تمدن بیزانسی ۳۲۶ تا ۵۶۵ میلادی

بررسی جامع تمدن بیزانسی از ۳۲۶ تا ۵۶۵ میلادی، شامل اقتصاد پویا با ترکیب سرمایه‌گذاری خصوصی، نظارت دولتی و صنایع ملی‌شده، پیشرفت علم و فلسفه، ادبیات تاریخی و مذهبی، و شکوفایی هنر بیزانسی در معماری، موزائیک، تذهیب، موسیقی و صنایع دستی. این مقاله نشان می‌دهد چگونه بیزانس با حفظ میراث روم و جذب عناصر شرقی، پایه‌های تمدن قرون وسطایی اروپا و خاورمیانه را بنیان نهاد.

تمدن بیزانسیهنر بیزانسیاقتصاد بیزانسی

~52 دقیقه مطالعه • بروزرسانی ۸ فروردین ۱۴۰۵

کار و ثروت

اقتصاد بیزانسی مخلوطی متجددانه از سرمایه‌گذاری‌های خصوصی، کارگردانی دولتی و صنایع ملی‌شده بود. مالکیت دهقانی در زمان یوستینیانوس هنوز وجه غالب اقتصاد کشاورزی بود، اما املاک وسعت می‌گرفت و بسیاری از دهقانان به علت خشکسالی یا سیل، رقابت یا عدم کفایت، مالیات سنگین یا جنگ تدریجاً به تابعیت زمینداران بزرگ درمی‌آمدند. منابع معدنی در تملک دولت بود، ولی استخراج مواد بیشتر از طرف سازمان‌های خصوصی انجام می‌گرفت که معادن را از دولت اجاره کرده بودند. معادن یونان تهی شده بود، اما معادن قدیم و جدید تراکیا، پونتوس و بالکان مورد بهره‌برداری بود. بیشتر کارگران صنعتی «آزاد» بودند - یعنی تنها اجبارشان به کار اکراهشان از گرسنگی کشیدن بود. بردگی مستقیم در خارج از حیطة بیگاری خانگی و صنعت نساجی نقش بسیار ناچیزی ایفا می‌کرد؛ اما در سوریه، و شاید در مصر و شمال آفریقا، کار اجباری برای نگاهداری ترعه‌های اصلی آبیاری از طرف دولت معمول بود. دولت غالب کالاهای مورد احتیاج ارتش، ادارات کشوری و دربار را در کارخانه‌های خود می‌ساخت.

در حدود سال ۵۵۲، برخی از راهبان نسطوری آسیای مرکزی یوستینیانوس را به پیشنهاد خود مبنی بر تدارک یک منبع مستقل ابریشم علاقه‌مند ساختند. اگر به خاطر آوریم که یونان و روم به خاطر تسلط بر راه‌های بازرگانی چین و هند چه جنگ‌های بسیاری با ایران کردند، و نام «راه ابریشم» را که به معابر شمالی منتهی به خاور دور شده بود در نظر آوریم، و همچنین به نام سریکا (سرزمین ابریشم) که رومیان به چین داده بودند، و نام سریندیا که به منطقة بین چین و هند داده شده بود توجه کنیم، خواهیم فهمید که چرا یوستینیانوس مشتاقانه پیشنهاد مزبور را پذیرفت. آن راهبان به آسیای مرکزی بازگشتند و مقداری تخم کرم ابریشم، و شاید هم چند نهال توت، با خود آوردند. یک صنعت ابریشم‌سازی کوچک در یونان وجود داشت، اما به کرم ابریشم وحشی متکی بود که از برگ بلوط، زبان گنجشک یا سرو تغذیه می‌کرد. در این دوران تولید ابریشم، مخصوصاً در سوریه و یونان، به صنعت مهمی تبدیل شد؛ این صنعت در پلوپونز چنان توسعه یافت که موجب شد نام جدید مورئا - یعنی سرزمین درخت توت (موروس آلبا) - به آن شبه‌جزیره داده شود.

در قسطنطنیه بافتن برخی پارچه‌های ابریشمین و ساختن رنگ‌های ارغوانی در انحصار دولت بود و در کارگاه‌هایی که در کاخ امپراطوری یا نزدیک آن واقع شده بودند انجام می‌گرفت. استفاده از پارچه‌های ابریشمین و رنگین فقط برای کارمندان عالیرتبه دولت مجاز بود، و گرانبهاترین آنها خاص اعضای خانوادة سلطنتی بود. وقتی که صنعتگران خصوصی به طور مخفی و قاچاقی پارچه‌های مشابهی تولید کردند و به اشخاص عادی فروختند، یوستینیانوس این «بازار سیاه» را با رفع بسیاری از محدودیت‌های استعمال پارچه‌های ابریشمین و رنگی تجملی از میان برد؛ سیل پارچه‌های دولتی را به قیمتی که رقابت با آن برای تولیدکننده‌های خصوصی ممکن نبود به دکان‌ها سرازیر کرد؛ و وقتی رقابت خاتمه یافت دولت قیمت‌ها را بالا برد. یوستینیانوس با پیروی از رویة دیوکلتیانوس کوشید تا نظارت دولت را بر تمام قیمت‌ها و دستمزدها برقرار کند. پس از طاعون سال ۵۴۲ از شمارة کارگران کاسته شد، دستمزدها بالا رفت و قیمت‌ها اوج گرفت. یوستینیانوس، مانند پارلمنت انگلستان در ۱۳۵۱ پس از طاعون ۱۳۴۸، سعی کرد تا با صدور فرمانی دربارة قیمت‌ها و دستمزدها کارفرمایان و مصرف‌کنندگان را یاری کند:

چنین خبر یافته‌ایم که پس از وقوع بلای آسمانی اخیر، صنعتگران، کشاورزان و ملوانان بغایت حرص می‌ورزند و قیمت‌ها و دستمزدهایی را می‌طلبند که دو یا سه برابر سابق است. ... ما همة این افراد را از درخواست دستمزد یا قیمتی بیش از سابق نهی می‌کنیم. همچنین پیمانکاران ساختمانی، کشاورزی و سایر کارها را از پرداخت مزدی بیشتر از میزان معمول سابق ممنوع می‌داریم.

ما دربارة تأثیر این فرمان اطلاعی نداریم.

از زمان قسطنطین تا دوران پایانی سلطنت یوستینیانوس تجارت داخلی و خارجی در امپراتوری بیزانس رونق داشت. راه‌ها و پل‌های رومی دائماً تعمیر می‌شد، و شهوت خلاق سودجویی باعث ایجاد ناوگانی بازرگانی شد که پایتخت را با ده‌ها بندر در شرق و غرب مربوط می‌ساخت. از قرن پنجم تا پانزدهم، قسطنطنیه به عنوان بزرگ‌ترین بازار و مرکز کشتیرانی جهان باقی ماند. اسکندریه، که این تفوق را از قرن سوم ق.م حفظ کرده بود، اکنون از حیث تجارت پایین‌تر از انطاکیه بود. سوریه به نیروی تجارت و صنعت ترقی کرد؛ سوریه میان ایران و قسطنطنیه، و قسطنطنیه و مصر واقع بود؛ بازرگانانش جسور و مدبر بودند؛ و فقط یونانیان فعال و با حرارت بودند که می‌توانستند از حیث وسعت معاملات و اعمال طرق مدبرانه با آنان رقابت کنند. گسترش آنان در سراسر امپراتوری عاملی بود در شرقی ساختن آداب و هنرها، که مشخص امپراتوری بیزانس بود.

چون راه بازرگانی قدیم سوریه به آسیای مرکزی از ایران مخاصم می‌گذشت، یوستینیانوس کوشید تا با برقراری روابط حسنه با حمیری‌های جنوب باختری عربستان و پادشاهان حبشه، که بر دروازه‌های جنوبی دریای سرخ تسلط داشتند، راه تجارتی جدیدی بیابد. سفینه‌های بازرگانی بیزانسی از این تنگه‌ها و اقیانوس هند به جانب بنادر هندوستان ره می‌سپردند؛ اما تسلط ایران بر آن بندرها همان قدر هزینه‌های اضافی بر این تجارت تحمیل می‌کرد که عبور از راه‌های قدیم. یوستینیانوس چون از این راه هم خیری ندید، تأسیس بندرهایی را در ساحل دریای سیاه تشویق کرد، کالاهای بازرگانی از این بندرها به کولخیس، و از آنجا با کاروان به سغد می‌رفت، و در آنجا بازرگانان چینی و اروپایی می‌توانستند بدون مداخله و بازرسی ایران معاملات خود را انجام دهند. آمد و شد رو به افزایش در این راه شمالی، سریندیا را به ذروة ثروت و هنر قرون وسطایی آن رساند. در همین ضمن، تجارت یونان بازارهای سابق خود را در غرب همچنان در دست داشت.

این اقتصاد فعال بر پول رایج امپراتوری متکی بود، که استحکامش باعث پذیرفته شدن آن در سراسر جهان می‌شد. قسطنطنین سکة جدیدی ضرب کرده بود تا جای آورئوس قیصر را بگیرد؛ این سولیدوس یا «بزانت» حاوی ۴.۵۵ گرم طلا بود و به حساب پول ایالات متحده در سال ۱۹۴۶ برابر ۵.۸۳ دلار ارزش داشت. تنزل سولیدوس از حیث فلز و ارزش اقتصادی به سکة بی‌ارزش «سو» مبین بالا رفتن قیمت‌ها و کاسته شدن از قیمت پول در طول تاریخ است، و نشان می‌دهد که صرفه‌جویی فضیلتی است که مانند سایر فضایل باید با حس تمیز و تشخیص اعمال شود. اینک بانکداری بسیار پیشرفته بود. شکوفایی اقتصادی امپراتوری بیزانس را در آغاز سلطنت یوستینیانوس می‌توان از نرخ بهره‌ای که وی تثبیت کرد دریافت: چهار درصد بر وام به دهقانان، شش درصد بر وام‌های خصوصی با وثیقه، هشت درصد بر وام‌های بازرگانی، و دوازده درصد بر سرمایه‌گذاری دریایی. در آن زمان در هیچ جای دیگر از جهان نرخ بهره به آن اندازه نازل نبود.

اشرافیت سناتوری از طریق مالکیت زمین، و بازرگانان بزرگ از راه مضاربات دامنه‌دار، که در آن سود متناسب با مخاطره بود، از چنان ثروت و زندگی متجملی برخوردار شدند که پیش از آن فقط نصیب معدودی از مردم در رم شده بود. اشراف امپراتوری شرق ذوق و سلیقه‌ای برتر از سلیقة اعیان روم در زمان سیسرون و یوونالیس داشتند؛ آنان خود را با بلعیدن غذاهای کمیاب خفه نمی‌کردند، طلاق در میانشان کمتر بود، و در خدمتگزاری به کشور وفاداری و کوشش قابل ملاحظه‌ای ابراز می‌داشتند. اسراف این طبقه بیشتر در پوشیدن جامه‌های مزین، رداهایی که دورة خزدار و رنگ‌های خیره‌کننده داشت، و قباهای ابریشمینی که رنگرزی آن گران تمام شده بود و رشته‌هایی از طلا در بافت آن به کار رفته بود و با منظره‌هایی از طبیعت یا وقایع تاریخی تزیین شده بود صورت می‌گرفت. برخی از آنان «نقوش دیواری متحرک» بودند؛ بر جامه‌های یک سناتور تمام داستان زندگی مسیح منقوش بود. در زیر این قشر زرین اجتماع اینها قرار داشتند: طبقة متوسط که زیر بار مالیات می‌فرسود، کارمندان دولت که لنگ لنگان قدمی برمی‌داشتند، مجموعة مختلطی از راهبان مزاحم، و تودة درهمی از طبقات پایین که از گرانی قیمت‌ها رنج می‌بردند و به مزدی ناچیز خوشدل بودند.

اخلاقیات جنسی و معاملاتی تمدن بیزانسی با اخلاقیات تمدن‌هایی که در مرحلة مشابهی از رشد اقتصادی بودند تفاوت چندانی نداشت. یوحنای زرین‌دهان رقص را به عنوان یک تفریح هیجان‌انگیز محکوم کرده بود، اما مردم قسطنطنیه همچنان می‌رقصیدند. کلیسا از تعمید دادن هنرپیشگان ابا می‌کرد، ولی پانتومیم‌های هوس‌انگیز همچنان بر صحنه‌های نمایش بیزانس اجرا می‌شد؛ در هر حال مردم می‌بایست از کسالت تکگانی و یکنواختی زندگی بیرون آیند. تاریخ محرمانه اثر پروکوپیوس، که هرگز قابل اعتماد نیست، می‌گوید که در زمان او «تقریباً همة زنان فاسد بودند.» مطالعات و تحقیقات زیادی دربارة داروهای ضد آبستنی انجام می‌گرفت؛ اوریباسیوس، پزشک برجستة قرن چهارم، در مجموعة طبی خود فصلی را به این داروها اختصاص داده است؛ یک نویسندة پزشکی دیگر به نام آیتیوس، در قرن ششم، استعمال سرکه یا آب نمک، یا خودداری از مجامعت در آغاز و پایان دورة قاعدگی، را توصیه کرده بود. یوستینیانوس و تئودورا کوشیدند تا با تبعید دلاله‌ها و روسپیخانه‌دارها از قسطنطنیه فحشا را کاهش دهند، اما حاصل کار گذرا و موقتی بود. به طور کلی مقام زن بلند بود؛ تا آن زمان هیچ‌گاه زنان از حیث قانون و عرف تا آن اندازه آزاد یا مؤثر در حکومت نبودند.

علم و فلسفه: ۳۶۴-۵۶۵

در این جامعة ظاهراً مذهبی، سرنوشت آموزش و پرورش، دانش، ادبیات، علم و فلسفه چه بود؟

تعلیمات ابتدایی هنوز به دست معلمان خصوصی بود، که بر حسب تعداد دانش‌آموز و ترم تحصیلی از اولیای اطفال کارمزد می‌گرفتند. تعلیمات عالیه، تا زمان تئودوسیوس دوم، هم توسط مدرسان مستقل و هم توسط استادانی که حقوق خود را از شهرداری یا دولت دریافت می‌داشتند انجام می‌گرفت. لیبانیوس شکوه می‌کرد که مواجب استادان به قدری کم است که آنان از فرط گرسنگی آرزوی رفتن نزد نانوا را دارند، اما از ترس اینکه مبادا او طلب خود را مطالبه کند، از این کار خودداری می‌کنند. با این حال، ما وصف معلمانی مانند ائومنیوس را می‌شنویم که ۶۰۰۰۰۰ سسترس (۳۰,۰۰۰ دلار؟) در سال دریافت می‌داشتند؛ در این رشته نیز مانند رشته‌های دیگر بهترین‌ها و بدترین‌ها درآمدی کلان داشتند، و درآمد بقیه اندک بود. برای اشاعة شرک، یولیانوس مقرر داشت که معلمان دانشگاه نخست از طرف دولت آزمایش شوند و سپس به مشاغل خود منصوب گردند. تئودوسیوس دوم، به عللی مخالف دلایل یولیانوس، تعلیم دادن بدون پروانة دولتی را جرم شمرد، این پروانه‌ها بزودی محدود به کسانی شد که خود را با اصالت آیین وفق می‌دادند.

دانشگاه‌های بزرگ شرق در اسکندریه، آتن، قسطنطنیه و انطاکیه قرار داشت، و تخصص هر یک به‌ترتیب در طب، فلسفه، ادبیات و علم بلاغت بود. اوریباسیوس پرگامومی (حد ۳۲۵-۴۰۳) پزشک یولیانوس، یک دایرة‌المعارف طبی شامل هفتاد «کتاب» تدوین کرد. آیتیوس، آمیدایی، پزشک درباری دوران سلطنت یوستینیانوس، اثری مشابه آن دایرة‌المعارف پدیدآورد که شامل برگزیده‌ترین تحلیل‌های دوران باستان دربارة بیماری‌های چشم، گوش، بینی، دهان و دندان بود؛ فصل‌های جالبی دربارة گواتر و هاری داشت؛ و همچنین شیوه‌های مختلف جراحی، از لوزتین گرفته تا بواسیر، را توضیح می‌داد. اسکندر ترالسی در میان این نویسندگان کتاب‌های پزشکی از همه مبتکرتر بود؛ وی انگل‌های مختلف روده را نام برد، اختلالات دستگاه گوارش را دقیقاً وصف کرد، و با دقت بی‌سابقه‌ای تشخیص و معالجة امراض ریوی را شرح داد. کتاب درسی او دربارة آسیب‌شناسی و معالجة امراض داخلی به زبان‌های سریانی، عربی، عبری و لاتینی ترجمه شد، و در عالم مسیحیت نفوذی یافت که فقط از آن بقراط، جالینوس و سورانوس کمتر بود. به گفتة آوگوستینوس، تشریح انسان زنده در قرن پنجم معمول بود.

خرافات هر روزه وارد قلمرو طب می‌شد. بسیاری از پزشکان طالع‌بینی را قبول داشتند، و برخی از آنان بر حسب چگونگی وضع کواکب معالجات مختلفی تجویز می‌کردند. مثلاً آیتیوس برای جلوگیری از آبستنی توصیه کرده بود که زن باید دندان طفلی را نزدیک مقعد خود آویزان کند؛ و مارکلوس، در رسالة خود به نام دربارة طب (۳۹۵)، با تأکید در افاقة همراه داشتن پای خرگوش بر تکنیک جدید پیشی گرفت. وضع قاطرها بهتر از انسان‌ها بود، علمی‌ترین اثر آن زمان کتابی بود از فلاویوس وگتیوس (۳۸۳-۴۵۰) به نام دستور فن دامپزشکی؛ این کتاب تقریباً مؤسس علم دامپزشکی بود و تا دوران رنسانس جزو آثار معتبر به شمار می‌رفت.

شیمی و کیمیاگری به موازات هم پیش می‌رفتند، و اسکندریه مرکز آن بود. کیمیاگران اغلب محققانی بی‌ریا بودند؛ بیش از دیگر دانشمندان کهن در اعمال روش‌های تجربی دقت می‌کردند. در نتیجة همین دقت بود که شیمی فلزات و آلیاژها را پیش بردند، و ما نمی‌توانیم به یقین بگوییم که آینده صحت اهداف آنان را توجیه نخواهد کرد. ستاره‌شناسی نیز مبنایی شریف داشت؛ تقریباً نزد همه کس مسلم بود که ستارگان و خورشید و ماه بر وقایع زمینی اثر دارند. اما مزوران بر این بنیان‌ها برج‌های جادوگری و غیب‌گویی و وردخوانی‌های فریبندة خود را بنا کردند. فال تولد در شهرهای قرون وسطایی حتی از نیویورک و پاریس امروزی هم متداول‌تر بود. قدیس آوگوستینوس از دو دوست خود سخن می‌گوید که هنگام تولد حیوانات خانگی خود وضع منظومه‌های فلکی را به دقت بررسی می‌کردند. بسیاری از موهومات ستاره‌شناسی و کیمیاگری اعراب قسمتی از میراث یونانی اسلام است.

جالب‌ترین شخصیت علمی آن عصر هیپاتیا ریاضیدان و فیلسوف مشرک است. پدرش تئون آخرین مردی است که نامش در موزة اسکندریه به عنوان استاد ضبط شده است؛ او تفسیری بر بزرگ‌ترین تألیف ریاضی بطلمیوس، آرایش ریاضی یا المجسطی، نوشت و شرکت دختر خود را در آن کار اذعان کرد. سویداس می‌گوید که هیپاتیا تفسیراتی بر آثار دیوفانتوس، قانون هیئت بطلمیوس، و قطوع مخروطی آپولونیوس پرگایی نوشت. هیچ یک از آثار او اکنون باقی نمانده است. وی از ریاضیات به فلسفه پرداخت، دستگاه فلسفی خود را بر اساس نظریات افلاطون و فلوطین قرار داد، و (به گفتة سوکراتس، مورخ مسیحی) «از فیلسوفان زمان خود بسیار پیش افتاد.» پس از انتصاب به کرسی فلسفه در موزة اسکندریه، عدة زیادی از دانش‌پژوهان را از نقاط مختلف و دوردست به محضر خود جلب کرد. برخی از دانشجویان عاشق او شدند، اما او ظاهراً هرگز ازدواج نکرد. سویداس می‌خواهد ما باور کنیم که هیپاتیا ازدواج کرد، اما با این حال دوشیزه ماند. سویداس داستان دیگری نیز می‌گوید که شاید ساخته و پرداختة دشمنان هیپاتیا باشد؛ طبق این روایت، وقتی جوانی با سماجت خود مزاحم او شد، او بیتابانه پیراهن خود را بالا زد و گفت: «آنچه تو به آن عشق می‌ورزی این نماد نسل ناپاک است، نه یک چیز زیبا.» او چندان دلبستة فلسفه بود که در کوچه و بازار می‌ایستاد تا پاسخ کسانی را که مشکلات فلسفة افلاطون و ارسطو را از او می‌پرسیدند بدهد. سوکراتس می‌گوید: «خویشتنداری و سهولت رفتار او، که از تهذب و تربیت ذهنیش ناشی می‌شد، چنان بود که کراراً در برابر بزرگان شهر حاضر می‌شد، بی‌آنکه آن حالت منزه و مجللی را که به آن شهره بود و بر اثر آن احترام و ستایش همگان را به خود جلب کرده بود در محضر مردان از دست بدهد.»

اما این ستایش در حقیقت همگانی نبود. مسیحیان اسکندریه قاعدتاً به وی چپ می‌نگریستند، زیرا او نه تنها بی‌ایمانی فریبنده بود، بلکه با اورستس، شحنة مشرک شهر، نیز دوستی صمیمانه‌ای داشت. وقتی سیریل، اسقف اعظم اسکندریه، پیروان راهب خود را برای طرد یهودیان از اسکندریه فرستاد، اورستس گزارش بیطرفانة آزرده‌کننده‌ای از واقعه برای تئودوسیوس دوم ارسال داشت. برخی از راهبان بر آن شحنه سنگ باریدند، و او سردستة آشوبگران را دستگیر کرد و چندان شکنجه داد تا مرد (۴۱۵). حامیان سیریل هیپاتیا را متهم کردند که محرک اصلی اورستس بوده است؛ می‌گفتند تنها مانع آشتی میان شحنه و بطرک او بوده است. یک روز گروهی از متعصبان، به رهبری یکی از کارمندان جزء دستگاه سیریل، هیپاتیا را از ارابة‌اش به زیر آوردند، به کلیسایش کشاندند، جامه از تنش درآوردند، تا حد مرگ با آجر زدندش، جسدش را تکه‌پاره کردند، و پاره‌های تنش را با شادی وحشیانه‌ای سوزاندند (۴۱۵). سوکراتس می‌گوید: «عملی چنین غیرانسانی بزرگ‌ترین ننگ را نه تنها بر سیریل، بلکه بر تمامی کلیسای اسکندریه وارد آورد.» مع‌هذا، هیچ‌کس مجازات نشد؛ امپراطور تئودوسیوس دوم فقط آزادی حضور راهبان در محل‌های عمومی را محدود کرد (سپتامبر ۴۱۶) و مشرکان را از احراز مشاغل دولتی محروم ساخت (دسامبر ۴۱۶). پیروزی سیریل کامل بود.

استادان مشرک فلسفه، پس از مرگ هیپاتیا، امنیت خود را در هجرت به آتن یافتند؛ در آتن تعلیمات غیر مسیحی نسبتاً آزاد بود و صدمه و آزاری در پی نداشت. زندگی دانشجویی در آنجا هنوز قرین نشاط و رونق بود، و دانشجویان از بسیاری از امکانات تسلی‌بخش تحصیلات عالی - تشکیل انجمن‌های برادری، پوشیدن لباس‌های مشخص، جنجال‌آفرینی، و ترتیب دادن برنامه‌های تفریحی - برخوردار بودند. مکتب‌های رواقی و اپیکوری از میان رفته بود، اما فلسفة افلاطون تحت رهبری تمیستیوس، پریسکوس، و پروکلوس دوران انحطاط درخشانی را می‌گذراند. تمیستیوس (مط ۳۸۰)، با تفسیرات خود بر آثار ارسطو، در ابن‌رشد و سایر متفکران قرون وسطی نفوذ یافت. پریسکوس مدتی دوست و مشاور یولیانوس بود؛ وی از طرف والنس و والنتینیانوس اول، به اتهام اینکه با جادوگری موجب تب کردن آن دو شده است، دستگیر شد؛ پس از استخلاص به آتن بازگشت و تا هنگام مرگش در نود سالگی (۳۹۵) در همانجا به تعلیم فلسفه پرداخت. پروکلوس (۴۱۰-۴۸۵)، مانند یک افلاطونی حقیقی، از طریق ریاضیات به فلسفه پرداخت. وی، با بردباری و حوصلة دانشورانه، تمام عقاید فلسفة یونانی را در یک منظومه گرد آورد و به آن ظاهری علمی داد. اما به خوی رازورانة نوافلاطونی نیز توجه داشت؛ فکر می‌کرد که با روزه گرفتن و تطهیر روح می‌توان با موجودات فوق طبیعی دمساز شد. وقتی که یوستینیانوس مدرسه‌های آتن را در سال ۵۲۹ بست، این مدارس نیروی حیاتی خود را از دست داده بودند. کار آنها منحصر به تکرار و تکرار نظریه‌های استادان کهن شده بود؛ در زیر بار عظمت میراث خود خرد و مختنق شده بودند؛ تنها انحراف آنها از آن میراث گرایش به نوعی رازوری بود که از حال و هوای غیر ارتدوکسی مسیحیت به عاریه گرفته بودند. یوستینیانوس مدارس معلمان فن بلاغت و نیز فیلسوفان را بست، اموال آنان را مصادره کرد، و مشرکان را از تعلیم باز داشت. فلسفة یونان، پس از یازده قرن تاریخ، به انتها رسیده بود.

عبور از فلسفه به دین، از افلاطون به مسیح، در چند نوشتة عجیب یونانی کاملا پیداست. متفکران قرون وسطی به طرزی متیقن همة این نوشته‌ها را به دیونوسیوس آریوپاگوسی - یکی از آتنیان که تعلیمات بولس را پذیرفته بود - نسبت می‌دادند. این نوشته‌ها عمدتاً چهار فقره‌اند: «در سلسله مراتب آسمانی»، «در سلسله مراتب کلیسایی»، «در اسمای الاهی»، و «در الاهیات رازورانه». ما نمی‌دانیم این کتاب‌ها چه وقت و کجا و به وسیلة چه کس نوشته شده‌اند؛ محتویاتشان نشان می‌دهد که بین قرن چهارم و ششم به وجود آمده‌اند؛ و تنها می‌دانیم که کمتر کتابی تا این اندازه بر الاهیات مسیحی تأثیر گذاشته است. یوهانس سکوتوس اریوگنا (جان اریجینا) یکی از آنها را ترجمه کرد و مطالبش را دربست پذیرفت؛ آلبرتوس ماگنوس (کبیر) و توماس آکویناس آنها را گرامی شمردند؛ صدها رازور مسیحی - و نیز یهودی و مسلمان - از مواد آنها مایه گرفتند؛ و هنر و الاهیات رایج قرون وسطی آنها را به منزلة راهنمایی خطاناپذیر در مورد موجودات و مراتب آسمانی پذیرفت. منظور کلی آنها توأم ساختن مشرب نوافلاطونی با جهان‌شناسی مسیحی بود. خدا، گرچه به نحو لایدرکی خارج از دایرة محسوسات است، در همه چیز نهفته است و سرچشمه و مایة زندگی آنهاست. میان خدا و انسان سه دستة سه تایی از موجودات فوق طبیعی قرار دارد: سرافیم، کروبیان، و اورنگ‌ها؛ سلطه‌ها، نبردها، و قدرت‌ها؛ و سلطنت‌ها، ملائک مقرب، و ملائک (خواننده به یاد خواهد آورد که دانته چگونه این نه گروه را بر گرد تخت خداوند گردآورده، و میلتن چه سان برخی از اسمای آنها را در یک بیت پرطنین وارد کرده است.) در این کتاب‌ها، خلقت از طریق فیضان صورت می‌گیرد: همه چیز از خدا به این سلسلة ملکوتی واسطه جریان پیدا می‌کند؛ و آنگاه این نه سلسلة آسمانی، با جریانی معکوس، انسان و تمام مخلوقات را به سوی خدا باز می‌گردانند.

ادبیات: ۳۶۴-۵۶۵

در سال ۴۲۵ تئودوسیوس دوم، یا نایب‌السلطنه‌هایش، تعلیمات عالی را در قسطنطنیه تجدید سازمان دادند و رسماً دانشگاهی با سی‌ویک معلم تأسیس کردند: یک تن برای فلسفه، دو تن برای حقوق، بیست‌وهشت تن برای دستور زبان و فن بلاغت لاتینی و یونانی. این دو مادة اخیر شامل ادبیات هر دو زبان بود، و شمارة زیاد معلمانی که برای تعلیم آن استخدام شده بودند مبین دلبستگی فوق‌العاده به ادبیات است. یکی از این استادان، پریسکیانوس، در حدود سال ۵۲۶ کتاب بزرگی در «گرامر» لاتینی و یونانی تألیف کرد که یکی از مشهورترین کتاب‌های درسی قرون وسطی شد. کلیسای شرقی ظاهراً در آن زمان ایرادی به استنساخ از کتاب‌های کلاسیک مذهب شرک نگرفت؛ چند تن از قدیسان اعتراض کردند، اما مکتب قسطنطنیه تا پایان امپراتوری بیزانس، باوفاداری کامل، شاهکارهای باستانی را از طریق استنساخ منتقل می‌کرد، و با وجود بالا رفتن قیمت پارشمن انتشار کتاب هنوز فراوان بود. در حدود سال ۴۵۰، شخصی مجهول‌الاصل به نام موسایوس شعر معروف خود تحت عنوان «هرو و لئاندر» را ساخت. در این منظومه، وی شرح می‌دهد که چگونه لئاندر، با گذشتن از هلسپونت به وسیلة شنا، برای رسیدن به معشوقة خود هرو بر بایرن پیشی گرفت، چگونه بر اثر این کوشش غرق شد، و چگونه چون هرو جسد او را در پای برج خود افکنده یافت، از فراز صخره‌ای بلند و راست با سر در آب جست تا مرگ را در کنار عشق مردة خود در میان امواج بجوید.

این اصلمندان مسیحی دربار بیزانس بودند که برای تکمیل «گلچین ادبیات یونانی» ابیات عاشقانه‌ای به سبک و سیاق منظومه‌های کهن سرودند و خدایان مشرک را برای موضوع خود انتخاب کردند. اینجا قطعه‌ای از اشعار آگاتیاس (حدود ۵۵۰) را نقل می‌کنیم که سرود دلپذیری است و شاید بن جانسن را در پدید آوردن شاهکاری یاری کرده باشد:

شراب دوست نمی‌دارم، اما اگر تو مرد غمگینی را
شاد توانی ساخت، نخستین جرعه را آهسته بنوش،
آنگاه اگر جام را به من دهی، می‌ستانم.
و چون لب تو بر لب آن خورده است، خاطر تو می‌نوشم،
اندوه از روان می‌زدایم، و دیگر سختی و تروش‌رویی نمی‌کنم،
و از آن پیالة لذت‌بخش نمی‌گریزم.
زیرا بوسة ترا به من منتقل می‌سازد،
و راز سروری را که از تو گرفته است به من می‌گوید.

مهم‌ترین آثار ادبی این عصر از طرف مورخان به وجود آمد. ائوناپیوس ساردیسی یک مجلد «تاریخ جهان» از سال ۲۷۰ تا ۴۰۰ تألیف کرد که اکنون از میان رفته است؛ قهرمان این تاریخ یوستینیانوس است، و در آن بیست‌وسه تذکرة نامعتبر و پراطناب نیز از سوفسطاییان متأخر و نوافلاطونیان آمده است. سوکراتس، که از مسیحیان اصیل‌آیین قسطنطنیه بود، کتابی نوشت به نام «تاریخ کلیسا» که از ۳۰۹ تا ۴۳۹ را در بر می‌گرفت؛ این تاریخ، چنانکه از داستانی که در مورد هیپاتیا از این کتاب نقل کردیم مشاهده می‌شود، نسبتاً دقیق و به طور کلی بی‌غرضانه است؛ اما این سوکراتس نوشتة خود را با خرافات، افسانه‌ها، و معجزات آکنده است و چندان زیاد از خود سخن می‌راند که گویی برایش مشکل بوده است بین خود و جهان فرقی گذارد. وی کتاب خود را با احتجاج عجیبی برای آشتی میان فرقه‌ها ختم می‌کند؛ فکر می‌کند که اگر صلح برقرار شود، مورخان چیزی برای نوشتن نخواهند داشت، و آن جماعت «سانحه‌سرا» فعالیت خود را قطع خواهند کرد.» سوزومن نیز یک «تاریخ کلیسا» نوشت که قسمت اعظم آن را از کتاب سوکراتس گرفته بود. سوزومن یک فلسطینی تازه مسیحی‌شده بود و، مانند مقتدای خود، وکیل دعاوی بود و در پایتخت می‌زیست؛ از کتاب او نیز چنین پیداست که تحصیل حقوق باعث نمی‌شده است در اعتقاد به خرافات سستی پدید آید. زوسیموس قسطنطنیه‌ای در حدود سال ۴۷۵ کتاب «تاریخ امپراطوری روم» را تألیف کرد؛ وی مشرک بود، اما در زودباوری و یاوه‌بافی دست کمی از رقبای مسیحی خود نداشت. حوالی سال ۵۲۵ دیونوسیوس اکسیگوئوس (دنیس کوتاه) طریقة جدیدی برای تاریخ‌گذاری وقایع، از سال فرضی تولد مسیح، پیشنهاد کرد. این پیشنهاد تا قرن دهم مقبول کلیسای لاتینی واقع نشد، و بیزانسی‌ها تا پایان امپراطوری همچنان سال‌های تاریخ خود را از بدو آفرینش جهان حساب می‌کردند. اگر بدانیم که جوانان تمدن ما چه چیزهایی می‌دانستند که امروز نمی‌دانیم، از خود مأیوس خواهیم شد.

تنها مورخ بزرگ آن زمان پروکوپیوس بود. وی در قیصریة فلسطین متولد شد (۴۹۰)، به تحصیل حقوق پرداخت، به قسطنطنیه آمد، و به سمت منشی و مشاور حقوقی بلیزاریوس منصوب شد. در نبردهای سوریه، افریقا و ایتالیا با آن سردار همراه بود، و با او به پایتخت بازگشت. در سال ۵۵۰ کتاب‌های جنگ‌ها را منتشر کرد. چون بیش از هر کس به فضایل بلیزاریوس و خست یوستینیانوس واقف بود، آن سردار را قهرمان کتاب‌های خود ساخت و امپراطور را تحت‌الشعاع او قرار داد. آن کتاب با استقبال مردم و سکوت امپراطور مواجه شد. پروکوپیوس حال کتاب تاریخ محرمانه را نوشت، اما آن را چنان با موفقیت از انتشار حفظ کرد که در سال ۵۵۴ از طرف یوستینیانوس مأمور شد شرحی دربارة عمارات ساخته‌شده در دوران سلطنت او بنویسد. پروکوپیوس کتاب ساختمان‌ها را در سال ۵۶۰ تدوین کرد، و در آن چندان امپراطور را ستود که ممکن بود خود یوستینیانوس کار وی را به عدم اخلاص یا تمسخر تعبیر کند. تاریخ محرمانه تا پس از مرگ یوستینیانوس و شاید هم خود پروکوپیوس به جهان عرضه نشد. این کتاب، مثل همة غیبت‌هایی که ما از در و همسایه می‌کنیم، شیرین و خواندنی است؛ اما در حمله‌های او بر اشخاصی که دیگر نمی‌توانند از خود دفاع کنند جنبة نامطبوعی وجود دارد. مورخی که قلم خود را برای اثبات نظریه‌ای می‌پیچاند مطمئناً می‌تواند حقایق را نیز خلاف واقع جلوه دهد.

پروکوپیوس گاه در موضوعاتی که خارج از دایرة تجربه و مشهودات خودش بود به خطا می‌رفت؛ گاه از رسم و فلسفة هرودوت پیروی می‌کرد و گاه به نطق‌ها و درازگویی‌های توسیدید تأسی می‌جست؛ در خرافه‌پرستی عصر خود سهیم بود، و با قلم‌فرسایی دربارة بدشگونی‌ها، خوش‌شگونی‌ها، معجزه‌ها و رؤیاها مطالبش را از جلوه و جلا می‌انداخت؛ اما هر جا که از مشاهدات خود چیز می‌نوشت، شرحش بسیار معتبر بود؛ در فن نوشتن استاد بود؛ ربط و ترتیب مطالب او منطقی است، شرحش جذاب است. یونانیش روشن و صریح است، و تقریباً از خلوصی کلاسیک برخوردار است.

آیا او مسیحی بود؟ از نظر ظاهر بلی؛ مع‌هذا، در او انعکاسی از مذهب شرک کسانی وجود دارد که الگوی او در تاریخ‌نویسی بودند، و نوشته‌اش رنگی از جبری‌گرایی رواقی و شکاکیت افلاطونیان دارد. دربارة بخت چنین داد سخن می‌دهد:

بخت طبیعتی واژگون و اختیاری غیر قابل پیش‌بینی دارد. اما به گمان من این چیزها هرگز برای انسان قابل درک نبوده است و هرگز هم قابل درک نخواهد بود. با این همه، دربارة این موضوعات همواره سخن گفته می‌شود و عقاید متفاوتی درباره‌اش اظهار می‌شود ... چون هر یک از ما برای جهل خود تسلایی می‌طلبد ... به نظر من تحقیق دربارة ماهیت خدا ناعاقلانه است. ... من خود دربارة این مسائل سکوت احتیاط‌آمیزی را رعایت خواهم کرد، و تنها نظرم این است که ایمان‌های کهن و شایستة احترام را نمی‌توان نامعتبر شمرد.

هنر بیزانسی: ۳۲۶-۵۶۵

گذر از دوران شرک

دستاوردهای برجستة تمدن بیزانس عبارت بود از ادارة امور دولتی و هنر تزیینی: دولتی و کشوری که یازده قرن دوام آورد، و سانتا سوفیایی که هنوز هم برجاست.

تا زمان یوستینیانوس دیگر هنر مشرکانه به پایان رسیده بود و نیمی از آثار آن معیوب یا منهدم گشته بود. چپاول بربرها، غارتگری امپراطوری، و آسیب وارد از طرف مؤمنان فرایندی از تباهی و غفلت را پیش آورد که تا زمانی که پترارک در قرن چهاردهم برای حفظ بقایای آنها مجاهدت کرد، همچنان ادامه یافت. یک عامل انهدام این آثار این اعتقاد عام بود که خدایان مذهب شرک ابلیس‌ها هستند و معابد آنها خانه‌های شیاطین است؛ در هر حال چنین احساس می‌شد که مصالح ویرانه‌ها در بنای کلیساهای مسیحی یا خانه‌ها مورد استفادة بهتری دارد. خود مشرکان غالباً در این چپاول شرکت داشتند. چند تن از امپراطوران مسیحی، مخصوصاً هونوریوس و تئودوسیوس دوم، در حفظ بناهای کهن بسیار کوشیدند، و روحانیان روشنفکر نیز پارتنون، معبد تسئوس، پانتئون، و چند بنای دیگر را، با تبدیل آنها به معابد مسیحی، از آسیب مصون داشتند.

مسیحیت نخست هنر را تکیه‌گاه شرک، بت‌پرستی و فساد اخلاق می‌دانست؛ این پیکرهای برهنه با حرمت بکارت و تجرد سازگار نبودند. وقتی که جسم آلت شیطان انگاشته می‌شد، و راهبان به عنوان وجود آرمانی جایگزین پهلوانان می‌شدند، دقت در اندام‌های بدن از عالم هنر حذف شد، و در نتیجه مجسمه‌سازی و نقاشی تبدیل به هنر بازسازی چهره‌های بی‌حالت و جامه‌های بی‌شکل گشت. اما وقتی که مسیحیت پیروز شد و برای جای دادن جماعات رو به تزاید باسیلیکاهای بزرگ لازم آمد، سنت‌های هنری محلی و ملی دوباره سر بر آورد و هنر معماری از میان ویرانه‌ها قد برافراشت. به علاوه، این بناهای وسیع بناچار تزییناتی می‌طلبیدند؛ عبادت‌کنندگان نیاز داشتند مجسمه‌هایی از مسیح و مریم داشته باشند تا نیروی تخیلشان برانگیخته شود، و تصویرهایی داشته باشند که داستان مصلوب شدن مسیح را برای مردم عامی و بی‌سواد باز گوید. بدین ترتیب مجسمه‌سازی، موزائیک‌سازی و نقاشی احیا شد.

در رم، هنر جدید با هنر قدیم چندان تفاوتی نداشت. استحکام ساختمان، سادگی شکل، و سبک‌های باسیلیکایی ستوندار از شرک به مسیحیت منتقل شد. در نزدیکی سیرک نرون، بر تپة واتیکان، معماران قسطنطین نخستین کلیسای سان پیترو را به طول ۱۱۵ و عرض ۶۵ متر ساخته بودند؛ این کلیسا به مدت دوازده قرن معبد بزرگ مسیحیت لاتینی باقی ماند، تا آنکه برامانته آن را ویران کرد و بر جای آن کلیسای وسیع‌تری به همان نام ساخت که هنوز هم برپاست.

کلیسایی که قسطنطین به نام سان پائولوفوئوری له مورا (بولس حواری آن سوی دیوارها)، در محل شهادت آن حواری، ساخت بار دیگر به فرمان والنتینیانوس دوم و تئودوسیوس اول با همان وسعت - ۶۰ در ۱۲۰ متر - ساخته شد. این کلیسا در ۱۸۳۲ طعمة حریق شد، اما دوباره در ۱۸۵۴-۱۸۷۰ به وضع سابق ساخته شد. تناسب کامل اجزا و عظمت ستون‌های این کلیسا آن را به صورت یکی از باشکوه‌ترین کارهای بشر درآورده است. سانتاکوستانتسا، که به فرمان قسطنطین به عنوان آرامگاه خواهر اوکونستانتیا ساخته شد، اساساً به همان صورتی که در ۳۲۶-۳۳۰ بنا شده بود باقی است. سان جووانی در لاترانو، سانتاماریا در تراستوره، و سان لورنتسوفوئوری له مورا، ظرف یک قرن پس از آنکه قسطنطین آنها را شروع کرد، تجدید ساختمان شدند و از آن پس تاکنون چندین بار تعمیر شده‌اند. طرح سانتاماریا مادجوره در سال ۴۳۲ از روی یک معبد مشرکان اقتباس شد، و تالار آن، صرف نظر از تزیینات دورة رنسانسی آن، اساساً به همان وضع اولیه باقی است.

از آن زمان تاکنون طرح باسیلیکایی طرحی مطلوب و مناسب برای کلیساهای مسیحی بوده است؛ زیرا هزینة ناچیز آن سادگی پرشکوهش، و منطق ساختمانی و استحکام بسیارش آن را در هر نسل مقبول و مطلوب ساخته است. اما طرح باسیلیکایی به این آسانی‌ها تغییر و تحول پیدا نکرد. معماران اروپایی همواره در صدد یافتن طرح‌های جدیدی دربارة این کلیساها بودند، و این طرح‌ها را در شرق - حتی در سپالاتو، پایگاه مقدم شرق در آدریاتیک - یافتند. آنجا، در ساحل دالماسی، دیوکلتیانوس در اوایل قرن چهارم به هنرمندان خود آزادی کامل داده بود تا تجربة لازم را در ساختمان کاخی برای دوران کناره‌جوییش انجام دهند، و آنان انقلابی در هنر معماری اروپایی به وجود آوردند. طاق‌های قوسی این عمارت مستقیماً، بدون واسطة کتیبه، از روی سرستون افراشته شده بودند؛ بدین گونه بود که در یک وهله سبک‌های بیزانسی، رمانسک و گوتیک پا گرفت. در این کاخ، به جای افریزهای مصور، زینت عجیبی از خطوط شکسته و جناغی به کار رفته بود که برای چشم معتاد به آثار کلاسیک نامأنوس بود، ولی مدت‌های مدید در معماری مشرق زمین رواج داشت. سپالاتو نخستین نشانة این امر بود که اروپا می‌رفت که نه تنها مسخر دین مشرق زمین شود، بلکه، لااقل در جهان بیزانس، تحت نفوذ هنر شرق قرار گیرد.

هنرمند بیزانسی

آن هنر بس زیبا و درخشان که به هنر بیزانسی معروف است، از کجا به قسطنطنیه رسیده بود؟ این سؤالی است که باستان‌شناسان، تقریباً با شدت و حرارت سربازان مسیحی، بر سر آن مشاجره داشته‌اند، و نتیجة آن بر روی هم به پیروزی شرق انجامیده است. هر چه سوریه و آسیای صغیر در صنعت نیرومندتر می‌شدند و رم در اثر مهاجمات بربران ضعیف‌تر، آن موج هلنیستی که با اسکندر کبیر آسیا را گرفته بود رو به اروپا باز می‌گشت. از ایران ساسانی، از سوریة نسطوری، و از مصر قبطی هنرهای شرقی وارد بیزانس شد و به ایتالیا و حتی به گل رسید؛ هنر یونانی مبنی بر نمایش طبیعی اشیا به یک هنر شرقی مبنی بر تزیین نمادی جای پرداخت. شرق رنگ را بر خط، طاق قوسی و گنبدی را به سقف تیری، زینت پر پیمان را به سادگی خشک، و جامة حریر را به توگای بیشکل ترجیح می‌داد. همان طور که دیوکلتیانوس و قسطنطین اشکال سلطنت ایران را گرفته بودند، هنر قسطنطنیه نیز نظر خود را هر چه بیشتر از غرب بربری‌شده برمی‌گرفت، و نظرش را را به نحو روزافزونی به آسیای صغیر، ارمنستان، ایران، سوریه و مصر معطوف می‌ساخت. شاید پیروزی سپاهیان ایران در زمان سلطنت شاپور دوم و خسرو انوشیروان انتقال انگیزه‌ها و اشکال هنری شرق را به غرب تسریع کرد. ادسا و نصیبین در این دوره مراکز مترقی فرهنگ بین‌النهرین بودند که عناصر ایرانی، ارمنی، کاپادوکیایی و سوری را ممزوج ساخته بودند، و این عناصر را به میانجیگری بازرگانان، راهبان و صنعتگران به انطاکیه، اسکندریه، افسوس، قسطنطنیه و سرانجام به راونا و رم منتقل می‌ساختند. شیوه‌های کهن - دوریک، یونیایی و کورنتی - در جهان معماری قوس‌ها، طارم‌ها، طاق‌های ضربی و گنبدها دیگر معنایی نداشت.

هنر بیزانسی، که بدین گونه پدید آمده بود، خود را وقف انتشار آموزه‌های مسیحیت و نمایش جلال حکومت کشور کرد. این هنر بر روی جامه‌ها و فرشینه‌ها و موزائیک‌ها و نقوش دیواری داستان زندگی مسیح، اندوه‌های مریم، و شرح زندگی حواری یا شهیدی را که در آن کلیسا مدفون بود مجسم می‌کرد. و یا وارد دربار می‌شد، کاخ فرمانروا را تزیین می‌کرد، جامه‌های رسمی او را به نشانه‌های نمادی یا تاریخی می‌آراست، اتباع او را با کوکبه‌های درخشان خیره می‌ساخت، و کار را با نمایش دادن مسیح و مریم به عنوان امپراطور و ملکه ختم می‌کرد. حامیانی که هنرمند بیزانسی می‌توانست برگزیند معدود بودند و بنابراین محدودة انتخاب موضوع و سبکش نیز وسعتی نداشت؛ این را که چه بکند یا چگونه بکند شاه یا بطرک برایش معین می‌کردند. هنرمندان بیزانسی به هیئت اجتماع کار می‌کردند و بنابراین کمتر نامی از این افراد هنرمند در تاریخ باقی مانده است. هنرمند بیزانسی آثار معجزه‌آسا به وجود می‌آورد، مردم را با خلاقیت درخشان خود بلند و پست می‌کرد؛ اما هنر او، چون در خدمت یک سلطان مستبد و یک اعتقاد لایتغیر بود، در قید شکل می‌ماند و به تنگنا و رکود می‌افتاد.

هنرمند بیزانسی مصالح فراوانی در دسترس داشت: معادن سنگ مرمر در پروکونسوس، آتیک، ایتالیا؛ ستون‌ها و سرستون‌های قابل تاراج معابد مشرکان - هر جا که معابد مزبور هنوز باقی مانده بودند؛ و آجرهایی که از خاک خشک محل تهیه می‌شد. معمولا با آجر و ملاط کار می‌کرد؛ این طریقه برای اشکال منحنی‌ای که سبک شرقی به او تحمیل می‌کرد مناسب بود. غالباً خود را به یک طرح چلیپایی راضی می‌ساخت - باسیلیکایی که با یک بازوی جناحی قطع می‌شد و خود تا محراب و مناره امتداد می‌یافت. گاه جزء طولانی چلیپا را به صورت کثیرالاضلاع هشت ضلعی درمی‌آورد، مانند کلیساهای قدیس سرگیوس و باکخوس در قسطنطنیه، یا سان ویتاله در راونا. اما مهارت ممتاز او، که در آن هیچ یک از هنرمندان پیش یا پس از او به پایش نمی‌رسند، در ساختن گنبد مستدیر بر فراز پایة هشت ضلعی بود. وسیلة مطلوب او برای این کار یک طاق ضربی بود؛ بدین معنی که نخست قوس یا نیم‌دایره‌ای از آجر بر روی هر ضلع کثیرالاضلاع درست می‌کرد، یک مثلث مستدیر از آجر رو به بالا و داخل بین هر نیم‌دایره می‌ساخت، و بر روی دایره‌ای که از اجتماع آنها پدید می‌آمد گنبدی بنا می‌نهاد. مثلث‌های مستدیر همان طاق‌های ضربی مورد بحث بودند که از لبة گنبد تا بالای کثیرالاضلاع «معلق» می‌شدند. از حیث اثر معماری، این دایره به شکل مربع درمی‌آمد، از آن پس سبک باسیلیکایی در شرق تقریباً ناپدید شد.

در تزیین داخل ساختمان، معمار بیزانسی مهارت‌های چندین هنر را به حد افراط به کار می‌برد. از مجسمه کمتر استفاده می‌کرد؛ چندان که به خلق زیبایی انتزاعی اشکال نمادی توجه داشت، در بند نمایش اندام زن و مرد نبود. با این حال، مجسمه‌سازان بیزانسی هنرمندانی توانا، صبور و پر مایه بودند. اینان ستون «تئودوسیوسی» را با توأم ساختن «گوش‌ها»ی یونیایی با برگ‌های سبک کورنتی تراشیدند، و برای اینکه نقش‌ها را پرتر و درهم‌تر سازند، بر این ستون، که مجموعة مفصلی از ترکیب‌های مختلف بود، صورت حیوانات و گیاه‌های بسیار نقش کردند. چون ستونی که به این ترتیب به وجود آمد برای نگاه داشتن دیواره یا قوس مناسب نبود، بین ستون و دیوارة قوس یک سر ستون «پولوینو» گذاشتند که در قسمت فوقانی چهار گوش و پهن، و در پایه گرد و باریک بود؛ و بعد در طی زمان این سر ستون را نیز به نقش گل آراستند. در این مورد نیز، مانند مربع گنبددار، ایران بر یونان فایق آمد. اما بعداً نقاشان مأمور شدند که دیوارها را با تصویرهای آموزنده یا وحشت‌انگیز بیارایند؛ و موزائیک‌سازان مکعب‌هایی از سنگ یا شیشه رنگین درخشان با زمینه آبی یا طلایی بر کف‌ها یا دیواره‌ها، یا روی محراب، یا در مثلث‌های میان قوس‌ها، یا هر جا که یک فضای خالی با چشم شرقی معارضه داشت، کار گذاشتند. گوهریان بر جامه‌ها، محراب‌ها، ستون‌ها و دیوارها جواهر می‌نشاندند؛ چوبکاران منبرها و نرده‌های محراب را کنده‌کاری می‌کردند؛ بافندگان فرشینه‌ها و فرش‌های کلیسا را فراهم می‌کردند و محراب و منبر را با پارچه‌های مطرز و ابریشمین می‌پوشاندند. پیش از آن هرگز هیچ هنری در رنگ‌آمیزی به این غنا، در نمادگرایی به این ظرافت، در تزیین به این کمال، و در هماهنگی به این جامعیتی که ذهن را آرامش می‌بخشید و روح را برمی‌انگیخت دست نیافته بود.

سانتا سوفیا

تا زمان یوستینیانوس ادغام عوامل یونانی، رومی، شرقی و مسیحی در هنر بیزانسی تکمیل نشده بود. شورش نیکا به یوستینیانوس امکان داد تا، مانند یک نرون دیگر، پایتخت خود را از نو بسازد. در سرمستی حاصل از یک لحظه آزادی، جماعت اوباش عمارت سنا، حمام‌های زئوکسیپوس، رواق‌های آوگوستئوم، یک جناح کاخ امپراطوری، و کلیسای سانتا سوفیا، که مقر بطرک بود، سوزانده بودند. یوستینیانوس می‌توانست این بناها را براساس طرح‌های قبلی‌شان ظرف یک یا دو سال از نو بسازد؛ اما به جای این کار تصمیم گرفت که وقت، پول و نیروی انسانی بیشتری به کار برد و پایتخت خود را زیباتر از رم بسازد و کلیسایی بنا کند که جلوه‌ای بیش از هر ساختمان دیگر در روی زمین داشته باشد. پس یکی از جاه‌طلبانه‌ترین برنامه‌های ساختمانی تاریخ را شروع کرد: دژها، کاخ‌ها، صومعه‌ها، کلیساها، رواق‌ها و دروازه‌ها در سراسر امپراتوری افراشته شدند. در قسطنطنیه عمارت سنا را با مرمر سفید، و حمام‌های زئوکسیپوس را با مرمر الوان از نو ساخت؛ رواق و گردشگاهی در آوگوستئوم ساخت، و از آبراهة جدیدی که با بهترین آبراهه‌های ایتالیا برابری می‌کرد آب شیرین به شهر آورد. قصر خود را مظهر شکوه و تجمل ساخت: کف و دیوارهایش از مرمر بود؛ سقفش، با نقش‌های معرق، پیروزی‌های دوران سلطنتش را می‌نمایاند و سناتورها را نشان می‌داد که «در حال جشن و سرور، افتخارات و احتراماتی تقریباً الاهی به امپراطور اعطا می‌کنند.» در آن سوی بوسفور، نزدیک خالکدون، نیز قصر تابستانی هریون را برای تئودورا و دربارش ساخت. این قصر برای خود دارای لنگرگاه، میدان، کلیسا و چند حمام بود.

چهل روز پس از خوابیدن شورش نیکا، یوستینیانوس ساختمان کلیسای جدید سانتاسوفیا را آغاز کرد - این کلیسا به هیچ قدیسی به این نام تخصیص داده نشده بود، بلکه به هاگیاسوفیا (حکمت مقدس، یا کلام خلاق، یا خود خدا) انتساب یافته بود. وی آنتمیوس ترالسی و ایسیدوروس میلتوسی را، که از تمام معماران زمان خود مشهورتر بودند، برای طرح کار و نظارت بر آن احضار کرد. این دو تن شکل باسیلیکایی رایج را کنار گذاشتند و طرحی ریختند که مرکز آن گنبد وسیعی بود که نه بر دیوارها، بلکه بر پشتواره‌های عظیم استوار بود و در طرفین با دو نیم‌گنبد استحکام می‌یافت. برای ساختن این کلیسا ده هزار کارگر استخدام شدند، و ۳۲۰۰۰۰ پوند طلا (۱۳۴۰۰۰۰۰۰ دلار) خرج شد، و خزانه بر سر این کار به کلی تهی گشت. استانداران دستور یافته بودند که ممتازترین بقایای بناهای باستانی را به این عبادتگاه جدید بفرستند؛ چندین نوع مرمر با رنگ‌های مختلف از چندین ناحیه وارد شد؛ طلا، نقره، عاج و سنگ‌های گران‌بها برای تزیین کلیسا از اکناف امپراتوری فرستاده شد. خود یوستینیانوس در کار طرح و ساختمان فعالانه شرکت داشت، و (بنا به گفتة ستایشگر تحقیرکننده‌اش) در حل مسائل فنی سهم بسزایی داشت. هر روز با جامه سفید کتانی بر تن، عصایی به دست، و دستمالی بر سر در محل کار حضور می‌یافت و کارگران را تشویق می‌کرد که کار خود را با شایستگی و به‌موقع انجام دهند. آن ساختمان در پنج سال و ده ماه تمام شد، و در ۲۶ دسامبر ۵۳۷، امپراطور و بطرک مناس، همراه با دسته پرهیبتی از مشایعان، برای افتتاح آن کلیسای مجلل به راه افتادند. یوستینیانوس بتنهایی به سوی منبر گام برداشت و، در حالی که دست‌های خود را به دعا برافراشته بود، چنین بانگ برداشت: «سپاس خدای را که مرا لایق انجام دادن چنین کار بزرگی دانسته است! ای سلیمان، من ترا شکست داده‌ام!»

طرح زمینی کلیسا عبارت بود از یک صلیب یونانی به طول ۷۶ و به عرض ۶۹ متر؛ هر دو انتهای ساختمان با گنبد کوچکی پوشانده شده بود؛ گنبد وسطی بر فراز مربعی که از تلاقی جناحین یا بازوهای صلیب به وجود آمده بود (۳۰ متر در ۳۰ متر) افراشته شد؛ ذروة گنبد ۵۵ متر از سطح زمین فاصله داشت؛ قطرش ۳۰ متر (۱۰ متر کمتر از قطر گنبد پانتئون در رم) بود. گنبد پانتئون یک تکه از بتون ریخته شده بود؛ گنبد سانتاسوفیا از آجر و به صورت سی قاب متقارب بود، که البته، با این ترتیب، ضعیف‌تر از گنبد پانتئون بود. امتیاز گنبد سانتاسوفیا در اندازة آن نبود، بلکه در اتکا و پشتبند آن بود: این گنبد برخلاف گنبد پانتئون بر یک بنیان مستدیر استوار نبود، بلکه بر طاق‌های ضربی و قوس‌هایی تکیه داشت که میان طوقه‌ای مستدیر و پایه‌ای چهارگوش قرار گرفته بود؛ این مسئلة معماری هرگز از آن پیش به آن خوبی حل نشده بود. پروکوپیوس گنبد مزبور را چنین وصف می‌کند: «کاری قابل ستایش و دهشت‌انگیز ... که به نظر نمی‌رسد بر طاق‌های زیر خود استوار باشد، بلکه بدان می‌ماند که با زنجیری زرین از اوج آسمان آویزان شده باشد.»

داخل کلیسا مجموعه‌ای از تزیین فروزان بود. مرمرهای رنگارنگ - سفید، سبز، قرمز، زرد، ارغوانی، طلایی - کف، دیوارها و ستون‌های دو طبقه را همچون باغ گل می‌نمایاند. سنگ‌هایی که به دقت تراشیده شده بود ستون‌ها، قوس‌ها، مثلث‌های میان قوس‌ها، کتیبة دیوارها و قرنیزها را با نقش برگ و خار و پیچک می‌پوشاند. کاشی‌های معرق، که از حیث اندازه و زیبایی بی‌سابقه بود، بر دیوارها و طارم‌ها نصب شده بود. چهل چلچراغ نقره، که از دورة گنبد آویزان بود، به قدر همان تعداد پنجره به روشن ساختن کلیسا کمک می‌کرد. حس وسعت، که به واسطة عظمت شبستان و راهروهای دراز و فضای بی‌ستون زیر گنبد مرکزی به بیننده دست می‌داد؛ مشبک‌کاری فلزی نرده نقرة جلو مقصوره و نرده آهن تالار فوقانی؛ منبری که با عاج، نقره و سنگ‌های گران‌بها خاتم‌کاری شده بود؛ تخت نقرة بطرک؛ پردة سیمین و زرین که در بالای محراب آویخته بود و منقوش به نقش امپراطور و امپراطریس در حال دریافت برکت از مسیح و مریم بود؛ محراب طلایی که از مرمرهای کمیاب ساخته شده بود و محتوی ظرف‌های مقدس نقره و طلا بود؛ و خلاصه همة این تزیینات وافر بر روی هم ممکن بود یوستینیانوس را در پیشی گرفتن بر لاف شاهان مغول، که مدعی بودند چون غولان می‌سازند و چون جواهرسازان می‌پردازند، ذی‌حق سازد.

سانتاسوفیا، هم ابتدا و هم اعتلای سبک بیزانسی بود. مردم در همه جا از آن به عنوان «کلیسای عظیم» سخن می‌گفتند، و حتی پروکوپیوس شکاک هم با احترامی وحشت‌انگیز از آن صحبت می‌کند. «وقتی که انسان برای عبادت به این ساختمان وارد می‌شود، احساس می‌کند که آن بنای عظیم محصول قدرت بشر نیست. ... روح، که در این کلیسا خود را به آسمان عروج می‌دهد، چنین می‌انگارد که خدا در اینجا نزدیک است، و از این خانة ممتاز خود شادمان.»

ترک‌ها پس از فتح قسطنطنیه در ۱۴۵۳ موزائیک‌های سانتاسوفیا را با اندود پوشاندند، زیرا تصاویر منقوش بر آنها را نشانة بت‌پرستی می‌دانستند؛ اما، در سال‌های اخیر، دولت ترکیه اجازه داده است که مأمورانی، از طرف مؤسسة بیزانسی بستن، اندودهای این نمونه‌های بی‌نظیر هنر موزائیک‌سازی را بردارند. فاتحان ترک، پوشاندن تصاویر موزائیک را با ساختن چهار منارة زیبا، که کاملا با طرح گنبد هماهنگ بود، تقریباً جبران کردند.

از قسطنطنیه تا راونا

سانتاسوفیا بزرگ‌ترین کامیابی یوستینیانوس بود که بیش از فتوحات و قانون‌هایش دوام یافت. اما پروکوپیوس بیست‌وچهار کلیسای دیگر را وصف می‌کند که به وسیلة او ساخته و یا بازسازی شدند، و می‌گوید: «اگر شما هر یک از آنها را بتنهایی ببینید گمان خواهید کرد که امپراطور فقط همان یکی را ساخته و تمام اوقات سلطنت خود را بر همان یک کار صرف کرده است.» تا مرگ یوستینیانوس این «جنون» ساختمان در سراسر امپراتوری حکمفرما بود؛ و آن قرن ششم، که مشخص آغاز قرون تیرگی در غرب به شمار می‌رفت، در شرق یکی از درخشان‌ترین ادوار تاریخ معماری بود. در افسوس، انطاکیه، غزه، اورشلیم، اسکندریه، سالونیکا، راونا و رم، و از کرچ در شبه‌جزیرة کریمه تا سفاکس (سفاقس) در آفریقا، صدها کلیسا پیروزی مسیحیت بر شرک و غلبة سبک شرقی - بیزانسی را بر شیوة رومی - یونانی جشن گرفتند. ستون‌های خارجی، آرشیتراوها، نماهای مثلثی و افریزها به طارم‌ها و طاق‌های ضربی و گنبدها جای سپردند. سوریه در قرون چهارم، پنجم و ششم یک رنسانس حقیقی داشت؛ مدارس آن در انطاکیه، بیروت، ادسا و نصیبین ناطقان، حقوق‌دانان، مورخان و بدعت‌گذاران بسیار به جهان عرضه داشتند؛ هنرمندانش در موزائیک‌سازی، پارچه‌بافی و هنرهای تزیینی سرآمد اقران شدند؛ معماران آن ده‌ها کلیسا ساختند، و مجسمه‌سازانش آنها را با نقوش برجستة فراوان تزیین کردند.

اسکندریه تنها شهر امپراتوری بود که هرگز از پیشرفت باز نماند. بنیان‌گذار آن موضعش را طوری انتخاب کرده بود که تقریباً تمام جهان مدیترانه ناگزیر می‌بایست از بندرهای آن استفاده کنند و تجارت آن را اعتلا بخشند؛ هیچ یک از آثار معماری باستانی یا قرون وسطایی آن به جا نمانده است، اما بقایای متفرق فلزکاری، عاج‌کاری و چوب‌کاری آن، و همچنین هنر شبیه‌سازی آن معرف مردمی است که در هنر نیز، مانند شهوانیت و تعصب، غنی بودند. معماری قبطی، که با باسیلیکای رومی آغاز شده بود، در دوران سلطنت یوستینیانوس عمدتاً شرقی شد.

شکوه معماری راونا اندکی پس از آنکه هونوریوس آن شهر را پایتخت امپراتوری غرب ساخت (۴۰۴)، آغاز شد. راونا در نایب‌السلطنگی طولانی گالاپلاکیدیا سعادتمند شد، و مناسبات نزدیکش با قسطنطنیه، هنرمندان و سبک‌های شرق را با معماران و شیوه‌های ایتالیایی امتزاج داد. طرح شرقی معمول، که عبارت بود از گنبدی که با طاق‌های ضربی بر پایة قسمت عرضی یک کلیسای چلیپایی نهاده می‌شد، برای اولین بار در سال ۴۵۰، در راونا، در موسولئوم، که آرامگاه پلاکیدیا بود، پدیدار شد؛ در داخل آن هنوز تصویر موزائیک مشهور مسیح را در شکل «شبان نیکو» می‌توان دید. در ۴۵۸ اسقف نئون به تعمیدگاه گنبددار باسیلیکای اورسیانا یک رشته موزائیک افزود که شامل چهره‌های حواریون بود. در حدود سال ۵۰۰ میلادی، تئودوریک برای قدیس آپولیناریس - که پیرو مذهب آریانیسم و مؤسس نامدار جامعة مسیحیت در راونا بود - کلیسای جامعی بنا کرد. در این کلیسا، بر موزائیک‌هایی که شهرت جهانی دارند، قدیسان سپیدجامه با وقار خشکی نمایانده شده‌اند که نمایانندة سبک بیزانسی است.

تسخیر راونا به دست بلیزاریوس پیروزی هنر بیزانسی را در ایتالیا پیش برد. کلیسای سان ویتاله به سال ۵۴۷ به سرپرستی یوستینیانوس و تئودورا، که هزینة تزیین آن را تأمین کردند و با چهره‌های موقر خود آن را آراستند، تکمیل شد. تمام امارات دال بر اینند که تصویرهای معرق امپراطور و ملکه از هر حیث حقیقی است و باید صاحبان آن را به سبب شهامتی که برای منتقل ساختن آن به آیندگان ابراز داشته‌اند ستود. هیئت این دو فرمانروا و کلیساییان و خواجگانی که تصویرشان در این ساختمان هست سخت و گوشه‌دار است؛ جبهه‌نمایی خشک آنها بازگشتی است به شکل‌های پیش از دوران کلاسیک؛ تصویر جامه‌های زنان بر موزائیک‌ها نوعی پیروزی در صنعت موزائیک‌سازی است، اما فاقد رشادت شادی‌بخش تصویری است که نقش یک دسته سیار مذهبی در پارتنون یا تصویر زنان یا سناتوران در محراب صلح آوگوستوس دارد، و نیز از ملاحت و ظرافت تصاویر منقوش بر دروازه‌های دو کلیسای شارتر یا رنس عاری است.

دو سال پس از گشایش کلیسای سان ویتاله، اسقف راونا کلیسای سانت آپولینارة کلاسه را، که کلیسای دیگری برای قدیس حامی شهر بود، تقدیس کرد. این کلیسا در حومة دریایی شهر قرار داشت که وقتی، پایگاه ناوگان رومی بود. ساختمان این کلیسا بر طرح باسیلیکای قدیمی رومی مبتنی بود؛ اما در سرستون‌های مرکب آن، با طرح برگ‌های آکانتوس که پیچ و تابی غیر کلاسیک دارند، چنانکه گویی نسیمی شرقی بر آن وزیده باشد، ردپای هنر بیزانسی دیده می‌شود. ردیف‌های دراز از ستون‌های کامل، موزائیک‌های رنگین (متعلق به قرن هفتم) در زیر قوس‌ها و مثلث‌های بین قوس‌های ستوندار، لوحه‌های گچ‌بری در جایگاه همسرایان، و صلیب گوهرنشان بر زمینه‌ای از ستاره‌های معرق در مقصوره این کلیسا را یکی از عبادتگاه‌های برجستة شبه‌جزیرة ایتالیا، که تقریباً یک تالار هنری است، می‌سازد.

هنرهای بیزانسی

معماری، شاهکار هنرمند بیزانسی بود، اما در اطراف یا در داخل آن چندین هنر دیگر وجود داشت که ارجمندیش فراموش‌نشدنی است. او به مجسمه‌کاری وقعی نمی‌نهاد؛ خوی زمان، رنگ را به خط رجحان می‌داد؛ مع‌هذا، پروکوپیوس مجسمه‌سازان زمان خود را - محتملاً نقش برجسته‌سازان را - به مثابه همترازان فیدیاس و پراکسیتلس می‌ستاید؛ و برخی از مقبره‌های قرون چهارم، پنجم و ششم دارای تصویرهای انسانی هستند که با رشاقتی هلنی با برجسته‌کاری ساخته شده و با مجموعه‌ای از تزیینات آسیایی اشتباه می‌شود. عاج‌کاری در میان بیزانسی‌ها هنری محبوب بود؛ هنرمندان بیزانسی عاج را در تصویرهای دو لتی و سه لتی، جلد کتاب‌ها، درج‌ها، جعبه‌های عطر، پیکرچه‌ها، اشیای خاتم‌کاری، و ده‌ها تزیینات دیگر به کار می‌بردند؛ در این صنعت، تکنیک‌های هلنیستی انحطاط نیافت، و فقط نقوش خدایان و قهرمانان به تصاویر مسیح و قدیسان تبدیل گشت. صندلی عاج اسقف ماکسیمیانوس در باسیلیکای اورسیانا در راونا (حدود ۵۵۰) کامیابی بزرگی در یک هنر کوچک است.

در حالی که به قرن ششم در خاور دور بر روی رنگ‌های روغنی آزمایش به عمل می‌آمد، نقاشی بیزانسی به روش‌های معمول یونانی وفادار مانده بود: استعمال رنگ‌های محرق در تابلوهای چوبی و پارچه‌های شراعی و کتانی؛ گچ‌نگاری یا فرسکوسازی، که در آن رنگ‌های مخلوط با آهک بر سطوح گچی مرطوب به کار می‌رفت؛ و نقاشی با رنگ‌های ژلاتینی و سفیدة تخم مرغی که بر روی تابلو یا گچ خشک اجرا می‌شد. نقاشی بیزانسی می‌دانست که چگونه مسافت و عمق را نمودار سازد، اما با پر کردن زمینه با نقش ساختمان‌ها و پرده‌ها معمولا خود را از اشکالات مناظر و مرایا می‌رهاند. کار پرتره فراوان بود، اما متأسفانه تعداد اندکی از آنها به جا مانده است. دیوارهای کلیسا با نقوش دیواری تزیین می‌شد؛ قطعاتی که از آن نقش‌ها باقی مانده است رئالیسم خام و ناپخته‌ای را نشان می‌دهد: دست‌های بی‌قواره، اندام‌های کوتاه، چهره‌های زرد، و زلف‌های آراستة عجیب و غریب.

هنرمند بیزانسی دلبسته و استاد ریزه‌کاری بود؛ شاهکارهای باقیمانده از هنرمندان این دوران نقوش دیواری یا تابلوها نیستند، بلکه مینیاتورهایی هستند که وی با آن کتاب‌های عصر خود را به معنی واقعی کلمه «تذهیب» می‌کرد - یعنی با رنگ، روشن می‌ساخت. کتاب، چون گران‌بها بود، مانند سایر اشیای قیمتی تزیین می‌شد. مینیاتوریست ابتدا طرح خود را با قلم یا قلم موی نازک بر پاپیروس، پارشمن، یا ورق تاشدة پوست رسم می‌کرد، زمینه‌ای معمولا به رنگ طلایی یا آبی می‌ساخت؛ رنگ‌های خود را در متن تصویر جا می‌داد، و زمینه و حاشیه‌ها را با اشکال زیبا و ظریف تزیین می‌کرد. نخست با دقت روی حرف اول یک فصل یا یک صفحه کار می‌کرد؛ گاه چهرة مؤلف را می‌پرداخت؛ آنگاه متن را به تصویرها می‌آراست؛ سرانجام، چندان‌که هنرش پیش می‌رفت، متن را تقریباً فراموش می‌کرد و به تزیینات تجملی دست می‌زد؛ به گل‌نقش‌ها یا اشکال هندسی می‌پرداخت، یا یک رمز مذهبی را بر می‌گزید و آن را به انواع مختلف تکرار می‌کرد، تا آنکه تمام صفحه‌ها به صورت مجموعة مجللی از رنگ و خط درمی‌آمد، بدان حد که خود متن گویی خود را از جهان خشنی بزور وارد آن دنیای ظریف کرده است.

تذهیب نسخه‌های خطی قبلاً در مصر زمان فراعنه و بطالسه معمول بود، و از آنجا به یونان هلنیستی و روم انتقال یافته بود. موزة واتیکان دارای یک جلد انئید و کتابخانة آمبروسیوس در میلان دارای یک جلد ایلیاد است که هر دو به قرن چهارم منسوبند و، از حیث تزیین، سبکی کاملا کلاسیک دارند. انتقال از مینیاتور مشرکانه به مینیاتور مسیحی در کتاب نقشه‌برداری مسیحی تألیف کوسماس ایندیکوپلئوستس (حدود ۵۴۷) پدیدار می‌شود. این مؤلف لقب خود را از سفر به هندوستان، و شهرت خویش را از کوشش در اثبات مسطح بودن زمین حاصل کرد. قدیمی‌ترین مینیاتور مذهبی موجود از آن مجلدی است از سفر پیدایش که در قرن پنجم استنساخ شده و اکنون در کتابخانة وین است؛ متن با حروف زرین و سیمین در ۲۴ ورق از کاغذپوستی ارغوانی نوشته شده است؛ چهل‌وهشت مینیاتور آن، که به رنگ‌های سفید، سبز، بنفش، سرخ و سیاه رسم شده، داستان انسان را از هبوط آدم تا مرگ یعقوب باز می‌گوید. طومارهایی از صحیفة یوشع در موزة واتیکان، و کتاب اناجیل تذهیب رابولا (راهب اهل بین‌النهرین) به سال ۵۸۶، درست به همان اندازه زیبا هستند. از بین‌النهرین و سوریه اشکال و علائمی آمد که بر تصویرنگاری جهان بیزانسی غلبه کرد؛ این شکل‌ها و علامت‌ها به هزار وضع مختلف در هنرهای کوچک تکرار شد و به صورت کلیشه‌ای و متداول درآمد و در پدید آوردن ثبات مرگ‌بار هنر بیزانسی سهیم گشت.

نقاش بیزانسی چون فروزش و دوام را دوست می‌داشت، موزائیک‌سازی را وسیلة محبوب هنرنمایی خود قرار داد. برای کف ساختمان خرده‌های مرمر رنگین را انتخاب کرد - و این کاری است که مصریان، یونانیان و رومیان کرده بودند؛ برای سطوح دیگر مکعب‌های شیشه‌ای یا مینایی، به رنگ‌های مختلف، با اندازه‌های متفاوت، اما معمولا ۸/۰ سانتیمتر مربع استعمال می‌کرد. گاه سنگ‌های گران‌بها با این مکعب‌ها آمیخته می‌شد. موزائیک غالباً در ساختن تصویرها یا شمایل‌های قابل حملی به کار می‌رفت که می‌بایست در کلیساها و خانه گذاشته شوند، یا به عنوان کمکی به عبادت و امنیت همراه مسافران برده شوند؛ اما موزائیک‌ساز ترجیحاً سطح دیوارهای کلیسا یا کاخ را انتخاب می‌کرد. هنرمند در کارگاهش، بر یک پارچة شراعی که طرح رنگین داشت، مکعب‌های خود را به طور آزمایش می‌چید؛ اینجا او همة هنرش را به کار می‌گرفت تا در زیر دستش آن تدرج دقیق و امتزاج رنگ‌هایی که از فاصله‌های دورتر با چشم دیگران قابل احساس باشد به وجود آید. در همان حال، پوششی از ساروج سنگین، و سپس پوششی از ساروج ظریف بر سطحی که باید پوشانده شود کشیده می‌شد؛ آنگاه موزائیک‌ساز، از روی نمونة پارچه‌ای خود مکعب‌ها را به درون می‌فشرد. این مکعب‌ها معمولا در جلو دارای لبه‌های بریده بودند تا نور را بگیرند. سطوح منحنی، مانند گنبدها و نیم‌گنبدهای مقصوره‌ها، مطلوب‌تر بود، زیرا در اوقات و زوایای مختلف نور ملایم و سایه‌داری را می‌گرفت. از این هنر پرزحمت بود که بعداً سبک گوتیک برای ساختن شیشه‌های رنگی تا حدی الهام گرفت.

در متون قرن پنجم از چنین شیشه‌ای یاد شده، اما نمونه‌ای از آن باقی نمانده است؛ ظاهراً رنگ آن شیشه‌ها در آن زمان خارجی بوده است نه جزو خود شیشه. تراش دادن شیشه و شیشه‌گری در آن زمان هزار سال قدمت داشت، و سوریه، که قدیم‌ترین مرکز آن بود، هنوز مرکز آن به شمار می‌رفت. هنر کنده‌کاری فلزات و سنگ‌های قیمتی از زمان آورلیوس به انحطاط افتاده بود؛ گوهرها، سکه‌ها و مهرهای بیزانسی معمولا دارای طرح و کار ضعیفند. مع‌هذا، گوهریان محصولات خود را تقریباً به افراد تمام طبقات می‌فروختند، زیرا زینت، روح بیزانس بود. در پایتخت، کارگاه‌های زرگری و سیمگری متعدد وجود داشت؛ درج‌ها، جام‌ها و جعبه‌های آثار مقدس محراب‌های بسیاری را می‌آراست؛ و ظرف نقره در خانه‌های ثروتمندان فراوان بود.

در هر خانه، و تقریباً بر تن هر کس، پارچه‌های زیبا دیده می‌شد. در این صنعت، مصر با پارچه‌های ظریف، رنگارنگ و مصور خود - جامه‌ها، پرده‌ها، آویختنی‌ها و روپوش‌ها - سرآمد کشورهای دیگر بود؛ قبطیان در این زمینه‌ها استاد بودند. برخی از فرشینه‌های این دوره از جهت فنی تقریباً با پارچه‌های ساخت گوبلن یکسان است. بافندگان بیزانسی پرندها، پارچه‌های مطرز، و حتی کفن‌های منقوش - پارچه‌های سفیدی که به نقش‌های واقعی از فرد مرده مزین بود - می‌ساختند. در قسطنطنیه هر کس از روی لباسی که می‌پوشید شناخته می‌شد؛ هر طبقه‌ای به یک نوع مشخص از زیبایی و ظرافت لباس ارج می‌نهاد؛ و منظرة جامه‌ها در یک مجلس بیزانسی به دم طاووس می‌مانست.

موسیقی در میان تمام طبقات محبوب بود. در مراسم دعای دسته‌جمعی کلیسا موسیقی نقشی بس مهم ایفا می‌کرد و مؤمنان را یاری می‌داد تا احساسات را با ایمان عجین سازند. در قرن چهارم، آلوپیوس یک دیباچة موسیقی نوشت که قسمت‌های موجود آن اکنون راهنمای عمدة ما در شناختن نت موسیقی یونانی است. این نمایش تنها با حروف در آن قرن به علائم مخصوص، که نئومس خوانده می‌شدند، جای سپرد؛ این علامت‌ها را ظاهراً آمبروسیوس به میلان، هیلاری به گل، و هیرونوموس به رم وارد ساختند. در اواخر قرن پنجم یک راهب یونانی به نام رومانوس کلمات و نت‌های سرودهای مذهبی را، که هنوز قسمتی از قداس یونانی را تشکیل می‌دهد و هرگز از نظر عمق احساسات و قدرت بیان نظیر نداشته است، ترکیب کرد. بوئتیوس مقاله‌ای تحت عنوان در باب موسیقی نوشت که خلاصه‌ای از نظریات فیثاغورس، آریستوکسنوس و بطلمیوس را بیان می‌داشت؛ این رسالة کوچک تا زمان ما در دانشگاه‌های اکسفرد و کیمبریج جزو کتاب‌های درسی موسیقی بود.

انسان باید مشرق‌زمینی باشد تا هنر شرقی را دریابد. برای یک ذهن غربی معنی جوهر هنر بیزانسی این است که شرق در قلب و مغز یونان ارجی بسزا یافته بود: در حکومت استبدادی، در ثبات سلسله مراتب طبقاتی، در رکود علم و فلسفه، در کلیسای تحت فرمان دولت، در مردمی که زیر نفوذ مذهب بودند، در جامه‌های فاخر و تشریفات مجلل، در مراسم پربانگ و تماشایی، در نغمة هوش‌ربای موسیقی تکراری، در زرق و برقی که بر احساسات چیره می‌شد، در شکست ناتورالیسم (طبیعت‌گرایی) توسط خیال‌پردازی، و در غرق کردن هنر نمایشی در هنر تزیینی. روح یونان باستان این وضع را ممکن بود نامطلوب و تحمل‌ناپذیر یابد، اما خود یونان اکنون بخشی از شرق بود. درست در هنگامی که حیات یونان در معرض تهدید تجدید یافتة ایران و قدرت باورنکردنی اسلام واقع شده بود، سستی آسیایی بر یونان چیره شد.

نوشته و پژوهش شده توسط دکتر شاهین صیامی