~73 دقیقه مطالعه • بروزرسانی ۵ فروردین ۱۴۰۵
مردم
اکنون به این خانهها، معابد، تئاترها و حمامها وارد میشویم تا ببینیم این رومیان چگونه زندگی میکردند؛ خودشان را از هنرشان جالبتر خواهیم یافت. باید در ابتدای امر به خاطر آوریم که تا زمان نرون، آنها فقط از لحاظ جغرافیایی رومی بودند. آن اوضاع و احوالی که آگوستوس نتوانسته بود جلو آن را بگیرد — یعنی تجرد، بچه نیاوردن، سقط جنین، کودککشی در میان ساکنان قدیمی، و آزادی زاد و ولد در میان ساکنان جدید — خصایص نژادی و خصلت اخلاقی و حتی ظاهر قیافهٔ مردم روم را تغییر داده بود.
زمانی رومیان، به واسطهٔ سائقهٔ جنسی، به سرعت زاد و ولد میکردند و، به واسطهٔ تشویشی که دربارة نگاهداری قبور خود پس از مرگ داشتند، به توالد و تناسل ترغیب میشدند؛ در این هنگام طبقات بالاتر و متوسط این نکته را آموخته بودند که روابط جنسی از توالد و تناسل جداست، و دربارة دنیای پس از مرگ به شک افتاده بودند. زمانی آوردن و پرورش کودکان تعهد اخلاقی و شرافتی نسبت به دولت بود که عقاید عمومی آن را تضمین میکرد؛ در این هنگام، مطالبهٔ فرزندان بیشتر در شهری که جمعیت تا حد خفقانآوری زیاد شده بود ابلهانه مینمود. بر عکس، مجردهای ثروتمند و شوهران بیفرزند همچنان طرف کاسهلیسی کسانی قرار میگرفتند که آرزوی میراث داشتند. یوونالیس میگوید: هیچ چیز به اندازهٔ زن نازا شما را نزد دوستانتان عزیز نمیکند. یکی از افراد مخلوق پترونیوس میگوید: کروتونا فقط دو طبقه سکنه دارد: چاپلوسان و ممدوحان، و تنها جنایت در آن شهر این است که فرزند خود را بارآوری تا ارثت را ببرد. همچون نبردگاهی است در وقت آسایش: چیزی جز اجساد و کلاغهایی که آنها را بر میگیرند نیست. سنکا مادری را که تازه فرزند خود را از دست داده بود بدین وسیله تسلیت میگوید که اکنون چه محبوبیتی یافته است، چون در میان ما بیبچگی بیش از آنچه نیروی ما را بگیرد به ما نیرو میبخشد. برادران گراکوس از خانوادهای بودند که دوازده فرزند داشت؛ شاید در عصر نرون، میان خاندانهای پاتریسینها یا سوارکاران روم، پنج خانواده که صاحب آن همه فرزند باشند به هم نمیرسید. ازدواج، که زمانی اتحاد اقتصادی مادامالعمر زن و شوهر بود، اکنون در میان دهها هزار رومی سرگذشت زودگذری بود که اهمیت معنوی نداشت، بلکه پیمان سستی بود جهت رفاه متقابل بدنی یا کمک سیاسی. برای گریز از منع قانون ارث بردن در مورد زنان بیشوهر، برخی از زنان خواجگان را به عنوان شوهری که کودک برایشان درست نمیکند برمیگزیدند. برخی با مردان فقیر ازدواج دروغی میکردند، با این شرط که زن آبستن نشود و هر قدر که بخواهد دوست بگیرد. جلوگیری از حمل، هم به صورت مکانیکی و هم به صورت شیمیایی به عمل میآمد. اگر با این وسایل جلوگیری از حمل ممکن نمیشد، طرق متعددی برای سقط جنین بود. فیلسوفان و قانون این عمل را محکوم میکردند، اما خانوادههای بزرگ به آن توسل میجستند. یوونالیس میگوید: بیچاره زنان مشقات زایمان و تمامی زحمات بچهداری را تحمل میکنند. ... اما بستر مطلا مگر چند بار زن آبستن را پناه میدهد؟ بچهاندازان در این فن ماهرند و دارویشان چنان قهار! با این وصف به شوهر میگوید: شاد باش و دارو را به زنت بده ... که اگر کودک را زنده بزاید، میبینی پدر یک بچهٔ زنگی شدهای. در چنین جامعهٔ روشنفکری کودککشی بندرت انجام میشد.
بیفرزندی طبقات پولدار چنان به واسطهٔ کوچک و پرفرزند بودن فقرا تعادل یافته بود که جمعیت روم همچنان رو به افزایش بود. بلوخ جمعیت رم را در اوایل امپراتوری به ۸۰۰٬۰۰۰، گیبن به ۱٬۲۰۰٬۰۰۰، و مارکوارت به ۱٬۶۰۰٬۰۰۰ نفر تخمین زدهاند. بلوخ جمعیت امپراتوری را به ۵۴٬۰۰۰٬۰۰۰ و گیبن ۱۲۰٬۰۰۰٬۰۰۰ نفر محاسبه کردهاند. تعداد افراد طبقهٔ آریستوکراسی به همان اندازهٔ قدیم بود، اما از لحاظ اصل و نسب تغییر یافته بود. دیگر ذکری از آمیلیوسها، کلاودیوسها، فابیوسها، و والریوسها، نبود. از میان خاندانهای مغروری که حتی تا زمان قیصر در روم خود را با ناز میخرامیدند فقط کورنلیوسها مانده بودند. برخی بر اثر جنگ یا اعدام سیاسی ناپدید شده بودند؛ و دیگران به واسطهٔ محدودیت خانوادگی، انحطاط ارثی، یا فقری که ایشان را تا حد تودهٔ پلبینها تنزل داده بود، گم شده بودند. جای ایشان را بازرگان رومی، مقامات رسمی شهرداری، و نجبای مستعمرات گرفته بودند. در سال ۵۶ میلادی یک تن سناتور اعلام کرد: غالب شهسواران و بسیاری از سناتورها اولاد غلامانند. بعد از یکی دو نسل، اعیان جدید راه و رسم اسلاف خود را اتخاذ کردند، از تعداد اطفال خود کاستند، بر تجمل افزودند، و به سیلی که از مشرق سرازیر شده بود تسلیم شدند.
تعلیم و تربیت
از دوران کودکی رومیان چندان خبری در دست نیست، اما از هنر و گورنبشتههای رومی چنین برمیآید که کودکان پس از ولادت به نحو خردمندانهای مورد محبت واقع نمیشدند، بل ابوین ایشان را بیش از حد دوست میداشتند. یوونالیس اندکی خشم و غضب خود را فرو مینشاند تا دربارة نمونهها و سرمشقهای خوبی که بایست مقابل اطفال خود نگاه داریم، مناظر و اصوات زشتی که باید از ایشان دور کنیم، و احترامی که حتی در صورت افراط در محبت باید نسبت به ایشان روا داریم فصلی عطوفتآمیز بسازد. فاوورینوس، در گفتاری که پیش از روسو کار او را تقلید کرده است، از مادران التماس دارد که بچههای خود را شیر بدهند. سنکا و پلوتارک نیز به همین نهج گفتهاند، که البته کماثر بوده است. گرفتن دایه در تمامی خانوادههایی که از عهدهٔ آن برمیآمدند قاعدهٔ کلی بود و هیچ عواقب غمانگیز مشهودی هم نداشت.
تعلیم و تربیت بدوی را دایه میداد که معمولا یونانی بود. داستانهای کودکانهای نقل میشد که اول آن این بود: یکی بود، یکی نبود، یک پادشاهی بود با یک ملکهای. ... تحصیلات ابتدایی هنوز به کف معلم سرخانه سپرده بود. ثروتمندان غالباً معلمانی برای کودکان خود اجیر میکردند، اما کوینتیلیانوس، مانند امرسن آمریکایی، با این کار از این لحاظ مخالف بود که کودک را از دوستیهای شکلدهنده و رقابتهای محرک محروم میسازد. عادتاً پسر و دختر طبقات آزاد در سن هفتسالگی به همراه بچهپا به مدرسهٔ ابتدایی میرفتند و باز میگشتند تا مواظب اخلاق و سلامت ایشان باشد. چنین مدارسی در سراسر امپراتوری و حتی در قصبات کوچک موجود بود. دیوارنبشتههای پومپئی دال بر سواد عمومی است، و احتمال میرود که تعلیم و تربیت در دنیای مدیترانه در آن هنگام مانند قبل و بعد از آن به یک اندازه رواج داشته است. هم بچهپا و هم آموزگار معمولا یونانی و غلام یا سابقاً غلام بودند. در دوران جوانی هوراس و در شهر زادگاه او، هر شاگرد معمولا ماهی هشتاد آس (۴۸ سنت) میپرداخت. سیصد و پنجاه سال بعد، دیوکلتیانوس حداکثر مزد آموزگار را ماهی پنجاه دینار (۲۰ دلار) بابت هر شاگرد تعیین کرد؛ از اینجا میتوان به ترقی مزد آموزگاران و تنزل آس پی برد.
در سیزدهسالگی شاگرد زرنگ، دختر یا پسر، از دبستان تصدیق میگرفت و به دبیرستان میرفت؛ در سال ۱۳۰ میلادی، بیست دبیرستان در روم بود. در اینجا دانشآموزان قدری بیشتر دستور زبان و زبان یونانی، ادبیات لاتینی و یونانی، موسیقی، نجوم، تاریخ، اساطیر، و فلسفه میخواندند، و مبنای تدریس توضیح و تفسیر آثار شاعران قدیم بود. تا این حد ظاهراً دختران همان دروس پسران را میخواندند، اما غالباً تعلیمات اضافی در موسیقی و رقص میگرفتند. از آنجا که دبیران غالباً یونانیان آزادشده بودند، طبعاً نسبت به ادبیات و تاریخ یونان تأکید میکردند. فرهنگ رومی صبغهٔ یونانی گرفت تا وقتی که در اواخر قرن دوم تقریباً تمامی تعالیم عالی به یونانی داده میشد، و ادبیات لاتینی در فرهنگ هلنی عصر هضم گردید.
آنچه در روم آن زمان معادل تحصیلات دانشکده و دانشگاه زمان ما بود در مدارس و مکاتب استادان معانی بیان به هم میرسید. امپراتوری از برق استادان معانی بیان، که در دیوانها از موکلان خود دفاع میکردند، یا برایشان لایحه تنظیم مینمودند، یا در مجالس عمومی تدریس میکردند، یا هنر خود را به شاگردان میآموختند، یا هر چهار را یکباره انجام میدادند، میدرخشید. بسیاری از ایشان شهر به شهر میگشتند، دربارة ادبیات یا فلسفه یا سیاست سخنرانی میکردند، و عملاً نشان میدادند که در هر موضوع چگونه باید با مهارت خطیبانه اقدام کرد. پلینی کهین دربارة ایسایوس یونانی، که در آن هنگام شصت و سه ساله بوده است، میگوید:
چند مسئله را برای بحث مطرح میکند، شنوندگان را آزاد میگذارد که هر یک را بپسندند برگزینند و حتی گاه تعیین کنند که خود او کدام جانب را بگیرد؛ و پس از انتخاب وی برمیخیزد، قبا بر تن میکند، و بحث شروع میشود. ... موضوع بحث را با تناسب کامل به میان میکشد؛ بیان او صریح، مجادلهاش هوشیارانه، منطقش قوی، و فصاحتش عالی است.چنین کسانی ممکن بود مکتبی بگشایند، دستیارانی به کار گیرند، و عدهٔ زیادی دانشجو گرد خود جمع آورند. شاگردان از شانزدهسالگی به این مکاتب وارد میشدند و تا ۲۰۰۰ سسترس حقالتحصیل یک رشته را میپرداختند. رشتههای عمده عبارت بود از خطابه، هندسه، نجوم، و فلسفه — و رشتهٔ اخیر شامل مواضیع بسیاری بود که اکنون علم خوانده میشوند. اینها «تحصیلات آزادمنشانه» را تشکیل میدادند — یعنی تحصیلاتی که برای یک «آزادهٔ متشخص» در نظر گرفته شده بود، که قاعدتاً اجباری به اجرای کارهای بدنی نداشت. همچنانکه معمول به تمامی ازمنه بوده است، پترونیوس از این شاکی بود که تحصیل جوانان را برای برخورد با مسائل دوران پختگی ناشایسته میسازد: مقصر اصلی در مورد حماقت شدید جوانان همان مدارسند، چون در این مدارس هیچ چیز دربارة امور زندگی روزانه نمیشنوند و نمیبینند. ما فقط میتوانیم بگوییم که آن مدارس، به دانشجوی جدی و ساعی، آن روشنبینی و سرعت تفکر را عرضه داشتند که موجب امتیاز حرفهٔ قضا در تمامی ادوار گردید، و آن قدرت فصاحت فاقد اصول اخلاقی را عرضه داشتند که خطیبان روم را ممتاز ساخت. ظاهراً در این مکاتب هیچ گونه گواهینامهای اعطا نمیشد. دانشجو میتوانست مادام که مایل است بماند و هر چند رشته را که میخواهد بخواند. آولوس گلیوس تا بیست و پنجسالگی به تحصیل در مکتب ادامه داد. زنان نیز به این مکاتب میرفتند، و برخی از ایشان پس از ازدواج میرفتند. آنان که طالب تحصیل بیشتر بودند دنبال فلسفه به آتن — سرچشمهٔ آن — دنبال طب به اسکندریه، و دنبال ظریفکاریهای معانی بیان به رودس میرفتند. سیسرون سالی ۴۰۰ دلار خرج تحصیل و شبانهروزی پسرش را در دانشگاه آتن میپرداخت.
تا زمان وسپاسیانوس، مکاتب معانی بیان چندان زیاد و متنفذ شده بودند که امپراتور زیرک چنان صلاح دید که مکاتب مهمتر واقع در پایتخت را با پرداخت مواجب دولتی به استادان عمده تحت کنترل دولت قرار دهد — حداکثر مواجب استادان سالی ۱۰۰٬۰۰۰ سسترس (۱۰٬۰۰۰ دلار) بود. خبر نداریم که وسپاسیانوس این کمک خرج را به چند استاد یا چند شهر گسترش داد. از وقفهای خصوصی برای تحصیلات عالیه اطلاعاتی در دست است، چنانکه پلینی کهین در کوموم وقف کرد. ترایانوس برای ۵۰۰۰ پسر که عقل بیشتر از پول داشتند ترتیب تحصیل داد. تا وقتی که هادریانوس به امپراطوری رسید، پرداخت مخارج دبیرستان از طرف دولت در بسیاری از شهرهای امپراتوری رواج یافته بود و برای معلمان بازنشسته حقوق تقاعدی در نظر گرفته شده بود. هادریانوس و آنتونینوس استادان طراز اول هر شهر را از مالیات و سایر عوارض شهری معاف ساختند. در ضمن که خرافات رو به ازدیاد بود و اصول اخلاقی انحطاط میپذیرفت و ادبیات فاسد میشد، تحصیلات به حد اعلای خود رسید.
روابط زن و مرد
زندگی جوانان، از لحاظ اخلاقی، اگر دختر بودند دقیقاً مراقبت میشد، و اگر پسر بود با ملایمت تحت نظارت قرار میگرفت. رومیان نیز مانند یونانیان توسل مردان را به روسپیان به سهولت میبخشودند. این حرفه را قانون شناخته و محدود ساخته بود. فاحشهخانه به موجب قانون در خارج از حصار شهر قرار داشت و فقط شبها میتوانست مشتری بپذیرد؛ روسپیان نام خود را توسط دستیاران دادستان ثبت میکردند و مکلف بودند، به جای پیراهن بلند، جبه بپوشند. برخی از زنان نام خود را به عنوان روسپی ثبت میکردند تا از مجازات قانونی کشف زنا بگریزند. دستمزد روسپیان را چنان ترتیب داده بودند تا هرزگی در دسترس همه کس قرار گیرد؛ همه کس از داستان «خانم نیمریالی» خبر دارد. اما در این هنگام تعداد روسپیان تحصیلکرده، که سعی داشتند با سرودن شعر و تغنی و دانستن موسیقی و رقص و مکالمهٔ آمیخته با فهم و دانش جلب مشتری کنند، رو به افزایش بود. برای یافتن این خواتین سهلالحصول، کسی حاجت به خروج از حصار شهر نداشت. اووید به خوانندگان خود اطمینان میدهد که با اینان میتوان زیر رواقها و در سیرک و تئاتر «به زیادی ستارگان آسمان» رو به رو شد. و یوونالیس ایشان را در درگاه معابد و بخصوص معبد ایسیس، الاههای که نسبت به عشاق سختگیر نبود، مییافت. مؤلفان مسیحی چنین ادعا کردهاند که در داخلة بست و میان محرابهای معابد روم عمل فحشا انجام میگرفت.
شاهد نیز موجود بود. شاهدبازی، که به موجب قانون نهی گردیده بود و رسوم و عادات رومی آن را بد میدانست، با وفور خاص مشرق زمین شکفت. هوراس چنین نغمه میسراید که به تیر دلدوز عشق گرفتار آمدهام — و تیر عشق که؟ — عشق لوکیسکوس که در نرمی از هر زنی سر است؛ و هوراس از این عشق تنها بدین طریق علاج میپذیرد که دچار شعلهای دیگر به خاطر دوشیزهای زیبا یا نوجوانی رعنا گردد. نخبهترین مضمونهای مارتیالیس مربوط به لواط است. یکی از هجویات یوونالیس، که قابل طبع نیست، بیان شکایت زنی است از این رقابت ناهنجار. شعر شهوی بیارزش و مستهجن معروف به پرپاپیا آزادانه میان جوانان گمراه و بزرگان ناپخته رواج داشت.
ازدواج شجاعانه با این گریزگاههای رقیب درمیافتاد و با کمک پدران و مادران مضطرب و دلالان محبت ترتیبی میداد که تقریباً برای هر دختر لااقل شوهری موقت فراهم آورد. دخترانی که بیش از نوزده سال داشتند و هنوز به شوهر نرفته بودند ترشیده تلقی میشدند، اما چنین دخترانی زیاد نبودند. دو نامزد کمتر یکدیگر را میدیدند، دوران معاشقهای در میان نبود، و حتی در زبان لاتینی کلمهای هم برای بیان آن نبود؛ سنکا از آن شکایت داشت که خریدار هر چیز را قبل از خرید میآزماید، مگر داماد عروس را. دلبستگی قبل از ازدواج معمول نبود، اشعار عاشقانه یا به زنان شوهردار خطاب میشد یا به زنانی که شاعر هرگز اندیشهٔ ازدواج با ایشان را به خود راه نمیداد. و معشوق گرفتن زنان نیز، مانند فرانسهٔ قرون وسطی و زمان حاضر، با اوضاع و احوال مشابه، پس از ازدواج آغاز میشد. سنکای مهین چنان فرض میکرد که میان زنان شوهردار رومی زنا بسیار رایج است، و پسر فیلسوف او چنین میپنداشت که زن شوهرداری که با دو فاسق بسازد نمونهٔ کامل وفاداری است. اووید کجبین چنین میسراید: زنان پاک فقط آنانند که طلب نشدهاند، و مردی که از عشقبازی زنش خشمگین شود روستایی صرف است. اینها ممکن بود زیادهرویهای ادبی باشد. مرثیهٔ سادهٔ کوینتوس وسپیلو برای زنش بیشتر محل اطمینان است که میگوید: ازدواج بدون طلاق تا هنگام مرگ بندرت پایدار میماند، اما دوران زناشویی ما چهل و یک سال با خوشبختی دوام یافت. یوونالیس از زنی یاد میکند که ظرف پنج سال هشت بار ازدواج کرده است. برخی زنان، که بیشتر به خاطر مال یا جاه شوهر میکردند، اگر جهیزیهٔ خود را به شوهر و تن خود را به معشوق خویش میسپردند، وظیفهٔ خود را انجامیافته تلقی میکردند. زانیای در یکی از اشعار یوونالیس به شوهرش که ناگاه سر رسیده است چنین توضیح میدهد: مگر توافق نکردیم که هر دو هر کار که میخواهیم بکنیم؟ آزادی زن در آن هنگام نیز مانند اکنون کامل بود، و تنها اختلاف آن عدم حق شرکت زنان در رأی و نص قوانین بیاثر بود. قانون زنان را اسیر کرده، اما رسوم ایشان را آزاد ساخته بود.
در موارد متعددی، مانند زمان ما، آزادی زنان به معنی نهضت صنعتی بود. برخی زنان در کارگاهها یا کارخانهها و خصوصاً در نساجی به کار اشتغال داشتند، بعضی وکیل یا دکتر میشدند؛ گروهی از لحاظ سیاسی قدرت به هم میرساندند؛ زنان فرمانداران مستعمرات لشکریان را سان میدیدند و برایشان نطق میکردند. دوشیزگان آتشبان برای دوستان خود مناصب سیاسی دست و پا میکردند، و زنان شهر پومپئی نام آن مردان سیاسی را که بیشتر میخواستند بر دیوار مینوشتند. کاتو روم را بر حذر کرده بود که اگر زنان برابری با مردان را تحصیل کنند، آن را به برتری بر مردان بدل خواهند کرد؛ و محافظهکاران بر تحقق آشکار این تحذیر ندبه میخواندند و خیره میشدند. یوونالیس از اینکه زنان را به شاعری و ورزش و گلادیاتوری و بازیگری مشغول میدید وحشت میکرد. مارتیالیس زنان را حیوانات سبع و حتی شیرانی وصف میکرد که در میدان به جنگ مشغولند. ستاتیوس سخن از زنانی میگوید که در چنان نبردهایی جان دادهاند. خانمها، سوار بر تختروان، در خیابانها میگشتند و از هر سو خود را به تماشا میگذاردند. در رواقها، باغهای عمومی، باغچهها، و صحن معابد با مردان گفتگو میکردند؛ همراه مردان به ضیافتهای خصوصی یا عمومی و به آمفیتئاتر میرفتند، که به قول اووید شانههای برهنهٔ آنان چیزی دلپذیر برای تماشا عرضه میداشت. جامعهٔ روم جامعهای خوش و رنگین و مختلط بود که اگر یونانیان زمان پریکلس میتوانستند تصور آن را بکنند، به وحشت میافتادند. در فصل بهار، زنان خوشلباس قایقها و سواحل و ویلاهای بایایی و سایر نقاط ییلاقی را با خنده و زیبایی غرورآمیز و گستاخیهای عاشقانه و دسیسههای سیاسی خود میآکندند. پیرمردان از سر حسرت ایشان را بدکار میخواندند.
زنان سبکسر یا هرزه در آن زمان نیز مانند اکنون اقلیت انگشتشماری بودند. خانمهایی که به هنرها یا مذهب یا ادبیات دل میباختند مانند این عصر متعدد بودند، هر چند همیشه مشخص نبودند. اشعار سولپیکیا را همسنگ اشعار تیبولوس میدانستند. این اشعار بسیار شهوی بودند، ولی از آنجا که مخاطب آنها شوهر شاعره بود، تقریباً عاری از گناه تلقی میشدند. تئوفیلا، دوست مارتیالیس، زنی فیلسوف و در دو فلسفهٔ رواقی و اپیکوری واقعاً خبره بود. برخی زنان خود را با کارهای بشردوستانه و اجتماعی مشغول میکردند، به شهرهای خود معابد و تئاترها و رواقها اعطا مینمودند، و به عنوان حامی به اتحادیهها کمک میدادند. در سنگنبشتهای در لانوویوم از مجمع زنان اسم برده شده است. روم یک صومعهٔ مادران داشت؛ و شاید ایتالیا واجد اتحادیهٔ ملی باشگاههای زنان بوده است. در هر صورت، پس از خواندن آثار مارتیالیس و یوونالیس، از یافتن آن همه زنان خوب در روم مبهوت میشویم: اوکتاویا که با وجود تمامی خیانتهای مارکوس آنتونیوس نسبت به او وفادار بود و اطفال خارجی او را بار آورد؛ آنتونیا، دختر محبوب اوکتاویا، بیوهٔ با عصمت دروسوس، و مادر کامل گرمانیکوس؛ مالونیا، که تیبریوس را علناً به واسطهٔ بدکاری شماتت کرد و بعد خود را کشت؛ آریاپایتا، که وقتی کلاودیوس به شوهرش کایکینا پایتوس فرمان مرگ داد دشنهای به سینهٔ خود فرو برد و در حال احتضار آن سلاح را به شوهر خویش داد؛ و برای آرامش خاطر شوهرش گفت: درد ندارد؛ پاولینا، زن سنکا، که سعی کرد با شوهر خود بمیرد؛ پولیتا، که چون نرون شوهرش را اعدام کرد دست به روزهٔ مرگ زد، و چون همان حکم دربارة پدرش صادر شد به وسیلهٔ انتحار به پدر پیوست؛ اپیخاریس، آن زن آزادشده که هر گونه شکنجهای را تحمل کرد، اما توطئهٔ پیسو را فاش نساخت؛ و آن همه زنان بیشمار که شوهران خود را از نظام اجباری پنهان و محفوظ میداشتند، یا همراه ایشان به تبعید میرفتند، یا همچون فانیا، زن هلویدیوس، با خطرات فراوان و بهای گزاف از شوهران خود دفاع میکردند. تنها همینها که نام بردیم کفهٔ ترازو را در مقابل تمامی بدکارههای مضامین مارتیالیس و نیشهای یوونالیس به طرف زنان عفیف متمایل میسازد.
در پس چنین زنان قهرمانی، آن عدهٔ کثیر زنان شوهرداری بودند که نامشان را هم نشنیدهایم و وفاداری زنانه و فداکاریهای مادرانهٔ ایشان تمامی ساختمان حیات روم را برپا و استوار داشته بود. فضایل قدیم روم — پرهیزگاری، وقار، سادگی، دلبستگی متقابل ابوین و اولاد، حس هوشیارانهٔ مسئولیت، و احتراز از زیادهروی یا خودنمایی — هنوز هم در خانه و خانمان رومی باقی بود. خانوادههای سالم و تربیتشده، که در نامههای پلینی وصفشان آمده است، ناگهان در زمان نروا و ترایانوس سر بر نیاوردند؛ اینان، بیآنکه صدایی از ایشان برخیزد، در عصر مستبدان موجود بودهاند، دوران جاسوسی امپراتوران را هم تحمل کرده بودند، و تنزل مردمان بیپناه و ابتذال زنان جوامع متعین را هم گذرانده بودند. در مراثی که شوهری برای زن، یا زنی برای شوهر خود، یا پدر و مادر بر گور فرزند خود نوشتهاند اندک برقی از آن خانهها و خانمانها به چشم ما میرسد. بر گوری نوشته است: در اینجا استخوانهای اوربیلیا زن پریموس خفته است. از جان عزیزترم بود. بیست و سه ساله، محبوب همه، ورپرید. الوداع مایهٔ آسایش من! و بر گوری دیگر: به زن گرامیم که هجده سال را با سعادت در کنارش گذراندم، به خاطر عشقش سوگند خوردهام که دیگر زن نگیرم. میتوانیم در خیال خود این زنان را در خانههاشان مجسم کنیم: پشم میریسیدند، کودکانشان را ملامت و تربیت میکردند، خادمان را راهنما بودند، پول کمی را که داشتند با دقت خرج میکردند، و در پرستش ارثی خدایان خانگی با شوهران خود شریک میشدند. هر چند روم فاقد اصول اخلاقی بود، اما آن کشوری که خانواده را در دنیای باستان به رفعتی بیسابقه رساند همان رم بود، نه یونان.
لباس
اگر بتوان با دیدن چند صد مجسمه حکمی کرد، مردان رومی زمان نرون از مردان اوایل جمهوری فربهتر و در اندام و گونهها نرمتر بودند. در ابتدا، سلطه بر جهان ایشان را فطرتاً سخت و مقاوم و وحشتانگیز ساخته بود، نه دوستداشتنی؛ اما غذا و شراب و بیماری بسیاری را به صورتی درآورده بود که اگر امثال سکیپیو آن را میدیدند، فریاد برمیآوردند. هنوز هم ریش خود را میتراشیدند، یا معمولتر آن بود که آرایشگری ریش ایشان را میتراشید. نخستین روز که جوانی ریش خود را میتراشید برایش عیدی بود؛ غالباً بروت بکر خود را پرهیزگارانه به خدایی تقدیم میداشت. مردم عادی روم همچنان سنت جمهوری را ادامه میدادند و موی سر خود را کوتاه میزدند تا حدی که نزدیک تراشیدن بود، اما عدهٔ روزافزونی از افراد جلف دستور میدادند که موی سرشان را مصنوعاً مجعد کنند. مارکوس آنتونیوس و دومیتیانوس نیز به همین صورت جلوهگر میشوند. بسیاری از مردان موی عاریه بر سر داشتند، و برخی دستور میدادند تا شکل مو را بر فرق سرشان نقاشی کنند. تمامی طبقات، چه در خانهها و چه در خارج خانه، در این هنگام قبا یا پیراهن ساده در بر میکردند. توگا فقط در موارد رسمی پوشیده میشد. موکلان در مراسم پذیرایی و پاتریسینها در سنا یا در وقت تماشای ورزشهای رزمی آن را میپوشیدند. قیصر ردایی ارغوانی به نشانهٔ مقام خود در بر میکرد، و بسیاری از رجال از او تقلید کردند؛ اما اندکی بعد لباس ارغوانی از لوازم خاص امپراتوران شد. از این شلوارهای مزاحم کسی در بر نمیکرد، تکمهای که بسته نشود نبود، و کسی جوراب ساقهبلند که پایین بیفتد برپا نمیکرد. اما در قرن دوم مردان رفتهرفته ساق پا را با مچپیچ میپوشاندند. پاپوش از کفش بیپاشنه و نعلین مانند چرمی یا چوبپنبهای شروع میشد، که برجستگی آن میان شست و انگشت چهارم پا واقع میشد، و به کفش پاشنهبلند تمام چرم یا چرم و پارچه میرسید که معمولا با جبه به عنوان لباس کامل پوشیده میشد.
زنان رومی دوران اول امپراتوری، آن طور که بر فرسکوها و در مجسمهها و بر سکهها دیده میشود، شباهت بسیار به زنان آمریکایی در آغاز قرن بیستم داشتهاند — جز آنکه آنان همگی موخرمایی بودند، اندام نسبتاً لاغری داشتند، و لباسشان موجب میشد که رفتار و اطوارشان لطفی گیرنده داشته باشد. آن زنان ارزش آفتاب و ورزش و هوای آزاد را میدانستند؛ برخی هالتر میگرفتند، بعضی با جد و جهد شنا میکردند، و گروهی روش غذایی خاصی داشتند؛ دیگران با بند پستانهای خود را میبستند. زنها معمولا موها را به عقب شانه میکردند و پشت گردن گوجه فرنگی میزدند. اکثر آن را در تور میبستند و با نوار یا بند بالای سر گره میزدند. رسمهای بعدی از زنان آرایش موی بیشتر و بلندتری میخواستند؛ موها را بلند میآراستند و با سیم نگاه میداشتند و با موی بور عاریه، که از دختران گرمانیایی خریده و به روم نقل میشد، تزیین میکردند. زنی که مبادی رسوم بود ممکن بود چندین ساعت چند کنیز و غلام را وادار به آراستن و پیراستن ناخنها و آرایش موی خود کند.
وسایل آرایش مانند زمان ما متنوع بود. یوونالیس زیباسازی را به عنوان یکی از مهمترین فنون زمان خود وصف میکند؛ پزشکان، ملکهها، و شاعران مجلدات بسیار در آن موضوع تألیف کردند. اطاق خواب خاتون رومی کارخانة آلات آرایش بود — موچین، قیچی، تیغ، سوهان، ماهوت پاککن، شانه، برس مو، تور مو، گیس عاریه، کوزهها و شیشههای عطر، کرم، روغن، خمیر، سنگ پا، و صابون. انواع مواد مو زدا برای ازالهٔ مو به کار میرفت، و انواع مواد دهنی معطر برای جعد دادن و ثابت کردن مو مصرف میشد. بسیاری زنان شبها نقابی از خمیر و شیر خر به صورت میگذاشتند؛ این خمیر را پوپایا ساخته بود، و چون آن را در ترمیم رنگ ناپسند پوست مفید یافت، در تمامی مسافرتهای خود خر به دنبال میبرد؛ گاه یک گله خر همراه داشت و در شیر خر استحمام میکرد. صورت خود را با رنگ سفید یا سرخ میکردند، مژگان و ابروان را سیاه میکردند و یا روی آن رنگ میگرفتند، و گاه رگهای شقیقه را با خطوط ظریف آبی تقویت میکردند. یوونالیس شکایت داشت که زن ثروتمند بوی گند روغن پوپایا را میدهد که به لبهای شوهر بینوایش میچسبد که هرگز روی زنش را نمیبیند. اووید این فنون را موجب گمراهی میدانست و به خانمها پند میداد که آنها را از معشوقان خود پنهان کنند — همه را مگر شانه زدن گیسوان که وی را سرمست میساخت.
در این هنگام زیرپوشهای ظریف به لباسهای سادهٔ زنانة مربوط به دوران قبل از هانیبال روم افزوده شده بود. شال روی شانه میافکندند، و نقاب رازی دلانگیز به چهره میبخشید. زمستانها خزهای نرم اندامهای ثروتمند را نوازش میداد. ابریشم چنان عادی بود که مردان نیز مانند زنان میپوشیدند. ابریشم و پارچههای کنفی را با رنگهای گران ملون میساختند. رومیان غالباً در ازای پنج سیر کرک صوری دو رنگه هزار دناریوس میپرداختند. لباسها، پردهها، فرشها، و روپوشها همه با قلابدوزی زر و سیم تزیین میشد. کفش زنانه را با چرم نرم یا پارچه میساختند، و گاه با دقت تمام روباز میدوختند؛ ممکن بود لبههای آن را طلا بگیرند و خود کفش را جواهرنشان کنند. غالباً پاشنههای بلند نقص طبیعت را تلافی میکردند.
جواهر جزء عمدهٔ تجهیزات زنان بود. انگشتری و گوشواره، گردنبند، بازوبند، النگو، سینهریز، و سنجاق از لوازم حیات بود. لولیا پاولینا یک بار لباسی سراپا از زمرد و مروارید پوشیده بود و قبوضی به همراه داشت که نشان میداد ۴۰٬۰۰۰٬۰۰۰ سسترس ارزش آنها است. پلینی بیش از صد نوع سنگ قیمتی را نام میبرد که در روم معمول بود. تقلید ماهرانه از این جواهرات صنعتی پرمشغله بود. زمردهای شیشهای روم از زمردهای مصنوعی زمان ما بهتر بود و تا قرن نوزدهم جواهرفروشان آنها را به جای اصل میفروختند. مردان نیز، مانند زنان، به سنگهای بزرگ و انگشتنما علاقه داشتند، سناتوری بر انگشتری خود عینالشمسی داشت به درشتی یک فندق؛ آنتونیوس که از وجود آن خبر شد، دستور داد او را به نظام اجباری دعوت کنند. وی گریخت، در حالی که ۲٬۰۰۰٬۰۰۰ سسترس را بر انگشت خود میبرد. بیگمان جواهر در آن زمان نیز مانند بسیاری اوقات دیگر سدی در برابر تورم پول یا انقلاب بوده است. در این زمان ظروف سیمین، جز میان طبقهٔ پایین اجتماع، میان همه مرسوم بود. تیبریوس و امپراتوران بعدی احکامی بر ضد تجمل صادر کردند، اما این احکام قابل اجرا نبود و بزودی از خاطرها رفت. تیبریوس تسلیم شد و اعتراف کرد که اسراف پاتریسینها و نوکیسهها برای هنروران روم و شرق کار به وجود میآورد، و فرصتی میدهد که باجهای مستعمرات از پایتخت بازگردد. تیبریوس میگفت: بدون تجمل، روم یا مستعمرات چگونه زندگی کنند؟
یک روز زندگی در رم
تجملات خانه بمراتب بیش از تجملات لباسها بود. کف مرمرین و موزاییک اطاقها، ستونهای مرمر رنگارنگ، آلاباستر، و سنگ سلیمانی؛ دیوارهای با نقاشیهای درخشان یا جواهرنشان؛ سقفهای گاه مذهب یا شیشهپوش؛ میزهای چوب لیمو با پایههای عاج؛ نیمکتهای مزین به لاک سنگپشت، عاج، نقره، یا طلا؛ پارچههای زربفت اسکندرانی یا رومیزیهای بابلی که میلیونرهای عادی ۸۰۰٬۰۰۰ و نرون ۴٬۰۰۰٬۰۰۰ سسترس در بهای آن میپرداختند؛ تختهای برنزی، با تور پشهبند؛ شمعدانهای برنزی، مرمری، یا شیشهای؛ مجسمهها و تصاویر و اشیای هنری؛ گلدانهای برنز کورنتی یا شیشههای در کوهی — اینها همه جزئی از تزییناتی بود که خانههای اربابی عصر نرون را آکنده بود.
در چنین خانهای ارباب چنان میزیست که گویی در موزه اقامت دارد. بایست غلامان متعددی خریداری میشدند تا آن ثروت را حفظ کنند و غلامان دیگری ابتیاع میشدند تا دستهٔ غلامان اولی را بپایند. در برخی منازل ۴۰۰ غلام بودند که به کارهای خدمت حضور و نظارت یا صنعت اشتغال داشتند. زندگی ارباب، حتی در خلوت اطاقهایش، در ملاء غلامانش میگذشت.
وقت غذا دو غلام در خدمت بودند، هنگام لباس کندن دو غلام چکمه از پا در میآوردند، و هنگام استراحت بر هر در گماشتهای به پاس میایستاد — این بهشت موعود نیست. چنانکه گویی منظور مسلم ساختن بدبختی ثروت باشد، ارباب روز را در حدود ساعت هفت با پذیرفتن وابستگان و انگلهای خود و گونه وادادن به بوسههای ایشان آغاز میکرد. پس از دو ساعت که این امر به طول میانجامید، به صرف صبحانه میپرداخت. سپس به دید و بازدید رسمی با دوستان مشغول میشد. آداب چنان مقرر داشته بود که شخص بایست ملاقات دوستان را پس میداد؛ در کارهای قضایی و انتخابات به ایشان کمک میکرد؛ و در نامزدی دخترانشان، مراسم بلوغ پسرانشان، خواندن اشعارشان، و امضای وصایایشان حضور به هم میرساند. این کارها و سایر تعهدات اجتماعی با چنان لطف و ادبی انجام میشد که در هیچ تمدنی نظیر نداشت. سپس ارباب به سنا میرفت یا به مأموریت دولت یا به کارهای شخصی خود مشغول میشد.
برای افرادی که کمتر ثروتمند بودند زندگی سادهتر بود، اما کمزحمتتر نبود. چنین افرادی، پس از دید و بازدیدهای صبحانه، تا ظهر به کارهای شخصی مشغول میشدند. مردم افتاده هنگام برآمدن آفتاب مشغول کار خود بودند؛ از آنجا که زندگی شبانه بسیار قلیل بود، رومیان حداکثر استفاده را از روز میکردند. ناهار سبکی ظهر خورده میشد، و شام در ساعت سه یا چهار — و هر چه طبقه بالاتر بود، وقت صرف شام دیرتر میشد. پس از ناهار و اندکی استراحت، دهقانان و کارگران به کار بازمیگشتند و تا غروب آفتاب کار میکردند؛ دیگران در خارج یا حمامهای عمومی دنبال تفریح میرفتند. رومیان دورهٔ امپراتوری استحمام را بیشتر از عبادت خدایان با علاقهٔ مذهبی انجام میدادند. ایشان نیز مانند ژاپنیان بوهای عمومی را به عطر اختصاصی ترجیح میدادند، و در پاکیزگی هیچ ملتی در دنیای باستان به پای ایشان نمیرسید، مگر مصریان. برای زدودن عرق، دستمال همراه داشتند؛ و دندان را با گرد و خمیر مسواک میکردند. در اوایل دورهٔ جمهوری هر هفته یک بار استحمام کافی بود؛ اما در این هنگام شخص بایست روزی یک بار حمام کند یا خود را دچار نیش مارتیالیسمانندی سازد. جالینوس میگوید که حتی روستاییان هر روز استحمام میکردند. در غالب خانهها تشت حمام دیده میشد؛ منازل اغنیا حمام سرخانهای داشتند که با اسباب و شیر مرمری یا شیشهای یا سیمین میدرخشید. اما اکثریت آزادگان رومی به حمامهای عمومی اتکا داشتند.
معمولاً حمامهای عمومی متعلق به اشخاص بود. در سال ۲۳ ق م، ۱۷۰ حمام عمومی در روم بود؛ در قرن چهارم میلادی ۸۵۶ حمام، به اضافهٔ ۱۳۵۲ استخر شنای عمومی. اما حمامهای بزرگ، که دولت میساخت و توسط صاحبان امتیاز اداره میشد و صدها غلام کارگر داشت، از آن حمامهای متعلق به اشخاص بیشتر مورد توجه بود. این ترماها (گرمابهها) که توسط آگریپا، نرون، تیتوس، ترایانوس، کاراکالا، آلکساندر سوروس، دیوکلتیانوس، و قسطنطین ساخته شده بود آثار باقی شکوه دولت اجتماعی بود. حمامهای نرون ۱۶۰۰ نشیمن مرمری داشت و ۱۶۰۰ نفر میتوانستند در آن واحد در آنها استحمام کنند. حمامهای کاراکالا و دیوکلتیانوس هر یک ۳۰۰۰ نفر را راه میانداخت. هر شهرنشینی میتوانست با پرداخت مبلغی ناچیز به حمام برود؛ دولت کسر خرج حمام را میپرداخت، و ظاهراً روغن و شستن مشتری با حمام بود. حمامها از آغاز صبح تا یک بعد از ظهر برای زنان و از ساعت دو بعد از ظهر تا هشت برای مردان باز بود؛ اما غالب امپراتوران استحمام زن و مرد را در آن واحد اجازه میدادند. معمولاً مشتری ابتدا به رختکن میرفت تا لباس خود را عوض کند، سپس به ورزشگاه وارد میشد تا مشتزنی کند یا کشتی بگیرد یا بدود یا بجهد یا دیسک یا نیزه بیندازد یا توپ بازی کند. یکی از توپبازیها شبیه بازی مدیسین بال آمریکاییها بود؛ در یک جور توپبازی دیگر، دو دستهٔ مخالف برای رساندن توپ به مقصد مخالف در هم میافتادند و تمام فنون یک دستهٔ بازیکن مانند حاضر را به کار میبردند. گاه توپبازهای حرفهای به حمام میآمدند و نمایش میدادند. پیرمردانی که ترجیح میدادند در ورزش وکیل بگیرند به اطاقهای مشت و مال میرفتند و غلامی را وا میداشتند با مالش پیه ایشان را کم کند.
مشتری پس از ورزش به محل حمام اصلی میرفت و برای این کار ابتدا وارد اطاقی میشد که هوای آن گرم بود و از آنجا به اطاقی میرفت که هوای آن داغ بود، و اگر میخواست بیش از آن عرق بریزد به لاکونیکوم میرفت که بخار بسیار داغی در آن جریان داشت. سپس در آب گرم خود را میشست و برای این کار از چیز تازهای که رومیان از گلها آموخته بودند — صابون که از پیه و خاکستر چوب غان یا نارون ساخته میشد — استفاده میکرد. این روغن را دیگر نمیشستند، بل با پارچهٔ مویی پاک و با حوله خشک میکردند، به طوری که مقداری روغن به جای چربی، که حمام گرم بیرون برده بود، داخل پوست شود.
کمتر اتفاق میافتاد که مشتری در این هنگام از حمام برود. این حمامها هم حمام بودند و هم باشگاه؛ اطاقهایی در آن بود که مخصوص بازی طاس و شطرنج بود، راهروهایی داشت مملو از نقاشی و مجسمه، نشیمنهایی داشت که دوستان میتوانستند بنشینند و صحبت کنند، کتابخانه و قرائتخانه داشت، تالارهایی داشت که رامشگر یا شاعر میتوانست قطعهای بنوازد یا بخواند و فیلسوف میتوانست جهان را توضیح کند. در این ساعات بعد از ظهر، بعد از استحمام، جامعهٔ روم مهمترین نقطهٔ تلاقی خود را مییافت. زن و مرد آزادانه و با نشاط اما مؤدبانه با یکدیگر میآمیختند، گفتگو میکردند، و مغازله یا مباحثه میکردند؛ رومیان در حمام، تماشای ورزشهای رزمی، و باغهای ملی علاقهٔ شدید خود را نسبت به صحبت و شایعات و شنیدن اخبار و رسواییهای روز ارضا میکردند.
اگر میل میکردند میتوانستند در رستوران حمام شام بخورند، اما غالب ایشان در منزل شام میخوردند. شاید به علت تنبلی ناشی از ورزش و حمام گرم، رسم بر آن بود که هنگام غذا دراز بکشند. روزگاری، هنگامی که مردان دراز میکشیدند، زنان جدا مینشستند. اما در این هنگام زنان نیز کنار مردان لم میدادند. اطاق غذاخوری سه مصطبه داشت که دور میز بزرگ به شکل چهارگوش چیده شده بود. روی هر مصطبه عادتاً سه نفر مینشستند. کسی که سر میز غذا میخورد سرش را روی بازوی چپش میگذاشت و بازویش را روی مخدهای، و بدنش در طرف مقابل میز دراز شده بود.
طبقات فقیرتر همچنان غلات و لبنیات و سبزی و میوه و گردو میخوردند. پلینی در صورت اغذیهٔ رومیان انواع مختلف غذای سبزی را از سیر گرفته تا شلغم نام میبرد. ثروتمندان گوشت میخوردند و در این کار مانند گوشتخواران بیرحم افراط میکردند. گوشت خوک بیش از گوشتهای دیگر مورد علاقه بود. پلینی از این جهت مدح خوک را میگوید که پنجاه جور غذای خوب از آن عمل میآید. سوسیس گوشت خوک را در اجاقهای قابل حمل دور کوچهها میگرداندند، همچنانکه امروز در بزرگراهها مرسوم است.
وقتی کسی در مجلس ضیافتی غذا میخورد، انتظار غذای کمیاب داشت. ضیافت در ساعت چهار بعد از ظهر آغاز میشد و تا اواخر شب یا روز ادامه داشت. روی میز گل و جعفری میافشاندند، هوا از بوی عطریات خارجی مملو بود، روی مصطبهها مخده میانداختند، و خدمتکاران لباس یکجور میپوشیدند و راست حرکت میکردند. بین مشهی و دسر غذاهای تجملآمیزی میآمد که میزبان و سرآشپز او از آنها به خود میبالیدند. ماهی کمیاب، پرندهٔ کمیاب، و میوهٔ کمیاب هم جالب بود و هم ذائقه را خوش میآمد. ماهی آزاد را هر نیم کیلو هزار سسترس میخریدند؛ آسینیوس کلر یک ماهی را به هشت هزار سسترس خرید. یوونالیس شکوه داشت که قیمت ماهی از ماهیگیر زیادتر است. محض ازدیاد کیف میهمانان، ممکن بود ماهی را زنده بیاورند و برابر چشمان میهمانان بجوشانند تا ایشان را از رنگهای مختلفی که ماهی در احتضار مرگ به خود میگرفت لذت برند. ودیوس پولیو این ماهیها را که نیم متر طول آنها بود در مخزن بزرگی پرورش میداد و غلامانی را که جلب رضایت او را نمیکردند به خورد آنها میداد. مارماهی و حلزون غذای عالی محسوب میشد، اما قانون خوردن موش صحرایی را نهی کرده بود. بال شترمرغ، زبان عنقا، گوشت پرندگان، و جگر غاز غذاهای مورد علاقه بودند. آپیکیوس، که یک تن خوشگذران معروف زمان تیبریوس بود، خوراک جگر پرورده را بدین نحو ابداع کرد که با خوراندن انجیر به ماده خوک جگر آنها را فربه میکرد. رسم معمول به میهمانان اجازه میداد که پس از صرف غذای سنگین، معده را با دوای قیآوری تخلیه کنند. برخی از پرخوران این عمل را در وسط غذا انجام میدادند و سپس مجدداً به اقناع اشتها میپرداختند. سنکا میگوید: قی میکنند تا بخورند، میخورند تا قی کنند. چنین رفتاری استثنایی بود، و از میخوارگی افراطی آمریکاییان شرطبند بدتر نبود. از این دلچسبتر این رسم بود که به میهمانان هدیه میدادند، یا از سقف گل و عطر بر سرشان میافشاندند، یا با موسیقی و رقص و شعر و نمایش از ایشان پذیرایی میکردند. گفتگو، که به واسطهٔ شراب قید و بندی نداشت و بر اثر حضور جنس مخالف به حرارت میآمد، شام را به پایان میرساند.
نباید چنین فرض کرد که این گونه ضیافتها پایان عادی هر روز رومیان بوده یا در زندگی رومیان بیش از مجالس ضیافت امروزی که با چندین نطق همراه است معمول بوده است. تاریخ نیز مانند جراید زندگی را خلاف واقع جلوه میدهد، چون از موارد استثنایی لذت میبرد و از نقل احوال مرد شریف یا زندگی عادی که خبر جالب ندارد پرهیز میکند. بیشتر رومیان مثل خود ما و همسایگان ما بودند: با اکراه از خواب برمیخاستند، زیاده میخوردند، زیاد کار میکردند، خیلی کم بازی میکردند، زیاد عشق میورزیدند، بندرت از کسی نفرت میکردند، اندکی بگومگو میکردند، فراوان حرف میزدند، وقت بیداری در خواب و خیال غوطه میخوردند، و میخوابیدند.
تعطیلات رومی
تئاتر
از آنجا که روم خدایان بسیار برای پرستش و مستعمرات بسیار برای استثمار داشت، تعطیلات بسیاری نیز داشت که زمانی با نمایشهای مذهبی به وقار آمیخته بود؛ و در این هنگام با عشرت دنیوی نشاطآمیز بود. تابستانها بسیاری از مردم فقیر از گرمای مرطوب به میکدهها یا مرغزارهای کنار رودخانه یا حومهٔ شهر میگریختند. در هوای آزاد مینوشیدند، میخوردند، میرقصیدند، و عشق میورزیدند. آنان که از عهده برمیآمدند ممکن بود به نقاط ساحلی در کنارة غربی بروند، یا با اغنیا در کنار خلیج بایای به تفریح مشغول شوند. زمستانها آرزوی هر رومی آن بود که به جنوب و در صورت امکان به رگیوم یا تارنتوم برود و با پوست سوخته، به عنوان تصدیق عضویت در طبقهٔ بالا، باز گردد. اما آنان که در روم میماندند وسایل تفریح فراوان و ارزانی در اختیار داشتند: روایت، شعر و موسیقی، درس، کنفرانس، نمایش ساکت، نمایش، مسابقات ورزشی، مسابقات پولی، اسبدوانی، ارابهروانی، مبارزه تا حد مرگ بین افراد یا بین افراد و سباع، و جنگهای دریایی که زیاد هم قلابی نبود روی دریاچههای ساختگی — هرگز شهری اینهمه وسایل سرگرمی نداشته است.
در اوایل دورهٔ امپراتوری، در هر سال رومی، هفتاد و شش روز جشن یا عید بود که در آن مراسم ورزشی انجام میگرفت. از این جشنها، پنجاه و پنج مراسم صحنهای بود که مخصوص نمایش یا نمایش ساکت بود، و بیست و دو تا ورزشهای سیرکی و ورزشگاهی یا آمفی تئاتری بود. تعداد جشنهای ورزشی رو به ازدیاد بود، تا وقتی که در ۳۵۴ میلادی ۱۷۵ روز در سال عرضه میشدند. اما این امر به هیچ وجه به معنی افزایش یا ترقی فن نمایش در روم نبود. بل، برعکس، هر چه تئاتر بیشتر میشد، نمایشنویسی رو به انحطاط میرفت. نمایشنامهها را در این موقع بیشتر برای آن مینوشتند که خوانده شود نه آنکه بازی شود؛ تئاتر به همان تراژدیهای قدیم رومی و یونانی و کمدیهای قدیم رومی و نمایشنامههای ساکت میساخت. ستارگان بر صحنه چیره بودند و ثروتهای کلان به دست میآوردند. آیسوپوس، که نقشهای غمانگیز را بازی میکرد، پس از عمری اسراف و تبذیر، پس از مرگ ۲۰٬۰۰۰٬۰۰۰ سسترس به جا گذاشت. روسکیوس که نقشهای خندهآور را بازی میکرد سالی ۵۰۰٬۰۰۰ سسترس درآمد داشت، و چنان ثروتمند شد که چند فصل بدون مزد کار میکرد و با این تحقیر پول، با وجود آنکه سابقاً برده بود، شیر مجامع اشراف شده بود. بازیهای سیرک و آمفی تئاتر علاقهٔ مردم را جذب میکرد و ذوق ایشان را خشن میساخت، و نمایشنویسی روم در میدان مبارزات گلادیاتورها درگذشت و یک قربانی دیگر به قربانیان تعطیلات روم افزوده شد.
به واسطهٔ اصرار و اهمیت دادن به بازی و صحنه به جای فکر و نقشهٔ نمایش، تئاتر اندکاندک جای خود را به نمایشهای تقلیدی ساکت داد. نمایشهای تقلیدی حاوی مقداری جزئی صحبت بود، موضوع نمایش را از زندگی مردم پست میگرفت، و اتکای آن به طرحهای شخصیت بود که با تقلید ماهرانه نموده میشد. آزادی نطق و بیان، که از مجالس و فوروم رخت بربسته بود، لحظهای کوتاه در این ریشخندهای مختصر زنده میماند، و آن هنگامی بود که بازیگری جان خود را به خطر میانداخت تا با گفتن جملهٔ دوپهلویی، که نیش آن متوجه امپراتور یا یکی از افراد مورد علاقهٔ او بود، تماشاگران را وا دارد برایش کف بزنند. کالیگولا دستور داد بازیگری را که چنان ایهامی کرده بود زنده در آمفی تئاتر سوختند. روزی که وسپاسیانوس خسیس دفن میشد، بازیگری ادای جنازه را در میآورد. ضمن تشییع جنازهٔ جسد نشست و پرسید مجلس ختم چقدر برای دولت خرج دارد. جواب دادند: ده میلیون سسترس، جنازهٔ امپراتور فرمود: صد هزار سسترس به خودم بدهید و در تیبر پرتابم کنید. فقط بازی تقلیدی بود که زنان را به عنوان بازیگر میپذیرفت، و از آنجا که چنین زنانی به خودی خود به واسطهٔ بازیگری از طبقهٔ روسپیان به حساب میآمدند، از بیان و اعمال خلاف عفت چیزی از دست نمیدادند. در مواقع خاصی، از قبیل فلورالیا تماشاگران از این بازیگران میخواستند که تمامی ملبوس خود را به درآورند. مانند زمان ما، زن و مرد هر دو در این نمایشها حضور به هم میرساندند. سیسرون در تئاتر برای خود عروسانی یافت، و آن عروسان او را یافتند.
چون از این بازی تقلیدی چند جملهای که در طول آن بر زبان میآمد حذف کردند و موضوع نمایش را به ادبیات کلاسیک متوجه ساختند، پانتومیم به وجود آمد که در آن هیچ سخنی گفته نمیشود و فقط با حرکات و اشارات بیان مطلب میشود. در این صرف نظر کردن از زبان منفعتی بود. جمعیت روم، که از نژادهای مختلف بود و جزء اعظم آن جز لاتینی بسیار ساده زبانی نمیفهمید، وقتی اعمال بازیگران با زیور سخن سنگین نمیشد، آن را بهتر درک میکرد. در سال ۲۱۱ ق م، دو بازیگر، یکی پولادس کیلیکیایی و دیگری باتولوس اسکندرانی، به روم آمدند و پانتومیم را — که قبلاً در شرق هلنیستی رواج داشت — با اجرای نمایشهای یکپردهای، که فقط از موسیقی و بازی و ادا و رقص ترکیب شده بود، معمول ساختند. روم، که از نمایشنامههای تهیهشده به نظم قدیم و پر طمطراق خسته شده بود، این هنر جدید را استقبال کرد، از لطف حرکات و مهارت بازیگران به هیجان آمد؛ از البسهٔ پرجلال ایشان و جلوه یا طیبت نقابها، اندامهای پرورشیافته و رژیمگرفته، بیانکنندگی شرقی دستها، تجلی سریع و کثیر ایشان به صورت افراد مختلف، و اجرای شهوتانگیز صحنات شهوی لذت میبرد. تماشاگران، در پشتیبانی از بازیگران مورد علاقهٔ خود که با یکدیگر رقیب بودند، به دستههای مخالف تقسیم میشدند؛ زنان والاتبار عاشق بازیگران میشدند؛ و با هدایا و آغوش باز ایشان را تعاقب میکردند، تا آنکه یکی از بازیگران واقعاً در راه زن دومیتیانوس سر از کف داد. پانتومیم بتدریج تمامی رقیبان خود را، به استثنای نمایش ساکت از صحنة روم بیرون راند. درام هم جای خود را به باله داد.
موسیقی رومی
این پیروزی به واسطهٔ توسعهٔ عظیم موسیقی و رقص امکانپذیر گشته بود. در دورهٔ جمهوری به رقص با دیدة تحقیر مینگریستند؛ سکیپیوی کهین دولت را وادار کرده بود مدارسی را که موسیقی و رقص در آنها تدریس میشد ببندد، و سیسرون گفته بود که: فقط دیوانه هنگام هوشیاری ممکن است برقصد. اما نمایشهای پانتومیم رقص را معمول ساختند و بعداً مورد علاقهٔ شدید قرار دادند. سنکا میگوید تقریباً هر خانهای سکوب رقص داشت که آوای پای مرد و زن را منعکس میساخت. در خانههای ثروتمندان، در این هنگام، یک استاد رقص، یک سرآشپز، و یک فیلسوف به عنوان جزئی از لوازم خانه مقیم بودند. رقص، آن طور که در روم معمول بود، بیش از پا و ساق مشتمل بر حرکات موزون دست و بالاتنه بود. زنان این هنر را فقط به خاطر جذابیت خود رقص فرا نمیگرفتند، بل از این جهت که لطف و انعطاف به ایشان میداد نیز به آن روی میآوردند.
رومیان، بعد از قدرت و پول و زن و خون، موسیقی را دوست داشتند. مانند هر چیز دیگر در حیات فرهنگی روم، موسیقی روم نیز از یونان آمد و ناگزیر در مقابل کهنهپرستانی که هنر را با انحطاط یکی میدانستند راه خود را با مبارزه گشود. در سال ۱۱۵ ق م، سنسورها نواختن تمام آلات موسیقی را جز فلوت ایتالیایی نهی کرده بودند. یک قرن بعد، سنکای مهین هنوز موسیقی را در خور مردان نمیشناخت، اما در ضمن این مدت وارو کتاب در موسیقی را نوشته بود، و این رساله با منابع یونانی آن پشتیبان بسیاری از آثار رومی دربارة اصول موسیقی گردید. عاقبت اطوار و آلات غنی و شهوتخیز یونانی بر ناهنجاری و سادگی رومی فایق آمد، و موسیقی در تربیت زنان و غالباً تربیت مردان جزء اصلی شد. تا سال ۵۰ میلادی تمامی طبقات را اعم از زن و مرد اسیر خود کرده بود؛ مردان نیز، مانند زنان، تمامی روز و حتی چندین روز را صرف گوش کردن و ساختن و خواندن آهنگها میکردند. عاقبت حتی امپراتوران نیز از دستهٔ ساز بالا و پایین میرفتند، و هادریانوس فیلسوفمنش نیز، مانند نرون زنخو، از مهارت در چنگزنی به خود میبالید. اشعار غنایی را برای آنکه همراه موسیقی خوانده شود میسرودند، و موسیقی را هم بیشتر برای شعر میساختند. موسیقی قدیم تحتالشعاع نظم بود، در حالی که در زمان ما موسیقی مشرف بر کلام است، تا حدی که آن را تقریباً نابود میکند. موسیقی همسرایی رواج داشت و غالباً در عروسیها، ورزشهای رزمی، مراسم مذهبی، و تشییع جنازهها شنیده میشد. هوراس از دیدن و شنیدن جوانان و دوشیزگانی که آواز ساختهٔ او را برای بازگشت عصر طلایی ساتورنوس میخواندند سخت متأثر شد. در آن آوازهای دستهجمعی، همسرایان تمامی اصوات یک نوا را میخواندند، منتها در گامهای مختلف. ظاهراً در آن هنگام تقسیم آواز به قسمتهای مختلف شناخته نبوده است.
آلات اصلی عبارت بود از فلوت و لیر. دستههای ارکستر بادی و زهی امروزی هنوز هم تغییراتی در همان آلاتند: قهرمانانهترین سمفونیها عبارت است از ترکیب عالمانهٔ باد کردن و پر کردن و خراشیدن و کوبیدن. فلوت را همراه نمایش تئاتر میزدند و فرض بر آن بود که باعث تحریک احساس شود. لیر ملازم سرود بود و از آن انتظار داشتند که روح را تعالی بخشد. فلوت در آن زمان دراز بود و سوراخهای متعدد داشت و صداهای بیشتری از فلوت زمان ما داشت. لیر آن زمان چنگ زمان ما بود، اما به اشکال مختلفتری ساخته میشد. لیر یونانیان متوسطالقامه بود، اما رومیان بر اندازهٔ آن افزودند، تا آنجا که آمیانوس آنها را به بزرگی ارابه وصف کرده است. به طور کلی سازهای رومیان، مانند سازهای زمان ما، بیشتر از لحاظ صدادار بودن و اندازه نسبت به آلات سابق بهبود پذیرفت. تارهای لیر را از زه یا پی میساختند، و هر لیر هجده تار داشت؛ با مضراب یا انگشت آن را مینواختند — اما قسمتهای تند را فقط با انگشت میشد زد. در اوایل قرن اول، ارگ آبی را از اسکندریه آوردند که چندین سوراخگیر و وقفه و لولهٔ صوتی داشت. نرون عاشق آن شد، و کوینتیلیانوس آرام تحت تأثیر پرصدایی و قدرت آن قرار گرفت.
کنسرتهای رسمی داده میشد. و در برخی مسابقات عمومی قسمتی مربوط به مسابقهٔ موسیقی بود. حتی در ضیافتهای بیتکلف شام هم اندکی موسیقی لازم بود؛ مارتیالیس در شعری به میهمان خود وعده میدهد که لااقل فلوتزنی خواهد بود. و اما در مورد ضیافت تریمالخیو، میزها با وزن آوازخوانی جمع میشود. کالیگولا در کشتی تفریحی خود ارکستر و دستهٔ آواز داشت. در پانتومیمها سمفونی اجرا میشد — یعنی یک دسته آوازهخوان همراه دستهٔ موسیقی میخواندند و میرقصیدند. گاه بازیگر قطعات منفرد را میخواند، و گاه آوازخوان حرفهای آواز میخواند و بازیگر میرقصید و حرکات لازم را انجام میداد. هیچ تازگی نداشت که پانتومیمی ۳۰۰۰ آوازخوان و ۳۰۰۰ رقاص داشته باشد. ارکستر را فلوت رهبری میکرد و لیر، سنج قرهنی، ترومپت، نای، و پابند به آن کمک میکردند — و پابند عبارت بود از تختههایی که به پای بازیگر میبستند و چنان صدای مهیبی ایجاد میکرد که از شدیدترین صداهای ارکسترهای کنونی وحشتانگیزتر بود. سنکا ذکر کرده است که افراد با هارمونی ساز میزدند. اما نشانی در دست نیست که ارکسترهای قدیم هارمونی را با نغمهٔ سنجی به کار میبردهاند. سازی که همراه آواز زده میشد معمولا یک نت بالاتر بود، اما، تا آن حد که میدانیم، دنبالهٔ مشخص آواز را دنبال نمیکرد.
یکه هنرمند فراوان بود، و ساززنان درجهٔ دوم بسیار. استعداد از تمامی مستعمرات به سوی مرکز طلای جهان رو میآورد، و رسم بردهداری فرصتی میداد که دستههای آوازهخوان و ارکستر را به حد زیاد و ارزان تربیت کنند. بسیاری از مؤسسات توانگر نوازندگانی از خود داشتند و آنها را که استعداد زیاد داشتند نزد استادان مشهور میفرستادند تا تعلیم بیشتری بگیرند. برخی چنگنواز میشدند و کنسرت میدادند و در آن کنسرتها آواز میخواندند؛ برخی در آوازخوانی تخصص مییافتند و معمولا سرودی را که میخواندند خود میساختند؛ و بعضی با ارگ یا فلوت کنسرت میدادند، مانند کانوس که به اسلوب بتهوون لاف میزد که موسیقی او میتواند غم را تخفیف دهد، شادی را بیفزاید، تقوا را برافرازد، و آتش عشق را شعلهور سازد. این موسیقیدانان حرفهای در سراسر امپراتوری برای دادن کنسرت به سفر میرفتند و شادباش و مزد و بنای یادگار و عشق مییافتند؛ به قول یوونالیس، برخی از ایشان عشق خود را بابت مزد اضافی میفروختند. زنان بر سر مضرابهایی که نوازندگان بزرگ با آنها تار چنگ را به نوا درآورده بودند رقابت میکردند و، برای پیروزی محبوبان عالم موسیقی خود در مسابقات ترونی و کاپیتولینوسی، در محرابها قربانی میکردند. بزحمت میتوان آن صحنهٔ جاذب را ترسیم کرد که موسیقیدانان و شاعران سراسر امپراتوری برابر جماعات کثیر رقابت میکردند، و برندگان از دست امپراتور تاجی از برگ بلوط میگرفتند.
از موسیقی روم آن قدر خبر نداریم که بتوانیم کیفیت آن را شرح دهیم. ظاهراً از موسیقی یونانی پر سر و صداتر، پرتر، و وحشیانهتر بود، و خاصیت جادویی شرقی از مصر و آسیای صغیر و سوریه در آن راه یافته بود. پیرمردان عزا گرفته بودند که مصنفان اخیر گرفتگی و وقار اسلوب قدیم را رها میکنند و روح و اعصاب جوانان را با نواهای مسرفانه و آلات پرصدا در هم میسازند. یقین است که هیچ ملتی در هیچ موقعی موسیقی را آن اندازه دوست نداشته است. آوازهایی که روی صحنه خوانده میشد توسط مردم دلزنده و چابک فرا گرفته میشد و در کوچهها و از میان دریچههای روم به گوش میرسید. نواهای پیچیدهٔ پانتومیم را چنان مشتاقانه به خاطر میسپردند که علاقهمندان از همان چند نوای اول میتوانستند بگویند آهنگ مربوط به چه نمایش و کدام صحنهٔ آن است. روم هیچ کمکی به دنیای موسیقی نکرد، مگر محتملاً تنظیم بهتر و مؤثرتر نوازندگان در دستههای بزرگتر. اما با به کار بردن بسیار و اجابت انعطافی به موسیقی احترام گذاشت؛ میراث موسیقی دنیای باستان را در معابد، تئاترها، و خانههای خود جمع آورد؛ و چون دوران روم سپری شد، سازها و عوامل موسیقی را به کلیسا واگذاشت که امروز هم شنوندگان را متأثر میسازد.
بازیها
در این هنگام که جنگ بظاهر ناپدید شده بود، بازیها یا مسابقات قهرمانی بزرگ هیجانانگیزترین وقایع زندگی سالانهٔ رومی بود. این مسابقات به طور عمده به مناسبت ذکر جشنهای مذهبی — جشن مادر بزرگ (زمین)، جشن کرس، جشن فلورا، جشن آپولون، جشن آگوستوس، برپا میشد. ممکن بود مسابقات عامه باشد تا عامه را خشنود سازد، یا مسابقات روم به افتخار شهر و الاههٔ آن، روما، باشد؛ ممکن بود به مناسبت پیروزیها، نامزد شدن افراد در انتخابات، خود انتخابات یا میلاد امپراتور باشد؛ ممکن بود، مانند جشنهای صدسالهٔ زمان آگوستوس، دورهای در تاریخ روم باشد. مسابقات رزمی ایتالیا نیز، مانند آن مسابقات رزمی که اخیلس پس از مرگ پاتروکلوس ترتیب داد، در اصل به صورت قربانی به مردگان تقدیم میشد. در تشییع جنازهٔ بروتوس پرا در ۲۶۴ ق م پسرانش نمایشی از سه جنگ تن به تن دادند؛ در تشییع جنازهٔ مارکوس لپیدوس در ۲۱۶ ق م بیست و دو جنگ تن به تن انجام شد؛ و در سال ۱۷۴ ق م تیتوس فلامینیوس مجلس تذکر مرگ پدرش را با مبارزات گلادیاتورها، که در آن هفتاد و چهار تن جنگیدند، برپا کرد.
سادهترین مسابقات عمومی همان مسابقات ورزشی بود که معمولا در زمین ورزش انجام میشد. مسابقهدهندگان که غالباً حرفهای و بیگانه بودند و مسابقهٔ دو میدادند، دیسک میانداختند، کشتی میگرفتند، و مشتزنی میکردند. مردم روم، که به نمایشهای خونین گلادیاتورها آموخته بودند، به مسابقات ورزشی به طور ضعیفی علاقه داشتند، اما از مسابقات پولی، که در آن یونانیان غولپیکر با دستکشهایی که مچ آن با آهنی به قطر سه ربع اینچ تقویت شده بود تا حد مرگ مبارزه میکردند لذت میبردند. ویرژیل خوشخو جشن جنگی ملایمی را تقریباً با عبارات زمان ما چنین وصف میکند:
آنگاه پسر آنخیسس دستکشهای چرمی هموزن درآورد و به دستهای متخاصمین بست. ... متخاصمین به جای خود رفتند و نوک پا ایستادند و یک بازو را برافراشتند. ... از ضرباتی که وارد میآورند، دست را برابر دست میگیرند و سر را عقب میکشند. ضربات شدید متعدد به طرف یکدیگر وارد میآورند، پهلوها و سینه و گوش و عارض و گونهٔ یکدیگر را وحشیانه میکوبند، و هوا را با صدای ضربات خود میآکنند. ... انتلوس دست را پیش میآورد. دارس چابک خود را میدزدد. ... انتلوس خشمناک دارس را بشتاب به جانب میدان میراند، ضربات خود را دو برابر کرده، و گاه با راست و گاه با چپ میزند. ... آنگاه، آینیاس به نزاع خاتمه داد، یاران دارس او را با زانوان لرزانش به کشتیها بردند، سرش به دو سو تاب میخورد، و از دهان او خون و دندان میریخت.و از این هیجانانگیزتر مسابقات اسبدوانی و ارابهروانی سیرکوس ماکسیموس بود. در دو روز متوالی، چهل و چهار، مسابقه داده میشد، که برخی از آنها مسابقهٔ اسب و چابکسوار بود، و برخی از آنها با ارابههای سبک و دو چرخ بود که با دو یا سه یا چهار اسب در یک رج کشیده میشدند. مخارج آن مسابقات را اصطبلهای رقیب که متعلق به ثروتمندان بود میپرداختند. چابکسواران و ارابهرانان و ارابههای هر اصطبل لباس مشخص یا رنگ مشخص سفید و سبز و سرخ یا آبی داشتند؛ و چون زمان این مسابقات نزدیک میشد، تمامی روم به دستههایی که نام همان رنگها را داشت، خصوصاً سرخ و سبز، تقسیم میشد. در خانه و مدرسه، در کنفرانسها و فورومها، نیمی از مذاکرات دربارة چابکسواران و ارابهرانان محبوب بود. عکس ایشان همه جا بود و پیروزی ایشان در کردههای روزانه اعلان میشد. برخی از ایشان ثروتهای هنگفت به هم میزدند، و برای بعضی از ایشان در میدانهای عمومی مجسمه برپا میکردند. در روز معین، ۱۸۰٬۰۰۰ زن و مرد در لباسهای رنگین به میدان عظیم اسبدوانی میرفتند. شور مردم به حد جنون میرسید. هواخواهان ذوقزده پهن حیوانات را بو میکشیدند تا یقین کنند که اسبهای ارابهرانان عزیز به طور صحیح غذا خوردهاند. تماشاگران از کنار دکانها و فاحشهخانههایی که در کنارة دیوارهای خارج شهر واقع بودند میگذشتند و پشت سر هم از صدها مدخل وارد و با عرق اضطراب در نشیمنهای نعل اسبی شکل آمادهٔ تماشا میشدند. فروشندگان دورهگرد به ایشان مخده میفروختند، زیرا نشیمنها بیشتر از چوب سخت بود، و برنامه تمام روز به طول میانجامید. سناتورها و سایر رجال صندلیهای مرمری مخصوصی داشتند که با برنز تزیین شده بود. در پس لژ امپراتوری، یک دسته اطاقهای مجلل بود که امپراتور و خانوادهٔ او میتوانستند بنوشند، استراحت کنند، حمام بگیرند، و بخوابند. شرطبندی با حرارت بسیار معمول بود، و ضمن پیشرفت روز، ثروتها دست به دست میشد. از مدخلهای زیر نشیمنها، اسبها و چابکسواران و ارابهرانان و ارابهها خارج میشدند، و هر دسته از هواداران، وقتی رنگ دسته پیدا میشد، نشیمنها را با دست زدن بسیار میلرزاند. ارابهرانان، که غالباً برده بودند، نیمتنهٔ روشن و کلاه خود درخشان داشتند، در یک دست تازیانهای داشتند، و در کمر خود چاقویی که، در صورت تصادف، افساری را که به میان بسته بودند پاره کنند. به موازات وسط میدان بیضی، جزیرهای به طول سیصد متر واقع بود که با مجسمهها و ستونها تزیین شده بود. در یک سر آن ستونهای مدور بود که به جای دروازه به کار میرفت. طول عادی مسابقهٔ ارابهروانی هفت دور بود که تقریباً هشت کیلومتر میشد. آزمایش مهارت در آن بود که پیچ کنار دروازه، تا حدی که خطر ایجاد نشود، سریع و تند انجام گیرد. تصادف در آنجا زیاد دست میداد، و افراد و ارابهها و حیوانات در نمایش حزنانگیز جالبی با یکدیگر مخلوط میشدند. همینکه اسبها یا ارابهها پایکوبان به گل آخری نزدیک میشدند، جمعیت مات مانند دریای برآمده از جا برمیخاست، دست تکان میداد، دستمال میجنباند، فریاد میکشید و دعا میکرد، مینالید و لعنت میکرد، و به خلسهای بالنسبه ماورای طبیعی فرو میشد. آن فریاد شادی را که به برنده تهنیت میگفت در مسافات بسیار دور از شهر میشد شنید.
شگرفترین تمام نمایشهایی که در جشنهای روم به مردم تقدیم میشد جنگ دریایی ساختگی بود. نخستین جنگ دریایی بزرگ توسط قیصر، در چالهای که به همین منظور در حومهٔ شهر کنده شده بود، به مردم تقدیم شد. آگوستوس، هنگام تقدیم معبد خود به مارس انتقامجو، ۳۰۰۰ جنگجو را در نمایش تقلیدی از نبرد سالامیس در دریاچهٔ ساختگی به طول ۵۴۵ متر و عرض ۳۶۵ متر به جنگ هم انداخت. کلاودیوس هم، چنانکه گفتیم، اختتام تونل فوکینه را با نبرد کشتیهایی که سه رج پاروزن داشتند با کشتیهایی که چهار رج پاروزن داشتند، و جمعاً ۱۹٬۰۰۰ نفر بودند، جشن گرفت. آن افراد با ادبی خلاف انتظار جنگیدند، و در نتیجه عدهای سرباز به میان ایشان فرستادند تا خونریزی حقیقی تضمین شود. هنگام تقدیم کولوسئوم، تیتوس فرمان داد میدان آن را با سیلاب پر کنند، و آن نبرد کورنتیان و کور کوریان را که منجر به جنگ پلوپونزی شد در آن تقلید کرد. جنگجویانی که در این نبردها شرکت میکردند اسیران جنگی یا مجرمان محکوم بودند. چنان دست به کشتار یکدیگر میزدند که عاقبت یک طرف یا طرف دیگر از میان میرفت، دستهٔ فاتح، اگر شجاعانه میجنگید، ممکن بود به آزادی نایل شود.
مسابقات رزمی با درآمیختن حیوانات و گلادیاتورها در آمفی تئاتر — و پس از وسپاسیانوس در کولوسئوم — به اوج خود رسید. محل عبارت بود از سطح چوبی وسیعی که روی آن شن ریخته بود؛ قسمتی از این سطح را میشد پایین برد و بعد سریعاً بالا آورد و صحنه را تغییر داد و، در اندک مدتی، تمام سطح را ممکن بود از آب پوشاند. در اطاقهای وسیع زیر آن، حیوانات و ادوات و افرادی که در برنامهٔ روز شرکت میکردند نگاه داشته میشدند. درست بالای دیوار حفاظی میدان یا گود، ایوان یا مهتابی مرمری بود که روی نشیمنهای فاخر آن سناتورها و کهنه مأموران والامقام مینشستند؛ بالای این ایوان، منظر یا لژ بلندی بود که امپراتور و امپراطریس، روی تختهای ساخته از عاج و طلا، در میان کسان و ملازمان خود مینشستند. پشت این حلقهٔ اشرافی، طبقهٔ سوارکاران در بیست رج مینشستند. دیوار حافظ بلندی که با مجسمه تزیین شده بود طبقات بالاتر اجتماع را از طبقات پایینتر در نشیمنهای بالا جدا میساخت. هر فرد آزاد، اعم از زن یا مرد، میتوانست بیاید، و ظاهراً چیزی هم گرفته نمیشد. مردم از حضور امپراتور در اینجا و در سیرک استفاده میکردند و امیال خود را برای شنیدن او فریاد میزدند — از قبیل عفو زندانی یا جنگجوی مغلوب، آزاد ساختن بردهای شجاع، پدیدار شدن گلادیاتورهای محبوب، یا اصلاحات جزئی. از بلندترین دیوار ممکن بود پردهای باز شود تا به نردهٔ گود برسد و، بدین نحو، آن قسمتها که از نور آفتاب در عذاب بود زیر سایه قرار گیرد. نقطه به نقطه، فوارهها آب معطر به هوا میافشاندند تا هوا خنک شود. وقتی ظهر فرا میرسید، غالب تماشاگران بشتاب پایین میرفتند تا ناهار بخورند؛ فروشندگانی آماده بودند که غذا و شیرینی و نوشابه به ایشان بفروشند. در مواردی ممکن بود به تمامی جمعیت، به فرمان و لطف امپراتور، غذا داده شود، یا چیزهای لذیذ و هدایا میان جمعیت جوشان پخش گردد. اگر، همچنانکه گاه اتفاق میافتاد، مسابقات شب هنگام انجام میشد، حلقهٔ چراغها ممکن بود بر فراز میدان و تماشاگران فرود آورده شود. دستههای نوازنده بنوبت نوازندگی میکردند و قسمتهای حساس نبردها و جنگهای تن به تن را با نواهای مهیج همراهی میکردند.
سادهترین وقایع در آمفی تئاتر نمایش حیوانات خارجی بود. فیل، شتر، ببر، نهنگ، اسب آبی، سیاهگوش، میمون، یوزپلنگ، خرس، گراز، گرگ، زرافه، شترمرغ، گوزن، پلنگ، غزال، و پرندگان کمنظیر را از اکناف جهان جمع میآوردند و در باغوحشهای امپراتوران و ثروتمندان نگاه میداشتند و تربیتشان میکردند که نمایشهای ماهرانه و نشاطانگیز بدهند؛ میمونها را تربیت میکردند که سوار سگ شوند، ارابه برانند، یا در نمایشها بازی کنند؛ گاوهای نر تربیت میشدند که پسران بر پشتشان برقصند؛ شیران دریایی را عادت میدادند که چون نامشان برده میشود در جواب پارس کنند. فیلها به نوای سنج، که فیلهای دیگر میزدند، میرقصیدند، یا روی طناب راه میرفتند، یا پشت میز مینشستند، یا حروف یونانی و لاتینی مینوشتند. ممکن بود حیوانات را صرفاً با لباسهای روشن یا طیبتانگیز دور بگردانند؛ اما معمولا ترتیبی میدادند که با یکدیگر یا افراد بجنگند، یا تیر و زوبین به جانبشان میافکندند تا بمیرند. در زمان نرون، در یک روز، چهارصد ببر با گاو نر و فیل جنگیدند. در روز دیگری در زمان کالیگولا، ۴۰۰ خرس کشته شدند. هنگام اهدای کولوسئوم، ۵۰۰۰ حیوان مردند. اگر حیوانات میخواستند با یکدیگر بسازند، با تازیانه و تیر آهن داغ میزدندشان تا بجنگند. کلاودیوس یک لشگر از گارد امپراطوری را وادار به جنگ با یوزپلنگ کرد؛ نرون ایشان را وادار ساخت با ۴۰۰ خرس و ۳۰۰ شیر بجنگند.
نبرد گاو نر با انسان، که مدتها در کرت و تسالی رواج داشت، به توسط قیصر به روم آورده شد و غالباً در آمفی تئاتر نمایش داده میشد. مجرمان محکوم را، که گاه پوست حیوانات در برشان میکردند تا به حیوانات شبیه شوند، نزد درندگانی میانداختند که خصوصاً برای آن موقع گرسنه نگاه داشته شده بودند. در این موارد مرگ، با تمامی درد و رنج ممکن، میآمد و جراحات چندان عمیق بود که پزشکان آن افراد را برای مطالعهٔ تشریح داخلی به کار میبردند. تمامی مردم جهان داستان آندروکلس را میدانند. وی غلامی فراری بود که چون گرفتار شد، او را با شیر در میدان افکندند؛ اما میگویند آن شیر به یاد داشت که آندروکلس خاری را از دست او بیرون کشیده بود، و حاضر نشد او را بیازارد. آندروکلس عفو شد، و با نمایش دادن شیر متمدن خود در میکدهها معیشت میکرد. از فرد محکوم گاه میخواستند که به طرز واقعی و غیر تقلبی نقش حزنانگیز مشهوری را بازی کند: ممکن بود ادای رقیب مدئا را درآورد، لباسی زیبا در بر کند که ناگهان مشتعل گردد و او را بسوزاند؛ ممکن بود مانند هراکلس بر تودهٔ آتش سوزانده شود، ممکن بود (اگر به قول ترتولیانوس بتوان اعتماد کرد) در ملاء عام مانند آتیس اخته شود؛ ممکن بود ادای موکیوس سکایوولا را درآورد و آن قدر دستش را بر فراز زغال سوزان نگاه دارد تا وز کند و جمع شود؛ ممکن بود ایکاروس شود و از آسمان به جای دریای کریم در میان حیوانات وحشی سقوط کند؛ و ممکن بود پاسیفائه شود و همآغوشی گاو نر را تحمل کند. یک محکوم را مانند اورفئوس لباس پوشاندند، او را با لیرش به میدانی فرستادند که به صورت درختزار و چشمهسار درآمده بود؛ ناگهان حیوانات گرسنه از شکافها بیرون جستند و او را پاره پاره کردند. لاورئولوس دزد را برای تفریح مردم در میدان مصلوب کردند؛ اما از آنجا که مردن او به طول انجامید، خرسی را به میدان آوردند و مجبور کردند او را تکه تکه، همچنانکه از صلیب آویخته بود، بخورد. مارتیالیس این صحنه را با جذبه و موافقت شخصی وصف کرده است.
وقایع مهم و عالی عبارت بود از نبرد افراد مسلح، تن به تن یا دسته جمعی. جنگجویان اسیران جنگی، مجرمان محکوم، یا بردگان عاصی بودند. حق فاتحان نسبت به کشتار اسیران ایشان در سراسر دنیای قدیم به طور کلی مورد قبول بود، و رومیان خود را بزرگوار میپنداشتند که بدین نحو به اسیران فرصتی میدادند که در میدان زندگی خود را نجات دهند. افرادی را که محکوم به ارتکاب قتل شده بودند از سراسر امپراتوری به رم میآوردند، به مدرسهٔ گلادیاتورها میفرستادند، و اندکی بعد به میدان مسابقات رزمی میکشیدند. اگر به طور استثنایی شجاعانه میجنگیدند، ممکن بود فوراً آزاد شوند؛ اگر صرفاً پس از رزم زنده میماندند، مجبور بودند باز و باز در ایام تعطیل بجنگند؛ اگر سه سال دوام میآوردند، تبدیل به برده میشدند، و پس از آن اگر مدت دو سال اربابان خود را راضی میکردند آزاد میشدند. جنایاتی که ارتکاب آنها موجب محکومیت به گلادیاتوری میشد عبارت بود از: قتل، دزدی، حرق، کفر، و عصیان. اما فرمانداران کوشا که گوش به زنگ حوایج امپراتور بودند ممکن بود اگر میدان انسان کم بیاورد، این قواعد را زیر پا نهند. حتی سناتوران و سلحشوران ممکن بود مانند گلادیاتورها محکوم به جنگیدن شوند، و گاه علاقه به مورد تمجید قرار گرفتن کسانی از طبقهٔ سوارکاران را تحریک میکرد که داوطلب شوند. تحت کشش و اعزاز ماجراجویی و خطر، عدهٔ زیادی در مدارس گلادیاتوری ثبت نام کردند.
این گونه مدارس پیش از ۱۰۵ ق م هم در روم موجود بود. در دورهٔ امپراتوری چهار مدرسه در روم، چند مدرسهٔ دیگر در ایتالیا، و یک مدرسه در اسکندریه بود. در زمان قیصر، افراد ثروتمند مکتبهایی خصوصی داشتند که در آن بردگان تربیت میشدند تا گلادیاتور شوند. افرادی را که از مکتب فارغالتحصیل میشدند در اوقات صلح مستحفظ شخصی، و در اوقات جنگ دستیار خود میکردند، یا برای جنگیدن در ضیافتهای شخصی کرایه میدادند، یا برای شرکت در مسابقات رزمی اجاره میدادند. هنگام ورود به مدرسهٔ گلادیاتوری حرفهای، بسیاری از کارآموزان سوگند میخوردند که بگذارند با چوب مضروب شوند و به آتش بسوزند و با پولاد کشته شوند. تربیت و انضباط شدید بود، و غذا تحت نظر پزشکان بود، که برای تقویت عضلات جو تجویز میکردند. نقض مقررات را با تازیانه، داغ، و غل و زنجیر مجازات میکردند. در میان این داوطلبان مرگ، کسانی هم بودند که از نصیب خود ناراضی نبودند. برخی از پیروزیهای خود غره میشدند و بیشتر در فکر قدرت خود بودند و نه بلایی که در پیش داشتند. بعضی شکایت داشتند که به حد کافی نمیجنگند. و این گونه افراد از تیبریوس نفرت داشتند که چند مسابقهٔ رزمی بیشتر ترتیب نداد. محرک و مایهٔ تسلی ایشان شهرت بود. دوستداران نام ایشان را بر دیوارهای معابر نقش میکردند، زنان دلباختهٔ ایشان میشدند، شاعران دربارة ایشان شعر میگفتند، نقاشان تصویرشان را میکشیدند، و پیکرتراشان عضلات آهنین بازو و سگرمهٔ وحشتآور ایشان را برای آیندگان میتراشیدند. مع الوصف، بسیاری از ایشان از زندانی بودن خود، از زندگی خشونتآور خود، و از چشم به راه مرگ بودن نومید بودند. چند تنی از ایشان انتحار کردند: یکی با فرو کردن اسفنجی که به کار پاکیزه کردن مبال میرفت در گلوی خود، دیگری با فرو بردن سر خود میان میلههای چرخ متحرک و چند نفری هم در میدان هاراکیری کردند.
شبی که فردایش به میدان میرفتند پذیرایی عظیمی از ایشان میشد. آنان که خشنتر بودند از صمیم قلب میخوردند و مینوشیدند؛ دیگران با حالی غمزده با زنان و کودکان خود وداع میکردند؛ و آنان که مسیحی بودند آخرین شام محبت را با یکدیگر میخوردند. بامداد روز بعد، با لباس خشن، قدم به میدان مینهادند. و از یک سر آن تا سر دیگر رژه میرفتند. معمولا به شمشیر یا نیزه یا کارد مسلح بودند و کلاه خود، سپر، شانهبند، سینهبند، و زانوبند برنزی داشتند. طبق سلاحی که حمل میکردند طبقهبندی میشدند: رتیارها کسانی بودند که حریف را با تور میگرفتند و با دشنه به دیار عدم میفرستادند؛ سکوتورها در جنگ با شمشیر و سپر مهارت داشتند؛ لاکویاتورها فلاخن میانداختند؛ دیماکها دو شمشیر کوتاه به دو دست میگرفتند؛ اسدارها سوار ارابه میجنگیدند؛ بستیارها با سباع درمیافتادند. گلادیاتورها، اضافه بر این اعمال، یک به یک یا دسته جمعی با یکدیگر میجنگیدند. اگر کسی در جنگ تن به تن یکنفره سخت مجروح میشد، سرپرست مسابقات رزمی میل تماشاگران را استعلام میکرد. اگر شستها را بالا میگرفتند — یا دستمال تکان میدادند — نشان رحم بود، و اگر شستها را رو به پایین میگرفتند، نشانهٔ آن بود که غالب باید مغلوب را بکشد. هر جنگندهای که بیزاری خود را از مرگ لو میداد نفرت مردم را برمیانگیخت و با سیخ داغ مجبور به ابراز شجاعت میشد. کشتار مایهدارتر به وسیلهٔ نبردهای دسته جمعی عرضه میشد که در آن هزاران نفر با توحشی نومید میجنگیدند. در هشت نمایش که توسط آگوستوس داده شد، ۱۰٬۰۰۰ نفر در این گونه نبردهای کلی شرکت جستند. گماشتگانی در لباس خارون سیخی به تن افتادگان فرو میکردند تا مبادا تظاهر به مرگ کرده باشند، و هر که را چنان تظاهری کرده بود با ضربات تخماق میکشتند. سایر گماشتگان که به لباس مرکوریوس درآمده بودند اجساد را با قلاب میکشیدند، و بردگان افریقای شمالی خاک خونین را با بیل جمع میکردند و ماسهٔ تازه برای مرگ تازه میپراکندند.
بیشتر رومیان در دفاع از مسابقات رزمی گلادیاتورها به این عذر متوسل میشدند که قربانیان قبلاً به واسطهٔ جنایات سخت محکوم به مرگ شده بودند و عذابی که میکشیدند موجب تنبیه دیگران میشد، و شجاعتی که مردان محکوم فرا میگرفتند که با جراحات مرگ رو به رو شوند فضایل اسپارتی را در مردم برمیانگیخت، و بالاخره دیدار مکرر و نبرد رومیان را به حوایج و فداکاریهای جنگ عادت میداد. یوونالیس که همه چیز را هجو کرده بود، مبارزات را بیآسیب گذارد. پلینی کهین، که مردی بسیار متمدن بود، ترایانوس را از این جهت مدح میگفت که چیزهایی برای تماشای مردم تهیه دیده است که مردان را به جراحتهای بزرگوارانه و نیش مرگ وادار میسازد؛ و تاسیت در تاریخ خود میگوید که خونی که در میدان مسابقات رزمی ریخته میشد در هر حال خون پست مردم عامی بود. سیسرون که از آن کشتار آشفته شده بود میپرسید: دیدن حیوان نجیب که شکارچی بیرحم ضربهای به قلب او میزند، یا دیدن یکی از انواع ضعیف خود ما که ظالمانه به وسیلهٔ حیوان بسیار زورآورتری در هم شکسته میشود برای روح مصفای بشری چه لطفی میتواند داشته باشد؟ اما باز میگوید: هنگامی که افراد گناهکار مجبور به جنگیدن میشوند، هیچ گونه انضباط بهتری در مقابل عذاب و مرگ نمیتوان برای دید به چشم عرضه کرد. سنکا که هنگام تعطیل ظهر، که غالب تماشاگران به ناهار رفته بودند، وارد تماشاگاه شده بود، از دیدن صدها مجرمی که به زور به میدان رانده میشدند تا با خون خود وسایل تفریح آن عده از تماشاگران را که هنوز مانده بودند فراهم آورند یکه خورد:
حریصتر، ظالمتر و غیر انسانیتر به خانه میآیم، چون میان آدمیان بودهام. تصادفاً به تماشای نمایش هنگام ظهر رفتم و انتظار تفریح و طیبت و استراحت داشتم. ... جایی که چشم انسان ممکن است از کشتار همنوع خود گریزی بیابد. اما کاملا بر عکس بود. ... این جنگندگان ظهر بدون هیچ گونه زرهی بیرون فرستاده میشوند؛ از همه جانب آمادهٔ خوردن ضرباتند، و هیچ کس هم ضربهٔ بیحاصل نمیزند. ... صبح مردان را پیش شیر میاندازند، ظهر پیش تماشاگران. مردم میخواهند غالبی که حریف خود را کشته است با مردی طرف شود که به نوبت خود او را بکشد، و فاتح آخری را برای قصابی بعدی نگاه میدارند. ... این گونه امور هنگامی انجام میشود که نشستگاهها تقریباً خالی است. ... انسان، که برای انسان مقدس است، به خاطر تفریح و نشاط کشته میشود.کیشهای جدید
مذهب مسابقات رزمی را به عنوان شکل صحیح مراسم مذهبی میپذیرفت و با حرکت دسته جمعی پر ابهت آن را افتتاح میکرد. دوشیزگان آتشبان و کهنه در تئاترها، سیرک، و برابر میدان مسابقات نشستگاههای افتخاری داشتند. امپراتور، که کاهن اعظم مذهب دولتی بود، بر محفل مذهبی ریاست داشت.
آگوستوس و جانشینان او هر کار که میتوانستند کردند تا کیش قدیم را از نو به حرارت آورند، مگر آنکه خود با اتکا به اصول اخلاقی زندگی کنند؛ حتی ملحدینی که الحاد خود را علناً اظهار میداشتند — از قبیل کالیگولا و نرون — تمامی مراسمی را که به حکم سنت بایست نسبت به خدایان رسمی انجام میشد انجام میدادند. کهنهٔ لوپرکی هنوز هم در روز جشن خود در کوچهها میرقصیدند. انجمن شخمزنی هنوز به لاتینی قدیم، که هیچ کس نمیفهمید، به مارس دعا میکردند. غیبگویی و پیشگویی با شدت رواج داشت و بسیار مورد اعتماد بود. جز چند فیلسوف، همهٔ مردم به طالعبینی عقیده داشتند. امپراتور، که خود عالمان این علم را تبعید کرده بود، از آنان مشورت میخواست. جادو و جادوگری، سحر و خرافه، طلسم و افسون، شگون و تعبیر خواب عمیقاً در نسج زندگی رومیان بافته شده بود. آگوستوس با فراست یک تن روانشناس معاصر در خوابهای خود مطالعه میکرد. سنکا عدهای زن را دید که بر پلههای کاپیتول نشستهاند، انتظار آمدن یوپیتر و همخوابگی با او را دارند؛ چون در خواب دیده بودند که آن خدا ایشان را طالب است. هر کنسولی افتتاح سمت خود را با قربانی کردن گوساله جشن میگرفت: یوونالیس که به همه چیز میخندید، به شکرانهٔ سفر بیخطر یک دوست، با کمال پرهیزکاری، گلوی دو بره و یک گوسالهٔ نر را درید. معابد از فرط نذر نقره و طلا ثروتمند بودند، برابر مذابح شمع میسوزاندند، و لبها و پاها و دستهای اصنام، از بس به وسیلهٔ معتقدان بوسیده شده بود، فرسوده بود. مذهب قدیم هنوز نیرومند مینمود و خدایان جدید مانند آنونا (ذخیرهٔ غذا) خلق میکرد، در پرستش فورتونا و روما حیاتی تازه دمید، و از قانون و نظم و جبر با حدت پشتیبانی میکرد. اگر آگوستوس یک سال پس از مرگ خود باز میگشت، کاملا میتوانست مدعی شود که احیای سنن مذهبی به دست او با توفیق همعنان بوده و نتیجهٔ نیکو به بار آورده است.
با وجود این ظواهر، کیش قدیم از بالا و پایین بیمار بود. خدا ساختن از امپراتوران این نکته را نشان نمیداد که طبقات بالاتر چقدر به فرمانروایان خود اهمیت میدهند، بل آشکار میساخت که چقدر خدایان در نظرشان بیارزشند. در میان افراد تحصیلکرده، فلسفه در ضمنی که از ایمان حمایت میکرد زیر پای آن را میروفت، لوکرتیوس عاری از تأثیر نبود؛ مردم نامی از او نمیبردند، اما این کار صرفاً از آن جهت بود که گذرانیدن یک زندگی آمیخته با لذتطلبی (اپیکوری) آسانتر از خواندن آثار اپیکور یا مفسر پر حرارت او بود. جوانان ثروتمندی که به آتن و اسکندریه و رودس برای تحصیلات عالیه میرفتند در آن نقاط برای کیش روم هیچ مایهٔ بقایی نمییافتند. شاعران یونانی پانتئون رومیان را ریشخند میکردند، و شاعران رومی شتابان از ایشان تقلید میکردند. در اشعار اووید فرض این است که خدایان افسانهاند، در مضامین مارتیالیس فرض شده است که خدایان شوخیاند، و ظاهراً کسی هم از این دو تن شکایتی نداشته است. بسیاری از بازیگران هم خدایان را دست میانداختند؛ یکی از ایشان دیانا را با تازیانه از صحنه بیرون کرد، دیگری یوپیتر را نشان میداد که در انتظار مرگ وصیت خود را تهیه میکند. یوونالیس، مانند افلاطون در پنج قرن پیش از خود و مانند ما در هجده قرن پس از وی، متذکر شد که وحشت از خدای ناظر دیگر قادر بر جلوگیری از قسم کذب نیست. حتی بر گور فقرا آثار شکایت روزافزون و اندکی نفسانیت صادقانه مشهود است. بر یکی نوشته است: نبودم، بودم، نیستم، اهمیتی نمیدهم؛ بر دیگری: بوده، نبوده، نیستم، ندانم؛ و بر دیگری: آنچه خورده و نوشیدهام جزئی از من است؛ زندگی خود را کردهام. بر گوری نوشته است: آن سوی گور به چیزی اعتقاد ندارم؛ دیگری به تأیید میگوید: نه جهنمی هست، نه خارویی، نه کربروسی. روحی رنجدیده نوشته است: اکنون هرگز حاجتی به ترس از گرسنگی ندارم، هرگز حاجتی به پرداخت مالالاجاره ندارم، و دست کم از نقرس آسوده شدم. و یک تن از پیروان معقول لوکرتیوس دربارة تن مدفون مینویسد: عناصری که بشر از آنها ساخته شده بود از نو به حال خود در میآیند. زندگی را فقط به انسان عاریه دادهاند؛ او نمیتواند آن را جاودان نگاه دارد. انسان با مرگ خود وامی را که به طبیعت دارد بازپس میدهد.
اما شک، هر قدر هم صمیمانه باشد، نمیتواند مدت مدیدی جای اعتقاد را بگیرد. این جامعه در میان تمامی لذاتش سعادت نیافته بود. تمایل به ظرافت و انجام آن جامعه را فرسوده بود؛ هرزگیهای آن جامعه را از پا انداخته بود؛ همه کس، از فقیر و غنی، باز هم دستخوش درد و غم و مرگ بود. فلسفه — خصوصاً فلسفهای چون فلسفهٔ رواقی که تفوقی سرد و خشک به دست آورده بود — هرگز نمیتوانست به عوامالناس ایمانی بدهد که با فقر خود مدارا کنند، در عفت خویش دلگرم باشند، غمهای خود را تسلی دهند، و الهامبخش امیدهایشان باشند. مذهب قدیم نخستین کار را انجام داده بود، اما از بقیه وامانده بود. مردم احتیاج به کشف و شهود داشتند، مذهب برایشان مناسک به ارمغان آورده بود؛ مردم زندگی جاوید را طالب بودند، مذهب مسابقات رزمی را به ایشان هدیه میکرد. مردانی که به صورت غلام یا آزاد از کشورهای دیگر آمده بودند خود را از این عبادت مخصوص ملت محروم مییافتند. از این جهت خدایان خود را با خود میآوردند، معابد مخصوص خود را میساختند، مراسم مخصوص خود را به عمل میآوردند، و در قلب مغرب زمین نهال مذاهب مشرق زمین را غرس میکردند. میان کیشهای فاتحان و ایمان شکستخوردگان جنگی صورت گرفت که در آن اسلحهٔ سربازان اثری نداشت، بلکه حوایج قلب، فاتح را تعیین میکرد.
خدایان جدید همراه اسیران جنگی، سربازانی که به روم باز میگشتند، و تاجران به روم میآمدند. بازرگانان آسیا و مصر در پوتئولی، اوستیا، و روم برای پرستش خدایان قدیم خود معابدی ساختند. حکومت روم تا حد زیادی نسبت بدین کیشهای اجنبی رفتاری تحملآمیز داشت؛ از آنجا که خارجیان را به مذهب خود راه نمیداد، ترجیح میداد که مراسم اصیل خود را انجام دهند تا آنکه هیچ دینی نداشته باشند. در مقابل، از هر مذهب جدیدی میخواست که نسبت به سایر ادیان رواداری از نوع رواداری حکومت نسبت به خود ایشان داشته باشند و در مناسک خود نسبت به روح امپراتور و الاههٔ شهر رم به نام روما کرنشی کنند که نشان وفاداری نسبت به دولت باشد. ادیان شرقی که در روم نفوذ کرده بودند از این ملایمت تشویق شدند و به صورت مذاهب عمدهٔ جمعیت درآمدند. کلاودیوس به امید مدنی ساختن کیش مهین مام محدودیتهایی را که به پرستش او آسیب رسانده بود برداشت، به رومیان اجازه داد پرستار الاهه شوند، و جشن او را در حدود تحویل برج حمل بین بیست و ششم اسفند و پنجم فروردین مقرر کرد. رقیب مهین مام در قرون اول میلادی ایسیس، الاههٔ مصری امیت، باروری، و بازرگانی بود. حکومت مکرر پرستش ایسیس را در روم نهی کرده بود، اما همواره از نو رواج مییافت. اعتقاد راسخ مریدان بر قدرت دولت چیره میشد و کالیگولا تسلیم شدن دولت را با ساختن مقبرهٔ عظیمی برای ایسیس در میدان مارس، از پول دولتی، مسلم ساخت. اوتو و دومیتیانوس در جشنوارههای مربوط به ایسیس شرکت میکردند. کومودوس، با سر تراشیده، متواضعانه دنبال کهنه حرکت میکرد، در حالی که مجسمهٔ آنوبیس، میمون خدای مصری را با احترام در بغل داشت.
هجوم خدایان جدید سال به سال افزایش مییافت. از جنوب ایتالیا، پرستش فیثاغورس — با سبزیخواری و تناسخ — آمد. از هیراپولیس، آثار گاتیس که رومیان او را به عنوان الاههٔ سوری میشناختند، عزیز، زئوس دولیخه — و خدایان غریب دیگر آمدند. پرستش این خدایان را بازرگانان و بردگان سوری پراکندند؛ و عاقبت یک تن کاهن جوان بعل سوری به عنوان الاگابالوس یا پرستندهٔ خدای آفتاب بر تخت نشست. از پارت که دشمن روم بود، کیش خدای آفتاب دیگری به نام میترا — مهر — آمد. پرستندگان آن سربازانی بودند که در جنگ جهانی عظیم بین نور و ظلمت یا خیر و شر در طرف نور یا خیر میجنگیدند. این کیش مردانهای بود که مردان را بیش از زنان به خود جلب میکرد، و برای لژیونهای رومی، که در مرزهای دوردست مقیم بودند و صدای خدایان بومی خود را نمیشنیدند، خوشایند بود. از یهودا یهوه آمد، و آن موحدی بود که هیچ گونه سازشی را نمیپذیرفت و دشوارترین زندگی آمیخته به تقوا و مقررات را مقرر میداشت؛ اما به پیروان خود اصول اخلاقی و شجاعتی میبخشید که در رنج و عذاب از ایشان حمایت میکرد و زندگی افتادهترین فقیران را با نوعی لباس نجابت و بزرگمنشی میپوشاند. در میان یهودیان رومی که به یهوه نماز میبردند، عدهای بودند که هنوز به نحوی مبهم از دیگران مشخص میشدند، و این عده پسر جسمدار و زندهشدهٔ او را میپرستیدند.
نوشته و پژوهش شده توسط دکتر شاهین صیامی