت اعتماد می‌کند، به خداوند و کلیسا توکل کرد. فیلیپ اوگوست، پادشاه فرانسه، در اثنای یک طوفان نیم‌شب، به ملوانان خویش گفت: «هلاک شما غیرممکن است، زیرا در همین لحظه هزاران نفر رهبان مشغول برخاستن از بستر خویشند، و دیری نخواهد گذشت که برای ما دعا خواهند کرد.» مردم معتقد بودند که همگی در دست و اختیار نیرویی هستند به مراتب عظیم‌تر از آنچه در حیطه امکان علم هر بشری است. در عالم مسیحیت، درست مثل جهان اسلام، مردم خود را تسلیم خدا کردند و، حتی در بحبوحه هرزگی، خشونت، و بی‌حرمتی به مقدسات، در تکاپوی خدا و رستگاری ابدی بودند. این عصری بود سرمست از نشئه خداوندی.

II – آیین‌های مقدس

بزرگ‌ترین قدرت کلیسا، بعد از تسجیل و تعیین ایمان، برگزاری آیین‌های مقدس بود - مراسم و تشریفاتی که به طور رمزی حکایت از اعطای فیض الاهی می‌کرد. قدیس آگوستینوس می‌گفت: «در هیچ دینی افراد را نمی‌توان متحد نگاه داشت، مگر آنکه آنها از طریق نمادهایی مرئی یا آیین‌های مقدس در یک نوع اخوت با هم شریک باشند.» لفظ ساکرامنتوم را در سده چهارم میلادی تقریباً بر کلیه چیزهایی اطلاق می‌کردند که مقدس بود - غسل تعمید، صلیب، و نماز. در قرن پنجم، توماس آگوستینوس این واژه را درباره مراسم عید قیام مسیح به کار برد. در قرن هفتم، قدیس ایزیدور سویلی آن را به غسل تعمید، مراسم تنفیذ، و آیین قربانی مقدس محدود ساخت. سرانجام، در قرن دوازدهم، آیین‌های مقدس را هفت تا تعیین کردند، از این قرار: تعمید، تایید، توبه، آیین قربانی مقدس، ازدواج، رتبه‌های مقدس، و تدهین نهایی. تشریفات مانند افشاندن آب مطهر یا کشیدن نقش صلیب را از «متفرعات و ملحقات آیین‌های مقدس» به حساب آوردند.

مهم‌ترین آیین‌های مقدس غسل تعمید بود. تعمید به دو منظور انجام می‌گرفت: اول آنکه، لکه گناهکاری ذاتی را از دامان شخص بزداید؛ دوم آنکه، با این ولادت جدید، فرد را رسماً در سلک مسیحیان درآورد. در این مراسم معمولاً اولیای کودک نام یکی از قدیسین را بر کودک خویش می‌نهادند، تا قدیس حامی، سرمشق، و حافظ کودک باشد، و این «نام مسیحی» کودک مزبور می‌شد. در قرن نهم، نخستین روش تعمید آن بود که کودک را سراپا در آب فرو برند، لکن بتدریج افشاندن آب بر روی کودک که در اقالیم شمالی خطر کمتری برای مزاج کودک داشت جانشین آن رسم اولیه شد. هر کشیشی، به هنگام ضرورت هر فرد مسیحی می‌توانست مراسم غسل تعمید را انجام دهد. در صدر مسیحیت مرسوم بود که غسل تعمید را موکول به دورانی کنند که کودک پا به سن گذاشته باشد، اما بتدریج، در قرون وسطی تعمید نوزادان رواج یافت. در هر محله‌ای، به ویژه در ایتالیا، نمازخانه‌ای - تعمیدگاه - را برای اجرای این آیین مقدس بنا کردند.

در کلیسای شرقی، معمولاً آیین‌های تایید و قربانی مقدس بلافاصله پس از غسل تعمید درباره کودک اجرا می‌شد، و حال آنکه در کلیسای غربی بتدریج آیین تایید را موکول به هفت‌سالگی کردند تا آنکه کودک در عرض این مدت به اصول و مبادی ایمان مسیح آشنا شده باشد. آیین تایید فقط به توسط اسقفی انجام می‌گرفت، و عبارت بود از «نهادن دست» بر سر کودک، همراه با تلاوت دعایی به این منظور که روح‌القدس در جسم داوطلب حلول کند. سپس اسقف با روغن مقدس پیشانی کودک را تدهین می‌کرد و آهسته بر گونه او می‌کوفت (همچنان‌که سلاطین بر کتف شهسواران می‌کوفتند)، که علامت تنفیذ ایمان مسیحی جوان بود، و داوطلب به قید سوگند تلویحاً متعهد به رعایت همگی حقوق و وظایف یک فرد مسیحی می‌شد.

مهم‌تر از تعمید آیین توبه بود. اگر اصول عقاید کلیسا یک حس گناهکاری را به مردم تلقین می‌کرد، در مقابل وسیله‌ای نیز در اختیار آنها می‌گذاشت تا هر چند وقت یک بار بتوانند با اعتراف به گناهان خویش نزد یک نفر کشیش، و اجرای کفاره‌ای که مقرر می‌شد، روح خود را از آلودگی منزه سازند. طبق تعالیم کتاب مقدس (انجیل متی: ۹:۱۶ و ۱۸:۱۸) عیسی گناهان بندگان را آمرزیده بود و به حواریون خویش اختیارات همانندی در «بستن و گشودن» عطا کرده بود. کلیسا معتقد بود که این اختیارات از حواریون مسیح بنوبت به اسقفان صدر مسیحیت، و به عبارت دیگر از پطرس حواری به پاپ‌ها منتقل شده بود؛ در قرن دوازدهم «اختیار کلیدهای ملکوت» که در دست اسقفان بود به کشیشان نیز داده شد. در دورانی که مسیحیت جنبه بدوی داشت، اعتراف به گناهان به طور علنی صورت می‌گرفت. در قرن چهارم میلادی، اعتراف خصوصی یا محرمانه جانشین اعتراف علنی شد، تا این مسئله مایه شرمساری بزرگانی که مایل به اقرار به گناهان خویش بودند نشود، لکن شیوه اعتراف علنی همچنان میان پارهای از فرقه‌های پیرو بدعت‌گذاران به جا ماند، و مقرر شد که در مورد پارهای از جرایم شنیع، مثل قتل عام تسالونیکا یا کشتن تامس ا بکت، روحانیان حق تحمیل کفاره عمومی را بر مردم داشته باشند. چهارمین شورای لاتران (۱۲۱۵) مقرر داشت که اعتراف سالانه و تناول در آیین مقدس قربانی باید از وظایف حتمی مومن باشد و چنانچه کسی از این دو تخلف ورزد، از حق استفاده از برکات کلیسایی و تدفین در گورستان مسیحیان محروم شود. به منظور تشویق گناهکاران به اعتراف و محافظت از ایشان، هر اعترافی «صندوق سر به مهری» شد، و هیچ کشیشی مجاز نبود آنچه را که نزد وی اقرار شده بود فاش سازد. از قرن هشتم به بعد، رساله‌ای درباره «کفاره گناهان» منتشر شد که در آن، به حکم علمای دین، برای هر گناهی کفاره معینی تجویز شده بود، از قبیل نماز، روزه، زیارت اماکن متبرکه، دادن صدقات، یا انواع دیگر طاعات و امور خیریه.

این آیین توبه یا به قول لایب‌نیتس «این بنیاد حیرت‌انگیز» نتایج نیکوی بسیاری داشت. توبه کار را از مالیخولیاهای دائمی و پنهانی ناشی از پشیمانی رهایی می‌بخشید؛ به کشیش اجازه می‌داد تا، به کمک اندرز و نیاز دادن، صحت روحی و جسمی گروه متابعین خود را بهبود بخشد، با امید اصلاح، مایه تسلی خاطر شخص گناهکار می‌شد؛ به قول ولتر، که خود از شکاکان بود، آیین توبه وسیله‌ای برای جلوگیری جرایم شد. و گوته، شاعر نامدار آلمانی، گفت: «اعتراف در خلوت را هرگز نمی‌بایستی از بشر سلب می‌کردند.» بر توبه پارهای آثار سو نیز مترتب بود. بعضی اوقات این بنیاد برای مقاصد سیاسی به کار می‌رفت، چنان‌که کشیشان حاضر به آمرزش گناهان هواخواهان امپراطوران در جنگ با پاپ‌ها نبودند. گاهی وسیله‌ای برای تفتیش افکار می‌شد، چنان‌که اسقف میلان، قدیس کارلو بورومئو، به کشیشان خود دستور داد که هر توبه‌کاری را که برای اقرار به گناهان نزد آنها می‌رود مکلف سازند که نام هر بدعت‌گذار یا شخص مظنونی را که می‌شناسد پیش آنها فاش کند. دیگر آنکه برخی از مردم ساده‌لوح آمرزش گناهان را در حکم رخصتی برای تجدید گناهان می‌دانستند. بتدریج، هر قدر از حرارت شعله ایمان کاسته می‌شد، کفاره‌های سخت و شدید، توبه‌کاران را به دام وسوسه کذب می‌انداخت و کشیشان رخصت می‌یافتند تا مجازات‌های خفیف‌تری درباره آنها مقرر دارند، که معمولاً عبارت می‌شد از بذل اعانات در راه خیری که به تصویب مقامات کلیسا رسیده باشد. این «تخفیف مجازات‌ها» بود که بتدریج به پیدایش رسم آمرزش منجر شد.

غرض از آمرزش آن نبود که گناهکار رخصت ارتکاب به گناه را پیدا کند. بلکه کلیسا گناهکار نادم و توبه‌کار را از تمام یا پاره‌ای مجازات‌هایی که بر اثر ارتکاب گناهان دنیوی می‌بایست در برزخ تحمل نماید کلاً یا بعضاً تبرئه می‌کرد. آمرزشی که توبه‌کار هنگام اعتراف به گناهان به دست می‌آورد عبارت از رهایی از قید تقصیری بود که او را محکوم به عذاب دوزخ می‌ساخت، اما او را از کیفر «این جهانی» گناهش معاف نمی‌دانست. فقط اقلیت معدودی از مسیحیان برای گناهان ارتکابی خویش در همین دنیا کاملاً آمرزیده می‌شدند؛ مابقی خلایق مجبور بودند که برای آمرزش کامل، در برزخ، در برابر گناهان تسویه نشده خویش تن به مجازات در دهند. کلیسا مدعی شد که حق دارد با بخشیدن اندکی از خزانه سرشار لطف الاهی، که بر اثر رنج‌ها و مرگ مسیح و به برکت وجود قدیسانی گرد آمده بود که مکارم آنها به مراتب فزون‌تر از گناهان‌شان بود، گناهکاران را تبرئه کند، به شرط آنکه از عهده امور خیر و انجام طاعات مقرر برآیند. آمرزش گناهان رسمی بود که به قرن نهم میلادی برمی‌گشت. پارهای از زایران مسیحی که در قرن یازدهم از اماکن متبرکه دیدن می‌کردند مشمول این مرحمت شدند. اولین آمرزش عمومی از طرف پاپ اوربانوس دوم اعلام شد؛ وی در سال ۱۰۹۵ همه افرادی را که در صف سپاهیان جنگ صلیبی اول به خدمت در آمدند از گناهان‌شان تبرئه کرد. با این سوابق بود که رسم تبرئه گناهکاران در مقابل تکرار ادعیای بخصوص، شرکت در مراسم مذهبی خاص، ساختن پل و جاده و کلیسا و بیمارستان، پاک کردن جنگل‌ها، یا زهکشی مرداب‌ها، کمک مالی به یک جنگ صلیبی یا یک موسسه روحانی، و پرداخت هزینه یک جشن مذهبی یا جهاد مسیحی و امثال آن رواج گرفت. از این روش استفاده‌های واقعی فراوانی شد، لکن ضمناً فرصتی برای زراندوزی مشتی روحانیان حریص فراهم آورد.

کلیسا بعضی از افراد روحانی را که قاعدتاً از رهبانان بودند مامور کرد که به عنوان «تحصیل‌دار» با فروش آمرزش در برابر طاعت، توبه، و تحف مبالغی گرد آورند. این تحصیل‌داران، که انگلیسی‌ها ایشان را «بخشایش‌گر» می‌نامیدند، در مقام رقابت با یکدیگر چنان شور و حمیتی نشان می‌دادند که مایه انزجار خاطر بسیاری از مسیحیان شدند. این‌گونه افراد، برای تشویق مردمان به دادن تحف و هدایا، اشیایی را به معرض تماشا می‌گذاشتند که واقعاً یا به طور مجعول از یادگارهای قدیسان دین به شمار می‌رفت، و از آنچه تحصیل کرده بودند بخشی را که یا سهم ایشان بود یا هیچ‌گونه حقی بر آن نداشتند، به نفع خویشتن ضبط می‌کردند. کلیسا چندین بار کوشش کرد تا از این‌گونه سوءاستفاده‌ها بکاهد. چهارمین شورای لاتران به اسقفان دستور داد که مومنین را از اعتبارنامه‌های جعلی و یادگارهای دروغی قدیسان بر حذر دارند. به علاوه، روسای دیرها را از حق آمرزش محروم، و اختیارات همانند اسقفان را محدود کرد؛ و از کلیه روحانیان درخواست کرد تا در شور و حمیت خویش، برای استفاده از این وسیله نوین، جانب اعتدال را رعایت کنند. در ۱۲۶۱، شورای ماینتس عده زیادی از این تحصیل‌داران کلیسایی را به عنوان مشتی کاذب بدکار رسوا کرد، زیرا استخوان‌های جانوران یا اموات بی‌صاحب را به جای استخوان قدیسان به مردم نشان می‌دادند؛ خود را طوری تربیت کرده بودند که در موعد مقرر، به دلخواه، سیل سرشک سر می‌دادند؛ و مجازات‌های اعرافی را، به نرخ‌های کمتری، در برابر حداکثر سیم و زر و حداقل طاعت می‌فروختند. شوراهای وین (۱۳۱۱)، راونا (۱۳۱۷) هر کدام به همین روال اعمال کشیشان بدکار را تقبیح کردند، لکن سوءاستفاده‌ها کماکان ادامه یافت.

پس از تعمید، آیین قربانی مقدس یا افخارستیا بود [یعنی تناول مراسم قداس]. از عیسی مسیح روایت کرده بودند که هنگام «شام آخر» اشاره به نان کرده و گفته بود: «این است بدن من.» و اشاره به شراب کرده و گفته بود: «این است خون من.» کلیسا این کلمات را به معنی لفظ به لفظ آن پذیرفت. مهم‌ترین قسمت مراسم قداس عبارت است از قلب ماهیت، یعنی تبدیل ورقه‌های نان و جامی مملو از شراب به جسم و خون مسیح، براثر قوه معجزه‌آسایی که اختصاص به کشیش داشت. غرض اصلی از مراسم قداس آن بود که شخص مومن با خوردن نان مطهر و نوشیدن شراب مقدس در «جسم و خون، روح و الوهیت» ابن، یعنی دومین اقنوم از اقانیم ثلاثه، شرکت جوید. از آنجا که نوشیدن شراب مقدس متضمن خطر بر خاک ریختن خون عیسی بود، در قرن دوازدهم مرسوم شد که فقط به خوردن نان اکتفا کنند، و چون پارهای از محافظه‌کاران (که آرای آنها را بعداً هوسیان بوهم اقتباس نمودند) تقاضا کردند که باید هم در خون عیسی شریک باشند و هم در جسم وی، عالمان الاهی توضیح دادند که خون مسیح «ملازم» با جسم وی در نان مقدس است، و جسم عیسی «ملازم» با خون وی در شراب مطهر. هزار معجزه به نان مقدس نسبت دادند و مدعی شدند که شر اهریمنان را دفع می‌کند، علاج امراض است، مانع از بروز حریق می‌شود، و با مسدود کردن حلقوم دروغگویان آنها را رسوا می‌سازد. هر مسیحی مکلف بود که اقلاً سالی یک بار در مراسم قداس شرکت جوید، و اولین بار که جوان مسیحی مبادرت به چنین امری می‌کرد، مراسم با ابهت و تشریفات خاص برگزار می‌شد.

عقیده به «حضور واقعی مسیح» بتدریج رواج یافت. اولین بار که چنین مطلبی به صورت یک قاعده رسمی ارائه شد در شورای نیقیه به سال ۷۸۷ بود. در ۸۵۵ میلادی، رهبانی فرانسوی از فرقه بندیکتیان به نام راترامنوس تعلیم داد که نان و شراب از لحاظ معنوی جسم و خون عیسی محسوب می‌شود، نه از نظر مادی. در حدود سال ۱۰۴۵، برانژه، شماس اعظم کلیسای تور، در واقعیت موضوع «قلب ماهیت» شک نمود؛ به همین سبب، وی را تکفیر کردند؛ و لانفرانک، صدر دیر بک، در طی نامه‌ای خطاب به وی (۱۰۶۳) عقیده مومنان درست ایمان را به این نحو بیان کرد:

ما معتقدیم که جسم خاکی ... در نتیجه قدرتی آسمانی، که در خور وصف و وهم نیست ... مبدل به جوهر جسم خداوند می‌شود، و حال آنکه ظاهر و پارهای مشخصات همان وجود خارجی از نظر غایب می‌ماند تا مردم از مشاهده آن جوارح عریان و خون‌آلود دچار هراس نشوند و مومنان به ثمرات کامل‌تر ایمان نایل آیند. در عین حال، جسم خداوند، دست‌نخورده، تمام و کمال، بدون آلودگی یا جراحتی، در آسمان است.

این عقیده را چهارمین شورای لاتران (۱۲۱۵) به عنوان یکی از مهم‌ترین اصول دین مسیح اعلام کرد، و شورای ترانت به تاریخ ۱۵۶۰ افزود که هر ذره‌ای از نان مقدس، هر قدر هم کوچک باشد، حاوی تمامی جسم، خون و روح عیسی مسیح است. به این نحو، یکی از کهنسال‌ترین رسوم دین اقوام بدوی (که عبارت از خوردن خدا باشد) امروزه در جوامع متمدن اروپایی و آمریکایی شیوع دارد و مورد احترام عده زیادی از مردمان است.

کلیسا با قرار دادن ازدواج در ردیف آیین‌های مقدس و درآوردن آن به صورت قول و قرار مذهبی به طور فوق‌العاده‌ای مایه اعتلای حیثیت و دوام پیوند ازدواج شد. در آیین رتبه‌های مقدس، اسقف پارهای از اختیارات روحانی را که از حواریون به میراث برده بود، و گمان می‌رفت که این اختیارات را خداوند در هیئت عیسی مسیح به حواریون‌ش تفویض کرده است، به کشیش تازه تسلیم می‌کرد. در آخرین آیین، یعنی تدهین نهایی، کشیش اعتراف فرد مسیحی محتضر را می‌شنید، گناهان وی را می‌آمرزید تا او را از عذاب دوزخ برهاند، و اعضای بدن وی را تدهین می‌کرد تا از گناه دور، و برای رستاخیز در برابر دادگر حقیقی او شایسته باشند.

بازماندگان وی، به عوض آنکه به شیوه دوران بت‌پرستی جسدش را در آتش بسوزانند، طبق تعالیم مسیحی او را دفن می‌کردند، زیرا کلیسا معتقد بود که جسم آدمی نیز سر از گور به در می‌کند. همچنین بازماندگان متوفا جسد را کفن می‌کردند، در درون تابوتش سکهای قرار می‌دادند که گویی برای دستمزد خارون بود، و جنازه را با تشریفات فراوان و پرهیبت به گورستان می‌بردند. در پارهای موارد اشخاصی را اجیر می‌کردند که کارشان ندبه و زاری بر میت بود. خود بازماندگان متوفا یک سالی جامه عزا بر تن داشتند، و هیچ کس قادر نبود بگوید که پس از ماتمی چنین طولانی، آیا یک قلب توبه‌کار و کشیشی که کمر خدمت بر میان بسته بود، برای شخص متوفا جایی در بهشت تضمین کرده‌اند یا نه.

III – دعا

در هر دین بزرگی، شعایر و مراسم به همان اندازه ضرورت دارد که اعتقاد. شعایر و مراسم، معتقدات مذهبی را تعلیم می‌دهد، می‌پرورد، و اغلب به وجود می‌آورد؛ رابطه تسلی‌بخش میان مومن و خدای وی ایجاد می‌کند؛ حواس و روح را با درام، ادبیات، و هنر مجذوب می‌سازد؛ با ترغیب افراد به شرکت در شعایر، خواندن آوازها، و تلاوت دعاهایی همانند و سرانجام همفکر ساختن آنها، همگی را در یک جامعه و جرگه برادری همبستگی می‌بخشد.

قدیمی‌ترین ادعیه مسیحی عبارت بود از پاترنوستر (پدر ما) و کردو (توکل). نزدیک به پایان قرن دوازدهم، دعای لطیف و صمیمی «آوه ماریا» بتدریج شکل پذیرفت. به علاوه، در این تاریخ مناجات‌های دسته‌جمعی شاعرانه‌ای در تهلیل و درخواست از خداوند وجود داشت. پارهای از دعاهای قرون وسطایی به عزایم و اوراد ساحرانه‌ای می‌مانستند که برای حدوث معجزات بیان می‌شوند؛ برخی به یک رشته ورد تکراری تبدیل می‌شدند که مایوسانه حکم تحریم مسیح را در مورد «تکرارهای بیهوده» لغو می‌کردند. رهبانان و راهبه‌ها و بعداً مردم غیر روحانی، به تقلید از یک رسم مشرق‌زمینی که صلیبیون با خود به سوغات آورده بودند، بتدریج عادت به تسبیح کردند. چون این رسم از طرف رهبانان فرقه دومینیکیان رواج یافته بود، در مقابل، افراد فرقه فرانسیسیان به ترویج «ویاکروسیس» یا «مراحل صلیب» اقدام کردند، و آن عبارت از تلاوت دعاهایی بود در برابر چهارده شمایل یا تصویر که مراحل مختلفه محکوم کردن و به صلیب کشیدن عیسی را نشان می‌داد. کشیشان، رهبانان، راهبه‌ها، و پارهای از افراد غیر روحانی به تلاوت یا خواندن «ساعات شرعی» می‌پرداختند، و آن عبارت بود از دعاها، منتخباتی از کتاب مقدس، مزامیر، و سرودهایی روحانی که به همت بندیکتوس و جمعی دیگر تشکیل یافته و به دست آلکوین و گرگوریوس هفتم در کتاب دعای موجزی مدون شده بودند. در هر شبانروز، تقریباً به فاصله هر سه ساعت یک بار، از یک میلیون نمازخانه، و مساکن مردم، این دعاهای مومنان موافق در آسمان و لوله می‌افکند. بی‌شک آوای آنها به گوش مردمی که حول و حوش این مراکز می‌زیستند موسیقی دلنوازی بود. اوردریکوس ویتالیس می‌نویسد: «آواز پرستش‌کنندگان درگاه ملکوتی نغمه‌ای است شیرین که قلب مومنان را آرامش می‌بخشد و آنها را شاد می‌کند.» در دعاهای رسمی کلیسا اغلب خداوند، اب، مخاطب قرار می‌گرفت، و معدودی از دعاها خطاب به روح‌القدس بود؛ لکن مردم در بیشتر دعاهای خویش دست تضرع به سوی عیسی، مریم، و قدیسین دراز می‌کردند. از خدای قادر مطلق بیمناک بودند؛ در مخیله عامه مردم، وی هنوز بیشتر آن سخت‌گیری و شدتی را که روزی از آن یهوه می‌دانستند حفظ کرده بود؛ چگونه یک گناهکار ساده جرئت داشت دعای خود را به بارگاهی این‌سان رعب‌انگیز و دور عرضه دارد؟ عیسی نزدیک‌تر بود، لکن وی نیز خدا بود، و آن که سعادت سرمدی وی را بکلی نادیده انگاشته بود نمی‌توانست رو در رو با وی به سخن پردازد. ظاهراً عاقلانه‌تر بود که انسان در دعای خویش قدیسی را، که بر طبق قانون کلیسا در بهشت است، مخاطب سازد و وی را نزد عیسی مسیح شفیع قرار دهد. کلیه پندارهای شاعرانه و عامه‌پسندی که در اعصار کهن درباره پرستش خدایان متعدد وجود داشت از گنجینه گذشته‌ای که هرگز روی زوال ندیده بود بیرون آمد، و آیین مسیحیت را با موانست تسلی‌بخشی میان ارواح، و الفت برادرانه‌ای بین زمین و آسمان آکند، و ایمان را از بند عناصر مظلم‌ترش نجات داد. به همان نحو که در دوران جاهلیت روم همه چیز و همه کس صاحب ربالنوعی بود، اینک هر ملتی، شهری، دیری، کلیسایی، حرفه‌ای، آدمی، و بحرانی در زندگی قدیس یا امامی را به عنوان قدیس حامی و قبله حاجات خود قبول داشت. در انگلستان قدیس جورج حامی کشور محسوب می‌شد، در فرانسه قدیس دنی را قبول داشتند. رسته دباغان، برتولاوس را قدیس حامی خود می‌دانستند، زیرا پوست قدیس مزبور را دشمنان از بدن جدا کرده بودند. رسته شمع‌سازان همواره یوحنای حواری را به شفاعت می‌طلبیدند، زیرا اعدای دین وی را زنده زنده در دیگی از روغن فرو برده بودند. قدیس کریستوفر حامی حمالان بود، زیرا وی عیسی مسیح را بر روی دوش خود حمل کرده بود. مریم مجدلیه قدیسه حامی عطاران بود، زیرا وی عطرهای خوشبویی بر قدم‌های مسیحیان ریخته بود. برای هر امر ضرور یا واقعه نامیمونی مردم مددکاری در آسمان‌ها داشتند. قدیس سباستیانوس و قدیس روش از قدیسینی بودند که هنگام بروز طاعون قدرت‌شان به منصه ظهور می‌رسید. قدیسه آپولینیا، که دژخیم فکش را شکسته بود، درد دندان را علاج می‌کرد؛ قدیس بلازیوس (بلز) خارش و تورم گلو را شفا می‌داد. قدیس کورنی گاوهای نر را حراست می‌کرد، قدیس گال محافظ جوجه ماکیان‌ها و قدیس آنتونیوس نگاهدار خوک‌ها بود. قدیس مدار در نظر مردم فرانسه قدیسی بود که اکثراً برای باران دست به دامان وی می‌زدند؛ اگر وی دعوت آنها را اجابت نمی‌کرد و باران نمی‌بارید، مریدان بی‌حوصله‌اش گهگاهی تندیس وی را به آب می‌افکندند، که خود شاید از راه تلقین حکم جادویی را داشت.

کلیسا به تنظیم گاهنامه‌ای مذهبی مبادرت ورزید که به موجب آن هر روزی از سال عید یکی از قدیسان بود، لکن برای همه ۲۵,۰۰۰ نفری که تا قرن دهم از طرف کلیسا به مقام قدیسی ارتقا یافته بودند در یک سال جا نبود. گاهنامه قدیسان آن قدر نزد مردم اشتهار داشت که، در تدوین تقویم نجومی، سال کشاورزی را به نام آنها تقسیم‌بندی کردند. در فرانسه، عید سن ژرژ روز بذرافشانی بود. در انگلستان، روز قدیس والنتینوس [که امروزه به عید عشاق اشتهار دارد] پایان فصل زمستان محسوب می‌شد. در چنین روز مبارکی (مشهور است که) پرندگان به اشتیاق تمام در بیشه‌ها جفت‌گیری می‌کردند، و پسران جوان در آستانه پنجره اتاق معشوقان خود دسته گل می‌نهادند. بسیاری را کلیسا از آن جهت در عداد قدیسین به شمار آورد که قاطبه مردم به طور کلی، یا اهالی محل بخصوص، با اصرار تمام، و گاهی علی‌رغم مخالفت مقامات کلیسایی، به یاد آنها نیایش می‌کردند.

شمایل قدیسان در کلیساها و میدان‌های عمومی بر روی دیوارهای ابنیه، و در کنار جاده‌ها نصب می‌شد. و چنان به طور خلق‌الساعه مورد پرستش مردم قرار می‌گرفت که پارهای از فلاسفه و تمثالشکنان را بکلی منزجر می‌کرد.

کلودیوس اسقف تورینو، شاکی بود که «بسیاری از مردم صورت‌های قدیسان را می‌پرستند؛ ... مردم دست از بت‌ها برنداشته‌اند، بلکه فقط نام‌های آنها را تغییر داده‌اند.» در این موضوع بخصوص، لااقل، اراده و نیازمندی مردم بود که شکل آیین پرستش را به وجود آورد.

با این همه تعدد قدیسان، طبعاً یادگارهای فراوانی از آنها به جا مانده بود - استخوان‌ها، مو، لباس‌ها، و چیزهایی که در دوران حیات به کار برده بودند. انتظار می‌رفت که هر محرابی با یک یا چند عدد از این یادگارهای مقدس مزین باشد. فخر کلیسای سان پیترو آن بود که مدفن دو حواری، پطرس و بولس، است، و همین امر شهر رم را مهم‌ترین زیارتگاه مسیحیان اروپایی ساخت. کلیسای سنتومر مدعی بود که تکه‌هایی از «صلیب واقعی»، پاره‌هایی از نیزه‌ای که بدن عیسی مسیح را سوراخ کرده بود، قطعاتی از گهواره و مقبره وی، ذراتی از «من» (حلوایی) که از آسمان فرو باریده بود، قطعهای از عصای هارون، تکه‌هایی از محرابی که بر روی آن پطرس حواری به مراسم قداس پرداخته بود، پارهای از موی بدن و باشلق و پیراهن و موی سر تراشیده تامس ا بکت، و مقداری از الواح سنگی اصیلی که ده فرمان موسی به دست خود خداوند بر روی آنها نقش شده بود را در تملک دارد. کلیسای جامع آمین سر یحیای تعمید دهنده را در جامی سیمین حفظ می‌کرد. دیر سن-دنی تاج خار و بدن دیونوسیوس آریوپاگوسی را به یادگار نگاه می‌داشت. سه کلیسای مختلف فرانسه هر کدام مدعی بودند که جسد کامل مریم مجدلیه را در تملک دارند، و پنج کلیسا در فرانسه جدا اظهار می‌داشتند که یادگار اصیلی از ختنه کردن عیسی را در تصرف خود دارند. کلیسای جامع اکستر در انگلستان تکه‌های شمعی را به زایران نشان می‌داد که فرشته خداوند با آن مقبره عیسی را روشن ساخته بود، و نیز تکه‌های بوته‌ای را که از آن خداوند با موسی تکلم کرده بود حفظ می‌کرد. دیر وستمینستر در لندن مقداری از خون مسیح و تکه سنگ مرمری را در اختیار داشت که بر روی آن جای پای عیسی نقش بود. صومعه‌ای در شهر «درام» یکی از مفاصل قدیس لاورنتیوس (لورنس)، زغال‌هایی که آن قدیس را بر روی آنها سوزانیدند، قاب بزرگی که بر روی آن سر یحیای تعمید دهنده را به هرودس عرضه داشتند، پیراهن مریم باکره، و تخت سنگی را که قطرات شیر او بر روی آن ریخته شده بود در معرض انظار مومنان می‌گذاشت. قبل از سال ۱۲۰۴، کلیساهای قسطنطنیه، به ویژه، از لحاظ یادگارهای متبرکه قدیسان غنی بود. در این کلیساها نیزه‌ای که بدن عیسی مسیح را دریده و هنوز آغشته به خون وی بود، عصایی که با آن بر بدن وی کوفته بودند، چندین تکه از صلیب واقعی که در جعبه‌های زرین نهاده بودند، «لقمه نانی» که در آخرین شام به یهودا داده شده بود، چند تار از موهای محاسن مسیح، بازوی چپ یحیای تعمید دهنده، و بسی آثار متبرکه دیگر دیده می‌شد. هنگام تاراج قسطنطنیه، بسیاری از این اشیای مقدس به سرقت برده شدند، پارهای را مردمان آزمند خریدند و در مغرب از کلیسایی به کلیسایی بردند تا مگر به مشتری راغبت‌تری که حاضر به پرداخت بالاترین مبلغ باشد بفروشند. همه این اشیای متبرکه را دارای خواصی فوق طبیعی می‌دانستند، و درباره معجزاتی که به برکت وجود آنها حادث می‌شد هزاران داستان نقل می‌کردند. مردان و زنان با اشتیاق فراوان پی تحصیل حتی کوچک‌ترین یادگاری از قدیسان یا چیزهای دیگری که در پرتو قوه معجزه‌آسای این یادگارها متبرک شده باشد روان بودند: مانند نخی از جامه یک قدیس، غباری از جعبه اشیای متبرکه، قطره‌ای از روغن چراغ محراب زیارتگاه، و مانند آن. صومعه‌ها در گرد آوردن اشیای متبرکه و گذاشتن آنها در برابر دیدگان مومنان سخاوتمند با هم رقابت و مرافعه داشتند، زیرا براثر تملک اشیای متبرکه مشهور بود که دیرها یا کلیساها ثروت سرشاری به هم می‌زدند. برای «انتقال» استخوان‌های تامس ا بکت به نمازخانه جدیدی در کلیسای جامع کنتربری (۱۲۲۰) مردم عابدی که برای نیایش به آن کلیسا می‌رفتند وجوهی از کیسه فتوت خود بذل کردند که به پول امروزی بالغ بر ۳۰۰,۰۰۰ دلار می‌شد. چنین کسب پرمنفعتی گروه بسیاری را به کار واداشت. هزاران اشیای متبرکه قلب به کلیساها و افراد مردم فروخته می‌شد. و دیرها هروقت تهیدست می‌شدند، به طمع می‌افتادند که اشیای متبرکه جدیدی «کشف» کنند. این جریان سوءاستفاده به جایی رسید که اجساد قدیسان را قطعه قطعه می‌کردند تا چندین محل از عنایات عالیه و قدرت آنها برخوردار باشند.

این مایه سرافرازی روحانیان و اکثر دیرهاست که، در عین قبول آثار سودبخش و معجزه‌آسای اشیای متبرکه واقعی، افراط و تفریط‌هایی را که درباره این فتیشیسم عامه‌پسند می‌شد تشویق نمی‌کردند و اکثر ناپسند می‌شمردند. برخی از رهبانان، که برای طاعات خویش دنبال گوشه خلوت و امنی بودند، از معجزاتی که به اشیای متبرکه دیرهای آنها نسبت داده می‌شد خشمگین بودند. صدر دیر گرامون دست التجا به سوی جنازه قدیس ستفانوس دراز کرد تا از بروز معجزات خویش که مایه جذب و جلب مردمانی پر سر و صدا می‌شد جلوگیری کند، و تهدید کرد که در غیر این صورت «استخوان‌های تو را به درون رودخانه خواهیم افکند.» در واقع خود مردم بودند که در ایجاد یا تکثیر افسانه‌های مربوط به معجزات اشیای متبرکه پیشقدم می‌شدند نه کلیسا؛ و در بسیاری موارد کلیسا حتی مردم را از اعتقاد به این‌گونه افسانه‌ها برحذر می‌ساخت. در ۳۸۶ میلادی، به موجب فرمانی همایونی که از قرار معلوم به خواهش کلیسا صادر شده بود، «حمل یا فروش» اجساد و استخوان‌های «شهدا» ممنوع شد. قدیس آگوستینوس از دست «شیادانی در جامه رهبانان» شکایت می‌کرد که «جوارح و اعضای شهدای دین را، اگر واقعاً شهید هم باشند، وسیله داد و ستد خود» ساخته بودند، و به همین سبب بود که یوستینیانوس فرمان مورخ ۳۸۶ را تکرار کرد. حدود سال ۱۱۹۱ گیبر دو نوژان به نوشتن رساله‌ای مبادرت جست به نام در یادگارهای قدیسان که طی آن مردم را به خاطر جنونی که نسبت به این‌گونه اشیای متبرکه پیدا کرده بودند سرزنش کرد. در این رساله وی می‌گوید که بسیاری از این‌گونه یادگارها متعلق به «قدیسانی است که نام آنها در مدارک بی‌ارزشی به تجلیل برده شده است.» برخی از «روسای دیرها به طمع تحف و هدایای عظیمی که مردم می‌آوردند به دام جعل معجزات دروغین در افتادند.» در جایی دیگر می‌نویسد: «پیرزنان یاوه‌گوی و خیل عظیمی از کنیزکان فرومایه در سر دوک‌های پشم‌ریسی خود افسانه‌های جعلی قدیسان را پر و بال می‌دهند ... و اگر کسی سخنان آنها را یاوه خواند، با ابزاری که پشم نریسته بر روی آن قرار دارد، به طرفش حمله‌ور می‌شوند.» گیبر دو نوژان می‌نویسد که کشیشان دل و جرئت اعتراض نداشتند، و اعتراف می‌کند که چون دلالان اشیای متبرکه به مومنان مشتاق «تکه‌ای از همان نانی را عرضه داشتند که خداوند ما، عیسی، به دندان خویش فشرده بود»، وی نیز مهر خموشی بر لب نهاد، زیرا معتقد بود که «اگر با دیوانگان از در مخالفت درآیم، براستی که بایستی مرا نیز به دیوانگی محکوم کنند.» گیبر در رساله خود خاطرنشان می‌سازد که چندین کلیسا مدعی تملک سر یحیای تعمید دهنده‌اند، و از تعداد سرهای آن قدیس سر بریده اظهار حیرت می‌کند. پاپ آلکساندر سوم به صومعه‌ها دستور اکید داد (۱۱۷۹) که از حمل اشیای متبرکه خود به اطراف، به قصد جمع‌آوری اعانات، خودداری کنند. چهارمین شورای لاتران (۱۲۱۵) نشان داد اشیای متبرکه را در خارج از زیارتگاه‌های قدیسان ممنوع کرد، و دومین شورای لیون (۱۲۷۴) «قلب» چنین اشیا و صورت قدیسان را عملی نکوهیده شمرد.

به طور کلی، کلیسا آن قدر که خرافات را از قوه تخیل مردم یا سنن باستانی جهان مدیترانه به ارث برد، مشوق رواج و تکثیر آنها نبود. اعتقاد به قوه اعجاز اشیا، طلسم‌ها، تعویذها، و اوراد همان اندازه در اسلام عزیز بود که در جهان مسیحی، و هر دو دین این معتقدات را از ادوار بت‌پرستی باستان اقتباس کردند. صور قدیمی پرستش آلت رجولیت، به عنوان منشأ دوام حیات، رسمی بود که تا مدت‌ها در قرون وسطی باقی ماند، لکن بتدریج کلیسا آن را منسوخ کرد. آیین پرستش خداوند به منزله ربالجنود و شاه شاهان، کلیه رسوم اقوام سامی و رومی را که با تقرب به درگاه، حرمت نهادن و مناجات با خدا ارتباط داشت به ارث برد. عود و عبیری که در جلو محراب یا برابر کشیشان می‌سوزاندند هدایایی را در خاطر مجسم می‌کرد که طبق رسم باستان در حضور خدایان می‌سوزاندند. فشاندن آب مقدس بر روی مومن همان رسم قدیمی دفع اجنه از انسان بود. حرکت دسته‌ها و غسل، شعایر و تشریفات ازمنه بسیار قدیم را ادامه می‌داد. جامه‌های ویژه کشیشان و عنوان پاپ، یعنی پونتیفکس ماکسیموس، از میراث‌های عهد جاهلیت روم بود. کلیسا چون متوجه شد روستاییانی که به دین مسیح در آمده بودند هنوز بعضی از چشمه‌ها، چاه‌ها، درختان، و سنگ‌ها را محترم می‌شمارند، شرط عقل ندانست که یکباره رشته پیوند مردم را با این رسوم کهن بگسلد، بلکه آنچه را مردم گرامی می‌دانستند مشمول دعای خیر گردانید و به آنها رنگ و لعاب مسیحی داد. به این نحو بود که کلیسا یک دلمن واقع در پلو آره را تقدیس کرد و نمازخانه هفت تن قدیس نامید، و آیین بلوط‌پرستی را با آویختن صورت‌هایی از قدیسان مسیحی بر درختان عقیم گذاشت. جشن‌های ادوار شری، که در نزد مردم عزیز بود یا به عنوان مهلتی برای تصفیه اخلاق عمومی ضرورت داشت، دوباره به صورت اعیاد مسیحی ظاهر شدند. شعایر دوران شرک، که ارتباط با رستنی‌ها و ثمربخشی طبیعت داشت به شکل نماز مسیحی درآمد. مردم کماکان در نیمه باستان آتش‌افروزی می‌کردند، منتها این مراسم در شب عید قدیس یوحنا برگزار می‌شد. بر عید قیام مسیح، نام اوستر (ایستر) نهادند، که نام الاهه چشمه در زبان توتونی باستانی بود. گاهنامه مسیحی، پر از نام‌های قدیسان، جانشین فاستی، سالنامه رومیان، شد. به تصویب کلیسا، خدایان باستانی که در نظر مردم گرامی بودند با اسامی قدیسان مسیحی احیا شدند. ربالنوع دئا ویکتوریا، متعلق به باسزالپ (آلپ‌های سفلا)، به نام قدیس ویکتوار مشهور شد، و دو ربالنوع کاستور و پولوکس به هیئت قدیس کوسماس و قدیس دامیانوس درآمدند.

عالی‌ترین پیروزی این روحیه آسانگیر در سازگار ساختن کهنه با نو عبارت بود از تصعید آیین‌های پرستش الاهه مادر ادوار جاهلیت به آیین پرستش مریم عذرا. در این مورد نیز ابتکار عمل با خود مردم بود. در سال ۴۳۱، سیریل، اسقف اعظم اسکندریه، در طی موعظه معروفی که در افسوس ایراد کرد، بسیاری از تعابیری را که مردم مشرک آن نقطه از روی خلوص نیت در مورد الاهه بزرگ، آرتمیس - دیانا، به کار می‌بردند بر مریم عذرا اطلاق کرد. در همان سال شورای افسوس علی‌رغم اعتراضات نسطوری‌ها مقرر داشت که از آن پس مریم را به «مادر خدا» ملقب سازند. بتدریج تمام آن ویژگی‌های لطیفی که خاص الاهه‌هایی مثل آستارته، کوبله، آرتمیس، دیانا، و ایسیس بود در پرستش مریم عذرا با هم جمع آمد. در قرن ششم، کلیسا مقرر داشت که همه ساله روز سیزدهم ماه اوت را، که در اعصار باستان اختصاص به جشن‌های ایسیس و آرتمیس داشت، به عنوان عید صعود مریم به آسمان جشن بگیرند. مریم عذرا، قدیسه حامی مردم قسطنطنیه و خاندان امپراطوری گردید. شمایل وی را در پیشاپیش هر دسته بزرگی حمل می‌کردند، و در عالم مسیحی یونان هیچ کلیسا و خانه‌ای نبود (و هنوز نیز نیست) که مزین به تصویر مریم نباشد. احتمالاً جنگ‌های صلیبی بود که آیین مریم‌پرستی را، به نحوی خودمانی‌تر و جالب‌تر، از مشرق اروپا به مغرب سوغات آورد.

خود کلیسا مریم‌پرستی را تشویق نکرد. آبای کلیسا مریم را به عنوان تریاقی در مقابل حوا توصیه کرده بودند، اما دشمنی کلی آنها نسبت به زن، که او را «پیکر ضعیف‌تر» و سرچشمه اکثر وسوسه‌ها برای ارتکاب به گناهان می‌دانستند، کمرویی و گریز رهبانان از مقابل زن‌ها، موعظه‌های طولانی وعاظ علیه فریبندگی‌ها و نقایص زنان رویهمرفته چیزهایی نبودند که عموم پیروان کلیسا را شدیداً به پیروی از آیین مریم‌پرستی وادارند. خود مردم بودند که در باغ معنوی قرون وسطی زیباترین گل را به وجود آوردند، و مریم را محبوب‌ترین شخصیت تاریخ کردند. اینک نفوس اروپایی که بتدریج می‌خواستند از زیر بلاها و رنج‌های گذشته کمر راست کنند، دیگر نمی‌توانستند خدای سختگیری را که بیشتر مخلوقات خود را محکوم به عذاب دوزخ می‌کرد قبول کنند؛ مردم، به میل و نظر خویش، رعب‌هایی را که علمای الاهی توصیف کرده بودند، به کمک شفقت مادر مسیح، کاهش دادند. از این پس گناهکاران برای تقرب به مسیح - که هنوز بلند منزلت و عادل بود - دست به دامان مریم می‌زدند که هیچ کس را از در نمی‌راند و فرزندش نمی‌توانست شفاعت او را نپذیرد. رهبانی کایساریوس نام، اهل هایستر باخ (۱۲۳۰)، نقل می‌کند که شیطان جوانی را فریفت تا به امید ثروتی سرشار مسیح را انکار کند، لکن هر چه وسوسه کرد جوان حاضر به انکار مریم نشد. هنگامی که جوان توبه کرد، مریم عذرا فرزند خویش عیسی را ترغیب کرد تا جوان را ببخشد. همین رهبان می‌گوید که یکی از برادران عامی فرقه سیسترسیان را شنید که در مناجات خویش به عیسی می‌گفت: «خداوندا اگر تو مرا از بند این وسوسه نرهانی، شکایت تو را به مادرت خواهم کرد.» مومنان آن قدر مریم عذرا را شفیع می‌ساختند و به درگاهش دعا می‌کردند که عیسی در اذهان مردم به صورت مردی حسود درآمده بود. یکی از افسانه‌های لطیف این عهد حاکی است که عیسی بر مردی که آسمان را با دعاهای «آوه ماریا»ی خویش پرغلغله ساخته بود ظاهر شد و بنرمی ملامتش کرده، گفت: «مادرم به خاطر تمام تهلیل و تبجیل‌هایی که تو در حقش می‌کنی سپاسگزاری فراوان می‌کند. با این همه تو نباید فراموش کنی که من نیز سزاوار ثنایم.» درست به همان نحو که سخت‌گیری یهوه وجود عیسی را ضروری ساخته بود، به همان روال عدالت عیسی به ترحم مریم احتیاج داشت تا آن را تعدیل کند. در واقع مادر، یعنی قدیمی‌ترین شخص در آیین پرستش - همچنان‌که حضرت محمد [ص] ضمن بیان مبانی شرایع خویش بیان کرده است - به صورت سومین اقنوم از اقانیم ثلاثه جدیدی درآمد، همه کس در تمجید و عشق نسبت به وی شریک شد.

سرکشانی چون آبلار سر در برابرش خم کردند، هجاگویانی چون روتبوف و شکاکان لاف و گزافگویی مانند دانشوران خانه به دوش هرگز جرئت نکردند کلمه‌ای نسبت به او بی‌حرمتی نمایند. شهسواران قسم خوردند که خود را وقف خدمت وی کنند، و شهرها کلیدهای خود را در پای تندیس وی می‌نهادند. طبقه بورژوازی در حال رشد مریم را مظهر تقدیس مادری و خانواده دید؛ مردان خشن اصناف، حتی دلاوران کفرگوی سربازخانه‌ها و میدان‌های جنگ، در برداشتن دست دعا به درگاه مریم و نهادن تحف به پای پیکره او با دختران دهاتی و مادران محرومیت‌چشیده رقابت می‌کردند. احساساتی‌ترین اشعار قرون وسطی سرود روحانی‌ای بود که با شور و گرمی تمام جلالش را اعلام می‌داشت و کمکش را خواستار می‌شد. صورت‌هایی از وی همه جا، حتی در گوشه معابر، چهار راه‌ها، و کشتزارها نصب شد. سرانجام، در قرون دوازدهم و سیزدهم، با عالی‌ترین تجلیات احساسات مذهبی در تاریخ، فقیر و غنی، خرد و کلان، روحانی و عوام، و هنرمند و صنعتگر اندوخته‌ها و مهارت‌های خویش را برای تجلیل و تکریم مریم در هزاران کلیسای فخیم به کار بردند - این کلیساها تقریباً همه به نام وی بودند یا نمازخانه مخصوصی را، به عنوان با شکوه‌ترین قسمت کلیسا، به زیارتگاه وی اختصاص داده بودند.

دین جدیدی پدید آمده بود، و شاید مذهب کاتولیک با جذب این کیش نوین پایدار ماند. یک انجیل مریم به وجود آمد که مقامات شرع را در آن دستی نبود، عقل از تصور آن حیران می‌ماند، و لطافت آن به وصف در نمی‌آمد. مردم افسانه‌ها را خلق می‌کردند و رهبانان آنها را به کتابت در می‌آوردند. یکی از این مجموعه‌ها به نام افسانه زرین حکایت می‌کرد که بیوه‌ای تنها پسر خود را در اختیار کشورش گذاشت، و جوان در جنگ با دشمن گرفتار شد. آن زن بیوه همه روزه دست دعا به درگاه مریم عذرا برمی‌داشت تا پسرش آزاد شود، و نزد وی باز گردد. چون چند هفته‌ای گذشت و خبری نشد، زن تندیس کودک را از آغوش مریم دزدید، و آن را در خانه‌اش پنهان ساخت. مریم باکره چون حال بدین منوال دید، در زندان را گشود، جوان را آزاد کرد، و به وی گفت: «فرزند، به مادرت بگو اکنون که من تو را آزاد ساخته‌ام، او نیز فرزند مرا به من باز گرداند.» در حدود سال ۱۲۳۰، صدر یکی از صومعه‌های فرانسه، گوتیه دو کوئنسی، افسانه‌های مریم را به صورت دیوان عظیمی مشتمل بر سی هزار بیت مدون ساخت. در این مجموعه به قصه راهب بیماری برمی‌خوریم که با نوشیدن شیر از پستان شیرین مریم شفا می‌یابد. داستان دزدی را می‌خوانیم که همیشه قبل از شروع به دزدی به مریم دعا می‌کرد، و چون گرفتار و به دار آویخته شد، مریم با دست‌های نامرئی خویش آن قدر وی را بر بالای دار نگاه داشت تا متوجه این قضیه شدند و آزادش ساختند. به حکایت راهبه‌ای می‌رسیم که دیر خود را ترک گفت تا روزگار را به گناهکاری بگذراند، چند سال بعد شرمسار و توبه‌کار بازگشت و متوجه شد که مریم باکره، که هیچ روزی از دعا به درگاهش خودداری نورزیده بود، تمام مدت به عنوان یکی از راهبه‌ها به جای وی خدمت می‌کرده است، به طوری که هیچ کس متوجه غیبت او نشده است. کلیسا نمی‌توانست به این‌گونه داستان‌ها روی موافقت نشان دهد، لکن حوادث مهم زندگانی مریم را به صورت جشن‌ها و اعیاد بزرگی درآورد - از آن جمله بود عید بشارت، عید دیدار مریم، تطهیر عذرا، و عید صعود مریم.

سرانجام، کلیسا، در برابر تقاضای نسل‌هایی از عوام‌الناس و رهبانان فرقه فرانسیسیان، ابتدا اجازه داد که مومنان مفهوم آبستنی معصومانه مریم را بپذیرند، و سپس در ۱۸۵۴ رسماً پیروان خود را به قبول واداشت. این مفهوم مشعر بر آن بود که نطفه مریم عذرا بری از گناهکاری ذاتی‌ای که، برطبق الاهیات مسیحی، هر کودکی از دوران آدم و حوا به آن گناه دچار است، بسته شده بود.

مریم‌پرستی مذهب کاتولیک را از صورت یک مذهب رعب‌آور، که شاید برای قرون تیرگی ضروری بود، به یک مذهب ترحم و محبت مبدل کرد، نیمی از زیبایی و قسمت بیشتری آوازها و هنر کاتولیک حاصل این ایمان با شکوه به وفاداری و شفقت حتی به زیبایی جسمانی و لطف جنس زن است. دختران حوا قدم به ساحت معبد نهاده و روحیه آن را دگرگون ساخته‌اند، تا حدی به جهت این تحول در مذهب جدید کاتولیک بود که شیوه فئودالیسم تصفیه شده، به صورت شهسواری درآمد، و مقام زن در جامعی که پرداخته دست مردان بود تا حدودی ترقی کرد. به علت همین تحول بود که مجسمه‌سازی و نقاشی قرون وسطی و دوره رنسانس به عالم هنر عمق و لطافتی بخشید که تقریباً یونانیان را از آن هیچ بهره‌ای نبود. شخص می‌تواند از سر بسیاری خطاهای دین و عصری که مریم و کلیساهای جامع را به وجود آوردند بگذرد.

IV – شعایر و مراسم مذهبی

کلیسا در هنرهای زیبا و سرودهای روحانی و لیتورژی، از سر عقل، جایی برای مریم‌پرستی باز کرد؛ لکن در عناصر قدیمی‌تر شعایر و مراسم مذهبی اساس تأکید را بر جنبه‌های جدی‌تر و با هیبت‌تر ایمان قرار داد. به پیروی از رسوم کهن، و شاید هم به علل بهداشتی، کلیسا دستور داد که مومنان در ایام مقرر روزه بگیرند: به این نحو که هر روز جمعه می‌بایست از خوردن گوشت خودداری ورزد؛ در طی چهل روز ایام روزه بزرگ، لب به گوشت، تخم مرغ، یا پنیر نزند؛ و در ماه روزه هر روز ساعت سه بعدازظهر افطار کنند؛ به علاوه، در عرض این مدت، عروسی، شادی، شکار، دادرسی در محاکم، و مقاربت جنسی ممنوع بود. این دستورات عالی‌ترین راهنما برای تزکیه نفس و صحت بود که، گرچه بندرت مو به مو مراعات می‌شد، به تقویت اراده و رام کردن اشتهای مفرط مردم شکم‌پرور و پایبند شهوات کمک می‌کرد.

لیتورژی کلیسا میراث کهنسال دیگری بود که آن را به صور عالی و موثری در قالب هنر، موسیقی، و درام مذهبی عرضه می‌داشتند. مزامیر کتاب عهد قدیم، دعاها و موعظات اخلاقی هیکل اورشلیم، منتخباتی از عهد جدید، و اجرای مراسم قداس عناصر اولیه مراسم عبادت مسیحی را تشکیل می‌دادند. شقاق میان کلیسای شرق و غرب منجر به آداب و رسوم متباینی شد؛ و عدم کفایت پاپ‌های اولیه در بسط قدرت خویش به بیرون از ایتالیای مرکزی، حتی در کلیسای لاتین نیز موجبات تعدد شکل و تنوع مراسم مذهبی را فراهم آورد. شعایر مذهبی خاصی که در میلان مرسوم بود در اسپانیا، گل، ایرلند، و شمال بریتانیا نفوذ کرد، و فقط در سال ۶۶۴ بود که آداب مذهبی رومی جانشین آن شد. پاپ هادریانوس اول، شاید در مقام تکمیل زحماتی که گرگوریوس اول کشیده بود، لیتورژی کلیسا را اصلاح کرد و نزدیک به پایان قرن هشتم در «مجموعه‌ای از شعایر و مراسم مذهبی» نزد شارلمانی فرستاد. گولیلموس دیوراندوس در کتاب خویش که یک اثر کلاسیک قرون وسطایی به شمار می‌رود و مبانی عقلایی عبادات روزانه (۱۲۸۶) نام دارد، به توضیح در لیتورژی کلیسای رومی پرداخت.

استقبالی که عموم مردم عالم مسیحی از این کتاب کردند از آنجا پیداست که این اثر کلاسیک بعد از کتاب مقدس اولین کتابی بود که به چاپ رسید.

کانون و مهم‌ترین بخش آیین پرستش مسیحی مراسم قداس بود. در چهار قرن اول پیدایش مسیحیت، این تشریفات بخصوص را افخارستیا یا آیین قربانی مقدس می‌خواندند؛ و یادبود شام آخر اساسی‌ترین بخش این مراسم را تشکیل می‌داد. در طی دوازده قرن، این آیین هسته اصلی یک رشته سرودها و دعاهای درهم پیچیده‌ای شد که به مقتضای روز و فصل سال و غرض اصلی هر مراسم قداس بخصوصی تفاوت می‌کرد و جزئیات آن، برای تسهیل کار کشیش، در کتاب مخصوص مراسم قداس مندرج شده بود. در کلیسای یونانی و گاهی هم در کلیسای لاتین مرسوم بود که حین اجرای این مراسم، مردان و زنان هر کدام در جایی جداگانه استقرار یابند. هیچ‌گونه صندلی برای نشستن وجود نداشت. همگی به پا می‌ایستادند یا در لحظات فوق‌العاده جدی مراسم زانو می‌زدند. مردمان فرتوت یا ناتوان از این قاعده کلی مستثنا بودند. برای رهبانان یا کشیشانی که مجبور بودند در طول مراسم مذهبی مدت مدیدی سرپا بایستند، در کناره جایگاه سرودخوانان کلیسا، لبه‌های کوچک طاقچه‌مانندی برای تکیه‌گاه تعبیه می‌شد. این لبه‌ها یا طاقچه‌های چوبی رفته‌رفته یکی از عالی‌ترین مظاهر هنر و ذوق استادان درودگر و منبت‌کار عصر شد. کشیشی که ناظر بر اجرای مراسم بود جبه‌ای بر تن داشت که روی آن را لباسی سپید، ارخالقی بدون آستین، یک حمایل، و پارچه ریشه‌دار مخصوصی می‌پوشانید. اینها همه جامه‌های رنگارنگی بودند که بر روی آن آرایش‌ها و تزییناتی عادی دیده می‌شد. برجسته‌ترین این نقوش نمادی، معمولاً سه حرف IHS (مخفف Iesos Huios Soter، به معنی «عیسی پسر (خدا)، منجی») بود. مراسم قداس در پای محراب با جمله افتتاحیه مختصری آغاز می‌شد، به این معنی که کشیش می‌گفت: «من اینک به محراب خداوند گام خواهم نهاد.» ملازم شمع به دستی که از عقب کشیش می‌آمد در دنباله این جمله می‌گفت: «به خدایی که جوانی مرا شادی می‌بخشد.» کشیش از پلکان محراب بالا می‌رفت و آن را، به عنوان مخزن اشیای متبرکه متعلق به قدیسان می‌بوسید. آنگاه ذکر معروف «خداوندا، بر ما رحمت آور» را، که از یادگارهای مراسم یونانی دو قداس لاتینی بود، با آهنگ می‌خواند؛ و دعای گلوریا (جلال و عظمت مر خداوندی را سزاست که متعال و مهیمن است) و دعای کردو (شهادت) را تلاوت می‌کرد. سپس ورقه‌های نازکی از نان و جامی مملو از شراب را با ذکر Hoc est corpus meum و همچنین Hic est sanguinis meus تقدیس و به جسم و خون مسیح مبدل می‌کرد، و این عناصر قلب ماهیت یافته را - به عبارت دیگر فرزند خدا را - بر سبیل کفاره به یادگار فداکاری عیسی مسیح بر روی صلیب، و در عوض سنت قدیمی قربانی کردن موجودات زنده، به حضور خدا عرضه می‌داشت. آنگاه کشیش رو به سوی مومنان می‌آورد و از آنها دعوت می‌کرد که دل‌های خود را متوجه سازند، و ملازم وی به نمایندگی از جانب مومنان حاضر جواب می‌داد که «ما دل‌های خود را متوجه درگاه خدا ساختیم.» آنگاه کشیش به تلاوت دعاهای سه‌گانه سانکتوس (مقدس)، آگنوس دئی (بره خدا)، پاترنوستر (پدر ما) می‌پرداخت. خودش اندکی از نان و شراب مقدس می‌خورد، حاضران را در مراسم قداس شریک می‌ساخت، و پس از تلاوت چند دعای دیگر با جمله پایانی Ite, missa est («مجلس را ترک گویید، این رخصت خروج است») - که نام انگلیسی آیین قداس (Mass) احتمالاً از همین واژه missa در عبارت فوق گردید - مراسم را پایان می‌داد. در انواع قداس که بعدها متداول شد، علاوه بر آنچه ذکر کردیم، کشیش برای حاضران طلب برکت می‌کرد، و قسمت دیگری از انجیل را می‌خواند که معمولاً دیباچه نو افلاطونی انجیل یوحنای حواری بود. قاعدتاً در مراسم قداس هیچ موعظه‌ای ایراد نمی‌شد، مگر هنگامی که اسقفی پیش‌نماز بود یا، بعد از قرن دوازدهم، هر موقع که راهبی مخصوصاً برای موعظه در چنین مجالسی حضور می‌یافت.

در ابتدا، کلیه قداس‌ها را به آواز می‌خواندند، و مومنان حاضر در کلیسا نیز با کشیش هم‌آوا می‌شدند. از قرن چهارم به بعد، شرکت حاضران در آواز بتدریج منسوخ شد و «دسته همسرایان کلیسا» این وظیفه را بر عهده گرفت، به این معنی که حین مراسم هر جا مقرر بود، این دسته به آهنگی که پیش‌نماز می‌سرایید پاسخ می‌گفت. سرودهای روحانی‌ای که در مراسم مختلف نیایش کلیسا خوانده می‌شدند از جمله موثرترین فرآورده‌های هنر و احساسات قرون وسطی محسوب می‌شوند. تاریخ مکتوب سرودهای مذهبی لاتین با هیلاری، اسقف پواتیه (فت ۳۶۷)، آغاز می‌شود. هنگامی که این اسقف جلای وطن کرد و از سوریه به گل بازگشت، تعدادی از سرودهای مذهبی نیمه یونانی و نیمه شرقی را به موطن خویش آورد، آنها را به لاتینی ترجمه کرد، و خود نیز به تصنیف چندین سرود دست زد؛ اینک کلیه این سرودها از بین رفته‌اند. آمبروسیوس قدیس در میلان از نو دست به کار شد و از سرودهای خوش‌آهنگ وی که عواطف شدید بشری را در بند کرده بود - و بسیار در خاطر آگوستینوس موثر افتاد - تا به امروزه هجده قطعه از دستبرد زمان باقی مانده‌اند. سرود با شکوه موسوم به Te Deum laudamus درباره ایمان و سپاسگزاری از خداوند، که سابقاً به آمبروسیوس قدیس نسبت داده می‌شد، به احتمال کلی اثر طبع یک اسقف رومانیایی به نام نیکتاس رمیزیانایی است که نزدیک به پایان قرن چهارم تصنیف شد. در قرون بعدی نیز احتمالاً سرودهای مذهبی لاتینی براثر نفوذ غزلیات شعرای مسلمان و تروبادورهای پرووانس، احساس و اسلوب ظریف جدیدی اتخاذ کرده‌اند. پاره‌ای از این سرودهای مذهبی (مثل برخی از اشعار عربی) تقریباً حکایت الفاظ زنگ‌دار بیمعنی و مالامال از وزن‌ها و قافیه‌های بی‌حد و حساب بود، لکن سرودهای بهتری که متعلق به زبده‌ترین و پررونق‌ترین ادوار قرون وسطی، یعنی قرون دوازدهم و سیزدهم، هستند یک نوع جمله‌بندی به هم فشرده، قافیه خوش‌آهنگ، و تناسب و لطافتی از لحاظ فکری پیدا کردند که آنها را در شمار بزرگ‌ترین اشعار غنایی ادبیات عالم قرار داد.

در حدود سال ۱۱۳۰، جوانی از اهالی برتانی، که امروزه ما وی را فقط به نام آدام از رهبانان سن ویکتور می‌شناسیم، قدم به این دیر مشهور که در خارج شهر پاریس قرار داشت گذاشت. در طی شصت سالی که وی بعد از این تاریخ در عین قناعت و رضا زیست، روحیه افرادی مانند اوگ و ریشار را که از مشاهیر رازوران بودند جذب کرد و مدرکات خویش را با فروتنی و در عین زیبایی و قدرت در قالب سرودهایی ریخت که قسمت بیشتر آنها متوالیاً برای مراسم قداس در نظر گرفته شده بودند. یک قرن بعد از آدام، رهبانی از فرقه فرانسیسیان به نام یاکوپونه داتودی به تصنیف عالی‌ترین شعر غنایی دوران قرون وسطی، یعنی سرود ستابات ماتر (مادر ایستاده بود) مبادرت ورزید. یاکوپونه یکی از حقوق‌دانان زبردست تودی از توابع پروجا بود. همسرش، که به زیبایی سیرت و صورت هر دو اشتهار داشت، بر اثر فرو ریختن صف‌های در یک مجلس جشن، زیر آوار به هلاکت رسید. یاکوپونه از فرط اندوه مشاعرش را از دست داد و در حالی که به بانگ بلند گناهان و اندوه‌های خویش را برمی‌شمرد، به صورت آدم وحشی آواره‌ای، سر در میان جاده‌های اومبریا نهاد، بدن خود را قیراندود و با پرهای پرندگان مستور کرد، و چهار دست و پا راه رفتن آغاز نمود. سرانجام، به سومین درجه راهبان فرقه فرانسیسیان پیوست، که تابع نظامات سخت و شدید دیر نبودند، و شعری سرود که تقوای محبت‌آمیز عهد وی را خلاصه می‌کند:

مادر دل‌شکسته، سراپا سرشک،
در برابر صلیب ایستاد،
در حالی که پسرش به حال نزع از آن آویزان بود،
حجاب روحش را گرانبار با الم و سوگوار در مرگ فرزند، تیغی از اندوه بدرید.
اوه، که چه اندوهناک و سخت رنجور بود آن مادری که با داشتن یگانه پسری آن‌سان فرخنده فال شده بود.
و چون فرزند شریف خویش را در شکنجه دید، بر خود لرزید، شیون آغاز کرد، و ناله‌های جان‌سوز سر داد.
کیست که مادر منجی ما را در چنین مشقتی گرفتار بیند و اندوهناک نشود؟ کدامین کس است که چون آن مادر مهربان را در اندوه فرزندش بیند، در غم وی شریک نگردد ...

V – قانون کلیسایی

پهلو به پهلوی این لیتورژی بغرنج و رنگارنگ، یک سلسله احکام و قوانین شرعی بغرنج‌تری به وجود آمد که نحوه عمل و تصمیمات کلیسایی را تعیین می‌کرد که حاکم بر سرنوشت قلمرویی به مراتب پهناورتر و متنوع‌تر از هر امپراطوری‌ای بود که تا این تاریخ قدم به عرصه وجود نهاده بود. قانون کلیسایی در واقع عبارت بود از تلفیق تدریجی رسوم مذهبی کهن، عباراتی از کتاب مقدس، آرای آبای کلیسا، قوانین روم یا اقوام بربری، فرامین شوراهای کلیسایی، و بالاخره تصمیمات و عقاید پاپ‌ها. برخی از قسمت‌های قانون‌نامه یوستینیانوس برای نظارت در طرز رفتار کشیشان اقتباس شد. سایر بخش‌ها را طوری جرح و تعدیل کردند تا با نظرات کلیسا درباره ازدواج، طلاق، و وصایا سازگار باشند. در اروپای باختری، گردآوری قوانین کلیسایی در طی قرن ششم تا هشتم میلادی صورت گرفت، لکن در مشرق، امپراطوران بیزانس هر چند زمانی یک بار به تدوین این‌گونه احکام می‌پرداختند. در حدود سال ۱۱۴۸ بود که قوانین کلیسای رومی به همت گراتیانوس به صورت قطعی قرون وسطایی خود درآمد.

گراتیانوس در آغاز کار رهبانی بود از دیرنشینان بولونیا که احتمالاً در دانشگاه آن شهر نزد ایرنریوس تحصیل کرده بود. شکی نیست که تألیف عظیم وی معیاری از احاطه‌اش بر حقوق رومی و فلسفه قرون وسطایی هر دوست. گراتیانوس اثر خویش را «سازگاری نظامات متباین» خواند، که نسل‌های بعد از وی آن را دکرتوم (احکام) نام نهادند. در این کتاب، قوانین و رسوم، احکام شوراهای کلیسایی، و پاپ‌ها، و آرای کلیسا - از تاریخ پیدایش تا سال ۱۱۳۹ - درباره اصول عقاید دین، شعایر و مراسم، سازمان و اداره نگاهداری اموال کلیسایی، آیین دادرسی و پیشینه‌های قضایی دادگاه‌های روحانی، نظامات زندگی رهبانان، و عقد ازدواج و احکام ارث نظم و تسلسل بخشید. احتمال دارد که گراتیانوس در طرز توضیح و تشریح نکات حقوقی این کتاب تحت تأثیر اثر آبلار موسوم به «چنین، و نه چنین» قرار گرفته باشد، لکن قدر مسلم این است که بعد از گراتیانوس طرز تحلیل وی تا اندازهای در روش حکمای مدرسی موثر افتاد. روش گراتیانوس آن بود که ابتدا بحث را با ذکر قضیهای از یک منبع موثق آغاز می‌کرد، آنگاه تمام نظرات یا سوابقی را که در رد آن قضیه موجود بود نقل می‌نمود، درصدد رفع آن تناقض برمی‌آمد، و خود تفسیری درباره آن مطلب می‌افزود. هر چند که کلیسا کتاب مزبور را به منزله یک مرجع نهایی قبول نکرد، برای دورانی که موضوع بحث و فحص قرار گرفته بود، مجموعه‌ای بود بسیار ضروری و تقریباً مقدس. گرگوریوس نهم (۱۲۳۴)، بونیفاکیوس هشتم (۱۲۹۴)، و کلمنس پنجم (۱۳۱۳) هر کدام حواشی و تعلیقاتی بر آن افزودند. این تعلیقات، و پارهای حواشی مختصر دیگر، را در (۱۵۸۲) با کتاب احکام گراتیانوس تحت عنوان مجموعه احکام شرع منتشر کردند، که این مجمع‌القوانین کلیسایی هم‌سنگ مجموعه قوانین مدنی یوستینیانوس بود. در واقع موضوعات و مباحثی که در قانون کلیسایی می‌آمد به مراتب مبسوط‌تر از هر قانون‌نامه حقوق مدنی بود که در آن عصر مدون کرده بودند. در قانون کلیسایی نه فقط از طرز تشکیلات اصول دین و کار کلیسا بحث می‌شد، بلکه این مجموعه حاوی نظاماتی بود درباره مناسبات میان اقوام مسیحی با ملل غیرمسیحی در سرزمین‌های مسیحیان، آیین بازجویی و سرکوبی بدعت‌ها، سازمان مبارزات صلیبیون، قوانین عروسی، حلال‌زادگی، سهم زن از دارایی مرد متوفا، زنا، طلاق، وصایا، کفن و دفن، زنان بیوه، و کودکان یتیم؛ همچنین قوانینی درباره تحلیف، قسم دروغ، بی‌حرمتی به مقدسات، کفرگویی، خرید و فروش مناصب کلیسایی، افترا، رباخواری، و قیمت‌های عادله؛ نظاماتی در باب اداره مدارس و دانشگاه‌ها؛ «متارکه الاهی» و دیگر تدابیر محدود ساختن جنگ و تدارک صلح؛ اداره محاکم اسقفی و پاپی؛ موارد صدور احکام تکفیر، لعن و تحریم مراسم مذهبی و حکم بازداشت؛ اجرای مجازات‌های مقرر از طرف دادگاه‌های روحانی؛ و روابط میان محاکم کلیسایی و مدنی، و میان حکومت و کلیسا. کلیسا معتقد بود که این مجموعه عظیم قوانین برای عموم مسیحیان لازم‌الرعایه می‌باشد، و این حق را برای خود محفوظ می‌داشت که در مورد هر گونه تخلفی انواع مجازات‌های جسمانی و روحانی را مقرر دارد. فقط هیچ یک از دادگاه‌های کلیسایی حق نداشت به صدور «فتوای خون» یا به عبارت دیگر حکم قتل در مورد بزهکاری مبادرت ورزد.

معمولاً قبل از پیدایش دستگاه تفتیش افکار اتکای کلیسا به این بود که رعب و هراس‌های دینی در دل متخلفان بالقوه یا مجرمان اندازد. تکفیر صغیر یا جزئی، یک مسیحی را از اجرای شعایر کلیسا محروم می‌ساخت. این مجازاتی بود که هر کشیشی حق داشت آن را به موقع اجرا گذارد. اگر متخلفی که محکوم شده بود قبل از طلب و دریافت آمرزش در می‌گذشت، به عقیده مومنان چنین تکفیری حکم محکومیت ابدی به عذاب اخروی را پیدا می‌کرد. تکفیر کبیر (که اکنون تنها نوع تکفیر از جانب کلیساست) حکمی بود که تنها از جانب شوراهای دینی یا نخست کشیشان صادر می‌شد. و آن نیز فقط در مورد شخص یا اشخاصی بود که در حوزه صلاحیت شوراها یا اسقفان باشند. حکم تکفیر کبیر شخص محکوم را از هر گونه همبستگی حقوقی یا روحانی با جامعه مسیحی محروم می‌کرد، به این معنی که تکفیر شده نمی‌توانست از دست کسی به یک دادگاه کلیسایی دادخواهی کند، یا حق ارث داشته باشد، یا عملی انجام دهد که از لحاظ حقوقی معتبر باشد، لکن دیگران می‌توانستند او را مورد تعقیب قرار دهند؛ به علاوه، هیچ مسیحی مجاز نبود که با وی بر سر یک سفره بنشیند یا صحبت کند، زیرا چنین عملی متخلف را محکوم به تکفیر صغیر می‌ساخت. هنگامی که روبر، پادشاه فرانسه، برای ازدواج با برادرزاده خویش تکفیر شد (۹۹۸)، کلیه درباریان و تقریباً همگی خدمتکارانش او را ترک گفتند. دو نفر خدمتکاری که در دربار ماندند هر خوراکی را که بر سر سفره پادشاه باقی می‌ماند در آتش می‌ریختند تا مبادا از این طریق ملوث شوند. بعضی اوقات که جرم به منتها درجه شدید بود، کلیسا، علاوه بر تکفیر، شخص متخلف را لعنت می‌کرد. به این معنی که بر حکم تکفیر حکم لعنی نیز می‌افزود مشتمل بر یک سلسله عبارات مبسوط موکد و دقیق حقوقی. اگر اشکال به همین‌جا ختم نمی‌شد، آنگاه آخرین تیری که شخص پاپ در ترکش داشت تحریم تمام یا اغلب مراسم مذهبی بود. قومی که خود را سخت نیازمند شعایر دینی می‌دانست و می‌ترسید از آنکه مبادا بدون آمرزش گناهان ناگهان دست اجل گریبانش را بفشرد، دیر یا زود، شخص تکفیر شده را مجبور به آشتی با کلیسا می‌کرد. این‌گونه فرامین تحریم مراسم مذهبی به سال ۹۹۸ در مورد فرانسه، به سال ۱۱۰۲ در مورد آلمان، به سال ۱۲۰۸ در مورد انگلستان، و به سال ۱۱۵۵ در مورد خود شهر رم صادر شد.

افراط در صدور احکام تکفیر و تحریم بعد از قرن یازدهم از تاثیر این حربه، که در دست پاپ‌ها بود، به مراتب کاست. گهگاهی پاپ‌ها از صدور فرمان تحریم برای مقاصد سیاسی استفاده می‌کردند، چنان‌که اینوکنتیوس دوم پیزا را تهدید کرد که اگر به اتحادیه توسکانی نپیوندد، چنین خطری را به جان خواهد خرید. فرامین تکفیر عمومی و دسته‌جمعی - از جمله در مورد نادرستی مردم در پرداخت عشریه‌هایی که به کلیسا بدهکار بودند - به قدری فراوان شد که بخش‌های عظیمی از جامعه مسیحی دانسته یا ندانسته از حقوق اجتماعی و روحانی محروم می‌شدند، یا اگر اطلاع پیدا می‌کردند، لعنت را نادیده میانگاشتند و مورد استهزا قرار می‌دادند. در طی قرون سیزدهم و چهاردهم، در مورد میلان، بولونیا، و فلورانس سه مرتبه حکم تکفیر عمومی صادر شد. میلان سومین فرمان تحریم را مدت بیست و دو سال نادیده گرفت. در سال ۱۳۱۱ اسقف گیوم لومر اظهار داشت که «بعضی اوقات با چشم خود سیصد یا چهارصد تن، و حتی هفتصد تن تکفیر شده را در قلمرو یک کشیش مشاهده کرده‌ام ... که قدرت دستگاه روحانی را حقیر می‌شمردند و نسبت به کلیسا و خدام آن سخنان ناهنجار و کفرآمیز بر زبان می‌راندند.» فیلیپ اوگوست و فیلیپ زیبا هیچ کدام به فرامین تکفیری که درباره آنها صادر شد اعتنایی نکردند.

این‌گونه بی‌اعتنایی‌های اتفاقی مقدمه کاهش قدرت قانون کلیسایی در مورد مردمان غیر روحانی اروپا بود. از آنجا که کلیسا چنین عرصه وسیعی از فعالیت‌های بشری را زیر فرمان خود در آورده بود، در عرض هزاره اول اشاعه مسیحیت، قدرت حکومت‌های غیرمذهبی در هم شکسته شده بود، لکن در قرون سیزدهم و چهاردهم همچنان‌که حکومت‌های غیر روحانی قدرت بیشتری به هم زدند، حقوق مدنی نیز امور بشری را یکی بعد از دیگری از چنگ قانون کلیسایی بیرون آورد. در موضوع حق عزل و نصب اسقفان و روحانیان، کلیسا حقاً مبارزه را برد، اما در اکثر مسائل دیگر از قبیل تعلیم و تربیت، ازدواج، اخلاقیات، اقتصاد، و جنگ، قدرت و نفوذ کلامش رو به کاهش نهاد. ممالکی که، در زیر کنف حمایت و به اجازه کلیسا، در سایه نظام اجتماعی پرداخته دست کلیسا بزرگ شده بودند خودشان را بالغ خواندند و به جریان طولانی تفکیک امور مدنی و سیاسی از دین دست زدند، که امروزه اوج تکامل آن را به چشم می‌بینیم. لکن کار علمای احکام کلیسایی، مثل اکثر فعالیت‌های خلاقه، به هدر نرفت، بلکه بزرگ‌ترین سیاستمداران کلیسا را آماده و تربیت کرد، در انتقال حقوق رومی به دنیای جدید سهیم شد، حقوق مشروع زنان بیوه و کودکان را بالا برد، اصل سهم زن بیوه از دارایی شوهر را در حقوق مدنی اروپای باختری بنیاد نهاد، و همچنین به طرح اسلوب و تعابیر فلسفه مدرسی کمک کرد. قانون کلیسایی از جمله کامیابی‌های عظیم متفکران قرون وسطی بود.

VI – روحانیان

در مکالمات قرون وسطایی، کلیه مردم را به دو طبقه تقسیم می‌کردند: آنهایی که در دایره سلطه دین بودند، و آنهایی که «اهل دنیا» بودند. یک راهب «یک مذهبی» بود، یک راهبه نیز همین طور. برخی از رهبانان در عین حال کشیش بودند و «کشیشان رسمی» را تشکیل می‌دادند. در این مورد، غرض از کشیش رسمی کشیشی بود که از رگولا (رسوم و نظامات صومعه) پیروی می‌کرد. سایر روحانیان را کلاً روحانیان «دنیوی» می‌نامیدند، زیرا خارج از نظارت دیرها یا، به اصطلاح آن دوره، در دنیا زندگی می‌کردند. کلیه رهبانان، از هر مقام و درجه، وسط سر خود را می‌تراشیدند، جبه بالا بلندی به بر داشتند که تمام آن به رنگ واحدی بود غیر از سرخ و سبز، و از سر تا به پا دکمه می‌خورد. لفظ روحانی نه فقط بر شاغلین «رتبه‌های کوچکتر» مثل دربان‌ها، قارئین، جنگیرها، و خدام اطلاق می‌شد، بلکه در مورد تمام دانشجویان دانشگاه‌ها، کلیه آموزگاران، و تمامی افرادی به کار می‌رفت که به عنوان طلبه علوم سر خود را تراشیده بودند و بعداً در سلک پزشکان، قضات، هنرمندان، و مولفان در می‌آمدند، یا به عنوان محاسب یا دستیار یک نفر ادیب خدمت می‌کردند. از آنجا که کلیه این افراد با دفتر و کتاب سر و کار داشتند، در زبان‌های اروپایی، واژه روحانی (Clerical) و لغت محرر (Clerk) از یک منبع سرچشمه گرفته است. روحانیانی که دارای رتبه‌های بالای روحانی نبودند اجازه داشتند که ازدواج کنند و به هر نوع حرفه شریفی اشتغال ورزند، و مکلف نبودند وسط سر خود را به شیوه رهبانان بتراشند.

سه رتبه «مهم» یا به اصطلاح روحانیان «رتبه‌های مقدس» کشیشی، شماسی، و نایب شماسی از مقاماتی بودند که چون شخص یکی از آنها را قبول می‌کرد، غیرممکن بود از آن دست بکشد؛ به طور کلی، واجدین این رتبه‌ها از قرن یازدهم به بعد به هیچ وجه حق ازدواج نداشتند. بعد از گرگوریوس هفتم، در میان کشیشان لاتین به افرادی برمی‌خوریم که ازدواج کردند و یا همخوابه داشتند. لکن باید دانست که از این تاریخ به بعد چنین مواردی بیش از پیش نادر محسوب می‌شد. کشیشی که امور روحانی حوزه‌ای را بر عهده داشت ناگزیر بود خود را با لذات روحانی قانع سازد. از آنجا که طبیعتاً حوزه قلمرو یک کشیش و همچنین یک روستای خاوندی یا یک دهکده هر دو دارای حدود واحدی بودند، به همین سبب شخص کشیش را قاعدتاً خاوند یا مالک آبادی، با جلب نظر و توفیق اسقف، به کار می‌گماشت. کمتر اتفاق می‌افتاد که کشیش یک نفر آدم فاضل متبحر باشد، زیرا در آن دوره فرا گرفتن تعلیمات عالی کاری پرخرج، و کتاب کمیاب بود. برای یک کشیش همین قدر کفایت می‌کرد که از عهده خواندن دعاها و کتاب راهنمای فرایض و اجرای شعایر دینی برآید و کار عبادت و امور خیریه حوزه خویش را اداره کند. در بسیاری موارد، کشیش در واقع یک نایب کشیش بود که مباشر امور مذهبی حوزه او را اجیر می‌کرد تا، در برابر یک چهارم درآمد حاصله از حوزه روحانی محل، امور مذهبی آنجا را اداره کند. به این ترتیب، مباشر امور مذهبی حوزه ممکن بود از چهار یا پنج حوزه مختلف صاحب عایدی باشد، و حال آنکه کشیش یک محل در عین فقر و فاقه زندگی کند و از طریق گرفتن «هزینه محراب» هنگام غسل تعمید، عقد ازدواج، کفن و دفن، آیین قداس برای مردگان روزگار بگذراند. در این منازعه طبقاتی میان روحانیان، گاهی کشیش جانب مستمندان را می‌گرفت، همچنان‌که در مورد جان بال اتفاق افتاد. اصول اخلاقی وی با کشیش عصر جدید طرف قیاس نبود - زیرا، بر اثر رقابت شدید میان ادیان و مذاهب، اینک شخص کشیش مجبور است اخلاقیات را نهایت درجه رعایت کند - با این همه، به طور کلی، وی در عین عطوفت و شکیبایی و به پیروی از ندای وجدان وظایفش را انجام می‌داد؛ به عیادت بیماران می‌رفت، مردمان مصیبت‌دیده را تسلی می‌داد، به تعلیم و تربیت جوانان می‌پرداخت، دعاها را جویده جویده تلاوت می‌کرد، و مردمی خشن و شهوت‌پرست را رام و پیرو اصول اخلاقی می‌ساخت. بسیاری از کشیشان این دوره در نظر شقی‌ترین مخالف‌شان «گل سرسبد مردم روی زمین» بودند. لکی، تاریخ‌نویسی که خود اعتقادی به ادیان نداشت، چنین نوشت: «هیچ جماعتی از مردان نیامده است که این‌سان بی‌ریا و بی‌شایبه، با شوری خالی از دنیادوستی، بدون هیچ‌گونه منافع شخصی، عزیزترین جیفه‌های دنیوی را فدای وظیفه کرده و با شجاعتی بی‌پروا هر نوع رنج و سختی و حتی مرگ را بر خویشتن هموار کرده باشد.» دو مقام کشیشی و اسقفی از مقامات و درجات مقدس به شمار می‌رفتند. اسقف عبارت از کشیشی بود که وی را برای هماهنگ ساختن امور حوزه‌های متعددی که زیر نظر چندین نفر کشیش اداره می‌شدند (و همه یک حوزه اسقفی را تشکیل می‌دادند) انتخاب می‌کردند. از لحاظ اصولی و نظری، یک اسقف را کشیشان و خود مردم برمی‌گزیدند. معمولاً قبل از گرگوریوس هفتم وی را شخص خاوند یا پادشاه معین می‌کرد. بعد از سال ۱۲۱۵، کار انتخاب اسقف زیر نظر مجمع کشیشان کلیسای جامع و با همکاری پاپ صورت می‌گرفت. بسیاری از امور غیر روحانی و همچنین کارهای مذهبی را به شخص اسقف احاله می‌کردند، و کار دادگاه مخصوص اسقف رسیدگی به پارهای از دعاوی مدنی، به علاوه تمام مرافعاتی بود که عموم کشیشان، از هر درجه و مقام، در آن ذی‌نفع بودند. اسقف قدرت عزل و نصب کشیشان را داشت؛ لکن از اختیارات اسقف در مورد روسای دیرها و اداره امور دیرها بتدریج کاسته می‌شد، زیرا پاپ‌ها، که از قدرت اسقفان می‌ترسیدند، فرقه‌های مختلف صومعه‌نشین را مستقیماً زیر نظر خود در آوردند. درآمد وی تا حدی از محل عواید حوزه‌های کشیشان وی و اکثر از املاکی تامین می‌شد که منضم به حوزه اداره اسقف بود. بعضی اوقات، وی زیادتر از آنچه از حوزه یک نفر کشیش می‌گرفت به همان حوزه برمی‌گرداند. نامزدهای مقام اسقفی معمولاً موافقت می‌کردند که مبلغی برای تصدی به چنین مقامی بپردازند. ابتدا این‌گونه وجوهات در همه جا به پادشاهان و سپس به حضور پاپ‌ها تقدیم می‌شد، و از آنجا که اسقفان در حکم حکام غیرمذهبی نیز بودند، گاهی تسلیم ضعف نفس می‌شدند و خویشاوندان خود را به مناصب پرمداخلی می‌گماشتند. پاپ آلکساندر سوم شکایت می‌کرد که «چون خداوند اسقفان را از اولاد محروم فرمود، شیطان به آنها برادرزاده داد.» بسیاری از اسقفان چون از خاوندان فئودال می‌شدند، در عین تجمل زندگی می‌کردند، لکن بسیاری بودند که عمر و هم خویش را صرفاً وقف انجام تکالیف اداری و مذهبی خویش کردند.

در راس اسقفان یک ایالت، سراسقف یا مطران قرار داشت. احضار یا ریاست بر یک شورای ایالتی کلیسا از اختیارات مطران بود. برخی از سراسقفان، به واسطه خصال پسندیده یا مکنت سرشاری که داشتند، تقریباً تمامی عمر را در ایالات خویش حکومت می‌کردند. در آلمان سراسقفان هامبورگ، برمن، کولونی، تریر، ماینتس، ماگدبورگ، و سالزبورگ، همگی از خاوندان مقتدر فئودال بودند، که در چندین مورد امپراطوران آنها را برای صدر اعظمی، اداره مملکت، مشورت، و نمایندگی مخصوص امپراطوری انتخاب کردند. سراسقفان رنس، روان، و کنتربری نقش همانندی در فرانسه، نورماندی و انگلیس ایفا می‌کردند. پارهای از اسقفان اعظم - مثل اسقف اعظم تولدو، لیون، ناربون، رنس، کولونی، و کنتربری - به عالی‌ترین مدارج روحانی رسیدند و، در سراسر ناحیه خویش، در کلیه مسائل دینی مرجع تقلید روحانیان شدند.

هر چند وقت یک بار، اسقفان شورایی تشکیل می‌دادند که به منزله حکومت منتخبی برای کلیسا بود. در قرون بعد، این قبیل شوراها خود را برخوردار از اختیاراتی دانستند به مراتب بیش از اختیارات شخص پاپ. لکن در دوران مورد بحث، مقارن با ظهور مقتدرترین پاپ‌ها، هیچ کس در اروپای باختری نبود که منکر اختیارات مطلق دینی و روحانی خلیفه خدا بر روی زمین، یعنی اسقف رم، شود. افتضاحات قرن دهم با فضایل و محاسن افرادی چون لئو نهم و ایلدبراندو (گرگوریوس هفتم) جبران شده بود. در میان نوسانات و کشمکش‌های قرن دوازدهم، رفته رفته قدرت دستگاه پاپی چنان گسترش یافته بود که اینوکنتیوس سوم ادعا می‌کرد که باید تمامی جهان زیر نگین خلیفه روحانی رم باشد. پادشاهان و امپراطوران رکاب خادم سفیدپوش خدام خدا را به احترام نگاه می‌داشتند و پای وی را می‌بوسیدند. اکنون نیل به کرسی پاپی بالاترین هدف بلندپروازی بشر شده بود.

عالی‌ترین عقلای عهد، در سخت‌گیرترین مکاتب الاهیات و حقوق، برای تحصیل مقامی در سلسله مراتب کلیسا کوشش می‌کردند؛ و آنهایی که به مقامات عالیه نایل می‌شدند مردان با کیاست و شجاعی بودند که از تکلیف خطیر اداره یک قاره هراسی به دل راه نمی‌دادند. اجرای خط مشی‌هایی که زیر نظر این‌گونه افراد و مشاوران آنها شکل می‌پذیرفت به هیچ وجه با مرگ خود آنها راکد نمی‌ماند. آنچه گرگوریوس هفتم ناتمام گذاشت اینوکنتیوس سوم تکمیل کرد. مبارزاتی را که اینوکنتیوس سوم و گرگوریوس هفتم برای جلوگیری از محصور شدن دستگاه پاپی به وسیله امپراطوران آغاز کرده بودند اینوکنتیوس چهارم و آلکساندر چهارم با پیروزی به پایان رسانیدند.

VII – دستگاه پاپی در اوج اقتدار: ۱۰۸۵–۱۲۹۴

تصادم میان کلیسا و حکومت بر سر عزل و نصب اسقفان با گرگوریوس هفتم، و پیروزی ظاهری امپراطوری آلمان به پایان نرسید، بلکه مدت یک نسل در دوران زمامداری چند تن از پاپ‌ها ادامه یافت و، با معاهده ورمس (۱۱۲۲) میان پاپ کالیکستوس دوم و امپراطور هانری پنجم، کار به مصالحه کشید. هانری طبق این معاهده متعهد شد که از این پس از اجرای «هرگونه مراسم خلعت‌پوشان با تفویض انگشتری و عصا» خودداری کند، و موافقت کرد که انتخاب اسقفان و روسای دیرها طبق قانون کلیسایی، یا به عبارت دیگر به دست خود روحانیان یا رهبانان مربوط صورت پذیرد «و مصون از هرگونه مداخله‌ای باشند» و مناصب روحانی در معرض خرید و فروش قرار نگیرند. در مقابل، پاپ کالیکستوس موافقت کرد که در آلمان انتخاب تمام اسقفان و روسای دیرهایی که اراضی خالصه را در اختیار دارند در حضور امپراطور صورت گیرد؛ هر وقت که در انتخاب این‌گونه افراد اختلاف نظری پیش آید، پادشاه، بعد از تبادل آرا با اسقفان ایالت، میان اصحاب دعوی حکم شود؛ یک اسقف یا رئیس دیری که اراضی پادشاه را در تملک دارد مکلف باشد، طبق سنن فئودال، تعهدات واسال را نسبت به سرور خویش انجام دهد و عوارض و باج‌های مقرر را پرداخت کند. قراردادهای همانندی قبلاً برای انگلستان و فرانسه به تصویب رسیده بود. پس از عقد این پیمان، طرفین هر کدام مدعی پیروزی شدند.

کلیسا به سوی خودمختاری پیشرفت شایانی کرده بود، لکن، به علت علایق فئودالی، هنوز در سراسر اروپا پادشاهان در انتخاب اسقفان صاحب رایی قاطع بودند.

در سال ۱۱۳۰، در مجمع کاردینال‌ها دو دستگی افتاد. دسته‌ای اینوکنتیوس دوم را به پاپی انتخاب کردند، و دسته دیگر آناکلتوس دوم را برگزیدند. هر چند که آناکلتوس دوم از خاندان اشرافی پیرلئونی می‌آمد، جدش یک نفر یهودی بود که دست از دیانت موسی شسته و به آیین مسیح گرویده بود. مخالفانش او را «پونتیفکس خلیفه یهودی» می‌خواندند. و قدیس برنار، که در سایر موارد با یهودیان نظر خوش داشت، در این مورد بخصوص نامه‌ای پیش امپراطور لوتار دوم فرستاد و در طی آن نوشت: «مایه شرمساری مسیح است که فردی یهودی تبار بیاید و بر مسند پطرس حواری تکیه زند» - ظاهراً برنار فراموش می‌کرد که خود پطرس هم یهودی بود. بیشتر روحانیان و تمامی پادشاهان اروپا - به استثنای یکی - از اینوکنتیوس طرفداری کردند. مردم اروپا نیز خود را با افتراهایی از این قبیل سرگرم ساختند که آناکلتوس با محارم خویش زنا می‌کند و کلیساهای مسیحی را تاراج کرده است تا دوستان یهودی خود را توانگر سازد. لکن مردم رم تا هنگام مرگش (۱۱۳۸) دست از حمایت وی بر نداشتند. شاید ماجرای آناکلتوس بود که در قرن چهاردهم منجر به پیدایش افسانه آندرئاس «پاپ یهودی» شد. هادریانوس چهارم نمونه شاخص دیگری از تساوی فرصت و ترقی مردان با کفایت در دستگاه روحانی کاتولیک است. هادریانوس، که اصلاً نیکولاس بریکسپیر نام داشت، در دامان یک خانواده فقیر انگلیسی در انگلستان به دنیا آمد، و طفل فقیری بود که به صومعه رفت. لکن، صرفاً بر اثر لیاقتی که داشت، رئیس صومعه شد و سپس به مقام کاردینالی و پاپی هم رسید. وی ایرلند را به هنری دوم پادشاه انگلستان ارزانی داشت؛ فردریک بارباروسا را مجبور به بوسیدن پای خویش کرد؛ و تقریباً آن امپراطور عظیم‌الشان را واداشت تا حق بخشیدن اریکه‌های سلطنت را از اختیارات پاپ‌ها بداند. هنگامی که هادریانوس درگذشت، اکثریت کاردینال‌ها آلکساندر سوم را به پاپی برداشتند، و حال آنکه اقلیت از ویکتور چهارم طرفداری می‌کرد. بارباروسا، به خیال آنکه بار دیگر قدرت امپراطوران آلمان را بر دستگاه پاپی تجدید کند، از هر دو نفر دعوت کرد تا دعاوی خود را در محضر وی مطرح کنند. آلکساندر از قبول چنین پیشنهادی خودداری ورزید، لکن ویکتور دعوت امپراطور را پذیرفت، به همین سبب، در سینود پاویا (۱۱۶۰)، بارباروسا ویکتور را پاپ قانونی اعلام کرد. آلکساندر، فردریک را تکفیر کرد، به اتباع امپراطور دستور داد که در تخلف از اوامر حکومت وی آزادند، و آتش شورشی را در لومباردی دامن زد. پیروزی اتحادیه لومبارد در لنیانو (۱۱۷۶) فردریک را سرشکسته ساخت. وی در ونیز با آلکساندر آشتی کرد و بار دیگر بر پای پاپ بوسه زد. همین آلکساندر بود که هنری دوم پادشاه انگلستان را مجبور کرد پای برهنه به مزار تامس ا بکت سفر کند و در آنجا از دست متولیان کنتربری تازیانه خورد. مبارزه طویل و پیروزی کامل آلکساندر راه را برای یکی از بزرگ‌ترین پاپ‌های تاریخ هموار ساخت.

اینوکنتیوس سوم به سال ۱۱۶۱ در آنانیی نزدیکی شهر رم به دنیا آمد. اسمش لوتاریو دی کوتتی و فرزند کنت سنیی بود؛ به این نحو، وی در دامان خانواده‌ای قدم به عرصه وجود نهاد که از تمام مزایای یک زندگی اشرافی و از خون بهترین فضلا و متفکران بهره‌ور بود. اینوکنتیوس فلسفه و الاهیات را در پاریس فرا گرفت و سپس در بولونیا به آموختن قانون کلیسایی و قانون مدنی پرداخت، و چون به رم بازگشت، به واسطه مهارتی که در دیپلماسی و در اصول عقاید روحانی داشت، همراه با اقوام و بستگان ذی‌نفوذش، سریعاً از مدارج ترقی کلیسایی بالا رفت. در سی سالگی به درجه شماسی نایل آمد، و در سی و هفت سالگی، با آنکه هنوز رسماً کشیش نشده بود، بدون هیچ مخالفی به مقام پاپی رسید (۱۱۹۸). یک روز مراسم رتبه‌بخشان برای وی به عمل آمد، و روز بعد ارتقا یافت و به مقام پاپی نایل آمد. بخت اینوکنتیوس بلند بود، زیرا امپراطور هانری ششم، که ایتالیای جنوبی و سیسیل را زیر سلطه خویش آورده بود، در ۱۱۹۷ درگذشت، و جانشین وی کودک سه ساله‌اش فردریک دوم شد. اینوکنتیوس از این فرصت کمال استفاده را کرد، به این معنی که رئیس پلیس آلمانی شهر رم را از مقامش برداشت، تیولداران آلمانی را از سپولتو و پروجا بیرون کرد، فرمان‌برداری توسکان را پذیرفت، حکومت پاپی را در تمامی ایالاتی که تعلق به کلیسای رم داشتند استقرار بخشید، از طرف بیوه هانری سرور فئودال سیسیل‌های دوگانه شناخته شد، و موافقت کرد که قیم کودک سه ساله هانری باشد. در عرض ده ماه، اینوکنتیوس خود را مالک الرقاب ایتالیا کرده بود.

طبق مدارک موجود، وی سرآمد متفکران عهد خویش بود. در سی و دو یا سی و سه سالگی چهار کتاب درباره علوم الاهی به رشته تحریر درآورد که هر چهار را آثاری فاضلانه و فصیح توصیف کرده‌اند، لکن این تألیفات تحت‌الشعاع شهرت درخشان سیاسی وی واقع شده‌اند. فتاویش در مقام پاپی همه حکایت از فکری منطقی و صریح می‌کند؛ عباراتش برنده و بجاست، چنان که اگر پاپ مشهور نمی‌شد، ممکن بود آکویناسی درخشان یا آبلاری اصیل آیین باشد. با وجود جثه کوچکی که داشت، قیافه تاریک و عبوس و چشمان تیزش حاضران را مرعوب می‌کرد. با این همه، اینوکنتیوس خالی از شوخ‌طبعی نبود. خوب آواز می‌خواند و طبع شعر داشت. در عین سخت‌گیری، آدم رئوفی بود، و می‌توانست مهربان، شکیبا، و شخصاً اهل تساهل باشد. اما در اصول عقاید مذهبی و اخلاقیات به هیچ وجه اجازه نمی‌داد که کسی از خط مشی معین و مقرر کلیسا ذره‌ای عدول نماید.

دنیای امید و ایمان مسیحی امپراطوری‌ای بود که وی را مامور حراست آن کرده بودند، و مانند هر پادشاهی حاضر بود که چون با حرف کاری از پیش نرود، برای محافظت از قلمرو خویش، دست به شمشیر زند. در عین حال که در دامان خانواده توانگری به دنیا آمده بود، به زندگی ساده فیلسوف‌منشانه‌ای قناعت می‌کرد. در عهدی که حب مال‌اندوزی عمومیت داشت، وی آدمی فاسدنشدنی باقی ماند. بلافاصله پس از ارتسام، به اعضای دربار خویش اکیداً دستور داد که برای خدمات خود اجرتی از مردم مطالبه نکنند. وی دوست داشت خزانه پاپی از ثروت جهانیان انباشته شود، لکن وجوهات مزبور را نسبتاً با امانت و صداقت به مصرف می‌رسانید. اینوکنتیوس یک دیپلمات تمام عیار و، تا حدودی مثل عموم آحاد آن حرفه شاخص، ناخواسته، در اعمال خلاف اخلاقی شریک بود. انگار که یازده قرن بکلی از عرصه وجود محو شده بود و وی به صورت یکی از امپراطوران رومی در آمده بود؛ پنداشتی که رواقی بود نه مسیحی؛ گویی ذره‌ای شک نداشت که حکومت بر جهان حق مسلم وی است.

از آنجا که خاطره عده زیادی از پاپ‌های نیرومند هنوز در اذهان مردم رم زنده و روشن بود، طبیعی می‌نمود که اینوکنتیوس باید خط مشی‌های خود را برپایه حرمت و عظمت ابلاغ رسالت خویش استوار سازد. وی دقیقاً شکوه و حشمت تشریفات پاپی را حفظ کرد، و هرگز در ملا عام ذره‌ای از وقار امپراطورانه خویش نکاست. از آنجا که، به تبعیت از آرای متداول عصر، از صمیم قلب خود را وارث اختیاراتی می‌دانست که پسر خدا به حواریون و کلیسا اعطا کرده بود، بدیهی است که نمی‌توانست کسی را در قدرت با خویشتن هم‌سنگ شمرد.

می‌گفت: «خداوند نه تنها حکومت پیروان کلیسا، بلکه فرمانروایی تمامی جهان را به پطرس واگذار کرد.» وی ادعای اختیارات مطلق دنیوی یا امور صرفاً غیر مذهبی هیچ جا جز ایالات پاپی را نداشت، لکن اصرار می‌ورزید که هر جا میان امور مذهبی و اختیارات ملکی تعارضی وجود داشته باشد، اختیارات روحانی باید بر قدرت غیر روحانی مرجح باشد، همچنان‌که خورشید بر ماه برتری دارد. غایت مطلوب و آرمان اینوکنتیوس، مثل گرگوریوس هفتم، آن بود که عموم حکومت‌های عالم باید در دستگاه حکومتی جهانی شریک باشند که پاپ در کلیه امور مربوط به دادگستری، اصول اخلاقی، و ایمان آن ریاست فایقه داشته باشد، و چند صباحی هم تقریباً موفق شد موجبات تحقق آن آرمان را فراهم کند.

در ۱۲۰۴، به واسطه استیلای صلیبیون بر قسطنطنیه، جزئی از نقشه اینوکنتیوس عملی شد، به این معنی که کلیسای یونانی سر تسلیم در برابر اسقف رم فرود آورد، و اینوکنتیوس توانست با شعف از «جامه بدون درز مسیح» سخن گوید. وی صربستان و حتی سرزمین دور دست ارمنستان را به زیر سلطه قلمرو کلیسای رومی در آورد. رفته رفته توانست در تعیین و نصب اشخاص به مقامات روحانی نظارت کند و حوزه‌های حکمرانی اسقفان نیرومند را وسیله و آلت اجرای نیات دستگاه پاپی قرار دهد. بر اثر یک رشته منازعات حیاتی شگفت‌انگیز، وی پادشاهان نیرومند اروپا را به طرزی بی‌سابقه وادار به قبول شناسایی حق حاکمیت خویش کرد. خط مشی‌های وی در ایتالیا بمراتب کمتر از سایر جاها تاثیر داشت، به این معنی که، با کوشش پی در پی، قادر نشد جنگ‌های میان کشور-شهرهای ایتالیایی را پایان دهد؛ دشمنان سیاسی وی در رم چنان زندگی را بر او ناراحت ساختند که چندی مجبور شد از پایتختش دست شوید. سوره، شاه نروژ، علی‌رغم حکم تکفیر و تحریم مراسم مذهبی، پیروزمندانه در برابر وی مقاومت به خرج داد. فیلیپ دوم، شاه فرانسه، به فرمان وی در مورد صلح با انگلستان وقعی ننهاد، لکن در برابر اصرار پاپ تسلیم شد و همسر مهجور خویش را باز خواند. آلفونسو نهم، پادشاه لئون، که با برنگاریا، یکی از محارم خویش، برخلاف احکام شرع ازدواج کرده بود، مجبور شد به واسطه مخالفت پاپ، دست از همسر خویش بردارد. پرتغال، آراگون، و مجارستان همگی خود را تیول پاپ خواندند، طوق عبودیت وی را بر گردن نهادند، و همه ساله خراج برایش فرستادند. هنگامی که جان، پادشاه انگلستان، با انتصاب لنگتن به مقام سر اسقفی کنتربری از طرف پاپ مخالفت ورزید، اینوکنتیوس با حکم تحریر و دیپلماسی زیرکانه‌ای جان را واداشت تا انگلستان را به عنوان یکی از تیول‌های پاپی به وی تقدیم کند.

اینوکنتیوس با پشتیبانی از اوتو چهارم در مقابل فیلیپ سوابی، سپس با طرفداری از فیلیپ در برابر اوتو، و بعداً با حمایت از اوتو در مقابل فردریک دوم، و متعاقباً با پشتیبانی از فردریک در برابر اوتو، قدرت خود را در آلمان توسعه بخشید، و در هر یک از این موارد اجری که پاپ در برابر حمایت خود خواستار می‌شد، کسب امتیازاتی عظیم و آزاد ساختن ایالات پاپی از بند خطر محاصره بود. وی به امپراطوران خاطرنشان می‌ساخت که مسئول «انتقال» قدرت امپراطوری از یونانیان به قوم فرانک، یک پاپ بود؛ شارلمانی را فقط یک پاپ تاج بر سر نهاده و امپراطور خوانده بود؛ و بالاخره متذکر می‌شد که پاپ‌ها آنچه را بخشیده بودند، می‌توانستند بازپس گیرند. یک بیزانسی که در این ایام به دیدن رم رفته بود، اینوکنتیوس را «نه جانشین پطرس، بلکه قائم مقام قسطنطینی» توصیف کرد.

اینوکنتیوس کلیه کوشش‌هایی را که حکومت‌های ملکی به عمل می‌آوردند تا، بدون اجازه پاپ، از کشیشان مسیحی مالیات بگیرند رد کرد. وی برای کشیشان نیازمند مقرری خاصی از خزانه پاپی معین کرد و در بالا بردن میزان سواد و معلومات روحانیان کوشش فراوانی مبذول داشت. مقام اجتماعی روحانیان را به این نحو بالا برد که کلیسا را نه جمعیت عظیم تمامی مومنان، بلکه مجمع کلیه روحانیان مسیحی معنی کرد. عمل اسقفان و دیرهایی را که عشریه‌های محلی را از دست کشیش ناحیه در می‌آوردند و به نفع قلمرو یا دیر خود ضبط می‌کردند، ناپسند شمرد. برای اصلاح اهمال‌کاری‌های دیرها، دستور داد که مفتشین پاپی مرتباً از صومعه‌ها و دیرهای راهبه‌ها دیدن کنند و مراقب حرکات رهبانان و راهبه‌ها باشند. نظاماتی که وی وضع کرد، روابط درهم و برهم روحانیان و عوام، و مناسبات میان کشیش و اسقف، و اسقف و پاپ را نظم بخشید و دربار پاپی را به صورت یک دیوان ساعی و لایق برای مشورت اداره امور و صدور فتاوی در آورد؛ این دربار تحت رهبری اینوکنتیوس، کارآمدترین دستگاه‌های حکومتی عهد خود شد؛ نحوه کار و اصلاحات این دربار به ایجاد هنر و رموز دیپلماسی کمک کرد. خود اینوکنتیوس محتملاً سرآمد حقوق‌دان‌های عهد خویش بود و هر تصمیمی را که اتخاذ می‌کرد، می‌توانست به کمک سوابق قضایی و استدلالات منطقی تایید کند. حقوق‌دان‌ها و فضلا اکثر به سراغ «دادگاه» یعنی دیوان عالی کلیسایی که زیر نظر وی و هیئتی از کاردینال‌ها تشکیل می‌شد، می‌شتافتند تا از مباحثات و فتاویش درباره نکات قوانین مدنی یا شرعی استفاده برند.

برخی او را «پدر قانون» می‌نامیدند، و جمعی دیگر از سر محبت و شوخ‌طبعی وی را سلیمان می‌خواندند.

عالی‌ترین کامیابی وی به عنوان یک نفر قانون‌گذار و پاپ تصدی ریاست چهارمین شورای لاتران بود که به سال ۱۲۱۵ در محل کلیسای یوحنای حواری در لاترن، نزدیکی شهر رم، تشکیل شد. در این شورای جامع کلیسایی، که دوازدهمین نوع خود در تاریخ مسیحیت بود، هزار و پانصد نفر از روسای دیرها، اسقفان، اسقفان اعظم، نخست کشیشان، و نمایندگانی از طرف کلیه ملت‌های مهم یک دنیای مسیحی متحد شرکت جستند. خطابه افتتاحیه پاپ در این شورا اعتراف بی‌باکانه‌ای بود که در عین حال غیرت روحانیان را به محک امتحان می‌زد: «سرچشمه فساد مردم در میان روحانیان جا دارد. از اینجاست که مفاسد دنیای مسیحی ناشی می‌شود: به این معنی که ایمان راه تباهی می‌سپارد، دین ضایع می‌شود، عدالت لگدکوب می‌گردد، بدعت‌گذاران رو به فزونی می‌گذارند، شقاقین جسور می‌شوند، مردم بیدین نیرو می‌گیرند، و ساراسن‌ها به پیروزی نایل می‌آیند.» در این مجلس، عموم رجال مقتدر و عقلای کلیسا که حضور داشتند، یک‌سره خود را در اختیار فرد واحدی گذاشتند. فتاوی وی احکام شورای دینی شد. چنین مجمع وزینی به وی اجازه داد که اصول دین را از نو معنی کند. اینک برای نخستین بار بود که آرای مربوط به قلب ماهیت رسماً تعریف می‌شد. این شورای روحانی بر احکام وی صحه گذاشت تا از این پس هر فرد غیر مسیحی، در سرزمین‌های مسیحی، مکلف به داشتن نشان ویژه‌ای باشد که او را از مسیحیان ممتاز سازد. مجمع با شور تمام دعوت وی را برای جنگی علیه بدعت‌گذاران آلبیگایی لبیک گفت، لکن در عین حال، به تعقیب از اینوکنتیوس، به قصور و نواقص کار کلیسا واقف گشت.

شورای لاتران فروش اشیایی را که به دروغ از یادگارهای قدیسین می‌دانستند، تقبیح کرد، و شدیداً «عمل دور از حزم و زاید پارهای از اسقفان را، که از اعطای آمرزش گناهان بیمی به دل راه نداده‌اند و از این طریق قدرت کلیسا را سزاوار خفت ساخته‌اند و اثر کفاره را از بین برده‌اند» ناپسند دانست. مجمع در صدد برآمد زندگی رهبانان و وضع دیرها را از بیخ و بن اصلاح کند. بدمستی، اعمال منافی عفت، و همخوابه گرفتن کشیشان را منع کرد، و مجازات‌های شدیدی درباره متخلفین مقرر داشت، لکن بدعت فرقه آلبیگاییان را، که مدعی بودند هر گونه اعمال جنسی گناه است مردود شمرد. از لحاظ عده حاضران، مباحثی که مطرح شد، و آثاری که بر تصمیمات شورای لاتران مترتب بود، این مهم‌ترین مجمع روحانی بود که از اجلاس شورای نیقیه به این طرف در عالم مسیحیت تشکیل می‌شد.

اینوکنتیوس از اوج قدرت خویش سریعاً به مرگی نابهنگام افتاد. وی چنان در راه رتق و فتق و بسط امور اداره خویش بی‌وقفه متحمل مرارت شد که به سن پنجاه و پنج به کلی از پا درآمد.

درباره این مرحله از زندگی خویش، با حسرت نوشته است: «برای من هیچ فراغتی نمانده است تا درباره چیزهایی فوق امور دنیوی تفکر کنم. تقریباً نفس کشیدن برایم میسر نیست. به قدری باید برای دیگران زندگی کنم که تقریباً نسبت به خویشتن ناآشنایم.» شاید اینوکنتیوس در آخرین سال زندگیش کارهای خویش را به مراتب واقع‌بینانه‌تر مورد امعان نظر قرار دهد تا هنگامی که در گرماگرم کشمکش بود. مبارزات صلیبی‌ای که وی برای تسخیر مجدد فلسطین تدارک دیده بود، به نتیجهای نرسیده بود.

هر کس پس از وی تکیه بر مسند پاپی می‌زد ناگزیر بود که با شدت تمام جماعت آلبیگاییان را در فرانسه جنوبی قلع و قمع کند. اینوکنتیوس به کارهایی مبادرت ورزیده بود که معاصرانش به اتکای آن کامیابی‌های شخص وی را می‌ستودند، لکن از علاقه و محبتی که مردم در حق گرگوریوس اول یا لئو نهم داشتند خبری نبود. برخی از روحانیان شکایت داشتند از اینکه وی بیشتر به پادشاه می‌ماند تا به یک کشیش. قدیس لوتگاردیس می‌پنداشت که میان اینوکنتیوس و آتش دوزخ فقط حجاب باریکی فاصله است؛ و خود کلیسا، با آنکه بر نبوغ ذاتی وی فخر می‌کرد و از زحماتش ممنون بود، او را در عداد قدیسان به شمار نیاورد، و حال آنکه اشخاصی را قدیس خوانده بود که از نظر اهمیت و شان به مراتب از اینوکنتیوس پایین‌تر بودند و در پیروی از اصول اخلاقی وسواس بیشتری نشان نمی‌دادند.

با این همه، نباید منکر شد که بر اثر کوشش‌های وی بود که کلیسا به عالی‌ترین اوج اقتدار خود دست یافت و به جایی رسید که نزدیک بود آمال دیرینه رهبران روحانی برای ایجاد یک کشور روحانی جهانی صورت تحقق به خود گیرد. وی لایق‌ترین سیاستمدار عهد خویش بود. در راه اجرای مقاصد و نیل به هدف‌های خود بصیرت، فداکاری، پشتکاری انعطاف‌پذیر، و نیرویی باور نکردنی داشت. هنگامی که اینوکنتیوس از جهان رفت (۱۲۱۶)، کلیسا در تشکیلات، شکوه، و خوش‌نامی به اوج و قدرتی رسیده بود که هرگز پیش از آن سابقه نداشت و بعد از آن هم فقط بندرت و به مدت کوتاهی از چنین عظمتی برخوردار شد.

هونوریوس سوم در صفحات بیرحم تاریخ چندان مقام ارجمندی را احراز نمی‌کند، زیرا وی مهربان‌تر از آن بود که بتواند جنگ میان امپراطوری و دستگاه پاپی را با شدت تمام تمشیت دهد. گرگوریوس نهم هر چند که در هشتاد سالگی به مقام پاپی رسید، با یک نوع سرسختی تقریباً تعصب‌آمیزی به جنگ پرداخت؛ مبارزه‌اش با فردریک دوم چنان قرین پیروزی بود که رنسانس را یکصد سال به تعویق انداخت؛ و همو بود که دستگاه تفتیش افکار را تشکیل داد. با تمام این اوصاف، وی نیز آدمی بود بی‌شک صادق عقیده، و در راه معتقدات خویش از جان گذشته، که در مقام مدافعه از آنچه در نظرش گران‌بهاترین مایملک بشری بود - یعنی کیش عیسی - برآمد.

گرگوریوس در واقع آدم خشک سخت‌گیری نبود، چنان‌که، در مقام کاردینالی، فرانسیس را که محتملاً مردی بدعت‌گذار بود، در کنف حمایت خویش گرفت و خردمندانه او را به راه راست هدایت کرد. اینوکنتیوس چهارم فردریک دوم را مضمحل ساخت و به دستگاه تفتیش افکار اجازه داد که از شکنجه استفاده کند. وی حامی خوبی برای فلاسفه بود، به دانشگاه‌ها مدد رسانید و چند مدرسه حقوق بنیاد نهاد. آلکساندر چهارم مردی بود صلح‌جو، مهربان، رحیم، و عادل که «به واسطه بری بودن از استبداد، جهانیان را به حیرت انداخت.» وی نسبت به خصایص جنگجویانه اسلاف خود، رغبتی نشان نمی‌داد. دینداری را بر سیاست رجحان می‌نهاد، و به قول یک وقایع‌نگار فرقه فرانسیسیان، «چون همه روزه شاهد کشمکش‌های موحش دم‌افزون میان مسیحیان بود، دل‌شکسته از جهان درگذشت.» کلمنس چهارم مبارزه کهن را از نو آغاز کرد، موجبات شکست مانفرد را فراهم آورد، و سلسله هوهنشتاوفن و امپراطوری آلمان را به خاک سیاه نشانید. تسخیر مجدد قسطنطنیه از جانب یونانی‌ها توافقی را که بین دو کلیسای یونانی و رومی حاصل آمده بود، به خطر انداخت. لکن گرگوریوس دهم، به واسطه مخالفت با امیال شارل د آنژو برای تسخیر امپراطوری بیزانس، میخائیل پالایولوگوس را رهین منت خویش ساخت. امپراطور یونانی، که به این نحو از خطر عظیمی جسته بود، کلیسای شرقی را فرمان‌بردار کلیسای رم نمود، و دستگاه پاپی بار دیگر یکه‌تاز شد.

VIII – درآمدهای کلیسا

کلیسایی که در واقع به صورت مملکت عظیم واحدی بر اروپا حکومت می‌کرد و با عبادت، اخلاقیات، فرهنگ، ازدواج، جنگ‌ها، مبارزات صلیبی، مرگ و میر، و وصایای نفوس نیم قاره‌ای سر و کار داشت و به نحو موثری در اداره امور غیر مذهبی ملل سهیم بود و پرخرج‌ترین سازمان‌ها را در تاریخ قرون وسطی به وجود آورده بود، فقط در صورتی می‌توانست به وظایف خود ادامه دهد که از صد نوع منبع مختلف درآمدی داشته باشد.

مهم‌ترین ممر درآمد کلیسا، عشریه بود، به این معنی که بعد از شارلمانی، کلیه سرزمین‌های مسیحی لاتین، به حکم قوانین مملکتی، مکلف بودند یک دهم محصولات یا درآمد ناویژه خود را، جنسی یا نقدی، به کلیسای محل واگذار کنند. بعد از قرن دهم، حوزه روحانی هر کشیشی ناگزیر بود قسمتی از عشریه‌های خود را به اسقف بخشی که تابع آن می‌شد، واگذارد. تحت نفوذ عقاید و آرای فئودالی، عشریه‌های قلمرو یک کشیش را می‌شد مثل هر نوع دارایی و درآمد دیگری، به شرط خدمت معینی، به دیگران واگذار کرد، به رهن داد، هبه کرد، یا فروخت؛ به طوری که تا قرن دوازدهم تار در هم تنیده مالی هر حوزه به شکلی در آمده بود که کلیسای محلی و کشیش کارشان بیشتر تحصیل عشریه‌ها بود تا خرج آن درآمد برای مصارف ضروری آن محل. از وظایف کشیش بود که اگر دید کسی از درآمدهای عشریه تخلف می‌ورزد، یا برای فرار از دادن حق کلیسا صورت درآمدهای خود را خلاف واقع ارائه می‌دهد، متخلف را تکفیر یا به قول انگلیسی‌ها «برای عشریه‌هایش لعنت کند». با آنکه مردم آن عهد وظایف کلیسا را برای نجات اخروی خویش بسیار ضروری می‌شمردند، از پرداخت عشریه اکراه داشتند، همان طور که در عهد ما مردم از پرداخت مالیات به دولت اکراه دارند. در تاریخ قرون وسطی گهگاهی به ذکر بلواها و شورش‌هایی برمی‌خوریم که علت آن همین انزجار مردم از دادن عشریه‌های کلیسا بوده است، مثلاً رهبان وقایع‌نگار، سالیمبنه، توصیف می‌کند که به سال ۱۲۸۰ مردم ردجو امیلیا، با وجود حکم تکفیر و تحریم، هم‌پیمان شدند «که هیچ کس به کشیشان عشریه نپردازد.. یا با آنها بر سر خوان ننشیند ... و از دادن خوراک و نوشابه به آنها خودداری ورزد.» در این مورد مردم بودند که فی‌الواقع کشیشان را تکفیر می‌کردند، و حکم آنها به اندازه‌ای موثر بود که اسقف آن ناحیه مجبور به مصالحه شد.

درآمد اساسی کلیسا از ممر زمین‌هایی بود که خود کلیسا در تملک داشت. این اراضی را کلیسا از طریق هدایا یا هبه، از راه خرید یا تصرف املاک افراد بدهکار، یا از طریق احیای اراضی موات به همت رهبانان دیرها یا سایر جماعات روحانی به چنگ آورده بودند. در نظام فئودالی، از هر مالک یا مستاجری انتظار می‌رفت که هنگام مرگ چیزی وقف کلیسا کند. اشخاصی که از دادن این‌گونه هدایا خودداری می‌ورزیدند مظنون به بدعت می‌شدند، و ممکن بود که ایشان را در اراضی تقدیس شده کلیسا به خاک نسپارند. از آنجا که فقط معدودی از عوام‌الناس سواد داشتند، معمولاً هر وقت کسی قصد نوشتن وصیت‌نامه‌ای را داشت دنبال کشیشی می‌فرستاد. پاپ آلکساندر سوم در سال ۱۱۷۰ حکم کرد که وصیت‌نامه هیچ کس قانونی و معتبر نباشد، مگر آنکه در حضور کشیشی نوشته شده باشد. هر محرر غیر روحانی که خلاف این دستور به تنظیم وصیت‌نامه‌ای مبادرت می‌ورزید، مستوجب تکفیر می‌شد، و صدور تصدیق صحت وصایا یا تایید قانونی بودن آنها از اختیارات ویژه کلیسا بود. مردم اعتقاد داشتند که دادن هدایا و بخشیدن اموال خود طبق وصیت‌نامه به کلیسا، مطمئن‌ترین وسیله برای تخفیف عذاب‌های مرحله اعرافی است. بسیاری از هبه‌نامه‌های مردم برای کلیسا، بویژه پیش از سال هزار میلادی، با این کلمات آغاز می‌شد: «از آنجا که شامگاه جهان نزدیک است.» برخی از توانگران، چنانچه قبلاً ضمن بحث درباره جنگ‌های صلیبی گفتیم، اموال خود را در برابر یک نوع بیمه ایام پیری و تنگدستی به کلیسا واگذار می‌کردند - در این قبیل موارد، معمولاً کلیسا هنگام بیماری یا روز پیری شخص مرتهن از وی توجه و دستگیری می‌کرد، و چون وی فوت می‌شد، کلیسا بی آنکه ذمه‌اش درباره رهن مشغول باشد، ملک را به تصرف خود در می‌آورد. بعضی از صومعه‌ها مالداران را در «جرگه اخوان» خویش می‌پذیرفتند و وعده می‌دادند که به برکت دعاها و اعمال خیر دیرنشینان، لختی از اجر اخروی نصیب آنها شود، یا از رنج‌های مرحله اعرافی آنها کاسته شود. صلیبیون نه فقط اراضی را برای تدارک وجوه به قیمت ارزانی به کلیسا می‌فروختند، بلکه املاک خود را به ودیعه نزد مقامات روحانی می‌گذاشتند و مبالغی وام می‌گرفتند، و چون در اکثر موارد از پرداخت بدهی خود عاجز بودند، از حق تملک محروم می‌شدند. برخی از اشخاص بلاوارث چون از جهان می‌رفتند، تمامی دارایی خویش را به کلیسا واگذار می‌کردند. نمونه بارز این دسته، ماتیلدا، کنتس توسکان بود که در صدد برآمد تقریباً یک چهارم خاک ایتالیا را به کلیسا هبه کند.

اموال کلیسا از آنجا که غیرقابل انتقال بود و قبل از سال ۱۲۰۰ طبیعتاً مشمول مالیات‌های مقامات ملکی نمی‌شد، قرن به قرن رو به فزونی نهاد. برای یک کلیسای جامع، یک صومعه، یا یک دیر راهبه‌ها، داشتن چندین هزار روستای خاوندی که متضمن ده - دوازده شهر کوچک یا حتی یکی دو تا از شهرهای آباد بزرگ باشد، امری غیر عادی محسوب نمی‌شد. اسقف لانگر تمامی ایالت را مالک بود؛ صومعه قدیس مارتن در تور متجاوز بر بیست هزار سرف در اختیار داشت؛ اسقف بولونیا در حدود دو هزار روستای خاوندی داشت؛ و دارایی دیر لورش نیز به همین اندازه بود؛ دیر لاس خولگاس واقع در اسپانیا مالک شصت و چهار شهر بود. در حدود سال ۱۲۰۰، در کاستیل، واقع در اسپانیا، کلیسا یک چهارم زمین‌های ناحیه را در تصرف داشت؛ در انگلستان اراضی متعلق به کلیسا یک پنجم مملکت بود، در آلمان به یک سوم بالغ می‌شد، و در لیوونیا به نصف مجموع اراضی می‌رسید. این ارقام البته نا دقیق و تخمینی هستند که درباره صحت آن نمی‌توان به یقین اظهار نظر کرد. تراکم این قبیل دارایی‌ها در زیر دست کلیسا، آن بنیاد را محسود و آماج سهام حکومت ساخت. شارل مارتل برای تدارک جنگ‌های خویش اموال کلیسا را ضبط کرد؛ لویی پرهیزکار، به تصویب قوانین پرداخت تا کلیسا نتواند، از طریق قبول هبه، کودکان شخص وصیت‌کننده را از حق ارث محروم سازد. هانری دوم، پادشاه آلمان، اراضی متعلق به بسیاری از دیرها را ضبط کرد، زیرا مدعی بود که رهبانان به قید سوگند خود را مکلف ساخته‌اند تا در عین فقر زندگی کنند؛ و در انگلستان، با تصویب چندین قانون مربوط به اوقاف، واگذاری اراضی را به تشکیلات کلیسایی محدود کردند. ادوارد، پادشاه انگلستان، در سال ۱۲۹۱ یک عشر دارایی کلیسای مملکت را به عنوان مالیات از چنگ روحانیان بیرون آورد و در سال ۱۲۹۴ نیمی از درآمدهای آن دستگاه را ضبط کرد. در فرانسه، بستن مالیات بر اموال کلیسا به دست فیلیپ دوم آغاز شد، سن لویی آن را ادامه داد، و فیلیپ چهارم آن را قاعده‌ای پابرجا ساخت. همین که بازار صنعت و تجارت رونق گرفت، پول افزایش یافت و قیمت‌ها بالا رفت؛ درآمد دیرها و حوزه‌های اسقفی، که اکثر از عوارض فئودالی به دست می‌آمد، چون قبلاً به نرخ‌های نازلی تعیین شده و اکنون غیر ممکن بود پا به پای قیمت‌های جدید ترقی کند، نه فقط دیگر برای یک زندگی تجملی کافی نبود، بلکه حتی یک زندگی بخور و نمیر را نیز تامین نمی‌کرد. تا سال ۱۲۷۰ اکثر کلیساهای جامع فرانسه مبالغ هنگفتی بدهکار بودند. متصدیان این‌گونه کلیساها برای پرداخت عوارض و مالیات‌هایی که پادشاهان مطالبه می‌کردند، ناگزیر بودند از صرافان وام‌هایی با ربح‌های گزاف بستانند، و تا حدی به همین سبب بود که در پایان قرن سیزدهم ساختمان کلیساها و دیرها رو به نقصان نهاد.

پاپ‌ها نیز ابتدا با گرفتن مالیات از املاک و درآمدهای اسقفان برای تدارک جنگ‌های صلیبی و سپس با سرشکن کردن مخارج روزافزون حوزه حکمفرمایی پاپی، روز به روز خزانه‌های اسقفی را تهی کردند. هر قدر حوزه عملیات دستگاه حکومت پاپی وسیع‌تر، و وظایف آن بغرنج‌تر شد، ایجاد منابع جدید برای درآمدهای مرکزی ضرورت پیدا کرد. اینوکنتیوس سوم (۱۱۹۹) به کلیه اسقفان دستور داد که همه ساله یک چهارم درآمدهای خود را به خزانه پاپی رم ارسال دارند. بر کلیه صومعه‌ها، راهبه‌خانه‌ها، و کلیساهایی که رأساً از حمایت پاپ برخوردار بودند، مالیات‌ها بسته شد. هر کشیشی که از طرف پاپ‌ها به مقام اسقفی ناحیهای منصوب می‌شد مکلف بود که اسما درآمد یک سال اول و در واقع جمیع درآمد شش ماه قلمرو خویش را به عنوان حق نصب به مقام جدید، تحویل پاپ بدهد. هر کسی که به مقام اسقف اعظم منصوب می‌شد، موظف بود برای تصدی مقام جدید مبالغ سرشاری تسلیم خزانه پاپی کند. کلیه خانواده‌های مسیحی مکلف بودند که همه ساله یک پنی (معادل ۹۰ سنت آمریکایی) به رسم «پنی پطرس» به دربار پاپ بفرستند. قاعدتاً مخارجی که بر مرافعات حقوقی تعلق می‌گرفت، از طرف متقاضیان به دربار پاپ برده می‌شد.

در بعضی موارد که ازدواج شاهان با محارم، به واسطه پارهای علل سیاسی، مقتضی و نافع تشخیص داده می‌شد و عدول از قانون کلیسایی ضرورت پیدا می‌کرد، پاپ‌ها این حق را برای خود محفوظ می‌داشتند که، در برابر گرفتن مبالغی برای رسیدگی به این قبیل جریانات حقوقی، طرفین را از قید حقوق شرع برهانند. مبالغی عظیم از راه فروش آمرزش گناهان و از کیسه فتوت زایران مسیحی که به شهر رم می‌آمدند عاید پاپ‌ها می‌شد. با حسابی که به عمل آمده است، مجموع درآمدهای خزانه پاپی در حدود سال ۱۲۵۰ به مراتب زیادتر از عایدات کلیه حکومت‌های غیر روحانی اروپا می‌شد. در سال ۱۲۵۲ وجوهاتی که حکومت پاپی از انگلستان دریافت کرد، سه برابر تمام عواید خزانه پادشاه انگلستان بود.

ثروت کلیسا، گرچه متناسب با حدود وظایف و تکالیف چنین دستگاهی بود، علت اصلی بدعت‌های این عصر شد. آرنالدو دا برشا اعلام داشت که هر کشیش یا رهبانی که پس از مرگ اموالی از خود به جا گذارد، مسلماً به دوزخ خواهد رفت. بوگومیل‌ها، والدوسیان، پاتارین‌ها، و کاتارها همه، با نکوهش ثروت پیروان مسیح، به پیشرفت و اعتلای نهضت خویش کمک کردند.

یکی از مطایبات مشهور قرن سیزدهم «انجیل مرقس نقره» بود که با این عبارات آغاز می‌شد: «در آن ایام پاپ به رومیان گفت: (هنگامی که پسر انسان به محضر همایون ما آید، پیش از هر چیزی به وی بگویید: «ای دوست از کجا به این درگاه می‌آیی» و اگر او شما را پاسخی نداد، او را به ظلمت خارج درافکنید.») در خلال تمام آثار ادبی این عهد - در فابیلوها، شانسون دو ژست، در داستان گل سرخ، اشعار دانشوران خانه به دوش، تروبادورها، دانته، و حتی در آثار رهبانان وقایع‌نگار - به شکایاتی از حرص و مال‌اندوزی روحانیان برمی‌خوریم. مثیوپریس، که یکی از رهبانان انگلیسی بود، پست فطرتی اسقفان انگلیسی و رومی را مذمت کرد و نوشت که این جماعت «با مشکل‌پسندی، از محل موقوفات مسیح روزگار می‌گذرانند.» هوبر دو رومان، صدر فرقه دومینیکیان، وصف بخشایش‌گرانی را می‌کرد که «با رشوه، نخست کشیشان محاکم روحانی را فاسد می‌کنند.» کشیشی به نام پتروس کانتور از کشیشانی حکایت می‌کرد که قداس یا نماز شامگاهان را می‌فروختند. بکت، اسقف اعظم کنتربری، آشکارا در ذم خرید و فروش دیوان عدل پاپی داد سخن می‌داد و می‌گفت که به گوش خود شنیده است که هنری دوم لاف می‌زد که تمامی افراد مجمع کاردینال‌ها نوکران اویند. در تمام تاریخ، هر دولتی متهم به ارتشا و فساد شده است؛ این‌گونه اتهامات تقریباً همیشه تا حدی صحت دارند، و تا حدی ناشی از غلو و مبالغه درباره مواردی هستند که مردم را متوحش ساخته‌اند؛ لکن گهگاهی این قبیل اغراق‌ها جمع می‌شود و به صورت یک نفرت انقلابی بروز می‌کند. همان مردمان مومنی که پنی‌های خود را روی هم می‌نهادند و به ساختن کلیساهایی برای مریم باکره مبادرت می‌جستند، قادر بودند علیه تمایلات اشتراکی کلیسا آوای مخالفت بلند کنند و گاهی کشیش لجوجی را به خاک هلاک اندازند.

خود کلیسا در مخالفت با روحانیان حریص و پول‌دوست دست به دست مردم داد و برای جلوگیری از حرص و مال‌اندوزی و تجمل‌پرستی کشیشان کوشش‌های زیادی مبذول داشت. صدها نفر از روحانیان، از قدیس پیترودامیانی، قدیس برنار، قدیس فرانسیس، و کاردینال دو ویتری گرفته تا رهبانان عادی، برای کاستن از این قبیل سوءاستفاده‌های طبیعی، متحمل مرارت‌ها شدند. بیشتر اطلاعاتی را که امروزه درباره رفتار ناشایست روحانیان آن عهد داریم، از نوشته‌های همین‌گونه مصلحان بزرگ کلیسا برگرفته‌ایم. ده - دوازده فرقه مختلف از رهبانان هم خویش را مصروف بر آن داشتند که با نیکوکاری خود سرمشقی برای دیگران باشند و از این طریق لزوم اصلاحات را به هم‌کیشان خود خاطرنشان کنند. پاپ آلکساندر سوم و سومین شورای لاتران (۱۱۷۹) اخاذی برای انجام غسل تعمید، یا تدهین نهایی، یا جاری ساختن خطبه عقد ازدواج را نکوهیده شمردند و ممنوع کردند. غرض گرگوریوس دهم از تشکیل شورای عمومی کلیسا در لیون، به سال ۱۲۷۴، مخصوصاً آن بود که اقداماتی برای اصلاح کلیسا اتخاذ شود. خود پاپ‌ها در این عهد، هیچ‌گونه رغبتی به تجمل نشان نمی‌دادند و تمامی کوشش خویش را وقف انجام تکالیف سخت می‌کردند و از این راه روزگار می‌گذراندند. اشکال کار در این است که امور معنوی اگر متشکل نباشند، سست می‌شوند، و چون سست شدند، بر اثر حوایج مادی آن تشکیلات، ملوث می‌شوند.

نوشته و پژوهش شده توسط دکتر شاهین صیامی