~8 دقیقه مطالعه • بروزرسانی ۵ فروردین ۱۴۰۵
تاسیتوس
سیاستهای نروا و تراژان ذهن سرکوبشدهٔ روم را آزاد کرد و به ادبیات دوران آنان لحنی آکنده از نفرت شدید نسبت به استبداد بخشید؛ استبدادی که اگرچه از میان رفته بود، اما ممکن بود بازگردد. ستایشنامهٔ پلینی در سخنرانی خوشآمدگویی به نخستینِ سه اسپانیایی بزرگ که به تخت روم نشستند، بازتاب همین نفرت است؛ ژوونال به ندرت چیزی مینوشت که نشانی از این نفرت در آن نباشد؛ و تاسیتوس، درخشانترینِ مورخان، به گفتهٔ خود «بازپرسِ زمانهای گذشته» شد و با قلمش یک قرن را به تازیانه کشید.
ما نه زادگاه تاسیتوس را میدانیم و نه حتی نامی را که هنگام تولد به او داده شده بود. احتمالاً او پسر کورنلیوس تاسیتوس، فرماندار مالیاتی گل بلژیک بود. با پیشرفت این مرد، خانواده از طبقهٔ سوارکاران به اشراف تازهپدید ارتقا یافت. نخستین اطلاعات قطعی ما دربارهٔ مورخ، گفتهٔ خود اوست: «وقتی آگریكولا کنسول بود (۷۸)... مرا به دخترش نامزد کرد، دختری که میتوانست به ازدواجی بسیار برجستهتر برسد.» تاسیتوس آموزش معمول را دریافت کرد و در فنون خطابه چنان مهارتی یافت که به سبک او جان میبخشید و توانایی طرح استدلالهای موافق و مخالف را در سخنانش نمایان میساخت. پلینیِ جوان بارها سخنرانی او را شنید و از «فصاحت باوقار» او ستایش کرد و او را بزرگترین خطیب روم خواند. در سال ۸۸ به مقام پرایتوری رسید؛ سپس در سنا نشست و با شرمندگی اعتراف میکند که جرأت نکرد در برابر استبداد سخن بگوید و خود یکی از سناتورهایی بود که قربانیان دومیتیان را محکوم کردند. نروا او را در سال ۹۷ کنسول کرد و تراژان او را به عنوان فرماندار آسیا منصوب نمود. او مردی سختکوش و باتجربه در امور عملی بود. آثارش اندیشههای مردی است که زندگیای پربار و پرحادثه داشته، محصول بلوغ فکری همراه با فراغت و ذهنی پخته و ژرف.
این آثار با یک مضمون مشترک به هم پیوند میخورند: نفرت از خودکامگی. رسالهٔ «گفتوگو دربارهٔ خطیبان» (اگر از او باشد) افول فصاحت را به سرکوب آزادی نسبت میدهد. «آگریكولا» — کاملترین تکنگاری کوتاهِ زندگینامهای در جهان باستان — با افتخار اعمال بزرگ پدرزنش را به عنوان سردار و فرماندار بریتانیا بازمیگوید و سپس با زبانی تلخ از برکناری و بیاعتنایی دومیتیان سخن میگوید. رسالهٔ کوتاه دربارهٔ منشأ و موقعیت ژرمنها، فضایل مردانهٔ مردمی آزاد را با انحطاط و بزدلی رومیان تحت استبداد مقایسه میکند. وقتی تاسیتوس ژرمنها را به سبب ننگ دانستن کشتن نوزادان و ندادن امتیاز به بیفرزندی میستاید، در واقع بیشتر در حال نکوهش رومیان است تا توصیف ژرمنها. این رویکرد فلسفی به عینیت اثر آسیب میزند، اما در عین حال دید گستردهٔ یک مقام عالیرتبهٔ رومی را در ستایش توان مقاومت ژرمنها در برابر روم نشان میدهد.
موفقیت این رسالهها تاسیتوس را بر آن داشت تا شرارتهای استبداد و ستم را با جزئیات شرح دهد. او با تازهترین خاطرات خود آغاز کرد — دورهٔ گالبا تا مرگ دومیتیان — و وقتی اشراف از این تاریخها به عنوان بهترین اثر پس از لیوی ستایش کردند، در «سالنامهها» به دورهٔ تیبریوس، کالیگولا، کلودیوس و نرون پرداخت. از چهارده (یا به گفتهای سی) کتاب «تاریخها» تنها چهار و نیم باقی مانده که به سالهای ۶۹ و ۷۰ اختصاص دارد؛ از «سالنامهها» نیز دوازده کتاب باقی مانده است. او قصد داشت دوران آگوستوس، نروا و تراژان را نیز بنویسد، اما عمرش کفاف نداد؛ و آیندگان او را بیشتر از جنبهٔ تاریک تاریخش میشناسند، همانگونه که خود او گذشته را چنین میدید.
تاسیتوس معتقد بود «وظیفهٔ اصلی مورخ داوری دربارهٔ اعمال انسانهاست، تا نیکان پاداش خود را بگیرند و بدکاران از داوری آیندگان بترسند.» این دیدگاه تاریخ را به موعظهای اخلاقی تبدیل میکند. خشم فصاحت را آسان میکند اما انصاف را دشوار. تاسیتوس آنقدر به یاد استبداد نزدیک بود که نمیتوانست با بیطرفی کامل داوری کند. او در آگوستوس فقط نابودی آزادی را دید و توجهی به ادارهٔ خوب استانها نکرد. او بیشتر به شخصیتها و حوادث جذاب توجه داشت تا نیروها و علل. او پرترههایی درخشان اما گاه نادقیق ترسیم میکند و به اقتصاد، زندگی مردم، یا هنر توجهی ندارد.
با وجود این محدودیتها، تاسیتوس از بزرگترین مورخان است، زیرا قدرت هنریاش این نقصها را جبران میکند. او با شدتی بینظیر میبیند و توصیف میکند. سبک او فشرده، پرشور، گاه مبهم اما بسیار تأثیرگذار است. نثر او ترکیبی است از ایجاز سالوست، ظرافت سنکا و تعادل خطابهای مدارس. نتیجه سبکی است پرقدرت، تاریک، طعنهآمیز و مسحورکننده که خواننده را با خود میبرد.
ژوونال
متأسفانه ژوونال دیدگاههای تاسیتوس را با شواهد بیشتری تأیید میکند. آنچه یکی در نثر گزنده دربارهٔ امپراتوران مینویسد، دیگری در شعر تند دربارهٔ مردم بیان میکند.
دکیموس ژونیوس ژوونالیس، پسر یک بردهٔ آزادشدهٔ ثروتمند، در آکوینوم به دنیا آمد. برای تحصیل به روم آمد و بهطور تفننی به امور حقوقی پرداخت. «هجویات» او نشاندهندهٔ شوک برخورد ذوق روستایی با هیاهوی شهر است. او فساد، حرص ثروت، چاپلوسی، خیانت و انحطاط اخلاقی را به شدت میکوبد. او از نفوذ خارجیان، از طمع و از بیاخلاقی متنفر است و بهویژه زنان را در هجویهٔ ششم به شدت مورد حمله قرار میدهد، آنان را خودخواه، ولخرج، خیانتکار و پرمدعا مینامد و ازدواج را کاری خطرناک میداند.
اما نباید گفتههای او را کاملاً واقعی دانست. او خشمگین بود و این خشم در آثارش اغراق ایجاد کرده است. اصول اخلاقی او والا بود، اما بدون ملایمت و انصاف به کار رفتهاند. با چنین معیارهایی، هر جامعهای فاسد جلوه میکند. ژوونال بزرگترین طنزپرداز روم است، همانگونه که تاسیتوس بزرگترین مورخ آن است؛ اما اگر تصویر آنان را کاملاً واقعی بدانیم، دچار خطا میشویم.
یک جنتلمن رومی
پلینیِ جوان در سال ۶۱ در کوموم به دنیا آمد. پس از مرگ زودهنگام پدر، تحت سرپرستی عمویش پلینیِ بزرگ قرار گرفت. در روم نزد کوئینتیلیان تحصیل کرد و به خطابه علاقهمند شد. در ۱۸ سالگی وارد حرفهٔ وکالت شد و بعدها به مقام کنسولی رسید. او مردی ثروتمند و سخاوتمند بود و داراییهای فراوانی داشت.
او به نوشتن نیز علاقه داشت و مجموعهای از نامهها منتشر کرد که تصویری روشن و دلنشین از زندگی اشرافی روم ارائه میدهد. در این نامهها، او بیشتر بر جنبههای مثبت زندگی تمرکز میکند. او مردی مهربان و بخشنده بود و کمکهای مالی فراوانی به دوستان و شهر زادگاهش کرد.
آنچه در آثار او دلپذیر است، عشق او به خانه و طبیعت است. او از زندگی آرام در کنار دریا یا دریاچه لذت میبرد. همچنین با محبت از همسرش کالپورنیا یاد میکند. آثار او تصویری از جامعهای متمدن، با روابط انسانی گرم و فرهنگ غنی ارائه میدهد.
افول فرهنگی
پس از این بزرگان، دیگر چهرهٔ برجستهای در ادبیات لاتین پدید نیامد. ادبیات به سمت آثار سطحیتر رفت. زبان یونانی بار دیگر در ادبیات غالب شد و مرکز فرهنگی به شرق منتقل گردید. هنر روم کندتر افول کرد و هنوز آثاری ارزشمند در معماری و مجسمهسازی پدید آمد، اما الهام گذشته از میان رفته بود.
امپراتور فیلسوف
مارکوس اورلیوس در سالهای پایانی عمرش «تأملات» را نوشت. این اثر مجموعهای از اندیشههای اخلاقی است. او فلسفه را راهی برای زندگی درست میدانست، نه صرفاً نظریهپردازی. او به نظم جهان و عقل کلی باور داشت و معتقد بود انسان باید با طبیعت هماهنگ باشد.
او بر خویشتنداری، بخشش، و پذیرش سرنوشت تأکید میکرد. به نظر او، آرامش در پذیرش آن چیزی است که طبیعت مقرر کرده است. او بر برادری انسانها تأکید داشت و میگفت همه انسانها اعضای یک جهان مشترکاند.
کومودوس
پس از مرگ مارکوس اورلیوس، پسرش کومودوس به قدرت رسید. او جوانی نیرومند اما بیانضباط بود. صلح را به جنگ ترجیح داد، اما در ادارهٔ کشور ناتوان بود. او به نمایشهای گلادیاتوری علاقه داشت و خود در آنها شرکت میکرد.
دوران حکومت او با فساد، خشونت و بیثباتی همراه بود. اطرافیانش قدرت را در دست گرفتند و سوءاستفاده کردند. در نهایت، در سال ۱۹۲ میلادی، در نتیجهٔ توطئهای کشته شد. مرگ او پایان دورهای از حکومت نسبتاً باثبات و آغاز دوران آشفتگی در امپراتوری روم بود.
نوشته و پژوهش شده توسط دکتر شاهین صیامی