~107 دقیقه مطالعه • بروزرسانی ۱۸ فروردین ۱۴۰۵
علوم غریبه
در هر عصر و هر ملت، تمدن محصول کوشش، امتیاز، و مسئولیت یک اقلیت است. مورخی که با نفوذ مبرم عقاید سخیف آشناست، خود را به یک آیندة درخشان برای موهومپرستی خوشدل میسازد؛ او انتظار ندارد که کشورهای کامل از مردان ناقص به وجود آیند؛ و نیز بر این امر واقف است که فقط عدة کمی از افراد هر نسل ممکن است چنان از قید رنجهای اقتصادی آزاد باشند که بتوانند با قدرت و فراغ خاطر، به جای پیروی از افکار گذشتگان یا قاطبة مردم زمان خویش، بالاستقلال بیندیشند. مورخ همچنین شاد خواهد شد اگر بتواند در هر دورهای چند مرد و زن بیابد که به نیروی مغز خویش، به برکت زاده شدن در یک خاندان متنعم، یا زیستن در شرایط مساعد، خود را از قید خرافات، علوم غریبه، و زودباوری رها ساخته و به درک هوشمندانه و صادقانة جهل بیپایان خویش برکشیده باشند.
بنابراین، در ایتالیای دوران رنسانس، تمدن منحصر بود به معدودی از کسان که آن را میپروردند و خود از آن بهره میگرفتند. مرد سادهذهن عادی، که لژیون نامیده میشد، زمین را میکاشت و معادن را استخراج میکرد، گردونه میکشید و بار میبرد، از بام تا شام رنج میبرد، و شب هنگام چنان کوفته بود که یارای فکر کردن نداشت. این مرد عقاید، دین، و پاسخهای خود به معماهای زندگی را از جو اطراف خود میگرفت، یا آنها را با کلبة اجدادی خود به ارث میبرد؛ میگذاشت دیگران او را وادار کنند برای آنها کار کند. او نه تنها شگفتیهای دلفریب، الهامبخش، آرامده، و مسحورکنندة الاهیات نقلی را، که هر روز خاطرة آن به وسیلة بلا، تلقین، و آثار هنری تجدید میشد، میپذیرفت، بلکه در دستگاه فکر خود اعتقاد به اجنه، جادوگری، پیشگویی، طالعبینی، پرستش آثار قدسیان، و معجزهجویی را، که به اصطلاح یک ما بعدالطبیعة مطرود از جانب کلیسا را تشکیل میداد، به آن الاهیات میافزود. کلیسا این عقاید را به منزلة مسئلهای تلقی میکرد که گاه از بیایمانی بیشتر موجب مزاحمت بود. در حالی که مرد متشخص در ایتالیا نیم قرن یا بیشتر از همگنان خود در آن سوی آلپ جلو بود، مرد عادی در جنوب کوههای آلپ همان اندازه خرافهپرست بود که اقرانش در شمال آن کوهها.
غالباً خود اومانیستها به «همزاد» یا «نگهبانان غیبی محل» معتقد بودند و نوشتههای به سبک سیسرون خود را با روح جنونآسای محیط خویش میآمیختند. پودجو شادمانه از عفریتهایی سخن میگوید که مانند سواران بیسری که از کومو به آلمان هجرت میکردند، یا از تریتونهای ریشویی که از دریا برمیخاستند تا زنان زیبا را از ساحل بربایند یاد میکند. ماکیاولی، که سخت نسبت به دین بدبین بود، به امکان «پربودن هوا از ارواح» اشاره کرد و اعتقاد خود را به این امر ابراز داشت که وقایع بزرگ با نشانههایی از صور عجیب، پیشگویی و الهام، و علایم آسمانی اعلام میشوند. فلورانسیها، که گمان داشتند هوایی که تنفس میکنند آنان را بیش از حد زرنگ میسازد، چنین میپنداشتند که تمام وقایع مهم در روز شنبه اتفاق میافتد؛ و گذشتن از بعضی کوچهها، در راهپیمایی به سوی جبهة جنگ، بیگمان فرجام بدی خواهد داشت. پولیتسیانو از توطئة پاتتسی چنان برآشفته بود که باران مصیبتباری را که در پی آن واقع شد به آن نسبت داد و از عمل جوانانی که، برای پایان دادن به باران، جسد دسیسهگر اصلی را از خاک درآوردند و آن را پس از گرداندن در شهر به رود آرنو انداختند چشمپوشید. مارسیلیو فیچینو شرحی در دفاع از غیبگویی، طالعبینی، و اعتقاد به اجنه نوشت و به این دلیل که ستارگان دارای اقتران نحس بودهاند، خود را از دیدن پیکو دلا میراندولا معذور داشت. آیا این فقط یک هوس عجیب بود؟ اگر اومانیستها میتوانستند چنین چیزهایی را باور کنند، چگونه ممکن بود مردم عادی را، که دارای هیچ گونه فراغ بال یا تعلیمات فرهنگی نبودند، به خاطر این فکر که جهان طبیعی همچون کانون یا وسیلة قدرتهای فوق طبیعی بیشمار است ملامت کرد.
اشیایی که مردم ایتالیا آنها را آثار مسیح یا حواریون میدانستند چندان زیاد بودند که شخص میتوانست، تنها از کلیساهای رم دوران رنسانس، تمام لوازم تجسم صحنههای انجیلها را فراهم کند. کلیسایی ادعا میکرد که صاحب پارچة قنداق کودکی عیسی است؛ دیگری به خود میبالید که مالک مقداری علف از آخوری است که عیسی را به هنگام ولادت در آن نهاده بودند؛ آن دگر از دارا بودن قطعههایی از گرده نانها و ماهیهای تبرکشده از طرف مسیح لاف میزد؛ یکی دیگر به داشتن میزی که آخرین شام بر آن گسترده بود مباهات میکرد؛ و کلیسای دیگر به این فخر میکرد که دارای تصویری است از مریم عذرا که توسط فرشتگان برای قدیس لوقا نقاشی شده است. کلیساهای ونیز جسد مرقس حواری، یک بازوی قدیس جورج، یک گوش بولس حواری، مقداری از گوشت کبابکردة قدیس لاورنتیوس، و چند تا از سنگهایی را که قدیس استیفان با آنها کشته شده بود به زایران ارائه میکردند.
تقریباً هر چیز، هر عدد، و هر حرفی از حروف الفبا دارای یک نوع قدرت جادویی بود. به گفتة آرتینو برخی از روسپیان رمی برای برانگیختن مهر عاشقان خود، گوشت رو به فساد مردار انسانی به آنان میخوراندند، و برای تهیة چنین گوشتی اجساد مردگان را از گورستانها میدزدیدند. عزایم به هزار منظور به کار میرفت. دهقانان آپولیایی میگفتند که شخص میتواند خود را با یک ورد مناسب از شر سگ هار نجات دهد. ارواح نیک و بد فضا را پرکرده بودند. شیطان غالباً یا به شکل خود یا به هیئتی دیگر ظاهر میشد تا مردم را اغوا کند، بترساند، و قدرت یا تعلیم دهد. جنها دارای مقدار زیادی معلومات خفی بودند که اگر کسی میتوانست آنها را با خود یار کند، از آن معلومات برخوردار میشد. برخی راهبان کرملی در بولونیا (تا هنگامی که سیکستوس چهارم در سال ۱۴۷۴ محکومشان ساخت) چنین میآموختند که در کسب دانش از شیاطین زیانی نهفته نیست؛ و وردگران حرفهای اوراد مجرب خود را در جلب کمک اجنه برای مشتریان پولدار خویش به کار میبردند. به گمان مردم، ساحرهها به این موجودات یاریکننده، که به آنها همچون عاشقان یا خدایان مینگریستند، دسترس داشتند. به عقیدة مردم، این زنان با قدرت شیطانی خود میتوانستند آینده را پیشبینی کنند، در یک لحظه به مسافات دور پرواز نمایند، از درهای بسته بگذرند، و بر کسانی که خاطرشان را آزرده ساخته بودند شرور سهمگین ببارند؛ میتوانستند عشق یا کینه به بار آورند، موجب سقط جنین شوند، زهر بسازند، و با یک سحر یا نگاه باعث مرگ بشوند.
در سال ۱۴۸۴ اینوکنتیوس هشتم، به موجب توقیعی (سومیس دزیدرانتس)، توسل به جادو را منع کرد، حقیقت برخی از قدرتهای ادعایی ساحران را مسلم پنداشت، برخی از طوفانها و طاعونها را به آنان نسبت داد، و شکوه کرد که بسیاری از مسیحیان دورافتاده از اصالت آیین با ابلیسان اتحادی شیطانی برقرار کرده و، با توسل به سحر و جادو و لعن و سایر فنون شیطانی، زیانهای غمانگیزی به مردان و زنان و کودکان و حیوانات وارد ساختهاند. پاپ به متصدیان تفتیش افکار توصیه کرد که مراقب چنین اعمالی باشند. این توقیع اعتقاد به جادوگری را به عنوان آیین رسمی کلیسا تحمیل نکرد و مبدع تعقیب جادوگران نیز نبود؛ هم اعتقاد به سحر و هم مجازات گهگاهی ساحران خیلی پیش از صدور آن وجود داشت. پاپ فرمان مزبور را از روی ایمان راسخ به این دستور عهد قدیم صادر کرده بود که میگوید: «زن جادوگر را زنده مگذار.» کلیسا چندین قرن به امکان نفوذ شیطانی در نوع بشر معتقد بود، اما پندار پاپ دربارة حقیقت ساحری، اعتقاد به آن را ترغیب، و سفارش او به مأموران تفتیش افکار نقشی در تعقیب جادوگری ایفا کرد. در سال بعد از انتشار آن توقیع، تنها در کومو چهل و یک زن به جرم جادوگری سوزانده شدند. در ۱۴۸۶ مأموران تفتیش افکار در برشا چندین زن متهم به جادوگری را به مرگ محکوم ساختند، اما دولت از اجرای حکم سر باز زد و اینوکنتیوس از این امر بسیار رنجیده خاطر شد. در ۱۵۱۰، مجازات جادوگری بیشتر مطابق میل خواستاران آن بود. در آن سال صد و چهل تن به سبب جادوگری در برشا سوزانده شدند، و در سال ۱۵۱۴، در دوران پاپی لئو نرمخو، سیصد تن دیگر در کومو به همین مجازات رسیدند.
چه در نتیجة برانگیختن حس لجبازی مردم به وسیلة محاکم تفتیش و چه به علل دیگر، عدة کسانی که خود را جادوگر میدانستند، یا به گمان مردم پیشة جادوگری داشتند، سریعاً رو به افزایش نهاد؛ مخصوصاً در ایتالیای مجاور آلپ، ساحری از حیث ماهیت و مقیاس به صورت یک بیماری ساری درآمد. به موجب گزارش مشهوری، بیست و پنج هزار تن در جلگهای نزدیک برشا در یک «شنبه بازار جادوگران» حضور یافته بودند. در سال ۱۵۱۸ محاکم تفتیش افکار هفتاد تن متهم به جادوگری را از اهالی آن ناحیه زنده سوزاندند، و هزاران تن از مظنونان به ساحری را زندانی کردند. شورای شهر برشا برضد این حبس دستهجمعی اعتراض، و در اعدامهای بعدی مداخله کرد. در این هنگام لئو دهم، در توقیعی به نام هونستیس (۱۵ فوریة ۱۵۲۱)، امر کرد که هر مأموری که، بدون بررسی یا تجدید نظر آنها، از اجرای محاکم تفتیش افکار سر باز زند، تکفیر شود، و اگر مرتکب این خطا یکی از جوامع باشد، خدمات دینی در آن جامعه معلق گردد. شورای شهر، با نادیده گرفتن آن فرمان، دو اسقف، دو پزشک برشایی، و یک مفتش دستگاه تفتیش افکار را مأمور کرد که بر تمام محاکمات بعدی جادوگران نظارت، و دربارة عادلانه بودن احکام محکومیت قبلی تحقیق کنند؛ فقط این اشخاص میتوانستند متهمان را محکوم سازند. حکومت محل به نمایندة پاپ اخطار کرد که به محکوم ساختن اشخاص به منظور مصادره کردن اموال آنان پایان دهد. این کار دلیرانهای بود، اما جهل و جنون مردمآزاری فایق آمد، و در دو قرن بعد، هم در سرزمینهای پروتستان و هم در قلمروهای کاتولیک، هم در دنیای جدید و هم قدیم سوزاندن اشخاص به جرم جادوگری ننگینترین لکهها را در تاریخ بشر به وجود آورد.
جنون آگاهی از آینده انواع مختلف پیشگویان – کفبینان، معبران، طالعبینان – را یاری میداد؛ گروه اخیر در ایتالیا متعددتر و نیرومندتر بودند تا در بقیة اروپا. تقریباً هر دولت ایتالیایی یک عالم رسمی طالعبینی داشت که اوقات مساعد برای شروع کارهای مهم را تعیین میکرد. یولیوس دوم تا طالعبینش وقت را مساعد نمییافت، بولونیا را ترک نمیکرد؛ سیکستوس چهارم و پاولوس سوم اختربینان خود را مأمور میکردند که ساعات تشکیل کنفرانسها را تعیین کنند. اعتقاد به اینکه ستارگان بر خوی و امور انسان حکومت میکنند به قدری عمومیت داشت که بسیاری از استادان دانشگاه در ایتالیا سالانه مجموعهای به نام پیشگوییهای مبتنی بر طالعبینی منتشر میکردند. یکی از دستاویزهای آرتینو برای هجوگویی همین سالنامههای «دانشمندانه» بود. هنگامی که لورنتسو د مدیچی دانشگاه پیزا را از نو تأسیس کرد، برای طالعبینی شعبهای در نظر نگرفت، اما دانشجویان تشکیل آن را مصراً خواستار شدند، و او ناچار با خواستشان موافقت کرد. در محفل دانشمندانة لورنتسو، پیکو دلا میراندولا حملة سختی به طالعبینی کرد، اما مارسیلیو فیچینو، که دانشمندتر از او بود، از آن دفاع کرد. گویتچاردینی بانگ برداشت: «چه قدر خوشبختند طالعبینانی که اگر در برابر صد دروغ یک راست بگویند، مردم به آنان باور میدارند، حال آنکه اگر مردم دیگر یک دروغ در برابر صد راست بگویند، تمام حیثیت خود را از دست میدهند.» مع هذا، طالعبینی، که تا حدی کورکورانه به سوی نظریهای علمی دربارة جهان گام بر میداشت، تا اندازهای خود را از اعتقاد به اینکه جهان دستخوش خواستهای الاهی یا شیطانی است رهانده بود و به یافتن یک قانون طبیعی عام و سازگار توجه داشت.
علم
تحول علم بیشتر به سبب موهومپرستی مردم به تعویق افتاد تا مخالفت کلیسا. سانسور مطبوعات تا زمان اقدامات ضداصلاح دینی، که متعاقب شورای ترانت (تاریخ اتمام: ۱۵۴۵) انجام گرفت، مانع عمدةای در راه علم نبود. سیکستوس چهارم یوهان مولر «رگیو مونتانوس»، مشهورترین منجم قرن پانزدهم، را به رم آورد (۱۴۶۳). در دوران پاپی آلکساندر، کوپرنیک ریاضی و هیئت را در دانشگاه رم تدریس میکرد. او هنوز واجد نظریة شگفتانگیز خود مبنی بر حرکت انتقالی زمین نبود، اما نیکولای کوزایی قبلاً به آن اشاره کرده بود، و هر دو این مردان اهل کلیسا بودند. طی دو قرن چهاردهم و پانزدهم، تفتیش افکار در ایتالیا نسبتاً ضعیف بود. این ضعف تا حدی به سبب غیبت پاپها از رم و اقامتشان در آوینیون، نزاع آنان در دوران شقاق، و واقع شدن آنان تحت تأثیر روشنگری رنسانس بود. در سال ۱۴۴۰ آمادئو د لاندی مادیگرا به توسط محکمة تفتیش افکار در میلان محاکمه و تبرئه شد. در ۱۴۹۷ گابریله داسالو، پزشک آزاداندیش، به وسیلة حامی خود از شر محکمة تفتیش مصون ماند، هرچند «معتقد بود به اینکه مسیح خدا نبود بلکه پسر یوسف نجار بود». علیرغم تفتیش افکار، فکر در ایتالیا آزادتر و فرهنگ پیشرفتهتر از هر کشور دیگر در قرن پانزدهم و اوایل قرن شانزدهم بود. مدارس نجوم، حقوق، طب، و ادبیات ایتالیا مقصد دانشجویان از چندین سرزمین بودند، تامس لیناکر، پزشک و محقق انگلیسی، پس از اتمام دورههای دانشگاهی خود در ایتالیا، به هنگام بازگشت به انگلستان، محرابی در آلپهای ایتالیا بنا کرد و، با انداختن آخرین نگاه به خاک ایتالیا، آن محراب را به عنوان «مادر مهرپرور تحصیلات»، و دانشگاه عالی جهان مسیحی به آن کشور تقدیم کرد.
در این جو خرافهپرستی در زیر و قشر آزادمنشی در رو، اگر علم در دو قرن پیش از وسالیوس (۱۵۱۴-۱۵۶۴) پیشرفت مختصری کرد، بیشتر به سبب آن بود که حمایت و افتخار نصیب هنر، دانشوری، و شعر بود؛ و هنوز در زندگی اقتصادی یا عقلی ایتالیا ندای روشنی برای روشها و افکار علمی به گوش نمیرسید. مردی چون لئوناردو میتوانست نظریة جهانی جامع و وسیعی اتخاذ کند و با کنجکاوی مشتاقانه به چندین علم دست یازد، اما کتابخانة بزرگی وجود نداشت؛ کالبدشکافی تازه آغاز شده بود، میکروسکوپ هنوز اختراع نشده بود تا به زیستشناسی یا پزشکی یاری کند، و هیچ تلسکوپی که بتواند ستارهها را بزرگ کند و ماه را نزدیک زمین آورد هنوز در اختیار بشر نبود. عشق قرون وسطایی نسبت به زیبایی به صورت کمال هنر تجلی کرده بود، اما از آن عشق قرون وسطایی به حقیقت چیزی باقی نمانده بود که مقوم علم شود؛ و احیای ادبیات قدیم نوعی شکاکیت لذتطلبانهای را برمیانگیخت که به جای وفاداری صبورانه نسبت پژوهشهای علمی برای پیریزی آینده، به آرمانی ساختن ایام باستان پرداخته بود. رنسانس روح خود را به هنر باخته بود و آنچه برای ادبیات باقی گذاشته بود بسیار اندک بود؛ و از آن کمتر برای فلسفه و بازهم کمتر برای علم. در این معنی رنسانس فاقد فعالیت فکری متنوع یونانی در اوان بهروزی آن از زمان پریکلس و اشیل تا زنون رواقی و آریستارخوس منجم بود. تا فلسفه راه را باز نکرد، علم نتوانست پیش برود.
بنابراین، طبیعی است که خوانندة بخصوصی که چندین هنرمند دوران رنسانس را به نام میشناسد، مشکل بتواند اسم یک دانشمند رنسانس را به جز لئوناردو به خاطر آورد؛ حتی اسم آمریگو وسپوتچی را باید به یاد او انداخت، و گالیله (۱۵۶۴-۱۶۴۲) به قرن هفدهم متعلق است. در حقیقت، جز در عالم جغرافیا و طب، کسی که نامش قابل یادآوری باشد وجود نداشت. اودریک اهل پوردنونه به عنوان مبلغ دینی به هندوستان و چین رفت (حد ۱۳۲۱)، از راه تبت و ایران بازگشت، شرحی از مشهودات خود نوشت، و بر آنچه مارکوپولو یک نسل پیش از او گزارش داده بود، وصف گرانبهایی افزود. پائولو توسکانلی، ستارهشناس، پزشک، و جغرافیدان، ستارة دنبالهدار هاله (هالی) را در سال ۱۴۵۶ ملاحظه کرد، و مشهور است که به کریستوف کلمب برای سفر پرخطر او در اقیانوس اطلس اطلاعات لازم را داد و وی را به آن کار تشجیع کرد. آمریگو وسپوتچی فلورانسی چهار سفر به دنیای جدید کرد (تاریخ اتمام، ۱۴۹۷)؛ ادعا نمود که نخستین کسی است که خاک اصلی آن قاره را کشف و نقشههایی از آن تهیه کرده است؛ مارتین والدز مولر، ناشر آن نقشهها، پیشنهاد کرد که آن قاره را امریکا بخوانند. ایتالیاییان را این امر خوش آمد و آن را در نوشتههای خود تبلیغ کردند.
پزشکی
مترقیترین علم دانش پزشکی بود، زیرا انسان همه چیز را، جز اشتها، فدای سلامتی میکند. پزشکان سهم بسزایی از ثروت جدید ایتالیا را به دست آورده بودند. پادوا به یکی از آنان سالانه ۲۰۰۰ دوکاتو میداد تا در سمت مشاور خدمت کند، و ضمناً او را آزاد گذاشته بود تا شخصاً نیز طبابت کند. پترارک، با تأکید بر روی عواید این پزشک، خشمگینانه حقالعلاج پزشکان، جامههای ارغوانی و باشلقهای پوستی آنها، و همچنین انگشتریهای درخشان و مهمیزهای زرینشان را مذمت کرد. وی پاپ کلمنس ششم را که بیمار بود از اعتماد به پزشکان بر حذر داشت: «میدانم که پزشکان گرد بستر شما را گرفتهاند، و طبعاً چنین امری مرا هراسان میسازد. عقاید آنان همواره ضد و نقیض است، و آن که چیز تازهای برای گفتن ندارد، از شرم در پشت دیگران میلنگد. چنانکه پلینی گفت: پزشکان، برای اینکه از طریق نوآوری نامی برای خویش کسب کنند، با جان ما معامله میکنند. کافی است کسی پزشک خوانده شود تا مردم سخنان او را تا آخرین کلمه باور دارند؛ مع هذا، دروغ پزشکان از هر دروغ دیگر خطرناکتر است. فقط امید شیرین است که ما را از اندیشیدن دربارة این خطر بازمیدارد. آنان فن خود را به هزینة ما یاد میگیرند، و حتی مرگ ما برای آنان تجربه میآورد؛ تنها پزشک است که میتواند با بیشرمی بکشد. ای پدر بسیار والامنش، این دسته را به دیدة ارتش دشمن بنگر. این تحذیر را که بر گور مرد بدبختی کتیبه شده است به خاطر آر: «مرگ من به سبب طبابت پزشکان بسیار بود.»
در تمام سرزمینهای متمدن، پزشکان، از این حیث که هم مطلوبترین فرد بوده و هم بیش از هرکس دیگر مورد هجو و طنز قرار گرفتهاند، رقیب زنان بودهاند.
اساس ترقی در پزشکی نهضت کالبدشناسی بوده است. روحانیانی که با پزشکان و هنرمندان همکاری داشتند گاه اجساد مردگان را، از بیمارستانهایی که تحت نظر کلیسا بود، برای تشریح در اختیار آنان میگذاشتند. موندینو د لوتتسی نعشهایی را در بولونیا تشریح کرد و رسالهای به نام کالبدشناسی نوشت (۱۳۱۶) که به مدت سه قرن جزو کتب درسی بود. مع هذا، به دست آوردن اجساد مشکل بود. در سال ۱۳۱۹ چند دانشجوی طب در بولونیا نعشی را از گورستان دزدیدند و آن را نزد معلمی در دانشگاه شهر بردند؛ و معلم آن را به خاطر آموزش آنان تشریح کرد. دانشجویان تعقیب اما تبرئه شدند، و از آن پس مقامات اداری شهر نسبت به استفاده از اجساد جانیان معدوم یا بیکس برای تشریح غمض عین میکردند. برنگاریو دا کارپی، استاد کالبدشناسی در بولونیا، به سبب تشریح یکصد جسد، اعتباری شایان یافته بود. در دانشگاه پیزا، تشریح لااقل از سال ۱۳۴۱ آغاز شده بود، این کار بزودی در تمام دانشکدههای ایتالیا، از جمله دانشکدة طب پاپ در رم، مجاز شد. سیکستوس چهارم این گونه تشریحها را رسماً رخصت داد.
کالبدشناسی در دوران رنسانس میراث باستانی فراموششدة خود را بازیافت. مردانی مانند آنتونیو بنیوینی، آلکساندرو آکیلینی، آلساندرو بندتی، و مارکونتونیو دلاتوره کالبدشناسی را از قیمومت عرب آزاد کردند، به دوران جالینوس و بقراط بازگشتند، و حتی کارهای آن دو استاد مقدس را نیز مورد تردید قرار دادند؛ با شکافتن تمام اعصاب، عضلات، استخوانها، بر علم ابدان معرفت قابل توجهی افزودند. بنیوینی عملیات کالبدشناسی خود را به یافتن علل داخلی بیماریها معطوف داشت؛ رسالة او موسوم به دربارة چند علت مخفی و شگفتانگیز بیماری و درمانها (۱۵۰۷) بنیانگذار کالبدشناسی درمانی بود و کالبدشکافی را عامل مهمی در پیدایش طب جدید ساخت. در همان اوان، فن جدید پیشرفت پزشکی را با تسهیل انتشار و مبادلة بینالمللی متون طبی تسریع کرد.
ما میتوانیم پسروی علم را در پزشکی مسیحیت لاتینی با ملاحظة این موضوع دریابیم که پیشرفتهترین پزشکان و علمای کالبدشناسی آن عصر تا سال ۱۵۰۰ بزحمت توانسته بودند به دانشی برسند که بقراط، جالینوس، و سورانوس در دورة میان ۴۵۰ ق م و ۲۰۰ میلادی به آن رسیده بودند. معالجه هنوز بر نظریة اخلاط چهارگانة بقراط مبتنی بود و فصد علاج کلیة بیماریها به شمار میرفت. نخستین تزریق خون انسانی توسط یک پزشک یهودی به بدن پاپ اینوکنتیوس چهارم صورت گرفت (۱۴۹۲) و، همان گونه که دیدیم، به نتیجهای نرسید. جنگیران و عزایمخوانان هنوز برای معالجة ناتوانی و نسیان فراخوانده میشدند تا با خواندن اوراد مذهبی، یا واداشتن مریض به بوسیدن بقایای قدیسان، او را شفا دهند، شاید برای اینکه چنین معالجة تلقینی گاه سودمند میافتاد. حبها و داروها توسط عطاران فروخته شدند، که با افزودن لوازم التحریر، صیقلهای مختلف، شیرینی، ادویه، و جواهر به کالای خود، بردرآمد خویش میافزودند. میکله ساوونارولا، پدر آن راهب مشهور، کتابی به نام پزشکی عملی (حد ۱۴۴۰)، و چند رسالة کوتاهتر نوشت؛ یکی از این رسالهها از فراوانی امراض مغزی در هنرمندان بزرگ بحث میکرد، دیگری از مردان مشهوری سخن میراند که با استعمال روزانه مشروبات الکلی مدتی دراز زیسته بودند.
پزشکان کاذب هنوز بسیار بودند، اما عمل پزشکی تحت مقررات دقیقتر قانونی درآمده و تحصیل پروانة پزشکی مستلزم طی یک دوره چهارساله از تعلیمات پزشکی بود (۱۵۰۰). هیچ پزشکی مأذون نبود سیریک مرض شدید را، بدون مشاوره با یکی از همکاران خود، پیشبینی کند. قانون ونیز مقرر میداشت که پزشکان و جراحان ماهی یک بار برای مبادلة یادداشتهای طبی گرد آیند و با گذراندن یک دورة کالبدشناسی، لااقل یک بار در سال، معلومات خود را تازه نگاه دارند. هردانشجوی پزشکی هنگام فراغت از تحصیل میبایست سوگند یاد کند که هرگز دورة معالجه را طولانی نسازد، در تهیة داروهایی که تجویز کرده است نظارت کند، و در بهای دارو که به عطار داده میشود سهیم نشود. همان قانون ونیزی (۱۳۶۸) قیمت هر نسخهای را که عطار میپیچید به ده سولدو محدود کرده بود – تخمین ارزش این سکهها به پول امروز غیرممکن است؛ ما از چندین مورد بیماری اطلاع داریم که، به موجب قراردادهای مخصوص، پرداخت حقالعلاج منوط بوده است به شفای بیمار.
شهرت و اعتبار جراحی، به همان نسبت که فهرست عملیات و وسایل آن از حیث تنوع و صلاحیت افزایش مییافت، افزودن میگردید. برناردو داراپالو عمل عجانی را برای سنگ مثانه (۱۴۵۱) ابداع کرد، و ماریانو سانتو به خاطر عمل سنگ مثانه از راه برش عرض (حد ۱۵۳۰) مشهور شد. جووانی داویگو، جراح یولیوس دوم، شیوههای بهتری برای بستن شریانها و وریدها ابداع کرد. جراحی پلاستیک، که باستانیان آن را میشناختند، در حدود سال ۱۴۵۰ در سیسیل باز ظاهر شد: بینی، لب، و گوشهای بریده و ناقص، با پیوند پوست از سایر جاهای بدن، اصلاح میشدند، به نحوی که خطوط اتصال آنها بزحمت قابل تشخیص بودند.
بهداشت عمومی رو به اصلاح میرفت. چون آندرئا داندولو، دوج ونیز، نخستین کمیسیون شهرداری را برای بهداشت عمومی تأسیس کرد. سایر شهرهای ایتالیا از او پیروی کردند. این «کمیسیونهای بهداشت» تمام غذاها و دواهایی را که برای فروش عرضه میشدند امتحان میکردند و مبتلایان به بعضی بیماریهای عفونی را از سایر مردم جدا میساختند. به سبب شیوع «مرگ سیاه»، و نیز در سال ۱۳۷۴ کشتیهایی را که حامل مسافران و کالاهای مشکوک به عفونت بودند به بندرهای خود راه نمیدادند. در راگوزا، به سال ۱۳۷۷، چنین مسافرانی را پیش از ورود به شهر سی روز در جایگاههای مخصوص نگاه میداشتند. مارسی (۱۳۸۳) مدت این بازداشت را به یک «دورة چهلروزه» تمدید کرد، و ونیز در سال ۱۴۰۳ از همین شیوه پیروی نمود.
شمارة بیمارستانها به همت مردم غیر روحانی و روحانیان افزایش یافت. سینا در سال ۱۳۰۵ بیمارستانی ساخت که در وسعت و خدمات پزشکی شهره بود، و فرانچسکو سفورتسا، در ۱۴۵۶، بیمارستان بزرگ را در میلان تأسیس کرد. در ۱۴۲۳ ونیز جزیرة سانتاماریا دی ناتسارت را به یک بیمارستان امراض عفونی تبدیل کرد؛ این نخستین مؤسسه از نوع خود در اروپاست. فلورانس در قرن پانزدهم سی و پنج بیمارستان داشت. این مؤسسات از اعانههای عمومی و خصوصی فراوان بهرهمند شدند. برخی از بیمارستانها، مانند بیمارستان بزرگ، نمونههای جالبی از معماری بودند؛ بعضی تالارهای خود را با آثار جانبخش هنری میآراستند. بیمارستان چبو در پیستویا، جووانی دلا روبیا را استخدام کرد تا برای دیوارهایش نقوش برجستهای از گل صورتگری برای تجسم مناظر مختلف بیمارستان بسازد؛ و نمای بیمارستان دیگری در فلورانس، که به دست برونللسکی طرح شده بود، دارای مدالیونهای دلپذیری از گل صورتگری بود که توسط آندرئا دلا روبیا در پشت بغلهای قوسهای رواق آن جای داده شده بودند. لوتر، که از بداخلاقی رایج در ایتالیا در سال ۱۵۱۱ سخت تکان خورده بود، و ضمناً تحت تأثیر مؤسسات خیریه و پزشکی آن نیز قرار گرفته بود، در بحث خودمانی خود، بیمارستانها را چنین وصف کرد: «در ایتالیا بیمارستانهای زیبا بنا شدهاند، و از حیث خوراک و نوشیدنی، پرستاران دقیق، و پزشکان دانشمند وضعشان تحسینآمیز است. بسترها تمیزند و دیوارها به نقاشیهای زیبا آراسته. وقتی بیماری را وارد بیمارستان میکنند، جامههایش را در حضور ضباطی که صورت صحیحی از آنها تهیه میکند در میآورند و آنها را محفوظ میدارند؛ یک روز جامة سفید بر او میپوشانند و او را بر بستری راحت با ملافة تمیز میخوابانند. فوراً دو پزشک به بالین او میآیند و خدمتکاران برای او خوراک و نوشیدنی در ظرفهای تمیز میآورند. ... بسیاری از زنان بنوبت به بیمارستانها میروند و به پرستاری بیماران میپردازند. اینان رخسارهای خود را میپوشانند تا شناخته نشوند، هریک از این زنان چند روز میماند و آنگاه به خانة خود باز میگردد و یکی دیگر جایگزین او میشود. ... پرورشگاههای بسیار خوبی هم برای کودکان سرراهی در فلورانس وجود دارد که در آن کودکان بخوبی تغذیه و تربیت میشوند، لباس مناسب متحدالشکل دارند، و بر روی هم به نحوی شایسته مورد توجه قرار میگیرند.»
یک گرفتاری پزشکی غالباً این است که پیشرفتهای قهرمانی آن در معالجه به وسیلة امراض جدید تقریباً خنثا میشود. آبله و سرخک، که پیش از قرن شانزدهم در اروپا تقریباً مجهول بود، در این موقع به عرصة وجود آمده بود؛ اولین اپیدمی انفلوانزا در اروپا در سال ۱۵۱۰ شایع شد؛ و اپیدمی تیفوس، که پیش از سال ۱۴۷۷ نامی از آن نبود، ایتالیا را در سالهای ۱۵۰۵ و ۱۵۲۸ فراگرفت. اما ظهور ناگهانی و شیوع سریع سیفیلیس در ایتالیا و فرانسه در اواخر قرن پانزدهم بود که حیرانکنندهترین پدیده و آزمایش طب دوران رنسانس را تشکیل داد. اینکه آیا سیفیلیس پیش از سال ۱۴۹۳ در اروپا وجود داشت یا در آن سال با بازگشت کریستوف کلمب به آن آورده شد، هنوز مورد بحث مطلعان است و در اینجا مجال پرداختن به آن نیست.
برخی حقایق نظریة بومی بودن چنین مرضی را در اروپا تأیید میکنند. در ۲۵ ژوئیة سال ۱۴۶۳، فاحشهای در یکی از دادگاههای دیژون شهادت داد که به یکی از خواستاران نامطلوب خود گفته است که کوفت دارد و بدین گونه او را از تعقیب خود منصرف کرده است. بیش از این وصفی در گزارش مربوط دیده نمیشود. در ۲۵ مارس ۱۴۹۴، منادی شهر پاریس از جانب مقامات شهر مأمور شد که فرمان اخراج از شهر را به تمام کسانی که «آبلة بزرگ» داشتند ابلاغ کند. ما نمیدانیم این آبلة بزرگ چه بوده است؛ شاید سیفیلیس بوده باشد. در اواخر سال ۱۴۹۴ یک ارتش فرانسوی به ایتالیا تجاوز و در ۲۱ فوریة ۱۴۹۵ ناپل را اشغال کرد، چندی پس از آن مرضی در آنجا شایع شد که ایتالیاییها آن را «مرض فرانسوی» خواندند و ادعا کردند که فرانسویان آن را به ایتالیا آوردهاند. بسیاری از سربازان فرانسوی به آن مبتلا شده بودند. وقتی که سربازان فرانسوی در اکتبر ۱۴۹۵ به فرانسه بازگشتند، آن مرض را در میان مردم منتشر ساختند؛ ازاین رو در فرانسه «بیماری ناپل» نامیده شد، به این گمان که سپاهیان فرانسه آن را در آنجا گرفته بودهاند. در ۷ اوت ۱۴۹۵، دوماه پیش از بازگشت ارتش فرانسه از ایتالیا، امپراطور ماکسیمیلیان فرمانی منتشر ساخت که در آن از «بیماری فرانسوی» نام برده شده بود، این «مرض فرانسوی» ظاهراً نمیتوانست به ارتش فرانسه، که هنوز از ایتالیا بازنگشته بود، نسبت داده شود. از سال ۱۵۰۰ به بعد، اصطلاح «مرض فرانسوی» در سراسر اروپا به معنای سیفیلیس استعمال میشد. از آنچه گفته شد میتوان استنتاج کرد که اشاراتی دایر بر وجود سیفیلیس در اروپا پیش از سال ۱۴۹۳ هست، اما دلیل قانعکنندهای براثبات آن دردست نیست.
منسوب دانستن منشأ این مرض به امریکا مبنی بر گزارشی است که بین سالهای ۱۵۰۴ و ۱۵۰۶ توسط یک پزشک اسپانیایی به نام روی دیاث دل/ ایسلا نوشته شد، اما تا سال ۱۵۳۹ منتشر نگردید. او حکایت میکند که در سفر بازگشت کریستوف کلمب، سکاندار کشتی آن دریاسالار مورد حملة تب سختی واقع شد که با بثورات جلدی همراه بود، و چنین میافزاید که خود او در بارسلون ملوانانی را معالجه کرده است که به این بیماری جدید مبتلا شده بودند – بیماریی که پیش از آن هرگز در آن شهر شناخته نشده بود. او آن را با آنچه اروپا «مرض فرانسوی» مینامید یکی دانست و احتجاج کرد که از امریکا آورده شده است. کریستوف کلمب پس از نخستین بازگشتش از هند غربی در ۵ مارس ۱۴۹۳ به پالوس اسپانیا رسید. در همان ماه پینتور، پزشک آلکساندر ششم، اولین ظهور «مرض فرانسوی» را در رم ملاحظه کرد. بین بازگشت کریستوف کلمب و اشغال ناپل توسط ارتش فرانسه تقریباً دوسال گذشت، و این مدت کافی بود که مرض از اسپانیا به ایتالیا گسترده شود. از طرف دیگر معلوم نیست که بیماری شایع در ناپل در سال ۱۴۹۵ سیفیلیس بوده باشد. مقدار بسیار کمی استخوان، که ضایعات حاصل از یک نوع بیماری بر آن دیده میشود، در میان بقایای انسانی قبل از کریستوف کلمب در اروپا یافت شده است؛ میتوان حدس زد که این ضایعات نشانة سیفیلیس باشند. بسیاری ازاین گونه استخوانها درمیان آثار قبل از کریستوف کلمب در امریکا پیدا شدهاند.
در هر حال این مرض جدید با سرعت وحشتآوری گسترش یافت. سزار بورژیا ظاهراً در فرانسه به آن مبتلا شد. بسیاری از کاردینالها، و خود یولیوس دوم، به این بیماری گرفتار شدند؛ ولی ما باید در چنین مواردی امکان آلوده شدن را در نتیجة تماس ساده با اشخاص یا اشیای حامل میکرب فعال مرض از نظر دور نداریم. قرحههای جلدی از دیرباز در اروپا با پماد جیوه معالجه میشدند؛ در آن زمان جیوه همان قدر در معالجات رایج بود که پنیسیلین در زمان ما؛ جراحان و پزشکان کاذب کیمیاگر نامیده میشدند، زیرا جیوه را تبدیل به طلا میکردند. برای پیشگیری از ابتلا به بیماری سیفیلیس اقداماتی میشد. یکی از قانونهای سال ۱۴۹۶ در رم سلمانیان را از پذیرفتن مشتریان سیفیلیسی، و نیز از استعمال ادواتی که به وسیلة آنان یا برای آنان به کار رفته بود، منع میکرد. معاینة روسپیان به دفعات بیشتر و فواصل کمتر انجام میگرفت، و برخی از شهرها میکوشیدند تا با تبعید فواحش از این مشکل رهایی یابند؛ بدین گونه فرارا و بولونیا چنین زنانی را در سال ۱۴۹۶ تبعید کردند، به این بهانه که «نوعی آبلة مخفی در آنان هست که سایرین آن را برص ایوب میخوانند.» کلیسا عفت را تنها عامل پیشگیری مورد احتیاج میدانست، و بسیاری از روحانیان به همین قاعده عمل میکردند.
نام سیفیلیس اولین بار توسط جیرولامو فراکاستورو، یکی از اشخاص عالم و جامع دوران رنسانس، به آن بیماری اطلاق شد. زندگیش خوش آغاز بود: در ورونا، در یک خانوادة اشرافی که قبلاً پزشکان برجسته به جامعه تقدیم کرده بود، متولد شد. در پادوا تقریباً همه چیز تحصیل کرد. با کوپرنیک در یک مدرسه تحصیل میکرد، در همان مدرسه فلسفه و کالبدشناسی را به ترتیب نزد پومپو ناتتسی و آکیلینی آموخت، و خود در بیست و چهار سالگی استاد منطق شد. در حالی که ذخیرة شایانی از ادبیات کلاسیک داشت، برای اشتغال به تحقیقات علمی، و بالاتر از همه پزشکی، گوشهگیری اختیار کرد. این اتحاد علم و ادب شخصیت جامعی برای او تأمین کرد و وی را قادر ساخت تا شعری به زبان لاتینی و به سیاق گئورگیک اثر ویرژیل بسراید. عنوان آن شعر این بود: سیفیلیس یا مرض فرانسوی (۱۵۲۱). ایتالیاییها از زمان لوکرتیوس در سرودن اشعار آموزشی زبردست بودند، اما چه کسی گمان داشت که میکرب سیفیلیس بتواند موجب پدید آمدن شعری روان شود؟ سوفیلوس در اساطیر باستانی چوپانی بود که بر آن شد تا خدایان ناپیدا را نستاید، بلکه شاه را، که تنها صاحب قابل رؤیت گلههای او بود، بپرستد. این کار آپولون را خشمگین ساخت و موجب شد که او هوا را با ابخرة مضره بیالاید؛ سوفیلوس، در نتیجة تنفس آن هوا، به مرضی دچار شد که با طاولهایی بر سطح جلد او عفونت یافته بود؛ این داستان اصولاً ماجرای ایوب است. فراکاستورو بر آن شد که تحقیق کند دربارة منشأ، همهگیری، علل بروز، و طرز معالجة «مرض موذی و عجیبی که هرگز در قرون گذشته دیده نشده و در آن زمان دست تطاول بر اروپا و شهرهای مترقی آسیا و لیبی گشوده و ایتالیا را در آن جنگ شوم فراگرفته بود. جنگی که به واسطة حملة گلها نام فرانسوی به آن مرض داده بود.» او در این امر که آن بیماری از امریکا آمده باشد شک داشت، زیرا، تقریباً در یک زمان، در بسیاری از کشورهای اروپایی که بسیار از هم دور بودند وجود داشت. ابتلا به این بیماری یکباره ظاهر نمیشد، بلکه تا مدت معینی، گاه یک ماه ... حتی چهار ماه، در حال کمون بود. در اکثر موارد قرحههای کوچکی روی آلت شخص مبتلا نمایان میشد. ... کمی پس از آن، پوست بدن بثوری با یک قشر سخت در میآورد. ... آنگاه این بثور پوست را میخورد و ... حتی استخوانها را نیز آلوده میساخت. ... در بعضی موارد لبان یا بینی یا چشمان، و در برخی دیگر آلت جنسی، بکلی خورده میشد.
در این شعر از معالجه با جیوه یا گایاک – «چوب مقدسی که هندیشمردگان امریکایی به کار میبردند – سخن رفته بود. فراکاستورو در اثر بعدی خود، به نام امراض مسری، به نثر، دربارة امراض عفونی مختلف – سیفیلیس، تیفوس، سل – و طرق سرایت آنها سخن گفت. در سال ۱۵۴۵ از طرف پاولوس سوم فرا خوانده شد تا سر پزشک شورای ترانت باشد. ورونا یادگاری باشکوه به یادبود او ساخت، و جووانی دال کاوینو شبیه او را بر مدالیونی که جزو زیباترین آثار از نوع خود به شمار میرود حک کرد.
پیش از سال ۱۵۰۰ چنین معمول بود که تمام امراض عفونی را به نام واحد بلا یا طاعون بخوانند. این یکی از ترقیات علم پزشکی بود که اکنون امراض ساری را به روشنی تشخیص میداد. کیفیت هریک را تعیین میکرد، و آماده بود تا با مرضی موذی و تندگیر مانند سیفیلیس مبارزه کند. تنها اعتماد به بقراط و جالینوس هرگز نمیتوانست در چنین بحرانی کافی باشد، زیرا حرفة پزشکی احتیاج به مطالعات تازه و مفصل علایم، علل، و معالجات را بخوبی درک کرده و در تجربة رو به وسعت و مرتبط خود دریافته بود که از عهدة این آموزش غیرمنتظر برمیآید.
به واسطة همین کیفیات عالی، وفاداری به حرفه، و موفقیت عملی بود که اکنون طبقة والاتر پزشکان جزو اشراف بدون عنوان ایتالیا به شمار میرفتند. در حالی که حرفة خود را کاملا دنیوی ساخته بودند، احترامشان بیش از رجال دین بود. برخی از آنان نه تنها مشاور طبی بلکه مستشار سیاسی نیز بودند و از لطف امیران، اسقفان، و شاهان، و ملازمت آنان بهرة وافی داشتند. بسیاری از آنان اومانیست بودند. با ادبیات باستانی آشنایی داشتند، و به گردآوری کتابهای خطی و آثاری هنری میپرداختند؛ غالباً دوستان صمیمی هنرمندان بزرگ بودند. بالاخره بسیاری از آنان آرمان بقراط را دربارة الحاق فلسفه به طب تشخیص دادند. در مطالعات و تعلیمات خود به سهولت از موضوعی به موضوع دیگر مرور میکردند، و به اخوت فلسفی حرفهای، برای معروض ساختن آثار افلاطون و ارسطو و آکویناس به بررسی نوین و دلیرانهای از حقیقت، انگیزهای میبخشیدند – همان گونه که در مورد آثار بقراط، جالینوس، و ابوعلی سینا کرده بودند.
فلسفه
در نخستین نظر، رنسانس ایتالیا ظاهراً از حیث فلسفه بارور نمینماید. محصول آن را نمیتوان با فلسفة مدرسی فرانسه در دورة ریعان آن، از آبلار تا آکویناس، مقایسه کرد، تا چه رسد به «مدرسة آتن». مشهورترین نام در فلسفة رنسانس (اگر حد زمانی رنسانس را بسط دهیم) جوردانو برونو است که بررسی آثارش از دورة مطالعات ما در این جلد فراتر میرود. جز او فقط پومپو ناتتسی را میتوان نام برد، اما اکنون کیست که پرگوییهای شکآلود و دلیرانه اما ضعیف او را گرامی شمرد؟
اومانیستها دنیای فلسفة یونانی را کشف، و آن را بدقت افشا کردند، و به این ترتیب انقلاب فلسفی را قوام دادند؛ اما آنان غالباً، به جز والا، زرنگتر از آن بودند که عقاید خود را صریحاً ابراز دارند. استادان فلسفة دانشگاه به سنت مدرسی بسیار پایبند بودند: پس از صرف هفت یا هشت سال تلاش در آن بیابان، آن را یا برای ورود به سایر رشتهها ترک کردند، یا با تجلیل از موانعی که پای ارادهشان را شکسته و خردشان را به بنبست امنیتی کشانده بود نسل دیگری را به آن سوق دادند. و از کجا معلوم است که بسیاری از آنان در محدود ساختن مساعی خفی، که با دقت و به نحو بیثمری به قالب عبارات نامفهوم ریخته شده بود، امنیت فکری و اقتصادی بخصوصی حس نمیکردند؟ در بسیاری از دانشکدهها فلسفة مدرسی هنوز قوت داشت و با نزدیک شدن مرگ خود سرسختتر شده بود. مسائل کهن قرون وسطایی به طرق بحث قرون وسطایی با کوشش بسیار، و در نشریات غرورآمیز اعضای دانشکدهها، مورد تجدید نظر قرار میگرفت.
دو عنصر برای احیای فلسفه وارد عرصه شدند: کشمکش میان افلاطونیان و ارسطوییان، و انشعاب ارسطوییان به اصیلآیینان و پیروان ابنرشد. در بولونیا و پادوا این کشمکشها به منازعات واقعی تبدیل شد و به صورت حیاتی و مماتی درآمد. اومانیستها بیشتر افلاطونی بودند، در زیر نفوذ جمیستوس پلتون، بساریون، تئودوروس گاتسا، و سایر یونانیان، از شراب «مکالمات»، اثر افلاطون، لاجرعه مینوشیدند، و به اشکال میفهمیدند که مردم چگونه میتوانند منطق خشک، ارغنون ناتوان، و روش میانة سنگین ارسطوی مدبر و محتاط را تحمل کنند. اما این افلاطونیان تصمیم داشتند که مسیحی بمانند، و به همین سبب بود که مارسیلیو فیچینو، نمایندة آنان، عمر خود را وقف سازش دادن آن دو منظومة فکری کرد. به این منظور، او به مطالعات وسیعی دست زد، و چندان دور رفت که به زردشت و کنفوسیوس رسید. وقتی که به فلوطین رسید و انئادها را ترجمه کرد، پنداشت که آن رشتة ابریشمین را، که موجب بسته شدن افلاطون به مسیح خواهد بود، در رازوری نوافلاطونی یافته است. کوشید تا این ترکیب را در الاهیات افلاطونی خود به مخلوط آشفتهای از اصالتآیین، علوم غریبه، و هلنیسم تبدیل کند، و با تردید به یک نتیجة همهخدایی یا وحدتوجودی رسید و گفت که خداوند روح جهان است. این آیین فلسفة لورنتسو و محفل او شد، و فلسفة آکادمیهای افلاطونی رم، ناپل، و جاهای دیگر گردید؛ از ناپل به جوردانو برونو رسید؛ از برونو به اسپینوزا، و از اسپینوزا به هگل منتقل شد، و هنوز هم زنده است.
اما چیزی هم میبایست به سود ارسطو گفت، مخصوصاً اگر بدان گونه بود که بتوان او را سوءتفسیر کرد. آیا آکویناس ارسطو را درست فهمیده بود که میگفت او خلود شخصی را تعلیم میدهد، یا آیا ابنرشد در خواندن در نفس، به منزلة اثری که فقط خلود روح کلی نوع بشر را تصدیق میکرد، راهی درست رفته بود؟ ابنرشد سهمگین، آن غول فلسفة عرب که هنر ایتالیا از مدتها پیش او را زیر پای قدیس توماس انداخته بود، چنان رقیب فعالی برای تسلط بر ارسطوییان بود که هم بولونیا و هم پادوا از زندقة او به خشم آمده بودند. در پادوا بود که مارسیلیوس حرمت خود را به خاطر کلیسا از دست داد؛ در پادوا بود که فیلیپو آلجری دا نولا، پیشتاز برونو که در نولا تولد یافته بود، آن اشتباهات وحشتناکی را مرتکب شده بود که به خاطر آن با نهایت تأسف در بشکهای از قیر جوشان انداخته شد. نیکولتو ورنیاس، با سمت استادی فلسفه در پادوا (۱۴۷۱-۱۴۹۹)، ظاهراً آیینی را تعلیم داد که به موجب آن روح جهان، نه روح فرد، جاودان است؛ و شاگرد او آگوستینو نیفو همین مفهوم را در رسالة خود به نام دربارة عقل شیاطین (۱۴۹۲) ارائه کرد. معمولا شکاکان میکوشیدند تا دستگاه تفتیش افکار را با تمییز میان دو نوع حقیقت (همان گونه که ابنرشد کرده بود) تسکین دهند. آنان چنین احتجاج میکردند که یک قضیه ممکن است در فلسفه از استدلال رد شود، حال آنکه از لحاظ ایمان میتواند، به موجب کتاب مقدس یا فتوای کلیسا، پذیرفته شود. نیفو این اصل را متهورانه چنین ساده کرد: «ما باید همان گونه سخن گوییم که بسیار کسان میگویند، و همان گونه بیندیشیم که عدهای معدود.» نیفو بتدریج که رنگ موی سرش تغییر میکرد، فکر خود را نیز عوض کرد و خویشتن را با اصالتآیین سازگار ساخت. به عنوان استاد فلسفه در دانشگاه بولونیا، مردان و زنان محترم و جماعات علاقهمند را به سخنرانیهایی جلب میکرد که با شکلکسازی و حرکات عجیب جالب توجه شده و با حکایات و مزاحهای نغز ملاحت یافته بودند. وی از لحاظ اجتماعی کامیابترین رقیب پومپوناتتسی شد.
پیترو پومپوناتتسی، اعجوبة کوتهقامت فلسفة رنسانس، به واسطة جثة کوچکش پرتو (پتر کوچک) لقب یافته بود. اما سر بزرگ، پیشانی سترگ، بینی برگشته، و چشمانی ریز و سیاه و نافذ داشت. از وجنات او هویدا بود که مردی است که زندگی و فکر را بسیار جدی میگیرد. در مانتوا از سلالةای اشرافیزاد، فلسفه و طب را در پادوا تحصیل کرد، دانشنامة هر دو علم را در بیست و پنج سالگی گرفت، و خود بزودی در آن دانشگاه مقام استادی یافت. تمام سنت بدبینی پادوا به او رسید و در او کمال یافت، و همان طور که ستایندهاش وانینی گفته بود، «اگر فیثاغورس زنده میبود، چنین حکم میکرد که روح ابنرشد در بدن پومپوناتتسی حلول کرده است.» حکمت همواره تجسم مجدد یا پژواک صوتی است، زیرا در میان هزاران نوع وطی هزاران نسل از اشتباه، به یک حال باقی میماند.
پومپوناتتسی از ۱۴۹۵ تا ۱۵۰۹ همچنان در دانشگاه پادوا تعلیم میداد، آنگاه باد جنگ بر سر شهر وزیدن گرفت و تالارهای دانشگاه تاریخی آن را بست. پومپوناتتسی تا آخرین روز زندگی خود در آنجا ماند، سه بار ازدواج کرد، همواره دربارة ارسطو سخنرانی میکرد، و خاضعانه خود را با استاد خویش، مانند حشرهای که تن پیلی را میپیماید، مقایسه میکرد. او اصلح میدانست که افکار خود را از آن خویش نداند، بلکه آنها را طوری عرضه بدارد که گویی تلویحاً یا تصریحاً در تفسیر اسکندر افرودیسی از ارسطو آمدهاند. روشهای او گاه بسیار حقیر و ظاهراً تابع یک حجت مردهاند، اما چون کلیسا به تبع آکویناس ادعا کرد که آیین او همانا آیین ارسطو است، پومپوناتتسی ممکن است چنین احساس کرده باشد که اثبات هر بدعتی به عنوان یک آیین واقعاً ارسطویی، اگر موجب زندهسوزاندن اثباتکننده نباشد، دست کم به نحوی خشم اصیلآیینان را برخواهد انگیخت. پنجمین شورای لاتران، که در سال ۱۵۱۳ به ریاست لئو دهم تشکیل شد، تمام کسانی را که ادعا میکردند روح در همة مردم یکی و غیرقابل انقسام است و روح فردی میراست محکوم کرد. سه سال بعد، پومپوناتتسی اثر بزرگ خود را به نام در بقای نقش، برای اثبات اینکه نظریة محکومشده کاملا متعلق به ارسطو است، منتشر کرد. بنابر تفسیر پیترو، ارسطو معتقد است که روح در هر قدم وابسته است به ماده؛ مجردترین معرفت نهایتاً از احساس مشتق است؛ تنها از طریق جسم است که روح میتواند بر جهان عمل کند؛ نتیجه آنکه یک روح عاری از بدن، که پس از مرگ قالب خود زنده بماند، شبحی است بیعمل و زبون. پومپوناتتسی چنین استنتاج کرد که ما، به عنوان فرزند کلیسا، مجازیم که به نامیرایی روح فرد معتقد باشیم، اما به عنوان فیلسوف چنین اجازهای نداریم. ظاهراً هیچ گاه به خاطر پومپوناتتسی خطور نکرد که حجت او بر ضد مذهب کاتولیک، که به رستاخیز بدن و روح باهم معتقد بود، قدرتی نداشته است. شاید او این آیین را جدی تلقی نکرد و به فکرش هم نرسید که خوانندگانش آن را جدی خواهند گرفت. تا آنجا که میدانیم، هیچ کس وی را جداً به سبب آن تعقیب نکرد.
آن کتاب گرفتار طوفان شد. راهبان فرقة فرانسیسیان دوج ونیز را واداشتند تا به سوزاندن تمام نسخههای قابل تحصیل آن فرمان دهد، و این کار انجام گرفت. در این باره به دربار پاپ اعتراض شد، اما بمبو و بیبینا در آن هنگام منزلتی عالی در شوراهای لئو داشتند و به او گفتند که استنتاجات آن کتاب کاملا با اصالتآیین منطبق است، و همین طور هم بود. لئو گول نخورد، زیرا بخوبی از این حیلة کوچک مربوط به دو حقیقت آگاه بود، اما اکتفا کرد به اینکه به پومپوناتتسی دستور دهد تا شرح خاضعانهای در اطاعت خود از دین بنویسد. پیترو تمکین نمود و در پوزش کتاب سوم (۱۵۱۸) بار دیگر تأکید کرد که کلیة تعالیم کلیسا را قبول دارد. در همان اوان، لئو آگوستینو نیفو را مأمور ساخت تا پاسخی به کتاب پومپوناتتسی بنویسد؛ چون آگوستینو جدل را دوست داشت، این مأموریت را با شادی و مهارت انجام داد. این امر جالب است، و شاید هم مؤید نفور میان دانشگاهها و روحانیان است، که هنگامی که وضع پومپوناتتسی به سبب مخالفت متصدیان تفتیش افکار در خطر بود، سه دانشگاه برای استفاده از خدمات او با یکدیگر به رقابت برخاسته بودند. مقامات شهر بولونیا، که ظاهراً تابع پاپ بودند ولی به فرانسیسیان اعتنایی نداشتند، موقعیت استادی پومپوناتتسی را، با تمدید آن به مدت هشت سال دیگر، تحکیم کردند، و مواجب سالانة او را به ۱۶۰۰ دوکاتو (۲۰,۰۰۰ دلار؟) افزایش دادند.
پومپوناتتسی در دو کتاب کوچکتر که آنها را در زندگی خود منتشر نساخت، نبرد شکاکانة خود را دنبال کرد. در دربارة اوراد بسیاری از نمودهایی را که تصور میرفت فوق طبیعی باشند به علل طبیعی تحویل کرد. پزشکی دربارة یک رشته معالجات، که به موجب ادعا مرهون اوراد و عملیات جادویی بود، شرحی به پیترو نوشت و پیترو او را به شک دعوت کرد. وی چنین نوشت: «استخفاف آنچه مرئی و طبیعی است برای توسل جستن به یک علت نادیدنی، که حقیقت آن به واسطة هیچ گونه احتمال محقق برای ما تضمین نشده است، مضحک و سخیف است.» به عنوان فردی مسیحی، وجود فرشتگان و ارواح را میپذیرد، اما همچون یک فیلسوف اعتقاد به آنها را طرد میکند و میگوید که تمام علل در دستگاه الاهی طبیعی هستند. معجزات مذکور در کتاب مقدس را میپذیرد، اما در این که عملیاتی طبیعی بوده، باشند شک میکند. جهان تحت حکومت قوانین یک شکل ولایتغیر است. معجزات مظاهر غیرعادی قوای طبیعی هستند که قوا و روشهایشان فقط تا اندازهای بر ما مشهود است، و مردم آنچه را نمیتوانند بفهمند به خدا نسبت میدهند. بدون تکذیب این نظریة علیت طبیعی، پومپوناتتسی قسمت زیادی از طالعبینی را قبول میکند. نه تنها زندگیهای مردم دستخوش حرکات اجرام سماوی است، بلکه تمام نظامات انسانی، از جمله تمامی ادیان، طبق تأثیرات آسمانی، راه تعالی یا انحطاط میپیمایند. این امر حتی دربارة مسیحیت هم صدق میکند. پومپوناتتسی میگوید که در حال حاضر نشانههایی از مرگ مسیحیت پدیدار است. اما، همچون فردی مسیحی، فوراً این نظریه را به منزلة امری سخیف رد میکند.
آخرین کتابش، به نام دربارة سرنوشت، بیشتر با سنت دین منطبق است، زیرا دفاعی است از ارادة آزاد. عدم توافق اختیار را با علم غیب و علم کل خدا اذعان میکند، اما در آگاهی خود از فعالیت آزاد و همچنین در لزوم افتراض نوعی آزادی انتخاب، اگر انسان واقعاً میبایست دارای مسئولیت اخلاقی باشد، راسخ است. در رسالة خود دربارة بقای نفس با این سؤال مواجه شده بود که آیا یک قانون اخلاقی میتواند بدون مجازات و پاداش فوق طبیعی کامیاب شود. با غروری پرهیزگارانه معتقد بود که پاداش فضیلت خود فضیلت است نه یک بهشت پس از مرگ، اما معترف بود به اینکه مردم را میتوان فقط با بیم و امید فوق طبیعی به سوی تقوا سوق داد. از این رو مطلب را چنین توضیح کرد که قانونگزاران بزرگ اعتقاد به وضع آینده را جانشین صرفهجویانة یک پلیس همهجا حاضر دانستهاند، و مانند افلاطون القای افسانهها را، در صورت توانایی آنها بر جلوگیری از شرارت انسان، توجیه کرد.
برای متقیان، پاداش ابدی در زندگی آن جهان قایل شدهاند، اما برای گنهکاران مجازاتهای ابدی، تا آنان را سخت بترسانند. قسمت اعظم مردم اگر کار خوب بکنند، عمل آنها بیشتر از ترس مجازات ابدی است تا خیر ابدی، زیرا سزاهای بد نزد ما بیشتر معروفند تا جزاهای نیک. و چون این عامل اخیر میتواند به تمام مردم، از هر طبقه که باشند، سود رساند، قانونگزاران، باتوجه به تمایل آدمیان به شر، و با خواستن خیر عام، چنین اظهار عقیده کردهاند که روح جاودان است. وجهة نظر آنها نه حقیقت، بلکه فقط پرهیزگاری بود، تا بدان وسیله مردمان را به تقوا سوق دهند.
پومپوناتتسی میاندیشید که بیشتر مردم فکراً چنان خام و اخلاقاً چنان ددمنشاند که باید چون کودکان یا علیلان با آنان رفتار شود. صلاح نیست که اصول فلسفی به آنان تعلیم گردد. دربارة ملاحظات خود چنین میگوید: «این امور را نباید به مردم عادی منتقل کرد، زیرا آنان قابل دریافت چنین اسراری نیستند. ما باید حتی از مذاکره دربارة این چیزها با کشیشان جاهل نیز خودداری کنیم.» او نوع بشر را به فیلسوفان و مردان دین تقسیم میکند، و با سادگی باور دارد به اینکه «تنها فیلسوفان خدایان زمین هستند، و با دیگر مردم، از هر مقام و وضعی که باشند، همان اندازه تفاوت دارند که انسان حقیقی از تصویر انسان بر پردة نقاشی.»
در لحظات ضعیفتری از زندگی خود، حدود باریک خرد انسان و بیهودگی محترمانة فلسفة ما بعدالطبیعه را تشخیص داد. در سالهای آخر زندگیش خود را از فکر کردن دربارة آن فرسوده و حیران یافت و فیلسوف را به پرومتئوس تشبیه کرد که چون میخواست آتش را، یعنی معرفت الاهی را، از آسمان بدزدد، محکوم شد به اینکه او را به صخرهای ببندند و کرکسی همواره بر جگرش منقار کوبد. «متفکری که اسرار الاهی را میجوید مانند پرومتئوس است. ... دستگاه تفتیش افکار او را به عنوان بدعتگذار تعقیب میکند و مردم او را همچون دیوانهای مسخره میکنند.»
جدلهایی که او در آن شرکت کرد روانش را فرسودند و به انهدام سلامتش کمک کردند. از یک مرض پس از مرض دیگر رنج میبرد، تا سرانجام تصمیم گرفت که بمیرد. راه سختی را برای خودکشی انتخاب کرد: چندان گرسنه ماند تا مرد. در برابر هرگونه استدلال و تهدیدی پایداری کرد، و حتی به قدرتی که برای وادار کردن او به خوردن اعمال کردند تسلیم نشد و با امتناع از خوردن و حرف زدن بر آن زور فایق آمد. پس از گذشتن هفت روز از این روزة پیوسته، حس کرد که در نبرد خود به خاطر حق مردن پیروز شده است و حال میتواند با آسایش سخن گوید. گفت: «با خشنودی از این جهان میروم.» کسی پرسید: «کجا میروی؟» و او پاسخ داد: «آنجا که همة میرندگان میروند.» دوستانش آخرین بار کوشیدند تا او را به خوردن وادار کنند، اما او مرگ را رجحان داد. به دستور کاردینال گونتساگا، که شاگرد او بود، جسدش را به مانتوا بردند و در آنجا دفن کردند و، با تساهلی که خاص دوران رنسانس بود، مجسمهای به یادبود او برپا داشتند.
پومپوناتتسی شکاکیتی را که به مدت دو قرن بر مبانی ایمان مسیحی حمله میکرد به شکل فلسفی درآورد. عوامل زیر و بسیاری از امور دیگر دست به هم دادند تا در اواخر قرن پانزدهم و اوایل قرن شانزدهم طبقات متوسط و عالی ایتالیا را «شکاکترین مردم اروپا سازند»: شکست جنگهای صلیبی؛ نشر عقاید اسلامی از طریق جنگهای صلیبی، تجارت، و فلسفة عرب؛ انتقال دستگاه پاپ به آوینیون و شقاق مضحک آن؛ کشف یک دنیای یونانی-رومی انباشته از مردان خردمند و هنرهای بزرگ و در عین حال فاقد «کتاب مقدس» یا کلیسا؛ گسترش فرهنگ و رهایی روزافزون آن از مراقبت کلیسا؛ فساد اخلاقی و جهانگرایی روحانیان، حتی پاپها، که بیاعتقادی خصوصی خود را در ایمانی که علناً ابراز میداشتند ظاهر میساختند؛ استفادة آنان از مفهوم اعراف برای گردآوری ثروت جهت اجرای مقاصد خویش؛ عکسالعمل افزایش طبقات بازرگان و ثروتمند در برابر سلطة کلیسا؛ و تبدیل کلیسا از یک سازمان دینی به یک قدرت سیاسی غیرروحانی.
از شعر پولیتسیانو و پولچی و فلسفه فیچینو آشکار است که محفل لورنتسو هیچ ایمان واقعی به زندگی اخروی نداشت؛ و عاطفة فرارا در تمسخری نمایان است که آریوستو از دوزخی که به نظر دانته به طرز وحشتناکی حقیقی بود میکند. تقریباً نیمی از ادبیات رنسانس ضد روحانی است. بسیاری از سرکردگان نظامی آشکارا خداناشناس بودند؛ درباریان بسیار کمتر پایبند دین بودند تا روسپیان؛ و یک شک مؤدبانه نشانه و مقتضای خصلت مرد رادمنش بود. پترارک متأسف بود از اینکه در ذهن بسیاری از دانشمندان رجحان دادن دین مسیح بر فلسفة شرکآمیز نشانة جهل محسوب میشد. در ونیز، در سال ۱۵۳۰، کشف شد که بیشتر مردم طبقات عالی مراسم عید قیام مسیح را برگزار نمیکنند، یعنی حتی سالی یک بار هم برای اعتراف نزد کشیش نمیروند و در آیین تناول عشای ربانی شرکت نمیکنند. لوتر ادعا میکرد که در میان طبقات تحصیلکرده در ایتالیا به هنگام رفتن به کلیسا برای شرکت در قداس چنین جملهای رایج است: «بیایید تا با خطای عام موافقت کنیم.»
اما در مورد دانشگاهها، یک حادثة عجیب خوی استادان و دانشجویان را آشکار میسازد. کمی پس از مرگ پومپوناتتسی، شاگرد او سیمونه پورتسیو، که برای تدریس در پیزا دعوت شده بود، کتاب آثار علوی ارسطو را به عنوان متن درس انتخاب کرد. شنوندگان آن موضوع را دوست نمیداشتند؛ چند تن از آنان با بیتابی بانگ زدند: «چرا دربارة روح سخن نمیگویی؟» پورتسیو ناچار آثار علوی را به یک سو نهاد و کتاب در نفس ارسطو را پیش کشید، و تمام شنوندگان سراپا گوش شدند. ما نمیدانیم که آیا پورتسیو در آن سخنرانی اعتقاد خود را مبنی براینکه روح انسان از هیچ جهت اساسی با روح شیر یا گیاه تفاوتی ندارد ابراز داشت یا نه، اما میدانیم که چنین چیزی را در کتاب خود، به نام دربارة ذهن انسان، تعلیم داد. و ظاهراً هم با خطری مواجه نشد. ائوجنیو تارالبا، که در سال ۱۵۲۸ مورد تعقیب محاکم تفتیش افکار اسپانیا قرار گرفت، حکایت کرد که به هنگام جوانی در رم نزد سه معلم تحصیل کرده است که همة آنان فنای روح را تعلیم میدادند. اراسموس از اینکه در رم مبانی ایمان مسیحی در میان کاردینالها مورد بحث بدبینانه است متحیر بود. یکی از کلیساییان برعهده گرفت که سخافت اعتقاد به حیات آینده را برای او تشریح کند؛ سایرین به عیسی و حواریونش خندیدند، و خود اراسموس ما را مطمئن میسازد که بسیاری از آنان ادعا میکردند با گوش خود شنیدهاند که کارمندان پاپ به آیین قداس کفر میگویند. به طوری که خواهیم دید، طبقات پایین ایمان خود را نگاه میداشتند؛ هزاران کس که به وعظهای ساوونارولا گوش میکردند میبایست مؤمن بوده باشند؛ و زندگی ویتوریا کولونا نشان میدهد که تقوا میتوانست بر تربیت فایق آید. اما روح ایمان بزرگ با تیرهای شک سوراخ شده، و شکوه افسانة قرون وسطی با طلای انباشتة آن کدر گشته بود.
گویتچاردینی
ذهن گویتچاردینی سرخوردگی بدبینانة آن زمانها را به طور خلاصه تشریح میکند. ذهن او یکی از تیزترین اذهان عصر بود، اما همچون نورافکنی که با شعاع خود آسمانها را میکاود متفحص، و محصول آن چون اثر نویسندهای که خردمندانه تصمیم به انتشار کتاب خود پس از مرگ گرفته است صادقانه بود.
فرانچسکو گویتچاردینی دارای مزیت زاده شدن در یک خانوادة اشرافی بود. از زمان کودکی سخنان نغز به ایتالیایی فصیح شنیده و دانسته بود که چگونه زندگی را با واقعبینی و متانت مردی که از موقع خود مطمئن است بپذیرد. عم بزرگش چندین بار پرچمدار جمهوری بود؛ نیایش بنوبت بیشتر مشاغل عمدة دولتی را عهدهدار بود؛ پدرش لاتینی و یونانی میدانست و چند مأموریت سیاسی انجام داده بود. فرانچسکو نوشت: «پدر بزرگ من، مارسیلیو فیچینو، بزرگترین فیلسوف افلاطونی جهان بود.» اما این امر مورخ ما را از ارسطویی شدن باز نداشت. او قانون مدنی را تحصیل کرد و در بیست و سه سالگی به استادی حقوق دانشگاه فلورانس منصوب شد. بسیار سفر کرد، حتی به آن اندازه که «اختراعات غریب و وهمی» هیرونیموس بوس را در فلاندر ملاحظه کرد. در بیست و شش سالگی با ماریا سالویاتی ازدواج کرد، «زیرا خاندان سالویاتی، علاوه بر ثروتمند بودن، از حیث نفوذ و قدرت بر سایر خانوادهها برتری داشت، و به این چیزها بسیار علاقهمند بود.»
مع هذا، عشقی به تفوق و یک انضباط نفس کافی برای به وجود آوردن هنر ادبی داشت. تاریخ فلورانس او، که در بیست و هفت سالگی نوشته شده بود، یکی از شگفتانگیزترین محصولات قرن بود – قرنی که در آن نبوغ، یا میراث بازیافته اما رها شده از سنت خود، فزون از حد شده و در چندین مسیر مختلف به جریان افتاده بود. آن کتاب خود را به قسمت کوتاهی از تاریخ فلورانس، از ۱۳۷۸ تا ۱۵۰۹، محدود کرده بود، اما شرح مبسوط و دقیقی از آن دوره داده بود؛ همچنین محتوی بررسی منتقدانةای بود از منابع، تحلیل نافذی از علل، و قضاوتی سنجیده و بیطرفانه؛ و نیز نمایندة قدرت بیانی بود با سبکی ممتاز در زبان ایتالیایی که تاریخ فلورانس ماکیاولی، که یازده سال بعد در ششمین دهة زندگی او نوشته شده بود، نمیتوانست با آن برابری کند.
گویتچاردینی در سال ۱۵۱۲، در حالی که هنوز جوانی سی ساله بود، به سفارت نزد فردیناند کاتولیک فرستاده شد. لئو دهم و کلمنس هفتم او را به فواصل کوتاهی به این مشاغل منصوب کردند: فرماندار ردجو امیلیا و مودنا و پارما، سپس استاندار رومانیا، آنگاه سپهبد تمام نیروهای پاپ. در سال ۱۵۳۴ به فلورانس بازگشت و آلساندرو د مدیچی را طی آن دورة پنجسالة ستمگری حمایت کرد. در ۱۵۳۷ در رساندن کوزیمو کهین به امارت فلورانس نقش بس مهمی ایفا کرد. وقتی که امید او به تسلط بر کوزیمو زایل شد، در یک ویلای روستایی عزلت گزید تا در یک سال آن ده جلد شاهکار خود را، که تاریخ ایتالیا نامیده میشد، تألیف کند.
این کتاب از حیث ابتکار، قدرت، و سبک به اثر قبلی او نمیرسید. گویتچاردینی در همان اوان آثار اومانیستها را بررسی کرد و به لفاظی و ظاهرپردازی گرایید، حتی در این صورت هم سبکش باشکوه و پیرو نثر بدیع گیبن است. عنوان فرعی کتاب، تاریخ جنگها، موضوع را به مسائل نظامی و سیاسی محدود میسازد؛ در عین حال دامنة بحث به سراسر ایتالیا و نیز به تمام اروپا در ارتباط با ایتالیا کشانده میشود. این نخستین تاریخی است که نظام سیاسی اروپا را یکجا و به هم پیوسته بررسی میکند. گویتچاردینی دربارة آن چیزی قلمفرسایی میکند که اغلب اطلاعات دست اولی دربارة آن دارد؛ و در اواخر کتاب از وقایعی سخن میگوید که خود در آن نقشی ایفا کرده است. او اسناد را با دقت و جدیت جمعآوری میکرد؛ اثر او بسیار دقیقتر و قابل اعتمادتر از اثر ماکیاولی است. اگر مانند معاصر مشهورش به رسم قدیم اختراع کردن نطقها برای اشخاص داستان خود متوسل میشود، صادقانه میگوید که آن نطقها فقط از حیث مادة اساسی حقیقت دارند؛ برخی از آن نطقها را موثق میداند، و همة آنها را به نحوی مؤثر به کار میبرد تا هردو جهت مناظره را آشکار سازد، یا سیاستها و دیپلوماسی کشورهای اروپایی را عیان کند. برروی هم، این تاریخ حجیم، و کتاب ارجمند تاریخ فلورانس، گویتچاردینی را بزرگترین مورخ قرن شانزدهم میسازد. همان گونه که ناپلئون در دیدن گوته بیتاب بود، همان طور نیز شارل پنجم هنگامی که در بولونیا با گویتچاردینی بتفصیل سخن میگفت، اعیان و سرداران را در اطاق انتظار خود منتظر نگاه میداشت. چنین میگفت: «من میتوانم صدتن را در یک ساعت در سلک نجبا و اشراف درآورم، اما نمیتوانم چنین مورخی را در بیست سال به وجود آورم.»
او، از لحاظ یک مرد دنیوی، کوششهای فیلسوفان را برای شناخت جهان جدی نگرفت. میبایست بر هیجانی که توسط پومپوناتتسی انگیخته شده بود – اگر آن را دیده بود – خندیده باشد. چون مابعدالطبیه از حیطة علم ما خارج است، او جنگیدن بر سر فلسفههای رقیب را بیفایده تلقی کرد. بدون شک تمام ادیان مبتنی بر فرضیات و اساطیر هستند. این عوامل اگر به نگاهداری نظم اجتماعی و انضباط اخلاقی کمک کنند، قابل بخشایشند، زیرا به نظر گویتچاردینی انسان طبیعتاً خودخواه، فاقد اخلاق، و بیقانون است؛ او میبایست، در هر پیچ گذرگاه زندگی، به وسیلة رسوم، اخلاقیات، قانون، یا قدرت مورد مراقبت قرار گیرد؛ و دین برای نیل به این مقاصد معمولا ناگواری کمتری دارد. اما وقتی که دینی چنان فاسد شود که نفوذ فاسدکنندهاش بیش از اثر مهذبسازندهاش باشد، جامعه به راه بدی میافتد، زیرا حمایتهای دینی قانون اخلاقی آن سست شده است. گویتچاردینی در یادداشتهای سری خود چنین مینویسد: «برای هیچ کس به اندازة من، دیدن جاهطلبی، طمع، و زیادهرویهای کشیشان نامطبوع نیست، نه تنها به این جهت که شرارت فی نفسه نفرتانگیز است، بل بدان سبب ... که چنین شرارتی نباید در مردانی که وضع زندگیشان مبنی بر نسبت مخصوص با خدا است محلی داشته باشد. ... مناسبات من با چند تن از پاپان مرا مایل ساخته است که عظمت آنان را به زیان مصالح خود آرزو کنم. اگر به خاطر این ملاحظه نبود، من مارتین لوتر را مانند شخص خودم دوست میداشتم؛ نه برای اینکه خود را از قوانینی که به وسیلة مسیحیت بر من تحمیل شده است آزاد سازم ... بل به این خاطر که این انبوه اراذل را در حدود شایستهای محدود بینم، تا مجبور شوند میان یک زندگی بدون جنایت و یک زندگی بدون قدرت یکی را انتخاب کنند.»
مع هذا، اخلاق خود او چندان برتر از آن کشیشان نبود. قانون اخلاقی شخصی او این بود که خود را در هر لحظه با هر قدرت فایقی تطبیق دهد؛ اصول عمومی خود را برای کتابهایش نگاه میداشت. در کتابهایش نیز میتوانست به قدر ماکیاولی به خودپسندی مردم معتقد باشد: «اخلاص شاد میسازد و تحسین میآورد، ریا محکوم و منفور است؛ مع هذا، نخستین از آن دو برای دیگران سودمندتر است تا برای خود شخص. با این حال، من باید آن کس را که روش معمول زندگیش باز و مخلصانه است بستایم، و همچنین روش آن کس را که فقط در بعضی موارد بسیار مهم ریا به کار میبرد. هرچه بیشتر انسان در اخلاص شهرت یافته باشد، روش اخیر بیشتر کامیاب میشود.»
او مراقب شعارهای احزاب سیاسی مختلف در فلورانس بود؛ هر گروهی گرچه بانگ آزادی برمیکشید، قدرت میخواست: «در بر من آشکار مینماید که میل به احراز تسلط بر همگنان و ابراز تفوق بر آنان برای انسان امری طبیعی است؛ بدان سان که در میان مردمی که دوستدار آزادی هستند اندکاند کسانی که نخواهند از هر فرصت مناسب برای حکومت و سیادت بر آن استفاده کنند. درست بر رفتار مردم یک شهر بنگرید؛ اختلافات آنها را نیک ملاحظه کنید و بسنجید؛ آنگاه در خواهید یافت که غرض بیشتر تسلط است نه آزادی. بنابراین، کسانی که در صف مقدم شارمندان قرار دارند در تأمین آزادی نمیکوشند، هرچند کلمة آزادی در دهان آنان باشد، بلکه آنچه در دل دارند عبارت است از افزایش مجال و برتری خودشان. برای آنان آزادی اصطلاح ریاکارانهای است که شهوت تفوق در قدرت و عزت را به طرز دیگری جلوه میدهد.»
او سودرینی، تاجر جمهوریطلب، را که به جای اسلحه با طلا از آزادی خود دفاع میکرد، تحقیر مینمود، و به مردم یا دموکراسی ایمان نداشت: «سخن گفتن از مردم، صحبت کردن از دیوانگان است، زیرا ملت عفریتی است پراز اختلال و اشتباه؛ و معتقدات بیهودةاش چندان از حقیقت دور است که اسپانیا از هندوستان. ... تجربه نشان میدهد که وقایع ندرتاً طبق انتظارات جماعت رخ میدهند. ... سبب این امر آن است که معلولها ... معمولا با ارادة عدهای بستگی دارند که معدودند، یا مقاصد و نیاتشان تقریباً همواره با آن اکثریت فرق دارد.»
گویتچاردینی فردی بود از هزاران تن مردم ایتالیای رنسانس که هیچ گونه ایمانی نداشتند، نغمة دلنواز مسیحیت را فراموش کرده بودند، به تهی بودن سیاست پی برده بودند، انتظار یک کشور آزاد را نمیکشیدند، هیچ رؤیای خوشی نمیدیدند، و در حالی که موج سهمگینی از جنگ و بربریت بر ایتالیا جاری شده بود، خود را کنار کشیده بودند؛ پیرمردان غمزدهای بودند که فکرشان آزاد شده و امیدشان برباد رفته بود؛ بسیار دیر به این کشف رسیده بودند که وقتی اسطوره بمیرد، فقط قدرت آزاد میشود.
ماکیاولی
۱- دیپلومات
در این مبحث یک مرد دیگر باقی است که قرار دادن او در طبقة بخصوصی مشکل است. این مرد دیپلومات، مورخ، نمایشنامهنویس، و بدبینترین متفکر زمان خود بود؛ با این حال، میهنپرستی بود با آرمانی شریف؛ مردی که در هر کار که به عهده گرفت ناکام شد، اما در تاریخ نقشی ژرفتر از هر شخصیت زمان باقی گذاشت.
نیکولو ماکیاولی پسر یک حقوقدان فلورانسی بود؛ مردی با عایدی متوسط که شغل کوچکی در دستگاه دولتی و یک ویلای کوچک در سان کاشانو، به فاصلة شانزده کیلومتر از شهر، داشت. پسر این مرد، نیکولو، معلومات ادبی معمولی را تحصیل کرد، خواندن لاتینی را بخوبی فرا گرفت، اما یونانی نخواند. از تاریخ روم خوشش آمد، عاشق آثار لیویوس شد، و تقریباً برای هر نظام سیاسی و هر واقعة تاریخی روز نظیر آشکاری در تاریخ روم یافت. تحصیل حقوق را آغاز کرد، اما ظاهراً هیچ گاه آن را به پایان نرساند. به هنر رنسانس چندان وقعی ننهاد، و نسبت به کشف امریکا (که در آن ایام صورت گرفته بود) هیچ گونه دلبستگی از خود بروز نداد. شاید احساس کرده بود که بر اثر این اکتشاف فقط صحنة سیاست وسعت یافته است. تنها علاقة قلبی و واقعیاش سیاست بود، یعنی فن نفوذ و شطرنج قدرت. در سال ۱۴۹۸، به سن بیست و نه سالگی، منشی شورای جنگی ده نفری شد و به مدت چهارده سال در آن مقام باقی ماند.
کار او نخست کوچک و عبارت بود از تنظیم صورتجلسهها و یادداشتها، خلاصه کردن گزارشها، و نوشتن نامهها؛ اما چون داخل حکومت بود، توانست سیاستهای اروپا را از یک نظرگاه درونی ملاحظه کند و بکوشد تا، با به کار انداختن معلومات تاریخی خود، تحولات را پیشبینی کند. روح مشتاق، عصبی، و جاهطلب او احساس کرد که فقط زمان لازم است تا او بتواند به مقامی شامخ برسد و آن نقش سیاسی شتابان را بر ضد دوک میلان، سنای ونیز، پادشاه فرانسه، پادشاه ناپل، پاپ، و امپراطور بازی کند. کمی بعد او به مأموریتی نزد کاترینا سفورتسا، کنتس ایمولا و فورلی، فرستاده شد (۱۴۹۸). کاترینا زرنگتر از آن بود که تحت نفوذ او واقع شود؛ ماکیاولی ناچار دست خالی بازگشت، در حالی که از ناکامی خود عبرت گرفته بود. دو سال بعد باز او را آزمودند و همراه فرانچسکو دلا کازا به عنوان نماینده به دربار لویی دوازدهم، پادشاه فرانسه، فرستادند؛ دلا کازا بیمار شد، و ریاست هیئت به عهدة ماکیاولی افتاد؛ او زبان فرانسه را آموخت، به ملازمت دربار از کاخی به کاخ دیگر رفت، و برای حکومت فلورانس چنان اطلاعات دقیق و تحلیلشدهای فرستاد که در بازگشت به آن شهر دوستانش او را دیپلومات ورزیده خواندند.
نقطة تحول در رشد فکری او مأموریتی بود که در آن به سمت کاردار اسقف سودرینی به اوربینو نزد سزار بورژیا فرستاده شد (۱۵۰۲). پس از فراخوانده شدن به فلورانس برای تقدیم گزارش حضوری، ترقی خود را در جهان با ازدواج کردن جشن گرفت. در ماه اکتبر دوباره نزد سزار فرستاده شد. در ایمولا به سزار پیوست و درست هنگامی به سنیگالیا وارد شد که بورژیا از به دام انداختن و خفه کردن یا در قفس گذاشتن مردانی که بر ضد او توطئه کرده بودند شادمان بود. اینها وقایعی بودند که تمام ایتالیا را برانگیختند؛ برای ماکیاولی، که حال آن غول آدمخوار را به چشم میدید، اعمال او به منزلة درسهایی در فلسفه بود. مرد عقاید، خود را با مرد عمل روبهرو دید و مراسم بندگی به جا آورد. این دیپلومات جوان وقتی فاصلة زیادی را که هنوز میبایست از فکر تحلیلی و نظری به یک کار خردکننده بپیماید دید، آتش حسد در جانش زبانه کشید. مردی را یافته بود که شش سال از خودش جوانتر بود، در ظرف دو سال بیش از ده ستمگر را ساقط کرده بود، به بیش از ده شهر فرمان داده بود، و خود را شهاب زمان ساخته بود. کلمات در بر آن جوان، که در استعمال آنها بسیار امساک میکرد، چقدر ضعیف بودند! سزار بورژیا قهرمان فلسفة ماکیاولی شد؛ همان طور که بعدها بیسمارک قهرمان نیچه شد؛ در آن ادارة قدرت مجسم، اخلاقی بود که از خیر و شر فراتر میرفت؛ نمونهای بود برای موجودات فوق بشر.
ماکیاولی پس از بازگشت به فلورانس (۱۵۰۳)، ملاحظه کرد که برخی از اعضای دولت بر او بدگمان شدهاند که فکرش، تحت نفوذ بورژیای جسور، از طریق صواب منحرف شده است. اما طرحهای مجدانهاش برای پیش بردن مصالح شهر احترام گونفالونیر سودرینی و شورای جنگی ده نفری را به او جلب کرد. در سال ۱۵۰۷ پیروزی یکی از افکار اساسی خود را دید. او مدتها استدلال کرده بود که هر کشوری که خویش را محترم شمارد نمیتواند دفاع خود را به سربازان مزدور واگذار کند، زیرا چنین سربازانی به هنگام بحران نمیتوانند قابل اعتماد باشند، چون هرگاه دشمنی طلای کافی در اختیار داشته باشد، همواره میتواند آنها و سرکردگانشان را بخرد. ماکیاولی میگفت که یک گارد ملی مرکب از شارمندان، و ترجیحاً دهقانان نیرومند معتاد به مشقت و زندگی در هوای آزاد، باید تشکیل شود و همواره دارای تجهیزات و تعلیمات خوب باشد. این گارد باید آخرین خط محکم دفاع جمهوری را تشکیل دهد. دولت پس از تردید بسیار، آن طرح را پذیرفت و ماکیاولی را مأمور اجرای آن کرد.
در سال ۱۵۰۸ او این گارد را برای محاصرة پیزا رهبری نمود، و واحدهای آن بخوبی از عهدة آن کار برآمدند. پیزا تسلیم شد و ماکیاولی در اوج عزت به فلورانس بازگشت.
در دومین مأموریت خود به فرانسه (۱۵۱۰) از سویس گذشت؛ شوق او با استقلال مسلح کنفدراسیون سویس انگیخته شد و چنین استقلالی را برای ایتالیا نیز آرزو کرد. در بازگشت از فرانسه مشکل کشور خود را دریافت: اگر یک ملت متحد مانند فرانسه تصمیم میگرفت تمام آن شبهجزیرة ایتالیا را تخسیر کند، چگونه امیرنشینهای مجزای آن میتوانند برای حفاظت ایتالیا متحد شوند؟
آزمایش عالی گارد ملی او بزودی فرا رسید. در سال ۱۵۱۲ یولیوس دوم، برآشفته از اینکه فلورانس از همکاری در طرد فرانسویان از ایتالیا امتناع کرده بود، به ارتشهای اتحادیة مقدس فرمان داد تا آن جمهوری را از پا درآورند و خاندان مدیچی را به حکومت آن بازگردانند؛ گارد ملی ماکیاولی، که مأمور دفاع از جبهة فلورانس در پراتو شده بود، در برابر سربازان مزدور اتحادیه تاب نیاورد و فرار کرد. فلورانس تسخیر شد، مدیچیها پیروز شدند، و ماکیاولی هم شهرت خویش را از دست داد و هم شغل دولتی خود را. وی منتهای کوشش را برای آرام ساختن فاتحان کرد، و ممکن بود در آن کوشش کامیاب شود، اما دو جوان پرحرارت، که برای تأسیس مجدد جمهوری توطئه کرده بودند، به دست مأموران افتادند؛ در میان کاغذهایشان فهرستی از نامهای کسانی یافت شد که آن دو به حمایتشان مستظهر بودند؛ این فهرست شامل نام ماکیاولی نیز بود. او را دستگیر ساختند و چهار بار شکنجه کردند، اما چون هیچ مدرکی از همدستی او با دستگیرشدگان به دست نیامد، آزاد شد. چون از دستگیر شدن میترسید، با زن و چهار فرزندش به ویلای اجدادی خود در سان کاشانو رفت. در آنجا تقریباً تمام پانزده سال باقیمانده عمر خود را گذراند و با فقری توأم با امید زندگی کرد. اگر به خاطر آن تیرهروزی نبود، شاید ما هرگز چیزی از او نمیشنیدیم، زیرا او آن کتابهای خود را که موجب تکان دادن جهان شدند در همان سالهای گرسنگی نوشت.
۲- نویسنده و انسان
برای کسی که در کانون سیاست فلورانس زندگی کرده بود، عزلت بس غمانگیز بود. گهگاه سواره به فلورانس میرفت تا با دوستان قدیم سخن گوید و از هر فرصت برای یافتن شغلی استفاده کند. چندین بار به مدیچیها نامه نوشت، اما پاسخی نیافت. در نامة مشهوری به دوستش وتوری، که در آن هنگام سفیر کبیر فلورانس در رم بود، زندگی خود را تشریح کرد و گفت که چگونه به نوشتن کتاب شهریار پرداخت: «من از آغاز آخرین بدبختیهایم یک زندگی ساکت روستایی داشتهام. به هنگام طلوع آفتاب برمیخیزم و چند ساعتی به یکی از جنگلها میروم تا کار روز پیش را وارسی کنم، چندی با دارافکنان گام میزنم که همواره مشکلات خود را، چه مربوط به خودشان باشد و چه به همسایگانشان، با من در میان مینهند. پس از ترک جنگل، به چشمهای میروم و از آنجا به جایگاه دام گستریم برای پرندگان، در حالی که کتابی زیر بغل دارم – کتابی از دانته، پترارک، یا یکی از شاعران کوچک چون تیبولوس یا اووید. شرح جذبههای عشقی آنان و تاریخ عشقهایشان را میخوانم، و عشق خودم را به خاطر میآورم، و وقتم در این اندیشهها بخوشی میگذرد. آنگاه به مهمانسرای کنار راه میروم، با عابران گفتگو میکنم، اخبار محلهایی را که از آنجا میآیند میشنوم؛ چیزهای مختلفی به گوشم میرسد، و سلیقهها و هوسهای نوع بشر را ملاحظه میکنم. این کار مرا تا ساعت ناهار مشغول میدارد، یعنی تا وقتی که، در حال سرگرم بودن به اندیشههای دور و دراز خود، هر چیز که این جای محقر و این میراث کوچک من بتواند به من بدهد شتابان بخورم. بعدازظهر به مهمانسرا باز میگردم. در آنجا معمولا میزبان، یک قصاب، یک آسیابان، و دو آجرساز را مییابم. تمام روز را با این مردم خشن میآمیزم، کریکا و نرد بازی میکنم، بازیهایی که موجب هزار نزاع و مبادلة کلمات رکیک میشوند؛ و ما غالباً بر سر چند پشیز با هم کژتابی میکنیم، و فریادهای ما را میتوان در شهر سان کاشانو شنید. با آلوده شدن به این مذلت، خرد من به تیرگی میگراید، و من خشم خود را بر سرنوشت رسوای خویش فرو میریزم. ...
شبانگاه به خانه باز میگردم تا به کار نویسندگی بپردازم؛ در آستانة آن، جامههای روستایی خود را، که به گل آلوده شدهاند، بیرون میآورم و لباس اشرافی خود را میپوشم؛ چون بدین گونه ملبس شدم، به دربارهای کهن مردان باستانی وارد میشوم؛ و چون بگرمی پذیرفته شدم، با غذایی تغذیه میشوم که تنها مال من است و برای همان من از مادر زادهام؛ و از گفتگو با آنان شرمسار نیستم و انگیزههای اعمال آنان را میجویم؛ این مردان با انسانیت خاص خود به من پاسخ میدهند، به مدت چهار ساعت احساس هیچ گونه آزردگی نمیکنم، هیچ زحمتی را به خاطر نمیآورم، دیگر از مسکنت نمیترسم، از مرگ وحشتی ندارم، و تمام وجود من در آنان جذب میشود. و چون دانته میگوید که هیچ علمی نمیتواند بدون آنچه شنیده شده است محفوظ بماند، من آنچه را که از مکالمه با این ارجمندان به دست آوردهام یادداشت کردهام و جزوهای به نام «دربارة شهریاران» فراهم آوردهام که در آن، تا آنجا که میتوانم، در این موضوع غور میکنم. دربارة ماهیت شهریاری و امارت، انواع آن، تحصیل این انواع، طرز نگاهداری آنها، و اینکه چرا از دست میروند بحث میکنم؛ و اگر شما به هریک از نوشتههای معجل من توجه کرده باشید، این یکی نباید شما را آزرده سازد. این اثر مخصوصاً باید در بر یک شهریار جدید مطبوع افتد؛ و به همین جهت من آن را به عالیجناب جولیانو اهدا میکنم ... (۱۰ دسامبر ۱۵۱۳).»
ماکیاولی محتملا داستان را در اینجا خلاصه کرده است. ظاهراً او با نوشتن گفتارهایی دربارة اولین ده کتاب لیویوس کار خود را آغاز، و تفسیر خویش را فقط دربارة سه کتاب اول تمام کرد. او این گفتارها را، خطاب به تسانوبی بوئوندلمونتی و کوزیمو روچلای، با این عبارت آغاز کرد: «من گرانبهاترین هدیهای را که دارم تقدیم میکنم، زیرا هرچه را از تجربیات ممتد و مطالعات طولانی خود دریافتهام شامل است.» وی خاطرنشان میسازد که ادبیات، حقوق، و طب باستانی برای تهذیب نویسندگی و عمل قضاوت و طبابت تجدید شدهاند؛ همچنین پیشنهاد میکند که اصول باستانی حکومت احیا شوند و در سیاستهای معاصر به کار روند. او فلسفة سیاسی خود را از تاریخ اقتباس نمیکند، بلکه از تاریخ وقایعی را میبگزیند که استنتاجات حاصل از آن مؤید تجربه و فکر او هستند. او نمونههای خود را تقریباً به طور کامل از لیویوس میگیرد؛ گاه به طرزی عجولانه استدلالات خویش را بر افسانه مبتنی میسازد و گهگاه قطعاتی از پولوبیوس را مورد استفاده قرار میدهد.
هنگامی که در تألیف گفتارها پیش میرفت، دریافت که تکمیل آن به طول خواهد انجامید و آن قدر دچار تأخیر خواهد شد که به کار اهدا به یکی از مدیچیها نخواهد خورد. از این رو کار را قطع کرد تا خلاصهای شامل استنتاجات خود تنظیم کند؛ فکر کرد که چنین خلاصهای بیشتر احتمال خوانده شدن را دارد، و ممکن است بهتر محبت خانوادهای را که در حال حاضر (۱۵۱۳) بر نیمی از ایتالیا فرمانروایی دارد جلب کند. بدین گونه، او کتاب شهریار (طبق عنوانی که خود او به آن داده بود) را در چند ماه از آن سال تدوین کرد. تصمیم گرفت که آن را به جولیانو د مدیچی، که در آن زمان بر فلورانس حکومت میکرد، اهدا کند، اما جولیانو پیش از آنکه ماکیاولی تصمیم قطعی برای فرستادن آن کتاب نزدش بگیرد، در گذشت (۱۵۱۶). پس آن را به لورنتسو، دوک اوربینو، اهدا و ارسال کرد، اما او سپاسگزاری نکرد. نسخة خطی کتاب دست به دست گشت و مخفیانه از آن رونوشت برداشته شد، و تا سال ۱۵۳۲، یعنی پنج سال پس از مرگ مؤلف، چاپ نشد. از آن پس، در شمار کتابهایی درآمد که چاپشان پیدرپی تجدید میشدند.
به وصف ماکیاولی از خودش میتوانیم فقط یک چهرة او را بیفزاییم که در گالری اوفیتسی موجود است. این تصویر پیکر باریکی را با رخسار رنگپریده، گونههای گود، چشمان سیاه نافذ، و لبانی محکم بستهشده نشان میدهد. از این نگاره میتوان قضاوت کرد که او بیشتر مرد فکر بوده است تا عقل، و بیشتر تیز هوش بوده است تا دارای ارادهای دوستداشتنی. نمیتوانست دیپلومات خوبی باشد، زیرا حیلهگریش بسیار آشکار بود؛ همچنین دولتمرد خوبی نبود، زیرا بسیار سختگیر بود؛ چنانکه در تکچهرهاش از دستکشی که محکم در دست گرفته و نمایندة منزلت نیمهاشرافیش میباشد هویداست، متعصبانه به افکار میچسبید. این مرد، که بیشتر مانند کلبیان چیز مینوشت و لبان خود را غالباً به نشانة طنز میپیچاند و چندان خود را به زیور کذب میآراست که مردم راستش را نیز دروغ میپنداشتند، در ژرفنای وجود خود میهنپرستی آتشین بود، صلاح مردم را قانون اعلا میشمرد، و تمام اخلاقیات را مادون اتحاد و نجابت ایتالیا میدانست.
خصال دوستنداشتنی بسیار داشت. وقتی که بورژیا در اوج قدرت بود، او را چون بتی مجسم میساخت؛ وقتی که از قدرت افتاد، با جماعت همآواز شد و «قیصر درهم شکسته» را چون فردی جنایتکار و «شورشگر بر ضد مسیح» رسوا ساخت. وقتی که مدیچیها بیرون بودند، آنان را با فصاحت تمام محکوم میکرد؛ وقتی که به مسند خود بازگشتند، چکمههایش را برای نیل به مقام میلیسید. او نه تنها پیش از ازدواج خود و پس از آن به روسپیخانهها میرفت، بلکه گزارش کامل ماجراهای خود را در آنجا برای دوستانش میفرستاد. برخی از نامههایش چنان ناهنجارند که حتی بزرگترین ستایندهاش، که حجیمترین شرح حال او را نوشته است، جرئت منتشر ساختن آنها را نداشته. در سنین نزدیک به پنجاهسالگی، خود چنین مینویسد: «دامهای کوپیدو هنوز مرا گرفتار و مسحور دارند. نه راههای خراب میتوانند صبر مرا به پایان رسانند و نه شبهای تار مرا بترسانند. ... تمام ذهن من مایل به عشق است، که به خاطر آن از ونوس سپاسگزارم.» این چیزها قابل بخشایشند، زیرا مرد برای تکگانی خلق نشده است، اما آنچه در تعداد قابل ملاحظهای از نامههای او که هنوز موجودند کمتر قابل بخشایش است؛ هرچند کاملا با رسوم زمان موافق بوده است، فقدان کامل یک کلمة محبتآمیز – حتی یک کلمة ساده – دربارة زن اوست.
در همان اوان، کلک توانای خود را به انواع مختلف مقالهنویسی گرداند، که در هر نوع آن با استادان فن برابری میکرد. در رسالة هنر جنگ (۱۵۲۰)، از برج عاج خود، به کشورها و سرداران، قانونهای قدرت و کامیابی نظامی را اعلام کرد. ملتی که فضایل نظامی را از دست داده باشد محکوم به فناست. ارتش به زر محتاج نیست، بلکه به سرباز نیازمند است؛ «طلا بتنهایی سربازان خوب فراهم نمیکند، بلکه سرباز خوب است که طلا به وجود میآورد.» طلا به سوی ملت قوی سرازیر میشود، اما قدرت از ملت ثروتمند زایل میگردد، زیرا ثروت سازندة آسایش و فساد است. بنابراین، ارتش را باید همواره مشغول داشت؛ جنگی کوچک که گهگاه واقع شود ابزار جنگی را آماده نگاه خواهد داشت. سواره نظام زیبا (و مؤثر) است، مگر وقتی که با نیزههای محکم روبهرو شود؛ پیاده نظام باید همواره عصب و بنیان ارتش به شمار رود. ارتشهای مزدور موجب شرم و عامل عطلت و وسیلة تباهی ایتالیا هستند؛ هر کشور باید دارای یک گارد ملی از شارمندان خود باشد، یعنی محافظانی داشته باشد که برای کشور خود و زمینهای خویش بجنگند.
ماکیاولی، با آزمودن طبع خود در داستاننویسی، یکی از مشهورترین داستانهای ایتالیا را به نام بلفاگور، شیطان بزرگ نوشت، که دربارة نظام زناشویی با طنزی هوشمندانه سخن میگوید. با عطف توجه به نمایشنامهنویسی، کمدی برجستة صحنة تئاتر ایتالیای رنسانس، ماندراگولا، را نوشت. دیباچة کمدی دارای لحنی نوین و تعظیمی بدیع به منتقدان بود: «هرگاه کسی بخواهد نگارنده را با بدگویی بترساند، شما را آگاه میسازم از اینکه او نیز میداند چگونه بدگویی کند و در این کار واقعاً بینظیر است. او هرچند به کسانی که دارای جامهای بهتر از آن خودش هستند تعظیم میکند، اما هیچ گونه حرمتی برای هیچ کس در ایتالیا قایل نیست.» این نمایشنامه رازگوی عجیبی است از اخلاقیات دورة رنسانس. صحنة آن در فلورانس است. کالیماکو ستایش زیبایی لوکرتسیا، زن نیچاس، را میشنود. هرچند او را ندیده است، تصمیم میگیرد که اگر فقط به خاطر راحت خوابیدن هم شده است او را بفریبد. چون آگاه میشود که لوکرتسیا همان قدر که زیبا است، محجوب هم هست، مشوش میشود، اما وقتی که میشنود نیچاس از آبستن نشدن زنش ناراحت است، امیدواری حاصل میکند. به دوستی رشوه میدهد تا او را همچون پزشکی به نیچاس معرفی کند. چون با نیچاس روبهرو میشود، به او میگوید شربتی دارد که هر زنی را بارور میسازد، اما افسوس که پس از آنکه لوکرتسیا این دارو را بخورد، هر مردی که با او همخواب شود، بزودی خواهد مرد. آنگاه انجام این کار مرگبار را خود به عهده میگیرد؛ و نیچاس، با مهربانی معمول اشخاص داستانها نسبت به مصنفان آنها، به این پیشنهاد تن میدهد. اما لوکرتسیا در حفظ پاکدامنی خود سرسخت است؛ در ارتکاب زنا و قتل نفس در یک شب، مردد است. با این حال، ناکامی حاصل نمیشود؛ مادر لوکرتسیا، که در آرزوی فرزندزادهای بیتاب است، کشیشی را فریب میدهد تا در مراسم اعتراف به لوکرتسیا توصیه کند که به پیشنهاد آن پزشک کاذب تن دهد، لوکرتسیا تسلیم میشود، شربت را مینوشد، با کالیماکو در یک فراش میخوابد، و آبستن میشود. داستان با خوشحالی همگانی پایان میپذیرد: کشیش لوکرتسیا را از گناه منزه میسازد، نیچاس از پدر شدن نامستقیم خود خشنود میگردد، و کالیماکو میتواند بخوابد. ربط و سبک نمایشنامه عالی، گفتگوی اشخاص آن دلپذیر، و طنزش نیرومند است. آنچه ما را متحیر میسازد، نه موضوع فریب آن است که در کمدی کلاسیک از فرط تکرار مبتذل شده است، و نه حتی کیفیت جسمانی عشق، بلکه آماده بودن یک کشیش است برای توصیه کردن زنا در برابر ۲۵ دوکاتو، و نیز نمایش بسیار موفقیتآمیز آن در حضور لئو دهم در رم (۱۵۲۰). پاپ چندان از آن نمایش خرسند شد که از کاردینال جولیو د مدیچی خواست تا او را به عنوان نویسنده استخدام کند. جولیو به ماکیاولی پیشنهاد نوشتن تاریخ فلورانس را در برابر کارمزدی به مبلغ ۳۰۰ دوکاتو (۳۷۵۰ دلار؟) کرد.
تاریخ فلورانس (۱۵۲۰-۱۵۲۵)، که محصول این پیشنهاد بود، در تاریخنویسی تقریباً همان قدر جنبة قاطع داشت که کتاب شهریار در فلسفة سیاسی. بدیهی است که آن تاریخ نقایص مهمی داشت: در نتیجة شتاب فاقد دقت شده بود؛ قسمتهای اساسی آن از مورخان قبلی انتحال شده بود؛ بیش از آنچه باید به تحول نظامات پردازد، به کشمکش فرقهها پرداخته بود؛ و تاریخ فرهنگ را بکلی نادیده گرفته بود – همان گونه که روش مورخان پیش از ولتر بود. اما اولین تاریخ بزرگی بود که به زبان ایتالیایی نوشته شده بود؛ شیوة آن واضح، نیرومند، و صریح بود؛ داستانهایی را که یک منشأ زیبا برای فلورانس ساخته بودند به دور انداخت؛ روش وقایعنگاری سال به سال را ترک کرد و به جای آن یک شرح داستانی روان و منطقی داد؛ نه تنها حوادث، بلکه علل و معلولها را نیز مورد بحث قرار داده و، به موجب تحلیل روشنسازندهای، هرج و مرج سیاسی فلورانس را نتیجة کشمکش خانوادهها و طبقات مخاصم و مصالح متضاد دانسته بود. دو موضوع را مبنای این تحلیل قرارداده بود: یکی اینکه پاپها، برای حفظ استقلال قدرت دنیوی خود، ایتالیا را منقسم نگاه داشته بودند، و دیگر اینکه پیشرفتهای مهم ایتالیا در دوران حکومت شهریارانی مانند تئودوریک، کوزیمو، و لورنتسو حاصل شده بود. اینکه کتابی با چنین تمایلات توسط مردی نوشته شده بود که در پی تحصیل پول از پاپ بود، و اینکه پاپ کلمنس هفتم اهدای آن کتاب را بدون دلتنگی پذیرفت، نمودار شجاعت مؤلف و آزادمنشی فکری و مالی پاپ است.
تاریخ فلورانس موجب شد که ماکیاولی به مدت پنج سال صاحب شغلی باشد، اما آرزوی دوباره شنا کردن او را در رود گلآلود سیاست اقناع نکرد. وقتی که فرانسوای اول همه چیز جز شرافت و جان خود را در پاویا باخت (۱۵۲۵) و کلمنس هفتم خود را در برابر شارل پنجم مستأصل یافت، ماکیاولی نامههایی برای پاپ و گویتچاردینی فرستاد و برای آن دو آنچه را که هنوز میشد برای مقابله با تسخیر قریبالوقوع ایتالیا به وسیلة اسپانیا و آلمان انجام داد تشریح کرد؛ و شاید پیشنهاد او مبنی بر اینکه پاپ باید جووانی دله بانده نره را مسلح سازد و قدرت و پول دهد، آن سرنوشت شوم را اندکی به تأخیر انداخت. وقتی جووانی مرد و سپاهیان آلمانی به سوی فلورانس، که متفق ثروتمند و قابل چپاول فرانسه بود، پیش راندند، ماکیاولی با شتاب به آن شهر رفت و به خواهش کلمنس گزارشی دربارة اینکه باروهای شهر را چگونه میتوان برای قابل دفاع ساختن آن از نو برپا داشت تهیه کرد. در ۱۸ مه ۱۵۲۶ از طرف دولت مدیچی به ریاست هیئت پنج نفری «باروداران» تعیین شد. به هرحال آلمانها فلورانس را دور زدند و پیشروی خود را به سوی رم ادامه دادند. وقتی که رم غارت و کلمنس به دست اوباش اسیر شد، فلورانس یک بار دیگر خاندان مدیچی را طرد کرد و جمهوری را دوباره برقرار ساخت. ماکیاولی شاد شد و با امید فراوان دوباره شغل سابق خود را، که دبیری شورای جنگی ده نفری بود، خواستار شد. تقاضای او رد شد (۱۰ ژوئن ۱۵۲۷)؛ رفتار او نسبت به خاندان مدیچی، حمایت جمهوریخواهان را از او برگرفته بود.
ماکیاولی پس از این لطمه چندان نپایید. اخگر حیاتی زندگی و امید او رو به خاموشی میرفت و تن و روانش را میخست. سخت بیمار شده بود و از تشنجات معدی رنج میبرد. زن، فرزندان، و دوستانش بر بستر او گرد آمدند. گناهان خود را به کشیش اعتراف کرد و، دوازده روز پس از رد تقاضایش، درگذشت. خانوادة خود را در فقر شدید باقی گذاشت؛ ایتالیایی که او آن قدر برای متحد ساختنش رنج برده بود در حال انهدام بود. در کلیسای سانتاکروچه دفن شد و در آنجا گور با شکوهی با این کتیبه برای او ساخته شد: «هیچ ستایشی حق چنین مرد بزرگی را ادا نمیکند.» این گور نشانة آن است که ایتالیای سرانجام وحدتیافته گناهان او را بخشوده و رؤیای او را به خاطر آورده است.
۳- فیلسوف
بگذارید فلسفة «ماکیاولی» را، تا آنجا که ممکن است، بیطرفانه بررسی کنیم. هیچ جای دیگر این اندازه فکر مستقل و بیپروا دربارة اخلاقیات و سیاست نمییابیم. ماکیاولی در این ادعا که راههای جدیدی در دریاهای ناپیموده گشوده است محق بود.
فلسفة ماکیاولی منحصراً یک فلسفة سیاسی بود. در آن هیچ گونه بحث مابعدالطبیعه، الاهیات، خداشناسی یا الحاد، و جبر و اختیار دیده نمیشود؛ و خود اخلاقیات نیز تابع سیاسیات، و حتی آلتی برای نیل به مقاصد سیاسی قرار میگیرد. بنا به ادراک او، سیاست هنر عالی ایجاد، تسخیر، حفاظت، و تقویت یک کشور است. او بیشتر به کشورها علاقهمند است تا به بشریت. افراد را فقط به عنوان اعضای کشور مینگرد و، جز در صورتی که به تعیین سرنوشت آن کمک کنند، هیچ گونه توجهی به نمایش شخصیت آنان در صحنة زمان ندارد. میخواهد بداند که چرا کشورها اعتلا مییابند یا منقرض میشوند، و چگونه میتوانند فساد اجتنابناپذیر خود را تا سرحد امکان به تعویق اندازند.
به گمان او، تأسیس یک فلسفة تاریخ، یک علم حکومت، ممکن است، زیرا طبیعت انسان هیچ گاه تغییر نمیکند: «مردان خردمند گویند – و گفتة آنان بیدلیل نیست – که هرکس بخواهد آینده را پیشبینی کند، باید با گذشته مشورت نماید؛ زیرا وقایع انسانی همواره به حوادث گذشته شبیهاند. این امر از این حقیقت ناشی میشود که وقایع مزبور همیشه به وسیلة اشخاصی به وجود میآیند که به عواطف همسان تحریک شدهاند و خواهند شد؛ و بدین گونه، لزوماً باید دارای یک نتیجه باشند. ... من معتقدم که جهان همواره به یک گونه بوده است و همیشه همان قدر که حاوی خیر بوده، شامل شر هم بوده است. هرچند که آن خیر و شر، برحسب زمانهای مختلف، به نسبتهای متفاوت میان ملتها تقسیم شدهاند.»
در میان آموزندهترین نظمهای تاریخ، باید نمودهای رشد و انحطاط تمدنها و کشورها را به شمار آورد. اینجا ماکیاولی با فرمول خیلی سادهای با یک مسئلة بغرنج مقابله میکند. «دلیری صلح میآورد؛ صلح، آسایش؛ آسایش، بینظمی؛ و بینظمی، تباهی. از بینظمی نظم پدید میآید؛ از نظم، تقوا، و از این، جلال و دولتمندی. از این رو مردان خردمند ملاحظه کردهاند که عصر درخشان ادبیات پس از دوران تشخص نظامی فرا میرسد؛ و ... جنگجویان بزرگ پیش از فیلسوفان به وجود آمدهاند.» علاوه بر عوامل کلی در رشد و انحطاط، میتوان عمل و نفوذ افراد برجسته را نام برد؛ بدین گونه، جاهطلبی مفرط یک فرمانروا ممکن است دیدگان او را بر نارسایی منابع کشورش ببندد و کشور او را به جنگ با قدرت نیرومندتری بکشاند. بخت و اقبال نیز در اعتلا و سقوط کشورها مؤثر است. «بخت داور نیمی از اعمال ماست، اما باز ما را وا میگذارد تا نیم دیگر را خودمان رهبری کنیم.» هرچه مرد دلاورتر باشد، کمتر تابع اقبال است، یا کمتر به آن تسلیم میشود.
تاریخ یک کشور از قوانین کلیی تبعیت میکند که با ضعف طبیعی انسان متعین میشوند. تمام مردم طبیعتاً حریص، فریبکار، مخاصم، ظالم، و فاسدند: «هرکس بخواهد کشوری تأسیس و قوانینی برای آن وضع کند، باید چنین بیندیشد که تمام مردم بد هستند و هرگاه فرصت یابند، خوی شریر خود را ابراز خواهند کرد. اگر تمایل آنها به شر برای مدتی پنهان بماند، باید آن را به یک علت نامعلوم نسبت داد؛ و ما باید چنین انگاریم که برای ارائة خود فرصت نیافته است؛ اما زمان از فاش کردن آن قاصر نخواهد ماند. ... میل به تملک در حقیقت بسیار طبیعی و عادی است، و مردم هرگاه بتوانند، آن را به کار خواهند بست؛ و به خاطر آن هم همواره مورد ستایش قرار میگیرند نه سرزنش.»
حال که چنین است، مردم را میتوان فقط با استفادة متوالی از قدرت، فریب، و عادت خوب ساخت – یعنی آنها را قابل ساخت تا با نظم و ترتیب در یک جامعه زندگی کنند. اساس یک کشور این است: سازمان قدرت از طریق ارتش و شهربانی، برقراری قوانین و مقررات، و تشکیل تدریجی عادات برای حفظ پیشوایی و نظم در یک گروه انسانی. هرچه یک کشور مترقیتر باشد، احتیاج به استعمال یا ابراز صریح قدرت در آن کمتر است؛ تنها آشنا ساختن مردم به اصول و رسوخ عادات لازم در آنان کافی است، زیرا مردم در دست یک قانونگذار یا فرمانروا، مانند گل مجسمهسازی در دست یک پیکرتراش نرمند.
بهترین وسیلة معتاد ساختن مردم طبقة شریر به رعایت قانون و نظم، دین است. ماکیاولی، که ستایشگرش، پائولو جوویو، او را خداناشناس و هجوگو مینامد، با شوقی وافر دربارة دین چنین مینویسد: «هرچند که بنیانگذار روم رومولوس بود ... مع هذا خدایان قانونهای آن فرمانروا را کافی نمیدانستند ... و بدین سبب سنای روم را ملهم ساختند تا نوما پومپیلیوس را به جانشینی او برگزیند. ... نوما، که خود را با مردمی بسیار وحشی روبهرو دید و میخواست آنان را با صناعات صلح به اطاعت و آرامش عادت دهد، به دین، همچون لازمترین و مطمئنترین پشتیبان هر جامعة متمدن، متوسل شد و آن را بر چنان بنیانهایی قرار داد که طی چندین قرن در هیچ جا ترس از خدایان بیش از آن جمهوری نبود؛ این ترس تمام اقداماتی را که سنا یا مردان بزرگ آن در نظر داشتند تسهیل میکرد. ... نوما چنین وانمود میکرد که با یکی از پریان ارتباط دارد، و آن پری آنچه را که او میخواهد مردم انجام دهند به او تلقین میکند. ... در حقیقت هیچ گاه قانونگذار برجستهای وجود نداشت ... که به قدرت الاهی توسل نجوید، زیرا در غیر آن صورت قوانینش هرگز مورد قبول مردم واقع نمیشدند؛ بسیار قانونهای نیکو هستند که اهمیتشان در برقانونگذار خردمند معروف است، اما دلایلشان به قدر کافی واضح نیست تا او را بر تحریض دیگران به تمکین از آنها قادر سازد؛ بنابراین، مردان خردمند برای رفع این مشکل به قدرت الاهی توسل میجویند. ... رعایت نظارت دینی سبب عظمت جمهوریها بوده است، و عدم رعایت آنها موجد انهدام کشورها. زیرا هرجا ترس از خدا نباشد، کشور منهدم خواهد شد، مگر آنکه با ترس از شهریار نگاهداری شود.»
ماکیاولی، با پذیرفتن دین به طور کلی، به مسیحیت عطف توجه میکند و آن را، به این عنوان که نتوانسته است شارمندان خوبی بسازد، شدیداً مورد مذمت قرار میدهد. به عقیدة ماکیاولی، دین مسیح، با توجه بسیار به ملکوت و تبلیغ فضایل زنانه، مردان را ضعیف میکند: «دین مسیح ما را وامیدارد که محبت این جهان را تحقیر کنیم، و ما را آرامتر میسازد. قدما، به عکس، بزرگترین خرسندیها را در این جهان مییافتند ... دینشان هیچ کس را به سعادت نمیرساند مگر مردانی را که به زیور جلال آراسته بودند، مانند رهبران ارتشها و بنیانگذاران جمهوریها، در حالی که دین ما بیشتر حلیمان و اندیشمندان را تجلیل کرده است تا مردان عمل را. این دین خیر اعلا را در حقارت و بیچارگی روح و در کوچک شمردن امور این جهان قرارداده است، در حالی که آن دگر آن را در بزرگی فکر در نیروی بدنی، و در هر چیز دیگری که به مردان دلیری بخشد دانسته است. ... بدین گونه، جهان طعمهای شده است برای شریران، که مردم را به خاطر رفتن به بهشت و برای تسلیم شدن به بدبختی آمادهتر یافته است تا برای نفرت ورزیدن به آن. ... هرگاه دین مسیح طبق وصایای مؤسس خود حفظ شده بود، کشورها و قلمروهای مسیحیت بیش از آنچه اکنون هستند متحد و سعادتمند میبودند. دلیل بزرگتری از این حقیقت برای انحطاط مسیحیت در دست نیست که هرچه مردم به کلیسای روم، یعنی به رأس آن، نزدیکتر باشند کمتر از تدین بهرهمندند. و هرکس اصولی را که آن دین بر آنها استوار است بسنجد و ببیند که عمل و استعمال کنونی آن تا چه حد از آن اصول به دور است، حکم خواهد کرد که روز انهدام یا سقوط آن نزدیک است. مسلماً اگر قدیس فرانسیس و قدیس دومینیک مسیحیت را دوباره بر آن اصول استوار نکرده بودند، این دین اکنون کاملا محو شده بود. ... برای تأمین دوام فرقهها یا جمهوریهای دینی، غالباً لازم است که آنها را به اصول اصلیشان بازگردانند.»
ما نمیدانیم که آیا این عبارات پیش از رسیدن خبر اصلاحات پروتستان نوشته شده بودند یا نه.
شورش ماکیاولی بر ضد مسیحیت کاملا با شورش ولتر، دیدرو، پپن، داروین، سپنسر، و رنان فرق دارد. این مردان الاهیات مسیحی را رد کردند، اما اصول اخلاقی آن را ستودند و نگاه داشتند. این وضع تا زمان نیچه ادامه داشت، و «کشمکش میان دین و علم» را ملایم ساخت. ماکیاولی با باور نکردنی بودن اصول جزمی دین کاری ندارد، آن را مسلم فرض میکند، اما الاهیات را، با روشی مساعد، بر این اساس میپذیرد که نوعی از دستگاه ایمان ما بعدالطبیعه پشتیبانی ضروری برای نظم اجتماعی است. آنچه را که او به نحو قاطعتری از مسیحیت طرد میکند اخلاقیات آن و مفهوم ذهنی آن از نیکی، نجابت، فروتنی، و عدم مقاومت است؛ عشق آن به صلح است و مذمت آن از جنگ؛ این فرض مسلم است که کشورها نیز مانند اتباعشان فقط پایبند یک قانون اخلاقیند. او به سهم خود اخلاق رومی را، که مبنی بر این اصل است که امنیت مردم یا کشور قانون اعلاست، ترجیح میدهد. «وقتی که رفاه کشور ما به طور مطلق در نظر است، ما هیچ گونه ملاحظة عدالت یا بیعدالتی، رحم یا ظلم، مدح یا قدح را نباید در ذهن خود راه دهیم، بلکه، با کنار گذاشتن تمام امور دیگر، باید آن راهی را پیش گیریم که وجود و آزادی ملت را نجات میدهد.» اخلاق به طور کلی قانونی از رفتار است که به اعضای یک جامعه یا کشور داده میشود تا نظم و اتحاد و قدرت اجتماعی را حفظ کنند؛ هر دولتی که در دفاع از کشور، خود را به آن دسته از اصول اخلاقی محدود سازد که باید در وجود شارمندان خود رسوخ دهد، از انجام وظایف خود باز خواهد ماند. از این رو، یک دیپلومات موظف به رعایت قانون اخلاقی مردم خود نیست. «وقتی که عملی او را متهم میسازد، نتیجة آن باید تبرئهاش کند»؛ هدف وسیله را توجیه میکند. بنابر این، رومولوس کار خوبی کرد که برادرش را کشت، زیرا آن حکومت جوان یا میبایست اتحاد یابد یا پارهپاره شود. هیچ «قانون طبیعی» و هیچ حقی که مورد موافقت عام باشد وجود ندارد؛ سیاست، به معنی کشورداری، باید کاملا از اخلاقیات جدا باشد.
اگر این ملاحظات را به اخلاقیات جنگ اطلاق کنیم، ماکیاولی به یقین معتقد است که آن اخلاقیات صلحجویی مسیحی را مضحک و خائنانه میشمارند. جنگ عملاً تمامی ده فرمان موسی را نقض میکند: در جنگ سوگندشکنی، دروغگویی، دزدی، قتلنفس، و هتک ناموس هزاران زن معمول است؛ مع هذا، اگر جامعه را حفظ یا تقویت کند، خوب است. هرگاه کشوری از توسعه یافتن بازایستد، رو به انحطاط میرود؛ هرگاه ارادة جنگ را از دست دهد، زوال مییابد. صلح اگر زیاد به طول انجامد، ضعیفسازنده و گسلنده است؛ یک جنگ گهگاهی، به منزلة شربتی مقوی برای ملیت، نظم و نیرو و اتحاد را باز میگرداند. رومیان دوران جمهوری خود را همواره حاضر به جنگ میداشتند؛ وقتی میدیدند که با کشور دیگری مخاصمه دارند، هیچ گاه در اجتناب از جنگ نمیکوشیدند؛ و هم آنان بودند که ارتشی برای حمله به فیلیپ پنجم در مقدونیه و آنتیوخوس سوم در یونان فرستادند، به جای آنکه منتظر شوند که آن دو شر جنگ را به ایتالیا آورند. فضیلت برای یک فرد رومی حقارت یا نرمخویی یا صلحجویی نبود، بلکه مردی، مردانگی؛ و شجاعت توأم با کارمایه و هوشمندی بود. این است آنچه ماکیاولی از کلمة «فضیلت» اراده میکند.
از این نظر گاه کشورداری، که کاملا از قیود اخلاقی آزاد است، ماکیاولی پیش میرود تا به آن موضوعی برسد که مسئلة اساسی زمان او بود: یعنی نیل به آن اتحاد و قدرتی که برای آزادی جمعی ایتالیا لازم بود. او بر انقسام، بینظمی، فساد، و ضعف کشور خود با خشم مینگرد؛ و اینجا ما آن چیزی را مییابیم که در زمان پترارک بس کمیاب بود – یعنی آن مردی را که کشورش را بیش از شهرتش دوست میداشت، نه برای آنکه شهرتش را کمتر دوست داشته باشد. چه کسی مسئول منقسم نگاه داشتن ایتالیا، و از آن رو ناتوان ساختن آن در برابر خارجیان بود؟ «یک ملت جز در هنگامی که فقط از یک حکومت اطاعت کند – چه آن حکومت جمهوری باشد و چه یکهشاهی – همان گونه که در فرانسه و اسپانیا هستند، هرگز متحد و شادمان نخواهد بود؛ و تنها سببی که مانع رسیدن ایتالیا به چنین حالتی است، کلیساست. زیرا با آنکه کلیسا یک سلطة دنیوی به دست آورده و در دست دارد، هرگز قدرت و شجاعت آن نداشته است که باقی کشور را تسخیر کند و خود را تنها سلطان ایتالیا سازد.»
ما اینجا به یک طرز فکر جدید برمیخوریم؛ ماکیاولی کلیسا را نه به خاطر حفظ قدرت دنیویش، بل برای آن محکوم میکند که تمام منابع خود را برای آوردن ایتالیا در زیر یک حکومت سیاسی به کار نبرده است. از این رو ماکیاولی سزار بورژیا را در ایمولا و سنیگالیا ستود، زیرا به گمان خود، در آن جوان بیرحم احتمال و نوید یک ایتالیای متحد را میدید؛ و آماده بود تا هر وسیلهای را که وی برای تحقق بخشیدن به این آرمان قهرمانی اتخاذ کند توجیه نماید. وقتی که در سال ۱۵۰۳ در رم از سزار روی گرداند، بیزاریش محتملا نتیجة خشم حاصل از عملی بود که بت او (سزار) مرتکب شده بود، یعنی اینکه گذاشته بود جامی از زهر (به گمان ماکیاولی) آن رؤیای خوش را نابود کند.
در نتیجة عدم اتحادی که دو قرن طول کشیده بود، ایتالیا به چنان ضعف مادی و انحطاط اجتماعی گرفتار شده بود که حال (طبق بحث ماکیاولی) فقط اقدامات شدید میتوانست آن را نجات دهد. دولتها و مردم به یکسان فاسد بودند. فساد اعمال جنسی جای حرارت و مهارت نظامی را گرفته بود. همان گونه که در ایام انقراض روم باستان معمول بود، شارمندان دفاع شهرها و سرزمینهای خود را به دیگران واگذار کرده بودند – یک جا به بربریان و جای دیگر به سربازان مزدور – اما این دستههای مزدور یا سرکردةشان چه علاقهای به وحدت ایتالیا داشتند؟ نه تنها چنین علاقهای در آنان نبود، بلکه زندگی و سعادتشان با انقسام ایتالیا بستگی داشت. آنان با قراردادهای متقابل جنگ را به یک بازی تبدیل کرده بودند که به قدر سیاست امن بود؛ سربازان از کشته شدن ابا داشتند و وقتی که با ارتشهای خارجی روبهرو میشدند، فرار اختیار میکردند و «ایتالیا را به بردگی و حقارت کشاندند.»
در این صورت چه کسی میتوانست ایتالیا را متحد سازد؟ چگونه چنین کاری ممکن بود؟ مردان و شهرها بسیار متفرد و جانبگیر و فاسد بودند و نمیشد آنها را با تحریض به دموکراسی یا توسل به وسایل صلحجویانه به یگانگی واداشت؛ تنها چاره آن بود که وحدت را با تمام حیلههای کشورداری، و با جنگ، به آنها تحمیل کرد. تنها یک دیکتاتور بیرحم میتوانست چنان کند – کسی که به وجدان خویش اجازه ندهد او را بترساند، بلکه با دستی آهنین بکوبد و بگذارد تا آن هدف عالی وسایلی را که برای انجامش به کار رفتهاند توجیه کند.
ما یقین نداریم که کتاب شهریار با چنین خویی نگاشته شده باشد. در همان سال (۱۵۱۳) که تألیف کتاب ظاهراً آغاز شده بود، ماکیاولی به دوستی نوشت که «فکر وحدت ایتالیا مضحک است. حتی اگر سران کشورها هم موافقت کنند، ما ارتشی جز سربازان اسپانیایی، که مختصر ارزشی دارند، در اختیار نداریم. به علاوه، مردم هرگز با پیشوایانشان موافقت نخواهند کرد.»
اما در همان سال ۱۵۱۳ لئو دهم، که جوان و ثروتمند و زیرک بود، به پاپی رسید؛ فلورانس و رم، که تا آن زمان دشمن بودند، تحت رهبری خاندان مدیچی متحد شدند. وقتی که ماکیاولی اهدای کتاب را به لورنتسو، دوک اوربینو، منتقل ساخت، آن کشور به دست مدیچیها افتاده بود. دوک جدید در سال ۱۵۱۶ فقط بیست و چهار سال داشت؛ و از خود جاهطلبی و شجاعت بروز داده بود؛ ماکیاولی ممکن بود با نظر بخشایش به این جوان دلیر بنگرد – که تحت رهبری و دیپلوماسی لئو (و تعلیمات ماکیاولی)، میتوانست آنچه را که سزار بورژیا در دوران پاپی آلکساندر ششم آغاز کرده بود به انجام رساند؛ یعنی بتواند کشورهای ایتالیا را، لااقل در شمال ناپل، با از میان بردن ونیز مغرور، به اتحادیهای تبدیل کند که برای ممانعت از تجاوز خارجی نیرومند باشد. شواهدی موجود است دایر بر اینکه لئو نیز همین امید را داشت. اهدای شهریار به خاندان مدیچی، هر چند محتملا در درجة اول به منظور تحصیل شغلی برای مؤلف آن بود، شاید مبتنی بر این فکر بود که خاندان مدیچی بتواند وحدت ایتالیا را تأمین کند.
شیوة کتاب شهریار قدیمی بود: از طرح و روش صد رسالة قدیمی قرون وسطایی دربارة حکومت شهریاران پیروی کرده بود. اما از جهت مضمون کاملا انقلابی بود! از هیچ امیری نخواسته بود که چون قدیسان باشد و موعظه بر کوهسار عیسی را در مسائل مربوط به تاج و تخت به کار بندد، بلکه بر عکس چنین میگفت: «چون قصد من نوشتن چیزی است که برای کسی که آن را میفهمد سودمند باشد، به نظر من شایستهتر میرسد که حقیقت واقعی مسئله را تعقیب کنم تا تصور آن را. بسیاری از اشخاص جمهوریها و امارتهایی را وصف کردهاند که در حقیقت نه شناخته و نه دیده شدهاند؛ زیرا اینکه کسی چگونه زندگی میکند بسیار فرق دارد با آنکه چطور باید زیست کند. هرکس آنچه را که روش معمول انجام کاری است به خاطر آنچه که باید روش آن کار باشد رها کند دیر یا زود، بیش از تأمین حفاظت خود، موجبات تباهی خویش را فراهم میسازد؛ مردی که میخواهد کاملا طبق فضیلت ادعایی خود رفتار کند بزودی در میان انبوهی از شرور با انهدام خود روبهرو میشود. از این رو، شهریاری که میخواهد مقام و موقع خود را حفظ کند لازم است بداند که چگونه باید به خطا دست زند و چگونه باید برحسب احتیاج از آن خطا استفاده کند یا نکند.»
بنابراین، شهریار باید جداً میان اخلاق و کشورداری، و وجدان شخصی خود و خیر عام، فرق بگذارد؛ و باید آماده باشد که برای کشور آن کاری را بکند که در مناسبات خصوصی اشخاص ممکن است شرارت خوانده شود. او باید اقدامات نیمبند را کوچک شمرد؛ دشمنانی را که نتوان به خود جلب کرد، باید کشت. باید ارتشی نیرومند داشته باشد، زیرا هیچ دولتمردی نمیتواند از توپهای خود بلندتر حرف بزند. باید ارتش خود را همواره سالم، با انضباط، و مجهز نگاه دارد؛ و باید، با تحمل مشقات و خطرات آشکار، خود را برای جنگ تربیت کند. در عین حال باید فنون دیپلوماسی را نیز تحصیل کند، زیرا حیله و فریب گاه از زور مؤثرتر و کمخرجتر است. معاهدات هنگامی که برای ملت زیانبخش باشند، نباید محترم شمرده شوند، «یک فرمانروای عاقل نمیتواند و نباید، وقتی که چنین احترامی به زیانش تمام میشود، و وقتی که علل ایجابکنندة آن معاهدات از میان رفتند، بر قول خود استوار ماند.»
بهرهمند شدن فرمانروا از حمایت عام تا حدی ضروری است. اما اگر فرمانروایی باید میان ترس بدون عشق مردم از او، علاقة توأم با ترس مردم به او یکی را انتخاب کند؛ باید عشق را فدا کند. از سوی دیگر (چنانکه در گفتارهای خود میگوید) «جماعت با انسانیت و نرمخویی آسانتر مورد حکومت قرار میگیرد تا غرور و ظلم ... . تیتوس، نروا، ترایانوس، هادریانوس، آنتونینوس، و مارکوس آورلیوس پاسداران امپراطور و لژیونها را برای دفاع از خود لازم نداشتند؛ نگاهبان آنان رفتار خودشان و حسن نیت مردم و دوستی سنا بود.» برای تأمین پشتیبانی مردم، شهریار باید هنر و دانش را حمایت کند، بازیها و نمایشهای عمومی ترتیب دهد، اصناف را محترم شمرد، و با این حال همواره جلال مقام خود را حفظ کند. نباید به مردم آزادی عطا کند، اما تا حد امکان باید آنان را با ظواهر آزادی آسوده خاطر سازد. با شهرهای تابع، مانند پیزا و آرتتسو در مورد فلورانس، باید در آغاز با شدت و حتی ظالمانه رفتار کرد؛ آنگاه وقتی که اطاعت برقرار شد، تابعیت آنها را میتوان با ترتیبات آرامتری عادی ساخت. ظلم طولانی و ناشی از عدم تشخیص در حکم خودکشی است.
فرمانروا باید دین را حمایت کند و خود در ظاهر دیندار باشد، معتقدات باطنی او هرچه میخواهد باشد. در حقیقت، برای شهریار، پرهیزگار به نظر آمدن بهتر است تا پرهیزگار بودن. گرچه شهریار به داشتن فضایل محتاج نیست، تظاهر به داشتن آنها برایش مفید است؛ مثلاً خوب است که رحیم، مخلص، پاکیزهخو، دیندار، و صمیمی به نظر رسد؛ همچنین مفید است که واقعاً دارای این صفات باشد، اما باید دارای ذهنی چنان قابل انعطاف باشد که به هنگام ضرورت به عکس رفتار کند. باید دقت کند که هیچ سخنی بر زبان نراند که مبین پنج خصلت مذکور نباشد، و باید به دیدة کسانی که او را میبینند و سخنش را میشنوند سراپا رأفت، ایمان، انسانیت، دین، و درستی باشد. انسان باید رفتار خود را رنگآمیزی کند و بس ظاهرساز باشد؛ مردم چنان ساده و چنان غرق احتیاجات روزانهاند که به آسانی گول میخورند. هرکس فقط شما را مینگرد، و فقط تنی چند میدانند که شما چه هستید؛ و آن چند تن هم جرئت مخالفت با عقیدة اکثریت را ندارند.
ماکیاولی به این تعلیمات مثالهایی میافزاید. او کامیابی آلکساندر ششم را بررسی میکند و چنین میاندیشد که همة آنها کاملا مربوط به دروغ گفتن شگفتانگیز او هستند. فردیناند کاتولیک، پادشاه اسپانیا، را میستاید، چون همواره پردهای از دین بر عملیات نظامی خود میکشید. وسایلی را که فرانچسکو سفورتسا با آن به سلطنت میلان رسید میستاید. این وسایل عبارت بودند از شجاعت و مهارت سوقالجیشی، توأم با حیلة سیاسی. اما بالاتر از همه، سزار بورژیا را همچون نمونة اعلای شهریار آرمانی خود ارائه میکند: «وقتی که تمام اعمال دوکا به خاطر آورده میشوند، نمیدانم چگونه او را ملامت کنم؛ بلکه ترجیحاً به من چنین مینماید که باید او را به تمام کسانی که به مقام حکومت رسیدهاند برای تقلید عرض کنم. ... او را ظالم میدانستند، مع هذا، ظالم بودن او تمام قسمتهای رومانیا را با هم آشتی داد، آن را وحدت بخشید، و به حالت صلح و وفاداری باز گرداند. ... با دارا بودن روحی بلند و هدفهایی پروسعت، نمیتوانست رفتار خود را به نحو دیگری تنظیم کند، و فقط کوتاه شدن عمر آلکساندر و بیماری خود او نقشههایش را عقیم کردند. بنابراین کسی که لازم میداند امنیت خود را در امارت جدید خویش فراهم سازد، دوستانی برای خود تهیه کند، با زور یا حیله بر دشمنان پیروز شود، در آن واحد ترس و محبت خود را در دل مردم خویش جای دهد، نزد سربازان خویش متبوع و محترم باشد، کسانی را که قدرت یا خرد آسیب رساندن به او را دارند نابود کند، نظم قدیم را تبدیل به نظم جدید سازد، جدی و رئوف باشد، بخشنده و آزادمنش باشد، ارتش ناصمیمی را منحل کند و ارتش نوینی بسازد، و دوستی خود را با شاهان و امیران به نحوی حفظ کند که او را با اشتیاق یاری دهند و در آزار رساندن به او محتاط باشند، نمونهای زندهتر از اعمال این مرد نمیتواند داشته باشد.»
ماکیاولی بورژیا را میستود، زیرا احساس میکرد که روشها و منش او، اگر به سبب بیماری همزمان پاپ و پسرش نبود، به وحدت ایتالیا میانجامید. حال در پایان کتاب شهریار به دوکا لورنتسو جوان، و به میانجیگری او به لئو و خاندان مدیچی متوسل میشود تا وسایل وحدت شبهجزیره را فراهم کنند. او هممیهنان خود را بردهتر از یهودان، ستمدیدهتر از ایرانیان، پراکندهتر از آتنیان مینامد، و آنان را بدون رهبر، بینظم، مغلوب، حرماندیده، غار تزده، متشتت، و مورد تاخت و تاز اجنبیان میداند. «ایتالیا، چنانکه گویی بیجان شده است، منتظر کسی است که جراحاتش را درمان کند. ... از خدا مسئلت میکند که کسی را بفرستد تا آن را از این جور و از بیشرمیهای اجنبیان نجات دهد.» وضع وخیم است، اما فرصت مساعد. «ایتالیا آماده و مایل است که از پرچمی متابعت کند، اگر فقط کسی باشد که آن را برافرازد.» و برای این کار چه کسانی بهترند از خاندان مدیچی، که بزرگترین خانوادة ایتالیاست و اکنون در رأس کلیسا قرار دارد؟ «که میتواند عشقی را که ایتالیا نجاتدهندة خویش را با آن خواهد ستود وصف کند، با چه عطشی برای انتقام، چه ایمان راسخی، چه وفاداریی، و چه اشکهایی؟ چه دری بر روی آن کس بسته خواهد شد؟ چه کسی اطاعت را از او دریغ خواهد داشت؟ این سلطة وحشیانه در مشام همة ما همچون بویی عفن است. پس بگذارید خاندان جلیل شما این مأموریت را، با آن دلیری و امیدی که تمام امور شایسته به نیروی آن انجام میگیرند، عهدهدار گردد، تا زادبوم ما در زیر پرچم آن به مدارج شرف نایل گردد و تحت توجهات آن این کلمات پترارک به تحقق پیوندد: «مردانگی بر ضد دیوانگی سلاح برخواهد گرفت، و رزم میان آن دو بس کوتاه خواهد بود، زیرا دلیری باستان در رگهای ایتالیا نمرده است.»
۴- ملاحظات
بدین گونه، بانگی که دانته و پترارک به سوی امپراطوران اجنبی برداشته بودند اینجا متوجه خاندان مدیچی شده بود؛ و در حقیقت اگر لئو بیشتر میزیست و کمتر بازی میکرد، ماکیاولی ممکن بود آغاز آزادی را ببیند. اما لورنتسو جوان در ۱۵۱۹ درگذشت، و لئو در ۱۵۲۱؛ و در ۱۵۲۷، یعنی سال مرگ ماکیاولی، تابعیت ایتالیا از یک قدرت خارجی تکمیل شد. آزادی آن کشور ۳۴۳ سال به تعویق افتاد، تا آنکه کاوور آن را با به کار بستن تعلیمات ماکیاولی به دست آورد.
فیلسوفان تقریباً به اتفاق شهریار را محکوم ساخته و سیاستمداران دستورهای آن را به کار بستهاند. از فردای انتشار شهریار، هزار کتاب بر ضد آن منتشر شدند (۱۵۳۲). اما شارل پنجم آن را بدقت بررسی کرد، کاترین دو مدیسی آن را به فرانسه آورد؛ هانری سوم و هانری چهارم، پادشاهان فرانسه، حتی تا دم مرگ هم آن را با خود داشتند؛ ریشلیو آن را میستود؛ و ویلیام آو آرنج آن را زیر بالش خویش میگذاشت، چنانکه گویی میخواهد به نیروی اسمز مطالب آن را به خاطر سپرد. فردریک کبیر، پادشاه پروس، رسالهای به نام ضد ماکیاول به منزلة دیباچهای بر اعمال آیندة خویش، که حتی از دستورهای شهریار هم فراتر رفته بود، نوشت. این تعلیمات البته برای بیشتر فرمانروایان چیز تازهای نبودند، جز آنکه به طرزی نابخردانه اسرار صنفی آنان را فاش کرده بودند. خیالپرستانی که میخواستند ماکیاولی را یک سیاستمدار چپرو قلمداد کنند چنین پنداشتند که او شهریار را نه برای ایضاح فلسفة خود، بلکه با کنایهای مسخرهآمیز برای برملا ساختن نیرنگهای فرمانروایان نوشته است، ولی گفتارها همان نظرات را با تفصیل بیشتری شرح میدهد. فرانسیس بیکن با لحنی بخشایشگرانه چنین نوشت: «ما از ماکیاولی و نویسندگان نظیر او باید سپاسگزار باشیم که بصراحت و بدون هیچ گونه پردهپوشی نشان دادهاند مردم به چه کارهایی عادت دارند، نه اینکه چه کارهایی باید بکنند.»
قضاوت هگل هوشمندانه و سخاوتمندانه بود: ««شهریار»، همچون کتابی که شامل فجیعترین ظلمها باشد، غالباً با وحشت به دور افکنده شده است؛ مع هذا، آن کتاب محصول احساس شدید ماکیاولی از احتیاج به تشکیل یک کشور (واحد) بود که او را برانگیخت تا اصولی برقرار سازد که بشود کشورها را طبق آنها تأسیس کرد. فرمانروایان و فرمانرواییهای مجزا میبایست کاملا از میان بروند؛ هرچند که اندیشة ما از آزادی با وسایلی که او پیشنهاد میکند منافات دارد. ... زیرا آن وسایل شامل بیپرواترین شدت عمل و انواع فریبها و آدمکشیها و نظایر آنها است؛ با این حال، باید اذعان کنیم که آن جبارانی که میبایست منکوب شوند، به هیچ طرز دیگری قابل سرکوبی نبودند.»
ومکولی در مقالة مشهوری فلسفة ماکیاولی را همچون عکسالعمل طبیعی ایتالیایی میداند که شکوهمند اما فاقد روح شجاعت بود و از مدتها پیش، به واسطة فشار جباران، به اصول مقرر در شهریار معتاد شده بود.
ماکیاولی نمایندة مبارزة نهایی یک شرک احیاشده با یک مسیحیت ضعیفشده است. در فلسفة او دین باردیگر، مانند روم باستان، خدمتگزار کشوری شده است که در حقیقت خداست. تنها فضایل مورد احترام، فضایل روم مشرک است – شجاعت، طاقت، اعتماد به نفس، و هوشمندی؛ تنها نامیرایی عبارت است از یک شهرت ناپایدار. شاید ماکیاولی دربارة نفوذ ضعیفسازندة مسیحیت مبالغه کرده بود. آیا او جنگهای شدید تاریخ قرون وسطی و نبردهای قسطنطین، بلیزاریوس، شارلمانی، شهسواران پرستشگاه، شهسواران توتونی، و یولیوس دوم را، که هنوز خاطرةاش تازه بود، فراموش کرده بود؟ اخلاقیات مسیحی بر فضایل زنانه تکیه میکرد، زیرا مردان، تا حدی مخرب و دارای صفاتی متضاد با آن بودند؛ برای مقابله با آن وضع، تریاقی و همچنین آرمان معکوسی لازم بود تا به رومیان سنگدل آمفیتئاتر، بربران خشنی که وارد ایتالیا میشدند، و مردمان قانونشناسی که میکوشیدند تا خود را در حوزة تمدن ساکن سازند تبلیغ شود. فضایلی که مورد تحقیر ماکیاولی بودند به ایجاد جوامع منظم و صلحجو توجه داشتند، و آنهایی را که ماکیاولی میستود (و، نظیر نیچه، خود او فاقد آنها بود) هدفشان تأسیس کشورهای نیرومند و جنگطلب و ایجاد دیکتاتورهایی بود که بتوانند میلیونها نفر را بکشند تا یگانگی به وجود آورند و کرة زمین را برای توسعة فرمانروایی خود به خاک و خون بکشند. او خیر فرمانروا را با خیر ملت خلط میکرد، دربارة حفظ قدرت بسیار میاندیشید، کمتر به تکالیف آن فکر میکرد، و هرگز فسادپذیری قدرت را در نظر نمیگرفت. بر رقابت انگیزنده و باروری فرهنگی کشور-شهرهای ایتالیا دیده میبست و به هنر باشکوه زمان خود، یا حتی هنر روم باستان، بسیار کم اعتنا بود. در پرستش کشور بس مستغرق بود. به آزاد ساختن کشور از کلیسا یاری کرد، اما در معبود قراردادن یک ملیتگرایی اتمیستی سهیم شد که به طرز مشهودی از نظریة قرون وسطایی، مبنی بر اینکه کشورها میبایست از اخلاقی بینالمللی که مظهرش پاپ باشد تبعیت کنند، برتر نبود. هر آرمانی به موجب خودخواهی طبیعی مردم تحلیل میشد؛ و یک مسیحی صادق باید اذعان کند که خود کلیسا در تبلیغ و اجرای این اصل که رعایت درست پیمانی نسبت به بدعتگذاران لازم است (همچنانکه در لغو اماننامة هوس در کنستانس، و اماننامة آلفونسو، امیر فرارا، در رم از این اصل پیروی شد)، یک بازی ماکیاولی میکرد که برای رسالت آن به عنوان یک قدرت اخلاقی خطرناک بود.
با این حال، یک عامل انگیزنده در صراحت ماکیاولی وجود دارد، با خواندن کتاب او، با این سؤال روبهرو میشویم که عدة کمی از فیلسوفان جرئت طرح آن را داشتهاند: آیا دولتمردی مقید به اخلاق است؟ این سؤالی است که ما جای دیگر به طرزی آشکار نمییابیم. سرانجام ممکن است لااقل به یک نتیجه برسیم، و آن اینکه: اخلاق فقط در میان اعضای جامعهای وجود دارد که برای تبلیغ و اجرای اصول آن مجهز است؛ و اخلاق بینالمللی در انتظار تشکیل یک سازمان جهانی است که قدرت مادی و عقیدة عمومی لازم را برای نگاه داشتن حقوق بینالملل دارا باشد. تا آن زمان ملتها مانند حیوانات جنگل خواهند بود و، هر اصولی که دولتهایشان پیش گرفته باشند، اعمال آنها همان است که در شهریار مرقوم است.
چون بر دو قرن از شورش عقلی در ایتالیا، از پترارک تا ماکیاولی، واپس نگریم، مشاهده میکنیم که اساس و عنصر آن فقط در کاهش دلبستگی به دنیای دیگر و افزایش علاقه به زندگی بود. مردم از کشف یک تمدن مشرکانه – که در آن شارمندان از گناه اصلی یا مجازات دوزخ مضطرب نبودند و محرکات طبیعی به عنوان عناصر قابل بخشش در یک جامعة پر جنب و جوش پذیرفته شده بودند – شاد بودند. ریاضتکشی، کفنفس، و حس گناه قوت خود را از دست داده و، در طبقات عالی نفوس ایتالیا، معنی خود را تقریباً گم کرده بودند؛ صومعهها از نداشتن نوآموز از رونق افتاده بودند، و خود راهبان و کشیشان و پاپها، به جای نشان مسیح، در طلب لذات دنیوی بودند. قیود سنت و اطاعت از مقامات مذهبی گسسته، و وزن سازمان عظیم کلیسا در افکار و مقاصد مردم سبکتر شده بود. زندگی برونگراتر شده و، گرچه گاه وضعی شدید به خود میگرفت، بسیار کسان را از ترسها و تشویشهایی که اذهان قرون وسطایی را تیره کرده بودند میرهاند. عقل عنانگسسته، با شوق وافر، هر صحنهای را، به جز حیطة علم، جولانگاه خود ساخته بود: سرشاری آزادی هنوز چندان با نظم تجربه و حوصلة تحقیق همعنان نبود؛ این همعنانی در دوران سازندة پس از آزادی حاصل شد. در همان اوان، در میان فرهیختگان، اعمال دینداری جا را برای پرستش خرد و نبوغ باز کرد؛ ایمان به بقای روح به جستجوی شهرت پایدار تبدیل شد. آرمانهای مشرکانهای مانند بخت، سرنوشت، و طبیعت به قلمرو تصور مسیحیت از خدا تجاوز کرده بودند.
برای همة اینها میبایست بهایی پرداخته شود. آزادی مشعشع ذهن، تضمینات فوق طبیعی اخلاق را ضعیف کرده، و اصول دیگری هم یافت نشده بود که جای آن را بگیرد. نتیجة این وضع عبارت بود از ارتکاب منهیات، میدان دادن به غرایز و تمایلات، و فور شادمانة بداخلاقی – بدان حد که از زمانی که سوفسطاییان یونان قدیم افسانهها را درهم کوفته، فکر را آزاد کرده، و رشتة اخلاقیات را گسسته بودند، نظیرش در تاریخ دیده نشده بود.
نوشته و پژوهش شده توسط دکتر شاهین صیامی