فتح و تمدن اسلام در مغرب و اسپانیا از ۲۱ تا ۴۷۹ هجری قمری

در دوره ۲۱ تا ۴۷۹ هجری قمری (۶۴۱ تا ۱۰۸۶ میلادی) شمال آفریقا و اسپانیا (اندلس) به تصرف مسلمانان درآمد. فتح مصر توسط عمرو بن عاص و گسترش به تونس، مراکش و اسپانیا، تمدن اسلامی قدرتمندی ایجاد کرد. خلفای اموی اسپانیا، فاطمیان مصر و امیران محلی مراکز علمی، هنری و تجاری مهمی مانند قرطبه، قاهره و قیروان را به اوج رساندند و تمدنی شکوفا با مساجد باشکوه، علوم پیشرفته و ادبیات غنی پدید آوردند که تا حمله مرابطون ادامه یافت.

فتح اسلام در مغربتمدن اندلسخلافت فاطمی

~43 دقیقه مطالعه • بروزرسانی ۱۰ فروردین ۱۴۰۵

فتح آفریقا

در همان زمان که خالد بن ولید و فاتحان دیگر دیار شرق را به اطاعت درمی‌آوردند، عمرو بن عاص تقریباً هفت سال پس از وفات پیامبر، از غزه فلسطین به مصر حمله برد و پلوزیوم و ممفیس را تصرف کرد و از آنجا به اسکندریه حمله برد. مصر بندرگاه‌ها و تکیه‌گاه‌های دریایی داشت و اعراب به نیروی دریایی محتاج بودند. مصر گندم به قسطنطنیه می‌داد و عربستان به گندم احتیاج داشت. از قرن‌ها پیش، دولت روم شرقی اعراب را در نیروی استحفاظی خود به خدمت می‌گرفت و اینان مانع پیشرفت فاتحان عرب نمی‌شدند. مسیحیان پیرو مذهب وحدت طبیعت مصر از آزار روم شرقی مرارت‌ها چشیده بودند؛ بدین جهت، قدوم مسلمانان را با شادی پذیرفتند و در کار تسلط بر ممفیس به آنان یاری دادند و به اسکندریه هدایتشان کردند. وقتی این شهر پس از سیزده ماه محاصره به دست عمرو افتاد (۲۱ هـ.ق، ۶۴۱م)، او به عمر بن خطاب نوشت: «بزحمت می‌توان ثروت و عظمت و زیبایی این شهر را وصف کرد، همین قدر می‌گویم که ۴۰۰۰ قصر، ۴۰۰ حمام، و ۴۰۰ تماشاخانه دارد.» عمرو نگذاشت اعراب شهر را غارت کنند و بر آنجا جزیه مقرر کرد و، چون از علت اختلافات دینی که میان طوایف مسیحی بود سر در نمی‌آورد، نگذاشت پیروان مذهب وحدت طبیعت از سایر فرق مسیحی انتقام بگیرند و، برخلاف رسمی که فاتحان از دوران بسیار قدیم داشتند، آزادی عبادت را برای همة مردم شهر اعلام کرد.

کتابخانۀ اسکندریه و فتوحات بعدی

آیا واقعاً عمرو کتابخانۀ اسکندریه را به سوختن داد؟ این قضیه اول بار در کتاب عبداللطیف بغدادی (۵۵۸-۶۲۹ هـ.ق، ۱۱۶۲-۱۲۳۱م)، یکی از علمای اسلام، آمده است. پس از آن ابن العبری (۶۲۴-۶۸۵ هـ.ق، ۱۲۲۶-۱۲۸۶م)، یک مسیحی یهودی‌نژاد از مردم مشرق شام، که به نام ابوالفرج یک تاریخ مختصر عالم به عربی نوشته بود، قصه را با تفصیل بیشتر نقل کرد و گفت که یکی از مردم اسکندریه به نام یوحنا فیلوپونوس از عمرو تقاضا کرد نسخه‌های کتابخانه را به او ببخشد، عمرو نامه‌ای به خلیفه نوشت و از او اجازه خواست، و به گفتۀ روایت عمر بدو جواب داد: «اما دربارۀ کتاب‌ها، اگر مندرجات آن موافق کتاب خداست که احتیاجی بدان نداریم، و اگر مخالف آن است که به کار نمی‌خورد؛ همه را بسوزان.» و این حکایت افسانه‌مانند، این جواب افسانه‌آمیز را چنین خلاصه می‌کند: «همه را بسوزان که تمام مندرجاتشان در یک کتاب، یعنی قرآن، هست.» به گفتۀ ابن العبری، عمرو فرمان داد تا کتاب‌ها را بین حمام‌های شهر توزیع کردند تا به جای سوخت به کار رود، و تا مدت شش ماه طومارهای پاپیروس و پارشمن سوخت ۴۰۰۰ کوره بود (۲۲ هـ.ق، ۶۴۲م). از جمله دلایل ضعف این روایت این است که: ۱) قسمت مهم کتابخانۀ اسکندریه را مسیحیان متعصب به دوران بطرک تئوفیلوس به سال ۳۹۲ میلادی سوزانیده بودند؛ ۲) باقیماندهٔ کتابخانه همچنان مورد بی‌اعتنایی و دستبرد کسان بود و پیش از سال ۶۴۲ میلادی قسمت اعظم آن از میان رفته بود؛ ۳) در مدت پنج قرنی که از وقوع تا ثبت حادثۀ مفروض در کتاب عبداللطیف بغدادی فاصله بود، هیچ یک از تاریخ‌نویسان مسیحی دربارۀ آن سخن نیاورده‌اند، در صورتی که سعید بن البطریق، تاریخ‌نویس مسیحی، که از سال ۳۲۱ هـ.ق (۹۳۳م) اسقف اعظم اسکندریه بود، فتح این شهر به دست اعراب را با تفصیل فراوان نقل کرده است. به همین جهت، غالب تاریخ‌نویسان این قضیه را نمی‌پذیرند و آن را افسانه می‌پندارند. نابودی کتابخانۀ اسکندریه، که به تدریج انجام شد، از حوادث غم‌انگیز تاریخ جهان بود، زیرا، به اعتقاد علما، مجموعۀ کاملی از آثار اشیل، سوفوکلس، پولوبیوس، لیویوس، تاسیت، و صدها مؤلف دیگر که آثارشان مشوش و نامرتب به ما رسیده؛ و هم متن کامل آثار فیلسوفانی که پیش از سقراط بوده‌اند و فقط شمه‌ای از آن به طور متفرق به جاست؛ و هزاران کتاب در تاریخ یونان و مصر و روم، علوم طبیعی، ادبیات، و فلسفه همه در کتابخانۀ اسکندریه موجود بوده است.

عمرو با عدالت حکومت کرد و قسمتی از مالیات‌های گزاف را به پاک کردن کانال‌ها و تعمیر پل‌ها و تجدید معبر آبی اختصاص داد به طول ۱۳۰ کیلومتر که در ایام قدیم نیل را به دریای سرخ می‌پیوست و از آن طریق کشتی‌ها از مدیترانه به اقیانوس هند راه یافتند. این معبر آبی بار دیگر به سال ۱۰۴ هـ.ق (۷۲۳م) از شن پر شد و متروک ماند. عمرو در جایی که به سال ۲۱ هـ.ق (۶۴۱م) اردو زده بود پایتخت تازه‌ای برای مصر بنیاد کرد و آن را فسطاط نامید، که به معنی خیمه است؛ بعدها قاهرۀ کنونی را مجاور آن بنیاد کردند. مدت دو قرن تمام (۲۱-۲۵۴ هـ.ق، ۶۶۱-۸۶۸م) فسطاط مقر کسانی بود که به نیابت خلفای دمشق یا بغداد بر مصر حکومت داشتند.

گسترش فتوحات و استقلال ولایات

این نکته محقق است که هر فتحی حدودی تازه به وجود می‌آورد که برای حمایت آن از خطر، فتوح دیگر می‌بایست کرد. مسلمانان برای آنکه حدود باختری مصر را از حملۀ روم شرقی از کورنه حفظ کنند، با ۴۰,۰۰۰ سپاهی صحرا را شکافتند و تا برقه پیش رفتند و آنجا را گشودند و به نزدیکی کارتاژ رسیدند؛ سردار اسلام نیزهٔ خویش را در محلی به فاصلۀ ۱۳۰ کیلومتر در جنوب شهر تونس کنونی به شن فرو برد و در آنجا اردو زد و قیروان را بنیاد نهاد ۵۰ هـ.ق (۶۷۰م) که یکی از بزرگ‌ترین شهرهای اسلام شد. کلمۀ قیروان تحریف کاروان فارسی است. امپراطور یونانی روم که می‌دانست سقوط کارتاژ نفوذ اعراب را بر مدیترانه استقرار می‌دهد و راه اسپانیا را در مقابلشان می‌گشاید، آنجا را با سپاه و نیروی دریایی مدد داد. بربرها نیز موقتاً کینۀ رومیان را فراموش، و برای دفاع شهر با آنها همکاری کردند؛ مقاومت به درازا کشید، و تا سال ۷۹ هـ.ق (۶۹۸م) کارتاژ به تصرف مسلمانان درنیامد. از آن پس، شمال آفریقا تا سواحل اقیانوس اطلس زیر نفوذ اسلام درآمد و بربرها، تقریباً به دلخواه، مطیع مسلمانان شدند و چیزی نگذشت که به دین اسلام گرویدند. متصرفات آفریقایی مسلمانان از لحاظ اداری به سه ولایت تقسیم شد: مصر، افریقیه، و مغرب (مراکش) که مراکز آنها بترتیب فسطاط، قیروان، و فاس بود.

این سه ولایت در حدود یک قرن مطیع خلفای مشرق بودند، ولی انتقال مقر خلافت به بغداد مشکلات ارتباط و حمل و نقل را بیفزود، و ولایت‌های آفریقایی یکی پس از دیگری استقلال یافتند. ادارسه در فاس پا گرفتند (۱۷۲-۳۶۴ هـ.ق، ۷۸۸-۹۷۴م)؛ اغالبه در قیروان حکومت یافتند (۱۸۴-۲۹۶ هـ.ق، ۸۰۰-۹۰۹م)؛ و طولونیان در مصر مستقر شدند (۲۵۴-۲۹۲ هـ.ق، ۸۶۸-۹۰۵م)، مصر، انبار غلهٔ دنیای قدیم، دیگر دستخوش حکام بیگانه نبود و نهضت کوچکی را از نو آغاز کرد. احمد بن طولون (۲۲۰-۲۷۰ هـ.ق، ۸۳۵-۸۸۴م) دیار شام را بگشود و ضمیمۀ مصر کرد و در مجاورت فسطاط پایتختی نو بنیاد نهاد که القطایع نام گرفت. وی علوم و هنرها را حمایت کرد و قصرها و حمام‌ها و بیمارستان‌ها ساخت و مسجدی پی افکند که هنوز به جاست. پسر وی خمارویه در دوران حکومت خود (۲۷۰-۲۸۲ هـ.ق، ۸۸۴-۸۹۵م) به جای فعالیت پدر به تجمل‌پرستی پرداخت، دیوارهای قصر خویش را به طلا آراست، و از مردم مصر مالیات‌های گزاف گرفت تا حوضی از جیوه به وجود آرد و بستری از پوست باد شده بر آن بگسترد که از لرزش جیوه بجنبد و او را خواب برد. پس از طولونیان یک خاندان ترک، که مؤسس آن اخشید بود، در مصر به قوت رسید (۳۲۳-۳۵۸ هـ.ق، ۹۳۵-۹۶۹م). این حکومت‌ها ریشه‌ای که به خون و رسوم مردم پیوسته باشد نداشتند و به حکم ضرورت به نیروی لشکری متکی بودند و هنگامی که از فزونی ثروت به تناسایی می‌پرداختند و از امور لشکری غافل می‌ماندند، انقراض می‌یافتند.

تمدن اسلام در آفریقا (۶۴۱-۱۰۵۸م)

امیران و خلفای قاهره و قیروان و فاس در تشویق معماری، نقاشی، موسیقی، شعر، و فلسفه با یکدیگر رقابت داشتند؛ ولی نسخه‌های خطی که از آن دوران در شمال آفریقا به جاست در کتابخانه‌هایی که اندک مدتی است دانشمندان مغرب زمین بدانجا راه یافته‌اند، نهان مانده است. بیشتر آثار هنری از میان رفته و از نشانه‌های عظمت و رونق آن دوران به جز مساجد چیزی نمانده است. مسجد سیدی عقبۀ قیروان را به سال ۵۰ هـ.ق (۶۷۰م) بنا کرده‌اند، و از آن پس هفت بار تجدید بنا شده است. قسمت اعظم بنای فعلی از سال ۲۲۴ هـ.ق (۸۳۸م) به جاست. رواق‌های این مسجد، که طاق‌های گرد دارد، بر صدها ستون کورنتی استوار است که از خرابه‌های کارتاژ گرفته‌اند. منبر آن شاهکار منبت‌کاری، و محرابش نمونهٔ بدیعی از ترکیب سنگ سماق و کاشی است. منارۀ بزرگ و چهارگوش مسجد، که قدیم‌ترین منارۀ جهان به شمار است، نمونه‌ای از شیوۀ شامی است که همۀ مناره‌های مغرب اسلامی را به سبک آن ساخته‌اند. به برکت این مسجد، قیروان چهارمین شهر مقدس اسلام و یکی از «چهار در بهشت» شده است؛ مسجدهای فاس، مراکش، تونس، و طرابلس به شکوه چندان کم از آن نیستند.

در قاهره مساجد بزرگ فراوان بود، و هنوز سیصد مسجد قدیمی در این پایتخت زیبا به جاست، که از همه معروفتر مسجد عمرو بن عاص است که به سال ۲۱ هـ.ق (۶۴۲م) بنیاد گرفته، در قرن دهم تجدید بنا شده، و از ساختمان قدیم آن، جز ستون‌های کورنتی که اعراب از ویرانه‌های رومی و بیزانسی آورده‌اند، چیزی به جا نیست. مسجد ابن طولون (۲۶۵ هـ.ق، ۸۷۸م) شکل قدیمی و نقش‌های اصلی خود را محفوظ داشته است. صحن وسیع مسجد با دیواری که بالکن‌های متعدد دارد محصور شده است؛ طاق‌های ضربی مسجد از همۀ طاق‌های این شیوه که در مصر هست قدیم‌تر است. البته باید طاق‌های نیلسنج را، که در جزیرهٔ نزدیک قاهره به پاست و برای اندازه گرفتن طغیان آب ساخته‌اند (۲۵۱ هـ.ق، ۸۶۵م)، استثنا کنیم. شاید این سبک طاق از سبک گوتیک اروپا، از راه سیسیل و نورماندی، به مصر رسیده باشد. در منارۀ زیگورات‌شکل مسجد، و بر گنبد بالای قبر ابن طولون، طاق‌های نعلی بنا شده است - نمونه‌ای از معماری اسلامی که به دلچسبی دیگر آثار هنری آن نیست. گویند ابن طولون می‌خواست طاق‌ها را بر روی سیصد ستون استوار کند، و چون معلوم شد این مقدار ستون را می‌باید از بناهای رومی و مسیحی به دست آورد، بگفت تا طاق‌ها را بر ستون‌های ضخیم آجری برآوردند. شاید این سبک طاق نیز از شیوۀ معماری گوتیک مایه گرفته باشد. دربارۀ اختصاصات معماری مسجد این نکته را هم بگوییم که بعضی پنجره‌های آن را با شیشهٔ الوان و بعضی را با شبکه‌های سنگی به شکل گل یا ستاره یا اشکال هندسی ساخته‌اند، و تاریخ آن به طور دقیق معلوم نیست.

مابین سال‌های ۳۵۹ و ۳۶۲ هـ.ق (۹۷۰ و ۹۷۲م) مسجد جامع الازهر به وسیلۀ جوهر صقلی بنیاد گرفت. وی یک غلام مسیحی زادۀ نو مسلمان بود، و سپاه فاطمیان به سرداری او مصر را گشود. هنوز بعضی قسمت‌های اصلی بنا به جاست؛ در آنجا نیز طاق‌های ضربی هست که بر ۳۸۰ ستون از سنگ مرمر و خاره و سماق استوار است. مسجد الحاکم بامرالله را از سنگ ساخته‌اند و قسمت اعظم آن هنوز برجاست، اما در اینجا نماز برپا نمی‌شود. از نقش‌های بدیع این مسجد که به سبک عربی گچ‌بری شده، و از خطوط زیبای کوفی که بر کتیبه‌ها نوشته‌اند، می‌توان دریافت که در قرون وسطی چه جلالی داشته است. این مسجدها، که اکنون به شکل قلعه می‌نمایند و در حقیقت قلعه نیز بوده‌اند، نقوش برجسته و نوشته‌ها و معرق‌ها و محراب‌های مزین به عاج و مرمر و چوب داشته‌اند و با قندیل‌ها، که اکنون جزو آثار هنری موزه‌هاست، تزیین یافته‌اند. تنها مسجد ابن طولون ۱۸,۰۰۰ قندیل داشت که غالب آن با شیشهٔ میناکاری الوان ساخته شده بود.

هنرهای ظریف در آفریقای اسلامی رواج داشت و مسلمانان با صبر و دقت مخصوص خویش بدان مشغول بودند. در مسجدهای قیروان کاشی براق هست. ناصر خسرو، که در ۴۴۲ هـ.ق (۱۰۵۰م) قاهره را دیده است، در وصف سفال آن گوید: «چنان لطیف و شفاف، که دست چون بر بیرون نهند باز اندرون بتوان دید.» آبگینۀ مصری و شامی همۀ ظرافت دوران قدیم را محفوظ داشته بود. در موزۀ ونیز و فلورانس و لوور، از بلور سنگ دوران فاطمیان ظرف‌ها هست. منبت‌کاران با نقش‌های بدیعی که بر در مساجد، منابر، محراب‌ها، و پنجره‌ها می‌زدند، مایۀ تمتع خاطرها می‌شدند. مسلمانان مقیم مصر هنر تزیین صندوق‌ها و جعبه‌ها و دیگر چیزها را، با مغزی عاج و آبنوس و صدف، از رعایای قبطی خود آموختند. جواهر فراوان بود؛ وقتی سپاهیان ترک قصر مستنصر را غارت کردند، هزاران پارچه اثاث طلا، از قبیل دوات، مهره‌های شطرنج، گلدان، پرندگان، و درختان مصنوعی مرصع به جواهرات گران‌قدر، بردند. همچنین مسلمانان هنر قالب‌زنی پارچه را از قبطیان آموختند؛ گویی این هنر به وسیلۀ صلیبیون از مصر اسلامی به اروپا راه یافته و در پیدایش چاپ مؤثر افتاده است. تجار اروپایی منسوجات دولت فاطمیان را مرغوب‌تر از منسوجات دیگر می‌شمردند و با حیرت از پارچه‌های قاهره و اسکندریه، که قوارۀ آن از فرط ظرافت از حلقۀ انگشتر می‌گذشت، سخن می‌گفتند. تاریخ‌نویسان از قالی‌های دوران فاطمیان و خیمه‌های مخمل و اطلس و حریر دمشقی و تافتۀ و پارچه‌های زربفت منقش خبر می‌دهند. از جمله، خیمه‌ای بود که برای یازوری، وزیر مستنصر، مهیا کرده بودند؛ یکصد و پنجاه صنعتگر بیشتر از نه سال روی آن کار کردند، و مصارف آن به ۳۰,۰۰۰ دینار (۱۴۲,۰۰۰ دلار) رسید؛ چنان‌که می‌گویند، تصویر همۀ جانوران معروف، به جز انسان، بر آن نقش شده بود. از نقوش دوران فاطمی به جز پاره‌های گچ‌بری که در موزۀ قاهره هست، چیزی به جا نیست و از مینیاتور آن عصر چیزی نمانده است؛ ولی، به گفتۀ مقریزی، که در قرن پانزدهم تاریخی دربارۀ نقاشی نوشته است، کتابخانۀ خلفای فاطمی صدها کتاب مزین به نقاشی، از جمله ۴۰۰'۲ قرآن، داشته است.

کتابخانۀ خلیفه در قاهره، به دوران الحاکم بامرالله ۱۰۰,۰۰۰ و به دوران مستنصر ۲۰۰,۰۰۰ کتاب داشت. به گفتۀ تاریخ‌نویسان، کتاب‌ها را به محققان خوش‌نام بلاعوض عاریه می‌داده‌اند. به سال ۳۷۹ هـ.ق (۹۸۸م) یعقوب بن قلیس وزیر، عزیز خلیفه را وادار کرد تا خرج تعلیم ۳۵ شاگرد را در جامع الازهر بپردازد، و بدین سان قدیم‌ترین دانشگاه جهان به وجود آمد. وقتی این مدرسه بزرگ شد و وسعت گرفت، طالبان علم از همۀ اقطار جهان اسلام رو سوی آن کردند، درست چون دانشگاه پاریس که یکصد سال بعد مرجع همۀ دانشجویان اروپا شده بود. از همین زمان خلفا و وزیران و مردم ثروتمند برای تعلیم رایگان طلاب هزینهٔ تحصیلی می‌دادند تا به دوران ما که تعداد طلاب آن به ۱۰,۰۰۰ و شمار استادان به ۳۰۰ رسیده است. از جملۀ مناظر جالب برای جهان‌گردان منظرۀ اجتماع دانشجویان است که در ایوان‌های این مسجد هزار ساله، هر گروه در یک نیم‌دایره، کنار ستونی، جلو یکی از علما نشسته‌اند. علمای معروف از اقطار اسلام به جامع الازهر می‌آمدند تا طالبان علم را نحو، علم بلاغت، ریاضیات، عروض، منطق، الاهیات، حدیث، تفسیر قرآن، و فقه آموزند. شاگردان در برابر آموزشی که دریافت می‌کردند چیزی نمی‌پرداختند، و استادان نیز مقرری نمی‌گرفتند. چون دانشگاه جامع الازهر به کمک دولت و بخشش متمکنان تکیه داشت، به تدریج در کار دین سخت‌گیر شد؛ علمای جامع الازهر در انحطاط ادبیات و فلسفه و علوم دوران فاطمیان مؤثر بودند؛ بدین جهت، به دوران این خاندان، شاعر بزرگ پا نگرفت.

حاکم در قاهره دارالحکمه را بنیاد کرد (۳۹۵ هـ.ق، ۱۰۰۴م) که هدف اساسی آن نشر تعلیمات مذهب شیعۀ اسماعیلی بود، ولی هیئت و نجوم را نیز جزو برنامۀ دروس منظور کرده بودند. حاکم رصدخانه‌ای نیز پدید آورد و علی بن یونس (فت-۳۹۹ هـ.ق، ۱۰۰۹م)، را که به نظر ما بزرگ‌ترین منجم اسلامی است، به مال مدد داد، و او، پس از هفده سال رصدیابی، زیج کبیر حاکمی را مرتب کرد که حرکات کواکب و دورۀ آنها را نشان می‌داد و میل دایرة البروج، تقدیم اعتدالین، و اختلاف منظر خورشید را با دقتی بیشتر از سابق ثبت کرده بود.

معروفتر از همۀ دانشوران مصر اسلامی حسن بن هیثم بود که نزد اروپاییان به نام آلهازن معروف است، وی به سال ۳۵۴ هـ.ق (۹۶۵م) در بصره تولد یافت، و بزودی بر اثر نبوغ خود در هندسه و ریاضیات شهره شد. حاکم که شنیده بود ابن هیثم برای تنظیم طغیان نیل نقشه‌ای طرح کرده است، او را به قاهره فرا خواند. ولی ابن هیثم می‌دانست که نقشۀ وی عملی نیست و ناچار از دیدۀ خلیفه، که کارهای جنون‌آمیزی داشت، نهان شد. وی، چون همۀ متفکران قرون وسطی، به فرضیۀ ارسطو که پنداشت همۀ معارف انسانی را به هم می‌توان پیوست دلباخته بود و شرح و حاشیۀ بسیار بر مؤلفات وی نوشته بود، که چیزی از آن به جا نیست. چیزی که مایۀ شهرت کنونی ابن هیثم شده کتاب المناظر اوست در علم نور شناخت؛ به احتمال قوی، وی بزرگ‌ترین مؤلف سراسر قرون وسطی است که روش و اندیشۀ علمی داشته است. ابن هیثم دربارۀ انکسار نور هنگام عبور از اجسام شفاف، چون هوا و آب، مطالعه کرده و به طرح اختراع ذره‌بین چنان نزدیک شده بود که سیصد سال بعد راجر بیکن، ویتلو، و دیگر دانشوران اروپا در کوشش‌هایی که برای اختراع ذره‌بین و دوربین کرده‌اند، بر تحقیقات او تکیه داشتند. ابن هیثم فرضیۀ اقلیدس و بطلمیوس را، که می‌گفتند عمل رؤیت نتیجۀ پرتو نوری است که از چشم خارج می‌شود و به جسم مرئی می‌رسد، رد کرد و گفت شکل جسم مرئی به چشم می‌رسد و به وسیلۀ پردۀ شفاف، یعنی عدسی، منتقل می‌شود. وی اثر جو زمین را در افزایش حجم ظاهری خورشید و ماه، هنگامی که در افق نزدیک جای دارند، مطالعه کرد و مدلل داشت که، در نتیجۀ انکسار اشعه، تا وقتی که خورشید نوزده درجه در افق فرو رفته است نور آن به ما می‌رسد، و بر این اساس ارتفاع هوای جو را شانزده کیلومتر تعیین کرد. ارتباط وزن و تراکم هوا را تحلیل، و تأثیر تراکم هوا را در وزن اجسام بیان کرد، و فرمول‌های پیچیده‌ای را برای تحقیق اثر نور در آینه‌های کروی یا شلجمی و عدسی‌های سوزان به کار برد. هنگام کسوف، تصویر نیمۀ خورشید را که از سوراخ پنجره به دیوار مقابل عبور داده بود مطالعه کرد، و این نخستین گفتگو از اطاق تاریک است که همۀ فنون عکاسی بر آن تکیه دارد. دربارۀ نفوذ ابن هیثم در دانش اروپایی هر چه بگوییم مبالغه نیست. به احتمال قوی، اگر ابن هیثم نبود، راجر بیکن به وجود نمی‌آمد. خود بیکن در کتاب اکبر، در قسمتی که مربوط به نور شناخت است، در هر مرحله از ابن هیثم سخن می‌گوید، یا چیزی از او نقل می‌کند. تقریباً همۀ جلد ششم این کتاب براساس تحقیقات این دانشمند طبیعیدان اهل قاهره تنظیم یافته است. تا دوران کپلر و لئوناردو، مطالعات اروپایی دربارۀ نور براساس تحقیقات ابن هیثم انجام می‌شد.

مهم‌ترین نتیجۀ فتح اعراب در شمال آفریقا این بود که مسیحیت به تدریج، نه به طور کامل، از این منطقه برافتاد. بربرها نه فقط مسلمان شدند، بلکه، به حمیت دفاع از اسلام، از مسلمانان دیگر جلوتر رفتند. بی‌شک عوامل اقتصادی در این نتیجۀ قطعی مؤثر بود، زیرا غیرمسلمانان می‌بایست جزیه بپردازند، در صورتی که تا مدت‌ها بعد هر که مسلمان می‌شد از پرداخت جزیه معاف بود. وقتی والی عرب‌نژاد مصر به سال ۱۲۷ هـ.ق (۷۴۴م) این معافیت را اعلام کرد، ۲۴,۰۰۰ مسیحی مسلمان شدند. محتملاً آزار مسیحیان که فقط در بعضی دوران‌ها اما بسختی معمول بود، بسیاری از مصریان را به قبول دین طبقۀ حاکمه وادار کرده است، ولی در مصر یک اقلیت قبطی با شجاعت تمام بر دین مسیح باقی ماند و کلیساهای خویش را، که چون قلعه‌هاست، نگاه داشت و در آنجا محرمانه مراسم دین را به پا می‌کرد - که هنوز هم هست. ولی کلیساهای اسکندریه، کورنه، کارتاژ، و هیپو، که قبلاً پر از جمعیت می‌شد، به تدریج خلوت شد و از میان رفت، و یاد آتاناسیوس، سیریل، و آوگوستینوس از خاطرها برفت و مناقشۀ پیروان آریانیسم، دوناتیان، و پیروان مذهب وحدت طبیعت جای خود را به شیعه و سنی مسلمان داد. فاطمیان، برای تأیید قدرت خویش، اسماعیلیان را به صورت یک فرقۀ بزرگ درآوردند که رسوم و آداب و طبقات منظم داشت، و پیروان این فرقه را برای جاسوسی و دسیسۀ سیاسی به کار گرفتند. رسوم این فرقه به بیت‌المقدس رسید و به اروپا راه یافت و در مقررات و رسوم شهسواران پرستشگاه، ایلومیناتی، و دیگر انجمن‌های سری که در مغرب زمین پا گرفت، مؤثر افتاد. مرد آمریکایی گاه به گاه یک مسلمان غیرتمند با حمیت را می‌بیند که به عقیدۀ سری، فینۀ مراکشی، و مسجد اسلامی خود افتخار می‌کند.

اسلام در حوزۀ مدیترانه (۶۴۹-۱۰۷۱م)

سران اسلام پس از فتح شام و مصر متوجه شدند که بدون نیروی دریایی قادر به دفاع از سواحل خود نیستند؛ طولی نکشید که کشتی‌های جنگی‌شان بر قبرس و رودس استیلا یافتند و نیروی دریایی روم شرقی را شکست دادند (۳۲ و ۳۵ هـ.ق، ۶۵۲ و ۶۵۵م). پس از آن کرس (۱۹۴ هـ.ق، ۸۰۹م)، ساردنی (۱۹۵ هـ.ق، ۸۱۰م)، کرت (۲۰۸ هـ.ق، ۸۲۳م)، و مالت (۲۵۷ هـ.ق، ۸۷۰م) را تصرف کردند. در ۲۱۲ هـ.ق (۸۲۷م) نزاع قدیم میان یونان و کارتاژ برای تسلط بر سیسیل تجدید شد، و اغالبۀ قیروان پیاپی برای فتح جزیره حمله بردند، و غارت‌ها شد و خون‌ها ریخت. پالرمو (سال ۲۱۶ هـ.ق، ۸۳۱م)، مسینا (۲۲۷ هـ.ق، ۸۴۳م)، سیراکوز (۲۶۵ هـ.ق، ۸۷۸م)، و تائورمینا (۲۹۰ هـ.ق، ۹۰۲م) را به قلمرو خویش درآوردند. وقتی خلفای فاطمی جانشین اغالبه شدند (۲۹۷ هـ.ق، ۹۰۹م)، جزیرۀ سیسیل نیز چون دیگر متصرفات آنها به قلمرو خلافت فاطمی درآمد. پس از آنکه پایتخت فاطمیان به قاهره انتقال یافت، حسین کلبی، که از جانب ایشان ولایت سیسیل داشت، خویشتن را امیر آنجا نامید و تقریباً استقلال یافت و خاندان کلبی را بنیاد نهاد، که به دوران آن تمدن اسلامی در سیسیل به اوج کمال رسید.

هنگامی که مسلمین بر مدیترانه تسلط یافتند، موقعیت‌شان استحکام یافت و چشم به شهرهای جنوب ایتالیا دوختند. در آن روزگار دریازنی جزو رسوم شرافت‌مندانه بود و مسیحیان و مسلمانان، برای دستگیری کفار و فروش آنها به رسم برده در بازارها، بر حوزه‌های ساحلی اسلام و مسیحیت حمله می‌بردند. بدین جهت، در قرن نهم میلادی نیروی دریایی مسلمانان، که بیشتر از تونس و سیسیل بود، به بنادر ایتالیا حمله برد. به سال ۲۲۷ هـ.ق (۸۴۱م)، مسلمانان باری را، که تکیه‌گاه معتبر روم شرقی در جنوب خاوری ایتالیا بود، به تصرف درآوردند، و سال بعد، به دعوت دوک بنونتو (مرکز دوکنشین مقتدر لومباردها) که از آنها بر ضد سالرنو کمک خواسته بود، به جنوب ایتالیا حمله بردند و پس از اتلاف مزارع و ویرانی دیرها بسرعت برگشتند. به سال ۲۳۲ هـ.ق (۸۴۶م) ۱۰۰۰ تن از مسلمانان در اوستیا پیاده شدند، تا حدود رم پیش رفتند، اطراف شهر را با کلیسای سان پیترو و سان پائولو غارت کردند، و به کشتی‌های خود بازگشتند. پاپ لئو چهارم که مقامات کشوری را در کار دفاع ایتالیا ناتوان دید، این وظیفه را شخصاً به عهده گرفت و میان رم، آمالفی، ناپل، و گائتا پیمانی بست و زنجیری در دهانۀ رود تیبر کشید که دشمن نتواند از آنجا عبور کند. اعراب به سال ۲۳۵ هـ.ق (۸۴۹م) بار دیگر برای تسلط بر پایتخت مسیحیت مغرب کوششی کردند و با نیروی دریایی ایتالیای متحد، که پاپ آن را تقدیس کرده بود، رو به رو شدند و شکست خوردند. رافائل مناظر واقعه را در قصر واتیکان نقاشی کرده است. به سال ۳۵۲ هـ.ق (۸۶۶م) امپراطور لویی دوم از آلمان به مقابلۀ مسلمین جنوب، که بر شبه جزیرۀ ایتالیا حمله برده بودند، رهسپار شد و آنها را به باری و تارانت عقب نشانید؛ کلیۀ اعراب تا سال ۲۷۳ هـ.ق (۸۸۴م) از شبه جزیره بیرون رانده شدند.

ولی حمله به ایتالیا را قطع نکردند، و ایتالیای وسطی تا مدت‌ها پیوسته در وحشت و اضطراب بود. به سال ۲۶۲ هـ.ق (۸۷۶م) به کامپانیا حمله بردند و آنجا را غارت کردند و رم را به خطر انداختند؛ و پاپ بناچار تعهد کرد که باج سالانۀ ای به مبلغ ۲۵,۰۰۰ مانکوس (۲۵,۰۰۰ دلار) به آنها بدهد تا از حمله به رم صرف نظر کنند. به سال ۲۷۱ هـ.ق (۸۸۴م) دیر بزرگ مونته کاسینو را آتش زدند و از پایه ویران کردند. ضمن حمله‌های متوالی دیگر، درۀ رود آنیو را غارت کردند. عاقبت نیروی پاپ، امپراطور روم شرقی، آلمان، و شهرهای ایتالیای وسطی و جنوبی متحد شدند و بر ساحل رود گاریلیانو اعراب را شکست دادند (۳۰۴ هـ.ق، ۹۱۶م). بدین سان دوران فتوح اسلام در ایتالیا، که یکصد سال طول کشیده بود، خاتمه یافت. ایتالیا و شاید مسیحیت، دورۀ پرخطری را گذرانید. اگر رم به تصرف مسلمانان درآمده بود، به ونیز حمله می‌کردند، و با سقوط ونیز قسطنطنیه در محاصرۀ دو نیروی بزرگ اسلام می‌افتاد. سرنوشت عقاید میلیاردها مردم به این گونه تصادفات جنگی وابسته است.

در اثنای این جنگ‌ها تمدن سیسیل، که مایه‌های مختلف داشت، به حکم عادت از فاتحان تازه تبعیت کرد و رنگ مسلمانی آن از رنگ قدیم قوی‌تر و روشن‌تر شد و در پایتخت اسلامی، پانورموس قدیم (که به عربی بالرم و به ایتالیایی پالرمو نامیده می‌شد)، سیسیلی، یونانی، لومباردی، یهود، بربر، و عرب به هم آمیخته بودند، که گرچه از لحاظ مذهبی از همدیگر نفرت داشتند، به عنوان سکنۀ سیسیل با عواطف و اشعار و حتی جرایم مشترک می‌زیستند. ابن حوقل به سال ۳۶۰ هـ.ق (۹۷۰م) در آنجا در حدود ۳۰۰ مسجد دیده بود و هم ۳۰۰ معلم آنجا بود که مردم، به گفتۀ آن جغرافیدان، «با وجود آنکه معلمان در کم‌هوشی و سبک‌عقلی مشهورند»، احترام‌شان می‌کردند. سیسیل، که از باران و نور آفتاب بهرهٔ کافی می‌گرفت، خاکی بارور داشت و اعراب قاهره که اوضاع اقتصادی آنجا را نظم دادند، ثمر این نظم را بر گرفتند. پالرمو مابین اروپای مسیحی و آفریقای مسلمان یک بندر بزرگ تجارتی شد و بزودی در صف ثروتمندترین شهرهای قلمرو اسلام درآمد. علاقه‌ای که مسلمانان به لباس‌های زیبا و جواهرات درخشان و لوازم آرایش داشتند در آنجا یک زندگی آرام و بی‌دغدغه و دور از ابتذال به وجود آورده بود. احمد بن حمدیس (۴۴۷-۵۲۷ هـ.ق، ۱۰۵۵-۱۱۳۲م) شاعر سیسیلی، ساعات تفریح جوانان سیسیل را وصف کرده است و از گردش و سرگرمی آنها تا نیمه شب، از آمیزش زنان و مردان در مهمانی‌ها و مجالس، «آنگاه که شاه طرب غم‌ها را زدوده،» و از دختران آوازه‌خوانی که با انگشتان لطیف خود عود می‌نواختند و چنان رقص می‌کردند که گویی «ماه‌های درخشان بر روی شاخه‌های نرمند» سخن آورده است.

در جزیره هزاران شاعر بود، زیرا اعراب هزل شیرین و شعر موزون را دوست داشتند و عشق سیسیلی موضوعات خیال‌انگیز بسیار در دسترس آنها می‌گذاشت. در جزیره دانشورانی نیز بودند، زیرا در آنجا دانشگاهی وجود داشت. طبیبان معتبری نیز بودند، زیرا طب اسلامی سیسیل در مدرسۀ طب سالرنو نفوذ بسیار داشت. نیمی از رونق و اعتبار سیسیل در دوران نورمان‌ها بازتاب عصر درخشان سلطۀ اعراب بود، با مجموعه‌ای از صنعت صنعتگران شرقی که فرهنگ هنری عرب را گرفته بودند و می‌توانستند علم را از هر نژاد و هر دین بیاموزند. نورمان‌ها در دوران تسلط خود بر سیسیل (۴۵۲-۴۸۴ هـ.ق، ۱۰۶۰-۱۰۹۱م) در کار محو آثار مسلمانان با زمانه همدست شدند. کنت روژۀ اول افتخار می‌کرد که شهرها و قلعه‌ها و قصرهای عربی را، که مسلمانان در ایجاد آن هنرهای بزرگ و شگفت‌انگیز به کار برده بودند، با خاک یکسان کرده است. ولی آثار شیوۀ معماری اسلامی در قصر لا زیزا و هم بر سقف کاپلا پالاتینا به جا مانده است. در این نمازخانۀ قصر شاهان نورمان، زیارتگاه مسیحی را با نقوش عربی اسلامی تزیین کرده‌اند.

اسلام در اسپانیا (۷۱۱-۱۰۸۶م)

فتح اسپانیا به دست اعراب انجام نگرفت، بلکه فاتحان آنجا مردم شمال آفریقا بودند. طارق از مردم بربر بود و سپاه وی شامل ۷۰۰۰ بربری و ۳۰۰ عرب بود. نام طارق جاوید شد و صخره‌ای که او با سپاه خود به نزدیک آن پیاده شد نام وی گرفت و بربرها آنجا را جبل طارق گفتند. کسی که طارق را به فتح اسپانیا وادار کرد موسی بن نصیر، والی عرب شمال آفریقا، بود. به دنبال طارق، موسی به سال ۹۴ هـ.ق (۷۱۲م) با ده هزار سپاه عرب و هشت هزار مور دریا را پشت سر گذاشت، اشبیلیه و مریذا را به محاصره درآورد، و طارق را توبیخ کرد که از حدود و دستورات تجاوز کرده است؛ او را تازیانه زد و به زندان کرد؛ ولی ولید خلیفه، موسی را احضار کرد و طارق را آزاد نمود و او فتوح خود را ادامه داد. موسی پسر خود عبدالعزیز را به حکومت اشبیلیه تعیین کرده بود، ولی سلیمان، که پس از ولید به خلافت رسید، نسبت به او ظنین شد و پنداشت که می‌خواهد اسپانیا را مستقل کند، کس فرستاد و او را بکشتند و سرش را به دمشق به نزد سلیمان آوردند. آنگاه موسی را احضار کرد و او تقاضا کرد سر پسرش را بدهند که چشم‌هایش را ببندد، و سالی نگذشت که موسی از غصه دق کرد. ممکن است تصور کرد که این حکایت از افسانه‌هایی است که دربارۀ خون‌خواری پادشاهان ساخته‌اند.

رفتار فاتحان و حکومت امویان

فاتحان با مردم بومی با نیکی و ملایمت رفتار کردند؛ فقط اراضی کسانی را که با آنها به مقاومت برخاسته بودند مصادره کردند. مالیات‌های تازه‌ای بیش از آنچه سابقاً به وسیلۀ پادشاهان ویزیگوت مقرر شده بود وضع نکردند، و مردم را در انجام مراسم دینی‌شان چنان آزاد گذاشتند که اسپانیا بندرت نظیر آن را به خود دیده بود. وقتی نفوذ مسلمانان در اسپانیا استقرار یافت از جبال پیرنه گذشتند، وارد سرزمین گل شدند، و می‌خواستند اروپا را به صورت یک ولایت تابع دمشق درآورند. میان تور و پواتیه به فاصلۀ ۱۶۰۰ کیلومتر از شمال جبل طارق، با نیرویی مرکب از سپاه اود - دوک آکیتن - و شارل - دوک اوستراسیا - رو به رو شدند؛ هفت روز پیکار بود که در نتیجۀ آن مسلمانان در یکی از مهم‌ترین نبردهای قاطع تاریخ شکست خوردند (۱۱۴ هـ.ق، ۷۳۲م). تصادفات جنگ بار دیگر سرنوشت دین صدها میلیون مردم را معین کرد. از آن پس شارل را مارتل یعنی مطرقه (چکش) لقب دادند. مسلمانان به سال ۱۱۷ هـ.ق (۷۳۵م) حمله را از سر گرفتند و بر آرل تسلط یافتند؛ پس از آن به سال ۱۱۹ هـ.ق (۷۳۷م) آوینیون را گشودند و درۀ رود رون را تالیون به ویرانی کشانیدند. به سال ۱۴۲ هـ.ق (۷۵۹م)، پپن کوتاه، اعراب را به طور قطع از جنوب فرانسه بیرون راند. ولی، به احتمال قوی، تسلط چهل‌سالۀ اعراب در اخلاق مردم لانگدوک - که نسبت به دین‌های مختلف تساهلی غیر عادی دارند و به تفریح و نغمۀ عشق ناروا دلبسته‌اند - مؤثر افتاده است.

خلفای دمشق به اسپانیا چنان‌که باید اهمیت نمی‌دادند و تا سال ۱۳۹ هـ.ق (۷۵۶م) همۀ اسپانیا را به نام اندلس می‌خواندند. اسپانیا تابع حکومت شمال آفریقا بود، و والی آنجا از قیروان معین می‌شد؛ ولی به سال ۱۳۸ هـ.ق (۷۵۵م) شخصیت جالبی به اسپانیا رسید که همۀ قدرت و سلاحش این بود که نژاد اموی داشت. وی در آنجا سلسله‌ای بنیاد کرد که به قدرت و ثروت از خلفای بغداد کم نبودند. به سال ۱۳۳ هـ.ق (۷۵۰م)، که عباسیان فاتح فرمان قتل همۀ امیران اموی را صادر کردند، از آن گروه جز عبدالرحمان اول، که نوادۀ هشام خلیفه بود، کس جان در نبرد. دشمنان عبدالرحمان را ده به ده دنبال کردند و او به شنا از فرات گذشت، از راه صحرا به فلسطین رسید، از آنجا به مصر و آفریقا رفت، و عاقبت به مراکش رسید. خبر انقلاب عباسیان آتش رقابت‌های قدیم اعراب، شامیان، ایرانیان، و مورها را در اسپانیا دامن زده بود. در آنجا گروهی از اعراب طرفدار بنی امیه که بیم داشتند خلفای عباسی نسبت به اراضی آنها که از احکام اموی به تیول گرفته بودند اعتراضی داشته باشند، عبدالرحمان را به پیشوایی خویش خواندند. امیر اموی به آنها پیوست و به حکومت قرطبه رسید (۱۳۹ هـ.ق، ۷۵۶م). سپاهی را که منصور برای استرداد ولایت فرستاده بود شکست داد و سر سردار سپاه را بفرستاد تا بر یکی از قصرهای مکه بیاویزند.

حکومت امویان و پیشرفت تمدن

شاهان همین حوادث از انتشار اسلام در اروپا جلوگیری کرد: اسپانیای مسلمان، که در نتیجۀ پیکارهای داخلی ضعیف شده و از بیرون نیز کمکی بدان نرسید، از ادامۀ جنگ و فتح باز ماند، حتی از شمال جزیره نیز عقب نشست. شبه جزیرۀ [ایبری] از قرن نهم تا یازدهم به دو قسمت مسلمان و مسیحی تقسیم شده بود، و خطی که در امتداد کویمبرا از ساراگوسا (سرقسطه) به محاذات رود ابرو می‌گذشت، دو قسمت را از هم جدا می‌کرد. نیمۀ جنوبی، که قلمرو اسلام بود، در حکومت عبدالرحمان اول و جانشینانش از آرامش و رفاه بهره ور شد و شعر و هنر در آن رواج گرفت. عبدالرحمان دوم در دوران امارتش (۲۰۶-۲۳۸ هـ.ق، ۸۲۲-۸۵۲م) از ثمرات این رفاه بهره گرفت. در عین حال که با مسیحیان مجاور جنگ داشت، شورش‌های داخلی را سرکوب می‌کرد، و هجوم نورمان‌ها را از سواحل عقب می‌راند، فرصت کافی داشت تا قرطبه را با قصرها و مسجدها بیاراید و به شاعران صله‌های گران‌بها عطا کند. وی تبه‌کاران را می‌بخشید و با آنها چنان ملایمت می‌کرد که محتملاً رفتار وی در انقلاب‌هایی که پس از او رخ داد بی‌تأثیر نبوده است.

عبدالرحمان سوم، آخرین شخصیت ممتاز خاندان اموی اسپانیا، در ۳۰۰-۳۵۰ هـ.ق (۹۱۲-۹۶۱م) امارت کرد. وی بیست و یک‌ساله بود که به خلافت رسید. در این هنگام کار اندلس از اختلافات نژادی و کینه‌های مذهبی و ناامنی و کوشش‌هایی که اشبیلیه و طلیطله (تولدو) برای جدایی از قرطبه می‌کردند به ضعف کشیده بود. عبدالرحمان سوم، با همۀ ملایمت و نرمش و بزرگواری و ادبی که داشت، با اقتدار بر اوضاع تسلط یافت، شورش شهرها را ریشه‌کن کرد، و اشراف عرب را که می‌خواستند به تقلید معاصران فرانسوی خود در املاک وسیع‌شان حکومتی فئودالی داشته باشند به اطاعت آورد، و مشاورانی از پیروان دین‌های مختلف برای خود برگزید. همچنین، به منظور ایجاد توازن میان همسایگان و دشمنان، پیمان‌ها بست و امور کشور را چنان با جدیت و دقت در جزئیات امور راه برد که در این زمینه کم از ناپلئون نبود. نقشۀ جنگ سردارانش را شخصاً طرح می‌کرد و غالباً خود به عرصۀ پیکار می‌رفت. حملهٔ سانچو، امیر ناوار، را در هم شکست، پایتخت او را بگرفت و ویران کرد، و مسیحیان را چنان به وحشت افکند که به دوران حکومت وی هرگز به قلمرو او حمله نبردند. به سال ۳۱۷ هـ.ق (۹۲۹م) که دید قدرتش از حکام عصر کمتر نیست و خلیفۀ عباسی بازیچۀ نگهبانان ترک است، عنوان خلیفه و امیرالمؤمنین گرفت، و لقب الناصرالدین الله بر خود نهاد. پس از مرگش یادداشتی به خط وی به دست آمد که در آنجا زندگی انسانی را بی‌مبالغه ارزیابی کرده و نوشته بود: «پنجاه سال از حکومت و خلافت من گذشت و از ثروت و شوکت و نعمت بی‌حساب بهره‌ور بودم؛ شاهان از من بیمناک بودند و نسبت به من حسد می‌ورزیدند. خداوند همۀ آرزوهایی را که انسان تواند داشت به من عنایت کرد، اما همۀ روزها را که در این مدت دراز از کدورت غم به دور بودم شماره کردم و بیش از چهارده روز نبود. پس، ای خردمند، از این دنیا و کدورت آن، که از وصول اهل دنیا به کمال آرزو امساک دارد، شگفتی کن.»

حکم دوم، پسر عبدالرحمان، در دوران امارت خود (۳۵۰-۳۶۶ هـ.ق، ۹۶۱-۹۷۶م) با کمال بصیرت از پنجاه سال حکومت مدبرانۀ پدر نتیجه گرفت. دوران حکومت وی از خطر خارجی و شورش داخلی آسوده بود، و او همۀ کوشش خود را به تزیین قرطبه و دیگر شهرها به کار برد؛ مسجدها، مدرسه‌های بزرگ، بیمارستان‌ها، بازارها، حمام‌های عمومی، و نوانخانه‌ها ساخت؛ دانشگاه قرطبه را بزرگ‌ترین مرکز تعلیماتی عصر خود کرد؛ و صدها شاعر، هنرمند، و دانشور را صله داد. مقری، مورخ مسلمان، دربارۀ او گوید: «حکم دوستار علوم بود و اهل علم را محترم داشت؛ آن قدر کتاب جمع آورد که هیچ پادشاهی بیش از او نکرده بود. چهل و چهار فهرست پر از نام کتاب‌ها بود و یک فهرست بیست‌ورقی بود که همه نام دیوان شاعران بود. علم و علما را اعتبار داد، و از هر سو به دربار خود جلب کرد. برای خرید کتاب، بازرگانان به اطراف می‌فرستاد و مال فراوان حواله می‌داد و آن قدر کتاب به اسپانیا آورد که سابقه نداشت. کس پیش ابوالفرج اصفهانی، مؤلف کتاب «اغانی»، که نسب از بنی امیه داشت فرستاد و هزار سکۀ طلا داد، و او، پیش از آنکه کتاب در عراق عرضه شود، یک نسخه از آن را برای حکم فرستاد.»

حکومت منصور و سقوط خلافت

خلیفه، که به خوشی‌های زندگی سرگرم بود، امور کشور و سیاست عمومی را به حسدای ابن شپروط، وزیر توانا و یهودی خود، سپرده بود، و فرماندهی سپاه را به یک سردار باهوش فرصت‌طلب داده بود که بسیاری از نمایشنامه‌ها و افسانه‌های مسیحی از نام وی مایه می‌گیرد. روایت‌ها و قصه‌ها او را به نام منصور نامیده است، اما اسم حقیقی وی محمد بن ابی عامر بود و نسب از یک خاندان اصیل، اما کم‌ثروت عرب، داشت. در آغاز کار از نوشتن عریضه برای کسانی که می‌خواستند مطالب خود را به سمع خلیفه برسانند امرار معاش می‌کرد. پس از آن نویسندۀ دیوان قاضی القضاة شد؛ به سال ۳۵۷ هـ.ق (۹۶۷م)، که بیست و شش ساله بود، او را برای ادارۀ املاک عبدالرحمان، پسر بزرگ حکم، برگزیدند و جزو مقربان ملکه «صبح»، مادر وی، شد، و با خوش‌آمدگویی و مداهنه، و هم به کوشش و لیاقت، در او نفوذ یافت و نظارت املاک مادر و پسر را با هم عهده‌دار شد. یک سال بعد مدیر ضرابخانه شد. از این موقع چنان با دوستان خود گشاده‌دستی می‌کرد که حسودانش او را به خیانت و اختلاس متهم کردند. حکم او را برای محاسبه فرا خواند و ابن ابی عامر، که از کسری خود خبر داشت، از یک دوست ثروتمند تقاضا کرد معادل کسری به او قرض بدهد، و با این سلاح نیرومند به حضور رسید و با تهمت‌زنان روبه‌رو شد؛ چنان از عرصه پیروز بیرون آمد که خلیفه چند منصب پرمداخل به او واگذار کرد. بعد از مرگ حکم، ابن ابی عامر، هشام دوم را به خلافت رسانید (۳۶۶-۳۹۹ و ۴۰۱-۴۰۴ هـ.ق، ۹۷۶-۱۰۰۹ و ۱۰۱۰-۱۰۱۳م)، توضیح اینکه شخصاً وسیلۀ قتل برادر دیگر را که رقیب وی بود فراهم کرد، و یک هفته بعد عهده‌دار وزارت شد.

هشام دوم مردی ضعیف، و از ادارۀ کشور ناتوان بود؛ بدین جهت ابن ابی عامر، به جز اسم، همۀ قدرت خلافت را داشت. دشمنانش بحق او را متهم کردند که فلسفه را بیشتر از دین دوست دارد، و او برای آنکه زبان مخالفان را کوتاه کند بگفت تا علمای دین از کتابخانۀ بزرگ حکم همۀ کتاب‌های مخالف اهل سنت را بیرون آرند و بسوزانند؛ با این روش وحشی و جنایت‌آمیز، به نزد مردم به صلاح و تقوا شهره شد. اما، در عین حال، روشنفکران را به صف خود داشت، زیرا محرمانه از فلاسفه حمایت، و اهل ادب را احترام می‌کرد؛ گروه فراوانی شاعر به دربار خویش داشت که همه را از خزانه مقرری می‌داد؛ و وقتی به جنگ می‌رفت، اینان در رکابش بودند و پیروزی‌هایش را وصف می‌کردند. در مشرق قرطبه شهر تازه‌ای به نام زاهره بنیاد کرد که قصر وی و سازمان‌های دولتی در آنجا بود. خلیفه، که به مسائل دینی سرگرم بود، دخالتی در امور نداشت و تقریباً در قصر خلافت زندانی بود. ابن ابی عامر، برای استحکام موقعیت خود، سپاه را سازمانی نو داد؛ بیشتر افراد سپاه از مزدوران بربر و مسیحیانی گرفت که کینۀ اعراب داشتند، به دولت بی‌علاقه بودند، و به خاطر گشاده‌دستی و رفتار نیک عامر به او دلبستگی داشتند. وقتی ولایت مسیحی لئون با شورشی که در قلمرو او رخ داده بود همکاری کرد، شورشیان را در هم کوفت، مردم لئون را بسختی درهم شکست، و پیروز به پایتخت بازگشت؛ و از آن وقت لقب «منصور» گرفت. بر ضد او توطئه‌های فراوان شد، ولی همه را به وسیلۀ جاسوسان و کشتن سریع بداندیشان بی‌اثر می‌کرد. پسرش، عبدالله، در توطئه‌ای شرکت کرده بود؛ رازش که برملا شد، سرش را برید. منصور مثل سولا، سردار رومی، بود که به نیکوکاران پاداش می‌داد و بدکاران را بسختی مجازات می‌کرد.

مردم جنایات او را نادیده می‌گرفتند، زیرا مجرمان را قلع و قمع، و عدالت را دربارۀ فقیر و ثروتمند یکسان اجرا می‌کرد. در قرطبه هیچ وقت، چون دوران وی، مردم به جان و مال ایمن نبودند؛ ثبات و پشتکار و هوش و شجاعت او همه را فریفته بود. یک روز که مجلسی به ریاست وی به پا بود، پایش بسختی درد گرفت. طبیب را احضار کرد. او گفت که باید پا را داغ کرد. منصور همچنان در مجلس بود و راضی شد که پایش را بسوزانند و اصلاً اظهار تألم نکرد. به گفتۀ مقری، «مجلسیان حال را ندانستند، مگر وقتی بوی گوشت سوخته بلند شد.» از جمله کارها که برای جلب قلوب کرد این بود که مسجد قرطبه را به وسیلۀ کارگران فنی از اسیران مسیحی توسعه داد و خود او نیز با بیل و کلنگ و ماله و اره در کار بنایی شرکت کرد. چون می‌دانست که فرمانروایی که در جنگ‌ها پیروز شود، چه عادل باشد چه ظالم، نزد معاصران و نسل‌های بعد مورد تجلیل و احترام قرار خواهد گرفت، بار دیگر بر ضد لئون به جنگ برخاست، شهرها بگرفت، دیرها به ویرانی داد، و کشتزارها پایمال کرد؛ ولی در راه بازگشت مریض شد و به اطبا اجازه نداد او را معالجه کنند. پسر خویش را فرا خواند و گفت دو روز دیگر خواهد مرد. چون عبدالملک گریه سر داد، گفت: «این گریه نشان آن است که دولت ما در اندک مدتی فرو خواهد ریخت.» پیشگویی وی راست درآمد و خلافت قرطبه یک نسل بعد درهم ریخت.

انحطاط خلافت و حکومت مرابطون

پس از مرگ منصور، وضع اسپانیای اسلامی پرآشوب شد. امیران مدت کوتاهی بر تخت می‌ماندند، حوادث قتل امیران و مخالفت‌های نژادی و جنگ طبقاتی فراوان شد. بربرها، که بنیاد دولت اسلامی را به شمشیر و بازو محکم کرده بودند، خویشتن را فقیر و مورد تحقیر می‌دیدند، زیرا آنها را به دشت‌های بی‌حاصل استرمادورا یا کوهستان‌های سردسیر لئون فرستاده بودند؛ از این رو، گاه و بی‌گاه بر ضد اشراف عرب که طبقۀ حاکمه بودن شورش می‌کردند. کارگران استثمار شدۀ شهرها که از استثمارگران دل پرکین داشتند گاه و بی‌گاه بر ضد آنان قیام کرده، خون‌شان را می‌ریختند و دیگران را به جایشان می‌نشانیدند. طبقات دیگر به دشمنی خاندان حکومت، یعنی خاندان ابن ابی عامر که به دست عبدالملک همۀ مناصب دولت و لوازم قدرت را خاص خود داشت، هم‌داستان بودند. عبدالملک به سال ۳۹۹ هـ.ق (۱۰۰۸م) درگذشت و برادرش عبدالرحمان به وزارت رسید. عبدالرحمان مردی بی‌پروا بود؛ علناً شراب می‌خورد و از ارتکاب گناه باک نداشت، و تفریح را به مراقبت امور دولت ترجیح می‌داد. او خیلی زود، در نتیجۀ شورشی که تقریباً همۀ دسته‌ها در آن شرکت داشتند، از مقام خود رانده شد؛ چون سررشتۀ کار از دست سران شورش به در رفت، شورشیان قصرهای زاهره را غارت کردند و همه را بسوختند. به سال ۴۰۳ هـ.ق (۱۰۱۲م) بربرها قرطبه را چپاول کردند، نیمی از مردم شهر را کشتند و بقیه را بیرون ریختند، و شهر را به یک پایتخت بربری مبدل کردند. یکی از مورخان مسیحی با همین عبارات مختصر انقلاب اسپانیای مسلمان را، که کاملاً همانند انقلاب فرانسه بود، وصف می‌کند.

هیجانی که مردم را به ویران کردن و سوختن می‌کشاند، بندرت حوصلۀ کافی برای اصلاح و تعمیر دارد. در ایام حکومت بربرها امنیت و نظم خلل یافت و غارت و دستبرد بسیار شد؛ شمارۀ بیکاران فزونی گرفت؛ شهرهای تابع قرطبه از اطاعت آن سرباز زدند و خراج ندادند؛ و مالکان اراضی وسیع در ملک خود دم از استقلال زدند. ولی اعرابی که در قرطبه مانده بودند به تدریج نیرو گرفتند و به سال ۴۱۴ هـ.ق (۱۰۲۳م) بربرها را از پایتخت بیرون راندند و عبدالرحمان پنجم را به خلافت برداشتند. ولی عامۀ مردم قرطبه عقیده داشتند بازگشت به دوران قدیم بی‌فایده است، قصر خلافت را بگرفتند و با یکی از سران خود به نام محمد مستکفی به خلافت بیعت کردند (۴۱۴ هـ.ق، ۱۰۲۳م). محمد یک بافنده را به وزارت برگزید. ولی این وزیر را ترور کردند، خلیفۀ مستضعفین را زهر دادند، و همۀ طبقات - وضیع و شریف - به بیعت هشام سوم متفق شدند. چهار سال بعد نوبت سپاهیان رسید که وزیر هشام را کشتند و به خود او گفتند از خلافت کناره کند؛ در انجمنی مرکب از سران شهر چنین اندیشیدند که نزاع بر سر خلافت، ایجاد حکومت لایق را غیرممکن کرده است، لاجرم خلافت اسپانیا را ملغا کردند و به جای آن یک مجلس دولتی به وجود آوردند و ابن جهور را به ریاست آن برگزیدند؛ و جمهوری نو با عدالت و خردمندی کار حکومت را راه برد.

ولی این کار خیلی دیر انجام شده بود، زیرا قدرت سیاسی از میان رفته و نفوذ فرهنگی قرطبه نابود شده و امیدی به بهبود کارها نبود. عالمان و شاعران از کثرت جنگ‌های داخلی بیمناک شده و از قرطبه، «جواهر شهرها»، به دربار طلیطله و غرناطه و اشبیلیه گریختند. اسپانیای اسلامی مابین بیست و سه تن از ملوک طوایف تقسیم شد که به سبب اشتغال به دسیسه‌ها و اختلافات خویش از حملات اسپانیای مسیحی، که امیرنشین‌های اسلام را یکی پس از دیگری می‌گرفت، غافل بودند. غرناطه مدتی زیر حکومت ربی شموئیل هالوی، که در نزد اعراب به نام اسماعیل بن نقدلا معروف است، آسوده بود. به سال ۴۲۷ هـ.ق (۱۰۳۵م) طلیطله از قرطبه جدایی گرفت و بعدها، پس از پنجاه سال استقلال، قلمرو مسیحیان شد.

اشبیلیه وارث اعتبار قرطبه شد. بعضی آن را بهتر و زیباتر از پایتخت قدیم می‌دانستند؛ مردم این شهر را به سبب باغ‌های زیبا، نخلستان‌ها، گل‌ها، و سرگرمی‌ها (موسیقی، رقص، و آواز) دوست داشتند. چون احتمال سقوط قرطبه می‌رفت، اشبیلیه پیش‌دستی کرد و به سال ۴۱۴ هـ.ق (۱۰۲۳م) دم از استقلال زد. ابوالقاسم محمد، قاضی القضاة شهر، یک حصیرباف را، که با هشام دوم شباهت داشت، به عنوان خلافت برداشت و کار وی را به دست گرفت و ولایات والنسیا، تورتوسا، و قرطبه را به بیعت با او راضی کرد. بدین سان قاضی هوشیار سلسلۀ حکومت بنوعباد را بنیاد نهاد که دورانی کوتاه داشت. به سال ۴۳۳ هـ.ق (۱۰۴۲م) که او درگذشت، پسرش معتضد به جایش نشست و مدت بیست و هفت سال (۴۳۳-۴۶۰ هـ.ق، ۱۰۴۲-۱۰۶۸م) با مهارت و خشونت بر اشبیلیه حکومت کرد و نفوذ خود را بسط داد، تا آنجا که یک نیمۀ اسپانیای اسلامی باج‌گزار وی بود. پس از او پسرش معتمد، که بیست و شش سال داشت، امارت کرد (۴۶۰-۴۸۴ هـ.ق، ۱۰۶۸-۱۰۹۱م). اما از مطامع و خشونت او بهره نداشت. وی از شاعران بزرگ اسپانیای مسلمان بود و مصاحبت شاعران و موسیقی‌گران را بر سیاست‌مداران و سرداران ترجیح می‌داد؛ به شاعران رقیب خویش صله‌های خوب عطا می‌کرد، به تفوق‌شان حسد نمی‌برد، و ۱۰۰۰ دوکا (۲۲۹۰ دلار) جایزه را در قبال یک شعر لطیف زیاد نمی‌دانست. معتمد شعر ابن عمار را دوست داشت، و به همین جهت او را وزیر خود کرد. کنیزی به نام اعتماد رمیکیه شعری بالبدیهه گفت. او را بخرید، به عقد خویش درآورد، و تا هنگام مرگ به عشق وی دلبسته بود. اما از دیگر زنان قصر هم چشم نمی‌پوشید. رمیکیه قصر را از خنده پر کرده، محیطی پرنشاط فراهم آورده بود. عالمان دین ملامتش می‌کردند که شوهرش به کارهای دینی بی‌اعتنا است و مسجدهای شهر تقریباً از نمازگزار خالی شده است. مع ذلک، معتمد می‌توانست حکومت کند، عشق بورزد، و آواز بخواند. وقتی طلیطله بر قرطبه هجوم برد و قرطبه از او کمک خواست، او سپاهی فرستاد و شهر را از هجوم طلیطله برهانید و مطیع اشبیلیه کرد. پادشاه شاعر، در طی سی سال پر از حوادث، پرچم مدنیتی را که در رونق از تمدن بغداد به دوران هارون‌الرشید و تمدن قرطبه به دوران منصور کم نبود برافراشته بود.

حمله مرابطون و پایان عصر

معتمد را به عنوان اسیر جنگ به طنجه بردند؛ در آنجا حصری، یکی از شاعران وقت، نامه‌ای با چند شعر برای وی فرستاد و صله خواست. امیر مغلوب از مال دنیا فقط ۳۵ دوکا (۸۷ دلار) داشت که برای حصری فرستاد و از کمی آن عذر خواست. معتمد را از طنجه به اغمات به نزدیکی شهر مراکش بردند؛ تا مدتی در آنجا در زنجیر بود و با تنگ‌دستی سر کرد، و تا هنگام مرگ (۴۸۹ هـ.ق، ۱۰۹۵م) از سرودن شعر باز نماند. از جملۀ اشعار وی یکی این است که مناسبت بود بر قبرش نوشته شود: «بر دنیای فرومایۀ مسلط نمی‌توان شد، پس در طلب آن آهسته‌تر گام باید زد؛ ظاهر دنیا ترا فریب ندهد که دو روی دارد. آغاز آن امیدی چون سراب است، و آخر آن خانه‌ای از خاک. و ما که می‌پنداشتیم شمشیر جوانی هرگز زنگ نخواهد زد، و به امید آب از سراب و گل از ریگزار بودیم، معمای جهان را درک خواهیم کرد و جامهٔ خرد را با لباسی از خاک خواهیم پوشید.»

این دوره شاهد فتح وسیع، تمدن شکوفا و سپس انحطاط تدریجی اسلام در مغرب و اسپانیا بود که تأثیر عمیقی بر تاریخ اروپا و آفریقا گذاشت.

نوشته و پژوهش شده توسط دکتر شاهین صیامی