عظمت و انحطاط مسلمانان از ۴۵۰ تا ۶۵۶ هجری قمری (۱۰۵۸-۱۲۵۸ میلادی)

در دوره ۴۵۰ تا ۶۵۶ هجری قمری (۱۰۵۸-۱۲۵۸ میلادی) شرق اسلامی شاهد سلطنت سلجوقیان، فتح صلیبیان، و سپس حمله ویرانگر مغولان بود. الب ارسلان و ملکشاه با وزیر توانای خود نظام الملک رفاه و رونق را بازآوردند، اما پس از مرگ سنجر، دولت به امارت‌های کوچک تقسیم شد. در غرب، مرابطون و موحدون اسپانیا و شمال آفریقا را اداره کردند، ولی انحطاط تدریجی با جنگ‌های داخلی و حملات مسیحیان همراه بود. با این حال، هنر، معماری، شعر و علوم در این دوران انحطاط نسبی همچنان درخشید.

سلجوقیانمغولانتمدن اسلامی

~109 دقیقه مطالعه • بروزرسانی ۱۰ فروردین ۱۴۰۵

شرق اسلامی: ۱۰۵۸-۱۲۵۰ میلادی (۴۵۰-۶۴۸ هجری قمری)

پس از مرگ طغرل بیگ (۴۵۵ هـ.ق / ۱۰۶۳م) برادرزاده‌اش الب ارسلان، جوانی بیست و شش ساله، به عنوان سلطان سلجوقی بر جای او نشست. یکی از مورخان شوخ‌طبع اسلامی درباره الب ارسلان چنین می‌نویسد: مردی بلندقامت بود و سبیل‌هایش چنان دراز که ناچار هنگام تیراندازی می‌بایست آن را ببندد؛ هیچ‌وقت تیرش خطا نمی‌رفت. عمامه‌ای به سر می‌نهاد که بالای آن تا مقابل سبیلش کمتر از دو ذراع نبود؛ وی حاکمی نیرومند و عادل بود، از عمال خود کسانی را که با مردم ستم روا داشته یا به مال‌شان دست‌درازی کرده بودند بی‌دریغ مجازات می‌کرد، و فقیران را بخشش بسیار می‌داد. قسمتی از وقت خود را به مطالعۀ تاریخ می‌گذرانید و به استماع اخبار گذشتگان و اعمالی که اخلاق و روش حکومت و ادارۀ اسلاف را نشان می‌داد رغبت فراوان داشت.

الب ارسلان که در عرصۀ فضایل انسانی سری پرشور داشت، مردی دلیر نیز بود، و این معنی را نام او ابلاغ می‌کند که به معنی «پهلوان شیردل» است. هرات و ارمنستان و گرجستان و شام را بگشود. رومانوس چهارم، امپراطور بیزانس، که یونانی‌الاصل بود، یکصد هزار سپاه از نژادهای مختلف و کم‌انضباط گردآورد و آهنگ سپاهیان آزمودۀ الب ارسلان را، که بیش از پانزده هزار تن نبودند، کرد. سلطان سلجوقی صلحی خردمندانه پیشنهاد کرد، اما امپراطور این پیشنهاد را با اهانت رد کرد، و در نزدیکی مناذگرد (ملازگرد) ارمنستان جنگ رخ داد (۴۶۳ هـ.ق / ۱۰۷۱م). رومانوس به اتفاق سربازان ترسوی خود شجاعانه جنگید و شکست خورد و اسیر شد، و او را به نزد سلطان بردند. الب ارسلان از او پرسید: «اگر بخت با سپاهت یار شده بود با من چگونه رفتار می‌کردی؟» رومانوس گفت: «تازیانۀ بسیار به تنت می‌زدم.» ولی سلطان سلجوقی با او رفتاری نیکو کرد، و چون او وعده داد که به بازخرید خود مال فراوان خواهد داد، آزادش کرد و اجازه داد به دیار خویش بازگردد، و هدیه‌های گران‌قیمت بدو بخشید. یک سال بعد الب ارسلان کشته شد.

سلطنت ملکشاه و نظام الملک

ملکشاه، پسر الب ارسلان، بزرگ‌ترین سلطان سلجوقی (۴۶۵-۴۸۵ هـ.ق / ۱۰۷۲-۱۰۹۲م) بود. در آن اثنا که سلیمان، سردار وی، به فتح آسیای صغیر مشغول بود، سلطان نیز در ماوراءالنهر پیکار می‌کرد و بخارا و کاشغر را به متصرفات خود می‌افزود. وزیر توانا و فداکارش، نظام الملک، به دوران او و پدرش رفاه و رونقی را که برمکیان به دوران هارون الرشید در بغداد پدید آورده بودند تجدید کرد. نظام الملک طی سی سال به نهادهای اداری و سیاسی و اقتصادی سازمان بخشید و آنها را تحت سلطۀ خود درآورد، صنعت و تجارت را رواج داد، و راه‌ها و پل‌ها و سراها را معمور و ایمن داشت. وی دوست بخشندۀ هنروران و شاعران و دانشمندان بود. در بغداد بناهای باشکوه و نیز یک مدرسۀ بزرگ ساخت که شهرت آن جهانگیر شد. در مسجد جامع اصفهان ایوان گنبد بزرگ را ساخت. گویی به سفارش وی بود که ملکشاه عمر خیام و دیگر منجمان را برای اصلاح تقویم فارسی به دربار خود جلب کرد. به گفتۀ یک قصۀ قدیمی، نظام الملک و عمر خیام و حسن صباح به روزگار کودکی و تحصیلی قسم خورده بودند که هر یک از آنها توفیق یافت از حمایت دیگران دریغ نکند. به احتمال قوی، این قصه نیز چون دیگر قصه‌های جالب افسانه‌ای بیش نیست، زیرا نظام الملک به سال ۴۰۸ هـ.ق (۱۰۱۷م) زاده بود، در صورتی که عمر خیام و حسن صباح مابین سال‌های ۵۱۷ و ۵۱۸ هـ.ق (۱۱۲۳ و ۱۱۲۴م) درگذشته بودند، و دلیلی نداریم که یکی از آنها عمری درازتر از معمول داشته است.

نظام الملک در هفتاد و پنج‌سالگی نظرات خود را درباره اصول حکومت در سیاست‌نامه، که یکی از کتاب‌های معتبر فارسی است، به قلم آورد. وی سفارش می‌کند که پادشاه و مردم به اصول دین پایبند باشند، و معتقد است که اگر حکومت براساس دین استوار نباشد، و حاکم حق اعمال قدرت را از آن نگرفته باشد، دوام و استقرار نخواهد یافت. در عین حال، بعضی نصایح خیرخواهانه به پادشاه خود می‌دهد و او را به وظایف حکومت آشنا می‌کند. گویی که حاکم نباید در شراب و تفریح افراط کند و می‌باید درباره مفاسد و مظالم عمال تحقیق کند و آن را بی‌مجازات نگذارد و هر هفته دو روز بار عام دهد که همه کس شکایت و مظلمه بدو تواند برد. نظام الملک در کار حکومت ملایم، اما در کار دین سخت‌گیر بود. تأسف داشت از اینکه دولت مسیحیان و یهودیان و شیعیان را به خدمت می‌گیرد؛ از فرقۀ اسماعیلیه بشدت انتقاد می‌کرد و عقیده داشت که این گروه وحدت دولت را به خطر افکنده است. به سال ۴۸۵ هـ.ق (۱۰۹۲م) یکی از افراد متعصب فرقۀ اسماعیلیه به بهانۀ تقدیم عریضه بدو نزدیک شد و او را به ضرب دشنه از پای درآورد.

حشاشین و اسماعیلیه

قاتل عضو یکی از عجیب‌ترین فرقه‌های تاریخ بود. پیدایش این فرقه از آنجا ناشی می‌شود که در سال ۴۸۳ هـ.ق (۱۰۹۰م) یکی از سران اسماعیلیه، یعنی حسن صباح که یک قصۀ مشکوک از همدرسی او با نظام الملک و عمر خیام خبر داده است، بر قلعۀ الموت (آشیان عقاب) در شمال ایران استیلا یافت، و از این قلعۀ منیع، که متجاوز از ۳۰۰۰ متر از سطح دریا ارتفاع دارد، مبارزه‌ای شدید برای قتل و تهدید مخالفان فرقه و کسانی که اسماعیلیان را آزار می‌کردند آغاز کرد. نظام الملک در کتاب خویش اسماعیلیان را متهم کرده بود که از اعقاب مزدکیان ایران عصر ساسانیند. در حقیقت، فرقۀ اسماعیلیه یک جمعیت سری بود و درجات مختلف داشت که پیروان در آن سیر می‌کردند، و یک رئیس بزرگ داشت که صلیبیان عنوان «شیخ الجبل» بدو داده بودند. در مرحلۀ پایین فداییان بودند که می‌بایست کورکورانه و بی‌تردید و تفکر همۀ دستورات رؤسای خویش را به کار بندند. به گفتۀ مارکوپولو، که به سال ۶۷۰ هـ.ق (۱۲۷۱م) از الموت گذشته بود، پیشوای بزرگ فرقه پشت قلعه باغی مهیا کرده بود که هر چه به اعتقاد مسلمانان در بهشت هست، از زنان و دخترانی که مردان لذت از آنها توانند برد، در آنجا بود و کسانی را که می‌خواستند به تبعیت فرقه درآورند بنگ می‌دادند و به حال بی‌خودی به باغ می‌بردند، و چون به خود می‌آمدند به آنها می‌گفتند که به بهشت آمده‌اند، و چهار یا پنج روز در آنجا با شراب و زن و غذاهای خوب سرخوش بودند. آگاه دوباره بنگ‌شان می‌دادند و از باغ بیرون می‌بردند. چون پس از بیداری از بهشت می‌پرسیدند، جواب‌شان می‌دادند اگر از روی صمیمیت شیخ را خدمت کنند، یا در راه خدمت وی جان بدهند، به بهشت باز می‌گردند و همیشه در آن خواهند بود. جوانانی که به این وضع راضی می‌شدند حشاش یعنی «حشیشی» عنوان داشتند و کلمۀ assassin فرنگی، که به معنی قاتل است، تحریف همین کلمه است. حسن صباح سی و پنج سال بر الموت حکومت داشت و آنجا را مرکز ترور و تعلیم و هنر کرده بود. پس از مرگ وی نیز تا مدت‌های دراز این فرقه به پا بود و قلعه‌های استوار دیگر به تصرف آورد و با صلیبیان پیکار کرد. گویند همینان کونراد، مارکی مونفرا، سردار صلیبی را به تحریک ریچارد شیردل کشتند. به سال ۶۵۴ هـ.ق (۱۲۵۶م) هلاکوخان مغول الموت و دیگر قلاع حشاشین را بگشود، و از آن پس اعضای این گروه مورد تعقیب قرار گرفتند و به عنوان دشمن مردم به قتل رسیدند. مع ذلک، اسماعیلیان به صورت یک طایفۀ دینی باقی ماندند و به مرور زمان صلح‌طلب و محترم شدند. در هند و ایران و شام و آفریقا پیروان فرقۀ اسماعیلیه بسیارند که به پیشوایی آقاخان اعتقاد دارند و یک دهم درآمد خویش را به او می‌دهند.

انحطاط سلجوقیان و حمله مغول

ملکشاه یک ماه پس از مرگ نظام الملک درگذشت. پسرانش بر سر تاج و تخت با هم پیکار کردند. تفرقه در مسلمانان افتاد و مقاومت‌شان با صلیبیان سستی گرفت. سلطان سنجر در اثنای حکومت خود، که از ۵۱۱ تا ۵۵۲ هـ.ق (۱۱۱۷ تا ۱۱۵۷م) طول کشید، شوکت سلجوقیان را در بغداد تجدید کرد، در نتیجۀ تشویق وی ادبیات رواج یافت؛ ولی، پس از مرگ وی، دولت سلجوقی به تفرقه افتاد و به امارت‌هایی تقسیم شد که خاندان‌های کم‌اهمیت و شاهان مخالف یک‌دیگر بر آن حکومت داشتند. به سال ۵۲۱ هـ.ق (۱۱۲۷م)، در موصل، یکی از غلامان کرد ملکشاه، به نام عمادالدین زنگی، خاندان اتابکان را بنیاد کرد که با صلیبیان جنگ‌های سخت داشت و بر بین‌النهرین استیلا یافت. پسر او، نورالدین محمود، در دوران امارت (۵۴۱-۵۶۹ هـ.ق / ۱۱۴۶-۱۱۷۳م) خود شام را بگشود، دمشق را پایتخت کرد، در قلمرو خویش به عدالت و تدبیر حکومت کرد، و مصر را از خاندان محتضر فاطمیان بگرفت.

همان عوامل ضعفی که خلفای عباسی را مطیع قدرت آل بویه و سلجوقیان کرده بود، دو قرن پس از ضعف خلافت عباسی، فاطمیان را نیز به ضعف کشانید. همۀ قدرت دولت با وزیران و سرداران سپاه بود. خلفای فاطمی تنها عنوان ریاست دینی داشتند؛ در حرمسرا با زنان بی‌شمار خود به عیاشی سرگرم و با خواجگان و بردگان مأنوس بودند، و افراط در لذت‌پرستی صفات مردانگی را از آنها گرفته بود. وزیران‌شان عنوان ملک به خود داده بودند و مقامات و امتیازات دولتی را به دلخواه خود تقسیم می‌کردند. به سال ۵۶۰ هـ.ق (۱۱۶۴م) دو تن از سرداران بر سر وزارت به نزاع برخاستند و یکی از آنها، که شاور نام داشت، بر ضد رقیب خود از نورالدین کمک خواست. نورالدین نیرویی به سرداری اسدالدین شیرکوه به یاری او فرستاد، و شیرکوه شاور را بکشت و خود عنوان وزارت گرفت. وقتی شیرکوه درگذشت، برادرزاده‌اش، که بعدها به الملک الناصر صلاح‌الدین یوسف بن ایوب معروف شد، به جایش نشست.

صلاح‌الدین ایوبی و ایوبیان

صلاح‌الدین ایوبی به سال ۵۳۲ هـ.ق (۱۱۳۸م) در تکریت، در ناحیۀ علیای دجله، از یک خانوادۀ کرد - نه سامی - زاده بود. ایوب، پدر صلاح‌الدین، نخست در عصر عمادالدین زنگی ولایت بعلبک داشت و سپس در عصر نورالدین محمود والی دمشق شد. صلاح‌الدین در دستگاه حکومت این دو شهر به بار آمد. فنون سیاست و جنگ آموخت؛ در عین حال مردی بود پارسا، دیندار، متعصب، آشنا به علوم شریعت، و به سادگی معیشت همسنگ زهاد. مسلمانان او را از صلحای رجال خویش می‌شماردند. بهترین جامه‌هایش از پشم خشن بود؛ جز آب نمی‌نوشید؛ به اعتدال در مناسبات جنسی ضرب‌المثل بود و در این زمینه هیچ یک از معاصرانش همسنگ وی نبودند. صلاح‌الدین با شیرکوه به مصر آمده بود، در پیکارهای آنجا شرکت داشت، به شجاعت و تدبیر شهره شد، حکومت اسکندریه یافت، و به سال ۵۶۳ هـ.ق (۱۱۶۷م) حملۀ فرانک‌ها را از شهر دفع کرد. سی ساله بود که به وزارت رسید؛ برای تجدید مذهب سنی در مصر کوشش بسیار کرد؛ و به سال ۵۶۶ هـ.ق (۱۱۷۱م) نام خلیفۀ فاطمی را که پیرو آیین تشیع بود از خطبۀ نماز جمعه برداشت و به جای آن از خلیفۀ عباسی، که عنوان رهبری اسلامی بیش نداشت، یاد کرد. عاضد، آخرین خلیفۀ فاطمی، که در قصر خود بیمار بود از این تحول دینی بی‌خبر ماند، زیرا صلاح‌الدین اصرار داشت این زندانی بی‌اهمیت بی‌خبر بماند و آسوده بمیرد. کمی بعد خلیفه درگذشت و کسی را به جانشینی خود تعیین نکرد. بدین سان دولت فاطمیان بدون حادثه منقرض شد و صلاح‌الدین عنوان والی مصر یافت و از نورالدین اطاعت کرد. وقتی صلاح‌الدین به قصر خلافت قاهره راه یافت، دریافت که از دوازده هزار تن مردمی که در قصر می‌زیستند، به جز خویشاوندان ذکور خلیفه، همه زن بودند. زیور، اثاث، عاج، چینی، بلور، و اشیای هنری آن قدر بود که در قصر هیچ یک از بزرگان آن روز مانند نداشت. صلاح‌الدین از این‌همه چیزی برای خود بر نداشت و قصر را به سرداران سپاه خود بخشید، و همچنان در اطاق‌های وزیر با زندگی ساده، که نعمتی بی‌بدل است، به جا ماند.

به سال ۵۶۹ هـ.ق (۱۱۷۳م) که نورالدین درگذشت، حکام ولایات نخواستند با پسر یازده‌سالۀ وی به سلطنت بیعت کنند، و نزدیک بود بار دیگر دیار شام دستخوش آشوب شود. صلاح‌الدین از بیم آنکه صلیبیان به شام دست‌درازی کنند، با ۷۰۰ سوار از مصر بیرون شد و با حمله‌ای سریع و توفیق‌آمیز بر سراسر ولایت شام تسلط یافت و چون به مصر بازگشت، خویشتن را شاه نامید و سلسلۀ ایوبیان را بنیاد کرد (۵۷۱ هـ.ق / ۱۱۷۵م). شش سال بعد مصر را ترک کرد، پایتخت را به دمشق برد، و بر بین‌النهرین نیز استیلا یافت. در دوران زمامداریش در آنجا نیز، چون قاهره، مردی صالح و دیندار بود. مسجدها، بیمارستان‌ها، خانقاه‌ها، و مدرسه‌ها برای تعلیم امور دینی ساخت. معماری را تشویق کرد، اما علوم غیر دینی را ترویج نمی‌کرد و در کار تحقیر شعر با افلاطون هم‌سخن بود. از هر خطا و ستم که مطلع می‌شد سریعاً به اصلاح و رفع آن می‌پرداخت؛ در عین حال که مؤسسات عمومی فراوان بنیاد کرد، مالیات‌ها را تخفیف داد، و کارهای حکومت را با تدبیر و کیاست و رعایت مصلحت عامه راه برد. جهان اسلام به عدل و صلاح حکومتش می‌بالید و جهان مسیحی نیز او را یک بی‌دین شایستۀ احترام می‌شناخت.

از شرح خاندان‌های محلی‌ای که پس از مرگ صلاح‌الدین (۵۸۹ هـ.ق / ۱۱۹۳م) شرق اسلامی را تقسیم کردند می‌گذریم؛ همین قدر می‌گوییم که پسران او لیاقت پدر را نداشتند و دولت ایوبیان از پس سه نسل در شام انقراض یافت (۶۵۸ هـ.ق / ۱۲۶۰م)، اما در مصر تا سال ۶۴۸ هـ.ق (۱۲۵۰م) رونق داشت و به دوران پادشاه روشنفکر ملک کامل (۶۱۵-۶۳۶ هـ.ق / ۱۲۱۸-۱۲۳۸م)، دوست فردریک دوم، به اوج رسید. در آسیای صغیر، سلاجقۀ سلطنت روم را بنیاد نهادند (۴۷۰-۷۲۷ هـ.ق / ۱۰۷۷-۱۳۲۷م) و قونیه (ایکونیوم) را مرکز تمدن و ادبیاتی شکوهمند کردند. آسیای صغیر را، که از عصر هومر نیمه‌یونانی شده بود، از سلطۀ فرهنگ یونانی رهانیدند و با ترویج و گسترش فرهنگ ترکی آن را به صورت ترکستان درآوردند. هم اکنون دولت ترکیه در آنجا برپا، و شهری که به دوران قدیم مرکز حتی‌ها بوده پایتخت آن است. یک طایفۀ دیگر از ترکان حکومت خوارزم را داشت (۴۷۰-۶۲۸ هـ.ق / ۱۰۷۷-۱۲۳۱م) و قدرت خویش را از کوه‌های اورال تا خلیج فارس بسط داده بود. در این آشفتگی و تفرقۀ سیاسی بود که چنگیزخان آهنگ اسلام آسیایی کرد.

حمله مغول و انحطاط

عالم اسلام حتی در این سال‌های انحطاط هم در شعر و علم و فلسفه مشعل‌دار جهان بود و در روش حکومت هم‌سنگ خاندان هوهنشتاوفن به شمار می‌رفت. طغرل، الب ارسلان، ملکشاه، و سنجر از تواناترین سلاطین قرون وسطی به شمار می‌آیند؛ نظام الملک در شمار بزرگ‌ترین دولتمردان این عصر محسوب می‌شود؛ همچنین نورالدین، صلاح‌الدین، و ملک کامل را هم‌تراز ریچارد اول، لوئی نهم، و فردریک دوم شمرده‌اند. همۀ این فرمانروایان مسلمان، و حتی شاهان کوچک، به شیوۀ عباسیان ادبیات و هنر را تشویق می‌کردند و شاعرانی چون عمر خیام، نظامی، سعدی، و جلال‌الدین رومی را در دربار خود داشتند؛ به دوران ایشان معماری بیش از پیش گسترش و تکامل یافت. ولی چون در کار دین سخت‌گیر بودند، فلسفه مجال شکوفایی پیدا نکرد. سلاجقه و صلاح‌الدین بدعت‌گذاران را تعقیب می‌کردند، اما با یهود و مسیحی رفتاری چنان نیکو داشتند که تاریخ‌نویسان روم شرقی از بعضی جماعت‌های مسیحی سخن آورده‌اند که از سلاطین سلجوقی تقاضا داشته‌اند بیایند و حکام ظالم رومی را برانند. به دوران سلجوقیان و ایوبیان بار دیگر آسیای باختری از لحاظ مادی و معنوی رونق گرفت. دمشق، حلب، موصل، بغداد، اصفهان، ری، هرات، آمد (دیاربکر)، نیشابور، و مرو به فرهنگ و زیبایی از همۀ شهرهای جهان سبق می‌برد. خلاصۀ سخن آنکه دورۀ انحطاط درخشانی بود.

مسلمانان در مغرب: ۱۰۸۶-۱۳۰۰ میلادی (۴۷۹-۷۰۰ هجری قمری)

ملک صالح، آخرین پادشاه ایوبی، به سال ۶۴۷ هـ.ق (۱۲۴۹م) کشته شد و بیوه و کنیز سابق وی، شجرالدر، پنهانی در قتل پسر شوهرش شرکت جست و خویشتن را ملکه نامید. سران مسلمان، که خواستار حفظ افتخارات موروثی و ادامۀ جریان امور دولت در دست رجال خود بودند، مملوکی به نام ایبک را برگزیدند تا در کار حکومت شریک وی باشد. شجرالدر زن ایبک شد، اما همچنان کار حکومت را در دست داشت. چون ایبک می‌خواست به تنهایی زمان کار را به دست گیرد، شجرالدر توطئه کرد تا او را در حمام بکشتند (۶۵۵ هـ.ق / ۱۲۵۷م). کنیزان ایبک نیز ملکه را به ضرب کفش چوبی از پا در آوردند.

ایبک آن قدر عمر کرده بود که بتواند سلسلۀ ممالیک را بنیاد کند. بردگان سفیدی که مملوک نامیده می‌شدند عموماً ترک‌ها یا مغول‌های بی‌باک و نیرومند بودند که سلاطین سلجوقی از آنها به عنوان پاسداران مخصوص خود استفاده می‌کردند. این پاسداران مملوک، همان گونه که در روم و بغداد به امارت رسیدند، در مصر نیز به سلطنت دست یافتند و مدت ۲۶۷ سال (۶۴۸-۹۲۳ هـ.ق / ۱۲۵۰-۱۵۱۷م) بر این کشور و زمانی نیز بر شام حکومت کردند؛ در این دوران در پایتخت‌شان آدم‌کشی فراوان بود، اما آثار معماری جالب نیز پدید آوردند. شجاعت ممالیک دیار شام و حتی اروپا را از دست‌اندازی مغول نجات داد، زیرا در جنگ عین جالوت نیروی مغول را تارومار کردند (۶۵۸ هـ.ق / ۱۲۶۰م) و در برابر اروپاییان به یاری فلسطین شتافتند و آخرین جنگجوی مسیحی را از آسیا بیرون راندند.

بزرگ‌ترین و بی‌پرواترین سلطان ممالیک، ملک ظاهر رکن‌الدین بیبرس بود که در (۶۵۸-۶۷۶ هـ.ق / ۱۲۶۰-۱۲۷۷م) امارت کرد؛ وی برادرزاده‌ای ترک بود که در پرتو کاردانی خویش به فرماندهی ارتش مصر دست یافت، و همو بود که به سال ۶۴۸ هـ.ق (۱۲۵۰م) لوئی نهم را در منصوره شکست داد؛ و ده سال بعد با مهارت و شجاعتی کم‌نظیر، تحت فرماندهی قطز، پادشاه وقت ممالیک، در عین جالوت جنگید. پس از آن، در راه بازگشت به قاهره، قطز را بکشت و خویشتن را پادشاه نامید. جالب آنکه تشریفات پیروزی را که شهر برای فاتح مقتول فراهم کرده بود به حساب خود گذاشت. بیبرس با صلیبیان چند پیکار کرد که همه جا پیروز شد، و به همین جهت مسلمین او را در ردیف هارون الرشید و صلاح‌الدین به شمار آورده‌اند؛ یک تاریخ‌نویس مسیحی همان عصر درباره او گوید: «به هنگام صلح، معتدل، عفیف، با رعیت عادل، و حتی با تبعۀ مسیحی مهربان بود.» حکومت مصر را چنان سازمان بخشید که پایۀ حکومت اخلاف خویش را، که بعضی از آنان ضعیف بودند، محکم کرد. حکومت ممالیک همچنان دوام داشت که تا به سال ۹۲۳ هـ.ق (۱۵۱۷م) به دست ترکان عثمانی انقراض یافت. بیبرس برای مصر یک ارتش و نیروی دریایی قوی فراهم آورد؛ کانال‌های آبیاری را اصلاح کرد و مسجدی را که به نام وی معروف است در قاهره بنیاد نهاد.

بردۀ ترک دیگری که بعداً به نام ملک منصور سیف‌الدین قلاؤون خوانده شد، بر فرزند بیبرس تاخت و او را از اریکۀ قدرت به زیر کشید و خود زمام امور را به دست گرفت (۶۷۸-۶۸۹ هـ.ق / ۱۲۷۹-۱۲۹۰م). بیشتر شهرت وی در تاریخ به خاطر بیمارستانی است که در قاهره بنیاد نهاد و سالانه ۱٬۰۰۰٬۰۰۰ درهم (۵۰۰٬۰۰۰ دلار) برای مخارج آن معین کرد. پسر وی، ناصر (۶۹۳-۷۴۱ هـ.ق / ۱۲۹۳-۱۳۴۰م)، سه بار به سلطنت رسید و دو بار خلع شد؛ وی برای رساندن آب به پایتخت آبراهه‌ها به وجود آورد، حمام‌های عمومی، مدرسه‌ها، خانقاه‌ها، و سی مسجد ساخت؛ کانالی حفر کرد که اسکندریه را به نیل می‌پیوست، و برای این کار ۱۰۰٬۰۰۰ کس را به بیگاری گرفت. وی نمونۀ اسراف‌کاری ممالیک بود؛ در مراسم ازدواج پسرش ۲۰٬۰۰۰ حیوان سر برید؛ وقتی از راه صحرا به سفر می‌رفت، باغچه‌های سبزی‌کاری را بر پشت چهل شتر بار می‌کردند که وی سبزی تازه داشته باشد. به دوران وی خزانۀ دولت خالی شد و به همین جهت جانشینان وی ضعیف شدند و دولت‌شان سستی گرفت.

سلاطین ممالیک به نظر ما اعتبار سلجوقیان و ایوبیان را ندارند. البته آنها مؤسسات عمومی معتبری به جا نهادند، ولی غالب این کارها به دست کشاورزان و کارگران فقیری انجام می‌شد که، به وضعی فوق تحمل، به وسیلۀ دولتی که در مقابل مردم یا طبقۀ اشراف مسئول نبود استثمار می‌شدند؛ تنها وسیلۀ نجات از دست سلاطین قتل آنها بود. با این حال، این حکام سنگ‌دل ذوق سلیم داشتند و در تشویق ادبیات و هنر گشاده‌دست بودند. دوران ممالیک درخشان‌ترین دوران معماری مصر در قرون وسطی است و قاهره در سال‌های ۶۴۸-۷۰۰ هـ.ق (۱۲۵۰-۱۳۰۰م) در منطقۀ باختری رود سند از همۀ شهرها غنی‌تر بود. بازارها از همۀ لوازم زندگی و بسیار چیزهای تجملی پر بود. در بازارهای برده‌فروشی مردان و دختران در معرض خرید و فروش بودند، و دکان‌های کوچک آنها پر از کالاهای گران‌قیمت و ارزان‌قیمت بود. در کوچه‌ها مردم و چهارپایان فراوان آمد و رفت می‌کردند، و صدای فروشندگان دوره‌گرد و ارابه‌های حمل و نقل به گوش می‌رسید. این کوچه‌ها را عمداً تنگ ساخته بودند تا بر ره‌گذران سایه افکند، و کج و معوج بود تا دفع از آن آسان باشد. خانه‌ها پشت نماهای محکم نهان بود و اطاق‌ها داشت که در گرمای روز تاریک و خنک بود و ساکنان خانه از حیاط داخلی یا باغچۀ نزدیک هوا می‌گرفتند. اطاق‌ها با اثاث راحت، پرده، قالی، مخده‌ها، بالش‌های قلاب‌دوزی، و آثار هنری آراسته بود. مردان خانه‌نشین حشیش می‌جویدند تا اعصاب خود را تخدیر کنند و در رؤیای شیرین فرو روند؛ زنان در خلوت‌سرا پرگویی می‌کردند، یا از پشت پنجره‌ها به چشم‌چرانی مشغول بودند؛ صدای موسیقی از هزاران عود بلند بود. در قلعه جلسات موسیقی غریبی به پا می‌کردند. باغ‌های عمومی که بوی گل‌های آن در هوا پراکنده بود از تماشاگران موج می‌زدند. کشتی‌های حمل و نقل و قایق‌های تفریحی در رود بزرگ و کانال‌ها شناور بودند. آری قاهرۀ مسلمانان در قرون وسطی چنین بود. یکی از شاعران این شهر را چنین توصیف می‌کند: چه خوشا بستانی که در آنجا سرخوشی‌ها داشتم؛ دریغ از آن روزگاران که عیش فراهم و آراسته بود. دل‌خوش بودم، هوا آرام بود، و قطره‌ها می‌بارید؛ چه روزها که صبح‌دم به عیش پرداختم و ابرهای زیبا بود، و شبنم بر ساق‌ها چون گردن‌بند به گردن‌ها بود، و گل‌ها شکفته بود و از هر طرف لرزان بود، و بر هر طرف میوه‌ها چون دم روباه انبوه بود، و گویی به هنگام غروب‌ها طلاهای گداخته بر برگ‌ها می‌ریخت؛ در آنجا چه یاران طلایی بود که در عشق‌شان نغمه‌ها داشتم.

مرابطون و موحدون در مغرب و اسپانیا

در همین دوران در شمال آفریقا خاندان‌های چندی حکومت یافتند؛ از جمله می‌توان زیریان (۳۶۳-۵۴۳ هـ.ق / ۹۷۲-۱۱۴۸م) و حفصیون (۶۲۶-۹۸۱ هـ.ق / ۱۲۲۸-۱۵۳۴م) در تونس، حمادیان (۴۰۶-۵۴۷ هـ.ق / ۱۰۱۵-۱۱۵۲م) در الجزایر، و مرابطون (۴۴۸-۵۴۲ هـ.ق / ۱۰۵۶-۱۱۴۷م) و موحدون (۵۲۵-۶۶۸ هـ.ق / ۱۱۳۰-۱۲۶۹م) در مراکش را نام برد. مرابطون فاتح، که زمانی پیکارگران ساده آفریقایی بیش نبودند، پس از آنکه امیران قرطبه و اشبیلیه را برانداختند و قدرت را خود به دست گرفتند به زندگی پرتجمل امیران پیشین خو گرفتند؛ نرم‌خویی و صلح‌دوستی جای تربیت خشن سربازی را گرفت، و شجاعت جای خود را به ثروت داد؛ تا آنجا که مال، مقیاس عظمت و کمال و هدف مطلوب بود. نفوذ زنان، در سایۀ زیبایی و دلبری، هم‌سنگ نفوذ مردان دین شد که این گونه خوشی‌ها را در بهشت وعده می‌دادند. کارمندان دولت به فساد گراییدند، سازمان اداری که در ایام یوسف بن تاشفین (۴۸۳-۵۰۰ هـ.ق / ۱۰۹۰-۱۱۰۶م) به کمال نظم بود، در ایام پسرش علی (۵۰۰-۵۳۸ هـ.ق / ۱۱۰۶-۱۱۴۳م) آشفته شد. دولت در انجام وظایف خود سستی کرد، امنیت برفت، دزدی فراوان شد، ناامنی در راه‌ها رواج گرفت، تجارت خلل یافت، و ثروت کاستی گرفت؛ شاهان اسپانیای کاتولیک هم از فرصت استفاده کرده و بر قرطبه، اشبیلیه، و دیگر شهرهای اسپانیای مسلمان حمله بردند و مسلمانان بار دیگر برای رهایی از این مشکلات از آفریقا کمک خواستند.

در سال ۵۱۵ هـ.ق (۱۱۲۱م)، بر اثر انقلابی دینی، گروه جدیدی به رهبری عبدالله بن تومرت قدرت یافت و سر به طغیان برداشت. این گروه خردگرایی فیلسوفان و انسان‌شکلی‌گری اهل تسنن را مردود شمرد و بازگشت به زندگی بی‌آلایش و اصول سادهٔ دینی را تجویز کرد. عبدالله خویشتن را مهدی منتظر و مسیح موعود خواند. بربرهای کوه‌های اطلس به دور وی جمع شدند، سازمانی مرتب و نیرومند به وجود آوردند و خویشتن را «موحدون» نامیدند، حاکمان سلسلۀ مرابطون مراکشی را شکست دادند، و برای تسلط بر اسپانیا نیز با اشکال مهمی رو به رو نشدند. به دوران عبدالمؤمن (۵۴۰-۵۵۸ هـ.ق / ۱۱۴۵-۱۱۶۳م) و ابویعقوب یوسف (۵۵۹-۵۷۹ هـ.ق / ۱۱۶۳-۱۱۸۳م)، امیران این سلسله، نظم و رفاه به اندلس و مراکش بازگشت و ادبیات و علوم از نو رونق گرفتند. فلاسفه مورد حمایت بودند، اما قرار بود کتاب‌های آنها نامفهوم باشد. ابویوسف یعقوب (۵۸۰-۵۹۶ هـ.ق / ۱۱۸۴-۱۱۹۹م) تسلیم فقها شد، از فلاسفه کناره گرفت، و بگفت تا کتاب‌های‌شان را بسوزانند. محمد الناصر، پسر وی، (۵۹۶-۶۱۱ هـ.ق / ۱۱۹۹-۱۲۱۴م) نه به دین اعتنا داشت و نه به فلسفه. کار حکومت را مهمل گذاشت و به عیاشی پرداخت، و در جنگ لاس ناواس د تولوسا از نیروهای متحد مسیحیان شکستی سخت دید که در نتیجۀ آن اسپانیای مطیع موحدون به دولت‌های کوچک مستقل تقسیم شد و مسیحیان یکی را پس از دیگری گشودند - قرطبه به سال ۶۳۴ هـ.ق (۱۲۳۶م)، والنسیا به سال ۶۳۶ هـ.ق (۱۲۳۸م)، و اشبیلیه به سال ۶۴۶ هـ.ق (۱۲۴۸م) به دست مسیحیان افتاد. مسلمانان مغلوب به طرف غرناطه عقب نشستند؛ در آنجا کوهستان سیرانوادا یا «پشتۀ برفی» تا حدی قابل دفاع و، به واسطۀ نهرهای جاری، تاکستان‌ها و باغ‌های زیتون و پرتقال در آن فراوان و بارور بود. تعدادی حکام دوراندیش در غرناطه حکومت کردند و استقلال ولایت غرناطه و شهرهای تابع آن - خزر، خائن، آلمریا، و مالاگا - را محفوظ داشتند و حملات مکرر مسیحیان را عقب راندند. تجارت رواج گرفت، صناعت زنده شد، و هنر رونق یافت؛ مردم آنجا به لباس‌های پر زرق و برق و مجالس طرب شهره شدند. این کشور کوچک تا سال ۸۹۸ هـ.ق (۱۴۹۲م) به عنوان باقیماندهٔ تمدنی که قرن‌های دراز اسپانیا را از مفاخر نوع بشر کرده بود، در اروپا برقرار بود.

جلوه‌هایی از هنر اسلامی: ۱۰۵۸-۱۲۵۰ میلادی (۴۵۰-۶۵۶ هجری قمری)

در عصر استیلای بربرها، آثار معماری عظیمی چون کاخ‌های الحمراء در غرناطه، القصر، و برج خیرالدا در اشبیلیه، پدید آمدند. غالباً این شیوۀ معماری تازه را شیوۀ موریسکوها می‌نامیدند، به این پندار که از مراکش آمده است، ولی در حقیقت پایه‌های اولی آن از شام و ایران است، و همین مایه‌ها در تاج محل هندوستان نیز نمودار است. راستی هنر اسلامی چه دامنه‌دار و چه مایه‌دار است! در این دوران هدف معماری همه ظرافت‌کاری بود و به قوت و جلالی که در مساجد دمشق و قرطبه و قاهره می‌بینیم توجه نداشت و بیشتر به ریزه‌کاری و زیبایی اهمیت می‌داد، و همین مهارت هنری در زمینهٔ تزیین به کار می‌رفت و مجسمه‌ساز معمار را زیر نفوذ گرفته بود.

موحدون در کار ساختمان فعالیت بسیار داشتند. در مرحلۀ اول، بناها را به قصد دفاع از متصرفات خود می‌ساختند. در اطراف شهرهای بزرگ باروهای نیرومند با برج‌ها به وجود می‌آوردند، مانند برج الذهب که به نزدیک اشبیلیه وادی الکبیر را حفاظت می‌کرد. القصر اشبیلیه هم قلعه و هم قصر بود و نمای بیرون آن ساده و بی‌آرایش می‌نمود. طرح بناها را جالویی، مهندس قرطبی، برای ابویعقوب یوسف آماده کرد (۵۷۷ هـ.ق / ۱۱۸۱م). پس از سال ۶۴۶ هـ.ق (۱۲۴۸م)، القصر محل مورد علاقۀ پادشاهان مسیحی بود. پدرو اول (۷۵۴ هـ.ق / ۱۳۵۳م)، شارل پنجم (۹۳۳ هـ.ق / ۱۵۲۶م)، و ایزابل (۱۲۴۹ هـ.ق / ۱۸۳۳م) آن را تغییراتی دادند یا تعمیراتی کردند و قسمت‌های تازه بدان افزودند، و اکنون قسمت اعظم بنا از دوران مسیحی است؛ اما شیوۀ معماری اسلام، یا اسلام و مسیحی، در آن نمودار است.

ابویعقوب یوسف، پی‌افکن القصر، همان است که به سال ۵۶۷ هـ.ق (۱۱۷۱م) مسجد بزرگ اشبیلیه را بنیاد کرد؛ اکنون چیزی از آن مسجد به جا نیست؛ منارۀ مجلل و معروف آن، که به نزد مردم مغرب زمین به نام خیرالدا شهره است، در سال ۵۹۳ هـ.ق (۱۱۹۶م) به وسیلۀ جابر معمار بنا شده است. بعدها مسیحیان فاتح مسجد را به کلیسا تبدیل کردند (۶۳۲ هـ.ق / ۱۲۳۵م). به سال ۸۰۴ هـ.ق (۱۴۰۱م) کلیسا ویران شد و به جای آن کلیسای بزرگ اشبیلیه بنیاد گرفت و مصالح مسجد را در بنای کلیسا به کار بردند. شصت متر پایینی خیرالدا همان ساختمان اصلی است، و ۲۵ متر باقیمانده را مسیحیان کاملاً هماهنگ با قسمت اسلامی بر آن افزودند. دو ثلث بالای بنا با بالکن‌های به هم پیوسته و شباک‌هایی از گچ و سنگ آرایشی بس غنی دارد. بالای برج یک مجسمۀ برنزی بنا کرده‌اند که نمودار ایمان است (۹۷۵ هـ.ق / ۱۵۶۸م) و نشانی از وضع تغییرناپذیر مردم اسپانیا در کار دین ندارد، زیرا با باد همی گردد، و کلمۀ خیرالدای اسپانیایی را از همین معنی گرفته‌اند - چیزی که می‌گردد. مسلمانان در شهر مراکش (۴۶۲ هـ.ق / ۱۰۶۹م) و رباط نیز (۵۷۵ هـ.ق / ۱۱۸۰م) برج‌ها ساخته‌اند که به زیبایی کم از خیرالدا نیستند.

محمد بن احمر (۶۲۹-۶۷۲ هـ.ق / ۱۲۳۲-۱۲۷۳م) به سال ۶۴۶ هـ.ق (۱۲۴۸م) بزرگ‌ترین بنای اسپانیا، یعنی قصر معروف الحمراء را در غرناطه بنیاد نهاد. محل قصر تپۀ مرتفعی بود که اطراف آن دره‌های عمیق داشت و بر رود «دارو» و خنیل مشرف بود. در آنجا از قرن نهم میلادی قلعه‌ای به نام الکزابه به پا بود؛ امیر بناهای تازه بر آن افزود، باروهای خارجی الحمراء و بنای اصلی را به وجود آورد، و بر همۀ قسمت‌های بنا شعار متواضعانۀ خود، «لا غالب الا الله»، را نقش زد. به دوران‌های بعد قسمت‌های دیگری را بر بنای اصلی افزودند و قسمت‌هایی را که به دست مسیحیان یا مسلمانان ویران شده بود تعمیر کردند. از جمله، شارل پنجم قصری مربع به شیوۀ معماری دوران رنسانس بر الحمراء افزود که بنایی بزرگ و غم‌انگیز و نامتناسب است. معماری ناشناس در داخل حصار محوطه‌ای به گنجایش چهل هزار مرد منظور داشته است، و در این قسمت از شیوۀ معماری جنگی که در بلاد شرقی اسلام به وجود آمده و تکامل یافته بود تبعیت کرده است. ولی سلیقۀ تجمل‌دوست دویست سالۀ بعد به تدریج این قلعه را به صورت مجموعه‌ای از حیاط و قصرها درآورده است که زیورهای جالبی دارد از گل و بوته و اشکال هندسی، که در گچ و آجر و سنگ الوان نقش زده یا حک کرده‌اند و از لحاظ زیبایی و ظرافت کم‌نظیر است. در حیاط آن استخری است که شاخه‌های درختان و درهای منبت‌کاری در آن انعکاس می‌یابد، و پشت سر آن برج محکمی است که برای حصاریان پناهگاهی غیرقابل نفوذ به شمار می‌رفت. سالن سفیران در این برج است؛ امیران غرناطه در آنجا به تخت می‌نشستند و فرستادگان بیگانه از هنر و ثروت این کشور به حیرت می‌افتادند. شارل پنجم از بالکن یکی از پنجره‌های سالن باغ‌ها و بستان‌ها و رودخانه‌های پایین را بدید و، پس از اندیشۀ بسیار، گفت: «چه بیچاره است کسی که همۀ این چیزها را از دست می‌دهد!» در محوطۀ اصلی قصر، که معروف به حیاط شیران است، دوازده شیر مرمرین به وضعی هول‌انگیز در اطراف استخری از سنگ مرمر جای دارد. ایوان‌های اطراف این محوطه با ستون‌های بلند و زیبا، سرستون‌های گل‌دار، و مقرنس‌ها و نوشته‌های کوفی الوان، که مرور ایام رونق آن را برده، قصر را نمونۀ جالبی از سبک موریسکوها کرده است. شاید مورها، به حکم تجمل و حمیت، در ظریف‌کاری هنری افراط کرده‌اند. آن‌همه تزیین مایۀ ملال می‌شود و استحکام و اطمینانی را که می‌باید از بنا احساس شود از میان می‌برد؛ مع ذلک، پوشش تزیینی بنا از پس دوازده زلزله تقریباً به طور کامل به جا مانده است. البته سقف سالن سفیران فرو ریخته، ولی بقیۀ سالن سرپاست. این مجموعۀ زیبای باغ‌ها و قصرها و استخرها و بالکن‌ها اوج کمال هنر اسلامی اسپانیا را نمودار می‌کند و در عین حال ضعف هنر و افراط ثروت و آسوده‌طلبی و تن‌آسایی فاتحان را نشان می‌دهد، و معلوم می‌دارد ذوق جمال‌پرستی ظریفانه جای قوت و عظمت و شکوه را گرفته است.

در قرن دوازدهم هنر اسلامی از اسپانیا به شمال آفریقا راه یافت، و شهرهای مراکش، فاس، تلمسان، تونس، صفاقس، و طرابلس، با قصرهای زیبا و مسجدهای خیره‌کننده و محلات تو در تو به اوج کمال رسیدند. در مصر و مناطق شرقی سلجوقیان و ایوبیان و ممالیک هنر اسلامی را نیرویی تازه دادند. صلاح‌الدین و اخلاف او در جنوب خاوری قاهره قلعۀ بزرگ شهر را بنا کردند و در انجام بنا از اسیران جنگ صلیبی کار گرفتند و شاید شیوۀ آن را نیز از قلعه‌های صلیبیان در شام گرفته بودند. ایوبیان در حلب مسجد بزرگ و قلعۀ بزرگ، و در دمشق مقبرۀ صلاح‌الدین را بنیاد نهادند. در این اثنا در کار معماری تحولی رخ داد و سراسر شرق اسلامی شیوۀ قدیم مسجد، که صحن وسیع داشت، به شیوۀ مسجد مدرسه‌ای مبدل شد. سبک تازه از آنجا پدید آمد که مساجد زیاد شده بود و صحن بزرگ برای جا گرفتن تعداد بسیاری نمازگزار حاجت نبود؛ از طرف دیگر، برای تسهیل در کار تعلیمات، به مدرسه‌های تازه احتیاج بود. بدین جهت به دور مسجد، یعنی محل نماز، که اکنون تقریباً همیشه یک گنبد بزرگ دارد، چهار قسمت جنبی بنا می‌شد که هر یک مناره‌ای خاص، دری مزین، و سالن وسیعی برای درس داشت. غالباً هر یک از مذاهب چهارگانۀ سنی یکی از این قسمت‌های جنبی مسجد را برای مدرسۀ الاهیات و شریعت خویش اشغال می‌کرد. همان طور که یکی از سلاطین صالح گفته است، حمایت از هر چهار مدرسه مطلوب بود تا، در هر مورد، حداقل یکی از این مذاهب اعمال دولت را تأیید کند. این تحول را ممالیک در مساجد و مقابر خویش ادامه دادند - مساجد و مقابری که از سنگ بودند و درهای بزرگ و محکم منقش برنزی از آنها محافظت می‌کرد و از پنجره‌های ملون نور می‌گرفتند و به معرق‌های درخشان و نقش‌های گچ‌بری رنگین و کاشی‌های مقاوم که فقط مسلمانان طرز ساختنش را می‌دانند مزین بودند.

از آثار معماری سلجوقیان حتی یک درصد به جا نمانده است. در ارمنستان - «مسجد آنی»؛ در قونیه - سردر مجلل مسجد «دیوریجی»، مسجد باشکوه «علاءالدین»، و دهلیز غار مانند و نمای منقش طراز مانند «سرتجیلی»؛ در بین‌النهرین - «مسجد بزرگ» موصل، و «مسجد مستنصر» بغداد؛ و در ایران - «برج طغرل» ری، «مقبرۀ سنجر» در مرو، محراب خیره‌کنندۀ «مسجد علویان» در همدان، گنبد ترک‌دار و طاق‌نماهای کوچک و کم‌نظیر «مسجد جمعۀ» قزوین، و نیز طاق‌های بزرگ و محراب «مسجد حیدریه»: این همه شمه‌ای از آثاری است که مهارت سلجوقیان را در کار معماری، و کمال ذوق سلاطین سلجوقی را نمودار می‌کند. زیباتر از همه «مسجد جامع» اصفهان است که در همۀ ایران فقط بارگاه حضرت رضا در مشهد، که بعدها بنا شده، با آن قابل قیاس است. «مسجد جامع» اصفهان جالب‌ترین اثر معماری دوران سلجوقی است و چون «کلیسای شارتر» یا «کلیسای نوتردام» مجموعه‌ای از آثار معماری قرون مختلف است. بنای مسجد از سال ۴۸۱ هـ.ق (۱۰۸۸م) آغاز شده، بارها توسعه یافته، و به سال ۱۰۲۱ هـ.ق (۱۶۱۲م) به شکل کنونی درآمده است. بزرگ‌ترین گنبد مسجد، که از آجر ساخته شده است، نشان نظام الملک و تاریخ سال ۴۸۱ هـ.ق (۱۰۸۸م) دارد. سردر مسجد و مدخل‌های محل نماز، که یکی از آنها حدود بیست و پنج متر ارتفاع دارد، با کاشی و معرق‌کاری‌هایی مزین است که در تاریخ این هنر نظیر ندارد. قسمت‌های داخلی مسجد گنبدهای ترک‌دار، طاق‌نماهای کوچک متوالی و به هم پیوسته، و طاق‌های ضربی دارد که بر ستون‌های ضخیم متکی است. گچ‌بری محراب (۷۱۰ هـ.ق / ۱۳۱۰م)، که منقش به برگ‌های مو و نیلوفر و خطوط کوفی است، در سراسر جهان اسلام همانند ندارد.

این آثار، کسانی را که می‌گویند ترکان قومی وحشی بوده‌اند به استهزا می‌گیرد. همچنان‌که حکام و وزیران سلجوقی در شمار فرمان‌روایان و سیاست‌مداران نیرومند تاریخ بوده‌اند، معماران سلجوقی نیز در عصر ایمان، که در عین حال عصر طرح‌های عظیم معماری است، سازندگانی بزرگ بوده‌اند. شیوۀ معماری سلجوقی، که به ضخامت فوق‌العاده متمایل بود، شیوۀ تزیین پسند ایرانی را تعدیل کرد، و از ترکیب این دو شیوه، معماری تازه‌ای در آسیای صغیر و عراق و ایران رواج گرفت؛ جالب آنکه این شیوۀ نو با کمال معماری گوتیک در فرانسه همزمان بود. سلجوقیان از شیوۀ مسلمین که پیش از آنها معمول بود، و طبق آن محل نماز یا بنای اصلی مسجد در یک طرف صحن تقریباً نهان بود، پیروی نکردند. برای قسمت اصلی مسجد نمایی بزرگ و جالب بنا کردند و ارتفاع آن را بیفزودند و بر فراز آن گنبدی مدور یا مخروطی برآوردند که همۀ محوطه را می‌پوشانید و همۀ اجزای مسجد را در یک واحد اصلی به هم می‌پیوست. در همین دوران بود که طاق ضربی، طاق‌نما، و گنبد به صورتی دل‌پذیر در ساختمان به هم پیوست.

در این دوران عجیب عظمت و انحطاط، همۀ هنرها به اوج کمال رسید. به نظر ایرانیان سفال‌کاری از لوازم تفنن زندگی بود که نمی‌شد از آن صرف نظر کرد. به هیچ دورانی سفال‌کاری مانند این دوران گوناگون و زیبا نبود. ایرانیان شیوه‌های لعاب‌کاری، رنگ‌کاری زیر یا روی لعاب، مینا‌کاری و آجرپزی و کاشی‌سازی و شیشه‌کاری را، که از مصریان و مردم بین‌النهرین و ساسانیان و شامیان آموخته بودند، به مرحلۀ کمال رسانیدند و در این رشته‌ها هنر چینی نیز بخصوص در زمینهٔ رنگ‌کاری تصویرها نفوذی داشت اما بر شیوۀ ایرانی غلبه نیافت. در آن روزگار چینی از دیار چین وارد می‌شد، ولی چون خاک چینی در خاور نزدیک و میانه کمیاب بود، مسلمانان نتوانستند این ظروف نیمه شفاف را تقلید کنند، مع ذلک در سراسر قرون دوازدهم، سیزدهم، و چهاردهم سفال ایرانی از لحاظ تنوع و دقت و ترکیب و جلوه و نقش و زیبایی در جهان همانند نداشت.

صنایع کوچک اسلامی نیز از اهمیت خاصی برخوردار بودند. در این دوران، در حلب و دمشق در کار ساختن ظروف شیشه‌ای ظریف مینا‌کاری معجزه می‌کردند. در قاهره برای قصرها و مسجدها قندیل‌هایی از شیشهٔ مینایی می‌ساختند که به روزگار ما دوست‌داران آثار هنری برای تحصیل آن کوشش بسیار می‌کنند. گنجینه‌های فاطمیان که صلاح‌الدین تقسیم کرد هزارها گلدان بلور داشت و چنان با مهارت ساخته شده بود که هنرمندان عصر ما از فکر آن عاجزند. هنر تزیین فلزات، که در آشور قدیم معمول بود، در مصر و شام چنان به کمال رسید که سابقه نداشت، و در قرن پانزدهم از این دو منطقه به ونیز راه یافت. از مس، برنز، برنج، نقره، و طلا به وسیلۀ ریخته‌گری یا چکش‌کاری لوازم مطبخ، اسلحه و زره، قندیل، کوزه، لگن، کاسه، سینی، و آینه، ابزارهای نجومی، گلدان، شمع‌دان، قلمدان، دوات، منقل، بخور‌دان، مجسمۀ حیوانات، جعبۀ جای «قرآن»، پیش بخاری، کلید، و قیچی با نقش‌های فرو رفته و احیاناً مرصع به فلزات یا جواهرات ساخته می‌شد. روی میزهای برنجی نقش‌های فراوان می‌زدند. شبکه‌های زیبای فلزی برای محراب و در و مقبره‌ها ساخته می‌شد.

در موزۀ هنرهای زیبای بوستون یک ظرف نقره هست که تصویر بز کوهی دارد و نام الب ارسلان را بر آن نقش کرده‌اند و مربوط به سال ۴۵۹ هـ.ق (۱۰۶۶م) است، و چنان‌که گفته‌اند معروفترین کار نقره‌ای است که از هنر ایرانی دوران اسلام به جاست، و تنها اثر نقره‌کاری از دوران سلجوقیان است.

مجسمه‌سازی تابع هنرهای دیگر بود و به نقش‌های برجسته و حکاکی نقش یا خط بر روی سنگ و گچ انحصار داشت. گاهی حاکم بی‌پروایی مجسمۀ خود یا همسر یا یکی از مغنیانش را سفارش می‌داد، ولی این کار گناهی بود که محرمانه می‌ماند و بندرت به مردم نشان داده می‌شد. اما منبت‌کاری تکامل یافت و در، منبر، محراب، رحل، پرده، سقف، میز، پنجره، سینی، صندوق، و شانه با نقش‌های ظریف تزیین می‌شد؛ صنعت‌گرانی چهار زانو می‌نشستند و مته‌های خویش را با کمان می‌گردانیدند. خراطان نیز در این کار می‌کوشیدند. کارگران دیگر، که بیشتر از اینها تلاش می‌کردند، تافته، اطلس، حریر گل‌دار، پارچه‌های حاشیه‌دار، مخمل، زربفت، پرده، و خیمه می‌بافتند و قالی‌های ظریفی تولید می‌کردند که نقش‌های بدیع آن مورد حیرت و شگفت جهانیان بود. مارکوپولو به سال ۶۶۹ هـ.ق (۱۲۷۰م) در آسیای صغیر زیباترین قالی‌های جهان را دیده بود. به گفتۀ جان سینگر سارجنت، «اهمیت قالی ایران با همۀ تصویرهایی که تاکنون نقش کرده‌اند برابر است،» ولی، به نظر کارشناسان، قالی‌های کنونی ایران نمونه‌های ناقص هنر قالی‌بافی هستند که ایرانیان در زمینهٔ آن از همۀ دنیا سبق گرفته‌اند. از قالی‌های ایرانی که به دوران سلجوقیان بافته شده جز تکه‌پاره‌هایی به جا نیست، ولی دقت و زیبایی کم‌نظیر آن را می‌توان از قالیچه‌هایی که به دوران مغول به سبک آن بافته‌اند دریافت.

نقاشی اسلامی در زمینهٔ مینیاتور هنر معتبری بود، ولی در زمینهٔ نقاشی دیواری و چهره‌سازی جزو هنرهای کوچک به شمار می‌رفت. آمر، خلیفۀ فاطمی (۴۹۵-۵۲۴ هـ.ق / ۱۱۰۱-۱۱۳۰م)، عده‌ای از هنرمندان را به کار گرفته بود که در اطاق وی در قاهره تصویر شاعران آن دوران را رسم کنند - معلوم می‌شود که تحریم «تمثال‌سازی» کم‌کم از قوت سابقش کاسته می‌شد. به دوران سلجوقیان، در منطقۀ ماوراءالنهر نقاشی به کمال رسید، زیرا در آنجا تنفری که اهل سنت از این هنر داشتند به علت بعد مسافت سستی گرفته بود. در کتاب‌های خطی ترکی تصویرهای فراوانی از پهلوانان ترک به جا مانده است. از کارهای مینیاتور چیزی که قطعاً از دوران سلجوقیان باشد به دست نیست، اما رونق این هنر در دوران مغول در دیار خاوری اسلام تردیدی در شکوفایی آن به دورۀ سلجوقی به جا نمی‌گذارد. عقول پرمایه و دست‌های هنرمند برای مساجد سلجوقیان و ایوبیان و ممالیک، و هم برای بزرگان قوم و مدرسه‌ها، «قرآن»هایی مهیا کردند که زیبایی آن پیوسته فزونی می‌گرفت. بر جلد «قرآن»ها، که از پوست یا ورقه‌های لعاب‌زده فراهم می‌شد، نقش‌ها رسم می‌کردند که به ظرافت چون تار عنکبوت بود. اغنیا چیزی از مال خویش را بابت دستمزد به هنرمندان می‌دادند تا کتاب‌های زیبا فراهم کنند. گاهی گروهی وراق و خطاط و نقاش و جلدساز هفده سال تمام برای یک کتاب کار کرده‌اند؛ در انتخاب کاغذ دقت بسیار می‌شد. گویند قلم موی نقاشی را از موهای سپید گردن گربه‌هایی فراهم می‌کردند که از دو سال کمتر داشتند. مرکب آبی از ساییدۀ سنگ لاجورد به دست می‌آمد و هم‌وزن طلا قیمت داشت. طلای محلول برای ترسیم بعضی خطوط یا حروف تصویر یا متن به کار می‌رفت. یکی از شعرای ایران در این باب گوید: «حظی را که عقل از منظرۀ خطی نکو می‌برد، خیال فراچنگ نتواند آورد.»

عصر عمر خیام: ۱۰۳۸-۱۱۲۲ میلادی (۴۳۰-۵۱۶ هجری قمری)

ظاهراً شمارۀ شاعران و عالمان این دوران کم از هنرمندان نبوده است. قاهره، اسکندریه، بیت‌المقدس، بعلبک، حلب، دمشق، موصل، حمص، طوس، نیشابور، و بسیاری شهرهای دیگر به مدرسه‌های بزرگ خود می‌بالیدند. تنها در بغداد در سال ۴۵۷ هـ.ق (۱۰۶۴م) سی مدرسه از این قبیل بود؛ یک سال بعد نظام الملک مدرسۀ دیگری - نظامیه - به پا کرد؛ و به سال ۶۳۵ هـ.ق (۱۲۳۴م) خلیفه مستنصر مدرسۀ دیگری به آنها افزود که به وسعت، معماری، و تجهیزات از همه سبق برد و، به گفتۀ یکی از جهان‌گردان، زیباترین بنای بغداد بود. این مدرسه چهار قسمت مستقل برای تعلیم شریعت اسلام داشت که طالبان علم در آنجا تعلیم و غذا و مراقبت طبی رایگان دریافت می‌داشتند؛ به علاوه، برای مخارج لازم دیگر، به هر کدام یک دینار طلا می‌دادند. در مدرسه بیمارستان و حمام و کتابخانه‌ای بود که رایگان مورد استفادۀ طلاب و مدرسان بود. احتمالاً زنان نیز در برخی موارد به این مدرسه‌ها می‌رفتند، زیرا شنیده‌ایم یک شیخه (مدرس زن) بوده که دروسش، چون درس‌های آسپاسیا و هیپاتیای مغرب زمین، شنوندهٔ بسیاری را گرد می‌آورده است (۵۷۴ هـ.ق / ۱۱۷۸م). کتابخانه‌های عمومی این زمان بیشتر و غنی‌تر از همۀ دوران‌های دیگر اسلام بود. تنها در اسپانیای مسلمان هفتاد کتابخانۀ عمومی بود. نحویان، لغت‌شناسان، دایرة‌المعارف‌نویسان، و تاریخ‌نویسان بسیاری به عرصه رسیدند. یکی از هنرهای اصلی و تفننی مسلمانان نوشتن کتاب سرگذشت کسان بود: ابن القفطی (۵۶۸-۶۴۶ هـ.ق / ۱۱۷۰-۱۲۴۸م) شرح حال ۴۱۴ فیلسوف و دانشمند را در کتاب خود آورده بود؛ ابن ابی اصیبعه (۶۰۰-۶۶۸ هـ.ق / ۱۲۰۳-۱۲۷۰م) زندگینامۀ ۴۰۰ طبیب را ثبت کرد؛ محمد عوفی (۶۲۶ هـ.ق / ۱۲۲۸م) دایرة‌المعارفی از شرح حال ۳۰۰ شاعر فارسی به دست داد، بی‌آنکه ذکری از عمر خیام به میان آورد؛ محمد بن خلکان (۶۰۸-۶۸۱ هـ.ق / ۱۲۱۱-۱۲۸۲م) با کتاب وفیات الاعیان خود، که شرح حال ۸۶۵ تن از بزرگان اسلام را باختصار آورده، از همۀ آنها سبق برده است. کتاب با وجود گستردگی مطلب از لحاظ دقت عجیب است؛ مع ذلک، ابن خلکان از نقص کتاب خود عذر می‌خواهد و می‌گوید: «خدا نخواسته که جز قرآن کتاب دیگری بی‌نقص باشد.» محمد شهرستانی در کتاب ملل و نحل (۵۲۲ هـ.ق / ۱۱۲۸م) دین‌های مشهور جهان را شرح داده و تاریخ و فلسفۀ آن را خلاصه کرده است؛ هیچ یک از مسیحیان آن دوران نمی‌توانسته‌اند کتابی به پرمایگی و بی‌طرفی آن فراهم کنند.

ادبیات داستانی مسلمانان به داستان‌های مختلف ارقام انحصار داشت و وحدت اجزای آن فقط با تسلسل اعمال یک نفر حفظ می‌شد. پس از قرآن، مسلمانان کتاب‌های هزار و یک شب و کلیله و دمنه (اثر بیدپای)، و مقامات حریری، اثر ابومحمد حریری بصری (۴۴۶-۵۱۶ هـ.ق / ۱۰۵۴-۱۱۲۲م)، را بیش از سایر کتاب‌ها می‌شناختند. مقامات حریری ماجراهای ابوزید، ولگرد بی‌سر و پا، را نقل می‌کند که شخصیتی جالب دارد و به همین جهت خواننده پراکنده‌گویی، جنایات، و نارواهای او را به ظرافت گفتار، مهارت، تدبیر، و افکار جذاب هوس‌انگیزش می‌بخشد. در یکی از مقامات چنین می‌گوید: مطیع نصیحت‌گر مباش که وصال خوبان را منع می‌کند، آزاده باش و هر چه توانی کن؛ سخن مدعیان را واگذار و آنچه را شایسته است به عمل آر.

تقریباً همۀ کسانی که خواندن و نوشتن می‌دانستند شعر می‌گفتند، و هیچ یک از حکام نبود که شعر را تشویق نکند. اگر گفتۀ ابن خلدون را بپذیریم، در دربار مرابطون و موحدون در آفریقا و اسپانیا صدها شاعر مقیم بودند. در مجمع مناظرۀ شاعران در اشبیلیه، یک شاعر کور اهل تودلا (تطیله) با دو بیت، که در آن نیمی از شعر جهان را آورده، جایزه را برد: وقتی می‌خندد، مرواریدها آشکار می‌شوند؛ و چون پرده از چهره بر می‌گیرد، ماه دیده می‌شود؛ جهان با همۀ فراخی برای او تنگ است، اما در قلب من جای گرفته است.

بنابر روایات، شاعران دیگر قصاید خویش را نخواندند. در قاهره، زهی شاعر، مدت‌ها پس از آنکه مویش سپید شده بود، از عشق سخن می‌گفت. تقسیم دولت به ممالک نسبتاً کوچک در قلمرو شرقی اسلام، مانند آلمان قرن نوزدهم، شمارۀ امیران و بزرگانی را که در کار تشویق ادب همچشمی داشتند افزوده بود. ایران از همۀ ملل اسلامی بیشتر شاعر داشت. انوری (فت-۵۸۵ هـ.ق / ۱۱۸۹م) مدت‌ها قصاید خود را در دربار سنجر می‌خواند و او را فقط پس از خود می‌ستود.

خاطری چون آتشم هست و زبانی همچو آب
فکرتی تیز و ذکایی رام و طبعی بی‌خلل
ای دریغا نیست ممدوحی سزاوار مدیح
وی دریغا نیست معشوقی سزاوار غزل

شاعر معاصر وی، خاقانی (۵۰۰-۵۸۲ هـ.ق / ۱۱۰۶-۱۱۸۵م) نیز در مفاخره کم از او نبود؛ غرور وی معلمش را تحریک کرد که شعری به طنز درباره نسب او بگوید: خاقانیا اگر چه سخن نیک دانیا
یک نکته گویمت بشنو رایگانیا
هجو کسی مکن که ز تو مه بود به سن
باشد که او پدر بود و تو ندانیا

مردم اروپا از شعر فارسی بیشتر از همه اشعار عمر خیام را می‌شناسند. ایرانیان خیام را به صف علمای خود می‌برند و رباعیات وی را تفننی می‌دانند که «یکی از علمای بزرگ ریاضی در قرون وسطی» می‌کرده است. ابوالفتح عمر خیام، پسر ابراهیم، در نیشابور به سال ۴۳۰ هـ.ق (۱۰۳۸م) زاد. خیام به معنی خیمه‌گر است، ولی این لقب معلوم نمی‌دارد که واقعاً او یا پدرش خیمه‌گر بوده‌اند، زیرا در دوران وی القاب حرفه‌ای معنی عادی خود را نداشته است، چنان‌که کلمات smith [آهنگر]، taylor [خیاط]، baker [نانوا]، porter [باربر] در مناطق دیگر به صورت اسم و عنوان اشخاص به کار می‌رود، اما معنی کلمات از آن مراد نیست. تاریخ از زندگی خیام تقریباً چیزی نمی‌گوید، ولی نام بسیاری از مؤلفات او را یاد می‌کند: از جمله کتاب جبر است که سال ۱۸۵۱ میلادی به فرانسه ترجمه شد. خیام این علم را از آنچه خوارزمی و علمای یونان می‌دانستند پیش‌تر برده است. وی برای معادلات درجه سوم راه‌حل‌هایی یافته که، به گفتۀ اهل فن، شاید مهم‌ترین کشف ریاضی در قرون وسطی است. یک کتاب دیگر وی در جبر (نسخۀ خطی در کتابخانۀ لیدن) تحقیق انتقادی اصول موضوعه و تعریفات اقلیدس است. سلطان ملکشاه سلجوقی به سال ۴۶۷ هـ.ق (۱۰۷۴م) او را با جمعی از علما مأمور اصلاح تقویم فارسی کرد، و نتیجۀ کار آنها تقویمی است که هر ۳۷۷۰ سال یک روز اختلاف پیدا می‌کند، یعنی از تقویم معمول ما که هر ۳۳۳۰ سال یک روز اختلاف دارد کمی دقیق‌تر است؛ انتخاب یکی از دو تقویم با تمدن آینده است. دین اسلام بیشتر از علوم اسلامی بر مردم نفوذ داشت، به همین جهت تقویم خیام نتوانست نزد مسلمانان جای تقویم هجری را بگیرد. شهرت خیام به عنوان منجم از حکایت نظام عروضی، که او را در نیشابور دیده است، معلوم می‌شود.

در زمستان سنۀ ثمان و خمسمائه، به شهر مرو، سلطان کس فرستاد به خواجۀ بزرگ صدرالدین محمد بن المظفر رحمة الله که خواجه امام عمر را بگوی تا اختیاری کند که به شکار رویم که اندر آن چند روز برف و باران نیاید، و خواجه امام عمر در صحبت خواجه بود، و در سرای او فرود آمدی. خواجه کس فرستاد و او را بخواند و ماجرا با وی گفت. برفت و دو روز در آن کرد و اختیاری نیکو کرد و خود برفت و با اختیار سلطان را برنشاند؛ و چون سلطان برنشت و یک بانک زمین برفت، ابر درکشید و باد برخاست و برف و دمه درایستاد. خنده‌ها کردند؛ سلطان خواست که بازگردد، خواجه امام گفت پادشاه دل فارغ دارد که همین ساعت ابر باز شود، و در این پنج روز هیچ نم نباشد. سلطان براند و ابر باز شد، و در آن پنج روز هیچ نم نبود و کس ابر ندید.

رباعی در زبان فارسی شعری است متشکل از چهار مصرع، که مصرع اول و دوم و چهارم به یک قافیه است. هر رباعی یک معنی تمام را در شعری کامل آورده است. منشأ این بحر را نمی‌دانیم، ولی مربوط به زمانی دراز پیش از خیام است. رباعی در شعر فارسی جزو قطعات طولانی نیست، بلکه هر رباعی واحد مستقلی است. بدین جهت ایرانیان در جمع‌آوری رباعیات ترتیب افکار را رعایت نکرده، بلکه بنا را بر قافیه نهاده‌اند. اکنون هزاران رباعی فارسی هست که غالباً گویندۀ آن معلوم نیست؛ از جمله ۱۲۰۰ رباعی را به خیام نسبت می‌دهند که اغلب آن مورد تردید است. قدیم‌ترین نسخۀ رباعیات خیام (نسخۀ کتابخانۀ بودلیان آکسفورد) مربوط به سال ۱۴۶۰ میلادی است که ۱۵۸ رباعی دارد و به ترتیب الفبا مرتب است، و بعضی آنها متعلق به شعرای پیش از خیام است. چند رباعی از ابوسعید ابوالخیر و یکی از ابن سیناست؛ جز در موارد کمی، بزحمت می‌توان یقین داشت که رباعیات منسوب به خیام واقعاً از اوست.

نخستین بار فون هامر، شرق‌شناس آلمانی، به سال ۱۸۱۸ میلادی توجه دنیای غرب را به رباعیات خیام جلب کرد. پس از آن ادوارد فیتزجرالد به سال ۱۸۵۹ هفتاد و پنج رباعی را به شعر فصیح انگلیسی ترجمه کرد که در نوع خود ممتاز بود. با آنکه قیمت هر نسخۀ این چاپ بیش از یک پنی نبود، فقط عدۀ کمی بدان اقبال کردند، ولی بعدها چاپ‌های مکرر و مفصل‌تر، دانشمند ریاضی‌دان ایرانی را به صف شاعران معروف جهان برد. به گفتۀ کسانی که با اصل رباعیات آشنایی دارند، از ۱۲۰ قطعۀ دیگر فیتزجرالد فقط ۴۹ قطعه هر کدام دقیقاً معادل یک رباعی فارسی است؛ ۴۴ قطعۀ دیگر هر کدام از دو یا چند رباعی گرفته شده؛ دو قطعۀ دیگر انعکاس مجموع رباعیات است؛ شش قطعۀ دیگر ترجمۀ رباعیاتی است که به خیام نسبت داده‌اند، اما به احتمال قوی از او نیست؛ دو قطعۀ دیگر انعکاسی از نفوذ غزلیات حافظ در خاطر فیتزجرالد است؛ و سه قطعه را اصلاً در ضمن رباعیات منتسب به خیام نمی‌توان یافت، ظاهراً فیتزجرالد شخصاً گفته و در چاپ دوم نیاورده است. در رباعیات خیام برای قطعۀ ۸۱ فیتزجرالد معادلی نمی‌توان یافت.

ای که از خاک پست انسان را آفریدی،
و ما را در بهشت جای دادی،
هر گناهی را که انسان از آن رو سیاه است،
ببخشای و آمرزش نصیب او کن.

به جز این، در ترجمۀ فیتزجرالد، در مقایسه با ترجمۀ تحت‌اللفظی متن فارسی، روح عمر خیام جلوه‌گر است، و ترجمۀ وی، تا آنجا که از ترجمۀ شعر انتظار می‌توان داشت، با اصل مطابق است. فیتزجرالد، به علت تمایلات داروینی که به دوران وی رواج داشته است، طنز شیرین خیام را نادیده گرفته و تمایلات ضد دین اشعار وی را عمیق‌تر کرده است. نویسندگان ایرانی نیز که یک قرن پس از خیام بوده‌اند او را چنان وصف کرده‌اند که با گفتار فیتزجرالد مطابقت دارد. به گفتۀ مرصاد العباد (۶۲۰ هـ.ق / ۱۲۲۳م)، او فیلسوفی ملحد و مادی و بدبخت بود. به گفتۀ ابن القفطی در تاریخ الحکما (۶۳۸ هـ.ق / ۱۲۴۰م)، خیام در نجوم و فلسفه نظیر نداشت، ولی ملحدی سخت بود و از ناچاری زبان خود را نگاه می‌داشت. یک نویسندۀ قرن سیزدهم میلادی گوید: «او مردی بداخلاق از پیروان ابن سینا بود،» و از دو کتاب وی در فلسفه نام می‌برد که اکنون در دست نیست. بعضی اهل تصوف رباعیات خیام را مطابق اصطلاحات خودشان تفسیر می‌کنند، ولی نجم‌الدین رازی او را از بزرگ‌ترین ملحدان دوران خود می‌شمارد.

خیام، شاید به واسطۀ نفوذ علم یا تأثیر اشعار معری، گفتار علمای دین را رد می‌کرد و به استهزا می‌گرفت، و می‌بالید که فرش نماز را از مسجد دزدیده است. وی فکر جبری‌گری مسلمانان را پذیرفته بود و، چون به زندگی دیگر غیر از زندگی همین دنیا امید نداشت، فکر بدبینی بر او چیره شد و از مطالعه و شراب سرگرمی و آرامش می‌جست. رباعی ۱۳۲ و ۱۳۳ نسخۀ کتابخانۀ بودلیان مستی را به مقام یک فلسفۀ جهانی می‌برد:

آن کو در میخانه به سبلت رفته
ترک بد و نیک جمله عالم گفته
گو هر دو جهان چه گوی باشند به کوی
بر وی به جوی چه مست باشد خفته

از هر چه نه خرمی است کوتاهی به
می هم ز کف بتان خرگاهی به
مستی و قلندری و گمراهی به
یک جرعۀ می زماه تا ماهی به

ولی وقتی در نظر می‌گیریم که چه شاعران ایرانی بسیاری در مدح بی‌خبری می‌سرایند، از خود می‌پرسیم که آیا این پارسایی باکخوسی تنها یک تفنن ادبی چون عشق‌های دو جنسی هوراس نیست؟

به احتمال قوی رباعیات، که در زندگی هشتاد و پنج‌سالۀ خیام چندان اهمیت نداشته است، تصویر غلطی از او به خواننده می‌دهد. باید او را نه به صورت یک شراب‌خواره که مخمور در کوچه‌ها ول بوده است، بلکه به صورت یک دانشمند سال‌خورده به نظر آوریم که با معادلات درجه سوم و زیج‌های نجومی و نقشه‌های فلکی سرگرم بود و گاهی با همکاران دانشور خود، که چون ستارگان بر سبزه پراکنده بودند، جامی می‌زد. ظاهراً وی، مانند همۀ کسانی که در منطقۀ خشکی محصور شده‌اند، گل‌دوست بوده است. اگر گفتۀ نظامی عروضی را بپذیریم، به آرزوی خود رسیده و در جایی به خاک رفته که گل شکوفان است. نظامی گوید:

در سنۀ ست و خمسمائه، به شهر بلخ، در کوی برده فروشان، در سرای امیر بوسعد جره، خواجه امام عمر خیامی و خواجه امام مظفر اسفزاری نزول کرده بودند، و من بدان خدمت پیوسته بودم. در میان مجلس عشرت از حجة الحق عمر شنیدم که او گفت: «گور من در موضعی باشد که هر بهاری شمال بر من گل افشانی کند.» مرا این سخن مستحیل نمود و دانستم که چتویی گزاف نگوید.

چون در سنۀ ثلثین به نیشابور رسیدم، چهار سال بود تا آن بزرگ روی در نقاب خاک کشیده بود، و عالم سفلا از او یتیم مانده، و او را بر من حق استادی بود. آدینه‌ای به زیارت او رفتم و یکی را با خود ببردم که خاک او به من نماید. مرا به گورستان حیره بیرون آورد، و بر دست چپ گشتم؛ در پایین دیوار باغی خاک او دیدم نهاده، و درختان امرود و زردآلو سر از آن باغ بیرون کرده، و چندان برگ شکوفه بر خاک او ریخته بود که خاک او در زیر گل پنهان شده بود؛ و مراد یاد آمد آن حکایت که به شهر بلخ از او شنیده بودم. گریه بر من افتاد که در بسیط عالم و اقطار ربع مسکون هیچ جای او را نظیری نمی‌دیدم. ایزد تبارک و تعالی جای او را در جنان کند به منه و کرمه.

عصر سعدی: ۱۱۵۰-۱۲۹۱ میلادی (۵۴۵-۶۹۰ هجری قمری)

چند سال پس از مرگ خیام شاعری چشم به دنیا گشود که ایرانیان وی را به مراتب بیشتر از خیام تجلیل می‌کنند. مولد وی در گنجه، یعنی کیروف‌آباد کنونی، به نزدیک تفلیس بود. الیاس ابومحمد، که بعدها به نام نظامی معروف شد، برخلاف خیام در همۀ زندگی خود به پارسایی و تقوا متصف بود؛ به هیچ وجه لب به شراب نیالود، و همۀ وقت خود را صرف وظایف پدری و شعر می‌کرد. لیلی و مجنون او (۵۸۴ هـ.ق / ۱۱۸۸م) معروفترین داستان‌های عشقی شعر فارسی است. خلاصۀ داستان این است که قیس مجنون عاشق لیلی شد، ولی پدر لیلی او را مجبور کرد به مرد دیگری شوهر کند. کار قیس از این حرمان به جنون کشید، آوارۀ بیابان‌ها شد، و فقط وقتی نام لیلی را پیش او می‌بردند لحظه‌ای به عقل می‌آمد. وقتی لیلی بیوه شد، پیش وی آمد، اما خیلی زود درگذشت. قیس نیز، چون رومئو بر قبر ژولیت، بر قبر لیلی جان داد. هیچ ترجمه‌ای نمی‌تواند قوت تعبیر و آهنگ زیبای متن فارسی را منعکس کند.

صوفیان نیز از عشق سخن‌ها داشتند، ولی به تأکید می‌گفتند که منظور‌شان از عشق محبت الاهی است. محمد بن ابراهیم، که در عالم ادب به نام فریدالدین عطار معروف است، به نزدیکی نیشابور زاد (۵۱۳ هـ.ق / ۱۱۱۹م) و چون عطر می‌فروخت به عطار ملقب شد. چون احساسات دینی وی قوت گرفت، دکان خود را رها کرد و به خانقاه صوفیان پیوست. از چهل کتاب وی، که مشتمل بر ۲۰۰٬۰۰۰ شعر است، منطق الطیر از همه معروفتر است. خلاصۀ آن این است که گروهی پرنده (یعنی صوفی) با هم به جستجوی پادشاه طیور، که سیمرغ نام دارد (حقیقت)، برمی‌خیزند و از وادی‌های طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحید (که بدانند همه چیزها یکی است)، و حیرت (یعنی ترک احساس وجود فردی) می‌گذرند. سی تا از پرندگان به وادی هفتم، وادی فقر و فنا (فنای نفس)، می‌رسند و در پادشاه مخفی را می‌زنند. حاجب فهرست اعمال هر کدام را نشان‌شان می‌دهد، و از فرط شرم خاک می‌شوند، ولی از خاک به صورت نور انگیخته می‌شوند و می‌فهمند که آنها و سیمرغ (یعنی سی پرنده) یکی هستند، و از این موقع، چون سایه که در نور خورشید نهان می‌شود، در سیمرغ فنا می‌شوند. عطار در کتاب‌های دیگر خود درباره وحدت وجود صریح‌تر از این سخن دارد، و گوید: «عقل، خدا را نتواند شناخت، برای آنکه خویشتن را نتواند شناخت ولی با جذبه و شور به خدا واصل تواند شد که خدا حقیقت اصلی و نیروی مکنون همۀ اشیا و سرچشمۀ همۀ اعمال و حرکات و روح زندگی جهان است.» هیچ کس به سعادت نتواند رسید مگر آنکه جزو این روح کلی شود. دین واقعی شوق این اتحاد است، و خلود واقعی افنای نفس در ذات او. اهل سنت این افکار را نمی‌پسندیدند و آن را بدعت و ضلالت می‌پنداشتند؛ جمعی از عوام به خانۀ او هجوم بردند و آن را پاک بسوختند، اما عطار سالم جست. بنابر روایت‌های مکرر، وی یکصد و ده سال زیست و کودکی را که بعدها او را معلم خویش نامید، اما به شهرت از او درگذشت، به دست خود برکت داد.

جلال‌الدین رومی (۶۰۴-۶۷۲ هـ.ق / ۱۲۰۷-۱۲۷۳م) در بلخ زاده شد، ولی بیشتر زندگی خویش را در قونیه به سر کرد. یک صوفی عجیب، یعنی شمس تبریزی، به این شهر آمده بود با مردم سخن می‌گفت؛ سخنان وی چنان در جلال‌الدین مؤثر افتاد که فرقۀ مولویه را که هنوز مرکزشان در قونیه است بنیاد کرد. جلال‌الدین در زندگی نسبتاً کوتاه خود چند صد قطعه شعر گفت. اشعار کوتاه وی که در دیوان وی، غزلیات شمس، فراهم آمده به احساس عمیق و اخلاص و پرمایگی و هماهنگی با طبیعت ممتاز است و زیباترین شعر دینی است که از دوران مزامیر به بعد گفته‌اند. کتاب مثنوی معنوی او شرح مفصل تصوف است و یک حماسۀ دینی است، بیشتر از مجموع کار هومر؛ و قسمت‌های فوق‌العاده زیبا دارد، ولی زیبایی قرین کلمات ثقیل همیشه مایۀ تمتع خاطر نیست. موضوع مثنوی، چون کتاب عطار، وحدت کاینات است.

آن یکی آمد در یاری بزد
یار گفتش کیستی ای معتمد
گفت من، گفتار برو هنگام نیست
بر چنین خوانی مقام خام نیست
خام را جز آتش هجر و فراق
که پزد که وا رهاند از نفاق
چون تویی تو هنوز از تو نرفت
سوختن باید تو را در نار تفت
رفت آن مسکین و سالی در سفر
در فراق یار سوزید از شرر
پخته گشت آن سوخته، پس بازگشت
باز گرد خانه انباز گشت
حلقه بر در زد به صد ترس و ادب
تا بنجهد بی ادب لفظی ز لب
بانگ زد یارش که بر در کیست آن
گفت بر در هم تویی ای دلستان
گفت اکنون چون منی ای من در آ
که نگنجاید دو من در این سرا

چلیپای نصرانیان سر به سر
به پیمودم، اندر چلیپا نبود
به کعبه کشیدم عنان طلب
در آن مقصد پیر و برنا نبود
بپرسیدم از ابن سیناش حال
به اندازۀ ابن سینا نبود
نگه کردم اندر دل خویشتن
در آنجا دیدم، دگر جا نبود

هر صورتی که می‌بینی اصل آن در عالم لامکان است، اگر صورت نابود شود چه غم، که اصلش باقی جاوید است. هر صورت زیبا که ببینی و گفتار خردمندانه که بشنوی از فنای آن غم مخور، که بحقیقت فانی نشده. تا رود پرآب است، جوی‌ها از آن جاری است، غم از دل برون کن و از این جوی بگذر و مپندار که آب نابود خواهد شد، که سرچشمۀ آن جاوید است. از آغاز کار به این دنیا آمده‌ای نردبانی جلوتر گذاشته‌اند که بر آن از دنیا بگریزی.

از جمادی مردم و نامی شدم
وز نما مردم به حیوان بر زدم
مردم از حیوانی و آدم شدم
پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم
حملۀ دیگر بمیرم از بشر
تا برآرم از ملائک پر و سر
بار دیگر از ملک پران شوم
آنچه اندر وهم ناید آن شوم

مرگ دان آنک اتفاق امت است
کآب حیوانی نهان در ظلمت است

اکنون از سعدی سخن می‌گوییم. نام حقیقی وی مشرف‌الدین بن مصلح‌الدین عبدالله است. پدرش در دربار سعد بن زنگی، اتابک شیراز، شغلی داشت؛ وقتی پدر سعدی درگذشت، اتابک پسر را به حمایت گرفت و او، به رسم مسلمانان، نام حامی خود - سعد - را بر نام خویش افزود. تاریخ تولد و وفاتش را به اختلاف ۵۷۹-۶۸۲ هـ.ق (۱۱۸۴-۱۲۸۳م)، ۵۸۰-۶۹۰ هـ.ق (۱۱۸۴-۱۲۹۱م)، و ۵۹۰-۶۹۰ هـ.ق (۱۱۹۳-۱۲۹۱م) تعیین کرده‌اند. به هر حال وی نزدیک به یکصد سال عمر کرده است. خود او می‌گوید: «در ایام طفولیت متعبد بودم و سحرخیز و مولع زهد و پرهیز.» پس از آنکه در مدرسۀ نظامیۀ بغداد علم آموخت (۶۲۴ هـ.ق / ۱۲۲۶م)، جهان‌گردی عجیب خود را آغاز کرد که سی سال طول کشید و همۀ دیار خاور نزدیک و میانه، هند، اتیوپی، مصر و شمال آفریقا را بدید. در این سفر سختی‌های گوناگون کشید و تلخی فقر و محرومیت چشید. خود او گوید که پایش برهنه بود و استطاعت پاپوشی نداشت، دلتنگ به جامع کوفه درآمد و یکی را دید که پای نداشت؛ سپاس نعمت حق بداشت و بر بی‌کفشی صبر کرد.

وقتی در هند بود، مکانیزم بتی را که می‌گفتند معجزه می‌کند کشف کرد و برهمن پرمدعایی را که در آنجا نهان بود و خدای دستگاه بود کشت؛ وی در شعر شاد بعدی خود همین روش سریع را درباره همۀ مردم‌فریبان توصیه کرد:

چو از کار مفسد خبر یافتی
ز پایش برآور چو دریافتی
فریبنده را پای در پی منه
چو رفتی و دیدی امانش مده
که گر زنده اش مانی آن بی هنر
نخواهد ترا زندگانی دگر
تمامش بکشتم به سنگ آن خبیث
که از مرده دیگر نیاید حدیث

در جنگ‌های صلیبی جنگید و اسیر «کفار» شد و به ده دینار از قید خلاص شد. به سپاس رهاکنندۀ خویش، دختر او را به زنی گرفت؛ ولی این زن «بدخوی، ستیزه‌روی نافرمان بود» و عیش او را منغص داشت، در این باب نوشت: «زلف خوبان زنجیرپای عقل است» و او را طلاق داد و دل به زلف دگری داد و به زنجیر دیگر افتاد، و چون همسر دومش بمرد، در سن پنجاه در باغی به شیراز عزلت گزید و پنجاه سال باقیماندهٔ زندگی خویش را در آنجا به سر کرد.

با کوله‌باری از تجربیۀ زندگی، شروع به نوشتن کرد. به گفتۀ تاریخ‌نویسان، کتاب‌های معتبر خود را به دوران عزلت نوشت. «پندنامه» وی کتاب حکمت و پند است؛ دیوان وی مجموعهٔ اشعار کوتاه است که بیشتر آن به فارسی، برخی به عربی، بعضی پرهیزکارانه، و پاره‌ای مطایبات است. سعدی در کتاب بوستان فلسفۀ خویش را در شعر پندآموز می‌آورد و گاه نیز برای تنوع قطعاتی حاکی از لذات جسمانی لطیف چاشنی می‌کند.

در همۀ زندگی لحظاتی شیرین‌تر از آن نداشتم. آن شب محبوبه را در آغوش گرفتم و دیدگان خواب‌آلودش را نگریستم. ... به او گفتم: «ای محبوب من، ای سرو ناز، اینک وقت خفتن نیست. بخوان، مرغ غزل‌خوانم. لبانت را چون غنچه بگشای. ای آشوب‌گر جان و دلم، خواب دیگر بس است، با لبانت شهد عشق را به من بنوشان.» محبوبه ام به من نگریست و به نجوا گفت: «آشوب‌گر جان و دل منم؟ در حالی که تو خواب مرا می‌آشوبی؟» ... محبوبت در تمام این مدت تکرار کرده است که هیچ‌گاه ازآن کس دیگری نبوده است ... و تو لبخند می‌زنی، چه می‌دانی که دروغ می‌گوید. ولی چه اهمیت دارد؟ مگر لبان او که به لبان تو پیوسته کمتر گرم است، مگر شانه‌هایش که با دست خود آن را نوازش می‌کنی کمتر نرم است؟ می‌گویند نسیم بهار، چون بوی گل و نغمۀ هزاردستان و بساط سبزه و آسمان نیلگون، خوش و زیباست. آه، ای بی‌خبر، اگر محبوب با تو نباشد این‌همه صفایی ندارد.

گلستان (۶۵۶ هـ.ق / ۱۲۵۸م) مجموعه‌ای است از حکایات پندآموز که اشعاری دلکش در میان‌شان آمده است.

یکی از ملوک بی‌انصاف پارسایی را پرسید از عبادت‌ها کدام فاضل‌تر است؟ گفت ترا خواب نیم‌روز، تا در آن یک نفس خلق را نیازاری.

هفت درویش در گلیمی بخسبد، و دو پادشاه در اقلیمی نگنجد.

ای گرفتار پای‌بند عیال
دگر آسودگی مبند خیال

دانا که از ناملایم خشم‌گین شود جوی کم‌آب را ماند.

هر که پیش سخن دیگران افتد که مایۀ فضلش بدانند، پایۀ جهلش شناسند.

گر هنری داری و هفتاد عیب
دوست نبیند به جز آن یک هنر

اسب تازی دو تک رود بشتاب
شتر آهسته می‌رود شب و روز

هنر آموزید که ملک و دولت دنیا اعتماد را نشاید.

اگر هنرمند از دولت بیفتد غم نباشد، که هنر در نفس خود دولت است.

جور استاد به ز مهر پدر

گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد
به خود گمان نبرد هیچ کس که نادانم

از سبکی گردو توان دانست که بیمغز است.

سعدی فیلسوف بود، اما شهرت فلسفی خود را در نتیجۀ روشن‌نویسی از دست داد. فلسفۀ او درست‌تر و سالم‌تر از آن عمر خیام است. دریافت که ایمان مایۀ تسلیت است، و می‌دانست که چگونه زخم معرفت را به برکت زندگی محبت‌آمیز التیام بخشد. سعدی همۀ تراژدی‌های کمدی انسانی را از سر گذراند؛ مع ذلک، عمرش دراز شد و به صد سال رسید. وی علاوه بر آنکه فیلسوف بود، شاعر نیز بود: به هر شکل و ترکیب زیبایی حساس بود. از «قد سرو» یک زن گرفته تا ستاره‌ای که دمی آسمان شب را فرا می‌گیرد؛ و می‌توانست حکمت و کلام خشک را به اختصار و با ظرافت و زیبایی بیان کند. به هر مناسبت قیاسی روشن‌گر یا عبارتی بلیغ و دل‌انگیز آماده داشت. «تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است؛» «من و دوستی چون دو مغز در پوستی صحبت داشتیم؛» «آن تاجر بخیل گر به جای نانش اندر سفره بودی آفتاب تا قیامت روز روشن کس ندیدی، جز به خواب سرآخر، سعدی با همۀ حکمتش سعدی شاعر ماند و حکمت خویش را با دلی تمام به بندگی خالصانۀ عشق بخشید.

رها نمی‌کند ایام در کنار منش
که داد خود بستانم به بوسه از دهنش

همان کمند بگیرم که صید خاطر خلق
به خود همی کند و در کشم به خویشتنش

ولیک دست نیارم زدن در آن سر زلف
که مبلغی دل خلق است زیر هر شکنش

غلام قامت آن لعبتم که بر قد او
بریده‌اند لطافت چو جامه بر بدنش

ز رنگ و بوی تو ای سرو قد سیم‌اندام
برفت رونق نسرین و باغ و نسترنش

یکی به حکم نظر پای در گلستان نه
که پای‌مال کنی ارغوان و یاسمنش

شگفت نیست گر از غیرت تو بر گلزار
بگرید ابر و بخندد شکوفه بر چمنش

درین روش که تویی، گر به مرده برگذری
عجب نباشد اگر نعره آید از کفنش

نماند فتنه در ایام شاه، جز سعدی
که بر جمال تو فتنه است و خلق بر سخنش

علوم اسلامی: ۱۰۵۷-۱۲۵۸ میلادی (۴۴۹-۶۵۶ هجری قمری)

علمای اسلام در قرون وسطی اقوام را به دو طبقه تقسیم می‌کردند: اقوامی که علم داشتند و اقوامی که علم نداشتند. هندوان، ایرانیان، بابلیان، یهودیان، یونانیان، مصریان، و اعراب در طبقۀ اول قرار داشتند. در نظر آنان، اینان برگزیدگان جهان بودند؛ و بهترین اقوام طبقۀ دوم چینیان و ترکان بودند که به حیوان بیشتر از انسان شباهت داشتند. البته این قضاوت به‌ویژه درباره چین خطا بوده است.

به دورانی که از آن سخن می‌گوییم مسلمانان همچنان در زمینهٔ علوم تفوق بی‌رقیب داشتند. در رشتهٔ ریاضیات در مراکش و آذربایجان پیشرفت‌های جالبی رخ داد؛ در اینجا یک بار دیگر شاهد طیف وسیع تمدن اسلام هستیم. حسن مراکشی به سال ۶۲۷ هـ.ق (۱۲۲۹م) جدول‌هایی فراهم کرد که جیب زاویه را در هر درجه معین می‌کرد، و نیز جدول‌هایی آماده ساخت که جیب تمام، جیب قوس، و جیب اجزای قوس را نشان می‌داد. یک نسل بعد، خواجه نصیرالدین طوسی نخستین رساله را تألیف کرد که ضمن آن علم مثلثات یک علم مستقل، و نه یکی از فروع علم نجوم، شمرده شده بود؛ این کتاب، که «شکل القطاع» نام داشت، تا دو قرن بعد که رگیومونتانوس کتاب «مثلثات» خود را نوشت در این زمینه بی‌رقیب بود. محتملاً حساب مثلثاتی که به نیمۀ دوم قرن سیزدهم در چین به وجود آمد مایۀ عربی داشته است.

معروفترین کتاب آن دوران در علم فیزیک کتاب «میزان الحکمه» بود که در سال ۵۱۶ هـ.ق (۱۱۲۲م) توسط یک غلام یونانی‌نژاد از مردم آسیای صغیر، به نام خازنی، تألیف شده بود. این کتاب تاریخچه‌ای از علم فیزیک به دست می‌دهد، قوانین اهرم را فرموله می‌کند، جداولی از وزن مخصوص بسیاری از مایعات و جامدات تنظیم می‌نماید، و فرضیۀ جاذبه را، به عنوان یک نیروی عمومی که همه چیز را به سوی مرکز زمین می‌کشاند، مطرح می‌سازد. مسلمانان دستگاه چرخ چاهی موسوم به «شادوف» را، که به نزد یونانیان و رومیان معروف بود، تکمیل کردند. صلیبیان این دستگاه‌ها را که از نهر العاصی (اورونتس) آب می‌کشید دیدند و به آلمان بردند. کار کیمیاگران بالا گرفته بود، چنان‌که، به گفتۀ عبداللطیف بغدادی، کیمیاگران «سیصد طریقه برای فریب دادن مردم» می‌دانستند. گویند یکی از کیمیاگران پول گزافی از نورالدین گرفته بود که در کار تحقیقات علمی خرج کند، و متواری شده بود. آنگاه یکی از ظرفا فهرستی از نام ابلهان فراهم آورده و نام نورالدین را بالای آن نوشته و گفته بود که اگر کیمیاگر بازگردد، نام او را به جای نورالدین خواهد نوشت. ظاهراً این شخص ظریف‌آزاری از سلطان ندیده است.

به سال ۴۷۴ هـ.ق (۱۰۸۱م) ابراهیم [ابن سعید] سهدی، یکی از علمای والنسیا، قدیم‌ترین کرۀ آسمانی را که در تاریخ از آن نام هست آماده کرد. این کره، که از برنج ساخته شده بود، ۲۰۹ میلی‌متر قطر داشت و بر سطح آن ۱۰۱۵ ستاره ضمن ۴۷ صورت فلکی ثبت شده بود؛ ستارگان به ترتیب قدر نجومی نمودار بودند. خیرالدای اشبیلیه (۱۱۹۰م) هم مناره و هم رصدگاه بود، و جابر ابن افلح رصدهای خود را، که در کتاب «اصلاح المجسطی» انتشار داد (۶۳۸ هـ.ق / ۱۲۴۰م)، در آنجا فراهم کرده بود. در تألیفات ابواسحاق بطروجی قرطبی (آلپتراگیوس)، نظیر همین طغیان بر ضد نجوم بطلمیوسی شده بود؛ وی با نقد ویران‌کنندۀ خویش بر فرضیۀ افلاک و دوایر متحدالمرکز فلکی، که بطلمیوس تشریح مسیرها و حرکت‌های ستارگان را در آن جسته بود، راه را برای کوپرنیک هموار کرد.

این عصر، ادریسی و یاقوت حموی، دو دانشمند جغرافیدان را به وجود آورد که شهرت‌شان در همۀ قرون وسطی جهانگیر بود. ابوعبدالله محمد ادریسی (۴۹۳-۵۶۰ هـ.ق / ۱۰۹۹-۱۱۶۵م) در سبته زاد، در قرطبه علم آموخت، و در پالرمو به تقاضای روژۀ دوم، پادشاه سیسیل «کتاب الرجاری» را نوشت که ضمن آن زمین را از لحاظ آب و هوا به هفت اقلیم، هر اقلیم را به ده قسمت تقسیم کرده، و هر یک از هفتاد قسمت را با نقشۀ توضیحی مفصلی ترسیم کرده بود؛ نقشه‌های وی سرآمد نقشه‌کشی قرون وسطی و در کمال، صحت، و گستردگی حیطه بی‌نظیر بودند. ادریسی چون غالب علمای اسلام، در کروی بودن زمین تردید نداشت و آن را حقیقتی مسلم می‌دانست. ابوعبدالله یاقوت حموی (۵۷۵-۶۲۷ هـ.ق / ۱۱۷۹-۱۲۲۹م) در افتخار پرچم‌داری علم جغرافیا در قرون وسطی با ادریسی شریک بود. یاقوت یونانی‌زاده‌ای از آسیای صغیر بود که در جنگ اسیر شد و به عنوان برده در بازار به فروش رفت؛ ولی تاجر بغدادیی که او را خریده بود وی را بخوبی تعلیم داد و بعد آزادش کرد. یاقوت سفر بسیار کرد، نخست به عنوان یک تاجر، و بعدها به عنوان جغرافیدانی که مجذوب شهرها و اقوام، پوشاک، و روش‌های مختلف زندگی‌شان شده بود. چقدر خوش‌دل شد که ده کتابخانۀ عمومی در مرو یافت که یکی از آنها ۱۲٬۰۰۰ جلد کتاب داشت؛ رئیس کتابخانه به رعایت حال او اجازه داد که در یک نوبت تا دویست کتاب به منزل خود ببرد. کسانی که این مایۀ حیاتی مردان بزرگ، یعنی کتاب، را دوست دارند حدس می‌زنند که یاقوت وقتی به این گنجینۀ عظیم معنوی دسترسی پیدا کرد چقدر خوش‌حال شد. پس از آن به خیوه و بلخ رفت و در آنجا نزدیک بود مغولان ضمن پیشروی ویران‌کنندۀ خود اسیرش کنند؛ ولی او بدون لباس فرار کرد، اما نوشته‌های خود را همراه برد و از ایران گذشت و به موصل رسید؛ در عین حال که با نان بخور و نمیر کار پاکنویسی روزگار می‌گذراند، کتاب معروف «معجم البلدان» را به پایان رسانید (۶۲۶ هـ.ق / ۱۲۲۸م). این یک دایرة‌المعارف مفصل جغرافیایی است که تقریباً همۀ معلومات جغرافیایی قرون وسطی را ضمن آن فراهم آورده و چیزی از مسائل نجوم، طبیعیات، باستان‌شناسی، جغرافیای انسانی، و تاریخ را فروگذار نکرده است؛ به علاوه، از اهمیت و فاصلۀ شهرها از همدیگر، و زندگی معاریف شهر و اعمال‌شان سخن آورده است. کمتر کسی مانند این دانشمند بزرگ کرۀ زمین را دوست می‌داشته است.

علم گیاه‌شناسی، که بعد از تئوفراستوس به دست فراموشی سپرده شده بود، به وسیلۀ مسلمانان این عصر زندگی از سر گرفت. ادریسی کتابی درباره گیاهان نوشته و ۳۶۰ نوع گیاه را وصف کرده بود. توجه او همه منحصر به مسائل طبی نبود، بلکه بیشتر از لحاظ علمی و گیاه‌شناسی بحث کرده بود. ابوالعباس اشبیلیه‌ای (۶۱۳ هـ.ق / ۱۲۱۶م) به خاطر مطالعاتش درباره گیاهان مختلفی که مابین اقیانوس اطلس و دریای سرخ می‌رویید، به «نباتی» شهرت یافت. ابن البیطار (۵۸۶-۶۴۶ هـ.ق / ۱۱۹۰-۱۲۴۸م)، با تبحری فوق‌العاده، همۀ معلومات گیاه‌شناسی اسلامی را در کتابی مفصل و پرمایه فراهم آورد که تا قرن شانزدهم در این زمینه مرجع و معتبر بود و او را به مقام بزرگ‌ترین گیاه‌شناس و داروساز قرون وسطی رساند. از جملۀ مهم‌ترین مؤلفات در علم زراعت کتاب «الفلاحه»، اثر ابن عوام اشبیلیه‌ای بود که ضمن آن از انواع خاک و کود سخن آورده، طریقۀ کشت ۵۸۵ نوع گیاه، ۵۰ نوع درخت میوه، روش‌های پیوندزنی، و علایم بیماری گیاهان و راه علاج آن را شرح داده بود. کتاب وی کامل‌ترین تحقیقات همۀ قرون وسطی در رشتهٔ کشاورزی به شمار بود.

در این دوران نیز، چون دوران ماقبلش، بزرگ‌ترین طبیبان آسیا و آفریقا و اروپا از میان مسلمین برخاستند. مهم‌ترین عرصۀ تخصص این طبیبان بیماری‌های چشم بود، شاید از آن رو که این گونه امراض در دیار خاور نزدیک فراوان بود و در آنجا، مثل جاهای دیگر، مردم پول‌های گزاف برای علاج - و خیلی کم برای پیشگیری - خرج می‌کردند. چشم‌پزشکان آب‌آوردگی چشم یا آب مروارید را عمل می‌کردند. خلیفه ابن ابوالمحاسن طبیب چنان به مهارت خود اعتماد داشت که آب‌آوردگی چشم مرد یک‌چشمی را عمل کرد. ابن البیطار در کتاب الجامع لمفردات الادویة و الاغذیه تاریخ طب گیاهی را نوشت و در آن هزار و چهارصد نوع گیاه و غذا و دارو ذکر کرد که سیصد نوع آن قبلاً ناشناخته بودند؛ ترکیبات شیمیایی و قدرت شفابخشی آنها را معین کرد؛ و ملاحظات دقیقی درباره کیفیت استعمال آنها به قلم آورد. ولی معروفترین طبیب مسلمان این دوران علی‌الاطلاق ابومروان بن زهر اشبیلیه‌ای (۴۸۴-۵۵۷ هـ.ق / ۱۰۹۱-۱۱۶۲م) بود که در جهان طب اروپایی به نام اونزوئار معروف است. ابن زهر نسل سوم از شش نسل طبیبان معروف بود، که همه از یک خانواده بودند، و هر یک پرچم‌دار طب دوران خود به شمار می‌رفت. وی کتاب التیسیر [فی المداواة و التدبیر] را به تقاضای دوست خود ابن رشد، که بزرگ‌ترین فیلسوف آن دوران بود و ابن زهر را بزرگ‌ترین طبیب جهان پس از جالینوس می‌شمرد، تألیف کرد. هنر وی در توصیف بالینی بود. وی آنالیزهای کلاسیکی از تومورها، التهاب غشای داخلی قلب، سل روده، و فلج حنجره به قلم آورده است. ترجمۀ عبری و لاتینی کتاب تیسیر در طب اروپایی نفوذ فوق‌العاده‌ای کرد.

اسلام در ایجاد بیمارستان‌های خوب و تهیۀ لوازم آن نیز پیشاهنگ جهان بود. بیمارستانی که نورالدین محمود به سال ۵۵۶ هـ.ق (۱۱۶۰م) در دمشق ایجاد کرده بود سه قرن تمام بیماران را بدون دستمزد علاج می‌کرد و داروی رایگان نیز می‌داد. به گفتۀ تاریخ‌نویسان، اجاق این بیمارستان ۲۶۷ سال پیاپی مشتعل بود و خاموش نشد. ابن جبیر، که به سال ۵۸۰ هـ.ق (۱۱۸۴م) به بغداد رفته بود؛ از دیدار بیمارستان بزرگ عضدی شهر، که چون قصرهای سلطنتی بر ساحل دجله سر برافراشته بود و بیماران را غذا و داروی رایگان می‌داد، تعجب کرد. در قاهره نیز سلطان قلاؤون به سال ۶۸۴ هـ.ق (۱۲۸۵م) بیمارستان منصوری را پی‌افکند که علی‌الاطلاق بزرگ‌ترین بیمارستان قرون وسطی بود. در داخل فضای وسیع محصور و چهارگوشی چهار بنا سر برآورده بود، و در میان آنها محوطه‌ای قرار داشت که با ایوان‌ها احاطه شده بود و حوض‌ها و جوی‌ها آب و هوای آن را خنک می‌کردند. برای بیماری‌های مختلف و بیماران در حال نقاهت بخش‌های جداگانه داشت، همچنین دارای چند آزمایشگاه، یک داروخانۀ عمومی، کلینیک‌هایی برای بیماران سرپایی، چند آشپزخانه و حمام، یک کتابخانه، یک نمازخانه، و یک سالن سخنرانی داشت؛ به‌ویژه، مناظر دل‌انگیزی برای قسمت بیماران روانی به بیمارستان پیوسته بود. بیماران از زن و مرد، غنی و فقیر، آزاد و برده در آنجا بی‌دستمزد علاج می‌شدند. به بیماران بهبود یافته هنگام خروج از بیمارستان مبلغی می‌دادند تا برای تحصیل قوت خود بلافاصله محتاج کار نباشند. بیمارانی که به بی‌خوابی مبتلا می‌شدند به موسیقی ملایم و قصه‌گویان حرفه‌ای گوش می‌دادند، و احیاناً کتاب‌های تاریخی برای مطالعه دریافت می‌داشتند. در همۀ شهرهای بزرگ اسلامی برای مراقبت دیوانگان تیمارستان‌هایی موجود بود.

غزالی و تجدید حیات دینی

در آن اثنا که علوم در راه تکامل پیش می‌رفت، دین کوشش داشت علاقۀ طبقۀ تعلیم‌دیده را حفظ کند. کشاکش علم و دین بسیاری از مردم را در عقاید دینی به تردید افکند و بلکه بعضی‌ها را به کفر و الحاد کشانید. غزالی متفکران اسلامی را سه دسته کرده است که همه به نظر او کافر بوده‌اند: الاهیون، دهریون یا طبیعیون، و مادیون. الاهیون به خدا و بقای روح ایمان داشتند، ولی خلق و بعث اجساد را منکر بودند و می‌گفتند بهشت و جهنم حالات روحانی است؛ دهریون به الوهیتی معتقد بودند، اما بقای روح را انکار می‌کردند؛ به اعتقاد آنها جهان دستگاهی است که خود به خود به کار است؛ و مادیون اصلاً منکر وجود خدا بودند. دهریه، که فرقه‌ای نیمه‌متشکل بودند، صراحتاً به لاادری بودن خویش معترف بودند؛ اتباع آن اعدام شدند. از جملۀ پیروان این مذهب اصفهان بن قره بود که در یکی از ایام رمضان به یک نفر روزه‌دار پارسا گفته بود: «بی‌جهت خود را رنج می‌دهی؛ انسان هم مثل دانه می‌روید و نما می‌کند و پس از درو ابدالدهر فانی می‌شود ... . بخور و بیاشام.»

عکس‌العمل این نهضت شکاک ظهور ابوحامد غزالی بزرگ‌ترین علمای دین اسلام بود که فلسفه و دین را با هم جمع کرده بود و در میان مسلمانان همانند آوگوستینوس و کانت در میان اروپاییان بود. ابوحامد غزالی به سال ۴۵۰ هـ.ق (۱۰۵۸م) در طوس زاد، کودک بود که پدرش درگذشت و یک دوست صوفی سرپرستی او را به عهده گرفت. در جوانی فقه، الاهیات، و فلسفه آموخت؛ چون به سی و سه سالگی رسید، استاد فقه مدرسۀ نظامیۀ بغداد شد، و چندی نگذشت که فصاحت بیان، تبحر، و قدرت استدلالش مایۀ شگفت مسلمانان شد. پس از سه سال که در این مقام بود و شهرتش به همه جا رسید، مرضی مرموز گرفت: از کار باز ماند، اشتهای خوردن و آشامیدن و هاضمه‌اش مختل شد، و گهگاه لکنت زبان، سخن گفتن او را بدنما می‌کرد؛ آنگاه قوای عقلی او رو به انحطاط نهاد. یک طبیب حاذق اساس ناراحتی او را بیماری روحی تشخیص داد. در واقع، غزالی، همان گونه که بعدها در گزارش زندگی خود اعتراف کرده، به توانایی عقل در فهم اسرار دین اسلام شک کرده بود و ریای دروس دینی خویش را تحمل‌ناپذیر یافته بود. به هر حال، به سال ۴۸۷ هـ.ق (۱۰۹۴م) از بغداد برفت؛ به ظاهر قصد حج داشت، ولی در حقیقت می‌خواست از مردمان کناره گیرد، به تنهایی و خاموشی و آرامشی سر کند، و به تفکر و تأمل سرگرم باشد. چون از علم کمکی برای تجدید ایمان متزلزل خود ندید، از جهان خارج برید و به درون‌بینی پرداخت؛ معتقد بود که در آنجا آن حقیقت جاوید را که اساس استوار ایمان به عالم روح است از راه نزدیک‌تری پیدا خواهد کرد. از عالم محسوسات - که اساس نهضت ماده‌گرایی است - بسختی انتقاد می‌کرد. به حواس ظاهر اعتماد نداشت، می‌گفت که حواس ظاهر ستارگان را کوچک می‌نمایاند در صورتی که بدون تردید خیلی از زمین بزرگ‌ترند، و گرنه از آن فاصلۀ دور دیدار آنها میسر نبود. از این مثال و صدها مثال دیگر نتیجه می‌گرفت که حواس به تنهایی وسیلۀ قابل اعتماد وصول به حقیقت نیستند. به نظر او عقل از حواس بالاتر است و چیزهایی را که به وسیلۀ حواس مختلف می‌گیرد با هم تطبیق و تصحیح می‌کند؛ ولی آخر عقل هم بر حواس تکیه دارد. شاید انسان معرفتی مطمئن‌تر از عقل دارد که او را به حقیقت تواند رسانید. غزالی احساس کرد که این قسم معرفت را در درون‌بینی صوفیانه یافته است: صوفی بهتر از فیلسوف بر حقیقت مکنون نزدیک می‌شود؛ بهترین اقسام معرفت تأمل درباره اعجوبۀ ذهن است تا خدا از درون شخص متفکر بر او ظاهر، و خود نفس در رؤیت یگانه محو شود.

با این طرز فکر، غزالی مهم‌ترین کتاب خود یعنی تهافت الفلاسفه را نوشت که ضمن آن از همۀ فنون عقل بر ضد عقل کمک گرفت. این صوفی مسلمان جدل فلسفی را با دقتی همانند کانت به کار گرفت تا ثابت کند که عقل انسان را به تردید می‌کشاند و سبب افلاس معنوی و انحطاط اخلاقی و سقوط اجتماعی او می‌شود. غزالی هفت قرن پیش از هیوم عقل را تا حدود قانون علیت، و قانون علیت را به صرف توالی اشیا تنزل داد، و گفت همۀ چیزی که ما درک می‌کنیم این است که «ب» همیشه پیرو «الف» است، ولی نمی‌دانیم که آیا «الف» علت «ب» نیز هست یا نه؟ می‌گفت فلسفه، منطق، و علم نمی‌توانند وجود خدا یا بقای روح را ثابت کنند؛ تنها الهام مستقیم یا علم حضوری می‌تواند این دو عقیده را، که بدون آن هیچ نظم اخلاقی - و بنابراین هیچ تمدنی - باقی نتواند ماند، اثبات کند.

عاقبت غزالی از راه تصوف به همۀ عقاید اصیل دین بازگشت. همۀ امید و بیم‌هایی که در جوانی داشته بود تجدید شد، و اذعان داشت که وعید و حضور خدایی قاهر را بالای سر خویش احساس می‌کند. از نو مردم را از عذاب جهنم بیم دادن گرفت، و گفت که این موعظه‌ها برای اصلاح اخلاق عامه لازم است. باز به قرآن و حدیث معتقد شد. در کتاب احیاء علوم الدین بازگشت به عقاید سابق را شرح داد و با همۀ فصاحت و حرارت دوران کمالش به دفاع از آن برخاست. شکاکان و فیلسوفان در اسلام هرگز دشمنی سخت‌تر از او نداشته بودند. به سال ۵۰۵ هـ.ق (۱۱۱۱م) که غزالی درگذشت، موج الحاد برگشته، و دل مؤمنان دیندار آرام گرفته بود. وقتی کتاب‌های وی به زبان‌های بیگانه ترجمه شد، رجال دین مسیح نیز از مندرجات آن، که دفاع از دین و تشریح قواعد صلاح و تقوا بود - و از پس دوران آوگوستینوس نظیر نداشت - خرسند شدند. از دوران غزالی به بعد، با آنکه ابن رشد در اقصای جهان اسلام ظهور کرده بود، فلسفه از رونق افتاد، مجادلات علمی به مستی گرایید، و حدیث و قرآن به جای همۀ علوم دیگر مورد توجه عقول اسلامی قرار گرفت.

توجه غزالی به مذهب تصوف برای صوفیان پیروزی بزرگی به شمار می‌رفت و پس از وی اهل سنت به تصوف رو کردند، تا آنجا که برای مدتی عقاید صوفیان بر الاهیات چیره شد. البته علمای دین و شریعت بر شریعت و دین رسمی حاکم بودند، اما عرصۀ تفکر دینی جولان‌گاه مشایخ طریقت و اولیا شده بود. از عجایب اتفاق آنکه پیدایش فرانسیسیان در مسیحیت، همزمان با شکل‌گیری یک نوع زهد و تقدس تازه در جهان اسلام قرن ششم بود. زاهدان صوفی از زندگی خانوادگی کناره کردند، زندگی اخوت دینی را زیر سرپرستی شیخ پیش گرفتند، و خویش را «فقیر» یا درویش نام دادند. اینان از راه‌های مختلف می‌کوشیدند تا روح خویش را تعالی داده در روح خدا فانی کنند تا به انجام کارهای عجیب توانا شوند - بعضی به وسیلۀ نماز و تفکر، برخی به وسیلۀ زهد و از خودگذشتگی و ریاضت، و گروهی دیگر به وسیلۀ وجدی که حاصل ذکر بود در این راه گام می‌زدند.

این نظریات در یکصد و پنجاه کتاب از تألیفات محیی‌الدین بن عربی (۵۶۱-۶۳۸ هـ.ق / ۱۱۶۵-۱۲۴۰م) که یک مسلمان اسپانیایی‌الاصل مقیم دمشق بود شکل گرفت. وی می‌گفت دنیا هرگز خلق نشده، زیرا مظهر برونی وجودی است که در حقیقت درونی همان خداست. تاریخ چیزی جز ظهور خود آگاه شدن خدا نیست، و این خود آگاهی بالاخره در وجود انسان تحقق می‌یابد. جهنم اقامت‌گاه موقت است؛ و همۀ مردم آخر کار نجات خواهند یافت. عشق اگر به مظاهر فانی و جسمی تعلق گیرد، به خطا رفته است؛ خداست که در صورت محبوب تجلی می‌کند، و عاشق صادق در هر صورت زیبا مظهر جمال کلی را می‌بیند و بدان دل می‌بازد. شاید محیی‌الدین گفتۀ برخی از مسیحیان دورۀ قدیس هیرونوموس را به یاد می‌آورد و به مردم می‌گفت: «هر که عاشق شود و عفیف بماند تا بمیرد، شهید مرده» و به اعلا مراتب اخلاص رسیده است. بسیاری از درویشان متأهل آشکارا می‌گفتند که با همسران خود همین گونه زندگی می‌کنند.

بعضی از فرقه‌های اسلامی از طریق عطایای فراوانی که مردم می‌دادند ثروتمند می‌شدند و به بهره‌وری از خوشی‌های زندگی رضا می‌دادند. یکی از مشایخ شام در حدود سال ۶۴۸ هـ.ق (۱۲۵۰م) به شکایت گفته بود: «صوفیان پیش از این جمعیتی بودند به صورت پریشان و به معنی جمع؛ اکنون جماعتی هستند به صورت جمع و به معنی پریشان.» مردم به اینان که دین و دنیا را با هم می‌خواستند لبخند می‌زدند و به آنها اعتنا نمی‌کردند. ولی برای پارسایان مخلص راست‌گو احترام قایل بودند، نیروها و اعمال خارق‌العاده به آنها نسبت می‌دادند، تولدشان را جشن می‌گرفتند، به شفاعت‌شان امید داشتند، و به زیارت قبور‌شان می‌رفتند.

وقتی اهل سنت پیروز شدند، روح تساهل دینی سستی گرفت. از زمان هارون الرشید به بعد مقررات سختی که به عمر بن خطاب نسبت می‌دهند به تدریج زنده شد. بنابراین مقررات، که همیشه هم در عمل رعایت نمی‌شدند، غیرمسلمانان مکلف شدند جامۀ خود را به خطوط زرد مشخص کنند و اسب‌سواری برای آنها ممنوع شد، فقط حق داشتند بر خر و استر بنشینند؛ حق نداشتند کلیساها یا کنیسه‌های تازه بسازند، فقط می‌توانستند معابد سابق را تعمیر کنند؛ اجازه نداشتند بیرون کلیساها صلیب بردارند، همچنین ناقوس زدن ممنوع بود. فرزندان غیرمسلمانان در مدرسه‌های مسلمانان راه نداشتند، ولی می‌توانستند مدارس مخصوصی برای خود داشته باشند: نص مکتوب مقررات اسلامی هنوز هم چنین است، اما همیشه اجرا نمی‌شود. با این وجود، تنها در بغداد در قرن دهم میلادی ۴۵٬۰۰۰ مسیحی بود؛ جنازۀ مسیحیان بدون تعرض و مزاحمت در خیابان‌ها حمل می‌شد؛ و مسلمانان پیوسته از اشتغال یهودیان و مسیحیان در مناصب دولتی شکایت داشتند. حتی در گرماگرم جنگ‌های صلیبی صلاح‌الدین می‌توانست با تبعۀ مسیحی خود با بزرگواری و مهربانی رفتار کند.

ابن رشد

فلسفه تا مدتی در اسپانیای اسلامی دوام آورد، زیرا با خردمندی و احتیاط افکاری نشر می‌داد که با دین هماهنگی داشت و در انتقاد ملایم بود. اندیشه، در دربار امیرانی که مباحث فلسفی را در مجالس خصوصی خوش داشتند اما آن را برای عامه مضر می‌دانستند، آزادی ناپایداری یافت. امیر ساراگوسا، که از مرابطون بود، ابوبکر بن باجه را، که به حدود سال ۵۰۰ هـ.ق (۱۱۰۶م) در همان شهر زاده بود، به عنوان وزیر و دوست خود برگزید. ابن باجه یا، چنان‌که بعدها در اروپا معروف شد، آونپا که هنوز جوان بود در علوم طبیعی، طب، فلسفه، موسیقی، و شعر منزلتی فوق‌العاده یافت. به گفتۀ ابن خلدون، امیر چنان از اشعار دانشور جوان در شگفت شد که قسم خورد هر وقت به حضور آید روی طلا عبور کند؛ ابن باجه که بیم داشت این سوگند علاقۀ به دیدار او را کم کند، دو سکۀ طلا در کفش‌های خود نهاد. وقتی ساراگوسا به چنگ مسیحیان افتاد، وزیر دانشمند شاعر از آنجا به فاس گریخت، جایی که در میان مسلمانانی که کافرش می‌پنداشتند با فقر دست به گریبان شد، و در سی سالگی، بنا به روایاتی از زهر، بمرد. رسالۀ موسیقی وی که از میان رفته بهترین مؤلفات این رشتهٔ دقیق در آثار اسلامی مغرب به شمار بود. معروفتر از همۀ مؤلفات وی کتاب تدبیر المتوحد بود که ضمن آن درباره یکی از مسائل اساسی فلسفۀ عرب تجدید گفتگو کرده است. به نظر ابن باجه، عقل انسانی مرکب از دو جزء است: یکی «عقل مادی» که به تن پیوسته است و با مرگ تن خواهد مرد، و دیگر «عقل فعال» یا عقل جهانی غیر شخصی که در همۀ مردم هست و تنها همان است که با مرگ کسان نمی‌میرد. تفکر عالی‌ترین وظایف انسان است و تنها به وسیلۀ آن است که انسان به معرفت «عقل فعال»، که همان خداست، تواند رسید و با آن یکی تواند شد، نه با جذبهٔ صوفیانه. تفکر شیوه‌ای خطرناک است مگر آنکه با سکوت انجام گیرد. مرد عاقل در گوشه‌ای آرام، دور از طبیبان و قانون‌شناسان و همۀ مردم به سر می‌برد؛ ممکن است تعدادی از فیلسوفان انجمنی فراهم آورند که با هم با ملایمت و تساهل دور از غوغا و جنون مردم در طلب معرفت بکوشند.

ابوبکر بن طفیل، که نزد اروپاییان به آبوباکر معروف است (۵۰۱-۵۸۱ هـ.ق / ۱۱۰۷؟-۱۱۸۵م)، اندیشه‌های ابن باجه را ادامه داد و تقریباً هدف‌های عالی او را به تحقق رساند. وی نیز عالم، شاعر، طبیب، و فیلسوف بود. در مراکش، پایتخت موحدون، وزیر و طبیب خلیفه ابویعقوب یوسف شد. بیشتر ساعات بیداری خود را در کتابخانۀ سلطنتی به سر می‌برد و مابین مطالعه و مملکت‌داری آن قدر فرصت داشت که، ضمن کتاب‌های فنی و پرمغز دیگر، بزرگ‌ترین قصۀ فلسفی قرون وسطی را به قلم آورد. ابن طفیل عنوان قصۀ خویش را از ابن سینا گرفته بود و شاید قصۀ او، که به سال ۱۷۰۸ میلادی به وسیلۀ اوکلی به انگلیسی ترجمه شده بود، داستان روبنسون کروزوئه را به دفو الهام کرده باشد.

خلاصۀ قصه این است که حی بن یقظان، که قصه به نام اوست، به هنگام طفولیت در جزیرۀ بی‌سکنه‌ای رها می‌شود. بزی او را شیر می‌دهد، او جوانی هوشیار و زرنگ می‌شود، کفش و لباس خود را شخصاً از پوست حیوانات فراهم می‌کند؛ به نظاره در ستارگان می‌پردازد، حیوانات زنده و مرده را تشریح می‌کند و «در این رشتهٔ معرفت به پایۀ فاضل‌ترین طبیعیدانان می‌رسد.» آنگاه از علوم طبیعی به فلسفه و الاهیات توجه می‌کند، وجود خالق توانا را برای خود مدلل می‌سازد؛ سپس مانند زاهدان زندگی می‌کند، گوشت نمی‌خورد، و با «عقل فعال» پیوندی معنوی پیدا می‌کند. حی در ۴۹ سالگی آمادهٔ تعلیم مردم دیگر می‌شود. خوش‌بختانه یک نفر صوفی به نام آسال در طلب عزلت به جزیره قدم می‌نهد و با حی برخورد می‌کند. این اولین بار است که حی از وجود آدمیزاد آگاه می‌شود. آسال به او تکلم می‌آموزد و از اینکه می‌بیند حی بدون کمک دیگری به معرفتی از خدا واصل شده خوش‌حال می‌شود و به او می‌گوید از جایی آمده که عقاید دینی مردم به خشونت آلوده است، و از اینکه اندک اخلاق خوب را هم در نتیجۀ وعدهٔ بهشت و بیم جهنم به دست آورده‌اند افسوس می‌خورد. حی مصمم می‌شود از جزیرۀ خود درآید و این مردم جاهل را به دینی کامل‌تر و فیلسوفانه‌تر رهبری کند. وقتی به آنها می‌رسد در بازار عمومی دعوت دین خود را که وحدت خدا و کاینات است آغاز می‌کند؛ ولی مردم از او کناره می‌گیرند، یا سخنانش را نمی‌فهمند. و او متوجه می‌شود که اگر دین با اسطوره، معجزه، رسوم، و عقاب و ثواب خدایی آمیخته نباشد، مردم نظم اجتماعی را نخواهند آموخت. آنگاه از کار خود پشیمان می‌شود، به جزیره باز می‌گردد، با آسال در مصاحبت حیوانات بی‌آزار و عقل فعال به سر می‌برد، و آن دو همچنان تا دم مرگ خدا را عبادت می‌کنند.

در حدود سال ۵۴۸ هـ.ق (۱۱۵۳م)، ابن طفیل یک جوان قاضی و طبیب را به ابویعقوب یوسف معرفی کرد که به نزد مسلمانان به نام ابوالولید محمد بن رشد (۵۲۰-۵۹۵ هـ.ق / ۱۱۲۶-۱۱۹۸م) معروف است، و در اروپای قرون وسطی آوروئس نامیده می‌شد، و از لحاظ نفوذ در عقول بزرگ‌ترین فیلسوف اسلام بود. ابن طفیل با این رفتار نشان داد که از رقابت و حسد، به وضعی که در نوع بشر کمتر نظیر دارد، مبراست. جد و پدر ابن رشد نیز به نوبۀ خود قاضی القضات قرطبه بودند و لوازم تعلیم او را، تا آنجا که در قرطبه امکان داشت، فراهم کرده بودند. یکی از شاگردان ابن رشد درباره نخستین ملاقات وی با امیر از زبان خود او مطالبی نقل کرده است.

وقتی من به نزد امیرمؤمنان معرفی شدم، جز ابن طفیل کس آنجا نبود. ابن طفیل در ستایش من مبالغه کردن گرفت. ... امیر با این سؤال سخن آغاز کرد: «رأی فیلسوفان درباره افلاک چیست؟ آیا قدیم هستند یا حادث؟» من متحیر و مضطرب شدم و در جستجوی بهانه‌ای بودم که جواب ندهم. ... اما امیر اضطراب مرا که دید، به ابن طفیل نگریست و با او در این باب سخن گفتن گرفت و نظریات افلاطون و ارسطو و فیلسوفان دیگر، و اعتراضات عالمان مسلمان به آنان را، چنان از حافظه تقریر کرد که حتی از فیلسوفان حرفه‌ای نیز نظیر آن ساخته نبود. امیر مرا آرام ساخت و دانش مرا بیازمود. همین که از نزد او برون شدم، مبلغی پول و اسبی و خلعت گران‌بهایی برای من فرستاد.

ابن رشد به سال ۵۶۵ هـ.ق (۱۱۶۹م) در اشبیلیه و به سال ۵۶۸ هـ.ق (۱۱۷۲م) در قرطبه قاضی القضات شد. ده سال بعد، ابویعقوب یوسف او را به مراکش طلبید و طبیب خاص خود کرد، و در این مقام بود تا خلافت به یعقوب منصور رسید (۵۸۰ هـ.ق / ۱۱۸۴م). به سال ۵۹۱ هـ.ق (۱۱۹۴م) ابن رشد را به نقطه‌ای نزدیک قرطبه تبعید کردند تا نارضایتی مردم از افکار فلسفی وی تسکین یابد، آنگاه بخشیده شد و به سال ۵۹۵ هـ.ق (۱۱۹۸م) به مراکش بازگشت. اما سال بعد درگذشت، و هنوز قبرش آنجا به پاست.

شهرت عظیم ابن رشد در فلسفه کارهای طبی او را تقریباً از یاد برده است، اما در حقیقت او از طبیبان بزرگ دوران خود به شمار می‌رفت، و نخستین کس بود که کار شبکیۀ چشم را شرح داد، و گفت که هر که یک بار آبله گیرد، در قبال این مرض مصون می‌شود. دایرة‌المعارف طبی او به نام کتاب الکلیات فی الطب، که به لاتینی ترجمه شد، به طور وسیعی در دانشگاه‌های مسیحی تدریس می‌شد. در همین اوان، امیر ابویعقوب یوسف اظهار علاقه کرد که کسی شرح روشنی از نظریات ارسطو برای او بنویسد و، به اشارۀ ابن طفیل، این کار را به عهدۀ ابن رشد گذاشت. فیلسوف این پیشنهاد را بگرمی پذیرفت، زیرا به نظر وی همۀ فلسفه در نظریات ارسطو فراهم آمده بود، و کافی است آن را شرح و تفسیر کرد تا با هر دورانی مناسب شود. ابن رشد در صدد برآمد که برای هر کتاب معتبر ارسطو، اول خلاصه‌ای فراهم کند، سپس شرح مختصری بر آن بنویسد، و بعد شرح مفصلی برای طالبان فلسفه که در این رشته پیش رفته‌اند فراهم کند - این سبک شرح، که از ساده شروع می‌شود و کم‌کم پیچیده می‌شود، در دانشگاه‌های اسلامی معمول بود. بدبختانه او یونانی نمی‌دانست و ناچار بود ترجمۀ عربی کتاب‌های ارسطو را که از ترجمۀ سریانی گرفته شده بود اساس کار قرار دهد؛ ولی حوصله، ذهن روشن، و قدرتی که در تجزیۀ دقیق مطالب داشت او را در همۀ اروپا به «شارح اعظم» معروف ساخت و در صف فیلسوفان اسلام مقامی معتبر یافت، و تالی ابن سینای بزرگ شد.

ابن رشد به جز این شرح‌ها شخصاً نیز کتاب‌هایی در منطق، طبیعیات، علم النفس، مابعدالطبیعه، الاهیات، حقوق، نجوم، و نحو تألیف کرد و جوابی بر تهافت الفلاسفۀ غزالی نوشت که آن را تهافت التهافت نامید. او نیز چون فرانسیس بیکن می‌گفت اندکی فلسفه ممکن است انسان را بیدین کند، اما مطالعۀ بی‌مانع فلسفه منجر به درک بهتری از رابطۀ دین و فلسفه می‌شود. زیرا فیلسوف اگرچه نمی‌تواند جزمیات «قرآن، کتاب مقدس، و دیگر کتب آسمانی» را در معانی ظاهری‌شان بپذیرد، اما در می‌یابد که این تعلیمات مورد نیاز است تا در مردمی که در نتیجۀ مشکلات زندگی فقط به طور گهگاهی و سطحی و مخاطره‌آمیز به مسئلۀ ازل و ابد می‌اندیشند، تقوا و اخلاقی نیک را تکوین بخشد. به همین جهت، فیلسوف کمال‌یافته به خلاف دین سخنی نمی‌گوید. در عوض، فیلسوف را باید آزاد گذارد که در جستجوی حقیقت بکوشد؛ اما باید مباحثات خود را به متعلمان محصور کند و افکار خود را میان عامه تبلیغ نکند. به نظر وی اگر اصول اعتقادی دین را به طور نمادین تأویل کنند، ممکن است با نتایج علم و فلسفه هماهنگ شود؛ تأویل متون مقدس بر اساس نماد و تمثیل طی قرن‌ها، حتی میان رجال دین رسمی، متبع بوده است. ابن رشد اصول اعتقادی‌ای را که نقادان مسیحی بدو نسبت می‌دهند صراحتاً تعلیم نداده، و نگفته است که قضیه‌ای می‌تواند در فلسفه (میان تعلیم‌یافتگان) درست باشد، ولی در قلمرو دین (و اخلاقیات) نادرست (مضر) باشد؛ اما تعلیمات وی این معنی را متضمن است، به همین جهت نظریات ابن رشد را نه در رساله‌های مختصری که برای عموم طالبان فلسفه تألیف کرده، بلکه در شرح‌های پرمایه‌تر و مشکل‌تری که بر ارسطو نوشته است می‌باید جست.

ابن رشد فلسفه را چنین تعریف می‌کند: بحث در حقیقت اشیا، به منظور اصلاح حال انسان. به گفتۀ او عالم قدیم است؛ حرکات ستارگان آغاز و انجام ندارد؛ و خلقت افسانه‌ای بیش نیست.

طرف‌داران خلقت ادعا دارند که خدا کاینات [تازه] را بدون حاجت به مادۀ موجود خلق می‌کند. ... همین پندار سه دین متبع را به آنجا کشانیده که گویند چیز از ناچیز خلق می‌شود. ... حرکت قدیم و دایم است؛ و هر حرکتی از حرکت پیش پدید می‌آید. بدون حرکت زمان نخواهد بود. نمی‌توانیم حرکتی را در ذهن تصور کنیم که آغاز و انجامی داشته باشد.

مع ذلک، می‌گوید که خدا خالق جهان است، یعنی جهان در هر لحظه به برکت نیروی نگه‌دارنده یا قوۀ مبقیۀ الاهی وجود دارد و در هر لحظه به نیروی فعال خداوند خلقت نو می‌گیرد. بنابراین، خداوند نظم، قوت، و عقل کاینات است.

نظام و عقل محرک افلاک و ستارگان از این نظام عالی و عقل کلی است. عقل فعال، که در تن و ذهن انسان نفوذ می‌کند، از عقل فلک آخرین (فلک قمر) به ظهور می‌رسد. عقل انسانی دو جزء دارد. عقل منفعل یا مادی که استعداد و قدرت تفکر و معرفت عقلانی است، این عقل جزو جسم اوست و با فنای جسم فنا می‌شود (جهاز عصبی؟)؛ و دیگر عقل فعال است که از خداست و هم اوست که عقل منفعل را به تفکر وا می‌دارد. عقل فعال در افراد تفاوت ندارد، بلکه در همه یکسان است و فقط اوست که باقی و لایزال است. ابن رشد عمل عقل فعال را در انسان یا عقل منفعل به تأثیر خورشید تشبیه می‌کند که نور آن بسیاری از اجسام را روشن می‌کند و در همه جا و همیشه همان است که بود. عقل منفعل می‌کوشد که با عقل فعال متحد شود، چنان‌که آتش به همۀ اجسام قابل احتراق نفوذ می‌کند. عقل انسانی به وسیلۀ اتحاد با عقل فعال مانند خدا می‌شود زیرا بالقوه به وسیلۀ اندیشه‌اش بر همۀ کاینات احاطه پیدا می‌کند. در حقیقت جهان و هرچه در آن هست، جز از طریق عقلی که آن را ادراک می‌کند، برای ما وجود معنی ندارد. فقط ادراک حقیقت از طریق خرد است که عقل را به اتحاد با خدا، که متصوفان پندارند به وسیلۀ زهد و سماع بدان توانند رسید، نایل می‌کند. ابن رشد از افکار صوفیانه بدور است. به عقیدۀ او بهشت همان حکمت آرام و دوست‌داشتنی‌ای است که خردمندان از آن بهره‌ور می‌شوند.

ارسطو نیز به همین نتیجه رسیده است؛ لازم به گفتن نیست که نظریۀ عقل فعال و عقل منفعل یا قابل از کتاب در نفس ارسطو (III 5)، بر طبق تفسیر اسکندر افرودیسی و تمیستیوس اسکندرانی، گرفته شده، و همین نظریه است که به صورت فرضیۀ فیض یا نظریۀ صدور نوافلاطونیان در آمده و به وسیلۀ فارابی، ابن سینا، و ابن باجه به ما رسیده است. این فلسفۀ عربی همان فلسفۀ ارسطو بوده که در قالب نوافلاطونی ریخته شده است، ولی در همان اثنا که افکار ارسطو به وسیلۀ غالب فیلسوفان مسیحی و مسلمان تعدیل شد تا با مقتضیات الاهیات تطبیق کند، عقاید اسلامی به وسیلۀ ابن رشد جمع و جور شد تا با نظریات ارسطو هماهنگ شود. به همین جهت، نفوذ ابن رشد در قلمرو مسیحیت بیشتر از دیار اسلام بود. مسلمانان معاصر آزارش کردند، متأخران او را از یاد بردند، و متن عربی غالب تألیفات او از میان رفت؛ ولی یهودیان قسمت اعظم آن را در ترجمه‌های عبری محفوظ داشته‌اند. ابن میمون نیز، چون ابن رشد، می‌خواست دین و فلسفه را توافق دهد. در جهان مسیحی ترجمۀ شرح‌های ابن رشد از عبری به لاتینی مهم‌ترین مایۀ بدعت‌های سیژر دو برابان و خردگرایی مکتب پادوا شد و به صورت خطری مسیحیت را تهدید کرد. توماس آکویناس می‌خواست موجی را که مؤلفات ابن رشد پدید آورده بود برگرداند، و کتاب مدخل الاهیات را به همین منظور تألیف کرد؛ ولی در بسیاری قضایا پیرو او شد؛ از جمله در روش شرح، در چند تفسیر بر ارسطو، در انتخاب ماده به عنوان «اصل افتراق» اشیا، در تأویل نمادین انسان‌شکلی‌گری متون کتاب مقدس، در پذیرفتن امکان قدیم بودن عالم، در رد تصوف به عنوان رکن اساسی الاهیات، و در تصدیق این مسئله که بعضی قضایای دینی مافوق عقل‌اند و می‌توان به وسیلۀ ایمان آن را قبول کرد. راجر بیکن ابن رشد را تالی ارسطو و ابن سینا می‌شمارد و، با مبالغه‌ای که معمول اوست، گوید: «در عصر ما [حد ۶۶۹ هـ.ق / ۱۲۷۰م] فلسفۀ ابن رشد مورد قبول همۀ خردمندان است.»

به سال ۵۴۵ هـ.ق (۱۱۵۰م) مستنجد، خلیفۀ عباسی، فرمان داد همۀ کتاب‌های ابن سینا و رسائل اخوان الصفا را در بغداد بسوزانند. به سال ۵۹۱ هـ.ق (۱۱۹۴م) ابویوسف یعقوب منصور، که آن موقع در اشبیلیه بود، فرمان داد که همۀ تألیفات ابن رشد را، جز تعداد کمی که در علوم طبیعی بود، بسوزانند، و تعلیم فلسفه را بر مردم خود حرام، و تشویق‌شان کرد که هر جا کتاب فلسفه یافتند در آتش بیفکنند. مردم فرمان خلیفۀ اشبیلیه را مشتاقانه اجرا کردند، چرا که از تعرض فلاسفه به حدود ایمان، که برای اکثر آنان عزیزترین مایۀ تسلی رنج و ملال زندگی بود، سخت آزرده بودند. در همین اوقات ابن حبیب به جرم مطالعۀ فلسفه به مرگ محکوم شد. اسلام پس از سال ۵۹۷ هـ.ق (۱۲۰۰م) از تفکر نظری چشم پوشید. وقتی نیروی سیاسی در جهان اسلام سستی می‌گرفت، رفته‌رفته از رجال دین و فقهای سنی پشتیبانی می‌جست. آنان نیز، در مقابل جلوگیری از تفکر مستقل و آزاد، به یاری خلافت برمی‌خاستند؛ مع ذلک، این یاوری‌ها برای نجات دولت رو به اضمحلال کافی نبود. در اسپانیا مسیحیان شهر به شهر پیش آمدند تا برای مسلمانان به جز غرناطه نماند؛ در شرق صلیبیان بیت‌المقدس را گرفتند و به سال ۶۵۶ هـ.ق (۱۲۵۸م) مغولان بغداد را تصرف و ویران کردند.

حمله مغول: ۱۲۱۹-۱۲۵۸ میلادی (۶۱۶-۶۵۶ هجری قمری)

در اینجا بار دیگر تاریخ این حقیقت را مدلل کرد که آسایش حاصل از تمدن موجب غلبۀ اقوام وحشی بر مردم متمدن می‌شود. سلجوقیان قلمرو شرقی اسلام را نیرویی تازه داده بودند، اما آنها نیز به سستی و تن‌پروری خو کرده، و اجازه داده بودند دولت ملکشاه به کشورهایی مستقل تقسیم شود که از نظر فرهنگی درخشان، اما از لحاظ نظامی ضعیف بودند، تعصب دینی و نژادی مردم را به دسته‌های مخالف و متخاصم تقسیم کرده بود و نگذاشت برای مقاومت در برابر صلیبیان متحد شوند.

در همین اوقات، در دشت‌ها و صحراهای شمال باختری آسیا، مغولان بر اثر تحمل سختی‌ها و کثرت توالد پیوسته نیرو می‌گرفتند. آنها در خیمه‌ها یا در هوای آزاد به سر می‌بردند، به دنبال گله‌های خود به مراتع تازه حرکت می‌کردند، لباس‌شان را از پوست گاو تهیه می‌کردند، و با هیجان و علاقه رسوم جنگ می‌آموختند. این هون‌های جدید، چون خویشان هشت قرن پیش خود، در به کار بردن خنجر و شمشیر و در تیراندازی از پشت اسبان بادپا مهارت داشتند. اگر گفتۀ جووانی د پیانوکارپینی، مبلغ مسیحی، را درباره آنها بپذیریم، «این جماعت هر چه به دست‌شان می‌رسید، حتی شپش، را می‌خوردند»؛ و از خوردن موش صحرایی، گربه، سگ، و خون آدمی بدشان نمی‌آمد، همان طور که مردم متمدن ایام ما از خوردن خرچنگ و صدف باک ندارند. چنگیز خان (۵۴۹-۶۲۴ هـ.ق / ۱۱۶۷-۱۲۲۷م) این اقوام را به کمک مقررات سخت نظم و سامان داد، و از آنها نیروی عظیمی ساخت و آنان را برای فتح آسیای مرکزی از رود ولگا تا دیوار بزرگ چین به حرکت آورد. هنگامی که چنگیز از پایتخت خود قراقروم غایب بود، یک سردار مغول بر ضد او برخاست، و با علاءالدین محمد، پادشاه دولت مستقل خوارزم، هم‌پیمان شد. چنگیز این فتنه را سرکوب، و به شاه پیشنهاد صلح کرد؛ و او پذیرفت. ولی، کمی بعد، در ماوراءالنهر، دو بازرگان مغول، به عنوان جاسوس به وسیلۀ حاکم سلطان در اترار کشته شدند. چنگیز تقاضا کرد حاکم را برای تنبیه به او تسلیم کنند؛ شاه این تقاضا را نپذیرفت، رئیس فرستادگان مغول را بکشت، و بقیه را ریش‌تراشید و بازگرداند. چنگیز خان به جنگ برخاست و هجوم مغول بر دیار اسلام آغاز شد (۶۱۶ هـ.ق / ۱۲۱۹م).

سپاه مغول، به فرماندهی جوجی، پسر خان، ۴۰۰٬۰۰۰ سپاه سلطان محمد را در نزدیک جند بشکست؛ و سلطان در نتیجۀ این شکست به سمرقند گریخت و ۱۶۰٬۰۰۰ کشته در میدان به جا گذاشت. یک سپاه دیگر مغول به فرماندهی جغتای، پسر خان، به سوی اترار راند، آنجا را گشود و غارت کرد. سپاه سوم، به فرماندهی خود خان، به سوی بخارا راند و شهر را بسوخت، هزاران زن را به اسارت گرفت، و ۳۰٬۰۰۰ مرد را بکشت. سمرقند و بلخ بی‌جنگ تسلیم شدند، اما از غارت و کشتار جمعی نجات نیافتند. ابن بطوطه، که صد سال بعد این شهرها را دیده است، گوید که هنوز غالب آنجا خرابه و لانۀ بوم است. تولی خان، پسر چنگیز، با ۷۰٬۰۰۰ سپاه به خراسان حمله برد، و به هر شهری که رسید آن را ویران کرد. مغولان اسیران را پیش صف خود می‌نهادند و مختارشان می‌گذاشتند که یا با هم‌وطنان پیش‌رو بجنگند یا از پشت سر کشته شوند. مرو به خیانت گشوده شد و پاک بسوخت؛ کتابخانه‌های شهر، که مایۀ فخر اسلام بود، طعمۀ آتش شد؛ به مردم آن اجازه دادند با دارایی خود از شهر خارج شوند، تا در بیرون شهر تک‌تک آنها را غارت و کشتار کنند. به گفتۀ مورخان مسلمان، این کشتار سیزده روز دوام داشت و ۱٬۳۰۰٬۰۰۰ کس هلاک شد. نیشابور مدتی دراز شجاعانه مقاومت کرد و چون تسلیم شد (۶۱۸ هـ.ق / ۱۲۲۱م) همۀ مردان و زنان و کودکان شهر را، به جز چهارصد صنعت‌گر ماهری که به مغولستان فرستاده شدند، از دم تیغ گذرانیدند و از سرکشتگان هرمی وحشت‌انگیز ساختند. شهر زیبای ری با ۳۰۰۰ مسجد و کارگاه‌های سفال معروف ویران شد و، به گفتۀ یک تاریخ‌نویس مسلمان، همۀ مردمش کشته شدند. پسر سلطان محمد، سلطان جلال‌الدین، سپاه تازه‌ای از ترکان فراهم آورد، بر لب رود سند با چنگیز پیکار کرد، ولی شکست خورد و به دهلی گریخت. هرات بر ضد حاکم مغول طغیان کرد، و به عنوان مجازات ۶۰٬۰۰۰ کس از مردم آنجا کشته شدند. این وحشی‌گری جزو روش جنگی مغولان بود؛ می‌خواستند در قلب مخالفان آتی خود رعبی فلج‌کننده بنشانند و در میان مغلوبین هیچ امکان طغیانی باقی نگذارند - و منظور‌شان هم عملی شد.

سپس چنگیز به دیار خود بازگشت، مدتی با ۵۰۰ زن و محبوبه‌اش خوش بود، و در بستر بمرد. پسر و جانشین او اوگتای قاآن سپاهی ۳۰۰٬۰۰۰ نفری برای دستگیری سلطان جلال‌الدین، که سپاه تازه‌ای در دیاربکر فراهم آورده بود، فرستاد. جلال‌الدین شکست خورد و کشته شد، و جنگاوران مغول چون دیگر مقاومتی ندیدند، در آذربایجان، بین‌النهرین، گرجستان، و ارمنستان به تاخت و تاز پرداختند (۶۳۲ هـ.ق / ۱۲۳۴م). هلاکو، نوادۀ چنگیز، پس از اطلاع از اینکه در ایران فتنه‌ای به رهبری حشیشیه [یا پیروان حسن صباح] رخ داده است با سپاهی از سمرقند و بلخ گذشته، قلعۀ حشیشیه را در الموت ویران کرد، و جانب بغداد گرفت.

مستعصم، آخرین خلیفۀ عباسی مشرق، از علمای بزرگ و خطاطان معروف بود و نمونۀ ملایمت و نرم‌خویی به شمار می‌رفت، و به کار دین و کتاب و صدقه توجه بسیار داشت: و این‌ها همه مخالف سلیقۀ هلاکو بود. مغولان خلیفه را متهم داشتند که یاغیان را پناه داده و از ایفا به وعدۀ هم‌دستی بر ضد حشیشیه دریغ ورزیده است؛ به خلیفه گفتند به سزای رفتار خود مطیع خان بزرگ شود و بغداد را کاملا از سلاح و لوازم دفاع تخلیه کند. مستعصم این تقاضا را مغرورانه رد کرد. مغولان بغداد را محاصره کردند. خلیفه یک ماه پس از محاصره هدیه‌ها پیش هلاکو فرستاد و پیشنهاد صلح کرد. فریب وعدۀ خوش‌رفتاری هلاکو را خورد و با دو پسرش به مغولان تسلیم شد. هلاکو و سپاه‌ش وارد بغداد شدند (۶۵۶ هـ.ق / ۱۲۵۸م) و چهل روز تمام غارت و کشتار کردند؛ به گفتۀ بعضی تاریخ‌نویسان، ۸۰۰٬۰۰۰ از مردم شهر را به قتل رسانیدند. در این کشتار عمومی هزاران دانشور، عالم، و شاعر تلف شدند؛ کتابخانه‌ها و گنجینه‌هایی که طی قرن‌ها فراهم شده بود در یک هفته ویران یا غارت شد؛ صدها هزار جلد کتاب به سوختن رفت. سرانجام خلیفه و افراد خاندان او را مجبور کردند تا مخفی‌گاه ذخایر خودشان را نشان بدهند؛ پس از آن خون‌شان را بریختند. بدین ترتیب، خلافت عباسی در آسیا پایان گرفت.

هلاکو به مغولستان بازگشت. سپاه وی، به فرماندهی سرداران دیگر، آهنگ فتح شام کرد، در عین جالوت با سپاه مصر، به فرماندهی قطز و بیبرس، از امرای ممالیک، رو به رو شد و درهم شکست (۶۵۸ هـ.ق / ۱۲۶۰م). در همۀ دیار اسلام و در اروپا این خبر مسرت‌انگیز پخش شد و همۀ اهل مذاهب خوش‌حال شدند؛ طلسم شکسته و ترس رفته بود؛ در سال ۷۰۳ هـ.ق (۱۳۰۳م) پیکاری قطعی در نزدیکی دمشق به غائلۀ مغولان خاتمه داد و شام را برای ممالیک، و احتمالاً اروپا را برای مسیحیت نجات داد.

هیچ یک از تمدن‌های تاریخ چون تمدن اسلام دچار چنین ویرانی ناگهانی نشده است. مثلاً فتح روم توسط بربرها به تدریج و در دو قرن صورت گرفته بود و در فاصلۀ هر حمله تا حملۀ بعدی قسمت متصرفه این امکان را داشت که تجدید قوایی بکند؛ و فاتحان ژرمنی در دل نسبت به دولت محتضری که به ویرانی آن کمک کرده بودند احترامی داشتند، و احیاناً بعضی از آنان برای حفظ آن کوشش می‌کردند. ولی تاخت و تاز مغولان فقط چهل سال بود: نیامده بودند که فتح کنند و بمانند، بلکه می‌خواستند بکشند و غارت کنند و حاصل آن را به مغولستان ببرند. وقتی موج خونین مغول بازپس رفت، آنچه بر جای ماند عبارت بود از اقتصادی بشدت آشفته، قنات‌هایی ویران یا کور، مدرسه‌ها و کتابخانه‌هایی سوخته، دولت‌هایی چنان فقیر و ضعیف و از هم گسیخته که قدرت ادارۀ کشور را نداشتند، و نفوسی که به نیم تقلیل یافته و روحیه باخته بودند؛ اما، پیش از حملۀ خارجی، لذت‌طلبی اپیکوری، خستگی جسمی و روحی، بزدلی و بی‌لیاقتی جنگی، فرقه‌گرایی و جهل‌طلبی مذهبی، فساد و هرج و مرج سیاسی دولت را به اضمحلال کشانیده بود. این عوامل، و نه تغییر اقلیم، بود که فقر و فلاکت و ویرانی را جایگزین رهبری جهانی آسیای باختری کرد، و ده‌ها شهر آباد و معتبر شام و بین‌النهرین و ایران و قفقاز و ماوراءالنهر را به فقر و بیماری و عقب‌ماندگی کنونی دچار ساخت.

اسلام و جهان مسیحیت

ظهور و انحطاط تمدن اسلامی از حوادث بزرگ تاریخ است. اسلام طی پنج قرن، از سال ۸۱ تا ۵۹۷ هـ.ق (۷۰۰ تا ۱۲۰۰م)، از لحاظ نیرو، نظم، بسط قلمرو حکومت، تصفیۀ اخلاق و رفتار، سطح زندگی، وضع قوانین منصفانۀ انسانی و تساهل دینی، ادبیات، دانشوری، علم، طب، و فلسفه پیشاهنگ جهان بود. در زمینهٔ معماری برتری خود را در قرن دوازدهم به کلیساهای جامع اروپایی واگذاشت؛ و مجسمه‌سازی گوتیک در قلمرو اسلام، که این کار را حرام می‌دانست، رقیبی نیافت؛ هنر اسلامی همۀ نیروی خود را در تزیین به کار برد و از تنگی عرصه و یکنواختی ملال‌انگیز سبک رنج بسیار برد؛ ولی در همین محدودۀ‌ای که خود بر خویش تحمیل کرده بود تاکنون هنری از آن سبق نگرفته است. در دیار اسلام هنر و فرهنگ میان مردم بیشتر از مناطق مسیحی قرون وسطی رواج و تعمیم داشت. پادشاهان خطاط بودند، و چه بسا تاجران که، مانند پزشکان، فیلسوف بودند.

احتمالاً در این دوران‌ها دیار مسیحی از لحاظ آداب و رسوم جنسی بر مناطق اسلامی برتری داشتند، ولی تفاوت چندان چشم‌گیر نبود؛ تک‌همسری مسیحی، هر چند عملاً و دقیقاً رعایت نمی‌شد، غریزۀ جنسی را محدود کرد و کم‌کم مقام زن را بالا برد، در صورتی که اسلام چهرۀ زن را با چادر و روبنده پوشانید. کلیسای مسیحی طلاق را سخت مقید کرده بود؛ ظاهراً در ممالک مسیحی و حتی ایتالیای دوران رنسانس لواط چنان‌که در زندگی مسلمانان - نمی‌گوییم در قوانین اسلام - رواج داشت، رایج نبود. چنان به نظر می‌رسد که مسلمانان شریفتر از مسیحیان بوده‌اند؛ پیمان‌ها را بهتر رعایت می‌کردند، نسبت به مغلوبان رحیم‌تر بودند، و در تاریخ خود بندرت دست به آن نوع وحشی‌گری‌هایی زدند که مسیحیان در هنگام تسلط بر بیت‌المقدس (۴۹۳ هـ.ق / ۱۰۹۹م) مرتکب شدند. در آن هنگام که شریعت اسلام روش قضایی مترقی‌ای داشت که به وسیلۀ قاضیان روشن‌فکر اجرا می‌شد، قوانین مسیحی به استفاده از روش اوردالی به وسیلۀ جنگ تن به تن، آب یا آتش ادامه می‌داد. دین اسلام، که جنبۀ ابداعی آن از دین یهود کمتر است و به اندازۀ مسیحیت التقاطی نیست، رسوم خود را ساده‌تر و پاکیزه‌تر از رسوم دین مسیح حفظ کرد و به مظاهر نمایشی کمتر از دین مسیح توجه نمود، و به تمایلات شرک‌دوستی انسان کمتر گردن نهاد. اسلام، از این لحاظ که خیال‌پرستی دین‌های منطقۀ مدیترانه را تحقیر می‌کند، نظیر مذهب پروتستان است، ولی در تصویری که از بهشت به دست می‌دهد تسلیم تصورات عامه است. دین اسلام کاملا از نظام کشیشی یا سلسله مراتب دینی بر کنار ماند، و در همان اثنا که مسیحیت به طرف یکی از پر زرق و برق‌ترین دوران‌های فلسفۀ کاتولیکی پیش می‌رفت، اسلام به نوعی اصیل‌آیینی (ارتدوکسی) خشک و بی‌روح گرفتار آمد.

نفوذ دنیای مسیحی در اسلام تقریباً منحصر به بعضی رسوم دینی و جنگی بود. تصوف، خلوت‌نشینی، و عبادت قدیسین به احتمال قوی از نمونه‌های مسیحی به دنیای اسلام راه یافته است. قصۀ عیسی و شخصیت او در خاطر مسلمانان نفوذ یافت و در شعر و هنر اسلامی مورد توجه قرار گرفت.

اسلام در جهان مسیحی نفوذ گوناگون و بسیار داشت. اروپای مسیحی غذاها، شربت‌ها، دارو، درمان، اسلحه، استفاده از نشان‌های مخصوص خانوادگی، سلیقه، و انگیزۀ هنری، ابزارها و فنون صنعت و تجارت، و قوانین و راه‌های دریایی را از اسلام فرا گرفت و غالباً لغات آن را نیز از مسلمانان اقتباس کرد. واژه‌هایی مانند: orange، lemon، sugar، syrup، sherbet، julep، elixir، jar، azure، arabesque، mattress، sofa، muslin، satin، fustian، bazaar، caravan، check، tariff، traffic، douane، magazine، sloop، barge، cable، admiral؛ با کمی تحریف همان کلمات نارنج، لیمو، شکر، شیره، شربت، گلاب، اکسیر، جره، ازرق، عربانه، مطرح، صفه، موصلی، ساباطی، فسطاطی، بازار، کاروان [فارسی]، شهمات [فارسی-عربی]، تعرفه، ترفیق، دیوان، مخزن، سلوب (کرجی یک‌دکلۀ جنگی)، برکه [فارسی]، حبل، و امیرالماء است. بازی شطرنج از طریق اسلام از هند به اروپا رسید و در راه نام‌های فارسی گرفت، مثلاً کلمۀ checkmate تحریف «شهمات» است. نام بعضی ابزارهای موسیقی ما دلیل سامی بودن اصل آن است؛ از جمله lute «عود»، rebeck «رباب»، guitar «قیتاره»، tambourine «طنبور» است. شعر تروبادورها و موسیقی آنها از اسپانیای مسلمان به پرووانس فرانسه، و از سیسیل مسلمان به ایتالیا راه یافت. شاید سرگذشت‌های عربی سفر به بهشت و جهنم در کمدی الاهی دانته مؤثر افتاده باشد. افسانه‌ها و ارقام هندی به لباس یا صورت عربی به اروپا رسیدند. علمای اسلامی ریاضیات، طبیعیات، شیمی، ستاره‌شناسی، و پزشکی یونان را حفظ کردند و به کمال رسانیدند، و این میراث یونانی را، که بسیار غنی‌تر شده بود، به اروپا انتقال داد. هنوز هم اصطلاحات علمی عربی در زبان‌های اروپایی فراوان است؛ از جمله: algebra «جبر»، zero و cipher «صفر»، azimuth «سموت»، alembic «انبیق»، zenith «سمت»، و almanac به معنی «تقویم» که تحریف کلمۀ «المناخ» است. پزشکان اسلامی پانصد سال تمام علم‌دار طب جهان بودند. فیلسوفان اسلامی مؤلفات ارسطو را برای اروپای مسیحی حفظ و ضمناً تحریف کردند.

ابن سینا و ابن رشد از نظر فلاسفۀ مدرسی اروپا، که این دو را در مرجعیت بعد از یونانیان قرار می‌دادند، انوار شرق بودند.

طاق و تویزه در دیار اسلام از اروپا قدیم‌تر بوده است؛ ولی نمی‌توانیم راهی را که از طریق آن به معماری گوتیک رسیده است دنبال کنیم. منارۀ مخروطی و گلدستۀ ناقوس کلیساهای مسیحی به نسبت زیاد مدیون مناره‌های مساجد است، و شاید تزیین توری پنجره‌های گوتیک از طاق‌های جناغ‌دار برج خیرالدا الهام گرفته است. تجدید رونق هنر سفال‌کاری در ایتالیا و فرانسه را نتیجۀ انتقال سفال‌گران مسلمان در قرن دوازدهم میلادی به این دو کشور، و سفر سفال‌گران ایتالیا به اسپانیای اسلامی دانسته‌اند. آهنگران و شیشه‌گران و نیز، جلدسازان ایتالیا، زره‌بافان و اسلحه‌سازان اسپانیا، همه، فنون خود را از صنعت‌گران مسلمان فرا گرفته بودند. تقریباً در همۀ مناطق اروپا بافندگان به دیار اسلام توجه داشتند که از آنجا نمونه و نقشه بگیرند؛ حتی باغ‌ها نیز به نسبت زیاد از باغ‌های ایرانی نشان داشتند.

بعدها درباره راه‌هایی که این نفوذ اسلامی از آنجا به اروپا رسیده به تفصیل سخن خواهیم گفت، ولی در اینجا به اختصار از آنها نام می‌بریم: بازرگانی و جنگ‌های صلیبی؛ ترجمۀ هزاران کتاب از عربی به لاتینی؛ مسافرت‌های دانشورانی از قبیل ژوبر، مایکل سکات، و ادلارد باثی به اسپانیای مسلمان؛ جوانان مسیحی‌ای که والدین اسپانیایی ایشان آنها را به دربار امیران مسلمان می‌فرستادند تا در آنجا تربیت شوند و رسوم شهسواری بیاموزند - زیرا اشراف مسلمان در شمار شهسواران و بزرگان، هر چند مغربی، محسوب می‌شدند؛ و نیز ارتباط هر روزۀ مسیحیان با مسلمانان در شام، مصر، سیسیل، و اسپانیا. هر پیشرفتی که مسیحیان در قلمرو اسپانیا می‌کردند به دنبال آن موجی از ادبیات، علوم، فلسفه، و هنر اسلامی به قلمرو مسیحی انتقال می‌یافت. برای نمونه می‌گوییم که تسلط مسیحیان بر طلیطله که به سال ۴۷۸ هـ.ق (۱۰۸۵م) انجام گرفت اطلاعات نجومی مسیحیان را بیفزود و اعتقاد به کروی بودن زمین را محفوظ داشت.

ولی در پس این وام‌گیری فرهنگی کینه‌ای خاموشی‌ناپذیر می‌سوخت، زیرا پس از نان هیچ چیز برای نوع بشر از عقاید دینی عزیزتر نیست؛ انسان تنها به نان زنده نیست، برای زنده بودن به ایمان نیز، که امید را در قلب او پدید می‌آورد، احتیاج دارد. به همین جهت، دل انسان بیش از همه از چیزهایی آتش می‌گیرد که قوت یا اعتقاد او را به خطر افکند. مسیحیان سه قرن تمام شاهد پیشرفت مسلمانان بودند که پیوسته ولایت‌های مسیحی را یکی پس از دیگری می‌گرفتند و اقوام مسیحی را پیاپی به قلمرو نفوذ خود می‌بردند. دست‌های نیرومند مسلمانان را بالای سر تجارت مسیحی احساس می‌کردند، و همه جا می‌شنیدند که مسیحیان را کافر می‌خواندند؛ عاقبت پیکاری که انتظار آن می‌رفت به وقوع پیوست: دو تمدن رقیب در جنگ‌های صلیبی با هم تصادم کرد و نخبۀ مردان شرق و غرب همدیگر را به خون کشیدند. این دشمنی دو طرفه در همۀ تاریخ قرون وسطی عاملی مؤثر بود. دین سوم نیز یعنی دین یهود میان دو دستۀ پیکارجو از هر دو ضربت می‌دید. مغرب زمین جنگ‌های صلیبی را باخت، ولی در جنگ اعتقادات پیروز شد؛ همۀ جنگاوران مسیحی از ارض موعود بیرون رانده شدند، اما مسلمانان که پیروزی دیرآمده خون‌شان را مکیده بود و مغولان دیار‌شان را به ویرانی داده بودند، به نوبۀ خود، به دوران تاریک نادانی و نداری دچار شدند؛ در صورتی که مغرب زمین شکست‌خورده، که از کوشش‌های مداوم تجربه آموخته و شکست‌ها را از یاد برده بود، عطش علم و علاقه به ترقی را از دشمنانش فرا گرفت؛ کلیساهای جامع ساخت که سر او به ابر می‌سود؛ میدان‌های عقل را پیمودن گرفت؛ زبان‌های تازهٔ خشن خویش را به شیوۀ دانته، چاسر، و ویون مبدل کرد؛ و با سربلندی به دوران رنسانس قدم نهاد.

در واقع خوانندگان عادی از این گفتگوی دراز درباره تمدن اسلامی حیرت می‌کنند، و دانشوران از اختصار نا به مورد آن تأسف می‌خورند. تنها در دوران‌های طلایی تاریخ بوده است که جامعه‌ای می‌توانسته مانند اسلام، در مدتی به همین کوتاهی - چهار قرن فاصله هارون الرشید با ابن رشد - این‌همه مردان معرف در زمینهٔ حکومت، تعلیم، ادبیات، لغت‌شناسی، جغرافیا، تاریخ، ریاضیات، نجوم، شیمی، فلسفه، و پزشکی به وجود آورد. قسمتی از این فعالیت درخشان از میراث یونان مایه گرفت؛ اما قسمت اعظم آن، به‌ویژه در سیاست و شعر و هنر، ابتکاراتی گران‌بها بود. اوج نهضت اسلامی از بعضی جهات آزادی خاور نزدیک از نفوذ علمی یونان بود که نه فقط در ایران ساسانی و هخامنشی رواج داشت، بلکه در یهودای سلیمان، آشور آسوربانیپال، بابل حموربی، اکد سارگن، و سومر شاهان ناشناس نیز بسط یافته بود. بدین سان، یک بار دیگر معلوم می‌شود که حلقه‌های تاریخ به هم پیوسته است: زیرا زلزله‌ها، امراض فراگیر، قحطی‌ها، مهاجرت‌های مخرب، و جنگ‌های مهلک پایه‌های اساسی تمدن را نابود نمی‌کند. یک فرهنگ جوان‌تر این مایه‌ها را از دل آتش می‌رباید و با تقلید و اقتباس، و سپس با ابداع و ابتکار، آن را استمرار می‌دهد تا روح زنده و جوانی یک قوم تجلی کند. همچنان‌که بنی‌آدم اعضای یکدیگرند، و نسل‌های مختلف لحظه‌هایی از نسل بزرگ بشری هستند، تمدن‌ها نیز واحدهایی از یک کل بزرگ‌ترند که تاریخ نام دارد و مراحل مختلف زندگی انسانیت هستند. تمدن مایه‌های گوناگون دارد و حاصل تعاون اقوام و طبقات و ادیان مختلف است، و کسی که در تاریخ تمدن مطالعه می‌کند نمی‌تواند به نفع یک قوم یا یک دین تعصب به کار برد. بنابراین، محقق اگرچه به حکم روابط محکم خویشی متعلق به کشورش است، در عین حال احساس می‌کند که جزو تبعۀ قلمرو عقل است که دشمنی و مرز نمی‌شناسد. اگر در اثنای مطالعات خود تابع تعصبات سیاسی، یا تبعیضات نژادی، یا خصومت‌های دینی باشد، شایستۀ عنوان خود نیست؛ او باید هر ملتی را که مشعل تمدن را می‌افروزد و میراث خویش را غنا می‌بخشد سپاس دارد و تجلیل کند.

نوشته و پژوهش شده توسط دکتر شاهین صیامی