~45 دقیقه مطالعه • بروزرسانی ۸ فروردین ۱۴۰۵
امپراتور
آرکادیوس در سال ۴۰۸ درگذشت و پسر هفتسالهاش تئودوسیوس دوم امپراتور شرق شد. پولکریا، خواهر تئودوسیوس که دو سال از او بزرگتر بود، تربیت او را با چنان دلسوزی مفرطی به عهده گرفت که او هرگز لیاقت شاهی نیافت. او وظایف خود را به رئیس گارد خویش و به مجلس سنا واگذار کرد و خود به استنساخ و تذهیب کتابهای خطی پرداخت و ظاهراً هیچگاه قانوننامهای را که به نام اوست نخواند. پولکریا در ۴۱۴ در شانزدهسالگی نایبالسلطنه شد و مدت سیوسه سال بر امپراتوری فرمان راند. او و دو خواهرش سوگند خورده بودند باکره بمانند و ظاهراً به آن سوگند وفا کردند. این سه خواهر با سادگی مرتاضانه لباس میپوشیدند، روزه میگرفتند، سرودهای مذهبی میخواندند، دعا میکردند و بیمارستان، کلیسا و صومعه بنا میکردند و آنها را از هدایا انباشته میکردند. کاخ شاهی به صومعهای تبدیل شده بود که فقط زنان و چند تن کشیش اجازه ورود به آن را داشتند. در میان تمام این قداستها، پولکریا، زن برادرش ائودوکیا و وزیرانشان چنان شایسته به امور کشور رسیدگی کردند که در طول چهلودو سال سلطنت نیابتی تئودوسیوس، امپراتوری شرقی از آسایشی استثنایی برخوردار بود، در حالی که امپراتوری غربی به سوی هرجومرج و انحطاط میرفت. یک رویداد آن زمان که کمتر از همه فراموش شده است، انتشار قانوننامه تئودوسیوسی بود (۴۳۸). در سال ۴۲۹ هیئتی از حقوقدانان مأمور تدوین تمام قوانینی شدند که از آغاز سلطنت قسطنطین وضع شده بود. این قانوننامه جدید هم در شرق و هم در غرب پذیرفته شد و تا هنگام تدوین مجموعه بزرگتری در زمان یوستینیانوس، قانون متبع امپراتوری بود.
در فاصله میان سلطنت تئودوسیوس دوم و یوستینیانوس اول، امپراتوری شرقی فرمانروایان متعددی داشت که در زمان خود جنبوجوشی داشتند اما اکنون جز یادی از آنان نمانده است: لئوی اول (۴۵۷-۴۷۴) بزرگترین ناوگان طول تاریخ روم را به جنگ گایسریک فرستاد (۴۶۷)؛ این ناوگان شکست خورد و منهدم شد. داماد او زنون ایسوریایی (۴۷۴-۴۹۱) که میخواست پیروان مذهب وحدت طبیعت را ساکت سازد، با اعلام تصمیم امپراتورانه خویش در نامهای با عنوان هنوتیکون «وحدتبخش» مبنی بر اینکه مسیح طبیعتی واحد داشته است، شقاق مرارتباری میان مسیحیت یونانی و لاتینی ایجاد کرد. آناستاسیوس (۴۹۱-۵۱۸) مردی توانا، شجاع و خیرخواه بود؛ خزانه مملکت را با اداره خردمندانه و صرفهجویانه پر کرد، مالیاتها را تقلیل داد، مسابقه مردان با حیوانات درنده در نمایشهای عمومی را ملغی کرد، قسطنطنیه را با ساختن «دیوارهای طویل» به طول ۶۰ کیلومتر از دریای مرمره تا دریای سیاه تقریباً تسخیرناپذیر ساخت، بودجه دولت را صرف بسیاری از کارهای عامالمنفعه دیگر کرد و ۳۲۰۰۰۰ پوند طلا (حدود ۱۳۴۴۰۰۰۰ دلار) در خزانه باقی گذاشت که فتوحات یوستینیانوس را ممکن ساخت. مردم از صرفهجوییهای او و تمایلاتش به مذهب وحدت طبیعت نفرت داشتند؛ جماعتی از اوباش قصرش را محاصره کردند و سه تن از کارگزاران او را کشتند؛ خود او با وقار هشتادسالگی خویش در برابر آن جماعت حاضر شد و گفت که اگر مردم بتوانند بر سر جانشین او موافقت کنند حاضر است استعفا دهد. اجرای این شرط غیرممکن بود و جماعت از او استدعا کردند که سلطنت خود را ادامه دهد. وقتی که مرد، تخت و تاج امپراتوری از طرف یوستینوس که سناتوری بیسواد بود غصب شد (۵۱۸-۵۲۷). یوستینوس چندان به راحتی خویش در هفتادسالگی دلبسته بود که اداره امپراتوری را به نایبالسلطنه و برادرزاده باهوش خود یوستینیانوس سپرد.
پروکوپیوس، مورخ و دشمن یوستینیانوس، ظاهراً از نااصلمندی او ناراضی بوده است، زیرا آن امپراتور آینده در یک خانواده پست دهقانی ایلیریایی - شاید اسلاو - زاده شده بود (۴۸۲) که در نزدیکی سردیکای قدیم (صوفیه فعلی) میزیستند. عمویش یوستینوس او را به قسطنطنیه آورد و وسایل آموزش و پرورش خوبی برای وی فراهم کرد. یوستینیانوس به عنوان افسر ارتش خود را چندان ممتاز ساخت و مدت نه سال چنان دستیار و کارگزار خوبی برای یوستینوس بود که وقتی آن عمو مرد (۵۲۷) این برادرزاده به جای او به تخت امپراتوری نشست.
در این زمان او مردی بود چهلوپنجساله، میاناندام، سرخروی و مرغولهموی که ریش خود را میتراشید؛ خوشآداب و خندان بود و تبسمش حجابی بود که در پس آن مقاصد خود را پنهان میداشت. مانند زاهدان منفرد در اکل و شرب ممسک بود، بسیار کم میخورد و بیشتر به خوراکهای گیاهی اکتفا میکرد؛ غالباً، گاه تا حد از پا درآمدن، روزه میگرفت. حتی در ایام روزهداری، مانند سایر مواقع، زود از خواب برمیخاست و «از فجر تا نیمروز و پس از آن تا دیرگاه شب» به انجام امور کشور میپرداخت. غالباً وقتی که کارگزارانش گمان میکردند که خفته است به مطالعه مشغول بود؛ اشتیاقی فراوان داشت که در عین امپراتور بودن، موسیقیدان و معمار، شاعر و حقوقدان، و عالم الاهی و فیلسوف نیز باشد؛ معهذا به بسیاری از خرافات زمان خود باور داشت. ذهنش همواره فعال بود و در اندیشه بر مسائل بزرگ و کوچک به یکسان آمادگی داشت. جسماً نیرومند یا دلیر نبود؛ در اغتشاشات اوایل سلطنت خود میخواست استعفا کند و هرگز در جنگهای متعدد زمان خویش شخصاً وارد میدان نبرد نشد. شاید این نقص خوشمشربی او بود که زود دستخوش تمایلات دوستانش میشد و بدین سبب غالباً میان خطمشیهای سیاسی متفاوت در نوسان بود؛ کراراً قضاوت خود را تابع حکم زن خویش میساخت. پروکوپیوس که یک جلد از کتابهای خود را به شرح معایب یوستینیانوس اختصاص داده است او را چنین وصف میکند: «نامخلص، محیل، ریاکار، دورو، زرنگ، قادر به پنهان کردن خشم، هنرپیشهای چیرهدست در تظاهر به داشتن یک اعتقاد و حتی قادر به ریختن اشک به هنگام لزوم»؛ اما همه اینها میتواند وصف تواناییهای یک دیپلمات باشد. پروکوپیوس چنین ادامه میدهد: «دوستی سستپیمان و دشمنی بیامان بود و جداً طرفدار قتل و غارت.» بدیهی است گاهی چنین بود؛ اما آمادگی بخشش و نرمخویی نیز داشت. یکی از سردارانش به نام پروبوس متهم به هتاکی به او شد و به جرم خیانت تحت محاکمه قرار گرفت؛ وقتی که گزارش محکمه به یوستینیانوس تقدیم شد او آن را پاره کرد و این پیام را به پروبوس فرستاد: «گناهی را که نسبت به من مرتکب شدهای بخشیدم؛ دعا کن خدا هم ترا ببخشد.» انتقاد صادقانه را تحمل میکرد. «این مستبد» - که بیچاره از بابت مورخ هیچ شانسی نداشت! - «دسترسترین مرد در جهان بود. زیرا افراد طبقات فرودست و گمنام نه تنها درآمدن به حضورش کاملا آزاد بودند بلکه میتوانستند با او گفتگو کنند.»
در عین حال جلال و تشریفات دربارش را حتی از آنچه در زمان دیوکلتیانوس و قسطنطین سابقه داشت افزونتر ساخت. او نیز مانند ناپلئون چون جانشین یک تن غاصب بود با حسرت تمام از مزایای مشروعیت محروم بود؛ از نظر اصل و نسب و شخصیت حیثیتی نداشت؛ نتیجتاً برای جبران این کمبودها هرگاه که در انظار عمومی یا در مقابل سفیران ظاهر میشد مراسم و کوکبهای باشکوه برای خود ترتیب میداد. سعی میکرد این فکر شرقی را که سلطنت ودیعهای الاهی است نضج بدهد، از شخص خود و متعلقاتش با عنوان «مقدس» یاد میکرد و از کسانی که به حضورش میرسیدند میخواست که زانو بزنند و دامن جامه ارغوانی یا نوک پوتینش را ببوسند. او به دست بطرک قسطنطنیه تدهین و تاجگذاری کرد و تاجی مرواریدنشان بر سر میگذاشت. تاکنون هیچ حکومتی به اندازه حکومت بیزانس سعی در جلب و حفظ احترام عمومی به وسیله تشریفات باشکوه نداشته است. این سیاست واقعاً مؤثر بود؛ در تاریخ بیزانس انقلابات زیاد واقع شد اما بیشتر به صورت کودتای درباری؛ زیرا دربار مرعوب ابهت خود نبود.
مهمترین شورش در دوران سلطنت یوستینیانوس در اوایل آن واقع شد (۵۳۲) و نزدیک بود به مرگ وی انجامد. سبزها و آبیها - فرقههایی که مردم قسطنطنیه طبق رنگ لباس سوارکاران محبوب خود به آن تقسیم شده بودند - مناقشات خود را به حد نزاع علنی رسانده بودند؛ کوچههای پایتخت ناامن شده بود و ثروتمندان مجبور بودند مانند فقیران لباس بپوشند تا در شب از شر چاقوکشان مصون مانند. سرانجام دولت به هر دو فرقه حمله کرد و چند تن از رهبران آنها را دستگیر ساخت. پس از این حمله دو فرقه متحداً بر ضد دولت قیام کردند. محتملاً عدهای از سناتوران نیز به شورشیان پیوستند و نارضایتی فرودستان آن آشوب را به انقلاب تبدیل کرد. مردم به زندانها ریختند و زندانیان را آزاد ساختند؛ پاسبانان و مأموران دولتی کشته شدند؛ آتشسوزیهایی آغاز شد که کلیسای سانتاسوفیا و قسمتی از قصر امپراتور را بسوخت. جمعیت فریاد میزد نیکا! (پیروزی) و همین کلمه نامی برای آن انقلاب شد. شورشیان که مست موفقیت بودند تقاضای اخراج دو تن از اعضای منفور و شاید جابر شورای یوستینیانوس را کردند و او با تقاضای آنان موافقت کرد. حال شورشیان که گستاختر شده بودند فردی از طبقه شیوخ را به نام هوپاتیوس تحریض کردند که تاج و تخت را بپذیرد و او علیرغم الحاح زنش پذیرفت و در میان احساسات پرشور مردم رفت که جایگاه امپراتور را در میدان مسابقه اشغال کند. در آن هنگام یوستینیانوس در کاخ خود مخفی شده بود و در فکر فرار بود؛ ملکه تئودورا او را از این کار بازداشت و از او خواست که با تمام قوا دست به مقاومت بزند. بلیزاریوس فرمانده ارتش مأموریت یافت شورشیان را منکوب کند. او عدهای از سربازان گوت را گردآورد آنها را به هیپودروم برد و سی هزار تن از مردم حاضر در آنجا را کشت، هوپاتیوس را دستگیر کرد و به مأموران خود دستور داد که او را در زندان بکشند. یوستینیانوس صاحبمنصبان اخراجشده خود را به مقامهایشان بازگرداند، سناتوران دسیسهگر را بخشود و دارایی مصادرهشده هوپاتیوس را به فرزندانش بازپس داد. در سی سال بعد یوستینیانوس از خطر مصون بود اما ظاهراً جز یک نفر هیچکس او را دوست نمیداشت.
تئودورا
پروکوپیوس در یکی از کتابهای خود به نام ساختمانها شرح مجسمه زن یوستینیانوس را میدهد: «مجسمهای زیباست اما هنوز به گرد زیبایی خود ملکه نمیرسد؛ زیرا وصف جمال او با کلمات یا مجسم ساختن آن با تندیس از عهده یک فرد انسانی خارج است.» این بزرگترین مورخ بیزانسی در تمام نوشتههایش به استثنای یکی جز به ستایش از تئودورا یاد نمیکند. اما در کتابی که در زمان حیات خود منتشر نساخت و بنابراین آنکدوتا (تاریخ محرمانه) نام گرفت از زندگی پیش از ازدواج ملکه چنان داستان مفتضحانهای میگوید که حقیقت آن به مدت سیزده قرن مورد بحث بوده است. این «تاریخ محرمانه» وجیزهای است از بدجنسی آشکار که صرفاً با این هدف نوشته شده است که شهرت پس از مرگ یوستینیانوس، تئودورا و بلیزاریوس را تیره و مخدوش کند. چون پروکوپیوس حجت عمده ما برای آن دوران است و در سایر آثارش ظاهراً دقیق و منصف است ممکن نیست که آنکدوتا را اثری مطلقاً جعلی و ساختگی قلمداد کرد؛ فقط میتوان آن را تلافی خشمگینانهای از طرف یک درباری نومیدشده دانست. یوحنای افسوسی که ملکه را خوب میشناخت و به هیچ نحو دیگری نیز وی را مذمت نکرده است او را بسادگی «تئودورای روسپی» میخواند. جز این شاهد دیگری در سایر آثار مورخان آن زمان در تأیید اتهامات وارد از طرف پروکوپیوس در دست نیست. بسیاری از عالمان الاهی آن زمان بدعتهای او را تقبیح میکردند اما هیچ یک از آنان ذکری از فساد اخلاقی او به میان نمیآورد - که در صورت واقعیت داشتن فساد اخلاقی وی این نکته را باید سخاوتی باورنکردنی از سوی این عالمان الاهی دانست. از آنچه گفته شد میتوان چنین استنباط کرد که تئودورا زندگی زناشویی خود را چنانکه شایستة یک بانوست آغاز نکرد اما آنطور که زیبندة یک ملکه است پایان داد.
پروکوپیوس به ما اطمینان میدهد که او دختر یک خرسباز بود، میان بازیگران سیرک بار آمد، هنرپیشه و فاحشه شد، با اطوار شهوانی خود مردم قسطنطنیه را به هیجان و نشاط آورد، چندین بار با موفقیت سقط جنین کرد اما یک طفل نامشروع نیز به دنیا آورد؛ معشوقه یک مرد سوری به نام هکبولوس شد، معشوقش او را رها کرد و او مدتی در اسکندریه از نظرها ناپدید بود. پس از آن به عنوان زنی بینوا ولی عفیف که معاش خود را از پشمریسی تحصیل میکرد دوباره سر و کلهاش در قسطنطنیه پیدا شد. یوستینیانوس عاشق او شد و وی را معشوقه سپس زن و سرانجام ملکه خویش ساخت. ما اکنون نتوانیم گفت که این مقدمه تا چه حد مقرون به حقیقت است؛ اما اگر چنین سابقهای خاطر یک امپراتور را مشوش نساخت ذهن ما را هم نباید چندان به خود مشغول سازد. یوستینیانوس اندکی پس از ازدواج خود در کلیسای سانتاسوفیا تاجگذاری کرد و تئودورا نیز در کنار او تاج بر سر نهاد و پروکوپیوس میگوید «حتی یک کشیش هم از این امر آزرده نشد».
قدر مسلم این است که تئودورا - قبلاً هر چه بود - پس از ازدواج با امپراتور بانوی عفیفی شد که در عصمتش هیچکس شک نداشت. در کسب پول و قدرت حریص بود، گاه تسلیم خویی تحکمآمیز میشد و بعضاً برای نیل به مقاصدی که خلاف نیات یوستینیانوس بود دوز و کلک میچید. بسیار میخوابید، در غذا و شراب افراط میکرد، تجمل و جواهر و جلال را دوست میداشت، بسیاری از ماههای سال را در کاخهای خود در کرانه دریا میگذراند؛ معهذا یوستینیانوس همواره در عشقورزی به او ثابتقدم بود و مداخلات وی را در نقشههای خود فیلسوفانه تحمل میکرد. وی از سر عشق همسری قدرتی از لحاظ نظری برابر با قدرت خویش به تئودورا اعطا کرده بود و حال نمیتوانست از اینکه وی از این قدرت بهره میجوید شکایتی داشته باشد. تئودورا عملاً در سیاست و امور مربوط به کلیسا دخالت میکرد، به عزل و نصب پاپها و بطرکها میپرداخت و دشمنان خود را معزول میساخت. گاه فرمانهای شوهر خود را غالباً به نفع کشور لغو میکرد؛ درایتش تقریباً با قدرتش برابر بود. پروکوپیوس او را به بیرحمی نسبت به مخالفان متهم میسازد و میگوید که آنها را در دخمههای زیرزمینی زندانی میکرد و حتی چند قتل هم به وی نسبت میدهد؛ مردانی که وی را سخت میرنجاندند بیآنکه نشانی از آنان به جای ماند ناپدید میشدند - همانگونه که در اخلاقیات سیاسی زمان ما نیز مرسوم است. اما وی از رحم نیز بهره داشت. بطرک آنتمیوس را که به خاطر بدعت از طرف امپراتور نفیبلد شده بود دو سال در عمارت مسکونی خود پنهان ساخت. شاید در برابر زناکاری زن بلیزاریوس خیلی باگذشت بود اما برای حفظ موازنه یک «دیر توبه» زیبا برای روسپیان تائب ساخت. برخی از این روسپیان از توبه خود پشیمان میشدند و چون از مضیقههای زندگی رهبانی به جان میآمدند خود را از پنجره به بیرون پرتاب میکردند. مثل یک مادربزرگ در ازدواج دوستان خود ابراز علاقه مینمود، همسران خوبی برای آنها انتخاب میکرد و گاه ازدواج را شرط ترقی در دربار خود قرار میداد. همانگونه که از او انتظار میرفت در زمان پیری جداً حافظ اخلاق عمومی شده بود.
عاقبت به الاهیات علاقهمند شد و دربارة ماهیت عیسی با شوی خود به بحث میپرداخت. یوستینیانوس میکوشید کلیساهای شرق و غرب را متحد کند؛ به عقیدة او اتحاد دین برای یگانگی امپراتوری لازم بود. اما تئودورا از طبیعت دوگانة عیسی چیزی نمیفهمید هرچند که به شخصیت سهگانة خدا ایرادی نداشت، مذهب وحدت طبیعت را اختیار کرد و اعتقاد داشت که در این مورد شرق نباید تسلیم غرب شود. میپنداشت که ثروت و قدرت امپراتوری در استانهای مستغنی آسیا، سوریه و مصر نهفته است نه در ایالات غربی که بر اثر بربریت و جنگ رو به ویرانی نهاده است. او تعصب یوستینیانوس را نسبت به اصالت آیین تعدیل کرد، بدعتگذاران را مورد حمایت قرار داد، با حکومت پاپ به مبارزه پرداخت، اقامه یک کلیسای مستقل طرفدار مذهب وحدت طبیعت را در شرق مخفیانه تشویق کرد و در این موارد به نحوی پیگیر با امپراتور و پاپ به معارضه پرداخت.
بلیزاریوس
تمایل شدید یوستینیانوس برای وحدت قابل اغماض است؛ این وسوسه ابدی فیلسوفان و دولتمردان است و یکرنگسازی گاه به بهایی حتی سنگینتر از جنگ تمام شده است. بازگرفتن افریقا از واندالها، ایتالیا از اوستروگوتها، اسپانیا از ویزیگوتها، گل از فرانکها و بریتانیا از ساکسونها؛ پس راندن بربریت به مغاکهای آن و بازگرداندن تمدن روم به رواج و وسعت پیشین آن؛ و انتشار مجدد قانون روم در سراسر جهان سفیدپوستان از فرات تا دیوار هادریانوس به هیچوجه جاهطلبی رذیلانهای نبود هرچند که در نهایت امر هم نجاتدهندگان و هم نجاتیافتگان را به یکسان فرسوده ساخت. برای دستیابی به این اهداف عالی یوستینیانوس بر مبنای مناسبات پاپی به شقاق کلیساهای شرقی و غربی پایان داد و این رؤیا را در سر میپروراند که پیروان آریانیسم، پیروان مذهب وحدت طبیعت و سایر بدعتگذاران را در یک حظیره بزرگ روحانی گردآورد. از زمان قسطنطین تا آن دوران هیچ فکر اروپایی به این وسعت نیندیشیده بود.
وجود سرداران لایق کار یوستینیانوس را آسان و محدودیت وسایل آن را دشوار میکرد. اتباعش مایل به شرکت در جنگهای او نبودند و قدرت پرداخت مخارج آن را نداشتند. بزودی ۳۲۰۰۰۰ پوند طلایی را که پیشینیان یوستینوس در خزانه باقی گذاشته بودند به مصرف رساند؛ پس از آن مجبور شد مالیاتهایی وضع کند که شارمندان را ناراضی میساخت و دست به صرفهجوییهایی بزند که سردارانش را به زحمت میانداخت. خدمت نظامی همگانی یک قرن پیش برافتاده بود؛ حال ارتش امپراتوری تقریباً بالکل از مزدوران بربر صد طایفه و ناحیه مختلف تشکیل میشد. این سربازان مزدور زندگیشان از راه غارت میگذشت و همواره در فکر کسب ثروت و هتک ناموس بودند؛ گهگاه در بحبوحة جنگ سر به عصیان برمیداشتند یا با درنگ کردن برای چپاول پیروزی به دست آمده را به باد میدادند. تنها عامل وحدت و انگیزه خدمت در این ارتش مواجب مرتب و فرماندهان لایق بود.
بلیزاریوس نیز مانند یوستینیانوس از یک سلاله دهقانی ایلیریایی بود؛ و زندگی او یادآور زندگی امپراتوران بالکان - آورلیانوس، پروبوس، دیوکلتیانوس - بود که امپراتوری را در قرن سوم نجات داده بودند. از زمان قیصر تا آن هنگام هیچ سرداری با چنین منابع محدود مالی و انسانی به چنان پیروزیهای بسیار نایل نیامده بود؛ و کمتر فرماندهی ممکن بود از حیث فنون ستراتژی و تاکتیک و از جهت محبوبیت نزد سربازان خود و شفقت نسبت به دشمنان خویش به پای او برسد. شاید این نکته ارزش یادآوری را داشته باشد که بزرگترین سرداران - اسکندر کبیر، قیصر، بلیزاریوس، صلاحالدین ایوبی و ناپلئون - رأفت را یک وسیله جنگی نیرومند یافته بودند. در بلیزاریوس مانند آن سرداران بزرگ دیگر حساسیت و رقت وجود داشت که بلافاصله پس از اتمام هر نبرد خونین وی را از جلد سربازی به در میآورد و به عاشقپیشهای بدل میساخت. همانگونه که امپراتور به تئودورا عشق میورزید بلیزاریوس آنتونینا را میپرستید، بیوفاییهای او را با خشمی توانفرسا تحمل میکرد و به علل گوناگون وی را در نبردهایش با خود میبرد.
بلیزاریوس نخستین افتخارات خود را در جنگ با ایرانیان به دست آورد. پس از ۱۵۰ سال صلح میان دو امپراتوری مخاصمه دیرین بر سر کنترل راههای بازرگانی آسیای مرکزی و هندوستان از سر گرفته شده بود. در میان پیروزیهای درخشان بلیزاریوس ناگهان به قسطنطنیه فرا خوانده شد؛ یوستینیانوس با پرداخت ۱۱۰۰۰ پوند طلا به خسرو انوشیروان با ایران عقد صلح بست (۵۳۲) و آنگاه بلیزاریوس را به افریقا فرستاد تا مستملکات روم را پس بگیرد. یوستینیانوس به این نتیجه رسیده بود که هرگز نخواهد توانست فتوحات پایداری در شرق داشته باشد: مردم آن دیار با او دشمن بودند و دفاع از مرزها بس مشکل بود. اما در غرب ملتهایی بودند که صدها سال بود به حکومت روم خو گرفته بودند از فرمانروایان بربر بدعتگذار خود نفرت داشتند و یقیناً به همکاری در جنگ و مالیات پرداختن در زمان صلح تن میدادند. وانگهی ورود غلة اضافی از افریقا میتوانست دهان خردهگیران پایتخت را ببندد.
گایسریک پس از سیونه سال سلطنت مرده بود (۴۷۷). در دوران حکومت جانشینان وی افریقای واندال بسیاری از رسوم و آداب رومی را از سر گرفته بود. لاتینی زبان رسمی بود و شاعران به آن زبان اشعاری در وصف شاهان فراموششده میسرودند. تماشاخانه رومی کارتاژ دوباره به کار آغاز کرده بود و نمایشنامههای یونانی از نو به معرض اجرا درمیآمدند. آثار باستانی و هنری مورد احترام بود و عمارتهای نوین باشکوه ساخته میشد. پروکوپیوس فرمانروایان آن دیار را نیکمردان متمدنی وصف میکند که گهگاه نشانههایی از بربریت بروز میدادند اما بیشترشان هنر جنگ را رها کرده بودند و با فراغت خاطر زیر انوار طلایی خورشید راه انحطاط میپیمودند.
در ژوئن ۵۳۳ پانصد کشتی باری و نودودو ناو جنگی که در بوسفور گردآمده بودند پس از دریافت اوامر امپراتور و برکات بطرک به سوی کارتاژ شراع کشیدند. پروکوپیوس در میان همراهان بلیزاریوس بود و شرحی هیجانانگیز دربارة «جنگ واندال» نوشت. بلیزاریوس تنها با پنج هزار سوار در خاک افریقا پیاده شد و از موانع دفاعی کارتاژ که با شتاب برقرار شده بود بسرعت گذشت و ظرف چند ماه قدرت واندالها را در هم شکست. یوستینیانوس وی را شتابان به قسطنطنیه فراخواند تا بر مورهایی که از تپهها سرازیر شده و بر پادگان رومی تاخته بودند پیروز شود؛ بلیزاریوس بسرعت بازگشت و درست سربزنگاه رسید تا شورشی را که در میان سپاهیان به راه افتاده بود برافکند و آنان را به پیروزی رهنمون شود. افریقای کارتاژی از آن زمان تا ورود اعراب در تصرف بیزانس باقی ماند.
دیپلماسی محیلانه یوستینیانوس حین حمله بلیزاریوس به افریقا اتحادی با اوستروگوتها ترتیب داده بود؛ حال وی فرانکها را اغوا کرد تا با او پیمان اتحاد بندند و به بلیزاریوس فرمان داد تا ایتالیای اوستروگوت را تسخیر کند. بلیزاریوس تونس را پایگاه خود قرار داد و از آنجا بدون اشکال زیاد سیسیل را گرفت. در ۵۳۶ از دریا گذشت و به ایتالیا حمله برد و ناپل را تسخیر کرد - بدین ترتیب که عدهای از سربازانش را به طور خزیده از آبراهه شهر به درون آن نفوذ داد. نیروهای اوستروگوتها ناآزموده و پراکنده بودند، مردم رم مقدم بلیزاریوس را به منزلة ناجی خود گرامی داشتند، روحانیان وی را به سبب اعتقاد او به تثلیث خوشامد گفتند و او بلامانع وارد رم شد. تئوداهاد دستور داد آمالاسونتا را کشتند، اوستروگوتها تئوداهاد را خلع کردند و به جای او ویتیگیس را به شاهی برگزیدند. ویتیگیس ارتشی مرکب از صدوپنجاه هزار سرباز گردآورد و بلیزاریوس را در رم محاصره کرد. رومیان که مجبور شده بودند دست به صرفهجویی در غذا و آب زنند و استحمام روزانه را ترک کنند بنای شکوه علیه بلیزاریوس که بیش از پنج هزار مرد مسلح در اختیار نداشت گذاشتند. بلیزاریوس با مهارت و شجاعت از شهر دفاع کرد و ویتیگیس پس از یک سال کوشش به راونا بازگشت. بلیزاریوس مدت سه سال مصرانه از یوستینیانوس تقاضای اعزام نیروهای کمکی کرد؛ این نیروها فرستاده شدند اما تحت فرماندهی سردارانی که خصم بلیزاریوس بودند. اوستروگوتهایی که در راونا محاصره شده و به گرسنگی افتاده بودند حاضر به تسلیم شدند به شرط آنکه بلیزاریوس شاهشان بشود. بلیزاریوس ظاهراً با این پیشنهاد موافقت نمود شهر را گرفت و به یوستینیانوس تقدیم کرد (۵۴۰).
امپراتور در عین سپاسگزاری از بلیزاریوس نسبت به او ظنین شد. بلیزاریوس با غنیمتهای جنگی پاداش خوبی برای خویشتن فراهم آورده بود و وفاداری بیش از حد شخصی سپاهیان را به خود جلب کرده بود وانگهی پیشنهاد پادشاهی هم به او کرده بودند؛ آیا ممکن نبود آرزوی گرفتن تاج و تخت را از برادرزاده یک تن غاصب در سر بپروراند؟ یوستینیانوس او را فرا خواند و با ناراحتی جلال موکب او را مشاهده کرد. پروکوپیوس میگوید: «مردم بیزانس هر روز از دیدار بلیزاریوس هنگام بیرون آمدنش از خانه خرسند میشدند. ... زیرا همواره شماری بسیار از واندالها، گوتها و مورها از پیش و پس او روان بودند و موکب او به دستههای سیار پرجمعیت روزهای جشن میمانست. به علاوه هیئتی زیبا داشت و بلندبالا و خوشاندام بود. اما رفتارش چنان خاضعانه و آدابش چنان مهرانگیز بود که او را همچون مردی بس بینوا و بیاشتهار مینمایاند.»
فرماندهانی که به جای او در ایتالیا منصوب شدند در انضباط سپاهیان خود اهمال ورزیدند به نزاع با یکدیگر پرداختند و تحقیر اوستروگوتها را برای خود خریدند. فردی پرکار و درستپندار و رشید از گوتها به پادشاهی مردم شکستخورده انتخاب شد. توتیلا از بربرهای بیخانمانی که در ایتالیا سرگردان بودند سربازانی پاکباخته فراهم کرد ناپل را گرفت (۵۴۳) تیبور را تصرف کرد و رم را به محاصره درآورد. همگان را با رحم و ایمان خود به شگفت انداخت؛ با اسیران چنان خوب رفتار کرد که به زیر پرچمش درآمدند؛ وعدههایی را که در ازای قبول تسلیم از سوی مردم ناپل داده بود چنان شرافتمندانه عملی کرد که همه با شگفتی از خود میپرسیدند آیا بربر کدام است و یونانی متمدن کدام. زنان برخی از سناتوران به دست او افتادند؛ وی با آنان رفتاری محترمانه و جوانمردانه کرد و همه را آزاد ساخت. یکی از سربازان خود را به جرم هتک ناموس یک دوشیزه رومی به مرگ محکوم ساخت. بربرهایی که در خدمت امپراتور بودند چنین رفتاری پسندیدهای نداشتند؛ چون مواجبشان از جانب یوستینیانوس مشرف به ورشکستگی نمیرسید چندان در تاراج کشور افراط کردند که مردم با حسرت از نظم و عدالت زمان تئودوریک یاد میکردند.
به بلیزاریوس امر شد که به نجات ایتالیا بشتابد. او پس از رسیدن به ایتالیا تنها از میان صفوف ارتش توتیلا راه سپرد و به رم محاصرهشده وارد گردید. بسیار دیر رسیده بود؛ پادگان یونانی روحیهاش را باخته بود؛ افسرانش بزدلانی نالایق بودند؛ خائنان دروازههای شهر را گشودند و ارتش توتیلا که تعداد افرادش به ده هزار میرسید وارد پایتخت شد (۵۴۶). بلیزاریوس ضمن عقبنشینی پیامی به توتیلا فرستاد و از او خواست که آن شهر تاریخی را ویران نکند؛ توتیلا به سپاهیان بیمواجب و گرسنه خود اجازه چاپیدن را داد اما مردم را از آزار مصون داشت و زنان را از حرارت شهوانی سربازان حفظ کرد. ولی مرتکب اشتباهی شد و آن اینکه رم را ترک گفت تا راونا را به محاصره درآورد؛ در غیاب او بلیزاریوس شهر را دوباره گشود و وقتی توتیلا بازگشت دومین محاصره شهر از طرف او در برابر آن یونانی هوشمند به موفقیت نینجامید. یوستینیانوس که غرب را تسخیرشده میپنداشت به ایران اعلان جنگ داد و بلیزاریوس را به شرق فرا خواند. توتیلا بار دیگر رم را گرفت (۵۴۹) و در پی آن سیسیل و کرس و ساردنی و تقریباً تمام شبهجزیره ایتالیا را تسخیر کرد. سرانجام یوستینیانوس به نارسس سردار خصی خود مبلغی هنگفت پول داد و مأمورش ساخت تا ارتشی فراهم آورد و گوتها را از ایتالیا بیرون کند. نارسس مأموریت خود را با مهارت و سرعت انجام داد؛ توتیلا شکست خورد و در حین فرار کشته شد؛ بقیه گوتها اجازه یافتند ایتالیا را با آسودگی ترک کنند و «جنگ گوتیک» پس از هجده سال خاتمه یافت (۵۵۳).
این سالها ویرانی ایتالیا را دیگر به حد کمال رساند. در طی این سالها رم پنج بار تسخیر و سه بار محاصره و دچار قحط و غارت شد؛ نفوسش که زمانی به یک میلیون میرسید به چهل هزار تن تقلیل یافت که از این عده نیز نیمی بینوایانی بودند که با صدقات دستگاه پاپ گذران میکردند. میلان منهدم شد و تمام مردمش کشته شدند. صدها شهر و ده بر اثر توقعات ظالمانه فرمانروایان و غارتگریهای سپاهیان غرق فلاکت شد. مناطقی که سابقاً زیر کشت بود متروک ماند و ذخیره غذایی تحلیل رفت؛ گویند که در آن هجده سال تنها در پیکنوم پنج هزار تن از گرسنگی مردند. اشرافیت از میان رفت زیرا بسیاری از اصلمندان در میدان نبرد یا در اثنای غارت شهرها کشته شدند یا گریختند و تعداد باقیمانده چندان اندک بود که تعدادشان کفاف ادامه حیات سنای رم را نمیداد؛ پس از سال ۵۷۹ دیگر ذکری از آن مجلس نمیرود.
آبراهههایی که تئودوریک مرمت کرده بود خراب و متروک شدند و در نتیجه کامپانیا دوباره مرداب مالاریایی وسیعی شد که تا زمان ما باقی بود. حمامهای باشکوه که به این آبراههها متکی بودند رو به ویرانی نهادند و بلااستفاده ماندند. صدها مجسمه که از غارت آلاریک و گایسریک مصون مانده بودند در ایام محاصره شکسته شدند یا ذوب گردیدند تا برای تهیه گلوله و ادوات جنگی مورد استفاده قرار گیرند. حال دیگر تنها خرابههایی که به جا مانده بود گواه عظمت باستانی رم به عنوان پایتخت نیمی از جهان بود. امپراتور شرق اینک برای مدت کوتاهی میتوانست بر چنین ایتالیایی فرمان راند؛ اما این پیروزیای گزاف و میانتهی بود. رم دیگر تا دوران رنسانس نتوانست از عوارض این فتح به طور کامل رهایی یابد.
قانوننامه یوستینیانوس
تاریخ بحق جنگهای یوستینیانوس را به فراموشی سپرده است و او را تنها به خاطر قوانینش به یاد دارد. یک قرن از تاریخ انتشار قانوننامه تئودوسیوسی گذشته بود؛ بسیاری از مقررات آن تحت شرایط متغیر مهجور شده بود و قانونهای بسیاری وضع شده بود که مدونات موجود را مغشوش میکرد؛ و تضادهای فراوانی که در قانونها وجود داشت مانعی در راه انجام وظیفه مجریان و محاکم بود. نفوذ مسیحیت قانونگذاری و تفسیر قوانین را به ملایمت بیشتر سوق داده بود. قوانین مدنی رم غالباً با قانونهای مللی که واحدهای امپراتوری را تشکیل میدادند معارض بود و بسیاری از مقررات گذشته با سنن هلنیستی امپراتوری شرق توافقی نداشت. مجموعه وسیع قوانین رومی به جای آنکه قانوننامهای بخردانه باشد تبدیل به انبوه قوانین تجربی و پرطنطنه شده بود.
یوستینیانوس با آن شور وحدتجوییش از این آشفتگی بیزار بود همانطور که پاشیده شدن امپراتوری آزارش میداد. وی در ۵۲۸ ده تن از حقوقدانان را مأمور ساخت تا قوانین را دستهبندی، تصفیه و اصلاح کنند. فعالترین و متنفذترین عضو این هیئت تریبونیانوس دادستان بود که با وجود رشوهستانی و مظنون بودن به الحاد تا هنگام مرگ الهامبخش و مشاور و مجری اصلی طرحهای مربوط به قانونگذاری یوستینیانوس بود. نخستین قسمت کار با شتابی ناروا انجام گرفت و در سال ۵۲۹ تحت عنوان کودکس کونستیتوتیونوم یا «قانوننامه» انتشار یافت. این مجموعه قانون امپراتوری اعلام شد و تمام قوانین سابق جز آنهایی که دوباره در این قانوننامه آمده بود بیاعتبار گشت. مقدمه آن شامل این شرح جالب بود:
به جوانانی که مایل به تحصیل حقوق هستند: حشمت امپراتوری باید مجهز به قوانین و جلال آن متکی به اسلحه باشد تا حکومت خوب در صلح و جنگ میسر گردد؛ و فرمانروا بتواند همانقدر که در برابر دشمنان پیروزمند جلوه میکند خود را پاسدار دقیق عدالت نیز جلوهگر سازد.
هیئت قانونگذاری آنگاه به دومین قسمت مأموریت خود پرداخت یعنی آن دسته از رسپونسومها یا «آرای حقوقدانان» بزرگ رم را که هنوز به آن حد معتبر بود که دارای قوت قانونی شمرده شود گرد آورد. حاصل این کار در سال ۵۳۳ تحت عنوان دیگستا یا پاندکتای (خلاصه قوانین) منتشر شد؛ آرایی که در این مجموعه آورده شده بود و تفسیراتی که از آنها به عمل آمده بود از آن پس برای تمام قضات واجبالرعایه بود؛ و سایر آرا بتمامی از اعتبار میافتاد. مجموعههای قدیمیتر رسپونسا دیگر استنساخ نشدند و غالباً از بین رفتند. آنچه از آنها باقی است مبین این است که تدوینکنندگان قوانین یوستینیانوس عقاید مساعد به حال آزادی را حذف و با حیلهگری ناجوانمردانه بعضی از احکام قانونگذاران قدیم را برای توافق با حکومت مطلقه تحریف کردند.
هنگامی که این کار بزرگ در جریان بود تریبونیانوس و دو دستیار او چون تمامی مجموعه «قانوننامه» را برای دانشجویان سنگین یافتند یک کتابچه راهنمای رسمی از قانون مدنی به نام اینستیتوتیونس منتشر کردند (۵۳۳). این کتابچه در اساس چیزی جز همان تفسیرات گایوس نبود که حک و اصلاحی در آن به عمل آمده بود و با مقتضیات زمان وفق داده شده بود. (گایوس در قرن دوم با مهارت قابل ستایشی قانون مدنی زمان خود را به طور روشن خلاصه کرده بود.) در همین ضمن یوستینیانوس قوانین جدیدی منتشر میکرد. در ۵۳۴ تریبونیانوس و چهار دستیارش این قوانین را در نسخه تجدیدنظرشدهای از «قانوننامه» وارد کردند؛ نسخه قبلی از اعتبار افتاد و برای ضبط در تاریخ باقی نماند. پس از مرگ یوستینیانوس قانونهای دیگری که در زمان او تدوین شده بود تحت عنوان نوولای کونستیتوتیونس (قوانین جدید) منتشر شد. نسخههای قبلی به زبان لاتین بود ولی نسخه جدید به یونانی انتشار یافت بدین ترتیب نقطه ختامی بر حیات زبان لاتینی به عنوان زبان قانون در امپراتوری بیزانس نهاده شد. همه این مجموعهها روی هم کورپوس یوریس کیویلیس (مجموعه قوانین مدنی) نامیده میشوند و متسامحاً با عنوان «قانوننامه یوستینیانوس» از آنها یاد میشود.
این قانوننامه مانند قانوننامه تئودوسیوسی اعتقادات مسیحیت اصیلآیین را جزو قوانین درمیآورد. در ابتدای آن از اصل تثلیث طرفداری میشد و نسطوریوس، ائوتوخس و آپولیناریس مورد لعن و تکفیر قرار میگرفتند. این قانوننامه اولویت کلیسای رم را تصدیق میکرد و به تمام فرق مسیحی فرمان میداد تا به اقتدار آن گردن نهند. اما در فصول بعد سلطه امپراتور را بر کلیسا اعلام میداشت: تمام قوانین کلیسایی مانند قانونهای مدنی باید از ناحیه سلطنت صادر شوند. در ادامه این قانوننامه مقرراتی برای بطرکان، اسقفان، رؤسای صومعهها و راهبان وضع شده بود و برای کشیشانی که قمار میکردند یا به تماشاخانهها یا میدانهای مسابقه میرفتند مجازاتهایی ویژه تعیین شده بود. مجازات مانویان یا بدعتگذارانی که توبه خویش شکسته بودند مرگ بود و مجازات دوناتیان، پیروان مذهب وحدت طبیعت و سایر بدعتگذاران مصادره اموال، محرومیت از خرید و فروش، محرومیت از ارث بردن یا به میراث گذاردن اموال خود طبق وصیت بود؛ اینان از تصدی مشاغل دولتی محروم بودند حق اجتماع و گردهمایی نداشتند و از نظر قانونی نمیتوانستند مسیحیان ارتدوکس را به اتهام بدهکاری تحت تعقیب قرار دهند. مقررات ملایمتری به اسقفان اجازه میداد که از زندانها بازدید کنند و از زندانیان در برابر سوءاستفاده از قانون به وسیله عمال دولت حمایت کنند.
این قانوننامه تمایزات جدیدی جایگزین تمایزات طبقاتی پیشین میکرد. بردگان آزادشده دیگر حکم یک طبقه جداگانه را نداشتند و بلافاصله پس از آزاد شدن از تمام مزایای مردان آزاد بهرهمند میشدند و حتی میتوانستند به سناتوری و امپراتوری نیز برسند. مردان آزاد به دو طبقه تقسیم میشدند: «هونستیورس» (افراد شریف و وضیع) و «هومیلیورس» (عوام). سلسله مراتبی که از زمان دیوکلتیانوس در میان «هونستیورس» تکوین یافته بود توسط این قانوننامه تأیید و تثبیت شد. این سلسله عبارت بود از: پاتریسینها، ایلوسترها، سپکتابیلها، کلاریسیمها و گلوریوسها؛ در این قانون رومی عناصر شرقی بسیاری وجود داشت.
در قوانین مربوط به بردگی این قانوننامه نفوذ فلسفه رواقی یا مسیحی مشهود است. مجازات هتک ناموس یک کنیز مانند تجاوز به عصمت یک زن آزاد مرگ بود. برده در صورت موافقت مولایش میتوانست با زنی آزاد ازدواج کند. یوستینیانوس نیز مانند کلیسا آزاد ساختن بردگان را تشویق میکرد؛ اما قانون او به بردگی فروختن طفل نوزادی را که والدینش از فرط فقر مستأصل بودند مجاز میدانست. برخی از مواد قانوننامه به سرفداری جنبه قانونی میداد و زمینه را برای فئودالیسم مهیا میکرد. مرد آزادی که به مدت سی سال قطعه زمینی را کاشته بود موظف بود که با اعقاب خود برای همیشه در آن زمین زیست کند؛ توجیه این ماده قانونی جلوگیری از لمیزرع ماندن اراضی کشاورزی بود. رعیتی که فرار میکرد یا بیموافقت اربابش در صنف کشیشان درمیآمد نظیر یک برده فراری میتوانست مورد ادعای مجدد اربابش قرار گیرد.
وضع زن تا حدی به وسیله این قانوننامه اصلاح شد. تحت قیمومیت بودن مادامالعمری او در قرن چهارم از میان رفته بود و اصل کهنهای که به موجب آن فقط از طریق مردان چیزی میتوانست به کسی ارث برسد منسوخ شده بود؛ کلیسا که غالباً از ارثیه زنان بهرهمند میشد در این اصلاحات سهم بزرگی داشت. یوستینیانوس کوشید تا به نظریات کلیسا دربارة طلاق اعتبار اجرایی بدهد و طلاق را جز در صورتی که یکی از طرفین میخواست رهبانیت پیشه کند ممنوع کرد. اما این ممنوعیت با رسوم و قوانین موجود بسیار منافات داشت و عده زیادی از افراد طبقات مختلف اعتراض کردند که این ماده موجب ازدیاد موارد زهرخوراندن خواهد شد. امپراتور در قانونهای بعدی که در این مورد وضع کرد سخاوتمندانه زمینههای متنوعی برای طلاق در نظر گرفت؛ این قانون با چند وقفه تا ۱۴۵۳ در امپراتوری بیزانس متبع بود. کیفرهایی که توسط آگوستوس برای تجرد و بچه نیاوردن برقرار شده بود در این قانوننامه ملغی شد. قسطنطین برای زنا مجازات مرگ قائل شده بود هرچند که ندرتاً این مجازات را به مرحله عمل درمیآورد؛ یوستینیانوس مجازات اعدام را در مورد مردان زناکار همچنان حفظ کرد اما مجازات زنان زانیه را به محکومیت به اعتکاف در دیر تقلیل داد. شوهر در صورتی حق داشت فاسق زن خود را بکشد که پس از فرستادن سه اخطار استشهادی به زن خود باز او را با مرد مظنون در خانه خویش یا در میخانهای میدید. مجازاتهای سختی نیز برای رابطه جنسی با یک زن بیشوهر یا بیوه مقرر شده بود مگر اینکه آن زن همخوابه یا فاحشه باشد. مجازات هتک ناموس مرگ و مصادره اموال بود و مال ضبطشده به زن مورد تجاوز واگذار میشد. یوستینیانوس برای همجنسبازی نه تنها مجازات مرگ تعیین کرد بلکه غالباً دستور میداد مرتکبان را پیش از اعدام شکنجه و مثله کنند و دور شهر بگردانند. در این قانونگذاری افراطی علیه انحرافات جنسی نفوذ مسیحیتی که از گناهان تمدن دوران شرک به خشم آمده بود و به عکسالعمل پیرایشگرانه خشونتآمیز دست میزد آشکار بود.
یوستینیانوس در قانون داراییها تغییری قاطع داد. امتیاز کهن خویشان صلبی برای تملک دارایی متوفای بدون وصیت منسوخ گشت و مقرر شد که اموال چنین شخصی به خویشان بطنی مستقیم او - فرزندان، فرزندزادگان و غیره - داده شود. قانوننامه هبه اموال یا وصیت واگذاری آن برای امور خیریه را تشویق میکرد. اموال کلیسا - اعم از منقول و غیرمنقول، بهرههای مالکانه و رعایا و بردگان - انتقالناپذیر اعلام شد؛ هیچ فرد یا گروه از روحانیان یا علمانیان حق بخشیدن، فروختن یا واگذاری وصیتی هیچ یک از متعلقات کلیسا را نداشت. این قانونهای لئوی اول و آنتمیوس که با قانوننامه تأیید شد مبنای ازدیاد ثروت کلیسا قرار گرفت؛ در حالی که داراییهای دنیوی نسل به نسل متفرق میشد اموال کلیسا در طی نسلها انباشتهتر میگشت. کلیسا کوشید ربا را ممنوع سازد اما توفیق نیافت. وامدارانی که از پرداخت دین خود عاجز میماندند دستگیر میشدند اما با سپردن ضمانت یا ادای سوگند مبنی بر اینکه در دادگاه حاضر خواهند شد آزاد میشدند.
زندانی کردن هیچکس امکان نداشت مگر به حکم رئیس دادگاه و زمان بین دستگیری و محاکمه خیلی محدود بود. وکلای دعاوی چندان زیاد بودند که یوستینیانوس برایشان باسیلیکایی ساخت. عظمت این باسیلیکا را از بزرگی کتابخانهاش میتوان حدس زد که ۱۵۰۰۰۰ کتاب یا طومار داشت. هر محاکمهای میبایست در حضور رئیس دادگاهی انجام میگرفت که از طرف امپراتور تعیین میشد؛ اما در صورت تمایل طرفین میشد قضیه را به دادگاه اسقفی احاله کرد. در هر محاکمه یک جلد «کتاب مقدس» در برابر قاضی نهاده میشد و وکلای مدافع موظف بودند به آن سوگند بخورند که منتهای کوشش را در دفاع شرافتمندانه از موکلان خود خواهند کرد و اگر قضیه را غیرشرافتمندانه یافتند از وکالت استعفا خواهند داد؛ مدعی و مدعیعلیه نیز میبایست به کتاب مقدس سوگند خورند که در دعوای خود ذیحق هستند. مجازاتها گرچه سخت بود اما منجز و تخفیفناپذیر نبود؛ قاضی میتوانست در مورد زنان، صغیران و مستان تخفیف قائل شود. حبس به عنوان توقیفی برای محاکمه به کار میرفت و کمتر به عنوان مجازات تعیین میشد. قانوننامه یوستینیانوس از این لحاظ که قطع عضو را جزو انواع مجازات قرار داده بود از قانونهای هادریانوس و آنتونینوس پیوس عقبماندهتر بود. محصلان مالیاتی که در ارقام مالیات تزویر میکردند و کسانی که از آثار مربوط به آیین مذهب وحدت طبیعت رونوشت برمیداشتند ممکن بود به قطع دست محکوم شوند و اساس آن این نظریه بود که اندام مرتکب جرم باید به سزای بزه خود برسد. بریدن گلو یا بینی کراراً در قانوننامه مورد بحث مقرر شده است؛ قانون بیزانس بعداً کور کردن را نیز به آن افزود مخصوصاً به منظور از قابلیت انداختن وارثان یا آرزومندان سلطنت. مجازات اعدام در مردان آزاد به وسیله سربریدن و در مورد بعضی بردگان با مصلوب ساختن انجام میگرفت. جادوگران و فراریان از خدمت نظام زندهزنده سوزانده میشدند. یک شارمند محکوم میتوانست به یک دادگاه عالیتر یا به مجلس سنا و بالاخره به امپراتور استیناف دهد.
قانوننامه یوستینیانوس را به صورت یک کل آسانتر میتوان ستود تا جزء به جزء. وجه تمایز اساسی این قانوننامه نسبت به قانوننامههای پیشین در حمایت جدیتر از اصالت آیین، تاریکاندیشی عمیقتر و شدت قصاص آن است. از لحاظ یک رومی تربیتشده زندگی در عصر آنتونینها متمدنانهتر بود تا در دوره یوستینیانوس. آن امپراتور نمیتوانست از مسائل مبتلا به زمان و محیط خویش بگریزد و در بلندپروازی خویش برای وحدتبخشیدن به همه چیز در کنار عدالت و نوعپروری ناچار خرافات و بربریت عصر خویش را نیز به قانون درآورد. قانوننامه یوستینیانوس مانند هر چیز دیگر امپراتوری بیزانس محافظهکارانه بود و برای تمدنی که به نظر میرسید هرگز نخواهد مرد قیدی بس شدید به شمار میرفت. این قانون بزودی متبع بودن خود را جز در قلمرویی که هر روز کوچکتر میشد از دست داد. بدعتگذاران ناسیونالیست شرقی که این قانوننامه عرصه را برایشان تنگ میکرد بر مسلمانان آغوش گشودند و در لوای قرآن امکان رشد و شکوفایی بیشتری یافتند تا در زیر لوای قانوننامه یوستینیانوس. ایتالیای تحت حکومت لومباردها، گل تحت حکومت فرانکها، انگلستان تحت حکومت انگلوساکسونها و اسپانیای تحت حکومت ویزیگوتها قوانین یوستینیانوس را نادیده گرفتند. معهذا این قانوننامه به مدت چندین نسل به جماعات مختلف و متفرقی از مردم نظم و امنیت داد و در طول مرزها و میان کوچههای چندین ملت آزادی و مصونیتی بیش از آنچه ملتها امروز از آن برخوردارند فراهم آورد. این قانوننامه تا پایان قانون امپراتوری بیزانس باقی ماند و پنج قرن پس از پایان حیاتش در غرب مجدداً از طرف حقوقدانان بولونیا احیا شد مورد قبول امپراتوران و پاپها قرار گرفت و به منزلة چوببست نظم وارد ساختار بسیاری از کشورهای جدید شد.
امپراتور متأله
تنها کاری که برای امپراتور باقی مانده بود وحدتبخشیدن به اعتقادات و تبدیل کلیسا به یک دستگاه همگن برای فرمانروایی بود. احتمالاً زهد یوستینیانوس از روی اخلاص بود و جنبه صرفاً سیاسی نداشت؛ خود او تا آن حد که تئودورا اجازه میداد مانند راهبی در کاخ خویش میزیست؛ با روزه و دعا به سر میبرد در کتابهای الاهیات غور و تفحص میکرد و با استادان و بطرکان و پاپان بر سر دقایق ایمان بحث مینمود. پروکوپیوس با نوعی همدلی آشکار از قول یک توطئهگر چنین میگوید: «هر کس که حتی اندک جرئتی در خود سراغ داشته باشد مشکل بتواند از قتل یوستینیانوس تن زند. مردی که همواره بدون نگهبان تا دیروقت شب مینشیند و با اشتیاق تمام با کشیشان کهنسال طومارهای مربوط به کتاب مقدس را باز و بررسی میکند نباید ترسی برانگیزد.» تقریباً نخستین استفادهای که یوستینیانوس از قدرت خود هنگام عهدهدار بودن نایبالسلطنگی یوستینوس کرد پایان دادن به شقاق میان کلیساهای شرقی و غربی بود که به واسطه هنوتیکون امپراتور زنون شدت یافته بود. با پذیرفتن نظریه پاپ یوستینیانوس در ایتالیا در برابر گوتها و در شرق در برابر پیروان مذهب وحدت طبیعت از پشتیبانی روحانیان اصیلآیین برخوردار شد.
این فرقه که با حدت احتجاج میکرد که مسیح فقط دارای یک ماهیت بوده است در مصر از حیث شماره پیروان چیزی از فرقه کاتولیک کم نداشت. در اسکندریه افراد آن چندان پیشرفت کرده بودند که به نوبه خود به «اصیلآیین» و «بدیلآیین» تقسیم شده بودند؛ این دو گروه در کوچهها با هم میجنگیدند و زنانشان نیز با افکندن پرتابهها از بام خانه در پیکار آنان شرکت میکردند. وقتی که نیروهای مسلح امپراتور اسقف کاتولیکی را در اسقفیه آتاناسیوس مستقر ساختند جماعت مقتدیان اولین وعظش را با سنگ پاسخ گفتند اما همه در همان محل به دست سربازان امپراتوری کشته شدند. در حالی که مذهب کاتولیک بر اسقفیه اسکندریه تسلط داشت ارتداد در روستاها بسط مییافت؛ دهقانان اوامر بطرک و فرمانهای امپراتور را نادیده میگرفتند و مصر یک قرن پیش از آمدن اعراب از دست امپراتوری خارج شده بود.
در این مورد نیز مانند موارد دیگر تئودورای ثابتقدم بر یوستینیانوس متردد چیره شد. تئودورا با یک شماس رومی به نام ویگیلیوس توطئهای چید تا وی را به مقام پاپی برساند به این شرط که پس از رسیدن به این مقام امتیازاتی به پیروان مذهب وحدت طبیعت بدهد. پاپ سیلوریوس توسط بلیزاریوس از مسند خود در رم برکنار شد (۵۳۷) و به جزیره پالماریا تبعید گشت و در آنجا بزودی از فرط بدرفتاری مرد؛ و ویگیلیوس به فرمان امپراتور پاپ شد. امپراتور سرانجام با قبول نظر تئودورا مبنی بر اینکه مذهب وحدت طبیعت را نمیتوان برانداخت کوشید تا با در نظر گرفتن خواستههای پیروان آن در سندی از الاهیات امپراتوری معروف به «سه فصل» آرامشان سازد. ویگیلیوس را به قسطنطنیه احضار کرد و او را واداشت تا آن سند را امضا کند. ویگیلیوس با کراهت به این کار تن داد و بلافاصله پس از آن از طرف روحانیان کاتولیک افریقا تکفیر شد (۵۵۰)؛ موافقت خود را پس گرفت و به فرمان امپراتور به صخرهای در پروکونسوس تبعید شد؛ بار دیگر موافقت کرد و رخصت یافت که به رم بازگردد اما در بین راه درگذشت (۵۵۵). هرگز هیچ امپراتوری تلاشی اینهمه آشکار برای تسلط بر مقام پاپی به خرج نداده بود. یوستینیانوس مقرر داشت تا یک شورای جامع در قسطنطنیه تشکیل شود (۵۵۳)؛ تقریباً هیچ یک از اسقفان غرب در آن شورا حضور نیافتند؛ شورا پیشنهادهای یوستینیانوس را پذیرفت کلیسای غربی آنها را رد کرد و کلیساهای شرق و غرب شقاق خود را به مدت یک قرن از سر گرفتند.
سرانجام مرگ بر تمام مشاجرات فایق آمد. فوت تئودورا در ۵۴۸ سنگینترین ضربه را بر امپراتور وارد آورد و شجاعت، صراحت و قدرت او را تباه کرد. او در آن زمان شصتوپنج سال داشت و از فرط ریاضت و بر اثر بحرانهای مکرر ضعیف شده بود؛ حکومت را به زیردستان واگذاشت استحکامات دفاعی را که برای ساختنشان بس زحمت کشیده بود رها کرد و خود را به الاهیات مشغول داشت. دهها مصیبت زندگی او را در هفده سال باقیمانده عمرش تباه کرد. وقوع زلزله مخصوصاً در این هفده سال مکرر بود چندین شهر بر اثر زلزله تقریباً بکلی از صفحه زمین محو شدند و بازساختن آنها خزانه را تهی کرد. در ۵۴۲ طاعون آمد در ۵۵۶ قحطی و در ۵۵۸ باز هم طاعون. در ۵۵۹ هونهای کوتریگور از دانوب گذشتند و موئسیا و تراکیا را غارت کردند هزاران اسیر گرفتند به ناموس زنان و دوشیزگان و راهبگان تجاوز کردند نوزادانی را که زنان اسیر ضمن راهپیمایی به دنیا میآوردند پیش سگان انداختند و تا باروهای قسطنطنیه پیش رفتند. امپراتور هراسان به سرداری که وی را چندین بار از خطر رهانده بود متوسل شد. بلیزاریوس پیر و ضعیف شده بود معهذا زره پوشید سیصد تن از سربازان قدیمی را که با او در ایتالیا جنگیده بودند گردآورد چندصد مرد تعلیمنیافته به سربازی گرفت و برای مقابله با ۷۰۰۰ هون به میدان شتافت. نیروهای خود را با تدبیر و مهارت مخصوص خویش آرایش داد و دویست تن از بهترین سربازان خود را در جنگل مجاور مخفی ساخت. وقتی که هونها پیش تاختند این سربازان به جناحین آنها حمله کردند و خود بلیزاریوس در رأس ارتش کوچک خود با آنان جنگید. بربران پیش از آنکه حتی یک تن رومی به سختی آسیب ببیند فرار کردند. مردم شهر شکوه داشتند که چرا بلیزاریوس دشمن را تعقیب نکرده و پیشوای هون را اسیر نساخته است. امپراتور حسود به بهتانهای حسادتآمیز علیه سردار خود گوش داد و بر او گمان توطئه برد و فرمان داد تا مردان مسلح خود را مرخص کند. بلیزاریوس در سال ۵۶۵ چشم از جهان فرو بست و یوستینیانوس نیمی از مایملک او را تصاحب کرد.
امپراتور هشت ماه پس از سردار خود زنده ماند. در آخرین سالهای عمرش دلبستگی او به الاهیات ثمر عجیبی به بار آورد: مدافع ایمان خود مردی بدعتگذار شده بود. اعلام کرد که جسم مسیح فسادناپذیر است و طبیعت انسانی او هرگز معروض احتیاجات و ذلتهای جسم فانی نبوده است. روحانیان به او اخطار کردند که اگر در آن کژاندیشی بمیرد «به آتش دوزخ سپرده خواهد شد و در آن تا ابد خواهد سوخت.» وی بیآنکه توبه کند پس از هشتادوسه سال زندگی و سیوهشت سال سلطنت درگذشت (۵۶۵).
مرگ یوستینیانوس نقطه دیگری از تاریخ بود که میتوان گفت عهد باستان با آن خاتمه یافت. وی یک امپراتور رومی به تمام معنا بود که به تمام امپراتوری شرق و غرب به یک سان مینگریست میکوشید تا بربرها را از سرزمین خود دور نگاه دارد و میخواست بار دیگر در آن قلمرو وسیع حکومتی منظم و قوانینی یکنواخت برقرار سازد. وی موفق شد تا حد زیادی به این هدف نایل آید: در دوران حکومت او افریقا، دالماسی، کرس، ساردنی، سیسیل و قسمتی از اسپانیا بازپس گرفته شدند؛ ایرانیان از سوریه رانده شدند و وسعت امپراتوری دو برابر شد. قانون او گرچه در مورد بدعتگذاری و سوءاخلاق جنسی وحشیانه بود به علت وحدت و روشنی و وسعت دامنه یکی از نقاط اوج در تاریخ قانون به شمار میرود. حکومت او با فساد اداری مالیات گزاف عفو و مجازات هوسبازانه ملوث شده بود؛ اما از سوی دیگر بر اثر مساعی یک سازمان دقیق اقتصادی و اداری بس ممتاز بود؛ و این سازمان شالودهای از نظم به وجود آورد که گرچه نسبت به آزادی بیگانه بود اما در دورهای که سایر قسمتهای اروپا در «عصر ظلمت» فرو میرفتند در گوشهای از اروپا بنیان تمدن را محکم و پیوسته نگاه داشت. یوستینیانوس نام خود را در تاریخ صنعت و هنر باقی گذاشت؛ کلیسای سانتا سوفیا نیز از یادگارهای اوست. دوران حکومت او در نظر معاصران اصیلآیینش لابد چنین مینموده است: امپراتوری یکبار دیگر موج فنا را بازگردانده و تا چندی از مرگ نجات یافته است.
اما متأسفانه این نجات بس کوتاه بود. یوستینیانوس در آغاز سلطنت خزانه را پر یافت اما به هنگام مرگ آن را خالی باقی گذاشت؛ قانونهای ناروادارانه او و محصلان مالیاتی دزدش ملتها را به همان سرعت که به دست ارتشهای او تسخیر میشدند به نارضایتی میکشاندند؛ و آن ارتشهای به تحلیلرفته متفرق و بیمواجبمانده هم نمیتوانستند برای مدتی طولانی از سرزمینهایی که به بهای ویرانیهای بسیار تصرف کرده بودند دفاع کنند. افریقا بزودی به بربرها واگذاشته شد؛ سوریه، فلسطین، مصر، افریقا و اسپانیا به چنگ اعراب افتاد و ایتالیا به سلطه لومباردها درآمد؛ طی یک قرن پس از مرگ یوستینیانوس امپراتوری روم سرزمینهایی بیش از آنچه در زمان او به دست آورده بود از دست داد. نظری مغرورانه به گذشته ممکن است به ما چنین بنمایاند که چقدر بهتر میبود اگر حکومت یوستینیانوس ملیتها و مذاهب نوخاسته را به یک اتحادیه فدرال تبدیل میکرد با اوستروگوتهایی که بر ایتالیا نسبتاً خوب حکمرانی کرده بودند روشی دوستانه در پیش میگرفت و واسطهای برای حفظ و انتقال بیمضایقه فرهنگ باستانی به کشورهای جدیدالولاده میشد.
ضرورتی ندارد که ما ارزیابی پروکوپیوس را از یوستینیانوس بپذیریم زیرا خود پروکوپیوس آن را نقض کرده است. او فرمانروای بزرگی بود که تمام عیوبش از منطق و اخلاص ایمانش برمیآمد: جفاهای مذهبیاش از ایمانش منشأ میگرفت جنگهایش از روح رومیش و اموال مصادرهکردنش از جنگهایش. ما از خشونتهای او متأثر میشویم و عظمت اهداف او را میستاییم. آخرین افراد نسل رومی در واقع او و بلیزاریوس بودند نه بونیفاکیوس و آیتیوس.
نوشته و پژوهش شده توسط دکتر شاهین صیامی