یهودیان قرون وسطی (۵۶۵ – ۱۳۰۰)

در قرون وسطی (۵۶۵–۱۳۰۰ میلادی)، یهودیان پراکنده بدون سرزمین مستقل اما با شریعت قوی تورات و تلمود، در شرق اسلامی و غرب مسیحی زندگی می‌کردند. در مشرق (عراق، ایران، سوریه، مصر) از خودمختاری نسبی برخوردار بودند و گائون‌ها (روحانیون بزرگ) مرکز فکری‌شان بود. در اروپا (آلمان، فرانسه، انگلیس، اسپانیا) ابتدا در تجارت و امور مالی فعال بودند، اما جنگ‌های صلیبی، اتهامات آیینی (قتل کودکان مسیحی، آلوده کردن نان عشای ربانی) و رقابت اقتصادی منجر به قتل‌عام‌های مکرر، تبعیدها و مصادره اموال شد. با وجود آزارها، زندگی خانوادگی، آموزش دینی و انسجام اجتماعی‌شان حفظ شد و در اسپانیای مسلمان و مسیحی دوره‌ای درخشان از فرهنگ و رفاه تجربه کردند.

یهودیان قرون وسطیجنگ‌های صلیبیگائون‌ها تلمود قرائیم

~95 دقیقه مطالعه • بروزرسانی ۱۰ فروردین ۱۴۰۵

جماعات یهودی مشرق زمین

اکنون امت بنی‌اسرائیل صاحب شریعتی بود، اما مرز و بومی از خود نداشت؛ صاحب کتابی بود لکن وطنی از خود نداشت. اورشلیم تا سال ۶۱۴ یک شهر مسیحی بود، تا سال ۶۲۹ میلادی در قلمرو سلاطین ایران قرار داشت، تا ۶۳۷ بار دیگر مسیحیان بر آنجا حکومت داشتند، سپس تا سال ۱۰۹۹ کرسی‌نشین یکی از ولایات مسلمین بود. در آن سال صلیبیون اورشلیم را محاصره کردند. یهودیان برای دفاع آن با مسلمانان متحد شدند؛ هنگامی که آن شهر از پا درآمد، یهودیانی را که از آن معرکه جان به سلامت به در برده بودند به درون کنیسه‌ای راندند و زنده‌زنده سوزانیدند. پس از آنکه اورشلیم دوباره در ۱۱۸۷ میلادی به دست صلاح‌الدین ایوبی مسخر شد، نفوس یهود فلسطین سریعاً رو به افزایش نهاد، و ملک عادل، برادر صلاح‌الدین، مقدم سیصد تن از ربانی‌های یهود را که در ۱۲۱۱ از انگلستان و فرانسه گریخته بودند گرامی شمرد. با وصف این، پنجاه و دو سال بعد، موسی بن نخمن، از مؤلفان احادیث یهود، فقط عدة معدودی از ساکنان آن شهر را یهودی دید. زیرا بیشترین نفوس اورشلیم را مسلمانان تشکیل می‌دادند.

با وجود اینکه برخی از یهودیان پیرو سایر ادیان می‌شدند، و گاهی مورد اذیت و آزار قرار می‌گرفتند، عدة آنها در سوریه مسلمان و بابل (عراق) و ایران همچنان فراوان باقی ماند، و یهودیان این نواحی زندگی فرهنگی و اقتصادی نیرومندی به وجود آوردند. در امور داخلی، همان‌طور که شاهان ساسانی اجازه داده بودند، همچنان زیر نظر پیشوای مذهبی و مقتدایان حوزه‌های علمیه خویش از خودمختاری بهره‌مند می‌شدند. خلفا ربن یهود را رهبر عموم یهودیان بابل، ارمنستان، ترکستان، ایران، و یمن می‌شناختند. به گفتة مورخ یهودی، بنیامین تودلایی، کلیة رعایای خلیفه مکلف بودند که «پیش پای امیرالاسرا [یعنی پیشوای مذهبی یهودیان تبعیدشده] به پا خیزند و با کمال احترام مراتب ادب به جا آورند.» مقام پیشوایی یهودیان در خارج فلسطین سمتی بود موروثی در خانواده‌ای که نسب خود را به داوود پیامبر می‌رسانید. این قدرت بیشتر جنبة سیاسی داشت تا روحانی، و کوشش این دستگاه برای نظارت در کار ربانی‌ها منجر به اضمحلال و سقوط آن شد. از سال ۷۶۲ به بعد بود که رؤسای حوزه‌های علمیه پیشوای مذهبی یهودیان را انتخاب می‌کردند و بر شخص وی تسلط داشتند.

مدارس مذهبی یهود در سورا و پومبدیطا برای یهودیان شهرهای اسلامی، و تا حد کمتری برای یهودیان دنیای مسیحیت، عقلا و پیشوایان مذهبی تربیت می‌کردند. در ۶۵۸، خلیفة مسلمانان امیرالمؤمنین علی [علیه‌السلام] حوزه علمیة سورا را از قید صلاحیت پیشوای یهودیان آواره آزاد ساخت؛ در نتیجه، رهبر مذهبی یهود، مار اسحاق، عنوان گائون یا عالی‌جناب بر خود نهاد و دوران «گائونی» را افتتاح کرد که در تتبعات و فتاوی شرح بابلی به عصر گائون‌ها یا گئونیم اشتهار دارد. همچنان‌که حوزه علمیة پومبدیطا، به سبب همجواری با بغداد، عواید و اعتبار زیادتری پیدا کرد، رؤسای آن حوزه نیز لقب گائون بر خود نهادند. از قرن هفتم تا قرن یازدهم کلیه یهودیان جهان هر جا به اشکالی در فهم و تفسیر قانون تلمودی برمی‌خوردند، مسئله را پیش این «گائون‌ها» می‌فرستادند؛ پاسخ آنها نوشته‌های حقوقی جدیدی برای دین یهود به وجود آورد.

پیدایش عصر گئونیم مصادف با، و حتی تا حدودی ناشی از، بدعتی بود که اکنون یهودیان مشرق زمین را آشفته‌خاطر و پراکنده ساخته بود. در ۷۶۲ میلادی، هنگامی که سلیمان - پیشوای مذهبی یهودیان خارج - وفات کرد، عانان بن داوود، برادرزادة وی که حق جانشینی سلیمان را داشت، خود را برای تصدی این مقام آماده کرد، لکن رؤسای دو حوزه علمیة سورا و پومبدیطا اصل موروثی بودن این مقام را زیر پا گذاشتند و حنانیا برادر کهتر عانان را به پیشوایی یهودیان گماشتند. عانان عمل رؤسای آن دو حوزه علمیه را تقبیح کرد، به فلسطین گریخت، در آنجا برای خود کنیسه‌ای تأسیس کرد، و از عموم یهودیان در هر جایی که بودند دعوت کرد تا تلمود را رد کنند و فقط از اسفار خمسه پیروی نمایند. این امر به منزلة بازگشت به عقاید صدوقیان، نظیر رد «تسنن» و ترفیع مقام قرآن در میان پیروان مذهب تشیع در اسلام، و مانند ترک سنن کاتولیکی و توسل به اناجیل در میان پروتستان‌ها بود. عانان نیز از این فراتر رفت و اسفار خمسه را بار دیگر در طی تفسیری مورد مداقه قرار داد، که معرف پیشرفت متهورانه‌ای در تتبع تحلیلی متن کتاب مقدس بود. وی به تغییراتی که ربانی‌های تلمود از طریق ارائة تعابیر توافقی خویش در شریعت موسی وارد ساخته بودند معترض شد، در اجرای دقیق احکام اسفار خمسه اصرار ورزید، و از این رو پیروان وی به قرائیم («هواخواهان نص صریح») اشتهار یافتند. عانان زبان به ستایش عیسی گشود و او را مرد پارسایی خواند که غرضش فقط رد شریعت شفاهی کاتبین و فریسیان بود، نه لغو شریعت مدون موسی. به نظر عانان، هدف عیسی تهذیب و تقویت دین یهود بود نه برقرار ساختن دیانتی جدید. قرائیم در فلسطین و مصر و اسپانیا طرفداران فراوان پیدا کردند. در قرن دوازدهم عدة آنها رو به کاهش گذاشت، و امروزه فقط معدودی در ترکیه و نواحی جنوبی روسیه و عربستان باقی مانده‌اند که آنها نیز در شرف نابودی هستند. قرائیم قرن نهم، از قرار معلوم، تحت تأثیر افکار معتزله، قاعده‌ای را که عانان برای تفسیر لفظ به لفظ آیات وضع کرده بود ترک گفته، پیشنهاد نمودند که رستاخیز جسم و پاره‌ای از توصیفات جسمانی خداوند در کتاب مقدس نباید چیزی جز مشتی تعبیرات مجازی تلقی شود. یهودیان اصیل آیین که معتقد به احادیث بودند نیز به نوبة خویش به تفسیر عینی برگشتند و، مانند مسلمانان اصیل آیین اصرار ورزیدند که تعابیری مانند «دست خدا» و یا «خداوند در حال نشستن» را باید لفظ به لفظ قبول کرد. پاره‌ای از شارحان، اندازه‌های دقیق جسم، اعضای بدن، و ریش خدا را حساب کردند. معدودی از آزاداندیشان یهود، مانند حیوی البلخی، حتی اسفار خمسه را به عنوان یک شریعت الزام‌آور مردود شمردند. در این محیط رفاه اقتصادی، آزادی مذهبی، و مباحثات روشن و زنده بود که یهودیت اولین حکیم معروف قرون وسطایی خود را به وجود آورد.

سعدیا بن یوسف الفیومی [سعید فیومی] به سال ۸۹۲ میلادی در قریة دیلاظ از توابع قیوم به دنیا آمد. در مصر بزرگ شد و همان‌جا وصلت کرد. در ۹۱۵ به فلسطین و سپس به بابل مهاجرت کرد. محققاً وی طلبه‌ای با استعداد و مدرسی فاضل بود، و گرنه بدشواری می‌توان تصور کرد که جوانی سی و شش ساله مانند وی «گائون» یا مدیر حوزه علمیة سورا شود. پس از پی بردن به تجاوزاتی که از طرف پیروان فرقة قرائیم و شکاکیت بر حریم یهودیت اصیل آیین به عمل آمده بود، وی همان مهمی را وجهة همت خویش ساخت که متکلمین دربارة اسلام کرده بودند - یعنی خواست نشان دهد که کیش باستانی یهود کاملا با عقل و تاریخ توافق دارد. در دوران زندگی کوتاه سعدیا، که از پنجاه تجاوز نکرد، مقادیر عظیمی رساله، بیشتر به عربی، از قلمش تراوش کرد، که از این نظر در تاریخ عقاید یهودیان قرون وسطی هیچ کسی جز موسی بن میمون به پای وی نرسیده است. کتاب دوم وی موسوم به آگرون، فرهنگ لغات و اصطلاحات یهود به زبان آرامی، شالودة لغت‌شناسی عبری را ریخت. اثر دیگر وی کتاب اللغه است که کهنسال‌ترین دستور زبان عبری می‌باشد. ترجمة عربی وی از عهد قدیم همان است که تا عهد ما مورد استفادة یهودیان عرب‌زبان بوده است. با تفسیرهای متعددی که بر اسفار عهد قدیم نوشت «شاید بتوان او را بزرگ‌ترین مفسر کتاب مقدس در تمام قرون و اعصار» به شمار آورد. کتاب الامانات و الاعتقادات یا کتاب اصول عقاید فلسفی و معتقدات وی (۹۳۳) عبارت از مجموعه‌ای است در بیان حکمت الاهی یهود و مدافعه از این کیش در برابر پیروان سایر ادیان.

سعدیا، هم وحی را قبول دارد، هم سنت را، هم شریعت مکتوب موسی را می‌پذیرد و هم شریعت شفاهی یهود را؛ اما، در عین حال، استدلال و تعقل را نیز قبول دارد و پیشنهاد می‌کند که به کمک تعقل حقانیت وحی و حدیث ثابت شود. هر جا کتاب مقدس بوضوح با عقل متناقض باشد، می‌توان چنین فرض کرد که غرض آن نبوده است که افراد بالغ عبارات مزبور را لفظ به لفظ قبول کنند. کلیه اوصاف انسانی‌ای که به خداوند نسبت داده شده جنبة مجازی دارند. خدا شبیه آدمیزاد نیست. نظم و قانون جهان حاکی از وجود یک خالق علیم است. تصور اینکه خداوند علیم تقوا را بی‌اجر گذارد گمانی است نامعقول، اما بدیهی است که همواره در این دنیا به تقوا پاداش داده نمی‌شود؛ به همین سبب باید دنیای دیگری باشد تا در آن بی‌عدالتی آشکار این دنیا جبران شود. شاید آلام مردمان متقی در این دنیا مجازات‌هایی است برای گناهانی که گاه‌گاه مرتکب می‌شوند، تا چون از این دنیا روند، بیدرنگ وارد بهشت شوند. به همین روال، کامیابی‌های مادی تبهکاران پاداشی برای اعمال نیکی است که گاه‌گاه از آنها سر می‌زند، تا بعد از مرگ یک‌سر به دوزخ روانه شوند. لکن حتی آن‌هایی که به عالی‌ترین فضایل، کامرانی، و نیک‌بختی در این دنیا نایل می‌آیند در اعماق قلوب خویش احساس می‌کنند که در مقابل این امکانات نامعین و کمالات محدود باید دنیای بهتری وجود داشته باشد. چطور امکان داشت علیمی که چنین دنیای شگفت‌انگیزی آفریده بگذارد این قبیل آرزوها در ذهن آدمی مجسم شود بی‌آنکه تحقق آنها عملی باشد. سعدیا از علمای الاهی مسلمان تقلید کرد و روش آنها را در تفسیر کلام و حتی گاه‌گاهی استدلالات آنها را جزء به جزء اقتباس کرد. آثار وی به نوبة خویش در سراسر عالم یهود اشاعه یافت و ابن میمون را تحت تأثیر قرار داد، به طوری که بعدها نوشت: «اگر به خاطر سعدیا نبود، تورات تقریباً از میان می‌رفت.»

باید اذعان کرد که سعدیا مردی بود تندزبان و مجادلة وی با داوود بن زکای، پیشوای مذهبی یهودیان خارج فلسطین، به یهودیت بابلی لطمه زد. در سال ۹۳۰، داوود سعدیا را تکفیر کرد و سعدیا داوود را مردود خواند. در سال ۹۴۰ داوود فوت شد و سعدیا پیشوای مذهبی جدیدی برای یهودیان برگزید، لکن پیشوای جدید، به خاطر اهانتی که به مقام محمد [صلی‌الله‌علیه‌وآله] پیامبر اسلام کرده بود، به دست مسلمانان به قتل رسید. سعدیا فرزند شخص مقتول را جانشین پدر کرد و این جوان نیز، به همان سبب کشته شد. یهودیان از فرط نومیدی مصمم شدند که کسی را برای تصدی این مقام تعیین نکنند؛ لاجرم، در ۹۴۲، مقام پیشوایی یهودیان بابلی بعد از هفت قرن به پایان رسید. در همان سال سعدیا وفات یافت. تجزیة دستگاه خلافت بغداد و تأسیس حکومت‌های مستقل مسلمان در مصر، آفریقای شمالی، و اسپانیا علایق میان یهودیان آسیایی، آفریقایی، و اروپایی را تضعیف کرد. یهودیان بابلی در انحطاط اقتصادی اسلام شرقی بعد از قرن دهم میلادی سهیم بودند. حوزه علمیة سورا در ۱۰۳۴ و حوزه علمیة پومبدیطا چهار سال بعد از این تاریخ تعطیل شد، و در سال ۱۰۴۰ عصر «گائونی» به پایان رسید. صلیبیون نیز پیوند میان یهودیان بابلی و مصری و اروپایی را گسیخته‌تر ساختند؛ پس از اینکه در ۱۲۵۸ بغداد به دست مغولان تاراج شد، جماعت یهودیان بابلی تقریباً از صحنة تاریخ محو شدند.

مدت‌ها پیش از بروز این مصایب، بسیاری از یهودیان مشرق زمین به سرزمین‌های دورتر آسیا، عربستان، مصر، آفریقای شمالی، و اروپا مهاجرت کرده بودند. در سال ۱۱۶۵ نفوس یهود سیلان ۲۳٬۰۰۰ نفر بود. جماعات متعدد یهودیان عربستان، با وجود مخالفت پیامبر اسلام، از میان نرفت. عمروبن عاص، هنگامی که در سال ۶۴۱ میلادی مصر را فتح کرد، خبرداد که «چهل هزار یهودی خراج‌گزار» در شهر اسکندریه زندگی می‌کنند. هنگامی که نفوس قاهره رو به افزایش نهاد، عدة یهودیان ساکن آن شهر نیز، اعم از اصیل آیین و قرائیم، فزونی یافت. یهودیان مصری، تحت رهبری پیشوای خود نجید یا امیر، از استقلال داخلی برخوردار بودند، در داد و ستد ثروت هنگفتی به هم زدند، و در سازمان اداری آن کشور اسلامی به مقام شامخی نایل آمدند. طبق روایتی، در سال ۹۶۰، چهار تن از ربانی‌های یهود در بندر «باری» واقع در ایتالیا به کشتی نشستند، لکن کشتی آنان را یک نفر دریادار اسپانیایی مسلمان در دریا ضبط کرد، و آن چهار تن به بندگی فروخته شدند: ربن موسی و فرزندش حنوح را در کورذووا از شهرهای اسپانیا، ربن شماریا را در اسکندریه، و ربن حوشیئل را در قیروان. می‌گویند که هر یک از این ربانی‌ها در شهری که فروخته شده بود آزاد گردید و همان‌جا حوزه علمیه‌ای تشکیل داد. معمولا تصور می‌رود که این چهار تن خود از محققین حوزه علمیة سورا بوده‌اند، اما این امر مسلم نیست. به هر حال، این چهار نفر حاصل تحقیقات یهودیان مشرق زمین را به غرب آوردند، و دین یهود، هنگامی که در آسیا رو به انحطاط گذاشته بود، در مصر و اسپانیا دوران آرامشی را می‌پیمود.

یهودیان اروپا

در قرون وسطی یهودیان بابل و ایران از طریق ماوراءالنهر و قفقاز خود را به روسیه رسانیدند، از آسیای صغیر متوجه قسطنطنیه شدند، و از آنجا در ساحل شمالی دریای سیاه سکونت گزیدند. در خود قسطنطنیه و در قلمرو امپراطوری بیزانس، از قرن هشتم تا دوازدهم، دوران کامرانی یهود با اذیت و آزار همراه بود. در یونان، مخصوصاً در ناحیة تب، یهودیان صاحب جماعات متعدد معتبر بودند و منسوجات ابریشمی آنها شهرت بسزایی پیدا کرده بود. یهودیان از طریق تسالی و تراکیا و مقدونیه به شبه جزیرة بالکان مهاجرت کردند و مسیر دانوب را در پیش گرفتند و خود را به مجارستان رساندند. تنی چند از بازرگانان یهودی در قرن دهم از آلمان کوچیدند و به لهستان آمدند. یهودیان قبل از دورة مسیحیت در آلمان بودند. در قرن نهم، ماندگاه‌های یهودی عمده‌ای در مس، شپایر، ماینتس، و رمس، ستراسبورگ، فرانکفورت، و کولونی وجود داشتند. این گروه‌ها به قدری سرگرم داد و ستد و به حدی متحرک بودند که وجودشان نمی‌توانست برای فرهنگ قوم چندان منشأ اثری باشد. با این‌همه، گرشوم بن یهودا (۹۶۰ – ۱۰۲۸) مکتب علمیه‌ای در ماینتس تأسیس کرد، تفسیری به عبری بر تلمود نوشت، و در بین یهودیان آلمانی چنان نفوذی یافت که مردم مسائل و مشکلات مربوط به شریعت تلمودی را، به جای آنکه پیش گائون‌های بابلی بفرستند، در محضر وی طرح می‌کردند.

در ۶۹۱، جمعی یهودی در انگلستان اقامت داشتند. عدة زیادتری با ویلیام اول، ملقب به کانکرر (فاتح) به انگلستان رفتند و در ابتدا از حمایت نورمان‌ها برخوردار بودند، زیرا تهیه سرمایه و جمع‌آوری عواید مملکتی به دست آنها صورت می‌گرفت. اجتماعات آنها در لندن، ناریچ، یورک، و سایر شهرهای انگلیسی خارج از حوزة اختیارات مقامات محلی و فقط تابع شخص شاه بود. این تفکیک حقوقی، برزخ میان مسیحیان و یهودیان را فراخ‌تر ساخت و نقش بسزایی در قتل‌عام‌های یهودیان قرن دوازدهم ایفا کرد.

در سرزمین گل، بازرگانان خرده‌پای یهود از عهد یولیوس قیصر توطن داشتند. تا سال ۶۰۰ در کلیه شهرهای بزرگ آن خطه کوچ‌نشین‌های یهودی تشکیل شده بود. سلاطین سلسلة مروونژیان با تعصبی وحشیانه آنها را مورد اذیت و آزار قرار می‌دادند، چنان‌که، در ۵۸۱، شیلپریک فرمان داد که هر کس از آنها به دین مسیح در نیامد، چشمش را درآورند. شارلمانی، در عین حال که قوانین تبعیض‌آمیزی دربارة آنها اجرا می‌کرد، از آنجا که این جماعت کشاورزان و صنعت‌گران و بازرگانان و متخصصان امور مالی و پزشکانی مفید و بی‌باک بودند، آنها را از حمایت خویش بهره‌مند ساخت و حتی یک نفر یهودی را به سمت پزشک مخصوص خود استخدام کرد. در سال ۷۸۷، طبق خبری که در صحت آن تردید است، وی، به منظور تشویق و ترویج تحقیقات و علوم یهود در اقلیم فرانک‌ها، خانواده کالونیموس را از لوکا به شهر ماینتس آورد. در ۷۹۷، شارلمانی یک نفر یهودی را به عنوان دیلماج یا مترجم به اتفاق سفیر خود نزد هارون‌الرشید فرستاد. لویی اول، ملقب به لوپیو (پرهیزکار) از آن نظر به یهودیان رغبت داشت که آنها را محرکان داد و ستد می‌دانست، و به همین سبب نیز فردی را مأمور حفظ و حراست حقوق آنان کرده بود. علی‌رغم افسانه‌های خصومت‌آمیز، فقدان صلاحیت‌های حقوقی، و اذیت‌های جزئی اتفاقی، یهودیان فرانسه در خلال قرون نهم و دهم از چنان رفاه و آرامشی برخوردار بودند که نظیر آن را یهودیان اروپایی هرگز قبل از وقوع انقلاب کبیر فرانسه به چشم ندیده بودند.

در سراسر خاک ایتالیا، از ترانی تا ونیز و میلان، همه جا کوچ‌نشین‌های یهودی کوچکی وجود داشت. مخصوصاً در پادوا عدة یهودیان بسیار زیاد بود، و شاید همین امر بود که به توسعة نهضت طرفداران ابن‌رشد در دانشگاه آن شهر کمک کرد. در سالرنو، یعنی موطن اولین مدرسة علمی پزشکی قرون وسطایی در دنیای مسیحیت لاتینی، ششصد نفر یهودی مقیم بودند که چند تن از آنها در شمار مشهورترین پزشکان جهان به شمار می‌روند. در دربار امپراطور فردریک دوم، واقع در فودجا، چند عالم یهودی بودند، و پاپ آلکساندر سوم (۱۱۵۹ - ۱۱۸۱)، در بین کارگزاران خویش، به چند نفر یهودی مقام‌های شامخی واگذار کرده بود، اما فردریک بعدها، در اتخاذ اقداماتی ظالمانه علیه یهودیان ایتالیا، با پاپ گرگوریوس نهم هم‌دست شد.

یهودیان اسپانیایی خود را «سفردیم» (= سفارادی‌ها) می‌خواندند، و نسب‌شان را به قبیلة شاهی یهودا می‌رساندند. بعد از آنکه رکاردشاه (۵۸۶ - ۶۰۱) سلطان ویزیگوت به مذهب ارتدوکس مسیحی درآمد، حکومت یا دستگاه مقتدر کلیسای اسپانیا متحد شد تا روزگار را بر جماعات یهودی سخت‌تر سازد. یهودیان از تصدی مقام‌های دولتی و وصلت با مسیحیان و داشتن غلامان مسیحی محروم شدند. سیسبوت شاه به عموم یهودیان فرمان داد (۶۱۳) که یا مسیحی شوند، یا به مهاجرت تن در دهند؛ جانشین وی این فرمان را لغو کرد، ولی، در سال ۶۳۳، شورای تولدو چنین نظر داد که یهودیانی را که به غسل تعمید تن در داده ولی بعداً به آیین یهود برگشته بودند، باید از کودکان‌شان جدا ساخت و به غلامی در معرض خرید و فروش قرار داد. در سال ۶۳۸، چینتیلا شاه بار دیگر فرمان سیسبوت را زنده کرد؛ در سال ۶۹۳، سلطان دیگر ویزیگوت‌ها، اژیکا، یهودیان را از حق مالکیت اراضی محروم، و هر گونه معاملات بازرگانی بین یهود و مسیحی را ممنوع کرد. به همین سبب بود که چون اعراب و مورها بر شبه‌جزیرة اسپانیا هجوم بردند (۷۱۱)، یهودیان در همه جا و به هر حال به ایشان مدد رسانیدند.

فاتحین، به منظور آنکه بر نفوس آن شبه‌جزیره بیفزایند، از همه جا مهاجر قبول کردند. پنجاه هزار یهودی از آسیا و آفریقا به کشور روی آوردند؛ تمامی سکنة پاره‌ای از شهرها مانند لوثنا را یهودیان تشکیل می‌دادند. از آنجا که یهودیان کشور اسپانیای مسلمان از تمام محظورات اقتصادی رهایی یافتند؛ در هر رشته‌ای اعم از کشاورزی، صنعت، امور مالی، و پیشه‌های مختلف وارد شدند؛ طرز لباس پوشیدن، زبان، و آداب و رسوم اعراب را اقتباس کردند: لباس‌های حریر بر تن کردند، عمامه بر سر گذاشتند، در کالسکه سوار شدند، طوری که تقریباً تشخیص میان آنها و پسرعم‌های سامی‌نژادشان - اعراب - بسیار دشوار شد. چند نفر از یهودیان پزشک درباری شدند، و یکی از آنان به وزارت بزرگ‌ترین خلیفة مسلمانان قرطبه نایل آمد.

حسدای بن شپروط (۹۱۵ – ۹۷۰) در دربار عبدالرحمان سوم همان مقامی را یافت که خواجه نظام‌الملک در قرن بعد پیش ملکشاه سلجوقی پیدا کرد. حسدای در دامان خانوادة ثروتمند و تربیت‌یافتة ابن‌عزرا به دنیا آمد. پدرش به تدریس زبان‌های عبری، عربی، و لاتینی روزگار می‌گذرانید. حسدای در قرطبه به تحصیل پزشکی و سایر علوم طبیعی پرداخت، بیماری‌های خلیفه را مداوا کرد، در مسائل سیاسی صاحب چنان مهارت و رأی استواری شد که ظاهراً در بیست و پنج سالگی او را به خدمات سیاسی منصوب کردند. گذشته از آن، مسئولیت‌های خطیر روزافزونی دربارة رتق و فتق امور مالی و بازرگانی به وی تفویض شد. وی هیچ عنوان رسمی نداشت، زیرا خلیفه مایل نبود رسماً با اعطای مقام وزارت به شخص وی دشمنی مردم را برانگیزد؛ لکن حسدای در انجام وظایف عدیدة خویش چنان حسن تدبیر نشان می‌داد که دوستی اعراب و یهودیان و مسیحیان را به یکسان جلب می‌کرد. وی مشوق فراگرفتن علوم و ادبیات بود، برای دانش‌پژوهان هزینه تحصیلی و کتاب مقرر کرد، و جماعتی از شاعران و دانشمندان و فلاسفه را به دور خویش گردآورد. هنگامی که وی از دنیا رفت، مسلمانان در تجلیل نامش بر یهودیان پیش‌دستی جستند.

در سایر مراکز اسپانیای مسلمان نیز رجالی نظیر حسدای پیدا شدند که شاید به اهمیت وی نمی‌رسیدند. در اشبیلیه (سویل) المعتمد منجم و محقق یهودی، اسحاق بن باروخ، را به دربار خویش دعوت کرد و به وی عنوان امیر عطا فرمود و او را ربن اعظم کلیه یهودیان آن شهر کرد. در غرناطه، شموئیل هالوی بن نقدلا از لحاظ قدرت و خرد به پای حسدای بن شپروط رسید، و از نظر دانش بمراتب از وی برتر شد. این دانشمند یهودی، که در شهر قرطبه به دنیا آمد (۹۹۳) و همان‌جا پرورش یافت، تحقیق دربارة تلمود را با ادبیات عرب توأم ساخت؛ در عین حال از راه فروش ادویه روزگار می‌گذرانید. هنگامی که قرطبه به دست بربرها افتاد، وی به شهر مالاگا نقل مکان کرد و در آنجا، از راه نوشتن دادخواست برای کسانی که به حضور ملک حبوس امیر غرناطه به دادخواهی می‌رفتند، بر درآمد ناچیز خویش می‌افزود. وزیر ملک، که از خط و انشای این دادخواست‌ها در شگفت شده بود، پیش شموئیل رفت و او را با خود به غرناطه آورد و دبیر دیوان خویش در الحمراء کرد. دیری نگذشته بود که شموئیل مشاور وی شد، تا جایی که وزیر ملک می‌گفت: «وقتی شموئیل دربارة امری نظر می‌داد، انگار که صدای خداوند به گوش می‌رسید.» در سال ۱۰۲۷ که وزیر درگذشت، بنا به وصیتش، شموئیل جانشین او گردید - و شموئیل تنها یهودی‌ای بود که در یک کشور اسلامی آشکارا نام و منصب وزارت داشت. این امر در غرناطه بیشتر امکان‌پذیر بود، زیرا در قرن یازدهم نیمی از نفوس آن شهر را یهودیان تشکیل می‌دادند. دیری نگذشته بود که اعراب این حسن انتخاب را تحسین کردند، زیرا در دوران وزارت شموئیل، آن قلمرو کوچک، از لحاظ فرهنگی و سیاسی و مالی در حال پیشرفت بود. خود وی عالمی محقق، شاعر، ستاره‌شناس، ریاضیدان، و به هفت زبان مختلف آشنا بود؛ بیست رساله (بیشتر به زبان عبری) دربارة دستور زبان نگاشت و چندین مجموعة شعر و حکمت، مقدمه‌ای بر تلمود، و گلچینی از ادبیات عبری گردآورد. وی هر چه داشت با دیگر شاعران در طبق اخلاص نهاد و ابن جبرون شاعر و حکیم را از بدبختی رهانید؛ هزینه طلاب جوان را فراهم ساخت و به جماعات یهودی سه قارة عالم مدد مالی رسانید. در عین حال که وزیر ملک حبوس بود، سمت ربنی یهودیان را نیز بر عهده داشت و دربارة تلمود درس می‌گفت. یهودیان، به پاس این همه خدمات، به او عنوان نجید یا امیر اسرائیلیان داده بودند. هنگامی که شموئیل درگذشت (۱۰۵۵)، فرزندش یوسف بن نقدلا را به جانشینی وی به وزارت ملک و امارت امت یهود برگزیدند.

قرون دهم، یازدهم، و دوازدهم عصر طلایی یهودیت اسپانیایی و همچنین فرخنده‌ترین و پرثمرترین دوران تاریخ یهودیان قرون وسطی محسوب می‌شود. هنگامی که موسی بن حنوخ (فت- ۹۶۵)، یکی از چهار تن ربن مهاجری که در بندر «باری» به کشتی نشسته بودند، در قرطبه از قید بندگی آزاد شد، در همین شهر به کمک حسدای حوزه علمیه‌ای تأسیس کرد که بزودی رهبری فکری جهان یهود را به چنگ آورد. حوزه‌های علمیة همانندی در لوثنا، تولدو، بارسلون (برشلونه)، و غرناطه تأسیس شد؛ ... و در حالی که مکتب‌های یهودیان مشرق زمین تقریباً تمام کوشش خویش را صرف تعالیم مذهبی کرده بودند، این حوزه‌های علمیة اسپانیا تدریس ادبیات، موسیقی، ریاضیات، ستاره‌شناسی، طب، و حکمت را نیز بر برنامة تعالیم خود افزودند. این قبیل تعلیم و تربیت به طبقات عالیة یهودیان اسپانیا همان وسعت و عمق معلومات و همان آراستگی‌ای را می‌بخشید که در آن ایام نظیرش فقط در بین مسلمان‌ها، بیزانسی‌ها، و چینیان معاصر وجود داشت. در آن روزگار، بی‌اطلاعی از تاریخ، علوم طبیعی، حکمت، و شعر برای اغنیا یا صاحبان مناصب سیاسی خفتی محسوب می‌شد. یک طبقة اشرافی یهودی به وجود آمد که به وجود زنان زیباروی فخر می‌کرد؛ شاید افراد چنین طبقه‌ای بیش از حد به برتری خود آگاه بودند، لکن اعتقاد آنان به این امر که تولد در دامان خانواده‌ای بنام و متمکن خود تعهدی برای جوانمردی و فضیلت است نخوت ایشان را جبران می‌کرد.

دورة انحطاط یهودیت اسپانیایی را می‌توان از تاریخ قتل یوسف بن نقدلا به بعد دانست. کاردانی یوسف در وزارت ملک حبوس به قدر پدرش بود، لکن آن حسن تدبیر توأم با فروتنی شموئیل را نداشت تا بتواند نیمی از رعایای ملک را که اعراب مسلمان بودند تحت سیطرة خود نگاه دارد. یوسف تمامی قدرت را در دست خویش داشت. با همان حشمتی که خاص ملک بود لباس می‌پوشید و قرآن را به سخره می‌گرفت. شایعة بیدینی او بر سر زبان‌ها بود. در ۱۰۶۶ اعراب و بربرها علم طغیان برافراشتند، یوسف را مصلوب و چهار هزار یهودی را در غرناطه قتل عام و اموال آنها را تاراج کردند. بقیة یهودیان مجبور شدند اراضی خود را بفروشند و به مهاجرت تن در دهند. بیست سال بعد از این واقعه، مرابطون، که اخگر اصیل آیینی در نهاد‌شان زبانه می‌کشید، از آفریقا قدم به خاک اسپانیا گذاشتند، و دوران طویل موافقت بین مسلمانان اسپانیا و یهودیان به سر آمد. یکی از فقهای مسلمان اعلام داشت که یهودیان به حضرت محمد [صلی‌الله‌علیه‌وآله] وعده داده بودند که اگر پانصد سال بعد از هجرت، مسیحایی که عموم یهودیان چشم به راهش بودند ظهور نکرده باشد، همگی اسلام خواهند آورد، طبق برآورد مسلمانان، این پنج قرن در ۱۱۰۷ به سر می‌آمد. امیر یوسف حکم کرد که کلیه یهودیان اسپانیا باید به دین اسلام مشرف شوند، اما در برابر پرداخت جزیة سنگینی آنها را از این امر معاف کرد. هنگامی که موحدون بر مراکش و اسپانیای مسلمان دست یافتند و جانشین مرابطون شدند (۱۱۴۸)، به یهودیان و عیسویان همان دو شقی را پیشنهاد کردند که سلطان ویزیگوت‌ها، سیسبوت، ۵۳۵ سال قبل از این، یهودیان را در انتخاب یکی از آن دو مختار کرده بود: به بیان دیگر، یا ترک آیین اجدادی، یا قبول مهاجرت. بسیاری از یهودیان بدروغ اسلام آوردند و بسیاری از آنها به دنبال مسیحیان به صفحات شمالی اسپانیا کوچ کردند.

در آن نواحی، یهودیان در ابتدا از مدارای سلطانی نظر بلند برخوردار شدند که عنایات وی درست هم‌سنگ چیزی بود که چهار قرن زیر سلطة حکام مسلمان دیده بودند. آلفونسو ششم و جانشین وی آلفونسو هفتم، شاهان کاستیل، با یهودیان در نهایت ملاطفت رفتار کردند و مسیحی و یهودی را از لحاظ قانونی برابر دانستند؛ چون در تولدو، که ۷۲٬۰۰۰ نفر یهودی سکونت داشتند، غایله‌ای ضد یهود برپا شد (۱۱۰۷)، آن را به شدت تمام فرو نشاندند. در آراگون نیز مدت یک قرن توافق همانندی میان دو دین یهود و مسیحی حکم‌فرما بود، به طوری که پادشاه آن ناحیه، جیمز اول، از یهودیان دعوت کرد تا در مایورکا، کاتالونیا، و والنسیا سکونت گزینند، و در بسیاری موارد به مهاجران یهودی زمین‌ها و خانه‌های رایگان بخشید. در بارسلون، در قرن دوازدهم، یهودیان بازرگانی را در چنگ خویش داشتند و یک سوم زمین‌های مزروع به آنها تعلق داشت. یهودیان اسپانیای مسلمان مشمول مالیات‌های گزاف بودند، لکن زندگانی آنها رونقی بسزا داشت و در امور داخلی خویش مستقل بودند. میان مسیحیان و یهودیان و مسلمانان داد و ستد آزادانه صورت می‌گرفت. هنگامی که اعیاد عمومی آنها فرا می‌رسید، میان افراد هر سه جمعیت، تحف و هدایایی مبادله می‌شد. گاه‌گاهی یکی از شاهان مبلغی برای ساختمان یک کنیسة یهود از کیسة فتوت خویش بذل می‌کرد. از سال ۱۰۸۵ تا حتی ۱۴۹۲، یهودیان در ممالک مسیحی اسپانیا صاحب مقامات شامخ مالی و مناصب سیاسی و گاهی متصدی مقام وزارت بودند. در اثنای قرون دوازدهم و سیزدهم، روحانیت مسیحی نیز در این دوستی مسیحی‌وار انباز شدند.

اولین غائلة نارواداری مذهبی (عدم تساهل) در بین خود یهودیان بروز کرد. در سال ۱۱۴۹ یهودا بن عزرا پیشکار کاخ آلفونسو هفتم، شاه لئون و کاستیل، از قدرت ولینعمت خود برای مبارزه با یهودیان قرائیم ساکن تولدو استفاده کرد. تفصیل واقعه بر ما تاریک است، لکن از آن تاریخ فرقة قرائیم اسپانیا، که روزی عدة آنها نسبتاً زیاد بود، نابود شدند. در سال ۱۲۱۲، برخی از صلیبیون مسیحی پا به خاک اسپانیا نهادند تا آن خطه را از چنگ مورها به در آورند. رویه‌مرفته این فاتحان جدید با یهودیان بخوشی رفتار کردند. جماعتی بر یهودیان تولدو هجوم بردند و بسیاری از آنها را به قتل رساندند، اما مسیحیان شهر در مقام مدافعه از هم‌شهریان خود قیام کرده، مانع اذیت و آزار آنان شدند. آلفونسو دهم، شاه کاستیل، در قانون‌نامه‌ای که به سال ۱۲۶۵ تصویب کرد، قانونی برای جلوگیری از اعمال ضد یهود گنجانید، لکن آن قوانین تا سال ۱۳۴۸ به موقع اجرا درنیامد. در خلال این احوال، آلفونسو یک نفر پزشک و خزانه‌دار یهودی را استخدام و سه تا از مساجد مسلمین را به یهودیان سویل (اشبیلیه) تسلیم کرد تا آنها را مبدل به کنیسه نمایند، و خود از پرتو حشمتی که محققان یهودی و مسلمان در دوران سلطنت مساعد وی فراهم ساخته بودند بهره‌ور گردید. در سال ۱۲۷۶، لشکرکشی‌های پذرو سوم، شاه آراگون، مستلزم اخذ مالیات‌های بسیار گزاف بود. وزیر مالیه و چند تن دیگر از مأموران وی همگی یهودی بودند. بر اثر شورش اشراف و شهرهای آراگون علیه دستگاه سلطنت، پذرو مجبور به انفصال دستیاران یهودی خویش از خدمت و تصویب تصمیم کورتس (۱۲۸۳) شد که به موجب آن استخدام یهودیان را در خدمات دولتی ممنوع می‌کرد. عصر نارواداری مذهبی هنگامی پایان یافت که، به موجب فرمان شورای روحانیون زامورا (۱۳۱۳)، مقرر شد هر فرد یهودی نشان خاصی بر خود بزند، نفوس یهودی از مسیحی جدا شوند، و مسیحیان حق استخدام پزشکان یهودی یا یهودیان حق استخدام خدمتکاران مسیحی را نداشته باشند.

زندگی یهود در جهان مسیحیت

۱ – دولت

به استثنای پالرمو و معدودی از شهرهای اسپانیا، در هیچ یک از شهرهای مسیحیت قرون وسطی مقرر نبود که نفوس یهودی آنها از سایر مردم تفکیک شوند؛ لکن یهودیان معمولا از لحاظ فراغت اجتماعی، تأمین جانی، و وحدت مذهبی به طور ارادی جدا از دیگران زندگی می‌کردند. کنیسه مرکز جغرافیایی، اجتماعی، و اقتصادی محلة یهود بود و اکثر منازل یهود را به طرف خود جلب می‌کرد. در نتیجه، جماعات بسیار زیادی در یک نقطه متمرکز می‌شدند، و همین امر از لحاظ بهداشت عمومی و خصوصی زیان‌آور بود. در اسپانیا مناطق یهودی‌نشین، هم شامل کاخ‌های مجلل بود و هم زاغه‌ها و خانه‌های مخروبه، و حال آنکه منازل یهودیان دیگر مناطق اروپا عبارت از خانه‌های کثیف محقر بود.

با پذیرفتن این واقعیت که در همه جای دنیا همواره اغنیا نفوذ بیشتری در انتخابات و انتصابات داشته‌اند، اجتماعات یهود عبارت بود از کوچ‌نشین‌های نیمه‌دموکراتیک در دنیایی پر از حکومت‌های پادشاهی. افراد جماعتی که معمولا به کنیسه مالیات می‌پرداختند ربانی‌ها و خدام آن کنیسه را خود انتخاب می‌کردند. گروه اندکی از ریش‌سفیدان منتخب، مجلس بث دین یا دادگاه محلی را تشکیل می‌دادند که از وظایف آن وضع مالیات‌ها، تعیین قیمت‌ها، اجرای عدالت، و صدور احکامی دربارة موضوعات تغذیه، رقص، اصول اخلاقی و پوشاک بود، که تمامی آنها نیز همیشه رعایت نمی‌شد. دادگاه مزبور اختیار داشت که هر یهودی متخلف از قانون را محاکمه کند و همچنین مأمورانی را به اجرای فرمان‌های خود بگمارد. کیفر آنها از جریمة نقدی شروع و به تکفیر یا تبعید ختم می‌شد. صدور حکم مجازات مرگ تقریباً نه مرسوم بود و نه در حوزة صلاحیت «بث دین»؛ به جای چنین کیفری، معمولا دادگاه یهود از حرم یا طرد و تکفیر استفاده می‌کرد، به این معنی که متخلف را که در مجلس باشکوه و موحشی رسماً مقصر می‌خواندند، نفرین می‌کردند، و شمع‌هایی را که در مجلس افروخته بودند یک‌یک، به نشانة درگذشت روحی شخص مقصر، خاموش می‌کردند. یهودیان، مانند مسیحیان، بارها از طرد و تکفیر استمداد جستند، به همین سبب بود که در هر دو دیانت طرد و تکفیر رعب و تأثیر خود را از دست داد. ربانی‌ها، مانند کلیساهای مسیحی، بدعت‌گذاران را آزار می‌دادند، از حقوق اجتماعی محروم می‌کردند، و در موارد نادری کتاب‌های آنها را می‌سوزاندند.

معمولاً جامعة یهود تابع مقامات محلی نبود. تنها ارباب آن شخص شاه بود؛ این جامعه، در برابر منشوری که حقوق مذهبی و اقتصادی‌شان را حفظ می‌کرد، به دلخواه خود، به خزانة وی کمک مالی می‌رساند. بعدها جامعة یهود عین این کمک را به بخش‌ها و گروه‌های آزادی‌یافته اعمال کرد تا استقلال آنها را تسجیل کند. با این‌همه، یهودیان تابع قوانین مملکتی بودند و اطاعت از قوانین را قیدی اخلاقی تلقی می‌کردند. تلمود می‌گفت: «قانون کشور قانونی الزامی است.» عبارت دیگری می‌گفت: «برای رفاه حکومت دعا کنید، زیرا اگر به خاطر ترس از حکومت نبود، افراد یکدیگر را زنده‌زنده می‌بلعیدند.»

حکومت از هر فرد یهودی باج یا مالیاتی سرانه اخذ می‌کرد، از دارایی (حداکثر تا ۳۳%)، گوشت، شراب، جواهرات، صادرات، و واردات آنها مالیات می‌گرفت. به علاوه هر وقت برای جنگی تدارک دیده می‌شد یا تاج‌گذاری بود یا شاه از محلی به محل دیگر سفر می‌کرد، یهودیان موظف بودند برای این گونه مخارج مبالغی «داوطلبانه» از کیسة فتوت خود بپردازند. یهودیان انگلیس، که عدة آنها در قرن دوازدهم فقط ربعی از یک‌صدم نفوس تمام مملکت بود، هشت درصد مجموع مالیات‌های کشور را می‌پرداختند. همین جماعت یک چهارم عوارضی را که برای جنگ صلیبی ریچارد اول، ملقب به لاین‌هارتد (شیردل) ضرورت داشت فراهم کردند. و وقتی ریچارد به دست آلمان‌ها اسیر شد، برای آزادی‌اش ۵۰۰۰ مارک فدیه دادند، یعنی سه برابر مبلغی که شهر لندن برای این منظور داده بود. همچنین فرد یهودی مکلف به پرداخت مالیات‌هایی به جامعة خودش بود و در مواقع معین می‌بایست مبالغی برای دست‌گیری مستمندان و تعلیم و تربیت و حمایت از یهودیان فلسطین، که در معرض زجر و آزار قرار داشتند، بپردازد. هر آن ممکن بود که شاه به علتی، یا بدون علت، بخشی یا تمامی اموال «یهودیانش» را ضبط کند، زیرا، طبق قوانین فئودالی، کلیه یهودیان «رعیت» وی بودند. هنگامی که شاهی فوت می‌کرد، قراردادی که وی با اتباع یهود برای حمایت آنان بسته بود فسخ می‌شد. جانشین وی فقط در ازای هدیة نظرگیری حاضر به تجدید چنین قراردادی بود، و گاهی این هدیه عبارت می‌شد از یک سوم مجموع دارایی کلیه یهودیان مملکت. در ۱۴۶۳، آلبرشت سوم، مارگراو (مرزدار) براندنبورگ، اعلام داشت که هر یک از سلاطین جدید آلمان «می‌تواند، بر وفق رسم دیرینه، یا تمامی یهودیان را بسوزاند، یا بر آنها رحم آورده، به جان‌شان امان دهد و یک سوم از دارایی آنها را بگیرد.» برکتن، حقوق‌دان بزرگ انگلیسی قرن سیزدهم، این نکته را به عبارت ساده‌ای چنین خلاصه کرد: «فرد یهودی نمی‌تواند هیچ چیز از خود داشته باشد، زیرا هر چه وی به دست آورد برای خود وی نیست، بلکه تعلق به سلطان دارد.»

۲ – اقتصاد

موانع اقتصادی نیز بر این ناراحتی‌های سیاسی افزوده می‌شد. یهودیان به طور کلی، یا از لحاظ حقوقی، از تملک اراضی منع نشده بودند، به طوری که در قرون وسطی هر چند یک بار یهودیان اراضی وسیعی را در اسپانیای مسلمان یا مسیحی، سیسیل، سیلزی، لهستان، انگلیس، و فرانسه مالک بودند. لکن مقتضیات، این گونه مالکیت را بیش از پیش غیرعملی می‌ساخت. از آنجا که قوانین مسیحی مزدور ساختن غلامان مسیحی و قوانین یهود اجیر کردن بندگان یهودی را ممنوع ساخته بود، فرد یهودی ناگزیر بود برای بهره‌وری از اراضی خویش کارگران آزاد را استخدام کند، که پیدا کردن آنها کاری دشوار و نگاه داشتن آنها عملی پرخرج بود. قوانین یهودی کار در روز شنبه را برای فرد یهودی منع می‌کرد و قوانین مسیحی کار در روز یکشنبه را. این قبیل فراغت‌ها گرفتاری‌هایی ایجاد می‌کرد. قانون یا رسم فئودالی، به دست آوردن هر گونه مقامی در تشکیلات فئودالی را برای فرد یهودی غیرممکن می‌کرد، زیرا تصدی این گونه مقامات مستلزم آن بود که شخص به رسم مسیحیان سوگند وفاداری یاد نماید و حاضر به خدمات لشکری باشد. اما، به حکم قوانین تقریباً کلیه کشورهای مسیحی، یهودیان مجاز به حمل اسلحه نبودند. سیسبوت، شاه ویزیگوت اسپانیا، در دوران فرمان‌روایی خویش، کلیه اجازه‌نامه‌هایی را که اسلاف وی برای واگذاری زمین به یهودیان داده بودند لغو کرد. اژیکا، سلطان دیگر این سلسله، کلیه زمین‌های متعلق به یهود را که زمانی در تصرف مسیحیان بود «ملک عام» اعلام کرد و در ۱۲۹۳ کورتس والاذولیذ فروش اراضی را به یهودیان ممنوع ساخت. بعد از قرن نهم، از آنجا که یهودیان خود را پیوسته در معرض هجوم یا اخراج می‌دیدند، از خرید اراضی و املاک یا توطن در مناطق روستایی دوری می‌جستند. کلیه این شرایط یهودیان را از کار زراعت دلسرد و به زندگی شهری و اشتغال به صناعت، بازرگانی، و امور مالی راغب کرد.

در خاور نزدیک و نواحی جنوبی اروپا، یهودیان در صناعت فعال بودند و، در واقع، در چندین مورد، فنون مربوط به صنایع دستی پیشرفته را از جهان اسلام و بیزانس به سرزمین‌های غرب منتقل کردند. بنیامین تودلایی، مورخ یهودی، صدها نفر از شیشه‌گران یهود را در انطاکیه و صور مشغول کار دیده بود. یهودیان مقیم مصر و یونان از نظر برتری منسوجات الوان و قلابدوزی‌های‌شان اشتهار فراوانی داشتند؛ حتی بعداً در قرن سیزدهم نیز فردریک دوم برای ادارة صنعت ابریشم خود در سیسیل از یهودیان استمداد جست. در آنجا و در سایر نقاط، یهودیان به صنایع فلزی، بویژه زرگری و جواهرسازی، اشتغال داشتند و تا سال ۱۲۹۰ در معادن قلعی کورنوال کار می‌کردند. در نواحی جنوبی اروپا، صنعت‌گران یهودی در اصناف نیرومندی متشکل شده بودند و با صنعت‌گران اروپایی بخوبی رقابت می‌کردند. اما در اروپای شمالی بسیاری از مشاغل به انحصار اصناف مسیحی درآمد. کشورهای مختلف، یکی پس از دیگری، مانع از آن می‌شدند که افراد یهودی به عنوان آهن‌گر، درودگر، درزی‌گر، کفش‌گر، آسیابان، نانوا، یا پزشک به خدمت کارفرمایان مسیحی در بیایند یا در بازارها به کار فروش شراب، آرد، کره، یا روغن بپردازند یا در جایی جز محلة یهودیان حق خریدن خانة مسکونی داشته باشند.

یهودیان، که بدین منوال از همه سو در تنگنا بودند، متوجه داد و ستد شدند. راب، ربن تلمودی بزرگ یهودیان بابلی، به پیروان خویش اندرزی زیرکانه داده بود به این مضمون که: «با یک‌صد اشرفی تجارت کنید، استطاعت خرید گوشت و شراب را خواهید داشت؛ همان مبلغ را در کشاورزی به کار اندازید، حداکثر ممکن است نان و نمکی عاید شما شود.» دست‌فروش یهودی در هر شهر و قصبه، و بازرگان یهودی در هر بازار مکاره‌ای سرشناس بود. بازرگانی بین‌المللی قبل از قرن یازدهم در تخصص، بلکه تقریباً در انحصار آنها بود. باروبنه‌ها، کاروان‌ها، و کشتی‌های آنها از بیابان‌ها، کوهستان‌ها، و دریاها عبور می‌کرد، و در اغلب موارد خود آنها همراه کالاهای خویش به سفر می‌رفتند. جماعات یهودی در حکم حلقه‌هایی بودند که رشتة داد و ستد را بین عالم مسیحی و اسلام، میان اروپا و آسیا، و بین کشورهای اسلاو و غرب برقرار می‌کردند. قسمت اعظم خرید و فروش برده به دست آنان صورت می‌گرفت. شکیبایی و مهارتی که در فراگرفتن زبان‌ها داشتند، درک زبان عبری، تشابه رسوم و قوانینی که در میان جماعات کاملا پراکندة یهود وجود داشت، و غریب‌نوازی محلة یهودی‌نشین هر شهر نسبت به هر یهودی بیگانه به آنها مدد می‌رسانید. به همین خاطر بود که بنیامین تودلایی، تاریخ‌نویس یهودی، نیمی از جهان را زیر پا نهاد و هیچ جا احساس غربت نکرد. ابن خردادبه، که در ۸۷۰ میلادی از طرف دستگاه خلافت بغداد کار پیک و چاپارها را زیر نظر داشت، در کتاب خویش موسوم به المسالک و الممالک از بازرگانی یهودی نام برده است که به زبان‌های فارسی، یونانی، عربی، فرانسه، اسپانیایی، و اسلاوی گفتگو می‌کردند؛ وی خط سیر دریایی و زمینی آنها از اسپانیا و ایتالیا تا به مصر، هندوستان، و چین را توصیف کرده است. این بازرگانان به همراه خویش خواجگان، بردگان، پارچه‌های زربفت، پوست‌های نفیس، و شمشیرهایی به خاور دور می‌بردند و، در عوض، مشک، صبر زرد، کافور، ادویه و حریر همراه می‌آوردند. تسخیر اورشلیم به دست صلیبیون، و فتح مدیترانه به وسیلة ناوهای ونیز و جنووا، به سوداگران ایتالیایی در مقابل بازرگانان یهودی مزیتی بخشید؛ و رهبری یهود در عالم تجارت با قرن یازدهم سپری شد. حکومت ونیز، حتی قبل از جنگ‌های صلیبی، حمل و نقل کالاهای بازرگانی یهودی را در کشتی‌های ونیزی ممنوع ساخته بود. اندکی پس از این واقعه، اتحادیة هانسایی بنادر دریای شمال و دریای بالتیک خود را به روی سوداگران یهودی بست. در قرن دوازدهم کار به جایی رسیده بود که بازرگانی یهود بیشتر جنبة داخلی داشت و، حتی در همین قلمرو تنگ نیز، از همه طرف، با قوانینی که یهودیان را از فروش کالاهایی گوناگون منع می‌ساخت، محدود بود.

این بود که یهودیان به امور مالی روی آوردند. در یک محیط خصومت‌آمیز که تجاوز عامة مردم ممکن بود اموال غیرمنقول ایشان را نابود کند و آز سلطانی این قبیل مایملک آنان را توقیف سازد، یهودیان به اجبار به این نتیجه رسیدند که پس‌اندازهای‌شان باید به صورتی درآید که بتوان بآسانی آن را حرکت داد و تبدیل به پول کرد. در آغاز صرفاً به کار صرافی اکتفا می‌کردند، بعداً از سایر مردم برای سرمایه‌گذاری در معاملات بازرگانی پول قبول می‌کردند، و سپس در ازای دادن وام ربح می‌گرفتند. اسفار خمسه و تلمود چنین عملی را در میان یهودیان مجاز ندانسته بود، لکن این نهی شامل معاملات بین یهودی و غیر یهودی نمی‌شد. همچنان‌که زندگی اقتصادی بغرنج‌تر گردید و، با توسعة بازرگانی و صنعت، به سرمایه‌گذاری احتیاج مبرم‌تری پیدا شد، یهودیان، از طریق یک واسطة مسیحی، به یکدیگر نیز وام دادند، یا اشخاص را در یک بنگاه اسماً شریک و در منافع حاصله از آن رسماً سهیم ساختند. این تدبیری بود که ربانی‌های یهود و چند تن از علمای الاهی مسیحی آن را مجاز دانسته بودند. از آنجا که طبق قوانین اسلام و مسیحیت رباخواری حرام شمرده می‌شد، و به همین سبب وام‌دهندگان مسیحی قبل از قرن سیزدهم اندک بودند، وام‌خواهان مسلمان و مسیحی - از جمله روحانیون، کلیساها، و صومعه‌ها - تقاضای وام پیش یهودیان می‌بردند، چنان‌که آرون از یهودیان متمکن شهر لینکن، سرمایة لازم برای ساختمان نه صومعة فرقة سیسترسیان و دیر عظیم سنت آلبنز را تدارک دید. در قرن سیزدهم بانکداران مسیحی به این امر راغب و به اتخاذ روش‌هایی که به دست یهودیان کامل گردیده بود مشغول شدند و دیری نپایید که در ثروت و وسعت عمل به مراتب از آنها جلو افتادند. «رباخوار مسیحی اگرچه مجبور نبود مانند یهودی مراقب حفظ منافع خویش در مقابل تصادفاتی از قبیل قتل و غارت باشد، با این‌همه در سخت‌گیری دست کمی از وی نداشت.» هر دو به یکسان شخص بدهکار را با شدت و سماجت خاص رومی‌ها تحت فشار قرار می‌دادند، و سلاطین نیز تمامی آنها را استثمار می‌کردند.

کلیه وام‌دهندگان مکلف به پرداخت مالیاتی گزاف بودند و، اگر یهودی بودند، گاهی ممکن بود دارایی آنها بالمره توقیف شود. رسم سلاطین بر این بود که برای وام ربح زیادی را مجاز شمردند و آنگاه، هر چند وقت یک بار، سود به دست آمده را از چنگ سرمایه‌داران بیرون آورند. هزینه وصول وام‌ها گزاف بود، و در بسیاری موارد بستانکار ناگزیر می‌شد به مأموران دولتی رشوه دهد تا اجازه دهند حقش را از بدهکار بازستاند. در سال ۱۱۹۸، پاپ اینوکنتیوس سوم، به منظور تدارک مقدمات جنگ چهارم صلیبی، به تمام شاهزادگان مسیحی فرمان داد تا هر جا مسیحیان به یهودیان مقروض باشند، آنها را از پرداخت کلیه ربحی که بر بدهی‌شان تعلق می‌گرفت معاف سازند. لویی نهم، سلطان متدین فرانسه، «برای رستگاری روح خویش و ارواح نیاکانش»، کلیه اتباع را از پرداخت یک سوم قرضی که به یهودیان داشتند معاف ساخت. پادشاهان انگلیسی گاهی در مورد آن اتباعی که به یهودیان بدهکار بودند، با صدور فرامینی، تعهد پرداخت فرع یا اصل یا هر دو را باطل می‌ساختند. بودند سلاطینی که این گونه فرامین را می‌فروختند و در دفاتر حساب‌شان، مبالغی را که برای نوع‌پرستی نیابتی خویش دریافت می‌داشتند درج می‌کردند. حکومت انگلستان مقرر داشته بود که یک نسخه از هر قرارداد به مقامی مسئول تحویل شود؛ یک نفر خزانه‌دار دارایی یهود تعیین گردید که کارش بایگانی و نظارت در این قبیل قراردادها و شنیدن مرافعات مربوط به آنها بود. هنگامی که بانک‌دار یهودی از عهدة پرداخت مالیات‌ها یا عوارضی که به وی بسته شده بود برنمی‌آمد، دولت، با مراجعه به پروندة وام‌های وی، تمام یا بخشی از آنها را ضبط می‌کرد و به بدهکاران اطلاع می‌داد که از آن پس بدهی‌های خود را به دولت بپردازند نه به شخص بستان‌کار. هنگامی که در ۱۱۸۷، هنری دوم مالیات مخصوصی به ملت انگلیس بست، یهودیان مجبور شدند یک چهارم و مسیحیان یک دهم دارایی خویش را برای این منظور تسلیم کنند. در این مورد تقریباً نصف تمام مالیات موضوعه را یهودیان پرداختند. گاه‌گاهی «یهودیان جور مملکت را می‌کشیدند.» در ۱۲۱۰ میلادی، جان [لکلند]، پادشاه انگلیس، فرمان داد که کلیه یهودیان کشور، اعم از مرد و زن و بچه، را زندانی کنند؛ مبلغ ۶۶٬۰۰۰ مارک از آنها به عنوان باج گرفتند؛ و آن‌هایی را که مظنون به پنهان داشتن رقم دقیق پس‌انداز‌شان بودند هر روز با کشیدن یک دندان شکنجه دادند تا به اقرار آمدند. در سال ۱۲۳۰، هنری سوم، با این اتهام که یهودیان سکة رایج مملکت را تراشیده‌اند (و ظاهراً برخی به این عمل دست زده بودند)، یک سوم کلیه اموال منقول یهودیان انگلیسی را توقیف کرد. از آنجا که این عمل سود سرشاری عاید خزانة پادشاه کرد، در ۱۲۳۹ دوباره تکرار شد. دو سال بعد ۲۰٬۰۰۰ مارک نقره از آنها بزور گرفتند، و در ۱۲۴۴ این رقم به ۶۰٬۰۰۰ مارک افزایش یافت، که معادل بود با کلیه عواید سالانة پادشاه. هنگامی که هنری سوم ۵٬۰۰۰ مارک از ارل آوکورنوال وام گرفت، تمام یهودیان انگلستان را به عنوان وثیقه به وی واگذار کرد. از سال ۱۲۵۲ تا ۱۲۵۵، بر اثر تحمیل یک رشته عوارض و باج‌ها، یهودیان را چنان کارد به استخوان رسید که رخصت خواستند دسته‌جمعی انگلستان را ترک گویند، لکن چنین اجاره‌ای به آنها داده نشد. در سال ۱۲۷۵، ادوارد اول وام دادن به قصد رباخواری را اکیداً ممنوع کرد، با این‌همه وام گرفتن کماکان ادامه یافت و، چون این امر مستلزم خطر زیادتری بود، میزان ربح افزایش گرفت. ادوارد دستور داد تا کلیه یهودیان انگلیس را بازداشت و اموال‌شان را ضبط کنند. جمعی از وام‌دهندگان مسیحی نیز دستگیر و سه تن از آنها به دار آویخته شدند. از جماعت یهودی ۲۸۰ نفر در لندن تکه‌تکه، چهار شقه، و به دار آویخته شدند؛ عدة دیگری در ولایات به قتل رسیدند؛ و اموال صدها نفر یهودی به نفع خزانة مملکتی ضبط شد.

در فواصل اضطراب‌آمیز این مصادره‌ها، بانک‌داران یهودی کارشان رونق بسزایی پیدا می‌کرد، و تمول بعضی از آنها بسیار علنی بود. این قبیل یهودیان ثروتمند نه فقط برای احداث کاخ‌ها و کلیساهای فخیم و صومعه‌ها وجوهی در اختیار دیگران قرار می‌دادند، بلکه برای خودشان نیز خانه‌های مجللی برپا می‌کردند. خانه‌های یهودیان انگلیس در زمرة اولین خانه‌هایی بود که با سنگ ساخته شد. با وجود گفتة ربن الیعازار، که «همه کس، اعم از زنان و بردگان و ثروتمندان و نیازمندان، در نظر خداوند مساوی است»، در میان یهودیان جمعی توان‌گر و دستة دیگری بینوا بودند. ربانی‌های دین یهود برای کاهش فقر و جلوگیری از ثروت سرشاری که شخص را سودجو بار می‌آورد نظام‌های اقتصادی متعددی اندیشیده بودند. این جماعت، ضمن تعالیم خود، تأکید می‌کردند که همة افراد قوم برای رفاه ابنای خویش مسئولند، و، با دادن ترتیباتی برای جمع‌آوری صدقه و اعانه، در تسکین لطمات ناشی از فقر و بدبختی می‌کوشیدند. هرگز داشتن ثروت را سرزنش نکردند، لکن موفق شدند به دانش اعتبار و حیثیتی بدهند که برابر با ثروت باشد. انحصار و دسته‌بندی‌های محتکران را از گناهان شمردند. به خرده‌فروش اجازه ندادند که بیش از یک ششم بهای عمده‌فروشی منفعت ببرد. در مورد اوزان و مقادیر دقت فراوانی مبذول داشتند. حداکثر قیمت‌ها و حداقل دستمزدها را تثبیت کردند. بسیاری از این مقررات نتیجه نبخشید، زیرا ربانی‌های دین یهود نتوانستند زندگی اقتصادی یهودیان را از همسایگان مسلمان یا مسیحی جدا سازند؛ به علاوه، قانون عرضه و تقاضای کالاها و خدمات، از میان کلیه قوانین موضوعه، راه‌های گریزی پیدا کرد.

۳ – اصول اخلاقی

توان‌گران، برای آنکه کفارة ثروت‌اندوزی را بدهند، در راه دست‌گیری مستمندان مال فراوانی بذل می‌کردند. تعهدات اجتماعی ناشی از ثروت را می‌پذیرفتند، و شاید از نفرین یا آتش خشم بینوایان می‌هراسیدند. هرگز شنیده نشده است که هیچ یهودی در میان جماعت یهودیان زندگی کند و از گرسنگی جان سپرده باشد. حتی از قرن دوم میلادی، هر چند وقت یک بار، دارایی هر یک از آحاد اجتماعی کنیسه، هر قدر هم شخص بی‌چیزی بود، زیر نظر مباشران رسمی تقویم می‌شد تا مبلغی برای کوپاه یا صندوق جمعیت وصول شود، و همین صندوق بود که هزینه نگاه‌داری سالمندان، مستمندان، بیماران، و تحصیل و عروسی یتیمان را تأمین می‌کرد. در خانة افراد به روی نیازمندان، بویژه محققان در به در، همواره گشاده بود. در بعضی از جوامع، مأموران خاص اجتماع مذهبی یهود مسافران تازه‌وارد را در خانه‌های خصوصی افراد مسکن می‌دادند. در قرون وسطی، به مرور تعداد انجمن‌های خیریة یهود بسیار زیاد شد. علاوه بر بیمارستان‌ها، پرورشگاه‌های یتیمان، نوانخانه‌های فراوان، و خانه‌هایی برای سالمندان، سازمان‌هایی پدید آمده بود تا برای آزادی اسیران فدیه تهیه کند، برای عروسان تهیدست جهیزیه تدارک بیند، از بیماران عیادت به عمل آورد، از زنان بیوة مستمند مواظبت نماید، و هزینه کفن و دفن فقرا را بپردازد. مسیحیان از طمع یهودی [نسبت به غیر یهودی] شکایت می‌کردند، و می‌کوشیدند تا، با استشهاد به سخاوت شایان تقلید یهودیان [نسبت به یهودیان دیگر]، هم‌کیشان خود را به دست‌گیری خلق تشویق نمایند.

اختلافات طبقاتی در سبک لباس پوشیدن، طرز تغذیه، طرز گفتار، و صدها چیز دیگر متجلی بود. یهودی فقیر خرقه یا جبه‌ای با آستین‌های دراز و کمربند به تن می‌کرد که معمولا به رنگ سیاه بود، چنان‌که گویی برای هیکل ویران‌شده و سرزمین تاراج‌شدة یهود لباس ماتم به بر کرده است. اما در اسپانیا یهودیان متمکن کامرانی خویش را با پوشیدن خز و حریر اعلام می‌داشتند، و ربانی‌ها بر این گونه تظاهرات که سبب برانگیختن دشمنی و نارضایتی می‌شد بیهوده تأسف می‌خوردند. هنگامی که شاه کاستیل پوشیدن لباس‌های فاخر را ممنوع ساخت، مردان یهود همگی فرمان را اطاعت کردند، لکن از آن پس به شکوه و ابهت زنان خویش پرداختند؛ هنگامی که سلطان از آنها توضیح خواست، وی را خاطرجمع ساختند که بزرگواری سلطانی بالاتر از آن بوده است که بخواهد طبقة زنان مشمول این قبیل قید و بندها بشوند. در طول قرون وسطی، یهودیان همچنان زنان خویش را با لباس‌های فاخر می‌آراستند؛ ولی به آنها اجازه نمی‌دادند که با سر عریان به میان مردم روند. نپوشاندن موی سر خلافی بود که مرتکب را مستوجب طلاق می‌ساخت. از جمله تعالیم شرع یکی آن بود که مرد یهودی نباید در حضور زنی که موی سرش پیداست دست دعا به درگاه خدا بردارد.

خصوصیات بهداشتی شریعت موسی اثرات ناشی از سکونت جماعات بی‌اندازه زیاد در یک نقطه را کاهش می‌داد. ختنه کردن، استحمام هفتگی، نهی از خوردن گوشت و شراب فاسد به یهودیان در برابر امراضی که در کشورهای مسیحی حول و حوش آنان شیوع داشت، حفاظتی بیش از حد می‌بخشید. در میان طبقات بی‌چیز مسیحی، که به خوردن ماهی یا گوشت نمک‌سود عادت داشتند، بیماری جذام فراوان بود، حال آنکه در بین یهودیان این مرض بندرت به چشم می‌خورد. شاید به همین دلایل یهودیان کمتر از مسیحیان مبتلا به وبا و بیماری‌های مشابه می‌شدند. در محلات فقیرنشین رم، که پناهگاه خیل پشه‌های باتلاق‌های حومه بود، یهودی و مسیحی به یکسان بر اثر ابتلا به مالاریا می‌لرزیدند.

زندگی اخلاقی یهودی قرون وسطی نموداری از میراث شرقی و ناتوانی‌های اروپایی او بود. از آنجا که یهودی در هر قدمی با تبعیض روبرو می‌شد، مورد چپاول و قتل‌عام و سرشکستگی قرار می‌گرفت، و محکوم به ارتکاب جرایمی می‌شد که هرگز به آنها دست نیازیده بود، او هم مانند هر ضعیفی در هر جای دنیا، در مقام مدافعه از نفس، به حیله پناه می‌برد. ربانی‌های یهود بارها تذکر می‌دادند که «مغبون کردن یک نفر غیر یهودی بمراتب بدتر از فریفتن یک نفر یهودی است.» لکن برخی از یهودیان چنین خطری را به جان می‌خریدند، و شاید مسیحیان نیز تا آن حد که عقل‌شان اجازه می‌داد به موذی‌گری توسل می‌جستند. پاره‌ای از بانک‌داران، اعم از یهودی یا مسیحی، در بازخواست طلب خویش ذره‌ای شفقت نداشتند، هر چند که بی‌شک در قرون وسطی نیز مثل قرن هجدهم وام‌دهندگانی نیز بودند که در امانت و صداقت به پای مایر آنسلم از خانوادة معروف روتشیلد می‌رسیدند. بعضی از یهودیان و مسیحیان سکة رایج را می‌تراشیدند یا اموال دزدی را قبول می‌کردند. همین امر که یهودیان بارها به احراز مقامات شامخ مالی نایل می‌آمدند نشانة آن است که کارفرمایان مسیحی به درستی آنان اعتماد داشتند. بندرت اتفاق می‌افتاد که یهودیان مرتکب جرایم شنیعی از قبیل قتل نفس، دزدی، و هتک ناموس شوند. بدمستی میان افراد یهودی در سرزمین‌های مسیحی‌نشین کمتر از بعضی قلمروهای مسلمان‌نشین بود.

زندگی جنسی آنان علی‌رغم رواج چندگانی به طرز شایان توجهی منزه از خطا بود. یهودیان در مقام قیاس با دیگر اقوام شرقی‌تبار کمتر به لواط اعتیاد داشتند. زنان آنها دوشیزگانی محجوب، همسرانی کوشا، مادرانی پرزا، و امین بودند؛ از آنجا که زود وصلت می‌کردند، فحشا به حداقل تخفیف پیدا می‌کرد. عدة مردانی که تأهل اختیار نمی‌کردند کم بود. ربن آشر بن یهیئل فتوا داد که جوان مجرد بیست ساله را باید به حکم دادگاه شرع مجبور به وصلت کرد، مگر آنکه به تحصیل قوانین شرع اشتغال داشته باشد. خواستگاری را پدر و مادر اطفال انجام می‌دادند. طبق یک سند یهودی، در قرن یازدهم، «دخترانی که آن قدر بی‌ادب یا گستاخ باشند که میل یا دلخواه خویش را بیان دارند» معدود بوده‌اند. اما هیچ ازدواجی بدون رضایت دو طرف کاملا قانونی محسوب نمی‌شد. ممکن بود پدری دختر صغیر خود را حتی در شش سالگی شوهر دهد، اما این قبیل زنان، منکوحه غیرمدخوله محسوب می‌شدند مگر آنکه به سن رشد رسیده باشند؛ و هنگامی که دختر به سن بلوغ می‌رسید، در صورت تمایل می‌توانست عقد ازدواج را لغو کند. جریان خطبه یا عقد ازدواج عبارت بود از یک عمل رسمی که دختری را طبق موازین شرع به حبالة نکاح مردی درمی‌آورد. و از آن پس زن و مرد نمی‌توانستند از یکدیگر جدا شوند، مگر با صدور حکم طلاق. در مجلس عقد، قراردادی که به عبری آن را «کتوبا» می‌خواندند برای تعیین جهیزیه و مهریه به امضا می‌رسید. مهریه مبلغی بود که از دارایی شوهر تعیین می‌شد تا در صورت طلاق یا مرگ شوهر به زن تعلق بگیرد. اگر مبلغ مهریه دست‌کم به دویست زوذا (که با آن خرید منزلی برای خانوادة واحدی امکان داشت) نمی‌رسید، ازدواج با یک دختر باکره معتبر نبود.

در ممالک اسلامی میان یهودیان متمکن چندگانی مرسوم بود، لکن بین یهودیانی که در دنیای مسیحی زندگی می‌کردند این موضوع بندرت دیده می‌شد. در نوشته‌های ربانی‌های یهودی دورة بعد از تلمودی هزار بار به کلمة «همسر» شخص برمی‌خوریم، لکن هرگز ذکری از «همسران» نمی‌رود. در حدود سال ۱۰۰۰ میلادی ربن بزرگ یهودیان شهر ماینتس، گرشوم بن یهودا مقرر داشت که هر یهودی از شیوة چندگانی پیروی کند تکفیر شود، و بعد از این تاریخ بود که در تمامی اروپا، به استثنای اسپانیا، چندگانی و زندگی با زنان صیغه بین یهودیان تقریباً منسوخ شد. با وصف این، مواردی پیش می‌آمد که چون زنی ده سال بعد از عروسی هنوز عقیم می‌ماند، به شوهرش اجازة گرفتن یک زن عقدی دیگر یا صیغه‌ای را می‌داد. در میان یهود حفظ اصل و نسب اهمیت زیادی داشت. همین دستور گرشوم، مرد یهودی را از حق دیرینه‌اش که می‌توانست زن را بدون تقصیر یا کسب رضایت وی طلاق گوید محروم ساخت. در میان یهودیان قرون وسطی محتملا طلاق به مراتب کمتر از امریکای عصر جدید صورت می‌گرفت.

با آنکه از نظر حقوقی پیوند ازدواج نسبتاً سست بود، کانون خانواده مرکز نجات زندگی یهود محسوب می‌شد. مخاطرات خارجی باعث وحدت داخلی می‌شد؛ و تقریرات شهود مخالف دلالت بر آن می‌کند که «محبت و وقار ... رعایت احوال، ملاحظة دیگران، و علاقة پدری و برادری» همه از ویژگی‌های زندگی خانوادگی یهود بوده و هست. شوهر جوان با زن خویش در وقت کار و به هنگام شادی و محنت شریک بود، چنان دلبستگی عمیقی نسبت به او پیدا می‌کرد که گویی آن دو روحی یگانه در دو پیکر بودند، و به مقام پدری می‌رسید و کودکان به گرد او بزرگ می‌شدند و قوایی را که در نهادش پنهان بود برمی‌انگیختند و صمیمی‌ترین وفاداری‌های وی را نسبت به خود جلب می‌کردند. مرد خانواده، قبل از زناشویی، احتمالاً هیچ گونه روابط جنسی با زنی نداشت، و، در اجتماعی تا این حد کوچک و صمیمی، بعد از ازدواج نیز چندان فرصتی برای این قبیل خیانت‌ها پیدا نمی‌کرد، پدر، تقریباً از هنگام تولد اولاد، برای دختران خویش جهیزیه تدارک می‌دید و برای پسران مهریه؛ به علاوه، این را از مسلمات می‌دانست که در سال‌های اولیة زناشویی باید جور آنها را بکشد. این رویه به ظاهر عاقلانه‌تر بود تا اینکه بگذارد جوانش، تا تهیه مقدمات برای قید و بندهای تکگانی، ده سالی را در هرج و مرج جنسی بگذراند، در بسیاری موارد داماد سر خانه می‌رفت، و کمتر اتفاق می‌افتاد که این امر بر شادکامی آنها بیفزاید. نفوذ کلام کهنسال‌ترین پدر در خانواده تقریباً به همان اندازه مطلق بود که قدرت امپراطور در روم. وی حق داشت اطفال خود را تکفیر کند؛ تا حدود معقولی زن خویش را بزند و اگر در این حیص زن بسختی مجروح می‌شد، جامعه، تا آن اندازه که قدرت مالی مرد اجازه می‌داد، جریمه‌اش می‌کرد. قاعدتاً قدرت وی با چنان شدتی اعمال می‌گردید که هرگز عشق پرشور وی را از نظر پنهان نمی‌داشت.

موقعیت زن از لحاظ حقوقی نازل و از نظر اخلاقی بلندپایه بود. مرد یهودی مانند افلاطون خدا را سپاس می‌گذاشت که زن آفریده نشده است، و زن یهودی از سر فروتنی جواب می‌داد: «خدا را شکر که مرا بر وفق مشیت خویش آفرید.» در کنیسه، زنان جای جداگانه‌ای در بالاخانه داشتند و یا پشت سر مردها می‌نشستند، که این خود نشانی از زیبایی اغفال‌کنندة آنان بود. هنگام شمارش عدة حاضران برای حد نصاب، هیچ گاه زنان را به حساب نمی‌آوردند. سرودهایی را که در ستایش از زیبایی زن ساخته شده بود ناشایسته می‌دانستند، هر چند که تلمود آنها را جایز شمرده بود. دلربایی و معاشقه میان مرد و زن، اگر هم بود، از راه مکاتبه صورت می‌گرفت. گفتگوی علنی میان مردها و زن‌ها، حتی بین زن و شوهر، از طرف ربانی‌ها ممنوع شده بود. رقصیدن عملی مجاز بود، به شرط آنکه زن با زن برقصد و مرد با مرد. در حالی که شوهر قانوناً تنها وارث زن خویش بود، هنگام مرگ شوهر چیزی به بیوه‌اش تعلق نمی‌گرفت مگر مبلغی معادل جهیزیه و مهریه. در چنین مواردی، قاعدتاً فرزندان پسر که وارث طبیعی متوفا بودند می‌بایست به طرزی آبرومندانه متکفل مخارج مادر خود شوند. فرزندان دختر فقط در صورتی از ارث بهره می‌بردند که طفل پسری در میان نبود، وگرنه چاره‌ای نداشتند جز آنکه امیدوار به توجهات برادران خویش باشند، و بندرت اتفاق می‌افتاد که برادری از خواهران خود توجه نکند. دختران را به مدرسه نمی‌فرستادند؛ در مورد آنها، کسب اندکی علم را چیز بسیار خطرناکی می‌شمردند. با این‌همه، تدریس خصوصی برای زن‌ها مجاز بود. در تاریخ یهود چندین زن را می‌توان سراغ گرفت که در حضور مردم به ایراد خطابه‌هایی دربارة شریعت موسی پرداخته‌اند - گو اینکه، در بعضی موارد، ناطق مجبور بود از پشت پرده‌ای شنوندگان خود را مخاطب قرار دهد. علی‌رغم همه نوع موانع مادی و حقوقی، یک زن لایق یهودی بعد از زناشویی به درک افتخارات کامل نایل می‌شد و فداکاری تام از شوهر خویش می‌دید. یهودا بن موسی بن طیبون (۱۱۷۰) استشهاد به کلام یکی از حکمای اسلامی می‌جست که گفته بود: «هیچ کس زنان را محترم نمی‌شمارد مگر آنکه خود محترم باشد، و هیچ کس آنان را خوار نمی‌شمارد مگر آنکه خود خوار باشد.»

رابطة پدر و فرزندی بیشتر به کمال نزدیک بود تا مناسبات زن و شوهری. مرد یهودی با غروری مبتذل به قدرت تولید مثل و کودکان خویش می‌بالید و جدی‌ترین سوگند وی وقتی بود که دستش را بر روی بیضه‌های شخصی قرار می‌داد که وثیقه را می‌پذیرفت. واژة انگلیسی testimony به معنای «شهادت» هم به همین مسئله برمی‌گردد. یکی از احکام ربانی‌ها این بود که هر مرد یهودی باید اقلا دو طفل داشته باشد. معمولا عدة اطفال در هر خانواده‌ای بیشتر از دو بود. کودک را به عنوان میهمانی از بهشت خداوندی، یا فرشته‌ای گوشت و پوست بافته، محترم می‌داشتند. پدر تقریباً حکم جانشین خدا را داشت و به وی حرمتی می‌کردند که شایستة این مقام بود. پسر آن قدر در حضور پدر خود سرپا می‌ایستاد تا به او رخصت نشستن داده شود، و اطاعت مشتاقانه‌ای نسبت به پدر روا می‌داشت که کاملا با غرور جوانی سازگار بود. در مراسم ختنه، پسر را طبق پیمان ابراهیم خلیل به حضور یهوه پیشکش می‌کردند، و هر خانواده‌ای خود را مکلف می‌شمرد که یک فرزند ذکور را برای ورود در سلک روحانیون تربیت کند. هنگامی که پسر سیزده سالش تمام می‌شد، او را در زمرة مردان به حساب می‌آوردند و، بعد از انجام یک سلسله آداب و شعایر خاصی، مکلف به رعایت تمامی احکام شریعت موسی می‌دانستند. دیانت به هر یک از مراحل رشد صبغة هیبت و تقدس خود را می‌بخشید و تکالیف پدر و مادر را آسان‌تر می‌کرد.

۴ – دین

به همین روال، دین در حکم یک پلیس روحانی بود که از تمام مراحل قوانین اخلاقی مراقبت می‌کرد. بی‌شک، در شریعت موسی گریزگاه‌هایی پیدا می‌شد و افسانه‌هایی حقوقی جعل می‌گردید تا آزادی جرح و تعدیل را، که از لوازم ضروری زندگی قومی متهور بود، به ایشان بازگرداند. اما ظاهراً یهودی قرون وسطایی شریعت موسی را به طور کلی قبول داشت و آن را پناهی می‌دانست که نه فقط شخص را از لعنت ابدی می‌رهاند، بلکه، آشکارتر از آن، قوم یهود را از تجزیه مانع می‌شد. در هر قدمی که برمی‌داشت این قوانین شرع وی را به ستوه می‌آورد، لکن فرد یهودی آن قوانین را، که درست همان زادگاه و مکتب پرورش و پیوند ضروری خود او با زندگی بود، محترم می‌شمرد.

در یهودیت هر خانه‌ای یک کلیسا، هر مدرسه‌ای یک معبد، و هر پدری یک کاهن بود. عین دعاها و آداب مذهبی کنیسه، منتها به طرزی موجزتر، در خانه اجرا می‌شد. در آنجا بود که ایام روزه و اعیاد مذهبی با تشریفات آموزنده‌ای برگزار می‌شد که حال را با گذشته و زندگان را با مردگان، و حتی با موجوداتی که هنوز قدم به عرصة حیات ننهاده بودند، پیوند می‌داد. هر شب شنبه، پدر خانواده زن و کودکان و خدمتکاران را به دور خویش می‌خواند و آنها را یک‌یک تقدیس و، در قرائت دعاها و تعالیم دینی و خواندن غزل‌های مقدس، رهبری می‌کرد. بر روی باهوی هر یک از اطاق‌های بزرگ خانه، لولة کوچکی (مزوزا) چسبانیده شده بود؛ در این لوله طوماری وجود داشت که بر روی آن دو بند از سفر تثنیه (۶ . ۴ – ۹ و ۱۱ . ۱۳ – ۲۱) نوشته شده بود. این عبارت‌ها به فرد فرد یهودیان خاطرنشان می‌ساخت که خدای آنها یکی است و حضرتش را باید (با تمام دل و جان و نیرویت دوست بداری.» همین‌که کودک به سن چهار می‌رسید، او را به کنیسه می‌بردند و، در مراحل اولیة رشد، دین در ذهن وی نقش می‌بست.

کنیسه تنها محل عبادت نبود، بلکه مرکز اجتماعی عموم یهودیان نیز محسوب می‌شد، معنی لغوی کنیسه، مثل کلیسا یا شورای کلیسایی و حوزه علمیه، عبارت بود از جماعت یا اجتماعی از پیروان یک آیین. در ادوار قبل از ظهور مسیحیت، کنیسه اصولاً یک مدرسه (School) بود؛ یهودیان اشکنازی هنوز هم آن را شوله (Schule) می‌خوانند. در دوران پراکندگی یهود، وظایف گوناگون عجیبی به کنیسه محول شد. در بعضی از کنیسه‌ها رسم بر آن بود که روز سبت تصمیماتی را منتشر سازند که مجلس «بث دین» در طول هفته اتخاذ کرده بود؛ مالیات‌ها را جمع‌آوری کنند، جزئیات اشیای مفقوده را اعلام دارند، شکایاتی را که یکی از اعضا علیه دیگری داشت بشنوند، و فروش قریب‌الوقوع مالی را به آگاهی عموم برسانند تا اگر کسی ادعایی یا حقی نسبت به آن داشت، متعرض گردد. کنیسه کار یک انجمن خیریة عمومی را انجام می‌داد و، در قارة آسیا، حکم مسافرخانه زایران را داشت. خود بنای کنیسه همیشه عالی‌ترین ساختمان در محلة یهود بود. بعضی اوقات، بویژه در اسپانیا و ایتالیا، بنای کنیسه شاهکاری معماری محسوب می‌شد که آن را با مخارج هنگفت و عشق فراوانی تزیین می‌نمودند. مقامات مسیحی بارها ساختمان کنیسه‌هایی را که در ارتفاع به پای بلندترین کلیسای شهر می‌رسید ممنوع می‌کردند. در سال ۱۲۲۱، پاپ هونوریوس سوم فرمان داد تا یکی از این گونه کنیسه‌ها را در شهر بورژ منهدم کنند. شهر سویل در قرن چهاردهم صاحب بیست و سه کنیسه بود، تولدو و قرطبه نیز تقریباً به همین اندازه کنیسه داشتند؛ یکی از کنیسه‌هایی که در ۱۳۱۵ در شهر قرطبه ساخته شد اکنون به اشارة دولت اسپانیا به صورت بنایی تاریخی حفظ شده است.

هر کنیسه دارای مدرسه‌ای بود که آن را به عبری بث‌ها - میدارش (= «خانة تدریس») می‌نامیدند. به علاوه، مربیان خصوصی و مدارس خصوصی متعددی وجود داشت؛ شاید تعداد مردم باسواد بین یهودیان قرون وسطی نسبتاً زیادتر بود تا در میان مسیحیان، گو اینکه این رقم به پای مردمان باسواد دنیای اسلامی نمی‌رسید. حقوق معلمان را عامة مردم یا پدر و مادر کودکان می‌پرداختند، لکن همة آنها زیر نظارت جمعی انجام وظیفه می‌کردند. پسران صبح زود و قاعدتاً هنگام زمستان قبل از طلوع آفتاب به مدرسه می‌رفتند؛ چند ساعتی بعد، برای صرف ناشتایی به خانه مراجعت می‌کردند؛ آنگاه بار دیگر به مدرسه برمی‌گشتند تا ساعت یازده که برای صرف ناهار به خانه می‌آمدند؛ ظهر دوباره به مدرسه عازم می‌شدند بین ساعات دو و سه مجالی برای تفریح داشتند؛ تا غروب را باز در مدرسه می‌گذرانیدند؛ و در این موقع، سرانجام مرخص می‌شدند تا برای صرف شام، خواندن دعا، و خفتن به خانه‌های خود برگردند. زندگی برای پسر بچة یهودی امری جدی بود.

زبان عبری و اسفار خمسه موضوعات اساسی تحصیل بودند. در ده‌سالگی محصل شروع به فراگرفتن مشنا می‌کرد و در سیزده‌سالگی به رسالات مهم تلمود می‌پرداخت. آن دسته از محصلان که می‌خواستند در علم دین تتبع نمایند، از سیزده‌سالگی و حتی بعد از آن، به فراگرفتن مشنا و گمارا مشغول می‌شدند. محصل، به خاطر گوناگونی موضوعات تلمود، دانش مختصری از ده یا دوازده علم پیدا می‌کرد، اما تقریباً چیزی از تاریخ اقوام یهودی فرا نمی‌گرفت. بیشتر معلومات از راه تکرار حاصل می‌شد، و آهنگ دسته‌جمعی محصلان مدارس آن قدر گوش‌خراش بود که در بعضی از اماکن مردم اجازة افتتاح مدرسه را نمی‌دادند.

محصلان، تعلیمات عالیه را در یشیواه یا آکادمی می‌گذراندند. کسی که از چنین آکادمی‌ای فارغ‌التحصیل می‌شد به تلمید حاخام یا طلبة شریعت معروف بود - هر چند که چنین طلبه‌ای بالضروره ربن به حساب نمی‌آمد، با این‌همه، از کلیه مالیات‌های جمعی معاف بود و به هر مجلسی قدم می‌گذاشت یا از هر محفلی بیرون می‌رفت افراد عامی می‌بایست جلو پایش بلند شوند.

ربن یا فقیه دین در عین حال معلم، حقوق‌دان، و کاهن بود. وی مکلف بود که تأهل اختیار کند. برای انجام وظایف مذهبی، حقوقی بسیار اندک می‌گرفت، یا اصلاً چیزی نمی‌گرفت، و معمولا از طریق اشتغال به کارهای دنیوی زندگی می‌کرد. بسیار کم به موعظه می‌پرداخت؛ این امر اختصاص به وعاظ سیار یا مگیدیم داشت که تعلیمات لازم از لحاظ طنین صدا و بلاغت شگفت‌انگیز را می‌دیدند. هر یک از اعضای کنیسه می‌توانست با صدایی رسا پیشاپیش دیگران به خواندن دعا یا گزیده‌هایی از کتاب مقدس یهودیان، یا موعظه بپردازد، اما معمولا این افتخار را به یکی از یهودیان نوع‌پرور یا به آدمی متشخص تفویض می‌کردند. برای یک عبری اصیل آیین، قرائت دعاهای تشریفاتی بغرنج بود. اجرای صحیح این تشریفات مستلزم آن بود که یهودی فرق سر را به نشانة احترام بپوشاند، بر بازوان و پیشانی تعویذهایی مشتمل بر آیاتی از سفر خروج (۱۳ . ۱ – ۱۶)، سفر تثنیه (۶ . ۴ – ۹ و ۱۱ . ۱۳ – ۲۱) ببندد، و بر لبه‌های جامة خویش حاشیه‌هایی بدوزد که بر روی آن احکام اساسی خداوند نوشته شده باشد. ربانی‌ها این قبیل تشریفات را تذکاریه‌های لازمی از یگانگی، حضور، و قوانین الاهی می‌دانستند. یهودیان ساده به مرور ایام معتقد شدند که این دعاها عبارتند از تعویذهایی جادویی که اثری معجزه‌آسا دارند. اوج این مراسم مذهبی قرائت گزیده‌ای از طومار شریعت بود که همیشه آن را در صندوقچه‌ای در بالای محراب کنیسه حفظ می‌کردند.

یهودیان، در آغاز دوران پراکندگی، نواختن آلات موسیقی را حین مراسم مذهبی ناپسند می‌شمردند، زیرا به عقیدة آنها ترنم موسیقی با غمی که برای وطن از دست‌رفته در دل داشتند به هیچ وجه سازگار نبود. اما رابطة میان موسیقی و دین به همان اندازه نزدیک است که رابطة شعر و عشق. عمیق‌ترین عواطف بشری، برای آنکه با آراسته‌ترین وجه تجلی نماید، مستلزم احساسی‌ترین هنرها است. به خاطر شعر، موسیقی، نیز به کنیسه بازگشت. در قرن ششم، پیطانیم، یا شعرای «نو عبری»، شروع به سرودن اشعار مذهبی‌ای کردند که با صنایع لفظی آمیخته بود، ولی شکوه پرطنین زبان عبری آن را تعالی می‌بخشید و آکنده از آن شور مذهبی بود که در آن هنگام هم برای تحریک حس وطن‌پرستی یهودیان سودمند می‌افتاد و هم برای تسکین احساسات مذهبی. سرودهای روحانی ناپخته اما نیرومند العازار بن کلیر (قرن هشتم) هنوز در میان آداب بعضی از کنیسه‌ها مقامی دارد. سرودن اشعاری همانند بین یهودیان اسپانیا، ایتالیا، فرانسه و آلمان رواج گرفت. یکی از این گونه سرودها، که هنوز بسیاری از یهودیان در روز عید کفاره (یوم کیپور) می‌خوانند، از این قرار است:

با فرا رسیدن ملکوت تو
کوه‌ساران نغمه‌سرا خواهند شد،
و جزیره‌ها، سرشار از شادی، به خنده خواهند افتاد
چه بتمامی از آن خداوند هستند.
و تمامی جماعات آنها
چنان در ستایش تو آواز سر خواهند داد
که چون دورترین اقوام آن را بشنوند،
تو را سلطان تاج‌دار خویش خوانند.

هنگامی که این گونه پیوطیم یا غزل‌های متبرک وارد آداب نیایش در کنیسه گردید، خواندن آنها به عهدة یک نفر سردسته گذاشته شد، و به این نحو موسیقی بار دیگر جای خود را در آداب و شعایر مذهبی باز کرد. به علاوه، گزیده‌های کتاب مقدس و دعاها را، در بسیاری از کنیسه‌ها، یک سرودخوان یا تمامی حضار کنیسه به لحن و مقامی تلاوت می‌کردند که آهنگ آن سرودها اغلب جنبة بدیهه‌سازی داشت، لکن گاهی از شیوه‌های معمول تلاوت سادة دعای مسیحی پیروی می‌شد. در تاریخ نامعینی قبل از قرن یازدهم، از مکتب آوازه‌خوانی صومعة سن - گال واقع در سویس، طرز تلاوت پیچیده‌ای برای سرود معروف عبری موسوم به کال نیذری («همة نذرها») به وجود آمد.

در دل فرد یهودی، کنیسه هرگز مقام هیکل را پیدا نکرد. امید فرا رسیدن روزی که بر فراز کوه صهیون، در برابر قدس‌الاقداس، به پیشگام یهوه قربانی عرضه بدارد همواره در اندیشة وی شعله می‌کشید، و او را در معرض فریب از سوی شیادانی قرار می‌داد که بارها «ظهور» کرده خود را مسیحای موعود می‌خواندند. در حدود سال ۷۲۰، سرینی نامی از اهالی سوریه خود را منجی موعود خواند و، به قصد بیرون آوردن فلسطین از چنگ مسلمانان، جماعتی را گردآورد و لشکری ترتیب داد. گروهی از یهودیان بابل و اسپانیا سرزمین خود را ترک گفتند و زیر لوای وی به حرکت درآمدند. در جنگی که روی داد سرینی را به اسارت گرفتند و خلیفة اموی، یزید دوم، اظهار داشت که وی مرد عیار و دغلی است، و او را به قتل رسانید. حدود سی سال بعد از این واقعه، ابوعیسی بن اسحاق اصفهانی (عوبدیا یا عبیدالله) به قیام همانندی دست زد. ده هزار تن یهودی تیغ به کف گرفتند و در رکابش شجاعانه به مبارزه برخاستند، اما شکست خوردند؛ ابوعیسی در جنگ کشته شد، و تمامی یهودیان اصفهان بی‌استثنا بسختی مجازات شدند. هنگامی که نخستین جنگ صلیبی اروپا را برانگیخت، به مخیلة اقوام یهود این خیال باطل خطور کرد که اگر مسیحیان پیروز شوند، فلسطین را دوباره به یهودیان واگذار خواهند کرد؛ یک سلسله قتل‌عام‌های پی‌درپی این پندار موهوم را از سر آنها بیرون راند. در سال ۱۱۶۰، داوود الروئی، که خود را مسیحا می‌خواند، یهودیان اورشلیم را برانگیخت و به آنها وعده داد که اورشلیم و آزادی را به ایشان باز خواهد گرداند. پدرزنش، از بیم آنکه مبادا چنین شورشی یهودیان را به ورطة بلا کشاند، داوود را در خواب به هلاکت رسانید. در ۱۲۲۵ مسیحای دیگری در صفحات جنوبی عربستان ظهور نمود و مایة برانگیختن احساسات لجام‌گسیختة قاطبة یهودیان شد. ابن میمون، در نوشته مشهورش تحت عنوان «نامه‌ای به جنوب»، پرده از روی ادعاهای بی‌اساس آن شیاد برداشت و به یهودیان عربستان خاطرنشان کرد که چگونه درگذشته این گونه اقدامات بی‌پروا باعث قتل و ویرانی شده بود. با این‌همه، خود موسی بن میمون امید ظهور مسیحا را تکیهگاهی ضروری برای روحیة یهودیان پراکنده دانست و آن را یکی از سیزده اصول مذهبی آیین یهود نمود.

ضدیت با قوم یهود: ۵۰۰ - ۱۳۰۶

سرچشمة دشمنی میان یهودی و غیر یهودی چه بود؟

ریشه‌های عمدة این دشمنی همواره اقتصادی بوده است، اما اختلافات مذهبی رقابت‌های اقتصادی را تشدید و در عین حال پنهان می‌کرده است. مسلمانان، که بقای خود را مدیون محمد [صلی‌الله‌علیه‌وآله] می‌دانستند، خشمگین بودند از اینکه یهودیان پیامبر ایشان را قبول ندارند. مسیحیان، که خداوندی عیسی را قبول داشتند منزجر بودند از اینکه امت خود عیسی به الوهیت وی اذعان نمی‌کنند. در نظر مسیحیان مؤمن، اینکه یک قوم را، در عرض چند قرن مسئول اعمالی بدانند که عدة بسیار اندکی از یهودیان اورشلیم در آخرین روزهای عمر مسیح مرتکب شده بودند، نه مخالف عواطف انسانی بود و نه متناقض با موازین مسیحیت. انجیل لوقا حکایت از آن می‌کرد که چطور «جم غفیری» از یهودیان مقدم مسیح را در اورشلیم پذیره شدند (۱۹ . ۳۷)؛ چگونه وقتی وی صلیب خود را تا قتلگاه بر دوش می‌کشید، «گروهی بسیار از قوم و زنانی که سینه می‌زدند و برای او ماتم می‌گرفتند در عقب او افتادند» (۲۳ . ۲۷)؛ و چسان، بعد از مصلوب ساختن مسیح، «تمامی گروهی که برای این تماشا جمع شده بودند سینه‌زنان برگشتند.» (۲۳ . ۴۸). اما همه ساله، هفتة قبل از عید قیام مسیح، هنگامی که وعاظ مسیحی داستان غم‌انگیز مصلوب ساختن مسیح را از فراز هزاران منبر برای خلایق تعریف می‌کردند، این شواهد همدردی یهودیان برای عیسی مسیح به فراموشی سپرده می‌شد و آتش نفرت در دل‌های مسیحیان شعله می‌گرفت؛ در این قبیل ایام، یهودیان، از ترس آنکه مبادا احساسات مردم ساده چنان برانگیخته شود که به قتل‌عام یهود بینجامد، پا از خانه‌ها و محلة خویش بیرون نمی‌گذاشتند.

برگرد آن سوءتفاهم اصلی هزار تار بدگمانی و دشمنی تنیده شد. قسمت اعظم خصومت ناشی از افزایش ربح، که خود نموداری از ناامنی قرضه‌ها بود، متوجه بانک‌داران یهود شد. همزمان با توسعة اقتصاد دنیای مسیحی و هجوم بازرگانان و بانک‌داران مسیحی به عرصة فعالیت‌هایی که روزی در چنگ یهودیان بود، رقابت اقتصادی انگیزة تنفر گشت، و برخی از وام‌دهندگان مسیحی فعالانه به تشدید احساسات ضد یهود کمک کردند. یهودیانی که مناصب رسمی داشتند، بویژه آن‌هایی که در بخش مالی حکومت مسئول بودند، طبیعتاً آماج سهام مردمانی شدند که هم از مالیات‌ها تنفر داشتند و هم از یهودیان. همین‌که این قبیل عناد اقتصادی و مذهبی به وجود آمد، هر چیز یهودی در نظر بعضی از مسیحیان، و هر چیز مسیحی در نظر جمعی از یهود ناهنجار آمد. مسیحی، یهودی را سرزنش می‌کرد که چرا خود را قومی اختصاصی می‌شمردند، و این موضوع را ناشی از واکنش آن قوم در مقابل تبعیض و حملات جسمانی گه‌گاهی نمی‌دانست. خصوصیات، زبان، آداب، غذا خوردن، و شعایر مذهبی یهود همه در نظر فرد مسیحی به طرز زننده‌ای غریب می‌آمد. هنگامی که یهودیان غذا می‌خوردند، مسیحیان روزه می‌گرفتند؛ و چون هنگام روزة یهود فرا می‌رسید، مسیحیان غذا می‌خوردند. سبت، روز استراحت و دعای ایشان، مثل ادوار کهن، همان روز شنبه بود، و حال آنکه روز راحت و دعای مسیحیان به یکشنبه تغییر یافته بود. یهودیان واقعة بهجت‌اثر نجات خویش از خاک مصر را در عید فصح جشن می‌گرفتند که به روز جمعه‌ای که مسیحیان در ماتم مصلوب شدن عیسی سوگواری می‌کردند خیلی نزدیک بود. یهودیان به حکم شریعت خویش اجازه نداشتند خوراکی را که یک غیریهودی پخته بخورند، یا شرابی را که یک غیر یهودی گرفته بنوشند، یا ظروف و ادواتی را که یک غیر یهودی به آن دست زده استفاده کنند، یا با کسی جز یهودی ازدواج کنند. تفسیر مرد مسیحی از این قوانین، که مدت‌ها قبل از پیدایش مسیحیت وضع شده بود، آن بود که هر چیز مسیحی در نظر یهودی نجس است؛ بنابراین، در مقام تلافی، مدعا می‌شد که یهودیان، از نظر نظافت و آراستگی لباس چندان هم از دیگران متمایز نیستند. جدایی متقابل، افسانه‌های بی‌اساس و غم‌انگیزی میان دو طرف به ارث گذارد. رومی‌ها مسیحیان را متهم می‌کردند که کودکان مشرک را می‌کشند تا خون آنها را، در مراسم قربانی مخفی‌ای، به حضور خدای مسیحیت تقدیم کنند؛ مسیحیان قرن دوازدهم هم مدعی بودند که یهودیان کودکان مسیحی را می‌ربایند تا آنها را به حضور یهوه قربانی کنند، یا خون آنها را به عنوان دارو یا در نان فطیر عید فصح به کار برند. ادعا می‌شد که یهودیان چاه‌های آب آشامیدنی مسیحیان را مسموم می‌کنند و نان مقدس عشای ربانی مسیحیان را می‌دزدند و آن را سوراخ می‌کنند تا خون مسیح را از آن بیرون کشند. هنگامی که تنی چند از بازرگانان یهودی با پوشیدن لباس‌های فاخر ثروت خود را به رخ دیگران می‌کشیدند، تمامی ملت یهود به تصاحب تمام و کمال ثروت دنیای مسیحی متهم می‌شد. زنان یهودی مظنون به جادوگری بودند، و تصور می‌رفت که بسیاری از یهودیان با شیطان انبازند. در مقام تلافی، یهودیان افسانه‌ای همانندی دربارة مسیحیان، و داستان‌های موهنی دربارة تولد و دوران جوانی مسیح، جعل می‌کردند. تلمود به یهودیان اندرز می‌داد که احسان به خلق را در مورد مردم غیر یهودی تعمیم دهند. بحیا، از علمای یهود، رهبانیت عیسویان را ستود و عیسی بن میمون، از حکمای یهود، نوشت که «تعالیم مسیح و محمد [صلی‌الله‌علیه‌وآله] وسیلة رهبری بشر به سوی کمال می‌شود. اما یهودی عادی از درک این گونه بزرگ‌داشت‌هایی که بر زبان حکما جاری می‌شد عاجز بودند و، در برابر نفرتی که از مسیحی می‌دید، به عمل متقابل دست می‌زد.

میان این مشاجرات سفیهانه بعضی از اوقات وقفه‌ای پیش می‌آمد. اغلب مسیحیان و یهودیان، به رغم قوانین مملکتی و کلیسایی، از سر دوستی با هم حشر و نشر و گاهی مزاوجت می‌کردند، و این امر مخصوصاً در اسپانیا و نواحی جنوبی فرانسه مصداق داشت. محققان مسیحی و یهودی با یکدیگر همکاری می‌نمودند، چنان‌که اشتراک مساعی مایکل سکات با ژاکوب آناتولی و دانته با امانوئل نمونة بارزی از این موضوع بود. مسیحیان به کنیسه‌های یهود هدیه‌هایی می‌دادند؛ در شهر ورمس پارکی ملی به یهودیان اختصاص داشت که از محل موقوفة یک زن مسیحی اداره می‌شد. در لیون شنبه بازاری معمول بود که برای آسایش یهودیان آن را به روز یکشنبه موکول ساختند. حکومت‌های غیر روحانی که یهودیان را در امور بازرگانی و مالی مفید می‌دیدند، با تردید آنها را در کنف حمایت خویش قرار می‌دادند؛ در چند موردی که حکومتی کوچ کردن جماعات یهودی را محدود ساخت، یا آنها را از قلمرو خویش بیرون کرد، علت فقط این بود که دیگر نمی‌توانست از آنان در مقابل شدت عمل و عدم تساهل مذهبی مردم حمایت کند.

رویة کلیسا در این قبیل مسائل به مقتضای زمان و مکان تفاوت می‌کرد؛ در ایتالیا از یهودیان به عنوان «محافظان شریعت» عهد قدیم و شواهد زنده‌ای بر جنبة تاریخی کتاب مقدس یهودیان و «قهر الاهی» حمایت می‌کرد. اما، هر چندگاه یک بار، شوراهای کلیسا اغلب از سر خیرخواهی، و بندرت از سر قدرت‌طلبی، بر آلام یهودیان می‌افزودند. قانون‌نامة تئودوسیوسی (۴۳۹)، شورای کلرمون (۵۳۵)، و شورای تولدو (۵۸۹) گماردن یهودیان را به مناصبی که به آنان امکان می‌داد تا مجازات‌هایی را بر مسیحیان تحمیل کنند قدغن کردند. شورای اورلئان (۵۳۸) به یهودیان دستور داد که در هفتة عزاداری قبل از قیام مسیح، شاید برای حفظ جان و مال‌شان، از خانه‌های خود بیرون نیایند، و استخدام آنان را در ادارات دولتی ممنوع کرد. سومین شورای لاتران (۱۱۷۹) قابله‌ها و پرستاران مسیحی را از خدمتگزاری به یهودیان منع کرد، و شورای بزیه (۱۲۴۶) استخدام پزشکان یهودی از جانب مسیحیان را مذموم شمرد. شورای آوینیون (۱۲۰۹)، به تلافی آداب طهارت یهودیان، مقرر داشت که «یهودیان و فواحش» حق لمس کردن نان و میوه‌ای که برای فروش عرضه می‌شود را ندارند؛ این شورا قوانین کلیسایی‌ای را که مخالف اجیر کردن خادمان مسیحی از جانب یهودیان بود احیا کرد و به مؤمنان مسیحی اخطار نمود نه تنها از خدمت متقابل به افراد یهودی خودداری ورزند، بلکه آنها را نجس دانسته، از حشر و نشر با آنان دوری جویند. چندین شورای کلیسایی مزاوجت فرد مسیحی با یهودی را باطل اعلام کرد. در ۱۲۲۲ کشیشی را به علت گرویدن به دین یهود و ازدواج با یک زن یهودی زنده‌زنده در آتش سوزانیدند. در ۱۲۳۴ بیوه‌ای یهودی از قبول یک سوم دارایی شوهر متوفایش امتناع ورزید، بدان علت که شوهرش، در زمان حیات، مسیحی گشته و به همین سبب ازدواج آن دو از درجة اعتبار ساقط شده بود. چهارمین شورای لاتران (۱۲۱۵)، به استناد آنکه «گاهی، به اشتباه، مسیحیان با زنان یهودی یا ساراسن و یهودیان و سراسن‌ها با زنان مسیحی روابطی داشته‌اند»، مقرر داشت که از آن پس «یهودیان و مسلمانان، اعم از مرد یا زن، در هر یک از ایالات مسیحی و در تمام مواقع باید با سبک لباس مخصوصی در ملأ عام از دیگر مردمان مشخص شوند.» افراد این دو جماعت بعد از دوازده‌سالگی ملزم بودند نوار رنگی خاصی بزنند - مردان بر روی کلاه یا لباده، و زنان آنها بر روی نقاب چهره‌شان. این امریه تا حدی قوانین قدیمی‌تر و همانندی را که مسلمانان علیه مسیحیان و یهودیان وضع کرده بودند تلافی می‌کرد. در هر جا حکومت محل یا شوراهای ایالتی کلیسا نوع این نشانه را معین می‌کردند؛ این علایم معمولا عبارت بود از چرخ یا دایرة‌ای از پارچة زرد رنگ به قطر هفت-هشت سانتیمتر که بر روی لباس، در محلی که بآسانی جلب نظر می‌کرد، می‌دوختند. فرمان مزبور در ۱۲۱۸ در انگلستان، در ۱۲۱۹ در فرانسه، و در ۱۲۷۹ در مجارستان به موقع عمل گذاشته شد؛ قبل از قرن پانزدهم - که دو تن از متعصبان آن عهد، نیکولای کوزایی و قدیس جووانی داکاپیسترانو، با یک رشته اقدامات، رعایت آن را در کلیه دنیای مسیحی خواستار شدند - این فرمان فقط به طور جسته‌گریخته در اسپانیا، ایتالیا، و آلمان اجرا گردید. در ۱۲۱۹ یهودیان کاستیل تهدید کردند که اگر فرمان مزبور به موقع اجرا گذاشته شود، به طور دسته‌جمعی آن مملکت را ترک گویند، از این رو مقامات روحانی به الغای آن فرمان رضا دادند. پزشکان، محققان، متخصصان امور مالی، و جهان‌گردان اغلب از رعایت مفاد این فرمان معاف بودند. بعد از قرن شانزدهم رعایت آن کاهش یافت، و با انقلاب کبیر فرانسه از بین رفت.

رویه‌مرفته، در میان بزرگان روحانی دنیای مسیحیت، پاپ‌ها از همه بیشتر اهل تساهل بودند. گرگوریوس اول، گرچه شور زیادی به اشاعة دین داشت، قدغن کرد که هیچ یهودی را به زور وادار به قبول دین عیسی نکنند، و در سرزمین‌هایی که زیر فرمان وی بود از حقوق یهودیان به عنوان اتباع امپراطوری روم حمایت کرد. هنگامی که اسقف‌ها در تراکینا و پالرمو کنیسه‌های یهود را برای استفادة مسیحیان ضبط کردند، گرگوریوس دستور داد که اموال یهودیان را تمام و کمال به آنها برگردانند. همین پاپ در نامه‌ای خطاب به اسقف ناپل نوشت: «هنگامی که یهودیان به اجرای شعایر مذهبی خویش مشغولند اجازه ندهید کسی متعرض آنها شود. بگذارید در حفظ و رعایت کلیه اعیاد و ایام مبارک خویش آزادی کامل داشته باشند، چنان‌که خود آنها و پدران‌شان مدت‌های دراز چنین کرده‌اند.» گرگوریوس هفتم سلاطین مسیحی را به اطاعت از فرامینی که شوراهای کلیسایی علیه انتصاب یهودیان تصویب کرده بودند تشویق کرد. هنگامی که پاپ ائوگنیوس سوم در ۱۱۴۵ به پاریس وارد شد و با شکوه و جلال به کلیسای اعظم پایتخت که در آن موقع در محلة یهودیان قرار داشت رفت، یهودیان هیئتی را پیش وی فرستادند تا تورات یا طومار شریعت را به حضورش عرضه دارند؛ پاپ آنها را تقدیس کرد، یهودیان با خوشحالی سر خانه و زندگی خود برگشتند، و ائوگنیوس با سلطان فرانسه به تناول برة بریانی که یهودیان به سنت عید فصح قربانی کرده بودند مشغول شدند. آلکساندر سوم با یهودیان بر سر مهر بود و یکی از آنها را برای ادارة امور مالی خویش استخدام کرد. اینوکنتیوس سوم در چهارمین شورای لاتران برای اجباری ساختن نشان مخصوص جهت یهودیان پیش‌قدم شد و این اصل را بنیاد نهاد که چون یهودیان عیسی را مصلوب ساخته‌اند، به بندگی ابدی محکومند. لکن همین پاپ بعداً رویة ملایم‌تری در پیش گرفت و فرامین پاپ‌های قبلی دایر بر منع تحمیل دین عیسی بر یهودیان را تأیید کرد، و در حکم صادره چنین افزود: «هیچ فرد مسیحی نباید به یهودیان صدمة بدنی وارد آورد. .. یا آنها را از مایملک‌شان محروم سازد ... یا، در موقعی که به اجرای آداب اعیاد خویش سرگرم هستند، مزاحم آنها شود. .. و یا از راه تهدید و نبش قبر مردگان آنها اخاذی کند.» گرگوریوس نهم، بنیان‌گذار دستگاه تفتیش افکار، یهودیان را از حدود و اختیارات و حیطة عمل آن دستگاه معاف کرد، مگر در مواردی که یهودیان سعی می‌کردند مسیحیان را پیرو دین موسی کنند، یا مواقعی که مسیحیت را به باد نکوهش می‌گرفتند، و یا بعد از قبول مسیحیت دوباره به آیین یهود باز می‌گشتند. همین پاپ در سال ۱۲۳۵، طی حکمی رسمی، شدت عمل عوام را علیه یهودیان تقبیح کرد. اینوکنتیوس چهارم در ۱۲۴۷ افسانه‌ای را که دربارة قتل آیینی اطفال مسیحی به دست یهودیان بر سر زبان‌ها بود انکار کرد:

برخی از روحانیون و شاهزادگان، اشراف و بزرگان ... بدروغ طرح‌هایی خداناپسندانه بر ضد یهودیان افکنده‌اند، مغرضانه از آنها بزور سلب مالکیت کرده‌اند، و اموال‌شان را به خود اختصاص داده‌اند؛ آنها بدروغ یهودیان را متهم ساخته‌اند که در عید فصح قلب پسر بچه‌ای مقتول را میان خویش تقسیم می‌کنند. ... در واقع، این جماعت هر موقع که فرصت دست دهد، از سر کینه‌تورزی، هر قتلی را به یهود نسبت می‌دهند، به سبب همین اتهامات و افتراهای دیگر، وجود آنها آکنده از خشم به یهود است؛ مال‌شان را می‌برند؛ ... با گرسنگی دادن، به زندان انداختن، شکنجه کردن، و دیگر آلام بر آنها ستم روا می‌دارند؛ و گاهی حتی آنها را محکوم به مرگ می‌کنند، تا جایی که یهودیان، گرچه تحت حکومت شاهزادگان مسیحی روزگار می‌گذرانند، به سرنوشتی بدتر از نیاکان‌شان در اقلیم فراعنه گرفتارند. آنها را وادار کرده‌اند تا از سر یأس سرزمینی را که از اول خلقت مسکن نیاکان‌شان بود رها کنند. از آنجا که می‌خواهیم کسی آحاد این قوم را در فشار نگذارد، و این امر مایة مسرت خاطر ما می‌شود، مقرر می‌داریم که شما نسبت به ایشان دوستی و عطوفت پیشه سازید. هر جا که اجحافی در حق آنان شده باشد، و به نظر شما برسد، آن ناروایی‌ها را جبران کنید و نگذارید که در آینده به مصایب همانندی گرفتار آیند.

این استدعای شرافتمندانه را جمع کثیری نادیده انگاشتند. در سال ۱۲۷۲ گرگوریوس دهم مجبور شد افسانه قتل کودکان مسیحی را بار دیگر انکار کند، و برای تأکید گفته‌های خویش مقرر داشت که از آن پس شهادت یک نفر مسیحی علیه یک نفر یهودی نباید پذیرفته شود، مگر آنکه یهودی دیگری آن را تأیید کند. صدور فرامین رسمی مشابه از طرف پاپ‌های بعدی تا تاریخ ۱۷۶۳، هم دال بر نوع‌دوستی پاپ‌هاست و هم دلیلی بر دوام اثر این شرارت. دلیل صداقت پاپ‌ها در این موضوع، ایمنی نسبی یهودیان و آزادی از تعقیب و آزار آنها در ایالتی است که زیر فرمان پاپ‌ها اداره می‌شد. قومی که در زمان‌های مختلف تاریخ از بسیاری کشورها رانده شده بودند هرگز از رم یا ایالت پاپ‌نشین آوینیون اخراج نشدند، و به گفتة یکی از مورخان دانش‌مند یهود: «اگر به خاطر کلیسای کاتولیک نبود، یهودیان هرگز در طی قرون وسطی از ممالک مسیحی اروپا جان به در نمی‌بردند.»

قبل از جنگ‌های صلیبی تعقیب و آزار جدی یهودیان در اروپای قرون وسطی به طور پراکنده صورت می‌گرفت. امپراطوران بیزانس مدت دو قرن شیوه‌های ستم‌گرانه‌ای را که یوستینیانوس نسبت به یهودیان در پیش گرفته بود ادامه می‌دادند. هراکلیوس، به قصاص کمکی که یهودیان به ایران رسانیدند، آنها را از اورشلیم تبعید کرد (۶۲۸) و، تا آنجا که برایش ممکن بود، در نابودی آنان کوشید. لئو سوم امپراطور روم شرقی و اولین فرد از سلسلة ایسوریایی، با صدور فرمانی، در صدد تکذیب شایعة یهودی بودن خود برآمد (۷۲۳) و یهودیان بیزانس را میان تبعید و قبول دین مسیح آزاد گذاشت. بعضی تسلیم شدند و برخی ترجیح دادند که خود را در کنیسه‌ها به آتش بسوزانند و حاضر به قبول چنین چیزی نشوند. باسیلیوس اول (۸۶۷ - ۸۸۶) مبارزة تحمیل مسیحیت بر یهودیان را از سر گرفت، و قسطنطین هفتم (۹۱۲ - ۹۵۹) یهودیان را ملزم به ادای نوعی سوگند خفت‌آور - موسوم به «سبک یهود» - در محاکم مسیحی کرد که تا قرن نوزدهم همچنان در اروپا متداول بود.

در سال ۱۹۰۵، هنگامی که پاپ اوربانوس دوم جنگ صلیبی را اعلام داشت، برخی از مسیحیان معتقد بودند که قبل از هموار کردن رنج سفری دراز به اورشلیم برای مبارزه با ترکان، بهتر آن است که یهودیان اروپا را بکشند. گودفروا دو بویون، که سمت رهبری قوای صلیبیون را پذیرفته بود، اعلام داشت که انتقام خون عیسی را از یهودیان خواهد گرفت و کسی را از آنها زنده به روی زمین نخواهد گذاشت؛ و همراهان وی صریحاً گفتند که عموم یهودیانی را که به دین مسیح در نیایند به قتل خواهند رساند. راهبی با این ادعا که، طبق نوشته‌ای که از کلیسای قیامت اورشلیم به دست آمده، ارشاد تمامی یهودیان یک تکلیف اخلاقی برای عموم مسیحیان است، آتش غیرت مؤمنان را بیش از پیش دامن زد. نقشة صلیبیون آن بود که در امتداد رود راین روانة جنوب شوند، زیرا غنی‌ترین کوچ‌نشین‌های یهودیان اروپای شمالی در این منطقه قرار داشت. یهودیان آلمان سهم مهمی در توسعة بازرگانی منطقة راین ایفا نموده و، با امساک نفس و دینداری خویش، احترام عامة مسیحیان و طبقة روحانیان را به یکسان جلب کرده بودند. رودیگر، اسقف شهر شپایر، با یهودیان قلمرو خویش روابطی صمیمانه داشت و بدیشان دست‌خطی عطا کرد که به موجب آن خودمختاری و ایمنی آنها تضمین می‌شد. در ۱۰۹۵ امپراطور هنری (هاینریش) چهارم منشوری همانند برای عموم یهودیان قلمرو خویش صادر کرد. وقتی خبر جنگ صلیبی و خط سیر صلیبیون و تهدیدهای رهبران آنها به گوش جماعات یهودی صلح‌دوست این نواحی رسید، چنان هراسی در دل آنها افکند که قدرت هر عملی را از ایشان سلب کرد. ربانی‌های یهودی به تمامی افراد دستور دادند که چند روزی را به دعا و نماز بگذرانند.

به مجرد رسیدن صلیبیون به شپایر، یازده تن از یهودیان را کشان‌کشان به داخل کلیسایی بردند و به آنها حکم کردند که مراسم غسل تعمید را بپذیرند، و چون آن یازده تن خودداری ورزیدند، همگی را به قتل رساندند (سوم ماه مه ۱۰۹۶). دیگر یهودیان شهر به اسقف یوهانسن پناهنده شدند؛ وی نه فقط آنها را حمایت کرد، بلکه موجبات قتل بعضی از صلیبیونی را که در کشتارهای کلیسای نام‌برده دست داشتند فراهم ساخت. همین‌که پاره‌ای از صلیبیون به نزدیکی شهر تریر رسیدند، یهودیان به اسقف آن محل، اگیلبرت، پناهنده شدند. وی پیشنهاد کرد که حاضر است جان و مال آنان را حفظ کند به شرطی که غسل تعمید را بپذیرند. بیشتر یهودیان به این امر راضی شدند، اما چند تن از زنان کودکان خود را به قتل رساندند و خویشتن را به رودخانة موزل افکندند (اول ژوئن ۱۰۹۶). روتهارد، اسقف اعظم شهر ماینتس، هزار و سیصد تن از یهودیان را در سردابه‌های خانة خویش پنهان ساخت، اما صلیبیون بزور داخل سردابه‌ها شدند و هزار و چهارده تن از آنها را به قتل رساندند؛ اسقف اعظم توانست چند نفری را با پنهان کردن در کلیسای شهر نجات دهد (۲۷ ماه مه ۱۰۹۶). چهار تن از یهودیان ماینتس مراسم غسل تعمید را پذیرفتند، ولی اندکی بعد خودکشی کردند. همین‌که صلیبیون به کولونی نزدیک شدند، مسیحیان افراد یهودی را در خانه‌های خویش مخفی ساختند. عوام ناآگاه محلة یهودیان را آتش زدند و چند تنی را که به دست‌شان رسید کشتند. اسقف هرمان خطر عظیمی را به جان خرید و یهودیان را مخفیانه از منازل شهری مسیحیان به خانه‌هایی در روستا منتقل کرد. زایران صلیبی که از این نقل و انتقال خبر شدند به جستجوی طعمه‌های خود روانة دهکده‌ها شدند و هر یهودی را یافتند به قتل رساندند (ژوئن ۱۰۹۶). در دو تا از این دهکده‌ها دویست تن یهودی کشته شدند، و در چهار دهکدة دیگر که از جانب اوباش محاصره شده بود، یهودیان ترجیح دادند یکدیگر را بکشند اما تن به غسل تعمید ندهند. مادرانی که در اثنای این یورش‌ها زاییده بودند نوزادان خود را کشتند. در ورمس، اسقف آلبرانش تا آنجا که می‌توانست یهودیان را در قصر خویش مخفی کرد و جان‌شان را نجات بخشید. اما صلیبیون بر بقیة یهودیان چنان درنده‌خویی روا داشتند که نامی بر آن نتوان نهاد: عدة زیادی را کشتند و سپس خانه‌های یهودیان را تاراج کردند و به آتش کشیدند. در این شهر نیز بسیاری از یهودیان خودکشی را بر انکار کیش خود ترجیح دادند. رویه‌مرفته، در این قتل‌عام ورمس حدود ۸۰۰ تن از یهودیان مردند (۲۰ اوت ۱۰۹۶). نظیر این صحنه‌ها در مس، رگنسبورگ، و پراگ روی داد.

ظواهر امر حکایت از آن داشت که جنگ صلیبی دوم (۱۱۴۷) شدیدتر از جنگ اول خواهد بود. پیرلو ونرابل (پیر محترم)، رئیس دیر کلونی به لویی هفتم پادشاه فرانسه توصیه کرد که جنگ صلیبی را با هجوم بر یهودیان فرانسه آغاز کند: «از شما انتظار ندارم که این موجودات ملعون را به قتل برسانید ... خداوند مایل به فنای آنها نیست، بلکه، مانند قابیل برادرکش، این جماعت را باید به شکنجه‌های هولناکی عذاب داد و برای رسوایی عظیم‌تر یعنی حیاتی به مراتب تلخ‌تر از مرگ حفظ کرد.» سوژه رئیس دیر سن - دنی علیه این برداشت از مسیحیت اعتراض کرد، و لویی هفتم نیز فقط به بستن عوارض بر دارایی توان‌گران یهود اکتفا کرد. اما در مورد یهودیان آلمان تنها به ضبط اموال اکتفا نشد. راهبی فرانسوی، رودولف نام، بدون اجازه صومعة خود را ترک گفت و در آلمان مردم را به قتل‌عام یهود تحریک کرد. در کولونی سیمون (شمعون) مشهور به «پرهیزگار» را به قتل رساندند و بدنش را قطعه‌قطعه کردند. در شپایر زنی را با چوب و فلک شکنجه دادند تا به پذیرفتن مسیحیت وادارش کنند. دوباره اسقفان کلیسای آزاد تا آنجا که مقدور بود برای حفاظت جان و مال یهود مجاهدت ورزیدند. ارنولد، اسقف اعظم کولونی، دژ مستحکمی را به عنوان پناه‌گاه در اختیار آنها گذاشت و به ایشان اجازه داد که مسلح شوند. صلیبیون از هجوم به دژ خودداری کردند، اما هر یهودی‌ای را که به چنگ‌شان افتاد و تغییر دین نداده بود کشتند. هنری (هاینریش)، اسقف اعظم ماینتس، پاره‌ای از یهودیان را که عوام سر در عقب‌شان گذاشته بودند به خانة خود پناه داد، اما جماعت بزور از دری وارد خانه شدند و همگی افراد یهود را در برابر چشم اسقف به قتل رساندند. اسقف اعظم از سن برنار، متنفذترین مسیحی عهد خویش، استمداد کرد. برنار، در پاسخ، عمل رودولف را شدیداً سرزنش، و از عموم تقاضا کرد که دست از شدت عمل علیه یهودیان بردارند. چون رودولف به مبارزة خود ادامه داد، برنار شخصاً به آلمان آمد و آن راهب را بزور به صومعة‌اش برگردانید. اندکی بعد از این واقعه پیکر تکه‌تکه‌شدة یک نفر مسیحی را در وورتسبورگ یافتند. مسیحیان یهودی‌ها را به این جنایت متهم کردند و، علی‌رغم اعتراضات امبیکو اسقف اعظم شهر، بر آنها هجوم بردند و بیست تن را به هلاکت رساندند؛ اما گروه دیگری از مسیحیان به مداوای عدة زیادی از مجروحان یهودی پرداختند (۱۱۴۷) و اسقف اجساد کشته‌شدگان را در باغ خویش به خاک سپرد. اندیشة آغاز کردن جنگ صلیبی در وطن از خاک آلمان دوباره به فرانسه سرایت کرد و یهودیان در کرانتان، رامرو، و سولی قتل‌عام شدند. در بوهم صد و پنجاه نفر از یهودیان به دست صلیبیون کشته شدند. پس از آنکه دوران وحشت سپری شد، روحانیون مسیحی محل تا آنجا که مقدور بود به یهودیانی که جان سالم به در برده بودند یاری کردند؛ و به آن‌هایی که بزور غسل تعمید را پذیرفته بودند اجازه داده شد تا بار دیگر به آیین یهود برگردند، بی‌آنکه برای چنین عملی مورد مؤاخذه قرار گیرند.

این قتل‌عام‌های یهود آغاز یک رشته حملات شدیدی بود که تا عصر خود ما ادامه یافت. در ۱۲۳۵، در شهر بادن، قتلی به دست شخص نامعلومی اتفاق افتاد که آن را به یهودیان نسبت دادند، و همین واقعه منجر به قتل‌عام یهود شد. در ۱۲۴۳ تمامی سکنة یهودی بلیتس واقع در نزدیکی برلین را، به اتهام آنکه بعضی از آنها کلوچة متبرک عشای ربانی را آلوده ساخته‌اند، زنده‌زنده در آتش سوزانیدند. در ۱۲۸۳ اتهام قتل کودکان مسیحی دوباره در ماینتس مطرح شد، و با وجود همة کوشش‌هایی که ورنر، اسقف اعظم آن ناحیه، در تکذیب این موضوع مبذول داشت، ده نفر یهودی به قتل رسیدند و خانه‌های عموم یهودیان تاراج شد. در ۱۲۸۵ شایعة همانند، مردم مونیخ را برانگیخت. صدو هشتاد نفر یهودی به کنیسه‌ای پناهنده شدند، اما جماعت آن بنا را آتش زدند و همة آن ۱۸۰ نفر را در آتش به قتل رساندند. یک سال بعد در اوبروزل چهل تن از یهودیان به اتهام گرفتن خون یک نفر مسیحی کشته شدند. در ۱۲۹۸ هر چه یهودی در روتینگن بود به اتهام بی‌حرمتی به یک کلوچة متبرک عشای ربانی به هلاکت رسیدند. ریندفلایش، که یک بارون پرهیزکار بود، جماعتی از مسیحیان را متشکل و مسلح ساخت و آنان را به قید قسم متعهد به قتل عموم یهودیان کرد. این گروه نسل یهودیان را در وورتسبورگ برانداختند و ۶۹۸ نفر یهودی را در نورنبرگ به قتل رساندند. تعقیب و آزار یهودیان به دیگر نقاط سرایت کرد و در عرض شش ماه صدوچهل اجتماع مذهبی یهود بکلی نابود شد. یهودیان آلمان که بعد از این قبیل کشت و کشتارها بارها اجتماعات خود را از نو بنیاد نهاده بودند، دلسرد شدند؛ و در ۱۲۸۶ بسیاری از خانواده‌های یهودی ماینتس، ورمس، شپایر، و سایر شهرهای آلمان را ترک و به فلسطین کوچ کردند تا در بین مسلمانان زندگی کنند. از آنجا که لهستان و لیتوانی نیز مهاجران را دعوت می‌کردند. و هنوز تا این تاریخ در آن نواحی قتل‌عام یهود سابقه نداشت، مهاجرت تدریجی یهودیان از خاک آلمان به سوی اراضی اسلاونشین آغاز شد.

یهودیان انگلستان، که از حق تملک اراضی و عضویت در اصناف محروم بودند، به سوداگری و تخصص در امور مالی گراییدند. برخی از طریق رباخواری توان‌گر و منفور همگان شدند. اعیان و ملاکان انگلیسی، با وجوهی که از یهودیان به وام گرفته بودند، خود را برای جنگ‌های صلیبی مجهز ساختند و، در عوض، درآمد املاک خویش را پیش آنها به گرو گذاشتند. این امر بسیار مایة خشم دهقانان مسیحی می‌شد، زیرا معتقد بودند که مشتی نزول‌خوار یهودی از دست‌رنج آنان فربه می‌شوند. در ۱۱۴۴، ویلیام ناریچی جوان را کشته یافتند. یهودیان متهم شدند که او را برای گرفتن خونش به قتل رسانده‌اند، و به همین سبب محلة آنها تاراج و طعمة آتش شد. هنری دوم پادشاه انگلیس در حفظ جان و مال یهودیان کوشید؛ رویة جانشین وی هنری سوم نیز از همین قرار بود، اما وی در عرض هفت سال مبلغ ۴۲۲٬۰۰۰ لیره، به عنوان عوارض دارایی و مالیات، از آنان گرفت. هنگام تاج‌گذاری ریچارد اول در لندن (۱۱۹۰)، به تحریک اشرافی که می‌خواستند از زیر بار قروض خود به یهودیان برهند، مجادله‌ای مختصر به قتل‌عامی از پیش برنامه‌ریزی‌شده بدل گشت که به شهرهای لینکن، ستمفرد، و لین سرایت کرد. همان سال در یورک جماعتی به سرکردگی ریچارد دو مالابستیا، «که سخت مدیون یهودیان بود»، سیصد و پنجاه تن از آنان را به هلاکت رساندند. به علاوه، ۱۵۰ نفر از یهودیان یورک به رهبری ربن خویش، یم طوو (فت- ۱۱۹۰)، خودکشی کردند. در ۱۲۱۱ سیصد تن از ربانی‌ها انگلستان و فرانسه را ترک گفتند تا دوباره در خاک فلسطین اقامت گزینند. هفت سال بعد، که هنری سوم فرمان نصب نشان مخصوص یهود را به موقع اجرا گذاشت، بسیاری از یهودیان، به قصد مهاجرت، خاک انگلیس را ترک گفتند. در ۱۲۵۵ شایعة‌ای بر سر زبان مردم لینکن افتاد مشعر بر اینکه یهودیان پسری هیو نام را با حیله به محلة خود کشانیده، شلاق زده، در حضور انبوهی از یهودیان که در حال وجد بودند مصلوب ساخته، و پیکرش را با زوبین سوراخ‌سوراخ کرده‌اند. گروه‌های مسلحی به محلة یهود هجوم بردند و ربن آنجا را، که طبق همان شایعات مراسم زیر نظر او صورت گرفته بود دستگیر کردند و به دم اسبی بستند و از میان معابر کشان‌کشان گذر دادند و سرانجام به دار آویختند. نود و یک نفر یهودی بازداشت شدند، که هجده نفرشان را بر سر دار کردند، و عدة زیادی از بازداشت‌شدگان به شفاعت رهبانان دلیر فرقة دومینیکیان از بند رهایی یافتند. در اثنای جنگ داخلی، که بین سال‌های ۱۲۵۷ و ۱۲۶۷ رشتة نظم امور را در انگلستان از هم گسیخت، عنان اختیار توده از دست زمام‌داران بیرون رفت، و یک سلسله قتل‌عام‌های از پیش برنامه‌ریزی‌شده‌ای به راه افتاد که تقریباً اجتماعات یهودی را در لندن، کنتربری، نورثمتن، وینچستر، ووستر، لینکن، و کیمبریج یک‌باره نابود کرد. خانه‌های مسکونی تاراج و ویران گردید، قباله و اوراق قرضه سوزانده شد، و یهودیانی که از این معرکه‌ها جان به در بردند تقریباً آه در بساط‌شان نماند. اکنون پادشاهان انگلیس از بانک‌داران مسیحی شهر فلورانس یا شهر کائور در فرانسه پول به وام می‌گرفتند، به همین سبب دیگر نیازی به یهودیان نداشتند و حمایت از آنها را کاری پردردسر می‌دیدند. در ۱۲۹۰، ادوارد اول به شانزده هزار یهودی‌ای که هنوز در انگلستان زندگی می‌کردند دستور داد که، تا تاریخ اول نوامبر، از کلیه امور غیرمنقول و تمام وام‌های وصول‌کردنی خویش دست کشند و خاک آن کشور را ترک گویند. بسیاری از یهودیانی که سوار بر کشتی‌هایی کوچک بودند، هنگام عبور از دریای مانش، در آب غرق شدند؛ برخی از آنها توسط عمله‌های کشتی‌ها تاراج شدند؛ و گروهی سرانجام خود را به فرانسه رسانیدند، اما حکومت فرانسه به ایشان اخطار کرد که باید تا شروع ایام روزه و پرهیز مسیحی سال ۱۲۹۱ از آن سرزمین بیرون بروند.

در فرانسه نیز با شروع جنگ‌های صلیبی بر ضد ترکان در آسیا، و پیدایش بدعت آلبیگایی در لانگدوک، تساهلی که تا آن تاریخ نسبت به یهودیان وجود داشت از بین رفت. اسقف‌ها در موعظه‌های خویش با بیان مطالب ضد یهود مردم را برانگیختند. در بزیه، هجوم به محلة یهودیان شهر یکی از آداب مرتب هفتة سوگواری مصلوب کردن مسیح محسوب می‌شد. سرانجام در ۱۱۶۰ یک اسقف مسیحی این نوع موعظه‌ها را ممنوع کرد، ولی مقرر داشت که یهودیان همه ساله، در روز یکشنبة نخل، مالیات مخصوصی به کلیسا بپردازند. در تولوز، یهودیان مجبور بودند که همه ساله، در روز جمعة خدا [جمعه‌ای که عیسی مصلوب شد]، نماینده‌ای به کلیسای اعظم شهر بفرستند تا در آنجا، به عنوان تذکاریة ملایمی از تقصیر ابدی قوم یهود، علناً یک سیلی به گوشش زده شود. در شهر بلوا، در سال ۱۱۷۱، چند تن از یهودیان را، به اتهام استفاده از خون مسیحیان ضمن شعایر عید فصح، زنده‌زنده آتش زدند. پادشاه فرانسه فیلیپ اوگوست، به فکر پیدا کردن پولی حلال، فرمان داد که در تمام قلمروش، یهودیان را به جرم زهرآگین ساختن چاه‌های آب مسیحیان، به زندان افکنند، سپس در برابر پرداخت فدیة گزافی آنها را آزاد کرد (۱۱۸۰). یک سال بعد، وی تمام اموال یهودیان را ضبط و خود آنها را تبعید کرد و کنیسه‌های آنان را به کلیسا بخشید. در ۱۱۹۰، به فرمان وی هشتاد تن از یهودیان اورانژ را به قتل رساندند، برای آنکه اولیای شهر مزبور یکی از کارگزاران فیلیپ را به جرم قتل یک نفر یهودی به دار آویخته بودند. در ۱۱۹۸، او یهودیان را به فرانسه باز خواند و معاملات پولی آنها را به نحوی تنظیم کرد تا منافع سرشاری عاید خود وی شود. در ۱۲۳۶ صلیبیون مسیحی به کوچ‌نشین‌های یهودی آنژو و پواتو - بویژه در بوردو و آنگولم - هجوم بردند و به کلیه یهودیان حکم کردند که غسل تعمید کنند. چون یهودیان از قبول چنین حکمی خودداری ورزیدند، صلیبیون سه هزار تن از آنان را در زیر سم اسبان خویش به هلاکت رساندند. پاپ گرگوریوس نهم این کشتارها را تقبیح کرد، اما سخنان وی ثمری نداشت و کار از کار گذشته بود. سن لویی به پیروان خود اندرز داد که با قوم یهود دربارة دین سخن به میان نیاورند. وی به ژوئنویل گفت: «وقتی شخص عامی بشنود که کسی دربارة آیین مسیح سخن ناروا می‌گوید، نباید با زبان به جانبداری برخیزد، بلکه باید دست به شمشیر زند و تا آنجا که امکان دارد تیغ خود را در شکم آن کس فرو برد.»

در ۱۲۵۴ سن لویی یهودیان را از فرانسه بیرون راند و اموال و کنیسه‌های آنان را ضبط کرد؛ ولی چند سال بعد دوباره به آنها اجازة بازگشت داد و کنیسه‌های‌شان را به آنها برگرداند. یهودیان در شرف بازسازی جوامع خویش بودند که پادشاه فرانسه، فیلیپ چهارم، ملقب به لوبل (زیبا)، همة آنها را به زندان افکند و تمامی دارایی و اعتبارات و کالاهای آنها را ضبط کرد (۱۳۰۶) و، جز لباسی که به بر داشتند، چیزی برای‌شان باقی نگذاشت. سپس صد هزار نفرشان را با آذوقة یک‌روزه از خاک فرانسه بیرون کرد. سودی که از این کار عاید پادشاه شد چنان گزاف بود که کنیسه‌ای را به سورچی خود پیشکش کرد.

کنار هم گذاشتن آن‌همه رویدادهای خونینی که در طی دویست سال صورت گرفت حکایت رفتار با یهودیان را غیرمنصفانه جلوه می‌دهد. در پرووانس، ایتالیا، سیسیل، و در امپراطوری بیزانس بعد از قرن نهم فقط به موارد کمی از آزار و تعقیب یهودیان برمی‌خوریم. در اسپانیای مسیحی، یهودیان طرقی برای محافظت خویش پیدا کردند. حتی در آلمان، انگلستان، و فرانسه، دوره‌های صلح طولانی بود و یک نسل بعد از هر فاجعه، عدة یهودیان دوباره زیاد می‌شد، و حتی برخی از آنها خوش‌بخت و کام‌روا بودند. با این‌همه، سنت‌های آنها خاطرة تلخ آن فواصل سوگناک را برای آیندگان حفظ می‌کرد. در ایام صلح، هر یهودی همواره نگران بروز خطر همیشگی قتل‌عام‌های از پیش برنامه‌ریزی‌شده بود و می‌بایست دعایی را از بر کند که حین چشیدن شربت شهادت تلاوت آن لازم می‌آمد. از آنجا که منافع حاصله از ثروت در برابر تاراج و غارت و ویرانی مصون نبود، شور و بی‌قراری در کسب ثروت فزونی یافت. زبان پر طنز بی‌سر و ته ولگرد همیشه برای مواجهه با افرادی که نشان زرد را بر پوشاک خود داشتند آماده بود. سرشکستگی اقلیتی بی‌پناه و جدایی‌گزیده تا اعماق روح را سوزانید، غرور فردی و دوستی بین نژادها را از میان برد، و در چشمان یهودی شمال اروپا نگاه غم‌انگیز و پر حزنی را به جا گذاشت که حکایت از هزاران اهانت و آزار دارد.

چند مصلوب به تاوان آن یک مرگ بر صلیب!

نوشته و پژوهش شده توسط دکتر شاهین صیامی