~55 دقیقه مطالعه • بروزرسانی ۸ فروردین ۱۴۰۵
میراث قسطنطین
در سال ۳۳۵، امپراطور قسطنطین (کونستانتینوس) چون مرگ خویش را نزدیک یافت، پسران و برادرزادگانش را نزد خود فرا خواند و، از سر امیدی خوشباورانه، حکومت امپراطوری وسیعی را که به دست آورده بود میان آنان تقسیم کرد. غرب را، که شامل بریتانیا و گل و اسپانیا بود، به پسر مهترش قسطنطین دوم داد؛ شرق را، که آسیای صغیر و سوریه و مصر را در بر میگرفت، به دومین پسرش کنستانتیوس واگذار کرد؛ شمال افریقا و ایتالیا و ایلوریکوم و تراکیا را، که شامل دو پایتخت جدید و قدیم یعنی قسطنطنیه (کنستانتینوپل) و رم هم میشد، به پسر کهترش کنستانس بخشید؛ و ارمنستان و مقدونیه و یونان را به دو برادرزادهاش داد. نخستین امپراطور مسیحی عمر خود را صرف بازگرداندن حکومت سلطنتی به امپراطوری روم و یکی کردن ایمان مردم آن کرده بود؛ مرگ وی (۳۳۷) این همه را به مخاطره افکند. وی انتخابی دشوار پیش رو داشت: حکومت او حرمت و تقدس زمان را به دست نیاورده بود، و لذا تضمینی برای جانشینی صلحآمیز و آرام یک وارث واحد وجود نداشت؛ پس حکومت منقسم ظاهراً مصیبتی کوچکتر از جنگ داخلی بود.
با این حال، جنگ داخلی به وقوع پیوست، و آدمکشی صحنه را دوباره خلوت کرد. ارتش زیر بار سلطۀ هیچ کس جز پسران قسطنطین نرفت؛ تمام خویشان ذکور امپراطور به استثنای برادرزادگانش، گالوس و یولیانوس، کشته شدند؛ گالوس بیمار بود و نوید مرگی زودرس را میداد؛ یولیانوس پنجساله بود و شاید کمسنی او دل کنستانتیوس را، که طبق روایات و نوشتههای آمیانوس مسئول همۀ این جنایتها بود، نرم کرد. کنستانتیوس جنگ کهن شرق و غرب را، که از زمان نبرد ماراتون تا آن هنگام هرگز قطع نشده بود، با ایران تجدید نمود و برادرانش را به حال خود رها کرد تا یکدیگر را با برادرستیزی از صحنه محو کنند. چون به عنوان تنها امپراطور باقی ماند (۳۵۳)، به قسطنطنیه بازگشت، و با استقامت لجوجانه و بیکفایتی شورمندانه بر قلمرو بههمپیوسته فرمان راند؛ وی بداندیشتر از آن بود که شاد باشد، بیرحمتر از آنکه محبوب باشد، و مغرورتر و پوچتر از آنکه بزرگ باشد.
شهری که قسطنطین رم جدید نامیده بود ـ اما حتی در زمان زندگی او نام وی را گرفته بود ـ در حدود ۶۵۷ ق.م. توسط یونانیان بر ساحل بوسفور بنا شده بود. این شهر به مدت هزار سال به نام بیزانس (بوزانتیون) مشهور بود؛ و صفت «بیزانسی» برای اطلاق به تمدن و هنر آن شهر همچنان باقی ماند. هیچ محلی در روی زمین نمیتوانست موقعیت پایتختی آن را داشته باشد؛ ناپلئون در سال ۱۸۰۷، در تیلزیت، آن را «امپراطوری جهان» نامید و از واگذاری آن به روسیه، که به واسطۀ جهت رودهای خود در آرزوی استقرار سلطۀ خویش بر آن بود، امتناع کرد. قدرت حاکم بر این شهر میتوانست هر لحظه که اراده کند این گذرگاه اصلی میان شرق و غرب را مسدود سازد؛ این شهر مرکز تلاقی تجارت قارهها و محصولات صد کشور بود؛ و یک ارتش میتوانست در کرانههای آن طوری موضع بگیرد که بهادران ایرانی، هونهای شرق، اسلاوهای شمال، و بربران غرب را عقب براند. آبهای تندگذر آن از هر سو، جز یک طرف، دفاع شهر را فراهم میکردند؛ آن یک طرف را هم میشد با بارویی مستحکم ساخت؛ در «شاخ زرین» ـ شاخابۀ آرام بوسفور ـ ناوهای جنگی و کشتیهای بازرگانی میتوانستند پناهگاهی از طوفان یا حملۀ دشمن پیدا کنند. یونانیان این شاخابه را، شاید به مناسبت شکلش، کراس (شاخ) مینامیدند؛ کلمۀ «زرین» بعداً به آن افزوده شد تا نمودار ثروتی باشد که به صورت ماهی، غله، و کالاهای فراوان به بندر آن وارد میشد. در این شهر، در میان جمعیتی که بیشتر مسیحی بود و سالیان دراز به حکومت سلطنتی و جلال شرقی خو گرفته بود، امپراطور مسیحی میتوانست از حمایت عمومی، که سنای مغرور و مردم مشرک رم از او دریغ میداشتند، برخوردار شود. امپراطوری روم در این ناحیه به مدت هزار سال از موج حملۀ بربران، که رم را فرو گرفت، مصون ماند. گوتها، هونها، واندالها، آوارها، ایرانیان، اعراب، بلغاریان، و روسها به نوبت پایتخت جدید را تهدید کردند، اما نتوانستند بر آن دست یابند؛ در طی این هزار سال، قسطنطنیه فقط یک بار تسخیر شد، آن هم توسط جنگجویان صلیبی مسیحی که طلا را کمی بیش از صلیب دوست میداشتند. تا هشت قرن پس از ظهور حضرت محمد [صلی الله علیه و آله]، این شهر از موج خروشان اسلام، که آسیا و افریقا و اسپانیا را فرا گرفته بود، مصون ماند. برخلاف انتظار، تمدن یونان در این شهر از پیوستگی و بقایی استثنایی برخوردار شد، خزاین کهن خود را با سرسختی حفظ کرد، و سرانجام آن را به ایتالیای دوران رنسانس و جهان غرب منتقل ساخت.
در نوامبر ۳۲۴، قسطنطین کبیر دستیاران، مهندسان، و کشیشان خود را از بندر بیزانس حرکت داد و از میان تپههای اطراف گذراند تا حدود پایتخت مورد نظر خویش را تعیین کند. برخی به شگفت آمدند که چرا او چنان پهنۀ وسیعی را برای شهر برمیگزیند، اما او چنین گفت: «من چنان پیش خواهم رفت که او، آن خدای نامرئی که پیشاپیش من ره میسپارد، حرکت مرا کافی بداند.» او از هیچ کار یا سخنی که میتوانست حمایت عمیق مردم را از لحاظ احساسات دینی و پشتیبانی کلیسای مسیحی را برای برنامه و کشورش تأمین کند فروگذار نکرد.
«در اطاعت امر خدا»، هزاران کارگر و هنرمند آورد تا برای شهر دیوار و حصار، استحکامات، ابنیۀ اداری، کاخها، و خانهها بسازند؛ میدانها و خیابانها را به آبنماها و رواقها، و مجسمههایی که بیتبعیض از دهها شهر کشور خود به یغما آورده بود آراست و، برای منحرف کردن مسیر سرکشیهای مردم، هیپودوروم (اسپریس) مزین و وسیعی، به وسعتی که نظیرش فقط در رم رو به انحطاط امکان داشت، ساخت تا در آن عشق مردم به قمار و بازیهای قهرمانی به نحوی اطفا شود. رم جدید به عنوان پایتخت امپراطوری شرق در ۱۱ مه ۳۳۰ گشایش یافت، و پس از آن هر سال در همان روز جشن باشکوهی گرفته میشد. شرک رسماً خاتمه یافت، و قرون وسطای ایمان پیروزمند در واقع آغاز شد. شرق نبرد روحی و معنوی خود را علیه غرب ظاهراً پیروزمند با موفقیت از پیش برده بود و میرفت تا برای هزار سال بر روح غریبان حکومت کند.
قسطنطنیه، در طی دو قرن پس از پایتخت شدن، تبدیل به غنیترین و زیباترین و متمدنترین شهر جهان شد و تا ده قرن نیز به همان حال باقی ماند. در سال ۳۳۷، جمعیتی در حدود پنجاه هزار نفر داشت؛ در سال ۴۰۰، حدود صد هزار؛ و در سال ۵۰۰، حدود یک میلیون. به موجب یک سند رسمی (حدود ۴۵۰)، قسطنطنیه پنج کاخ سلطنتی، شش کاخ برای بانوان دربار، سه کاخ برای سران دولت، ۴۳۸۸ عمارت بزرگ، ۳۲۲ کوچه، و ۵۲ رواق داشت. بر اینها باید صدها دکان، دهها تفریحگاه، حمامهای مجلل، کلیساهای بسیار مزین، و میدانهای بزرگ و زیبا را، که در حقیقت موزههای هنر دنیای باستان بودند، نیز افزود. بر دومین تپه از تپههایی که شهر را بر آبهای اطراف مسلط میساخت، فوروم قسطنطین قرار داشت؛ و آن محوطهای بیضوی بود که در ورودیهای دوسویش طاق نصرتی بنا شده بود و رواقها و مجموعهای از مجسمهها دور تا دور آن را در بر گرفته بود؛ در سمت شمال آن کاخ سنای مجللی قرار داشت؛ و در وسط، یک ستون سنگ سماق مشهور بود با ۳۶٫۵ متر ارتفاع، که در بالای آن مجسمۀ آپولون، منتسب به شخص فیدیاس، قرار داشت.۱
از فوروم قسطنطین یک خیابان اصلی پر زرق و برق و وسیع منشعب میشد که در دوسویش ردیف قصرها و مغازهها قرار داشت و رواقهای ستوندار آن را سایهدار میکرد. این خیابان رو به باختر امتداد مییافت، از میان شهر میگذشت، و به آوگوستئوم میرسید که میدانی بود به طول سیصد و عرض صد متر. نام این میدان برگرفته از کلمۀ آوگوستا،۲ عنوان هلنا، مادر قسطنطین، بود. در انتهای شمالی این میدان، سانتا سوفیا، کلیسای حکمت مقدس، به نخستین شکل خود افراشته بود؛ در سمت خاوری میدان دومین عمارت سنا قرار داشت؛ در سمت جنوب، قصر اصلی امپراطور و حمامهای عمومی زئوکسیپوس ـ ساختمانهای تناوری با صدها مجسمۀ مرمری و مفرغی ـ بود؛ و در سمت باختر، بنای یادگاری کوچکی بود با طاق قوسی که فرسخشمار (سنگ مسافت) نامیده میشد. این «سنگ» کانون انشعاب شاهراههایی بود که ایالات را به پایتخت میپیوست ـ برخی از این راهها هنوز هم مورد استفادهاند. اینجا نیز، در سمت باختری آوگوستئوم، هیپودروم بزرگی قرار داشت. بین این هیپودروم و کلیسای سانتاسوفیا کاخ امپراطوری یا «کاخ مقدس» واقع بود که ساختمان تودرتویی بود از مرمر، و محاط در ۱۵۰ ایکر از باغها و رواقها. اینجا و آنجا، و در حومههای شهر، خانههای اشراف قرار داشت. در پس کوچههای باریک و معوج و نزدیک به هم، دکانهای کسبه و خانههای مردم عادی واقع بود. «خیابان اصلی» در انتهای باختری خود از طریق «دروازۀ طلایی» ـ در دیوار قسطنطین ـ به دریای مرمره راه مییافت. ردیف کاخها هر سه ساحل را فرا گرفته بود، و تصویر پرشکوهشان در آب با حرکت امواج میلرزید.
جمعیت شهر در سطوح بالا عمدتاً رومی بود، و در میان باقی جمعیت یونانیان اکثریت داشتند، اما همه به طور یکسان خود را «رومی» مینامیدند. در حالی که زبان رسمی دولت لاتینی بود، مردم به یونانی تکلم میکردند؛ اما، در قرن هفتم، یونانی حتی در دستگاه دولت نیز جانشین لاتینی شد. پایینتر از مأموران عالیرتبه دولتی و سناتورها طبقهای از اشراف زمیندار بود که افراد آن گاه در شهر و گاه در املاک روستایی خود زندگی میکردند. طبقۀ دیگر، که مورد تحقیر این اشراف بودند ولی از لحاظ ثروت با آنان برابری میکردند، بازرگانانی بودند که کالاهای قسطنطنیه و درونبوم آن را با امتعۀ سایر نقاط جهان مبادله میکردند. پایینتر از اینان کارمندان ادارات بودند که همواره بر شمارشان افزوده میشد؛ و باز هم پایینتر از اینان دکانداران و افزارمندان حرفههای مختلف بودند؛ یک طبقۀ دیگر، که از اینان نیز پایینتر بود، از رنجبران اسماً آزاد تشکیل میشد که حق رأی نداشتند و مستعد آشوبگری بودند، اینان را معمولاً به زور گرسنگی و پلیس تحت انضباط درمیآوردند و، با مسابقات و بازیها و جیرۀ روزانهای جمعاً بالغ بر ۸۰٫۰۰۰ کیل غله یا قرص نان، سبیلشان را چرب میکردند تا آرام بگیرند. فرودستتر از تمام این طبقات، در اینجا نیز مانند دیگر قسمتهای امپراطوری، بردگان بودند که تعدادشان از بردگان رم در زمان قیصر کمتر بود و، به برکت قانونهای دوران قسطنطین و تأثیرات تعدیلکنندۀ کلیسا، رفتار با آنان انسانیتر بود.
در ادوار معین، مردم آزاد پس از فراغ از کار روزانه به هیپودروم میشتافتند. این میدان دارای آمفیتئاتری به طول ۱۷۰ متر و عرض ۱۱۶ متر بود و از ۳۰٫۰۰۰ تا ۷۰٫۰۰۰ تماشاگر را در خود جا میداد. خندقی بیضوی این تماشاگران را از میدان مسابقه جدا میکرد. در فواصل میان بازیها، تماشاگران میتوانستند در گردشگاهی سایهدار به طول ۸۴۳ متر و آراسته به نردههای مرمرین گردش کنند. سپینا یا ستون فقرات میدان ـ دیوار کوتاهی که در درازای میدان از دروازهای تا دروازۀ دیگر امتداد داشت ـ به ردیف مجسمهها آراسته بود. در وسط سپینا، مسلۀ تحوطمس سوم بود که از مصر آورده بودند، و در جنوب آن ستونی بود که سه مار مفرغین به هم پیچیده سطح آن را پوشانده بودند. این ستون قبلاً در دلفی به یادبود پیروزی پلاتایا (۴۷۹ ق.م.) برپا شده بود. این دو ستون هنوز بر جایند. جایگاه مخصوص امپراطور، کاتیسما، در قرن پنجم با مجسمۀ چهار اسب از مفرغ مطلا، از آثار باستانی ساختۀ لوسیپوس، آراسته شده بود. در این هیپودروم، جشنهای ملی بزرگ با رژه عمومی، مسابقات قهرمانی، شکار یا جنگ با حیوانات، عملیات آکروبات، و نمایش حیوانات و پرندگان عجیب برگزار میشد. آمیزش سنت یونانی و عاطفۀ مسیحی موجب شده بود که جنبۀ ظالمانه و ددمنشانۀ این تفریحات در قسطنطنیه کمتر از رم باشد. ما از نبردهای گلادیاتوری در پایتخت روم شرقی چیزی نمیشنویم. معهذا بیست و چهار مسابقۀ اسبدوانی و ارابهرانی، که معمولاً قسمت عمدۀ برنامه را تشکیل میداد، تمام آن هیجانی را که مشخصۀ اعیاد رومی بود فراهم میآورد. سوارکاران و ارابهرانان، طبق رنگ جامه و عنوان مخدومان خود، به چهار دستۀ آبی، سبز، سرخ، و سفید تقسیم میشدند؛ تماشاگران ـ و در حقیقت تمام مردم شهر ـ نیز به همین گونه تقسیم میشدند. دو دستۀ اصلی ـ آبیپوشان و سبزپوشان ـ در هیپودروم با بوق و داد و فریاد و احیاناً در کوچهها با چاقو، میجنگیدند. فقط در اثنای بازیها بود که مردم عادی میتوانستند احساسات خود را فریاد بزنند؛ از فرمانروای خود عنایت بخواهند، تقاضای اصلاحات کنند، به مذمت مأموران ظالم بپردازند، و گاه خود امپراطور را، که بر جایگاه بلند خویش در امان نشسته بود و پس از اتمام مسابقهها آن را در پناه محافظان ترک میکرد، سخت ملامت کنند.
از اینکه بگذریم، مردم از لحاظ سیاسی ناتوان بودند. مشروطۀ قسطنطین، که دنبالۀ مشروطۀ دیوکلتیانوس (دیوکلسین) بود، آشکاراً حکومت سلطنتی بود. دو مجلس سنا ـ در قسطنطنیه و رم ـ میتوانستند کنکاش کنند، قانون بگذرانند، و حکم صادر کنند؛ اما مصوباتشان همواره دستخوش وتوی امپراطور بود، و قوۀ قانونگذاری آنها تا حد زیادی از طرف شورای مشورتی فرمانروا (ساکروم کونسیستوریوم پرینکیپیس) غصب شده بود. خود امپراطور میتوانست با یک فرمان ساده قانونگذاری کند، و ارادۀ او بالاترین قانون بود. در نظر امپراطوران، دموکراسی ناتوان از کار درآمده بود؛ همان امپراطوریای که دموکراسی موجبات تحصیلش را فراهم آورده بود، دموکراسی را از میان برده بود؛ دموکراسی برای حکومت بر یک شهر شاید میتوانست مفید واقع شود، اما برای فرمانروایی بر صد ایالت مختلف فایده نداشت؛ دموکراسی آزادی را به خودسری و خودسری را به هرج و مرج کشانده بود؛ تا آنجا که جنگ طبقاتی و داخلی حاصل از آن، زندگی اقتصادی و سیاسی سراسر جهان مدیترانه را در معرض تهدید قرار داده بود. دیوکلتیانوس و قسطنطین به این نتیجه رسیدند که نظم را فقط میتوان با محدود ساختن مناصب عالی به یک آریستوکراسی از کنتها و دوکهای پاتریسین حفظ کرد؛ آن هم کنتها و دوکهایی که نجابتشان میراثی نباشد بلکه اعطایی امپراطوری باشد کاملاً مقتدر و مختار که، بنابر مقام شاخص منحصر به فرد و حشمت و جلال شرقیش، و نیز به خاطر سلطنت و قدوسیت و حمایتی که کلیسا بدو تفویض داشته، از حیثیت خطیری برخوردار است. شاید وضع آن زمان وجود چنین سیستمی را اقتضا میکرد؛ اما عیبش آن بود که هیچ عامل بازدارندهای بر سر راه فرمانروا نمیماند، مگر اندرزهای چاپلوسانۀ کارگزاران و ترس از مرگ ناگهانی. این سیستم سازمان اداری و قضایی بسیار کارآمدی به وجود آورد و امپراطوری بیزانس را به مدت هزار سال بر دوام داشت ـ اما به قیمت رکود سیاسی، بیحالی عمومی، دسیسههای درباری، توطئههای خواجگان، جنگهای جانشینی، و یک سلسله انقلابهای درون کاخی که تاج و تخت را احیاناً به فردی شایسته، ندرتاً به مردی پاکدامن، و غالباً به ماجراجویی دسیسهگر یا شاهزادهای دیوانه میسپرد.
مسیحیان و مشرکان
در این جهان مدیترانهای قرن چهارم، که در آن دولت وابستگی بسیار به دین داشت، امور کلیسایی چندان آشفته بود که دولت احساس کرد باید در رموز الاهیات نیز دخالت کند. مباحثۀ بزرگ میان آتاناسیوس و آریوس با تشکیل «شورای نیقیه» (۳۲۵) خاتمه پذیرفت. بسیاری از اسقفان ـ در شرق، اکثریت آنان ـ هنوز آشکارا یا پنهانی طرفدار آریوس بودند؛ یعنی عیسی را پسر خدا میدانستند، اما نه همذات با پدر یا چون او ازلی و ابدی. قسطنطین، پس از قبول حکم شورا و تبعید کردن آریوس، او را برای گفتگوی خصوصی فرا خواند (۳۳۱)، بدعت و ارتدادی در او نیافت، و فرمان بازگشت آریوس و پیروان او را به کلیساهای خودشان صادر کرد. آتاناسیوس اعتراض کرد؛ انجمنی از اسقفان شرق در صور وی را از اسقفیۀ اسکندریه عزل کرد (۳۳۵)، و او به مدت دو سال در گل به تبعید زیست. آریوس بار دیگر با قسطنطین ملاقات کرد و پیروی خود را از «اعتقادنامه نیقیه» اعلام داشت، اما با قید استثنائاتی چندان ظریف که طبعاً امپراطور نمیتوانست از آنها سر در بیاورد. قسطنطین سخنان او را باور کرد و به آلکساندر، بطرک قسطنطنیه، فرمان داد تا او را در جمع کشیشان بپذیرد. سوکراتس، تاریخنویس کلیسا، در این مورد داستان دردآوری میگوید:
آن روز شنبه بود، و بنا بود آریوس روز بعد با جماعت دینداران به کلیسا رود؛ به سبب بزه جسورانهاش، خشم خدا او را گرفت. زیرا، پس از بیرون رفتن از کاخ امپراطور ... و نزدیک شدن به ستون سنگ سماق در فوروم قسطنطین، وحشت بر او مستولی شد و شکمروشی به وی دست داد ... هنگام دفع فضولات، رودههای او نیز از نشیمنگاهش بیرون زد، خون فراوان از او رفت، و رودۀ کوچک او نیز فرو افتاد؛ علاوه بر آن، قسمتهایی از طحال و کبدش نیز همراه با خونریزی از میان رفت، چنانکه تقریباً بلافاصله مرد.قسطنطین، پس از شنیدن خبر این «بیرونروی» بههنگام، فکر کرد که شاید آریوس واقعاً مرتد و بدعتگذار بوده است. اما، وقتی که خود امپراطور سال بعد مرد، مراسم تعمید او را دوست و مشاورش ائوسبیوس، اسقف نیکومدیا که از پیروان آریوس بود، انجام داد.
کنستانتیوس الاهیات را جدیتر از پدر خود تلقی کرد. او شخصاً درباره مسئلۀ پدر عیسی به فحص پرداخت، نظریۀ آریوس را اتخاذ کرد، و خود را اخلاقاً موظف دید که آن را در سراسر جهان مسیحیت تنفیذ کند. آتاناسیوس، که پس از مرگ قسطنطین به اسقفیۀ خود بازگشته بود، دوباره تبعید شد (۳۳۹)؛ شوراهای کلیسایی، که از طرف امپراطور جدید فرا خوانده شده و تحت سلطۀ او بودند، فقط شباهت مسیح را با پدر، و نه همذاتیش را با او، تأیید کردند. کشیشان وفادار به «اعتقادنامه نیقیه» از کلیساهای خود، گاه با فشار اوباش، رانده شدند؛ به مدت نیم قرن، چنین مینمود که مسیحیت معتقد به توحید خواهد بود و نظریۀ الوهیت مسیح را ترک خواهد گفت. در آن روزهای مرارتبار، آتاناسیوس از خود به عنوان «یک تنه در برابر دنیا» سخن میگفت؛ تمام قدرتهای کشور مخالف او بودند، و حتی مقتدیان او در اسکندریه بر او برخاستند. او پنج بار از اسقفیۀ خود گریخت، زندگیش غالباً در معرض خطر قرار داشت، و در سرزمینهای بیگانه سرگردان بود؛ نیم قرن تمام (۳۲۳–۳۷۳)، با دیپلماسی صبورانه و نطقهای تند و فصیح، برای کیش و ایمانی که تحت رهبری او در نیقیه تعریف شده بود جنگید؛ حتی هنگامی که پاپ لیبریوس نیز به شرایط جدید تن داد، وی بر سر عقیدۀ خویش ایستاد. کلیسا عقیده به تثلیث را بیش از هر کس به او مدیون است.
آتاناسیوس داوری نزد پاپ یولیوس اول برد (۳۴۰). یولیوس او را دوباره به اسقفیۀ خود منصوب کرد؛ اما شورایی از اسقفان شرقی در انطاکیه حکم پاپ را رد کرد (۳۴۱) و گرگوریوس را، که از پیروان آریوس بود، به اسقفی اسکندریه برگماشت. وقتی گرگوریوس به شهر رسید، فرقههای مخالف دست به شورشهای شدید زدند و کسان بسیاری را کشتند؛ آتاناسیوس، برای پایان دادن به خونریزی، آنجا را ترک کرد (۳۴۲). در قسطنطنیه هم شورش مشابهی در گرفت. وقتی کنستانتیوس فرمان انتصاب ماکدونیوس آریانی (پیرو آریوس) را به جای پاولوس میهنپرست اصیل آیین صادر کرد، جماعتی از طرفداران پاولوس در برابر سربازان ایستادگی کردند، و سه هزار تن در آن معرکه جان خود را از دست دادند. تعداد مسیحیانی که در این دو سال (۳۴۲–۳۴۳) به دست خود مسیحیان کشته شدند بیش از تمام مسیحیانی بود که در کل تاریخ روم، طی برنامههای پیگرد و آزار، به دست مشرکان کشته شده بودند.
مسیحیان، جز در یک نکته، تقریباً در تمام نکات اختلاف داشتند ـ آن یک نکته این بود که باید معابد مشرکان بسته شود، اموال آنان مصادره گردد، و همان وسایلی که مشرکان با آن سابقاً مسیحیان را آزرده بودند بر ضد خودشان به کار رود. قسطنطین قربانیها و مراسم مشرکانه را مکروه شمرده، اما ممنوعشان نکرده بود؛ کنستانس این مراسم را به کلی ممنوع اعلام کرد و برای مرتکبان مجازات اعدام مقرر داشت؛ کنستانتیوس فرمان داد تا تمام معابد مشرکان بسته شود و همۀ شعایر مشرکانه متوقف گردد. کسانی که از این دستور سر میپیچیدند جان و مالشان در معرض خطر قرار میگرفت؛ این مجازات حتی شامل حال فرماندارانی که در اجرای دستور قصور میورزیدند نیز میشد. معهذا، در دریای رو به توسعۀ مسیحیت، جزایری از شرک باقی ماند. شهرهای کهنتر ـ آتن، انطاکیه، ازمیر، اسکندریه، و رم ـ جمعیت مشرک متفرق زیادی، بیش از همه در میان آریستوکراسی و در مدارس، داشتند. در اولمپیا بازیهای قهرمانی تا زمان تئودوسیوس اول (۳۷۹–۳۹۵) ادامه یافت؛ در الئوسیس اسرار مشرکانه، تا هنگامی که آلاریک معبد آنجا را ویران ساخت (۳۹۶)، همچنان اجرا میشد؛ و در مدارس آتن تعلیم نظریات افلاطون، ارسطو، و زنون با تفسیرهای تعدیلشدهای ادامه داشت. (فلسفۀ اپیکور غیرقانونی اعلام شده بود و مترادف الحاد به شمار میرفت.) قسطنطین و پسرش پرداخت مواجب رؤسا و استادانی را که دانشگاه آتن را هنوز با اهمال میگردانیدند ادامه دادند؛ حقوقدانان و خطیبان هنوز به آن دانشگاه روی میآوردند تا رموز فن خطابه را فرا گیرند؛ و سوفسطاییان (ملعمان حکمت) مشرک، متاع خود را به هر کس که میتوانست بهای آن را بپردازد عرضه میکردند. تمام مردم آتن به پروهایرزیوس علاقه داشتند و افتخار میکردند. وی که به هنگام ورودش به دانشگاه آتن جوانی بینوا بود که چیزی جز یک بستر و تنپوش ـ آن هم به صورت اشتراکی با دانشجویی دیگر ـ نداشت، توانسته بود بعدها کرسی رسمی استادی علم معانی بیان را اشغال کند، و اینک در هشتاد و هفت سالگی هنوز چندان خوشمنظر، نیرومند، و فصیح بود که شاگردش ائوناپیوس او را به دیدۀ «یک خدای پیرناشدنی و جاودانی» مینگریست.
سوفسطایی برجستۀ قرن چهارم لیبانیوس بود. او در انطاکیه متولد شده (۳۱۴) و خود را از مادر مهربان خویش جدا ساخته بود تا در آتن تحصیل کند؛ مادرش ازدواج با دختری را که از پدر خود ارث هنگفتی برده بود به وی پیشنهاد کرده بود تا او را از سفر باز دارد؛ اما او پاسخ داده بود که دیدن سواد شهر آتن را به ازدواج با یک الاهه ترجیح میدهد. وی از معلمان خود به عنوان محرک و مشوق بهره جست، نه به عنوان دانای محض؛ و در میان انبوه سرسامآوری از استادان و مدارس خود را دانشآموخته کرد. پس از مدتی تدریس در قسطنطنیه و نیکومدیا، به انطاکیه بازگشت (۳۵۴) و در آنجا مدرسهای تأسیس کرد که به مدت چهل سال از حیث شهرت و شمارۀ دانشجو سرآمد مدارس امپراطوری بود. به طوری که خود وی به ما اطمینان میدهد، شهرتش چندان عظیم بود که مقدمات نطقهایش را در کوچهها به آواز میخواندند. آمیانوس مارکلینوس، یوحنای زریندهن، و قدیس باسیلیوس کبیر جزو شاگردانش بودند. هر چند در دفاع از شرک سخن میگفت و چیز مینوشت و در معابد قربانی میکرد، از لطف امیران مسیحی برخوردار بود. وقتی که نانوایان انطاکیه اعتصاب کردند، او از جانب کارگران و کارفرمایان، هر دو، به داوری برگزیده شد؛ هنگامی که مردم انطاکیه بر تئودوسیوس اول شوریدند، مردم شهر مقهور او را برگزیدند تا برای دادخواهی نزد امپراطور برود. او حدود یک نسل پس از کشته شدن دوستش یولیانوس، و فروپاشی شرک دوباره احیا شده، زیست.
شرک در قرن چهارم اشکال مختلف به خود گرفت: مهرپرستی، مذهب نوافلاطونی، رواقیگری، کلبیمسلکی، و کیشهای محلی پرستش خدایان شهری و روستایی. زمینۀ مهرپرستی دیگر از میان رفته بود، اما مذهب نوافلاطونی هنوز ستونی نیرومند در دین و فلسفه بود، آموزههایی که فلوطین به آن شکل مبهمی داده بود ـ روح سهگانه، که تمام حقیقت را در بر داشت؛ لوگوس یا الوهیت واسطه، که کار خلقت را انجام داده بود، روح به منزلۀ جنبۀ الاهی، و ماده به منزلۀ جسم و شر؛ و حوزههایی از وجود که روح از طریق مراتب نامرئی آنها از سوی خدا بر انسان نازل شده بود و میتوانست دوباره با طی همان مراتب از سوی انسان به سوی خدا صعود کند ـ نشان خود را بر بولس و یوحنای حواری به جا نهاد، پیروان بسیار در میان مسیحیان یافت، و بدعتهای بسیاری را در جهان مسیحی به قالب ریخت. یامبلیخوس، فیلسوف نوافلاطونی اهل خالکیس سوریه، معجزه را نیز بر اسرار فلسفۀ نوافلاطونی بیفزود: رازور نه تنها اشیای نامعلوم بر حس را میدید، بلکه در عالم جذبه و شوق به حق اتصال مییافت و نیرویی الاهی کسب میکرد که او را به ساحری و کهانت قادر میساخت. ماکسیموس صوری، مرید یامبلیخوس، ادعا بر قدرت شگرف نیروهای خفا را چنان با تمجید فصیح و مخلصانۀ شرک توأم ساخت که یولیانوس را مجذوب و مسحور خود ساخت. ماکسیموس، در دفاع از شرک در برابر تحقیری که از مسیحیت متوجه آن بود، چنین گفت:
خداوند، که پدر و سازندۀ تمام کاینات است و از خورشید و آسمان هم قدیمتر و از زمان و ابدیت و جریان تمام موجودات عظیمتر است، به تعریف هیچ مقنن و دانشمندی در نمیآید؛ هیچ کس وصف او نتواند کرد و هیچ چشمی قدرت دیدن او را ندارد. ولی ما، که بر درک جوهر وجود او توانا نیستیم، در آرزوی خود برای معرفت یافتن به او به یاری اسما و اصوات و تصاویر توسل میجوییم و از طلا و عاج و نقره، نباتات و رودها، و سیلابها و قلههای جبال کمک میطلبیم، و، با احساس ضعف خود آنچه را که در این جهان زیبا مینماید به ذات او نسبت میدهیم. ... اگر یک یونانی به میانجیگری هنر فیدیاس به یاد خدا میافتد، یا یک مصری با عبادت حیوانات، یا دیگری با پرستش رودی یا کانون آتشی متوجه قدرت او میشود، من بر چنین انحرافهایی خشم نمیگیرم؛ بگذارید این گونه کسان [به روش خود] ملاحظه کنند، به یادآورند، و دوست داشته باشند.تا اندازهای فصاحت لیبانیوس و ماکسیموس بود که یولیانوس را از مسیحیت به شرک گروانید. وقتی شاگردشان یولیانوس به سلطنت رسید، ماکسیموس شتابان به قسطنطنیه رفت و لیبانیوس در انطاکیه بانگ پیروزی و شادی برداشت: «بنگرید که ما چگونه حیات از دسترفته را باز یافتیم؛ شادی چون دم جانبخش تمام زمین را فرا گرفته است، از آن رو که یک خدای واقعی، به هیئت انسان، بر جهان حکومت میکند.»
قیصر جدید
فلاویوس کلاودیوس یولیانوس، برادرزادۀ قسطنطین، به سال ۳۳۲ در قسطنطنیه در خانوادۀ سلطنتی بزاد. پدر، برادر مهتر، و بیشتر عموزادگانش در قتل عامی که دیباچۀ سلطنت پسران قسطنطین بود کشته شدند. وی را به نیکومدیا فرستادند تا تحت تربیت اسقف ائوسبیوس قرار گیرد. الاهیات مسیحی بر دیگر تعلیمات او چنان غالب بود که انتظار میرفت او بعداً یکی از قدیسان دین شود. در هفتسالگی نزد ماردونیوس به تحصیل ادبیات کلاسیک آغاز کرد؛ عشق این خواجۀ پیر به آثار هومر و هزیود به شاگردش رسید، و یولیانوس با شعف و شگفتی وارد جهان درخشان و شاعرانۀ اساطیر یونانی شد.
در سال ۳۴۱، بنا به عللی که اکنون بر ما معلوم نیست، یولیانوس و برادرش گالوس به کاپادوکیا تبعید، و عملاً شش سال در قصر ماکلوم زندانی شدند. پس از آزادی، یولیانوس رخصت یافت که در قسطنطنیه به سر برد؛ اما نیرو و نشاط جوانی و اخلاص و هوش او چندان محبوبش ساخت که امپراطور به تشویش افتاد. پس، دوباره به نیکومدیا فرستاده شد و در آنجا به تحصیل فلسفه آغاز کرد. میخواست در مجلس درس لیبانیوس حضور یابد، اما از این کار منع شد، معهذا، ترتیبی داد که یادداشتهای کاملی از بحثهای استاد برایش بیاورند. حال او جوان هفدهسالۀ دوستداشتنی و زیبایی بود که برای جاذبۀ خطرناک فلسفه آمادگی داشت. وقتی که باب فلسفه و اندیشۀ آزاد به رویش گشوده شد، مسیحیت یکباره در نظرش نظامی از احکام جزمی و پرسشناپذیر جلوهگر شد که مروج آنها، یعنی کلیسا، در نتیجۀ منازعات آریانیستی و تکفیرهای متقابل از سوی سران دینی شرق و غرب، کارش به فضیحت و انشقاق کشیده بود.
در سال ۳۵۱، گالوس، قیصر ـ یعنی وارث آتی تاج و تخت ـ شد و امور حکومت را در انطاکیه به دست گرفت. یولیانوس، که مدتی از بدگمانی امپراطور در امان بود، از نیکومدیا به پرگاموم و از آنجا به افسوس رفت و فلسفه را بهترتیب نزد ادسیوس، ماکسیموس، و کروسانتیوس تحصیل کرد و، در نتیجۀ تعلیمات آنان، مخفیانه به شرک گرایید. در سال ۳۵۴، کنستانتیوس ناگهان گالوس و یولیانوس را به میلان، مقر دربارش، فرا خواند. گالوس از حدود اختیارات خود تجاوز کرده و بر ایالات آسیایی چنان با ستم فرمان رانده بود که حتی خود کنستانتیوس را هم به هراس افکنده بود. او در پیشگاه امپراطور محاکمه و به ارتکاب چندین جرم محکوم شد، و فوراً سر از تنش جدا گردید. یولیانوس چندین ماه در ایتالیا تحت نظر بود؛ سرانجام آن پادشاه بدگمان را قانع کرد که سیاست هرگز به مغز او راه نیافته و تنها موضوع مورد علاقۀ وی فلسفه است. کنستانتیوس، که آسوده خاطر شده بود که فقط با یک فیلسوف سر و کار دارد، او را به آتن تبعید کرد (۳۵۵). یولیانوس، که در انتظار مجازات مرگ بود، با خوشحالی به این تبعید، که او را به سرچشمۀ دانش و دین و اندیشۀ مشرکانه میرساند، رضا داد.
در آتن، شش ماه را بهشادی صرف تحصیل در فضایی کرد که زمانی صدای افلاطون در آن طنین انداخته بود، با تمیستیوس و سایر فیلسوفان جاودانی و فراموششده دوست شد، آنان را با اشتیاق خود به دانشاندوزی خرسند ساخت، و مردم شهر را نیز با لطف رفتار و تواضع خود مجذوب کرد. آن مشرکان مهذب را، که وارث یک فرهنگ هزارساله بودند، با متألهین خشک و سرسختی که در نیکومدیا احاطهاش کرده بودند، یا با آن دولتمردان متورعی که کشتن پدر و برادرانش و بسیاری دیگر را واجب دانسته بودند، سنجید و دریافت که سبعتر از مسیحیان، درندهای نمیتوان یافت. وقتی که شنید معابد مشهور ویران شده و کاهنان آنها از اشتغال محروم گشتهاند و اموالشان میان خواجگان و طرفداران امپراطور تقسیم شده است، گریست. شاید در این هنگام بود که وی ورود به اسرار الئوسی را، از سر احتیاط به طور کاملاً خصوصی، پذیرفت. اخلاقیات شرک، وی را در تقیهاش مجاز میدانست. به علاوه، دوستان و معلمانش، که در سر او شریک بودند، رضایت نمیدادند که وی گرویدنش به آیین مشرکان را علنی کند، زیرا میدانستند که اگر کنستانتیوس به آن پی برد، او را به افتخار شهادت نابهنگام نایل خواهد کرد، و در ضمن منتظر زمانی بودند که این شخص مورد حمایتشان به پادشاهی برسد و مشاغل از دسترفتۀ آنان و همچنین خدایانشان را بازگرداند. یولیانوس مدت ده سال تمام ظواهر عبادات مسیحی را مراعات میکرد و حتی کتاب مقدس را علناً در کلیسا میخواند.
در طی این دورۀ تقیه، بار دیگر امپراطور او را به میلان فرا خواند. جرئت رفتن نداشت، اما پیامی از ملکه ائوسبیا به او رسید که در آن ملکه او را مطمئن ساخته بود که اقدامات مساعدی برای او در دربار کرده است و هیچ جای بیم نیست. در میان ناباوری یولیانوس، امپراطور خواهر خویش هلنا را به همسری او درآورد، عنوان قیصر به او اعطا کرد، و او را به حکومت گل برگزید (۳۵۵). این جوان عزب خجول، که با جامۀ فیلسوفان به دربار آمده بود، با ناراحتی لباس سرداری به تن کرد و وظایف زناشویی را به عهده گرفت. آگاهی از اینکه ژرمنها، با استفاده از جنگهای داخلی و نابودی نیروی نظامی در غرب امپراطوری، به ایالات رومی در ساحل رود راین تجاوز کرده، یک ارتش رومی را شکست داده، مهاجرنشین قدیمی روم را در کولونی غارت کرده، چهل و چهار شهر دیگر را گرفته، آلزاس (آلساتیا) را تسخیر کرده، و ۶۴ کیلومتر در داخل گل پیش رفتهاند یولیانوس را آشفتهتر کرد. کنستانتیوس، پس از روبهرو شدن با این بحران، یولیانوس را فرا خواند، و با اینکه وی مورد بدگمانیش بود و حقیرتر از آنش میدانست که بتواند به یکباره مدیر و جنگجوی شایستهای از کار درآید، به او ۳۶۰ تن سپاهی داد و مأمورش کرد تا ارتش گل را تجدید سازمان دهد، و او را به آن سوی کوههای آلپ فرستاد.
یولیانوس زمستان را در وین در ساحل رود رون گذرانید و با حرارت بسیار مشغول فراگیری تعلیمات نظامی و تحصیل فنون جنگ شد. در بهار سال ۳۵۶ ارتشی در رنس فراهم ساخت، ژرمنهای متجاوز را عقب راند، و کولونی را باز گرفت. آنگاه در سانس از طرف آلمانها ـ قبیلهای که نامشان را بعدها به گرمانیا دادند ـ محاصره شد؛ سی روز حملات آنان را دفع کرد، آذوقۀ مردم محل و سپاهیان خود را به هر نحو تأمین نمود، و دشمن را به ستوه آورد. سپس به سمت جنوب حرکت کرد، نزدیک ستراسبورگ با سپاه اصلی آلمانها مصاف داد، سربازان خود را به شکل یک گاوۀ هلالی آرایش داد، و با تاکتیکهای مشعشعانه و دلیری شخصی آنها را به پیروزی قطعی بر نیروهای دشمن ـ که تعدادشان بسی فزونتر بود ـ رهنمون شد. اکنون گل آزادتر نفس میکشید، اما، در شمال، فرانکهای سالیان هنوز در درۀ موز (موسا) به چپاول مشغول بودند. یولیانوس با آنها مصاف داد، مغلوبشان کرد، و آنها را به آن سوی رود راین راند؛ آنگاه پیروزمندانه به پاریس، مرکز ایالت گل، بازگشت. گلهای حقشناس مقدم قیصر جوان را، که حال او را همتراز قیصر یولیوس میدانستند، گرامی داشتند، و سربازان او اظهار امیدواری کردند که بزودی به مقام امپراطوری برسد.
پنج سال در گل ماند؛ اراضی ویران را دوباره مسکون ساخت، تشکیلات دفاعی رود راین را تجدید کرد، از استثمار اقتصادی و فساد سیاسی جلو گرفت، بهروزی ایالت و قدرت مالی دولت را بازگرداند، و در عین حال مالیاتها را تقلیل داد. مردم از اینکه آن جوان اندیشمند، که تازه از کتابهایش جدا شده بود، خود را معجزهآسا به فرمانده و سیاستمداری بزرگ و داوری منصف و مهربان تبدیل کرده بود در شگفت بودند. او این اصل را استوار ساخت که هر متهمی تا جرمش ثابت نشده، باید بیگناه دانسته شود. نومریوس، یکی از فرمانداران پیشین گالیا ناربوننسیس (بخشهای ناربون در گل)، متهم به اختلاس شد؛ جرم منتسب را انکار کرد، و بزهش ثابت نشد. قاضی دلفیدیوس، که از فقد دلیل خشمگین شده بود، فریاد زد: «ای قیصر بسیار مقتدر! اگر انکار جرم برای برائت متهم کافی باشد، آیا کسی را هرگز میتوان محکوم ساخت؟» یولیانوس در پاسخ وی گفت: «آیا اگر صرف اتهام کافی باشد، کسی را میتوان بیگناه دانست؟» آمیانوس میگوید: «این یکی از موارد متعدد عطوفت انسانی او بود.»
اقدامات اصلاحی او دشمنان بسیار برایش فراهم ساخت. مأمورانی که از رسیدگی دقیق او به امور هراسان بودند، و یا بر محبوبیتش رشک میبردند، پیامهای محرمانه به کنستانتیوس فرستادند و یولیانوس را متهم ساختند که میخواهد تاج و تخت امپراطوری را تصاحب کند. یولیانوس با نوشتن مدیحۀ مفصلی در شأن امپراطور با این اتهام مقابله کرد. معهذا کنستانتیوس، که هنوز به یولیانوس بدگمان بود، سالوستیوس را، که اهل گل و ضابط کل آن بود و با یولیانوس صادقانه همکاری میکرد، فرا خواند و عزلش کرد. اگر گفتۀ آمیانوس را باور کنیم، ملکه ائوسبیا، که بیفرزند و حسود بود، به ملازمان زن یولیانوس رشوه میداد تا در دوران آبستنی او داروی سقط جنین به خوردش دهند؛ و وقتی که هلنا، علیرغم اینهمه، پسری آورد، قابله ناف کودک را چندان نزدیک بدن برید که کودک از فرط خونریزی درگذشت. در میان تمام این گرفتاریها، یولیانوس از کنستانتیوس فرمان یافت (۳۶۰) که بهترین عناصر ارتش خود را در گل برای پیوستن به نیروهایی که با ایران میجنگیدند اعزام دارد.
این کار کنستانتیوس ناموجه نبود. شاپور دوم خواستار بازگرداندن بینالنهرین و ارمنستان به ایران شده بود (۳۵۸). وقتی کنستانتیوس از قبول این درخواست امتناع کرد، شاپور «آمد» (دیار بکر کنونی) را محاصره کرد و گرفت. کنستانتیوس با او وارد جنگ شد و به یولیانوس فرمان داد که ۳۰۰ تن از هر هنگ ارتش گل را به نمایندگان امپراطوری تحویل دهد تا برای جنگ در آسیا اعزام شوند. یولیانوس اعتراض کرد که سربازان آن هنگها به این شرط استخدام شدهاند که در آن سوی آلپ به کار نروند، و ضمناً تذکار داد که اگر ارتش گل ضعیف شود، امنیت آن ایالت به خطر خواهد افتاد. (شش سال بعد ژرمنها با کامیابی به گل تجاوز کردند.) معهذا، به سربازانش فرمان داد از نمایندگان امپراطوری اطاعت کنند. سربازان از اجرای این فرمان سر باز زدند، گرد کاخ یولیانوس اجتماع کردند، او را آوگوستوس (امپراطور) خواندند، و از او خواستند تا آنان را در گل نگاه دارد. او بار دیگر اندرزشان داد که به فرمان امپراطور تمکین کنند، اما سربازان بر اصرار افزودند. یولیانوس، که مانند یولیوس قیصر احساس کرد قرعۀ فال را زدهاند،۱ عنوان امپراطوری را پذیرفت و آماده شد تا برای حفظ امپراطوری و جان خود بجنگد. ارتشی که از خارج شدن از گل تن زده بود اینک عهد کرد که تا قسطنطنیه پیش رود و یولیانوس را بر تخت بنشاند.
کنستانتیوس در کیلیکیا بود که خبر شورش را شنید. یک سال دیگر با ایران جنگید و تاج و تخت خود را برای حفظ کشورش به خطر انداخت؛ آنگاه، پس از امضای قرارداد متارکۀ جنگ با شاپور، لژیونهای خود را برای مقابله با پسر عمش به مغرب سوق داد. یولیانوس با نیروی کوچکی پیش میآمد. وی چندی در سیرمیوم (نزدیک بلگراد) توقف کرد و سرانجام شرک خود را به جهانیان اعلام داشت. وی با شور و شوق بسیار به ماکسیموس نوشت: «ما اکنون خدایان را آشکارا میپرستیم، و تمام افراد ارتشی که با منند در ستایش آنها مؤمن هستند.»
اقبال نیک او را از یک وضع خطرناک نجات داد: در نوامبر ۳۶۱، کنستانتیوس در نزدیکی طرسوس به سن چهل و پنج سالگی از تب درگذشت. یک ماه بعد، یولیانوس وارد قسطنطنیه شد و، بیآنکه با مخالفتی روبهرو شود، به تخت سلطنت نشست و با ابراز تمام ظواهر محبت یک پسر عم پرمهر، جنازۀ کنستانتیوس را تشییع کرد.
امپراطور مشرک
اکنون یولیانوس سی و یک ساله بود. آمیانوس، که غالباً او را میدید، چنین وصفش میکند:
میانبالا بود. زلفش چنان نرم و صاف بود که گویی تازه شانه زده است. ریشش زبر بود و چنان آرایش شده بود که همواره نوکتیز باشد. چشمانی درخشان و شرربار داشت که از تیزی ذهنش حکایت میکرد. ابروانش ظریف، و بینیش کاملاً راست بود. دهانش کمی بزرگ و لب پایینش گوشتالود بود. گردنش ستبر و خمیده، و شانههایش پهن و درشت بود. از فرق سر تا نوک انگشت متناسب، و به همین سبب نیرومند و دوندهای توانا بود.
اما وصف او از خودش چندان خوشایند نیست:
گرچه طبیعت رخسار مرا چندان زیبا نساخته و شادابی جوانی را به آن نبخشیده است، خود من فقط به حکم واژگونخویی این ریش دراز را به آن افزودهام. ... من با شپشهایی که در آن جولان میزنند میسازم؛ چنانکه گویی بیشهای است برای حیوانات وحشی. ... مویم آشفته است و کمتر سر و ناخنهای خویش را اصلاح میکنم، و انگشتانم همواره از مرکب سیاه است.
سرافراز بود از اینکه در میان حشمت و جلال دربار سادگی زندگی یک فیلسوف را حفظ کرده است. بلافاصله پس از نیل به سلطنت، خود را از شر خواجگان، آرایشگران، و جاسوسانی که در خدمت کنستانتیوس بودند رها ساخت. پس از مرگ زن جوانش تصمیم گرفت که دیگر ازدواج نکند، و از این رو دیگر به خواجگان نیازی نداشت؛ فکر میکرد که یک آرایشگر برای تمام کارمندان کاخ کافی است؛ و چون سادهترین غذا را میخورد، یک آشپز عادی را کافی میدانست. این مشرک همچون زاهدان لباس میپوشید و میزیست. ظاهراً پس از مرگ زنش با هیچ زنی روابط جنسی برقرار نکرد. بر بستری خشن در یک اطاق سرد میخوابید و در سراسر زمستان نمیگذاشت اطاقها را گرم کنند؛ میگفت: «میخواهم خود را به سرما عادت دهم.» هیچ عشق به تفریح نداشت. از تئاتر به واسطۀ مسخرگیهای آن پرهیز میکرد؛ با اجتناب از حضور در هیپودروم احساسات مردم را جریحهدار مینمود. تا چندی در اعیاد رسمی به هیپودروم میرفت، اما چون تمام مسابقهها را به هم شبیه یافت، بزودی این کار را ترک کرد. مردم نخست تحت تأثیر فضایل، ریاضتکشی، و رسیدگی دقیقش به کارهای دولتی قرار گرفتند و او را از حیث فرماندهی تالی ترایانوس، و از جهت قدسیت نظیر آنتونینوس پیوس، و مانند مارکوس آورلیوس شاه ـ فیلسوفش میشمردند. برای ما شگفت مینماید که این مشرک جوان چگونه به سهولت از طرف مردم یک شهر و امپراطوریای که مدت یک نسل جز امپراطوران مسیحی فرمانروایی به خود ندیده بودند مورد پذیرش و قبول قرار میگیرد.
وی سنای بیزانس را با رعایت سنن و حقوق آن خرسند کرد. هنگامی که کنسولها به دیدارش میرفتند، از جای برمیخاست و همواره میکوشید تا خود را مانند آوگوستوس خدمتگزار و نمایندۀ سناتورها و مردم بداند. هرگاه از روی غفلت یکی از امتیازات سنا را نقض میکرد، خود را ده لیرۀ طلا جریمه میکرد، و اعلام میداشت که مانند سایر شارمندان تابع قوانین و مقررات جمهوری است. از بام تا شام، جز مدت کوتاهی در بعدازظهر که به مطالعه اختصاص داده بود، به امور دولت رسیدگی میکرد. بنابر روایات، خوراک سبک او جسم و ذهنش را چنان چابک ساخته بود که به تندی از یک کار به کار دیگر، و از گفتگو با یک نفر به صحبت با یک تن دیگر میپرداخت، و هر روز سه منشی را فرسوده میساخت. با جدیت و علاقه وظایف یک قاضی را انجام میداد و سفسطههای وکلای دعاوی را برملا میکرد؛ با خوشرویی به آرای متقن قضات علیه رأی خودش تسلیم میشد، و همه را با تصمیمات بجای خویش مجذوب میساخت. مالیات بینوایان را تقلیل داد، از قبول تاجهای زرینی که معمولاً از طرف هر ایالت به امپراطور جدید تقدیم میشد امتناع ورزید، افریقا را از پرداخت مالیاتهای پسافتاده معاف نمود، و خراج گزافی را که تا آن هنگام از یهودیان گرفته میشد ملغا کرد. مقررات صدور پروانۀ پزشکی را سختتر کرد، و آن را شدیداً به موقع اجرا گذاشت. کامیابی او در ادارۀ کشور از کامیابیهای نظامیش هم فراتر رفت؛ آمیانوس میگوید: «شهرتش به تدریج چنان فزونی یافت که جهانگیر شد.»
در بحبوحۀ تمام این فعالیتهای حکومتی توجه عمدهاش به فلسفه، و منظور اصلیش، که هیچگاه از یاد نمیبرد، بازگرداندن آیینهای کهن بود. فرمان داد که معابد مشرکان تعمیر و گشوده شود، اموال مصادرۀ آنان باز گردد، و عواید از دسترفتۀشان دوباره برقرار شود. نامههایی برای فیلسوفان برجستۀ زمان فرستاد و از آنان دعوت کرد که همچون میهمان در دربار او زندگی کنند. وقتی ماکسیموس فرا رسید، یولیانوس نطق خود را در مجلس سنا قطع کرد، شتابان دوید تا به معلم پیرش خوشامد بگوید، و او را با تمجید بسیار به مجلسیان معرفی کرد. ماکسیموس از دلبستگی امپراطور بهره گرفت، جامههای فاخر پوشید، و زندگی مجلل برای خود ترتیب داد؛ پس از مرگ یولیانوس مورد بازجویی شدید قرار گرفت که چگونه به آن سرعت چنان ثروت نابجایی اندوخته است. یولیانوس توجهی به تضاد شیوۀ خود با طرز زندگی آن فیلسوف نکرد، زیرا فلسفه را بیش از آن دوست میداشت که به سبب رفتار فیلسوفان از آن دلزده شود. به ائومنیوس نوشت: «اگر کسی تو را مجاب کرده است که برای نوع بشر چیزی سودمندتر از تحصیل بیوقفۀ فلسفه در اوقات فراغت وجود دارد، بدان که فریبخوردهای است که میخواهد تو را نیز بفریبد.»
کتاب را بسیار دوست میداشت و در جنگها کتابخانهای با خود همراه میبرد؛ کتابخانهای را که قسطنطین بنیان نهاده بود توسعه داد، و کتابخانههای دیگری تأسیس کرد. یک بار نوشت: «بعضی از مردم به اسب، برخی به پرندگان، و عدهای به حیوانات وحشی دلبستهاند؛ اما من از اوان کودکی شوق سرشاری به تحصیل کتاب داشتهام.» چون به خود میبالید که هم نویسنده و هم سیاستمدار است، میکوشید تا سیاست خود را با مفاوضاتی به شیوۀ لوکیانوس، یا خطابههایی به سبک لیبانیوس، یا نامههایی به شیوایی و جذابیت نامههای سیسرون، و رسالههای رسمی فلسفی توجیه کند. در «سرودی برای پسر شاه»، شرک جدید خود را تأویل کرد؛ در مقالهای با عنوان «بر ضد جلیلیان»۱، دلایل خود را بر ترک مسیحیت ابراز داشت. او، با دیدی که میتوان آن را سابقۀ «نقد عالی» دانست، مینویسد انجیلها ناقض یکدیگرند، و تنها نکات مشترکشان سخنان باورنکردنی است؛ انجیل یوحنا اساساً با سه انجیل دیگر از حیث نثر و الاهیات تفاوت دارد، و داستان خلقت در سفر پیدایش حاکی از تعدد خدایان است.
جز در صورتی که هر یک از این داستانها [ی «سفر پیدایش»] اسطورهای باشد و، چنانکه من معتقدم، یک تعبیر نهانی داشته باشد، همۀ آنها مشحونند از کفر نسبت به خدا. اولاً چنین نموده میشود که خدا، که حوا را خود برای یاری به آدم آفرید، از اینکه او (حوا) موجب سقوط آدم خواهد شد بیاطلاع بوده است. ثانیاً، اینکه خدا آگاهی بر خیر و شر (یعنی تنها معرفتی که به ذهن انسان قوام میدهد) را از انسان دریغ میکند و رشک میبرد که مبادا آدمی، با سهیم شدن در میوۀ درخت معرفت نیک و بد، حیات جاودان یابد ثابت میکند که چنین خدایی بغایت کینهتوز و حسود است، چرا خدای شما چنین حسود است و حتی انتقام گناهان پدران را از فرزندان میگیرد؟ ... چرا چنین خدای نیرومندی این اندازه بر شیطانها، فرشتگان، و انسانها خشمگین است؟ این خوی را با رأفت انسانیای که کسانی حتی نظیر لوکورگوس و رومیان نسبت به خاطیان داشتند مقایسه کنید. «عهد قدیم» (مانند شرک) قربانی حیوانی را مجاز و حتی واجب میداند. ... چرا شما «شریعت» را، که خدا به یهودیان داد، نمیپذیرید؟ ... شما ادعا میکنید که «شریعت» قبلی از حیث زمان و مکان محدود بود؛ اما من میتوانم ده، بلکه ده هزار فقره نقل قول کتابهای موسی بیاورم که او در آنها میگوید «شریعت» برای تمام زمانهاست.
وقتی یولیانوس کوشید تا شرک را احیا کند، به این نکته پی برد که شرک نه تنها در عمل و ایمان به نحو بسیار ناسازگاری متنوع است، بلکه بسیار بیش از دین مسیح محتوی اسطورهها و شرح معجزات باورنکردنی است؛ و دریافت که هیچ دینی تا اصول اخلاقی خود را با شکوه و شگفتی و اسطوره نیامیزد، امید جلب و تهییج ارواح عادی را نتواند داشت. وی از قدمت و عمومیت رواج اسطوره متحیر شد. در این مورد چنین مینویسد: «هیچ کس نمیتواند کشف کند که اساطیر در اصل چه وقت پیدا شدند، ... همانگونه که نمیتواند بداند نخستین کسی که عطسه کرد که بود.» سرانجام لزوم اساطیر را پذیرفت و آن را برای استقرار اصول اخلاقی در اذهان جاهلان مقتضی دانست. خود او داستان کوبله را، و اینکه چگونه آن مهین مام به شکل سنگ سیاهی از فریگیا به روم برده شده بود، به گونهای دیگر باز گفت؛ و لحن حکایتش چنان بود که کوچکترین گمانی پیش نمیآورد که او به الوهیت سنگ یا قدرت انتقال آن باور ندارد. او کشف کرد که برای انتقال اندیشههای معنوی و روحانی میباید از نمادهای قابل احساس بهره جست، و پرستش آفتاب را در میان مردم قرینهای مذهبی برای توجه فیلسوف به خرد و روشنایی دانست. برای این پادشاه شاعر مشکل نبود که سرودی در ستایش هلیوس، پادشاه آفتاب، که مصدر حیات و منشأ نعمات بیشمار برای نوع بشر بود، بگوید؛ در نظر او «لوگوس» یا «کلمۀ الاهی»، که جهان را آفریده بود و اینک نیز بقایش میداد، همین هلیوس بود. یولیانوس به این «اصل عالی» و «علت اولی»، خدایان و ابلیسان ادیان مشرکانه را افزود؛ به عقیدۀ او، پذیرش همۀ این خدایان برای یک فیلسوف پیرو رواداری مذهبی چندان دشوار نبود.
اگر یولیانوس را آزاداندیشی به شمار آوریم که خرد را جانشین اسطوره میسازد، اشتباه کردهایم. او الحاد را به منزلۀ امری بهیمی پست میشمرد، و در آموزههایی که وی تعلیم میداد، به اندازۀ هر کیش دیگر، نیروهای مافوق طبیعی دخالت داشتند. کمتر کسی را میتوان یافت که به اندازۀ یولیانوس در سرود نیایشش برای آفتاب لاطایل به هم بافته باشد. وی تثلیث نوافلاطونی را پذیرفت، مثل افلاطونی را با ذهن الاهی یکی دانست، آنها را لوگوس یا حکمت واسطه انگاشت که سازندۀ تمام اشیاست، و جهان ماده و جسم را مانعی شیطانی در راه فضیلت و آزادی روح گرفتار شمرد. روح از طریق تقوا، مهرورزی، و فلسفه میتواند خود را آزاد سازد و به مرحلۀ شهود حقایق و قوانین روحی برسد، و بدین گونه جذب لوگوس و شاید خود «رب اعلا» شود. به اعتقاد یولیانوس، خدایان مذهب شرک نمایندۀ نیروهای معنوی بودند؛ او نمیتوانست آنها را در شکل انسانی متداولشان بپذیرد، اما میدانست که مردم کمتر به تجریدهای فیلسوفان یا تخیلات رازورانۀ قدیسان اعتلا میجویند. آشکارا و در خفا، مراسم کهن را انجام میداد و چندان در قربان ساختن حیوانات در راه خدایان افراط میکرد که حتی ستایندگانش از این کشتار ظالمانۀ او شرمنده بودند. در نبردهایش با ایران، بر سان سرداران رومی، همواره به تفأل و تطیر توسل میجست، و با دقت به تعبیر خوابهای خویش گوش میداد. او ظاهراً به قدرت جادوگری ماکسیموس باور داشته است.
مانند هر اصلاحطلبی، او نیز چنین میاندیشید که جهان محتاج نوسازی اخلاقی است؛ و برای دستیابی به این هدف به قانونگذاری صوری اکتفا نکرد، بلکه سعی کرد که از طریق مذهب به درون قلب مردم نفوذ کند. نمادپردازی اسرار الئوسی و افسوسی وی را بس شیفته ساخته بود، به نظر او، برای ایجاد یک زندگی نوین و اصیل، هیچ مراسمی بهتر از این آیینها نبود؛ او امیدوار بود که مراسم تقدیس و ورود به این اسرار از انحصار یک عدۀ قلیل از اشراف خارج شود و به عدۀ زیادی از مردم عادی بسط یابد. به گفتۀ لیبانیوس، «او مرجح میشمرد که کاهن نامیده شود تا امپراطور». او بر سلسله مراتب کلیسای مسیحی، کشیشان و راهبههای مخلصش، مراسم دعای جمعیش، و حمیت وحدتبخش آن در امر صدقات رشک میبرد. در حد او نبود که از تقلید از جنبههای بهتر دینی که قصد تخریبش را داشت فراتر رود. وی خون تازهای در پیکر کهانت مذهب شرک دواند، یک «کلیسا» برای آن مذهب تأسیس کرد که خود در رأس آن بود، و روحانیان خود را تحریض نمود که در موعظه کردن برای مردم، دستگیری از بینوایان، نواختن غریبان، و سرمشق واقع شدن در زندگی نیک بر کشیشان مسیحی سبقت جویند. در هر شهری مدارسی برای تدریس و تبلیغ دین شرک تأسیس کرد. به کاهنان خود نامهای نوشت به سبک نامۀ قدیس فرانسیس به همگنان راهب خود:
با من همان گونه رفتار کنید که میخواهید من با شما سلوک کنم؛ بیایید پیمان بندیم که من نظرات خود را درباره امور شما ابراز دارم و شما نیز همین کار را در مورد گفتار و کردار من انجام دهید. به گمان من هیچ چیز برای ما گرامیتر از این همکاری متقابل نیست. ... ما باید همگان را در پول خود سهیم سازیم، اما بیشتر نیکان و بینوایان و بیچارگان را. و هر چند شاید این گفته به ظاهر سخیف بنماید، اما من به صراحت میگویم که حتی شریک ساختن شریران در پوشاک و خوراک خود کاری شایسته است. زیرا آنچه که ما به انسانی میدهیم به خاطر انسان بودن اوست نه خصوصیت اخلاقیش.این مشرک، جز در اعتقاد، از هر حیث یک مسیحی بود؛ وقتی آثارش را میخوانیم، اگر اساطیر از میانرفتۀاش را به حساب نیاوریم، به این گمان میافتیم که وی بسیاری از تحولات پسندیدۀ خوی خویش را مدیون اخلاقیات مسیحی بوده است که در زمان کودکی و جوانیش در او رسوخ یافته بود. حال ببینیم او با دینی که با آن بار آمده بود چگونه رفتار کرد؟ او به مسیحیت آزادی کامل وعظ و عبادت و عمل داد، و اسقفان اصیل آیین را، که توسط کنستانتیوس تبعید شده بودند، به جای خودشان بازگرداند. اما اعانۀ دولت را از کلیساها برید و کرسیهای علم بیان، فلسفه، و ادبیات را در دانشگاهها به روی استادان مسیحی بست، به این بهانه که این موضوعات را استادان مشرک با همدلی بیشتری میتوانند تعلیم دهند. او به معافیت روحانیان مسیحی از مالیات و کارهای سنگین مدنی، و همچنین به استفادۀ رایگان اسقفان از تسهیلات دولتی خاتمه داد، واگذاری ارث را به کلیساها ممنوع ساخت، و دستور داد که مسیحیان را در دوایر دولتی استخدام نکنند؛ به مسیحیان هر محل فرمان داد تا هر خسارتی را که در سلطنتهای قبلی به معابد مشرکان وارد کردهاند جبران کنند، و اجازۀ تخریب کلیساهایی را که بر زمینهای مغصوب از معابد مشرکانه ساخته شده بود صادر کرد. وقتی که این رویه به بینظمی، بیعدالتی، و شورش منجر شد، یولیانوس درصدد حمایت از مسیحیان برآمد، اما از تغییر دادن قوانین خود ابا کرد. او، با لحن طعنهآمیزی که کمتر در خور یک فیلسوف است، به مسیحیانی که مورد ستم قرار گرفته بودند یادآوری میکرد که «کتاب مقدس آنان توصیه میکند که مصایب را با بردباری تحمل کنند.» مسیحیانی که در برابر این قوانین عکسالعمل شدید و توهینآمیز نشان میدادند شدیداً مجازات میشدند؛ اما مشرکانی که مسیحیان را آزار میدادند یا به آنان اهانت میکردند به عقوبت شایسته نمیرسیدند. در اسکندریه، جمعیت مشرک از اسقف گئورگیوس، پیرو آریانیسم که اسقفیۀ آتاناسیوس را تصرف کرده بود، نفرت داشتند؛ وقتی که گئورگیوس آنان را با به راه انداختن دستۀ سیاری از مسیحیان که آیین مهرپرستی را مسخره میکردند تحریک کرد، او را گرفتند و مثله کردند، و گرچه عده مسیحیانی که به دفاع از او برخاستند اندک بود، در آن آشوب و غوغا مسیحیان بسیاری کشته شدند (۳۶۲). یولیانوس میخواست آشوبگران را کیفر دهد، اما مشاوران راضیش کردند که به نوشتن نامۀ شدیداللحنی به مردم اسکندریه اکتفا کند. در این شرایط، آتاناسیوس از نهانگاه خود خارج شد و مقر اسقفی خویش را اشغال کرد، یولیانوس اعتراض کرد که این کار بی اجازۀ او صورت گرفته است، و به آتاناسیوس فرمان داد تا از شغل خود دست شوید. اسقف پیر اطاعت کرد، اما سال بعد یولیانوس مرد و آتاناسیوس، که مظهر جلیلیان پیروز بود، به اسقفیۀ خود بازگشت. ده سال بعد وی در سن هشتاد سالگی، غرق افتخار و داغهای رنج، درگذشت.
سرانجام، پافشاری شدید یولیانوس در پیشرفت شرک برنامههایش را به شکست کشاند. کسانی که از او آزار دیدند ماکرانه و با سرسختی با وی جنگیدند؛ آنان که مشمول الطاف او شدند روشی بیتفاوت اتخاذ کردند. شرک از لحاظ معنوی مرده بود و دیگر در درون خود نیروی انگیزندهای برای جوانان، تسکینی برای آلام، و امیدی به زندگی اخروی نداشت. عدهای به آن گرویدند، اما بیشتر با چشمداشت به پیشرفت سیاسی یا سکههای طلای امپراطوری؛ برخی از شهرها مراسم قربانی رسمی را بازگرداندند، اما فقط برای جلب مراحم امپراطور؛ حتی در پسینوس، وطن کوبله، یولیانوس مجبور بود به اهالی رشوه دهد تا آن مهین مام را گرامی بدارند. بسیاری از مشرکان آیین شرک را مترادف وجدان خوب در لذت میشمردند و از اینکه میدیدند یولیانوس پرهیزکارتر از مسیح است ناراضی بودند. این مرد به اصطلاح آزاداندیش متقیترین فرد کشور بود، و حتی دوستانش همگامی با او را در پرهیزکاری باعث زحمت میدانستند؛ و یا اساساً شکاکانی بودند که تقریباً به طور آشکار به ربالنوعهای منسوخ او و قربانیهای بسیارش میخندیدند. رسم قربانی کردن حیوانات در مذبحها در شرق، و نیز در قسمتهای باختری امپراطوری، جز ایتالیا، تقریباً از میان رفته بود؛ مردم آن را یک امر ناشایسته و بیهوده میدانستند. یولیانوس نهضت خود را هلنیسم نامید، اما این کلمه مشرکان ایتالیا را، که هر رسم یونانی هنوز پایدار را حقیر میشمردند، منزجر ساخت. او بر بحث و استدلال فلسفی، که هرگز به مبانی عاطفی ایمان نمیرسید، زیاده از حد تکیه میکرد. آثار او فقط برای تحصیلکردگان قابل فهم بود، که آنها نیز قبول آن را دون شأن خود میدانستند؛ کیش او التقاطی مصنوعی بود که نمیتوانست در امیدها و هوسهای مردم ریشه بدواند. حتی پیش از آنکه بمیرد، شکستش آشکار بود؛ و ارتشی که او را دوست میداشت و در مرگش سوگواری کرد یک تن مسیحی را برای جانشینی او برگزید.
پایان سفر
آخرین رؤیای بزرگ او رقابت با سوروس و ترایانوس بود: میخواست پرچم روم را در پایتختهای ایران برافرازد و یک بار برای همیشه تهدید ایران را نسبت به امنیت امپراطوری روم پایان دهد. با شوقی وافر ارتش خود را بیاراست، افسران خویش را برگزید، دژهای مرزی را مرمت کرد، و در شهرهایی که در مسیر او به سوی پیروزی محتمل واقع شده بودند خواربار آماده کرد. در پاییز ۳۶۲ به انطاکیه رفت و نیروهای خود را گردآورد. بازرگانان شهر از ورود سپاهیان برای بالا بردن قیمتها استفاده کردند؛ مردم زبان به شکوه گشودند که «همه چیز فراوان، اما گران است». یولیانوس سران سوداگران را خواست و به آنان تکلیف کرد که بر سودجویی خود لگام زنند؛ سران مزبور وعده دادند که چنان کنند، اما به عهد خود وفا نکردند. سرانجام یولیانوس «بهای عادلانهای برای تمام کالاها تعیین و اعلام کرد». شاید برای پایین آوردن قیمتها بود که او چهارصد هزار کیل غله از دیگر شهرهای سوریه و مصر به آنجا وارد کرد. بازرگانان اعتراض کردند که قیمتهای تعیینشده از طرف یولیانوس سود بردن را غیرممکن میکند؛ آنگاه مخفیانه غله واردشده را خریدند و آن را همراه با کالاهای خود به شهرهای دیگر بردند؛ بدین گونه، مردم انطاکیه ناگاه خود را صاحب پول زیاد اما بیآذوقه یافتند. پس، مردم یولیانوس را به سبب مداخلهاش به باد مذمت گرفتند. بذلهگویان انطاکیه ریش او، و نیز ستایشش از خدایان مرده را، مسخره میکردند. او در جزوهای به نام متنفران از ریش به آنان پاسخ داد، اما نوشتۀ او از حیث شکوه و طنز چندان برازندۀ یک امپراطور نبود. او در این نوشته، به طعنه و کنایه، از بابت ریشش عذرخواهی میکرد و مردم انطاکیه را به سبب جسارت، سبکسری، اسراف، فساد اخلاقی، و بیعلاقگی نسبت به خدایان یونان مورد عتاب قرار میداد. پارک مشهور دافنه، که زمانی معبد مقدس آپولون بود، به یک تفریحگاه تبدیل گشته بود؛ یولیانوس فرمان داد تا تفریحات در آن متوقف شود و معبد احیا گردد؛ این دستور هنوز اجرا نشده بود که حریقی آن پارک را ویران کرد. یولیانوس، که مسیحیان را مسبب این آتشسوزی میدانست، کلیسای اعظم انطاکیه را بست و داراییهای آن را مصادره کرد؛ چندین شاهد مورد شکنجه قرار گرفتند، و یک کشیش نیز محکوم به مرگ شد. تنها مایۀ تسلی امپراطور در انطاکیه «جشن خرد» او با لیبانیوس بود.
سرانجام ارتش آماده شد، و در مارس ۳۶۳ یولیانوس لشکرکشی خود را آغاز کرد. نیروهای خود را از فرات و سپس دجله گذرانید؛ ایرانیان را، که شروع به عقبنشینی کرده بودند، دنبال کرد، اما از شیوۀ جنگی «زمینِ برشتۀ» آنان، که حین عقبنشینی خرمنها را آتش میزدند، به ستوه آمد و پیشرویش تقریباً متوقف شد؛ سربازانش هر از چند گاه به مرز قحطی و گرسنگی میرسیدند. در این جنگ طاقتفرسا امپراطور بهترین خصال فرماندهی خویش را ظاهر ساخت؛ در سختیها با مردانش شریک بود؛ از جیرۀ مختصری به قدر جیرۀ آنها، و حتی کمتر، استفاده میکرد؛ در گرما پیاده راه میرفت و از نهرها میگذشت؛ و در همۀ نبردها در صف اول میجنگید. در میان اسیران او زنان جوان و زیبای ایرانی بودند، اما او خلوت آنان را حرمت میکرد و به هیچ کس اجازه نمیداد به آنان دست یازد. تحت رهبری شایستۀ او، نیروهایش تا دروازههای تیسفون پیش راندند و آن را محاصره کردند، اما ناتوانی در تهیۀ خواربار به عقبنشینی مجبورشان کرد. شاپور دوم دو تن از نجبای ایران را برگزید، بینیشان را برید، و فرمان داد تا به عنوان فراری به اردوی روم روند و از این ظلم فاحش بنالند و یولیانوس را به بیابان کشانند. آن دو اطاعت کردند؛ یولیانوس به آنان اعتماد کرد و با ارتش خود به دنبالشان ۳۴ کیلومتر در بیابانی بیآب و علف پیش رفت. وقتی که میخواست سربازان خود را از این دام درآورد، مورد حملۀ نیرویی از ایرانیان واقع شد. این حمله دفع شد و ایرانیان گریختند. یولیانوس، بیتوجه به زره نداشتن خود، در پیشاپیش سربازان خویش به تعاقب آنان پرداخت. زوبینی به پهلویش انداخته شد و جگرش را شکافت. از اسب به زیر افتاد و به چادر برده شد. پزشکانش او را آگاه کردند که چند ساعتی بیش به پایان عمرش نمانده است. لیبانیوس مدعی بود که زوبین به دست یک فرد مسیحی پرتاب شده است، و بعداً هم مشاهده نشد که هیچ کس از سپاهیان ایرانی آن جایزهای را که برای کشتن امپراطور تعیین شده بود مطالبه کند. برخی از مسیحیان نیز، مانند سوزومن، بر گفتۀ لیبانیوس صحه گذاشتند و آن قاتل را «که به خاطر خدا و دین آن عمل دلیرانه را انجام داده بود» ستودند. آخرین صحنۀ حیات یولیانوس (۲۷ ژوئن ۳۶۳) به آن سقراط و سنکا همانند بود. آمیانوس میگوید:
یولیانوس، در حالی که در بستر غنوده بود، دوستان اندوهگین خود را مخاطب ساخت و گفت: «دوستان! بسیار بههنگام وقت آن رسیده است که این زندگی را ترک گویم، و شادم از اینکه جان را بنا به خواست طبیعت به آن باز میگردانم.» ... تمام حاضران گریستند و او، که حتی در آن هنگام هنوز سیطرۀ خود را حفظ کرده بود، آنان را ملامت کرد و گفت شایسته نیست در مرگ فرمانروایی که برای یگانگی با آسمان و ستارگان فراخوانده شده است سوگواری کنند. چون این کلمات آنان را ساکت ساخت، او با فیلسوفان ـ ماکسیموس و پریسکوس ـ به بحث بغرنجی درباره منزلت روح پرداخت. ناگهان زخم پهلویش باز شد، فشار خون نفسش را گرفت، و پس از نوشیدن جرعۀ آبی سرد که خواسته بود بآرامی جان سپرد. به هنگام مرگ سی و دو سال داشت.۱ارتش روم، که هنوز در خطر بود، فرماندهی لازم داشت، و سرانش یوویانوس، رئیس گارد امپراطوری، را به این سمت برگزیدند. امپراطور جدید، با برگرداندن چهار ساتراپ از پنج ساتراپی که دیوکلتیانوس هفتاد سال پیش از ایران گرفته بود، با آن کشور صلح کرد. یوویانوس هیچ کس را تحت پیگرد و آزار قرار نداد، اما فوراً حمایت دولت را از معابد مشرکان به کلیسا منتقل کرد. مسیحیان انطاکیه با شادمانی عمومی مرگ امپراطور مشرک را جشن گرفتند. معهذا، اکثر سران پیروزمند مسیحی به مسیحیان سفارش کردند که جفاهای گذشته را فراموش کنند. باید یازده قرن میگذشت تا هلنیسم بتواند بار دیگر فرصتی برای ابراز وجود بیابد.
نوشته و پژوهش شده توسط دکتر شاهین صیامی