مسیحیت در کشمکش (۵۲۹–۱۰۸۵)

در حالی که اسلام به پیش می‌رفت و امپراتوری بیزانس از ضرباتی ظاهراً مهلک کمر راست می‌کرد، اروپا با سختی از میان «قرون تیره» راه می‌گشود. قرون تیره اصطلاحی تسامح‌آمیز است که هر کس می‌تواند آن را به مقتضای پیش‌داوری خویش معنی کند. در این مبحث ما به دلخواه خویش این لفظ را به اروپای غیر بیزانسی در فاصله مرگ بوئتیوس در سال ۵۲۴ و تولد آبلار در ۱۰۷۹ میلادی اطلاق می‌کنیم. تمدن بیزانسی با وجود از دست دادن حیثیت و سرزمین‌های وسیع، همچنان در حال ترقی بود. اما اروپای غربی در قرن ششم نشانه هرج‌ومرجی از تسلط، تجزیه و توحش مجدد بود. بخش زیادی از فرهنگ کلاسیک در دیرها و خانواده‌های معدود پنهان مانده بود، اما پایه‌های جسمی و روان‌شناختی نظم اجتماعی چنان از هم پاشیده شده بود که برای بازگرداندن آن به شکل اولیه قرن‌ها وقت لازم بود. عشق به ادب، ایثار در هنر، یگانگی و تداوم فرهنگ، رشد عقلانی بر اثر تبادل آرا میان عقلای اقوام مختلف، همه در برابر تشنجات جنگ، مخاطرات حمل‌ونقل، تنگنای اقتصادی، پیدایش زبان‌های بومی و از بین رفتن زبان لاتینی در شرق و زبان یونانی در غرب به خاک ریخت. در قرن‌های نهم و دهم، استیلای مسلمانان بر مدیترانه و تهاجم وایکینگ‌ها، مجارها و ساراسن‌ها بر شهرها و سواحل اروپا، بومی شدن زندگی و دفاع و بدوی شدن فکر و زبان را تشدید کرد. آلمان و اروپای شرقی به گردابی از مهاجرت‌ها بدل شده بود، اسکاندیناوی کنام مشتی از دزدان دریایی گشته بود، بریتانیا پایمال آنگل‌ها، ساکسون‌ها، جوت‌ها و دین‌ها بود و سرزمین گل لگدکوب فرانک‌ها، نورمان‌ها، بورگونیایی‌ها و گوت‌ها؛ اسپانیا میان ویزیگوت‌ها و مورها دو پاره شده بود؛ ایتالیا متلاشی شده بود. با این حال شارلمانی، آلفرد و اتو یکم هر کدام برای مدتی کوتاه نظم و الهام را به فرانسه، انگلستان و آلمان آوردند. اریوژن فلسفه را احیا کرد، الکویین و دیگران آموزش را به جایگاه اصلی بازگرداندند، ژربر علم اسلامی را در مسیحیت گسترش داد، لئو نهم و گرگوریوس هفتم کلیسا را اصلاح و تقویت کردند، سبک رمانسک در معماری پدیدار شد و در قرن یازدهم اروپا حرکتی را آغاز کرد که به دستاوردهای قرن‌های دوازدهم و سیزدهم، بزرگ‌ترین قرن‌های قرون وسطی، منجر گردید.

بندیکتوسگرگوریوس کبیرگرگوریوس هفتم

~111 دقیقه مطالعه • بروزرسانی ۱۱ فروردین ۱۴۰۵

مسیحیت در کشمکش (۵۲۹–۱۰۸۵)

قدیس بندیکتوس (حدود ۴۸۰–۵۴۳)

در سال ۵۲۹ میلادی که مدارس حکمت آتن بسته شد، مونته‌کاسینو مشهورترین صومعه جهان مسیحیت لاتینی نیز گشایش یافت. بنیادگذار این دیر، بندیکتوس نورچایی، اصلاً در شهر سپولتو در خانواده‌ای به دنیا آمد که ظاهراً به طبقه اشراف رومی، یعنی طبقه‌ای که رو به زوال بود، تعلق داشت. ابتدا او را برای تحصیل به شهر رم فرستادند و در آنجا بود که از هرزگی و لهو و لعب مردم سخت تکان خورد و، به قول پاره‌ای از وقایع‌نگاران، چون به دوشیزه‌ای دل باخت و او را از دست داد، دچار التهاب روحی شد. در پانزده‌سالگی به نقطه دورافتاده‌ای در هشت کیلومتری سوبیاکو در تپه‌های سابین گریخت؛ در آنجا، پایین پرتگاهی، در غاری مقام گزید و مانند رهبانی تارک دنیا چند سالی در آنجا زندگی کرد. پاپ گرگوریوس اول در کتاب مقاولات خویش شرح می‌دهد که بندیکتوس چطور شجاعانه مبارزه می‌کرد تا زنی را که دوست داشت فراموش کند:

نفس اماره خاطرة او را در ذهن وی مجسم می‌ساخت و روح خادم خداوند از شهوات چنان ملتهب می‌گردید ... که تقریباً مقهور سرپنجة لذت شده، به خیالش خطور می‌کرد که آن بیغوله را ترک گوید. لکن ناگهان به یاری الطاف الاهی به خود آمد، و متوجه شد که بوته‌های بسیاری از خس و خار و انبوهی از گزنه در آن اطراف رسته‌اند. جامه از تن بیرون آورد و خود را به میان آن بوته‌ها افکند و آن قدر در میان خارها غلتید که چون برخاست، تمامی گوشت بدنش به طرز فجیعی پاره‌پاره شده بود. به این سان، با زخم‌های تنش، زخم‌های روحش را التیام بخشید.

بعد از آنکه بندیکتوس چند سالی را در آن گوشة انزوا گذرانید و به سبب ثبات قدم مشهور شد، رهبانان صومعه‌ای که در آن نزدیکی‌ها قرار داشت نزد وی آمدند و با اصرار تقاضا کردند که وی ریاست دیر آنها را قبول کند. بندیکتوس به آنها اخطار کرد که نظاماتش بسیار سخت خواهد بود. رهبانان پافشاری کردند و او به همراهشان به صومعه رفت. پس از چند ماهی چنان از انضباط سخت بندیکتوس به ستوه آمده بودند که در شرابش زهر ریختند. بندیکتوس بار دیگر گوشة انزوا گزید، اما جماعتی از پارسایان جوان پیش او آمدند، با او زندگی کردند، و ارشاد وی را خواستار شدند. پدران، فرزندان خود را از شهر رم نزد وی می‌آوردند تا در محضرش تربیت شوند. تا سال ۵۲۰ دوازده صومعة کوچک، هر کدام با دوازده رهبان، در اطراف غار وی برپا شده بود؛ هنگامی که حتی از این رهبانان نیز جمعی تعالیم و انضباط وی را بسیار سخت یافتند، بندیکتوس با پرشورترین پیروان خویش متوجه مونته‌کاسینو شد، که تپه‌ای بود به ارتفاع ۵۱۹٫۷ متر بالای سطح دریا و مشرف بر شهر قدیمی کاسینو، در شصت و پنج کیلومتری شمال باختری کاپوا. در آنجا بندیکتوس معبدی را که به دوران شرک تعلق داشت خراب کرد، صومعه‌ای بنا نهاد (حدود ۵۲۹)، و نظامات بندیکتیان را وضع کرد که بعداً راهنما و خط مشی بیشتر دیرهای مغرب زمین شد.

اشتباه رهبانان ایتالیا و فرانسه در این بود که از شیوة انزوا و ریاضت‌جویی مشرق زمین تقلید کرده بودند. آب و هوا و روحیة فعال اروپای باختری چنین ریاضتی را برای یک رهبان عملی بسیار مشکل می‌کرد، و باعث می‌شد که بسیاری از گوشه‌گیری صرف نظر کنند. بندیکتوس بر گوشه‌گیران خرده نگرفت و ریاضت را مردود نشمرد، بلکه معتقد بود که انزوای دسته‌جمعی بمراتب عاقلانه‌تر از گوشه‌گیری انفرادی است. و در رهبانیت غرض هرگز نباید ظاهرسازی یا چشم و همچشمی باشد؛ در تمام مراحل باید ادارة افراد زیر نظر رئیس یا پیر دیر باشد و ریاضت باید تا جایی ادامه یابد که به سلامت عقل و بدن لطمه‌ای وارد نسازد.

تا این تاریخ در غرب فردی که زندگی در صومعه را می‌پذیرفت مکلف به دادن قول و بستن پیمانی نبود. بندیکتوس متوجه شد که هر کس مایل باشد وارد جرگة رهبانان شود باید دوران نوآموزی را بگذراند و از طریق تجربه دریابد که تا چه حد از او انتظار امساک نفس و رعایت انضباط می‌رود، و فقط بعد از این دورة آزمایشی داوطلب می‌تواند قول بدهد. اگر شخص از این آزمایش سربلند بیرون آمد، باید کتباً خود را ملزم «به ماندگار شدن در دیر، اصلاح رفتار، و اطاعت» بنماید. وی مقرر داشت که وقتی داوطلب در حضور شاهدی کتباً چنین قولی داد و سند را امضا کرد خودش طی مراسمی باشکوهی دستخط خود را بر روی محراب دیر قرار دهد، و از آن پس رهبان دیگر اجازة خروج از دیر را نداشته باشد، مگر با اجازة رئیس دیر. بندیکتوس همچنین مقرر داشت که پیر دیر را خود رهبانان باید از میان خود برگزینند، و در کلیة امور مهم با وی مشورت کنند، اما تصمیم نهایی همواره با پیر باشد، و تمام رهبانان در عین سکوت و فروتنی اوامر وی را به موقع اجرا بگذارند. نیز قرار شد که دیرنشینان فقط به هنگام ضرورت مهر خاموشی از لب بردارند، به صدای بلند خنده و شوخی نکنند، و هنگام راه رفتن چشمان خود را بر زمین دوزند. هیچ چیز از خود نداشته باشند، «نه کتابی، نه لوحه‌ای، و نه قلمی - مطلقاً هیچ چیز ... و همة اشیا به جمیع افراد تعلق داشته باشد.» وابستگی قبلی راهب به طبقة ثروتمندان یا غلامان بکلی نادیده انگاشته و فراموش شود:

رئیس دیر نباید هیچ گونه تمایزی میان دیرنشینان قایل شود. ... آزاد مرد بر فردی که از میان طبقة غلامان برخاسته بود برتری نداشته باشد، مگر علت معقول دیگری در بین باشد. زیرا ما، چه بنده باشیم چه آزاد، همه از لحاظ مسیح یکی هستیم. ... خداوند توانگران و متنفذان را بر دیگران مقدم نمی‌شمارد.

هر صومعه به اندازة استطاعت مالی خویش موظف بود به هر کس که دست نیاز دراز می‌کند خیرات و مبرات کند «همة میهمانانی را که حلقه بر در می‌کوبند باید چنان گرامی داشت که انگار خود مسیح هستند.»

هر رهبانی موظف بود که در کشتزارها یا دکان‌های صومعه، در آشپزخانه، در غرفه‌های دیر کار کند و به کتابت نسخ بپردازد. ... خوردن هیچ چیز تا هنگام ظهر، و در ایام روزه تا غروب آفتاب، مجاز نبود. از نیمة ماه سپتامبر تا عید قیام مسیح رهبانان فقط مجاز به خوردن یک وعده غذا در روز بودند، و در ماه‌های تابستان به علت درازی روز حق داشتند دو وعده غذا بخورند. نوشیدن شراب مجاز بود، اما هیچ کس اجازة خوردن گوشت هیچ چهارپایی را نداشت. ساعات کار یا خواب را بارها با شرکت در نماز دسته‌جمعی قطع می‌کردند. بندیکتوس، تحت تأثیر مشرق‌زمینی‌ها، روز را طبق احکام شریعت برای خواندن دعا به «ساعات معینی» تقسیم کرد. رهبانان مکلف بودند که ساعت دو بعد از نیم‌شب برخیزند، رو به نمازخانه بیاورند، و در آنجا به قرائت یا خواندن «قطعات شبانه» یعنی منتخباتی از کتاب مقدس، دعا، و سرودهای روحانی بپردازند. هنگام طلوع فجر برای «دعاهای صبحانه» یا «نماز حمد»، در ساعت شش بامداد برای «دعای نخستین»، در ساعت نه بامداد برای «دعای سومین»، هنگام روز برای «دعای ششمین» در ساعت سه بعدازظهر برای «دعای نهمین»، موقع غروب آفتاب برای نماز مغرب، و هنگام رفتن به بستر برای «نماز واپسین»، که پایان دعاها بود، حاضر باشند. موقع خواب معمولا هنگامی بود که شب فرا می‌رسید. رهبانان تقریباً از روشنایی چراغ استفاده نمی‌کردند. با همان لباسی که بر تن داشتند می‌خوابیدند، و بندرت استحمام می‌کردند.

بندیکتوس بر این نظامات ویژه پاره‌ای از نصایح کلی را برای رهبری مسیحی به سوی کمال نفس علاوه کرد: ۱) در مرحلة نخست راهب باید خدای متعال را از صمیم قلب و با تمامی روح و توان خویش دوست بدارد. ۲) آنگاه همسایه را آن سان نوازد که خویشتن را. ۳) آنگاه مرتکب قتل نفس نشود. ... و گرد زناکاری، ... سرقت، ... آز، و شهادت دروغ نگردد. ... ۸) تمامی مردمان را محترم شمرد. ... ۱۱) بدن را از آلودگی پاک نگاه دارد. ... ۱۳) روزه را دوست داشته باشد. ۱۴) از مستمندان دستگیری کند. ۱۵) برهنگان را لباس بپوشاند. ۱۶) از بیماران عیادت کند. ... ۳۰) بر دیگران زخمی وارد نسازد، و اگر خود زخمی دارد شکیبا باشد. ... ۳۱) دشمنان خود را دوست داشته باشد. ... ۵۳) علاقه‌مند به سخن گفتن زیاد نباشد. ... ۶۱) آرزو نداشته باشد او را قدیسی خوانند ... بلکه خود قدیسی باشد. ... ۷۱) پس از یک اختلاف، قبل از غروب آفتاب آشتی کند، ۷۲) و هرگز از بخشایش الاهی نومید نشود.

در عصری پر از جنگ و هرج و مرج، و تردید و سرگردانی، صومعة بندیکتیان مأمنی آرامش‌بخش محسوب می‌شد. کشاورزانی را که از زمین رانده یا خانه خراب شده بودند، دانش‌پژوهانی را که آرزوی پیدا کردن گوشة امنیتی داشتند، و مردانی را که از ستیز و غوغای زندگی به ستوه آمده بودند پناه داد و به آنها گفت: «دست از غرور و آزادی خود بردارید و امن و صلح را در اینجا بیابید.» جای شگفتی نبود که صدها صومعة همانند در سراسر اروپا به وجود آمد که هر کدام مستقل از دیگران بود، همگی فقط از اوامر پاپ اطاعت می‌کردند، و در دریای خروشانی از استقلال انفرادی حکم جزایری از اجتماعات اشتراکی را داشتند. مرور زمان ثابت کرد که فرقه و نظامات بندیکتیان پایدارترین ابداعات انسان قرون وسطی بوده است. خود صومعة مونته‌کاسینو مظهر آن پایداری است. جماعت بربری لومبارد در ۵۸۹ آن را غارت کردند، لومباردها عقب نشستند و راهبان به صومعة خود بازگشتند. ساراسن‌ها در ۸۸۴ آن را ویران کردند؛ رهبانان از نو آن را ساختند، در ۱۳۴۹ زلزله آن را خراب کرد، رهبانان دوباره به ساختن آن کمر بستند؛ سپاهیان فرانسوی در ۱۷۹۹ به تاراج آن دست زدند. در ۱۹۴۴ گلوله‌ها و بمب‌های جنگ دوم جهانی آن صومعه را با خاک یکسان کرد. امروز (۱۹۴۸) رهبانان بندیکتوس با دست‌های خویش بار دیگر به بنای آن مشغولند. طبق ضرب‌المثل لاتینی: قطعش کن، بار دیگر شکوفه می‌کند.

گرگوریوس کبیر (حدود ۵۴۰–۶۰۴)

در حالی که قدیس بندیکتوس و رهبانان وی، در صلح و آرامش، به کار و دعا در مونته‌کاسینو سرگرم بودند، جنگ گوت‌ها (۵۳۶–۵۵۳) مانند شعلة سوزانی از شمال تا جنوب ایتالیا را فرا گرفت، و به هر جا سرایت کرد جز آشوب و فقر چیزی به جا نگذاشت. اقتصاد شهری دچار هرج و مرج شد. بنیادهای سیاسی به هم ریخت؛ در رم هیچ گونه اقتدار مادی و دنیوی به جا نماند مگر آن عاملین امپراتوری که اندکی مورد حمایت سربازان بی‌جیره و مواجبی بودند که در نواحی دور از مرکز رقابت داشتند. به سبب فرو ریختن این قدرت‌های مادی و برقرار ماندن سازمان روحانی بود که باقیمانده کلیسا، حتی در نظر امپراتوران، وسیله نجات مملکت تلقی شد. در ۵۵۴ یوستینیانوس به موجب فرمانی مقرر داشت که «اسقف‌ها و اعاظم هر ایالتی می‌توانند اشخاص صالح و کارآمدی را که قادر به ادارة امور حکومت محلی باشند به سمت حکام ایالات برگزینند.» اما هنوز جنازة یوستینیانوس سرد نشده بود که ایتالیای شمالی بار دیگر دچار بربریت و آریانیسم شد، و این هر دو رهبری و تمامی دستگاه روحانی کلیسا را در ایتالیا تهدید کرد. بحرانی که پدید آمده بود ظهور یک مرد مقتدر را ضروری نمود، و تاریخ بار دیگر بر تأثیر نبوغ صحه نهاد.

گرگوریوس سه سال قبل از درگذشت بندیکتوس در شهر رم به دنیا آمد. وی در دامان خانواده‌ای تولد یافت که افراد آن از سناتورهای روم باستان بودند. گرگوریوس ایام کودکی را در کاخ زیبایی واقع بر تپة کایلیوس گذرانید. هنگامی که پدرش فوت کرد، میراث هنگفتی به وی رسید. به علت تعلق به خانوادة اشرافی، و ثروت، از مدارج ترقی سیاسی بسرعت بالا رفت، چنان که در سی و سه سالگی شهردار رم شد. اما وی علاقه‌ای به امور سیاسی نداشت. بعد از آنکه دورة یک‌سالة منصب مزبور سپری شد و اوضاع ایتالیا در نظر گرگوریوس دلالت بر انقراض قریب‌الوقوع عالم می‌کرد، وی قسمت اعظم دارایی خویش را صرف ساختن هفت صومعه کرد، و باقی را به صورت صدقه به بینوایان بخشید؛ از تمام علایقی که خاص طبقة خود بود چشم پوشید؛ کاخ خود را مبدل به دیر سن آندره کرد، و خودش اولین رهبان آن دیر شد. گرگوریوس خود را به شدیدترین ریاضت‌ها مقید کرد. تقریباً تمام این ایام را به خوردن میوه‌ها و سبزیجات خام می‌گذرانید، و آن قدر زیاد روزه می‌گرفت که هنگام فرا رسیدن شنبه مقدس، که در آن روز بیش از هر روزی فرد مسیحی مکلف به رعایت روزه بود، ظاهراً چنین می‌نمود که اگر یک روز دیگر از خوردن غذا خودداری کند، از فرط گرسنگی هلاک می‌شود. با این همه همواره به خاطر می‌آورد که سه سالی که در دیر مزبور گذرانیده بود خوش‌ترین ایام زندگیش بوده است.

پاپ بندیکتوس اول گرگوریوس را از این محیط قرین آرامش احضار و مقام «هفتمین شماس» را به وی تفویض کرد. در سال ۵۷۹ پاپ پلاگیوس دوم او را به عنوان سفیر خویش به دربار امپراتوری بیزانس در قسطنطنیه فرستاد. در میان دغلبازی‌های دیپلماسی و دبدبة کاخ‌های امپراتوری، وی همچنان از نظر پوشاک و خوراک و نیایش مثل یک رهبان زندگی می‌کرد. با این همه، در این دوران، تجربیات ثمربخشی از مردم دنیاپرست و حیله‌گری‌های آنها اندوخت.

در ۵۸۶ او را به رم احضار و به ریاست دیر سن آندره منصوب کردند. در ۵۹۰ میلادی بروز طاعون خیارکی چون داسی نفوس شهر رم را درو کرد. خود پلاگیوس به این مرض مبتلا شد و درگذشت. اسقف‌ها و مردم شهر بی‌درنگ گرگوریوس را به جانشینی وی انتخاب کردند. گرگوریوس، که به هیچ وجه مایل به ترک صومعه نبود، نامه‌ای به امپراتور یونانی نوشت و در طی آن خواستار شد که این انتخاب را تأیید نکند. شهردار رم جلو نامه را گرفت، و هنگامی که گرگوریوس در تدارک فرار بود او را دستگیر کردند و بزور به کلیسای سان پیترو در رم آوردند. در آنجا، چنانکه گفته‌اند، به وسیلة گرگوریوس دیگری تقدیس شد و به مقام پاپی رسید.

اکنون گرگوریوس مردی پنجاه‌ساله بود، با سری بزرگ و طاس، رنگی تیره، دماغی مانند منقار عقاب، ریشی تنک و گندم‌گون، احساساتی آتشین، گفتاری ملایم، مقاصدی شاهانه، و عواطفی ساده. به سبب مسئولیت‌های فراوان و رنج‌هایی که بر خود همواره کرده بود سلامتیش مختل، و دچار سوءهاضمه و تب مالت و نقرس شده بود. در کاخ پاپی نیز وی به همان منوال زندگی می‌کرد که در صومعه کرده بود، به این معنی که لباس خشن رهبانی بر تن و از ارزان‌ترین خوراک‌ها تغذیه می‌کرد، و با کشیشان و رهبانانی که مددکار وی بودند زندگی را به طور دسته‌جمعی می‌گذرانید. از آنجا که قاعدتاً مجذوب مسائل دینی و ملک بود، می‌توانست یک‌باره نرم شود و در کارها و گفتارش محبتی پدرانه نشان دهد. زمانی مطرب دوره‌گردی که ارغنون و میمونی به دست داشت بر در سرای پاپی آمد. گرگوریوس به مطرب اجازه داد که داخل شود و برایش طعام و نوشابه فراهم ساخت. وی به عوض آنکه عواید کلیسا را خرج ساختمان ابنیة جدید کند آن را در راه صدقات، دادن هدیه به مؤسسات مذهبی در سراسر جهان مسیحی، و اعطای فدیه برای رهایی اسیران جنگ صرف می‌کرد. برای هر خانوادة فقیر در شهر رم جیرة ماهیانه‌ای از گندم، شراب، پنیر، سبزیجات، روغن، ماهی، گوشت، لباس، و مقداری وجه مقرر کرده بود، و هر روز مأموران او خوراک‌های پخته برای بیماران و مردمان علیل می‌بردند. نامه‌های وی خطاب به روحانیون مسامحه‌کار یا فرمان‌روایان سیاسی لحنی بسیار تند دارد، ولی هر گاه مردمان بینوا و درمانده را مخاطب قرار می‌دهد، به منزلة گوهرهایی هستند از دلسوزی؛ و از آن جمله است: نامه‌ای خطاب به زارعی که زمین‌های موقوفة کلیسا را غصب کرده است؛ خطاب به کنیزکی که می‌خواهد در سلک راهبه‌ها درآید؛ و خطاب به زنی از خانوادة اشراف که از گناهان خویش پریشان خاطر شده است. وی چنین اعتقاد داشت که کشیش در واقع شبانی است که مأموریت دارد از گوسفندان خویش مراقبت کند، و پاپ نیکوکردار از هر لحاظ محق است به نگارش اثر خود حاوی اندرز برای اسقف‌ها بپردازد (۵۹۰)؛ این کتاب راهنما به مرور ایام یکی از آثار کلاسیک مسیحی شد. هر چند گرگوریوس همواره علیل و فرتوت‌تر از سن حقیقی خویش بود، با این وجود تمام اوقات خود را در جهت ادارة تشکیلات روحانی، رتق و فتق امور سیاسی قلمرو پاپی، نظارت فایقه بر امور کشاورزی و سوق‌الجیشی نظامی، نوشتن رسائل متعددی در الاهیات، فرو رفتن در جذبه‌های رازورانه، و توجه مشتاقانه به انجام هزار امر کوچک زندگی می‌کرد. وی غرور مقام خویش را با فروتنی ایمانی که داشت پاک می‌کرد، و در نخستین رسالة پاپی خویش که هنوز موجود است خود را «خادم خادمان خداوند» نامید؛ پس از وی، بزرگ‌ترین پاپ‌ها این عبارت شریف را پذیرفته‌اند.

از ویژگی‌های دوران خلافت وی بصیرتش در امور اقتصادی کلیسا و اصلاحات سختی بود که مجری داشت. وی سعی بلیغی مبذول داشت تا از تجارت اشیای متبرکه و همخوابه گرفتن در بین کشیشان جلوگیری کند. انضباط را دوباره در دیرهای ممالک لاتین برقرار و روابط میان آنها و پاپ و کشیشانی را که از طرف مقامات غیر روحانی منصوب می‌شدند تنظیم کرد. وی آیین قداس را اصلاح کرد، و شاید به ظهور شیوة سرودخوانی «گرگوریوسی» کلیسا نیز کمک کرد. جلو سوءاستفاده در املاک پاپی را گرفت، به کشاورزان مستأجر وام داد، و ربحی مطالبه نکرد. اما عوایدی را که به کلیسا تعلق داشت بدون اتلاف وقت جمع‌آوری کرد، زیرکانه به آن دسته از یهودیانی که مسیحیت را پذیرفته بودند پیشنهاد تخفیف مال‌الاجاره کرد، و زمین‌های موروثی خداوندانی را که بر اثر شنیدن موعظه‌های وی دربارة فرا رسیدن روز قیامت هراسان شده بودند برای کلیسا پذیرفت.

در این ضمن با لایق‌ترین فرمان‌روایان عهد خویش در مبارزات تن به تن سیاسی مواجه شد؛ گاهی بر حریف غالب می‌آمد، و گاهی مغلوب می‌شد، اما سرانجام وقتی از جهان دیده بربست، قدرت و حیثیت دستگاه پاپی و «میراث پطرس» (به عبارت دیگر ایالات قلمرو پاپ در ایتالیای مرکزی) بمراتب افزون‌تر و وسیع‌تر شده بود. گرگوریوس بظاهر حق حاکمیت امپراتور روم شرقی را پذیرفت، لکن در عمل به طور کلی آن امپراتور را نادیده انگاشت. هنگامی که دوک سپولتو، حین مبارزه با نمایندة امپراتور روم شرقی در راونا، رم را تهدید کرد، گرگوریوس، بدون مشورت با نماینده یا خود امپراتور روم شرقی، عهدنامه صلحی را با دوک امضا کرد و موقعی که لومباردها رم را محاصره کردند، خود در تدارک دفاع از شهر شرکت کرد.

وی بر هر دقیقه‌ای که صرف امور دنیوی می‌شد افسوس می‌خورد، و از جماعاتی که برای شنیدن موعظه‌های وی گرد می‌آمدند عذر می‌خواست که، به سبب پریشانی حواس بر اثر گرفتاری‌های مادی، قدرت ایراد موعظه‌های تسلی‌بخشی را ندارد. در طول سال‌های معدود صلح، گرگوریوس مجال آن را پیدا کرد که با اشتیاق تمام سعی خود را صرف اشاعة مسیحیت در اروپا کند. وی اسقف‌های سرکش لومباردی را مطیع کرد، اعتقادات صحیح مذهب کاتولیک را بار دیگر در افریقا رواج داد، تقاضای اسپانیا را، که تاکنون پیرو آریانیسم بود، برای تبعیت از اصول مذهب کاتولیک قبول کرد، و با چهل نفر رهبان، انگلستان را برای عالم مسیحیت تسخیر کرد. در حالی که پیر دیر سن آندره بود و در بازار برده‌فروشان رم به چشم خود دیده بود که چند تنی از اسیران انگلیسی را به غلامی می‌فروشند، تصمیم خود را گرفت و، بنابر گفتار بید اسقف و تاریخ‌نویس وطن‌پرست انگلیسی، گرگوریوس از پوست سفید و سیمای خوش منظر و موهای بسیار زیبای آنان در شگفت شد و چون لحظه‌ای چند به آنها نگریست، به قول مشهور، از آنان جویا شد که از کدام ناحیه یا سرزمین آن جماعت را خریده‌اند. به وی پاسخ دادند که آنها از بریتانیا می‌آیند و ظاهر ساکنان آنجا چنین است. و باز چون پرسید که آیا مردمان آن جزیره مسیحی هستند ... پاسخ شنید که از جماعت کفارند. آنگاه این مرد نیکوکار گفت: «دریغ باشد که چنین مردمان زیباروی و خوش طلعتی از اهریمن پیروی کنند، و مردمانی که ظاهری چنین باشکوه و درخشان دارند صاحب ذهنی باشند عاری از لطف معنوی.» پس از این، وی جویای نام آن قوم شد. جواب دادند که اینها را آنگل‌ها نامند. سپس وی گفت: «براستی که خوب نامی بر آنها نهاده‌اند. زیرا چهرة فرشتگان دارند، و شایسته است که چنین مردمانی جانشین فرشتگان آسمان می‌بودند.»

طبق این داستان (که بسیار جالب‌تر از آن است که باور کردنی باشد) گرگوریوس از پاپ پلاگیوس دوم اجازه می‌خواهد که با جمعی از مبلغان مسیحی عازم انگلستان شود، و پاپ نیز با چنین طرحی موافقت می‌کند؛ اما هنگامی که گرگوریوس قصد حرکت داشته است، ملخی بر روی صفحه‌ای از کتاب مقدس که وی مشغول خواندن آن بوده است می‌افتد. از دیدن ملخ فریاد برمی‌آورد: «لوکوستا! (ملخ) معنی این پیش‌آمد آن است که از جایت حرکت مکن.» [زیرا لوکوستا در لاتین چنین معنی می‌دهد] و به همین سبب از حرکت به سوی انگلستان منصرف می‌شود. گرگوریوس بعد از آنکه به مقام پاپی منصوب شد، انگلستان را هنوز فراموش نکرده بود. در ۵۹۶، هیئتی را زیر نظر آوگوستینوس، نایب رئیس دیر سن آندره، به بریتانیا روانه داشت. این دسته چون به گل رسیدند، چنان داستان‌های هولناکی دربارة وحشی‌گری ساکسون‌ها از زبان فرانک‌ها شنیدند که ناچار برگشتند. به رهبانان مزبور گفتند که «آن فرشتگان جانوران درنده‌ای هستند که کشتن را بر غذا خوردن ترجیح می‌دهند، تشنة خون آدمی هستند، و خون مسیحی را بهتر از خون هر کسی دوست دارند.» آوگوستینوس با این قبیل گزارشات به شهر رم بازگشت، اما گرگوریوس وی را شماتت و تشویق کرد و بار دیگر به سوی انگلستان روانه داشت تا، با صلح و آرامش، در عرض دو سال کاری کند که امپراتوری روم بر اثر نود سال جنگ، آن هم به طور موقتی، انجام داده بود.

گرگوریوس نه یک فیلسوف و عالم الاهی مانند قدیس آوگوستینوس بود، و نه استادی در سبک نگارش مانند آن مرد برازنده یعنی هیرونوموس؛ لکن نوشته‌های وی چنان افکار مردمان قرون وسطی را بشدت تحت نفوذ قرار داد و تشریح کرد که آوگوستینوس و هیرونوموس در برابر وی بظاهر حکم دو نفر از نویسندگان کلاسیک را دارند. کتاب‌های دینی عامه‌پسندی که از وی به جا مانده چنان مالامال از ترهات است که شخص مشکوک می‌شود از اینکه مدیر برجسته‌ای مانند او به آنچه نوشته است واقعاً اعتقاد داشته یا صرفاً این حرف‌ها را از آن جهت برای مردم ساده‌لوح و گناه‌کار نوشته که خیال می‌کرده است به حال آنها مفید واقع می‌شود. تذکره‌ای که وی در احوال بندیکتوس نوشته است دل‌پسندترین این کتاب‌هاست. این تذکره عبارت از شرح زیبایی است در مقام تعریف و تکریم بندیکتوس که در طی آن نویسنده هرگز به خاطرش خطور نکرده است که از نظر نقد ادبی در صدد جدا کردن حقیقت از افسانه برآید. بهترین میراث ادبی وی هشتصد نامه است که از قلم خود گرگوریوس تراوش کرده است. از خلال این نامه‌ها خواننده به عواطف و حالات گوناگون این مرد متغیر پی می‌برد، زیرا نویسنده به طور ناخودآگاه تصویر بی‌ریایی از افکار و اوضاع زمانة خویش را ترسیم کرده است. کتاب مقاولات وی را مردم بی‌اندازه دوست می‌داشته‌اند، زیرا در خلال سطور این مجموعه شگفت‌انگیزترین داستان‌های الهامات غیبی، پیشگویی‌ها، و معجزات قدیسان ایتالیا به عنوان تاریخ ذکر شده بود. با خواندن این کتاب خواننده در می‌یافت که چگونه صخره‌های عظیم به برکت دعا حرکت می‌کردند، چگونه قدیسی می‌توانست خودش را نامرئی سازد، چه طور با اشارة صلیب زهرهایی بی‌اثر می‌شد، آذوقه به چه ترتیب به طرزی معجزه‌آسا فراهم و فراوان می‌شد، بیمار چه سان شفا می‌یافت، و مرده چگونه از نو جان می‌گرفت. در خلال تمام این گفتگوها قدرت اشیای متبرکی که از اولیای دین و حواریون به جا مانده بود نمایان می‌شد، اما هیچ چیز از زنجیرهایی که تصور می‌رفت دست و پای بولس و پطرس، دو حواری بزرگ مسیح، را با آنها بسته بودند شگفت‌انگیزتر نبود. گرگوریوس این زنجیرها را با احترام فراوان عزیز می‌شمرد و براده‌هایی از آنها را به عنوان تحفه نزد دوستانش می‌فرستاد؛ در یک مورد، قدری از آن را برای یک نفر که مبتلا به چشم درد بود فرستاد و خطاب به وی نوشت: «بگذار قدری از این براده‌ها را پیوسته در چشمت کشند، زیرا از همین تحفه معجزات بسیاری به وقوع پیوسته است.» مسیحیت توده‌ها عقل یا قلم آن پاپ بزرگ را در چنگ خود گرفته بود.

تحقیقات عمیق‌تر وی در مبحث الاهیات به صورت کتابی درآمد به نام ماگنا مورالیا، که تفسیری شش جلدی بر کتاب ایوب بود، در این مورد گرگوریوس هر خطی از داستان ایوب را به عنوان تاریخی واقعی قبول می‌کند، اما در عین حال در هر جمله به دنبال یک معنی رمزی یا تمثیلی است، و سرانجام به این نتیجه می‌رسد که تمام الاهیات آوگوستینوس در خود ایوب جمع است. در نظر وی کتاب مقدس از هر لحاظ کلام خداوند است و به نفسه یک مجموعة کاملی است از خرد و زیبایی. هیچ کس نباید با خواندن آثار کلاسیک دوران شرک وقت خود را ضایع و اخلاق خود را فاسد کند. با این همه، کتاب مقدس گاهی مبهم و پیچیده است و اغلب عبارات آن به زبانی در خور فهم عامه یا تعابیری تصویری بیان شده است، و لازم است که اذهان کارآزموده آن را با دقت تفسیر کند. از آنجا که کلیسا پاسدار سنت مقدس است، به همین سبب تنها مرجعی است که می‌تواند کتاب مقدس را به طرز صحیحی تفسیر کند. عقل انفرادی وسیله‌ای است ضعیف و نفاق‌افکن که برای مقابله با حقایق ورای انسانی ساخته نشده است، و «هنگامی که قوة متفکره درصدد وقوف به احوال چیزهایی برمی‌آید که ورای اختیاراتش قرار دارد، آن وقت حتی آنچه را که درک کرده است از دست می‌دهد.» خداوند از فهم ما بیرون است. ما فقط می‌توانیم بگوییم که خداوند چه چیز نیست، نه آنکه چه چیز هست. «تقریباً هر آنچه دربارة خداوند گفته شده است، به همان دلیل که به زبان آمده است، در خور ذاتش نیست.» به همین سبب گرگوریوس بظاهر هیچ اقدامی برای اثبات وجود خدا نمی‌کند، اما مدعی است که با ملاحظة روان آدمی، شخص می‌تواند دریابد که این اشاره‌ای از ذات احدیت است. آیا روان عبارت از نیروی حیاتی و راهنمای جسم نیست؟ گرگوریوس می‌گوید: «در عهد خود ما ... بسیاری بارها دیده‌اند که ارواح از بدن‌ها جدا می‌شوند.» بدبختی بشر این است که طبیعتش بر اثر گناه ذاتی فاسد است و او را به تباه‌کاری متمایل می‌کند، و این نقص روحی اساسی، از طریق عمل تولید مثل، از پدر و مادر به کودک انتقال می‌یابد. اگر آدمی را به حال خود رها گذارند، گناه بر روی گناه انباشته می‌کند و براستی مستوجب لعن ابدی می‌شود. دوزخ فقط اسم بی‌مسمایی نیست، بلکه ورطة بی‌انتهایی است در زیرزمین که از آغاز جهان آفریده شده، و آتشی است که هرگز فرو نمی‌نشیند؛ جسمانی است و با این همه می‌تواند روح و جسم هر دو را بسوزاند؛ ابدی است و در عین حال هرگز مردمان ملعون را هلاک نمی‌کند، یا از حساسیت آنها در مقابل درد نمی‌کاهد. و به هر لحظه‌ای از درد، وحشت درد منتظر، ترس دیدن عقوبات عزیزانی که آنان نیز به لعن ابدی گرفتار آمده‌اند، و نومیدی از اینکه هرگز آدمی از این عذاب نخواهد رست، یا از نعمت فنا برخوردار نخواهد گشت افزوده می‌شود. بعداً گرگوریوس لحن ملایم‌تری در پیش گرفت، اصول عقاید آوگوستینوس را دربارة برزخ پرورانید که در آنجا مردگان دورانی را برای کفارة گناهان بخشوده شدة خود می‌گذرانند. همچنین گرگوریوس، مانند آوگوستینوس، به کسانی که آنها را از عذاب اخروی ترسانیده بود عطیة لطف خدا را خاطرنشان کرد و آنها را به شفاعت قدیسان، ثمرات فداکاری مسیح، و اثر نجات‌دهندة مرموز شعایر دینی، که در دسترس جمیع مسیحیان تایب قرار دارد، دلگرم کرد.

شاید الاهیات گرگوریوس بازتابی باشد از ضعف مزاجی وی و همچنین هرج و مرج وحشتناک دورانی که در آن زندگی می‌کرد. در سال ۵۹۹ نوشت: «در عرض یازده ماه بندرت توانسته‌ام بسترم را ترک گویم. نقرس و تشویش‌های رنج‌آلود چنان معذبم می‌دارد که ... هر روز مشتاقم مرگ جانم را برهاند.» در سال ۶۰۰ نوشت: «مدت دو سال است که بستری بوده‌ام و چنان دچار درد که حتی در هنگام عید بندرت می‌توانم سه ساعت سر پا ایستم تا در مراسم قداس شرکت کنم. همه روز در آستانة مرگم، و هر روز از آن به دور رانده می‌شوم.» و در سال ۶۱۰ نوشت: «دیر زمانی است که توانسته‌ام بسترم را ترک گویم. با اشتیاق فراوان انتظار مرگ را می‌کشم.» و سرانجام در سال ۶۰۴ محنتش به سر آمد.

گرگوریوس بر پایان قرن ششم تسلط داشت، همچنانکه برتری یوستینیانوس در آغاز این قرن مسلم بود، و نفوذش در این عصر تاریخی بر دین چنان عظیم بود که هیچ کس به جز محمد پیامبر اسلام بر وی پیشی نجست. وی نه آدم دانشمندی بود و نه عالم متبحری در الاهیات، اما به علت سادگی خویش مردم عهد را بمراتب عمیق‌تر از آوگوستینوس، که با فروتنی جالب به پیروی از روش او گام برداشته بود، تحت تأثیر قرار داد. از لحاظ تفکر وی اولین قرون وسطایی به تمام معنا بود. در حالی که به ادارة یک امپراتوری پراکنده اشتغال داشت، افکارش تنها معطوف به فساد طبیعت آدمی، وسوسه‌های شیاطین حاضر در همه جا، و قیامت قریب‌الوقوع بود. وی با اقتدار تمام به اشاعة آن دین مرعوب‌کننده‌ای پرداخت که قرار بود قرن‌ها افکار بشر را تاریک نگاه دارد، وی تمام معجزات افسانه‌های عامه‌پسند و همة اثرات جادویی آثار قدیسان، تندیس‌ها، و دستورات را پذیرفت؛ در دنیایی زندگی می‌کرد که جولانگاه فرشتگان، شیاطین، افسونگران، و ارواح بود؛ هر گونه باور به وجود یک نظم عقلانی در کاینات از فکر وی رخت بربسته بود. در چنین دنیایی علم به هیچ وجه راه نداشت و فقط یک ایمان هولناک به جا مانده بود. هفت قرن آینده مجبور بود این الاهیات را قبول کند، و حکمای بزرگ اسکولاستیک ناگزیر بودند با رنج فراوان آن را با موازین عقلانی تطبیق دهند. چنین حکمتی بود که دورنمای غم‌انگیز کمدی الاهی دانته را فراهم می‌کرد.

اما همین مرد خرافاتی و خوش‌باور که از لحاظ جسمانی بر اثر زهدی وحشتناک خرد شده بود، از نظر عمل و اراده یک رومی باستان بود که هرگز از مقاصد خود دست بر نمی‌داشت، در قضاوت سخت می‌گرفت، دوراندیش، طرفدار عمل، و عاشق انضباط و قانون بود. وی برای رهبانیت قانونی وضع کرد، همچنانکه بندیکتوس برای آن نظاماتی آورده بود؛ اختیارات غیر روحانی دستگاه پاپ را بر اساس محکمی استوار ساخت، آن را از بند تفوق امپراتور روم شرقی رهانید، و با چنان خرد و درستی وظایف خلیفة روحانی رم را انجام داد که از این پس، در طول قرن‌های پرآشوب، همواره مردم دستگاه پاپی را برای خود پناهی می‌پنداشتند. جانشینان حق‌شناس وی گرگوریوس را در عداد قدیسان دین به شمار آوردند و آیندگان از سر تحسین او را گرگوریوس کبیر لقب داده‌اند.

امور سیاسی پاپ (۶۰۴–۸۶۷)

چند تنی که بعد از گرگوریوس تکیه بر مسند پاپی زدند برابری با وی را در تقوا یا قدرت دشوار دیدند. بیشتر آنها برتری امپراتور روم شرقی یا نمایندگان او را در خاک ایتالیا پذیرفتند، و هر کوششی که در راه مخالفت با امپراتور مبذول داشتند بارها به خفت خود آنها منجر شد. امپراتور هراکلیوس بعد از آنکه قلمرو خود را از آسیب تجاوزکاران محفوظ داشت، برای رسیدن به وحدت، درصدد برآمد که میان جهان مسیحی شرق (که در آنجا کلیسا و مردم معتقد به مذهب وحدت طبیعت بودند) و مسیحیان اصیل آیین غرب که اعتقاد به ثنویت عیسی داشتند دوباره آشتی برقرار کند. بیانیة هراکلیوس به اسم «اکتسیس» (۶۳۸) می‌خواست، به وسیلة آموزة وحدت مشیت مسیح، میان دو جهان مسیحی مشخص سازگاری برقرار کند. پاپ هونوریوس اول با این آموزه موافقت کرد و افزود که قضیة یک یا دو مشیت «نکته‌ای است که آن قدرها اهمیت ندارد و من آن را به دستوردانان وا می‌گذارم.» اما عالمان الاهی غرب قبول پاپ را مردود شمردند. هنگامی که امپراتور کنستانس دوم اعلامیه‌ای به طرفداری از عقیدة وحدت مشیت مسیح صادر کرد (۶۴۸)، پاپ مارتینوس اول آن را رد کرد. کنستانس به نمایندة خود، فرماندار راونا، دستور داد که پاپ را بگیرد و به قسطنطنیه بیاورد. پاپ، که حاضر نشد سر تسلیم فرود آورد، به کریمه تبعید شد و در آنجا درگذشت (۶۵۵). ششمین شورای جامعه که در ۶۸۰ در قسطنطنیه تشکیل شد، نظریة وحدت مشیت مسیح را محکوم، و پاپ هونوریوس را بعد از مرگ به عنوان «هواخواه بدعت‌گذاران» تقبیح کرد. کلیسای روم شرقی که از تسخیر سوریه و مصر قبطی به دست مسلمانان متنبه شده بود با تصمیم مزبور موافقت کرد، و به این نحو چند صباحی میان عالمین الاهی شرق و غرب صلحی برقرار شد.

اما تحقیر مکرر دستگاه پاپی از جانب امپراتوران روم شرقی، تضعیف امپراتوری بیزانس بر اثر بسط نفوذ مسلمانان در آسیا و افریقا و اسپانیا، تسلط مسلمانان بر دریای مدیترانه، و ناتوانی قسطنطنیه یا راونا در حراست ایالات پاپی ایتالیا در برابر هجوم‌های لومباردها - همه سبب شد که پاپ‌ها از امپراتوری رو به زوال بیزانس رو گردانند و از فرانک‌های در حال ترقی یاری جویند. پاپ ستفانوس دوم (۷۵۲–۷۵۷)، که می‌ترسید مبادا تسخیر روم از جانب لومباردها دستگاه پاپی را به صورت یک اسقف‌نشین محلی در زیر سلطة سلاطین لومبارد درآورد، دست کمک به سوی امپراتور قسطنطین پنجم دراز کرد، اما بیزانس هیچ گونه مددی به وی نرسانید. پاپ ناگزیر دست به اقدامی زد که نتایج سیاسی فراوان داشت، به این معنی که به فرانک‌ها پناه آورد. پپن کوتاه به کمک وی شتافت؛ لومباردها را شکست داد و با صدور فرمانی که به «دهش پپن» مشهور شد با بخشیدن تمام ایتالیای مرکزی به پاپ قلمرو وی را وسعت بخشید (۷۵۶)؛ به این طریق شالودة اختیارات غیر روحانی پاپ‌ها تحکیم یافت. این سیاست درخشان پاپی تا بدانجا رسید که لئو سوم با دست خویش تاج بر سر شارلمانی نهاد (۸۰۰). از آن پس هیچ کس را در غرب امپراتور نمی‌شناختند مگر آنکه پاپ وی را تدهین کرده باشد. به این نحو اسقف‌نشین گرگوریوس اول، که از فرط حملات اقوام مختلف به ستوه آمده بود، یکی از نیرومندترین قدرت‌های اروپا شد. وقتی شارلمانی درگذشت (۸۱۴)، سلطه‌ای که حکومت فرانک‌ها بر کلیسا داشت دگرگون شد؛ قدم به قدم، روحانیون فرانسه پادشاهان آن سامان را مطیع خود کردند؛ و در حالی که امپراتوری شارلمانی فرو می‌ریخت، قدرت و نفوذ کلیسا رو به فزونی می‌گذاشت.

در آغاز جماعت اسقف‌ها بودند که از ضعف و کشمکش پادشاهان فرانسه و آلمان نهایت استفاده را کردند. در آلمان اسقف‌های اعظم، که با پادشاهان متحد شده بودند، در مورد املاک، اسقف‌ها، و کشیشان صاحب اختیارات فئودالی شدند و فقط اطاعتی زبانی در مقابل پاپ‌ها داشتند. بظاهر، دشمنی اسقف‌های آلمانی که از این استبداد اسقف‌های اعظم به خشم آمده بودند سبب ایجاد «احکام جعلی» شد. غرض از این مجموعه فرامین، که بعدها مایة تحکیم مقام پاپی شد، در وهلة اول تسجیل حق اسقف‌ها بود تا بتوانند نسبت به احکام صادره از طرف مطران‌ها از پاپ‌ها استیناف بخواهند. ما از تاریخ یا منشأ این فرامین هیچ گونه اطلاعی در دست نداریم. شاید آنها را به تاریخ ۸۴۲ در شهر مس گردآوردند. مؤلف یک کشیش فرانسوی بود که خود را ایسیدوروس مرکاتور می‌نامید. گردآوری این اسناد عمل زیرکانه‌ای بود. این مجموعه علاوه بر توده‌ای از احکام موثق صادره از جانب شوراهای دینی یا پاپ‌ها، نیز شامل فرمان‌ها و مراسلاتی بود که آنها را به پاپ‌ها - از کلمنس اول (۹۱–۱۰۰) تا ملکیادس (۳۱۱–۳۱۴) - نسبت می‌دادند. این اسناد قدیمی را در مجموعه گنجانیده بودند تا ثابت کنند که، به حکم قدیمی‌ترین سنن و رویه‌های کلیسا، بدون مصلحت و رضایت پاپ هیچ اسقفی را نمی‌شود از مقامش عزل کرد، هیچ شورای دینی حق اجلاس ندارد، و روحانیون دربارة هیچ موضوع مهمی حق اخذ تصمیم ندارند. به استناد این شواهد، حتی پاپ‌های اوایل دوران اشاعة مسیحیت خود را خلفای مسیح بر روی زمین دانسته و مدعی اختیارات مطلق و جهانی شده بودند. به موجب همین برهان، پاپ سیلوستر اول (۳۱۴–۳۳۵) موافق «دهش قسطنطین»، صاحب تمام اختیارات مذهبی و غیر روحانی در سراسر اروپای باختری شده بود. در نتیجه، عطیة «دهش پپن» چیزی نبود مگر برگرداندن اموال مسروقه‌ای که تعلق به صاحب قانونی آن یعنی شخص پاپ داشت. طبق همین شواهد، چنین به نظر می‌رسید که انکار سروری امپراتور بیزانس توسط پاپ با گذاشتن تاج بر سر شارلمانی در واقع اعمال حق دیرینه‌ای بود که بنیادگذار امپراتوری روم شرقی به پاپ بخشیده و مدت‌ها در بوتة اجمال مانده بود. متأسفانه بسیاری از مدارک غیر موثق عباراتی را از «کتاب مقدس» ترجمة قدیس هیرونوموس نقل می‌کردند، حال آنکه این مترجم گرانقدر بیست و شش سال بعد از مرگ ملکیادس قدم به عرصة وجود نهاده بود. جعلی بودن این اسناد می‌توانست بر هر محقق کاردانی آشکار شود، اما باید در نظر داشت که در خلال قرن نهم و دهم کار تحقیق بسیار زار بود. همین قدر که بیشتر ادعاهای منسوب به اسقف‌های اولیة روم در این مدارک جعلی را یکی دو تن از پاپ‌های بعدی تکرار کرده بودند، خود کفایت می‌کرد که جلو زبان منتقدان را بگیرد. مدت هشت قرن پاپ‌ها اصالت این اسناد را مسلم گرفتند و برای تحکیم خط مشی‌های خویش به آن مدارک استناد جستند.

از حسن تصادف، «احکام جعلی» اندکی قبل از انتخاب یکی از برجسته‌ترین چهره‌ها در تاریخ پاپ‌ها منتشر شد. نیکولاوس اول (۸۵۸–۸۶۷) از تعلیمات بسیار مبسوطی در شریعت و سنن کلیسا برخوردار شده بود و قبل از آنکه به مقام شامخ خویش نایل شود، رموز کار را بر اثر دستیاری با چند تن از پاپ‌ها فرا گرفته بود. از نظر نیروی اراده، وی هم‌سنگ دو گرگوریوس کبیر (اول و هفتم) بود، و از لحاظ حدود دعاوی و توفیق بمراتب از آنها جلوتر افتاد. اساس ادعای وی قضیه‌ای بود که عموم مسیحیان آن را پذیرفته بودند - به این معنی که عیسی فرزند خدا پطرس را اولین حارس دین خود ساخته و شالودة کلیسا را بر آن قرار داده بود، و اسقف‌های رم اختیارات خود را مستقیماً از پطرس قدیس به ارث برده بودند. نیکولاوس از راه استدلال منطقاً چنین نتیجه گرفت که پاپ، به عنوان نمایندة خدا بر روی زمین، باید بر عموم مسیحیان جهان، لااقل در مسائل مربوط به ایمان و اخلاقیات، حق سروری داشته باشد، اعم از آنکه پادشاهان ممالک باشند یا رعایای عادی. نیکولاوس با فصاحت تمام این بحث ساده را پرورانید، و کسی در دنیای مسیحی لاتین جرئت نکرد آن را تکذیب کند. پادشاهان و اسقف‌های اعظم فقط امیدوار بودند که وی این دعا را آن قدرها جدی نگیرد.

اما بزودی نومید شدند. هنگامی که لوتاردوم پادشاه لورن در صدد برآمد ملکة خود توتبرگا را طلاق دهد و والدرادا همخوابة خود را به عقد ازدواج خویش درآورد، اعاظم روحانیون کشورش به این امر رضا دادند (۸۶۲). توتبرگا به نیکولاوس پناه آورد، و پاپ چند نماینده به مس فرستاد تا دربارة کم و کیف قضایا تحقیق کنند. لوتار رسولان پاپ را به رشوه فریفت تا طلاق را تأیید کنند. دو اسقف اعظم تریر و کولونی این تصمیم را پیش پاپ بردند. نیکولاوس از نیرنگ لوتار آگاه شد، آن دو اسقف اعظم را تکفیر کرد، و به لوتار دستور داد که همخوابة خود را بیرون کند و همسر خود را بپذیرد. لوتار خودداری کرد و با سپاهی به عزم شهر رم حرکت کرد. نیکولاوس مدت چهل و هشت ساعت در کلیسای سان پیترو در رم متحصن شد و به روزه و دعا پرداخت. لوتار دل و جرئت خود را از دست داد و سر تسلیم در برابر فرامین پاپ فرود آورد.

هینکمار اسقف رنس، که بعد از خود پاپ بزرگ‌ترین نخست‌کشیش اروپای لاتین بود، اسقفی راتراد نام را از کار برکنار کرد؛ وی نیز به پاپ نیکولاوس پناهنده شد (۸۶۳). نیکولاوس بعد از رسیدگی به قضیه، دستور داد که راتراد را دوباره به مقامش منصوب کنند؛ و چون هینکمار تردید نشان داد، پاپ تهدید کرد که اگر از حکم وی سرپیچی شود، دستور تعلیق مراسم نیایش را در تمامی کلیساهای ایالت رنس صادر خواهد کرد. هینکمار که از این جریان بسیار خشمگین بود، مجبور به اطاعت شد. نیکولاوس در نامه‌های خویش خطاب به پادشاهان و همچنین اسقف‌های اعظم ممالک همواره چنان لحنی اتخاذ می‌کرد که گویی بر همة آنها نظارت عالیه دارد، و فقط فوتیوس اهل قسطنطنیه بود که جرئت تکذیب چنین ادعایی را نشان داد. تحولات بعدی نشان داد که تقریباً در هر موردی پاپ جانب عدالت را اختیار کرده است؛ دفاع شدید وی از اصول اخلاقی، در عصری غرق در فساد، حکم چراغ و دژ امنیتی را برای مردم سرگشته داشت. هنگامی که وی دیده از جهان فروبست قدرت دستگاه پاپی بمراتب بیش از پیش مورد قبول مردم قرار گرفته بود.

غلبة مسیحیت بر اروپا (۵۲۹–۱۰۵۴)

مهم‌ترین واقعه در تاریخ مذهبی این قرون کشمکش میان کلیسای لاتین و یونانی نبود، بلکه ظهور اسلام بود که هم در شرق و هم در غرب به هماوردجویی با مسیحیت قیام کرد. دین مسیح هنوز فتوحات خود را در میان امپراتوری کفار و استیلای خود را بر بدعت‌گذاران تحکیم نکرده بود که ناگهان پیروان کیشی که هم الاهیات و هم اخلاقیات مسیحیت را به باد تمسخر گرفته بودند با چنان حرارتی بسهولت ایالات مسیحی را جدا کردند که مایة رعب و هراس شد. به سبب تساهل مسلمانان در حوزه‌های انطاکیه و بیت‌المقدس و اسکندریه، هنوز بطرک‌ها در مناصب روحانی خویش باقی بودند؛ اما جلال مسیحیت از این نواحی رخت بربسته بود؛ و مسیحیتی که در این نواحی به جا ماند جنبة رافضی و ملی پیدا کرد. ارمنستان، سوریه، و مصر، بدون توجه به رم یا قسطنطنیه، هر کدام برای کلیسای خود سلسله مراتبی معین کرده بودند. یونان از دست عالم مسیحیت به در نرفت، در آنجا رهبانان بر فلاسفه پیروز شدند، و دیر بزرگ لاورای مقدس، که در ۹۶۱ بر فراز کوه آتوس بنیاد نهاده شده بود، از نظر حشمت با پارتنون، که اکنون یک کلیسای مسیحی بود، کوس برابری می‌کوفت. در قرن نهم، در افریقا هنوز مسیحیان فراوان بودند، اما به سبب قیود و مشکلات حکومت اسلامی از عدة آنها بسرعت کاسته می‌شد. مسیحیت پس از آنکه در آسیا و افریقا با شکست روبرو شد، رو به سوی شمال آورد و فتح اروپا را از سر گرفت.

ایتالیا، که شجاعانه اما با زحمت فراوان از چنگ ساراسن‌ها نجات یافته بود، میان ممالک مسیحی و لاتین و یونانی تقسیم شد. مونته‌کاسینو تقریباً بر روی خط فاصل میان این دو دنیای مسیحی قرار داشت. در دوران طولانی رهبری دزیدریوس (۱۰۵۸–۱۰۸۷) بود که مونته‌کاسینو به اوج اشتهار خود رسید. وی نه فقط از قسطنطنیه به آوردن دو لنگه در برنزی باشکوه برای دیر اقدام کرد، بلکه برای تزیینات درونی صومعه با موزائیک، لعاب‌کاری، و ظریف‌کاری بر روی فلز و عاج و چوب صنعتگرانی را از آن شهر جلب کرد. دیر مونته‌کاسینو تقریباً به صورت دانشگاهی درآمد که در آن صرف و نحو، ادبیات کلاسیک و مسیحی، علوم الاهی، پزشکی و حقوق را به شاگردان علاقه‌مند می‌آموختند. رهبانان به تقلید از هنرمندان بیزانسی نسخه‌های خطی مذهبی بسیار نفیس تهیه کردند، و آثار کلاسیک روم دوران شرک را با خطوط تذهیب‌کاری نوشتند - از این طریق بود که پاره‌ای از کتاب‌های کلاسیک عهد باستان از دستبرد زمانه محفوظ ماند. کلیسای رم در دوران زمامداری پاپ بونیفاکیوس چهارم و جانشینان وی به جای آنکه معابد عصر شرک را به دست ویرانی گذشت زمان رها کند، آنها را تقدیس کرد و مورد استفاده و زیر نظر روحانیون قرار داد. بنای کهنسال پانتئون وقف مریم عذرا و تمامی شهدای دین شد (۶۰۹)، معبد یانوس کلیسای قدیس دیونوسیوس گشت، و معبد ساتورنوس بدل به کلیسای منجی مسیحیان شد. لئو چهارم (۸۴۷–۸۵۵) در تجدید عمارت و تزیین کلیسای سان پیترو کوشید. به واسطة بسط دستگاه پاپی و ورود زایران به روم، دور چند عمارتی که اختصاص به پاپ و روحانیون داشت حومه‌ای پدید آمد با نفوسی با زبان‌های گوناگون که نام تپة قدیمی واتیکان را بر آن نهادند.

اکنون غنی‌ترین کشوری که کلیسای لاتین در تصرف داشت فرانسه بود. پادشاهان سلسلة مروونژیان، که اکنون به خریدن بهشت پس از ارتکاب به قتل و تمتع از چندگانی اطمینان داشتند، مرتباً اراضی و عوایدی در اختیار اسقف‌نشین‌ها قرار می‌دادند. در فرانسه نیز، مانند سایر ممالک، کلیسا به دریافت موقوفاتی از بازرگانان عمدة توبه‌کار و زنان مؤمنی که اموال کلانی را به ارث برده بودند نایل آمد. اندکی پس از آنکه شیلپریک این قبیل وصایا را ممنوع داشت، گونترام با صدور فرمانی حکم سلف خود را ملغا کرد. از جمله شوخی‌های متعدد تاریخ یکی این است که روحانیون گل تقریباً بکلی از میان نفوس گل رومی انتخاب می‌شدند. فرانک‌های مسیحی‌شده در برابر همان کسانی زانو بر زمین می‌زدند که به ضرب شمشیر بر آنها استیلا یافته بودند، و آنچه را در جنگ به غنیمت ربوده بودند، به حکم دینداری، به صورت عطایایی به ملت مغلوب تقدیم می‌کردند. در سرزمین گل کشیشان لایق‌ترین و فاضل‌ترین افراد بودند و کمتر از همة مردم از اصول اخلاقی سرپیچی می‌کردند. سواد تقریباً منحصر به آنها بود و، هر چند که اقلیت کوچکی روزگار را به لهو و لعب می‌گذرانیدند، بیشتر آنها خالصانه می‌کوشیدند تا مردمی را که از دست آز و جنگ‌های پادشاهان و سالارهای خویش در عذاب بودند با سواد و پیرو اصول اخلاقی کنند. اسقف‌ها در قلمرو تصدی خویش عالی‌ترین مقامات ملی و روحانی هر دو را داشتند، و دادگاه‌های آنها پناه مطلوب متقاضیان حتی در مرافعات غیر مذهبی بود. همه جا یتیمان و بیوگان، و مستمندان و غلامان را در حمایت خویش گرفتند. در بسیاری از اسقف‌نشین‌ها کلیسا به تدارک بیمارستان‌ها اقدام کرد؛ یکی از این قبیل مراکز معروف به هتل‌دیو به سال ۶۵۱ در پاریس افتتاح شد. قدیس ژرمن اسقف پاریس در نیمة دوم قرن ششم به خاطر مجاهداتی که در راه جمع‌آوری وجوه و بذل از کیسة فتوت خویش در راه آزادی بندگان مبذول می‌داشت در تمامی خاک اروپا شهرتی بسزا یافته بود، سیدونیوس اسقف ماینتس به ساختن سد بر رود راین پرداخت؛ فیلیکس اسقف نانت مسیر رود لوار را تسطیح کرد، دیدیه، اسقف کائور، به ساختن آبراهه‌هایی پرداخت؛ قدیس آگوبار (۷۷۹–۸۴۰)، اسقف اعظم لیون، که سرمشقی برای دینداری و دشمن خرافات بود، دادرسی از طریق مبارزة تن به تن یا به روش اوردالی، نیایش تندیس‌ها، تبیین سحرآمیز طوفان‌ها، و نظریات اغفال‌کننده‌ای را که در باب تعقیب و آزار جادوگران بود تقبیح کرد. وی «در عهد خود صاحب روشن‌ترین افکار بود.» هینکمار اسقف اعظم رنس (۸۴۵–۸۸۲)، که از طبقة اشراف زمان خود بود، دست کم بر بیست شورای کلیسایی ریاست داشت، به تصنیف شصت و شش مجلد کتاب پرداخت، در دوران زمامداری شارل کچل به مقام صدراعظمی نایل آمد؛ و تقریباً پایه‌گذار حکومت روحانیون در فرانسه بود.

در هر کشوری مسیحیت خصال و سجایای ملی آن مرز و بوم را به خود گرفت. در ایرلند رازورانه، احساساتی، فردگرا، و آتشین‌مزاج گشت؛ پریان، شعر، و تخیل سرکش و ظریف نژاد سلت را اقتباس کرد؛ کشیشان آن سرزمین نیروهای سحرآمیز دروئیدها و اساطیر رامشگران اعصار باستان را به ارث بردند؛ سازمان قبیله‌ای ایرلند از عدم تمرکز در دستگاه کلیسا طرفداری کرد، چنانکه تقریباً هر ناحیه صاحب یک «اسقف» مستقل شد. متعددتر و متنفذتر از اسقف‌ها و کشیشان جماعت رهبانان بودند که همواره گروهی از آنان، که شمارشان از ۱۲ نفر کمتر نبود، در سراسر جزیره به تشکیل دیرهای نیمه‌منزوی و اغلب خودمختار دست زدند؛ اینان پاپ را به عنوان صدر کلیسا قبول داشتند، اما تابع هیچ گونه نظارت خارجی نبودند. در اوایل اشاعة مسیحیت، رهبانان هر کدام در حجره‌هایی جداگانه زندگی می‌کردند، به ریاضتی سهمگین می‌پرداختند، و فقط هنگام خواندن دعا به دور هم جمع می‌شدند؛ رهبانان یک نسل بعد، که آنها را «دومین دستة قدیسان ایرلندی» نام نهاده‌اند، از این سنت مصری منحرف شدند و برای مطالعه و تحصیل به دور هم گرد آمدند، به فرا گرفتن زبان یونانی و نسخه‌برداری از روی کتاب‌ها پرداختند، و مدارسی برای روحانیون و مردم عادی تأسیس کردند. در خلال قرون ششم و هفتم میلادی بود که از مدارس ایرلند متوالیاً گروهی از قدیسان نامدار و با ابهت به اسکاتلند، انگلستان، گل، آلمان، و ایتالیا روی آوردند تا به جهان در ظلمت فرو رفتة مسیحیت جان تازه‌ای بخشند و مردم سرگشته را به نور علم رهبری کنند. در حدود سال ۸۵۰ یکی از افراد قوم فرانک نوشت: «تقریبا تمامی ایرلند با لشکری از فلاسفه رو به کرانه‌های ما می‌نهند.» همان سان که هجوم‌های اقوام ژرمنی بر گل و بریتانیا، فضلای آن کشورها را متوجه ایرلند ساخته بود، اینک آن موج باز می‌گشت و آن دین ادا می‌شد. مبلغان مسیحی ایرلندی با شور فراوان متوجه اقوام فاتح بیدینی چون آنگل‌ها، ساکسون‌ها، نروژی‌ها، و دین‌ها در انگلستان شدند و، در حالی که کتاب مقدس را در یک دست و نسخ خطی آثار کلاسیک را در دست دیگر داشتند، کمر همت به تربیت مسیحیان بی‌سواد و نیمه‌وحشی گل و آلمان بستند. اندک زمانی ظواهر امر نشان از آن داشت که سلت‌ها ممکن است سرزمین‌هایی را که در برابر قوة قهریه از کف داده‌اند از طریق مسیحیت باز ستانند. در خلال قرون تیرگی بود که تابناک‌ترین تجلیات روح ایرلندی پدید آمد.

بزرگ‌ترین مرد برجسته در میان این مبلغان ایرلندی قدیس کولومبا بود. اطلاعات ما دربارة این مرد بسیار زیاد است، زیرا به کتاب ترجمة احوالش که ادمنان یکی از جانشینان وی در جزیرة آیونا حدود سال ۶۷۹ نوشته است دسترسی داریم. کولومبا به سال ۵۲۱ در دانیگال به دنیا آمد. خانوادة وی همه از تبار پادشاهان بودند. خود وی، مثل بودا، قدیسی بود که اگر ترک دنیا نگفته بود، می‌توانست بر اریکة شاهی تکیه زند. هنگامی که در موویل به مدرسه می‌رفت چنان اخلاصی به کسب علوم دینی نشان می‌داد که معلمش او را کالومکیل (ستون کلیسا) نام نهاد. از بیست و پنج‌سالگی وی به تأسیس کلیساها و دیرهای زیادی پرداخت، که معروفترین آنها در دری، دارو، و کلز قرار داشت. اما وی، در عین حال که از قدیسان به شمار می‌رفت، آدمی بود مبارز، «مردی بود درشت استخوان، با صدایی بسیار غرا» که خلق آتشین وی بارها او را به مجادله با دیگران وا می‌داشت و سرانجام منجر به جنگ وی با پادشاه درمید شد. مشهور است که در این جنگ پنج هزار نفر کشته شدند و کولومبا، هر چند پیروز شد، از ایرلند گریخت (۵۶۳) و عزم خود را جزم کرد که، به شمار کشتگان نبرد کولدرونا، نفوس بیدین را پیرو آیین مسیحیت گرداند. پس از جلای وطن، کولومبا در جزیرة آیونا در نزدیکی ساحل باختری اسکاتلند به تأسیس دیری پرداخت که یکی از مشهورترین صومعه‌های قرون وسطی شد. از آنجا وی و پیروانش تعالیم عیسی را به هبریدیز، اسکاتلند، و صفحات شمالی انگلستان بردند. کولومبا بعد از آنکه هزاران تن از کفار را به مسیحیت گروانید و سیصد مجلد «کتب نفیس» به دست رهبانان وی تذهیب شد، در همان دیر مشهور، به سن هفتاد و هشت سالگی، هنگامی که در جلو محراب مشغول نیایش بود، درگذشت.

همانند وی، از نظر روحیه و نام، قدیس کولومبانوس بود. کولومبانوس حدود سال ۵۴۳ در لنستر متولد شد و تا سی و دو سالگی که شروع به تأسیس دیرهایی در بیغوله‌های جبال وژ در فرانسه کرد، ذکری از وی در تاریخ نمی‌رود. در لوکسوی وی به نوآموزان مدرسة خویش دستور می‌داد که:

هر روز باید روزه بگیرید، هر روز باید دعا کنید، هر روز باید کار کنید، و هر روز را به مطالعه بگذرانید. یک رهبان باید زیر فرمان یک پیر، و در مصاحبت بسیاری از برادران باشد تا آنکه فروتنی را از یکی، شکیبایی را از دیگری، سکوت را از سومی، و ملایمت را از نفر چهارم فرا گیرد. ... هنگامی که وی قصد رفتن به بستر می‌کند، باید آن قدر خسته باشد که حین عزیمت به خواب رود.

مجازات‌ها شدید بود، چنانکه اگر رهبانی هنگام شروع یک سرود روحانی سرفه می‌کرد، یا قبل از شرکت در مراسم قداس ناخن‌های خود را نمی‌گرفت، یا ضمن مراسم نیایش تبسم می‌کرد، یا هنگام تناول عشای ربانی به جام مقدس دندان می‌زد، معمولا مجازاتش شش ضربه شلاق بود، اگر دعای سر سفره را نمی‌خواند، به دوازده ضربه محکوم می‌شد؛ مجازات تأخیر حضور در مجلس دعا پنجاه، برای جدال و ستیزه با دیگران یکصد، و برای گرم گرفتن با زنان دویست ضربه تازیانه بود. با وجود این روش استبدادی، هرگز از عدة نوآموزان کاسته نمی‌شد. دیر لوکسوی شصت رهبان داشت که بسیاری از آنها متعلق به خانواده‌های ثروتمند بودند. این جماعت با خوردن نان، سبزیجات، و آب به سد جوع می‌پرداختند، جنگل‌ها را پاک می‌کردند، مزارع را شخم می‌زدند، بذر می‌افشاندند، خرمن درو می‌کردند، و روزگار را به روزه و دعا می‌گذرانیدند. در اینجا بود که کولومبانوس رسم «نیایش بی‌پایان خدا» را بنیاد نهاد؛ به عبارت دیگر، در تمام اوقات شب و روز، رهبانان وی دسته دسته، یکی پس از دیگری، به خواندن ادعیه‌ای در منقبت عیسی، مریم، و قدیسان مشغول بودند. در خلال قرون وسطی هزار صومعه مانند لوکسوی در اطراف و اکناف اروپا به وجود آمد.

سخت‌گیری که این نظامات را وضع کرد طبعاً حاضر به سازش با هیچ نظریة دیگری نبود؛ کولومبانوس، که جدال و ستیزه را میان رهبانان خویش ممنوع کرده بود، خود بارها با اسقف‌هایی که به قدرت آنها هیچ اعتنایی نداشت مجادله می‌کرد، با غیر روحانیونی که مداخلاتشان را دفع می‌کرد به مناظره می‌پرداخت، و حتی با پاپ‌ها به مبارزه برمی‌خاست. زیرا رهبانان ایرلند عید قیام مسیح را طبق محاسباتی برپا می‌کردند که در آغاز گسترش مسیحیت متداول شده، اما در ۳۴۳ از جانب کلیسا متروک شده بود. در اختلاف نظری که بر سر این موضوع میان روحانیون گل و ایرلند روی داد، دستة اول به پاپ گرگوریوس کبیر پناه آوردند و از وی فتوا خواستند. کولومبانوس دستورات پاپ را رد کرد و پیغام داد که «ایرلندی‌ها در نجوم از شما رومی‌ها بمراتب برترند.» و از گرگوریوس درخواست کرد که طرز محاسبات ایرلندی‌ها را قبول کند، و گرنه «کلیساهای مغرب شما را بدعت‌گزار خواهند خواند و به نظر حقارت در شما خواهند نگریست و انکارتان خواهند کرد.» سرانجام آن ایرلندی سرکش را به سبب نکوهش کارهای ناشایست ملکه برونهیلدا از سرزمین گل اخراج و بزور بر یک کشتی که عازم ایرلند بود سوار کردند. کشتی مزبور را مجبور به بازگشت به فرانسه کردند. کولومبانوس از خاکی که اجازة اقامت در آنجا نداشت عبور کرد و در باواریا به راهنمای جماعت کفار پرداخت. مسلماً وی آن قدر آدم مهیبی نبود که نظامات و ماجراهای دوران زندگیش او را تصویر می‌کند، زیرا در احوال وی گفته‌اند که سنجاب‌ها آزادانه بر روی شانه‌هایش می‌نشستند و میان باشلق وی جست و خیز می‌کردند. کولومبانوس بعد از آنکه کار تأسیس دیر سن گال را در نزدیکی دریاچة کنستانس به یکی از هم‌وطنان ایرلندی خویش سپرد (۶۱۳)، با دلی پر درد از گردنة سن گوتار گذر کرد و در سال ۶۱۳ صومعة بوبیو را در لومباردی برپا ساخت؛ در همین صومعه بود که در گوشة خلوت حجرة بی‌پیرایة خویش، دو سال بعد، جهان را ترک گفت.

ترتولیانوس، از نویسندگان اولیة کلیسای لاتین، سخن از مسیحیانی می‌گوید که در سال ۲۰۸ در بریتانیا می‌زیستند؛ بید در تاریخ خویش قدیس آلبنز را یکی از شهدایی می‌شمرد که بر اثر تعقیب و آزارهای دیوکلتیانوس جان دادند؛ اسقف‌های بریتانیایی در شورای سردیکا (۳۴۷) حضور داشتند. ژرمانوس اسقف اوسر در سال ۴۲۹ به بریتانیا رفت تا بدعت‌گذاران پلاگیوسیان را سرکوب کند. ویلیام آو ممزبری به نحو قاطعی ابراز می‌دارد که اسقف مزبور (از قرار معلوم در سفر بعدی خویش) بریتانیایی‌های تازه مسیحی‌شده را وادار کرد تا با فریاد هللویاه «خداوند را حمد بگویید!» سپاهی مرکب از ساکسون‌ها را تار و مار کنند. ضمن هجوم‌های آنگلوساکسون، مسیحیت بریتانیایی از این حالت پرشور رو به ضعف نهاد و تقریباً از میان رفت، چه در تاریخ هیچ اسمی از مسیحیان مجمع‌الجزایر مزبور نیست، مگر در پایان قرن ششم که شاگردان کولومبا وارد نورثامبرلند شدند، و آوگوستینوس با هفت تن دیگر از رهبانان از رم به انگلستان رسید. بی شک پاپ گرگوریوس شنیده بود که اثلبرت پادشاه بیدین دیار کنت با برتا، یک شاهزاده خانم مسیحی سلسلة مروونژیان، ازدواج کرده است. اثلبرت با ادب تمام اظهارات آوگوستینوس را شنید، به هیچ وجه مجاب نشد، اما به وی آزادی موعظه داد، و در کنتربری منزل و خوراک در اختیار آوگوستینوس و رهبانان هم‌طریق وی گذاشت. سرانجام (۵۹۹) سخنان ملکه در پادشاه اثلبرت اثر کرد، پادشاه به آیین جدید گروید، و بسیاری از رعایای او نیز مسیحی شدند. در ۶۰۱ گرگوریوس ردای مطرانی را برای آوگوستینوس به انگلستان فرستاد و به این نحو آوگوستینوس اولین فرد از یک سلسله مردان برجسته‌ای بود که به دریافت مقام اسقف اعظمی کنتربری نایل آمدند. گرگوریوس در مقام آیین شرک دیرپای انگلستان نرمش به خرج داد؛ با تبدیل معابد کهنسال به کلیساهای مسیحی هیچ گونه مخالفتی نکرد؛ و اجازه داد که رسم قربانی کردن گاوهای نر برای ارباب انواع به آرامی بدل به «کشتن آنها در سپاس از خداوند برای تردماغی خود مردم» شود؛ بدین ترتیب، تنها تغییری که در زندگی انگلیسی‌ها روی داد این بود که اکنون هنگام خوردن گوشت گاو خدا را حمد می‌گفتند، و حال آنکه قبلاً هنگام حمد خدا گوشت گاو می‌خوردند.

یکی دیگر از مبلغان مسیحی ایتالیایی پاولینوس به ترویج مسیحیت در نورثامبرلند پرداخت (۶۲۷). اوزوالد، پادشاه نورثامبرلند، از رهبانان جزیرة آیونا دعوت کرد که به قلمرو وی بروند و رعایایش را برای قبول مسیحیت آماده کنند؛ و، برای تسهیل کار این رهبانان، جزیرة لیندیسفارن در نزدیکی کرانة خاوری نورثامبرلند را به آنها واگذار کرد. در آن جزیره بود که قدیس ایدان صومعه‌ای را بنیاد نهاد (۶۳۴) که به سبب اخلاص بیدریغ مبلغان مسیحی آن دیر، و جلال دست‌نبشته‌های مذهب رهبانانش، نام لیندیسفارن در تمامی جهان مسیحیت بلندآوازه شد. در آنجا و در دیر ملروز بود که قدیس کاثبرت (حدود ۶۳۵–۶۸۷) خاطرات شیرینی از شکیبایی، دینداری، بذله‌گویی، و حسن تدبیر خویش به جا نهاد. تقدس این گونه مردان، و شاید به سبب صلح و امنیتی که آنها در چار دیواری دیرها در گرماگرم جنگ‌های متناوب داشتند، بسیاری از نوباوگان را به دیرهای رهبانان و راهبه‌هایی که اکنون در انگلستان تأسیس شده بود جلب کرد.

با آنکه گاهی رهبانان از شیوة مرضیة خویش عدول می‌کردند و مثل مردمان عادی رفتار می‌نمودند، با این همه با عرق جبین خود در مزارع و بیشه‌ها به کار کردن حیثیتی بخشیدند. در این خطه نیز مانند فرانسه و آلمان رهبانان، طلایة سپاه تمدن علیه مرداب‌ها، بیشه‌ها، جهالت، خشونت، هرزگی، بدمستی، و آز شدند. بید، اسقف انگلستان، نیز معتقد بود که عدة بسیار زیادی از مردم انگلستان به صومعه‌ها روی می‌آورند؛ اشراف برای آنکه اموال خود را از مالیات معاف کنند، به ساختن تعداد بیشماری از دیرها می‌پرداختند؛ و اراضی کلیسایی، که معاف از مالیات بود، مشتمل بر مقدار بسیار زیادی از زمین‌های زراعتی انگلستان می‌شد. بید، بر وجه هشدار، نوشت که تعداد سربازان برای محافظت خاک مملکت در برابر هجوم‌های بیگانگان بسیار کم است. دیری از این مقدمه نگذشته بود که هجوم دین‌ها و نورمان‌ها به خاک انگلستان صحت گفتار آن رهبان خردمند را تأیید کرد.

هنگامی که رهبانان بندیکتیان صفحات جنوبی انگلستان که تقویم و شعایر رومی را پذیرفته بودند با رهبانان ایرلندی شمال رابطه پیدا کردند و تقویم و آداب نماز آنها را با خود مغایر دیدند، آتش اختلافات به دیرها کشیده شد و آرامش زندگی رهبانی به هم خورد. در مجمع سینود ویتبی (۶۶۴) بلاغت کلام قدیس ویلفرید به این مرافعه پایان داد و، از نظر قراردادی، روز عید قیام مسیح را همان روزی تثبیت کرد که مطلوب نظر رم بود. مبلغان مسیحی ایرلند ناچار جنگجویانه این تصمیم را پذیرفتند. کلیسای بریتانیا، که اکنون متحد شده و هم خود را وقف اشاعة دین ساخته بود، برای خود قدرت سیاسی و اقتصادی به هم زد و در متمدن ساختن مردم و رتق و فتق امور مملکت نقش عظیمی به عهده گرفت.

رواج مسیحیت در آلمان دستاورد رهبانان ایرلندی و انگلیسی بود. در ۶۹۰ ویلیبرورد، رهبانی از ناحیة نورثامبرلند، که در سرزمین ایرلند به کسب علوم دینی پرداخته بود، همراه دوازده تن از همفکران ماجراجوی خویش از دریای شمال گذشت و شهر اوترشت را مرکز تعالیم دینی خود کرد، و مدت چهل سال در مسیحی کردن مردم مشرک فریزیا کوشید. لکن این مردم واقع‌بین جلگه‌نشین، چون ویلیبرورد را از ایادی ولینعمت وی پپن کهین می‌دانستند، می‌ترسیدند که مبادا با گرویدن به مسیحیت به زیر سلطة فرانک‌ها درآیند. به علاوه، میل نداشتند بشنوند که جمیع اسلاف تعمید نشدة آنها گرفتار عذاب دوزخ باشند. یکی از پادشاهان فریزیا که به مجلس غسل تعمید رفته بود، چون از این مقوله چیزی به او گفته بودند، حاضر به قبول مسیحیت نشده و اظهار داشته بود که ترجیح می‌دهد در آخرت با نیاکان خویش محشور باشد.

در ۷۱۶، مردی قوه اراده‌تر از ویلیبرورد مسیحی کردن اقوام مشرک فریزیا را از سر گرفت. وینفرید (۶۸۰؟–۷۵۴) یکی از اشراف انگلیسی و رهبانی از فرقة بندیکتیان بود که پاپ گرگوریوس دوم وی را بونیفاکیوس لقب داد، و نسلی از مردمان پرهیزکار که پس از وی آمدند او را «رسول آلمان» خواندند. وینفرید در نزدیکی فریزلار واقع در هسن به درخت بلوطی برخورد که مردم ناحیه آن را مقر یکی از ارباب انواع می‌دانستند. وینفرید درخت را از ریشه قطع کرد، و خلایق بی‌اندازه متحیر ماندند از اینکه به او هیچ گزندی نرسید. پس از این حادثه، مردم دسته دسته برای غسل تعمید به نزد وی شتافتند. دیرهای عظیمی در رایشنو (۷۲۴)، فولدا (۷۴۴)، و لورش (۷۶۳) ساخته شد. در ۷۴۸ بونیفاکیوس را اسقف اعظم ماینتس کردند. وی اسقف‌ها را در حوزة روحانی خویش انتخاب کرد و کلیسای آلمان را به دستگاه نیرومندی برای نظام اخلاقی-اقتصادی-سیاسی جامعه بدل ساخت. بعد از آنکه وینفرید مأموریت خود را در هسن و تورینگن انجام داده و در صدد بود که، با چشیدن شربت شهادت در راه اعتلای دین، کامیابی‌های خود را به عالی‌ترین مرحلة کمال رساند، از مقام پرافتخار سراسقفی خویش دست شست و به عزم به اتمام رساندن کار ویلیبرورد وارد فریزیا شد. مدت سه سال به تبلیغ دین پرداخت، تا آنکه جماعتی از کفار بر او هجوم بردند و به قتلش رساندند. یک نسل بعد، شارلمانی با آتش و شمشیر مسیحیت را به سرزمین ساکسون‌ها برد. فریزیایی‌های سرسخت اکنون تسلیم شدن در برابر دین جدید را مقتضی دیدند، و به این طریق استیلای مسیحیت رومی بر فاتحان رم کامل شد.

پیروزی نهایی آیین مسیح در اروپا قبولاندن تعالیم مسیحیت بر اقوام اسلاو بود. در ۸۶۱ روستیسلاف، امیر موراوی، چون می‌دید که با رواج تعالیم کلیسای لاتین در قلمرو وی زبان بومی وارد آداب نماز نشده است، از امپراتوری بیزانس درخواست کرد تا مبلغانی را به کشور وی بفرستد که در مراسم دعا و موعظه از زبان عامیانه استفاده کنند. امپراتور بیزانس دو برادر، متودیوس و سیریل، را روانة موراوی کرد که هر دو چون در سالونیکا بزرگ شده بودند زبان سلاوونیک را بسهولت صحبت می‌کردند. مقدم دو برادر گرامی شمرده شد، اما آنها متوجه شدند که اسلاوها هنوز صاحب الفبایی نیستند تا بتوانند نیات و مقاصد خود را کاملا به کتابت درآورند. معدودی از اسلاوها که نوشتن می‌دانستند برای بیان مفاهیم خویش الفبای لاتینی و یونانی به کار می‌بردند. از این رو سیریل الفبای یونانی را، با ملاحظة معانی و اصواتی که تا قرن نهم بر اثر استعمال پدید آمده بود، اقتباس کرد و از روی آن خط و الفبای اسلاو را ساخت - مثلاً B مانند V تلفظ می‌شد، H مثل E) انگلیسی)، و chi معادل صدای ch سکوتی بود. همچنین سیریل برای آن دسته از اصوات زبان سلاوونیک که الفبای یونانی قدرت بیان آنها را نداشت حروف مصوت خاصی ابداع کرد. به کمک این الفبا [الفبای سیریلی] بود که سیریل متون دعاها و ترجمة هفتادی کتاب عهد قدیم را از یونانی به زبان سلاوونیک ترجمه کرد و به این طریق ادبیات و زبان نوینی را بنیاد نهاد.

متعاقباً، میان دو دنیای مسیحی لاتین و یونانی برای قبضه کردن اسلاوها کشمکشی درگرفت. پاپ نیکولاوس اول سیریل و متودیوس را به رم دعوت کرد. سیریل در آنجا به قصد ورود در حلقة رهبانان به ادای سوگند پرداخت، از قضا در بستر بیماری افتاد، و درگذشت (۸۶۹). متودیوس بعد از آنجه از جانب پاپ تقدیس و به مقام سراسقفی منصوب شد، به موراوی بازگشت. پاپ یوآنس هشتم اجرای مراسم نیایش را به زبان سلاوونیک مجاز دانست، ستفانوس پنجم آن را ممنوع کرد، موراوی، بوهم، و سلوواکی (که امروزه مجموع این اراضی کشور چکوسلواکی را تشکیل می‌دهد)، و بعدها مجارستان و لهستان تابع کلیسای لاتین و شعایر آن شدند؛ در حالی که بلغارستان، صربستان، و روسیه آداب نماز و الفبای سلاوونیک را پذیرفتند، با کلیسای یونان بیعت کردند، و فرهنگ خود را از دنیای بیزانس گرفتند.

محاسبات سیاسی در این تغییرات و تبدلات مذهبی مؤثر افتاد. غرض از تشویق آلمان‌ها به پیروی از مسیحیت آن بود که مرز و بوم آن اقوام را به طور ثابتی ضمیمة قلمرو فرانک‌ها کنند. هرالد بلوتان مسیحیت را به ملت دانمارک تحمیل کرد (۹۷۴)، زیرا این یکی از شرایطی بود که امپراتور آلمان، اوتودوم، انجامش را در مقابل صلح خواستار بود. پادشاه بلغارها، بوریس، بعد از آنکه چندی با دستگاه پاپی لاس زد، پیرو کلیسای یونان شد (۸۶۴) تا در مقابل آلمانی که رو به گسترش گذاشته بود تکیه گاهی داشته باشد. ولادیمیر اول روسیه را از آن جهت مسیحی کرد (۹۸۸) که خیال داشت آنا، خواهر باسیلیوس دوم امپراتور یونان، را به عقد ازدواج خویش درآورد و بخشی از کریمه را که جهیز او بود تصاحب کند. مدت دو قرن کلیسای روسیه رهبری بطرک قسطنطنیه را قبول داشت؛ در قرن سیزدهم بود که خود را مستقل اعلام کرد، و بعد از سقوط امپراتوری روم شرقی (۱۴۵۳)، کلیسای روسیه عالی‌ترین مرجع قدرت در دنیای ارتدوکس یونانی شد.

در این استیلای مسیحیت بر اروپا، سربازان فاتح رهبانان، و پرستاران آنها راهبه‌ها بودند. رهبانان به کشاورزان پیشگام کمک کردند تا بیغوله‌ها را به زیر کشت درآورند، جنگل‌ها و بوته‌ها را هموار کنند، مرداب‌ها را زهکشی کنند، بر روی آبگیرها پل بزنند، و به راه‌سازی بپردازند. همین قبیل افراد بودند که مراکز صنعتی و مدارس و محافل خیریه را بنیاد نهادند؛ به نسخه‌برداری از روی کتاب‌های خطی و احداث کتابخانه‌های نسبتاً کوچکی پرداختند؛ و به افراد سرگشته‌ای که ارتباطشان با سنن دیرینه، مراسم مذهبی، یا وطن‌هایشان بکلی قطع شده بود نظم اخلاقی، جرئت، و تسلی خاطر بخشیدند. رئیس دیر معروف آنیان، که بندیکتوس نام داشت، در میان رهبانان خویش عرق می‌ریخت، زمین را می‌کند، و خرمن را درو می‌کرد؛ راهب دیگری تئودولف نام در نزدیکی رنس مدت بیست و دو سال چنان صادقانه زمین را شخم می‌زد که پس از مرگش، خیش را به عنوان یادگاری برای احترام به روح وی حفظ کردند.

هر چند یک بار رهبانان و راهبه‌ها، پس از آنکه با نیرویی فوق انسانی به تقویت پاکدامنی، ایثار، و پایداری می‌کوشیدند، مجدداً به طبیعت آدمی برمی‌گشتند، و تقریباً در هر قرنی در داخل دیرها اصلاحاتی ضرورت داشت تا دوباره رهبانان را در پیروی از نظامات به مراحل عالیی برسانند که غیر طبیعی بود. برخی از رهبانان قاعدتاً هنگامی به جرگة برادران پیوسته بودند که تمایلی عرضی برای پرهیزکاری و تسلیم و رضا در خود می‌دیدند؛ به همین سبب، چون شور و جذبة آنها رو به کاهش می‌نهاد، قادر نبودند خود را با انضباط محیط دیر وفق دهند. بعضی نذر دیر شده بودند، به این معنی که در هفت‌سالگی یا در سنین از هفت به بالا، و بعضی اوقات هنگامی که کودکی شیرخوار بیش نبودند، پدر و مادرشان آنها را به صومعه‌ها می‌سپردند، و این نذرشدگان نیابتی تا زنده بودند می‌بایست در خدمت دیر باشند. این پیمان‌های نیابتی را برگشت‌ناپذیر می‌دانستند، تا آنکه در ۱۱۷۹ به موجب فرامین پاپ مقرر شد که اطفال وقتی به سن چهارده رسیدند، حق لغو آنها را داشته باشند. در سال ۸۱۷ پادشاه فرانسه، لویی لوپیو، که از انضباط سست صومعه‌های کشور خود به وحشت افتاده بود، عموم پیران دیرها و راهبان را امر به تشکیل مجلسی ملی در آخن کرد، و بندیکتوس رئیس دیر آنیان را مأمور کرد تا دستورات قدیس بندیکتوس نورچایی را از نو در تمام دیرهای مملکت معمول و متداول کند. بندیکتوس جدید با کوششی مداوم به انجام فرمان پادشاه کمر بست، اما در ۸۲۱ درگذشت.

دیری نگذشت که، بر اثر مبارزات پادشاهان، امپراتوری فرانک‌ها دچار هرج و مرج شد، و هجوم‌های نورمان‌ها، مجارها، و ساراسن‌ها صدها صومعه را ویران کرد. رهبانان بی‌خانمان در قلمرو دنیای غیر روحانی آواره شدند، و آنهایی که پس از فرونشستن این امواج ویرانی و چپاول به دیرها بازگشتند پاره‌ای از رسوم مادی را با خود به داخل چاردیواری صومعه‌ها به ارمغان بردند. خاوندان فئودال دیرها را متصرف شدند، درآمدشان را ضبط، و همه جا به میل خویش افراد را به ریاست آنها منصوب کردند. تا سال ۹۰۰، صومعه‌های مغرب تقریباً مانند جمیع مؤسسات اروپای لاتین به پایین‌ترین درجه از تاریخ قرون وسطایی خویش تنزل یافته بود. به قول قدیس اودو اهل کلونی (فوت ۹۴۲) برخی از کشیشان، اعم از آنهایی که به اشارة حکومت‌ها به کار منصوب می‌شدند یا آنهایی که به حکم مقامات روحانی انجام وظیفه می‌کردند، «مقام فرزند مریم عذرا را به هیچ می‌گیرند، زیرا در ساحت خود دادگاه‌های وی، و حتی در همان مسافرخانه‌هایی که به برکت اخلاص مؤمنان برپا شده است تا آنکه در حریم آنها عفاف مصون و محفوظ ماند، مرتکب زناکاری می‌شوند، و از شهوت چنان لبریز می‌گردند که مریم عذرا جایی برای نهادن کودک خود عیسی ندارد.» از همین دیر کلونی بود که اصلاحات عظیم صومعه‌ها آغاز شد.

در حدود سال ۹۱۰ دوازده تن از رهبانان در آنجا دیری را در میان تپه‌های بورگونی برپا کرده بودند که تقریباً واقع در مرز میان آلمان و فرانسه بود. در ۹۲۷ رئیس دیر مزبور، اودو، در نظامات صومعه جرح و تعدیلی به عمل آورد و از سخت‌گیری‌های جسمانی کاست، و سعی خود را بیشتر صرف انضباط اخلاقی کرد؛ به این معنی که ریاضت را مردود شمرد، استحمام را تجویز کرد، مقدار زیادی بر خوراک افزود، رهبانان را در نوشیدن آبجو و شراب آزاد گذاشت؛ اما، به سنت کهن، تعهدات رهبانان دایر بر چشم پوشیدن از مال دنیوی، اطاعت، و پاکدامنی همچنان به قوت خود باقی ماند. در دیگر نقاط فرانسه تأسیسات مشابهی پدید آمد. اما در حالی که هر صومعه‌ای تا این تاریخ خودش در عین بی‌نظمی واضع نظامات خود بود، یا تا حدی از اوامر اسقف یا خاوند محل پیروی می‌کرد. دیرهای بندیکتیان جدید با دیر کلونی متفق شدند و رئیس هر دیری تابع رئیس کلونی و پاپ‌های رم شد. در دوران ریاست سه تن از رؤسای دیر کلونی - مایول (۹۵۴–۹۹۴)، اودیلو (۹۹۴–۱۰۴۹)، و اوگ (۱۰۴۹–۱۱۰۹) - بود که نهضت وابستگی دیرها به یکدیگر از فرانسه به انگلستان، آلمان، لهستان، مجارستان، ایتالیا، و اسپانیا سرایت کرد و بسیاری از دیرهای قدیمی به «جرگة کلونیان» پیوستند. تا سال ۱۱۰۰، در حدود دو هزار از این قبیل دیرها، دیر کلونی را مادر و فرمانفرمای خود می‌شمردند. قدرتی چنین سازمان یافته، آزاد از مداخلة حکومت و نظارت اسقف‌ها، اسلحة جدیدی در اختیار دستگاه پاپی گذاشت تا به کمک آن بر سلسله مراتب مادی و دنیوی کلیساها آمر و ناظر باشد. در عین حال، پیدایش این نیروی متشکل اجرای اصلاحات شدیدی را در دیرها به دست خود رهبانان ممکن کرد. از بی‌نظمی، تنبلی، تجمل‌پرستی، بداخلاقی، و خرید و فروش مناصب روحانی بشدت جلوگیری شد، و برای مردم ایتالیا این از غرایب بود که می‌دیدند اودو، یک نفر رهبان فرانسوی، به منظور اصلاح خود دیر مونته‌کاسینو به کشورشان دعوت شده است.

حضیض دوران قدرت پاپ‌ها: ۸۶۷–۱۰۴۹

اصلاحات آخر از همه به رم رسید. نفوس شهر مزبور همیشه، حتی در دورانی که عقاب امپراتوری لژیون‌هایی را در چنگال‌های خود اداره می‌کردند، مردمانی رام‌ناشدنی بودند. اکنون پاپ‌ها، که فقط به حشمت منصب و وحشت کیش خود و همچنین به لشکریان معدودی متکی بودند، خود را اسیر اشرافیتی حسود و خلایقی دیدند که دینداری‌شان به سبب نزدیکی با سریر روحانی قدیس پطرس لطمه می‌دید. رومی‌ها متکبرتر از آن بودند که از دیدن پادشاهان مرعوب شوند و آشناتر از آن بودند که برای پاپ‌ها احترامی آمیخته به ترس در خود احساس کنند. اینها «نایبان مسیح» را مردمی می‌دیدند مثل خودشان دست‌خوش بیماری، خطا، گناه، و شکست. به همین سبب دستگاه پاپی برای آنها نه حکم یک دژ نظم را داشت و نه یک برج و باروی رستگاری، بلکه به منزلة بنگاه خیریه‌ای بود که پشیز اروپاییان را جمع می‌کرد و به مردم مسکین رم جیره می‌داد. به حکم سنت کلیسا، انتخاب هیچ پاپی بدون جلب رضایت طبقة روحانی، اشراف، و نفوس رم ممکن نبود. حکمرانان سپولتو، بنونتو، ناپل، و توسکان و جماعت اشراف شهر رم، مثل ادوار باستان، به دسته‌هایی تقسیم می‌شدند؛ هر دسته‌ای که در شهر رم برتری داشت برای انتخاب و اعمال نفوذ در شخص پاپ دسیسه می‌کرد. همین دسته‌بندی‌ها بود که در قرن دهم دستگاه پاپی را به پایین‌ترین درجات در تاریخ خلافت روحانی رم کشانید.

در ۸۷۸ لامبرت، دوک سپولتو، با لشکریان خویش وارد شهر رم شد و پاپ یوآنس هشتم را دستگیر کرد و او را گرسنگی داد تا مگر با تفویض اریکة امپراتوری به کارلومان موافقت کند. در ۸۹۷ پاپ ستفانوس ششم دستور داد تا جسد پاپ فورموسوس (۸۹۱–۸۹۶) را از تابوتش درآورند و جبه‌های ارغوانی بر تن مرده کنند. آنگاه، در حضور شورایی از روحانیون، پاپ مرده را به اتهام نقض پاره‌ای از قوانین کلیسایی محاکمه و محکوم کردند، جسد را عریان و تکه‌تکه کردند، و جوارح او را به رود تیبر انداختند. در همان سال، بر اثر یک انقلاب سیاسی در رم، پاپ ستفانوس را از مقامش عزل و در زندان خفه کردند. پس از این حوادث مسند پاپی چندین سال ملعبة دست مردمانی شد رشوه‌گیر، جنایت‌کار، یا افرادی که زنان اشرافی و بی‌بندوبار به آنها دلباخته بودند. مدت نیم قرن خانوادة تئوفیلاکت، یکی از مأموران عالیرتبة کاخ پاپی، به میل خویش مشغول عزل و نصب پاپ‌ها بودند. ماروزیا دختر تئوفیلاکت وسایلی برانگیخت تا معشوقش را به نام سرگیوس سوم به مقام پاپی (۹۰۴–۹۱۱) انتخاب کنند. تئودورا همسر تئوفیلاکت موجبات انتخاب پاپ یوآنس دهم (۹۱۴–۹۲۸) را فراهم ساخت. یوآنس متهم شده بود به اینکه فاسق تئودوراست، اما بینه‌ای که در این باب اقامه شده مکفی نبود. شکی نیست که وی زمام‌دار غیر روحانی برجسته‌ای بود، زیرا ائتلافی که در ۹۱۶ منجر به راندن هجوم‌های ساراسن‌ها از رم شد به دست وی تدارک شده بود. ماروزیا بعد از آنکه چند عاشق دلباخته را یکی پس از دیگری ترک گفت، به عقد ازدواج گویدو دوک توسکان درآمد، و زن و شوهر برای عزل یوآنس از مقام پاپی به توطئه‌چینی پرداختند. ابتدا وسایلی برانگیختند تا برادر پاپ جلو چشم وی به قتل رسد. سپس خود یوآنس را به زندان افکندند، و چند ماه بعد وی به علل نامعلومی درگذشت. در ۹۳۱ ماروزیا، یوآنس یازدهم (۹۳۱–۹۳۵) را، که به گمان عامة مردم پسر حرامزادة وی از سرگیوس سوم بود، به مقام پاپی رسانید. در سال ۹۳۲ پسر ماروزیا، آلبریک، یوآنس یازدهم را در دژ سانت آنجلو زندانی کرد، اما به وی اجازه داد که در زندان به انجام وظایف روحانی دستگاه پاپی مشغول باشد. مدت بیست و دو سال آلبریک به عنوان فرمان‌روای مطلق‌العنان «جمهوری رومی» بر رم حکومت می‌کرد. هنگام مرگ، وی اختیارات خویش را به فرزندش اکتاویانوس واگذار کرد و از روحانیون و مردم قول گرفت که چون آگاپتوس دوم بمیرد، اوکتاویانوس را به مقام پاپی برگزینند. فرمان وی به موقع اجرا گذاشته شد. در ۹۵۵ نوادة ماروزیا پاپ یوآنس دوازدهم شد و در دوران پاپی خود، با هرزگی‌ها و تدارک مجالس لهو و لعب در کاخ لاتران، نام پاپ را ننگین ساخت.

اوتو اول پادشاه آلمان، که در ۹۶۲ با قبول تاج از جانب یوآنس دوازدهم به مقام امپراتوری رسید، به چشم خود شاهد فضاحت دستگاه پاپی بود. در ۹۶۳ اوتو به کمک روحانیون ماورای آلپ به شهر رم بازگشت و یوآنس را در حضور یک شورای روحانیون به محاکمه فراخواند. کاردینال‌ها یوآنس را متهم کردند که برای اجرای مراسم تقدیس اسقفان رشوه گرفته؛ پسری ده‌ساله را به مقام اسقفی منصوب کرده؛ با متعة پدرش زنا کرده؛ با دختر برادر و بیوة پدرش همخوابه شده، و به این طریق مرتکب زنای با محارم شده؛ و کاخ پاپی را بدل به یک فاحشه‌خانه کرده است. یوآنس از حضور در شورای روحانیون یا پاسخ دادن به این اتهام‌ها خودداری ورزید و در عوض پی شکار رفت. شورا یوآنس را از مقام پاپی عزل و به اتفاق آرا یک غیر روحانی را به اسم لئو هشتم (۹۳۵–۹۳۶) که اوتو نامزد کرده بود، به پاپی منصوب کرد. بعد از آنکه اوتو به آلمان مراجعت کرد، یوآنس رهبران طرف‌داران امپراتوری را در رم گرفت و اعضای آنها را قطعه قطعه کرد و، با تشکیل شورایی که از فرامین وی اطاعت می‌کرد، بار دیگر بر مسند پاپی تکیه زد (۹۶۴). هنگامی که یوآنس مرد (۹۶۴)، مردم رم لئو را نادیده گرفتند و بندیکتوس پنجم را به پاپی برداشتند. اوتو باز از آلمان متوجه رم شد، بندیکتوس را خلع کرد، و منصب پاپی را به لئو بازگردانید. لئو نیز رسماً این حق را برای اوتو و امپراتوران جانشین وی مسلم دانست که در آینده با هر پاپی مخالف بودند، مانع از انتخاب وی شوند. هنگام مرگ لئو، اوتو امپراتور آلمان موجبات انتخاب یوآنس سیزدهم (۹۶۵–۹۷۲) را فراهم آورد. بندیکتوس ششم (۹۷۳–۹۷۴) به دست یکی از اشراف رومی موسوم به بونیفاتسیو فرانکونه [بونیفیاکیوس هفتم] زندانی و خفه شد. سپس همین مرد مدت یک ماه خود را پاپ خواند و در پایان این مدت تا آنجا که مقدور بود خزاین پاپی را چاپید و به قسطنطنیه گریخت. نه سال بعد بونیفاتسیو بازگشت، پاپ یوآنس چهاردهم (۹۸۳–۹۸۴) را کشت، دوباره مقام پاپی را غصب کرد، و در بستر خویش در عین آرامش جان داد (۹۸۵). جمهوری رومی دوباره سر بلند کرد، زمام اختیارات را به دست گرفت، و کرسنتیوس را به مقام کنسولی برگزید. اوتو سوم با لشکری عظیم متوجه شهر رم شد، و مجمعی از اعاظم روحانی آلمانی تشکیل داد تا با انتخاب کشیش خصوصی وی به عنوان پاپ گرگوریوس پنجم (۹۹۶–۹۹۹) هرج و مرج را پایان دهند. امپراتور جوان جمهوری را بر هم زد، کرسنتیوس را عفو کرد، و به آلمان بازگشت. پس از عزیمت وی، کرسنتیوس بی‌درنگ جمهوری را از نو تشکیل داد و گرگوریوس را عزل کرد (۹۹۷). گرگوریوس وی را تکفیر کرد، اما کرسنتیوس به حرف او خندید و موجبات انتخاب یوآنس شانزدهم را به مقام پاپی فراهم آورد. اوتو بازگشت، یوآنس را از مقامش خلع کرد، چشمانش را درآورد، بینی و زبانش را برید، و دستور داد او را وارونه بر خری نشاندند و در کوچه‌های رم بگردانند. کرسنتیوس و دوازده تن از بزرگان جمهوری را گردن زدند و اجساد آنها را از کنگره‌های دژ سانت آنجلو آویختند (۹۹۸). گرگوریوس به کار خویش ادامه داد و در ۹۹۹، شاید بر اثر زهر، به هلاکت رسید. اوتو، ژربر را که یکی از کاردان‌ترین پاپ‌ها محسوب می‌شد جانشین وی کرد.

ژربر در دامان خانوادة بی‌بضاعتی در نزدیکی شهر اوریاک واقع در ایالت اوورنی به دنیا آمد (حدود ۹۴۰). در کودکی در آنجا وارد دیری شد. بنا به پیشنهاد رئیس دیر، وی برای تحصیل ریاضیات به اسپانیا رفت؛ در ۹۷۰ بورل، کنت بارسلون، وی را با خود به رم برد. پاپ یوآنس سیزدهم از فضل آن رهبان بغایت در شگفت شد و توصیة او را به اوتو اول کرد. مدت یک سال ژربر در ایتالیا به تدریس می‌پرداخت و در آن موقع، یا چندی بعد، اوتو دوم از شاگردان مکتب وی بود. آنگاه ژربر عازم رنس شد تا در مدرسة کلیسای جامع آن شهر به تحصیل منطق پردازد. چندی نگذشت که وی ریاست آن مدرسه را عهده‌دار شد (۹۷۲–۹۸۲). در این آموزشگاه تنوع موضوعاتی که ژربر تدریس می‌کرد بی‌سابقه بود، و حتی مشتمل بر آثار شعرای کلاسیک نیز می‌شد. وی در نوشتن نثر لاتینی صاحب سبکی ممتاز بود، و نثرش گاهی رقیب نثر سیدونیوس است. هر جا می‌رفت، به جمع‌آوری کتاب می‌پرداخت و مبالغ عظیمی بی‌محابا از کیسة فتوت خود بذل می‌کرد تا از روی کتاب‌های خطی موجود در سایر کتابخانه‌ها نسخه‌هایی تهیه کنند. شاید ما باید برای حفظ خطابه‌های سیسرون خود را رهین منت وی بدانیم.

ژربر بزرگ‌ترین ریاضیدان عالم مسیحی بود، کسی بود که در رواج نوعی از ارقام «عربی» پیش‌قدم شد، در موضوع چرتکه و اصطرلاب مطالبی نوشت، و رساله‌ای دربارة علم هندسه تألیف کرد. از اختراع‌های وی یک ساعت ماشینی و یک دستگاه ارگ بود که به کمک قوة بخار کار می‌کرد. تعدد و تنوع فضایل و کمالات علمی وی سبب شد که پس از مرگش مردم او را برخوردار از نیروهای جادویی بشمرند.

هنگامی که آدالبرو فوت کرد (۹۸۸)، ژربر در صدد برآمد تا، به جای وی، اسقف اعظم رنس بشود، اما اوگ کاپه یکی از حرام‌زادگان سلسلة رو به زوال کارولنژیان را که آرنولف نام داشت به آن سمت برگزید. آرنولف علیه اوگ کاپه به دسیسه‌چینی پرداخت؛ یک شورای روحانی علی‌رغم اعتراض پاپ او را عزل و ژربر را به سر اسقفی رنس انتخاب کرد (۹۹۱). چهار سال بعد یکی از سفرای پاپ در سینود مواسون حاضران را تشویق به عزل ژربر کرد. آن فاضل تحقیر شده عازم دربار اوتو سوم در آلمان شد. آنجا که در حق وی نهایت احترام به عمل آمد، و ژربر فکر احیای یک امپراتوری رومی را که پایتختش شهر رم باشد به پادشاه جوان تلقین کرد. اوتو سوم او را ابتدا به سراسقفی راونا و در سال ۹۹۹ به مقام پاپی برگزید. ژربر، نام سیلوستر دوم بر خود نهاد، و گویا غرضش از انتخاب این نام آن بود که اوتو را، در راه اتحاد جهان، قسطنطین ثانی بشمرد. اگر ژربر و اوتو ده سال بیشتر زنده می‌بودند، احتمال داشت که امیال آنها به تحقق پیوندد، زیرا اوتو یک شاهزاده خانم بیزانسی بود، و ژربر می‌توانست در عین حال هم پادشاه باشد و هم فیلسوف. لکن ژربر در چهارمین سال پاپی خویش درگذشت. طبق شایعاتی که در رم بر سر زبان‌ها افتاده بود، ستفانیا، یعنی همان کسی که به اوتو زهر خورانده بود، در مسموم کردن ژربر نیز دست داشت.

آرمان‌های این دو نفر، و کثرت امور سیاسی دنیای اطراف آن، نشان می‌دهد که شمار مسیحیان معتقد به فرا رسیدن قیامت در سال ۱۰۰۰ میلادی اندک بوده است. در ابتدای قرن دهم یک شورای کلیسایی اعلام داشته بود که آخرین قرن تاریخ آغاز شده است. در پایان این قرن فقط عدة بسیار قلیلی چنین اعتقادی داشتند و خود را برای روز حساب آماده می‌کردند. اکثریت عظیم مردم، به عادت مألوف، دنبال کار، تفریح، ارتکاب به گناه، دعا، و جهد در جستن از خطر ضعف پیری بودند. هیچ دلیلی در دست نیست که نشان دهد مردم در سال ۱۰۰۰ میلادی دچار هراسی شده باشند یا حتی هدیه‌هایی که به کلیسا می‌دادند زیاد شده باشد.

پس از مرگ ژربر زوال دستگاه پاپی از سر گرفته شد. کنت‌های توسکولوم و اطراف آن، که با امپراتوران آلمان متفق شده بودند، تقریباً بی‌آنکه کمترین کوششی در پنهان کردن عمل خود بکنند، اسقف‌ها را می‌خریدند و مقام پاپی را می‌فروختند. بندیکتوس هشتم (۱۰۱۲–۱۰۲۴)، که از جانب آنها نامزد مقام پاپی شد، مردی بود نیرومند و باکیاست؛ اما بندیکتوس نهم (۱۰۳۲–۱۰۴۵)، که در دوازده‌سالگی به پاپی رسید، روزگار خویش را چنان به فضاحت و لهو و لعب می‌گذرانید که مردم به مخالفت با وی قیام و او را از شهر رم بیرون کردند. به کمک کنت‌های توسکولوم، بندیکتوس بار دیگر به مقام خویش بازگشت. لکن چون از دستگاه پاپی خسته شده بود، منصب خود را در برابر یک «و به روایتی دو» هزار پوند طلا به گرگوریوس ششم (۱۰۴۵–۱۰۴۶) فروخت. گرگوریوس پاپی بود که تا اندازه‌ای می‌شد او را نمونه و سرمشق قرار داد، و به همین سبب نیز مردم رم از عمل وی متحیر شدند. ظاهراً وی از آن جهت دستگاه پاپی را خریده بود که می‌خواست از صمیم قلب آن را اصلاح کند و از حیطة نفوذ جماعتی از امرای صاحب اختیار برهاند. کنت‌های توسکولوم با چنین اصلاحی موافق نبودند و به همین سبب دوباره بندیکتوس نهم را پاپ خواندند، در حالی که جماعت سومی سیلوستر سوم را به پاپی برداشتند. روحانیون ایتالیا برای ختم این مرافعه از امپراتور هنری سوم استمداد جستند. هنری به سوتری، در نزدیکی رم، رفت؛ در آنجا مجلسی با حضور روحانیون تشکیل داد؛ سیلوستر را زندانی کرد؛ استعفای بندیکتوس را پذیرفت؛ و گرگوریوس را، که به خریدن مقام پاپی اعتراف داشت، عزل کرد. هنری شورای روحانیون را مجاب کرد که فقط در صورتی می‌توان کلیسا را از این ورطة خفت رهایی داد که پاپ بیگانه‌ای باشد که امپراتور از او حمایت کند. شورا اسقف بامبرگ را به اسم کلمنس دوم (۱۰۴۶–۱۰۴۷) به مقام پاپی برگزید. وی یک سال بعد فوت کرد. جانشین وی داماسوس دوم (۱۰۴۷–۱۰۴۸) نیز به عارضة تب نوبه، که اکنون مرتباً از باتلاق‌های زهکشی‌نشدة کامپانیا سرایت می‌کرد، درگذشت. سرانجام لئو نهم (۱۰۴۹–۱۰۵۴) تکیه بر مسند پاپی زد؛ وی مردی بود که می‌توانست با جرئت، آگاهی، درستی، و تقوایی که مدت‌ها رم نظیرش را ندیده بود با دشواری‌های دستگاه پاپی رو به رو شود.

اصلاح کلیسا (۱۰۴۹–۱۰۵۴)

در این هنگام سه مشکل داخلی مایة تشتت کلیسا بود: خرید و فروش مقام‌های اسقفی و پاپی؛ عادت به ازدواج و یا داشتن همخوابه، که میان طبقة روحانیون رواج داشت؛ و عدم احصان در بین رهبانان به طور پراکنده.

خرید و فروش مناصب کلیسایی یا خدمات روحانیون در میان کشیشان آن عهد درست حکم فسادی را داشت که امروزه در امر سیاست به عیان می‌بینیم. یکی از انگیزه‌های این امر مردمان نیکوکار بودند. مثلاً مادر گیبر دو نوژان چون اشتیاق فراوان داشت که پسرش را نذر کلیسا کند، مبالغی به مقامات روحانی پول داد تا او را در یازده‌سالگی به جرگة کشیشان عالیمقام یک کلیسا وارد کنند. در ۱۰۹۹ یک شورای کلیسایی در رم از کثرت این قبیل قضایا اظهار تأسف کرد. از آنجا که در انگلستان، آلمان، فرانسه، و ایتالیا، اسقفان علاوه بر تمشیت امور و مشکلات مذهبی به قضایای دنیوی نیز رسیدگی می‌کردند و، به رسم فئودال‌ها، برای عواید ضروری خویش موقوفاتی از قبیل املاک یا قصبات یا حتی شهرهایی را در اختیار داشتند، افراد جاه‌طلب برای تحصیل چنین مناصبی حاضر بودند مبالغ گزافی به حکومت‌ها تسلیم کنند و پادشاهان خودکامة حریص نیز، برای به دست آوردن این قبیل رشوه‌ها، هر نوع اصولی را زیر پا می‌گذاشتند. در ناربون کودک ده‌ساله‌ای در برابر پرداخت صد هزار سولیدوس به مقام اسقف اعظم منصوب شد (۱۰۱۶).

فیلیپ اول پادشاه فرانسه، یکی از خواستاران منصب سر اسقفی حوزه‌ای را که با عدم توفیق مواجه شده بود با شوخ‌طبعی چنین استمالت می‌کرد: «بگذار من از کامیابی رقیب تو سود برم، آنگاه می‌توانی او را به جرم خرید منصب روحانیش تحقیر کنی، و پس از آن ترتیبی خواهم داد تا رضایت تو حاصل آید.» پادشاهان فرانسه، به حکم سنتی که پایه‌گذار آن خود شارلمانی بود، مرتباً اسقف‌های سانس، رنس، لیون، تور، و بورژ را خود تعیین می‌کردند. در دیگر نقاط فرانسه انتخاب اسقف‌ها بر عهدة دوک‌ها یا کنت‌ها بود. بسیاری از اسقف‌نشین‌ها در خلال قرن یازدهم در شمال دارایی موروث خانواده‌های اشرافی درآمدند و به تأمین آیندة پسران خردسال‌تر و اطفال حرام‌زادة این قبیل خانواده‌ها اختصاص پیدا کردند. در آلمان یک بارون مالک اراضی هشت اسقف‌نشین بود، و تمام این اراضی را به ورثة خود منتقل کرد. یک کاردینال آلمان (حدود ۱۰۴۸) ادعا کرد که اشخاصی که مقامات کشیشی و عواید آنها را با پول خریده بودند، برای جبران هزینه‌های خویش به فروش سنگ‌های مرمرنمای کلیساها و حتی سفال‌های پشت بام آنها مبادرت کردند. این قبیل اشخاص مردمانی بودند دنیادار؛ بسیاری در عین تجمل زندگی می‌کردند، به جنگ می‌پرداختند، در محاکم اسقفی رشوه گرفتن و رشوه دادن را مجاز می‌شمردند، خویشان و نزدیکان خود را به مناصب روحانی می‌گماشتند، و با کمال صداقت رب‌النوع جیفة دنیوی را ستایش می‌کردند. پاپ اینوکنتیوس سوم دربارة شخصی که اسقف اعظم ناربون بود، گفت که وی در سینه به جای قلب کیسة پول دارد. خرید حوزه‌های اسقفی چنان متداول شد که اهل عمل آن را امری عادی تلقی کردند، لکن مصلحین فریاد برداشتند که شمعون مغ کلیسا را قبضه کرده است.

در میان کشیشان معمولی مشکل اخلاقی گاهی ازدواج بود و زمانی داشتن همخوابه. در قرون نهم و دهم در انگلستان، گل، و ایتالیای شمالی رسم ازدواج بین کشیشان رواج داشت. پاپ هادریانوس دوم (۸۶۷–۸۷۲) خودش مرد متأهلی بود. راتریوس اسقف ورونا (در قرن دهم) نوشت که در قلمرو وی تقریباً تمام کشیشان متأهل هستند. در آغاز قرن یازدهم بین کشیشانی که از طرف مقامات ملکی منصوب می‌شدند، مجرد ماندن از مستثنیات بود. هر چند که ازدواج کشیشان خلاف شرایع و آرمان‌های کلیسا بود، غیر اخلاقی خواندن این قبیل ازدواج‌ها هم خطاست، زیرا هیچ گونه تعارضی با سنن و فتاوی اخلاقی آن عهد نداشت. در میلان یک کشیش متأهل در نظر عامة مردم مقامی والاتر از یک کشیش مجرد داشت، زیرا در مورد دومی همواره ظن همخوابه داشتن می‌رفت. حتی همخوابگی، یا به عبارت دیگر مقاربت زن و مردی که طبق رسوم کلیسا قانوناً ازدواج نکرده بودند، عملی بود که افکار عمومی از آن چشم می‌پوشید. اکثریت عظیم کشیشان اروپایی ظاهراً مردمان نیکوکاری بودند که به اعمال منافی اخلاق دست نمی‌زدند، و در تمام قرون وسطی ما سرگذشت کشیشان و اسقفانی را می‌خوانیم که در عین پاکدامنی روزگار خویش را به توجه و مراقبت از پیروان خود می‌گذرانیدند. با این همه، گاه‌گاهی به افتضاحاتی برمی‌خوریم که باید آنها را از مستثنیات شمرد. در ۷۴۲، اسقف بونیفاکیوس به پاپ قدیس زاکاریاس شکایت کرد که درجات اسقفی را به «افراد حریص غیر روحانی و کشیشان زناکار» داده‌اند، و پاره‌ای از شماسان کلیسا «چهار پا پنج همخوابه دارند». بید، اسقف و تاریخ‌نویس انگلیسی، ملقب به ونرابیلس (معزز)، در همان قرن «برخی از اسقفان» انگلیسی را برای «خندیدن، شوخی کردن، قصه‌گویی، عیاشی، بدمستی ... و زندگی توأم با فسق و فجور» سرزنش کرد. نزدیک به پایان اولین هزارة مسیحی، این گونه اتهامات بیشتر شد. رالف گلابر کشیشان آن عهد را به طور کلی در اعمال منافی اخلاق سهیم دانست. یک رهبان ایتالیایی موسوم به پیترو دامیانی، (۱۰۰۷–۱۰۷۲) کتابی را به پاپ هدیه کرد که به طرز شومی آن را عموریان لجام‌گسیخته عنوان داده و، در خلال سطور آن، با اغراق و گزافه‌گویی‌هایی که باید از چنین آدم مقدسی انتظار داشت، هرزگی‌های کشیشان را توصیف کرده بود. یک فصل این کتاب اختصاص به «تنوع گناهان علیه طبیعت» داشت. دامیانی ازدواج طبقة کشیشان را تحریم می‌کرد.

مدت‌ها قبل از این جریان، کلیسا با متأهل شدن روحانیون مخالف ورزیده بود؛ برای آنکه مدعی بود یک کشیش متأهل، به طور ارادی یا غیر ارادی، وفاداری خویش را نسبت به زن و فرزندان بر ایثار خود در مقابل کلیسا مقدم می‌شمارد؛ به خاطر زن و فرزندان گرفتار وسوسة انباشتن نقدینه یا تحصیل مال خواهد شد؛ و کوشش خواهد کرد که حوزة قلمرو روحانی یا عایدات آن را به یکی از فرزندانش منتقل کند. کلیسا معتقد بود که چنین وضعی در اروپا طبقة روحانیون را طبقه‌ای جدا از مردم می‌کند و تفکیکی طبقاتی را به وجود می‌آورد - آن گونه که در هندوستان مرسوم شده بود - و قدرت دسته‌جمعی تمامی کشیشانی که به این طریق صاحب مال و منال می‌شوند زیادتر از آن می‌گردد که خود پاپ توانایی نظارت بر آن را داشته باشد. از این رو عقیدة رسمی کلیسا آن بود که کشیش باید بکلی خود را وقف خدا، کلیسا، و ابنای خویش کند، موازین اخلاقی وی باید عالی‌تر از مردم عادی باشد، و به او حیثیتی بخشد که لازمة احترام و اعتماد عمومی است. چندین شورای کلیسایی خواستار آن شده بودند که کشیشان مجرد بمانند. یکی از این شوراها، که به سال ۱۰۱۸ در پاویا منعقد شد، دستور داد که عموم کودکان کشیشان برای همیشه باید بنده بمانند و از حق ارث محروم باشند. اما ازدواج طبقة روحانی همچنان ادامه یافت.

چون لئو نهم به پاپی رسید، متوجه شد که بر اثر هبه کردن عواید کلیسا از طرف روحانیون به فرزندان خویش، به علت تصرف املاک موقوفه از جانب خاوندها، و به سبب دزدیدن علنی عطایا و پیشکش‌هایی که زایران متقاضی به رم می‌آوردند، خزانة دستگاه پاپی بکلی خالی شده است. وی برای حفاظت زایران ترتیباتی داد، املاک و اموال موقوفه‌ای را که غصب شده بود بازستاند، و کمر همت بربست تا به مشکل خطیر خرید و فروش مناصب روحانی و ازدواج کشیشان پایان دهد. وی بعد از آنکه انجام امور داخلی و اداری دستگاه پاپی را به رهبان زیرک و اهل ایثاری سپرد، که بعدها پاپ گرگوریوس هفتم نام گرفت، در سال ۱۰۴۹ شهر رم را ترک گفت تا در شهرهای مهم اروپا به چشم خویش اخلاقیات کشیشان و جریان امور کلیسا را ببیند. ابهت و وقار لئو، و سادگی و زندگی بی‌پیرایة وی، بیدرنگ احترامی را که مردم برای شامخ‌ترین مقام کلیسا قایل بودند برانگیخت. به هر طرف که پاپ رو کرد، بزه‌کاری سر در گریبان فرو برد؛ و گودفروا دولورن، که کلیساها را تاراج کرده و در برابر پادشاهان قد برافراشته بود، از ترس تکفیر پاپ بر خود لرزید و حاضر شد که آشکارا در برابر محراب کلیسایی که خود وی در وردن ویران کرده بود تازیانه بخورد، ضمناً تعهد کرد که کلیسا را مرمت کند و خودش آستین بالا زند و به تعمیر آن بنا مشغول شود. در کولونی لئوبارداد و طبقة روحانی آلمان، که از وجود یک پاپ آلمانی بر خود می‌بالید، در حق وی همه گونه اعزاز و اکرام به عمل آورد. آنگاه لئو متوجه فرانسه شد و در رنس دادگاهی تشکیل داد و مشغول رسیدگی به اخلاقیات کشیشان و مردم غیر روحانی، فروش مناصب روحانی، غصب اموال کلیسا، عدم رعایت نظامات دیرها، و افزایش بدعت‌ها شد. به هر اسقفی که در آن مجلس حضور داشت حکم شد که به گناهان خود اقرار کند. حاضران از جمله اسقفان اعظم یکی پس از دیگری خود را مقصر شمردند. لئو بسختی آنها را گوشمالی داد، بعضی را از مقام‌شان منفصل کرد، برخی را بخشید، چهار تن را تکفیر کرد، و دیگران را به رم فراخواند تا علناً توبه کنند. وی به روحانیون دستور داد که زنان و همخوابه‌های خویش را رها کنند و از آن پس دیگر دست به اسلحه نبرند. به علاوه شورای رنس انتخاب اسقف‌ها و رؤسای دیرها را به عهدة کشیشان و خود مردم گذاشت، فروش مناصب و مقامات روحانی را ممنوع کرد، و مقرر داشت که کشیشان نباید برای اجرای مراسم آیین قربانی مقدس، عیادت بیماران، یا تدفین اموات اجرتی بستانند. یک شورای مذهبی که به تشویق لئو در ماینتس تشکیل شد (۱۰۴۹) اصلاحات همانندی را برای روحانیون آلمان وضع کرد. در سال ۱۰۵۰ لئو به ایتالیا بازگشت، ریاست شورای ورچلی را به عهده گرفت، و بدعت برانژه دو تور را محکوم کرد.

لئو با سفر دراز و پرمشقت خویش به شمال، حیثیت دستگاه پاپی را احیا کرد، امپراتور آلمان را بار دیگر صدر کلیسای آلمان شناخت، و اسقف‌های فرانسه و اسپانیا را مجبور به شناسایی اختیارات پاپ نمود، و در پاک کردن لوث عیاشی و اخاذی از دامان روحانیون تا حدودی توفیق یافت. در ۱۰۵۱ و ۱۰۵۲ وی دامنة اصلاحات خویش را در آلمان و فرانسه وسیع‌تر کرد، و در ورمس مجلس عظیمی با حضور روحانیون زیر نظر خود، و سپس مجمعی نظیر آن در مانتوا، تشکیل داد. سرانجام هنگام بازگشت به رم مجبور شد به عملی دست زند که زیاد با طبع وی سازگار نبود، به این معنی که برای دفاع از ایالات پاپی تدابیر جنگی در پیش گرفت. امپراتور هنری سوم، دو کنشین بنونتو را به لئو داده بود، و پاندولف، دوک کاپوا، چون حاضر نبود این بخشش را به رسمیت بشناسد، به یاری لشکریان نورمان تحت نظر روبر گیسکار، دوک‌نشین بنونتو را گشود و آنجا را به تصرف درآورد. لئو برای بیرون راندن پاندولف تقاضای یک لشکر آلمانی کرد، اما در پاسخ درخواست خویش فقط هفتصد نفر سپاهی دریافت داشت. خود وی بر این سپاهیان پاره‌ای از افراد تعالیم ندیدة ایتالیایی را افزود و در رأس آنها به جنگ با نورمان‌ها شتافت که سوار نظام‌شان به تنهایی مرکب از سه هزار تن دریازنان جنگ‌آزموده بود. نورمان‌ها قوای لئو را مضمحل کردند، پاپ را دستگیر کردند، آنگاه در برابر وی زانو زدند و برای قتل پانصد تن از سپاهیان وی تقاضای عفو کردند. سپس پاپ را با خود به بنونتو بردند و مدت نه ماه با احترام در زندان نگاه داشتند. لئو، که به علت دست بردن به شمشیر شکسته دل و توبه‌کار شده بود، فقط گونی به تن کرد، روی فرش خوابید، از سنگی بالش ساخت، و تقریباً تمامی روزها را به دعا گذراند. نورمان‌ها چون او را به حال نزع دیدند، آزادش کردند. لئو در میان شور و شعف همة مسیحیان وارد شهر رم شد، تمام آنهایی را که تکفیر کرده بود بخشید، دستور داد که تابوتی برایش در کلیسای سان پیترو بگذارند؛ یک روز تمام در کنار تابوت نشست، و در جلو محراب کلیسا درگذشت. مردمان چلاق و الکن و جذامیان از اطراف و اکناف ایتالیا رو به رم نهادند تا جسدش را لمس کنند.

شقاق شرقی کبیر (۱۰۵۴)

در دوران پاپی قدیس لئو بود که سرانجام میان مسیحیت یونانی و رومی جدایی افتاد. در حالی که اروپای باختری دچار ظلمت و بدبختی و جهالت قرون نهم و دهم بود، امپراتوری شرقی تحت فرمان امپراتوران مقدونی (۸۶۷–۱۰۵۷) پاره‌ای از سرزمین‌هایی را که به چنگ اعراب افتاده بود بازپس گرفت، سلطة خود را بر صفحات جنوبی ایتالیا دوباره محرز ساخت، و شاهد شکفتگی جدیدی در ادبیات و هنرهای ظریفه شد. کلیسای یونانی نیرو و سربلندی خود را از احیای قدرت و ثروت حکومت بیزانس گرفت؛ روسیه، بلغارستان، و صربستان را تابع شعایر مذهب شرقی کرد؛ و بیش از پیش با ادعاهای یک دستگاه پاپی تحقیرشده و تهیدست، دایر بر حکومت مطلقة روحانی عموم مسیحیان جهان، مخالفت ورزید. در نظر یونانیان این عصر، آلمان‌ها، فرانک‌ها، و آنگلوساکسون‌های معاصر غرب جماعتی وحشی، خشن، و توده بی‌سواد و زمخت بودند که به دست گروهی از اسقف‌های فاسد و دنیادار اداره می‌شدند. عمل پاپ در انکار امپراتور بیزانس، برتر شمردن پادشاه فرانک‌ها، غصب قلمرو نمایندة امپراتور در راونا، تاج نهادن بر سر یک امپراتور رومی که رقیب بیزانس بود، و تجاوز پاپ‌ها به ایتالیای یونانی - این وقایع سیاسی دل‌آزار بود که مایة جدایی مسیحیت شرق و غرب شد، نه اختلافات جزئی مذهبی که میان دو کلیسا وجود داشت.

در ۱۰۴۳ میکائل کرولاریوس به مقام بطرکی قسطنطنیه منصوب شد. وی آدمی بود والاتبار، صاحب معلوماتی فراوان، هوشی تیز و اراده‌ای تزلزل‌ناپذیر. هر چند که راهب بود، از مدارج سیاسی به مقام بطرکی ارتقا یافته بود نه از مجاری روحانی. وی قبلاً یکی از وزیران ارشد امپراتوری بود، و اگر تصدی مقام بطرکی متضمن اطاعت از مرجع روحانی رم می‌بود، هرگز چنین مقامی را قبول نمی‌کرد. در ۱۰۵۳ وی به انتشار یک رسالة لاتینی، به قلم راهبی یونانی، اقدام کرد. مندرجات این رساله انتقاد شدید از کلیسای رم بود، و می‌گفت که رم، خلاف رویة حواریون و سنت مذهبی، کشیشان را به تجرد وا می‌دارد، در مراسم آیین قربانی مقدس نان فطیر به کار می‌برد، و کلمة «ابن» را بر اعتقادنامه نیقیه می‌افزاید. در همان سال کرولاریوس تمام کلیساهایی را که در قسطنطنیه شعایر مذهبی را به رسم رومی اجرا می‌کردند بست و همة کشیشانی را که در پیروی از این رسم اصرار می‌ورزیدند تکفیر کرد. لئو، که در این موقع در اوج اقتدار پاپی بود، نامه‌ای پیش کرولاریوس فرستاد و خواستار آن شد که بطرک برتری پاپ‌ها را به رسمیت بشناسد، و نیز متذکر شد که هر کس از این شناسایی خودداری ورزد، «در زمرة بدعت‌گذاران، عضو محفل نهانی شقاقیون، و از پیروان کنیسة شیطان» محسوب خواهد شد. لئو مدتی بعد که آتش خشمش فرو نشست، سفیرانی به قسطنطنیه اعزام داشت تا دربارة اختلافاتی که مایة جدایی میان دو شعبة مسیحیت می‌شد با امپراتور و بطرک به مذاکره پردازند. امپراتور مقدم سفرای پاپ را بگرمی پذیرا شد، اما کرولاریوس آنها را برای طرح مسائل مورد اختلاف صالح ندانست. در ماه آوریل ۱۰۵۴ لئو درگذشت، و مدت یک سال مسند پاپی خالی ماند. در ماه ژوئیه سفیران خودسرانه حکمی در تکفیر کرولاریوس نوشتند و آن را بر روی محراب کلیسای سانتا سوفیا گذاشتند. میکائل تمام نمایندگان جهان مسیحی شرق را به مجلسی فرا خواند. در این محفل روحانیون تمام شکایات کلیسای یونان علیه کلیسای رومی، از جمله تراشیدن ریش، را باز گفتند و رسماً حکم سفیران پاپ و «تمام افرادی را که کمک به نوشتن آن کرده‌اند، اعم از آنکه توصیه یا حتی در آن باره دعا کرده باشند»، محکوم کردند. بدین ترتیب، شقاق میان شرق و غرب کامل شده بود.

گرگوریوس هفتم (ایلدبراندو) (۱۰۷۳–۱۰۸۵)

دوران هرج و مرج و ضعفی که حد فاصل میان دوران پاپی لئو نهم و ایلدبراندو، یکی از مقتدرترین پاپ‌های تاریخ کلیسا، پیش آمد برای عالم مسیحیت ضایعه‌ای عظیم بود.

ایلدبراندو اسمی است آلمانی که دلالت بر وجود یک شجرة آلمانی می‌کند. معاصران گرگوریوس این نام را به صورت هلبراند تحریف می‌کردند که «شعلة پاک» معنی می‌داد. وی در قریة سووانو واقع در اراضی باتلاقی توسکان، در خانوادة فقیری به دنیا آمد (حدود ۱۰۲۳). ایلدبراندو در دیر سانتاماریا بر بالای تپة آونتینوس واقع در شهر رم تحصیل کرد و به فرقة بندیکتیان پیوست. در ۱۰۴۶، هنگامی که پاپ گرگوریوس ششم از مقامش خلع و به آلمان تبعید شد، ایلدبراندو به اسم کشیش خصوصی همراه وی حرکت کرد، در آن سال در کولونی وی اطلاعات فراوانی راجع به آلمان کسب کرد که در کشمکش‌های بعدیش با امپراتور هنری چهارم مفید افتاد. مدتی از مراجعت وی به رم نگذشته بود که پاپ لئو نهم او را مقام کاردینالی بخشید و، علاوه بر تفویض نظارت امور اداری ایالات پاپی، وی را سفیر مخصوص خویش در فرانسه کرد. از این ارتقا درجة شایان ملاحظه بخوبی می‌توان درک کرد که آن جوان بیست و پنج‌ساله به سبب کفایت در امور سیاسی و کاردانی دیپلماسی چه شهرت عظیمی حاصل کرده بود. پاپ ویکتور دوم (۱۰۵۵–۱۰۵۷) و جانشین وی ستفانوس نهم (۱۰۵۷–۱۰۵۸) نیز ایلدبراندو را به مقامات شامخی منصوب کردند. در ۱۰۵۹ نیکولاوس دوم بیشتر به سبب نفوذ ایلدبراندو بود که به مقام پاپی رسید، و در عوض آن رهبان را، که هنوز یکی از کشیشان کلیسا نشده بود و وجودش را بی‌اندازه مغتنم می‌دید، صدراعظم دربار پاپی کرد.

بر اثر تشویق وی، نیکولاوس و سینود لاتران در سال ۱۰۵۹ با صدور فرمانی انتخاب شخص پاپ را به کالج کاردینال‌ها واگذار کرد. با این شاهکار مدبرانه، ایلدبراندو در صدد نجات دستگاه پاپی از چنگ اشراف رومی و امپراتوران آلمانی برآمد. این سیاستمدار روحانی جوان، هنوز به مقام پاپی نرسیده، به تعیین و وضع سیاستی پرداخته بود که آثار بسیار زیادی بر آن مترتب بود. به منظور حفظ قلمرو پاپی در برابر سلطة امپراتوران آلمان، وی هجوم‌های رعب‌انگیز نورمان‌ها را در ایتالیای جنوبی نادیده انگاشت و، در برابر گرفتن تعهدی برای حمایت نظامی، متصرفات آنها را به رسمیت شناخت و با امیال آنها روی موافقت نشان داد. در ۱۰۷۳ ایلدبراندو، بعد از آنکه در عرض بیست و پنج سال خدمت هشت تن از پاپ‌ها را کرده بود، به مقام پاپی انتخاب شد. ایلدبراندو مقاومت کرد، زیرا ترجیح می‌داد که بدون جلوس بر اریکة پاپی به حکومت خود ادامه دهد؛ لکن کاردینال‌ها، کشیشان، و مردم صدایشان بلند شد که «مشیت قدیس پطرس بر آن قرار گرفته است که ایلدبراندو پاپ شود!» و به همین سبب او را به مقام کشیشی گماشتند، و سپس تقدیسش کردند و پاپش خواندند، و ایلدبراندو بر خویش نام پرافتخار گرگوریوس نهاد.

وی مردی بود کوچک‌اندام، دارای سیمایی ساده، چشمانی تیزبین، روحی با مناعت، و اراده‌ای قوی، خاطر جمع از حقیقت و مطمئن به پیروزی. چهار هدف عمده منبع الهام وی بود، از این قرار: تکمیل اصلاحاتی که لئو برای اخلاقیات طبقة کشیشان آغاز کرده بود؛ پاپان دادن به انتصاب اسقفان از طرف مقامات غیر روحانی؛ متحد ساختن تمامی اروپا زیر لوای یک کلیسا و جمهوری واحدی زیر نظر خود پاپ؛ و بالاخره رهبری یک سپاه مسیحی به مشرق زمین برای بازستاندن بیت‌المقدس از دست ترکان. در اوایل سال ۱۰۷۴ وی نامه‌هایی نزد کنت‌های بورگونی و ساووا و همچنین امپراتور هنری چهارم فرستاد و برای جنگ صلیبی که خیال داشت خودش در رأس آن سپاه عازم شرق شود از آنها تقاضای جمع‌آوری وجوه و سرباز کرد. تقاضای پاپ در کنت‌ها مؤثر نیفتاد، و وضع امپراتوری هنری چهارم متزلزل‌تر از آن بود که به فکر جنگ صلیبی بیفتد.

سینود لاتران سال ۱۰۵۹، به رهبری نیکولاوس دوم و ایلدبراندو، هر کشیشی را که صاحب همسر و همخوابه بود تکفیر، و مسیحیان را از شرکت در هر مراسم قداس که زیر نظر چنین کشیشانی تشکیل می‌شد نهی کرده بود. بسیاری از اسقفان لومباردی چون از بر هم زدن خانواده‌های کشیشان خویش کراهت داشتند، حاضر به اجرای این احکام نشدند، و اعاظم روحانیون توسکان ازدواج کشیشان را هم موافق با اصول اخلاقی شمردند و هم طبق شرایع دین. به این طریق احکام سینود عملی نبود، و چون واعظان بدعت‌گذار با شور تمام از این موضوع که کشیشان «گناه‌کار» حق اجرای آیین‌های مقدس را ندارند استفاده می‌کردند، ناگزیر درخواست پاپ خطاب به مردمان کلیسا پس گرفته شد. هنگامی که ایلدبراندو به اسم گرگوریوس هفتم به مقام پاپی رسید (۱۰۷۳)، با عزمی آشتی‌ناپذیر به حل این مشکل قیام کرد. در ۱۰۷۴ یک سینود احکام صادره در ۱۰۵۹ را تجدید کرد. گرگوریوس این فرامین را پیش تمام اسقفان اروپا فرستاد و دستور داد که آنها را منتشر سازند و به موقع اجرا بگذارند؛ و مردمانی را که از کشیشان متخلف پیروی می‌کردند عفو کرد. واکنش این فرامین دوباره شدید بود. بسیاری از کشیشان اعلام داشتند که دست کشیدن از پیشة خویش را بر رها کردن همسر ترجیح می‌دهند. برخی از آنها این احکام را ناپسند شمردند، زیرا مدعی بودند که اجرای آنها در حکم تحمیل تقاضاهایی است نامعقول بر طبیعت آدمی، و پیش‌بینی کردند که اجرای آنها باعث هرج و مرجی پنهانی در روابط جنسی خواهد بود. اوتو اسقف کنستانس علناً از کشیشان متأهلی که زیر نظر وی انجام وظیفه می‌کردند طرف‌داری و حمایت کرد. گرگوریوس او را تکفیر کرد و گناه پیروانش را، که اطاعت از وی بود، آمرزید. در ۱۰۷۵ گرگوریوس به اقدامی دیگر توسل جست و به دوک‌های سوابیا و کارینتیا و سایر امرا دستور داد که، در صورت لزوم، برای بازداشتن کشیشان متمرد از انجام وظایف مذهبی به قوة قهریه متوسل شوند. چند تن از امرای آلمانی فرامین پاپ را به موقع اجرا گذاشتند، و بسیاری از کشیشان که حاضر به ترک همسر خویش نبودند از ادارة حوزة خود محروم شدند. مقدر بود که گرگوریوس بدون حصول پیروزی از جهان در گذرد؛ اوربانوس دوم، پاسکالیس دوم، و کالیکستوس دوم فرامین او را تأیید کردند و به موقع اجرا گذاشتند. چهارمین شورای لاتران (۱۲۱۵) که به ریاست اینوکنتیوس سوم تشکیل شد، برای آخرین بار ازدواج روحانیون را محکوم کرد، و این رسم بتدریج منسوخ شد.

حل مشکل نصب روحانیون از جانب مقامات ملکی آسان‌تر از مسئلة ازدواج کشیشان به نظر می‌رسید. همان طور که پادشاهان و پاپ‌ها اعتقاد داشتند، اگر مسلم بود که مسیح کلیسا را بنیاد نهاده است، پس طبعاً انتخاب روحانیون عملی است که می‌بایست به دست اسقفان و رؤسای دیرها صورت پذیرد نه زیر نظر مقامات غیر مذهبی. به علاوه، مسلماً ننگ‌آور بود که یک پادشاه نه فقط حق انتخاب اسقفان را داشته باشد بلکه بتواند عصا و انگشتری اسقفی را، که نشانه‌های مقدسی از اختیارات روحانی محسوب می‌شدند، به آنها اعطا کند (همچنانکه در آلمان متداول بود). اما در نظر پادشاهان عکس قضیه نیز صدق می‌کرد. اغلب اسقفان و رؤسای دیرهای آلمان معترف بودند به اینکه اراضی، عواید، و مسئولیت‌های ملکی خویش را از خود پادشاه دریافت کرده‌اند. طبق قوانین فئودال، عادلانه و مقتضی بود که این نخست‌کشیشان - یا لامحاله اسقفان - به واسطة مقام خود مدیون پادشاه باشند و در امور روحانی از وی تبعیت کنند، همچنانکه بی‌تأمل و تردید اوامر قسطنطین و شارلمانی را گردن نهاده بودند. اگر قرار بود که این جماعت از قید تابعیت و بیعت پادشاه برهند، نیمی از اراضی آلمان (که تا این تاریخ به اسقفان و دیرها تفویض شده بود) طبعاً از حوزة نظارت حکومت بیرون می‌رفت و در نتیجه دین آنها نسبت به حکومت و خدمات مألوفی که برای مملکت انجام می‌دادند از بین می‌رفت. اسقف‌های آلمانی، و بسیاری از اسقف‌های لومبارد که آلمانی‌الاصل و از جانب امپراتور آلمان به کار گماشته شده بودند، دست‌خوش این سوءظن شدند که گرگوریوس در صدد ختم خودمختاری نسبی آنها در امور مذهبی برآمده است و می‌خواهد آنها را کاملا مطیع حوزة روحانی رم کند. گرگوریوس با ادامة اجرای تعهدات فئودال اسقف‌ها در برابر پادشاه آلمان مخالفتی نمی‌ورزید، اما میل نداشت زمین‌هایی که از طرف پادشاه به اسقف‌ها اهدا شده بود به تاج‌دار آلمان بازگردانده شود، چه، طبق قوانین کلیسایی، اموال کلیسا انتقال‌ناپذیر بود. مخالفت گرگوریوس از آن نظر بود که می‌گفت انتصاب افراد غیر روحانی علت اصلی قسمت اعظم خرید و فروش مناصب، دنیاداری، و پشت پا زدن به اصول اخلاقیی بوده است که در میان اسقف‌های آلمانی و فرانسوی دیده می‌شد. وی احساس می‌کرد که اسقف‌ها باید تحت نظارت دستگاه پاپی قرار گیرند، و گرنه کلیسای مغرب درست مثل مشرق غلام حلقه به گوش حکومت خواهد شد.

در پس این کشمکش تاریخی، مسئله آن بود که دستگاه پاپی باید مایة وحدت و حاکم بر اروپا شود یا امپراتوری آلمان. امپراتوران آلمان مدعی بودند که قدرت آنها نیز از جانب خدا ارزانی شده و برای نظام اجتماعی ضروری است. مگر بولس حواری نگفته بود: «اختیاراتی که به وجود آید از جانب خداوند مقرر شده است.» مگر خود پاپ‌ها اذعان نمی‌کردند که پادشاهان آلمان وارثان امپراتوری رومند؟ همان طور که گرگوریوس مظهر وحدت و نظام تمامی دنیای مسیحی بود، آنها نیز مظهر بخشی از آن جهان بودند. مدت‌ها قبل از شروع اصلاحات، امپراتوران آلمان با کاروان طلایی که به صورت پاداش و خیرات در راه پطرس حواری از آلمان و ایتالیا روانة خزانة پاپ بود مخفیانه مخالفت می‌کردند. اکنون سیاست پاپ در نظر آنها اقدامی بود از جانب روم لاتین در راه احیای نظارت دیرینة خویش بر کشوری که ایتالیا به تمسخر آن را سرزمین بربرهای توتونی شمال می‌خواند. امپراتوران آلمان آزادانه به برتری کلیسا در امور مذهبی اعتراف می‌کردند، اما برتری همانند را در امور غیر روحانی یا ملکی حق مسلم حکومت می‌دانستند. در نظر گرگوریوس این موضوع ثنویتی در هم و برهم بود. وی معتقد بود که ملاحظات روحانی باید بر مسائل مادی تفوق داشته باشد، همچنانکه خورشید بر ما مسلط است؛ حکومت باید در تمامی قضایای مربوط به اصول دین، فرهنگ، اخلاقیات، عدالت، یا سازمان روحانیت پیرو کلیسا باشد - به عبارت دیگر شهر بشر از «شهر خدا» فرمان‌برداری کند. مگر نه آن بود که پادشاهان فرانسه و امپراتوران مقدس روم، با قبول تدهین و تقدیس از جانب پاپ‌ها یا اسقف‌های اعظم، تلویحاً اذعان کرده بودند که قدرت روحانی منشأ و حکمران بر سلطنت دنیوی است؟ از آنجا که کلیسا بنیادی الاهی محسوب می‌شد، شایسته بود که اختیاراتی جهانی داشته باشد. پاپ به عنوان نایب خدا حق و وظیفه داشت که سلاطین بد را خلع کند و فرمان‌روایی را که به حکم مردم یا مقتضیات زمان انتخاب شده بود تأیید کند یا بپذیرد. گرگوریوس، در طی نامة آتشینی که خطاب به هرمان اسقف مس نوشته بود، پرسید: «کیست که نداند پادشاهان و شاهزادگان از تبار همان از خدا بی‌خبرانند که غرق در تکبر، تعدی، خیانت، و در واقع تقریباً غرق در هر نوع بزه‌کاریند. .. و، با نخوتی تحمل‌ناپذیر و شهوتی بی‌اراده، مدعی فرمان‌روایی بر اقران خویش - یعنی مردمان عادی - هستند؟» با نظری به اختلافات سیاسی، هرج و مرج، و جنگ‌های اروپا، گرگوریوس معتقد شده بود که تنها راه گریز از این مصیبت دیرینه، نظمی جهانی است که به حکم آن کشورهای مختلف هر کدام بخشی از حق حاکمیت خویش را، که به جان عزیز می‌دارند، تسلیم کنند و پاپ را، طبق رسم فئودال، سرور سروران خود و صدراعظم یک جمهوری مسیحی جهانی یا لااقل اروپایی بشناسند.

اولین قدم در راه رسیدن به این امر آزاد کردن دستگاه پاپی از بند نظارت آلمان بود. دومین اقدام آن بود که تمام اسقفان پیرو پاپ شوند، تا آن درجه که اسقف محل را در هر ناحیه کشیشان و خود مردم، تحت توجهات اسقفی که وی از جانب پاپ یا مطرن تعیین شده باشد انتخاب کنند، و این انتخاب فقط موقعی معتبر شناخته شود که از طرف اسقف اعظم یا خود پاپ تأیید شده باشد. گرگوریوس این امر خطیر را با نامه‌ای خطاب به اسقف شالون آغاز کرد (۱۰۷۳) و در این مراسله تهدید نمود که پادشاه فرانسه، فیلیپ اوگوست، را به سبب فروش مناصب اسقفی تکفیر خواهد کرد. در ۱۰۷۴ وی نامه‌ای سرگشاده خطاب به اسقفان فرانسه فرستاد و از ایشان خواست که آشکارا جرایم پادشاه فرانسه را تقبیح کنند و در صورتی که فیلیپ حاضر به اصلاحات مذهبی نباشد، همة مراسم نیایش را در کلیساهای مملکت موقوف سازند. با این همه، عزل و نصب اسقفان از طرف مقامات ملکی در فرانسه ادامه یافت، اما اسقفان فرانسوی جانب حزم را رعایت کردند و گذاشتند که این مشکل در آلمان فیصله یابد.

در فوریة ۱۰۷۵ یک سینود مرکب از اسقف‌های ایتالیایی در رم، به رهبری گرگوریوس، احکامی علیه خرید و فروش مناصب روحانی، ازدواج کشیشان، و انتصاب اسقف‌ها از طرف مقامات غیر روحانی صادر کرد. گرگوریوس با شتابی عجیب بی‌درنگ پنج تن از اسقفانی را که مشاوران هنری چهارم بودند به جرم خرید و فروش مناصب روحانی تکفیر کرد. وی اسقف پاویا و تورینو را از کار منفصل، و اسقف پیاچنتسا را بر کنار کرد و به هرمان، اسقف بامبرگ، دستور داد در محضر وی در رم حاضر شود و برائت خویش را از اتهام به خرید و فروش مناصب روحانی ثابت کند. چون هرمان درصدد برآمد دادگاه پاپی را با رشوه بفریبد، گرگوریوس بدون مجامله او را از مقامش معزول کرد. سپس مؤدبانه از هنری تقاضا کرد که آدم لایقی را به جانشینی اسقف بامبرگ معین کند. امپراتور آلمان نه فقط یکی از سوگلی‌های درباری را به این سمت گماشت، بلکه بدون انتظار پذیرفتن پاپ، عصا و انگشتری اسقفی را به او تفویض کرد. این عمل البته با رسوم جاری هیچ تعارضی نداشت، لکن علناً تمردی از احکام سینود رم محسوب می‌شد. به علاوه هنری، که گویی می‌خواست مخالفت خود را با خواسته‌های گرگوریوس آشکارتر از این نشان دهد، اسقف‌هایی را برای حوزه‌های روحانی میلان، فرمو، و سپولتو - یعنی درست همان نواحیی که زیر فرمان پاپ بودند - تعیین کرد و مشاوران تکفیرشده را کماکان مشمول الطاف خود گردانید.

در دسامبر ۱۰۷۵ گرگوریوس نامة شماتت‌آمیزی برای هنری فرستاد و به رسولان خود دستور داد شفاهاً به او ابلاغ کنند که اگر کماکان احکام سینود را نادیده گیرد، پاپ او را تکفیر خواهد کرد. هنری اسقف‌های آلمانی را برای شرکت در شورایی به شهر ورمس احضار کرد (۲۴ ژانویة ۱۰۷۶)؛ بیست و چهار تن فرمان وی را اطاعت کردند، اما برخی از حضور در آن شورا ابا ورزیدند. در حضور این جماعت اسقفان بود که یک کاردینال رومی، موسوم به اوگ، گرگوریوس را به شهوترانی، ظلم و جادوگری، احراز مقام پاپی از راه دادن رشوه، و توسل به قوة قهریه متهم کرد و به اسقف‌ها تذکر داد که، که موافق رسمی چند صد ساله، انتخاب هر پاپی باید با مصلحت امپراتور آلمان باشد، و گرگوریوس قبلاً نظر امپراتور آلمان را نخواسته بود. هنری، که در همین اوان با خوابانیدن شورش ساکسون‌ها جسارتی پیدا کرده بود، قصد خود را دایر بر خلع پاپ اعلام داشت. تمام اسقفانی که حضور داشتند فرمان خلع پاپ را امضا کردند، و شورایی از اسقف‌های لومبارد در پیاچنتسا نیز با این امر موافقت کرد. هنری فرمان مزبور را با عنوان «فرمانی از هنری، که پادشاهی به حکم الاهی دارد نه بر اثر غصب، خطاب به ایلدبراندو که راهبی شیاد است نه پاپ» برای گرگوریوس فرستاد. پیام مزبور هنگام اجلاس سینود در رم (۲۱ فوریة سال ۱۰۷۶) به دست گرگوریوس رسید. صد و ده اسقفی که از تمام ایتالیا و گل در آن محفل حضور داشتند مایل بودند رسول امپراتور را به قتل رسانند، اما گرگوریوس آنها را از چنین عملی باز داشت. سینود مزبور اسقفانی را که فرمان ورمس را امضا کرده بودند تکفیر کرد، و پاپ مجازات سه‌گانة تکفیر، لعن، و خلع را دربارة امپراتور مقرر داشت و اتباع هنری را از قید سوگند اطاعت نسبت به تاج‌دارشان رهانید (۲۲ فوریة ۱۰۷۶). هنری، در مقام مقابله، اسقف اوترشت را واداشت تا هنگام موعظه از منبر کلیسای اعظم، گرگوریوس «رهبان به دروغ سوگند خورده» را لعنت کند. تمام مردم اروپا از اینکه امپراتوری شخص پاپ را خلع کرده بود متحیر و متوحش شدند و تحیر آنها وقتی افزون شد که دیدند پاپ نیز امپراتوری را خلع کرده، و اسقفی زبان لعن نسبت به پاپ گشوده است. احساسات مذهبی بر احساسات ملی چیره شد، و قاطبة مردم سریعاً دست از حمایت امپراتور برداشتند. ساکس دوباره علم شورش برافراشت، و هنگامی که هنری اسقف‌ها و اشراف قلمرو خویش را به شوراهایی در ورمس و ماینتس احضار کرد، تقریباً هیچ کس دعوت وی را لبیک نگفت، بر عکس اشراف آلمان، که این مرافعه را بهانة خوبی برای تحکیم اختیارات فئودالی خویش علیه پادشاه می‌دید، در تریبور تشکیل جلسه داد (۱۶ اکتبر ۱۰۷۶) و تکفیر پاپ را در حق امپراتور تأیید کرد و اعلام داشت که اگر هنری تا ۲۲ فوریة ۱۰۷۷ از پاپ طلب بخشایش نکند، آنها جانشینی برای تاج و تخت وی تعیین خواهند کرد. در تریبور میان اشراف آلمانی و سفرای پاپ قرار گذاشته شد که در دوم فوریة ۱۰۷۷ برای حل اختلافات کلیسا و حکومت مجلس دینی تحت ریاست پاپ در آوگسبورگ تشکیل شود.

هنری، که در این مرافعه شکست خورده و تقریباً یکه و تنها مانده بود، در شپایر منزوی شد و، چون اطمینان داشت که دیت پیشنهاد تقاضای خلع وی را تأیید خواهد کرد، سفیرانی به رم نزد پاپ فرستاد و پیغام داد که حاضر است برای طلب بخشایش عازم آنجا شود. گرگوریوس جواب داد چون وی بزودی به آوگسبورگ حرکت خواهد کرد نمی‌تواند هنری را در رم به حضور بپذیرد. پاپ، در حین سفر به سوی آلمان، در مانتوا میهمان دوست و هواخواهش ماتیلدا، کنتس توسکان، بود. در اینجا برایش خبر آوردند که هنری وارد ایتالیا شده است. گرگوریوس از ترس اینکه مبادا هنری در میان مردم ضد پاپ لومباردی به تدارک سپاهی مشغول شود، در دژ محکم ماتیلدا واقع در کانوسا، که در نزدیکی ردجو امیلیا بر بالای یکی از قلل مرتفع کوه‌های آپنن قرار داشت، متحصن شد. در ۲۵ ژانویة ۱۰۷۷، یعنی در اوج یکی از سخت‌ترین زمستان‌هایی که ایتالیا نظیرش را کمتر به خاطر داشت، هنری به دیدار وی آمد. گرگوریوس در گزارشی به امرای آلمان در این باره می‌نویسد:

هنری شخصاً به کانوسا آمد ... و فقط معدودی از ملتزمین همراه وی بودند. ... بر دروازة قلعه ایستاد، پای برهنه و با جامه‌های پشمی ژنده، لرزان از ما تقاضای آمرزش و بخشایش کرد. این عمل را سه روز پی در پی تکرار کرد، تا آنجا که تمامی اطرافیان ما از دیدن حال زار وی به رقت آمدند و با چشم گریان و زبان دعاخوان برای وی شفاعت کردند. ... سرانجام دست از تکفیر او برداشتیم و بار دیگر او را به آغوش کلیسای مادر مقدس پذیرفتیم.

این همه تأمل در بخشیدن هنری از سنگ‌دلی گرگوریوس نبود. وی موافقت کرده بود که بدون مشورت با امرای آلمانی با هنری از در صلح در نیاید، و به علاوه می‌دانست که اگر هنری بعد از بخشایش دوباره علم طغیان برافرازد، تکفیر ثانوی دیگر اثر اولی را نخواهد داشت و ممکن است کمتر مورد حمایت طبقة اشراف آلمان قرار گیرد. از طرف دیگر اگر گرگوریوس هنری را عفو نمی‌کرد، فهم این قضیه برای دنیای مسیحی دشوار بود که چرا «نایب مسیح» باید تایبی چنین فروتن را مورد بخشایش قرار ندهد. این واقعه برای گرگوریوس یک پیروزی معنوی بود، لکن برای هنری پیروزی سیاسی مزورانه‌ای به شمار می‌رفت، چه با این عمل خود به خود تاج سلطنت را بازیافته بود. گرگوریوس از کانوسا به رم بازگشت و دو سال بعد، هم خویش را به تصویب قوانینی روحانی مصروف داشت، که غرض بیشتر آنها قبولانیدن تجرد بر روحانیون بود. با این همه، امرای آلمانی رودولف، دوک سوابیا، را به مقام پادشاهی آلمان برداشتند (۱۰۷۷) و چنین به نظر رسید که حیله‌های هنری ثمری نداشته است. لکن اکنون که هنری خود را از قید تکفیر پاپ رهانیده بود، بار دیگر مردمی را که از اشراف دل‌خوشی نداشتند با خویشتن دمساز دید. سپاه جدیدی برای دفاع از وی تدارک دیده شد، و مدت دو سال پادشاهان رقیب، ضمن یک جنگ داخلی، آلمان را به خاک و خون کشیدند. گرگوریوس بعد از مدت مدیدی دودلی از رودولف پشتیبانی کرد، هنری را برای دومین بار تکفیر، و مسیحیان را از خدمت در رکاب وی منع کرد، و حاضر شد گناه عموم افرادی را که زیر پرچم رودولف درآیند ببخشد (مارس، ۱۰۸۰).

هنری درست اعمال گذشته را تکرار کرد، به این معنی که شورایی از اشراف و اسقف‌های هواخواه خویش در ماینتس تشکیل داد؛ و شورای مزبور گرگوریوس را از مقام پاپی خلع کرد. شورای دیگری مرکب از اسقفان آلمان و ایتالیای شمالی در بریکسن فرمان خلع را تأیید کرد، اسقف اعظم گویبرت راونایی را پاپ خواند، و هنری را مأمور اجرای احکام صادره کرد. دو سپاه در کرانه‌های رود زاله در ساکس با یکدیگر روبرو شدند (۱۵ اکتبر، ۱۰۸۰). هنری شکست خورد، اما رودولف در این نبرد به قتل رسید. در حالی که میان اشراف سرکش دربارة تعیین جانشینی برای رودولف نفاق افتاده بود، هنری وارد خاک ایتالیا شد و، بدون مواجهه با مقاومتی، از لومباردی گذر کرد؛ حین عبور از آن خطه، سپاه دیگری آراست و شهر رم را به محاصره درآورد. گرگوریوس از دلاور ماجراجوی نورمان، روبر گیسکار، مدد خواست، لکن روبر فرسنگ‌ها از رم دور بود. پاپ به ویلیام اول پناه آورد که با لشکرکشی وی به خاک انگلستان موافقت و او را یاری کرده بود، اما ویلیام از صمیم قلب راضی نبود که هنری در این مرافعه مواجه با شکست شود. مردم شهر رم شجاعانه از پاپ دفاع کردند، اما هنری توانست قسمت عظیمی از رم، از جمله کلیسای سان پیترو را تسخیر کند؛ گرگوریوس از بیم جان به دژ سانت آنجلو گریخت. به فرمان هنری، سینود در قصر لاتران اجتماع و گرگوریوس را خلع و تکفیر کردند و، طبق شعایر کلیسا گویبرت را به اسم کلمنس سوم به مقام پاپی برداشتند (۲۴ مارس ۱۰۸۴). یک هفته بعد از این مقدمه، کلمنس تاج امپراتوری را با دست خویش بر سر هنری نهاد. مدت یک سال هنری صاحب اختیار رم بود.

اما در ۱۰۸۵ روبر گیسکار، که دست از مبارزات خویش علیه امپراتوری بیزانس برداشته بود، در رأس لشکری مرکب از ۳۶۰۰۰ رو به رم نهاد. هنری برای مقابله با چنین قوایی فاقد عده و عده بود، و به همین سبب به آلمان گریخت. روبر وارد رم شد، گرگوریوس را رهانید، شهر را تاراج و نیمی از آن را بدل به ویرانه کرد، و گرگوریوس را به مونته‌کاسینو برد، چه مردم رم از رفتار نورمان‌ها چنان به خشم آمده بودند که پاپ، یعنی متفق نورمان‌ها، دیگر رم را جای ایمنی برای زیست نمی‌دید. کلمنس، که اکنون پاپی را برای خویش مسلم می‌دید، مراجعت کرد. گرگوریوس به سالرنو رفت. در آنجا سینود دیگری تشکیل داد و بار دیگر هنری را تکفیر کرد. و سپس روحاً و جسماً از پا درآمد. قبل از مرگ گفت: «من نیکوکاری را به جان دوست داشته‌ام و همواره از بی‌عدالتی متنفر بوده‌ام - به همین سبب، در تبعید می‌میرم.» گرگوریوس در این موقع شصت و دو سال بیش نداشت، لکن فرسودگی روحی ناشی از مجادلات سخت او را ناتوان کرده، و شکست ظاهری از دست مردی که در کانوسا رقم عفو بر گناهانش کشیده بود، اراده‌ای برای زندگی در دل وی باقی نگذاشته بود. در تاریخ ۲۵ مه ۱۰۸۵ وی در همان سالرنو درگذشت.

شاید گرگوریوس نیکوکاری را بیش از حد آمرانه دوست می‌داشت، و نسبت به بی‌عدالتی با شور و حرارتی بیش از اندازه تنفر ورزیده بود. حق به جانب دشمن دادن مزیتی است محفوظ برای یک فیلسوف، ولی بر مرد عمل حرام است. یک قرن بعد اینوکنتیوس سوم قسمت اعظم آرزوی دیرینة گرگوریوس را، که متحد ساختن جهانی زیر پرچم «نایب مسیح» بود، بر می‌آورد؛ لکن اینوکنتیوس سیاست‌مداری خردمندتر و صاحب روحیه‌ای ملایم‌تر بود، و به همین سبب در کار خویش توفیق می‌یافت. با این همه باید دانست که پیروزی اینوکنتیوس بر اثر شکست گرگوریوس ممکن شد. ایلدبراندو زیادتر از آنچه قدرت نگاهداری داشت در چنگال گرفت، با این حال برای مدت ده سال دستگاه پاپی را به چنان اوج اقتدار و نفوذی رسانید که هرگز سابقه نداشت؛ مبارزة آشتی‌ناپذیر قرین توفیقی بر ضد وصلت روحانیون به عمل آورد، و کشیشانی را برای جانشینان خویش تربیت کرد که وفاداری محض آنان شالودة کلیسا را به طرزی وصف‌ناپذیر تحکیم بخشید. مبارزة وی علیه خرید و فروش مناصب روحانی، و نصب اسقفان از طرف حکومت‌های ملکی، با کندی به نتیجه می‌رسید، لکن سرانجام نظریة وی حکم‌فرما می‌شد، و اسقف‌های کلیسا به طیب خاطر آلات اجرای مقاصد دستگاه می‌شدند. استفاده‌ای که وی از اعزام سفیران پاپ به ممالک خارجی می‌کرد مسلماً وسیلة گسترش نفوذ پاپ‌ها در هر ناحیه و حوزه از کشورهای مسیحی می‌شد. به برکت ابتکار خود او، از این پس انتخاب پاپ‌ها از بند سلطة پادشاهان رهایی یافته بود، بزودی کلیسا به طرز شگفت‌آوری جمعی از مردان نیرومند را پی در پی حاکم بر مقدرات خویش می‌دید، و ده سال بعد از مرگ گرگوریوس، پادشاهان و اشراف جهان اوربانوس دوم را صدر اروپایی می‌شناختند که زندگی آن ترکیبی بود از مسیحیت، فئودالیسم، شوالیه‌گری، و امپریالیسم - یعنی معجونی که ما از آن به جنگ‌های صلیبی تعبیر می‌کنیم.

نوشته و پژوهش شده توسط دکتر شاهین صیامی