شاهان فیلسوف (۹۶ – ۱۸۰ میلادی)

ویل دورانت در جلد سوم تاریخ تمدن به دوران نروا، ترایانوس، هادریانوس، آنتونینوس پیوس و مارکوس آورلیوس می‌پردازد. این دوره با انتخاب امپراتور توسط سنا آغاز شد و با اصل پسرخواندگی ادامه یافت. ترایانوس با فتح داکیا و جنگ با پارت مرزها را گسترش داد، هادریانوس با سفرهای گسترده و اصلاحات اداری امپراتوری را تثبیت کرد، آنتونینوس پیوس با عدالت و صلح حکومت کرد، و مارکوس آورلیوس فیلسوف امپراتور با جنگ‌های سخت علیه ژرمن‌ها و طاعون روبه‌رو شد اما فضایل رواقی خود را حفظ کرد.

Philosopher KingsMarcus AureliusTrajan

~74 دقیقه مطالعه • بروزرسانی ۵ فروردین ۱۴۰۵

نروا

با قتل دومیتیانوس، اصل وراثت برای یک قرن از صحنة حکومت سلطنتی روم ناپدید شد. سنا هیچ‌گاه وراثت را به عنوان منشأ حاکمیت نپذیرفته بود؛ و در این هنگام، پس از صد و بیست و سه سال انقیاد، مجدداً قدرت خود را بر تخت نشاند؛ و همچنان‌که در آغاز کار روم شاه را انتخاب کرده بود، در این موقع یکی از اعضای خود را ارشد سنا و امپراتور نامید. این عمل شجاعت‌آمیز بود و فقط وقتی قابل درک می‌شود که به یاد آوریم قدرت خاندان فلاویوس، در همان نسلی که تجدید قدرت سنا را با نثار خون مردم ایتالیا و مستعمرات دیده بود، از میان رفته بود.

مارکوس کوککیوس نروا شصت و شش ساله بود که عروج به سلطنت او را غافلگیر کرد. مجسمة غول‌پیکر نروا که در واتیکان است چهرة زیبایی مردانه دارد. هیچ‌کس تصور نمی‌کند که همین مرد حقوقدانی بلندمرتبه با معده‌ای ناراحت و شاعری ملایم و محبوب بوده که روزگاری او را به عنوان «تیبریوس زمان ما» تهنیت می‌گفتند. شاید سنا او را به واسطة موی خاکستری و بی‌آزاریش انتخاب کرده بود. نروا در مورد تمامی سیاست‌هایی که اتخاذ می‌کرد با سنا شور می‌نمود و عهد خود را، دایر بر آنکه موجب مرگ هیچ یک از سناتورها نشود، هرگز نشکست. تبعیدی‌های دومیتیانوس را بازگرداند، اموال ایشان را پس داد، و بدین نحو انتقام ایشان را تعدیل کرد. معادل ۶۰٬۰۰۰٬۰۰۰ سسترس زمین میان فقرا تقسیم کرد و صندوقی برای کمک و تشویق و پرداخت مخارج زاد و ولد دهقانان ایجاد نمود. بسیاری از مالیات‌ها را ملغی ساخت، عوارض ارث را تقلیل داد، و یهود را از پرداخت باجی که وسپاسیانوس بر ایشان تحمیل کرده بود آزاد کرد. در ضمن، وضع مالی دولت را با رعایت اقتصاد در دربار و حکومت ترمیم کرد. بحق فکر می‌کرد که نسبت به تمامی طبقات عادل بوده است، و گفت که:

کاری نکرده‌ام که مانع شود که مقام امپراتوری را به کناری نهم و آسوده خاطر به زندگی خصوصی بازگردم.

اما یک سال پس از رسیدن او به سلطنت، پاسداران امپراتور، که در نامزد کردن او غافلگیر شده و از صرفه‌جویی او بیزار بودند، کاخ او را محاصره کردند، قاتلین دومیتیانوس را مطالبه نمودند، و چند تن از مشاوران نروا را کشتند. وی گلوی خود را به شمشیر سربازان عرضه کرد، اما از او دریغ کردند. چون احساس خفت کرد، خواست استعفا کند؛ اما دوستانش او را اقناع کردند که، عوض استعفا، آگوستوس را سرمشق خود قرار دهد و، به عنوان جانشین و پسر، کسی را بردارد که مورد قبول سنا باشد و بتواند هم بر امپراتوری حکومت کند هم بر پاسداران امپراتور. بزرگ‌ترین دین روم به نروا آن بود که وی مارکوس اولپیوس ترایانوس را به جانشینی خود برگزید. سه ماه بعد، پس از یک دورة حکومت شانزده ماهه، درگذشت.

اصول پسرخواندگی، که بدین نحو تصادفاً اعاده شد، بدین معنی بود که هر امپراتور چون قوای خود را رو به تحلیل می‌یافت، تواناترین و برازنده‌ترین فردی را که می‌شناخت در حکومت با خود شریک می‌ساخت؛ به نحوی که چون مرگ فرا می‌رسید نه بطالت ناشی از هیجان پاسداران امپراتور پیش می‌آمد، نه خطر وارث طبیعی اما بی‌ارزش، نه جنگ داخلی بین رقبای تخت و تاج. خوش‌بختی روم در این بود که نه ترایانوس پسری آورد، نه هادریانوس، و نه آنتونینوس پیوس، و هر یک از این سه تن توانست اصل پسرخواندگی را بدون تخفیف زادة خود یا آزردن مهر و عطوفت پدرانة خود به کار برد. در مدتی که این اصل به کار بسته می‌شد، «بهترین توالی پادشاهان خوب و بزرگ که جهان به خود دیده بود» نصیب روم گردید.

ترایانوس

ترایانوس در رأس ارتش روم در کولونی بود که خبر انتصاب خود به امپراتوری شنید. با خصایصی که داشت، جای عجب نبود که به کار خود در مرز ادامه داد و بازگشت خود به روم را تقریباً دو سال به تعویق انداخت. وی از خاندانی ایتالیایی بود که مدت‌ها در اسپانیا اقامت گزیده بود. در آن دیار متولد شد. اسپانیای روم به وسیلهٔ او و هادریانوس به تفوق سیاسی رسید، همچنان‌که در وجود سنکا و لوکانوس و مارتیالیس به قیادت ادبی رسیده بود. وی اولین سرکردة نظامی از یک رشته سرکردگان بود که ولادت در مستعمرات و بار آمدن در آن ظاهراً آن اراده و شور زیستن و حیات را به ایشان ارزانی داشته بود که از نژاد بومی روم رخت بربسته بود. اینکه روم نسبت به جلوس مردی از اهل مستعمرات بر تخت امپراتوری اعتراضی نکرد، در تاریخ روم خود واقعه‌ای و نشانه‌ای به شمار می‌آید.

ترایانوس همواره همان سرکردة نظامی ماند. قامت و خرام او نظامی و حضورش جاذب اطاعت بود. خطوط چهرة اش نه ممتاز، بل نیرومند بود. وی، که بلندقامت و قوی‌هیکل بود، عادت داشت که با سپاهیان خود راهپیمایی کند و با تمامی تجهیزات در ده‌ها رودخانه که بر سر راه ایشان جاری بود به آب بزند. شجاعت او نسبت به مرگ و زندگی بی‌اعتنایی خاص مردم زاهد را نشان می‌داد. وقتی شنید لیکینیوس سورا برای کشتن او توطئه می‌چیند، شام به خانة سورا رفت، هر چه به او دادند بدون رسیدگی خورد، و اجازه داد که دلاک سورا ریش او را بتراشد. به اصطلاح فنی، فیلسوف نبود. معمولا دیون، زرین‌دهن نطاق، را در ارابة خود همراه می‌برد تا با او در فلسفه گفت و گو کند، اما خود اعتراف داشت که یک کلمه از بیانات دیون را درک نمی‌کند. — بدا به حال فلسفه. ذهن روشن و صائب داشت، در حد یک انسان؛ آن قدر کم دهان به یاوه می‌گشود که جای عجب بود. مانند همگی افراد نوع بشر، خودپسند، اما به کلی از این تصور که آنچه می‌گوید همواره صحیح است بر کنار بود. از مقام خود هیچ سوءاستفاده نکرد، بر سر میز و هنگام شکار به دوستان می‌پیوست، به مقدار زیاد با ایشان باده می‌پیمود، و گاه شاهدبازی می‌کرد، چنان‌که گویی آن کار را به احترام رسوم زمان خود انجام می‌دهد. روم این کار را در خور ستایش می‌دید که هرگز، با عشق‌بازی با زنان دیگر، زن خود پلوتینا را مشوش نساخت.

هنگامی که ترایانوس در چهل و دو سالگی به روم رسید، در حد اعلای قدرت جسمی و معنوی خود بود. سادگی و خوش‌خویی و اعتدال او مردمی را که در همان اواخر با ظلم و جبر آشنا شده بودند به سهولت مجذوب ساخت. پلینی کهین را سنا انتخاب کرد تا خطابة خیر مقدم بخواند. در همان اوقات، دیون زرین‌دهن برابر امپراتور خطابه‌ای دربارة تکالیف سلطان از نظر فلسفة رواقی قرائت کرد. هم پلینی و هم دیون در خطابة خود بین «سلطة مالکانه» و «مقام رهبری» تمایز قایل شده بودند. یعنی امپراتور نباید خداوندگار ملک، بل سر خدمتکار آن و نمایندة اجرای تمایلات مردم باشد که توسط وکلای مردم یعنی سناتورها انتخاب شده است. پلینی در خطابة خود گفت: فرمانروای عموم باید منتخب عموم باشد. ترایانوس سرکرده مؤدبانه گوش می‌داد.

این گونه سرآغاز لطف‌آمیز در تاریخ چیز تازه‌ای نبود، آنچه روم را به شگفت آورد آن بود که وی وعدة ایشان را به وفور انجام داد. آن ویلاها را که اسلاف او سالی چند هفته در آنها اقامت می‌کردند به دستیاران و همکاران خود واگذارد؛ پلینی کهین می‌گوید: وی هیچ چیز را از آن خود نمی‌دانست مگر آنچه دوستانش مالک آن بودند اما وی خود همچون وسپاسیانوس در سادگی می‌زیست. دربارة تمامی موضوعات حائز اهمیت، نظر سنا را استفسار می‌کرد و دریافت که اگر هم هرگز سخنان حاکم مطلق را به کار نبرد، می‌تواند تقریباً قدرت مطلق را در دست بگیرد. سنا حاضر بود در صورتی که ترایانوس تشریفاتی را که حیثیت و مقام سنا را حفظ می‌کرد رعایت کند، او را در حکومت به حال خود بگذارد؛ سنا نیز مانند تمامی روم در این هنگام بیش از آن دوستار امنیت بود که بتواند آزاد باشد. شاید از این رهگذر نیز شاد بود که ترایانوس احتیاط‌کار بود و هیچ قصد آن نداشت که اغنیا را به خاطر تحبیب فقرا بدوشد.

ترایانوس مدیری توانا و خستگی‌ناپذیر، عالم حسابداران امور مالیه، و قاضی دادگری بود. در خلاصة قوانین یوستینیانوس، این اصل به ترایانوس نسبت داده شده است که بی‌مجازات ماندن مجرم بهتر از محکوم شدن بی‌گناه است. به نظارت دقیق مخارج (و برخی فتح‌های پول‌آور) توانست ساختمان‌های عظیم و وسیع دولتی را بدون افزودن مالیات کامل کند، بل، برخلاف، مالیات‌ها را تقلیل داد و بودجه را انتشار داد تا درآمد‌ها و مخارج دولت را برای بررسی و خرده‌گیری در معرض انظار بگذارد. از سناتورهایی که از دوستی او بهره‌مند بودند می‌خواست که تقریباً مانند خود او به کار اداری دلبسته باشند. بسیاری از شهرهای شرقی امور مالی خود را چنان بد اداره کرده بودند که به حد ورشکستگی رسیده بودند، و ترایانوس ممیزانی از قبیل پلینی کهین برای کمک و رسیدگی به کار آنها می‌فرستاد. این طرز عمل استقلال و نظامات بلدی را تضعیف می‌کرد، اما چاره نبود. خودمختاری، با ولخرجی و بی‌کفایتی، تیشه به ریشة خود زده بود.

امپراتور، که دست‌پروردة جنگ بود، جهانگیری صریح‌اللهجه بود که نظم را به آزادی و قدرت را به صلح ترجیح می‌داد. هنوز یک سال از ورود او به رم نگذشته بود که برای فتح داکیا عازم شد. داکیا، که به طور کلی همان رومانی سال ۱۹۴۰ است، مانند مشتی است که در دل آلمان نشسته باشد، و بنابراین در آن کشمکشی که ترایانوس بین ژرمن‌ها و ایتالیا پیش‌بینی می‌کرد، ارزش نظامی بسیار داشت. الحاق آن به روم باعث می‌شد که روم بر جاده‌ای که از رودخانة ساو به رودخانة دانوب و از آنجا تا بیزانس کشیده شده بود مسلط شود — و آن جادة زمینی بسیار پرارزشی به جانب مشرق زمین بود. اضافه بر آن، داکیا معادن طلا نیز داشت. در نبردی که نقشة آن عالی کشیده شده بود و با سرعت اجرا شد، ترایانوس سپاهیان خود را از میان تمامی موانع و مقاومت‌ها گذراند و به سارمیز گتوسا، پایتخت داکیا، رساند و آن شهر را وادار به تسلیم ساخت. پیکرتراشی رومی تصویری با معنی از دکبالوس، پادشاه داکیا، باقی گذارده است — که صورت نجیب با قدرت و با شخصیتی دارد. ترایانوس او را به عنوان شاه دست‌نشانده باز به سلطنت رساند و به روم بازگشت (سال ۱۰۲). اما دکبالوس بزودی قرار داد خود را نقض کرد و حکومت مستقل خود را از سر گرفت. ترایانوس باز سپاهیان خود را به داخل داکیا برد (سال ۱۰۵)، روی دانوب پلی زد که از عجایب مهندسی آن قرن بود، و مجدداً به پایتخت داکیا حمله برد. دکبالوس کشته شد، پادگان نیرومندی برای نگاهداری سارمیز گتوسا مستقر گردید، و ترایانوس به روم بازگشت تا فتح خود را با مسابقات رزمی ۱۲۳ روزه با شرکت ۱۰٬۰۰۰ گلادیاتور (که محتملاً اسیر جنگی بودند) جشن بگیرد. داکیا مستعمرهٔ روم شد، مهاجران رومی را که برای استملاک می‌آمدند در خود پذیرفت، مردم داکیا با ایشان ازدواج کردند، و زبان لاتینی را به طریق رومانیایی خود مشوش ساختند. معادن طلای ترانسیلوانیا تحت هدایت کارپرداز امپراطوری قرار گرفت و بزودی مخارج مادی جنگ را تأمین کرد. ترایانوس، برای آنکه مزد زحمات خود را به خود بپردازد، یک میلیون لیور نقره و نیم میلیون لیور طلا از داکیا با خود برد — و این آخرین غارت معتنابهی بود که سپاهیان برای بطالت روم می‌بردند.

با این غارت‌ها، امپراتور به هر شارمندی که تقاضا می‌کرد ۶۵۰ دینار (۲۶۰ دلار) می‌پرداخت — محتملاً ۳۰۰٬۰۰۰ نفر تقاضا کردند، و آن قدر ماند که بیکاری ناشی از ترخیص سربازان با بزرگ‌ترین برنامة ساختمان‌های عمومی، کمک دولتی، و تزیین معماری‌ای که ایتالیا از زمان آگوستوس به بعد به خود ندیده بود علاج شود. ترایانوس آبراهه‌های قدیم را مرمت کرد و آبراهة جدیدی ساخت که هنوز هم کار می‌کند. در اوستیا بندرگاه وسیعی ساخت که با مجاری آب به رودخانة تیبر و بندرگاه کلاودیوس وصل بود، و آن را با انبارهایی تزیین کرد که نمونة زیبایی و قابلیت استفاده بودند. مهندسان او جاده‌های قدیم را مرمت کردند. جادة جدیدی از روی باتلاق‌های پونتین کشیدند، و جادة موسوم به جادة ترایانوسی را از بنونتوم به بروندیسیوم ساختند. مجرای کلاودیوسی را، که آب دریاچة فوکینوس را خشک می‌کرد، از نو باز کردند، آب و گل بندرگاه‌ها را در کنتومکلای و آنکونا کشیدند، برای راونا آبراهه، و برای ورونا آمفی تئاتری ساختند. ترایانوس مخارج جاده‌ها، پل‌ها، و ساختمان‌های جدید را در سراسر امپراتوری تهیه کرد و پرداخت. اما از رقابت معماری بین شهرها جلوگیری و ایشان را ترغیب کرد که اضافه درآمد خود را خرج بهبود وضع و محیط فقیران کنند. همواره آماده بود به هر شهر که از زلزله یا حریق یا طوفان آسیب دیده باشد کمک کند. کوشید، با الزام سناتورها به خرج یک سوم از سرمایة خود در اراضی ایتالیا، کشاورزی را ترقی دهد؛ و چون دید این سیاست موجب گسترش نظام املاک وسیع در دست افراد معدود می‌گردد، خرده‌مالکان را با مساعده دادن پول دولتی با بهرة کم جهت خرید و بهبود اراضی و خانه تشویق کرد. به منظور ازدیاد تعداد موالید، کمک خرج دهقانان را افزود، دولت قرضه‌های رهنی را به نرخ پنج درصد (نصف نرخ معمولی) به دهقانان ایتالیایی داد، و به هیئت‌های خیریة محلی اجازه داد که بهرة حاصل را از قرار ۱۶ سسترس (۱۶۰ دلار) برای هر پسر و ۱۲ سسترس برای هر دختر در ماه میان دهقانان بی‌بضاعت توزیع کنند. مبالغ ناچیز می‌نماید، اما مشاهدات فعلی دال بر آن است که، برای نگاهداری بچه در مزارع ایتالیا در قرن اول میلادی، شانزده تا بیست سسترس کافی بوده است. ترایانوس با امید مشابهی اجازه داد که کودکان روم، اضافه بر غلة‌ای که به رسم خیریه به پدران‌شان داده می‌شد، غلة خیریه دریافت دارند. سیستم آلیمنتا (کمک خرج دهقانی) توسط هادریانوس و آنتونین‌ها توسعه یافت و شامل چند قسمت از امپراتوری شد. بشردوستانی منفرد هم بدان کمک می‌کردند، چنان‌که پلینی کهین سالی ۳۰٬۰۰۰ سسترس کمک خرج به کودکان کوموم می‌داد، و کایلیا ماکرینا یک میلیون سسترس به همان منظور برای کودکان تاراکینا در اسپانیا باقی گذاشت.

ترایانوس نیز، مانند آگوستوس، ایتالیا را به مستعمرات، و روم را به ایتالیا ترجیح می‌داد. از نبوغ معماری آپولودوروس، که از یونانیان دمشق بود و جاده‌ها و آبراهه‌های جدید و پل دانوب را طرح کرده بود، به طور کامل استفاده کرد. امپراتور در این هنگام وی را مأمور خراب کردن و پاک کردن قطعات بزرگ شهر، که بر آنها خانه ساخته شده بود، کرد و دستور داد تا ۴۰ متر از پایة تپة کویرینالیس را بتراشد و، بر این فضا و فضای مجاور، فوروم جدیدی بسازد که از حیث مساحت مساوی مجموع فوروم‌های قبلی باشد و گرداگرد آن عماراتی بسازد که در شکوه و جلال در خور پایتختی باشد که به حد اعلای قدرت و دولتمندی خود رسیده بود. از طاق نصرت ترایانوس وارد فوروم ترایانوس می‌شدند. داخلة فوروم به ابعاد ۱۱۳ متر در ۱۰۸ متر با سنگ صاف فرش شده بود، و گرد آن دیوار بلند و رواقی قرار داشت؛ دیوارهای غربی و شرقی با اطاق‌نشیمن‌های نیم‌دایره که از ستون‌های دوریک تشکیل می‌شد احاطه شده بود. در وسط فوروم، باسیلیکا اولپیا سر برآورده بود که نام طایفة ترایانوس بر آن بود و منظور از ساختن آن این بود که محل ادارة تجارت و مالیه باشد. خارج آن با پنجاه ستون سنگی یک‌پارچه تزیین شده بود؛ کف آن مرمر بود؛ صحن وسیع آن را ستون‌های سنگ سیاه فرا گرفته بود؛ و بام آن، که تیرهای عظیم داشت، با برنز پوشیده شده بود. نزدیک انتهای شمالی فوروم جدید، دو کتابخانه ساخته شد، یکی برای آثار لاتینی و دیگری برای آثار یونانی. بین این دو کتابخانه ستون ترایانوس و پشت آنها معبد ترایانوس بنا شده بود. هنگامی که فوروم کامل شد، یکی از عجایب معماری جهان به شمار آمد.

ستون ترایانوس که هنوز برپاست در درجة اول از لحاظ حمل و نقل مصالح اهمیت بسیار داشت. از هجده قطعة مکعب مرمر تراشیده شده بود که هر یک در حدود پنجاه تن وزن داشت. قطعات سنگ را با کشتی از جزیرة پاروس می‌آوردند، در اوستیا از کشتی به زورق می‌بردند، برخلاف جریان رودخانه حمل‌شان می‌کردند، روی غلتک از سراشیب کنارة رودخانه بالا می‌کشیدند و در کوچه‌ها می‌بردند تا به محل کار برسد. هر قطعة سنگ را سی و دو پارچه می‌کردند: هشت پارچه ترکیب پایة ستون را می‌داد؛ سه طرف پایه با پیکرتراشی تزیین شده بود؛ طرف چهارم مدخل پلکانی بود متشکل از ۱۸۵ پله. بدنة ستون، که از انتهای زیرین آن به قطر ۳٫۶۵ متر بود ۲۹٫۵ متر ارتفاع داشت، از بیست و یک پارچه سنگ تشکیل شده بود، و بر رأس آن مجسمه‌ای از ترایانوس قرار داشت که کرة جهان را در دست گرفته بود. قطعة سنگ‌ها را، پیش از آنکه به جای خود قرار دهند، با نقش‌های نیم‌برجستة لشکرکشی داکیا تزیین کردند. این نقش‌ها حد اعلای واقع‌پردازی عصر فلاویوس و مجسمه‌سازی تاریخی باستان است. هدف این نقش‌ها زیبایی آرام یا انواع خیال‌انگیز مجسمه‌سازی یونانی نیست، هدف این نقش‌ها بیشتر آن است که صحنه‌های واقعی و کشاکش جنگ را باز بنماید. وضع این پیکره‌ها نسبت به وضع پیکره‌های یونانی مانند آثار بالزاک و زولا پس از کورنی و راسین است. در ۲۰۰۰ شکل این ۱۲۴ قاب پیچ‌خورده، فتح داکیا را قدم به قدم دنبال می‌کنیم: گردان‌های رومی که با تمامی تجهیزات از پادگان خارج می‌شوند، عبور از فراز دانوب روی پلی که از کشتی‌های صاف تشکیل شده بود، افراشتن خیمة رومی در سرزمین دشمن، نبرد درهم تیر و نیزه و داس و سنگ، آتش زدن دهکدة داکیا در حالی که زنان و کودکان از ترایانوس التماس رحم دارند، زنان داکیا که اسیران رومی را شکنجه می‌دهند، جراحان که مجروحان را معالجه می‌کنند، امپراتوران داکیا که یکایک جام زهر را می‌نوشند، سر دکبالوس که به نشانة ظفر برای ترایانوس می‌برند، و رج طویل زن و بچه که از خانه‌های خود به کوچ‌نشینی بردگان رم برده می‌شوند — در نقش‌هایی که استادانه در تاریخ پیکرتراشی داستان‌سرایی می‌کنند، آنچه گفتیم و چیزهای دیگر نقل شده است. این هنرمندان و کارفرمایان ایشان زیاده وطن‌پرست نبودند؛ اعمال رحم‌آمیز ترایانوس را نشان می‌دهند، اما در ضمن جنبه‌های قهرمانی تقلای ملیتی را در راه آزادی جلوه‌گر ساخته‌اند؛ زیباترین اشکال در این طومار همان پادشاه داکیا است. این نقش‌ها سندی شگفت‌انگیز است؛ برای آنکه کاملا مؤثر واقع شود، بیش از آنچه باید افراد و وقایع در آن منعکس شده‌اند. برخی از اشکال چنان خشن و ناپخته است که شخص به ظن می‌افتد که شاید جنگجویی از مردم داکیا آن را تراشیده باشد. به واسطة ندانستن علم مرایا و طرز انعکاس آن در پیکرتراشی، اشکال به طور بدوی بالا و روی یکدیگر قرار گرفته‌اند، و تمامی نقش، مانند افریز فیدیاس، فقط به وسیلهٔ فاختهٔ شوخی که از روی زمین رو به بالا بپرد قابل دیدن است. این انحراف جالبی از سبک کلاسیک بود که جمود آن هیچ‌وقت کارمایة شدید رومیان را به بیان نیاورده بود. «روش تداوم» آن — که هر صحنه در صحنة دیگر ذوب می‌شود — آزمایش‌های طاق تیتوس را ادامه داده و راه را برای نقوش برجستة قرون وسطی باز کرده بود. با وجود نقص‌هایی که دارد، این داستان پیچاپیچ مکرر در مکرر تقلید شد: از ستون مارکوس آورلیوس در روم و ستون آرکادیوس در قسطنطنیه گرفته تا منارة ناپلئونی در میدان واندوم پاریس.

ترایانوس با اتمام بزرگوارانة حمام‌هایی که دومیتیانوس به ساختمان آنها شروع کرده بود برنامة ساختمانی خود را کامل کرد. در ضمن این مدت شش سال صلح او را فرسوده بود؛ مدیریت کاری بود که مانند جنگ کارمایه‌های پنهانی او را بیدار نمی‌کرد؛ و اقامت در کاخ او را شاداب نمی‌ساخت. چرا نقشه‌های قیصر را از آنجا که مارکوس آنتونیوس در اجرای آن وامانده بود دنبال نکند، مسئلة پارت‌ها را یک بار برای همیشه فیصله ندهد، مرزی مناسب‌تر با وضع جنگ در مشرق زمین مستقر نسازد، و تسلط بر جاده‌های تجاری را که از ارمنستان و پارت به آسیای مرکزی و خلیج فارس و هندوستان می‌رسد در دست نگیرد؟

پس از تهیه دیدن دقیق، مجدداً با سپاهیان خود به راه افتاد (۱۱۳). یک سال بعد، ارمنستان را گرفته بود. و باز یک سال بعد از بین‌النهرین گذشته، تیسفون را تسخیر کرده، به اقیانوس هند رسیده بود — اولین و آخرین سرکردة رومی که برابر آن دریا ایستاده است. مردم روم جغرافیا را با دنبال کردن فتح‌های او می‌آموختند؛ سنا از اینکه تقریباً هفته‌ای یک بار خبر تسخیر یا تسلیم عجولانة ملتی دیگر را می‌شنید سرگرم بود: بوسفور، کولخیس، ایبری آسیایی، آلبانی آسیایی، اوسروئنه، مسنیا، مدیا، آشور، عربستان سنگی، و بالاخره پارت. پارت، ارمنستان، آشور، و بین‌النهرین به صورت مستعمره درآمدند، و اسکندر جدید این افتخار را تحصیل کرد که بر دشمنان قدیم روم شاهی را تعیین کرد و بر تخت نشاند. در کنارة دریای سرخ، ترایانوس این فکر بود که بیش از آن پیر شده است که بتواند پیشرفت پادشاه مقدونیه را به سوی سند تکرار کند. به همان بسنده کرد که در دریای سرخ ناوگانی بسازد تا عبور و تجارت با هند را نظارت کند. در تمامی نقاط سوق‌الجیشی پادگان گذارد و با اکراه به سوی روم بازگشت.

وی نیز، مانند مارکوس آنتونیوس، زیاده از حد سریع حرکت کرده، بیش از حد دور شده، و از به هم پیوستن فتح‌ها و خطوط ارتباطی خود غافل مانده بود. همین‌که به انطاکیه رسید، خبر شد که خسرو، پادشاه پارت که وی از سلطنت خلع کرده بود، ارتشی دیگر گرد آورده و بین‌النهرین مرکزی را از نو تسخیر کرده است. در تمامی مستعمرات جدید طغیان سربرافراشته است؛ یهود بین‌النهرین، مصر، و کورنه عصیان کرده‌اند؛ و در لیبی، ماورتانیا، و بریتانیا آتش دشمنی زبانه کشیده است. جنگجوی پیر می‌خواست باز به دشت نبرد بشتابد، اما تنش از فرمانبرداری ابا کرد. با جنبش فراوان در شرق پرحرارت چنان زیسته بود که در مغرب زمین می‌زیست، و از این راه فرسوده شده بود؛ دچار استسقا شد، و سکته آن ارادة عظیم را در کالبد شکسته عاجز گذاشت. با اندوه تمام، لوکیوس کویتوس را مأمور فرو نشاندن قیام بین‌النهرین کرد، مارکیوس توربا را به سرکوبی یهود افریقا فرستاد، و برادرزاده‌اش هادریانوس را به سرکردگی ارتش عمدة روم در سوریه گماشت. دستور داد که خود او را به ساحل کیلیکیا برسانند، به این امید که از آنجا با کشتی به روم برود. سنا در صدد بود مراسم پیروزی بزرگی برای او تدارک ببیند که از زمان آگوستوس تجدید نشده بود. ترایانوس در سن شصت و چهار سالگی، پس از نوزده سال حکومت، در سلینوس مرد (سال ۱۱۷). خاکستر او را به پایتخت بردند و زیر همان ستون بزرگ که خود به جای قبر برگزیده بود دفن کردند.

هادریانوس

حکمران

احتمال نمی‌رود که هیچ‌وقت معلوم شود درخشنده‌ترین امپراتوران روم با خدعة عاشقانه به سلطنت رسید یا با واسطة اعتقاد ترایانوس به ارزندگی او. دیون کاسیوس می‌گوید: انتصاب او نتیجة آن بود که چون ترایانوس بدون وارث مرد، بیوة او، پلوتینا، که عاشق هادریانوس بود، توطئه چید تا نیل او را به تخت سلطنت مسلم ساخت. سپارتیانوس همین داستان را تکرار می‌کند. پلوتینا و هادریانوس آن شایعه را تکذیب کردند، اما، با وجود تکذیب، آن شایعه تا پایان حکومت او رواج داشت. با اهدای مبلغ معتنابهی به لشکریان، هادریانوس مسئله را فیصله داد.

پوبلیوس آیلیوس هادریانوس نسب و خاندان خود را به شهر آدریا در ساحل دریای آدریاتیک می‌رساند، و چنان‌که در ترجمة حال خود می‌گوید، نیاکانش از آنجا به اسپانیا مهاجرت کرده بودند. همان شهر اسپانیایی، به نام ایتکالیکا، که در سال ۵۲ شاهد میلاد ترایانوس شده بود، تولد برادرزادة او هادریانوس را هم در سال ۷۶ به خود دید. هنگامی که پدر هادریانوس مرد (سال ۸۶)، طفل را تحت قیمومت ترایانوس و کایلیوس آتیانوس نهادند. آتیانوس وی را تعلیم می‌داد و چنان علاقه‌ای به ادبیات یونانی در او برانگیخت که به هادریانوس جوان لقب بچه یونانی داده بودند. در ضمن، تغنی، موسیقی، طب، ریاضیات، نقاشی، و پیکرتراشی هم خواند، و بعد در پنج شش هنر نیز سر فرو برد. ترایانوس او را به روم فرا خواند (سال ۹۱) و برادرزاده‌اش را به زنی او داد (سال ۱۰۰). ویویا سابینا، به نحوی که در تصویرهای نیم‌تنه دیده می‌شود — گرچه ممکن است او را مطلوب‌تر ساخته باشند — زنی بود که زیبایی ممتازی داشت و خود بر آن آگاه بود، و هادریانوس سعادت جاودانی در او نیافت. شاید هادریانوس سگ‌ها و اسب‌ها را زیاد دوست می‌داشته و اوقات زیادی را در شکار با آنها می‌گذرانده و چون می‌مرده‌اند برای‌شان قبر می‌ساخته است. شاید شوهری بی‌وفا بوده، یا چنان می‌نموده است. در هر حال، ویویا فرزندی نیاورد، و با اینکه در بسیار سفرها همراه هادریانوس بود، تمام عمر از یکدیگر جدا می‌زیستند. هادریانوس به او انواع و اقسام لطف و ادب را روا می‌داشت و از هیچ گونه لطفی جز محبت نسبت بدو دریغ نمی‌کرد. وقتی سوئتونیوس که از منشیان او بود دربارة ویویا با لحنی فاقد احترام سخن گفت، او را اخراج کرد.

نخستین تصمیم هادریانوس در سمت امپراتوری آن بود که در سیاست جهانگیری عموی خود تجدیدنظر کند، به علت آنکه لشکرکشی به پارت را، اندکی پس از جنگ‌های داکیا، موجب اتلاف عظیم افراد و وسایل می‌دانست و، چون معتقد بود که آن لشکرکشی اگر به فتح کامل انجامد منافعی خواهد داشت که نگاهداری آن دشوار خواهد بود، خواسته بود ترایانوس را از آن کار منصرف کند. سرکردگان ترایانوس، که مشتاق افتخارات جنگی بودند، هرگز مخالفت او را نبخشیده بودند. در این هنگام وی لشکرها را از ارمنستان و آشور و بین‌النهرین و پارت باز خواند، ارمنستان را به جای مستعمره دست‌نشاندهٔ روم کرد، و فرات را به عنوان مرز شرقی امپراتوری پذیرفت. ترایانوس قیصر را سرمشق خود کرده بود، هادریانوس آگوستوس را تقلید می‌کرد و تا آنجا که توانست آن قلمرو بی‌سابقه را، که اسلحة بیرحم برای روم به دست آورده بود، با روش ادارة صلح‌آمیز متحد ساخت. سرکردگانی که نیروهای ترایانوس را تحت فرمان داشتند — یعنی پالما، کلسوس، کویتوس، و نیگرینوس — این سیاست را از روی ترس و دور از عقل پنداشتند. به گمان ایشان، دست کشیدن از حمله صرفاً دفاع بود، و صرفاً دفاع کردن در حکم مردن. در موقعی که هادریانوس با لشکریان خود در حدود رودخانة دانوب بود، سنا اعلام کرد که آن چهار سرکرده در توطئه‌ای به منظور واژگون کردن حکومت گیر افتاده و به فرمان سنا اعدام شده‌اند. مردم روم از اینکه دیدند آن افراد بدون محاکمه کشته شده‌اند یکه خوردند. هر چند هادریانوس که با شتاب به روم بازگشت اعتراض کرد که با موضوع هیچ سر و کاری نداشته است، کسی سخن او را باور نکرد. تعهد کرد که هیچ سناتوری را جز به فرمان سنا نکشد، به مردم هدیة نقدی داد، و با مسابقات رزمی فراوان ایشان را سرگرم ساخت. مالیات‌های عقب‌افتاده را تا ۹۰۰٬۰۰۰٬۰۰۰ سسترس معاف کرد، در حریقی عمدی پرونده‌های مالیاتی را سوزاند، و مدت بیست سال با درایت و عدالت و سلامت حکومت کرد. اما عدم محبوبیت او همچنان کامل ماند.

زندگینامه‌نویس قدیم او وی را بلندقامت و خوش‌قیافه وصف می‌کند و می‌گوید: مویش را مصنوعاً مجعد می‌ساخت و ریش انبوهی داشت که عیب و نقص طبیعی چهرة اش را می‌پوشاند. و از آن زمان به بعد تمامی رومیان ریش گذاشتند. بدن نیرومندی داشت و با ورزش زیاد، و خصوصاً با شکار، خود را قوی نگاه می‌داشت. در چند مورد، شیر را با دست خود کشت.

آن قدر عناصر مختلف در او آمیخته بود که توصیف آنها دشوار است. می‌گویند: اخمو و بشاش، خوش‌طبع و باوقار، شهوی و احتیاط‌کار، سختگیر و آزاده‌منش، خشک و رحیم، به نحو فریبنده‌ای ساده، و در همه چیز دو گونه بود. ذهنی وقاد و بی‌طرف و شکاک و نافذ داشت، اما به سنت به عنوان نسج مرتبط نسل‌ها احترام می‌گذاشت. آثار اپیکتتوس رواقی را می‌خواند و تمجید می‌کرد، اما با بی‌پروایی و حسن ذوق در جستجوی لذت بود. نه به مذهب اعتقاد داشت و نه از خرافات بری بود؛ به سروش معابد می‌خندید، جادو و اخترشماری را به بازی می‌گرفت، کیش ملی را تشویق می‌کرد، و تکالیف کاهن اعظم را با کمال دقت انجام می‌داد. مؤدب و لجوج، گاه ظالم، و معمولا مهربان بود؛ شاید تناقضات او صرفاً تطبیق با اوضاع و احوال بوده است. از بیماران عیادت می‌کرد، به مردم بدبخت کمک می‌رساند، خیریة موجود را شامل حال بیوگان و کودکان می‌ساخت، و برای هنرمندان و نویسندگان و فیلسوفان حامی بذالی بود. خوب آواز می‌خواند و می‌رقصید و چنگ می‌نواخت. نقاشی لایق و پیکرتراشی متوسط بود. چند جلد کتاب نوشت: یک جلد دستور زبان، یک جلد ترجمة حال خود، و اشعاری شایسته و ناشایسته. به لاتینی و یونانی. ادبیات یونانی را به لاتینی، و لاتینی کاتوی مهین را به نثر فصیح و روان سیسرون ترجیح می‌داد؛ به تقلید از او، بسیاری از مؤلفان نثر متصنع قدیم را به کار می‌بردند. استادانی را که از دولت مواجب می‌گرفتند در دانشگاهی جمع آورد، مواجب خوبی به ایشان داد، و آتنایوم باشکوهی برای ایشان ساخت تا با موزة اسکندریه رقابت کند. از گرد آوردن دانشمندان و متفکران به دور خود و مبهوت ساختن ایشان با سؤالات و خندیدن به تناقضات و مباحثات ایشان لذت می‌برد. فاوورینوس، از مردم گل، خردمندترین فرد این دربار فلسفی بود؛ هنگامی که دوستانش او را استهزا کردند که چرا در احتجاج با هادریانوس وامانده است، در پاسخ گفت: هر که سی لشکر در پس خود داشته باشد حتماً سخن درست می‌گوید.

همراه این علایق فراوان فکری، حس بری از اشتباه مرد عملی در هادریانوس موجود بود. به پیروی از دومیتیانوس، آزادشدگان را به کارهای خرد گماشت، بازرگانانی را که توانایی ایشان آزموده شده بود برای ادارة حکومت برگزید، و از میان ایشان و سناتورها و حقوق‌دانان شورایی تشکیل داد که مرتباً جهت رسیدگی به سیاست امور تشکیل جلسه می‌داد. یک نفر را به سمت وکیل عمومی خزانة تعیین کرد تا رشا یا خدعه را در پرداخت مالیات کشف کند، و نتیجة معنی‌دار این کار آن بود که هر چند مالیات‌ها از صورت سابق تغییری نکرده بود، درآمد به طور قطع افزایش یافت. وی خود مراقب تمامی دستگاه‌های اداری بود و، مانند ناپلئون، رؤسای ادارات را از اطلاع مفصلی که در رشته‌های کار ایشان داشت به شگفتی وا می‌داشت. سپارتیانوس می‌گوید: حافظة او سرشار بود؛ در آن واحد می‌نوشت، تقریر مطلب می‌کرد، گوش می‌داد، و با دوستان خود سخن می‌گفت — هر چند تکرار این داستان موهم سوءظن است. با توجه او، و با کمک مأموران کشوری متعدد، امپراتوری محتملاً بهتر از سابق یا لاحق اداره می‌شد. قیمتی که امپراتور بابت این نظم شدید پرداخت اداره‌بازی روزافزون جنون مقررات بود که امپراتوری را باز هم به حکومت سلطنتی مطلق نزدیکتر ساخت. هادریانوس تمامی اشکال همکاری با سنا را رعایت می‌کرد؛ مع الوصف، گماشتگان او و فرمان‌های اجرایی ایشان روز به روز بیشتر به وظایف هیئتی که روزگاری مجمع شاهان به نظر می‌رسید تخطی می‌کردند. بیش از آن به مسائل و اشکالات خود نزدیک بود که بتواند پیش‌بینی کند که تمرکز امور در ادارات، که موجب تسریع کار اما خود را و رو به تکثیر است، ممکن است با گذشت زمان برای مالیات‌پردازان باری غیر قابل تحمل گردد. برعکس، وی معتقد بود که، در حدود قانون و نظمی که حکومت او برقرار کرده بود، هر فرد مقیم امپراتوری که استعدادی داشته باشد شغلی خواهد یافت، و هر کس می‌تواند به سرعت از طبقه‌ای به طبقة بالاتر برود.

ذهن وقاد و منطقی او از هرج و مرج ناشی از قوانین مبهم و متناقض که بر هم انباشته شده بود بیزار بود. یولیانوس را مأمور ساخت تا مقننات مباشران سابق دادگستری را در منشوری دایمی هماهنگ کند. و تدوین قوانین را به میزان زیادتر تشویق کرد، و بدین نحو راه را برای یوستینیانوس هموار ساخت. هادریانوس هم در روم و هم در مسافرت‌های خود عمل دیوان تمیز را انجام می‌داد و به قاضی منصف مشهور شد، چون همواره تا آن حد که سلطة قانون اجازه می‌داد ملایمت می‌کرد. فرمان‌های بی‌شمار صادر کرد که معمولا به سود ضعفا و به زیان اقویا، یا به سود بردگان در مقابل اربابان، خرده‌مالک در مقابل مالک بزرگ، مستأجر در مقابل موجر، و به سود مصرف‌کننده در مقابل خدعه‌های خرده‌فروشان و بالا بردن قیمت توسط واسطه‌ها بود. اتهامات مبنی بر خیانت به دولت را رد می‌کرد، وصیت صاحبان فرزند یا افرادی را که نمی‌شناخت به سود خود نمی‌پذیرفت، و فرمان داد که قوانین را تا حدی با اغماض نسبت به مسیحیان اعمال کنند. خود در اراضی دولتی به غرس نهال پرداخت و دیگران به این کار تشویق شدند؛ بدین نحو، مالکان اراضی وسیع ناهموار خود را به مستأجرین واگذار می‌کردند تا درخت میوه در آن بکارند و تا وقتی که درخت به ثمر برسد اجاره نپردازند. هادریانوس مصلح اصولی شدیدالعمل نبود، صرفاً مدیر اعلایی بود که سعی داشت در حدود عدم تساوی طبایع بشری حداکثر خیر کل را به دست آورد. صور قدیم را حفظ کرد، اما بی‌سر و صدا، طبق حوایج زمان، محتویات جدید در آنها ریخت. یک بار، هنگامی که تمایل او نسبت به ادارة امور فرو نشسته بود، از پذیرفتن زن صاحب عرضحالی به عذر وقت ندارم ابا کرد. زن بانگ زد پس امپراتور مباش؛ هادریانوس به عرضش رسید.

سرگردان

هادریانوس، برخلاف اسلاف خود، همان قدر که به پایتخت علاقه داشت، به امپراتوری علاقه‌مند بود. به پیروی از سابقة مطبوعی که آگوستوس گذارده بود، هادریانوس تصمیم گرفت به تمامی مستعمرات سفر کند، اوضاع و احوال و حوایج آنها را بررسی نماید، و آن حوایج را با ارسال هیئت‌ها و وسایلی که در دسترس امپراتوری می‌تواند باشد تخفیف دهد. در ضمن، علاقه داشت رسوم و هنرها، پوشاک، و عقاید ملل مختلف قلمرو خود را ببیند؛ میل داشت نقاط مشهور تاریخ یونان را تماشا کند و در آن فرهنگ هلنی که زمینه و زیور ذهن او بود غوطه‌ور شود. فرونتو می‌گوید: دوست داشت نه فقط بر جهان حکومت کند، بل در آن به سیاحت پردازد. در سال ۱۲۱ از رم به راه افتاد. ملازمان او طمطراق و زرق و برق شاهانه نداشتند، بلکه جمعی کارشناس، معمار، بنا، مهندس، و هنرمند بودند. نخست به گل رفت و با بذل و بخشش‌های گوناگون به داد تمامی جوامع رسید. از گل به گرمانیا رفت و همه را از کامل بودن طرز بازرسی دفاع امپراتوری در برابر مخربین آیندة آن به شگفتی آورد.

جاده‌های سنگ‌فرش شدة بین رود راین و رود دانوب را از نو تنظیم کرد و به طول آنها افزود و وضع آنها را بهتر ساخت. با اینکه اهل صلح بود، هنرهای جنگی را می‌شناخت و معتقد بود که خوی صلح‌آمیز او نباید ارتش‌های او را تضعیف یا دشمنان او را گمراه کند. مقررات شدیدی به منظور حفظ انضباط نظامی صادر کرد و هنگام بازدید اردو آن مقررات را رعایت می‌کرد، زندگی سربازی می‌کرد، از غذای سربازان می‌خورد، هرگز با وسیلة نقلیه نمی‌رفت، ده‌ها کیلومتر را پیاده با تجهیزات کامل می‌پیمود، و چنان تحملی از خود نشان می‌داد که کسی حدس هم نمی‌توانست بزند که در دل اهل مطالعه و فیلسوف است. در عین حال، حسن عمل را جایزه می‌داد، درجة قانونی و وضع اقتصادی افراد لشکری را بالا برد، اسلحة بهتر و ذخایر مناسب در اختیارشان گذاشت، انضباط ساعات آزادی ایشان را تخفیف داد، و صرفاً در این اصرار داشت که سرگرمی‌های ایشان نباید آنان را برای کارهایی که در پیش داشتند ناتوان کند. ارتش روم هیچ‌وقت وضعی بهتر از وضع زمان او نداشته است.

در این هنگام، در کنارة رود راین، رو به مصب آن پیش راند و از دریا با کشتی به بریتانیا رفت (سال ۱۲۲). از فعالیت‌های او در آنجا خبری نداریم، جز آنکه فرمان داد از خلیج سالوی تا مصب رودخانة تاین دیواری بکشند تا وحشیان را از رومیان جدا کنند. هنگام مراجعت به گل، از سر فراغ، در آوینیون و نیم و سایر شهرهای پرووانس گشت و زمستان را در تاراگونا، واقع در اسپانیا، گذراند. وقتی تنها در باغ میزبان خود می‌گشت، غلامی با شمشیر آخته در کف بر او تاخت و کوشید به قتلش رساند. هادریانوس بر او غلبه کرد و آرام به دست خادمانش داد، که او را دیوانه یافتند.

در بهار سال ۱۲۳ چند لشکر را به جنگ شمال افریقا برد، که ساکنان آن شهرهای رومی ماورتانیا را غارت می‌کردند. پس از در هم شکستن ایشان به تپه‌های خود سوار کشتی شد تا به افسوس برود. پس از گذراندن زمستان در آنجا به شهرهای آسیای صغیر سفر کرد، عرض‌حال‌ها و شکایات را گوش داد، بدکاری‌ها را مجازات کرد، به افراد لایق پاداش داد، و برای ساختن معابد و حمام‌ها و تئاترهای بلدی پول و طرح و کارگر فراهم آورد. کوزیکوس، نیکایا، و نیکومدیا دچار زلزلة شدیدی شده بود. هادریانوس خسارت را از محل اعتبار امپراطوری پرداخت و در کوزیکوس معبدی ساخت که فی‌الفور یکی از عجایب هفتگانة عالم به شمار رفت. در کنارة دریای سیاه به طرف شرق تا طرابوزان پیش رفت و به فرماندار کاپادوکیا (آریانوس مورخ) فرمان داد به اوضاع و احوال تمامی بندرهای دریای سیاه رسیدگی کند و به او گزارش دهد. بعد به طرف جنوب غربی رفت و از پافلاگونیا گذشت و زمستان را در پرگاموم به سر برد. در پاییز سال ۱۲۵ با کشتی به رودس و از آنجا به آتن رفت. زمستان خوشی در آتن گذراند و سپس به سوی روم بازگشت. در پنجاه‌سالگی هنوز شوقی داشت و در سیسیل توقف کرد و از کوه اتنا بالا رفت تا طلوع آفتاب را از جایگاه بلندی به ارتفاع ۳۳۵۰ متر از سطح دریا تماشا کند.

این نکته جالب است که وی توانست مدت پنج سال دور از پایتخت خود به سر برد و اطمینان کند که زیردستان به کار خود ادامه دهند. هادریانوس، مثل هر مدیر خوب، حکومتی تقریباً خودکار تشکیل داده و تربیت کرده بود. قدری بیش از یک سال در روم ماند. اما شهوت سفر در خونش می‌دوید و حواس او نزد آن همه نقاط بود که در جهان می‌شد ساخت! در سال ۱۲۸ باز به راه افتاد؛ این بار به اوتیکا، کارتاژ، و شهرهای جدید رو به ترقی در شمال افریقا رفت. پاییز به روم بازگشت. چیزی نگذشت که باز بار سفر بست و زمستان دیگری را در آتن گذراند (سال ۱۲۸ – ۱۲۹). به ریاست قضات منصوب شد، در مسابقات و جشن‌ها با خرسندی ریاست می‌کرد، و از اینکه او را آزادی‌بخش، خورشید، خدای خدایان، و منجی جهان می‌خواندند لذت می‌برد. با فیلسوفان و هنرمندان می‌آمیخت و از ترانه‌پردازی مارکوس آنتونیوس و نرون تقلید می‌کرد، بی‌آنکه دیوانگی‌های آن هر دو را تقلید کند. چون از هرج و مرج قوانین آتن مستأصل شده بود، هیئتی از حقوق‌دانان را مأمور تدوین آنها کرد. چون همواره با شکاکیت به مذاهب علاقه داشت، ترتیبی داد و به اسرار الئوسی سر سپرد. چون آتن را به واسطة بیکاری گرفتار یافت و چون مصمم بود که آن شهر را به شکوه ایام پریکلس باز آورد، معماران و مهندسان و پیشه‌وران کاردان را احضار کرد و برنامه‌ای ساختمانی در دست گرفت که از ساختمان‌های دولتی او در روم وسیع‌تر بود. در میدانی که در میان ستون‌ها محصور بود، کارگران او کتابخانه‌ای با دیوارهای مرمرین برافراشتند که ۱۲۰ ستون و بام مطلا و اطاق‌هایی داشت که از سنگ سماق و نقاشی و مجسمه می‌درخشید. یک ژیمنازیوم، یک آبراهه، و معبدی برای الاهه هرا و یکی دیگر برای زئوس تمامی یونانیان ساختند. بلندنظرانه‌ترین این کارهای معماری اتمام اولمپیوم بود (سال ۱۳۱) — و آن معبد عظیم زئوس اولمپی بود که پیسیستراتوس شش قرن قبل آغاز کرده و آنتیوخوس اپیفانس از به پایان رساندن آن وامانده بود. هنگامی که هادریانوس از آتن خارج شد، آن شهر پاکیزه‌تر، مترقی‌تر، و زیباتر از تمامی دوران تاریخی خود شده بود.

در بهار سال ۱۲۹ با کشتی به افسوس رفت و باز در آسیای صغیر به مسافرت پرداخت، و همچنان‌که پیش می‌رفت، طرح‌هایی برای بناهای عظیم و شهرها می‌ریخت. بی‌خبر به کاپادوکیا رفت و پادگان آنجا را سان دید. در انطاکیه خرج ساختمان آبراهه، معبد، تئاتر، و حمام را پرداخت. در پاییز به تدمر (پالمورا) و عربستان رفت و در سال ۱۳۰ به اورشلیم سفر کرد. شهر مقدس هنوز خرابه و تقریباً به همان وضعی بود که تیتوس شصت سال پیش آن را به جا گذاشته بود؛ یک مشت یهودی بینوا در لانه‌ها و آشیانه‌های میان صخره‌ها می‌زیستند. قلب هادریانوس از این ویرانی متأثر شد، و قدرت تصور او از آن جای خالی به جنبش درآمد. از احیای یونان و شرق هلنیستی امیدوار شده بود که سدهای میان تمدنی یونانی-رومی و دنیای شرقی را بالاتر از پیش ببرد؛ در این هنگام خواب آن را می‌دید که خود صهیون را به قلعة شرک تبدیل کند. فرمان داد که اورشلیم از نو به صورت مستملکة رومی ساخته شود و نام آن آیلیا کاپیتولینا باشد، که جزء نخستین مأخوذ از قبیلة هادریانوس و دومی مأخوذ از کاپیتول یوپیتر در روم بود. این عمل، خبط فاحشی در روان‌شناسی و کشورداری بود که یکی از خردمندترین کشورداران تاریخ مرتکب می‌شد.

از آنجا به اسکندریه رفت (سال ۱۳۰)، با گذشت و اغماض به مردم محاجه‌دوست آن لبخند زد، موزه را غنی کرد، گور پومپیوس را از نو ساخت، سپس دست بالای قیصر را گرفت، و با زنش سابینا و آنتینوئوس محبوبش به کشتی نشست و در نیل به تفریح پرداخت. چند سال قبل از آن در بیتینیا به آن یونانی جوان برخورده بود، از زیبایی کامل، چشمان عسلی، و موهای مجعد جوان برانگیخته شده بود. او را غلام بچة سوگلی خود ساخته، دلبستگی آمیخته به مهر شدیدی نسبت به او پیدا کرده بود. سابینا هیچ اعتراضی که نقل شده و به ما رسیده باشد نکرد. اما در شهرها چنین شایع بود که نسبت آنتینوئوس به هادریانوس نسبت گانومدس به زئوس است؛ مع الوصف، این احتمال هم هست که امپراتور عاری از فرزند او را همچون پسری از آسمان افتاده دوست می‌داشته است. در این هنگام که هادریانوس به حد اعلای سعادت خود رسیده بود، آنتینوئوس، که هجده سال بیشتر نداشت، مرد — ظاهراً در نیل غرق شد. سپارتیانوس می‌گوید سلطان جهان همچون زنی گریست، فرمان داد معبدی در ساحل بنا کردند، کودک را همان‌جا به خاک سپرد، و او را همچون خدایی به جهان تقدیم کرد. گرد مقبره شهری ساخت که آنتینوئوپولیس (شهر آنتینوئوس) نامیده شد، و سرنوشت آن چنین بود که پایتخت بیزانس شود. هنگامی که هادریانوس غم‌زده به روم بازمی‌گشت، افسانه‌سازان داستان را در قالبی دیگر ریختند: حالا شهرت داشت که امپراتور با پیش‌بینی جادویی آموخته بود که بزرگ‌ترین نقشه‌های او در صورتی به نتیجه خواهد رسید که آن کس که او بیشتر از همه دوست می‌دارد بمیرد؛ و باز می‌گفتند آنتینوئوس این پیشگویی را شنیده، داوطلب به پیش‌باز مرگ شتافته بود. شاید این داستان آن قدر زود به هم بافته شد که سال‌های آخر عمر هادریانوس را به تلخی کشید.

چون به روم بازگشت (سال ۱۳۱)، احساس می‌کرد که روم را بهتر از آنچه یافته بود ساخته است. در گذشته، حتی در زمان آگوستوس، روم آن قدر کامیاب نبوده و دنیای مدیترانه هرگز به آن کمال حیات نرسیده است؛ آن دنیا دیگربار هرگز موطن تمدنی نشده است که چنان مترقی و آن قدر وسیع و چنان عمیقانه مشترک باشد. هیچ فردی به نیکوکاری هادریانوس بر آن حکومت نکرده بود. آوگوستوس مستعمرات را ضمیمة پول‌آور ایتالیا می‌پنداشت که باید به خاطر ایتالیا از آن نگاهداری کرد؛ اکنون نخستین بار بود که آرمان‌های قیصر و کلاودیوس رنگ تحقق می‌پذیرفت، رم دیگر مالیات جمع‌کن ایتالیا نبود، بل مدیر مسئول قلمرویی بود که در آن تمامی قسمت‌ها به طور مشابه مورد توجه حکومت بودند، و در آن روح یونانی بر مشرق و افکار حکومت داشت و روح رومی بر دولت و مغرب حکومت می‌کرد. هادریانوس آن همه را دیده و به صورت واحد درآورده بود. وعده داده بود که کشورهای روم را با درک اینکه ملک مردم است اداره کند و نه چنان‌که ملک خود او باشد؛ و وعدة خود را حفظ کرده بود.

سازنده

فقط یک کار مانده بود — و آن این بود که رم نیز زیباتر از سابق شود. نفس هنرمندی که در هادریانوس به ودیعه بود همواره با نفس فرمانروا رقابت می‌کرد؛ در ضمن که مشغول تنظیم کردن حقوق روم بود، پانتئون را از نو ساخت. هیچ فرد دیگری چنان به وفور، و هیچ فرمانروای دیگری آن طور مستقیماً ساختمان نکرده بود. ساختمان‌هایی که برای او می‌شد گاه با نقشة خود او بود و همواره، ضمن پیشرفت، زیر بازرسی عالمانة او قرار داشت. ده‌ها عمارت را دستور داد مرمت یا تعمیر کنند، و نام خود را بر هیچ یک از آنها نقش نکرد. روم در تمامی قسمت‌ها از اتحاد نادر قدرت و خرد در این فرد سود جست. مثل معروف اگر جوانی می‌دانست و پیری می‌توانست معمایی بود که در وجود او حل شده بود.

مشهورترین بنای ترمیمی او پانتئون بود — و آن بنایی است از زمان و جهان باستان که بهتر از دیگر بناها باقی مانده است. معبد مکعب مستطیل شکلی که آگریپا ساخته بود بر اثر حریقی نابود شده بود، ظاهراً فقط رواق کورنتی جلو آن باقی بود. هادریانوس دستور داد تا، در شمال آثار باقیماندة معبد، معماران و مهندسان او معبد مدوری به اصیل‌ترین اسلوب رومی بنا کردند. ذوق و سلیقة هلنی او وی را متمایل ساخته بود که در معماری پایتخت خود انواع یونانی را به انواع رومی ترجیح دهد. معبد جدید با رواق تناسب نداشت، اما داخل آن — دایره‌ای به قطر ۴۰ متر، بدون حایل مزاحم — توهمی از فضا و آزادی ایجاد می‌کرد که فقط کلیساهای گوتیک بعدها با آن برابری کرد. قطر دیوارها شش متر بود، از آجر ساخته شده و رویة آن در قسمت پایین با مرمر و در سایر قسمت‌ها با سفیدکاری پوشیده شده بود. سقف رواق از ورقة برنزی بود و چنان ضخیم که چون به امر پاپ اوربانوس هشتم آن ورقه‌ها را برداشتند، برای ریختن ۱۱۰ توپ و ساختن آسمانة محراب مرتفع کلیسای سان پیترو کافی بود.

درهای عظیم برنزی در اصل طلاپوش بود. هفت شاه‌نشین در قسمت پایین داخل معبد که عاری از پنجره بود باز کرده، با ستون‌های رفیع مرمری عرشه‌دار زینت داده بودند؛ زمانی این شاه‌نشین‌ها حکم طاقچه را داشت و در آنها مجسمه می‌گذاردند. اکنون نمازخانه‌های کوچکی در کلیسای عظیمی هستند. قسمت بالاتر دیوار با قاب‌های سنگ قیمتی پوشانده شده بود، که ستون‌های سنگ سماق میان آنها حایل بود. گنبد قاب‌دار، که در داخل بنا از سر دیوارها بالا می‌رفت، شاهکار مهندسی رومی بود. آن را بدین نحو برافراشتند که ساروج را در قسمت‌های جدول‌دار پشت‌بند‌زده ریختند و صبر کردند تا ساروج بست و یک‌پارچه محکم شد. خاصیت یک‌پارچگی آن از عهدة فشار جانبی بر می‌آمد، اما، به منظور مضاعف ساختن اطمینان، معمار در داخل دیوار جرز حایل ساخت. از نوک گنبد روزنه‌ای به قطر هشت متر به داخل معبد نور می‌داد، و با اینکه جز آن نوری نبود، کافی بود. از این گنبد باشکوه، که بزرگ‌ترین گنبدهای تاریخ است، سلسلة نسب معماری منشعب شده از طریق انواع بیزانسی و رومانسک به گنبد کلیسای سان پیترو، و از آن به گنبد کاپیتول در واشینگتن می‌رسد.

احتمال می‌رود که خود هادریانوس معبد دو طاقة ونوس و ورما را، که مقابل کولوسئوم ساخته شده بود، طرح کرده باشد؛ چون در افسانه‌ها آمده است که نقشة ساختمان را نزد آپولودوروس فرستاد؛ و چون آن معمار پیر اظهار نظر شماتت‌آمیز کرده و، نقشه را پس فرستاده بود، او را اعدام کرد. این معبد به خاطر چند خصوصیت جالب بود: بزرگ‌ترین معبد روم بود، دو بست داشت که هر یک متعلق به یکی از دو خدا بود که پشت به پشت هم داده و روی دو تخت بدون رابطه با هم جلوس کرده بودند، وسقف گنبدی آن که از کاشی برنزی مطلا و یکی از درخشان‌ترین مناظر پایتخت بود. امپراتور تازه برای خود خانه‌ای گشاده‌تر ساخت — و آن ویلایی است که بقایای آن هنوز زایرین را به حومه‌ای که در زمان هادریانوس تیبور، و در زمان ما تیوولی خوانده می‌شود جذب می‌کند. در آنجا در ملکی به محیط ۱۱٬۲۶۵ متر کاخی ساخته شد که اطاق‌های گوناگون داشت، و در باغ‌های آن، آن قدر آثار هنری مشهور موجود بود که تمامی موزه‌های عمدة اروپا از خرابه‌های آن کاخ بر ثروت خود افزوده‌اند. طراح این کاخ بی‌اعتنایی رومیان را نسبت به تقارن آشکار کرده است؛ طبق احتیاج یا به فرمان هوس، ساختمان‌ها را یکی پس از دیگری ساخت و کوششی بیش از آنچه در هرج و مرج معماری میدان بزرگ به چشم می‌خورد برای هماهنگی به عمل نیاورد. شاید رومیان نیز، مانند مردم ژاپن، از تقارن خسته شده بودند و از غافلگیر شدن با عدم ترتیب لذت می‌بردند. اضافه بر رواق‌ها، کتابخانه‌ها، معابد، یک تئاتر، یک تالار موسیقی، و یک میدان اسب‌دوانی، معمار مسرف نمونه‌های کوچکی از آکادمی افلاطون، لوکیون ارسطو، و رواق زنون به آن مجموعه افزود — چنان‌که گویی، در میان آن همه ثروت بیهوده، امپراتور دست به اصلاح فلسفه خواهد زد.

ویلا در آخرین سال‌های حیات هادریانوس به پایان رسید. خبر نداریم که در آنجا با سعادت قرین شده باشد. شورش یهود در سال ۱۳۵ او را تلخ‌کام ساخت؛ وی آن شورش را بدون رحم فرو نشاند و از آن مکدر بود که نمی‌توانست حکومت خود را بدون جنگ خاتمه دهد. در همان سال، که هنوز پنجاه و نه سال بیشتر نداشت، به مرضی دردناک و تباهی‌آور — از نوع سل و استسقا — دچار شد که بتدریج بدن و روح و مغز او را در هم پاشید. خویش تندتر و رفتارش جنگجویانه شده بود، و نسبت به قدیم‌ترین دوستان خود ظنین می‌شد که مگر نقشة قتل و جانشینی او را می‌کشند. بالاخره، شاید در دورة حملة جنون، فرمان داد که چند تن از ایشان را اعدام کنند — و بر ما معلوم نیست که چقدر حق داشته است.

به منظور خاتمه دادن به جنگ جانشینی که در دربار او در شرف تشکل بود، دوست خود، لوکیوس وروس، را به فرزندی برگزید. چون اندکی بعد لوکیوس مرد، هادریانوس مردی را در تیبور به پای بستر خود احضار کرد که از لحاظ کمال و خرد شهرتی بی‌نقص داشت و او را، که تیتوس آورلیوس آنتونینوس نام داشت، به فرزندی و جانشینی خود انتخاب کرد. با توجه به آیندة دور، به آنتونینوس نصیحت کرد که، برای حکومت، دو پسر را که در دربار بزرگ می‌شدند به پسرخواندگی بردارد و تربیت کند. یکی مارکوس آنیوس وروس برادرزادة آنتونینوس که در آن هنگام هفده سال داشت، و دیگری لوکیوس آیلیوس وروس پسر لوکیوس وروس که یازده سال داشت. لقب قیصر، که قبل از آن تاریخ مخصوص امپراتوران و اولاد ذکور ایشان بود، توسط هادریانوس به آنتونینوس اعطا گردید. و از آن پس، در ضمن که امپراتوران لقب آوگوستوس را برای خود حفظ می‌کردند، نام قیصر را به وارث مسلم تخت و تاج می‌دادند.

بیماری و عذاب هاردیانوس در این هنگام افزایش یافته بود، غالباً خون از منخرین او بیرون می‌زد، و در آن نومیدی رفته‌رفته آرزوی مرگ می‌کرد. پیش از آن قبر خود را در آن سوی رودخانة تیبر تهیه دیده بود — و آن همان مقبره‌ای است که بقایای حزن‌انگیز آن امروز قلعة سانت آنجلو خوانده می‌شود و هنوز هم از طریق پل آیلیوس، که هادریانوس ساخته بود، می‌توان بدان رسید. وی از کار فیلسوف رواقی، ائوفراتس، که در آن هنگام در روم بود متأثر شد؛ فیلسوف، که از بیماری و پیری در عذاب بود، از هادریانوس اجازه خواست که خود را بکشد، چون اجازه یافت، شوکران نوشید. امپراتور تقاضای زهر یا شمشیر کرد، اما هیچ یک از ملازمان حاضر نبود تقاضای او را برآورد. به غلامی دانوبی فرمان داد که با دشنه او را بزند، اما غلام گریخت. به پزشک خود امر کرد او را مسموم کند، اما پزشک انتحار کرد و خنجری به دست آورد و در شرف خودکشی بود که آن را از او گرفتند. می‌نالید که با اینکه قدرت آن را دارد که هر که را بخواهد اعدام کند، خود اجازة مردن ندارد. اطبای خود را مرخص کرد و به بایای رفت و در آنجا تعمداً به خوردن غذاها و مشروباتی پرداخت که زودتر عمر او را به پایان می‌رساند. عاقبت، پس از شصت و دو سال عمر و بیست و یک سال حکومت، در حالی که از فرط درد فرسوده و دیوانه شده بود، مرد. قطعه شعر کوچکی از او مانده است که مانند دانته اندوه تجدید خاطرة ایام سعادت را غم‌گنانه بیان می‌کند:

جانم، خوشگلم، گریزپایم،
مهمان و یار گلم،
به کجا با شتاب می‌گریزی —
رنگ‌پریده‌ام، سخت دلم، برهنه‌ام،
تا هرگز بازی نکنی، هرگز بازی نکنی،

آنتونینوس پیوس

دربارة آنتونینوس پیوس تاریخی ننگاشته‌اند، چون وی تقریباً نه خبطی داشت و نه جنایتی مرتکب شد. اجداد او و دو نسل پیش از او از نیم آمده بودند، و خاندان وی یکی از متمول‌ترین خانواده‌های روم بود. چون در پنجاه و یک‌سالگی به امپراتوری رسید، عادلانه‌ترین حکومت‌ها را که روم به خود دیده بود بدان ارزانی داشت؛ و آن حکومت به هیچ وجه از حکومت‌های دیگر روم در حسن اجرای امور دست‌کمی نداشت.

وی خوش‌بخت‌ترین مردی بود که در تاریخ تاج بر سر نهاده است. گفته‌اند که بلندقامت و زیبا، سالم و خوش‌خوی، مهربان و مصمم، متواضع و مقتدر، فصیح و دشمن معانی بیان، محبوب‌القلوب و نسبت به چاپلوسی بی‌اعتنا بود. اگر سخن پسرخواندة او، مارکوس، را بپذیریم، باید آن غول بی‌عیب را که دنیا هرگز او را نشناخت طرد کنیم. سنا او را به عنوان نمونة فضایل معتدل‌تر رومی پیوس و به عنوان بهترین امپراتوران خواند. هیچ دشمنی نداشت، و تعداد دوستانش از صدها فزون بود. با غم و غصه آشنایی نداشت. هنگامی که می‌خواست در سمت پروکنسول به آسیا عزیمت کند، دختر بزرگش مرد. دختر کوچکش که زن مارکوس آورلیوس بود وفادار نبود، و در افواه شایع بود که زن خود او همان قدر که زیباست، بی‌وفاست. آنتونینوس این شایعات را با سکوت تحمل می‌کرد؛ و پس از مرگ فاوستینا به نام و افتخار او صندوقی جهت حمایت و تربیت دختران تأسیس کرد، و به یادبود او یکی از زیباترین معبدهای فوروم را ساخت. دوباره زن نگرفت، تا مبادا سعادت و توارث فرزندان خود را مانع شود، و با همخوابه‌ای ساخت.

به مفهوم محدود این کلمه، مرد هوشمندی نبود. تحصیلی نکرده بود و با بزرگواری اشراف‌مآبانه‌ای به ارباب ادب و فلسفه و هنر می‌نگریست. مع الوصف، به این گونه افراد بسیار کمک می‌کرد و غالباً ایشان را به خانة خود می‌خواند. مذهب را به فلسفه ترجیح می‌داد، خدایان قدیم را با صمیمیت ظاهر می‌پرستید، و برای پسرخواندگانش نمونه‌ای از پرهیزکاری بود که مارکوس هرگز از یاد نبرد. مارکوس آورلیوس به خود می‌گوید: هر کار را همچون تلمیذ آنتونینوس انجام ده. پابرجایی او را در هر عمل معقول، یکنواخت بودن او را در هر چیز، و تقوا و خوش‌رویی و بی‌اعتنایی او را نسبت به نام میان‌تهی به خاطر داشته باش. ... و به یاد بیاور که با چه مقدار کمی قانع می‌شد؛ چقدر زحمت‌کش و صبور و تا چه حد متدین بود، بی‌آنکه خرافی باشد. با این وصف، نسبت به کیش‌های غیر رومی اغماض می‌کرد، اقدامات هادریانوس را نسبت به یهود تحمل می‌کرد، و نرم‌خویی سلف خود را نسبت به مسیحیان ادامه داد. نشاط دیگران را از میان نمی‌برد، از شوخی لذت می‌برد و خود شوخی‌های خوب می‌کرد، با دوستان خود بازی می‌کرد، ماهی می‌گرفت، به شکار می‌رفت، و از رفتار او هیچ کس نمی‌توانست حدس بزند که امپراتور است. آرامش ویلای خود را در لانوویوم به تجمل کاخ رسمی خویش ترجیح می‌داد و تقریباً همواره شب‌ها را در خلوت خانواده‌اش به سر می‌برد. چون سلطنت را به ارث برد، تمام اندیشة مربوط به آسایش بی‌دغدغه را که به عنوان تسلی پیری آرزومند آن بود به کناری نهاد. چون دریافت که زنش در فکر شکوه و جلال بیشتری است، او را شماتت کرد: مگر نمی‌فهمی آنچه را پیش از این داشتیم از دست داده‌ایم؟ خود خبر داشت که غم‌خواری جهان را به ارث برده است.

حکومت خود را با ریختن ثروت بی‌حساب خود به خزانة امپراتوری آغاز کرد. مالیات‌های عقب‌مانده را لغو کرد، هدایای نقدی به شارمندان داد، مخارج چندین مسابقة جشن را داد، و با خرید شراب و روغن و گندم و توزیع آنها کمبود آنها را از میان برد. برنامة ساختمانی هادریانوس را در ایتالیا و مستعمرات با میانه‌روی دنبال کرد. با این وصف، وضع مالی داخلی را چنان خوب اداره کرد که هنگام مرگش مجموع خزانة‌های کشور ۲٬۷۰۰٬۰۰۰٬۰۰۰ سسترس داشتند. حساب تمامی دریافت‌ها و پرداخت‌ها را به استحضار عامه رساند. با سنا مانند یکی از اعضای آن رفتار می‌کرد، و هیچ‌وقت اقدام مهمی را بدون مشاوره با رهبران آن انجام نداد. خود را هم صرف گرفتاری‌های کشورداری می‌کرد و هم صرف مسائل سیاست. به تمام مردم و همه چیز، مانند خود اهمیت می‌داد. عمل هادریانوس را در آزادمنشانه ساختن قانون ادامه داد، مجازات زنا را برای زن و مرد مساوی کرد، اربابان بیرحم را از داشتن غلام محروم ساخت، شکنجه دادن غلامان را در محاکمات محدود کرد، و برای هر مالکی که غلامی را می‌کشت مجازاتی سخت معین نمود. تحصیلات را با وجوه دولتی تشویق کرد، مخارج تحصیل کودکان فقیر را پرداخت، و بسیاری از مزایای طبقة سناتورها را شامل حال معلمان و فیلسوفان مورد قبول عموم ساخت.

بر مستعمرات تا حدی که می‌توانست، بدون مسافرت، خوب حکومت کرد. در تمامی مدت طولانی حکومت خود، یک روز هم از روم یا حوالی آن غایب نشد. به همان بسنده می‌کرد که افرادی را که لیاقت و شرافت‌شان آزموده بود به فرمانداری مستعمرات منصوب کند. بسیار مایل بود که امپراتوری را بدون جنگ در امان نگاه دارد؛ مدام این گفتة سکیپیو را نقل می‌کرد که ترجیح می‌داد زندگی یک شارمند (رومی) را نجات دهد تا آنکه هزار دشمن را بکشد. برای فرو نشاندن شورش در داکیا، آخایا، و مصر مجبور شد چند جنگ کوچک به راه اندازد، اما این امور را به زیردستان واگذاشت و به همان مرزهای احتیاط‌آمیز هادریانوس می‌ساخت. برخی از قبایل ژرمن ملایمت طبع او را حمل بر ضعف کردند و شاید به واسطة آن تشویق شدند که آن هجوم‌هایی را تهیه ببینند که پس از مرگ او ارکان امپراتوری را به لرزه درآورد. این تنها خبط کشورداری او بود. غیر از این موارد، مستعمرات در دورة زمامداری او خوش بودند، و امپراتوری را به عنوان تنها شق ثانی هرج و مرج و کشمکش پذیرفته بودند. او را عریضه‌پیچ کرده بودند، و او تقریباً همه را می‌پذیرفت؛ و مردم می‌توانستند بدو اطمینان داشته باشند که خراب‌کاری‌های هر بلای عمومی را ترمیم خواهد کرد. نویسندگان شهرستانی — استرابون، فیلون، پلوتارک، آپیانوس، اپیکتتوس، آیلیوس آریستیدس — مدح صلح رومی را می‌خواندند؛ و آپیانوس اطمینان می‌دهد که در روم فرستادگان کشورهای خارجی را دیده است که بیهوده اجازه می‌خواستند کشورهای‌شان به زیر یوغ روم و منافع آن پذیرفته شود. هرگز حکومت سلطنتی افراد را چنین آزاد نگذاشته و حقوق رعایای خود را چنان محترم نشمرده بود. آرمان جهان ظاهراً حاصل بود. خود حکومت می‌کرد، و مدت بیست و سه سال پدری بر جهان فرمانروایی داشت.

تنها کاری را که برای آنتونینوس مانده بود آن بود که زندگی خوب را با مرگ آرام کامل کند. در هفتاد و چهار سالگی دچار بیماری اختلال معده شد و تبش بالا رفت. مارکوس آورلیوس را بر بالین خود خواند، و توجه از کشور را بدو سپرد. به خادمان خود دستور داد مجسمة زرین فورتونا را، که سال‌ها در اطاق خواب امپراتور برپا بود، به اطاق مارکوس آورلیوس ببرند. به افسر کشیک برای اسم شب کلمة امنیت خاطر یا آسایش خیال را داد. اندکی بعد، مثل آنکه بخوابد مرد (سال ۱۶۱). تمامی طبقات و شهرها در بزرگداشت خاطرة او با یکدیگر رقابت کردند.

فیلسوف امپراتور

رنان گفته است که آنتونینوس اگر مارکوس آورلیوس را به جانشینی خود تعیین نکرده بود در شهرت به بهترین فرمانروا بودن رقیبی نمی‌داشت. گیبن گفت: اگر از کسی دعوت می‌شد که آن دورة خاص را در تاریخ جهان تعیین کند که اوضاع و احوال نوع بشر بیش از هر وقت قرین سعادت و خوش‌بختی بوده است، بدون تأمل آن دوره را نام می‌برد که میان به تخت نشستن نروا و مرگ مارکوس آورلیوس واقع است. دوران حکومت به هم پیوستة آن عده محتملاً تنها دوره‌ای است در تاریخ که خوش‌بختی ملت بزرگی تنها هدف حکومت بود.

مارکوس آنیوس وروس، در سال ۱۲۱ در روم به دنیا آمد. اجداد او یک قرن پیش از سوکوبو در نزدیکی کوردووا آمده بودند. در آنجا ظاهراً درستی ایشان موجب شده بود که لقب راست و درست به ایشان داده شود. سه ماه پس از تولد پسر پدرش مرد، و او را به خانة پدر بزرگ توانگرش که در آن هنگام کنسول بود بردند. هادریانوس بسیار به آن خانه می‌رفت، نسبت به پسربچه علاقه پیدا کرد، و در او مایة شاهان را آشکار دید. کمتر اتفاق افتاده است که پسر بچه‌ای دورة جوانیش تا این حد خجسته باشد، یا خود چنان هوشیارانه قدرت بخت خوش خود را بداند. این پسر پنجاه سال بعد نوشت: به خدایان مدیونم که چنان پدر بزرگ و مادر بزرگ خوب و چنان پدر و مادر خوب و خواهر خوب و معلمان خوب و خویشاوندان و دوستان خوب، و تقریباً همه چیز خوب داشته‌ام. زمانه با دادن زنی مشکوک و پسری نالایق به او تعادل را برقرار ساخت.

هرگز پسری چنان با ابرام تربیت نشده است. در کودکی به خدمت معابد و کهنه منصوب بود؛ هر کلمه از نمازهای قدیمی و نامفهوم را از بر کرد؛ و هر چند فلسفه بعدها ایمان او را متزلزل ساخت، هرگز اجرای جدی مراسم اجباری قدیم را تقلیل نداد. مارکوس آورلیوس ورزش‌ها و مسابقات، و حتی با تله گرفتن پرندگان و شکار را دوست می‌داشت، و کوششی هم مبذول شد که بدن او را هم مانند ذهن و شخصیت او تربیت کنند. اما هفده معلم در کودکی مانعی بزرگ به شمارند. چهار معلم دستور، چهار معلم معانی بیان، یک حقوق‌دان و هشت فیلسوف روح او را میان خود تقسیم کرده بودند. معروفترین این معلمان م. کورنلیوس فرونتو بود که معانی بیان به وی می‌آموخت. هر چند مارکوس او را دوست می‌داشت و تمامی انواع مهربانی شاگرد با عاطفه‌ای را که شاهزاده باشد نسبت بدو مبذول می‌کرد و نامه‌هایی که واجد لطف و صمیمیت بود با او رد و بدل می‌نمود، جوان به فن خطابه به عنوان هنر بیهوده و دور از شرافت پشت کرد و خود را به فلسفه سپرد.

از معلمان خود سپاسگزار است که منطق و علم احکام نجوم به او نیاموختند: از دیوگنتوس رواقی سپاسگزار است که او را از خرافات آزاد ساخت؛ از یونیوس روستیکوس به خاطر آشنا ساختن او با اپیکتتوس؛ و از سکستوس خایرونیایی بابت آنکه بدو آموخت چگونه مطابق با طبیعت زندگی کند. از برادر خود، سوروس، از این بابت متشکر است که دربارة بروتوس، کاتوی اوتیکایی، تراسئا، و هلویدیوس برای او سخن گفته است. از او این فکر را گرفتم که کشوری باید باشد که در آن یک قانون برای همه، نظم عمومی، حقوق مساوی، و آزادی نطق حاکم باشد، و این فکر را که حکومتی سلطنتی باید باشد که بیش از هر چیز به آزادی کسانی که بر آن حکومت می‌کند احترام بگذارد. در اینجا آرمان رواقیون در مورد حکومت سلطنتی امپراتوری را تسخیر می‌کند. از ماکسیموس سپاسگزار است که به او خویشتن‌داری، از چیزی وانخوردن، بشاشت در همة اوضاع و احوال، اختلاط صحیح مهربانی و وقار، و اجرای تکلیف بدون شکایت را آموخت. آشکار است که سردستة فیلسوفان معاصر او کهنه‌ای بودند بیدین و نه اصحاب مابعدالطبیعه بدون توجه به زندگی. مارکوس ایشان را چنان جدی گرفته بود که تا مدتی ساختمان بدنی خود را، که طبیعتاً ضعیف بود، با سرسپردگی آمیخته به ریاضت تقریباً از میان برد. در دوازده‌سالگی جامة صوف فیلسوفان را در بر کرد، روی اندکی کاه که بر کف اطاق می‌پاشید می‌خفت، و تا مدت‌ها در مقابل التماس مادرش دایر بر اینکه روی تشک بخوابد مقاومت می‌کرد. پیش از آن که مرد شود رواقی بود. شکر می‌گزارد که گل جوانی خود را حفظ کردم؛ خود را بر آن نداشتم که پیش از وقت مرد باشم، بل تا حدی مرد شدن را بیش از آنچه احتیاج داشتم به عقب انداختم . .. که هرگز مجبور نشدم دست از تجرد بکشم ... و بعدها، چون گاه دچار حملة عشق می‌شدم، بزودی علاج می‌یافتم.

دو نفوذ او را از فلسفة حرفه‌ای و قدسیت حرفه‌ای منحرف ساخت. یکی توالی مقامات سیاسی کوچکی بود که به آنها منصوب می‌شد؛ در این مورد واقع‌پردازی مدیرانه، با ایدئالیسم جوان متفکر برخورد می‌کرد. نفوذ دیگر همنشینی او با آنتونینوس پیوس بود. از دیرپایی آنتونینوس پیوس شاکی نبود، بل زندگی خود را که ساده و عاری از خوش‌گذرانی و آمیخته به مطالعات فلسفی و تکالیف اداری بود ادامه می‌داد، در ضمن در کاخ زندگی می‌کرد و دورة کارآموزی مطول خود را می‌گذراند؛ و دیدن ارادت و درستی پدر خوانده‌اش در امر حکومت، در تحول و تکامل وی نفوذ نیرومندی داشت. نام آورلیوس، که ما او را با آن می‌شناسیم، نام قبیلة آنتونینوس بود که هم مارکوس و هم لوکیوس وقتی به پسری برگزیده شدند به عنوان نام خود پذیرفتند. لوکیوس مردی با نشاط، دنیوی، و در لذایذ زندگی کاردانی متین شد. هنگامی که در سال ۱۴۶ پیوس همکاری برای تقسیم حکومت خواست، فقط مارکوس را تعیین کرد و امپراتوری عشق را به لوکیوس واگذاشت. پس از مرگ آنتونینوس، مارکوس تنها امپراتور شد. اما آرزوی هادریانوس را به خاطر داشت و بیدرنگ لوکیوس وروس را همکار کامل خود ساخت و دختر خود لوکیلا را به زنی به او داد. در ابتدای حکومت خود، مانند خاتمة آن، خرد فیلسوفی که در او بود به واسطة مهربانی دچار لغزش‌هایی می‌شد. تقسیم حکومت سابقة بدی بود که بعدها در دوران وارث دیوکلتیانوس و قسطنطین قلمرو را تقسیم و تضعیف کرد.

مارکوس آورلیوس از سنا تقاضا کرد که به پیوس افتخارات الاهی اعطا کنند، یعنی او را خدا بنامند، و با سلیقة کامل معبدی را که پیوس برای زن خود ساخته بود به اتمام رساند و از نو آن را هم به آنتونینوس و هم به فاوستینا اهدا کرد. نسبت به سنا از هیچ گونه ادبی دریغ نکرد و از آن لذت می‌برد که می‌دید بسیاری از دوستان فیلسوف او به عضویت آن راه یافته بودند. تمامی ایتالیا و تمامی مستعمرات او را آرزوی افلاطون می‌خواندند که تحقق پذیرفته بود. فیلسوف سلطنت می‌کرد. اما مارکوس آورلیوس هیچ در فکر آن نبود که سعی کند مدینة فاضله‌ای به وجود آورد. وی نیز مانند آنتونینوس اهل احتیاط بود؛ تندروان در کاخ بزرگ نمی‌شوند. شاه فیلسوف بودن او جنبة رواقی داشت نه افلاطونی. خود را متذکر می‌ساخت که هرگز امید مدار که جمهوری افلاطون را محقق سازی. به همان بسنده کن که تا حدی بشریت را بهبود بخشیده‌ای، و آن بهبود را مطلب کم‌اهمیتی می‌نگار. کیست که بتواند افکار مردم را تغییر دهد؟ و بدون تغییر احساسات جز عده‌ای غلام و دو روی مکره چه می‌توانی بسازی؟ دریافته بود که تمام مردم خواهان قدیس شدن نیستند؛ و با اندوه بسیار با دنیای فساد و تباهی و بدکاری می‌ساخت. خدایان جاوید اعصار بیشمار رضا داده‌اند که بدون خشم آنهمه و آن گونه مردان بد را تحمل کنند و حتی با برکت احاطه نمایند؛ اما تو، که مدتی چنین کوتاه برای زندگی در پیش داری، به همین زودی خسته شده‌ای؟ مصمم شد که، به جای اتکا به قانون، خود سرمشق مردم شود. خود را در عمل خادم ملت ساخت؛ تمامی بار حکومت و دادگستری و حتی آن قسمت را که لوکیوس موافقت کرده بود بر عهده بگیرد اما از آن غفلت می‌کرد خود حمل می‌کرد. هیچ گونه تجملی را به خود راه نداد، با تمامی مردم با رفاقت ساده رفتار می‌کرد، و از بسیاری سهل‌الحصول بودن خود را فرسود. دولتمرد بزرگی نبود: بیش از اندازه اعتبار عمومی را به صورت هدیة نقدی به مردم و ارتش خرج می‌کرد، به هر یک از افراد پاسداران امپراتور ۲۰٬۰۰۰ سسترس داد، تعداد کسانی را که می‌توانستند تقاضای غلة رایگان کنند افزود، مسابقات رزمی گران و متعدد به راه انداخت؛ و مبالغ هنگفتی از مالیات‌های پرداخت‌نشده و باج را پس داد — این بزرگواری سوابق متعدد داشت، اما در هنگامی که شورش یا جنگ به طور مشهود در چند مستعمره و مرزهای دور افتاده تهدید به شروع می‌کرد یا در شرف آن بود، این عمل عاقلانه نبود.

مارکوس آورلیوس، با شدت، آن اصلاحات قانونی را که هادریانوس آغاز کرده بود دنبال کرد. تعداد روزهای کار محاکم را افزود و از طول محاکمه کاست. خود غالباً در سمت قاضی جلوس می‌کرد، نسبت به تخلفات بزرگ انعطاف‌ناپذیر، اما به طور کلی رحیم بود. حمایت قانونی برای اطفال تحت قیمومت نسبت به قیم‌های نادرست، برای بدهکاران در برابر طلبکاران، و برای مستعمرات در برابر فرمانداران تمهید کرد. تجدید حیات انجمن‌هایی را که ممنوع شده بود آسان گرفت. آن انجمن‌هایی را که در درجة اول جامعه‌های دفن بودند قانونی ساخت. به آنان شخصیت حقوقی داد که بتوانند میراث ببرند، و صندوقی برای تدفین فقرا تأسیس کرد. کمک خرج دهقانان را برای ازدیاد نسل چنان توسعه داد که در تاریخ سابقه نداشت. پس از مرگ زنش محلی برای کمک به زنان جوان به وجود آورد؛ نقش برجستة زیبایی، آن دختران را که دور فاوستینای دوم جمع شده‌اند نشان می‌دهد، و او گندم در دامان آنها می‌ریزد. استحمام زن و مرد را با هم لغو کرد، پرداخت حقوق زیاده را به بازیگران و گلادیاتورها ممنوع ساخت، مخارجی را که شهرها بابت مسابقات رزمی می‌کردند مطابق با ثروت آن شهرها محدود کرد، در رزم‌های قهرمانی گلادیاتورها به کار بردن سلاح‌های کند را اجباری کرد، و تا حدی که آن رسم خونین اجازه می‌داد کاری کرد که مرگ را از میدان بازی خارج کند — مردم او را دوست داشتند اما قوانینش را دوست نداشتند. هنگامی که گلادیاتورها را برای جنگ‌های مارکومان‌ها در ارتش نام‌نویسی می‌کرد و مردم با خشمی شوخ‌گنانه بانگ می‌زدند: دارد تفریح ما را از ما می‌گیرد؛ می‌خواهد ما را مجبور کند فیلسوف شویم. روم آماده می‌شد که پارسا شود، اما کاملا آماده نبود.

از بخت بد او و صلح طولانی زمان هادریانوس و آنتونینوس بود که شورشیان در داخل و بربرها در خارج تشویق شدند. در سال ۱۶۲ در بریتانیا شورش شد، قبیلة چاتی به گرمانیای روم هجوم آوردند، و پادشاه اشکانی بلاش سوم به روم اعلان جنگ داد. مارکوس آورلیوس سرکردگان توانایی را برای فرو نشاندن شورش شمال انتخاب کرد، اما کار عمده را که جنگیدن با پادشاه اشکانی بود به لوکیوس وروس واگذارد. لوکیوس قدمی از انطاکیه فراتر ننهاد. چون پانتئا در آنجا می‌زیست، و او زنی چنان زیبا و کامل بود که به نظر لوکیانوس کمال تمامی شاهکارهای مجسمه‌سازی در او جمع بود و، اضافه بر آن، صوتی سکرآور، انگشتانی لیرنواز، و ذهنی وقاد در ادبیات و فلسفه داشت. لوکیوس پانتئا را دید و، مانند گیلگمش، سن و سال خویش را از یاد برد. خود را به لذت و شکار و بالاخره هرزگی سپرد، در حالی که اشکانیان به داخل سوریه که وحشت‌زده بود تاختند. مارکورس آورلیوس هیچ گونه تفسیری از اعمال لوکیوس نکرد؛ اما برای آویدیوس کاسیوس، که پس از لوکیوس ارشد ارتش اعزامی بود، نقشه‌ای برای مصاف فرستاد که اهمیت نظامی آن به استعداد سرکرده کمک کرد، تا نه فقط اشکانیان را از بین‌النهرین باز گرداند، بل پرچم‌های رومی را در سلوکیه و تیسفون برافرازد. این بار این دو شهر را سوختند و با خاک یکسان کردند تا دیگر پایگاه لشکرکشی اشکانیان نشود. لوکیوس از انطاکیه به روم بازگشت و برای او مراسم پیروزی برپا شد که او بزرگوارانه اصرار کرد تا مارکوس در آن سهیم باشد.

لوکیوس فاتح نامرئی جنگ را همراه خود آورده بود — و آن طاعون بود. این بیماری نخست میان لشکریان آویدیوس در سلوکیة تسخیر شده پدیدار شده بود، آنگاه چنان بسرعت شایع شد که کاسیوس ارتش خود را به بین‌النهرین عقب نشاند، در حالی که اشکانیان از انتقام خدایان خود لذت می‌بردند. لشکریانی که عقب می‌نشستند بیماری را با خود به سوریه بردند.

لوکیوس چند تن از این سربازان را به روم برد تا در مراسم پیروزی حرکت کنند. این چند تن هر شهری را که از آن می‌گذشتند و هر ناحیة امپراتوری را که بعداً در آن مأمور شدند آلوده ساختند. مورخان قدیم بیشتر دربارة تلفات سخن گفته‌اند و کمتر دربارة ماهیت آن. طبق شرحی که داده‌اند، آن بیماری تیفوس محرقه یا احتمالاً طاعون خیارکی بوده است. جالینوس آن را شبیه همان بیماریی می‌پنداشت که آتنیان دورة پریکلس را نابود کرد؛ در هر دو مورد، بثورات سیاه تقریباً تمامی بدن را پوشانده بود، بیمار به واسطة سرفة شدید بسختی می‌لرزید و نفسش بوی گند می‌داد. این بیماری بسرعت آسیای صغیر، مصر، یونان، ایتالیا، و گل را در نوشت؛ در عرض یک سال (۱۶۶ – ۱۶۷) تعداد تلفات آن بیش از تلفات جنگ بود. در روم ۲۰۰۰ نفر در مدت یک روز از آن مردند که بسیاری از طبقة آریستوکراسی نیز در بین آنها بودند. اجساد را دسته دسته از شهر بیرون می‌بردند. مارکوس آورلیوس، که در برابر این دشمن نامحسوس بیچاره شده بود، هر کار که از او ساخته بود برای تخفیف شر آن انجام داد، اما علم طب زمان او هیچ گونه راهنمایی نمی‌توانست به عمل آورد، و آن بیماری همه‌گیر دورة خود را طی کرد تا حدی که از ناقلان بیماری مصونیت به وجود آورد یا آنها را کشت. آثار آن بی‌نهایت بود. بسیاری از نقاط چنان عاری از سکنه شده بودند که به جنگل یا دشت تبدیل شدند. تولید مواد غذایی تقلیل یافت، حمل و نقل به هم خورد، و سیل مقادیر زیادی غلات را از میان برد. قحط و غلا جانشین طاعون شد. بشاشت و نشاطی که در آغاز حکومت مارکوس آورلیوس رواج داشت ناپدید شد. مردم دچار بدبینی بهت‌آمیز شده بودند، دسته دسته نزد خوانندگان عزایم و خادمان معابد می‌رفتند، با کندر و قربانی محراب‌ها را پر می‌کردند، و تسلی خاطر را در تنها جایی که به ایشان عرضه می‌شد می‌جستند — و آن مذاهب جدید نامیرایی فردی و آرامش آسمانی بود.

در میان این اشکالات داخلی خبر آمد (سال ۱۶۷) که طوایف کنارة دانوب — چاتی، کوادی، مارکومان‌ها، یازیگ‌ها — از رودخانه عبور کرده، پادگان ۲۰٬۰۰۰ نفرة رومی را در هم شکسته، و بلامانع در داکیا، رایتیا، پانونیا، و نوریکوم سرازیر شده بودند. در خبر گفته می‌شد که عده‌ای از ایشان از فراز آلپ گذشته، نیرویی را که به مقابلة ایشان فرستاده شده بود شکست داده، آکویلیا (در نزدیکی ونیز) را محاصره کرده، ورونا را مورد تهدید قرار داده، و مزارع حاصل‌خیز شمال ایتالیا را بی‌حاصل گذارده‌اند. قبایل ژرمن هرگز تا آن هنگام با چنین اتحادی حرکت نکرده و روم را از نزدیک تهدید ننموده بودند. مارکوس آورلیوس با قاطعیتی شگفت‌انگیز دست به کار شد. لذایذ مطالعة فلسفه را به کناری نهاد و تصمیم گرفت در آنچه پیش‌بینی می‌کرد مهمترین جنگ روم از زمان هانیبال باشد وارد میدان شود. با به خدمت خواندن افراد پلیس، گلادیاتور، غلام، و راهزن و همچنین افراد مزدورهای بربر در لژیون‌هایی که بر اثر جنگ و طاعون خالی شده بود روم را متحیر ساخت. حتی خدایان را هم در اجرای منظور او به خدمت نظام بردند: به کهنة دین‌های خارجی دستور داد که طبق مراسم مختلف خود برای روم قربانی کنند. خود آن قدر گاو در مذابح قربانی کرد که شوخی شایع کرد گاوهای نر پیامی برایش فرستادند؛ از مارکوس آورلیوس تقاضا کردند زیاده از حد فاتح نشود، اگر فتح کنی، ما از دست رفته‌ایم. برای تهیة پول جنگ، بدون وضع مالیات‌های جدید، جالباسی‌ها، و اشیای هنری و جواهرات کاخ‌های امپراطوری را در فوروم به حراج گذاشت. اقدامات دفاعی دقیقی به عمل آورد — شهرهای مرزی را از گل تا کنارة دریای اژه محکم کرد، گردنه‌های منتهی به ایتالیا را بست، و به قبایل ژرمن و سکوتیا رشوه داد تا از عقب به مهاجمین حمله کنند. با کارمایه و شجاعتی که چون در مردی دشمن جنگ پدیدار شده بود بیشتر قابل تمجید بود، ارتش خود را چنان تعلیم داد که نیرویی انضباطی یافت و آن را در نبردی سخت که نقشة آن با مهارت سوق‌الجیشی کشیده شده بود رهبری کرد. محاصرین را از آکویلیا راند، و تا رودخانة دانوب دنبال‌شان کرد تا وقتی که تقریباً تمام‌شان اسیر شدند یا مردند.

متوجه بود که این عمل به خطر ژرمن‌ها خاتمه نداده است. اما به این فکر که وضع تا مدتی امن است با همکاران خود به روم بازگشت. در راه، لوکیوس بر اثر سکته مرد و در شایعات، که مانند سیاست هیچ رگة رحمی ندارند، چنین رواج یافت که مارکوس آورلیوس او را مسموم ساخته است. از ژانویه تا سپتامبر ۱۶۹، امپراتور از زحماتی که بدن ضعیف او را تا حد در هم شکستن فرسوده بود می‌آسود. از درد شکمی در عذاب بود که غالباً چنان او را دچار ضعف می‌کرد که صحبت هم نمی‌توانست بکند؛ آن درد را با کم خوردن، تا حد یک غذا در روز، تحت نظارت داشت. آنان که از وضع او و غذای او خبر داشتند از زحمات او در کاخ و در میدان جنگ تعجب می‌کردند، و فقط می‌توانستند بگویند آنچه را از حیث قوت کم دارد با نیروی اراده جبران می‌کند. در چند مورد، مشهورترین پزشک عصر — جالینوس پرگامومی — را احضار کرد و او را به واسطة معالجات بی‌تظاهری که می‌کرد ستود.

شاید دلسرد شدن‌های پیاپی در امور داخلی با بحران‌های سیاسی و نظامی دست به یکی کرد و بیماری او را تشدید نمود، چنان‌که در چهل و هشت سالگی پیر شده بود. زنش، فاوستینا، که چهرة زیبایش در پیکره‌های متعدد تا زمان ما باقی است، ممکن است از هم‌بستر و هم‌غذا بودن با فلسفة مجسم لذت نمی‌برده است. فاوستینا موجودی دل‌زنده بود که هوس زندگی خوش‌تری از آنچه طبع متین مارکوس آورلیوس می‌توانست نصیب او کند داشت. در شهر شایع بود که فاوستینا بی‌وفاست؛ بازیگران نمایش ساکت مارکوس آورلیوس را به صورت ق ... ق تقلید می‌کردند و حتی رقیبان او را نام می‌بردند. همچنان‌که آنتونینوس دربارة فاوستینای مادر چیزی نگفت، مارکوس آورلیوس دربارة دختر سکوت کرد. در عوض فاسقان تصوری را به مقامات عالی رساند، نسبت به فاوستینا همه گونه محبت و ادب می‌کرد، چون مرد (۱۷۵) او را به مقام خدایی رساند، و در تفکرات خود، خدایان را بابت زنی چنان مطیع و مهربان شکر گزارد. هیچ مدرکی در دست نیست که به موجب آن فاوستینا را محکوم کنیم. از چهار فرزندی که برای مارکوس آورلیوس آورد — و مارکوس آورلیوس با چنان محبتی ایشان را دوست می‌داشت که هنوز در نامه‌های او به فرونتو حرارت آن باقی است — یک دختر در کودکی مرد، دختری که زنده ماند به واسطة طرز زندگی شوهرش لوکیوس اندوهگین بود و بعد از مرگ او بیوه شد، و دو تای دیگر دو پسر توأمان بودند که در سال ۱۶۱ به دنیا آمدند؛ یکی از آن دو در لحظة تولد در گذشت، دیگری را نام کومودوس بود. مردم شایعه‌پرداز جنجال‌دوست او را هدیة یک گلادیاتور به فاوستینا می‌خواندند، و کومودوس خود همة عمر را صرف آن کرد که این شایعه را به اثبات برساند. اما پسر، بچة زیبا و نیرومندی بود؛ مارکوس آورلیوس به نحو عجیبی شیفتة او بود، او را به طرزی به لشکرها معرفی کرد که دال بر تعیین جانشین بود، و بهترین معلمان روم را مأمور کرد که او را آمادة حکومت سازند. جوانک ترجیح می‌داد از روی جام پیکراتراشی کند، برقصد، بخواند، شکار برود، و شمشیربازی کند؛ نسبت به کتاب و دانشمند و فیلسوف اکراه قابل فهمی در او به وجود آمد، در عوض از مصاحبت گلادیاتورها و ورزشکاران لذت می‌برد، و بزودی در دروغ‌گویی و ظلم و بدزبانی از همة اقران پیش افتاد. مارکوس آورلیوس آن قدر خوب و بزرگوار بود که او را تنبیه یا طرد نمی‌کرد؛ همچنان امید می‌ورزید که تعلیم و تربیت و مسئولیت کومودوس را به هوش خواهد آورد و از او شاهی خواهد ساخت. امپراتور بی‌کس و نزار، با ریش ژولیده و چشم‌های خسته از دغدغه و بی‌خوابی، از چنان زن و فرزندی رو به کارهای خطیر حکومت و جنگ می‌آورد.

حملة اقوام اروپای مرکزی به مرز فقط لحظه‌ای متوقف شده بود. در این کوشش که به منظور ناتوان ساختن امپراتوری و آزاد کردن بربریت به عمل می‌آمد، صلح چیزی جز از خلع سلاح نبود. در سال ۱۶۹ قوم چاتی به نواحی راین علیای روم حمله بردند. در سال ۱۷۰ قوم چاوکی به بلژیک هجوم کردند، و قوای دیگری سارمیز گنوسا را محاصره کرد. قوم کوستوبوی از جبال بالکان گذشتند، وارد یونان شدند، و معبد اسرار را در الئوسیس در بیست و دو کیلومتری آتن غارت کردند؛ مورها از افریقا به اسپانیا حمله کردند، و قوم جدیدی به نام لومبارد نخستین بار در کنارة راین پدیدار شد. با وجود شکست، وحشیان پر زاد و ولد نیرومندتر می‌شدند، و رومیان عقیم ضعیف‌تر. مارکوس آورلیوس متوجه شد که دیگر کار به جایی کشیده بود که جنگ تا حد اضمحلال بایست ادامه می‌یافت تا یک طرف طرف دیگر را نابود کند یا خود نابود شود. فقط فردی که به مفهوم رومی و رواقی وظیفه تربیت شده باشد ممکن بود آن طور کامل خود را از فیلسوف صوفی‌منش به سرکرده‌ای لایق و کامیاب تبدیل کند. اما فیلسوف همان فیلسوف ماند، جز آنکه زیر زره فرمانده قوی نهان بود. در بحبوحة جنگ دوم مارکومان‌ها، (۱۶۹ – ۷۵) مارکوس آورلیوس در خیمة خود مقابل کوادی در کنارة رود گرانا کتاب کوچک تفکرات خود را نوشت که دنیا عمدتاً او را به واسطة همان کتاب به یاد دارد. با این نظر اجمالی به قدیسی فانی و جایزالخطا که دربارة مسائل اخلاق و سرنوشت می‌اندیشد، در حالی که سپاهی عظیم را در مبارزه‌ای هدایت می‌کند که سرنوشت امپراتوری روم متکی بدان است، یکی از تصاویر بسیار دقیقی را که زمان از مردان بزرگ خود حفظ کرده است می‌توان دید. هنگام روز سرمت‌ها را تعقیب می‌کرد، و شب هنگام می‌توانست دربارة ایشان با همدردی بنویسد: عنکبوت هنگامی که مگسی را می‌گیرد، می‌پندارد کاری بزرگ انجام داده است. همچنین است کسی که خرگوشی را گرفتار ساخته یا کسی که ... سرمت‌ها را اسیر کرده است. ... آیا اینان همگی مانند هم دزد نیستند؟

مع الوصف، با سرمت‌ها، مارکومان‌ها، یازیگ‌ها، و طایفة کوادی مدت شش سال طاقت‌فرسا جنگید، مغلوب‌شان کرد، و لشکریان خود را تا حدود بوهم پیش راند. مقاومتی باقی نماند، و مارکوس آورلیوس در شرف ملحق ساختن سرزمین‌های طوایف کوادی، مارکومان‌ها، و سرمت‌ها (تقریباً سرزمین‌های بوهم و گالیسی دانوب علیا) به عنوان مستعمرات جدید بود که بیماری او را در خیمه‌اش در ویندوبونا (وین) از پا درآورد. چون دست مرگ را بر خود یافت، کومودوس را بر بالین خود خواند و او را برحذر کرد که سیاستی را که در شرف به نتیجه رسیدن بود دنبال کند و به آرزوی آگوستوسی با پیش راندن مرز امپراتوری تا رود الب تحقق بخشد. سپس از خوردن و آشامیدن ابا کرد. روز ششم با آخرین نیرویی که برایش مانده بود. برخاست و کومودوس را به عنوان امپراتور جدید به سپاه معرفی کرد. چون به خیمه بازگشت، سرش را با شمت پوشاند و اندکی بعد مرد. هنوز جسدش به روم نرسیده بود که مردم او را همچون خدایی پرستیدند که چند صباحی رضایت داده بود بر زمین زیست کند.

نوشته و پژوهش شده توسط دکتر شاهین صیامی