امپراتوری ساسانی ۲۲۴ تا ۶۴۱ میلادی

بررسی جامع امپراتوری ساسانی از ۲۲۴ تا ۶۴۱ میلادی، شامل جامعه، فرهنگ، اقتصاد، دین، پادشاهی، هنر و سقوط دراماتیک آن در برابر فتح اعراب. مقاله نشان می‌دهد چگونه ساسانیان شکوه ایرانی را پس از اشکانیان احیا کردند، زردشتی‌گری را بازگرداندند، دولتی متمرکز و قدرتمند ساختند، هنر و دانش برجسته‌ای پرورش دادند و سرانجام در برابر ضعف‌های داخلی و نیروی رو به رشد اسلام سقوط کردند و میراثی ماندگار بر تمدن ایرانی و اسلامی گذاشتند.

امپراتوری ساسانیهنر ساسانیفتح اعراب ایران

~51 دقیقه مطالعه • بروزرسانی ۸ فروردین ۱۴۰۵

جامعه ساسانی

در آن سوی فرات یا دجله، در تمام طول تاریخ یونان و روم، آن امپراتوری تقریباً مخفی قرار داشت که به مدت هزار سال از اروپای رو به توسعه و از مهاجمان آسیایی بر کنار مانده بود، هرگز عظمت هخامنشی خود را فراموش نکرده بود، آهسته از صدمات جنگ‌های پارتی شفا یافته بود، و فرهنگ بی‌نظیر و اشرافی خود را چنان به دست توانای شاهان ساسانی حفظ کرده بود که بعدها توانست پیروزی اسلام بر ایران را تبدیل به رنسانس فرهنگی ایران کند.

ایران قرن سوم وسیع‌تر از ایران امروز بود؛ چنان‌که از نام آن برمی‌آید، سرزمین آریایی‌ها بود و افغانستان، بلوچستان، سغد، بلخ و عراق را نیز در بر داشت. پارس، که سابقاً نام استان فارس کنونی بود، فقط قسمتی از جنوب شرقی این امپراتوری را تشکیل می‌داد؛ اما یونانیان و رومیان، که به «بربرها» توجهی نداشتند، نام تنها یک قسمت را به تمام آن دادند. یک سد کوهستانی، از هیمالیا در جنوب خاوری تا قفقاز در شمال باختری، از میان این سرزمین می‌گذشت و آن را به دو نیم می‌کرد؛ در مشرق یک فلات بلند لم‌یزرع بود؛ در مغرب دره‌های سرسبز دجله و فرات قرار داشت که آب آنها به هنگام طغیان به آبراهه‌های بیشمار جاری می‌شد و مغرب ایران را از حیث گندم، خرما، انگور، و سایر میوه‌ها غنی می‌ساخت. در طول رودها یا فواصل بین آنها، در تپه‌زارها یا در واحه‌ها هزاران ده، صدها قصبه، و ده‌ها شهر قرار داشت که مهمترین آنها عبارت بودند از: اکباتان، ری، موصل، استخر (سابقاً تخت جمشید)، شوش، سلوکیه، و تیسفون پایتخت عظیم و باشکوه ساسانیان.

آمیانوس مارکلینوس ایرانیان این دوره را چنین وصف می‌کند: «تقریباً همه باریک‌اندام و قدری تیره‌گون هستند ... ریشی نسبتاً جالب دارند، و زلفی دراز و خشن.» افراد طبقات عالی خشن‌موی نبودند و همه‌شان اندام باریک نداشتند؛ غالباً خوش‌هیکل بودند، به رفتار و خوی و چابکی خود می‌بالیدند، و دوستدار ورزش‌های خطرناک و جامه‌های باشکوه بودند. مردان دستار بر سر می‌گذاشتند، شلوار گشاد می‌پوشیدند، سندل یا پوتین بنددار به پا می‌کردند؛ ثروتمندان نیم‌تنه یا قبای پشمین در بر می‌کردند، کمربند و شمشیر می‌بستند؛ بینوایان با لباس نخی، مویی، یا پوستی می‌ساختند. زنان پوتین و شلوار کوتاه، پیراهن و شنل گشاد، و روجامه‌ای که از فرط فراخی چین می‌خورد می‌پوشیدند؛ موی مشکین خود را در جلو سر چنبره می‌کردند و دنباله آن را به پشت می‌انداختند و آن را به گل می‌آراستند. تمام طبقات رنگ و زینت را دوست می‌داشتند. موبدان و زردشتیان غیرتمند، به نشانه پاکی، لباس سفید می‌پوشیدند؛ سرداران رنگ سرخ را ترجیح می‌دادند؛ شاهان با پوشیدن کفش سرخ، شلوار آبی، و کلاهی که یک گوی یا سر حیوان یا پرنده بر آن بود خود را از سایرین ممتاز می‌ساختند. در ایران نیز، مانند جوامع متمدن، لباس نیمی از مرد را می‌ساخت و نیم بیشتر از زن را.

ایرانی فرهیخته معمولاً، مانند فرانسویان، حساس و تیزشوق و تندذهن بود؛ غالباً تن‌آسان بود، ولی به هنگام ضرورت چالاک و آماده؛ «در سخن بیملاحظه و زیاده‌رو بود. ... بیش از آنچه شجاع باشد محیل بود، و از این رو فقط می‌بایست دورادور از او ترسید.» درست همان فاصله‌ای که همیشه با دشمنان حفظ می‌کردند. ایرانیان فقیر آبجو می‌نوشیدند، اما تقریباً تمام طبقات، از جمله خدایان، شراب را ترجیح می‌دادند؛ ایرانیان پرهیزکار و صرفه‌جو در مراسم مذهبی شراب می‌ریختند و مدتی منتظر خدایان می‌شدند تا بیایند و آن را بیاشامند؛ آنگاه، خود آن شراب مقدس را می‌نوشیدند. آداب ایرانی در این دوره ساسانی، بنابر روایات، خشن‌تر از زمان هخامنشیان و ملایم‌تر از دوران اشکانیان بود؛ اما داستان‌های پروکوپیوس ما را از این آگاه می‌سازد که ایرانیان والامنش‌تر از یونانیان بودند. تشریفات و رسوم دیپلماتیک دربار ایران تا حد زیادی از طرف امپراتوران یونان اقتباس شده بود؛ دو سلطان رقیب، یکدیگر را «برادر» خطاب می‌کردند، برای مأموران سیاسی خارجی مصونیتی قائل بودند و آنان را از بازرسی و عوارض گمرکی معاف می‌کردند. سرچشمه رسوم دیپلماسی اروپا و آمریکا را می‌توان در دربار پادشاهان ایران جست.

آمیانوس می‌گوید: «بیشتر ایرانیان در روابط جنسی افراط می‌کنند،» اما اذعان می‌کند که لواط و فحشا در میان آنان کمتر رایج بود تا نزد یونانیان. ربی گملیئل ایرانیان را به داشتن سه صفت می‌ستاید: «در خوراک میانه‌رو، در خلوت و نیز در روابط زناشویی معتدل هستند.» منتهای کوشش برای ترغیب ازدواج و افزودن بر میزان موالید به کار می‌رفت تا نیروی انسانی کافی برای جنگ‌ها فراهم شود؛ در این مورد خدای عشق مارس بود نه ونوس. دین، امر به ازدواج می‌کرد، مراسم زناشویی را با جلال فراوان انجام می‌داد، و چنین تعلیم می‌داد که باروری موجب نیرومندی اهورمزدا، خدای روشنایی، در نبرد با اهریمن، شیطان کیش زردشتی، است. رئیس خانواده در کانون خانه به نیاپرستی می‌پرداخت، و از این رو طالب فرزندانی بود تا این آیین و نسلش بعد از خود او محفوظ ماند؛ اگر او صاحب فرزند ذکوری نمی‌شد، پسری را به فرزندی اختیار می‌کرد. والدین عموماً وسایل ازدواج فرزندان خود را، بیشتر به وسیله دلال‌های حرفه‌ای، فراهم می‌کردند؛ اما زن می‌توانست بدون اجازه والدین شوهر کند. جهیز و شیربها، مخارج ازدواج و فرزندآوری زودگاه را میسر می‌ساخت. چندگانی مجاز بود و در صورت نازایی زن اول توصیه می‌شد. زنا نضج یافته بود. شوهر می‌توانست زن را به علت بی‌وفایی، و زن شوهر را به سبب ظلم و ترک انفاق، طلاق گوید. داشتن همخوابه بلامانع بود. این همخوابه‌ها، مانند هتایرای یونانی، آزاد بودند که در میان مردم ظاهر و در ضیافت مردان حاضر شوند؛ اما زنان قانونی معمولاً در اندورن خانه نگاهداری می‌شدند؛ این رسم دیرین ایرانی به اسلام منتقل شد. زنان ایرانی بغایت زیبا بودند، و شاید به همین سبب می‌بایست از مردان حفظ شوند. در شاهنامه فردوسی این زنان هستند که آرزوی مردان را می‌کشند و در معاشقه و اغوا پیشقدم می‌شوند. زیبایی زنانه بر قوانین مردانه فایق می‌آمد.

کودکان به یاری ایمان مذهبی، که برای استحکام قدرت والدین ضرور می‌نماید، بار می‌آمدند. سرگرمی آنان گوی‌بازی، ورزش‌های قهرمانی، و شطرنج بود، و در نوجوانی در تفریحات کلانسالان خانواده شرکت می‌کردند. این تفریحات عبارت بود از تیراندازی، اسب‌دوانی، چوگان‌بازی، و شکار. ایرانیان ساسانی موسیقی را برای اعمال مذهبی، عشق، و جنگ لازم می‌دانستند. فردوسی گوید: «در بزم‌ها و ضیافت‌های شاهانه «موسیقی و آواز زنان زیبا صحنه را می‌آراست»؛ لیر، گیتار، فلوت، نی، کرنا، طبل، و سایر ادوات فراوان بود؛ به موجب روایت، باربد، خنیاگر محبوب خسرو پرویز، ۳۶۰ نغمه ساخت و، در سراسر سال، هر شب یکی از آنها را برای شاه می‌خواند. در تعلیم و تربیت نیز دین نقشی بسزا ایفا می‌کرد؛ دبستان‌ها در معابد جای داشتند و اطفال تحت تعلیم موبدان بودند. تعلیمات عالی در ادبیات، طب، علوم، و فلسفه در دانشگاه مشهور جندی‌شاپور در خوزستان داده می‌شد. پسران شاهان محلی و ساتراپ‌ها غالباً نزدیک شاه می‌زیستند و با شاهزادگان خانواده سلطنتی، در دانشکده‌ای که متعلق به دربار بود، تحصیل می‌کردند.

پهلوی، زبان هندواروپایی ایران در دوره اشکانیان، در زمان ساسانیان نیز معمول بود. از ادبیات آن زمان فقط ۶۰۰,۰۰۰ کلمه باقی مانده است که همه مربوط است به دین. ما می‌دانیم که آن ادبیات وسیع بوده است؛ اما چون موبدان حافظ و ناقل آن بودند، بیشتر آثار غیر دینی را می‌گذاشتند تا از میان برود. (احتمالاً فرایندی مشابه ما را به این اشتباه انداخته است که ادبیات اوایل قرون وسطی در جهان مسیحیت عمدتاً مذهبی بوده است.) شاهان ساسانی حامیان روشنفکر ادبیات و فلسفه بودند - و بیش از همه خسرو انوشیروان: به فرمان او آثار افلاطون و ارسطو به زبان پهلوی ترجمه گشت و در دانشگاه جندی‌شاپور تدریس شد، و حتی خود او نیز آنها را خواند. در دوران سلطنت او وقایع تاریخی بسیاری ثبت و تدوین شد که تنها قسمت موجود آن کارنامه اردشیر بابکان است. این کتاب مخلوطی است از تاریخ و داستان عشقی که بعدها مبنای شاهنامه فردوسی شد. هنگامی که یوستینیانوس مدارس آتن را بست، هفت تن از استادانش به ایران گریختند و به دربار خسرو پناهنده شدند. پس از چندی هوای وطن کردند؛ شاه «بربران»، در عهدنامه سال ۵۳۳ خود با یوستینیانوس، قید کرد که خردمندان یونانی باید رخصت بازگشت یابند و از پیگرد و آزار مصون باشند.

در دوران فرمانروایی این پادشاه روشنفکر دانشگاه جندی‌شاپور، که در قرن چهارم یا پنجم تأسیس شده بود، «بزرگ‌ترین مرکز فرهنگی آن زمان» شد. دانشجویان و استادان از اکناف جهان به آن روی می‌آوردند. مسیحیان نسطوری در آن دانشگاه پذیرفته شدند و ترجمه‌های سریانی آثار یونانی در طب و فلسفه را به ارمغان آوردند. نوافلاطونیان در آنجا بذر صوفی‌گری را کاشتند؛ و سنت طبی هندوستان، ایران، سوریه، و یونان، در آنجا به هم آمیخت و یک مکتب درمانی شکوفا را به وجود آورد. به موجب نظریه طب ایرانی، بیماری از آلودگی یا ناپاکی یکی از عناصر چهارگانه - آتش، آب، خاک، باد- حاصل می‌شد؛ پزشکان و موبدان ایرانی می‌گفتند که بهداشت عمومی مستلزم سوزاندن تمام مواد فاسدکننده، و بهداشت فردی مستلزم اطاعت کامل از دستورات نظافت دین زردشت است.

آنچه از علم نجوم ایرانی در این دوره می‌دانیم این است که این علم تقویم منظمی را بنیاد نهاده بود. به موجب این تقویم، سال به دوازده ماه سی‌روزه، و هر ماه به دو هفته هفت‌روزه و دو هفته هشت‌روزه تقسیم می‌شد، و پنج روز، هم به آخر سال اضافه می‌گردید. علم احکام نجوم و جادوگری امری عمومی بود، و هیچ‌گونه اقدام مهمی بدون رجوع به وضع صور فلکی به عمل نمی‌آمد؛ و هر واقعه زمینی به اعتقاد مردم نتیجه جنگ ستارگان سعد و نحس در آسمان بود - همان‌گونه که فرشتگان و شیاطین در روح انسان با یکدیگر می‌جنگیدند - و این در حقیقت همان نبرد اهورمزدا و اهریمن بود.

دین زردشت به وسیله سلسله ساسانیان اقتدار و استیلای سابق خود را باز یافت؛ زمین‌ها و عشر محصولات کشاورزی به موبدان اختصاص داشت؛ دولت بر دین استوار بود، همچنان‌که در اروپای آن زمان نیز چنان بود. موبد موبدان، که قدرتش فقط از خود شاه کمتر بود، بر یک طبقه مقتدر و حاضر در صحنه، که افراد آن مغان یا مجوسان نامیده می‌شدند و مقام‌شان ارثی بود، حکومت می‌کرد. مغان بر حیات روحی تمام ایرانیان فرمانروایی داشتند، گنهکاران و طاغیان را از دوزخ می‌ترساندند، و به مدت چهار قرن افکار ایرانیان را در بند نگاه داشتند. اینان گهگاه شارمندان را از اجحاف مأموران مالیات، و بینوایان را از جور زورمندان حفظ می‌کردند. تشکیلات مغان چندان ثروتمند بود که شاهان گاه مبالغ هنگفتی از خزانه‌های معابد قرض می‌کردند. هر شهر عمده‌ای دارای یک آتشکده بود که در آن شعله مقدس، به نشانه خدای نور، همواره فروزان بود. تنها یک زندگی منزه و پاکیزه می‌توانست روح را از اهریمن نجات دهد؛ در نبرد با شیطان، بهره گرفتن از یاری مغان و پیشگویی، وردخوانی، جادوگری، و دعاهای آنان امری بس ضروری بود. روحی که بدین سان یاری می‌شد به پاکی و قدسیت می‌رسید، از دادگاه سهمگین روز رستاخیز می‌گذشت، و در بهشت، شادمانی جاودان می‌یافت.

در جنب این دین رسمی، سایر مذاهب چندان محلی نداشتند، میترا، خدای آفتاب، که نزد پارتی‌ها بسیار محبوب بود، اکنون آن ستایشی را که در خور یاور بزرگ اهورمزدا بود نمی‌دید. اما موبدان زردشتی، مانند روحانیان مسیحی و مسلمان و یهود، ارتداد از دین ملی را گناهی بزرگ می‌شمردند. وقتی که مانی (حدود ۲۱۶-۲۷۶) ادعا کرد که چهارمین پیامبر خدا در ردیف بودا، زردشت، و مسیح است، و دینی مبنی بر تجرد، صلح‌طلبی، و تورع اعلام کرد، مغان مجاهد و دارای تعصب ملی او را مصلوب کردند، و مانویت مجبور شد موفقیت خود را در خارج از مرزهای ایران جستجو کند. مع‌هذا، موبدان و پادشاهان ساسانی عموماً نسبت به یهودیت و مسیحیت تسامح به خرج می‌دادند، درست همان طور که پاپ‌ها نسبت به یهودیان رفتار ملایم‌تری داشتند تا نسبت به بدعت‌گذاران. عده زیادی از یهودیان به ایالات باختری امپراتوری ایران پناهنده شدند. وقتی ساسانیان به قدرت رسیدند، مسیحیت در ایران مستقر شده بود؛ این دین تا هنگامی که دین رسمی دشمنان دیرین ایران یعنی یونان و روم نشده بود، تحمل می‌شد؛ اما پس از آنکه روحانیان مسیحی، همچنان‌که در سال ۳۳۸ میلادی در نصیبین کردند، نقش فعالی در دفاع از سرزمین بیزانس در برابر شاپور دوم به عهده گرفتند، و مسیحیان ایران امید طبیعی خود به پیروزی بیزانس را آشکار ساختند، دین مسیح مورد تعقیب قرار گرفت. در ۳۴۱، شاپور فرمان به قتل عام مسیحیان امپراتوری خود داد؛ تا هنگامی که این فرمان را به کشیشان، راهبان، و راهبه‌ها محدود کرد، ساکنان بسیاری از ده‌های مسیحی کشته شده بودند؛ حتی با این وجود، در طی این تعقیب و آزار، که تا زمان مرگ شاپور ادامه یافت (۳۷۹)، ۱۶۰۰۰ تن مسیحی کشته شدند. یزدگرد اول (۳۹۹-۴۲۰) آزادی مذهبی را به مسیحیان بازگرداند و آنان را یاری داد تا کلیساهای خود را از نو بسازند. در ۴۲۲ شورایی از اسقفان ایرانی کلیسای مسیحیان ایران را از مسیحیت یونان و روم مستقل ساخت.

در میان عبادات و مشاجرات دینی، فرمان‌ها و بحران‌های دولتی، و جنگ‌های داخلی و خارجی، مردم با بی‌صبری وسایل تقویت دولت و معابد را فراهم می‌ساختند، زمین را می‌کاشتند، گله‌ها را می‌چراندند، و به هنرهای دستی و داد و ستد اشتغال می‌ورزیدند. زراعت یک وظیفه دینی بود، و به مردم گفته می‌شد که کارهایی قهرمانی از قبیل آباد ساختن بیابان، کشتکاری زمین، نابود ساختن آفات و گیاهان هرزه، حاصلخیز ساختن اراضی بایر، و استفاده از رودها برای آبیاری فتح نهایی اهورمزدا را بر اهریمن تأمین می‌کند. برای دهقان ایرانی تسلی روحی بسیار لازم بود، زیرا او معمولاً برای زمینداران بزرگ کار می‌کرد و از یک ششم تا یک سوم فراورده‌های خود را از بابت مالیات و عوارض به دولت می‌داد. در حدود سال ۵۴۰، ایرانیان صنعت شکرسازی از نیشکر را از هندوستان فرا گرفتند؛ امپراتور یونانی، هراکلیوس، در کاخ سلطنتی تیسفون یک انبار پر از شکر یافت (۶۲۷)؛ اعراب که ۱۴ سال پس از آن ایران را گرفتند، بزودی طرز کاشتن نیشکر را آموختند و آن را به مصر، سیسیل، مراکش، و اسپانیا بردند، که از آنجا در تمام اروپا رواج یافت. دامپروری از کارهای برجسته ایرانیان بود؛ اسب‌های ایرانی از نظر نژاد، چالاکی، زیبایی، و سرعت بعد از اسب‌های عربی بهترین بودند؛ هر ایرانی دوستدار اسب بود، همان گونه که رستم رخش را دوست می‌داشت. سگ چندان در مراقبت گله و خانه‌ها سودمند بود که ایرانیان آن را حیوان مقدسی می‌شمردند؛ و گربه ایرانی در تمام جهان شهرت و شاخصیت یافته بود.

صنعت ایرانی در زمان ساسانیان از حالت خانگی به اشکال شهری درآمد. اتحادیه‌های اصناف متعدد بودند، و در برخی از شهرها یک طبقه کارگر انقلابی پدید آمده بود. ابریشم‌بافی از چین وارد شده بود؛ حریرهای دوران ساسانی همه جا مطلوب بود، و برای صنعت نساجی بیزانس، چین، و ژاپن نمونه واقع شده بود. بازرگانان چینی به ایران می‌آمدند تا ابریشم خام بفروشند و فرش، جواهر، و غازه بخرند؛ ارمنی‌ها، سوری‌ها، و یهودیان، ایران و بیزانس و روم را با داد و ستد کند خود مربوط ساخته بودند. راه‌ها و پل‌های خوب، که مورد مراقبت دقیق بود، چاپار دولتی و کاروان‌های بازرگانی را قادر می‌ساخت که تیسفون را با تمام استان‌ها مربوط سازند؛ و در خلیج فارس بندرهایی ساخته شده بود تا تجارت با هندوستان را تسریع کند. مقررات دولتی قیمت غله، دارو، و سایر مایحتاج زندگی را محدود می‌ساخت و از احتکار و انحصار جلو می‌گرفت. ثروت طبقات عالی را می‌توان از داستان یک اصلمند ایرانی دریافت که هزار مهمان به شام دعوت کرده بود، و چون دریافت که بیش از پانصد دست ظرف ندارد، پانصد دست دیگر از همسایگان خود عاریت گرفت.

خاوندان فئودال، که معمولاً در املاک روستایی خود می‌زیستند، استثمار زمین و مردم را سازمان می‌دادند و به هنگام جنگ از رعایای خود هنگ‌هایی می‌آراستند. با شکارورزی پرشور و دلیرانه، خود را برای نبرد تربیت می‌کردند؛ اینان به عنوان افسران سوار نظام ورزیده خدمت می‌کردند، و خود و اسب‌شان، مانند دوران اخیر اروپای ملوک‌الطوایفی، زره‌پوش بودند؛ اما در انضباط دادن به سربازان خود، یا در استعمال آخرین صنعت‌های مهندسی و محاصره و دفاع، از رومیان عقب‌تر بودند. از نظر کاست اجتماعی، بالاتر از این مالکان، اشراف بزرگ بودند که به عنوان ساتراپ بر ایالات فرمان می‌راندند یا ریاست ادارات دولتی را داشتند. طرز اداره ظاهراً بسیار خوب بود، زیرا گرچه مالیات کمتر از مالیات امپراتور روم شرقی و غربی بود در وصول آن کمتر سختگیری می‌شد، خزانه ایران غالباً پرتر از خزانه امپراتوران بود. در سال ۶۲۶، خسرو پرویز پولی معادل ۴۶۰٬۰۰۰٬۰۰۰ دلار در صندوق‌های خود داشت، و عایدی سالانه کشور معادل ۱۷۰٬۰۰۰٬۰۰۰ دلار بود، که با در نظر گرفتن قدرت خرید طلا و نقره در آن زمان مبلغ بسیار هنگفتی می‌شد. قانون از طرف شاهان، مشاوران ایشان، و موبدان بر اساس احکام اوستایی وضع می‌شد؛ تفسیر قانون و نظارت در اجرای آن به عهده موبدان بود. آمیانوس، که با ایرانیان جنگیده بود، قضات ایرانی را «مردانی سربلند، صاحب تجربه، و دارای دانش حقوقی» وصف می‌کند. به طور کلی ایرانیان مردم درست‌پیمانی شناخته شده بودند. سوگند در دادگاه با مراسم مذهبی توأم بود؛ مجازات سوگندشکنی در قانون بسیار شدید، و در دوزخ باران بی‌انتهایی از تیر، تبر، و سنگ بود. برای کشف بزه از روش اوردالی استفاده می‌شد: از مظنونان خواسته می‌شد که روی فلز سرخ گرم راه بروند، یا از آتش بگذرند، یا غذای مسموم بخورند. کودک‌کشی، و سقط جنین ممنوع بود و مجازات سخت داشت؛ سزای لواط مرگ بود؛ مردی که زناکاریش برملا می‌شد تبعید می‌گردید، و زن زانیه بینی و گوش خود را از دست می‌داد. محکومان می‌توانستند به دادگاه‌های عالی‌تر استیناف دهند، و مجازات اعدام فقط پس از تجدید نظر و تصویب شاه قابل اجرا بود.

پادشاه قدرت خود را به خدایان منسوب می‌دانست و خویشتن را نایب آنها می‌شمرد و منزلت‌شان را در فرمان‌هایی که به نام آنها صادر می‌کرد نشان می‌داد. هر وقت که زمان ایجاب می‌کرد، خود را «شاه شاهان، شاه آریایی‌ها و غیر آریایی‌ها [ایران و انیران]، سلطان جهان، زاده خدایان» می‌نامید، شاپور دوم این عبارت را نیز بر عنوان مزبور افزوده بود: «برادر خورشید و ماه، دمساز ستارگان.» شاهان ساسانی، که از لحاظ نظری مستبد بودند، در عمل معمولاً با مشورت وزیران خود که هیئت دولت را تشکیل می‌دادند کار می‌کردند: مسعودی، مورخ مسلمان، «ادارة مشعشع شاهان ساسانی، سیاست منظم آنان، مراقبت‌شان از اتباع خود، و سعادت مستملکات‌شان را می‌ستود. خسرو انوشیروان، بنا به روایت ابن خلدون، چنین می‌گفت: «بی ارتش، شاه نیست؛ بی عایدات، ارتش نیست؛ بی مالیات، عایدات نیست؛ بی کشاورزی، مالیات نیست؛ بی حکومت صحیح، کشاورزی نیست.» در اوقات عادی، سلطنت موروثی بود، اما ممکن بود از طرف شاه به یکی از پسران کهتر منتقل شود، در دو مورد قدرت عالیه به ملکه‌ها رسید. وقتی وارث مستقیم وجود نداشت، نجبا و موبدان کسی را به سلطنت برمی‌گزیدند، اما انتخاب‌شان محدود بود به اعضای خاندان سلطنت.

زندگانی شاه آکنده بود از الزامات توان‌فرسا. از او منتهای دلیری را در شکارورزی انتظار داشتند؛ در غرفه‌ای با پرده‌ای دیبا که ده شتر آراسته به زیور شاه‌وار آن را می‌کشیدند به شکار می‌رفت، هفت شتر تخت او را، و صد شتر خنیاگرانش را حمل می‌کردند. ده هزار سوار ممکن بود در التزام وی باشند، ولی اگر سنگ‌نبشته‌های ساسانیان را معتبر بدانیم، باید بگوییم که در آخرین وهله سفر شکار می‌بایست سوار اسب شود، و شخصاً یک گوزن، بز وحشی، آهو، گاومیش، ببر، شیر، یا یکی دیگر از حیواناتی را که در پارک یا «بهشت» او گردآوری شده بودند دنبال کند. چون به کاخ خود باز می‌گشت، خود را در میان هزار ملتزم و تشریفات فراوان با رشته‌ای از مسائل مملکتی مواجه می‌یافت. می‌بایست جامه‌هایی را که از کثرت جواهر سنگین شده بودند بپوشد، بر تختی زرین بنشیند، و تاجی چنان سنگین بر سر گذارد که لازم بود با فاصله‌ای نامشهود از سرش، که بی‌حرکت می‌ماند، آویزان باشد. با این شکل و شمایل بود که او سفیران و میهمانان را می‌پذیرفت، صدها رسم تشریفاتی سیاسی را به جا می‌آورد، قضاوت می‌کرد، و گزارش‌ها و اخبار انتصابات را دریافت می‌داشت. کسانی که به نزدیک او می‌آمدند تعظیم می‌کردند، زمین را بوسه می‌دادند، فقط با اجازه او برمی‌خاستند، و هنگام سخن گفتن دستمالی جلو دهان نگاه می‌داشتند تا مبادا نفس‌شان او را آلوده سازد. شبانگاه نزد یکی از زنان یا معشوقگان خود می‌رفت و بذر شاهانه را شادمانه می‌کاشت.

سلطنت ساسانیان

بنابر روایات ایرانی، ساسان، موبدی در تخت جمشید بود؛ پسرش بابک امیر کوچکی در خور بود؛ بابک، گوچیهر فرمانروای فارس را کشت، خود را شاه آن سامان ساخت، و قدرت خویش را به موجب وصیت به پسر خود شاپور واگذاشت؛ شاپور بر اثر سانحه‌ای مرد و برادرش اردشیر جانشین وی شد. اردوان پنجم، آخرین پادشاه پارت یا اشکانی ایران، از شناسایی این سلسله جدید محلی ابا کرد، اردشیر اردوان را در جنگ کشت (۲۲۴) و خود شاهنشاه شد (۲۲۶). وی حکومت سست ملوک‌الطوایفی اشکانیان را با یک حکومت سلطنتی پرقدرت، که از طریق یک تشکیلات اداری متمرکز اما رو به گسترش امور را می‌گذراند، جایگزین کرد؛ حمایت روحانیان را با بازگرداندن دین زردشت و سلسله مراتب آن جلب کرد؛ و با اعلام اینکه نفوذ هلنیستی را در ایران برخواهد انداخت و انتقام داریوش سوم را از جانشینان اسکندر خواهد گرفت و تمام سرزمین‌های شاهان هخامنشی را باز خواهد ستاند، غرور مردم را برانگیخت. او تقریباً به تمام وعده‌های خود وفا کرد. نبردهای سریعش حدود ایران را در شمال خاوری تا جیحون و در باختر تا فرات بسط داد. به هنگام مرگ (۲۴۱)، تاج را بر سر پسر خود شاپور نهاد و به او سفارش کرد که یونانیان و رومیان را به دریا بریزد.

شاپور اول (۲۴۱-۲۷۲) تمام قدرت و کاردانی پدر خویش را به ارث برده بود. سنگ‌نبشته‌ها او را مردی با وجنات زیبا و نجیب وصف می‌کند؛ اما این بدون شک تهنیتی است رسمی. تربیتی عالی داشت و به دانش مهر می‌ورزید؛ از صحبت ائوستاتیوس سوفسطایی، سفیر یونان، چنان مسحور شده بود که به این فکر افتاد که از سلطنت استعفا کند و فیلسوف شود. برخلاف شاپور دوم، به تمام ادیان آزادی کامل داد، به مانی اجازه داد تا در دربارش موعظه کند، و اعلام کرد که «مغان، مانویان، یهودیان، مسیحیان، و ارباب سایر مذاهب در امپراتوری او از هر ایذایی مصون باشند.» با ادامه ویراستن اوستا، که در دوران اردشیر آغاز شده بود، موبدان را تحریض کرد که آثار فلسفه مابعدالطبیعی، نجوم، و طب را، که غالباً از هند و یونان گرفته شده بود، در این کتاب مقدس ایرانی بگنجانند. در حمایت از هنر گشاده‌دست بود. در فرماندهی نظامی به عظمت شاپور دوم یا دو خسرو نمی‌رسید، اما در سلسله طولانی ساسانیان بهترین مدیر بود. پایتخت جدیدی در شهر شاپور ساخت که ویرانه‌های آن هنوز نام او را بر خود دارند، و در شوشتر، در ساحل رود کارون، یکی از ساختمان‌های بزرگ مهندسی کهن را برپا داشت. این ساختمان عبارت بود از سدی با قطعات سنگ خارا که پلی به طول ۵۲۰ متر و عرض ۶ متر تشکیل می‌داد؛ برای ساختن این سد، مسیر رود موقتاً عوض شد، بستر آن سنگفرش گردید، و دریچه‌هایی در سد ایجاد شد تا جریان آب را منظم سازد. بنابر روایات، شاپور برای طرح کردن و ساختن این سد، که تا قرن حاضر همچنان دایر بود، از مهندسان و اسیران رومی استفاده کرد. شاپور با آنکه قلباً مایل به جنگ نبود، ناچار به آن دست یازید، به سوریه حمله کرد، به انطاکیه رسید، از ارتش روم شکست خورد، و قرارداد صلحی با رومیان منعقد ساخت (۲۴۴) که به موجب آن تمام سرزمین‌هایی را که سابقاً از رومیان گرفته بود به آنان بازگرداند. چون از همکاری ارمنستان با رومیان خشمگین بود، به آن کشور وارد شد و سلسله‌ای طرفدار ایران در آنجا مستقر ساخت. (۲۵۲). پس از آنکه جناح راستش بدین گونه حفظ شد، جنگ با روم را از سر گرفت. امپراتور والریانوس را شکست داد و دستگیر کرد (۲۶۰)، انطاکیه را غارت کرد، و هزاران اسیر گرفت تا در ایران به کار اجباری گمارد. اودناتوس، فرماندار پالمورا، با روم همدست شد و شاپور را مجبور کرد تا بار دیگر فرات را مرز ایران و روم بشناسد.

جانشینان او از ۲۷۲ تا ۳۰۲ عظمتی نداشتند، تاریخ ذکر کوتاهی از هرمز دوم (۳۰۲ – ۳۰۹) می‌کند، زیرا او صلح و سعادت را حفظ کرد. اماکن عمومی و مساکن شخصی، مخصوصاً خانه‌های فقیران، را به خرج دولت تعمیر کرد. دادگاه جدیدی برای رسیدگی به شکایات بینوایان از اغنیا تأسیس کرد و خود غالباً ریاست آن را عهده‌دار می‌شد. ما نمی‌دانیم که آیا همین عادات عجیب موجب محروم شدن پسر او از سلطنت شد یا نه؛ به هر حال، وقتی که هرمز درگذشت، نجبا پسر او را زندانی کردند و تاج و تخت را به کودک هنوز نازاده او، که با یقین و اعتماد شاپور دوم نام نهادند؛ دادند و برای اینکه سلطنت او را کاملاً محرز سازند، تاج شاهی را بر شکم مادر او بستند.

با چنین آغاز میمونی، شاپور دوم وارد طولانی‌ترین سلطنت در تاریخ آسیا شد (۳۰۹-۳۷۹). از کودکی برای جنگ تربیت شد؛ و اراده خود را نیرومند ساخت، و در شانزده‌سالگی زمام حکومت و اداره میدان نبرد را به دست گرفت. به عربستان خاوری حمله کرد، چندین ده را ویران ساخت، هزاران اسیر را کشت، و باقی اسیران را با ریسمانی که از زخم‌شان گذراند به هم بست. در ۳۳۷، برای تسلط بر راه‌های بازرگانی به خاور دور، جنگ با روم را از سر گرفت و، با چند فاصله زمانی از صلح، آن را تقریباً تا هنگام مرگ ادامه داد. گرویدن روم و ارمنستان به دین مسیح به کشمکش کهن شدتی نو بخشید، گویی خدایان با خشمی هومری به جنگ پیوسته بودند. طی چهل سال، شاپور با رشته‌ای دراز از امپراتوران روم جنگید. یولیانوس او را به تیسفون پس نشاند، اما خود به وضعی ننگین عقب نشست. یوویانوس، که با مانور ماهرانه شاپور شکست خورده بود، مجبور شد با او صلح کند (۳۶۳) و ایالات رومی ساحل دجله و نیز تمام ارمنستان را به او واگذارد. وقتی که شاپور دوم درگذشت، ایران در ذروه آبرو و اقتدار بود و خاک صد هزار ایکر زمین با خون انسانی تقویت شده بود.

در قرن بعد، جنگ به مرز شرقی ایران کشانده شد. در حدود سال ۴۲۵ طایفه‌ای از تورانیان، که یونانیان آنها را به نام هفتالیان می‌شناختند، و بغلط هون‌های سفید نامیده می‌شدند، ناحیه بین جیحون و سیحون را تصرف کردند. بهرام پنجم، پادشاه ساسانی، که به واسطه بی‌باکیش در شکار ملقب به بهرام گور بود (۴۲۰-۴۳۸)، دلیرانه با آنها جنگید و شکست‌شان داد؛ اما پس از مرگ او تورانیان در نتیجه باروری و جنگجویی به اکناف گسترده شدند، و امپراتوریی تشکیل دادند که از دریای خزر تا رود سند وسعت داشت. پایتخت این امپراتوری گرگان، و شهر عمده‌اش بلخ بود. تورانیان بر فیروز، پادشاه ساسانی (۴۵۹-۴۸۴) غلبه کردند و او را کشتند و بلاش (۴۸۴-۴۸۸) جانشین او را خراجگزار خود ساختند.

ایران، همزمان با این تهدیدی که از طرف مشرق متوجهش شده بود، به سبب کشمکش شاه با اشراف و موبدان برای حفظ اقتدار خویش، دچار هرج و مرج شد. قباد اول (۴۸۸-۵۳۱) به فکر افتاد تا با تقویت یک نهضت اشتراکی (کمونیستی)، که هدف اصلی حمله‌اش اشراف و موبدان بودند، دشمنان خویش را ضعیف سازد. یکی از موبدان زردشتی، به نام مزدک، حوالی سال ۴۹۰ میلادی، خود را فرستاده یزدان برای ترویج یک کیش باستانی اعلام کرده بود. اصول آن دین به گفته او چنین بود: همه مردم مساوی زاده شده‌اند؛ هیچ کس حقی طبیعی برای تملک چیزی بیش از دیگری ندارد؛ مالکیت و ازدواج از ابداعات انسان و اشتباهات پست اوست؛ و کلیه اشیا و تمام زن‌ها باید ملک مشترک تمام مردان باشند. دشمنانش ادعا کردند که او می‌خواهد، به بهانه اعتراض به مالکیت و ازدواج و دستیابی به آرمان‌شهر، دزدی، زنا، و زنا با محارم را ترویج کند. بینوایان و عده‌ای دیگر از مردم سخنان او را شادمانه پذیرفتند، اما شاید خود مزدک هم از موافقت شاه با آن مذهب به شگفت آمد. پیروان او نه تنها خانه‌های ثروتمندان، بلکه حرمسراهای آنها را نیز تصاحب کردند و زیباترین و گران‌ترین معشوقه‌های‌شان را نیز به تملک خویش درآوردند. اشراف آزرده و خشمگین قباد را زندانی کردند و برادرش جاماسپ را به شاهی برداشتند. قباد، پس از سه سال محبوس بودن در «قلعه فراموشی» [انوش‌بُرد]، از زندان گریخت و به هفتالیان پناهنده شد. هفتالیان، که می‌خواستند یک فرد وابسته به آنها فرمانروای ایران باشد، ارتشی برای او فراهم کردند و او را در تسخیر تیسفون یاری دادند. جاماسپ استعفا کرد، اشراف به املاک خود گریختند، و قباد بار دیگر شاهنشاه شد (۴۹۹). قباد، پس از محکم ساختن قدرت خویش، بر کمونیست‌ها تاخت و مزدک و هزاران تن از پیروانش را بکشت. شاید آن نهضت باعث بالا بردن شأن کارگران شده بود، زیرا فرمان‌های شورای دولتی از آن پس نه تنها به امضای شاهزادگان و موبدان می‌رسید، بلکه از طرف سران اتحادیه‌ها نیز امضا می‌شد. قباد به مدت یک نسل دیگر سلطنت کرد، با دوستان قدیمش هفتالیان جنگید و پیروز شد، اما در جنگ با روم کامیابی قطعی حاصل نکرد؛ به هنگام مرگ، سلطنت را به دومین پسر خود خسرو که بزرگ‌ترین شاه ساسانی بود سپرد.

خسرو اول (۵۳۱-۵۷۹) رای یونانیان خسروئس و اعراب کسری می‌نامیدند، و ایرانیان لقب انوشیروان (دارنده روان جاوید) را به نامش اضافه کرده بودند. وقتی برادران مهترش او را «عادل» می‌خواندند؛ و شاید اگر عدل را از رحم جدا کنیم، او شایسته این لقب بود. پروکوپیوس او را چنین وصف می‌کند: «استاد بزرگ در تظاهر به پرهیزکاری» و عهدشکنی؛ اما پروکوپیوس از زمره دشمنان بود. طبری، مورخ ایرانی، «تیزهوشی، فرهنگ، خردمندی، رشادت، و تدبیر» او را ستوده و یک خطابه افتتاحیه در دهان او گذاشته است که اگر راست نباشد، خوب جعل شده است. وی حکومت را کاملا تجدید سازمان داد؛ در انتخاب دستیارانش فقط شایستگی را ملاک قرار داد و توجهی به رتبه و مقام نکرد؛ و بزرگمهر، مربی پسرش، را به وزارت برگزید که وزیری ارجمند از کار درآمد. وی سپاه بنیچه‌ای ملوک‌الطوایفی را با یک ارتش دایمی با انضباط و شایسته جایگزین کرد. نظم مالیاتی عادلانه‌تری ایجاد کرد، و قوانین ایران را مدون ساخت. برای اصلاح آب شهرها و آبیاری مزارع سدها و ترعه‌ها ساخت؛ زمین‌های بایر را با دادن گاو، وسایل کشاورزی، و بذر به دهقانان حاصلخیز کرد؛ تجارت را با ساخت، تعمیر، و نگاهداری پل‌ها و راه‌ها رونق بخشید؛ و آنچه در توان داشت با شور و غیرت وقف خدمت به مردم و کشور کرد. ازدواج را، به این عنوان که ایران برای حفظ مرز و بوم خود به جمعیت بیشتری احتیاج دارد، تشویق - اجباری - کرد. مردان مجرد را، با تأمین جهیز زنان و امکانات تربیت فرزندان از بودجه دولتی، به ازدواج تحریض نمود. یتیمان و کودکان بینوا را به خرج دولت نگاهداری و تربیت کرد. وی بدعت را با مرگ سزا می‌داد، اما مسیحیت را، حتی در حرم خود، تحمل می‌کرد. فیلسوفان، پزشکان، و دانشمندان را از هندوستان و یونان در دربار خود گردآورده بود و از مباحثه با آنان درباره مسائل زندگی، حکومت، و مرگ لذت می‌برد. یک بار در طی مباحثه این سؤال پیش کشیده شد: «بزرگ‌ترین بدبختی چیست؟» یک فیلسوف یونانی پاسخ داد: «پیری توأم با فقر و بلاهت»؛ یک هندو جواب داد: «روحی آشفته در جسمی بیمار»؛ وزیر خسرو با بیان این جمله تحسین همگان را به خود جلب کرد: «به گمان من بزرگ‌ترین بدبختی برای انسان این است که پایان زندگی خویش را نزدیک ببیند، بی‌آنکه به فضیلت عمل کرده باشد.» خسرو ادبیات، علوم، و دانش‌پژوهی را با گشاده‌دستی حمایت می‌کرد، و مخارج ترجمه‌ها و تاریخ‌نگاری‌های بسیار را تأمین کرد؛ در زمان سلطنت او دانشگاه جندی‌شاپور به اوج اعتلا رسید. وی امنیت خارجیان را چنان حفظ می‌کرد که دربارش همواره پر از بیگانگان متشخص بود.

چون بر تخت شاهی نشست، میل خود را برای آشتی با روم اعلام کرد. یوستینیانوس، که نقشه‌هایی برای آفریقا و ایتالیا داشت، موافقت کرد؛ و در سال ۵۳۲، آن دو «برادر» یک قرارداد «صلح ابدی» امضا کردند. چون آفریقا و ایتالیا سقوط کرد، خسرو بر سبیل مزاح، به این عنوان که اگر ایران با او صلح نکرده بود او نمی‌توانست پیروز شود، سهمی از غنیمت‌های او خواست، و یوستینیانوس برای او هدایای گران‌بها فرستاد. در ۵۳۹، خسرو به روم اعلان جنگ داد، به این بهانه که یوستینیانوس مواد معاهده فی‌مابین را نقض کرده است؛ پروکوپیوس این اتهام را تأیید می‌کند؛ شاید خسرو پنداشته بود خردمندانه این است که تا ارتش یوستینیانوس هنوز در غرب سرگرم جنگ است، به روم حمله برد و منتظر ننشیند تا یک بیزانس پیروزمند و نیرومند تمام نیروهای خود را علیه ایران به کار برد. به علاوه، خسرو معتقد بود که ایران باید سرانجام بر معادن طلای طرابوزان دست یابد و به دریای سیاه برسد. پس به سوریه لشکر کشید؛ هیراپولیس، آپامیا، و حلب را محاصره کرد، با دریافت فدیه‌های گران‌بها از آنها دست برداشت، و بزودی به دروازه‌های انطاکیه رسید. مردم بی‌باک آن شهر، از فراز دیوار دفاعی، نه تنها با باریدن تیرها و سنگ‌های منجنیق بر سپاهیانش، بلکه همچنین با متلک‌های وقیحانه‌ای که بدان شهره بودند، از او استقبال کردند. شاه خشمگین، شهر را با یک حمله ناگهانی تصرف، و خزاین آن را تاراج کرد. تمام ساختمان‌های آن را، جز کلیسای اعظم، سوزاند؛ عده‌ای از مردم شهر را قتل عام کرد، و مابقی را به ایران فرستاد تا اهالی یک «انطاکیه» جدید را تشکیل دهند. آنگاه با شادی در همان دریای مدیترانه، که وقتی مرز باختری ایران بود، آبتنی کرد. یوستینیانوس سردار خود بلیزاریوس را برای نجات آن نواحی فرستاد، اما خسرو، با غنیمت‌هایی که به دست آورده بود، با خاطر آسوده از فرات گذشت، و آن سردار محتاط وی را تعقیب نکرد (۵۴۱). بی‌نتیجه ماندن جنگ‌های ایران و روم بی‌شک به واسطه اشکال در نگاهداری یک نیروی اشغالی در آن سوی بیابان سوریه یا رشته کوه‌های تاوروس در سمت دشمن بود؛ ترقیات جدید در حمل و نقل، جنگ‌های بزرگ‌تری را ممکن ساخته است. طی سه تجاوز دیگر به آسیای روم، خسرو به پیشروی‌ها و محاصره‌های سریع دست زد، باج‌ها و اسیرها گرفت، روستاها را تاراج کرد، و بدون مزاحمت بازگشت (۵۴۲-۵۴۳). در ۵۴۵، یوستینیانوس ۲۰۰۰ پوند طلا (۸۴۰۰۰۰ دلار) برای یک متارکه پنج‌ساله به خسرو پرداخت، و در انقضای پنج سال ۲۶۰۰ پوند دیگر برای پنج سال تمدید تأدیه کرد. سرانجام (۵۶۲)، پس از جنگ‌هایی که به مدت یک نسل به طول انجامید، آن دو پادشاه پیر عهد کردند که صلح را به مدت پنجاه سال حفظ کنند؛ یوستینیانوس موافقت کرد که هر سال ۳۰۰۰۰ پوند طلا (۰۰۰’۵۰۰’۷ دلار) به ایران بپردازد، و خسرو از ادعای خود بر سرزمین‌های مورد اختلاف در قفقاز و سواحل دریای سیاه دست برداشت.

اما کار خسرو با جنگ هنوز تمام نبود. در حدود سال ۵۷۰، به درخواست حمیریان جنوب باختری عربستان، ارتشی به آن سامان فرستاد تا آنان را از قید فاتحان حبشی آزاد سازد؛ وقتی که آزادی تحصیل شد، حمیریان دریافتند که سرزمین‌شان به یک استان ایرانی مبدل شده است. یوستینیانوس با حبشه پیمان اتحادی بسته بود؛ یوستینوس دوم، جانشین او، طرد حبشیان را از عربستان عملی غیردوستانه شمرد؛ به علاوه، ترکان مرزهای خاوری ایران محرمانه با روم موافقت کرده بودند که به خسرو حمله کنند؛ یوستینوس دوم به خسرو اعلان جنگ داد (۵۷۲). خسرو، با وجود کبرسن، شخصاً به میدان جنگ رفت و شهر مرزی دارا را از رومیان گرفت؛ اما سلامتش یاری نکرد و برای نخستین بار شکست خورد (۵۷۸)، به تیسفون بازگشت، و در آنجا به سال ۵۷۹، در سنی نامعلوم، زندگی را بدرود گفت. وی طی چهل و هشت سال زمامداری خود در تمام جنگ‌ها و نبردها جز یکی پیروز بود، امپراتوری خود را از هر سو وسعت بخشیده بود، ایران را بیش از هر زمان دیگر پس از داریوش اول نیرومند کرده بود، و چنان نظم اداری صحیحی برقرار ساخته بود که وقتی اعراب ایران را تسخیر کردند آن را تقریباً بدون هیچ‌گونه تغییر اقتباس کردند. خسرو، که تقریباً معاصر یوستینیانوس بود، طبق اعتقاد عمومی آن زمان، از یوستینیانوس بزرگ‌تر بود، و تمام نسل‌های آینده ایران را نیز او را نیرومندترین و تواناترین پادشاه تاریخ خود می‌دانند.

پسر او، هرمز چهارم (۵۷۹-۵۸۹)، به دست یکی از سرداران از سلطنت افتاد. این سردار بهرام چوبین بود که نخست خود را نایب‌السلطنه خسرو دوم (۵۸۹)، پسر هرمز چهارم، و یک سال بعد پادشاه ساخت. وقتی که خسرو به سن بلوغ رسید، تاج و تخت خود را از او خواست؛ بهرام این خواست را نپذیرفت؛ خسرو به هیراپولیس در سوریه روم گریخت؛ ماوریکیوس، امپراتور روم شرقی، به او گفت که سلطنتش را باز خواهد ستاند، مشروط بر آنکه ایران از ارمنستان بیرون رود؛ خسرو این پیشنهاد را پذیرفت، و مردم تیسفون شاهد واقعه کمی‌نظیری شدند که عبارت بود از یاری سربازان رومی برای به تخت نشاندن یک شاهزاده ایرانی.

خسرو پرویز (پیروز) به بالاترین قدرتی رسید که ایران پس از خشایارشا به خود دیده بود، و [بر اثر غرور حاصل از همان قدرت] زمینه سقوط امپراتوری خود را فراهم ساخت. وقتی فوکاس، ماوریکیوس را کشت و به جای او نشست، پرویز به آن غاصب اعلان جنگ داد (۶۰۳) تا انتقام دوست خود را از او بگیرد؛ ماحصل آنکه دشمنی دیرین بین دو امپراتوری از نو آغاز شد. چون بیزانس در نتیجه آشوب و انشقاق ضعیف شده بود، ارتش‌های ایران توانستند دارا، آمد، ادسا، هیراپولیس، حلب، آپامیا، و دمشق را تصرف کنند. (۶۰۵-۶۱۳). پرویز، که از کامیابی سرمست شده بود، علیه مسیحیان اعلام جهاد کرد؛ ۲۶۰۰۰ یهودی به ارتش او پیوستند. در سال ۶۱۴، نیروهای مشترک او اورشلیم را غارت کردند و ۹۰۰۰۰ مسیحی را کشتند. بسیاری از کلیساهای مسیحی، از جمله «کلیسای قیامت»، بکلی سوخت؛ و صلیب واقعی، محبوب‌ترین یادگار مسیحیان، به ایران برده شد. پرویز به هراکلیوس، امپراتور جدید روم، نامه‌ای نوشت و سؤالی در خداشناسی مطرح کرد: «از خسرو، بزرگ‌ترین خدایان و ارباب تمام زمین، به هراکلیوس، بنده بیمقدار و بی‌شعور خود: تو می‌گویی که به خدای خویش اعتماد داری، پس چرا وی اورشلیم را از دست من نجات نداد؟» در ۶۱۶، یک ارتش ایرانی اسکندریه را تسخیر کرد، و تا سال ۶۱۹ تمام مصر، که پس از داریوش دوم از ملکیت ایران خارج شده بود، به شاه شاهان تعلق یافت. در همین ضمن، یک ارتش ایرانی دیگر بر آسیای صغیر تاخت و خالکدون را تصرف کرد (۶۱۷)؛ ایرانیان آن شهر را، که فقط به وسیله تنگه بوسفور از قسطنطنیه جدا شده بود، به مدت ده سال در دست داشتند. در آن ده سال خسرو پرویز کلیساها را ویران کرد؛ ثروت و آثار هنری آنها را به ایران برد؛ و، با وضع مالیات‌های سنگین، آسیای باختری را چنان از توش و توان انداخت که در برابر حمله اعراب، که یک نسل بعد صورت گرفت، پایداری نتوانست.

خسرو اداره جنگ را به سرداران خود سپرد، به کاخ تجملی خود در دستگرد (در حدود نودوشش کیلومتری شمال تیسفون) رفت، و خود را وقف هنر و عشق کرد. معماران، مجسمه‌سازان، و نقاشان را گردآورد تا پایتخت جدیدش را بس زیباتر از پایتخت قدیم سازند، و چهره‌هایی از شیرین، محبوب‌ترین زن از سه هزار زن او، بر سنگ بتراشند. ایرانیان شکوه داشتند از اینکه شیرین مسیحی است، و حتی برخی ادعا می‌کردند که شاه را نیز به مسیحیت گروانده است؛ به هر حال، در بحبوحة جنگ مقدس خود، خسرو به او اجازه داد تا کلیساها و صومعه‌های بسیار بسازد. اما ایران، که با غنایم جنگی و بردگان بیشمار ثروتمند شده بود، اشتغال شاه را به خوش‌گذرانی و هنر، و حتی تساهل دینی او را، می‌توانست ببخشد. ایرانیان پیروزی‌های او را به منزله غلبه نهایی ایران بر یونان و روم، و چیرگی اهورمزدا بر مسیح، می‌ستودند.

سرانجام پاسخ اسکندر داده شد، و انتقام ماراتون، سالامیس، پلاتایا، و آربلا گرفته شده بود.

از امپراتوری بیزانس چیزی جز چند بندر آسیایی، چند قطعه از خاک ایتالیا، شمال آفریقا، یونان، و یک نیروی دریایی شکست‌نخورده، و یک پایتخت محاصره‌شده دچار وحشت و یأس نمانده بود. هراکلیوس ده سال وقت صرف کرد تا از ویرانه‌های سرزمین خود کشور جدیدی بسازد و ارتش نوینی بیاراید؛ آنگاه به جای عبور از تنگه خالکدون، که مستلزم مخارج و تلفات زیاد بود، ناوگان خود را وارد دریای سیاه کرد، از ارمنستان گذشت، و از پشت سر به ایران حمله برد. همان‌گونه که خسرو اورشلیم را ویران ساخته بود، هراکلیوس کلورومیا، زادگاه زردشت، را خراب کرد و آتش مقدس جاودان آن را خاموش ساخت (۶۲۴). خسرو ارتش‌های خود را یکی پس از دیگری به مقابله با او فرستاد؛ همه آنها مغلوب شدند، و همچنان‌که یونانیان پیش می‌رفتند، خسرو به تیسفون گریخت، سردارانش، که از اهانت‌های وی آزرده خاطر شده بودند، در خلع او با اشراف همدست شدند. وی را زندانی ساختند و فقط نان و آب به او دادند؛ هجده پسرش را جلو چشم خود او کشتند؛ سرانجام یکی دیگر از فرزندانش به نام شیرویه او را کشت (۶۲۸).

هنر ساسانیان

از ثروت و جلال شاپورها، قبادها، و خسروها چیزی جز خرابه‌های هنری دوران ساسانی به جا نمانده است؛ اما همین مقدار کافی است که ما را از دوام و قابلیت انعطاف هنر ایرانی، از زمان داریوش کبیر و تخت جمشید تا دوران شاه عباس کبیر و اصفهان، به شگفت آرد.

آنچه از معماری ساسانیان باقی مانده کاملاً دنیوی است؛ آتشکده‌ها همه ناپدید شده‌اند و فقط آثار کاخ‌های سلطنتی به جا مانده است؛ اینها «اسکلت‌هایی غول‌آسا» هستند که نمای گچ‌کاری مزین‌شان مدت‌ها پیش از میان رفته است. قدیمی‌ترین این کاخ‌ها قصر اردشیر اول در فیروزآباد است که در جنوب خاوری شیراز واقع شده است. هیچ‌کس تاریخ این کاخ را نمی‌داند؛ دامنه حدسیات از ۳۴۰ ق.م تا ۴۶۰ میلادی را در بر می‌گیرد. پس از پانزده قرن گرما و سرما و دزدی و جنگ، گنبد عظیم این کاخ هنوز تالاری را می‌پوشاند که سی متر ارتفاع و هفده متر عرض دارد. قوس سردر آن، که ۲۷ متر بلندی و ۱۳ متر پهنا دارد، نمایی را به درازای ۵۲ متر به دو قسمت تقسیم می‌کند؛ این نما در دوران اخیر ویران شد. از تالار چهارگوش مرکزی، قوس‌های برآمدگی پاطاق به پایه گنبد مستدیری منتهی می‌شد. فشار گنبد با یک ترتیب جالب و غیرعادی بر دو دیوار مجوف تحمیل شده بود که روی قسمت داخلی و خارجی آن یک طاق دبه‌ای زده شده بود، و بر این بنیان، که از تقویت دیوار داخلی به وسیله دیوار خارجی به وجود آمده بود، پشت‌بندهای متکی به جرزهای ستونی پیوسته، از سنگ محکم، افزوده شده بود. معماری این کاخ با سبک ستونی تخت جمشید کاملاً متفاوت بود - این شیوه گرچه خام و ابتدایی بود، اما در آن از اشکالی استفاده شده بود که بعدها در سانتاسوفیای یوستینیانوس به کمال خود رسید.

در محلی نه چندان دور از این کاخ، در سروستان، ویرانه بنایی وجود دارد که تاریخ آن معلوم نیست، نمایی با سه قوس، یک تالار بزرگ مرکزی با دو اطاق جانبی، که پوشش آنها از گنبدهای شلجمی، طاق‌های دبه‌ای، و نیم‌گنبدهایی تشکیل می‌شود که حکم پشت‌بند را دارند، پشت‌بند اسکلتی معماری گوتیک ممکن است از این نیم‌گنبدها، با برداشتن تمام قسمت‌های آن جز قالب نگاه‌دارنده‌اش، اقتباس شده باشد. در شمال باختری شوش خرابه یک کاخ دیگر وجود دارد، ایوان کرخه. این کاخ کهن‌ترین نمونه طارم عرضی است که با تیرک‌های قطری ساخته شده است. اما جالب‌ترین آثار زمان ساسانیان - که اعراب فاتح را با عظمت خود به وحشت انداخت - کاخ سلطنتی تیسفون بود که اعراب به آن طاق کسری لقب دادند. این احتمالاً همان بنایی است که یک مورخ یونانی سال ۶۳۸ وصف می‌کند و می‌گوید: یوستینیانوس سنگ مرمر یونانی برای خسرو تهیه کرد و صنعتگران ماهری فرستاد که کاخی به سبک رومی در نزدیکی تیسفون برایش ساختند.» جناح شمالی این بنا در سال ۱۸۸۸ فرو ریخت؛ گنبد آن از میان رفته است؛ سه دیوار بزرگ به ارتفاع ۳۵ متر بالا رفته‌اند و نمایی در جهت افقی دارند که به پنج ردیف از قوس‌های کور تقسیم شده است. یک قوس بزرگ مرکزی، که بیست و شش متر ارتفاع و بیست و دو متر عرض دارد و بلندترین و پهن‌ترین قوس بیضی شکل است که تاکنون شناخته شده، به سقف تالاری منتهی می‌شد که طولش ۳۵ و عرضش ۲۳ متر بود؛ شاهان ساسانی فضای وسیع را دوست داشتند. این نماهای خراب‌شده تقلیدی از نماهای غیر ظریف رومی، مانند تماشاخانه مارکلوس، هستند. این نماها بیش از آنکه زیبا باشند، پرابهتند؛ اما نمی‌توان درباره زیبایی‌های گذشته از روی ویرانه‌های فعلی قضاوت کرد.

جالب‌ترین آثار باقی‌مانده از دوران ساسانیان کاخ‌های خشتی‌ای که طعمه زمان شده‌اند نیست، بلکه سنگ‌نبشته‌هایی است که بر سینه بعضی از کوه‌های ایران باقی مانده است. این نقوش شگرف اخلاف مستقیم نقوش برجسته هخامنشی هستند و در برخی موارد در جنب آنها قرار گرفته‌اند؛ گویی می‌خواهند بر استمرار قدرت ایران و برابری شاهان ساسانی با شاهان هخامنشی تأکید کنند. قدیمی‌ترین نقوش زمان ساسانیان اردشیر را می‌نمایاند که پای بر پشت یکی از دشمنان خود - احتمالاً آخرین امپراتور اشکانی - گذاشته است. نقوش برجسته نقش رستم، نزدیک تخت جمشید، ظریف‌تر و زیباترند و اردشیر، شاپور اول، و بهرام دوم را می‌نمایانند؛ این شاهان پیکرهای پرصولت نقش را تشکیل می‌دهند، اما اینان نیز، مانند سایر شاهان و مردان، در رشاقت و تناسب اندام به پای حیوانات نمی‌رسند. نقوش برجسته مشابهی در نقش رجب و در شاپور تصویرهای سنگی نیرومندی از شاپور اول، بهرام اول، و بهرام دوم را می‌نمایانند. در طاق بستان، نزدیک کرمانشاه، دو قوس متکی بر ستون عمقاً بر سنگ بریده شده است؛ نقوش برجسته در جبهه‌های داخلی و خارجی قوس‌ها شاپور دوم و خسرو پرویز را در شکار نشان می‌دهند؛ سنگ با تصاویر فیل‌های فربه و خوک‌های وحشی جان گرفته است؛ شاخ و برگ درختان بدقت، و سرستون‌ها با زیبایی منقوش گشته‌اند. این نقوش رشاقت حرکت یا نرمی خطوط، تشخیص فردی، و حس مناظر و مرایای کارهای یونانی را فاقدند، و چندان اثری از نمونه‌سازی در آنها مشهود نیست؛ اما از حیث وقار و صولت، نیروی حیاتی، و قدرت و صلابت با بیشتر نقوش برجسته امپراتوری روم قابل مقایسه‌اند.

این نقوش، ظاهراً رنگین بوده‌اند، همچنین بسیاری از تصاویر کاخ‌ها؛ اما فقط اثری از رنگ آنها مانده است. مع‌هذا، اسناد موجود این نکته را آشکار می‌سازد که هنر نقاشی در دوران ساسانیان شکوفا شده است؛ گویند که مانی یک مکتب نقاشی تأسیس کرده بود؛ فردوسی از ایرانیان والاجاهی سخن می‌گوید که عمارات خود را با تصاویر قهرمانان ایرانی تزیین می‌کردند؛ و بحتری، شاعر عرب (فت-۸۹۷)، نقوش دیواری قصر تیسفون را وصف می‌کند. هر وقت یکی از شاهان ساسانی می‌مرد، بهترین نقاش عصر فرا خوانده می‌شد تا تصویری از او برای مجموعه‌ای که در خزانه شاهی نگهداری می‌شد بسازد.

صنعت نساجی ساسانیان از طرح‌های نقاشی، مجسمه‌سازی، سفال‌سازی، و سایر اشکال تزیینی بهره‌مند می‌شد. پارچه‌های حریر، مطرز، دیبا، و دمشقی، فرشینه‌ها، روپوش‌های صندلی، سایبان‌ها، چادرها، و فرش‌ها با حوصله بسیار و مهارت استادانه بافته، و آنگاه به رنگ‌های زرد، آبی، و سبز رنگ‌آمیزی می‌شدند. هر ایرانی، جز دهقان و موبد، آرزوی پوشیدن جامه‌ای را داشت که به طبقه بالاتر از خود او متعلق باشد؛ هدایا غالباً عبارت بود از جامه‌های فاخر؛ و قالی‌های بزرگ رنگین، از دوران آشوری‌ها، در شرق از مخلفات ثروت بود. دو دوجین از پارچه‌های زمان ساسانیان، که از جور زمان محفوظ مانده‌اند، از قماش‌های پرارزش موجود هستند. پارچه‌های زمان ساسانیان حتی در آن دوران نیز، از مصر تا ژاپن، مورد تحسین و تقلید بود؛ و در دوره جنگ‌های صلیبی برای پوشاندن آثار قدیسان مسیحی این محصولات مشرکان ترجیح داده می‌شد. وقتی که هراکلیوس قصر خسرو پرویز را در دستگرد تسخیر کرد، پارچه‌های مطرز و یک فرش بزرگ جزو غنایم گران‌بهای او بود. «فرش زمستانی» یا بهارستان خسرو انوشیروان مناظری از بهار و تابستان بر خود داشت تا زمستان را از یاد او ببرد: در این فرش میوه‌ها و گل‌ها با یاقوت و الماس در کنار خیابان‌های نقره و جوی‌های مروارید بر زمینه‌ای از طلا مجسم شده‌اند. هارون الرشید به داشتن فرش بزرگ ساسانی گوهرآگینی که از کثرت جواهر ضخامت یافته بود به خود می‌بالید. ایرانیان در وصف قالی‌های خود غزل‌ها می‌سرودند.

از سفالینه‌های زمان ساسانیان جز قطعاتی که برای استفاده روزمره ساخته شده بود چیزی به جا نمانده است. مع‌هذا، صنعت سفال‌سازی در دوران هخامنشیان بسیار پیش رفته بود، و حتماً در دوره ساسانیان نیز تا حدی ادامه داشته است که توانست بعد از غلبه اعراب به آن کمال برسد. به گمان ارنست فن لوسا، ایران محتملاً مرکزی بود که از آن میناکاری حتی به خاور دور راه یافته است؛ و مورخان هنری بر سر این موضوع که آیا لعاب‌کاری روی سفال و میناکاری مشبک از ایران ساسانیان یا سوریه یا بیزانس منشأ گرفته است هنوز اختلاف دارند. فلزکاران زمان ساسانیان پارچ‌ها، لیوان‌ها، پیاله‌ها، و ساغرهایی می‌ساختند که گویی خاص نسل غول‌آسا بود؛ آنها را چرخ‌گری می‌کردند، با اسکنه یا قلم بر آنها نقش می‌ساختند، یا با چکش طرحی به روش معکوس از پشت به آن می‌انداختند؛ و تصویرهای دلپذیری از حیوانات، از خروس گرفته تا شیر، به صورت دسته یا لوله آنها می‌پرداختند. جام مشهوری که به نام «جام خسرو» در کتابخانه ملی پاریس هست مدال‌هایی از شیشه کریستال بر خود دارد که در شبکه‌ای از طلای مضروب نشانده شده است؛ بنابر روایات، این جام جزو هدایای هارون الرشید به شارلمانی بوده است. گوت‌ها احتمالاً این هنر خاتم‌کاری را از ایرانیان آموخته‌اند و به غرب برده‌اند.

سیم‌گران ظرف‌های گران‌بها می‌ساختند و، همراه با زرگران، زینت‌آلات گوهرنشان برای زینت مردان و زنان ثروتمند و نیز اشخاص عادی می‌پرداختند. چندین ظرف نقره از دوران ساسانیان هنوز موجود است که در موزه بریتانیایی، ارمیتاژ لنینگراد، کتابخانه ملی پاریس، و موزه هنری متروپولیتن نیویورک نگاهداری می‌شود. نقوش این ظروف همواره مرکب است از تصویر شاهان و اصلمندان در شکار، و در آنها حیوانات با ذوق و کامیابی بیشتری رسم شده‌اند تا انسان‌ها. سکه‌های ساسانیان، مثلاً سکه‌های شاپور اول، گاه در زیبایی با سکه‌های رومی برابر بود. حتی کتاب‌های دوران ساسانی را می‌توان جزو آثار هنری به شمار آورد؛ بنابر روایات، هنگامی که کتاب‌های مانی را در ملاء عام می‌سوزاندند، قطعات طلا و نقره جلد آنها ذوب می‌شد و بر زمین می‌چکید. مواد اولیه قیمتی در اثاث خانه دوران ساسانی نیز به کار می‌رفت؛ خسرو اول یک میز طلای گوهرآگین داشت؛ خسرو دوم برای ناجی خود، امپراتور ماوریکیوس، میزی از کهربا ساخت که بر پایه‌های طلای گوهرنشان استوار بود.

بر روی هم، هنر ساسانیان نمایانگر احیای پر زحمت هنر، پس از چهار قرن انحطاط در دوران اشکانیان، است. اگر ما به قید احتیاط از بقایای آن قضاوت کنیم، باید بگوییم که در کمال و عظمت به پای هنر دوران هخامنشی نمی‌رسد، همچنین از حیث ابداع، ریزه‌کاری، و ذوق با هنر ایران بعد از اسلام برابری نتواند کرد. اما این هنر قدرت و صلابت دوران کهن را در نقوش برجسته خود حفظ کرد و، در موضوعات تزیینی خویش، تا حدی نویدبخش غنای هنری آینده شد. هنر این دوران افکار و سبک‌های جدید را با خوشی پذیرفت، و خسرو اول، ضمن مغلوب ساختن سرداران یونانی [روم شرقی]، این ذوق را به کار برد که هنرمندان و مهندسان یونانی را به ایران آورد. هنر ساسانی با اشاعه شکل‌ها و انگیزه‌های هنری خود در شرق - در هندوستان، ترکستان، و چین، و در غرب - در سوریه، آسیای صغیر، قسطنطنیه، بالکان، مصر، و اسپانیا دین خود را ادا کرد. شاید نفوذ آن به هنر یونانی یاری کرد تا از ابرام در نمایش تصویرهای کلاسیک دست بردارد و به روش تزیینی بیزانسی بگراید؛ و به هنر مسیحیت لاتین معاضدت نمود تا از سقف‌های چوبی به طارم‌ها و گنبدهای آجری یا سنگی و دیوارهای پشت‌باره‌ای عطف توجه کند. هنر ساختن دروازه‌ها و گنبدهای بزرگ، که خاص معماری ساسانی بود، به مسجدهای اسلامی و قصرها و معابد مغول منتقل شد. هیچ چیز در تاریخ گم نمی‌شود: دیر یا زود، هر فکر خلاق فرصت و تحول می‌یابد و رنگ و شراره خود را به زندگی می‌افزاید.

فتح اعراب

پس از کشتن پدر و نشستن به جای او، شیرویه - که به نام قباد دوم تاج‌گذاری کرده بود - با هراکلیوس صلح کرد؛ مصر، فلسطین، سوریه، آسیای صغیر، و مغرب بین‌النهرین را به او تسلیم نمود؛ رومیانی را که به دست سپاهیان ایران اسیر شده بودند به کشورهای‌شان باز فرستاد، و بقایای «صلیب واقعی» را به اورشلیم بازگردانید. هراکلیوس طبعاً از چنین پیروزی شایانی شاد شد. اما ملاحظه نکرد که در همان روز، در سال ۶۲۹، هنگامی که «صلیب واقعی» را در معبد آن در اورشلیم قرار می‌داد، دسته‌ای از اعراب به پادگان یونانی نزدیک رود اردن حمله کردند. در همان سال یک بیماری همه‌گیر در ایران شایع شد و هزاران تن، از جمله شاه، را کشت. اردشیر سوم، پسر هفت‌ساله شیرویه، به فرمانروایی برداشته شد؛ سرداری به نام شهربراز آن پسر را کشت و تخت شاهی را غصب کرد؛ سربازان خود شهربراز او را کشتند و جنازه‌اش را در خیابان‌های تیسفون بر زمین کشاندند و بانگ زدند: «هر کس که خون شاهان در تن نداشته باشد و بر تخت سلطنت ایران نشیند، به این روز خواهد افتاد.» مردم عادی همیشه شاه‌دوست‌تر از شاهند. هرج و مرج اکنون بر قلمرویی که از بیست و شش سال جنگ مداوم فرسوده شده بود حکمفرما می‌شد. پریشانی اجتماعی به آن فساد اخلاقی که همراه ثروت و فتح به ایران آمده بود هر چه بیشتر دامن زد. ظرف چهار سال نه تن از حاکمان مدعی تخت سلطنت شدند، ولی یا به قتل رسیدند، یا گریختند، یا به مرگ طبیعی غیر عادی درگذشتند، و بدین ترتیب از صحنه ناپدید گشتند. استان‌ها، و حتی شهرها، یکی بعد از دیگری استقلال و انفکاک خود را از حکومت مرکزی‌ای که دیگر توانایی فرمانروایی نداشت اعلام می‌کردند. در ۶۳۴ تاج شاهی به یزدگرد سوم تفویض شد، که از سلاله ساسان، و فرزند یک کنیز بود.

در ۶۳۲، محمد [صلی‌الله‌علیه‌وآله] پس از تأسیس یک کشور جدید عرب، درگذشت. عمر، خلیفه دوم، در ۶۳۴، نامه‌ای از مثنی [ابن حارثه]، سردار خود در سوریه، دریافت کرد که در آن نوشته شده بود ایران دچار هرج و مرج و آماده تسخیر است. عمر بهترین فرمانده عرب را، که خالد [بن ولید] نام داشت، به این مأموریت گمارد. خالد با لشکری از عربان بدوی، که معتاد به زد و خورد و تشنه به دست آوردن غنایم بودند، در امتداد ساحل جنوبی خلیج فارس به راه افتاد و این پیام را به هرمز، فرماندار استان مرزی [مرزدار] ایران، فرستاد: «اسلام آور تا در امان باشی، یا جزیه بپرداز ... اکنون مردمی به سوی تو می‌آیند که مرگ را دوست می‌دارند، همان گونه که تو زندگی را دوست می‌داری.» هرمز او را به رزم تن به تن طلبید؛ خالد دعوت او را پذیرفت و او را کشت. مسلمانان با غلبه بر تمام موانع به فرات رسیدند؛ عمر، برای نجات یک ارتش عرب در جای دیگر، خالد را فرا خواند؛ مثنی به جای او فرماندهی را عهده‌دار شد و با نیروی تقویتی خود را از روی یک پل قایقی [جسر] از رود فرات گذشت. یزدگرد، که در آن هنگام جوانی بیست و دو ساله بود، فرماندهی عالی را به رستم [فرخزاد] استاندار خراسان واگذار کرد و به او فرمان داد که نیروی عظیمی برای نجات کشور فراهم کند. ایرانیان در جنگ جسر با اعراب مصاف دادند، آنان را شکست دادند و بی‌پروا تعقیب‌شان کردند؛ مثنی صفوف در هم ریخته ارتش خود را از نو بیاراست و در جنگ بویب نیروهای بینظم ایران را تقریباً تا آخرین نفر منهدم ساخت (۶۳۴). تلفات مسلمین سنگین بود؛ مثنی از زخم‌هایی که برداشته بود درگذشت؛ اما خلیفه به جای او سرداری لایق‌تر به نام سعد [وقاص] را، همراه با یک ارتش سی هزار نفری، فرستاد. یزدگرد با مسلح ساختن ۱۲۰۰۰۰ تن ایرانی با این عمل مقابله کرد. رستم آنها را از فرات به سوی قادسیه گذراند؛ در آنجا، طی چهار روز خونین، یکی از قطعی‌ترین نبردهای تاریخ آسیا انجام گرفت. در چهارمین روز، طوفان شن به سوی ارتش ایران وزیدن گرفت؛ اعراب از فرصت استفاده کردند و بر دشمنان خویش، که به سبب طوفان بینایی خود را از دست داده بودند، پیروز شدند. رستم کشته شد، و ارتشش پراکنده گشت (۶۳۶). سعد، که حال مقاومتی در برابر خود نمی‌دید، نیروهای خود را به سوی رود دجله پیش راند، از آن گذشت، و وارد تیسفون شد.

اعراب ساده و خشن، با شگفتی، بر کاخ شاهانه، قوس عظیم سردر، تالار مرمر، فرش‌های شگرف، و تخت گوهرنشان آن خیره شدند. ده روز تمام با مشقت تلاش می‌کردند غنایم را بار کنند و ببرند. شاید به دلیل چنین ضعف‌ها و مشکلاتی بود که عمر به سعد دستور داد که پیشتر نرود؛ او گفت: «عراق کافی است.» سعد از این دستور تبعیت نمود و سه سال بعد را صرف تثبیت فرمانروایی اعراب بر بین‌النهرین کرد. در این ضمن، یزدگرد در استان‌های شمالی خود ارتش دیگری مرکب از ۱۵۰۰۰۰ سرباز فراهم کرد؛ عمر یک ارتش ۳۰۰۰۰ نفری برای مقابله با او فرستاد؛ در نهاوند، اعراب به واسطه برتری حیله‌های جنگی خود به پیروزی بزرگی نایل شدند که «فتح الفتوح» نامیده شد؛ ۱۰۰۰۰۰ سرباز ایرانی در دره‌های باریک به تنگنا افتادند و کشته شدند (۶۴۱). بزودی تمام ایران به دست اعراب افتاد. یزدگرد به بلخ گریخت، از چین کمک خواست، اما تقاضایش پذیرفته نشد؛ از ترکان یاری جست و نیروی کوچکی از آنان گرفت، اما همین‌که عازم نبرد جدید خود شد، برخی از سربازان ترک وی را به خاطر جواهراتش کشتند (۶۵۲). بدین گونه، سلسله ساسانیان منقرض شد.

نوشته و پژوهش شده توسط دکتر شاهین صیامی