~46 دقیقه مطالعه • بروزرسانی ۴ فروردین ۱۴۰۵
مقدمه
در میان این دیگرگونی آشوبناک اقتصاد و حکومت و آیینهای اخلاقی، ادبیات فراموش نشد و از تب و تاب زمانه یکسره برکنار نماند. وارو و نپوس سلامت را در تحقیق عصر عتیق یا پژوهش تاریخی جستند؛ سالوستیوس از مبارزات خود دست بداشت تا جانب پیروانش را بگیرد و اخلاقیات خویش را در پردهٔ رسالت تکنگاریها (مونوگرافها) نهان کند؛ قیصر از اوج امپراطوری فرود آمد و دل به صرف و نحو بست و جنگهایش را در کتاب گزارشها دنبال گرفت؛ کاتالوس و کالووس از سیاست به دامن شعر و عشق پناه بردند؛ روانهای شرمگین و حساسی چون لوکرتیوس خود را در بوستان فلسفه نهان کردند؛ و سیسرون نیز گاهگاه از گرمای میدان بزرگ شهر به گوشهای پناه میجست تا تف خون خود را با کتاب بنشاند. اما هیچ یک از ایشان به آرامش دست نیافته بود. جنگ و انقلاب همچون مرضی واگیر بر جانشان میافتاد. و حتی لوکرتیوس نیز باید از بیقراری بیبهره نمانده باشد که در وصف آن میگوید:
بر اندیشههاشان باری و بر دلهاشان کوهی از رنج است. ... زیرا هر یک، بیخبر از خواستۀ باطنی خویش، همواره از جایی به جایی میرود، گویی که میخواهد بارش را بر زمین نهد. این یک که در خانه سخت ملول شده هر چند یک بار از جایگاه خود بیرون میرود، اما سوار بر اسب، به خانۀ ییلاقی خود میراند. ... اما هنوز از آستانۀ در نگذشته خمیازه میکشد و فراموشی را در خواب سنگین میجوید یا به سوی شهر میشتابد. بدین گونه، هر کسی از خود میگریزد؛ اما، همچنانکه انتظار میرود، آن «خود»ی که وی از آن گریختن نمیتواند، به رغم میل او، بیش از پیش به او میچسبد. از خود نفرت دارد، زیرا این بیمار علت ناخرسندیش را نمیداند. هر کس که بتواند این را به روشنی ببیند کار و بارش را فرو میگذارد و پیش از هر امر در پی دانستن ماهیت چیزها برمیآید.لوکرتیوس
شعر او تنها زندگینامهای است که دربارۀ تیتوس لوکرتیوس کاروس در دست داریم. اما این شعر دربارۀ گویندۀ خود احتیاطی غرورآمیز دارد، و جز آن، ادبیات رومی، صرف نظر از چند اشاره، دربارۀ یکی از بزرگترین مردان خود به نحوی شگفتانگیز خاموش است. بنا بر روایات، سال تولد او ۹۹ یا ۹۵ ق.م، و سال مرگش ۵۵ یا ۵۱ است. لوکرتیوس در طی نیم قرن انقلاب روم زیست: جنگ اجتماعی، قتلعام ماریوس، احکام طرد و تبعید سولا، توطئۀ کاتیلینا، و کنسولی قیصر را شاهد بود. آریستوکراسی، که شاید وی به آن تعلق داشت، آشکارا در حال انحطاط بود؛ جهانی که در آن میزیست سر در آشوبی نهاده بود که جان و مال هیچ کس را در امان نمیگذاشت. شعر او آرزوی آرامش تن و روان است.
لوکرتیوس به طبیعت، فلسفه، و شعر پناه برد. شاید طعمی نیز از عشق چشیده بود، اما نمیبایست کامی برگرفته باشد، چون در حق زنان سخن درشت میگوید، فریب زیبایی را نکوهش میکند، و جوانان هوسمند را اندرز میدهد که شهوت خویش را به همخوابگی آرام با این و آن فرو نشانند. از جنگل و کشتزار، از گیاهان و جانوران، و از کوه و رود و دریا لذتی میبرد که فقط شیفتگیش به فلسفه با آن برابری میکرد. همچون وردزورث اثرپذیر، همچون کیتس حساس، و همچون شلی مشتاق آن بود که در هر سنگریزه یا برگ درختی آیتی از مابعدالطبیعه بیابد. هیچ نکتهای از لطف و هیبت طبیعت از دیدۀ او پنهان نمیماند؛ از صورتها و صداها و بو و مزۀ چیزها به وجد میآمد؛ و خاموشی گلگشتهای پنهانی، دامنگستری آرام شب، و برخاستن تنبلانۀ روز را حس میکرد. هر چیز طبیعی به دیدۀاش معجزهای بود — روانی پرشکیب آب، رویش دانهها، دگرگونیهای بیپایان آسمان، و دوام تشویشناپذیر ستارگان. جانوران را با کنجکاوی و مهر نظاره میکرد، صورتهای قدرتمندی یا زیبایی آنها را دوست میداشت، رنجهاشان را حس میکرد، و از حکمت خاموش آنها در شگفت میشد. هیچ شاعری پیش از او عظمت جهان را از دیدگاه تنوع بیپایان و نیروی کلی آن چنین وصف نکرده است. اینجا، سرانجام طبیعت دژهای ادب را گشود و به شاعر خود چنان قدرتی در کلام توصیفی بخشید که فقط هومر و شکسپیر به درجهای برتر از آن دست یافتند.
روحی چنین حساس میبایست در جوانی از رازوری و جلال دین اثری شگرف پذیرفته باشد. اما ایمان کهن، که زمانی سامان خانواده و نظام اجتماع را خدمت میکرد، اکنون حکومت خود را بر فرهیختگان روم از دست داده بود. قیصر هنگامی که به مقام پونتیفکس ماکسیموس برگزیده شد، بتساهل لبخند زد، و بزمهای کاهنان روز بیعاری عشرترانان رم بود. گروه کوچکی از مردم آشکارا ملحد بودند. برخی از آلکیبیادسهای رومی شبانه به تندیسهای خدایان آسیب میزدند. بسیاری از مردم طبقات فرودست، که دیگر از آیین رسمی پرستش نه الهام و نه تسلی میپذیرفتند، به سوی معابد آلوده به خون «مهین مام» فریگیایی یا «ما» الاهۀ کاپادوکیایی و برخی از خدایان خاوری، که همراه سربازان یا اسیران از مشرق زمین به ایتالیا آورده شده بودند، هجوم میبردند. تصور رومیان از «اورکوس»، یعنی جایگاه زیرزمینی و بیرنگ و روی همۀ مردگان، زیر نفوذ کیشهای یونانی یا آسیایی، به اعتقاد به دوزخی واقعی به نام «تارتاروس» یا «آخرون» بدل شد، یعنی مرکز رنج ابدی همگان جز معدودی «دوباره زاد» و رازدان. خورشید و ماه را خدا میپنداشتند، و هر خسوف یا کسوفی دهکدههای پرت و خانههای پر از سکنه را در هراس فرو میبرد. پیشگویان و طالعبینان سراسر ایتالیا را فرا گرفته بودند و برای درویش و دولتمند زایچه ترتیب، و از گنجهای نهفته و حوادث آینده خبر میدادند و شگونها و خوابها را با ابهامی احتیاطآمیز و تملقی سوداگرانه تفسیر میکردند. هر واقعۀ غیرعادی در طبیعت همچون اخطاری از جانب یکی از خدایان بررسی میشد. این تودۀ خرافه و آیین پرستش و ریا بود که در نظر لوکرتیوس دین نام داشت.
شگفتآور نبود که لوکرتیوس در برابر آن به عصیان برخیزد و با شور و حمیت یک مصلح دینی بر آن بتازد. از شدت بیزاری او میتوان به ژرفی پارسایی روزگار جوانی و تلخی سرخوردگی او پی برد. چون در پی ایمان تازهای بود، از شکاکیت انیوس به شعر بزرگی راه یافت که در آن امپدوکلس تطور و برخورد اضداد را شرح داده بود. چون از نوشتههای اپیکور آگاه شد، به نظرش آمد که پاسخ مسائل خود را یافته است؛ آن به هم آمیختن شگفتانگیز مادهگرایی و آزادی اراده، و خدایان شادمان و جهان بیخدا، به مثابه پاسخ مردی آزاده به شک و بیم، برای او خوشایند بود. چنین مینمود که از «باغ اپیکور» نسیم رهایی از هراسهای فوق طبیعی میوزد، و همهگیری قانون، استقلال متکی به ذات طبیعت، و طبیعی بودن بخشودنی مرگ را آشکار میکند. لوکرتیوس بر آن شد که این فلسفه را از قالب ناهنجار نثری که اپیکور برای بیان آن برگزیده بود بیرون کشد و به گونۀ شعر درآورد و به نسل خود به عنوان راه و حقیقت و زندگی عرضه کند. در خود نیرویی نادر و دوگانه حس کرد: یکی ادراک عینی دانشمندانه، و دیگری احساس ذهنی شاعرانه؛ و در نظم کلی طبیعت علوی، و در اجزای طبیعت جمالی یافت که کوشش او را در آمیختن فلسفه با شعر تشویق و توجیه کرد. قصد سترگ لوکرتیوس همۀ نیروهایش را برانگیخت، او را به غنای عقلی یگانهای رهنمون شد و، پیش از آنکه به مقصود رسد، خسته و شاید دیوانه باز نهاد. اما «رنج لذتبخش و دراز» شاعر وی را شادی جانگذاری بخشید و لوکرتیوس همۀ اخلاص روحی سخت دیندار را با آن درآمیخت.
دربارۀ طبیعت اشیا
اگر بخواهیم آشفتگی سودایی عقاید لوکرتیوس را به شکلی منطقی درآوریم، باید بگوییم که اصل نخستین عقاید او در این بیت مشهور نهفته است:
دین آدمیان را به تباهیهای بسیار برانگیخته است.وی داستان ایفیگنیا در آولیس و قربانیهای بیشمار آدمیزادگان و اهدای کشتگان بسیار به خدایانی که از دیدۀ آدمی تصویر شدهاند را باز میگوید؛ بیم سادهدلان و جوانانی را که در بیشۀ خدایان کینهجو گم شدهاند، هراس از آذرخش و تندر، ترس از مرگ و دوزخ، و هراسهای زیرزمینی را، که در هنر اتروسکی و آیینهای دینی شرقی تجسم مییابند، به یاد میآورد. آدمیان را به سبب آنکه آیین قربانی را بر فهم فلسفی رجحان نهادهاند سرزنش میکند:
ای آدمیزادگان سیهروز، چرا کرداری چنین و خشمی این سان تلخ را به خدایان نسبت میدهید! مردمان (با این گونه کردار) چه غمها که برای خود نساختهاند، چه زخمها که بر ما نزدهاند، و چه اشکها که به دیدگان فرزندان ما نیاوردهاند! زیرا دینداری آن نیست که سرهای در حجاب پیچیدۀ خود را در برابر تندیسهای (خدایان) فرود آوریم، یا به هر محراب نماز بریم، یا در برابر معابد خدایان به خاک افتیم، یا خون جانوران را به روی محرابها بپاشیم. ... بلکه در آن است که بتوانیم بر همۀ چیزها با اندیشهای آرام بنگریم.لوکرتیوس به وجود خدایان باور دارد، اما میگوید که این خدایان شادمانه دور از اندیشه یا تیمار آدمیان زیست میکنند و آنجا، «آن سوی بارههای سوزان جهان»، دور از دسترس قربانیها و نیایشهای ما، همچون پیروان اپیکور، با پرهیز از امور دنیوی، به نظارۀ زیبایی و به جای آوردن دوستی و صلحجویی دل خوش دارند. خدایان کارگزاران آفرینش یا سببسازان حوادث نیستند. آیا دور از انصاف نیست که افراط و آشفتگی و رنج و بیدادگری زندگی خاکی را به خدایان نسبت دهیم؟ خیر، این کیهانی که از بسی جهانها تشکیل شده است برخود استوار است، و بیرون از آن هیچ گونه قانونی نیست؛ طبیعت هر چیز را به دلخواه خود انجام میدهد، «زیرا که را توانایی حکومت بر مجموعۀ اشیا و دستیابی بر نیروی شگرف ژرفناهای بیپایان است؛ که را یارای آن است که افلاک را به یک زمان بگرداند و آذرخشی بجهاند که معابد را براندازد و تیری رها کند که بیگناهان را از پا درآورد و از کنار گناهکاران بگذرد؟» تنها خدا «قانون» است؛ و راستینترین پرستش و نیز تنها مایۀ آرامش در شناختن و دوست داشتن این قانون. «این هراس و اندوه روان را باید ... با نظاره و قانون طبیعت دور کرد، نه با پرتو خورشید.»
و بدین گونه لوکرتیوس، در حالی که مادهگرایی خشن ذیمقراطیس را با شهد موزها میآمیزد، آیین اصلی خود را در این میداند که «هیچ چیز وجود ندارد، مگر ذرات و خلاء» — یعنی ماده و مکان. وی از این آیین بیدرنگ به یکی از اصول (و فرضیات) دانش نو میرسد، و آن اینکه کمیت ماده و حرکت هیچگاه در جهان دگرگونی نمیپذیرد؛ هیچ چیز از عدم پدید نمیآید و نابودی جز دگرگونی صورت نیست. ذرات نابودنشدنی، دگرگونیناپذیر، جامد، مقاوم در برابر هر گونه فشار، بیصدا، بیبو، بیمزه، بیرنگ، و بیکرانند. به درون یکدیگر میخلند و ترکیبات و کیفیات شمارناپذیر پدید میآورند و بیوقفه، در سکون ظاهری اشیا، بیحرکت در جنبش هستند.
اتمها اجزایی به نام «خردترینان» دارند؛ هر خرده جامد و تقسیمناپذیر و غایی است. شاید به سبب ترتیب گوناگون این خردههاست که اندازه و گونۀ ذرات با یکدیگر متفاوت و موجب تنوع دلانگیز طبیعت میشود. ذرات در خطوط مستقیم یا یکشکل حرکت نمیکنند؛ در حرکت آنها نوعی «میل» یا انحراف و خود به خودی عنصری هست که همۀ چیزها را در بر میگیرد و عالیترین شکل آن ارادۀ آزاد آدمی است.
همۀ چیز در آغاز بیشکل بود؛ اما تنوعپذیری تدریجی اتمهای جنبنده هم از نظر اندازه و هم از نظر صورت — بیآنکه طرحی در کار باشد — هوا و آتش و آب و خاک را پدید آورد و از آنها خورشید و ماه و سیارات و ستارگان را. در بیکرانۀ فضا، جهانهای تازه زاده میشوند و جهانهای کهن راه تباهی پیش میگیرند. ستارگان اخگرانی هستند واقع در حلقهای از اثیر (یعنی غباری از رقیقترین اتمها) که هر منظومهای از سیارات را در میان گرفته است؛ همین دیوار آتشین کیهانی است که بارۀ سوزان جهان را پدید میآورد. بخشی از غبار روزگار نخست از تودۀ اصلی جدا شد و برگرد خود گشت تا سرد شد و زمین را ایجاد کرد: زمینلرزهها نه غرش خدایان، بلکه حاصل گشاده گشتن بخارها و رودهای زیرزمینی است. تندر و آذرخش صدا و نفس یکی از خدایان نیست، بلکه نتایج طبیعی تراکم و برخورد ابرها است. باران نه بر اثر رحمت یوپیتر، بلکه به این سبب فرود میآید که رطوبتی که به توسط خورشید از زمین بخار شده است به زمین باز میگردد.
زندگی در اصل با دیگر صورتهای ماده تفاوتی ندارد و فراوردهٔ اتمهای متحرکی است که یکانیکان مردهاند. همچنانکه کاینات به حکم قوانین ذاتی ماده شکل گرفت، زمین نیز از طریق انتخابی کاملا طبیعی همۀ انواع و اندامهای زندگی را ایجاد کرد.
«ذهن» اندامی است درست مانند دستها یا چشمها؛ و مانند آنها، افزار یا کارگزار «روان» یا نفخۀ حیاتبخشی است که همچون مادهای بسیار رقیق در سراسر تن پراکنده است و هر عضوی را به جنبش در میآورد. تصاویر سطح اشیا به روی ذرات بسیار حساسی که ذهن را پدید میآورند پیوسته باز میتابد؛ منشأ احساس همین است. مزه، بو، شنوایی، بینایی، و بساوایی را ذراتی سبب میشوند که از اشیا برمیخیزند و به زبان یا کام، بینی، گوشها، چشمها، یا پوست برمیخورند. همۀ حواس نوعی از حس بساوایی هستند، و حواس محک واپسین حقیقت؛ اگر بظاهر خطا میکنند، این نتیجۀ تعبیر نادرست از آنهاست، و فقط حس دیگر میتواند آن خطا را درست گرداند. خرد نمیتواند محک حقیقت باشد، زیرا خود متکی بر تجربه، یعنی احساس، است.
روان نه روحانی است نه جاودان. نمیتواند بدن را به حرکت درآورد، مگر آنکه از جنس بدن باشد؛ با بدن رشد میکند و پیر میشود؛ همچون بدن از بیماری، دارو، یا شراب اثر میپذیرد؛ و هنگامی که بدن بمیرد، ذرات آن بظاهر پراکنده میشود. روان بیبدن از احساس و معنی تهی است؛ بدون اندامهای بساوایی، چشایی، بویایی، شنوایی، و بینایی روان به چه کار میآید؟ زندگی را نه همچون ملکی مطلق، بلکه به سان وام و برای مدتی که از آن توانایی استفاده داریم به ما دادهاند. هنگامی که نیروهای خود را تمام کردیم، باید همچون میهمانی سپاسگزار که از خوان میهمانی برخیزد ادیم زندگی را با ادب ترک گوییم. مرگ به خودی خود هراسانگیز نیست، فقط بیم از آخرت است که مرگ را چنین هراسانگیز مینماید. اما آخرتی در کار نیست. دوزخ همین جا و در رنجهایی است که از نادانی و شهوت و پرخاشجویی و آز برمیخیزد؛ بهشت نیز همین جا در «پرستشگاههای آرام خردمندن» است.
فضیلت نه در ترس از خدایان و نه در گریز جبنآمیز از لذت، بلکه در فعالیت هماهنگ حواس و قوای ذهنی به رهبری خرد است. «برخی از آدمیان زندگی خویش را در هوای یک تندیس یا ناموری تباه میکنند»، اما «ثروت راستین مرد در سادهزیستن با روانی آرام است.» بهتر از زیستن به تکلف در تالارهای مجلل، «آسودن در میان جمع به روی سبزۀ نرم کنار جویبار و زیر درختان بلند» یا گوش دادن به ترانهای آرام یا گم کردن خویش در مهر و تیمار کودکانمان است. زناشویی نیکوست، اما عشق سودایی جنونی است که ذهن را از روشنی و خرد عاری میکند. «اگر کسی به تیر ونوس (زهره) گرفتار آید، خواه ونوس پسری باشد با دستها و پاهای دخترانه که تیری رها میکند یا زنی که از سراپای خویش فروغ عشق میتاباند، در هوای یگانگی با آن به سوی خاستگاه تیر کشانده میشود.» — هیچ زناشویی و هیچ اجتماعی در چنین سرمستی عاشقانه بنیاد درست نمییابد.
لوکرتیوس چون همۀ شور خود را بر سر فلسفه میگذارد و جایی برای عشق رمانتیک نمییابد، به همان گونه نیز انسانشناسی رمانتیک یونانیانی را که به شیوۀ روسو زندگی بدوی را میستایند رد میکند. در زمانهای باستان آدمیان بیگمان دلیر بودند، اما در غارها زیست میکردند بیآنکه آتش داشته باشند، به یکدیگر مهر میورزیدند بیآنکه زناشویی کنند، میکشتند بیآنکه قانونی داشته باشند، و از گرسنگی به همان اندازه میمردند که آدمیان متمدن از پرخوری. لوکرتیوس چگونگی پیدایش تمدن را ضمن گزارش مختصری از انسانشناسی روزگار نخست باز میگوید. سازمان اجتماعی این توانایی را به آدمی بخشید که بیش از جانورانی عمر کند که به مراتب نیرومندتر از او بودند. وی آتش را از برخورد برگها و شاخهها کشف کرد، زبان را از ایما و اشارات پدید آورد، و آواز را از پرندگان فرا گرفت؛ جانوران را به سود خود، و نفس خویش را با زناشویی و قانون رام کرد؛ زمین را کشت کرد؛ جامه بافت؛ فلزات را به صورت افزار درآورد؛ به نظارۀ افلاک پرداخت؛ زمان را اندازه گرفت؛ دریانوردی آموخت؛ هنر کشتار را کمال بخشید؛ بر ناتوانان چیره شد؛ و شهرها و کشورها را پدید کرد. تاریخ سلسلهای است از حکومتها و تمدنهایی که برمیخیزند، رشد مییابند، تباهی میپذیرند، و میمیرند؛ اما هر تمدن به نوبۀ خود میراث مدنیت بخش عادات و آیینهای اخلاقی و هنرها را (به دیگری) منتقل میکند، همچون «دوندگانی که در مسابقه مشعل زندگی را دست به دست کنند.»
همۀ چیزهایی که رشد میکنند تباهی میپذیرند: اندامها، سازوارهها، خانوادهها، دولتها، نژادها، سیارات، و ستارگان؛ فقط ذرات هیچگاه نمیمیرند. در تناوب بیپایان انبساط زندگی و انقباض مرگ، نیروهای نابودی نیروهای آفرینش و رشد را توازن میبخشند. نیکی و بدی هر دو در طبیعت هست. رنج، حتی به ناحق، به هر زندهای رو میآورد، و از هم پاشیدگی دنبالهرو هر تکاملی است. زمین ما خود در حال مردن است؛ زمینلرزهها آن را از هم میپاشند. خاک فرسوده میشود، بارانها و رودها آن را میسایند، و حتی کوهها را سرانجام به درون دریا میبرند. روزی سراسر منظومۀ شمسی ما همان گونه مزۀ مرگ را میچشد؛ «دیوارهای آسمان از هر سو میغرد و زیر و زبر میشود.» اما همان لحظۀ عدم، شکستناپذیری نیروی زندگی را در جهان آشکار میکند. «گریۀ کودک نوزاد با نوحهای که برای مردگان خوانده میشود آمیخته است.» منظومهها، ستارگان، سیارات نو، زمینی دیگر، و زندگانی تازهای پدید میآید. تکامل دوباره آغاز میشود.
دلدادۀ لسبیا
در سال ۵۷ ق.م، کایوس ممیوس، که لوکرتیوس شعر خود را به او نیاز کرده بود، روم را ترک گفت تا به عنوان نایب پرایتور به بیتینیا برود. وی، به حکم سنت فرمانداران رومی، ادیبی را همراه خود برد — اما نه لوکرتیوس، بلکه شاعری که در همه چیز جز قوت عواطف با او فرق داشت. کوینتوس یا (کایوس) والریوس کاتولوس پنج سال پیش از زادگاه خود، ورونا، به رم آمده بود. در ورونا پدرش چندان اعتبار داشت که قیصر بارها به میهمانیش رفت. کوینتوس خود میبایست مردی بسیار لایق بوده باشد، زیرا کوشکهایی نزدیک تیبور و کنار دریاچۀ گاردا و خانهای مجلل در روم داشت. بنا به ادعای خود او، این اموال همه در رهن بودهاند؛ اما چهرۀای که از خلال اشعار کوینتوس پدیدار میشود چهرۀ مرد فرهیختۀ روزگار است که غم نان ندارد، بلکه در جرگۀ هرزهگردان پایتخت به کامرانی سرگرم است.
گزیدهترین ظریفهگویان و هوشیارترین خطیبان و سیاستمداران جوان به این جرگه وابسته بودند: مارکوس کایلیوس، بزرگزادۀ تهیکیسه، که بعدها کمونیست شد؛ لیکینیوس کالووس، نابغهای در شعر و حقوق؛ و هلویوس کینا، شاعری که تودۀ عوام هواخواه آنتونیوس بعدها او را با یکی از قاتلان قیصر به اشتباه گرفتند و تا حد مرگ کتکش زدند. این مردان با هر طعن و طنزی که در انبانه داشتند با قیصر عناد میورزیدند، بیخبر از آنکه عصیان ادبی ایشان خود بازتابی از انقلاب جامعۀ ایشان بود. اینان از صور کهن ادبی و خامطبیعی و گزافهگویی نایویوس و انیوس به تنگ آمده و سر آن داشتند که با شیوهای پرداخته و ظریف، که زمانی در اسکندریۀ دورۀ کالیماخوس روایی داشت اما هرگز به رم راه نیافته بود، احساسات جوانی را در اوزانی نو و غنایی بسرایند. از اصول دیرین اخلاقی و «شیوۀ پیشینیان»، که پیران فرسوده مدام در گوششان فرو میخواندند، بیزار بودند و تقدس غریزه و بیگناهی خواهش و عظمت اسراف را میستودند. اینان همراه با کاتولوس از دیگر سیفالقلمان نسل خود یا نسل بعد بدتر نبودند؛ هوراس، اووید، تیبولوس، پروپرتیوس، و حتی ویرژیل شرمگین به روزگار جوانی هر زنی را، خواه شویکرده خواه مجرد، محور زندگی و شعر خویش کرده بودند تا رؤیاهای ایشان را با عشقی زودیاب و گذران سیراب کند.
زندهدلترین بانوی این گروه کلودیا، از تیرۀ مغرور کلودیوسها بود که اکنون امپراطوران را از صلب خود میپروراند. آپولیوس به ما اطمینان میدهد که همین زن بود که کاتولوس وی را، به یاد ساپفو، لسبیا نامید و اشعار ساپفو را گاه ترجمه و اغلب تقلید میکرد و همیشه میستود. کاتولوس، که در سن بیست و دو سالگی وارد رم شد، در همان زمانی که شوهر کلودیا بر سرزمین گل در دامنۀ رومی آلپ حکومت میراند، با کلودیا دوستی به هم رساند. وی همانگاه که کلودیا را دید که «پای بلورین خود را بر روی آستانۀ ساییده میگذارد» دل به او باخت و وی را «الاهۀ درخشان خرامان» نامید، و براستی نیز خرامیدن زن، همچون صدای او، میتواند یکسره دل از آدمی برباید. کلودیا بزرگوارانه او را در شمار پرستندگان خویش در آورد، و شاعر شیدا زیباترین منظومههای غنایی زبان لاتین را در پای او ریخت، چون نمیتوانست با متاع دیگری به رقابت با حریفان برخیزد. وی وصف ساپفو را از سودای دلدادگی، که اکنون وجود او را در خود میسوزاند، بتمامی برای کلودیا ترجمه کرد؛ و به گنجشکی که کلودیا به سینۀ خود میفشرد گوهری از رشک نیاز نمود:
گنجشک، ای مایۀ شادی دلدارم،
آن که با تو بازی میکند، و بر سینه میفشارد؛
آن که سرانگشتش را به تو پیشکش میکند،
و وسوسهات میکند که بدان سخت نک بزنی؛
ندانم که این چه بازی است که آن مهر تابان
با آتش شوق من میکند! ...یک چند غرق در شادی بود، هر روز به دیدار کلودیا میرفت، اشعار خود را برای او میخواند، و از همه چیز جز شیفتگی خویش فارغ بود.
لسبیای من، بیا زندگی کنیم و نرد عشق بازیم،
و همۀ سرزنشهای پیران درمخو را
به چیزی نگیریم.
خورشیدها چه بسا رونهان کنند و باز گردند؛
اما خورشید زودگذر ما چون غروب کند،
خواب دراز شب ابدی را در پی خواهد داشت.
مرا هزار بوسه ده، آنگاه یکصد،
سپس هزاری دیگر، آنگاه صدی دیگر،
و باز هزاری دیگر و صدی دوباره.
و چون حسابمان به هزاران رسد،
همه را بر هم خواهیم زد،
تا کارمان بیحساب باشد،
یا آنکه مبادا فرومایهای بر ما رشک برد
و از آن همه بوسههای بیشمار خبردار شود.نمیدانیم که این وجد چقدر دوام یافت؛ چه بسا هزارانش کلودیا را ملول کرده و او، که به شوی خویش به هوای کاتولوس پشت پا زده بود، اینک دفع ملال را در آن دیده بود که به کاتولوس به هوای دیگری خیانت کند. دامنۀ کامبخشی کلودیا اکنون چنان گسترده بود که کاتولوس شیوۀ او را، که «در یک زمان سیصد زناکار را به آغوش میگرفت»، دیوانهوار میستود. در اوج دلباختگی به کلودیا از او بیزار شد و دعوی وفاداری او را با استعارهای به شیوۀ کیتس رد کرد:
قول و قرار زن با عاشق مشتاق را
به روی بادهای وزان باید نوشت،
و به روی جویبارهای شتابان نقش باید کرد.چون شک استوار به یقین سستبنیاد بدل شد، شور او نیز جای خود را به تلخی و کینخواهی ناهنجار داد. کلودیا را متهم کرد که به اهل میخانه تن داده، و دلباختگان تازۀ او را دشنامهای زشت داد و در اندیشۀ خودکشی افتاد — اما فقط به زبان شعر. در عین حال، از عهدۀ بیان احساساتی والاتر نیز برمیآمد؛ برای دوست خود مانلیوس ترانهای برای عروسی سرایید و بر رفاقت سالم زندگی زناشویی و امن و ثبات خانمانداری و قید و بندهای سعادتبخش پدر —
مادری او رشک برد. ممیوس را در سفرش به بیتینیا همراهی کرد تا بدین گونه یک چند خود را از صحنۀ ماجرا دور دارد، اما امیدش به اینکه شادمانی یا مکنت خویش را در آنجا باز یابد به نومیدی انجامید. از راه خود به در شد و در جستجوی گور برادری برآمد که در تروآده کشته شده بود. بر سر گور با احترام تمام آیینهای باستانی خاکسپاری را به جا آورد، و چندی بعد آن ابیات لطیف را سرایید که در جهان سمر شد:
جان برادر، سرزمینها و دریاها بریدهام
تا بدین نیایش اندوهبار آیم،
و واپسین پیشکش برای رفتگان را برای تو آرم. ...
این هدایای آمیخته به اشک برادری را بپذیر؛
دورد ابدی بر تو ای برادر، و بدرود.اقامتش در آسیا او را دیگرگون و آرام کرد. آدم بدبینی که مرگ را «خواب ابدی» نامیده بود از دینها و آیینهای کهن مشرق زمین به هیجان آمد. در ابیات پر مایه و جاندار بزرگترین منظومۀ خود به نام آتیس با صلابتی جاندار نیایش کوبله را وصف میکند و از دیدار پارسایی که خویشتن را اخته کرده و بر خوشیها و دوستیهای زمان جوانی اسف میخورد به هیجانی غریب دچار میشود. در منظومۀ پلئوس و تتیس داستان پلئوس و آریادنه را در وزن شش وتدی چنان خوشآهنگ و لطیف باز میگوید که ویرژیل از آوردن مانندۀ آن ناتوان بود. در کشتی کوچکی که از آماستریس خرید، دریاهای سیاه و اژه و آدریاتیک و رود پو تا دریاچۀ گاردا و کوشک خود در سیرمیو را در نوردید. میپرسید: «برای گریز از غمهای گیتی چه راهی از این به که به خانه و محراب خویش بازگردیم و در بستر راحتمان بیاساییم؟» آدمیان نخست در پی شادی به جستجو برمیخیزند و سرانجام به آرامش خرسند میشوند.
دانشوران
کتابهای لاتین چگونه نوشته، مصور، مجلد، منتشر، و فروخته میشد؟ رومیان تمرینات دبستانی و نامههای کوتاه و اسناد کممدت بازرگانی را به شیوۀ پیشینیان با سوزن بر لوحههایی مومی مینوشتند و با انگشت شست میزدودند. قدیمیترین اثر مکتوب شناختهشدۀ زبان لاتین با قلم پر به روی کاغذ ساخت مصر از برگهای فشرده و چسبیدۀ درخت پاپیروس نوشته شده است. در قرون نخستین میلادی طومارهای ساخته از پوست خشکیدۀ جانوران برای ضبط آثار ادبی و اسناد مهم با پاپیروس آغاز رقابت نهاد. از ورق تاشدۀ پوست «دیپلما» یا [برگ] دو تا پدید میآمد. هر اثر مکتوب معمولاً به صورت طومار بود که در حین خواندن باز میشد، معمولاً هر متن عبارت بود از دو یا سه ستون در یک صفحه، بدون نقطهگذاری عبارات و حتی فصل کلمات. برخی از دستنبشتهها تصاویری از مرکب داشتند؛ مثلاً کتاب «نگارهها»ی وارو دارای تصاویر هفتصد تن از مردان نامور بود، و هر تصویر شرح حالی ضمیمه داشت. هر کس میتوانست با اجیر کردن بندگان نسخ متعددی از یک دستنبشته فراهم آورد و آنها را به فروش رساند. توانگران منشیانی داشتند که هر کتابی را که میخواستند برایشان رونویسی میکردند. چون ناسخان به جای مزد خوراک میگرفتند، کتابها ارزان بود. عدۀ نسخ هر کتاب در آغاز هزار بود. کتابفروشان از ناشرانی مانند آتیکوس کتاب را به طور عمده میخریدند و در دکههای «تیمچهها» خردهفروشی میکردند. ناشر یا کتابفروش، جز تعارف و گهگاه هدیه، چیزی به نویسنده نمیداد؛ از حق تألیف خبری نبود. در این زمان کتابخانههای خصوصی فراوان بود، و در حدود سال ۴۰ ق.م آسینیوس پولیو مجموعۀ بزرگ خود را به صورت نخستین کتابخانۀ عمومی رم درآورد، قیصر کتابخانۀ بزرگی را طرح ریخت و وارو را مدیر آن کرد، اما این طرح نیز مانند بسیاری از مقاصد او در زمان آوگوستوس به اجرا درآمد.
به برکت این تسهیلات، ادب و دانشوری رومی به همسری با صناعت مردم اسکندریه آغاز کرد. اشعار، رسالات، تواریخ، و متون درسی اوج گرفت. هر نجیبزادهای ماجراجوییهای خود را با شعر میآراست، هر بانویی سخنپردازی میکرد و به تصنیف آهنگهای موسیقی میپرداخت، و هر سرداری کتاب خاطرات مینوشت. این عصر «خلاصهها» بود؛ برای برآوردن نیازهای یک دورۀ شتابزدۀ بازرگانی، دربارۀ هر موضوع خلاصهای فراهم میشد. مارکوس ترنتیوس وارو، به رغم بسیاری از نبردهای نظامی خود، در طی نود سال زندگی (۱۱۶–۲۶ ق.م) زمان یافت تا کمابیش همۀ رشتههای علوم را به صورتی مختصر درآورد. ششصد و بیست «مجلد» آثارش (مشتمل بر قریب هفتاد و چهار کتاب) در زمان او دایرةالمعارفی بود فراهمآمدۀ یک تن. چون شیفتۀ ریشهشناسی واژهها بود، رسالهای «دربارۀ زبان لاتین» نوشت که اکنون راهنمای اصلی ما به گویش نخستین رومی است. در رسالۀ دیگرش به نام «دربارۀ زندگی روستایی» (۳۶ ق.م)، شاید هماهنگ با نیات آوگوستوس، کوشید تا بازگشت به زمین را همچون بهترین پناهگاه از غوغای زندگی شهری تشویق کند. در پیشگفتار رسالهاش نوشت: «هشتادمین سال زندگیم مرا هشدار میدهد که باید رخت بربندم و آمادۀ ترک این سرا شوم.» وی وصیتنامۀ خویش را به صورت دیباچهای بر آرامش و شادمانی روستایی نوشت، و در آن زنان قویبنیهای را ستود که در کشتزارها فرزند میزایند و به زودی کار را از سر میگیرند. بر کاهش عدۀ نوزادان که جمعیت روم را تحلیل میبرد اسف میخورد. «در گذشته، فراوانی کودکان مایۀ فخر زن بود؛ اما اکنون زن، همآوا با انیوس، با غرور میگوید که «رضا دارد که به کارزار رود تا فرزند آورد.» در کتاب «آیین الاهی روزگار باستان» به این نتیجه رسید که باروری، نظم، و دلاوری هر ملت به دستوراتی اخلاقی نیاز دارد که بر اعتقاد دینی تکیه داشته باشد. با قبول نظر کوینتوس موکیوس سکایوولا، حقوقدان بزرگ، در فرق میان دو گونه دین — دین فیلسوفان و دین مردم — حجت آورد که دین دوم را به رغم کم و کاستیهای عقلایش باید پاس داشت؛ و اگر چه خود به نوعی وحدت وجود مبهم باور داشت، پیشنهاد کرد تا برای بازگرداندن نیایش خدایان کهن روم کوششی سخت به کار بسته شود. وی به الهام از کاتو و پولوبیوس به نوبۀ خود بر سیاست دینی آوگوستوس و روستاپرستی پارسایانۀ ویرژیل اثری قاطع داشت.
وارو، گویی برای آنکه کار کاتوی مهین را در همۀ زمینهها به کمال رساند، موضوع کتاب کاتو را در کتاب خود به نام «اصول زندگی مردم رم» که تاریخ تمدن روم بود، دنبال گرفت. افسوس که زمانه این کتاب و تقریباً همۀ آثار وارو را یکسره تباه کرد، اما زندگینامههای کودکانۀ نوشتۀ کورنلیوس نپوس را دستنخورده نگاه داشته است. در روم، تاریخ فنی بود که هیچگاه به پایۀ دانش نرسید. و حتی در آثار تاسیت نیز هرگز به گونۀ وارسی سنجشگرانه و فشرده کردن منابع در نیامد. اما در این عصر، تاریخنویسی به عنوان سخنپردازی قلمزن درخشانی یافت، و آن کایوس سالوستیوس کریسپوس (۸۶–۳۵ ق.م) بود. وی در مقام سیاستمدار و جنگجو در جانبداری از قیصر نقشی برجسته داشت، بر نومیدیا حکومت راند، دزدی چیرهدست بود، و ثروتی را به پای زنان ریخت؛ آنگاه در یکی از کوشکهای رم، که به سبب باغهایش شهرت یافت و بعدها جایگاه امپراطوران شد، گوشهنشینی گزید و زندگی را در تجمل و در کار ادب گذراند. کتابهایش مانند فن سیاست ادامۀ جنگ بود، اما با وسایل دیگر. «تواریخ» و «جنگ یوگورتایی» و «کاتیلینا» به قلم او دفاعیههای محکمی است از «خلقیان» و حملات شکنندهای است بر «پاسداران کهن». وی انحطاط اخلاقی روم را آشکار کرد، سنا و محاکم را متهم ساخت که حقوق مالکیت را از حقوق بشر برتر نهادهاند، و به دروغ از زبان ماریوس نطقی در اثبات برابری طبیعی همۀ طبقات و درخواست گشودن راه ترقی به روی همۀ قریحهها پرداخت. وی روایات خود را با تفسیر فلسفی و تحلیل روانی شخصیت مایهور کرد و سبکی با ایجاز پرطعن و چالاکی جاندار پرداخت که سرمشق تاسیت شد.
قلم سیسرون
سیسرون، که از خطابههای خویش مغرور و از تأثیر آنها بر ادبیات آگاه بود، از خردهگیریهای مکتب آتیکی آزرده شد و در سلسله رسالاتی در باب فن خطابه به دفاع از خویش برخاست. در ضمن مکالماتی نغز، تاریخ زبانآوری رومی را باختصار بازگفت و در انشا و نثر و سجع و تقریر سخن قواعدی وضع کرد. وی بر آن نبود که سبکش «آسیایی» است، بلکه دعوی داشت که خود آن را از روی شیوۀ دموستن قالب گرفته است، و پیروان سبک آتیکی را یادآور میشد که گفتار سرد و بیروحشان شنونده را به خواب میبرد یا میگریزاند.
پنجاه و هفت خطابهای که از سیسرون به دست ما رسیده از همۀ رازهای توفیق در زبانآوری پرده برمیدارد. این خطابهها آیاتی هستند در بازنمودن یک جنبۀ یک مسئله یا یک منش، دفع ملال شنونده به یاری مطایبه و حکایتگویی، برانگیختن غرور و تعصب و عاطفه و حس و میهنپرستی و ترحم، افشاگری بیپردۀ عیوب واقعی یا شایعشده یا اجتماعی یا خصوصی مخالفان یا موکلان وی، گرداندن ماهرانۀ توجه از نکات نامساعد، باراندن پرسشهای پرآب و تاب به قصد دشوار ساختن پاسخ یا بستن زبان حریف، و انباشتن اتهامها در جملات کوتاه با عباراتی به گزندگی تازیانه و شکنندگی سیل. خطیب در این گفتارها دعوی انصاف ندارد، قصدش بیشتر بدنام کردن است تا نکوهیدن. در گفتار از آن آزادی هرزهدرایی، که اگر چه در تماشاخانهها ممنوع بود در فوروم مجاز شمرده میشد، بغایت بهره میبرد. سیسرون از به کار بردن الفاظی چون «خوک»، «موذی»، «قصاب»، و «سرگین» در حق قربانیان خویش پروا ندارد؛ به پیسو میگوید که زنان باکره خود را میکشد تا از شر هرزگی او در امان باشند؛ و از آنتونیوس به سبب آنکه در ملاء عام به زن خویش مهر میورزد دمار برمیآورد. تماشاگران و دادرسان از این گونه دشنامگوییها لذت میبردند و هیچ کس آنها را بجد نمیگرفت. سیسرون، چند سال بعد از حملات بیرحمانهاش بر پیسو، در رسالۀ دربارۀ پیسو با او پیوند دوستی استوار کرد. نیز باید اعتراف کرد که خطابههای سیسرون بیشتر از خودپرستی و لفاظی آکنده است تا از صفای اخلاقی، خرد حکیمانه، یا حتی زیرکی و ژرفبینی دادرسانه. اما چه فصاحتی! حتی سخن دموستن نیز تا این پایه روشن و سرزنده و نغز و درآمیخته با نمک و چاشنی ستیزه با آدمیان نبود. بیگمان هیچ کس پیش یا پس از سیسرون با چنان روانی و جذبۀ دلفریب و شور پرلطف به زبان لاتینی سخن نگفته است. این دورۀ اوج نثر لاتینی بود. قیصر در اهدای کتاب خود به نام در باب قیاس به سیسرون نوشت: «تو همۀ گنجینههای سخنوری را از نهانگاه برکشیدی و خود نخستین کسی بودی که از آنها بهره گرفتی. از این رو بر رومیان منتی بزرگ نهادی و زادگاه خویش را حرمت افزودی. تو بر چنان نصرتی دست یافتی که فقط بهرۀ بزرگترین سرداران تواند شد. زیرا گستردن مرزهای اندیشۀ آدمی کاری ارجمندتر از افزودن بر پهنۀ امپراطوری روم است.»
خطابهها رسواکنندۀ شخصیت سیاسی سیسرون است، اما نامههای وی روشنگر منش و حتی مایۀ بخشودگی شخصیت سیاسی اویند. سیسرون همۀ آنها را برای منشی خود تقریر میکرده و در آنها هرگز تجدیدنظر نکرده است. در نگارش بیشتر آنها قصد انتشار در کار نبوده، و از این رو، بندرت زوایای پنهان روان یک مرد چنین از پرده بیرون افتاده است. نپوس میگفت: «آن کس که این نامهها را بخواند به تاریخ آن زمانها نیازی نخواهد داشت.» در این نامهها حیاتیترین بخش داستان انقلاب بیحشو و پیرایه باز گفته شده است. سبک آنها اغلب بیتکلف و صریح و سرشار از مطایبه و نغزگویی است. زبان آنها ترکیبی شیوا از وقار ادیبانه و روانی عامیانه است. این نامهها جالبترین آثار سیسرون و براستی جالبترین آثار نثر موجود لاتینند. طبیعی است که در این نامهنگاریهای مفصل (مشتمل بر ۸۶۴ نامه، که نود فقرۀ آن خطاب به سیسرون است) گاه به تناقضها و تزویرهایی برمیخوریم. در اینجا از زهد و اعتقاد دینی نشانی نیست، برخلاف رسالات یا خطابههایش که در آنها، به عنوان واپسین دستاویز، دست به دامن خدایان میزند و در همۀ آنها بارها از پاکدامنی و اعتقاد دینی سخن رفته است. عقیدۀ خصوصی او دربارۀ بعض افراد، بویژه، قیصر، در همه حال با گفتههای علنی او سازگار نیست. غرور باورنکردنی او در اینجا صورتی مطبوعتر دارد تا در خطابههایش — همان خطابههایی که گویی همیشه تندیس او را با خود به همه جا میبرند؛ به تبسم اعتراف میکند که «ستایش من بیش از همه نزد من ارزش دارد.» با معصومیتی دلپذیر به ما اطمینان میدهد که «اگر در همۀ دهر یک تن از فخر فروشی بیزار باشد، آن منم.» خواندن این همه نامه دربارۀ پول، و این همه بگو مگو دربارۀ آن همه خانه، خاطر آدمی را مشغول میدارد. سیسرون علاوه بر کوشکهایی در آرپینون، آستورای، پوتئولی، و پومپئی، ملکی در فورمیای به مبلغ ۲۵۰ هزار سسترس و ملک دیگری در توسکولوم به مبلغ ۵۰۰ هزار سسترس داشته و کاخی بر فراز پالاتینوس به قیمت سه میلیون و پانصد هزار سسترس ساخته است. چنین مکتبی بر یک حکیم برازنده نمینماید.
اما چه کسی از میان ما چندان پاکدامن است که پس از نشر نامههای خصوصیش نیز نام نیکش را نگاه دارد؟ براستی هر چه این نامهها را بیشتر بخوانیم، به سیسرون علاقهمندتر میشویم. عیوب و شاید غرور او بیش از خود ما نبود؛ خطای وی آن بود که این عیوب را در جامۀ نثری پیراسته جاودان ساخت. در وجه نیکوی شخصیت خود، مردی سختکوش، پدری مهربان، و دوستی صمیمی بود. او را میبینیم که در خانهاش نشسته، به کتابها و کودکان خود مهر میورزد، و میکوشد که همسر خویش ترنتیا را دوست بدارد، که زنی بود مبتلا به درد مفاصل و زودرنج و در ثروت و گشادهزبانی با او برابر. هر دو توانگرتر از آن بودند که شادکام باشند. دلمشغولیها و ستیزههاشان همیشه بر سر ارقام بزرگ بود؛ مگر به روزگار پیری نبود که سیسرون ترنتیا را بر سر منازعهای مالی طلاق داد؟ چندی بعد پوبلیلیا را نه برای سنش، که به هوای داراییش به زنی گرفت؛ اما همینکه پوبلیلیا به دخترش تولیا بیمهری نمود، او را نیز طلاق داد. تولیا را به حد جنون دوست میداشت؛ مرگ او را دیوانهوار ماتم گرفت و خواست برایش، همچون یکی از الاههها، معبدی برپا کند. نامههایی که به تیرو، سرمنشی خود، دربارۀ او نوشته دلپذیرتر است. تیرو تقریرات سیسرون را تندنویسی میکرد و امور مالیش را با چنان لیاقتی سامان میداد که سیسرون به پاداش آن آزادش کرد. به آتیکوس، که اندوختۀاش را به معامله میداد و وی را از دشواریهای مالی میرهاند و نوشتههایش را منتشر میکرد و ناخوانده به او اندرزهای گرانبها میداد، بیش از همه نامه نوشته است. در اوج دورۀ انقلاب، که آتیکوس خردمندانه به یونان پناهنده شده بود، سیسرون به او نامهای سرشار از مهربانی و دلچسبی نوشت:
به هیچ چیز چندان احساس نیاز نمیکنم که به آن کس که میتوانم همۀ گرفتاریهایم را با او در میان گذارم؛ به کسی که مرا دوست بدارد و دوراندیش باشد و با او بیتملق و پیرایه یا احتیاط سخن گویم. برادر من، که همه صفا و مهر است، از من به دور است. ... و تویی که بارها مرا با اندرزهایت از اندوه و اضطراب رهاندهای و رفیق گرمابه و گلستان و سهیم همۀ گفتهها و اندیشههایم بودهای — تو کجایی؟در آن روزهای پرآشوب، چون قیصر از روبیکون گذشت و پومپیوس را شکست داد و خویشتن را دیکتاتور اعلام کرد، سیسرون دمی چند از کار سیاست کناره گرفت و در خواندن و نوشتن فلسفه پناهگامی جست. از آتیکوس خواست: «زنهار که کتابهایت را به کسی ندهی، بل آنها را همچنانکه وعده کرده بودی برایم نگاه داری. آنها را سخت دوست میدارم، همچنانکه اکنون از همه چیز دیگر بیزارم.» در زمان جوانی، به هنگام دفاع از آرخیاس، در یکی از فروتنانهترین و دلپذیرترین سخنرانیهایش، مطالعۀ ادب را بدین سبب ستوده بود که «خوراک روزگار نوجوانی است و آذین نیکبختی و فروغ روزگار پیری.» اکنون به اندرز خود عمل کرد و در مدتی کمتر از دو سال کتابخانهای از کتابهای فلسفی نوشت. زوال عقیدۀ دینی در طبقات بالا خلئی پدید آورده بود که به نظر میرسید بر اثر آن منش و جامعۀ رومی رو به تباهی دارد. سیسرون در این خیال بود که فلسفه به جای الاهیات میتواند طبقات را به سر منزل سعادت مشوق و رهآموز شود. وی بر آن شد که خود دیگر مکتب تازهای پدید نیاورد، بلکه آموختههای حکیمان یونانی را خلاصه و، همچون واپسین پیشکش خود، به ملت خویش نیاز کند. سیسرون بدان پایه صدیق بود که اقرار کند در بیشتر جاها رسالههای پانایتیوس و پوسیدوئیوس و دیگر یونانیان متأخر را اقتباس و گاه ترجمه کرده است. اما وی نثر ملالآور مأخذ خود را به زبان لاتینی روشن و استوار درآورد، گفتارهای خویش را در قالب مکالمه جان داد، و وادیهای بیحاصل منطق و مابعدالطبیعه را بسرعت در نوردید تا به کران مسائل زندۀ رفتار و دولتمردی برسد. از زمان افلاطون حکمت در زی چنان نثری جلوه نیافته بود.
در اندیشههایش بیش از همه از افلاطون الهام گرفت. وی حزماندیشی اپیکوریان را خوش نداشت که از «الاهیات با چنان یقینی سخن میگویند که گویی هم اکنون از انجمن خدایان باز آمدهاند»؛ همچنین بود حالش با رواقیون که چنان در باب تدبیر حجت میآوردند که «تو گفتی خدایان نیز برای استفادۀ آدمیان ساخته شدهاند» — و این نظری بود که در احوال دیگر به دیدۀ خود سیسرون نیز نامعقول نمیآمد. پایۀ بینش او همان پایۀ بینش آکادمی نو است — یعنی شکاکیت معتدلی که هر یقینی را منکر است و احتمال را برای زندگی بشر کافی میداند. مینویسد: «فلسفۀ من در بسیاری از چیزها بر شک استوار است. ... مرا رخصت دهید تا ندانم چه را نمیدانم.»
میگوید: «آنان که در پی دانستن عقیدۀ شخصی منند مردمی بیش از اندازه کنجکاوند.» اما ابای او از باور داشتن بزودی جای خود را به قریحهاش در بیان میدهد. آیینهای قربانی و پیشگوییهای هاتف و تفأل را خوار میدارد و رسالهای سراپا در رد پیشگویی میپردازد. به رغم رواج دامنهدار علم احکام نجوم، میپرسد که آیا همۀ کسانی که در کانای کشته شدند به یک طالع زاده شده بودند. وی حتی شک میکند که آگاهی از آینده موهبتی باشد؛ آینده ممکن است به همان اندازۀ وجوه دیگر حقیقت، که چنین بیپروا در پی آن به جستجوییم، تلخ باشد. میاندیشد که با دست انداختن عقاید کهن میتواند از بازارگرمی آنها بکاهد. «هنگامی که غله را کرس و شراب را باکخوس مینامیم، استعارهای معمول را به کار میبندیم؛ اما آیا میپنداری که همه کس آن قدر بیخرد است که مایۀ خورش خویش را خدا پندارد؟» با این وصف، در باب الحاد نیز مانند هر حکم جزمی دیگر شکاک است. نظریۀ اتمی ذیمقراطیس و لوکرتیوس را انکار میکند، و بر آن است که سامان یافتن ذرات سرگردان به صورت نظام کنونی گیتی — حتی در زمان بیکران — به همان اندازه نامحتمل است که فراهم آمدن خود به خود حروف الفبا به صورت سالنامههای انیوس. بیخبری ما از خدایان دلیل بر عدم وجود آنها نیست؛ و در واقع سیسرون حجت میآورد که باور همگانی آدمیان به سرنوشت کفه را به سود احتمال وجود آن سنگین میکند. وی نتیجه میگیرد که دین برای اخلاق فردی و نظام اجتماعی ضرور است و هیچ خردمندی حمله به آن را روا نمیدارد. از این روست که، در عین رد پیشگویی، خود وظایف پیشگویی رسمی را به جا میآورد. این را نمیتوان تمام تزویر دانست؛ خود سیسرون شاید آن را حس سیاست بنامد. اخلاق و اجتماع و دولت روم با دین کهن در آمیخته و زوال دین گزندی بر امن آنها بود. (امپراطوران روم هم در آزردن مسیحیان میتوانستند چنین دلیلی بیاورند.) سیسرون چون تولیای عزیز خویش را از دست داد، بیش از گذشته به جاودانگی فرد امید بست. وی چندین سال پیشتر از آن در «رؤیای سکیپیو»، که بخش واپسین «جمهور» اوست، از فیثاغورس و افلاطون و ائودوکسوس افسانهٔ پیچیده و گویایی را دربارۀ زندگی پس از مرگ اقتباس کرد. در این افسانه، مردگان بزرگوار و نیکوکار از نعمت سرمدی بهرهمند میشوند، اما در نامههای خصوصی سیسرون، حتی در نامههایی که دوستان داغدیده را تسلیت میگوید، ذکری از زندگانی آن سرایی نیست.
سیسرون چون با شکاکیت زمان خود آشنا بود. رسالات اخلاقی و سیاسی خویش را بر مبانی غیر دینی و مستقل از ضمان فوق طبیعی استوار کرد. در رسالۀ «نیکی متعال» نخست از پژوهش در باب شادکامی آغاز میکند، و سپس با دو دلی با رواقیون همداستان میشود که تنها فضیلت اخلاقی راه رسیدن به شادکامی است. از این رو، در رسالۀ دیگر راه فضیلت را بررسی میکند و به یاری افسون بیانش چندی موفق میشود که وظیفه را دلپسند جلوه دهد. مینویسد: «همۀ آدمیان برادرند و همۀ جهان را باید شهر مشترک خدایان و آدمیان دانست.» کاملترین آیین اخلاقی وفاداری آگاهانه به این کل است. آدمی باید نخست به خود و جامعهاش وفادار باشد تا پیش از همه بنیاد اقتصادی درستی برای زندگی خویش بگذارد و سپس وظایف خود را به عنوان یک شارمند به جا آورد. کشورداری خردمندانه از موشکافانهترین فلسفهها گرانمایهتر است.
حکومت سلطنتی بهترین نوع حکومتهاست اگر که شاه خوب باشد، و بدترین نوع است اگر که شاه بد باشد — درستی این گفتۀ پیشپاافتاده بزودی در روم به اثبات رسید. آریستوکراسی خوب است اگر که براستی نیکترین مردمان فرمان رانند. اما سیسرون، که خود عضوی از طبقۀ متوسط بود، نمیتوانست به صدق اعتراف کند که خانوادههای کهن و به قدرت رسیده در زمرۀ بهترین مردمانند. دموکراسی خوب است اگر که مردم با فضیلت باشند، و این به دیدۀ سیسرون امری محال مینماید. بهترین نوع حکومت آن است که همۀ اینها را با هم جمع داشته باشد، مانند دولت روم پیش از گراکوس، یعنی قدرت دموکراتیک انجمنها و قدرت آریستوکراتی سنا و نیروی کمابیش شاهانۀ کنسولان برای مدت یک سال. اگر قید و میزانی در کار نباشد، حکومت سلطنتی به استبداد، حکومت آریستوکراتی به اولیگارشی، و دموکراسی به حکومت جماعت، غوغا، و دیکتاتوری مبدل میشود. پنج سال پس از آنکه قیصر به مقام کنسولی رسید، سیسرون طعنهای در حق او زد:
افلاطون میفرماید که از افسار گسیختگی بیحد، که مردم آن را آزادی مینامند، جباران پدید میآیند، همچون نهالی که از ریشه بدمد ... و این گونه آزادی ملت را زیر یوغ بندگی در میآورد. افراط در هر چیز ضد آن را پدید میکند. ... زیرا از میان چنین مردمی عنانگسیخته معمولاً یک تن به رهبری برگزیده میشود. ... کسی که دلیر و بیپروا باشد ... و با واگذاری اموال دیگران به مردم خود را محبوب ایشان کند، به چنین مردی وظیفۀ حراست از مسند حکومت واگذار و پیدرپی تجدید میشود، چرا که وی به دلایل بسیار هراسان است از اینکه یک شارمند عادی بماند. پس، یک گارد مسلح برگرد خود میگمارد و بر همان مردمی که وی را به قدرت رساندهاند استبداد میراند.با این همه قیصر پیروز شد و سیسرون صلاح در آن دید که ناخرسندی خویش را زیر حرفهای بیمزۀ خوشآهنگ دربارۀ قانون، دوستی، افتخار، و پیری مدفون کند. میگفت: «قوانین در زمان جنگ خاموشند؛» اما دست کم میتوانست دربارۀ فلسفۀ قانون بیندیشد. به پیروی از رواقیون، قانون را «عقل سلیم موافق با طبیعت» تعریف کرد و منظورش آن بود که قانون روابطی را که از غرایز آدمی ناشی میشود نظام و ثبات میبخشد. ... «طبیعت ما را دوستدار همنوعانمان آفریده» (جامعه)، «و این اساس قانون است.» دوستی باید بر اساس علایق مشترکی که با فضیلت و داد استحکام و تحدید مییابد استوار باشد، نه بر پایۀ نفع متقابل. آیین دوستی میباید چنین باشد: «توقع نداشتن چیزهای ناشرافتمندانه و انجام ندادن چنان خواهشها.» زندگی شرافتمندانه بهترین ضامن رستگاری در پیری است. تسلیم به نفس و افراط در جوانی تن را پیش از موقع میفرساید، اما زیستن به شیوۀ درست تن و روان هر دو را تا صد سال سالم نگاه میدارد؛ شاهد مثال ما ماسینیسا است. دل بستن به مطالعه آدمی را از «نزدیک شدن دزدانۀ پیری بیخبر میدارد.» پیری همچون جوانی مواهبی دارد — یعنی رسیدن به خردمندی بردبارانه، مهری پرآزرم در حق کودکان داشتن، و فرو نشستن تب هوس و جاه. پیری هراس مرگ را با خود به همراه دارد، اما نه اگر ذهن آدمی به حکمت سرشته شده باشد. پس از مرگ، در بهترین احوال، زندگی تازه و شادمانهتری در انتظار ماست، و در بدترین احوال آرامش خواهیم یافت.
رویهمرفته رسالات سیسرون در فلسفه تنکمایهاند و همۀ آنها، همچون سیاستمداری او، سخت به معتقدات رسمی و سنت چسبیدهاند. وی همۀ کنجکاوی یک دانشمند و احتیاط یک بورژوا در خود داشت، حتی در فلسفۀاش نیز سیاستمدار ماند و میل نداشت که رأی کسی را از دست بدهد. وی عقاید دیگران را فراهم میآورد و آرای موافق و مخالف را چنان به دقت میسنجد که از مجالس او با همان عقایدی که به درون آمدهایم بیرون میرویم. همۀ این رسالات تنها یک حسن دارند، و آن زیبایی سادۀ شیوۀ آنهاست. زبان لاتینی سیسرون چه دلپذیر است و چه آسان برای خواندن، و چه زبان روان و روشنی دارد! هنگامی که حوادث را باز میگوید، در کلام او چیزی از آن نشاطی یافت میشود که خطابههایش را دلانگیز میکند. چون منش کسی را وصف میکند، چنان مهارتی به کار میبندد که خود افسوس آن را میخورد که فرصت ندارد تا بزرگترین مورخ روم شود. وقتی که توسن سخن را رها میکند، عبارات موزون و تقطیعات کوبندهای از زبانش جاری میشود که همه را از ایسوکراتس آموخته است و فضای فوروم را با آنها پرخروش میکند. اندیشههایش از آن طبقات بالادست است، اما شیوهاش رو به مردم دارد. میکوشید تا سخنش برای مردم روشن و گفتههای بدیهیش هیجانآور باشد، و کلیگوییهایش را به چاشنی حکایت و نغزگویی نمکین میکرد.
سیسرون زبان لاتین را دوباره آفرید، بر واژههای آن افزود، و از آن افزاری انعطافپذیر برای فلسفه و دستمایهای برای دانش و ادب اروپای باختری ساخت که هفده قرن به کار میآمد. پسینیان از او بیشتر به نام نویسنده یاد میکردند تا سیاستمدار. آدمیان، به رغم همۀ یادآوریهایش، عظمت او را در مقام کنسولی از یاد بردند، اما پیروزیهایش را در ادب و گشادهزبانی ستودند. و از آنجا که گیتی صورت را همان گونه ارج مینهد که ماده را، و هنر را همان گونه که دانش و قدرت را، سیسرون در جمع رومیان در ناموری تنها از قیصر واپس ماند؛ و این استثنا را او هرگز نمیتوانست ببخشد.
نوشته و پژوهش شده توسط دکتر شاهین صیامی