~58 دقیقه مطالعه • بروزرسانی ۶ فروردین ۱۴۰۵
منابع
آیا عیسی وجود داشته است؟ آیا داستان بنیانگذار مسیحیت حاصل غم، تخیل و امیدهای مردم بوده است — اسطورهای مانند افسانههای کریشنا، اوزیریس، آتیس، آدونیس، دیونوسوس و میترا؟ در اوایل قرن هجدهم، در محفل بالینگبروک بحث محرمانهای درباره امکان عدم وجود عیسی انجام گرفت — بحثی که حتی ولتر از آن گریزان بود. ولنی نیز همین تردید را در اثر خود به نام ویرانههای امپراتوری در سال ۱۷۹۱ ابراز داشت. ناپلئون هنگام ملاقات با نویسنده و محقق آلمانی ویلانت در سال ۱۸۰۸، نه از سیاست و جنگ، بلکه از او پرسید آیا به تاریخی بودن عیسی معتقد است یا نه؟
یکی از عمدهترین مشغلههای اندیشه نوین، «نقد عالی» کتاب مقدس — حملهای فزاینده به اصالت و اعتبار آن — بوده است که به نوبه خود با تلاش قهرمانانهای برای نجات پایه تاریخی ایمان مسیحی روبهرو شده است. نتایج این برخورد ممکن است به اندازه خود مسیحیت انقلابی باشد. نخستین درگیری در این جنگ دویستساله از سوی هرمان رایماروس، استاد زبانهای شرقی در هامبورگ، در سکوت و خاموشی آغاز شد. وی هنگام مرگش در سال ۱۷۶۸، دستنویسی ۱۴۰۰ صفحهای درباره زندگی مسیح از خود به جای گذاشت که از سر احتیاط آن را به چاپ نسپرده بود. سال بعد گوتهولد لسینگ، با وجود اعتراضات دوستانش، قطعاتی از آن را تحت عنوان قطعات ولفنبوتل منتشر ساخت. رایماروس استدلال میکرد که نمیتوان عیسی را به عنوان بنیانگذار مسیحیت در نظر گرفت و درک کرد، بلکه باید او را چهره نهایی و متعالی آخرتشناسی رازورانه یهودیان دانست. به عبارت دیگر، مسیح در فکر ایجاد دین جدیدی نبوده است بلکه میخواست مردم را برای نابودی حتمی جهان و برای داوری نهایی همه نفوس آماده سازد. در سال ۱۷۹۶، هردر تفاوت ظاهراً سازشناپذیر میان مسیح توصیفشده در انجیلهای متی، مرقس و لوقا را با مسیح توصیفشده در انجیل یوحنا خاطرنشان کرد. در سال ۱۸۲۸، هاینریش پاولوس ضمن خلاصهای که از زندگی مسیح در ۱۱۹۲ صفحه نگاشت، تفسیری عقلانی برای معجزات ارائه داد — یعنی وقوع معجزات را پذیرفت، اما آنها را به علل و قدرتهای طبیعی نسبت داد. داوید فریدریش اشتراوس در اثری دورانساز به نام زندگی عیسی (۱۸۳۵-۱۸۳۶) این حد وسط را رد کرد؛ به عقیده او عناصر فوق طبیعی انجیلها باید جزو اسطورهها محسوب شود و زندگی حقیقی مسیح بدون استفاده از این عناصر به هر شکلی بازسازی شود. اثر پرحجم اشتراوس برای یک نسل نقد کتاب مقدس را مرکز ثقل اندیشه آلمانی قرار داد. در همان سال فردیناند کریستیان باور به رسالههای پولس حواری تاخت و همه رسالهها جز رسالههای نوشتهشده به قرنتیان، غلاطیان و رومیان را مجعول دانست. در سال ۱۸۴۰، برونو باور دست به نگارش مجموعهای از آثار جدلی شورانگیز زد تا نشان دهد عیسی اسطورهای بیش نیست و شکل شخصیتیافته کیشی است که در قرن دوم از درهمآمیختگی الاهیات یهودی، یونانی و رومی پدید آمده است. در سال ۱۸۶۳، زندگی عیسی به قلم ارنست رنان بسیاری را با شیوه عقلانیاش به وحشت انداخت و بسیاری را نیز با نثر زیبایش مجذوب کرد؛ این کتاب نتایج منتقدان آلمانی را یکجا گرد میآورد و مسئله انجیلها را پیش روی کل جهان فرهیخته قرار داد. مکتب فرانسوی در این زمینه در پایان قرن نوزدهم با آبۀ لوازی به اوج خود رسید. وی متن عهد جدید را موضوع چنان تجزیه و تحلیل شدید و دقیقی قرار داد که کلیسای کاتولیک لازم دانست او و برخی دیگر از «متجددان» را تکفیر کند. در این میان مکتب هلندی، متشکل از پیرسون، نابر و وماتاس، با انکار وجود تاریخی عیسی — و آن هم با ارائه تفصیلی مدارک — این جنبش را به منتها درجه خود رسانید. در آلمان آرتور دروز توضیح قطعی این نتیجه منفی را عرضه کرد؛ در انگلستان دبلیو. بی. اسمیت و جی. ام. رابرتسون بر چنین انکاری حجت میآوردند. نتیجه دو قرن بحث و گفتگو ظاهراً نابودی مسیح بود.
چه مدرکی برای اثبات وجود مسیح هست؟ نخستین مرجع غیرمسیحی در این مورد کتاب روزگار باستان یهودیان یوسفوس (۹۳ میلادی؟) است:
در آن زمان عیسی نامی میزیست که انسانی مقدس بود، اگر بتوان اساساً انسانش نامید، زیرا کارهای شگفت میکرد و به مردم تعلیم میداد و حقیقت را شادمانه درمییافت. بسیاری از یهودیان و یونانیان پیرو او شدند. این شخص مسیح بود.
در این سطور عجیب ممکن است لبی از حقیقت باشد؛ ولی ستایشی چنین رفیع از مسیح از سوی یهودیای که همیشه در اندیشه جلب نظر رومیان یا یهودیان است — که هر دو در آن زمان با مسیحیت مبارزه میکردند — این سطور را مجعول جلوه میدهد و دانشوران مسیحی این متن را تقریباً با اطمینان کافی الحاقی میدانند. در تلمود اشارههایی به «یشوعای ناصری» میشود، ولی تاریخشان مؤخرتر از آن است که بتوان آنها را چیزی جز انعکاسات مخالف اندیشه مسیحی دانست. قدیمیترین ذکری که از عیسی در ادبیات مشرکان میشود، در نوشتههای پلینی کهین و در نامهای است که تخمیناً به تاریخ ۱۱۰ میلادی باشد. در این نامه از ترایانوس سؤال میشود که با مسیحیان چگونه باید رفتار کرد. پنج سال بعد از آن تاسیت شکنجه و آزار مسیحیان را در روم در زمان نرون شرح میدهد و آنان را چنین معرفی میکند که پیش از سال ۶۴ پیروانی در سراسر امپراتوری داشتهاند. این متن به اندازهای از لحاظ سبک و نیرو و تعصب مطابق شیوه تاسیت است که از همه منتقدان کتاب مقدس فقط دروز منکر اصالت آن شده است. سوئتونیوس در حدود سال ۱۲۵ از همین شکنجه و آزار یاد میکند و میگوید که در حدود سال ۵۲ کلاودیوس «یهودیان تحریکشده توسط مسیح را، که سبب بینظمیهای عمومی بودند،» تبعید کرد. این عبارت با مندرجات کتاب اعمال رسولان که در آن به فرمانی از جانب کلاودیوس به این مضمون که «یهودیان باید روم را ترک گویند،» اشاره میشود مطابقت دارد. این سوابق بیشتر دال بر وجود مسیحیان است تا دال بر وجود مسیح؛ ولی اگر به وجود مسیح قائل نباشیم، باید به این فرضیه غیرمحتمل برگردیم که عیسی در طی زندگانی یک نسل اختراع شده است. به علاوه، باید فرض کرد که جماعت مسیحی روم چند سال پیش از ۵۲ میلادی به وجود آمده بود که مورد توجه یکی از فرمانهای امپراتور قرار گرفته است. در اواسط قرن اول میلادی، مشرکی به نام تالوس در قطعهای که یولیوس آفریکانوس آن را حفظ کرده است، مدعی بود ظلماتی که میگفتند با مرگ عیسی همراه بوده، پدیدهای کاملاً طبیعی و تصادف صرف بوده است. در این استدلال وجود مسیح مسلم فرض شده است. انکار وجود او ظاهراً هیچگاه از طرف سرسختترین مشرکان یا یهودیانی که با مسیحیت نوزاد مخالف بودند، بیان نشده است.
نخستین مدارک مسیحی دال بر وجود مسیح، رسالههای منتسب به پولس حواری است. بعضی از این رسالهها شاید به قلم او نباشند، ولی بیشتر آنها مقدم بر سال ۶۴ هستند و تقریباً همه آنها را اصیل میدانند. هیچکس دربارۀ وجود پولس و ملاقاتهایش با پطرس، یعقوب و یوحنا شک نمیکند؛ و خود پولس با رشک و حسرت تصدیق میکند که این سه تن در حیات جسمانی حضرت عیسی با او آشنا شدهاند. در رسالههای معتبر پولس، چندین بار به آخرین شام و به مصلوب شدن عیسی اشاره میشود.
در مورد انجیلها مسئله به این سادگی نیست. چهار انجیلی که به دست ما رسیده است بازماندههای انجیلهای بسیار بیشتری هستند که در دو قرن اول میلادی میان مسیحیان رواج داشته است. واژه انگلیسی «gospel» (به انگلیسی باستان godspel = بشارت) برگردان واژه یونانی euangelion، نخستین کلمه انجیل مرقس و به معنی «بشارت، خبر خوش» است — یعنی مسیح آمده است و ملکوت خداوند در دسترس است. انجیلهای مرقس، متی و لوقا «اناجیل نظیر» هستند. محتوا و شرحهای آنها را ممکن است در سه ستون موازی قرار داد و با هم به آنها نظر افکند. اصل آنها به زبان یونانی عامیانه «کوینه» نوشته شده است و از لحاظ دستور زبان یا از جهت ادبی نمونههای کاملی نیستند. با این وصف، سبک ساده قوی و صریحشان، نیروی زنده صحنهها و امثالشان، عمق احساس، و جذابیت ژرف داستانهایی که روایت میکنند، حتی به متن اصلی ناسفته آنها لطف بینظیری میدهد — لطفی که در ترجمه انگلیسی نادقیق ولی شاهانهای که برای جیمز پادشاه انگلستان انجام شد، برای خوانندگان انگلیسیزبان به مراتب افزایش یافت.
قدیمیترین نسخههای خطی محفوظمانده انجیلها مربوط به قرن سوم است. خود نسخههای اصلی ظاهراً بین سالهای ۶۰ و ۱۲۰ میلادی نوشته شدهاند. بنابراین مدت دو قرن در معرض اشتباهات استنساخ و تغییرات احتمالی برای وفق دادن متن با نظرات یا نیات و اصول خداشناسی فرقه یا دوره ناسخ بوده است. نویسندگان مسیحی پیش از سال ۱۰۰ میلادی نقل قولهایی از «عهد قدیم» میآورند ولی هرگز نقل قولی از «عهد جدید» نمیکنند. پیش از سال ۱۵۰ یگانه ذکری که از یک انجیل مسیحی میشود در آثار پاپیاس است که در حدود سال ۱۳۵ از «یوحنای مهین» نامی روایت میکند که گفته است مرقس انجیل خود را از روی خاطراتی که پطرس حواری برایش نقل میکرد تنظیم کرده است. پاپیاس میافزاید: «متی «لوگیا» را به زبان عبری استنساخ کرد» — و مراد از «لوگیا» ظاهراً مجموعهای به زبان آرامی از گفتههای مسیح است. احتمالاً پولس چنین مدرکی در دست داشته است، زیرا اگرچه از هیچ یک از انجیلها ذکری نمیکند ولی بعضاً نقل قولهایی از زبان شخص عیسی میآورد. منتقدان عموماً در دادن تقدم به «انجیل مرقس» و تعیین تاریخی در حدود ۶۵-۷۰ میلادی برای آن همداستانند. در «انجیل مرقس» غالباً مطلب واحدی به چند صورت تکرار میشود؛ از این رو تصور میرود که مبنای آن «لوگیا» و یک روایت دیگر، احتمالاً تألیف اصلی خود مرقس، باشد. «انجیل مرقس»، به همین صورتی که در دست ماست، ظاهراً در حیات چند تن از حواریون یا شاگردان بلافصل آنها موجود بوده است. پس محتمل به نظر نمیرسد که با خاطرات و تفسیرات این حواریون از مسیح اختلاف اساسی داشته باشد. با این حساب میتوان با آلبرت شوایتزر، که دانشمندی است صائب و نامور، همآواز بود که قسمت اصلی «انجیل مرقس» متضمن «تاریخ اصیل» است.
در سنت ارتدوکسی تقدم را به «انجیل متی» میدهند. ایرنائوس متذکر میشود که اصل آن به «عبری» یعنی به زبان آرامی بوده است؛ ولی آنچه به دست ما رسیده فقط به زبان یونانی بوده است. از آنجا که «انجیل متی» در شکل موجودش استنساخی از «انجیل مرقس» و احتمالاً نیز «لوگیا» است، منتقدان بیشتر آن را منتسب به یکی از شاگردان متی میدانند تا به خود او. معهذا حتی شکاکترین محققان نیز تاریخ تنظیم آن را دیرتر از حدود سالهای ۸۵-۹۰ نمیدانند. چون منظور متی گروانیدن یهودیان است، بیشتر از انجیلنویسان دیگر روی معجزات منتسب به حضرت عیسی تکیه میکند و به گونهای مشکوک مشتاق است ثابت کند که بسیاری از پیشگوییهای «عهد قدیم» در وجود مسیح تحقق یافته است. با این وصف «انجیل متی» مهیجترین انجیلهای چهارگانه است و باید آن را در عداد شاهکارهای ناشناخته ادبیات جهان جای داد.
«انجیل لوقا»، که عموماً آن را به اواخر قرن اول نسبت میدهند، در صدد است که شرحهای سابق را درباره حضرت عیسی با هم هماهنگ کند و سازش دهد و هدفش گروانیدن یهودیان نیست بلکه گروانیدن مشرکان است. احتمال قوی میرود که خود لوقا اصلاً مشرک، دوست پولس و نویسنده «اعمال رسولان» بوده است. او نیز مانند متی خیلی از مرقس اقتباس میکند. از ۶۶۱ آیه متنی که از مرقس به ما رسیده، بیش از ۶۰۰ آیه در «انجیل متی» و ۳۵۰ آیه در «انجیل لوقا»، غالباً کلمه به کلمه نقل شده است. بسیاری از قسمتهای «انجیل لوقا» که در «انجیل مرقس» نیست معادلهای تقریباً کلمه به کلمه «انجیل متی» است. ظاهراً لوقا آنها را از متی اقتباس کرده است یا اینکه لوقا و متی هر دو آنها را از منبع مشترکی گرفتهاند که فعلاً در دست نیست. لوقا اقتباسهای صریحش را تا اندازهای با مهارت ادبی مرتب میسازد. رنان انجیل او را زیباترین کتابی میدانست که نوشته شده است.
«انجیل چهارم» مدعی این نیست که شرح حال حضرت عیسی است. این انجیل مسیح را از لحاظ خداشناسی به عنوان «لوگوس» (کلمه)، خداوند آفریدگار جهان و رهاننده بشر معرفی میکند. با اناجیل نظیر در بسیاری از جزئیات و همچنین در توصیف کلی مسیح مغایرت دارد. جنبه نیمهگنوسی این انجیل و تأکیدش بر افکار ماورای طبیعی بسیاری از دانشوران مسیحی را به تردید در اینکه مصنف آن یوحنای حواری بوده کشانده است. مع ذلک از تجربه لااقل چنین برمیآید که یک روایت کهن را نباید ناسنجیده رد کرد؛ زیرا نیاکان ما همه احمق نبودهاند. مطالعات جدید تاریخ تنظیم انجیل چهارم را به حدود اواخر قرن اول میلادی تخمین میزنند. احتمالاً سنت در نسبت دادن «رسالههای یوحنا» به همین مصنف بر حق بوده است؛ هر دو همان مضامین را با همان سبک بیان میکنند.
خلاصه، واضح است که میان یک انجیل با انجیل دیگر تناقضات فراوان وجود دارد و در هر چهار انجیل اطلاعات تاریخی مبهم، شباهتهای سوءظنآمیز با افسانههای خدایان مشرکان، حوادث ساختگی برای اثبات تحقق یافتن پیشگوییهای عهد قدیم، و قسمتهای بسیار احتمالاً به منظور مبنای تاریخی دادن به آیین یا مراسم بعدی کلیسا موجود است. انجیلنویسان با سیسرون، سالوست و تاسیت در این نظر که تاریخ حامل نظرات اخلاقی است همداستان بودهاند. این فرض نیز بیجا نیست که گفتگوها و گفتارهایی که در انجیلها نقل شده از ضعف حافظه اشخاص بیسواد و اشتباهات و حک و اصلاحهای ناسخان لطمه دیده است.
با تمام این تفاصیل آنچه میماند خود قابل توجه است. تناقضات مربوط به جزئیات است و به اصل موضوع ارتباطی ندارد. انجیلهای نظیر در مطالب اساسی به طور قابل ملاحظهای با هم مطابقت دارند و تصویر یکدستی از مسیح به خواننده میدهند. «نقد عالی» از بس بر اثر اکتشافاتش ذوقزده شده بود چنان معیارهای سختی برای آزمایش اصالت در مورد عهد جدید به کار برد که بسیاری از اشخاص قدیم و واقعی مانند حمورابی، داوود، سقراط را جزو افسانهها قلمداد کرد. علیرغم همه پیشداوریها و پیشفرضهای الاهیاتیشان، انجیلنویسان حوادثی را نقل میکنند که اگر جاعل صرف بودند آنها را مسکوت میگذاشتند — مثلاً رقابت حواریون برای احراز مقامات عالی در ملکوت، فرار آنان پس از دستگیری حضرت عیسی، انکار پطرس، ناتوانی مسیح از معجزه کردن در جلیل، اشاره بعضی از مستمعان به امکان دیوانه بودن او، عدم اطمینان نخستین خود او به رسالتش، اقرار او به جهل خود درباره آینده، لحظات تلخکامیاش و فریاد نومیدانهاش روی صلیب. پس از خواندن شرح این صحنهها دیگر کسی نمیتواند در واقعی بودن شخصیت پشت آنها تردید کند. اینکه تعدادی افراد ساده در طی یک نسل توانسته باشند شخصیتی چنین نیرومند و جذاب، اخلاقی چنین عالی و رؤیایی این اندازه الهامبخش از برادری بشر بپرورانند، معجزهای است که از هر یک از معجزات مذکور در انجیلها باورنکردنیتر است. پس از دو قرن «نقد عالی»، خطوط زندگی، شخصیت و تعلیمات مسیح همچنان روشن و معقول است و جذابترین شخصیت را در تاریخ انسان غربی تشکیل میدهد.
نشو و نمای عیسی
متی و لوقا هر دو تولد حضرت عیسی را به «روزگاری که هرودس پادشاه یهودا بود» منتسب میکنند — یعنی به سال سوم قبل از میلاد. با این وصف لوقا عیسی را به هنگامی که «در سال پانزدهم سلطنت تیبریوس» — یعنی ۲۸-۲۹ میلادی — به دست یحیی تعمید داده میشود، مردی «سی ساله» توصیف میکند. با این حساب تولد او در سال دوم یا اول قبل از میلاد بوده است. لوقا میافزاید: «در آن ایام حکمی از طرف آوگوستوس قیصر صادر گشت که تمام ربع مسکون را اسمنویسی کنند... هنگامی که کویرینیوس والی سوریه بود.» ما میدانیم که کویرینیوس بین سالهای ۶ و ۱۲ میلادی فرماندار سوریه بوده است. یوسفوس از یک سرشماری که این شخص در یهودا انجام داد یاد میکند ولی تاریخ آن را بین سالهای ۶-۷ میلادی ذکر میکند. از این سرشماری در جای دیگر ذکری به میان نیامده است. ترتولیانوس روایت میکند که به فرمان ساتورنینوس، فرماندار سوریه در سال ۸-۷ قبل از میلاد، یک سرشماری در یهودا انجام گرفت. اگر این سرشماری همانی باشد که منظور نظر لوقاست، تولد حضرت عیسی را باید پیش از سال ششم ق م دانست. درباره روز تولد عیسی هیچ اطلاعی در دست نداریم. کلمنس اسکندرانی (حد ۲۰۰ میلادی) عقاید مختلفی را که در روزگار وی درباره روز تولد عیسی وجود داشته مطرح میکند و میگوید برخی گاهشماران این روز را نوزدهم آوریل و برخی بیستم مه معین میکنند، اما خود او این تاریخ را هفدهم نوامبر سال سوم قبل از میلاد میداند. در قرن دوم میلادی مسیحیان شرقی جشن تولد را روز ششم ژانویه برگزار میکردند. در سال ۳۵۴ بعضی از کلیساهای غربی از جمله کلیسای روم مراسم سالروز تولد مسیح را در ۲۵ دسامبر گرفتند؛ در آن زمان این روز را به خطا روز انقلاب شتوی که از آن به بعد طول روز رو به فزونی مینهد محاسبه کرده بودند؛ این روز از قبل نیز روز جشن اصلی کیش میترا یعنی روز تولد مهر شکستناپذیر بود. کلیساهای مشرق زمین تا مدتی دست از همان تاریخ ششم ژانویه برنداشتند و همگان غربیشان را به آفتابپرستی و بتپرستی متهم کردند ولی در پایان قرن چهارم روز ۲۵ دسامبر در مشرق زمین هم پذیرفته شد.
متی و لوقا زادگاه حضرت عیسی را در بیتلحم واقع در هشت کیلومتری اورشلیم ذکر میکنند؛ و میگویند که از آنجا خانواده حضرت عیسی به ناصره واقع در جلیل رفت و در آنجا متوطن شد. مرقس از بیتلحم حرفی به میان نمیآورد و «فقط مسیح را عیسای ناصری» مینامد. والدینش نام بسیار معمول یسوع را بر او نهادند که معنی آن «یار یهوه» است. یونانیان آن را به یسوس و رومیان آن را به یزوس تبدیل کردند.
او ظاهراً از خانوادهای کثیرالاولاد بوده است زیرا همسایگانش که از تعلیمات سرشار از حجت او در شگفت میشدند از خود میپرسیدند: «این حکمت و این قدرت اعجاز را او از کجا آورده است؟ مگر فرزند آن درودگر نیست؟ مگر نام مادرش مریم و نام برادرانش یعقوب، یوسف، شمعون و یهودا نیست؟ مگر خواهرانش در میان ما زندگی نمیکنند؟» لوقا داستان عید بشارت را با لطفی ادبی نقل میکند و سرود حضرت مریم را ذکر میکند که یکی از بزرگترین قصایدی است که در عهد جدید درج شده است.
مریم پس از فرزندش جالبترین چهره روایت است: فرزند را در میان تمام شادیهای رنجبار مادری میپروراند؛ از فرهنگ جوانی او به خود میبالد، بعدها از آیین و دعاوی او در شگفت میشود، دلش میخواهد او را از جمعیت تحریککننده دور نگه دارد و به آرامش شفابخش منزل بازگرداند («پدرت و من غمناک گشته ترا جستجو میکردیم»)، بیپناه شاهد مصلوب شدن او میشود و جسد او را در آغوش میگیرد. اگر همه اینها تاریخ نباشد ادبیاتی عالی است زیرا روابط میان والدین و فرزندان هیجانهایی عمیقتر از عشق جنسی در بر دارد. داستانهایی که بعدها به توسط کلسوس و دیگران درباره مریم و یک سرباز رومی شایع شد به عقیده همه منتقدان جز «مجعولاتی ناپخته» نیست. داستانهای دیگر که البته به این مذمومی نیستند داستانهایی هستند که عمدتاً در انجیلهای مشکوک یا غیرشرعی درباره تولد عیسی در یک غار یا آغل، پرستش او توسط شبانان و موبدان، قتل عام بیگناهان و فرار از مصر آمده است؛ ذهن آزموده از این شعر عامیانه رنجش نمیپذیرد. نه پولس و نه یوحنا از باکرهزادگی عیسی یاد نمیکنند و متی و لوقا که از آن سخن میرانند با نسبنامهای ناقض باکرگی نسب عیسی را از طریق یوسف به داوود میرسانند. ظاهراً اعتقاد به باکرهزادگی عیسی بعد از عقیدهای که نسب عیسی را به داوود میرساند پیدا شده است.
انجیلنویسان درباره دوران جوانی مسیح چندان سخن نمیگویند. عیسی را هنگامی که هشت روزه بود ختنه کردند. یوسف نجار بود و چون در این عصر حرفه معمولاً ارثی بود چنین برمیآید که عیسی این کسب خوشآیند را مدتی تعقیب کرده باشد. او با صنعتگران ده خود، با زمینداران بزرگ، مباشران و بردگان محیط روستایی خویش آشنا بود؛ در گفتارهای وی بارها به آنها اشاره میشود. نسبت به زیباییهای طبیعی روستا، لطف و رنگ گلها و باروری خاموشانه درختان میوه حساس بود. داستان پرسشهایش از علما در معبد باورنکردنی نیست؛ وی ذهنی بیدار و کنجکاو داشت و در خاور نزدیک پسری دوازده ساله به بلوغ میرسد. ولی وی از تعلیم و تربیت رسمی برخوردار نبود. همسایگانش میپرسیدند: «چگونه است که این مرد میتواند بخواند حال آنکه هرگز به مدرسه نرفته است؟» در کنیسه حاضر میشد و به آنچه از اسفار نقل میکردند با لذتی آشکار گوش فرا میداد. «صحیفههای انبیا» و مزامیر بیش از همه عمیقاً در حافظهاش رسوخ یافت و به شکلگیری شخصیت او یاری داد. شاید صحیفه دانیال و کتاب خنوخ را نیز خوانده باشد زیرا تعالیم بعدی او از کشف و شهود آنان درباره پیدایش مسیح و روز قیامت و فرا رسیدن ملکوت خداوند سرچشمه میگیرد.
هوایی که استنشاق میکرد از هیجان مذهبی اشباع بود. هزاران یهودی با نگرانی انتظار رهاننده اسرائیل را میکشیدند. سحر و جادو، فرشته و دیو، جنزدگی و جنگیری، معجزه و پیشگویی، غیبگویی و طالعبینی در همه جا واقعیتهای مسلم به شمار میرفتند؛ شاید داستان موبدان تندر دادنی ضروری در برابر اعتقادات طالعبینی آن عصر بوده است. مدعیان اعجاز شهرها را میپیمودند. همه یهودیان صالح فلسطین هر ساله به مناسبت عید فصح سفری به اورشلیم میکردند بنابراین عیسی حتماً اطلاعاتی درباره اسینیان و شیوه زندگی نیمهراهبانه و تقریباً بوداییشان داشته است؛ و احتمالاً درباره فرقه «نصرانیان» هم که در آن سوی اردن در پرایا سکونت داشتند و اعتقادی به نیایش در هیکل نداشتند و منکر قدرت مطلقه شریعت بودند چیزهایی شنیده بود. ولی آنچه در او شوق و شور مذهبی برانگیخت موعظههای یحیی پسر الیصابات دخترعموی مریم بود.
یوسفوس داستان این یحیی را تا اندازهای به تفصیل نقل میکند. ما معمولاً یحیای تعمیددهنده را به شکل مردی مسن تصویر میکنیم اما برعکس وی تقریباً همسن عیسی بوده است. مرقس و متی یحیی را چنین توصیف میکنند که: «این یحیی لباس از پشم شتر میداشت و کمربند چرمی بر کمر و خوراک او از ملخ و عسل بری میبود. در این وقت اورشلیم و تمام یهودا و جمیع حوالی اردن نزد او بیرون آمدند و به گناهان خود اعتراف کرده و در اردن از وی تعمید مییافتند.» وی از نظر ریاضتکشی مانند اسینیان بود اما در این نکته با آنان تفاوت داشت که یک بار تعمید را کافی میدانست. نام او باپتیست (تعمیددهنده) ممکن است معادل یونانی واژه اسن (اسینی، استحمامکننده) بوده باشد. یحیی به این رسم تطهیر تمثیلی تقبیح نفاق و ریا و زندگی بیبندوبار را میافزود و به گناهکاران انذار و وعید میداد که خود را برای تحمل داوری روز واپسین آماده سازند و اعلام میداشت که ملکوت خداوند نزدیک است؛ میگفت اگر سراسر یهودیه توبه میکردند و از گناه پاک میشدند مسیح و ملکوت بیدرنگ فرا میرسیدند.
لوقا میگوید: «در سال پانزدهم سلطنت تیبریوس» یا اندکی پس از آن عیسی به رودخانه اردن رفت تا به وسیله یحیی تعمید داده شود. چنین تصمیمی از سوی مردی که در آن زمان «حدود سی سال داشت» گواه بر آن است که مسیح تعلیمات یحیی را قبول داشته است. تعلیمات خود او هم در اصل همان بود. معهذا روشها و خصلتش با او تفاوت داشت: او شخصاً هرگز کسی را تعمید نداد؛ و هرگز در کنج خلوت زندگی نکرد بلکه در میان مردم به سر برد. اندکی بعد از این ملاقات هرودس آنتیپاس تترارک (فرماندار چهار شهر) جلیل دستور داد یحیی را به زندان افکندند. انجیلها بازداشت یحیی را به انتقاد وی از این عمل هرودس منتسب میکنند که زن خود را طلاق داد و هرودیاس را که هنوز زن قانونی فیلیپ برادر ناتنیش بود گرفت. یوسفوس علت بازداشت وی را ترس هرودس از اینکه مبادا قصد یحیی ایجاد شورش سیاسی زیر لفافه اصلاح مذهبی باشد ذکر میکند. مرقس و متی در تعقیب این قضیه داستان سالومه دختر هرودیاس را نقل میکنند که در برابر هرودس رقصی چنان دلفریب کرد که وی حاضر شد هر پاداشی بخواهد به او بدهد. بنابراین داستان سالومه به اصرار مادرش سر یحیی را خواست و تترارک با بیمیلی خواستش را اجابت کرد. در انجیلها سخنی از عشق سالومه به یحیی نمیرود و در نوشتههای یوسفوس نیز از شرکت وی در قتل یحیی صحبتی نیست.
رسالت
«بعد از گرفتاری یحیی، عیسی به جلیل آمده به بشارت ملکوت خدا موعظه میکرد.» لوقا مینویسد: «و عیسی به قوت روح به جلیل برگشت... و او در کنایس ایشان تعلیم میداد.» تصویر مؤثری این ایدئالیست جوان را نشان میدهد که به نوبۀ خود در اجتماعی در ناصره به خواندن اسفار میپردازد و قسمتی از صحیفه اشعیا نبی را انتخاب میکند:
روح خداوند یهوه بر من است زیرا خداوند مرا مسح کرده است تا مسکینان را بشارت دهم و مرا فرستاده است تا شکستهدلان را التیام بخشم و اسیران را به رستگاری و محبوسان را به آزادی ندا کنم... و جمیع ماتمیان را تسلی بخشم.
لوقا میافزاید: «چشمان همه اهل کنیسه بر وی دوخته میبود. آنگاه بدیشان شروع کرد که امروز این نوشته در گوشهای شما تمام شد. و همه بر وی شهادت دادند و از سخنان فیضآمیزی که از دهانش صادر میشد تعجب نمودند.» وقتی خبر آمد که سر یحیی بریده شده است و مریدانش در جستجوی رهبر جدیدی هستند حضرت عیسی بار این رهبری و خطر آن را پذیرفت. نخست از سر احتیاط به روستاهای آرام رفت و همیشه از مباحثات سیاسی احتراز میکرد. سپس با جرئت روزافزونی توبه، ایمان و رستگاری را بشارت داد. برخی از شنوندگانش تصور میکردند که وی خود یحیی است که از میان مردگان برخاسته است.
دشوار میتوان او را به عینه و چنانکه بود تصویر کرد آن هم نه تنها از آن رو که گزارشهای رسیده از کسانی است که او را میپرستیدند بلکه فراتر از آن بدان جهت که میراث اخلاقی و آرمانهای خود ما نیز به اندازهای وابسته به اوست و چنان از روی الگوی وی شکل گرفته است که از یافتن کوچکترین نقصی در او خود را رنجیدهخاطر احساس میکنیم. حساسیت مذهبیش چنان شدید بود که آن کسانی را که در دیدگاه او سهیم نبودند به شدت محکوم میساخت. از سر هر تقصیری ممکن بود درگذرد جز بیایمانی. در انجیلها عبارات تلخی هست که با هر آنچه درباره مسیح شنیدهایم ناسازگار است. وی گویا بیتفحص و تدقیق هراسناکترین افکار معاصرانش را درباره دوزخی ابدی برگرفته است که در آن بیایمانان و گناهکاران توبهنکرده در «جایی که کرم ایشان نمیرد و آتشی خاموش نیابد» در عذاب خواهند بود. وی بی هیچ اعتراضی از مرد بینوایی در بهشت سخن میگوید که اجازه نمییابد برای تسکین عطش ثروتمندی که به دوزخ فرستاده شده است قطرهای آب بر زبانش بریزد. او بزرگوارانه میگوید: «حکم مکنید تا بر شما حکم نشود» ولی خود مردم و شهرهایی را که بشارت او را نپذیرفتند و درخت انجیری را که میوه نمیآورد نفرین کرد. وی با مادرش نیز کمی خشن بوده است. او بیشتر دارای تعصب یک پیامبر عبری بود تا آرامش وارسته یک عارف یونانی. آتش اعتقادهایش او را شعلهور میساخت. گاهی خشم بجا و عادلانهاش انسانیت عمیقش را خدشهدار میکرد؛ خطاهای وی بهایی بود که برای ایمان پرشورش پرداخت ایمانی که قادرش ساخت جهان را تکان دهد.
از اینها که بگذریم او دوستداشتنیترین انسانها بود. از او هیچ تصویری در دست نداریم و انجیلنویسان هم شکل و شمایل او را وصف نمیکنند. ولی در کنار جاذبه روحانیش حتماً خوشسیما هم بوده است که توانسته است آنهمه زن را نیز مانند مردان به سوی خود جلب کند. از برخی کلمات پراکنده درمییابیم که حضرت عیسی نیز مانند دیگر مردان آن عصر و آن سرزمین نیمتنهای زیر شنل میپوشیده است، کفشهای چوبی به پا میکرده است و محتملاً برای جلوگیری از تابش آفتاب سرپوشی از پارچه که تا روی شانههایش میرسید بر سر مینهاده است. بسیاری از زنان در او محبتی شفقتآمیز مییافتند که ایثاری بیدریغ در آنان برمیانگیخت. این نکته که تنها یوحنا قصه زنی را که در عین عمل زنا گرفته شده ذکر میکند نمیتواند دلیلی بر عدم صحت آن باشد زیرا نمیتوان گفت یوحنا این قصه را به عنوان تأییدی بر شیوه خداشناسیش جعل کرده است و در ضمن با خصلت مسیح هم مطابقت کامل دارد. قصه دیگری که به همین زیبایی است و خارج از قوه ابداع انجیلنویسان است شرح داستان فاحشهای است که هیجانزده از اینکه عیسی توبهکاران را با آغوش باز میپذیرد در برابر وی زانو میزند با روغن آمیخته به مر قیمتی پاهایش را میمالد و به اشک چشم آنها را شستشو میدهد و با موهایش آنها را خشک میکند. عیسی درباره وی میگوید: «گناهان او که بسیار است آمرزیده شد زیرا که محبت بسیار نموده است.» همچنین روایت میشود که مادران کودکان خود را نزد او آوردند تا وی ایشان را لمس نماید و وی: «ایشان را در آغوش کشید و دست بر ایشان نهاد و برکت داد.»
عیسی برخلاف انبیا، اسینیان و یحیای تعمیددهنده زاهد مرتاض نبود. او را از جمله در حالی توصیف میکنند که شراب فراوان برای یک جشن عروسی تهیه میبیند با «باجگیران و گناهکاران» به سر میبرد و مریم مجدلیه را به مصاحبت خود میپذیرد. دشمن شادمانیهای ساده زندگی نبود گرچه در مورد تمایل جنسی مرد به زن نرمشناپذیری شدیدی خلاف طبیعت آدمی نشان میداد. گاهی در ضیافتهای اغنیا شرکت میجست؛ معهذا به طور کلی معاشرت با بینوایان و حتی معاشرت با افرادی را که تقریباً نجس محسوب میشدند و مورد تحقیر صدوقیان و فریسیان بودند ترجیح میداد. چون پی برد که اغنیا هرگز او را قبول نخواهند کرد نویدهایش را بر پایه یک دگرگونی استوار ساخت که بینوایان و ضعفا را در ملکوتی که فرا میرسید برتری میبخشید. عیسی فقط از این جنبه که خود را در کنار طبقات پایین قرار میداد و از نظر دلرحمی شبیه قیصر بود؛ اما از هر حیث دیگر مانند جهانبینی، خصلت و علایق یک دنیا فاصله میان آن دو وجود داشت! قیصر امیدوار بود با تغییر سازمانها و قوانین مردم را دگرگون کند؛ مسیح میخواست با تغییر مردم سازمانها را از نو بسازد و از قوانین بکاهد. قیصر نیز بر خشم گرفتن توانا بود ولی هیجاناتش همواره در مهار قوه ادراک روشنش بود. عیسی از هوشمندی بیبهره نبود؛ به پرسشهای دامگسترانه فریسیان تقریباً با مهارت یک نفر حقوقدان و در عین حال از روی حکمت پاسخ میداد. هیچکس نمیتوانست حتی در رویارویی با مرگ او را مشوش سازد. ولی قدرت ذهنی وی روشنفکرانه نبود و بستگی به میزان دانشش نداشت بلکه از حدت مخلیه، شدت احساس و وحدت مقصود نشأت میگرفت. ادعا نداشت عالم مطلق است و از برخی حوادث در شگفت میشد؛ فقط شور و شوق بسیارش او را بر آن میداشت تواناییهایش را بیش از حد واقع بپندارد نظیر آنچه در اورشلیم و ناصره پیش آمد. اما معجزاتی که به وی نسبت داده میشود بر استثنایی بودن تواناییهایش دلالت دارد.
احتمالاً معجزات مسیح در بیشتر موارد نتیجه تلقین بودهاند — یعنی تأثیر یک روح قوی و مطمئن بر ارواح تأثرپذیر. حضور عیسی خود به منزله دارویی تقویتی بود. با لمس امیدوارانه او ناتوان نیرو میگرفت و بیمار بهبود مییافت. اینکه داستانهای مشابهی در افسانهها یا تاریخ درباره اشخاص دیگری هم نقل شده است نمیتواند دلیلی بر افسانهای بودن معجزات عیسی باشد. به استثنای چند مورد این معجزات غیرقابل باور نیستند؛ پدیدههای مشابهی را میتوان تقریباً هر روز در لورد مشاهده کرد و مسلماً در عهد حضرت عیسی نیز در اپیداوروس و در دیگر مراکز شفای روانی دنیای باستان چنین پدیدههایی رخ میداده است؛ حتی حواریون هم از این گونه شفاها میکردهاند. جنبه روانشناختی معجزات را دو نکته نشان میدهد: اولاً خود عیسی شفاهایش را به «ایمان» کسانی نسبت میداد که شفا مییافتند؛ ثانیاً در ناصره ظاهراً به علت اینکه مردم به چشم «پسر نجار» به او مینگریستند و به قوای استثناییش باور نداشتند نتوانست معجزه کند؛ و هم از این روست که میگوید: «نبی بیحرمت نباشد مگر در وطن و خانه خویش.» درباره مریم مجدلیه گفته میشود که «هفت دیو را از وی بیرون کرد»؛ به عبارت دیگر مریم از بیماریها و قبضههای عصبی (این کلمه نظریه «جنزدگی» را به یاد انسان میآورد) رنج میکشید. این حالت وی ظاهراً در حضور عیسی تسکین مییافت؛ بدین جهت عیسی را مانند کسی که او را احیا کرده و حضورش برای تندرستیش ضرور است دوست میداشت. در مورد دختر یائیروس عیسی صریحاً گفت که کودک نمرده است بلکه در خواب است — شاید منظورش نوعی غش عصبی بوده است. عیسی برای بیدار کردنش نرمی معمول خود را به کار نبرد بلکه آمرانه فرمان داد: «دخترک برخیز!» البته منظور آن نیست که عیسی خود معجزاتش را پدیدههایی صرفاً طبیعی تلقی میکرد؛ او حس میکرد که این معجزات را فقط به یاری روحی الاهی که در وجود اوست به جا میآورد. ما نمیتوانیم بگوییم که وی در این تصور خود برخطا بوده است همچنانکه هنوز نمیتوانیم برای نیروهای بالقوهای که در فکر و اراده بشر نهفته است حد و مرزی معین کنیم. خود عیسی پس از معجزاتش ظاهراً احساس فرسودگی روانی میکرده است. او با اکراه به معجزه دست میزد و پیروانش را از پخش خبر معجزات منع میکرد. کسانی را که «برهان» میخواستند سرزنش میکرد و متأسف بود از اینکه حتی حواریونش اساساً به خاطر «معجزاتی» که نشان میدهد قبولش دارند.
حواریون وی به هیچ روی از آن دست آدمهایی نبودند که انسان ممکن است برای دگرگون کردن جهان برگزیند. انجیلها با واقعبینی اختلافات خصایل آنان را نشان میدهند و خطاهایشان را با صداقت عیان میکنند. آنها آشکارا جاهطلب بودند؛ عیسی برای آرام ساختنشان به آنان وعده میدهد که در روز داوری واپسین روی دوازده تخت خواهند نشست و دوازده قبیله اسرائیل را داوری خواهند کرد. وقتی که یحیای تعمیددهنده به زندان افتاد یکی از شاگردانش به نام آندریاس به عیسی پیوست و برادر خود شمعون را با خود آورد که عیسی وی را سفاس (سنگ) نامید و یونانیها آن را به پتروس (پطرس) ترجمه کردند. پطرس چهرهای کاملاً انسانی دارد: فعال، جدی، بخشنده، حسود و گاهی تا سر حد بزدلی ترسو بود. آندریاس و او از ماهیگیران دریاچه جلیل بودند. همین حال را دو فرزند زبدی یعقوب و یوحنا داشتند. هر چهار تن پیشه خود را رها کردند تا در پیرامون عیسی محفل کوچکی از اصدقا تشکیل دهند. متی در شهر سرحدی کفرناحوم «باجگیر» یعنی کارمند دولت بود؛ بنابراین منتسب به روم و بدین جهت مورد کینه هر یهودی تشنه آزادی بود. یهودای اسخریوطی تنها حواری است که اهل جلیل نبود. هر دوازده تن اموال خود را در میان نهادند و یهودا را مأمور اداره آن کردند. آنان در طول دورهای که عیسی را در سیر و سفر تبشیریش دنبال میکردند در روستاها به سر میبردند غذایشان را اینجا و آنجا از کشتزارهای سر راه تأمین میکردند و مهماننوازی گرویدگان و دوستان را میپذیرفتند. به این دوازده تن عیسی هفتاد و دو شاگرد نیز افزود و آنها را دو به دو راهی شهرهایی کرد که قصد بازدید از آنها را داشت. به آنان سفارش کرده بود که «کیسه، توشهدان و کفشها با خود برمدارید.» زنان مهربان و پارسا نیز به حواریون و شاگردان پیوستند. این زنان از آنها نگاهداری میکردند و مواظبتهای زندگانی خانگی را که در زندگی مردها مایه بزرگترین تسلی است درباره آنها به جا میآوردند. با دست این گروه کوچک از اشخاص خاکسار و بیسواد بود که حضرت عیسی بشارتش را به جهانیان ابلاغ کرد.
بشارت
عیسی تعلیماتش را با سادگیای در خور شنوندگانش بیان میکرد: با قصههایی که به اشارت و من غیر مستقیم مطالبش را مفهوم میکرد با پندهای اخلاقی گیرا که به جای استدلالهای منطقی به کار میبرد و با تشبیهات و استعاراتی به همان اندازه درخشان که در آثار ادبی دیگر یافت میشود. قالب تمثیلی که او به کار میگرفت در مشرق زمین یک شیوه معمول بود و بعضی از تشبیهات گیرای او شاید نادانسته برگرفته از انبیا مؤلفان مزامیر یا ربنها بود؛ معهذا سرراست بودن بیان حال زنده تخیل و صمیمیت گرم روحش گفتار او را به پایه الهامآمیزترین شعر میرسانید. برخی از سخنانش مبهم است و برخی دیگر در بادی امر نادرست مینماید؛ بعضی دیگر تند و تیز کنایهآمیز و تلخ است؛ و تقریباً همه آنها نمونه ایجاز روشنی و نیروی گفتار است.
نقطه آغاز کار وی «بشارت» یحیای تعمیددهنده بود که خود برگرفته از صحیفه دانیال و کتاب خنوخ بود؛ «تاریخ جهش ندارد.» وی میگفت ملکوت خداوند نزدیک است؛ بزودی خداوند به فرمانروایی بدی در روی زمین پایان میدهد؛ پسر انسان «روی ابرهای آسمان» میآید تا همه بشریت را از زنده و مرده دادرسی کند. زمان توبه به پایان میرسد کسانی که توبه کردهاند زندگی عادلانه دارند خدا را میپرستند و به پیامبر او ایمان آوردهاند وارث ملکوت خواهند شد و در دنیایی که سرانجام از هر بدی و رنج و مرگ رسته است به قدرت و به افتخار میرسند.
چون این اندیشهها به گوش شنوندگان آشنا بود مسیح آنها را شرح و بسط نمیداد و از این رو اکنون دشواریهای بسیار در مفاهیم وی یافت میشود. مقصودش از ملکوت چه بود؟ بهشتی آسمانی؟ ظاهراً خیر زیرا حواریون و عیسویان نخستین همگی انتظار ملکوتی در روی زمین داشتند. این سنت یهود بود که مسیح به ارث برد؛ و او به پیروان خود تعلیم میداد که اینگونه پدر آسمانی را ستایش کنند: «ملکوت تو بیاید اراده تو همچنانکه در آسمانها بر زمین نیز کرده شود.» فقط بعد از آنکه این امید پژمرد انجیل یوحنا این سخن را در دهان عیسی گذاشت: «پادشاهی من از این جهان نیست.» پس آیا مقصودش از ملکوت حالتی روحی یا آرمانشهری مادی بود؟ گاهی از ملکوت به عنوان حالتی روحی سخن میگفت که پاکان و معصومان به آن نایل میشوند؛ «ملکوت خداوند در میان شماست.» گاهی هم آن را به صورت یک جامعه پر از سعادت آینده تصویر میکرد که در آن حواریون فرمانروایند و آن کسانی که به خاطر مسیح چیزی بخشیده یا رنجی کشیدهاند پاداشی صدچندان دریافت میدارند. گویا فقط به طور استعاره کمال معنوی را به ملکوت همانند کرده است و مقصودش آن بوده که کمال معنوی آمادگی و بهایی است که باید برای ملکوت پرداخت شرط لازم برای نفوس رستگاری است که هنگام تحقق ملکوت در آن خواهند بود.
ملکوت کی فرا خواهد رسید؟ بزودی. «هرآینه به شما میگویم که بعد از این از عصیر انگور نخورم تا آن روزی که در ملکوت خدا آن را تازه بنوشم.» عیسی به پیروان خود میگفت: «زیرا هرآینه به شما میگویم تا پسر انسان نیاید از همه شهرهای اسرائیل نخواهید پرداخت.» بعداً این موعد را کمی عقب میاندازد: «هرآینه به شما میگویم که بعضی در اینجا حاضرند که تا پسر انسان را نبینند که در ملکوت خود میآید ذائقه موت را نخواهند چشید.» «این نسل از میان نخواهد رفت تا آنکه این چیزها کرده شود.» در لحظات حساستر به حواریون چنین اخطار میکرد: «ولی از آن روز و ساعت غیر از پدر هیچکس اطلاع ندارد نه فرشتگان در آسمان و نه پسر هم.» پیش از حلول ملکوت نشانههایی خواهد بود: «و جنگها و اخبار جنگها را خواهید شنید... زیرا قومی با قومی و مملکتی با مملکتی مقاومت خواهند نمود و قحطیها وباها زلزلهها در جایها پدید آید... آنگاه شما را به مصیبت سپرده خواهند کشت... و از یکدیگر نفرت گیرند و بسا انبیای کذبه ظاهر شده بسیاری را گمراه کنند. و به جهت افزونی گناه محبت بسیاری سرد خواهد شد.» گاهی عیسی حلول ملکوت را منوط به گرایش انسان به سوی خدا و عدالت قلمداد میکرد. معمولاً این فرا رسیدن را کار خداوند و عطیه ناگهانی و اعجازآمیز عنایت الاهی میدانست.
بسیاری ملکوت را یک مدینه فاضله کمونیستی تعبیر کردهاند و عیسی را یک نفر انقلابی اجتماعی پنداشتهاند. در انجیلها قراینی بر له چنین دیدگاهی هست. مسیح آشکارا انسانی را که هدف اصلیش در زندگی گردآوردن پول و تجمل است حقیر میشمرد. او ثروتمندان و سیرشکمان را به گرسنگی و بدبختی وعید و انذار میداد و متقابلاً بینوایان را به سعادت ابدی که ملکوت برایشان به ارمغان خواهد آورد تسلی میداد. به ثروتمندی که از او پرسید علاوه بر رعایت احکام عشره چه باید بکند مسیح پاسخ داد: «مایملک خود را بفروش و به فقرا بده... و آمده مرا متابعت نما.» ظاهراً حواریون ملکوت را به دگرگونی انقلابی روابط موجود میان غنی و فقیر تعبیر میکردند. در قسمتهای بعدی خواهیم دید که چگونه آنها و عیسویان نخستین یک گروه کمونیستی تشکیل دادند «و در همه چیز شریک میبودند.» اتهامی که بر اساس آن حضرت عیسی را محکوم کردند این بود که وی توطئه چیده است تا خود «پادشاه یهودیان» شود.
ولی یک نفر محافظهکار نیز میتواند موافق مقصودش از عهد جدید دلیل بیاورد. عیسی با متی که به شغل خود یعنی کارمندی دولت روم ادامه میداد دوست میشود. هیچگونه انتقادی از دولت کشوری نمیکند در نهضت یهود برای آزادی ملی شرکت نمیجوید و همواره نرمی و مدارایی را توصیه میکند که ذرهای بوی انقلاب سیاسی از آن به مشام نمیرسد. فریسیان را تشویق میکرد که: مال قیصر را به قیصر ادا کنید و مال خدا را به خدا.» قصهاش درباره مردی که پیش از عزیمت به سفر «غلامان خود را طلبید و اموال خود را بدیشان سپرد» متضمن حمله به ربا یا بردگی نیست بلکه به عکس نشانه مسلم گرفتن نهادهای موجود است. عیسی آشکارا عمل غلامی را که ده مینا (ششصد دلار) امانتی آقایش را به کار انداخت و سبب شد که ده مینای دیگر سود بدهد تأیید میکند؛ و عمل آن غلامی را که یک مینای امانتی آقایش را تا بازگشت صاحبش بیثمر گذاشت سرزنش میکند و این کلمات عتابآمیز را در دهان آن ارباب میگذارد: «به هر که دارد داده خواهد شد و هر که ندارد حتی آنچه دارد نیز از او گرفته خواهد شد.» این جمله اگر خلاصهای عالی از تاریخ جهان نباشد دست کم خلاصهای عالی از قاعده بازار است. در تمثیلی دیگر کارگران «زمزمه میکردند علیه کارفرمایشان» که به یکی از آنان که بیش از یک ساعت کار نکرده بود همان مزد کسانی را میداد که تمام روز زحمت کشیده بودند. مسیح این پاسخ را به کارفرما نسبت میدهد: «آیا مرا جایز نیست که از مال خود آنچه بخواهم بکنم؟» عیسی ظاهراً در فکر آن نبوده است که به فقر پایان دهد: «بینوایان را شما همواره با خود دارید.» مانند همه پیشینیان در نظر او نیز امری بدیهی است که یک نفر برده وظیفه دارد به آقایش خدمت کند: «خوشا به حال آن غلامی که چون آقایش آید او را در حین کار مشغول یابد.» او به بنیانهای اقتصادی یا سیاسی موجود حمله نمیکند برعکس نفوس پرحرارتی را که میخواهند «به زور ملکوت آسمان را بربایند» محکوم میسازد. انقلابی که او جستجو میکرد انقلابی به مراتب عمیقتر بود که بدون آن هر گونه اصلاحی سطحی و زودگذر میماند. اگر او میتوانست دل انسان را از امیال خودپرستانه از ستم و آز پاک کند در آن صورت مدینه فاضله خود به خود میآمد و تمام نهادهایی را که ریشه در آز و خشونت داشتند از میان میرفتند و بدنبالشان نیز نیاز به قوانین. چون چنین انقلابی عمیقترین انقلابهاست انقلابی که در برابر آن همه انقلابهای دیگر صرفاً کودتای طبقهای برای از میدان به در کردن طبقه دیگر و ادامه استثمار جلوه میکنند مسیح به این مفهوم روحانی بزرگترین انقلابی تاریخ بود.
دستاورد او مستقر ساختن یک دولت جدید نبود بلکه طرح بنیان اخلاقی آرمانی بود. قانون اخلاقی او بر نزدیک بودن زمان فرا رسیدن ملکوت مبتنی بود و با این هدف طراحی شده بود که انسان را شایسته ورود به آن گرداند. «نویدهای سعادت ابدی» هم با آن ستایش بیسابقهشان از فروتنی فقر مدارا و آرامش بر همین مبنا بودند؛ و به همچنین توصیه مبنی بر گونه دیگر را برای سیلی دراز کردن و شبیه شدن به کودکان خردسال (و نه نمونههای تقوا!)؛ و بیاعتنایی به ملزومات اقتصادی و مالکیت و دولت؛ و ترجیح دادن تجرد بر تأهل؛ و دستور ترک هر گونه پیوند خانوادگی: اینها قواعدی برای زندگی معمولی نبود بلکه نظامی نیمهرهبانی بود در خور مردان و زنانی شایسته گزینش خدا برای ملکوتی که قریباً فرا میرسید و در آن قانون ازدواج روابط جنسی مالکیت و جنگ وجود نداشت. حضرت عیسی کسانی را که «خانه خویشاوند برادر زن و فرزند را ترک میکنند» میستود حتی کسانی را که «به خاطر ملکوت خداوند خود را خصی کردهاند»؛ البته بدیهی است این احکام شامل یک اقلیت مذهبی فداکار بود نه یک جامعه پایدار. این قوانین اخلاقی از نظر هدف محدود ولی از نظر دامنه جهانشمول بودند زیرا مفهوم برادری و «قانون زرین» را درباره بیگانگان و دشمنان نیز مانند دوستان و همسایگان به کار میبست. اخلاق آرمانی مسیح رؤیای روزی را داشت که انسانها دیگر خدا را نه در معابد که «در روح و حقیقت» و نه فقط در گفتار که در هر کردار خود خواهند پرستید.
آیا این اندیشههای اخلاقی تازگی داشت؟ غیر از ترتیب و تنظیم آنها هیچ چیزشان تازگی ندارد. موضوع محوری موعظه مسیح یعنی روز داوری و ملکوت آینده از یک قرن پیش از آن در میان یهودیان مطرح بود. از دیرزمانی شریعت در تلاش تلقین مفهوم برادری بود؛ در سفر لاویان آمده است: «همسایه خود را مثل خویشتن محبت نما» حتی «غریبی که در میان شما مأوا گزیند مثل متوطنی از شما باشد و او را مثل خود محبت نما.» سفر خروج بر یهودیان مقرر کرده بود که به دشمنانشان نیکی کنند: «اگر گاو یا الاغ دشمن خود را یافتی که گم شده باشد البته آن را نزد او باز بیاور. اگر الاغ دشمن خود را زیر بارش خوابیده یافتی و از گشادن او روگردان هستی البته آن را همراه او باید بگشایی.» انبیا نیز یک زندگانی نیک را برتر از رسوم و شعایر قرار داده بودند. اشعیا و هوشع شروع کرده بودند به اینکه یهوه را از ارباب خشم و جنگ به خدای محبت مبدل کنند. هیلل مانند کنفوسیوس «قانون زرین» را تقریر کرده بود. نمیشود عیسی را سرزنش کرد که چرا سنن پرمایه اخلاقی ملتش را به ارث برده و چرا آنها را به کار بسته است.
تا دیرزمانی مسیح خود را یک یهودی میدانست که در اندیشه انبیا سهیم است کار آنان را دنبال میگیرد و مانند آنها فقط برای یهودیان موعظه میکند. پیروانی را که مأمور ترویج بشارتش میکرد منحصراً به شهرهای یهودی گسیل میداشت: «در راه امتها مروید و در بلدی از سامریان داخل نشوید.» بدین جهت پس از رحلتش حواریون در بردن «مژده» به دنیای «کفار» تردید داشتند. هنگامی که عیسی به یک زن سامری نزدیک چاه برمیخورد به وی میگوید: «نجات از یهود است.» گرچه اصولاً نباید سخنانی را مبنای داوری او قرار دهیم که فرد دیگری که خود در آن موقع حاضر نبوده و تقریباً شصت سال بعد آن را نوشته است از زبان او نقل میکند. وقتی که یک زن کنعانی از او میخواهد که دخترش را شفا بخشد ابتدا امتناع میورزد و میگوید: «فرستاده نشدهام مگر به جهت گوسفندان گمشده خاندان اسرائیل.» به یک جذامی که از او شفا گرفته است میگوید: «خود را به کاهن بنما و آن هدیهای را که موسی فرمود بگذران.» «آنچه را که کاتبان و فریسیان به شما گویند نگاه دارید و به جا آورید لیکن مثل اعمال ایشان نکنید.» عیسی نیز مانند هیلل قصدش از تغییر و تبدیلاتی که پیشنهاد میکرد بر کندن بنیان شریعت یهود نبود: «گمان مبرید که آمدهام تا تورات یا «صحف انبیا» را باطل سازم؛ نیامدهام تا باطل نمایم بلکه تا تمام کنم.» «لیکن آسانتر است که آسمان و زمین زایل شود از آنکه یک نقطه از تورات ساقط گردد.»
معهذا وی به نیروی شخصیت و احساسش همه چیز را دگرگون کرد. به شریعت این حکم را افزود که برای ملکوت باید با زندگی عادلانه مهربانانه و ساده آماده شد. در مورد مسائل جنسی و طلاق شریعت را سفت و سختتر کرد ولی از سوی دیگر با آمرزش و مغفرت سهلتر آن را ملایمتر ساخت به فریسیان خاطرنشان کرد که «سبت به جهت انسان مقرر شد نه انسان برای سبت.» قوانین مربوط به خوراک و پاکیزگی را تعدیل کرد و بعضی روزهها را از قلم انداخت. وی به مذهب که به صورت آیینی تشریفاتی درآمده بود دوباره مفهوم درست کرداری را بازگردانید و طاعت و صدقهای را که «به روی دریا» باشد و تشییع و تدفین تجملآمیز را محکوم کرد. گاهی این حس را در انسان به وجود میآورد که شریعت یهود بر اثر فرا رسیدن ملکوت نسخ میگردد.
همه فرقههای یهودی جز اسینیان با بدعتهایش مخالفت میورزیدند و بخصوص این ادعای او که میتواند گناهان را ببخشد و به نام خدا سخن گوید آنها را خشمگین میکرد. از اینکه میدیدند با کارگزاران منفور روم و با زنان بدنام معاشرت میکند سخت منزجر میشدند. کاهنان هیکل و اعضای سنهدرین فعالیتهای او را با بدگمانی مینگریستند؛ و درست همان گونه که هرودس به یحیی مظنون بود آنها نیز فعالیتهای وی را سرپوشی بر یک انقلاب سیاسی میدیدند؛ آنها میترسیدند که مبادا پروکوراتور رومی آنها را متهم سازد که از مسئولیت خود در حفظ نظم اجتماعی غفلت میورزند. از وعده حضرت عیسی مبنی بر انهدام هیکل اندکی متوحش بودند و اطمینان نداشتند که این سخن استعارهای بیش نیست. عیسی نیز به نوبه خود با جملات نیشدار و تلخ به آنان میتاخت:
کاتبان و فریسیان... بارهای گران و دشوار را میبندند و بر دوش مردم مینهند و خود نمیخواهند آنها را به یک انگشت حرکت دهند. و همه کارهای خود را میکنند تا مردم ایشان را ببینند. حمایلهای خود را عریض و دامنهای قبای خود را پهن میسازند. بالا نشستن در ضیافتها و کرسیهای صدر در کنایس را دوست دارند... وای بر شما ای کاتبان و فریسیان ریاکار... ای راهنمایان کور... ای جهال و کوران... اعظم اعمال شریعت یعنی عدالت و رحمت و ایمان را ترک کردهاید... بیرون پیاله و بشقاب را پاک مینمایید و درون آنها مملو از ظلم و جبر است... ای کاتبان و فریسیان ریاکار که چون قبور سفیدشده میباشید!... ظاهراً به مردم عادل مینمایید لیکن باطناً از ریاکاری و شرارت مملو هستید... فرزندان قاتلان انبیا هستند. پس شما پیمانه پدران خود را لبریز کنید. ای ماران! و ای افعیزادگان! چگونه از عذاب جهنم فرار خواهید کرد؟... باجگیران و فاحشهها قبل از شما داخل ملکوت خدا میگردند.
آیا حضرت عیسی درباره فریسیان منصف بود؟ شاید در میان آنان کسانی بودند که در خور چنین تقبیحی بودند آن عده بسیار که مانند عیسویان بیشمار چند قرن بعد زهد ظاهری را جایگزین عنایت باطنی کرده بودند. ولی فریسیان بسیاری هم بودند که به تبدیل و انسانیتر کردن شریعت قائل بودند. به احتمال زیاد عده کثیری از اعضای این فرقه مردمانی صمیمی خوب و شریف بودند که میپنداشتند آن آیینهای تشریفاتی را که عیسی نادیده میگرفت نبایستی به نفسه قضاوت کرد بلکه باید آنها را جزئی از قوانینی در نظر گرفت که در خدمت حفظ یگانگی یهودیان و سرافرازی و شایستگی آنان در میان دنیای خصم است. برخی از فریسیان با عیسی همدردی میکردند و از توطئههایی که علیه جان او چیده میشد آگاهش میکردند. یکی از مدافعان عیسی موسوم به نیکودموس از فریسیان ثروتمند بود.
قطع نهایی رابطه حاصل یقین روزافزونی بود که عیسی به مسیح بودن خود یافت و آنها را صریحاً اعلام کرد. پیروانش نخست او را جانشین یحیای تعمیددهنده میدانستند؛ کمکم معتقد شدند که رهانندهای است که از دیرزمانی انتظارش را میکشیدند تا اسرائیل را از یوغ روم نجات دهد و سلطنت خداوند را روی زمین برقرار سازد. از او میپرسیدند: «خداوندا آیا در این وقت ملکوت را بر اسرائیل باز برقرار خواهی ساخت؟» وی این پرسشها را رد میکرد و چنین پاسخ میداد: «از شما نیست که زمانها و اوقاتی را که پدر در قدرت خود نگاه داشته است بدانید.» و به فرستادگان تعمیددهنده که از او میپرسیدند: «آیا تو آن کسی هستی که باید بیاید؟» نیز جوابهای مبهم میداد. برای اینکه پیروان خود را از استنباطی که درباره او داشتند یعنی او را یک مسیح سیاسی میپنداشتند منصرف سازد هر گونه ادعایی را مبنی بر اینکه از نسل داوود پیامبر است رد کرد. معهذا اندکاندک انتظار پرشور پیروانش و تواناییهای روانی فوقالعادهای که در وجود خویش یافت گویا او را قانع ساخت که خداوند او را نه برای احیای حاکمیت یهودا بلکه برای آماده گردانیدن مردم جهت سلطنت خداوند بر روی زمین فرستاده است. در انجیلهای نظیر نه خود را همانند و نه برابر با «اب» میسازد. میپرسید: «از چه سبب مرا نیکو گفتی و حال آنکه کسی نیکو نیست جز خدا.» در دعای خویش در جتسمانی میگوید: «نه آنچه من میخواهم بلکه آنچه تو میخواهی.» اصطلاح «پسر انسان» را که دانیال مترادف مسیح کرده بود عیسی به کار برد بدواً بیآنکه مقصود خودش باشد ولی سرانجام در اظهارات ذیل خود را مصداق آن گردانید: «پسر انسان مالک روز سبت نیز هست.» و این موضوع به نظر فریسیان کفر وحشتناکی آمد. گاهی عیسی خدا را به معنایی منحصر به شخص خودش «پدر» مینامید ولی در پارهای از موارد نیز مشخصاً از «پدر من» سخن میگفت و ظاهراً مقصودش این بود که به واسطه درجهای خاص پسر خداست. دیرزمانی روا نمیداشت که شاگردانش او را مسیح بخوانند اما در قیصریه فیلیپی بر گفته پطرس که او را «مسیح پسر خداوند زنده» خواند صحه گذاشت. هنگامی که روز دوشنبه پیش از وفاتش به اورشلیم نزدیک شد تا پیام واپسین خود را خطاب به مردم بگوید «تمامی شاگردانش» با این مضمون به او درود فرستادند: «مبارک باد آن پادشاهی که میآید به نام خداوند!» و چون برخی از فریسیان از او خواستند که شاگردانش را نهیب نماید پاسخ داد: «به شما میگویم اگر اینها ساکت شوند هرآینه سنگها به صدا آیند.» در انجیل چهارم مذکور است که جمعیت او را به عنوان «پادشاه اسرائیل» استقبال کرد. ظاهراً پیروانش هنوز او را به دیده یک مسیح سیاسی مینگریستند که قدر روم را واژگون میسازد و سیادت را به یهود میدهد. همین هلهله و شادی بود که سبب هلاکت عیسی به عنوان یک فرد انقلابی گشت.
مرگ و تبدل
عید فصح فرا میرسید. عده زیادی از یهودیان در اورشلیم گرد میآمدند تا قربانی پیشکش هیکل کنند. جلوخان هیکل آکنده از هیاهوی فروشندگان کبوتر و حیوانات قربانی دیگر و صرافانی بود که سکههای رایج محلی را با سکههای بتپرستان یعنی پول روم عوض میکردند. عیسی که فردای ورودش به اورشلیم از هیکل بازدید میکرد از غوغا و داد و ستد غرفههای بازار به شگفت آمد. از فرط تغیر او و یارانش میزهای صرافان و کسبه را واژگون کردند و سکههایشان را به زمین ریختند و با «تازیانهای از طناب» کسبه را از جلوخان بیرون راندند. تا چند روز پس از آن بدون مانع در هیکل به تعلیم پرداخت؛ ولی شبها اورشلیم را ترک میگفت و به کوه زیتون میرفت زیرا میترسید بازداشت یا کشته شود.
عمال دولت — کشوری و روحانی رومی و یهودی — عیسی را احتمالاً از روزی که رسالت یحیای تعمیددهنده را دنبال گرفته بود زیر نظر داشتند. اما چون موفق نشده بود طرفداران بسیاری فراهم آورد کمکم او را نادیده گرفته بودند. ولی استقبال پرشوری که از او در اورشلیم شد ظاهراً رهبران یهود را به این گمان انداخت که مبادا این شور و هیجان در جمعیت میهنپرست و احساسی گردآمده برای عید فصح کارگر افتد و آنان را به شورشی بیموقع و بیثمر علیه دولت روم کشاند و باعث از میان رفتن هر گونه خودمختاری و هر گونه آزادی مذهبی در یهودا شود. خاخام بزرگ سنهدرین را منعقد ساخت و چنین اظهار نظر کرد: «به جهت ما مفید است که یک شخص در راه قوم بمیرد و تمامی طایفه هلاک نگردند.» اکثریت موافقت کرد و شورا دستور توقیف مسیح را داد.
چنین مینماید که عیسی احتمالاً به توسط اعضای اقلیت سنهدرین از این تصمیم اطلاع یافته باشد. روز چهاردهم ماه یهودی نیسان (سوم آوریل) احتمالاً سال ۳۰ میلادی عیسی و حواریونش غذای فصح را نزد دوستی در اورشلیم صرف کردند. حواریون منتظر بودند که استاد با قدرتهای اعجازآمیزش خود را رها سازد. خود او برعکس سرنوشت خویش را پذیرفت و شاید امیدوار بود که مرگش به عنوان کفاره گناهان امتش مقبول خداوند واقع شود. آگهی یافته بود که یکی از دوازده حواری برای خیانت به او دسیسه میچیند؛ و در هنگام آخرین شام یهودای اسخریوطی را آشکارا متهم ساخت. طبق رسوم یهود عیسی قدح شرابی را که برای نوشیدن به حواریون میداد برکت داد (به زبان یونانی ائوخاریستیسای)؛ سپس با هم مزامیر هلیل را خواندند. به موجب انجیل یوحنا اعلام داشت که «بعد از اندکی» دیگر با آنها نخواهد بود و افزود: «به شما حکمی تازه میدهم که یکدیگر را محبت نمایید... دل شما مضطرب نشود. به خدا ایمان آورید به من نیز ایمان آورید. در خانه پدر من منزل بسیار است... میروم تا برای شما مکانی حاضر کنم.» خیلی موجه به نظر میرسد که در چنین لحظه پرشکوهی عیسی از آنان خواسته باشد که به طور ادواری این شام را (طبق آداب یهود) به یاد او تجدید کنند؛ و بعید نیست که با شدت احساس و تخیل شرقی از آنها خواسته باشد که به نانی که میخورند به عنوان مظهر جسم او و شرابی که مینوشند به عنوان مظهر خون او در نگرند.
میگویند که در همان شب گروه کوچک به باغ جتسمانی در خارج اورشلیم پناه بردند. جوخهای از مأموران انتظامی هیکل آنان را در آنجا پیدا و عیسی را توقیف کرد. نخست او را به منزل حنا خاخام بزرگ سابق و سپس نزد قیافا بردند. بنابر روایت مرقس «شورا» — احتمالاً کمیسیونی از سنهدرین — قبلاً در آنجا تشکیل شده بود. شهود مختلفی علیه او شهادت دادند و بخصوص تهدید او را در مورد تخریب هیکل خاطرنشان ساختند. وقتی که قیافا از عیسی پرسید که آیا او «مسیح پسر خدا» است یا نه عیسی پاسخ داد: «من هستم.» صبح سنهدرین تشکیل شد او را کافر شناختند (که گناه کبیره محسوب میشد) و تصمیم گرفتند او را نزد پروکوراتور روم — که برای نظارت بر جمعیت عید فصح به اورشلیم آمده بود — حاضر کنند.
پونتیوس پیلاطس (پیلاطس) پروکوراتور مردی سختدل بود که بعدها به اتهام اخاذی و بیرحمی به رم احضار شد و از شغل خود معزول گشت. با این وصف وی تصور نمیکرد که این واعظ نرمرفتار برای دولت واقعاً خطرناک باشد. از عیسی پرسید: «آیا تو پادشاه یهود هستی؟» به روایت متی عیسی با ابهام پاسخ داد: «تو میگویی.» این جزئیات که ظاهراً از روی مسموعات و دیرزمانی پس از خود واقعه نقل شده مورد تردید است. اگر متی را قبول داشته باشیم باید نتیجه بگیریم که عیسی مصمم به مردن بوده است و نظریه کفاره بولس در ذهن مسیح بوده است. یوحنا نقل میکند که عیسی افزود: «زیرا من برای این متولد شدهام... برای شهادت دادن درباره حقیقت.» پروکوراتور پرسیده است: «حقیقت چیست؟» — پرسشی که شاید معلول تمایلات ماورای طبیعی نویسنده انجیل چهارم است ولی شکاف میان فرهنگ سوفسطایی و کلبی پروکوراتور رومی و ایدئالیسم گرم و غریزی آن یهودی را آشکار میکند. در هر حال پس از اعتراف مسیح طبق قانون وی محکوم بود و پیلاطس از روی اکراه حکم مرگ را صادر کرد.
مصلوب کردن کیفری رومی بود نه یهودی. معمولاً پیش از آن محکوم را تازیانه میزدند و چون این کار با شدت انجام مییافت بدن را به صورت تودهای ورمکرده و خونین درمیآورد. سربازان رومی تاجی از خار بر سر عیسی گذاشتند و بدین ترتیب سلطنت «پادشاه یهودیان» را تمسخر کردند. در بالای صلیبش نوشتهای به زبان آرامی یونانی و لاتینی گذاشتند: «عیسای ناصری پادشاه یهود.» اعم از اینکه عیسی انقلابی بوده یا نبوده باشد از طرف روم به عنوان یک انقلابی محکوم شد. تاسیت نیز این موضوع را چنین درک کرده است. جمعیتی کوچک آنقدر کوچک که در حیاط خانه پیلاطس جای میگرفت درخواست اعدام مسیح را کرده بودند؛ اما حالا که محکوم از تپه جلجتا بالا میرفت بنابر روایت لوقا «گروهی بسیار از قوم و زنانی که به سینه میزدند و برای او ماتم میگرفتند در عقب او افتادند.» آشکار است که این محکومیت با موافقت مردم یهود همراه نبوده است.
هر آن کس که میخواست میتوانست در این نمایش دهشتانگیز حضور یابد. رومیان که لازم میدانستند با ایجاد وحشت حکومت کنند برای جرایم بزرگ افرادی که شارمند روم نبودند مجازاتی را انتخاب میکردند که سیسرون آن را «بیرحمانهترین و زشتترین شکنجهها» نامیده است. دست و پای محکوم را به چوب میبستند (گاهی میخکوب میکردند) چوبی برآمده حایل ستون فقرات و پاها بود؛ و محکوم اگر از سر ترحم کشته نمیشد ممکن بود دو یا سه روز روی صلیب بماند و عذاب بیحرکتی را تحمل کند نتواند حشراتی را که گوشت لخت بدنش را میگزند از خود دور کند ذره ذره توان خود را از دست بدهد تا اینکه سرانجام قلب از کار بیفتد. حتی رومیان گاهی به حال مصلوب رحم میآوردند و نوشابه مخدری به او میدادند. میگویند که صلیب در «ساعت سوم» یعنی ساعت نه صبح برپا گشت. مرقس روایت میکند که دو راهزن با عیسی مصلوب شده بودند و «او را دشنام میدادند.» لوقا گواهی میدهد که یکی از آن دو عیسی را ستایش کرد. از همه حواریون تنها یوحنا حضور داشت. همراه او سه مریم هم بودند: مادر عیسی خالهاش که او هم مریم نام داشت و مریم مجدلیه؛ «زنی چند هم از دور نظر میکردند.» مطابق رسم رومی سربازان لباسهای محکومان را میان خود تقسیم میکردند و چون عیسی به جز یک جامه نداشت برای آن قرعه کشیدند. شاید این داستانی ساختگی باشد به یاد مزمور ۲۲:۱۸: «رخت مرا در میان خود تقسیم کردند و بر لباس من قرعه انداختند.» همین مزمور با این کلمات آغاز میگردد: «ای خدای من! ای خدای من چرا مرا ترک کردهای؟» و این همان فریاد نومیدی است که مرقس و متی به مسیح در حال جان دادن نسبت میدهند. آیا ممکن است در این لحظات تلخ ایمان بزرگی که او را در برابر پیلاطس نگاه داشته بود جای خود را به تردیدی تیره و سیاه داده باشد؟ لوقا شاید چون این سخنان را با الاهیات بولس ناسازگار یافته به جای این گفته گذاشته است: «ای پدر به دستهای تو روح خود را میسپارم.» که انعکاس مزمور ۳۱:۵ است و چندان دقیق با آن مطابقت دارد که سوءظن را برمیانگیزد.
سربازی به تشنگی عیسی رحم آورد و اسفنجی را که به سرکه آغشته بود به سوی او دراز کرد. عیسی سرکه را آشامید سپس گفت: «تمام شد». در ساعت نهم (یعنی در ساعت پانزده) «صیحهای زده روح را تسلیم نمود.» لوقا چنین میافزاید — و این موضوع باز هم محبت مردم یهود را میرساند — «تمامی گروه که برای این تماشا جمع شده بودند چون این وقایع را دیدند سینهزنان برگشتند.» دو یهودی نیکخواه و متنفذ با داشتن اجازه از پیلاطس جسد را از صلیب باز و آن را با عود و مر حنوط کردند و در گوری نهادند.
آیا عیسی حقیقتاً مرده بود؟ دو راهزنی که در پهلوی او مصلوب شده بودند هنوز نفس میکشیدند. سربازان پاهای آنان را شکستند تا وزن بدن به دستها فشار آورد گردش خون بند آید و قلب زودتر از ضربان بیفتد. در مورد عیسی این کار را نکردند ولی نقل شده است که سربازی با نیزهای سینه او را سوراخ کرد و در نتیجه از بدن خون و سپس خونآبه آمد. پیلاطس اظهار شگفتی کرد که کسی فقط شش ساعت پس از مصلوب شدن بمیرد. وی فقط موقعی اجازه داد عیسی را از صلیب باز کنند که یوزباشی مأمور اعدام او را مطمئن ساخت که کاملاً مرده است.
دو روز بعد مریم مجدلیه عشقش به عیسی نیز از همان حدت و شدت عصبی برخوردار بود که مشخصه تمامی احساساتش بود با «مریم مادر یعقوب و سالومه» به دیدن گور آمدند؛ ولی گور را خالی یافتند. «وحشتزده و در عین حال سرشار از شادی» دویدند تا به شاگردان خبر دهند. در راه به کسی برخوردند که پنداشتند خود عیسی است. در برابر او تعظیم کردند پاهایش را نواختند. میتوان دیرباوری آمیخته با امیدی را که اظهاراتشان برانگیخت در نظر مجسم ساخت. این اندیشه که عیسی بر مرگ پیروز شده است و بدین ترتیب ثابت کرده است که مسیح و پسر خدا بوده است مردم جلیل را چنان به هیجان آورد که حاضر بودند هر گونه الهام و هر گونه معجزهای را پذیره شوند. گویند در همان روز مسیح بر دو تن از شاگردان در راه عمواس ظاهر گشت با آنها گفتگو کرد و غذایی خورد. تا زمانی «چشمان ایشان بسته شد تا او را نشناسند.» ولی هنگامی که «نان را گرفته برکت داد و پاره کرده به ایشان داد که ناگاه چشمانشان باز شده او را شناختند و در ساعت از ایشان غایب شد.» شاگردان به جلیل بازگشتند. اندکی بعد «او را دیدند پرستش نمودند لیکن بعضی شک کردند.» موقعی که ماهی میگرفتند دیدند عیسی به آنان پیوست. تورهایشان را به آب افکند و ماهی بسیار گرفتند.
در آغاز کتاب اعمال رسولان نوشته شده است که چهل روز پس از ظاهر شدن بر مریم مجدلیه عیسی با جسم مادی به آسمان صعود کرد. اندیشه قدیسی که با گوشت و استخوان (با جسم) به آسمانها «انتقال یافته باشد» در نزد یهودیان بسیار عادی بود. درباره موسی خنوخ الیاس و اشعیا این انتقال را روایت میکردند. سرور همان قدر رازورانه که آمده بود رفت؛ ولی بیشتر شاگردانش از صمیم دل معتقد بودند که وی را پس از مصلوب شدن نیز با گوشت و خون کنار خود داشتهاند. لوقا میگوید: «با خوشی عظیم به سوی اورشلیم برگشتند؛ و پیوسته در هیکل مانده خدا را حمد و سپاس میگفتند.»
نوشته و پژوهش شده توسط دکتر شاهین صیامی