پیروزی مسیحیت: ۳۰۶–۳۲۵ میلادی

ویل دورانت جنگ نهایی میان کلیسای مسیحی و دولت روم را توصیف می‌کند و سپس به برآمدن قسطنطین و پیروزی مسیحیت می‌پردازد. پس از دهه‌ها آزار پراکنده، دیوکلتیانوس و گالریوس آخرین حمله بزرگ به کلیسا را در سال ۳۰۳ آغاز کردند: کلیساها را ویران کردند، کتاب‌ها را سوزاندند و مقاومت‌کنندگان را اعدام کردند. آزارها شکست خورد؛ پایداری شهیدان ایمان را تقویت کرد. قسطنطین پس از شکست ماکسنتیوس در پل میلویوس در سال ۳۱۲ زیر علامت صلیب، با لیکینیوس «فرمان میلان» را صادر کرد و تسامح مذهبی را اعلان نمود. در سال ۳۲۵ شورای نیقیه را تشکیل داد که الوهیت مسیح را تأیید کرد و اعتقادنامه ارتدوکس را برقرار ساخت. قسطنطین نخستین امپراطور مسیحی شد، پایتخت را به قسطنطنیه منتقل کرد، از کلیسا حمایت نمود و به مسیحیت کمک کرد تا از یک فرقه تحت آزار به دین غالب امپراطوری تبدیل شود و پایه‌های تمدن قرون وسطی را بنیان نهد.

قسطنطین کبیرفرمان میلانشورای نیقیه

~53 دقیقه مطالعه • بروزرسانی ۶ فروردین ۱۴۰۵

جنگ کلیسا و دولت: ۶۴–۳۱۱ میلادی

در دوران پیش از مسیحیت، حکومت روم عموماً نسبت به کیش‌های رقیب دین رسمی مشرکان تسامح نشان می‌داد و این کیش‌ها نیز در برابر آیین‌های رسمی و امپراطور همان تسامح را ابراز می‌کردند. از پیروان ادیان جدید جز این انتظار نمی‌رفت که در مواقع لازم ژستی پرستش‌آمیز نسبت به خدایان و رئیس کشور داشته باشند. بر امپراطوران گران می‌آمد که از میان همه مرتدان تابع آنان فقط مسیحیان و یهودیان از ستایش «نبوغ» امپراطور امتناع ورزند. سوزاندن کندر در برابر مجسمه امپراطور نشانه تأیید و وفاداری به امپراطوری شده بود، همان‌گونه که امروز برای پذیرفته شدن به عنوان شهروند لازم است سوگند وفاداری یاد شود. از سوی دیگر، کلیسا نیز نظر رومی را که مذهب باید تابع دولت باشد تخطئه می‌کرد؛ پرستش امپراطور را عملی مشرکانه و بت‌پرستانه می‌دانست و به پیروان خود می‌سپرد که به هر قیمتی از این کار خودداری کنند. دولت روم نتیجه گرفت که مسیحیت نهضتی رادیکال ـ و شاید کمونیستی ـ است که قصدش واژگون ساختن زیرکانه نظام موجود است.

پیش از نرون این دو نیرو توانسته بودند بدون کشمکش با یکدیگر به سر برند. قانون، یهودیان را از پرستش امپراطور معاف کرده بود و مسیحیان نیز، که نخست با یهودیان اشتباه گرفته می‌شدند، از این امتیاز برخوردار بودند. اما اعدام پطرس و بولس، و سوزاندن مسیحیان برای روشن کردن مسابقات نرون، این تسامح متقابل و مغرورانه را به خصومت‌های دائمی و جنگ‌های متناوب تبدیل کرد. جای تعجب نیست که پس از چنین تحریکاتی مسیحیان تمام قورخانه خود را علیه روم به کار گرفتند ـ فساد اخلاقی و بت‌پرستی آن را محکوم کردند، خدایانش را به مسخره گرفتند، از مصیبت‌هایش شادمانی کردند و سقوط قریب‌الوقوعش را پیش‌بینی کردند.

مسیحیان با شور و حرارتی که بر اثر رفتار متعصبانه با آن تعصب‌آمیز شده بود اعلام کردند که هر کس امکان ایمان آوردن به مسیح را داشته و ایمان نیاورده است به عذاب ابدی دچار خواهد شد؛ بسیاری از آنان عذاب ابدی را حتی سرنوشت همه انسان‌های پیش از مسیحیت و افراد غیرمسیحی دنیا می‌دانستند؛ بعضی‌ها فقط سقراط را مستثنی می‌کردند. مشرکان نیز در عوض مسیحیان را «مردم زباله» و «بربرهای گستاخ» می‌نامیدند، آنان را به «تنفر از نوع بشر» متهم می‌کردند و مصیبت‌های امپراطوری را به خشم خدایان خود نسبت می‌دادند که اجازه داده بودند این توهین‌کنندگان به خدایان در امپراطوری زندگی کنند. هر یک از دو طرف هزار افسانه ننگ‌آمیز درباره دیگری می‌ساخت. مسیحیان را متهم می‌کردند که جادوگری ابلیسی می‌کنند، در نهان به کارهای منافی اخلاق می‌پردازند، خون آدمی را در عید فصح می‌نوشند و خری را می‌پرستند.

اما این تضاد عمیق‌تر از پرخاشجویی صرف بود. تمدن مشرکان بر پایه دولت استوار بود و تمدن مسیحی بر پایه مذهب. برای یک رومی، مذهبش بخشی از ساختار و تشریفات حکومت به شمار می‌رفت و اوج اخلاق در نظرش میهن‌پرستی بود. برای یک مسیحی، مذهبش چیزی جدا و برتر از جامعه سیاسی بود و برترین حد وفاداری در نظرش نه به قیصر بلکه به مسیح تعلق داشت. ترتولیانوس این اصل انقلابی را بنیان گذاشت که هیچ کس موظف نیست از قانونی که آن را ظالمانه می‌داند اطاعت کند. فرد مسیحی به اسقف خود، و حتی به کشیش خود، به مراتب بیشتر احترام می‌گذاشت تا به یک صاحب‌مقام رومی؛ اختلافات حقوقی‌اش با مسیحیان دیگر را به جای آنکه نزد مراجع دولتی مطرح کند، به مقامات کلیسای خویش ارجاع می‌داد. کناره‌گیری مسیحیان از امور دنیوی در نظر مشرکان شانه خالی کردن از وظیفه مدنی و تضعیف تار و پود و اراده ملی بود. ترتولیانوس به مسیحیان توصیه کرد که از خدمت نظام امتناع ورزند؛ و درخواست کلسوس برای پایان دادن به این امتناع، و پاسخ اوریگنس به او که مسیحیان اگر برای امپراطوری نمی‌جنگند در عوض در حقش دعا می‌کنند، نشان می‌دهد که عده کثیری این توصیه را به کار بسته بودند. مسیحیان از سوی رهبرانشان ترغیب می‌شدند که از غیرمسیحیان بپرهیزند و مسابقاتشان را به عنوان کاری وحشیانه و تئاترهایشان را به عنوان چاشنی فساد اخلاق تحریم کنند. ازدواج با غیرمسیحی ممنوع بود، غلامان مسیحی را متهم می‌ساختند که با کشاندن کودکان یا زنان اربابانشان به آیین مسیح در خانواده‌ها نفاق می‌افکنند. می‌گفتند که آیین مسیح مایه از بین رفتن کانون‌های خانوادگی است.

مخالفت با مذهب جدید بیشتر از جانب مردم بود تا از جانب دولت. صاحب‌مقامان رومی غالباً مردمانی فرهیخته و آزاداندیش بودند، ولی توده مشرکان از کناره‌جویی، احساس برتری و یقین مسیحیان بیزار بودند و از مقامات دولتی می‌خواستند که این ملحدان را که به خدایان بی‌حرمتی می‌کنند کیفر دهند. ترتولیانوس متوجه این نکته است و از «کینه عمومی مردم نسبت به ما» سخن می‌گوید. ظاهراً از زمان نرون اقرار به مسیحی بودن در قانون روم جرمی بزرگ بود، ولی در زمان بیشتر امپراطوران این قانون عمداً با تساهل به مورد اجرا گذاشته می‌شد. مسیحی متهم معمولاً می‌توانست با تقدیم کندر برای مجسمه امپراطور خود را خلاص کند و پس از آن عملاً اجازه می‌یافت که بی‌غوغا به معتقدات خود عمل کند. مسیحیانی که تن به این کار نمی‌دادند یا حبس می‌شدند، یا تازیانه می‌خوردند، یا تبعید می‌شدند، یا محکوم به بیگاری در معادن می‌گشتند، و یا البته به ندرت کشته می‌شدند. دومیتیانوس گویا چند تن از مسیحیان را از روم بیرون کرد، ولی ترتولیانوس می‌گوید: «چون تا اندازه‌ای انسان بود، بزودی دست از این کار برداشت و تبعیدشدگان را فراخواند.»

پلینی، اگر نامه‌اش به ترایانوس را ملاک قضاوت قرار دهیم، در سال ۱۱۱ قانون را با شور زایدالوصف یک آماتور اجرا کرد. در این نامه می‌نویسد:

درباره کسانی که نزد من به مسیحی بودن متهم شده‌اند، طریقه‌ای که به کار برده‌ام این است: از آنان می‌پرسیدم که مسیحی هستند یا نه. اگر بدان اقرار می‌کردند پرسش خود را باز دوبار دیگر تکرار و آنان را به مجازات اعدام تهدید می‌کردم. اگر باز هم اصرار می‌ورزیدند، دستور اعدامشان را می‌دادم... معبدها که تقریباً بکلی خالی شده بود، حالا دوباره رونقی گرفته است... و حیوانات قربانی، که مدتی بود خریداری نداشتند، بازار گرمی پیدا کرده‌اند.

ترایانوس به او چنین پاسخ داد:

پلینی عزیزم، طریقه‌ای که برای رسیدگی به کار کسانی که در نزد تو متهم به مسیحی بودن می‌شوند در پیش گرفته‌ای کاملاً بجاست... «جستجوی این اشخاص لزومی ندارد.» وقتی که علیه آنان اعلام جرم می‌شود و مجرم تشخیص داده می‌شوند باید مجازاتشان کرد، ولی هنگامی که متهم منکر مسیحی بودن می‌شود و این موضوع را با پرستیدن خدایان ما ثابت می‌کند، باید او را بخشید... هر گونه اطلاعی که نام متهم‌کننده در آن ذکر نشده باشد نباید به عنوان مدرک علیه کسانی پذیرفته شود.

از عباراتی که در فوق داخل گیومه آمده است چنین برمی‌آید که ترایانوس از روی اکراه مقرراتی را که از قبل وجود داشته اجرا می‌کرده است. مع‌هذا، در دوران سلطنت او دو تن از مسیحیان عالی‌قدر به شهادت رسیدند: یکی سمعان رئیس کلیسای اورشلیم، و دیگری ایگناتیوس اسقف انطاکیه؛ با این حساب لابد تعدادی دیگر هم بوده‌اند که شهرتی نداشته‌اند.

هادریانوس، شکاکی که با هر اندیشه سازگاری می‌نمود، به کارگزارانش دستور داد که اصل برائت را در مورد مسیحیان مراعات کنند. آنتونینوس، چون مذهبی‌تر بود، تعقیب و آزار بیشتری را مجاز دانست. در سمورنا، عوام‌الناس از فیلیپ «آسیارخس» اجرای قانون شدند؛ و او با کشتن یازده مسیحی در آمفی‌تئاتر این درخواست را اجابت کرد (۱۵۵ میلادی). این اعدام‌ها نه تنها مردم را تسکین نداد بلکه آنها را بیشتر تشنه خون ساخت. آنان این بار خواستار اعدام اسقف پولوکارپوس شدند که مردی مقدس بود و هشتاد و شش سال داشت و می‌گفتند در جوانی از همراهان یوحنای رسول بوده است. سربازان رومی این پیرمرد را در عزلتگاهی واقع در حومه شهر یافتند. او را بی‌آنکه مقاومتی کند به حضور آسیارخس، که سرگرم تماشای مسابقات بود، آوردند. فیلیپ به او فشار آورد که: «سوگند یاد کن، مسیح را دشنام بده تا بگذارم بروی.» در قدیم‌ترین اعمال شهیدان آمده است که پولوکارپوس پاسخ داد: «هشتاد و شش سال است که خادم اویم و هیچ بدی به من نکرده است. چگونه درباره پادشاهم که مایه رستگاری من بوده است کفر بگویم؟» جمعیت فریاد برآوردند که او باید زنده زنده سوزانیده شود. در این مدرک زهد چنین آمده است که زبانه‌های آتش از سوزاندنش ابا کردند، «ولی او در میان آنها مانند نان در تنور بود، و ما عطری مانند عطر بخور (کندر) یا ادویه گران‌بهای دیگر به مشاممان می‌خورد. سرانجام بی‌دینان به دژخیمی فرمان دادند تا خنجر به پیکر او فرو برد. وقتی چنین کرد از جای خنجر کبوتری سفید پر زد و آن قدر خون آمد که آتش خاموش شد و تمام جمعیت در شگفت ماندند.»

در زمان مارکوس آورلیوس، این امپراطور مقدس، آزار و شکنجه مسیحیان از نو آغاز شد. هنگامی که قحطی، طغیان‌های آب، بیماری‌های همه‌گیر و جنگ این سلطنت سابقاً فرخنده را مغروق کرد، این عقیده رواج یافت که این مصیبت‌ها در نتیجه غفلت و کنار گذاشتن خدایان رومی است. مارکوس آورلیوس در وحشت مردم شریک بود، و یا تسلیم آن شد. در سال ۱۷۷ فرمانی صادر کرد که در آن دستور می‌داد فرقه‌هایی را که با «تحریک اذهان نامتعادل اشخاص» با انواع مسلک‌های جدید موجب اغتشاش می‌شوند مجازات کنند. در همان سال، در وین و در لیون، عوام‌الناس مشرک علیه مسیحیان برآشفتند و هر وقت که مسیحیان جرئت می‌کردند از مساکن خود بیرون آیند سنگسارشان می‌کردند. انجمن مقننه امپراطور دستور داد سران مسیحیان لیون را توقیف کنند. پوتینوس، اسقف نود ساله، بر اثر شکنجه در زندان درگذشت. پیام‌آوری به رم فرستاده شد تا از امپراطور بپرسد که با دیگر زندانیان چگونه رفتار شود. مارکوس آورلیوس پاسخ داد کسانی که منکر مسیح می‌شوند آزاد گردند، ولی کسانی که همچنان اقرار به مسیحیت می‌کنند طبق قانون اعدام شوند.

برگزاری جشن سالیانه آوگوستالیا در شهر لیون نزدیک می‌شد. فرستادگان از تمام نقاط گل گروه گروه به آنجا می‌آمدند. در بحبوحه مسابقات، مسیحیان متهم را به آمفی‌تئاتر آوردند و از آنان بازپرسی کردند. کسانی که منکر شدند آزاد گشتند. چهل و هفت تن که ابرام ورزیدند با شکنجه‌های متنوع و بیرحمانه‌ای که فقط بعدها در دوران تفتیش افکار نظیر یافت به قتل رسیدند. آتالوس، فرد ارشد بعد از پوتینوس در میان جماعت مسیحی، را مجبور کردند روی صندلی آهنی که با آتش سرخ شده بود بنشیند و بدین ترتیب برشته‌اش کردند تا مرد. بلاندینا، یک کنیز جوان، یک روز تمام شکنجه شد، آنگاه او را در یک کیسه کردند و سپس در گود میدان انداختند تا به ضرب شاخ‌های گاو کشته شود. استقامت بی‌سر و صدایش بسیاری از مسیحیان را معتقد ساخت که مسیح شهیدان خود را در برابر درد بی‌حس می‌کند؛ چنین چیزی ممکن است مولود ترس و از خود بی‌خود شدن بوده باشد. ترتولیانوس می‌گفت: «مسیحیان حتی هنگامی که محکوم به مرگ می‌شوند نیز شکر می‌کنند.»

در زمان کومودوس از شکنجه و آزار کاسته شد. سپتیمیوس سوروس آن را از نو آغاز کرد تا آنجا که غسل تعمید را جنایت دانست. در سال ۲۰۳ بسیاری از مسیحیان در کارتاژ شهید شدند. یکی از آنان، مادر جوانی به نام پرپتوا، شرح تأثرآوری از حبس خود و از التماس‌های پدرش که به او فشار می‌آورد از مسیحیت دست بردارد بر جای گذاشته است. او را با مادر جوان دیگری جلوی گاو وحشی انداختند تا زیر ضربات شاخ‌های حیوان پاره پاره شوند. نشانه‌ای از اثر بی‌حس‌کننده ترس و وحشت در آخرین عریضه پرپتوا دیده می‌شود: «کی جلوی گاو انداخته خواهیم شد؟» در داستان ذکر شده است که چگونه این زن دشنه گلادیاتوری را که می‌بایست او را می‌کشت و از این کار اکراه داشت به سوی گلوی خویش برد. ملکه‌های سوریه (پالمورا) که پس از سپتیمیوس به سلطنت رسیدند به خدایان روم چندان علاقه‌ای نداشتند و مسیحیان را با بی‌تفاوتی تحمل می‌کردند. در زمان آلکساندر سوروس ظاهراً صلحی میان همه کیش‌های رقیب برقرار شد.

تجدید تاخت و تاز بربرها به این متارکه پایان داد. برای درک شکنجه و آزار در عهد دکیوس باید ملتی را در نظر مجسم ساخت دستخوش هیجان تمام‌عیار جنگ، وحشت‌زده از شکست‌های سخت و منتظر هجوم دشمن. در سال ۲۴۹ موجی از هیجان مذهبی سراسر امپراطوری را فرا گرفت. مرد و زن به معابد هجوم می‌آوردند و خدایان را در محاصره دعاهای خویش می‌انداختند. در بحبوحه این تب میهن‌پرستی و وحشت، مسیحیان خود را کنار کشیدند، همچنان از خدمت نظام امتناع و آن را تقبیح کردند، خدایان را به تمسخر گرفتند و فروپاشی امپراطوری را به عنوان مقدمه پیشگویی‌شده انهدام «بابل» و رجعت مسیح تعبیر کردند. دکیوس با استفاده از روحیه مردم به عنوان فرصتی مناسب برای تقویت شور و شوق ملی و تحکیم وحدت فرمانی صادر کرد و از هر یک از اهالی کشور خواست عملی کفاره‌ای در نیایش خدایان روم انجام دهند. البته از مسیحیان خواسته نشده بود از عقاید خود دست بکشند، ولی به آنان فرمان داده شده بود که در مراسم «دعای ندبه» عمومی در برابر خدایان حاضر شوند، زیرا به عقیده عوام‌الناس همین خدایان بارها روم را از خطر نجات داده بودند. بیشتر مسیحیان اطاعت کردند. در اسکندریه، بنا به روایت دیونوسیوس اسقف این شهر، «ترک مسلک عمومیت داشت»، همچنین در کارتاژ و در سمورنا. شاید این مسیحیان «دعای ندبه» را تشریفاتی میهن‌پرستانه به حساب می‌آوردند. ولی اسقف‌های اورشلیم و انطاکیه در زندان جان سپردند و اسقف‌های رم و تولوز به قتل رسیدند (۲۵۰ میلادی). صدها تن از مسیحیان رومی در سیاهچال‌ها انباشته شدند، برخی دیگر را سر بریدند، بعضی‌ها را روی تل هیزم سوزانیدند، عده‌ای را هم در هنگام جشن‌ها پیش حیوانات وحشی افکندند. پس از یک سال از شدت وحدت شکنجه و آزار کاسته شد و تا عید پاک سال ۲۵۱ دیگر عملاً پایان یافته بود.

شش سال بعد والریانوس در بحران دیگری از هجوم بربرها و وحشت فرمان داد که «همه باید مطابق شعایر رومی رفتار کنند» و همه اجتماعات مسیحی را غیرقانونی اعلام کرد. پاپ سیکستوس دوم مقاومت کرد و با چهار تن از شماس‌هایش به قتل رسید. کوپریانوس اسقف کارتاژ را سر بریدند، اسقف تاراگونا را زنده زنده در آتش سوختند. در سال ۲۶۱، پس از اینکه ایرانیان والریانوس را از صحنه بیرون بردند، گالینوس نخستین فرمان تسامح مذهبی را منتشر ساخت، آیین مسیح را به عنوان مذهب مجاز به رسمیت شناخت و فرمان داد اموالی را که از مسیحیان گرفته بودند پس بدهند. طی چهل سال بعد تعقیب و آزار مختصری هنوز وجود داشت، ولی به طور کلی این دوره برای مسیحیت دهه‌های آرامش بی‌سابقه و گسترش سریع بود. در آشفتگی و وحشت قرن سوم، مردم از دولت ضعیف‌شده روی می‌گردانیدند و به تسلی‌های مذهب پناه می‌آوردند و این تسلی‌ها را در آیین مسیح بیشتر می‌یافتند تا در کیش‌های رقیب آن. کلیسا از این پس اغنیا را به دین مسیح درمی‌آورد، کلیساهای بزرگ و پرخرج می‌ساخت و به مؤمنین خود اجازه می‌داد از شادی‌های این جهانی بهره جویند. نفاق و کینه مذهبی در میان مردم فروکش می‌کرد، مسیحیان آزادانه با مشرکین می‌آمیختند و حتی با آنها ازدواج می‌کردند. حکومت سلطنتی شرقی دیوکلتیانوس گویا برای این بود که امنیت و صلح مذهبی را هم مانند امنیت و صلح سیاسی استوار سازد.

مع‌هذا گالریوس مسیحیت را آخرین مانع حکومت مطلقه می‌دانست و به دیوکلتیانوس فشار آورد که با احیای خدایان روم امپراطوری را احیا کند. دیوکلتیانوس تردید کرد. مخاطرات بیهوده را دوست نداشت و درست‌تر از گالریوس بعد و اهمیت کار را ارزیابی می‌کرد. ولی روزی هنگامی که یک قربانی شاهانه برگزار می‌شد مسیحیان علامت صلیب ساختند تا ارواح خبیث را دور کنند. وقتی غیبگویان موفق نشدند در جگر حیوانات قربانی‌شده علایمی را که امید به تعبیر آنها داشتند پیدا کنند، گناه قضیه را متوجه حضور کافران و بی‌دینان دانستند. دیوکلتیانوس فرمان داد که همه حاضران برای خدایان قربانی نمایند و در صورت امتناع تازیانه بخورند، و همچنین همه سربازان ارتش مطابق این دستورها رفتار کنند یا اخراج شوند (۳۰۲ میلادی). شگفت اینکه نویسندگان مسیحی در این مورد با کاهنان مشرک همصدا بودند: لاکتانتیوس می‌گفت دعاهای مسیحیان خدایان روم را دور نگاه می‌دارد؛ و اسقف دیونوسیوس نیز یک نسل قبل چنین چیزی نوشته بود. گالریوس در هر فرصتی از لزوم وحدت مذهبی برای پشتیبانی از سلطنت جدید دفاع می‌کرد. سرانجام دیوکلتیانوس تسلیم شد. در فوریه سال ۳۰۳ هر چهار حکمران فرمان دادند همه کلیساهای مسیحی ویران گردد، همه کتاب‌های مسیحی سوخته شود، همه محافل مسیحی منحل گردد، اموال آنان ضبط شود، همه مسیحیان از مشاغل عمومی اخراج شوند و مسیحیانی که در یک اجتماع مذهبی دیده می‌شوند اعدام گردند. گروهی از سربازان با سوختن و ویران کردن کلیسای بزرگ نیکومدیا پیگرد و آزار را آغاز کردند.

تعداد مسیحیان اینک برای اینکه بتوانند به معارضه به مثل بپردازند کافی بود. در سوریه یک جنبش انقلابی درگرفت و در نیکومدیا آتش‌افروزان دو بار کاخ دیوکلتیانوس را آتش زدند. گالریوس مسیحیان را متهم به ایجاد این حریق عمدی کرد؛ و مسیحیان هم متقابلاً خود او را متهم ساختند. صدها مسیحی توقیف و شکنجه شدند، ولی هیچ‌گاه مقصر بودن آنان ثابت نشد. در ماه سپتامبر دیوکلتیانوس امر کرد مسیحیان زندانی در صورتی که خدایان روم را بپرستند آزاد شوند، ولی کسانی که از این کار خودداری کنند زیر همه شکنجه‌هایی که در روم وجود دارد قرار گیرند. وی برآشفته از آن همه مقاومت اهانت‌آمیز، تمام صاحب‌مقام‌های رومی ایالات را مأمور کرد تا کلیه افراد مسیحی را بیابند و از هر شیوه‌ای برای وادار ساختن آنان به پرستش و فرو نشاندن خشم خدایان بهره جویند. سپس، احتمالاً خوشحال از اینکه این اقدام مذلت‌بار را به جانشینانش واگذار می‌گذارد، از سلطنت استعفا داد.

ماکسیمیانوس فرمان را با شدت وحدتی کاملاً نظامی در ایتالیا اجرا کرد. گالریوس که «آوگوستوس» شده بود در مشرق زمین آزار و شکنجه را هر چه بیشتر ترغیب و تشویق کرد. صورت اسامی شهیدان در تمام نواحی امپراطوری جز در گل و در بریتانیا فهرستی طویل گشت. در این دو سرزمین کنستانتیوس به سوزاندن تعداد مختصری از کلیساها اکتفا کرد. ائوسبیوس بی‌گمان با غلو ناشی از خشم و نفرت قید می‌کند که بعضی از قربانی‌ها را آن قدر تازیانه می‌زدند که گوشتشان پاره پاره از استخوان‌هایشان آویخته می‌شد؛ روی زخم‌ها نمک یا سرکه می‌پاشیدند؛ گوشت تن را تکه تکه می‌کردند و جلوی حیواناتی که منتظر بودند می‌انداختند؛ یا شکنجه‌شدگان را به صلیب می‌بستند و بدنشان را کم‌کم حیوانات گرسنه می‌دریدند و می‌خوردند. انگشتان برخی از قربانی‌ها با نی‌های نوک‌تیز که زیر ناخن‌هایشان فرو کرده بودند سوراخ شده بود. برخی را چشم می‌ترکاندند؛ برخی دیگر را از یک دست یا از یک پا می‌آویختند؛ در گلوی بعضی‌ها سرب گداخته می‌ریختند؛ پاره‌ای دیگر را سر می‌بریدند یا مصلوب می‌کردند یا با گرز مرگبار می‌کوبیدند؛ عده‌ای را نیز با بستن به شاخه‌های خم‌شده درخت و سپس رها کردن شاخه‌ها شقه می‌کردند. از مشرکان نوشته‌ای در این باره در دست نیست.

آزار و شکنجه مدت هشت سال ادامه یافت. تخمیناً هزار و پانصد مسیحی، اعم از ارتدوکس یا بدعت‌گذار، در این مدت به هلاکت رسیدند؛ عده بیشماری هم دچار رنج‌ها و مشقات گوناگون شدند. هزاران مسیحی از کیش خود دست کشیدند؛ چنین روایت می‌کنند که حتی مارکلینوس، اسقف رم، بر اثر وحشت و محنت عقیده خود را انکار کرد. ولی بیشتر آزردگان مقاومت ورزیدند و منظره یا شرح وفاداری قهرمانانه آنان در زیر شکنجه‌ها ایمان کسانی را که مردد بودند تقویت می‌کرد و اعضای جدیدی را به محافل مسیحی تار و مار شده می‌کشاند. هر چه بیرحمی و خشونت بیشتر می‌شد همدردی و محبت مشرکان بیشتر متوجه قربانیان می‌گشت؛ اعتقادات شارمندان خوش‌قلب علیه این سبعانه‌ترین ظلم و ستم در تمام تاریخ روم یارای ابراز یافت. زمانی مردم دولت را برانگیخته بودند تا آیین مسیح را از میان بردارد؛ اکنون ملت از حکومت جدا می‌شد و بسیاری از مشرکان خطر مرگ را به جان می‌خریدند تا مسیحیان در مخاطره را تا فرو نشستن طوفان در خفا پناه دهند و حمایت کنند. در سال ۳۱۱ گالریوس که به بیماری مهلکی دچار شده بود با اعتقاد به اینکه شکست خورده است و نیز در نتیجه التماس زنش مبنی بر اینکه با خدای مغلوب‌نشده مسیحیان آشتی کند فرمانی درباره تسامح مذهبی صادر کرد و در آن مسیحیت را مذهبی مشروع شناخت و در ازای «این نجیبانه‌ترین بخشایش» خواستار دعای مسیحیان شد.

شکنجه و آزار دیوکلتیانوس بزرگ‌ترین آزمایش و بزرگ‌ترین پیروزی برای کلیسا بود. این شکنجه و آزار برای مدتی کلیسا را به واسطه کاسته شدن طبیعی از عده پیروانی که در مدت نیم قرن رونق و رواج بلامانع به مسیحیت پیوسته یا با آن بزرگ شده بودند تضعیف کرد. ولی چندی نگذشت که این از دین برگشتگان توبه کردند و خواستار پذیرفته شدن مجدد در جرگه گشتند. داستان‌های وفاداری شهیدانی که در راه ایمان جان داده بودند یا «خستوان» به آیین خود که به خاطر ایمانشان رنج بسیار برده بودند در میان جماعات مختلف دهان به دهان می‌گشت؛ این «اعمال شهیدان» که سرشار از غلو بود و افسانه‌های گیرا داشت نقشی تاریخی در بیدار کردن و تحکیم معتقدات مسیحیت داشت. ترتولیانوس می‌گوید: «خون شهیدان بذر است.» در تاریخ بشر نمایشی عظیم‌تر از منظره یک مشت مسیحی نیست که زیر بار ستم و تحقیر سلسله‌ای از امپراطوران همه مصیبت‌ها را با سرسختی خشم‌آلود تحمل کردند؛ به آرامی تکثیر شدند؛ در بحبوحه آنکه دشمنانشان می‌خواستند آنها را به آشفتگی و تفرقه کشانند نظم آفریدند؛ با سخن به مقابله شمشیر و با امید به مقابله خشونت و ددمنشی رفتند؛ و سرانجام بر قوی‌ترین دولتی که تاریخ به خود دیده است چیره آمدند. قیصر و مسیح در گود مبارزه رو در روی هم ایستاده بودند و پیروزی از آن مسیح بود.

جلوس قسطنطین

دیوکلتیانوس که در کاخ خود در دالماسی در آرامش به سر می‌برد شکست شکنجه و آزار و حکومت چهارنفره، هر دو، را به چشم دید. امپراطوری روم بندرت چنان اختلال و سردرگمی را که بعد از استعفای او پدید آمد به خود دیده بود. گالریوس کنستانتیوس را بر آن داشت که به او اجازه دهد تا سوروس و ماکسیمینوس دازا را به عنوان «قیصر» تعیین کند. بزودی اصل توارث مطالبه حقوق کرد: ماکسنتیوس پسر ماکسیمیانوس می‌خواست جانشین قدرت و مقام پدر شود و آتش همین عزم در وجود قسطنطین پسر کنستانتیوس نیز شعله‌ور بود.

قسطنطین یا فلاویوس والریانوس کنستانتینوس در نایسوس واقع در موئسیا به دنیا آمده بود (۲۷۲؟). وی فرزند نامشروع کنستانتیوس و متعه قانونی‌اش هلنا خدمتکار سابق یک مسافرخانه در بیتینیا بود. هنگامی که کنستانتیوس «قیصر» شد دیوکلتیانوس او را وادار کرد هلنا را رها کند و تئودورا نادختری ماکسیمیانوس را به زنی بگیرد. قسطنطین تحصیلات مختصری داشت. خیلی زود به خدمت نظام آشنا شد و در جنگ با مصر و ایران دلاوری خود را ثابت کرد. گالریوس وقتی جانشین دیوکلتیانوس شد این افسر جوان را به عنوان وثیقه حسن رفتار کنستانتیوس نزد خویش نگاه داشت. هنگامی که کنستانتیوس از گالریوس خواست که پسرش را برگرداند گالریوس انجام این خواست او را مدبرانه به تعویق انداخت. ولی قسطنطین مراقبان خود را اغفال کرد، سواره گریخت، اروپا را روز و شب پیمود تا در بولونی به پدرش پیوندد و در جنگی در بریتانیا شرکت جوید. لشکریان گل که به کنستانتیوس به سبب رفتار انسانیش عمیقاً وفادار بودند شیفته پسر زیبا، دلیر و نیرومند او شدند. چون پدر به سال ۳۰۶ در یورک درگذشت سپاهیان نه تنها قسطنطین را «قیصر» بلکه آوگوستوس یعنی امپراطور خواندند. وی با این عذر که اگر لشکریانی با خود نداشته باشد تأمین جانی ندارد عنوان پایین‌تر را پذیرفت. گالریوس چون دورتر از آن بود که در این امر مداخله کند خواه ناخواه او را به عنوان «قیصر» به رسمیت شناخت. قسطنطین با کامیابی به جنگ با فرانک‌های مهاجم پرداخت و پادشاهان بربر آنان را در آمفی‌تئاترهای گل پیش ددان افکند.

در این ضمن در رم پاسداران امپراطور که مشتاق اعاده رهبری پایتخت قدیم بودند ماکسنتیوس را امپراطور خواندند (۳۰۶ میلادی). سوروس از میلان رهسپار حمله به او شد. ماکسیمیانوس برای اینکه اختلال را دامن بزند به درخواست پسرش دوباره قبای سلطنت پوشید و به مبارزه پیوست و سوروس که سپاهیانش او را ترک کرده بودند به قتل رسید (۳۰۷ میلادی). در برابر آشفتگی روزافزون گالریوس که رو به پیری می‌رفت «آوگوستوس» جدیدی منصوب کرد به نام فلاویوس لیکینیوس. قسطنطین چون از این موضوع آگهی یافت همین مقام را برای خود قائل شد (۳۰۷ میلادی). یک سال بعد ماکسیمینوس دازا نیز به نوبه خود این نام را بر خود نهاد به طوری که به جای دو «آوگوستوس» که منظور دیوکلتیانوس بود شش «آوگوستوس» پیدا شدند و هیچ یک از آنان به فکر این نبود که فقط «قیصر» باشد. کار ماکسنتیوس با پدر خود ماکسیمیانوس به جدال کشید و ماکسیمیانوس به گل رفت تا از قسطنطین یاری جوید. در اثنایی که قسطنطین در کنار رن با ژرمن‌ها می‌جنگید ماکسیمیانوس کوشید به جای او فرماندهی لشکریان گل را در دست بگیرد؛ قسطنطین سراسر گل را پیمود، غاصب را در مارسی محاصره کرد، او را دستگیر ساخت و از روی احترام به او اجازه خودکشی داد (۳۱۰ میلادی).

مرگ گالریوس در سال ۳۱۱ آخرین سد میان دسیسه و جنگ را برداشت. ماکسیمینوس با ماکسنتیوس برای واژگون ساختن لیکینیوس و قسطنطین توطئه می‌چیدند و این دو نیز همین هدف را تعقیب می‌کردند. قسطنطین با در دست گرفتن ابتکار عمل از کوه‌های آلپ گذشت، در نزدیکی تورینو یک ارتش را شکست داد و با سرعت حرکت و انضباطی شدید که یادآور راهنوردی قیصر از روبیکون بود به سوی رم پیش رفت. در ۲۷ اکتبر سال ۳۱۲ در ساکساروبرا (صخره‌های سرخ) واقع در چهارده کیلومتری شمال رم به نیروهای ماکسنتیوس برخورد و با استراتژی برتر خود ماکسنتیوس را مجبور کرد پشت به تیبر بجنگد و راهی جز پل میلویوس برای عقب‌نشینی نداشته باشد. ائوسبیوس می‌گوید بعد از ظهر روز پیش از نبرد قسطنطین در آسمان صلیبی برافروخته با این کلمات به زبان یونانی دید: en toutoi nika (در پرتو این علامت فتح کن). فردای آن روز صبح زود بنا به روایت ائوسبیوس و لاکتانتیوس قسطنطین در خواب صدایی شنید که به او امر می‌کرد روی سپرهای سربازانش علامتی بگذارد به شکل یک ایکس (X) که خطی از میان آن می‌گذرد و نوک خط رو به سمت راست گرد می‌شود یعنی نشانه مسیح. همین که از خواب برخاست مطابق این امر رفتار کرد. سپس زیر لوایی که روی آن حروف اول نام مسیح همراه با یک صلیب نقش بود به سوی جبهه نبرد رفت (این لوا از آن پس به لاباروم معروف شد). چون ماکسنتیوس لوای میترایی ـ آورلیانوسی آفتاب غلبه‌ناپذیر را برافراشت قسطنطین خود را شریک سرنوشت مسیحیان که در میان لشکریانش زیاد بودند گرداند و این برخورد را یکی از نقطه‌های عطف تاریخ مذهب گردانید. برای پیروان میترا که در ارتش قسطنطین بودند صلیب زننده نبود زیرا آنان دیرزمانی زیر یک صلیب نور میترایی جنگ کرده بودند. در هر حال قسطنطین در نبرد پل میلویوس فاتح شد و ماکسنتیوس با هزاران نفر از سربازانش در تیبر به هلاکت رسید. فاتح داخل رم شد و در آنجا به عنوان فرمانروای مسلم مغرب به او خیر مقدم گفتند.

در اوان سال ۳۱۳ قسطنطین و لیکینیوس در میلان با هم ملاقات کردند تا حکومتشان را با یکدیگر تطبیق دهند. برای تحکیم پشتیبانی مسیحیان در تمام ایالات مفتوحه قسطنطین و لیکینیوس «فرمان میلان» را صادر کردند که تسامح مذهبی اعلام‌شده از سوی گالریوس را تأیید می‌کرد و آن را به همه مذاهب تسری می‌داد و حاوی دستوری بود مبنی بر استرداد اموال مسیحیان که در جریان دوره جدید پیگرد و آزار ضبط شده بود. پس از این اعلامیه تاریخی که در واقع به شکست شرک صحه می‌گذاشت قسطنطین بازگشت تا از گل دفاع کند و لیکینیوس به سوی مشرق رفت تا ماکسیمینوس را در هم بشکند (۳۱۳ میلادی). کمی بعد این شخص درگذشت و بدین ترتیب قسطنطین و لیکینیوس فرمانروایان مسلم امپراطوری شدند. لیکینیوس خواهر قسطنطین را به زنی گرفت. ملتی که از جنگیدن خسته شده بود از دورنمای صلح به وجد آمد.

ولی هیچ یک از دو «آوگوستوس» امید به کسب قدرت عالی بدون شریک را رها نکرده بودند. در سال ۳۱۴ دشمنی روزافزون آنان به جنگ کشید. قسطنطین به پانونیا لشکر کشید، لیکینیوس را شکست داد و خواستار تسلیم تمام اروپای رومی جز تراکیا شد. لیکینیوس انتقام خود را از افراد کمکی مسیحی قسطنطین گرفت بدین معنی که شکنجه و آزار را در آسیا و در مصر تجدید کرد. مسیحیان کاخش را در نیکومدیا بیرون راند، دستور داد که همه سربازانش خدایان مشرکان را بپرستند و سرانجام اجرای هر گونه مراسم مسیحیت را در چهار دیوار شهر ممنوع کرد. مسیحیانی که نافرمانی می‌کردند مقام و موقعیت، شارمندی، آزادی یا جان خود را از دست می‌دادند.

قسطنطین نه تنها برای یاری دادن به مسیحیان مشرق بلکه برای منضم کردن مشرق به کشور خویش در جستجوی فرصت بود. موقعی که بربرها تراکیا را اشغال کردند و لیکینیوس نتوانست با آنان مصاف دهد قسطنطین لشکریان خود را از تسالونیکا آورد تا ایالت لیکینیوس را آزاد کند. پس از اینکه بربرها از آنجا رانده شدند لیکینیوس علیه ورود قسطنطین به تراکیا اعتراض کرد و چون هیچ کدام خواستار صلح نبودند جنگ از نو آغاز شد. مدافع مسیحیت با صد و سی هزار سرباز با مدافع شرک که صد و شصت هزار سرباز داشت نخست در آدریانوپل و سپس در خروسوپولیس (سکوتاری) روبه‌رو شد. قسطنطین در این نبردها پیروز و در سال ۳۲۳ امپراطور یگانه شد. لیکینیوس با وعده عفو تسلیم شد ولی سال بعد به اتهام اینکه دسیسه‌های خود را از سر گرفته است اعدام شد. قسطنطین مسیحیان تبعیدی را فراخواند و به همه «خستوان به مسیحیت» امتیازات و اموال از دست‌رفته‌شان را پس داد. ضمن اعلام آزادی مذهب برای همه خود را به طور قطع مسیحی خواند و اتباعش را دعوت کرد که برای گرویدن به آیین نو به او بپیوندند.

قسطنطین و مسیحیت

آیا این کار یک تغییر مذهب صادقانه، یک عمل ناشی از اعتقاد مذهبی بود یا یک مانور خردمندانه سیاسی؟ فرض اخیر احتمالش بیشتر است. هلنا مادر وی وقتی کنستانتیوس طلاقش داد به مسیحیت گرویده بود. بی‌گمان وی پسر خود را با منافع و مزایای مسیحیت آشنا کرده بود؛ و بی‌شک خود او نیز تحت تأثیر پیروزی‌هایی پی‌درپی قرار گرفته بود که در زیر لوا و صلیب مسیح نصیب ارتشش شده بود. ولی فقط یک نفر شکاک می‌توانست از احساسات مذهبی بشر چنین ماهرانه استفاده کند. در تاریخ آوگوست این مثل از قسطنطین نقل شده است: «فورتونا (الاهه اقبال) است که مردمی را امپراطور می‌کند» ـ البته این سخن بیشتر تکریمی است درباره فروتنی تا در مورد بخت و شانس. او در گل دانشمندان و فیلسوفان مشرک را در دربار خود گردآورده بود. پس از تغییر مذهب بندرت مطابق مقتضیات شعایر کیش مسیح رفتار می‌کرد. نامه‌هایش خطاب به اسقف‌های مسیحی به روشنی نشان می‌دهد که چندان در بند اختلافات مربوط به الاهیات که مسیحیان را منقلب می‌ساخت نبوده است ولی آرزو داشته است این جدال‌ها به سود وحدت امپراطوری از میان برود. در دوران سلطنتش با اسقف‌ها به عنوان عمال و دستیاران سیاسی خویش رفتار می‌کرد؛ آنها را نزد خود فرامی‌خواند، بر شوراهای‌شان ریاست داشت و بر هر عقیده‌ای که اکثریت آنان اظهار می‌داشتند صحه می‌گذاشت. یک مسیحی مؤمن و معتقد در وهله نخست مسیحی و در وهله بعد دولتمرد است؛ در مورد قسطنطین این امر برعکس بود؛ مسیحیت برای او وسیله بود نه هدف.

او در عمر خود شکست سه دوران شکنجه و آزار را دیده بود و از این نکته غافل نبود که مسیحیت علی‌رغم این ضربات رشد و توسعه می‌یافت. پیروان این کیش هنوز بسیار در اقلیت بودند؛ ولی اتحاد، شجاعت و قدرت داشتند حال آنکه اکثریت مشرک میان کیش‌های فراوان تقسیم می‌شد و تنها اکثریتی بی‌حاصل از نفوس ساده‌ای بود که نه ایمانی داشتند و نه نفوذی. عده مسیحیان در زمان ماکسنتیوس در رم و در زمان لیکینیوس در شرق زیاد بود. پشتیبانی قسطنطین از مسیحیان باعث شد که در جنگ‌هایش علیه این دو تن دوازده لژیون مسیحی در خدمتش باشند. نظم و اخلاقی بودن نسبی مسیحیان، زیبایی مسالمت‌آمیز شعایرشان، اطاعت‌شان از روحانیان و پذیرش فروتنانه نابرابری‌های زندگی به امید دست یافتن به سعادت پس از مرگ قسطنطین را تحت تأثیر قرار داده بود. شاید این آیین نوین می‌توانست اخلاق رومیان را تهذیب کند، زناشویی و خانواده را جانی تازه دهد و از شدت وحدت جنگ طبقاتی بکاهد. مسیحیان علی‌رغم ستم و آزار فراوانی که می‌دیدند بندرت علیه دولت شوریده بودند. تعلیم‌دهندگان‌شان اطاعت از مقام کشوری را به آنان تلقین و متقاعدشان کرده بودند که سلطنت موهبتی است الاهی. قسطنطین خواهان سلطنت مطلقه بود. چنین حکومتی می‌توانست از پشتیبانی مذهب سود برد. انضباط مبتنی بر سلسله‌مراتب و بر مرجعیت جهانی کلیسا ظاهراً می‌توانست همنشین روانی مناسب برای سلطنت باشد. شاید اصلاً این سازمان شگفت‌انگیز اسقف‌ها و کشیش‌ها می‌توانست آلت استقرار صلح، ایجاد وحدت و قانون قرار گیرد؟

مع‌هذا در دنیایی که هنوز عده مشرکان فزونی داشت قسطنطین ناچار بود که محتاطانه گام بردارد. او با چنان زبان یکتاپرستانه مبهمی سخن می‌گفت که هر مشرکی بتواند آن را قبول کند. در سال‌های نخستین فرمانروایی‌اش تشریفاتی را که لازم بود به عنوان «پونتیفکس ماکسیموس» انجام دهد صبورانه انجام داد. معابد مشرکان را تعمیر و با فرمانی از آنان حمایت کرد. برای وقف قسطنطنیه هم آداب مشرکان و هم آداب مسیحیان را رعایت کرد. اوراد سحرآمیز مشرکان را برای حفظ محصولات و چاره بیماری‌ها به کار می‌برد.

رفته‌رفته هر چه قدرتش افزون‌تر می‌شد آشکارتر از مسیحیت طرفداری می‌کرد. از سال ۳۱۷ شکل‌های مربوط به آیین مشرکان یک به یک از روی مسکوکاتش حذف شد. در سال ۳۲۳ مسکوکات دیگر فقط حاوی نوشته‌های بی‌طرفانه بودند. یک متن قانون دوره سلطنتش که در صحت آن تردید شده ولی رد نشده است به اسقف‌های مسیحی در حوزه اسقف‌نشین آنها قدرت قضایی می‌داد. قوانین دیگر املاک و اراضی کلیسا را از مالیات معاف می‌کرد، به جمعیت‌های مسیحی شخصیت حقوقی می‌داد، آنان را مجاز می‌ساخت که زمین داشته باشند و هبه‌هایی دریافت دارند و اموال شهدای بی‌وصیت را به کلیسا می‌بخشید. قسطنطین به محافل مسیحی نیازمند کمک‌های مالی می‌کرد، چندین کلیسا در قسطنطنیه و جاهای دیگر ساخت و پرستش تصاویر را در پایتخت جدیدش ممنوع کرد. «فرمان میلان» را به طاق نسیان سپرد و اجتماعات فرقه‌های مرتد را ممنوع و سرانجام امر کرد تا انجمن‌های مذهبی‌شان را خراب کنند. به پسران خویش تربیت مسیحی ارتدوکس می‌داد و هزینه سازمان‌های بشردوستانه مادرش را تأمین می‌کرد. کلیسا از موهبت‌هایی فوق هر گونه انتظار برخوردار شد. ائوسبیوس به خطابه‌هایی پرداخت که همه آنها سرودهای سپاسگزاری و ستایش است. در سراسر امپراطوری مسیحیان برای اجرای تشریفات شکرگزاری در تجلیل پیروزی خدای خود گرد هم جمع می‌شدند.

مع‌هذا سه ابر تابش این «روز بی‌ابر» را تیره ساختند: انشعاب رهبانی، شقاق دوناتیان و بدعت آریانیسم. در فاصله میان دوره شکنجه و آزار دکیوس و دیوکلتیانوس کلیسا ثروتمندترین سازمان مذهبی امپراطوری شده و از حملات خود به ثروت و تمول کاسته بود. کوپریانوس از اینکه مؤمنان حوزه مذهبیش آن قدر دیوانه‌وار شیفته پول هستند، زنان مسیحی صورت‌شان را می‌آرایند، اسقف‌ها مقام‌های رسمی پردرآمد دارند که از قبل آنها متمول می‌شوند و پول نزول می‌دهند و به استشمام بوی خطر دست از کیش خود می‌کشند شکوه می‌کرد. ائوسبیوس بسیار اندوهگین بود از اینکه کشیش‌ها بر اثر رقابت در احراز مقام‌های کلیسایی با هم به مجادله می‌پردازند. در همان حال که مسیحیت دنیا را دگرگون می‌کرد دنیا هم مسیحیت را دگرگون می‌ساخت و شرک جبلی بشر را جلوه‌گر می‌کرد. صومعه‌نشینی یا رهبانیت مسیحی در اعتراضی علیه این سازش‌های متقابل روح و جسم شکل گرفت. اقلیتی هدفش این بود که از هر گونه اغماض نسبت به شهوات بشری احتراز جوید و فرو رفتن در اندیشه زندگی جاویدان را که در آغاز مسیحیت تفوق داشت برای همیشه برقرار سازد. برخی از این زاهدان به پیروی از رسوم و عادات کلبیون از همه دارایی خود دست می‌کشیدند، خرقه فیلسوفان را به تن می‌کردند و فقط از صدقه روزگار می‌گذراندند. بعضی از آنان مانند بولس زاهد در بیابان مصر در کنج انزوا می‌زیستند. در حدود سال ۲۷۵ یک راهب مصری به نام آنتونیوس مدت یک ربع قرن در انزوا زندگی کرد: ابتدا در یک قبر، سپس در دژ متروکی واقع بر روی یک کوه، سرانجام در بیابان در غاری وسط صخره‌ها. در آنجا شب با کشف و شهودهای وحشتناک و خواب‌های دلپذیر در کشمکش بود و بر همه آنها فایق می‌آمد. سرانجام آوازه تقدسش در میان همه مسیحیان پیچید و سبب شد که عابدان نیز عاکف آن بیابان و در عبادت رقیب او شوند. در سال ۳۲۵ چون پاخومیوس چنین تشخیص داد که انزوا طلبی حاکی از خودپرستی است در تابن واقع در مصر عابدان را در دیری جمع کرد و رهبانیت دسته‌جمعی یا جماعت رهبانی را بنیان نهاد که در غرب گسترش بسیار یافت. کلیسا مدتی با جنبش رهبانیت مخالفت ورزید سپس آن را به عنوان وزنه لازمی در برابر اشتغال روزافزون خود به حکمرانی پذیرفت.

یک سال پس از گرویدن قسطنطین کلیسا بر اثر انشعابی که ممکن بود در همان ساعت پیروزیش موجب انهدام آن شود دستخوش تفرقه گشت. دوناتوس اسقف کارتاژ با پشتیبانی کشیشی همنام و هم‌سرشت خود اظهار می‌داشت که آن عده از اسقف‌های مسیحی که «کتاب مقدس» را در موقع آزار و شکنجه تسلیم پلیس مشرکان کرده‌اند برخلاف وظایف مقام خود رفتار و از اختیارات‌شان سوءاستفاده کرده‌اند؛ لذا غسل‌های تعمید یا درجاتی که به توسط آنها داده شده باطل است؛ و اعتبار آیین‌های مقدس تا حدودی به حالت روحی کشیش بستگی دارد. چون کلیسا از قبول این عقیده سخت امتناع ورزید طرفداران دوناتوس در هر جا که روحانی شاغل این توقعات آنان را برنمی‌آورد خود اسقف‌هایی در برابر این اسقف‌ها علم کردند. قسطنطین که روی مسیحیت به عنوان نیرویی وحدت‌بخش حساب کرده بود از دیدن آشفتگی و شدت عملی که از این انشعاب نتیجه می‌شد متوحش شد و ظاهراً تا حدودی نیز از اتحاد گاه و بی‌گاه دوناتیان با بعضی از جنبش‌های رادیکالی دهقانان افریقا برانگیخته شده بود. پس وی شورایی از اسقف‌ها در شهر آرل تشکیل داد (۳۱۴ میلادی)، حکم محکومیت مورد نظر خود را درباره دوناتیان به تأیید آن رساند و به انشعابیون امر کرد که دوباره به کلیسا روی آورند و فرمانی صادر کرد مبنی بر اینکه مستنکفین املاک و حقوق مدنی خود را از دست خواهند داد (سال ۳۱۶). پنج سال بعد با یادآوری «فرمان میلان» این تصمیمات را لغو کرد و درباره دوناتیان نوعی رواداری معمول داشت. این انشعاب وجود داشت تا آنکه ساراسن‌ها با فتح افریقا به طور یکسان بر ارتدوکس‌ها و بدعت‌گذاران چیره آمدند.

در همان سال در اسکندریه وحشتناک‌ترین بدعت در تاریخ کلیسا پدیدار گشت. در حدود سال ۳۱۸ کشیشی از شهر باوکالیس واقع در مصر با اظهار عقاید عجیب و غریبی درباره ماهیت مسیح مایه تعجب اسقف خود شد. یک مورخ دانشمند کاتولیک این کشیش را کریمانه چنین وصف می‌کند:

آریوس ... بلندقد و باریک بود، نگاهی اندوهناک داشت و آثار ریاضت و خشکی از ظاهرش هویدا بود. به طوری که از لباسش برمی‌آمد ـ قبای کوتاه بی‌آستین، شالی به منزله روپوش ـ از جمله زهاد بود. طرز حرف زدنش شیرین و سخنانش اقناع‌کننده بود. دوشیزگان تارک دنیا که در اسکندریه زیاد بودند احترام فراوانی به او می‌گذاشتند و در میان روحانیون عالی‌مقام هواخواهان وفادار بسیار داشت.

آریوس می‌گفت مسیح با آفریننده یکی نیست بلکه «لوگوس» یعنی نخستین و عالی‌قدرترین همه مخلوقات است. آلکساندر اسقف اعتراض کرد، آریوس ابرام ورزید. او چنین استدلال کرد: «اگر پسر به وسیله پدر به وجود آمده است باید در زمان به دنیا آمده باشد (حادث باشد). در این صورت نمی‌تواند با پدر از لحاظ ابدیت یکسان باشد. به علاوه اگر مسیح آفریده شده است باید که از عدم به وجود آمده باشد نه از ذات پدر. پس با پدر از یک ذات نبوده است.» روح‌القدس از «لوگوس» به وجود آمده است و کمتر از «لوگوس» جنبه الوهیت داشته است. در این نظریات ادامه افکاری که از افلاطون به وسیله رواقیان، فیلن، فلوطین و اوریگنس به آریوس رسیده است به چشم می‌خورد. فلسفه افلاطون که چنان نفوذ عمیقی در اصول الاهیات مسیحی داشت از این پس با کلیسا درگیر می‌شد.

آنچه برای آلکساندر اسقف تکان‌دهنده بود نه صرفاً نظرات آریوس بلکه شیوع سریع آنها حتی در میان صفوف روحانیان بود. وی شورایی از اسقفان مصری در اسکندریه تشکیل داد و شورا را بر آن داشت تا از آریوس و هواخواهانش خلع لباس کند و گزارشی از ماوقع برای اسقف‌های دیگر فرستاد. برخی از اسقف‌ها ایرادهایی گرفتند؛ بسیاری از کشیش‌ها با آریوس همدلی نشان دادند؛ روحانیان و غیرروحانیان در ایالات آسیایی بر سر این نکته دستخوش تشتت آرا شدند و بنا به گفته ائوسبیوس: «در شهرها غوغا و بی‌نظمی به پایه‌ای رسید که این امر برای مشرکان حتی در تئاترهای‌شان موضوع تفریح کفرآمیزی گشت.» قسطنطین که پس از سرنگون ساختن لیکینیوس به نیکومدیا آمده بود به وسیله اسقف این شهر از موضوع اطلاع یافت. وی یک پیام خصوصی برای آلکساندر و آریوس فرستاد و آنان را دعوت کرد که آرامش فیلسوفان را سرمشق قرار دهند و اختلافات فکری خود را به طور مسالمت‌آمیز با یکدیگر حل کنند یا لااقل نگذارند عامه مردم از مباحثات آن دو آگاه شوند. نامه‌اش که ائوسبیوس آن را حفظ کرده است به روشنی نشان می‌دهد که قسطنطین چندان پای‌بند به اصول الاهیات نبوده است و سیاست مذهبی او هدف‌های سیاسی داشته است.

من فرض را بر آن گذاشته بودم که اندیشه‌هایی را که همه مردم از خدایان دارند به یک شکل واحد بازگردانم زیرا قویاً حس می‌کردم که اگر بتوانم مردم را متقاعد سازم که در این باره متحد شوند اداره امور به طور قابل ملاحظه‌ای آسان خواهد شد. اما افسوس! اطلاع می‌یابم که در میان شما بیش از آنچه اخیراً در افریقا مجادله بوده است مجادله وجود دارد. ظاهراً علت این مجادلات پوچ به نظر می‌رسد و در خور چنین معارضات تند نیست. تو، آلکساندر، اگر می‌خواستی بدانی کشیشانت درباره یک مسئله حقوقی یا حتی درباره جزئی از مسئله‌ای که هیچ گونه اهمیتی ندارد چگونه فکر می‌کنند و تو، آریوس، اگر چنین افکاری داشتی می‌بایست سکوت می‌کردی... لزومی نداشت که این مسائل را به میان مردم بکشانید... زیرا اینها مسائلی هستند که فقط بیکاری محرک آنهاست و جز برای حدت دادن به ذهن فایده‌ای ندارد... کارهایی است احمقانه در خور کودکان بی‌تجربه نه شایسته کشیش‌ها یا اشخاص معقول.

این نامه هیچ اثری نکرد. برای کلیسا مسئله «همذاتی» بدان گونه که در مقابل شباهت ساده یعنی «همانندی» پسر و پدر عنوان می‌شد از نظر خداشناسی و سیاسی موضوعی حیاتی بود. اگر مسیح خدا نبود همه بنیاد مذهب مسیحی ممکن بود فرو ریزد و اگر اختلاف نظر درباره این نکته مجاز می‌شد آشفتگی عقاید ممکن بود وحدت کلیسا، قدرت آن و بنابراین مددی را که به دولت می‌رسانید از میان ببرد. چون مباحثه بیش از پیش شیوع می‌یافت و مشرق یونانی را شعله‌ور می‌ساخت قسطنطین برای پایان دادن به این کار تصمیم گرفت نخستین شورای عمومی کلیسا را تشکیل دهد. پس همه اسقف‌ها را دعوت کرد که در سال ۳۲۵ به نیقیه (نیکایا) واقع در بیتینیا نزدیک پایتختش نیکومدیا بیایند و همه مخارج آنان را تأمین کرد. سیصد و هجده تن آمدند و یکی از ایشان می‌گوید: «روحانیان دیگری هم که عده‌شان کمتر بود دستیارشان بودند.» این نکته می‌رساند که کلیسا در آن زمان به چه رشد و توسعه عظیمی رسیده بود. بیشتر این اسقف‌ها از ایالات شرقی می‌آمدند. بسیاری از اسقف‌نشین‌های مغرب از این مباحثه اطلاع نداشتند و پاپ سیلوستر اول که به سبب بیماری نتوانسته بود بیاید به فرستادن چند کشیش به نمایندگی اکتفا کرد.

شورا در تالار بزرگ یکی از کاخ‌های امپراطوری به ریاست عالیه قسطنطین تشکیل جلسه داد. امپراطور با پیامی خطاب به اسقف‌ها مبنی بر استقرار وحدت کلیسا مذاکرات را افتتاح کرد. ائوسبیوس می‌گوید: «با شکیبایی به نطق‌ها گوش داد؛ شدت وحدت گفتار مخالفان را تعدیل کرد» و خود نیز در مباحثات شرکت جست. آریوس نظریه خود را مبنی بر اینکه مسیح موجودی بود آفریده نابرابر با پدر و «فقط به وسیله مشارکت الاهی بود» تکرار کرد. پرسندگان باهوش او را مجبور کردند قبول کند که اگر مسیح مخلوق بوده و آغاز داشته ممکن بوده است که تغییر کند و اگر می‌توانسته است تغییر کند ممکن بوده است که از فضیلت به منقصت بگراید. پاسخ‌هایش صادقانه، منطقی و برایش مرگبار بود. آتاناسیوس سرکشیش فصیح و پرخاشگری که آلکساندر به عنوان شمشیر الاهیات خود همراه آورده بود به روشنی نشان داد که اگر مسیح و روح‌القدس با پدر همذات نبودند شرک و اعتقاد به تعدد خدایان پیروز می‌شد. اذعان کرد که در نظر مجسم ساختن سه شخص متمایز در وجود یک خدا اشکال دارد ولی چنین دفاع کرد که عقل بایستی در برابر راز تثلیث سر تعظیم فرو آورد. همه اسقف‌ها جز هفده تن از آنان با او موافقت نمودند و بیانیه‌ای را در توضیح این نظر امضا کردند. هواداران آریوس به امضای آن تن در دادند مشروط بر اینکه یک حرف به آن اضافه شود و «همذاتی» به «همانندی» تبدیل گردد. شورا امتناع ورزید و به صوابدید امپراطور بیانیه ذیل را منتشر ساخت:

ما به خدایی یگانه معتقدیم، به پدر قادر مطلق، آفریننده همه چیزهای آشکار و نهان، و به یک خداوندگار، به عیسی مسیح، پسر خدا، به وجود آمده... نه آفریده، همذات با پدر... که به خاطر ما مردم و به خاطر نجات ما فرود آمده، مجسم شده، بشر گشته، رنج دیده، روز سوم از میان مردگان برخاسته، به آسمان صعود کرده است و برای داوری زندگان و مردگان خواهد آمد.

فقط پنج اسقف و سرانجام فقط دو تن از امضای این بیانیه خودداری کردند. این دو همراه با آریوس تکفیر و به توسط امپراطور تبعید شدند. یک فرمان امپراطوری مقرر داشت که همه کتاب‌های آریوس سوزانیده شود و مجازات پنهان نگاه داشتن آنها اعدام باشد.

قسطنطین نتیجه‌گیری شورا را با ضیافتی شاهانه که همه اسقف‌ها در آن حضور داشتند جشن گرفت و به آنان متذکر شد که دیگر به جان یکدیگر نیفتند. سپس آنان را مرخص کرد. وی بر خطا بود که تصور می‌کرد مباحثه دیگر خاتمه یافته است و خود او نیز تغییر نظر نخواهد داد اما در این اعتقادش حق به جانب بود که به نفع وحدت کلیسا اقدام مهمی به عمل آورده است. شورا عقیده راسخ اکثریت اعضای‌اش مبنی بر اینکه تشکیلات و حفظ کلیسا مستلزم ثبات آیین آن می‌باشد تأیید کرد؛ و سرانجام به آن وحدت و اتفاق نظر عملی در عقیده اساسی رسید که به کلیسای قرون وسطی نام کاتولیک بخشید. در عین حال این شورا مشخص‌کننده جایگزینی مسیحیت به عنوان مبین و پشتیبان امپراطوری روم با شرک بود و قسطنطین را به اتحادی به مراتب مشخص‌تر از سابق با مسیحیت می‌کشاند. تمدنی نوین بر پایه آیینی نوین از آن پس روی ویرانه‌های فرهنگی فرسوده و کیشی محتضر برپا می‌گشت. قرون وسطی آغاز شده بود.

قسطنطین و تمدن

یک سال بعد قسطنطین در سرزمین خلوت و تک‌افتاده بیزانس شهر جدیدی که آن را رم نوین نامید بنیان نهاد؛ بعداً نام خود او را به این شهر دادند. در سال ۳۳۰ از رم و از نیکومدیا روی گردانید و کنستانتینوپل (قسطنطنیه یا استانبول کنونی) را پایتخت خود کرد. در آنجا تمام شکوه و جلال پرهیمنه یک دربار شرقی را در پیرامون خویش به وجود آورد زیرا احساس می‌کرد که اثر روحی این شکوه و جلال در مردم به مخارج آن می‌ارزد و خود صرفه‌جویی زیرکانه در مخارج دولتی است. با سیاست مدبرانه و تهیه سلاح از لشکریان حمایت کرد، با فرمان‌های بشردوستانه استبداد خویش را معتدل ساخت و در ترویج ادبیات و هنر کوشید. آموزشگاه‌های آتن را تشویق کرد و دانشگاه جدیدی در قسطنطنیه بنیاد نهاد که در آن استادان به خرج دولت زبان‌های یونانی و لاتینی، ادبیات و فلسفه، علم بیان و حقوق تدریس می‌کردند و کارمند برای امپراطوری پرورش می‌دادند. امتیازات پزشکان و استادان را تأیید کرد و این امتیازات را شامل پزشکان و استادان همه ایالات مفتوحه ساخت. به استانداران مأموریت داد آموزشگاه‌های معماری تأسیس کنند و با قائل شدن امتیازات مختلف و پاداش دانشجویان را به این آموزشگاه‌ها جلب کنند. هنرمندان از انجام تعهدات شهری معاف شدند تا وقت داشته باشند هنر خود را خوب بیاموزند و آن را به فرزندان‌شان منتقل سازند. از گنجینه‌های هنری امپراطوری برای تبدیل قسطنطنیه به یک پایتخت زیبا استفاده شد.

در رم آثار معماری این دوره را ماکسنتیوس پی‌ریخت. او در سال ۳۰۶ ساختمان باسیلیکای عظیمی را شروع کرد که نشانه اوج ترقی معماری کلاسیک در مغرب بود و قسطنطین ساختمان این باسیلیکا را به پایان رسانید. چون این بنا از روی نقشه «گرمابه‌های بزرگ» ساخته شده بود مساحت آن به صد و ده متر در هشتاد متر می‌رسید. بالای تالار مرکزی آن که سی و هشت متر در بیست و هفت متر بود سه طاق بتونی به بلندی چهل متر زدند و این سه طاق روی ستون‌هایی شیاردار به سبک کورنتی به بلندی بیست متر قرار داشتند. کف تالار از مرمر رنگی فرش شده بود. کف پنجره‌ها با مجسمه‌هایی تزیین شده و دیوارهای اطراف به منزله نیم‌طاق برای طاق‌های مرکزی بود. بعدها معماران عصر گوتیک و دوره رنسانس از این طاق‌ها و نیم‌طاق‌ها بسی چیزها آموختند. برامانته در موقع تنظیم نقشه کلیسای سان پیترو قصد داشت «پانتئون را روی باسیلیکای بزرگ قسطنطین برافرازد» یعنی گنبدی را روی رواق وسیعی قرار دهد.

نخستین امپراطور مسیحی کلیساهای بسیاری در رم بنا نهاد که شاید بنای اصلی «سان لورنتسو بیرون دیوارها» نیز جزو آن بوده است. برای برگزاری جشن پیروزی خود در پل میلویوس در سال ۳۱۵ طاق نصرتی برپا کرد. این بنا یکی از بقایای آثار رومی است که بهتر از آثار دیگر محفوظ مانده است و شکوه و جلال مجموع آن از دستبردهایی که به قسمت‌های مختلف آن زده‌اند لطمه‌ای آشکار ندیده است. چهار تنه ستون که تناسب ظریفی دارند سه قوس را تقسیم می‌کنند و قسمت روی ستون که تزیین شده است روی آنها قرار دارد. طبقه بالای سقف دارای نقوش برجسته و مجسمه‌هایی است که از بناهای دوران ترایانوس و مارکوس آورلیوس برداشته شده است. در حالی که نقش و نگارهای بین ستون‌ها را از بنایی مربوط به دوران هادریانوس گرفته‌اند. دو نقش برجسته گویا از آثار هنرمندان عهد قسطنطین باشد: اشخاص چمباتمه‌زده نخراشیده، صورت‌های نیم‌رخ با پاهایی که از جلو پیداست و بدین ترتیب با هم مغایرت دارند و شکل سرها که ناشیانه بر هم انبوه شده‌اند تا مثلاً تصویر پرسپکتیو باشد عدم ظرافت در تکنیک و ذوق را می‌رسانند ولی عمق کنده‌کاری در اثر بازی سایه‌روشن‌ها حالت شگرفی از لحاظ عمق و بعد در انسان به وجود می‌آورد؛ و موضوع‌ها با چنان سرزندگی خامی نشان داده شده‌اند که گویی هنر ایتالیا مصممانه قصد بازگشت به اصل بدوی خود را داشته است. چهره عظیم قسطنطین بدوی بودن را به حد زننده‌ای رسانده است. تصور اینکه مردی که با چنان خوشرویی بر «شورای نیقیه» ریاست کرد شباهتی به این بربر ترش‌رو داشته است باورنکردنی است مگر اینکه فرض کنیم هنرمند چنان ذهنی داشته است که سال‌ها پیش از گیبن توانسته است جمله قصار بدبینانه وی را به تصویر بکشد: «من پیروزی بربریت و مذهب را شرح داده‌ام.»

در اوان قرن چهارم هنری جدید شکل گرفت و آن «تذهیب» کتاب‌های خطی با نقاشی‌های مینیاتوری بود. خود ادبیات در این موقع اساساً جنبه مسیحی داشت. لوکیوس فیرمیانوس لاکتانتیوس در کتابی به نام «بنیادهای الاهی» (سال ۳۰۷) با شیوایی به شرح مسیحیت و در نوشته دیگری به نام «درباره مرگ آزاردهندگان» (سال ۳۱۴) با نوش و نیشی سیسرون‌وار به توصیف احتضار نهایی امپراطوران آزاردهنده پرداخت. لاکتانتیوس می‌نویسد: «مذهب به حکم ماهیتش باید بلامانع، از روی طیب خاطر و آزاد باشد.» البته این گفته عقیده‌ای باطل شناخته شد و عمر او وفا نکرد تا کفاره آن را ادا کند. معروفتر از او ائوسبیوس پامفیلی اسقف قیصریه بود. این شخص زندگانی ادبیش را به عنوان کشیش و منشی و کتابدار اسقف سلف خود یعنی پامفیلوس آغاز کرد. ائوسبیوس به اندازه‌ای پامفیلوس را دوست داشت که نام او را بر خود نهاد. پامفیلوس کتابخانه اوریگنس را به دست آورده بود و در پیرامون آن بزرگ‌ترین مجموعه کتب مسیحی آن زمان را فراهم کرده بود. ائوسبیوس که در میان این گنجینه‌ها به سر می‌برد فاضل‌ترین کاتب عهد خویش شد. پامفیلوس در دوران آزار و شکنجه گالریوسی جان سپرد. ائوسبیوس از تردیدهایی که بعدها در مورد او ابراز شد که او خود چگونه در آن دوران جان به در برده است عذاب فراوان کشید. چون در اختلاف آریوس و آلکساندر حد وسط را می‌گرفت از این لحاظ دشمنان فراوانی پیدا کرد. با این وصف بوسوئه دربار قسطنطین گشت و مأمور شد که شرح حال امپراطور را بنویسد. قسمتی از حاصل تحقیقات دانشمندانه او در کتاب «تاریخ جهانی» گرد آمده است که کامل‌ترین وقایع‌نگاری قدیم است. ائوسبیوس تاریخ مقدس و تاریخ شرک را در ستون‌هایی موازی یکدیگر قرار داد آنها را به یک سلسله تاریخ‌های همزمان تقسیم کرد و کوشید مدت هر دوران مهم را از عهد ابراهیم تا زمان قسطنطین معین کند. همه وقایع‌نگاری‌های بعدی بر کتاب او به عنوان مرجع متکی بوده است.

ائوسبیوس بر این استخوان‌بندی گوشت پوشانید و بدین ترتیب به سال ۳۲۵ یک «تاریخ کلیسا» نگاشت که شامل شرح توسعه و رشد کلیسا از آغاز تا هنگام «شورای نیقیه» بود. در فصل اول (که آن نیز سرمشقی برای بوسوئه شد) در برگیرنده قدیمی‌ترین فلسفه تاریخ است که روزگار را به عنوان نبردگاه خدا و شیطان و تمام وقایع را به عنوان آماده‌کننده پیروزی مسیح نمایش می‌دهد. این کتاب از لحاظ ترتیب و ترکیب کم‌مایه بود ولی خوب نوشته شده بود. منابعی که مأخذ این کتاب قرار گرفته‌اند نقادانه و منصفانه محک خورده‌اند و حکم‌هایی که آمده است به اندازه هر یک از کتاب‌های باستانی تاریخ دقیق است. ائوسبیوس با نقل مدارک مهمی که اگر او در کتابش نمی‌آورد از دست رفته بودند دین بزرگی بر گردن اخلافش دارد. گستره اطلاعات این اسقف عظیم است و احساسی که دارد به سبک انشایش گرمی می‌بخشد و این سبک در لحظاتی که بعضی از نظرات مربوط به الاهیات را تخطئه می‌کند به پایه شیوایی و فصاحت می‌رسد. مسائلی را که ممکن است برای خوانندگانش آموزنده نباشد یا فلسفه‌اش را تأیید نکند صریحاً کنار می‌گذارد و ترتیب نگارش تاریخ «شورای بزرگ» را طوری می‌دهد که ذکری از آریوس یا آتاناسیوس به میان نیاید. همین بی‌صداقتی صادقانه باعث شده است کتاب «زندگی قسطنطین» او بیشتر یک مدیحه باشد تا یک شرح حال. کتاب با هشت فصل زنده و با روح شروع می‌شود که در آنجا جز از زهد امپراطور و از کارهای نیکش از موضوع دیگری سخن در میان نیست و وصف می‌کند که چگونه قسطنطین «بر کشور خود در مدت بیش از سی سال به شیوه‌ای یزدانی حکم راند.» از خواندن این کتاب هیچ کس گمان نمی‌برد که قهرمان آن قسطنطین فرزند، خواهرزاده و زن خویش را کشته باشد.

قسطنطین نیز مانند آوگوستوس در اداره همه چیز موفق بود مگر اداره خانواده خویش. مناسبات او با مادرش به طور کلی حسنه بود. ظاهراً به ابتکار او بود که مادرش به اورشلیم رفت و معبد رسوای آفرودیته را که می‌گفتند در محل مقبره منجی ساخته شده است با خاک یکسان کرد. به گفته ائوسبیوس در آن هنگام «مزار مسیح» و صلیبی که بر آن جان سپرد آشکار گشت. قسطنطین دستور داد که «کلیسای قیامت» بر روی قبر ساخته شود و آثار مقدس در حرم مخصوصی حفظ گردد. همان‌گونه که در روزگار کلاسیک مشرکان آثار جنگ تروا را گرامی داشته و پرستیده بودند و رم از الهه آتنه تروا به خود بالیده بود دنیای مسیحی نیز با تغییر چهره و با تجدید ماهیت آن طبق رسم دیرین زندگانی بشر شروع به جمع‌آوری و پرستش آثار مسیح و قدیسین کرد. هلنا در محلی که بنا به روایت زادگاه عیسی در بیت‌لحم است نمازخانه‌ای بنا نهاد، خاشعانه برای زنان تارک دنیایی که در آنجا مراسم مذهبی را انجام می‌دادند خدمت کرد سپس به قسطنطنیه بازگشت تا در آغوش فرزندش بمیرد.

قسطنطین دوبار ازدواج کرده بود نخست با مینروینا که از وی یک پسر داشت به نام کریسپوس و سپس با دختر ماکسیمیانوس به نام فاوستا که برایش سه دختر و سه پسر آورد. کریسپوس سرباز بسیار خوبی شد و در جنگ‌های قسطنطین علیه لیکینیوس خدمات شایانی به پدرش کرد. به سال ۳۲۶ کریسپوس به امر قسطنطین به قتل رسید. تقریباً در همین زمان امپراطور دستور داد لیکینیانوس فرزند لیکینیوس از کنستانتیا خواهر قسطنطین یعنی خواهرزاده خویش را اعدام کنند. اندکی پس از آن فاوستا نیز به امر شوهرش به قتل رسید. علل این سه قتل را نمی‌دانیم. زوسیموس اطمینان می‌دهد که کریسپوس به فاوستا ابراز علاقه کرده بود و فاوستا این مطلب را برای امپراطور بازگفته بود؛ و هلنا [مادر قسطنطین] که کریسپوس را بسیار دوست می‌داشت انتقام او را گرفت بدین معنی که قسطنطین را متقاعد کرد که زنش فاوستا تسلیم پسرش شده بوده است. شاید فاوستا قصد داشته است کریسپوس را از سر راه بردارد تا پسر خودش به سلطنت برسد و لیکینیانوس برای این از میان برداشته شده باشد که برای پس گرفتن سهم پدرش در فرمانروایی توطئه می‌کرده است.

فاوستا پس از مرگ به هدف خود رسید زیرا به سال ۳۳۵ قسطنطین امپراطوری را به پسران و خواهرزادگان زنده‌مانده‌اش بخشید. دو سال بعد در عید پاک جشن سی‌امین سال سلطنت خویش را با شکوه و جلال برگزار کرد. سپس چون مرگ را نزدیک می‌دید برای استحمام به آب‌های گرم آکویریون رفت. چون بیماریش شدت می‌یافت کشیشی خواست تا غسل تعمیدش دهد زیرا این تقدیس را عملاً به همین لحظات مرگ موکول کرده بود به این امید که به این ترتیب از تمام گناهان زندگی پرتلاطمش پاک گردد. آنگاه این پادشاه خسته که شصت و چهار سال داشت قبای سلطنت را از تن به در کرد، لباس سفید یک نوایمان مسیحی را به جای آن پوشید و جان سپرد.

قسطنطین سرداری عالی‌قدر، مدیری شایسته و سیاستمداری والامقام بود. وارث کار ترمیمی و اصلاحی دیوکلتیانوس گشت و آن را تکمیل کرد ـ امپراطوری هزار و یکصد و پنجاه سال از تمدید حیاتش را مدیون این دو می‌باشد. بزرگ‌ترین اشتباهش این بود که امپراطوری را میان پسرانش تقسیم کرد. ظاهراً پیش‌بینی می‌کرده است که همان‌گونه که خود وی برای قدرت واحد به منازعه برخاست آنها نیز به منازعه برمی‌خیزند ولی گمان می‌کرد که اگر وارث دیگری برگزیند احتمالاً اینکه با یکدیگر به جنگ برخیزند بیشتر می‌شود. این نیز بهایی است که باید برای حکومت فردی پرداخته شود. درباره اعدام‌هایی که دستورش را داد نمی‌توانیم داوری‌ای بکنیم چون انگیزه آنها را نمی‌دانیم. در زیر بار توان‌فرسای مسائل حکمرانی ممکن است که برای مدتی خود را به دست ترس و حسدی غالب بر عقل سپرده باشد. از قراین چنین پیدا است که در هنگام سالخوردگی بار پشیمانی بر وجود او سنگینی کرده است. مسیحیتش که در آغاز جنبه سیاسی داشت به تدریج به یک ایمان صادقانه مبدل شد. پیگیرترین واعظ کشور خود شد، مرتدان را از روی عقیده مورد پیگرد و آزار قرار داد و در هر قدم خدا را شریک در کار خود گرفت. چون دوراندیش‌تر از دیوکلتیانوس بود با سهیم گردانیدن امپراطوری در یک آیین جوان و یک سازمان نیرومند و اخلاقیاتی پر از شوق و ذوق جان تازه‌ای به کالبد پیر امپراطوری دمید. با یاری او مسیحیت همان اندازه که یک کلیسا بود یک دولت نیز شد یعنی مدت چهارده قرن به صورت قالب زندگی و اندیشه اروپا درآمد. شاید اگر آوگوستوس را استثنا کنیم کلیسای سپاسگزار حق داشته است او را بزرگ‌ترین امپراطوران بنامد.

نوشته و پژوهش شده توسط دکتر شاهین صیامی