رهبانان و فرایارها (۱۰۹۵–۱۳۰۰)

رهبانان و فرایارها نقش حیاتی در بقای کلیسا و اصلاح آن ایفا کردند. صومعه‌های بندیکتینی پس از قرن دهم از نظر تعداد کاهش یافتند اما از طریق فعالیت‌های کشاورزی و فرهنگی نفوذ خود را حفظ کردند. فرقه‌های جدید مانند سیسترسیان که توسط روبر دولمولم تأسیس شد و توسط استفان هاردینگ و قدیس برنار احیا گردید، بر فقر مطلق، کار دستی و سادگی تأکید داشتند. برنار این جنبش را به نیرویی معنوی قدرتمند تبدیل کرد. فرانسیس آسیزی فرقه فرانسیسیان را بنیان نهاد و با پذیرش فقر مطلق به موعظه مستقیم مردم پرداخت، در حالی که دومینیک فرقه دومینیکیان را به عنوان وعاظ و معلمان تأسیس کرد. دیرهای راهبه‌ها نیز این تحولات را دنبال کردند و زندگی وقف‌شده و خدمت به زنان عرضه داشتند. عرفان در کنار این فرقه‌ها شکوفا شد و دستگاه پاپی تحت چهره‌هایی مانند بونیفاسیوس هشتم با چالش‌های سکولار روبه‌رو گردید. این جنبش‌ها کلیسا را از طریق اصلاح، آموزش و تعامل مستقیم با جامعه تجدید کردند.

رهبانان فرایارهاسیسترسیان فرانسیسیان دومینیکیانقدیس برنار قدیس فرانسیس

~117 دقیقه مطالعه • بروزرسانی ۱۲ فروردین ۱۴۰۵

رهبانان و فرایارها (۱۰۹۵–۱۳۰۰)

I – زندگی رهبانی

شاید کلیسا نه به علت شکنجه‌های دستگاه تفتیش افکار، بلکه به واسطه پیدایش فرقه‌های جدیدی از راهبان از ورطه فنا رهایی یافت؛ فرقه‌هایی که فوراً اقوال بدعت‌گذاران درباره فقر حواریون را اقتباس کردند و مدت یک قرن برای فرقه‌های رهبانان قدیمی و کشیشانی که خادم حکومت‌ها بودند سرمشق بارزی از خلوص نیت شدند.

دیرها در طی قرون تیرگی رو به فزونی نهادند و در قرن پرآشوب دهم، که اروپا به منتهای ذلت رسیده بود، به اوج اعلای ترقی خود رسیدند، و از آن پس هر قدر حکومت‌ها در اعاده نظم و استقرار رفاه موفق‌تر شدند، به همان نسبت از تعداد صومعه‌ها کاسته شد. در فرانسه، حدود سال ۱۱۰۰، تعداد دیرها به ۵۴۳ می‌رسید، و حال آنکه این رقم در حدود سال ۱۲۵۰ تنها به دویست و هشتاد و هفت بالغ می‌شد. شاید عاملی که جبران این کاهش تعداد صومعه‌ها را می‌کرد افزایش عده‌ای بود که به طور متوسط در هر دیری مقام داشتند؛ با این همه، دیرهایی که عده رهبانان‌شان به یکصد نفر می‌رسید انگشت‌شمار بودند. در قرن سیزدهم هنوز بین پدران و مادران پرهیزکار یا خانواده‌هایی که عیال بسیار و کفاف اندک داشتند رسم بود که کودکان هفت‌ساله یا بیشتر را به عنوان «پیشکش» درگاه خداوند به دیرها بسپارند. قدیس توماس آکویناس از جمله افرادی بود که زندگی رهبانی خود را این‌سان آغاز کرد. بندیکتیان را اعتقاد بر این بود که اگر کودکی را پدر و مادرش در راه خدا وقف صومعه کرده باشند، چون به سن رشد برسد، دیگر نمی‌تواند به هیچ وجه دست از زندگی رهبانی بشوید؛ لکن قدیس برنار و فرقه‌های جدید معتقد بودند که چنین کودکی چون به سن بلوغ برسد، می‌تواند به راه و رسم زندگی عادی بازگردد، بی‌آنکه مورد شماتت کسی قرار گیرد. به طور کلی، یک رهبان بالغ، در صورتی که میل به ترک حلقه رهبانان می‌کرد و می‌خواست که با نقض عهد خویش مرتکب گناهی نشود، ناگزیر به تحصیل اجازه از طرف پاپ بود.

قبل از ۱۰۹۸ اغلب دیرهای اروپای باختری هر کدام به تفاوت با صداقت تمام از یک نوع نظامات بندیکتیان پیروی می‌کردند. برای هر نوچه‌ای یک سال به عنوان آزمایش فرصت قائل بودند؛ در عرض این مدت داوطلب می‌توانست بدون هیچ اشکالی از دیر بیرون رود. کایساریوس، رهبانی اهل هایستر باخ، می‌نگارد که شهسواری از زندگی رهبانی «بزدلانه به این عذر دست کشید که از شپش جامه (رهبانی) می‌ترسد، زیرا جامه‌های پشمین ما پناهگاه شپش‌های فراوان است.» در حدود چهار ساعت از اوقات روزانه رهبان صرف دعا خواندن می‌شد؛ خوراک معمولاً نباتی و مختصر بود؛ مابقی روز به کار، قرائت، تعلیم، مراقبت از بیماران، امور خیر، و استراحت تخصیص داده می‌شد. کایساریوس توصیف می‌کند که چگونه دیر وی، به وقت خشکسالی ۱۱۹۷، در عرض روز ۱۵۰۰ «سهم سرانه» خوراک به مستمندان بذل می‌کرد و «تا هنگام برچیدن خرمن، همه مردمان فقیری را که به طلب نان به سراغ ما می‌آمدند زنده نگاه داشت.» در همین قحطی بزرگ، دیری متعلق به رهبانان فرقه سیسترسیان در وستفالی تمام گله و رمه خود را ذبح کرد، و کتاب‌ها و ظروف متبرکه خود را فروخت تا فقرا را اطعام کند. رهبانان بر اثر عرق جبین و زحمات سرف‌های خویش به ساختن دیرها و کلیسای کوچک و بزرگ پرداختند، آبادی‌های بزرگی را حاصلخیز کردند، مرداب‌ها و جنگل‌ها را مبدل به اراضی کشاورزی ساختند، صنایع دستی بی‌شماری را رواج دادند، و به تهیه آبجوها و شراب‌های بسیار گوارا پرداختند. هر چند که به ظاهر صومعه عده زیادی از افراد نیکو سیرت و کاردان را از جهان می‌گرفت و آنها را در یک نوع تقدس خودپرستانه‌ای غرقه می‌ساخت، به هزاران نفرشان انضباط فکری و اخلاقی می‌آموخت و سپس آنها را به دنیا باز می‌گردانید تا در خدمت اسقفان و پاپ‌ها و پادشاهان به عنوان مشتی مشاور و وزیر خدمت کنند.

با گذشت زمان، ثروت روزافزون جامعه‌ها، دیرها را در بر گرفت، و فتوت مردم سبب شد که گهگاهی رهبانان نیز از تجملات زندگی برخوردار شوند. دیر سن ریکیه در شمار ثروتمندترین دیرهای اروپا محسوب نمی‌شد، با این همه صد و هفده واسال داشت و ۲۵۰۰ باب خانه مسکونی، که از مستاجران این خانه‌ها همه ساله ده هزار جوجه، ده هزار خروس اخته، و هفتاد و پنج هزار عدد تخم مرغ دریافت می‌داشت، و مال‌الاجاره، که برای هر خانه مبلغ عادلانه‌ای بود، روی هم رفته مبلغ گزافی می‌شد. دیرهایی مثل مونته کاسینو، کلونی، فولدا، سن گال، و سن دنی فوق‌العاده ثروتمندتر بودند، و پیر دیرهایی مثل سوژه - صدر دیر سن دنی، و پیر لوونرابل - صدر دیر کلونی، یا حتی سامسن - صدر دیر بری سنت ادموند، واقع در انگلستان، در حکم خاوندهایی بودند صاحب ثروت مادی فراوان و اقتدار سیاسی و اجتماعی بسیار زیاد. سوژه پس از اطعام رهبانان خویش و ساختن یک کلیسای جامع بسیار مجلل، هنوز آن قدر مال داشت که بتواند نیمی از هزینه جنگ‌های صلیبی را بپردازد. شاید درباره همین سوژه بود که قدیس برنار چنین نوشت: «اگر بگویم که صدر دیری را به چشم ندیده‌ام که با کوکب‌های مرکب از شصت سر اسب، بلکه بیشتر، در حرکت باشد، دروغ گفته‌ام.» لکن سوژه صدر اعظم بود و برای مرعوب ساختن مردم این سان در انظار عمومی ظاهر می‌شد؛ در حالی که در خلوت با سادگی تمام در حجره‌ای زندگی می‌کرد و، تا آنجا که وظایف دیوانی‌اش اجازه می‌داد، از کلیه نظامات فرقه خویش پیروی می‌کرد. پطرس یا پیر لوونرابل آدم نازنینی بود؛ وی، با وجود اقدامات پی‌درپی، قادر نشد که دیرهای تابع کلونی را (که روزی پیشاهنگ اصلاحات بودند) از گرایش به سوی جیفه دنیوی باز دارد، و به اتکای این تمایلات بود که رهبانان، در عین حال که مالک چیزی نبودند، به دام تن‌پروری در می‌افتادند و به تدریج فاسد می‌شدند.

هر قدر مکنت رو به فزونی نهد، اخلاقیات تنزل می‌کند، و طبیعت بر وفق استطاعت افراد آشکار می‌شود. در هر اجتماع بزرگی پارهای از افراد را می‌توان سراغ گرفت که غرایز آنها به مراتب قوی‌تر از عهد و پیمان‌های‌شان باشد. در حالی که اکثر رهبانان تا حدود زیادی پیرو نظامات فرقه‌های مربوطه بودند، اقلیتی نیز بود که تمایل به دنیا و تن‌پروری داشت. در بسیاری از موارد، خاوند یا پادشاه صدر دیر را معمولاً از میان افراد طبقه‌ای برمی‌گزیدند که به تن‌آسایی معتاد بودند. این قبیل پیران دیر فوق نظامات رهبانی قرار داشتند؛ از شکار، قوش‌بازی، شرکت در جشن‌های نظامی، و سیاست لذت می‌بردند؛ بسیاری از رهبانان به تقلید از آنها فاسد شدند. از آنچه جیرالدوس کمبرنسیس درباره صدر دیر ایوشم نگاشته است پیداست که این فرد بخصوص آدم سرخوش و اهل حالی بود، زیرا «هیچ کس از چنگ عفریت شهوتش مصون نبود». مردم آن حول و حوش تصور می‌کردند که عده کودکان وی بالغ بر هجده است. سرانجام مجبور شدند او را از مقامش عزل کنند. این گونه پیران دنیا دار، یعنی افرادی چاق و چله، و متمکن و نیرومند آماج شوخ‌طبعی عامه و مطایبات ادبی قرار می‌گرفتند. عجیب‌ترین و بیرحمانه‌ترین مطایبه در ادبیات قرون وسطی توصیفی است درباره یک صدر دیر که از قلم والتر مپ تراوش کرده است. برخی از صومعه‌ها به داشتن شراب‌های ناب و خوراک‌های اعلا مشهور بودند. اگر رهبانان گهگاهی از نعمات زندگی اندک بهرهای بر می‌گرفتند، نباید آنها را مورد شماتت قرار دهیم، زیرا می‌توان بخوبی درک کرد که تا چه حد از خوردن سبزیجات یکنواخت کسل بودند و آرزوی خوردن گوشت را داشتند؛ و اگر گهگاهی وقت خود را به وراجی یا جر و بحث می‌گذراندند، و یا حین مراسم قداس به خواب می‌رفتند، نباید بر آنها خرده بگیریم.

رهبانان، که هنگام ورود به حلقه دیرنشینان متعهد می‌شدند مجرد بمانند، قدرت غریزه جنسی را، که بر اثر دیدن زنان و مردان متأهل غیر روحانی بارها به جنبش در می‌آمد، دست کم گرفته بودند. کایساریوس، اهل هایستر باخ، به نقل حکایتی می‌پردازد که بارها در مورد واقعات قرون وسطی از آن یاد می‌کنند. می‌گوید که صدر دیری به اتفاق رهبان جوانی سوار بر مرکب شدند و از دیر بیرون رفتند. جوان، که برای نخستین بار زن‌ها را به چشم می‌دید، پرسید: «اینها چه چیزند؟» صدر دیر جواب داد: «اینها شیاطینند.» رهبان گفت: «به نظرم اینها زیباترین موجوداتی آمدند که تا به حال به چشم دیده‌ام.» پیترو دامیانی، که از زاهدان گوشه‌نشین معروف است، در پایان عمری که مثل یک تن از قدیسان لکن توأم با تلخی گذرانیده بود، می‌گفت:

من که اکنون پیر مردی شده‌ام، می‌توانم بی هیچ گزندی به صورت چروکیده و خشکیده عجوزه‌ای تارچشم نظر افکنم. با این همه از دیدن چهره‌های خوش‌آیند و آراسته اجتناب می‌ورزم، آن‌سان که کودکان از آتش احتراز می‌جویند. تفو بر این دل هرزه‌گرد من که قادر نیست اسرار «کتاب مقدس» را با صد بار خواندن محفوظ دارد، و حال آنکه پیکری را که فقط یک بار دیده است از لوح خود نمی‌زداید.

در نظر برخی از رهبانان، فضیلت عبارت بود از مبارزه‌ای با نفس در گزینش میان زن و عیسی. ترک علاقه از جنس زن تلاشی بود تا خود را در برابر افسونگری‌های زنان بکلی مصون سازند. احکام پاک آنها گاهی به ژاله‌های تمنا سبک‌بار می‌شد، و آنچه با چشم بصیرت معصوم می‌دیدند توأم با تعابیری بود که از عشق بشری به عاریت گرفته بودند.

در بعضی از دیرها آثار اووید طالبان فراوان داشت، و دستاویزهای عشق‌ورزی او از جمله مطالبی نبود که رهبانان با بی‌اعتنایی از آن در گذرند. تندیس‌های برخی از کلیساهای جامع، کنده‌کاری‌های اثاثه آنها، حتی تصاویری که در پارهای از کتاب دعاها کشیده شده بود، رهبانان و راهبه‌ها را به صور مختلف نشان می‌دادند: خوک‌ها را در لباس رهبانی مجسم می‌کردند، زیر جبه‌های رهبانی، قضیب‌ها را در حال نعوظ کشیده بودند، و راهبه‌ها را گرم معاشقه با شیاطین نشان می‌دادند. نقش برجسته‌ای بر سر دروازه معروف به «واپسین داوری» در رنس، شیطانی را مجسم ساخته است که مشغول کشانیدن مردان محکوم به سوی دوزخ است؛ در میان این جمعیت اسقفی را با کلاه درازش می‌توان به عیان دید. روحانیان قرون وسطی - شاید کشیشان دنیوی که بر روحانیان تارک دنیا غبطه می‌خوردند - نسبت به این قبیل کاریکاتورها ایرادی نداشتند، و حال آنکه به نظر روحانیان عهد جدید، محو اکثر این نقوش عملی پسندیده بوده است.

نکته مهم آن است که کلیسا خود شدیدترین منقد اعضای گناهکار خویش بود؛ جمعی از مصلحان عالی‌قدر کلیسا، یکی پس از دیگری، تلاش کردند تا رهبانان و صدر دیرها را بار دیگر به پیروی از آرمان‌های عیسی وادار سازند.

II – قدیس برنار

در پایان قرن یازدهم، همزمان با تصفیه دستگاه پاپی و بالا گرفتن شور در اولین جنگ صلیبی، نهضتی خوداصلاحی تمامی عالم مسیحی را در نوردید، پایه اخلاق کشیشان دنیوی یا افرادی را که بکلی از دنیا قطع علاقه نکرده بودند بغایت ترقی داد، و به ایجاد فرقه‌های جدیدی از رهبانیت دست زد که تمام شور و حمیت خویش را موقوف به اجرای نظامات قدیس آگوستینوس یا قدیس بندیکتوس می‌کردند. قبل از سال ۱۰۳۹ میلادی، در تاریخی که دقیقاً بر ما مکشوف نیست، قدیس جان گوالبرتوس فرقه‌ای را در دره مشجر والومبروزا واقع در ایتالیا، به همین نام، تأسیس کرد و مقرر داشت که افراد عادی بتوانند، در عین اشتغال به کارهای دستی، به حلقه رهبانان در آیند، و همین امر بود که بعداً به دست فقرای مسیحی راه تکامل سپرد. سینود رم، به تاریخ ۱۰۵۹، کشیشانی را که در انجام امور و عواید حاصله از یک کلیسای جامع شریک بودند ترغیب کرد تا به طور دسته‌جمعی زندگی کنند و مثل حواریون عیسی اموال‌شان اشتراکی باشد. برخی از این کار اکراه داشتند و کماکان پای‌بند متعلقات دنیوی ماندند؛ لکن بسیاری این دعوت را لبیک گفتند و یک رشته نظامات و دستورات رهبانی را، که به قدیس آگوستینوس نسبت می‌دادند، برای خود اقتباس کردند و به تشکیل اجتماعاتی شبیه دیرها مبادرت ورزیدند که مجموع آنها را کشیشان آستن یا آگوستینوسی نام نهاده‌اند.

در ۱۰۸۴، قدیس برونو، اهل کولونی، پس از آنکه از قبول مقام اسقفی اعظم رنس سر باز زد، در نقطه‌ای بکلی متروک موسوم به شارتروز، واقع در جوار گرنوبل، در کوه‌های آلپ، دیری را بنیاد نهاد و فرقه کارتوزیان را تأسیس کرد. سایر مردان پرهیزکاری که از کشمکش‌های دنیوی و تن‌پروری روحانیان خسته شده بودند، در اماکنی دورافتاده و خلوت، به ایجاد خانقاه‌هایی برای کارتوزیان اقدام کردند. هر رهبانی در حجره جداگانه خویش کار می‌کرد، خوراک می‌خورد، و همان‌جا می‌خوابید؛ با نان و شیر تغذیه می‌کرد، جامه‌هایی می‌پوشید از موی اسب، و تقریباً بطور دایم از تکلم لب فرو می‌بست. این گونه رهبانان هفته‌ای سه بار برای مراسم قداس، نماز مغرب، و دعاهای نیم‌شب دور هم جمع می‌شدند و روزهای یکشنبه و ایام عید نیز خود را از قید گوشه‌نشینی و سکوت می‌رهاندند و به گفتگو و صرف خوراک دسته‌جمعی می‌پرداختند. در بین تمام فرقه‌های رهبانان مسیحی، این یکی از همه ریاضت‌کش‌تر بود، و در خلال هشت قرن، با صداقت و امانت تمام، هنوز ذره‌ای از نظامات اولیه جمعیت عدول نکرده است.

در ۱۰۹۸، روبر، اهل مولم، که ریاست چندین صومعه متعلق به بندیکتیان را بر عهده داشت و از اصلاح این دیرها فرسوده شده بود، خودش دیر جدیدی را در صحرایی خالی از سکنه به نام سیتو، در نزدیکی دیژون، بنیاد نهاد؛ همچنانکه رهبانان فرقه کارتوزیان نام خود را از محل شارتروز اقتباس کرده بودند، پیروان روبر نیز خود را سیتو (یا به عبارتی سیسترسیان) نامیدند. سومین صدر دیر سیتو، یک انگلیسی اهل ایالت دورستشر موسوم به استفان هاردینگ، صومعه مزبور را توسعه بخشید و از نو سازمان داد و شعبی برای آن افتتاح کرد و به تدوین آیین‌نامه‌ای پرداخت موسوم به منشور محبت که در واقع تشریک مساعی و تعاون صلح‌جویانه‌ای را میان دیرهای سیسترسیان و صومعه سیتو تضمین می‌کرد. در میان پیروان این جمعیت جدید، نظامات بندیکتیان با همان شدت و قوتی که در آغاز داشت از نو رواج گرفت، به این معنی که فقر محض ضروری بود، از خوردن هر نوع گوشتی می‌بایستی دوری می‌شد، فرا گرفتن علم تشویق نمی‌شد، سرودن شعر ممنوع بود، و پیروان فرقه مکلف بودند از لباس‌های مذهبی مجلل، ظروف اعلا، یا حضور در اماکن لوکس خودداری ورزند. هر راهب تندرستی موظف بود که با دیگران در کارهای دستی و باغبانی شریک شود تا حاصل کار آنها دیر را از دنیای خارج بی‌نیاز سازد، و چیزی نماند که رهبان به بهانه طلب آن از دیر خارج شود.

رهبانان سیتو، از لحاظ نیرو و کاردانی در کشاورزی، کلیه فرقه‌ها، اعم از صومعه‌نشین یا کشیشان اهل دنیا، را تحت‌الشعاع قرار دادند. افراد این جمعیت در نواحی غیرمسکون مراکز جدیدی برای فرقه خویش بنیاد نهادند؛ اراضی باتلاقی و جنگلی و بیشه‌ها را برای کشت و زرع آماده ساختند؛ و در تبدیل نواحی شرق آلمان به کوچ‌نشین، و همچنین ترمیم خرابی‌های ویلیام فاتح در صفحات شمالی انگلستان، سهم مهمی ایفا کردند. سعی جمیل رهبانان سیتو برای بسط تمدن به کمک دسته‌ای از برادران عوام یا کانورسی مبذول می‌شد که متعهد می‌شدند مجرد بمانند، خاموشی اختیار کنند، و در طلب علم قدمی برندارند، و برای مسکن، پوشاک، و خوراک خود به عنوان کشاورز یا خدمتکار کار کنند.

این قبیل ریاضت‌ها نوچه‌های بالقوه را مرعوب می‌کرد. از این رو جمع قلیل رهبانان سیتو خیلی بکندی رو به توسعه گذاشت، و شاید هم اگر به برکت ظهور آدم با حمتی چون قدیس برنار نبود، امکان داشت که فرقه جدید، در عنفوان جوانی راه زوال سپرد. برنار به سال ۱۰۹۱، در نزدیکی دیژون، در دامان خانواده شهسواری قدم به عرصه وجود نهاد، و چون پا به رشد گذاشت، جوان محجوب پارسایی شد که از خلوت گزیدن حظ وافر می‌برد، از آنجا که برنار دنیای غیر روحانی را جای ناراحتی دید، مصمم شد به صومعه‌ای پناه برد. لکن قبل از انجام این تصمیم، در میان بستگان و دوستان خویش شروع به تبلیغ کرد تا با وی به فرقه سیتو بپیوندند، چنانکه گویی می‌خواست در عین سکوت، از مصاحبت یاران بی‌بهره نماند. مشهور است که مادران و دختران دم‌بخت همین که او را از نزدیک می‌دیدند، بر خویشتن می‌لرزیدند، زیرا می‌ترسیدند که مبادا شوهران یا معشوقگان آنها را از لذایذ دنیوی محروم کند. با وجود سرشک‌ها و افسونگری‌های آنها، برنار در کار خود موفق شد، و هنگامی که وی را به جرگه اخوان سیتو راه دادند (۱۱۱۳)، بیست و نه تن داوطلب از جمله برادران، یک عم، و جمعی از دوستان را با خود همراه آورده بود.

بعداً وی مادر و خواهر خویش را ترغیب کرد تا به دیر راهبه‌ها بپیوندند، و پدرش را با تهدید به اینکه «اگر کفاره گناهانت را ندهی، تا ابد در آتش خواهی سوخت … و از لاشه تو دود و عفونت پراکنده خواهد شد» روانه دیر کرد.

استفان هاردینگ به مجرد دیدن برنار، از پاکدامنی و نیروی وی چنان غرق تحسین شد که او را بی‌درنگ به اتفاق دوازده تن رهبانان برای ساختن دیر دیگری گسیل داشت، و به مقام صدر دیر ارتقا داد (۱۱۱۵). برنار بیشه انبوهی را واقع در صد و چهل و پنج کیلومتری سیتو برای دیر جدید انتخاب کرد - محلی که به کلارا والیس یا «دره روشن» اشتهار داشت - و از آن پس به برناردو کلروو معروف شد. در این محل نه جای سکنتی وجود داشت و نه سکنه‌ای. نخستین تکلیف این برادران گوشه‌نشین آن بود که به دست خود اولین «صومعه» را احداث کنند. و آن بنایی بود چوبی با یک نمازخانه و یک سفره‌خانه که زیر سقف واحدی قرار داشتند، و قسمت بالای آن خوابگاه بود، که به وسیله نردبانی به پایین متصل می‌شد. جای خواب هر فرد عبارت بود از جعبه‌ای چوبی که کف آن را با برگ درختان مفروش کرده بودند. پنجره‌های این دیر از سر انسان بزرگ‌تر نبود، و کف آن خاکی بود. خوراک رهبانان نباتی بود، جز بعضی مواقع که ماهی به دست می‌آوردند. در بساط آنها اثری از نان گندم و ادویه دیده نمی‌شد. شراب اندک بود، و این رهبانان، که عاشق بی‌قرار رستگاری اخروی بودند، درست مثل فیلسوفانی تغذیه می‌کردند که طالب عمری درازند. رهبانان خود مسئول تهیه غذای خویش بودند، و هر بار یکی از آنها به عنوان آشپز آستین بالا می‌زد. به حکم نظاماتی که برنار وضع کرد، صومعه مجاز به خرید ملک نبود، فقط می‌توانست صاحب چیزی باشد که کسی به دیر می‌بخشید. برنار آرزومند بود که دیر وی فقط آن قدر زمین داشته باشد که رهبانانش بتوانند با دست خویش و به کمک افزار ساده‌ای در آن کشاورزی کنند. در آن دره ساکت، برنار و یاران روزافزون وی، در عین خاموشی و رضایت، فارغ از «طوفان جهان» به کار اشتغال داشتند، بیشه‌ها را صاف می‌کردند، محصول می‌کاشتند و برمی‌چیدند، به ساختن اثاثه مورد نیاز می‌پرداختند، و هنگام ادای فرایض شرعی به دور هم گرد می‌آمدند تا بدون ارگ به خواندن «مزامیر» و سرودهای روحانی روز مشغول شوند. ویلیام آوسن تیری درباره پیروان برنار گفت: «هر قدر با دقت بیشتری آنها را می‌نگرم، بیشتر باورم می‌شود که اینها پیروان واقعی مسیحند … . اندکی کمتر از فرشتگان، لکن به مراتب بالاتر از مردمان عادی.» آوازه شهرت این دیر مسیحی، که قرین صلح و استغنا بود، در اطراف پیچید، به طوری که دیر کلروو قبل از مرگ برنار هفتصد تن رهبان داشت. قطعاً افراد در چنین محیطی احساس خوشبختی می‌کردند، زیرا تقریباً جمیع کسانی که از این واحه اشتراکی به سمت صدر دیر، اسقف، و دستیار به سایر نقاط جهان مسیحی روانه می‌شدند، به امید بازگشت به کلروو روز شماری می‌کردند. خود برنار، که بالاترین مقامات کلیسا به وی تفویض شد و به اشاره پاپ‌ها به سرزمین‌های فراوانی سفر کرد، همواره در اشتیاق آن بود که به حجره خویش در کلروو باز گردد تا آنکه، به گفته خودش، «دست‌های کودکانم چشمان مرا بر هم گذارند، و جسدم را در کلروو، پهلو به پهلوی اجساد مسکینان، به خاک سپرند.»

برنار آدمی بود کمابیش با فراست، صاحب اعتقادی راسخ، و شخصیتی بسیار بارز و بدون تزلزل. وی ابداً اعتنایی به علوم یا فلسفه نداشت. در نظر او ذهن بشر ذره‌ای آن قدر کوچک و ناچیز از عالم خلقت بود که امکان نداشت بتواند درباره آفرینش قضاوت کند، یا مدعی شناخت چنین پدیده‌ای شود. وی از تفاخر ابلهانه فیلسوفان که درباره طبیعت، منشأ، و سرنوشت عالم وجود وراجی می‌کردند در شگفت بود؛ از پیشنهاد آبلار که می‌گفت زمام ایمان را باید به کف عقل نهاد متوحش بود؛ و جداً با آرای مربوط به مکتب خردگرایی مبارزه می‌کرد، زیرا این قبیل عقاید را جسارت و اهانتی به آفریننده کون و مکان می‌دانست. به جای آنکه در صدد شناختن عالم هستی برآید، ترجیح می‌داد که زبان در کشد و، مرهون الطاف الاهی، در پرتو معجزه مکاشفه گام بردارد. برنار کتاب مقدس را به عنوان کلام خداوندی قبول داشت، زیرا در غیر این صورت، به نظر وی، زندگی عبارت می‌شد از بیابان تاریکی پر از سرگردانی. هر قدر بیشتر به تبلیغ آن ایمان کودکانه می‌پرداخت، بیشتر اطمینان حاصل می‌کرد که این باید راه رسیدن به سر منزل حقیقت باشد. هنگامی که یکی از رهبانانش با وحشت تمام اذعان کرد که واقعاً نمی‌تواند باور کند که کشیش بتواند حین مراسم قربانی مقدس نان را به جسم، و شراب را به خون عیسی مبدل سازد، برنار وی را شماتت نکرد، بلکه به وی دستور داد که، با وجود این، «برو و به کمک ایمان من در مراسم شرکت کن.» وقایع‌نگاران ما را مطمئن می‌سازند که ایمان برنار به قدری سرشار بود که در روح آن راهب شکاک نفوذ کرد و نجات اخروی را برای وی مسلم ساخت. تنفر وی از بدعت‌گذارانی نظیر آبلار یا آرنالدو دا برشا به قدری بود، و به حدی در حق این قبیل افراد آزار روا می‌داشت، که مرگ آنها باری بر خاطرش نمی‌نشست، زیرا این بدعت‌گذاران موجبات تضعیف کلیسا را فراهم می‌آوردند - و کلیسا، با تمام معایب و نواقصی که داشت، در نظر وی وسیله ابلاغ منویات عیسی بود. از طرف دیگر، وی می‌توانست تقریباً با همان لطافتی که خاص مریم باکره بود، و او را با شور تمام پرستش می‌کرد، اشخاص را دوست بدارد. منقول است که دید دزدی را می‌بردند تا بر سر دارش کشند؛ برای رهایی وی دست به دامان کنت شامپانی زد و به وی وعده داد که آن مرد را به ادای کفاره‌ای وادارد به مراتب شدیدتر از مرگی که یک لحظه به طول می‌انجامد.

برنار در محضر پادشاهان و پاپ‌ها به موعظه می‌پرداخت، لکن از دلالت روستاییان و شبانان دره خویش خشنودی بیشتری کسب می‌کرد. وی در برابر لغزش‌های این قبیل مردمان ساده و سهل‌گیر بود، روش خود را برای آنها سرمشق می‌ساخت، و در مقابل ایمان و عشقی که به آنها می‌داد، محبت توأم با خاموشی این جماعت را جلب کرد. برنار دینداری خود را به عالی‌ترین مراحل ریاضت می‌رسانید، چنانکه آن قدر روزه می‌گرفت که پیر ارشدش در سیتو مجبور بود به وی امر کند که روزه خود را بشکند. وی مدت سی و هشت سال تمام در حجره کوچک و تنگی در کلروو زندگی کرد که دارای بستری از کاه بود و، جز حفره‌ای در دیوار، هیچ جایی برای نشیمن نداشت. تمامی آسایش و مال و منال دنیوی در قیاس با خیال و نوید مسیح هیچ و پوچ بود. وی در همین باب به تصنیف چند سرود روحانی مبادرت ورزید که حاکی از کمال سادگی و لطافتی دلنشینند. از آن جمله است این ابیات:

عیسایی که یاد شیرین تو دل را شادمانی واقعی می‌بخشد، ای که حضور تو شیرین‌تر از عسل و تمام شیرینی‌هاست.

هیچ نغمه‌ای دلکش‌تر، هیچ آوایی دلنشین‌تر، هیچ خیالی شیرین‌تر از عیسی فرزند خدا نیست.

عیسی، ای امید انسان توبه‌کار، چقدر نسبت به لابه‌گران مهربانی! چقدر نسبت به آنها که ترا می‌جویند احسان می‌کنی پس نسبت به آنها که ترا می‌یابند چه باید باشی!

با وجود قوه تمییزی که برنار در صنایع لفظی داشت، به هیچ نوع زیبایی و ظرافتی اهمیت نمی‌داد، مگر آنکه جنبه معنوی داشته باشد. دست‌ها را بر روی چشمان می‌نهاد تا مبادا دیدگانش از دیدن دریاچه‌های سویس بیش از اندازه به درک لذت نفسانی نایل آیند. صومعه وی از هرگونه تزیینی جز شکل مسیح مصلوب عاری بود.

وی دیر کلونی را، برای مبالغ عظیمی که در راه معماری و تزیین کلیساهای جامع خود صرف کرده بود، شماتت می‌کرد. می‌گفت: «کلیسا دیوارهای خود را با شکوه ساخته، و از مسکینان خود بکلی غافل مانده است. سنگ‌های خود را به طلا می‌آراید، و کودکان خود را برهنه می‌گذارد. با سیم تیره‌بختان دیدگان اغنیا را مسحور می‌سازد.» وی شاکی بود از اینکه دیر عظیم سن دنی، به عوض آنکه جایگاه مؤمنان بی‌ریا باشد، پایگاه خیل بزرگی از شهسواران مسلح و مغرور شده است، و به همین سبب دیر مزبور را «پادگان، مدرسه شیطان، و لانه مشتی از دزدان» می‌خواند. سوژه، صدر دیر سن دنی، که در عین فروتنی از این انتقادها متأثر شده بود، به اصلاح قوانین کلیسا و رهبانان خویش پرداخت و هنوز در قید حیات بود که مورد ستایش برنار قرار گرفت.

اصلاح دیرها و جامعه‌های رهبانی که از کلروو سرچشمه گرفت، و بهبود سلسله مراتب روحانیت که بر اثر گماردن رهبانان برنار بر سر حوزه‌های اسقفی و اسقفی اعظم میسر شد، فقط جزئی از نفوذ این مرد عجیب بود که توقع هیچ چیز مگر قرص نانی نداشت، و آن نفوذ در عرض نیم قرن حیات وی در تمام شئون دستگاه روحانی ریشه دوانید و، در جمیع درجات، افراد را به انجام وظایف خود واداشت. هانری، برادر پادشاه فرانسه، به دیدن وی رفت؛ برنار مدتی با وی گفتگو کرد؛ همان روز هانری به حلقه رهبانان پیوست و در کلروو به ظرفشویی مشغول شد. وی به کمک موعظاتی چنان فصیح و آبدار که گویی تقریباً شعر بودند، قلوب کلیه شنوندگان خود را تسخیر می‌کرد؛ به وسیله نامه‌های خویش، که شاهکارهایی از دادخواست‌هایی آتشین بودند، شوراها، اسقفان، پاپ‌ها، و پادشاهان را تحت نفوذ قرار می‌داد؛ و از طریق مراوده‌های خصوصی، خط مشی‌های کلیسا و حکومت را به طرز مطلوب معین می‌کرد. برنار هیچ‌گاه حاضر نشد که متصدی مقامی جز صدر صومعه باشد، لکن وی کسی بود که اشخاص را به مقام پاپی می‌رساند، یا از آن مقام عزل می‌کرد. سخن وی را با چنان عزت و احترامی می‌شنیدند که در مورد هیچ پاپی سابقه نداشت. وی ده-دوازده بار، به دعوت کلیسا، از گوشه عزلت کلروو بیرون آمد؛ هر بار وجودش برای انجام یک دیپلماسی خطیر ضروری بود. هنگامی که دو گروه مخالف در آن واحد آناکلتوس دوم و اینوکنتیوس دوم را به رقابت با یکدیگر به مقام پاپی برداشتند (۱۱۳۰)، برنار از اینوکنتیوس حمایت کرد. موقعی که آناکلتوس رم را تصرف کرد، برنار وارد ایتالیا شد و، صرفاً با نیروی کلام و شخصیت خویش، شهرهای لومبارد را به طرفداری از اینوکنتیوس به قیام واداشت. مردم که از بلاغت و پاکدامنی وی سرمست شده بودند، بر پایش بوسه زدند و جامه‌های وی را ریش‌ریش کردند تا هر تکه‌ای را به عنوان یادگاری از آن معصوم برای اخلاف خود محفوظ دارند. سیل بیماران به سوی وی متوجه میلان شد، و مؤمنان مصروع و مفلوج و مبتلایان به دیگر بیماری‌ها اعلام داشتند که همه به برکت لمس وی شفا یافته‌اند. هر بار که برنار از این قبیل سفرهای پیروزمندانه دیپلماتیک خود به کلروو باز می‌گشت، برزگران از کشتزارها و شبانان از کوه‌ها نزد وی می‌آمدند، از او دعای خیر طلب می‌کردند، و پس از دعای وی پاک و فارغ‌بال دوباره به سر کار خود بر می‌گشتند.

هنگامی که برنار در ۱۱۵۳ درگذشت، تعداد دیرهای سیسترسیان، که در سال ۱۱۳۴ (یعنی تاریخ فوت استفان هاردینگ) از سی تجاوز نمی‌کرد، به سیصد و چهل و سه بالغ شد. آوازه تقدس و قدرت وی عده بیشماری را به فرقه جدید جلب کرد، چنانکه تا سال ۱۳۰۰ رویه‌مرفته شصت هزار نفر رهبان و ۶۹۳ صومعه مختلف داشت.

در قرن دوازدهم فرقه‌های دیرنشین دیگری نیز پدید آمدند. در حدود ۱۱۰۰، روبر دآربریسول فرقه رهبانان فونتوروو را در آنژو بنیاد نهاد. در ۱۱۲۰، قدیس نوربر از میراث هنگفت پدری صرف نظر کرد و در پرمونتره، واقع در نزدیکی لان، فرقه‌ای را بنیاد نهاد که به پرمونستراتنسین مشهور شده‌اند. در ۱۱۳۱، قدیس گیلبرت فرقه رهبانان سمپرینگم انگلیسی را به تقلید از فونتوروو تشکیل داد که به گیلبرتیان مشهور شدند. در حدود ۱۱۵۰، برخی از زاهدان گوشه‌نشین اهل فلسطین نظاماتی را که قدیس باسیلیوس درباره گوشه‌نشینی وضع نموده بود اقتباس کردند و به نشر و ترویج آرای خویش در سراسر فلسطین پرداختند؛ هنگامی که فلسطین به تصرف مسلمانان درآمد، کرملیان به قبرس، سیسیل، فرانسه، و انگلستان کوچ کردند. در ۱۱۹۸، اینوکنتیوس سوم آیین‌نامه فرقه موسوم به تثلیثیون را تصویب کرد، و به آن فرقه مأموریت داد که کارش صرفاً تهیه فدیه و آزاد ساختن مسیحیانی باشد که به اسارت ساراسن‌ها در می‌آیند. این فرقه‌ها که نام بردیم همه عاملی نجات‌بخش و وسیله‌ای برای تصفیه و اعتلای مقام کلیسای مسیحی بودند.

شور اصلاح دیرها، که به دست قدیس برنار به اوج کمال رسید، با پیشرفت قرن دوازدهم به تدریج رو به کاهش نهاد. فرقه‌های جوان‌تر مقررات و نظامات سخت و شدید خود را تا حدود معقولی در عین امانت حفظ کردند، لکن در آن دوران پر جنب و جوش کمتر کسی را ممکن بود سراغ گرفت که بتواند مثل برنار از لذایذ زندگی پرهیز کند و به ریاضت تن در دهد. به مرور ایام، رهبانان فرقه سیسترسیان - حتی در خود کلروو، یعنی صومعه برنار - بر اثر هدایای مردم امیدوار غنی شدند؛ از آنجا که جماعتی از مردم اموال خود را در برابر «نان بخور و نمیری» به کلیسا و دیرها هبه می‌کردند، رهبانان بتدریج توانستند گوشت و مقادیر زیادی شراب را بر سر سفره خویش بیفزایند، و از این پس هر چه کارهای دستی بود به برادران عوام، یعنی افرادی غیر روحانی که ملبس به لباس رهبانانی و مکلف به رعایت نظامات صومعه شده بودند، محول کنند. چهار سال بعد از مرگ برنار، رهبانان وی گروهی از بردگان ساراسن را خریداری کردند؛ از راه فروش کالاهایی که به طور اشتراکی در چهار دیواری دیرها می‌ساختند، تجارت عمده به هم زدند؛ و چون به واسطه مقام اجتماعی خویش از پرداخت عوارض نقلیه معاف بودند، دشمنی اصناف را برانگیختند. بر اثر بی‌نتیجه ماندن جنگ‌های صلیبی از وحدت ایمان کاسته شد، و به همان نسبت عده تازه‌واردین به دیرها تقلیل یافت و روحیه تمام فرقه‌های رهبانی متزلزل شد. لکن آرمان کهنسال زندگی به سیره حواریون عیسی در یک جامعه اشتراکی عاری از تملک فردی فراموش نشد، و اعتقاد به این امر که یک مسیحی حقیقی باید از ثروت و قدرت دوری جوید و با ثبات قدم هماره مرد صلح باشد، در اذهان هزاران نفر از مردمان بر جا ماند. در آغاز قرن سیزدهم مردی در میان رشته کوه‌های اومبریا در ایتالیا ظهور کرد که سادگی زندگی، پاکی، تقدس، و محبت وی چنان به این آرمان‌های کهنسال مسیحی قوت بخشید که مردم بی‌اختیار گفتند نکند عیسی مسیح است که دوباره قدم به جهان نهاده است.

III – قدیس فرانسیس

جووانی دی برنادونه، فرزند بازرگان متمکنی موسوم به سرپیترو دی برنادونه، که با سرزمین پرووانس داد و ستد فراوانی داشت، به سال ۱۱۸۲ در آسیزی به دنیا آمد. پدرش هنگام توقف در پرووانس عاشق دختری فرانسوی موسوم به پیکا شده و او را به همسری گرفته و با خود به آسیزی آورده بود. هنگامی که وی از سفر دیگری از پرووانس بازگشت و دریافت که زنش پسری زاییده است ظاهراً، به احترام زنش، نام او را به فرانچسکو، همان فرانسیس، تغییر داد. این کودک در یکی از زیباترین نواحی ایتالیا بزرگ شد و تا عمر داشت، هرگز ذره‌ای از محبتش نسبت به مناظر دلکش و آسمان شفاف کوهپایه‌های اومبریا کاسته نشد. وی دو زبان ایتالیایی و فرانسوی را از پدر و مادر، و زبان لاتینی را از کشیش محله یاد گرفت، و جز این تحصیل مرتبی نکرد. دیری نپایید که وی در کسب پدر شریک شد، لکن سر پیترو را مایوس کرد، زیرا در خرج کردن پول به مراتب چالاک‌تر بود تا در به دست آوردن آن. فرانسیس در موطن خویش غنی‌ترین و دست و دل‌بازترین جوان‌ها بود. به همین سبب دوستان دورش را گرفتند، بر سر خوان و در باده‌گساری با وی انباز شدند، و در خواندن آوازهای تروبادورها با وی هم‌آواز گشتند. در این ایام گهگاهی فرانسیس جامه‌هایی بر تن می‌آراست که اختصاص به مینسترل‌ها داشت. جوانکی بود نیکو منظر، با گیسوان و چشمانی سیاه، صورتی گشاده، و صدایی دل‌نواز. اشخاصی که تذکره احوال جوانی وی را نگاشته‌اند با تأکید بیان می‌دارند که هیچ‌گونه آمیزشی با جنس مخالف نداشت، و در واقع فقط دو نفر زن را به چشم می‌شناخت، لکن مسلم است که این ادعا نشانه بیانصافی در حق فرانسیس است. احتمال دارد که در آن سال‌ها، یعنی سنین رشد، وی از پدرش شمایی درباره بدعت‌گذاران آلبیگایی و والدوسیان جنوب فرانسه، و بشارت آنها به فقر انجیلی شنیده باشد.

فرانسیس در سال ۱۲۰۲ به سپاهیان آسیزی در جنگ با پروجا پیوست، به اسارت درآمد، و یک سالی را در گوشه عزلت به تفکر پرداخت. در سال ۱۲۰۴ وی به عنوان داوطلبی به لشکریان پاپ اینوکنتیوس سوم پیوست. هنگامی که در سپولتو به بیماری تب در بستر افتاده بود، به خیال خودش صدایی شنید که می‌گفت: «چرا مولا را می‌گذاری و خدمت بنده را می‌کنی؟ امیر را رها می‌کنی و فرمان رعیتش را گردن می‌نهی؟» وی پرسید: «خداوندا می‌خواهی چه کنم؟» ندا آمد: «به زاد بومت بازگرد. در آنجا به تو گفته خواهد شد که باید به کدامین عمل مبادرت ورزی.» فرانسیس خدمت لشکری را ترک گفت و به آسیزی بازگشت. اینک علاقه‌اش به کسب و کار پدر به مراتب کمتر از سابق و به دین بیش از پیش شده بود. در نزدیکی آسیزی نمازخانه محقری قرار داشت که آن را نمازخانه سان دامیانی می‌نامیدند. در فوریه ۱۲۰۷، هنگامی که فرانسیس مشغول عبادت در آنجا بود، به خیالش رسید که عیسی از محراب نمازخانه با وی به تکلم در آمده و مابقی عمر و جان وی را به عنوان موقوفه‌ای در راه حق می‌پذیرد. از آن لحظه به بعد احساس کرد که وی خود را وقف زندگی جدیدی کرده است. بیدرنگ هر چه نقدینه با خود داشت به متولی نمازخانه سپرد و به خانه شتافت. روزی در راه به یک جذامی برخورد و از دیدن وی با اشمئزاز روی در هم کشید و راه خود را کج کرد. لکن چند لحظه‌ای بعد، به خاطر این نقض عهدی که با مسیح کرده بود، پشیمان شد، بازگشت، کیسه خود را در دست جذامی خالی کرد و دست او را بوسید. از زبان خود فرانسیس حکایت می‌کنند که این عمل به منزله سرآغازی در زندگی معنوی او بود. از آن پس بارها به دیدن مساکن جذامیان می‌رفت و به ایشان خیرات و مبرات می‌داد.

اندکی پس از این واقعه، وی چند روزی را در خود نمازخانه یا حول و حوش آن گذرانید، و ظاهراً لب به خوراک آشنا نکرد؛ هنگامی که بار دیگر به آسیزی بازگشت، لباس‌هایش چنان پاره پاره و خودش آنقدر نحیف، فرسوده، رنگ‌پریده، و پریشان احوال شده بود که کودکان شیطان در میدان عمومی شهر، از دیدن قیافه وی فریاد می‌زدند: «آهای دیوانه! آهای دیوانه!» در آنجا بود که پدرش وی را پیدا کرد، فرزند ابله خواند، او را کشان کشان به خانه برد، و در دولابچه‌ای زندانی کرد. همین که مادرش او را آزاد کرد، فرانسیس با شتاب راه نمازخانه را در پیش گرفت. پدرش که از جریان آگاه شد، خود را به فرزند رسانید و زبان به ملامتش گشود که با کردار خویش خانواده را مضحکه خاص و عام ساخته و در ازای آن همه پولی که در راه تربیتش صرف شده است، به جایی نرسیده است، و به او حکم کرد که شهر را ترک گوید. فرانسیس که تمام مایملک شخصی خود را به قصد کمک به نمازخانه فروخته بود، پولش را تسلیم پدر کرد، لکن پسری که اکنون خود را از آن مسیح می‌دانست دیگر نمی‌توانست فرامین پدر را اطاعت کند. مرافعه پدر و پسر به دادگاه اسقف در میدان سانتاماریا مادجوره کشیده شد. در حالی که خلقی نظاره می‌کردند، فرانسیس با فروتنی در محضر اسقف حاضر شد. این همان جلسه دادرسی بود که قلم نقاش معروف ایتالیایی، جوتو، آن را روی تابلوی زیبای خود جاودانی ساخت. اسقف سخنان فرزند را شنید و به وی امر کرد که تمام مایملک خود را تحویل پدر دهد. فرانسیس به اتاقی در کاخ اسقف خزید، و دیری نگذشت که لخت مادرزاد بازگشت و البسه خود را، که در هم پیچیده بود، با چند سکه باقیمانده در برابر اسقف نهاد و گفت: «تا این لحظه من پیترو برنادونه را پدر خود می‌خواندم، لکن اکنون مایلم به خدمت خدا قیام کنم. به همین سبب است که من این پول … و همچنین پوشاکم و هر چیزی را که از وی داشته‌ام به وی مسترد می‌دارم، زیرا از این پس میل دارم که هیچ نگویم مگر «پدر ما، که در آسمانی.» در حالی که اسقف بدن عریان و لرزان جوان را با طیلسان خود می‌پوشانید، برنادونه آن لباس‌ها را برداشت و به خانه بازگشت. فرانسیس بار دیگر متوجه نمازخانه سان دامیان شد، برای خویشتن جامه‌ای به سبک مردان تارک دنیا دوخت، برای سد جوع خانه به خانه به دریوزگی پرداخت، و با دست خود شروع به مرمت آن نمازخانه ویران کرد. چند تن از ساکنان شهر نیز به یاری وی شتافتند، و همچنانکه به کار اشتغال داشتند، در تسبیح خدا با هم آوازخوانی می‌کردند.

در فوریه سال ۱۲۰۹، هنگامی که فرانسیس در مراسم قداس شرکت جست ناگهان از شنیدن آیاتی که کشیش در باب اندرزهای عیسی به حواریون خویش از روی انجیل می‌خواند حالش دگرگونه شد. آن آیات چنین بودند:

و چون می‌روید موعظه کرده، گویید که ملکوت آسمان نزدیک است؛ بیماران را شفا دهید، ابرصان را طاهر سازید، مردگان را زنده کنید، دیوها را بیرون نمایید، مفت یافتهاید، مفت بدهید؛ طلا یا نقره یا مس در کمرهای خود ذخیره مکنید؛ و برای سفر توشه‌دان یا دو پیراهن یا کفش‌ها یا عصا برندارید، زیرا که مزدور مستحق خوراک خود است. («انجیل متی»: ۱۰:۷-۱۰)

به یک باره فرانسیس پنداشت که این کلمات از زبان خود مسیح جاری می‌شود و او را مخاطب قرار داده است. مصمم شد که آن عبارات را مو به مو اطاعت کند، به عبارت دیگر صاحب هیچ چیز نباشد، و به موعظه مردمان برای نیل به ملکوت آسمانی مشغول شود. عزم خود را جزم کرد که ۱۲۰۰ سالی از فراز قرون به عقب بازگردد، و پرده‌های ابهامی را که به دور عیسی مسیح تنیده شده بود، بدرد، و زندگی خود را به سیره آن موجود ملکوتی از نو پی‌ریزد.

با این اندیشه، بهار آن سال، فرانسیس که پیه طعنه‌ها و ریشخندهای مردم هرزه‌گوی را بر تن مالیده بود، در میان میدان‌های شهر آسیزی و شهرهای نزدیک به تبلیغ تعالیم مسیح و دعوت مردم به فقر پرداخت. از آنجا که وی از دست بی‌بند و باری مردم در کسب مال، یعنی صفت ممیز آن عهد، به ستوه آمده و از تشریفات و تجمل زندگی پارهای از روحانیان منزجر شده بود، خود ثروت را به عنوان دام ابلیس و لعنت مطرود دانست، و به پیروان خود دستور داد که پول را با همان دیده حقارت نگرند که تپاله را، و از عموم مردان و زنان دعوت کرد که هر چه دارند بفروشند و در راه ضعفا بذل کنند. گروه‌های کوچکی از مردمان با شگفتی و تحسین به موعظات وی گوش فرا می‌دادند، لکن اکثراً او را سفیهی عاشق عیسی می‌شمردند و بی‌اعتنا دنبال کار خود می‌شتافتند. اسقف نیکو سیرت آسیزی، به وی تذکر داد که «طرز زندگی تو، بدون هیچ گونه علقه مالکیت، به نظر من بسیار نامطبوع و شاق است.» جواب فرانسیس به این سخن اسقف آن بود که: «عالی‌جناب، اگر همگی ما از مال دنیا نصیبی داشته باشیم، برای مدافعه از آن اموال نیازمند به اسلحه خواهیم بود.» قلوب پارهای مردمان از صداقت وی به تپش در آمد.

دوازده تن مرد حاضر شدند از تعالیم وی پیروی کنند. فرانسیس با آغوش باز ایشان را پذیرفت و اندرزی را که عیسی به حواریون خود داده بود - و در فوق مذکور افتاد - شعار و دستورالعمل آنها ساخت. این گروه برای خویش جامه‌هایی قهوه‌ای‌رنگ دوختند، و از شاخه‌ها و برگ‌های درختان غرفه‌هایی ساختند. همه روزه فرانسیس و یارانش، که از سنت قدیمی رهبانیت، یعنی گوشه‌نشینی دست شسته بودند، پای پیاده و بی‌آنکه پشیزی در تملک داشته باشند، برای هدایت مردم به اطراف و اکناف رو می‌نهادند. گاهی چند روزی از انظار غایب بودند و در انبارهای علوفه یا در مریضخانه‌های جذامیان یا در زیر سقف هشتی کلیساها می‌خفتند، و هنگامی که مراجعت می‌کردند، فرانسیس پای آنها را شستشو می‌داد و به ایشان خوراک می‌داد.

پیروان فرانسیس حین برخورد با یکدیگر، و وقتی به هنگام سفر به کسی برمی‌خوردند، به شیوه کهنسال مشرق‌زمینی، عبارت «سلام خدا بر تو» را به عنوان درود به کار می‌بردند. هنوز پیروان این فرقه را فرانسیسیان نمی‌خواندند؛ افراد این جمعیت خود را فراترس مینورس یا «فرایارهای کهتر» می‌نامیدند. از این نظر فرایار (برادر) بودند که با کشیشان عادی تفاوت داشتند، و بدین جهت خود را کهتر یا اصغر می‌خواندند که معتقد بودند که‌ترین غلامان درگاه مسیحند؛ هرگز برای خود قدرت عالی‌تر قائل نمی‌شدند، بلکه فرمانبردار اوامر مقامات بالاتر بودند. هر فرایار مکلف بود که اوامر کشیشان را، ولو در مقام بسیار نازل و کوچک باشند، اطاعت کند، و در برخورد با هر کشیشی دست وی را ببوسد. از اولین افراد فرقه فرانسیسیان عده بسیار معدودی دارای رتبه‌های مقدس شدند؛ خود فرانسیس هیچ‌گاه مقامش از یک نفر شماس بالاتر نبود؛ پیروان این فرقه در اجتماع کوچک خودشان به خدمت یکدیگر قیام می‌کردند و به کارهای دستی می‌پرداختند، کسی که تن‌پرور بود، آن قدرها در چنین محیطی دوام نمی‌آورد. افراد را از اشتغال به تحصیل علوم و حکمت دلسرد می‌کردند. خود فرانسیس هیچ گونه برتری برای معلومات غیر مذهبی قائل نبود مگر گرد آوردن مال یا کسب قدرت، و می‌گفت: «آن برادران من که در پی میل به کسب دانش روانند، در روز جزا، خود را تهیدست خواهند دید.» وی تاریخ‌نویسان را به باد ملامت می‌گرفت که خودشان هیچ کار خطیری انجام نمی‌دهند، لکن برای ضبط کارهای خطیر دیگران به افتخارات نایل می‌آیند. سالیان دراز پیش از آنکه گفته کوتاه گوته درباره گفتار بی‌کردار - دانشی که به عمل نینجامد بیهوده است - رواج یابد، فرانسیس می‌گفت: «آدمی را فقط آن قدر دانش است که به موقع عمل گذارد.» هیچ یک از پیروان فرقه حق تملک کتابی، حتی کتاب دعایی را نداشت. در هنگام ایراد موعظات می‌توانستند علاوه بر کلام عادی، از آواز نیز استفاده کنند. فرانسیس حتی آنها را مجاز ساخته بود که به تقلید مغنیان غزلسرای عهد با نغمه‌سرایی مردم را سرگرم سازند و «خنیاگران خدا» شوند.

گاهی مردم فرایارهای رهبان را ریشخند می‌کردند، آنها را کتک می‌زدند، و حتی تن‌پوش آنها را می‌ربودند. نصیحت فرانسیس به ایشان آن بود که هیچ گونه مقاومتی نشان ندهند. در بسیاری موارد، این گونه افراد لامذهب از بی‌اعتنایی فوق بشری رهبانان به نخوت و مال دنیا متحیر می‌شدند، طلب بخشایش می‌کردند و اموال دزدی را به آنها مسترد می‌داشتند. معلوم نیست که نمونه ذیل از کتاب گل‌های کوچک قدیس فرانسیس جنبه تاریخی دارد یا افسانه است، لکن هر چه باشد، معیار خوبی است از تقدس آمیخته به وجدی که از خلال تمام احوالات این قدیس بزرگ می‌تراود: یکی از روزهای زمستان، هنگامی که فرانسیس از پروجا بیرون می‌رفت و به سختی از شدت سرما متألم بود، گفت: «ای برادر لئو، هر چند که فرایارهای کهتر سرمشق نیکویی از تقدس و تهذیب اخلاقند، مع‌الوصف با سعی تمام بنویس و ضبط دفتر کن که خوشی واقعی را نباید در میان افراد این فرقه جستجو کرد» و فرانسیس اندکی دیگر راه سپرد، و گفت: «ای برادر لئو، حتی اگر فرایارهای کهتر کور را بینا، کج را راست، اجنه را دفع، کر را شنوا، و لنگ را معالجه کردند … . و کسانی را که چهار روز در خاک خفته بودند حیات بخشیدند - باز هم بنویس که خوشی واقعی هرگز در میان ایشان پیدا نمی‌شود.» و وی اندک مدتی راه در نوردید، و آنگاه به صدای بلند آواز داد که: «ای برادر لئو، اگر فرایارهای کهتر به جمیع زبان‌ها و علوم کتب مقدس آشنا شدند و به برکت این دانستنی‌ها توانستند نه فقط از وقایع آینده خبر دهند، بلکه از روی مافی‌الضمیر و اسرار نفس پرده بردارند - بنویس که شادمانی واقعی آنجا نیست.» … باز اندکی فراتر رفت، و دوباره آواز برداشت که: «ای برادر لئو، حتی اگر برادر فرایارهای کهتر چنان در موعظه استاد شدند که قادر بودند همگی کفار را به پیروی از آیین عیسی وادارند - بنویس که خوشی واقعی در این نیست.» و هنگامی که دو فرسنگ راه بر این نمط سخن گفته شد، برادر لئو پرسید: «پدر، تو را به نام خداوند سوگند، به من بازگو که خوشی واقعی را در کجا توان یافت؟» و فرانسیس پاسخ داد: «هنگامی که ما به نمازخانه مریم مقدس فرشتگان ]که در آن موقع صومعه فرقه فرانسیسیان در آسیزی بود[ می‌رسیم، و سراپا خیس از باران، یخ‌بسته از فرط سرما، آلوده به گل و لای، و در رنج از شدت گرسنگی، حلقه بر در می‌کوبیم و دربان خشمگین می‌آید و می‌گوید: «کیستید؟»، و ما جواب می‌دهیم: «دو تن از برادران شماییم»، و او پاسخ می‌دهد: «دروغ می‌گویید، شما دو نفر شیادید که به هر طرف روان می‌شوید، مردم را می‌فریبید، و صدقات فقرا را می‌دزدید، پی کار خود روید!» و در را به روی ما نمی‌گشاید و ما را تمام شب در میان باران و برف گرسنه و سرد به جا می‌گذارد، آنگاه ما با شکیبایی این ستم را بر خود هموار سازیم … بی‌آنکه شکایتی یا ندبه‌ای کنیم، و با کمال محبت و در عین فروتنی باور داریم که خداوند است که دربان را سد راه ما کرده است - ای برادر لئو، بنویس خوشی واقع در آنجاست؛ و اگر ما مصرانه همچنان حلقه بر در زنیم، و او بیرون آید و با خشم ما را از در براند، به ما دشنام دهد و بر گونه‌های ما تف کند، و بگوید: «دور شوید ای دزدان نابکار!» و اگر این عتاب را ما با محبت و شعف تحمل کنیم - بنویس، ای برادر لئو، که این است خوشی واقعی؛ و اگر ما، جان به لب از سرما و گرسنگی، بار دیگر بر در کوبیم و با سرشک فراوان تمنا کنیم که به خاطر عشق به خدا در را بگشاید، و او … با چماقی کلفت و گره‌دار بیرون آید و باشلق‌های ما را بگیرد و ما را بر زمین افکند، در برف بغلتاند، و با آن چماق سنگین تمام استخوان‌های ما را بکوبد، و ما، به یاد آلام مسیح سعید، به خاطر عشق او، این همه را با روی گشاده و حلم تحمل کنیم، - بنویس، ای برادر لئو، که در اینجا و در چنین حالی است که خوشی واقعی را جست‌هایم.»

یاد سبکسری‌های اوان دوره جوانی‌اش یک نوع حس گناهکاری بر وجودش مستولی می‌ساخت که مدام او را معذب می‌داشت، و اگر مندرجات کتاب گل‌های کوچک قدیس فرانسیس را مناط اعتباری باشد، وی گاهی متحیر بود که آیا خداوند هرگز گناهانش را خواهد بخشید یا نه. همین کتاب حکایت دلنشینی دارد به این مضمون که در اوایل پیدایش فرانسیسیان چون کتاب دعایی وجود نداشت که از روی آن به خواندن دعاها و انجام فرایض پردازند، فرانسیس در حال مناجاتی ساخت در توبه، و به برادر لئو، یکی از رهبانانی که در سفر و حضر ندیم وی بود، دستور داد که آن عبارات را یکی یکی بعد از وی تکرار کند. هر جمله‌ای حاوی کلماتی بود دال بر گناهکاری فرانسیس، و هر دفعه که لئو می‌رفت آن عبارات به تقلید از پیر خود تکرار کند، متوجه می‌شد که در عوض می‌گوید: «رحمت خدا بی‌پایان است.» در موردی دیگر، هنگامی که فرانسیس دوره نقاهت بیماری تب چهار روزه را می‌گذرانید، دستور داد که وی را عریان به محوطه بازار شهر آسیزی ببرند، و به یکی از برادران رهبان حکم کرد که در ملا عام کاسه‌ای پر از خاکستر بر صورت او ریزد، و خطاب به مردم گفت: «شما می‌پندارید که من مردی مقدسم، لکن من در حضور خداوند و شما اقرار می‌کنم که در بیماریم، گوشت و آشی که از گوشت پخته بودند، خورده‌ام.» مردم بیش از پیش به پاکدامنی وی معتقد شدند. برای هم شرح می‌دادند که چگونه رهبان جوانی عیسی و مریم عذرا را مشغول گفتگو با فرانسیس دیده بود. معجزات فراوانی به وی نسبت می‌دادند؛ بیماران و افرادی را که شیطان به جسم‌شان رفته بود، برای شفا نزد وی می‌آوردند.

دستگیری او از مستمندان افسانه شد. وی محال بود بتواند دیگران را فقیرتر از خویش ببیند. به قدری جامه‌های خود را از تن در می‌آورد و به رهگذران بینوا می‌بخشید، که مریدانش به زحمت می‌توانستند او را دائماً با تن‌پوش نگاه دارند. در کتاب آیینه کمال که محتملاً افسانه است روایت شده است که زمانی:

چون وی از سینا مراجعت می‌کرد، در ضمن راه به مرد فقیری برخورد و به راهبی که همراهش بود گفت: «ما باید این ردا را به صاحبش مسترد داریم، زیرا این فقط به عنوان امانتی در نزد ما بود تا به آدمی فقیرتر از خود برسیم، … اکنون اگر آن را به کسی که نیازمندتر از ماست نسپاریم، در نامه اعمال ما، آن را در حکم سرقتی به حساب خواهند آورد.»

عشق وی آن قدر بی‌کران بود که از ابنای بشر گذشته، شامل حال جانوران، گیاهان، و حتی جمادات هم می‌شد.

در کتاب آیینه کمال از قول وی روایتی شده است که صحت آن معلوم نیست، و به هر حال یک نوع مقدمه‌ای است برای قطعه‌ای که بعدها فرانسیس به اسم مزمور آفتاب تصنیف کرد: صبحگاهان چون آفتاب برآید، همه کس باید خدا را سپاس گذارد، که آن را برای تمتع ما خلق فرمود … هنگامی که شب در می‌رسد، همه کس باید به سبب وجود برادر آتش خدا را شاکر باشد، که نور آن دیدگان ما را منور می‌سازد، زیرا همگی در حکم نابینایانیم و خداوند به کمک این دو، که برادران مایند، دیدگانمان را روشن می‌سازد.

به قدری مفتون آتش بود که از خاموش کردن شمع اکراه داشت، زیرا معتقد بود که ممکن است شمع به خاموش شدن معترض باشد. نسبت به هر موجود زنده‌ای یک نوع بستگی و قرابت احساس می‌کرد. می‌خواست از امپراطور (فردریک دوم، که علاقه وافری به کشتار پرندگان داشت) استدعا کند، و به وی بگوید که: «به خاطر عشقی که به خدا و به من داری، قانونی وضع کن تا هیچ کس نتواند چکاوک‌ها را که خواهران مایند بگیرد، یا بکشد، یا به آنها آزاری رساند؛ و نیز مقرر فرما که کلیه فرمانداران یا حکام شهرها و خاوندان قصرها و دهکده‌ها افراد را موظف کنند که همه ساله در روز عید میلاد مقداری دانه در بیرون شهرها و حصارهای خود بریزند تا آنکه خواهران ما، چکاوک‌ها و دیگر پرندگان، بی قوت نمانند.» و همچنین حکایت کرده‌اند که روزی فرانسیس به جوانی برخورد که چند قمری را به دام انداخته بود و برای فروش به بازار می‌برد. قدیس، جوان را تشویق کرد که آن پرندگان را به وی بسپارد، و خود لانه‌ای برای‌شان ترتیب داد تا «آنکه مثمر ثمر گردند و زاد و ولد کنند.» قمریان حکم پیر را به خوبی اجابت کردند، و در نزدیکی صومعه با محبت وافری نسبت به دیرنشینان می‌زیستند و گاهی ریزه‌های خورش آنان را از سر سفره برمی‌چیدند. درباره عشق وی به پرندگان افسانه‌های زیادی به وجود آمده است. یکی از اینها حکایت می‌کند که چگونه، بین راه کانورا و بوانیا، فرانسیس خطاب به «خواهران کوچکم، پرندگان» موعظه می‌کرد و «آنهایی که بر سر شاخه‌ها بودند پایین می‌آمدند تا سخنان وی را بشنوند؛ و ساکت بر جای می‌ماندند تا قدیس فرانسیس موعظه خود را تمام کند.»

خواهران کوچکم، پرندگان، شما بسیار مرهون خداوند، آفریدگار خویش می‌باشید، و همواره باید سپاسگزار وی باشید زیرا خداوند به شما جامه‌هایی دو لایه و سه لایه عطا فرموده است. به شما آزادی بخشیده است تا هر جا بخواهید بروید. … از اینها گذشته، شما نه می‌کارید و نه می‌دروید، و خداوند به شما قوت می‌رساند؛ شما را از رودخانه‌ها و چشمه‌ها سیراب می‌سازد؛ کوهستان‌ها و دره‌ها را پناهگاه شما ساخته است؛ به شما درختان بلند را داده است تا در آنجا لانه‌های خود را بنا کنید؛ به همان اندازه که قادر به رشتن یا دوختن نیستید، خداوند به شما و کودکان‌تان پوشاک بخشیده است. … پس، خواهران کوچک من، از گناه حق‌ناشناسی بر حذر باشید، و هماره سعی کنید تا شکر خداوند را به جا آورید.

دو تن از فرایارها، جیمز و ماسیو، ما را خاطر جمع می‌سازند که پرندگان با حرمت تمام سر تعظیم در برابر فرانسیس خم کردند، و تا وی دعای خیر در حق‌شان نکرد، حاضر نشدند وی را ترک گویند. کتاب فیورتی یا گل‌های کوچک قدیس فرانسیس، که این داستان برگرفته شده از آن است، نسخه ایتالیایی مفصل‌تری از کتاب لاتینی آکتوس بئاتی فرانکیسکی (کرامات فرانسیس) (۱۲۲۳) است. این قصص در احوال و مکارم فرانسیس بیشتر جنبه ادبی دارد تا حوادث تاریخی، لکن از نظر نقد ادبی از جمله جالب‌ترین تصنیفات عصر ایمان است.

چون به فرانسیس توصیه شده بود که برای تأسیس یک فرقه مذهبی محتاج به اجازه پاپ است، در سال ۱۲۱۰ وی به اتفاق دوازده تن مرید خویش متوجه رم شد، و تقاضای خود و مریدان را به حضور اینوکنتیوس سوم عرضه داشت. آن پاپ بزرگ با ملایمت به ایشان تجویز کرد که دست نگاه دارند تا مرور ایام ابتدا عملی بودن تعالیم آن فرقه را به ثبوت رساند. اینوکنتیوس گفت: «فرزندان عزیزم، به نظر من زندگی شما بی‌اندازه سخت است. می‌بینم که در واقع شوری عظیم در سر دارید … لکن من باید ملاحظه احوال کسانی را بکنم که بعد از شما می‌آیند، تا مبادا روش زندگی شما از حیطه قدرت آنها بیرون باشد.» فرانسیس اصرار ورزید، و پاپ سرانجام در برابر تقاضای وی تسلیم شد - به عبارت دیگر، قدرت مجسم در برابر ایمان مجسم سر فرود آورد.

پیروان وی وسط سر را به سبک دیگر رهبانان تراشیدند و خود را مکلف به رعایت یک سلسله مراتب کردند، و از بندیکتیان کوه سوبازیو، واقع در نزدیکی آسیزی، نمازخانه موسوم به «مریم مقدس فرشتگان» را برای پرستشگاه پذیرفتند. این نمازخانه به قدری کوچک بود (درازی آن از چند متر تجاوز نمی‌کرد) که به پورتیونکولا یا «بخش کوچک» موسوم شد. در اطراف آن رهبانان برای خویش کلبه‌هایی ساختند، و این کلبه‌ها بود که اولین صومعه نخستین فرقه فرانسیسیان را تشکیل داد.

از این پس نه فقط اعضای جدیدی به فرقه نوبنیاد پیوستند، بلکه قدیس مزبور از این خوشحال بود که دختر هجده ساله متمکنی به نام کلارا دی سکیفی از وی رخصت می‌خواست تا دومین فرقه قدیس فرانسیس را برای زنان (۱۲۱۲) بنیاد نهد. این دوشیزه، پس از ترک خانه، عهد کرد که در عین فقر، پاکدامنی، و اطاعت زندگی کند؛ سرپرست یک صومعه فرانسیسیان شد که در اطراف نمازخانه سان دامیانی برای راهبه‌ها پی افکنده شد.

در سال ۱۲۲۱، سومین فرقه قدیس فرانسیس (مشهور به گروه سوم) تشکیل شد. اعضای فرقه اخیر از آن دسته عوامی بودند که در عین تمایل به زندگی در «دنیا»، می‌خواستند تا حداکثر امکان از نظامات فرانسیسان پیروی کنند (بی‌آنکه خود را کاملاً مکلف به رعایت آن قواعد کرده باشند) و ضمناً هم علاقه داشتند در کارهای دستی و امور خیریه به فرقه‌های اولی و دومی کمک برسانند.

اکنون عده روز افزون افراد فرقه‌های فرانسیسیان سبب انتشار آرا و تعالیم آنها به شهرهای اومبریا (۱۲۱۱) و بعداً به دیگر شهرستان‌های ایتالیا شد. این جماعت بدعتی با خود نیاورده بودند، لکن آنچه از الاهیات در مقام موعظه می‌گفتند بسیار اندک بود - نکته مهم‌تر آنکه مبلغان فرانسیسیان از شنوندگان خود توقع همان پاکدامنی، فقر، و اطاعتی را که شعار خودشان بود نداشتند. می‌گفتند: «از خدا بترسید و او را حرمت نهید، تسبیح گویید و ستایش کنید. … توبه کار باشید … زیرا می‌دانید که ما بزودی خواهیم مرد … از شر بپرهیزید و در راه خیر پویا باشید.»

مردم ایتالیا این گونه سخنان را بارها شنیده بودند، لکن کمتر از زبان افرادی که تا این درجه صداقت‌شان عیان باشد. انبوه خلایق در مجلس موعظه آنها گرد می‌آمدند؛ مردم یکی از دهات کوهپایه اومبریا، همین که شنیدند قدیس فرانسیس متوجه دهکده آنهاست، دسته جمعی، از کوچک و بزرگ، با دسته‌های گل و علم، در حال آواز خوانی به استقبال آنها شتافتند. در سینا، فرانسیس شهر را گرفتار یک جنگ داخلی دید. موعظه وی سبب شد که گروه‌های متخاصم به پای وی افتادند و به تشویق وی چند صباحی دشمنی دیرین را فراموش کردند. ضمن این گونه سفرها در ایتالیا بود که فرانسیس به عارضه تب نوبه مبتلا و به همین علت دچار مرگی نا به‌هنگام شد.

با این همه، فرانسیس، که از توفیق خویش در نواحی مختلف ایتالیا دلگرم شده بود و چندان اطلاعی درباره اسلام نداشت، مصمم شد که به سوریه سفر کند تا مگر مسلمانان و حتی سلطان اسلامی آن دیار را به قبول آیین مسیح وادارد. در سال ۱۲۱۲، از یکی از بنادر ایتالیا به قصد سوریه در کشتی نشست، اما طوفان کشتی را به ساحل دالماسی راند، و فرانسیس ناگزیر شد به ایتالیا بازگردد. از طرف دیگر، گفته شده است که چگونه «آن قدیس، پادشاه بابل را پیرو کیش عیسی گردانید.» نیز روایت دیگری که محتملاً جنبه افسانه دارد حاکی است که در همان سال، فرانسیس به اسپانیا رفت تا مورهای آن سرزمین را مسیحی کند، لکن هنگام ورود چنان بیمار شد که مریدانش ناگزیر شدند او را به آسیزی بازگردانند. روایت مشکوک دیگری حاکی از آن است که به مصر رفت و از میان لشکریانی که در دمیاط با صلیبیون می‌جنگیدند بی هیچ گزندی عبور کرد و به پادشاه مسلمان پیشنهاد کرد که حاضر است از میان آتش گذر کند و هیچ آسیبی نبیند، به شرط آنکه پادشاه و عموم لشکریانش پیرو آیین مسیح شوند، لکن پادشاه قبول نکرد، و به فرمان وی قدیس فرانسیس را به سلامت روانه اردوی مسیحیان کردند. فرانسیس، که از دیدن قتل عام فجیع مسلمانان به دست سربازان سپاه عیسی در فتح دمیاط منزجر شده بود، دل‌شکسته و رنجور به ایتالیا مراجعت کرد. منقول است که در سفر مصر چشم دردی بر عارضه تب نوبه وی افزوده شد، و به همین علت بود که در سال‌های آخر عمر تقریباً او را از نعمت بینایی محروم کرد.

در ضمن غیبت‌های طولانی آن قدیس، عده پیروانش سریع‌تر از آن رو به فزونی نهاد که به صلاح و صرفه فرقه وی بود. آوازه شهرتش سبب گرویدن افرادی به فرقه فرانسیسیان شد که بدون غور و تأمل لازم سوگند وفاداری یاد می‌کردند. برخی بعداً از این شتاب‌زدگی خود پشیمان شدند، و عده‌ای شکایت کردند که نظامات فرقه وی بسیار شدید است. فرانسیس به اکراه گذشت‌هایی نشان داد. همچنین بی‌شک توسعه فرقه و تجزیه آن به شعب مختلفی که در اطراف کوهپایه‌های اومبریا پراکنده بود، حضور ذهن و کاردانی زیادی در اداره امور می‌خواست که هرگز از عهده یک صوفی گوشه‌نشین ساخته نبود. در خبر است که یک بار چون رهبانی از دیگری نزد وی بدگویی کرد، فرانسیس وی را امر به خوردن یک تکه سرگین الاغ داد تا زبانش دیگر میل به زشت‌گویی نکند.

رهبان مزبور حکم پیر را اطاعت کرد، لکن یاران وی از مجازات بیشتر منزجر شدند تا از خود تقصیر. در ۱۲۲۰، فرانسیس از رهبری فرقه دست شست و به پیروان خویش دستور داد که دیگری را به سمت صدر جمعیت خویش برگزینند، و از آن پس خود مثل یک رهبان عادی به گوشه عبادت خزید؛ لکن، یک سال بعد، که از مشاهده سیستم‌های مجددی که در نظامات اولیه (مورخ ۱۲۱۰) فرقه پریشان خاطر شده بود، مقررات جدیدی را تنظیم کرد که به «عهد» فرانسیس اشتهار دارند. غرض وی از این کار آن بود که رهبانان فرقه خویش را به رعایت کامل سوگند فقر وادارد، و مانع از آن شود که ایشان کلبه‌های خود را در پورتیونکولا ترک گویند و در اماکن مطبوع‌تری که مردم شهرنشین برای آنها ساخته بودند مقام گزینند. فرانسیس نظامات جدید خود را به حضور پاپ هونوریوس سوم عرضه داشت، و پاپ آن را به مجمعی از نخست‌کشیشان برای تجدید نظر فرستاد. هنگامی که نتیجه به دست فرانسیس رسید، حاوی ده-دوازده عبارت در تکریم وی بود، گذشته از اینکه ده - دوازده فقره از نظامات وی را سست می‌کرد. بدین ترتیب، پیشگویی‌های اینوکنتیوس سوم جامه تحقق پوشیده بود.

فرانسیس که حال بدین منوال دید، از روی اکراه، لکن در عین فروتنی، باقی عمر را حصر بر گوشه‌نشینی، تفکر در انزوا و عبادت ساخت. شدت سرسپردگی و قدرت اندیشه‌اش به حدی بود که گاهی به خیال خویش عیسی مسیح، یا مریم عذرا، یا حواریون را به چشم مشاهده می‌کرد. در سال ۱۲۲۴، وی به اتفاق سه تن از مریدان خود آسیزی را ترک گفت، سواره از میان کوه‌ها و جلگه گذشت، و خود را به خانقاهی واقع در کوه ورنا در نزدیکی کیوسی رسانید. در اینجا فرانسیس در کلبه دورافتاده‌ای در کنار پرتگاهی عمیق مقیم شد و به هیچ کس اجازه نداد که از او دیدن کند، مگر به برادر لئو. به وی دستور اکید داد که همه روزه فقط دو بار به دیدار او رود، و هر بار که به کلبه نزدیک می‌شود و آواز برمی‌دارد، اگر لبیکی نشنید، فراتر نرود. در چهاردهم سپتامبر ۱۲۲۴، که عید تجلیل صلیب مقدس بود، بعد از آنکه فرانسیس روزه طولانی گرفته و همه شب را به دعا و عبادت گذرانیده بود، چنین پنداشت که یکی از کروبیان آسمان نازل می‌شود و حامل صورتی از مسیح مصلوب است.

هنگام که آن فرشته از نظرش غایب شد، درد عجیبی در خود احساس کرد، و متوجه شد که بر کف و پشت دست‌ها و بر روی و کف پاها و همچنین بر بدنش جراحاتی وارد شده که به ظن وی شباهت به جای زخم نیزه‌ای داشت که با آن پهلوی مسیح را دریده بودند، و گمان می‌کرد زخم‌هایی که بر اثر آویختن جسم وی بر صلیب حادث شده بود، در بدن وی نیز پدیدار گشته است.

بعد از این واقعه فرانسیس به دیر کوه ورنا و سپس به آسیزی مراجعت کرد. یک سال بعد از بروز آثار زخم، وی به تدریج دید خود را از دست داد، و حین دیداری از دیر راهبه‌های قدیسه کلارا کاملاً نابینا شد. کلارا با مراقبت از وی قوه دیدش را بازگردانید و مدت یک ماه او را در دیر سان دامیانی نگاه داشت، و در این محل بود که روزی از روزهای سال ۱۲۲۴ هنگامی که دوران نقاهت را می‌گذرانید، از سر شعف، به نثر موزون ایتالیایی، قطعه مشهور خویش، مزمور آفتاب را تصنیف کرد:

خداوند محبوب متعال، ای قادر مطلق.

ای که حمد، جلال، عزت، و هر دعای خیری از آن توست، ای بلندپایه‌ترین که جمله ثناها تنها مر تو را سزاوار است، و هیچ کس شایسته نیست که نامت را بر زبان آرد.

سپاس مر ترا پروردگار من، با تمامی موجودات تو، بالاتر از همه، برادر آفتاب که بخشنده روز است و ما را به نور خود منور می‌سازد و او زیباست و درخشان، با شکوهی فراوان، که به تو می‌ماند ای بلند پایه‌ترین همگان.

سپاس مر ترا پروردگار من، به خاطر خواهر ماه و اختران، که جملگی را، روشن و گران‌بها و خوب‌رو، تو در آسمان آفریده‌ای.

سپاس مر ترا پروردگار من، به خاطر برادر باد و نسیم و ابر و هوای خوش و همه گونه هوا، که با آنها تو به مخلوقات روزی می‌رسانی.

سپاس مر ترا پروردگار من، به خاطر خواهر آب، که بسیار مفید است و ناچیز، گران‌بها است و ناب.

سپاس مر ترا پروردگار من، به خاطر خواهر ما، مام زمین، که ما را روزی می‌دهد و موید می‌دارد، و میوه‌های گوناگون با گل‌ها و ریاحین الوان به بار می‌آورد.

سپاس مر ترا پروردگار من، به خاطر آن کسانی که در راه عشق تو می‌بخشایند و بیماری و آلام خود را بر خود هموار می‌سازند.

خجسته‌اند آن کسانی که با آرامش آلام را تحمل می‌کنند، زیرا به دست تو، قادر متعال، تاج بر سر خواهند نهاد.

در ۱۲۲۵، برخی از پزشکان ریتی، بعد از آنکه بی‌نتیجه «بول کودک نابالغی» را در چشمش کشیدند، برای معالجه تجویز کردند که باید میل‌های از آهن گداخته را بر روی پیشانیش بکشند. می‌گویند که فرانسیس دست به دامان «برادر آتش» شد که «تو از تمام مخلوقات زیباتری، در این ساعت روی موافق به من بنما، تو می‌دانی که من همواره چقدر دوستت داشته‌ام.» بعد از این عمل، وی اظهار داشت که هیچ گونه دردی احساس نکرده است. قوه بیناییش آن قدر عودت کرد که توانست سفر دیگری برای موعظه خلق در پیش گیرد. دیری نپایید که بر اثر مشکلات سفر از پا در آمد، تب نوبه و استسقا او را ناتوان کرد، و مریدان به آسیزی بازش گردانیدند.

با وجود اعتراضات وی، فرانسیس را در کاخ اسقفی بستری کردند. وی از طبیب معالج خواست که حقیقت حال را بر وی آشکار سازد، و پزشکش گفت که احتمال نمی‌رود تا پایان فصل خزان زنده بماند. پس از شنیدن این خبر، با آواز خوانی مایه تحسین همگان شد. آنگاه در خبر است که بند دیگری بر مزمور آفتاب خویش افزود، به این مضمون:

سپاس مر ترا پروردگار من، از برای خواهر مرگ تن، که هیچ کس را فرار از دامش میسر نیست.

افسوس بر آنها که با گناهی عظیم از جهان رخت برمی‌بندند، خجسته آنهایی که به مشیت مقدس تو راضی گشته‌اند، زیرا از دومین مرگ گزندی نخواهند دید.

روایت کرده‌اند که در این آخرین ایام عمر، برای ریاضت‌هایی که کشیده و به همین سبب «برادر تن را از خود رنجانده بود» طلب بخشش کرد. هنگامی که اسقف از کاخ خویش دور بود، فرانسیس رهبانان را تشویق کرد تا او را به پورتیونکولا منتقل کنند. در آنجا به اشاره وی وصیت‌نامه‌اش را که ناچیز و در عین حال آمرانه بود به رشته تحریر در آوردند. در این وصیت‌نامه، فرانسیس به پیروان خویش حکم کرد که به «کلیساهای فقیر و متروک» بسنده کنند، و اقامتگاه‌هایی را که با عهد و پیمان فقر آنها ناسازگارند نپذیرند، هر بدعت‌گذار یا رهبان مرتدی را که در فرقه آنها باشد تسلیم اسقف کنند، و هرگز نظامات فرقه خویش را تغییر ندهند.

در سوم اکتبر سال ۱۲۲۶، در چهل و پنج سالگی، هنگامی که مشغول ترنم مزموری بود، دیده از جهان فرو بست. دو سال بعد، کلیسا در شمار قدیسانش در آورد. در این عهد پر جوش و خروش، دو مرد برجسته دیگر نیز یکه‌تاز عرصه میدان بودند: یکی اینوکنتیوس سوم بود، و دیگری فردریک دوم. اینوکنتیوس کلیسا را به شامخ‌ترین مقامات ارتقا داد، ولی یک قرن بعد کلیسا از آن درجه سقوط کرد. فردریک امپراطوری را به عالی‌ترین مراحلش رسانید، ولی این ترقی ده سالی بیش دوام نیاورد. فرانسیس درباره فضایل فقر و جهل راه مبالغه پیمود، با این حال، به اتکای وارد کردن همین تعالیم اولیه عیسی بود که به عالم مسیحیت جان تازه‌ای بخشید. امروزه، پس از گذشت قرن‌ها، فقط محققانند که بر احوال آن پاپ و آن امپراطور آگاهی دارند، و حال آنکه اخگر نفوذ آن قدیس بی‌ریا، فرانسیس، هنوز در قلوب میلیون‌ها مردم جهان مشتعل است.

فرقه‌ای که به همت قدیس فرانسیس به وجود آمد هنگام مرگ وی در حدود پنج هزار نفر پیرو داشت و دامنه آن به مجارستان، آلمان، انگلستان، فرانسه، و اسپانیا کشیده شده بود. وجود همین فرقه بود که سد محکمی برای کلیسا شد، و ایتالیای شمالی را از خطر بدعت‌گذاران رهانید و بار دیگر پیرو آیین کاتولیک گردانید. سرلوحه تعالیم این فرقه را، که فقر و جهل بود، فقط عده قلیلی از مردم می‌توانستند بپذیرند. اروپا اصرار داشت که قوس مهیج ثروت، علم، فلسفه، و شک را طی کند. ضمناً همان نظامات جرح و تعدیل یافته‌ای را که خود فرانسیس به اکراه قبول کرده بود بیش از پیش تخفیف دادند (۱۲۳۰). انتظار نمی‌رفت که افراد، مخصوصاً به تعداد ضروری، بتوانند در همان مقام رفیع ریاضتی که تقریباً مقرون به جنون بود، و عمر فرانسیس را کوتاه ساخت، مدت‌های مدید دوام آورند. با تعدیل نظامات، عده فرایارهای کهتر تا سال ۱۲۸۰ به دویست هزار نفر یا هشت هزار صومعه افزایش یافت. پیروان این فرقه وعاظ چیره‌دستی شدند، و به تقلید از روش آنان بود که کشیشان این‌جهانی فن موعظه را، که تا این تاریخ اختصاص به اسقفان داشت، فرا گرفتند. از میان همین جماعت بود که قدیسانی مانند برناردینو سینایی، و آنتونیوس پادوایی، و دانشمندانی مثل راجر بیکن، فلاسفه‌ای چون دانز اسکوتوس، و معلمینی چون الگزاندر آو هیلز برخاستند. بعضی از افراد این جماعت مأموران دستگاه تفتیش افکار شدند؛ برخی به مقام اسقفی، اسقفی اعظم و پاپی ارتقا یافتند؛ و بسیاری برای تبلیغ دین و اشاعه ایمان به مأموریت‌های خطرناکی در سرزمین‌های بیگانه و دور دست روانه شدند. تحف و هدایایی از جانب مردمان پرهیزکار دیندار به دیرهای فرانسیسیان اعطا می‌شد. بعضی از بزرگان آنها، مثل برادر الیاس، به تجمل راغب شدند؛ الیاس، با وجود اینکه فرانسیس ساختن کلیساهای مجلل و پر تزیین را منع کرده بود، به یاد آن قدیس، باسیلیکای با شکوهی را پی افکند که تا این تاریخ زیب و زیور کوهستان آسیزی است. تاریخ حوادث و افسانه‌های قدیس فرانسیس در هنرهای ظریفه ایتالیا موثر افتاد، و تابلوهای نقاشان بزرگی مانند چیمابوئه و جوتو اولین فراورده‌های نفوذ عظیم و پایدار آن مرد بزرگ بود.

عده زیادی از فرانسیسیان با هرگونه اقدامی در جهت کاستن از شدت نظامات فرانسیس مخالف بودند. در حالی که اکثریت عظیم پیروان فرقه مزبور زندگی در صومعه‌های وسیع را مرجح می‌شمردند، افراد اقلیت با اسامی مختلفی مثل «روحانی‌گران» یا «متعصبان»، گروه گروه، در دیر یا صومعه‌های محقری واقع در میان کوه‌های آپنن زندگی می‌کردند. «روحانی‌گران» مدعی بودند که عیسی و حواریون وی از مال دنیا هیچ نصیبی نداشتند. قدیس بوناونتوره با این نظر موافق بود، و پاپ نیکولاوس سوم همین نظریه را در ۱۲۷۹ قبول کرد، لکن در ۱۳۲۳ پاپ یوآنس بیست و دوم آن را پندار غلطی اعلام داشت، و از آن پس هر کس از «اهل معنی» که در تبلیغ این موضوع اصرار نورزید، او را بدعت‌گذار خواند و سرکوبش کردند. یک قرن بعد از مرگ فرانسیس، با وفاترین پیروان وی را به حکم دستگاه تفتیش افکار، زنده زنده در آتش می‌سوزاندند.

IV – قدیس دومینیک

بی‌انصافی است که نام دومینیک در تاریخ باید با دستگاه تفتیش افکار قرین باشد و آن را در خاطر مجسم سازد. وی نه بنیادگذار آن دستگاه بود و نه مسئول اعمال وحشتناک آن دستگاه. تمام کوشش خود وی صرف آن شد که از طریق موعظه، و سرمشق نیک بودن برای دیگران، مردم را به راه راست هدایت کند. دومینیک آدمی بود به مراتب سخت‌گیرتر از فرانسیس، لکن وی را به عنوان قدیسی پاکدامن‌تر حرمت می‌نهاد، و فرانسیس نیز در عوض او را دوست می‌داشت. اساساً کار هر دو آنها یکی بود: به این معنی که هر کدام جمعیت عظیمی را بنیاد نهاد که افراد آن هم‌شان تحکیم، تبلیغ، و اشاعه دین در میان مسیحیان و کفار بود، نه به کنج عزلت خزیدن و گلیم خویش از آب به در بردن. هر دو آنها برنده‌ترین اسلحه جماعت بدعت‌گذار، یعنی تجلیل فقر و عمل به موعظات، را اقتباس کردند، و کوشش‌های هر دو آنها کلیسا را از ورطه فنا نجات بخشید.

دومینگو د گوزمان به سال ۱۱۷۰ در کالاروئگا از توابع کاستیل به دنیا آمد و زیر نظر کشیشی از نزدیکان خویش پرورش یافت؛ وی یکی از هزاران افرادی بود که در آن ایام از جان و دل پیرو مسیحیت بودند. منقول است که چون در پالنسینا خشکسالی بروز کرد، وی هر چه از مال دنیا داشت، از جمله کتاب‌های گران‌بهایش را فروخت تا شکم ضعفا را سیر کند.

در آغاز کار وی از کشیشان دایمی فرقه آگوستینوسی و مقیم کلیسای جامع اوسما بود. به سال ۱۲۰۱ به همراه اسقف خویش برای انجام مأموریتی عازم تولوز شد که در آن موقع مرکز مهم بدعت آلبیگاییان محسوب می‌شد، حتی میهمان‌دار آنها نیز خود از بدعت‌گذاران مزبور پیروی می‌کرد. منقول است که دومینیک وی را یک‌شبه به راه راست هدایت کرد، لکن احتمال دارد که این روایت افسانه باشد. دومینیک، که نصایح اسقف و طرز زندگی پارهای از بدعت‌گذاران را منبع الهامی برای خویشتن دیده بود، داوطلبانه فقر را انتخاب کرد، پای برهنه به اطراف حرکت می‌کرد، و می‌کوشید که در عین آرامش مردم را دوباره به پیروی از آیین کلیسا وادارد. در مونپلیه وی به سه تن از نمایندگان پاپ، آرنو، رائول، و پیر دو کاستلنو، برخورد و از ظاهر پرتجمل و لباس‌های فاخر آنها بی‌اندازه متغیر و منزجر شد، و همین امر را علت ناکامیابی آنها در مبارزه با بدعت‌گذاران دانست. دومینیک، با شجاعتی که خاص یک پیغمبر عبرانی بود، آنها را ملامت کرد و گفت: «با نشان دادن قدرت و شکوه، یا خیل عظیمی از ملازمان، یا قطار کردن اسب‌های مجلل خوش‌اندام، یا با لباس‌های رنگارنگ فاخر نیست که بدعت‌گذاران مردم را به آیین جدید خویش می‌خوانند، بلکه علت، شوق آنها در موعظه، فروتنی آنها به سیره حواریون، سخت‌گیری بر خویشتن، و پاکدامنی آنهاست.» روایت شده است که نمایندگان شرمسار پاپ ملازمان خود را مرخص کردند و پای‌افزارهای خود را به دور افکندند.

مدت ده سال (۱۲۰۵-۱۲۱۶) در لانگدوک ماند، و با شور تمام به موعظه مشغول بود. تنها موردی که ضمن کشتارها و آزار بدعت‌گذاران از وی نام برده می‌شود هنگامی است که مشغول سوزانیدن عده‌ای از آنها بوده‌اند، و می‌گویند که دومینیک یکی از ایشان را از شعله‌های آتش رهانید. برخی از پیروان فرقه‌اش بعد از مرگ مرشد خویش او را پرسکوتور هایرتیکوروم نام نهادند، که ضرورتاً معنی شکنجه‌کننده بدعت‌گذار نمی‌دهد، بلکه معنی تعقیب‌کننده بدعت‌گذاران برای ارائه طریق از آن افاده می‌شود. دومینیک جماعتی از وعاظ هم‌مسلك را به دور خویش گرد آورد؛ موعظات ایشان به قدری موثر بود که پاپ هونوریوس سوم (۱۲۱۶) جمعیت فرایارهای موعظه‌گر را به عنوان فرقه جدیدی به رسمیت شناخت و نظاماتی را که دومینیک برای این فرقه نوبنیاد وضع کرده بود تصویب کرد. آنگاه دومینیک، که مرکز کار خویش را در شهر رم مستقر کرده بود، داوطلبان را گرد آورد، آنها را تعلیم داد، و با شوقی که کمابیش آمیخته به تعصب بود ایشان را الهام بخشید و به اطراف اروپا و حتی به سمت مشرق تا کیف و به اقالیم بیگانه روانه داشت تا مردمان بظاهر مسیحی و ملل بت‌پرست را به پیروی از تعالیم عیسی دعوت کنند. در نخستین مجمع عمومی دومینیکیان، که به سال ۱۲۲۰ در بولونیا تشکیل شد، دومینیک پیروان خویش را ترغیب کرد تا متفق‌القول فقر محض را به عنوان سرلوحه مرام و مهمترین نظامات فرقه خود بشناسند. در همین محل بود که یک سال بعد درگذشت.

دومینیکیان، مثل فرانسیسیان، از فقرای مسیحی خانه به دوش بودند که بزودی در اطراف و اکناف پراکنده شدند. مثیو پاری، تاریخ‌نویس انگلیسی قرون وسطایی، در احوال این جماعت در انگلستان سال ۱۲۴۰ میلادی، چنین می‌نگارد:

مردمانی بودند که در خوراک و پوشاک امساک می‌کردند، صاحب زر و سیم یا هیچ چیزی از آن خود نبودند، در میان شهرهای کوچک و بزرگ و در دهکده‌ها به حرکت در می‌آمدند و درباره تعالیم «انجیل» به موعظه می‌پرداختند … در گروه‌های هفت تایی یا ده تایی با هم یکجا می‌زیستند … ابداً نه به فکر فردا بودند و نه چیزی را از بهر بامداد روز بعد ذخیره می‌کردند … هر چه را که به عنوان خیرات به ایشان داده بودند، و در سفره آنها مانده بود، بی‌درنگ به فقرا بذل می‌کردند. تنها توشه راه ایشان «انجیل» بود؛ با لباس‌های خود بر روی بوریا می‌خفتند و تکه‌های سنگ را به جای بالش زیر سر می‌گذاشتند.

دومینیکیان در کار دستگاه تفتیش افکار سهم موثری ایفا کردند که همواره با نرمی و ملایمت همراه نبود. از جانب پاپ‌ها مصدر مقامات عالی و مأمور انجام امور دیپلماسی شدند. به دانشگاه‌ها پا نهادند و دو تن از بزرگ‌ترین مردان فلسفه مدرسی - آلبرتوس کبیر و توماس آکویناس - را به وجود آوردند. اینها بودند که ارسطو را در قالبی مسیحی در آوردند و کلیسا را از بند فلسفه وی رهانیدند. همین جماعت بودند که به اتفاق فرانسیسیان، کرملیان، و فرایارهای اوستین در انجام امور روزمره با مردم در آمیختند، در زندگی رهبانی انقلابی پدید آوردند، و رهبانیت را در قرن سیزدهم به چنان درجه‌ای از قدرت و جلال رسانیدند که هرگز قبلاً نظیرش دیده نشده بود.

V – راهبه‌ها

حتی از دوران پولس حواری، در جامعه‌های مسیحی مرسوم بود که بیوگان و سایر زنان بی‌کس یا پرهیزکار بخشی یا تمام اوقات و دارایی خود را صرف امور خیریه سازند. در قرن چهارم، برخی از زنان به تقلید از روش رهبانان، ترک دنیا گفتند و در گوشه انزوا یا در میان جماعت به عبادت می‌پرداختند و به قید سوگند خود را مکلف به فقر، پاکدامنی، و اطاعت می‌کردند. در حدود سال ۳۵۰، خواهر توأمان قدیس بندیکتوس، موسوم به سکولاستیکا، زیر نظر و ارشاد برادرش، در نزدیکی مونته کاسینو راهبه‌خانه‌ای تأسیس کرد. از آن زمان به بعد راهبه‌خانه‌های بندیکتی در سراسر اروپا پراکنده شدند، و تعداد زنان راهبه فرقه بندیکتیان تقریباً همان اندازه زیاد شد که شمار رهبانان فرقه مزبور. فرقه سیسترسیان اولین دیر زنان تارک دنیای خود را در ۱۱۲۵ و معروفترین آنها را، که به پور روایال اشتهار داشت، در ۱۲۰۴ تأسیس کرد، و تا سال ۱۳۰۰ مجموع راهبه‌خانه‌های فرقه مزبور در اروپا بالغ بر هفتصد شده بود. در این فرقه‌های کهنسال‌تر، اغلب راهبه‌ها زنان طبقات ممتاز بودند، و هر زن اشرافی یا متمکنی که در خانواده خویش جایی یا دل خوشی نداشت به یکی از این راهبه‌خانه‌ها روانه می‌شد. در ۴۵۸، امپراطور مایوریانوس ناگزیر شد اولیای دوشیزگانی را که در خانه مانده بودند، از اعزام اجباری آنها به راهبه‌خانه‌ها باز دارد. هر چند کلیسا مقرر داشته بود که هنگام ورود زنان به این راهبه‌خانه‌ها چیزی از ایشان گرفته نشود، مگر آنکه تازه‌واردان به طیب خاطر چیزی پیشکش کنند، ورود زنان به فرقه بندیکتیان معمولاً مستلزم داشتن جهیزیه‌ای بود. از این رو رئیسه یک راهبه‌خانه، همچنانکه شاعر انگلیسی، چاسر در منظومه‌های خود آورده است، زنی بود مفتخر به اصالت نسب و صاحب مسئولیت‌هایی فراوان، که قلمرو پهناوری را به عنوان منبع عواید راهبه‌خانه خود اداره می‌کرد. در آن ایام قاعدتاً یک راهبه را بانو یا خاتون خطاب می‌کردند نه خواهر.

قدیس فرانسیس در دیرهای مردان و زنان هر دو انقلابی را سبب شد. در سال ۱۲۱۲ هنگامی که قدیسه کلارا نزد وی آمد و اظهار تمایل کرد که می‌خواهد دیری برای زنان نظیر آنچه وی برای مردان ساخته بود، تأسیس کند، فرانسیس با آنکه خودش شماسی بیش نبود، مقررات کلیسایی را زیر پا نهاد و پیمان او را قبول کرد و او را در فرقه فرانسیسیان وارد کرد، و به کلارا دستور داد که ساختن دیری برای «کلارهای فقیر» مبادرت ورزد.

اینوکنتیوس سوم، که اکثر درباره این گونه تخلفات از مقررات کلیسایی، مادام که از روی صداقت و خلوص نیت صورت گرفته بود، قدرت غمض عین داشت، فرمان فرانسیس را تأیید کرد (۱۲۱۶). قدیسه کلارا جمعی از زنان پاکدامن را به دور خویش گرد آورد، که هیچ کدام از مال دنیا بهرهای نداشتند، مشترکاً زندگی می‌کردند، پشم می‌ریشتند، پارچه می‌بافتند، از بیماران پرستاری می‌کردند، و به توزیع صدقات می‌پرداختند. تقریباً به همان گونه که مشفقانه برای فرانسیس داستان‌هایی ساخته شده بود، درباره این زن نیز افسانه‌هایی پدید آمد. روایت کرده‌اند که: زمانی یکی از پاپ‌ها به دیر او رفت تا به سخنان آن زن درباره موضوعات ربانی و آسمانی گوش فرا دارد … قدیسه کلارا بساط طعام گسترده و قرص‌های نان را بر روی سفره نهاده بود تا مگر پدر روحانی تقدیس کند. … قدیسه کلارا با حرمتی عظیم زانو زد و از وی استدعا کرد تا از سر لطف نان را تقدیس کند. … پدر مقدس پاسخ داد: «ای خواهر کلارا، ای پرهیزکارترین مؤمنات، من مایلم که تو خودت این نان را تقدیس کنی و بر روی آن علامت مطهرترین صلیب مسیح را بکشی، چه تو خود را کاملاً وقف بدان کردهای.» و قدیسه کلارا جواب داد: «ای پدر مقدس، مرا عفو فرما، من که زن فقیری خطاکارم، اگر هر آینه جسارت چنین عملی را در حضور خلیفه مسیح بکنم سزاوار سرزنش فراوان خواهم بود.» و پاپ گفت: «تا دیگران این را حمل بر جسارت نکنند، بلکه پاداش اطاعت شمارند، تو را به حکم عهدی که از بهر فرمانبرداری کردهای فرمان می‌دهم که این نان را به نام خداوند تقدیس کنی.» و آنگاه قدیسه کلارا، درست مانند یک دختر واقعی فرمانبردار، از روی تقوا، با علامت مطهرترین صلیب عیسی نان را تقدیس کرد. امر حیرت‌انگیز آنکه بی‌درنگ بر روی تمام قرص‌های نان، علامت صلیب به زیباترین وجهی نمودار شد. و پدر مقدس هنگامی که این معجزه را به چشم دید، از نان تناول کرد و در حالی که خداوند را سپاس می‌گذاشت و در حق قدیسه کلارا دعای خیر می‌کرد، آن محل را ترک گفت. کلارا در ۱۲۵۳ چشم از جهان فرو بست؛ اندکی بعد در عداد قدیسان دین قرار گرفت. راهبان فرقه فرانسیسیان در نقاط مختلف جمعیت‌های همانندی از راهبه‌ها تشکیل دادند که به کلاریسی یا «کلارهای فقیر» مشهور شدند.

سایر فرقه‌های فقرای مسیحی - دومینیکیان، آگوستینوسی‌ها، و کرملیان - نیز هر کدام یک «فرقه ثانوی» برای راهبه‌ها تأسیس کردند و تا سال ۱۳۰۰ عده راهبه‌های اروپا به همان اندازه بود که تعداد رهبانان. در آلمان دیرهای زنان تارک دنیا، به واسطه خوی جبلی زنان، مراکز برای غلیان افکار رازورانه شد. در فرانسه و انگلستان این قبیل دیرها اکثر به صورت پناهگاهی برای بانوان طبقه نجبا - که پشت به علایق دنیوی می‌کردند، یا بی‌کس و نومید و یا داغ‌دیده می‌شدند - در آمد. کتاب آیین گوشه‌نشینی معرف روحیه‌ای است که بایستی از زنان تارک دنیای انگلیسی در قرن سیزدهم انتظار داشت. احتمال دارد که این کتاب را اسقف پور برای راهبه‌خانه‌ها در ترنت از توابع دورستشر نوشته باشد. آنچه این کتاب را ملالتبار می‌سازد شرح مفصلی است درباره گناهان و دوزخ، و پارهای ناسزاهای ناهنجار درباره بدن زن؛ لکن لحن بسیار زیبای صادقانه این کتاب نقایص آن را می‌پوشاند، و از کهنسال‌ترین و اصیل‌ترین نمونه‌های نثر انگلیسی به شمار می‌رود.

کار سهلی است که شخص از میان حوادث ده قرن بعضی از موارد جالب هرزگی‌های مشتی از زنان تارک دنیا را گرد آورد. جمعی از راهبه‌ها را بر خلاف اراده و میل‌شان به صومعه روانه داشته بودند، و این گونه زنان درآمدن به حلقه پاکان دین را امری شاق می‌دیدند. تئودور، اسقف اعظم کنتربری، و اگبرت، اسقف یورک، لازم دیدند اسقفان، کشیشان، و پیران دیر را از وادار ساختن راهبه‌ها به اعمال منافی عفت منع کنند. اسقف ایو دو شارتر اطلاع داد که راهبه‌های صومعه سن فارا به فحشا اشتغال دارند. آبلار نیز نظرش درباره بعضی از راهبه‌خانه‌های فرانسوی عهد خودش از همین قرار بود. پاپ اینوکنتیوس سوم صومعه سانتا آگاتا را فاحشه‌خانه‌ای توصیف کرد که تمامی ناحیه اطراف را با بی‌عصمتی و بدنامی خود آلوده کرده است.

گزارش ریگو، اسقف روان (۱۲۴۹)، درباره جماعات مذهبی قلمرو خویش به طور کلی پسندیده بود، لکن یک راهبه‌خانه را نام می‌برد که از میان سی و سه نفر زنان فرقه مذهبی و سه تن خواهران عامی، هشت نفرشان مظنون یا مرتکب به زناکاری بودند و «رئیسه دیر تقریباً هر شب مست بود.» بونیفاکیوس هشتم (۱۳۰۰) کوشید تا با ملزم ساختن رهبانان و راهبه‌ها به گوشه‌نشینی محض انضباط دیرهای زنان را بهبود بخشد، لکن اجرای این حکم میسر نشد. مثلاً در اسقف‌نشین شهر لینکن، هنگامی که اسقف به یک راهبه‌خانه رفت تا طوماری را که حاوی حکم پاپ بود در آنجا بگذارد، راهبه‌ها فرمان را بر سر اسقف انداختند و سوگند خوردند که هرگز از آن اطاعت نکنند، زیرا این قبیل زندگانی انفرادی را از جمله تعهدات اولیه خویش برای دیرنشینی نمی‌شمردند. در قصه‌های کنتربری، اثر جفری چاسر، شاعر انگلیسی، یکی از اشخاص اصلی قصه، رئیسه یک راهبه‌خانه است که اصولاً نمی‌بایستی در میان زایران مزار تامس ابکت باشد، زیرا کلیسا زنان تارک دنیا را از رفتن به زیارت اماکن متبرکه منع کرده بود.

اگر تاریخ‌نویسان با همان دقتی که موارد تخلف از نظامات دیرهای زنان تارک دنیا را ثبت کردند، اطاعت از آن نظامات را نیز ضبط می‌کردند، محتملاً می‌توانستیم در برابر هر لغزش و ارتکاب گناه، هزاران مورد از عصمت و عفت زنان برشمریم. در بسیاری موارد نظامات به طرزی وحشیانه شدید بودند، و افراد خود را در نقض آنها محق می‌دیدند. راهبه‌های دو فرقه کارتوزیان و سیسترسیان مکلف بودند همواره خاموش باشند، لب به سخن نگشایند، مگر آنکه نهایت درجه ضروری باشد، و طبعاً این دستوری بود که اجرایش برای جنس لطیف، شاق می‌نمود. قاعدتاً راهبه‌ها اوقات را مصروف به رفع حوایج خود از قبیل نظافت، پخت و پز، رختشویی، و دوخت و دوز می‌کردند و برای رهبانان و مستمندان جامه می‌دوختند، برای محراب پارچه می‌بافتند، به تهیه جبه‌های کشیشان می‌پرداختند، به بافتن و قلاب‌دوزی بر روی دیوارکوب‌ها و فرشینه‌ها وقت می‌گذرانیدند، و با ظرافت و شکیبایی بسیار نیمی از حوادث تاریخ جهان را بر روی این گونه پرده‌ها نقش می‌کردند. به علاوه، این قبیل زنان خود را به استنساخ و تذهیب کتاب‌ها سرگرم می‌کردند، کودکان را برای تعلیم و تربیت زیر نظر می‌گرفتند، و به آنها ادبیات، طب، و فنون خانه‌داری می‌آموختند. مدت چند قرن این قبیل دیرها تنها مراکز تعلیمات عالیه‌ای بود که برای دختران وجود داشت. بسیاری از زنان تارک دنیا در بیمارستان‌ها پرستاری می‌کردند؛ همگی آنها نیم‌شب، و بار دیگر پیش از پگاه، برای عبادت از خواب برمی‌خاستند و طبق احکام کلیسایی به ادای فرایض مشغول می‌شدند؛ بسیاری از ایام سال را روزه می‌گرفتند، و از پگاه تا شام شب، که هنگام افطار بود، لب به خوراک نمی‌زدند.

اگر گاهی کسانی این نظامات سخت و شدید را نقض می‌کردند، همین امر باید مایه امیدواری باشد. اگر به تاریخ نوزده قرن مسیحیت نظر افکنیم - با تمام قهرمانان، پادشاهان، و قدیسان عالم مسیحی آن - دشوار است در میان طبقه ذکور از عده‌ای نام ببریم که مانند این راهبه‌ها به سر حد کمال و غایت مطلوب مسیحیت نایل آمده باشند. زندگانی مشحون از پرهیزکاری آنان، و گشاده‌رویی آنها در انجام وظایفی که بر عهده گرفته بودند، مایه نیک‌بختی افراد چندین نسل شد.

هنگامی که تمام گناهان تاریخ را در ترازوی انصاف توزین کنند، کفه فضایل این زنان بر رذایلی که از آنها برشمرده شد، خواهد چربید و مایه نجات بنی بشر خواهد بود.

VI – رازوران

بسیاری از این قبیل زنان را می‌توان در شمار قدیسان به حساب آورد، زیرا احساس می‌کردند که ذات پروردگار از اندام‌های‌شان به آنها نزدیک‌تر است. قوه تخیل انسان قرون وسطایی چنان بر اثر جمیع نیروهای مکمون در کلام، تصویر، تندیس، مراسم، و حتی در رنگ و کمیت نور برانگیخته می‌شد که آن تصورات فوق حواس پنج‌گانه آدمی به سهولت حاصل می‌آمد، و روح مؤمن احساس می‌کرد که از درون حصار طبیعت به وادی فوق‌الطبیعه راه می‌یابد. ذهن آدمی خود با تمام معمای قدرتش چیزی فوق‌الطبیعه و معنوی به نظر می‌رسید، و بی‌شک نظیر یک نقش تیره، و جز ناچیزی از عقل کلی که جهان را اداره می‌کرد بود و در دل جوهر جا داشت.

بنابراین، ممکن بود که نوک عقل بر پای سریر الاهی بوسه زند. در دنیای رازوری که فروتنی با بلند پروازی توأم شده بود، دل رازور در این امید مشتعل بود که چون روان از قید بار گناهان برهد و به برکت دعا اعتلا گیرد، می‌تواند به لطف رب به دیدار جمال سرمدی نایل آید و هم‌نشین بارگاهیان حق تعالی شود. دیدار جمال سرمدی هرگز از راه حسیات، تعقل، طبیعیات، یا فلسفه میسر نمی‌شد، زیرا اینها جملگی با زمان و خلایق و زمین ارتباط داشتند، و محال بود او بتواند به کنه ذات و قدرت و وحدانیت عالم کون راه یابد. مشکل رازور آن بود که جان را، به منزله وسیله‌ای درونی، برای ادراکات معنوی پاکیزه سازد، هرگونه لکه خودپرستی انفرادی و تعدد اغفال‌کننده را از آینه نفس بزداید، حیطه عمل و عشق آن را به منتها درجه وسعت بخشد، آنگاه بوضوح و به چشم معنی به معبود ربانی، ازلی و فلکی نظر افکند، و به این نحو، چون غریبی که پس از زمانی دراز به وطن بر می‌گردد، به پروردگاری ملحق شود که تولد آدمی به معنی جدایی از وی برای تمام عمر بوده است. مگر نه مسیح وعده داده بود که هر کس دلش پاک باشد به فیض دیدار خداوند نایل خواهد شد؟ لهذا رازوران در هر عصر، دیانت، و اقلیمی پیدا شدند. مسیحیت یونانی علی‌رغم میراث تعقلی که از یونان باستان به جا مانده بود، از وجود این گونه رازوران و آرای آنها سرشار شد. قدیس آگوستینوس سرچشمه رازوری برای مغرب بود. کتاب اعترافات وی حکایت بازگشت روح بود از مخلوق به خالق. تا این تاریخ کمتر اتفاق افتاده بود که یکی از موجودات فانی تا این حد با پروردگار خویش سخن گفته باشد. قدیس انسلم دولتمرد، قدیس برنار مدیر با کفایت، هر دو شیوه رازوری را انتخاب کردند و، در مقابل مکتب خردگرایی افرادی چون روسلن و آبلار، پیروی از عشق را مرجح شمردند. هنگامی که گیوم دو شامپو قادر به مقاومت در برابر منطق آبلار نشد و پاریس را ترک گفت، در یکی از حومه‌های شهر، دیر رهبانان آگوستینوسی موسوم به سن ویکتور را به عنوان مدرسه‌ای برای تعلیم الاهیات بنیاد نهاد (۱۱۰۸). در اینجا بود که جانشینان وی، اوگ و ریشار، ماجرای پرمخالفت فلسفه ناآزموده را نادیده انگاشتند و اساس دین را نه بر بحث بلکه بر درک فیض حضور حق از طریق رازوری استوار ساختند. اوگ (فت ۱۱۴۱) در هر مرحله‌ای از مراحل خلقت نشانه‌هایی فوق طبیعی و رمزی از شعایر دین مشاهده می‌کرد. ریشار (فت ۱۱۷۳) منطق و دانش را طرد کرد، به سیره پاسکال عشق را بر عقل رجحان نهاد، و با منطقی محققانه اعتلای باطنی روح را به درگاه حق توصیف کرد.

احساسات پرجوش ایتالیا اخگر رازوری را بدل به لهیب سوزان انقلاب کرد. یوآکیم دا فیوری، که از اشراف کالابریا بود، سخت مشتاق دیدن فلسطین شد. حین این سفر به قدری از تیره‌روزی مردم متأثر شد که ملازمان خود را مرخص کرد و به عنوان زایر بی‌چیزی به سفر ادامه داد. افسانه‌هایی که به دست ما رسیده است حاکی است که چگونه وی تمام ایام روزه را در چاه خشکی واقع در کوه تابور گذرانید و چطور در روز یکشنبه عید قیام مسیح پرتو عظیمی پیش روی وی ظاهر شد، و چنان وی را غرق انوار الاهی ساخت که در دم به تمام کتاب مقدس و جمیع حوادث گذشته و آینده وقوف یافت. هنگام بازگشت به کالابریا، یوآکیم به حلقه رهبانان و کشیشان فرقه سیسترسیان درآمد، بی‌اندازه علاقمند به زندگی بی‌پیرایه شد، و به گوشه دیری پناه برد. جماعتی از مریدانش دورش را گرفتند، و دیری نپایید که یوآکیم فرقه جدیدی به نام فلورا بنیاد نهاد. پایه این فرقه جدید بر فقر و دعا قرار داشت؛ و این نظامات مورد قبول پاپ کلستینوس سوم واقع شد. در ۱۲۰۰، یوآکیم یک رشته از آثار خویش را نزد پاپ اینوکنتیوس سوم فرستاد و نوشت که هر چند محتویات این کتاب‌ها از جانب خداوند به وی الهام شده است. لازم می‌داند که پاپ باید به آنها نظر افکند و هر چه را مقتضی نمی‌داند، حذف کند. دو سال بعد از این تاریخ، وی درگذشت.

اساس نوشته‌های یوآکیم فرضیه آگوستینوسی بود که اکثر محافل مردمان اصیل آیین آن را قبول داشتند. به موجب این فرضیه، یک نوع توافق رمزی میان حوادث مندرج در کتاب عهد قدیم و تاریخ مسیحیت از میلاد عیسی گرفته تا استقرار سلطنت ملکوتی بر روی زمین وجود داشت. یوآکیم تاریخ بشر را به سه مرحله تقسیم می‌کرد: نخستین مرحله تحت فرمانروایی اولین اقنوم، یعنی خداوند اب هنگام زادن عیسی از مادر به پایان می‌رسید؛ دومین مرحله، که فرمانروایی با دومین اقنوم یعنی ابن بود، طبق محاسبات مکاشفه‌ای، هزار و دویست و شصت سال طول می‌کشید؛ سومین مرحله عبارت بود از فرمانروایی روح القدس که قبل از آن دورانی فرا می‌رسید مشحون از مصایب جنگ، فقر، و فساد روحانیان. در پی این ایام سخت فرقه جدیدی از رهبانان قدم به عرصه وجود می‌نهاد که کلیسا را از جمیع آلودگی‌ها پاک می‌ساخت و در سراسر جهان مدینه فاضله‌ای را پی می‌افکند که بر مدار صلح، عدالت و نیک‌بختی استوار بود.

هزاران نفر از مسیحیان، از جمله اعاظم و مشاهیر کلیسا، از صمیم قلب باور کردند که یوآکیم از خداوند الهام گرفته است؛ و با امیدواری مشتاق رسیدن سال ۱۲۶۰ به عنوان شروع آدونت دوم (ظهور مجدد مسیح) بودند. جماعت موسوم به «فرانسیسیان روحانی‌گران» با اعتماد به اینکه غرض از فرقه جدید، چیزی جز جمعیت آنان نیست، از تعالیم یوآکیم قویدل شدند، و هنگامی که کلیسا افراد آن فرقه را حرامی و یاغی خواند، ایشان نیز به اسم یوآکیم شروع به نشر افکار و عقاید خویش کردند. در سال ۱۲۵۴ نسخه‌ای از مجموعه آثار یوآکیم تحت عنوان انجیل جاودانی منتشر شد، به انضمام تفسیری به این مضمون که چون پاپی آلوده به گناه خرید و فروش مناصب روحانی تکیه بر مسند خلافت زند، چنین واقعیتی پایان دومین مرحله خواهد بود، و در سومین مرحله تاریخ، از آنجا که حکومت محبت عالم‌گیر می‌شود، دیگر احتیاجی به شعایر مذهبی و وجود کشیشان نخواهد ماند. کلیسا این کتاب را مردود شمرد و رهبانی از فرقه فرانسیسیان، موسوم به گراردو دا بورگو، را که ظاهراً مولف آن بود مادام‌العمر زندانی ساخت. اما نشر این کتاب مخفیانه ادامه یافت و از زمان قدیس فرانسیس تا عهد دانته (که یوآکیم را اهل بهشت دانست) در افکار رازوران و بدعت‌گذاران فرانسه و ایتالیا موثر افتاد.

احتمالاً به واسطه هیجان نزدیک شدن ملکوت آسمان بود که در سال ۱۲۵۹ یک نوع جنون توبه مذهبی مانند طوفانی در اطراف پروجا سر بلند کرد و سراسر ایتالیای شمالی را در نوردید. هزاران نفر از مردم توبه‌کار، از کوچک و بزرگ و فقیر و غنی، به حال اجتماعی در هم و بر هم به حرکت در آمدند. این مردمان، که فقط با لنگی ستر عورت کرده بودند، همه می‌گریستند، از خداوند طلب رحمت می‌کردند، و هر چه به غضب از دیگران گرفته بودند، به صاحبان اصلیش مسترد می‌داشتند. جانیان، که دچار این واگیری توبه شده بودند، در برابر بستگان مقتولان زانوی عجز بر زمین زده و استدعا می‌کردند که به دست آنها به قتل رسند؛ اسیران را آزاد می‌ساختند، تبعیدشدگان را احضار می‌کردند، و دشمنی‌ها فراموش می‌شد. این نهضت از ایتالیا سراسر آلمان را گرفت و به بوهم رسید. چند صباحی چنین به نظر می‌رسید که گویی کیش جدید و رازورانه‌ای کلیسا را نادیده انگاشته است و تمامی اروپا را مسخر خواهد کرد. لکن دیری نپایید که طبیعت آدمیزاد دوباره قدرت از دست داده خویش را بازیافت. دشمنی‌های جدیدی آغاز شد، گناهکاری و جنایت او نو رواج گرفت، و این جنون متعصبان، تازیانه زنان، به همان زوایای روان آدمی که از آنجا سر بر آورده بود خزید.

شعله رازوری در ناحیه فلاندر کمتر دچار تشنج شد. کشیشی اهل لیژ به نام لامبر لو بگ (یا الکن) به سال ۱۱۸۴، در کناره رود موز، برای زنانی که مایل بودند بدون دادن پیمان ترک دنیا در اجتماعات کوچکی شبه اشتراکی با دیگر هم‌جنسان خود زندگی کنند، خانه‌ای تأسیس کرد که در آنجا این قبیل زنان از طریق رشتن پشم و بافتن تور روزگار می‌گذراندند. بزودی خانه‌های همانندی به نام مزون دیو یا «خانه خدا» برای مردها نیز تأسیس شد.

مردانی که در این قبیل خانه‌ها زندگی می‌کردند، خود را «بگارها» و زنان خود را «بگین‌ها» می‌نامیدند. این جماعات مثل پیروان فرقه والدوسیان عمل کلیسا را در تملک مال دنیا تقبیح می‌کردند. و خودشان داوطلبانه فقر را شعار خود ساخته بودند. فرقه دیگری نظیر این به نام «برادران آزاد روان» در حدود سال ۱۳۶۲ در آوگسبورگ سر بلند کرد و در شهرهای کرانه رن رواج گرفت. هر دو این نهضت‌ها مدعی نوعی الهام غیبی بودند که به اتکای آن از بند نظارت روحانیان و حتی حکومت یا قید قوانین اخلاقی می‌رهستند.

حکومت و کلیسا در سرکوبی این جماعات دست اتحاد به هم دادند، لکن پیروان هر دو نهضت مخفیانه به نشر عقاید خویش پرداختند، و آرای آنها بارها با اسامی جدیدی سر بلند کرد و به پیدایش و شور آناباتیست‌ها و سایر فرقه‌های رادیکالی که در نهضت عظیم «اصلاح کلیسا» دست داشتند کمک کرد.

آلمان سرزمین مطلوب رازوری در مغرب زمین بود. هیلدگارد، اهل بینگن، مشهور به «غیبگوی راین» هشتاد و دو سال عمر کرد و در تمام این مدت، به استثنای هشت سال، یکی از راهبه‌های فرقه بندیکتیان بود و در پایان کار به ریاست راهبه‌خانه روپرتسبرگ رسید. این زن معجون عجیبی بود از یک مدیره و یک زن خیالباف، مؤمن و در عین حال طرفدار اصلاحات اساسی، شاعره و عالم، پزشک و در عین حال قدیسه دین. او خطاب به پادشاهان و پاپ‌ها نامه می‌نوشت و همواره در مکاتبات خود لحن آمرانه‌ای به کار می‌برد، و نثر لاتینیش قدرت و صلابتی مردانه داشت. هیلدگارد چندین کتاب درباره رویاها یا خواب‌نماهای خویش نگاشت که مدعی بود تمامی آنها را به کمک دستی غیبی به رشته تحریر در آورده است. کشیشان از شنیدن این قبیل سخنان سخت ملول می‌شدند، زیرا ضمن مکاشفات هیلدگارد ثروت و فساد کلیسا شدیداً مورد مذمت قرار می‌گرفت. وی با لحنی که حاکی از امیدواری ازلی بود گفت: نوبت عدالت خداوندی خواهد آمد … به زودی احکام خداوند به موقع عمل گذاشته خواهد شد؛ امپراطوری و دستگاه پاپی، که هر دو آلوده به گناهکاری‌اند، با هم مضمحل و نابود خواهند شد. … لکن بر روی ویرانه‌های آنها قوم جدیدی سر بلند خواهد کرد. … مردمان بت‌پرست، یهودیان، دنیاداران و بدعت‌گذاران همه با هم پیرو آیین مسیح خواهند شد؛ بر دنیایی که جوانی از سر گرفته است طراوت بهاری و صلح حکمفرما خواهد شد و فرشتگان با اطمینان خاطر باز خواهند گشت تا در میان ابنای بشر زندگی کنند.

یک قرن بعد، الیزابت تورینگنی، دختر اندراش، شاه مجارستان، با دوران کوتاه عمرش، که سراپا تقدس و ریاضت بود، مردم مجارستان را برانگیخت. این شهزاده خانم سیزده سال بیش نداشت که به عقد ازدواج یک امیر آلمانی درآمد، و در چهارده سالگی مادر، و در بیست سالگی بیوه شد. برادر شوهرش مال او را به یغما برد و زن را بی‌آنکه صاحب پشیزی باشد از خانه و دارایی محروم کرد. الیزابت زاهدی شد خانه به دوش که باقی عمر خود را وقف توجه از مستمندان کرد، زنان جذامی را خانه و مسکن می‌داد، و زخم‌های آنها را می‌شست. این زن نیز اکثر در عالم مکاشفه خود را به حق واصل می‌دید، لکن در این باب علناً چیزی نمی‌گفت، و مدعی داشتن هیچ گونه قوای فوق‌الطبیعه نبود. هنگامی که الیزابت کونراد ماربورگی، بازجوی آتشین‌مزاج دستگاه تفتیش افکار را دید، دیوانه‌وار فریفته صداقت و سرسپردگی بیرحمانه وی به اصول و مبانی دین گشت و کنیز حلقه به گوش او شد. کونراد برای انحرافی جزئی از آنچه در نظر وی موازین پاکدامنی بود الیزابت را کتک می‌زد، و الیزابت با فروتنی تمام به هر چه کونراد می‌گفت، راضی می‌شد و بیش از پیش به ریاضت تن در می‌داد، تا آنکه بر اثر این رویه در بیست و چهار سالگی درگذشت. نام الیزابت در پاکدامنی و تقوا به قدری بلندآوازه بود که هنگام کفن و دفن‌شان فداییان تقریباً دیوانه گیسوان، گوش‌ها و نوک پستان‌هایش را به عنوان یادگارهای مقدسی بریدند و حفظ کردند. الیزابت دیگری در دوازده سالگی (۱۱۴۱) به راهبه‌خانه فرقه بندیکتین شونو در نزدیکی بینگن رفت و تا هنگام مرگش در ۱۱۶۵ همان‌جا مقیم بود. بر اثر رنجوری تن و ریاضت‌های شدیدی که این الیزابت بر خویشتن هموار می‌کرد، در حالت جذبه و نشئه، با ارواح قدیسان مختلفی که تقریباً همگی آنها مخالف روحانیان بودند صحبت می‌کرد. در یکی از این حالات جذبه بود که فرشته محافظ الیزابت به او گفت: «نهال تاک خداوند پژمرده گشته است. پدر کلیسا بیمار است، و اعضای آن مرده‌اند … . ای پادشاهان زمین! فریاد بی‌عدالتی شما حتی به ساحت من بلند شده است.» نزدیک به پایان این دوره امواج رازوری در آلمان طغیان کرد. آرای مایستر اکهارت، که در حدود سال ۱۲۶۰ متولد شد، شصت و شش سال بعد، در ۱۳۲۶، به اوج کمال رسید و منجر به محاکمه و مرگ وی در سال ۱۳۲۷ شد. شاگردان وی، سوسو و تاولر، افکار عرفانی پیر خویش را در موضوع وحدت وجود رواج دادند، و بر مبنای همین پرهیزکاری و دینداری بود که، بی‌اتکا به کشیشان، یکی از ارکان اصلاح دین استوار شد.

معمولاً رویه کلیسا با رازوران قرین تساهل و شکیبایی بود. کلیسا با هیچ گونه انحراف شدیدی از اصول عقاید رسمی خود سر سازش نداشت و حاضر نبود استقلال هرج و مرج‌طلبانه پارهای از فرقه‌های مذهبی را به رسمیت بشناسد، لکن منکر رابطه مستقیم رازوران با خدا نمی‌شد، و با روی گشاده حاضر بود سخن قدیسانی را که خطاهای خدام جایزالخطای دستگاه روحانیت را به باد مذمت می‌گرفتند بشنود. بسیاری از روحانیان، حتی اعاظم و مشاهیر کشیشان، با مخالفان اظهار همدردی می‌کردند، به تصور کلیسا واقف بودند، و آرزو داشتند که آنها نیز می‌توانستند اسباب‌ها و تکالیف آلوده‌کننده امور سیاسی جهان را رها کنند. از امنیت و آرامش دیرها، که به برکت تقدس مردمان پایدار و در حریم قدرت کلیسا مصون بود، برخوردار شوند. احتمالاً این قبیل روحانیان صبور بودند که مسیحیت را در میان مکاشفات هذیان‌آمیزی که هر چند وقت یک‌بار ذهن بشر قرون وسطایی را تهدید می‌کرد ثابت و پایدار نگاه داشتند. وقتی آرا و عقاید رازوران قرون دوازدهم و سیزدهم را می‌خوانیم، طبعاً به این نتیجه می‌رسیم که اصول عقاید صحیح اغلب سدی بود در برابر خرافات مسری، و از یک لحاظ می‌توان گفت که، در میان هرج و مرجی از آرای مختلف و متشتت، کلیسا عبارت بود از عقاید متشکل (همان‌طور که حکومت نیرویی بود متشکل) که می‌خواست افراد را از ورطه جنون برکنار دارد.

VII – پاپ بدفرجام

هنگامی که گرگوریوس دهم در ۱۲۷۱ به مقام پاپی رسید، کلیسا دوباره در اوج اقتدار خویش بود. گرگوریوس هم مسیحی بود و هم پاپ؛ به عبارت دیگر، آدمی بود اهل صلح و دوستی که عدالت را بیشتر از پیروزی دوست می‌داشت. از آنجا که امیدوار بود با یک کوشش دسته‌جمعی دوباره بر فلسطین دست یابد، ونیز، جنووا، و بولونیا را تشویق کرد که به منازعات خود خاتمه دهند؛ وسایلی برانگیخت تا رودولف، از خاندان هاپسبورگ، به مقام امپراطوری برسد، و در عین حال با ادب و مهربانی از دیگر طالبان شکست‌خورده آن مقام دلجویی کرد؛ گوئلف‌ها و گیبلت‌های دو شهر مخالف و متخاصم، و در نتیجه خود این دو شهر فلورانس و سینا، را با هم آشتی داد و به طرفداران خود، یعنی گوئلف‌ها، خاطر نشان ساخت که «گیبلین‌ها دشمنان شمایند، لکن در عین حال، اینها همنوع و هم‌وطن و هم‌کیش شمایند.» گرگوریوس نخست‌کشیشان را به شورای لیون دعوت کرد (۱۲۷۴)؛ هزار و پانصد و هفتاد نفر در آن محفل حضور یافتند؛ هر مملکت بزرگی یک نماینده به آن شورا اعزام داشت، امپراطور یونانی رهبران کلیسای یونان را به لیون فرستاد تا مراتب اطاعت و انقیاد خود را در برابر دستگاه پاپی رم به ثبوت رسانیده باشد. کشیشان لاتینی و یونانی با هم به ترنم سرود در تسبیح خداوند هم‌آواز شدند. از اسقفان دعوت شد تا فهرستی از خلاف‌کاری‌های موجود و اصلاحات ضروری برای تصفیه کلیسا تسلیم محفل کنند، و آن جماعت نیز با حمیتی شگرف دعوت محفل روحانی را لبیک گفتند. نتیجه آنکه قوانینی برای رفع این مفاسد به تصویب رسید. اینک تمامی اروپا به طرزی با شکوه برای مبارزه با سارانس‌ها متحد شده بود. لکن گرگوریوس هنگام بازگشت به رم درگذشت (۱۲۷۶). جانشینان وی آن قدر سرگرم امور سیاسی ایتالیا بودند که هیچ کدام اعتنایی به نقشه‌های گرگوریوس نکردند.

با تمام این اوصاف، هنگامی که بونیفاکیوس هشتم در ۱۲۹۴ به مقام پاپی انتخاب شد، دستگاه پاپی هنوز مقتدرترین حکومت‌های اروپا بود و از لحاظ سازمان، حسن اداره، و عواید سرشار نظیری نداشت. بخت با کلیسا یار نبود، زیرا در این موقع که یک قرن فعالیت و پیشرفت تقریباً به سر می‌رسید، مسند پاپی به دست کسی می‌افتاد که خلوص نیت و عشقش به کلیسا درست برابر بود با اخلاقیات ناقص، غرور شخصی، و اراده بی‌بند و بار وی برای تحصیل قدرت. چنین آدمی خالی از لطف نبود، به این معنی که عشقی به دانش داشت و در وسعت معلومات و تبحر در مسائل حقوقی به پای اینوکنتیوس سوم می‌رسید. همو بود که دانشگاه رم را بنا نهاد، کتابخانه واتیکان را تعمیر کرد و توسعه داد، هنرمندانی مانند جوتو و آرنولفو دی کامبیو را تشویق کرد، و مخارج احداث نمای شگفت‌انگیز کلیسای جامع اورویتو را بر عهده گرفت.

وی مقدمات ارتقای خویش را به مقام پاپی به این نحو فراهم ساخت که پاپ معصوم لکن بی‌کفایتی چون کلستینوس پنجم را پس از پنج ماه پاپی تشویق به استعفا کرد. این عمل بکلی بی‌سابقه از بدو امر برای بونیفاکیوس محیطی سراپا سوءنیت به وجود آورد. پاپ جدید، برای جلوگیری از هر گونه اقدامی به منظور بازگشت کلستینوس به مسند پاپی، دستور داد که آن پیر مرد هشتاد ساله را در رم محبوس نگاه دارند.

کلستینوس از زندان گریخت، دستگیر شد، بار دیگر فرار کرد، مدت چندین هفته در شهرستان آپولیا سرگردان بود، به آدریاتیک رسید، در صدد عبور از دریا برآمد تا مگر خود را به دالماسی رساند، کشتی‌ای که بر آن سوار بود در طوفان شکست، امواج دریا او را به کرانه‌های ایتالیا برگردانید، و سرانجام او را دستگیر ساختند و به حضور بونیفاکیوس بردند. پاپ او را به حبس در زندان بسیار محقری واقع در فرنتینو محکوم کرد، و همان‌جا بود که ده ماه بعد کلستینوس درگذشت (۱۲۹۶).

یک رشته شکست‌های سیاسی و پیروزی‌های پی‌درپی که به قیمت گزافی تمام شد آتش پاپ جدید را تیزتر کرد.

وی درصدد برآمد پادشاه آراگون، فردریک، را از قبول تاج و تخت سیسیل منصرف سازد؛ چون فردریک زیر بار نرفت، بونیفاکیوس او را تکفیر و اجرای کلیه مراسم مذهبی را در جزیره سیسیل تحریم کرد (۱۲۹۶). نه پادشاه آراگون به این احکام اعتنایی کرد، و نه مردم سیسیل به فرامین پاپ وقعی ننهادند؛ سرانجام، بونیفاکیوس مجبور شد مقام فردریک را به رسمیت بشناسد. برای تهیه مقدمات یک جنگ صلیبی، پاپ جدید به ونیز و جنووا حکم کرد که ترک مخاصمه گویند؛ آن دو شهر سه سال دیگر به منازعات خود ادامه دادند و به میانجی‌گری وی برای آشتی وقعی ننهادند. از آنجا که بونیفاکیوس قادر نشد در فلورانس آرامش را به طرز دلخواه بازگرداند، کلیه مراسم مذهبی را در آن شهر تحریم، و از شارل دو والوا دعوت کرد که برای اعاده آرامش وارد ایتالیا شود (۱۳۰۰). شارل نه تنها از این لشکرکشی سودی نبرد، بلکه تنفر را علیه خویشتن و پاپ برانگیخت.

بونیفاکیوس برای استقرار آرامش در ایالات پاپی خود کوشیده بود تا به مرافعاتی که میان افراد خانواده مقتدر کولونا جریان داشت پایان بخشد. پیترو و یاکوپو، از اعضای خاندان مزبور، که هر دو سمت کاردینالی داشتند، پیشنهادات وی را رد کردند. بونیفاکیوس که حال بدین منوال دید، هر دو را از مقام‌شان منفصل ساخت و تکفیر کرد (۱۲۹۷). دو تن اشرافی سرکش بیانیه‌ای تحریر کردند و نسخه‌هایی از آن را بر در کلیساهای رم زدند، و اصل آن را بر روی محراب کلیسای سان پیترو نهادند و از حکم پاپ به شورای عمومی روحانیان استیناف دادند.

بونیفاکیوس حکم تکفیر را تکرار کرد، آن را شامل حال پنج تن از یاغیان دیگر نیز ساخت، فرمان داد که اموال آنها را ضبط کنند، با سربازان پاپی بر قلمرو خاندان کولونا هجوم برد و دژ آنها را به تسخیر در آورد، پالسترینا را با خاک یکسان کرد، و دستور داد که بر ویرانه‌های آنجا نمک بپاشند. یاغیان تسلیم شدند، مورد عفو قرار گرفتند، دوباره علم شورش برافراشتند، باز هم از دست آن پاپ مبارز شکست خوردند، و سرانجام از ایالات پاپی گریختند و در صدد انتقام بر آمدند.

در میان این محنت‌ها بود که بونیفاکیوس ناگاه با بحرانی عظیم از جانب فرانسه مواجه شد. فیلیپ چهارم، که مصمم بود قلمرو خویش را وحدت بخشد، ایالت انگلیسی گاسکونی را متصرف شده بود. ادوارد اول پادشاه انگلستان، به اعلام جنگ مبادرت جست (۱۲۹۴). اکنون دو پادشاه برای تهیه مقدمات مبارزه خویش تصمیم گرفتند بر دارایی کلیسا و عواید خدام آن مالیات ببندند. پاپ‌ها قبلاً گرفتن این گونه مالیات‌ها را فقط برای جنگ‌های صلیبی تصویب کرده بودند، لکن هرگز سابقه نداشت که برای مبارزات غیر مذهبی از کلیسا مالیاتی گرفته شده باشد. روحانیان فرانسه وظیفه خود می‌دانستند که برای دفاع از حکومتی که حافظ دارایی ایشان بود، مبالغی کمک کنند، لکن بیم آن داشتند که اگر جلو قدرت حکومت در اخذ مالیات سد نشود، چنین اختیاراتی مهلک و مخرب شود. پیش از این حوادث، فیلیپ، پادشاه فرانسه، مقداری از اختیارات کشیشان فرانسوی را سلب کرده و آنها را از محاکم خاوندی و درباری، و از مشاغل قدیمیشان در دستگاه حکومتی و شورای سلطنتی، برکنار ساخته بود. فرقه سیسترسیان، که از این جریانات پریشان خاطر شده بود، حاضر نشد دعوت پادشاه را لبیک گوید و یک پنجم تمام درآمد خود را، که فیلیپ برای جنگ با انگلستان مطالبه می‌کرد، به وی تسلیم دارد. بنا بر این، صدر فرقه مزبور به پاپ پناهنده شد. بونیفاکیوس ناگزیر بود با احتیاط تمام دست به عمل زند، زیرا فرانسه در مبارزات پاپی با امپراطوران آلمان همواره مهمترین پشتیبان و حامی پاپ‌ها بود؛ لکن در عین حال وی احساس می‌کرد که اگر بدون جلب رضایت پاپ، با گرفتن مالیات‌های حکومتی، عواید و درآمد کلیسا را بگیرند، دیری نخواهد گذشت که اساس اقتصادی قدرت و آزادی دستگاه کلیسا در هم فرو می‌ریزد. در فوریه سال ۱۲۹۶، پاپ بونیفاکیوس به صدور یکی از معروفترین توقیعات پاپی در تاریخ روحانیت مبادرت جست. این توقیع، به مناسبت عبارت اول آن، به کلریکیس لایکوس یا «افراد غیر روحانی» مشهور شد؛ اولین جمله‌اش حاوی اعترافی بود نابخردانه، و به طور کلی لحن آن اظهارات نسنجیده پاپ گرگوریوس هفتم را به خاطر می‌آورد.

فرمان مزبور چنین آغاز می‌شد:

پیشینیان خبر داده‌اند که افراد غیر روحانی فوق‌العاده نسبت به طبقه روحانیان دشمنی دارند؛ و آنچه ما به تجربه دریافتهایم، مسلماً در حال حاضر صدق این گفتار را می‌رساند. … پس از مشورت با برادران خود، و به اتکای قدرتی که از حواریون به ما رسیده است، مقرر می‌داریم که اگر هر کشیشی … بدون اجازه پاپ … هر حصه‌ای از درآمد یا مایملک خود را … به افراد غیر روحانی تسلیم کند، مستوجب حکم تکفیر خواهد شد. … و نیز مقرر می‌داریم که جمیع افرادی که این قبیل مالیات‌ها را مطالبه یا دریافت می‌کنند، یا اموال کلیسا یا روحانیان را ضبط می‌کنند، یا وسایلی برای ضبط این قبیل اموال برمی‌انگیزند، در هر مقام و درجه‌ای که باشند، … محکوم به حکم تکفیر گردند.

فیلیپ به سهم خویش هیچ گونه شبهه‌ای نداشت که کلیسا با ثروت سرشار خویش در فرانسه باید بخشی از هزینه‌های مملکتی را بر عهده گیرد. وی، به عنوان عملی متقابل در برابر توقیع پاپی، فرمان داد که از آن پس صدور طلا، نقره، سنگ‌های قیمتی، یا خواروبار ممنوع باشد و هیچ کدام از بازرگانان یا مأمورین مخفی خارجی حق ماندن در فرانسه را نداشته باشند. این تصمیمات، یک ممر عمده درآمد پاپ را مسدود کرد و نمایندگان وی را، که مشغول جمع‌آوری وجوهی برای تدارک یک جنگ صلیبی بودند، از خاک فرانسه بیرون راند. بونیفاکیوس که حال بدین منوال دید، عقب‌نشینی اختیار کرد و طی توقیع دیگری، مورخ سپتامبر ۱۲۹۶، با «محبت بیان‌ناکردنی» اجازه داد که کشیشان می‌توانند، برای پرداخت مخارج ضروری برای دفاع از مملکت، داوطلبانه مبالغی در اختیار خزانه پادشاه بگذارند، و قضاوت درباره ضرورت و تعیین موارد ضروری را موکول به رای پادشاه نمود. فیلیپ نیز فرامینی را که در مقام تلافی صادر کرده بود، لغو کرد؛ وی و ادوارد اول بونیفاکیوس را نه به عنوان یک پاپ بلکه به عنوان داوری غیر رسمی در اختلافات خود قبول کردند. بونیفاکیوس اکثر مسائل را به نفع فیلیپ فیصله داد. انگلستان موقتاً تسلیم نظرات پاپ شد، و هر سه مبارز از برکات صلحی زودگذر برخوردار شدند.

شاید به منظور پر کردن خزانه پاپی بعد از نقصان عواید حاصله از انگلستان و فرانسه، و احتمالاً برای تأمین مخارج جنگی به قصد بازگرفتن سیسیل و تبدیل آن به یک تیول پاپی، و نیز شاید برای هزینه مبارزه دیگری به منظور توسعه ایالات پاپی به داخله سرزمین توسکان بود که بونیفاکیوس سال ۱۳۰۰ را سال جشن و شادمانی عالم مسیحی اعلام داشت. نقشه وی کاملاً قرین کامیابی بود. شهر رم در تاریخ طویل خویش هرگز جمعیتی چنین انبوه ندیده بود. در این سال بود که ظاهراً برای نخستین بار، به منظور حفظ نظم در حرکت مسافران، مقرراتی جهت عبور و مرور به موقع اجرا گذاشته شد. بونیفاکیوس و دستیارانش در این امر به خوبی توفیق حاصل کردند. اغذیه را به مقادیر زیادی وارد کردند و، زیر نظر مأموران پاپی، به قیمت‌های عادلانه در دسترس مردم قرار دادند. به صرفه پاپ بود که وجوهات هنگفت حاصله را اختصاص به کار معینی نداده بود، بلکه می‌توانست این عواید سرشار را به میل خود خرج کند. با وجود فتوحاتی ناقص و شکست‌هایی شدید، اینک بونیفاکیوس به اوج اقتدار خویش رسیده بود.

در خلال این احوال، افراد تبعیدشده خاندان نیرومند کولونا فیلیپ، پادشاه فرانسه، را با داستان‌هایی از بی‌عدالتی، آز، و بدعت‌های خصوصی پاپ سرگرم می‌کردند. میان ملازمان فیلیپ و نماینده پاپ، برنارسسه، نزاعی در گرفت که در نتیجه آن نماینده پاپ را به اتهام تحریک مردم به شورش دستگیر کردند. برنارد در دادگاه شاهی محاکمه شد، و وی را به اسقف اعظم ناربون تسلیم کردند تا زندانیش کند (۱۳۰۱). بونیفاکیوس، که از این دادرسی سریع و فتوای بی‌ملاحظه در مورد نماینده خویش منزجر شده بود، تقاضا کرد که برنارد را فوراً آزاد کنند، و به کشیشان فرانسوی دستور داد که از پرداخت عواید کلیسایی به حکومت موقتی خودداری کنند. در توقیع موسوم به آوسکولتا فیلی یا «فرزند، بشنو» مورخ دسامبر ۱۳۰۱، بونیفاکیوس خطاب به فیلیپ نوشت که از سر فروتنی باید به سخنان خلیفه مسیح، که پادشاه روحانی فوق جمیع شاهان روی زمین است، گوش دهد. وی به محاکمه یک کشیش در یک دادگاه مدنی و ادامه استفاده از وجوه مقامات روحانی برای مصارف غیر روحانی معترض شد، و اعلام داشت که از تمامی اسقفان و روسای دیرهای فرانسه خواهد خواست تا «برای حفظ آزادی‌های کلیسا، دادن تغییرات اساسی در مملکت، و اصلاح شخص پادشاه» اقدامات لازم را مرعی دارند. هنگامی که این توقیع به حضور فیلیپ عرضه شد، کنت آرتوا آن را از دست فرستاده پاپ قاپید و در آتش افکند، و از انتشار نسخه دیگری که قرار بود برای اطلاع عمومی تحویل روحانیان فرانسوی شود جلوگیری به عمل آمد. پس از این واقعه، انتشار دو سند ساختگی آتش خشم طرفین را دامن زد. اولی، که به ظاهر از جانب پاپ خطاب به فیلیپ صادر شده بود، به پادشاه فرانسه امر می‌کرد که حتی در امور غیر روحانی فرمانبردار پاپ باشد، و حال آنکه در نامه دومی فیلیپ خطاب به بونیفاکیوس می‌نوشت که «به آن قطب حماقت و بلاهت اطلاع می‌دهیم که ما در امور غیر روحانی تابع هیچ فردی نیستیم.» این نامه‌های جعلی را اکثر مردم به عنوان نامه‌هایی که واقعاً میان پاپ و فیلیپ رد و بدل شده بود، قبول کردند.

در یازدهم فوریه ۱۳۰۲ توقیع «آوسکولتا فیلی» را رسماً در شهر پاریس، پیش روی پادشاه و شمار فراوانی از اتباع وی، سوزانیدند. فیلیپ، به منظور جلوگیری از تشکیل یک شورای روحانیان که مطمح نظر پاپ بود، فرمان داد که نمایندگان طبقات سه‌گانه قلمرو وی در ماه آوریل در پاریس اجلاس نمایند. در اولین «اتاژنرو» در تاریخ کشور فرانسه کلیه طبقات سه‌گانه اشراف، روحانیان، و عوام هر کدام جداگانه در مقام مدافعه از پادشاه و اختیارات مدنی وی به حضور پاپ عریضه نگاشتند. علی‌رغم فرمان اکید فیلیپ، در حدود چهل و پنج نفر از اسقفان فرانسوی، که اموال‌شان نیز به سبب نافرمانی ضبط شده بود، در اکتبر سال ۱۳۰۲ در شورای روحانیان رم حضور یافتند. در این شورا بود که توقیع مشهور اونام سانکتام یا «حریم واحد» تنظیم شد و دعاوی دستگاه پاپی را به طرزی بسیار دقیق و روشن معین کرد. این توقیع اعلام می‌داشت که فقط یک کلیسای واقعی وجود دارد و خارج از آن کلیسا رستگاری اخروی میسر نیست. مسیح را فقط یک تن است که آن تن فقط یک سر دارد نه دو تا.

سر کلیسا و صدر دین، عیسی است، و نماینده وی پاپ در رم. در جهان دو شمشیر یا دو رشته اختیارات وجود دارد که یکی روحانی است و دیگری دنیوی. اولی از آن کلیساست و دومی را شخص پادشاه به نیابت از جانب کلیسا در قبضه دارد، لکن این حکومت دنیوی بسته به اراده و رضایت کشیش است. اختیارات روحانی فوق اختیارات مدنی قرار دارد، و فرمانروای روحانی حق دارد پادشاهان را در نیل به عالی‌ترین مقاصد راهبر باشد و هرگاه که پا از جاده صواب بیرون نهند، آنها را بر حذر دارد. توقیع مزبور با این عبارت ختم می‌شد: «ما اعلام می‌داریم، تصریح می‌کنیم، و فتوا می‌دهیم به خاطر نجات اخروی لازم است که عموم افراد فرمانبردار پاپ رم باشند.»

واکنش فیلیپ تشکیل دو مجمع بود (مارس و ژوئن سال ۱۳۰۳) که در آن دو حاضران بونیفاکیوس را رسماً مقصر شمردند و او را ستمگر، جادوگر، جانی، دغل، زناکار، لواط‌گر، منصب‌فروش، بت‌پرست، و کافر اعلام کردند، و از یک شورای عمومی کلیسا خواستار عزل وی شدند. پادشاه فرانسه به گیوم دو نوگاره، که رئیس دیوان قضای وی بود، دستور داد که به رم رود و به پاپ اطلاع دهد که فیلیپ از یک شورای عمومی روحانیان چنین تقاضایی کرده است. بونیفاکیوس، که در آن موقع در قصر پاپی واقع در آنانیی مقیم بود، اعلام داشت که فقط پاپ حق احضار شورای عمومی کلیسا را دارد، و بی‌درنگ به تهیه حکم تکفیر فیلیپ و تحریم مراسم مذهبی در کلیساهای فرانسه مشغول شد. ولی پیش از آنکه وی قادر به نشر احکام تکفیر و تحریم باشد، گیوم دو نوگاره، به اتفاق شاراکولونا، در رأس جماعتی مرکب از دو هزار تن سرباز مزدور، به درون کاخ آنانیی ریختند، اخطاریه فیلیپ را بر پاپ عرضه داشتند، و خواستار استعفای وی شدند (۷ سپتامبر ۱۳۰۳).

بونیفاکیوس خودداری ورزید. روایت «بسیار موثقی» حاکی است که شارا سیلی بر صورت پاپ نواخت و اگر نوگاره مداخله نکرده بود، قطعاً وی را به هلاکت می‌رساند. بونیفاکیوس در این تاریخ هفتاد و پنج سال داشت، از نظر جسمانی ضعیف بود، لکن هنوز حاضر نبود سر تسلیم در برابر حریف فرود آورد. مدت سه روز وی را در کاخش محبوس نگاه داشتند، و در خلال این مدت سربازان مزدور همچنان به تاراج کاخ مشغول بودند. آنگاه مردم آنانیی، به کمک چهارصد تن سوار از افراد ایل اورسینی، سربازان مزدور را تار و مار و پاپ را آزاد کردند. ظاهراً در عرض این سه روز زندان‌بانان وی هیچ گونه خوراکی به پاپ نداده بودند، زیرا هنگامی که آزاد شد، در وسط میدان عمومی شهر آواز برداشت که «اگر از میان شما، زن نیکو سیرتی به من لقمه‌ای نان و جامی شراب ایثار کند، برکات خداوندی و دعای خیر خویش را بدرقه راهش خواهم کرد.» افراد ایل اورسینی او را برداشتند و به شهر رم و واتیکان بازش گردانیدند. در آنجا بونیفاکیوس را تب شدیدی عارض شد و در عرض چند روز درگذشت (۱۱ اکتبر ۱۳۰۳).

جانشین وی، بندیکتوس یازدهم نوگاره، شاراکولونا، و سیزده تن دیگر را که در رأس سپاهیان مزدور به داخل کاخ آنانیی ریخته بودند تکفیر کرد. یک ماه بعد بندیکتوس در پروجا درگذشت؛ مشهور است که گیبلین‌های ایتالیا او را مسموم ساختند. فیلیپ موافقت کرد که از انتخاب برتران دو گو به مقام پاپی طرفداری کند، به شرط آنکه وقتی اسقف اعظم به مقام پاپی رسید، خط مشی مقرون به سازش اتخاذ کند، جمیع افرادی را که به جرم هجوم بر بونیفاکیوس تکفیر شده بودند ببخشد، اجازه دهد که مدت پنج سال کشیشان فرانسوی همه ساله ده درصد از درآمد خود را به عنوان مالیات تحویل حکومت فرانسه دهند، مناصب و اموال افراد خانواده کولونا را به آنها مسترد دارد، و روح بونیفاکیوس را لعنت کند. معلوم نیست که برتران تا چه اندازه با این خواسته‌های فیلیپ موافقت کرد. با این حال، وی را به مقام پاپی برگزیدند، و برتران نام کلمنس پنجم بر خود نهاد (۱۳۰۵). کاردینال‌ها به وی اخطار کردند که ماندنش در رم خطر جانی دارد، و به همین سبب بعد از اندکی تأمل، و شاید هم بر اثر تلقین ضمنی از جانب فیلیپ، کلمنس مقر پاپی را از رم به آوینیون، واقع در کرانه شرقی رود رون و درست بیرون سرحد جنوب خاوری خاک فرانسه، منتقل کرد (۱۳۰۹). به این نحو، شصت و هشت سال «اسارت بابلی» پاپی آغاز شد. دستگاه پاپی که خود را از چنگ آلمان رهانیده بود، اینک در برابر فرانسه سر تسلیم فرود می‌آورد.

کلمنس، با اراده ضعیفش، در دست آدمی چون فیلیپ که اشتهایش را حد و نهایتی نبود، آلت زبونی شد. وی پادشاه فرانسه را عفو کرد، خانواده کولونا را به مقام سابقش بازگردانید، توقیع پاپی مورخ ۱۲۹۶ مشهور به کلریکیس لایکوس را لغو کرد، تاراج اموال شهسواران پرستشگاه را مجاز دانست، و سرانجام (۱۳۱۰) موافقت کرد که محفلی مرکب از روحانیان در گروزو، واقع در نزدیکی آوینیون، به محاکمه بونیفاکیوس بعد از مرگ مبادرت ورزد. حین بازجویی‌های مقدماتی که در حضور پاپ و مباشران وی صورت گرفت، شش تن از روحانیان شهادت دادند که یک سال قبل از رسیدن به مقام پاپی، از دهان خود بونیفاکیوس شنیده بودند که می‌گفت کلیه قوانینی که ظاهراً از جانب خدا نازل شده است از ابداعات آدمیزادگان بوده است تا عوام را از ترس دوزخ به حسن سلوک مجبور سازند؛ همچنین گفته بود که «ابلهانه» است انسان معتقد باشد که خدا در عین حال هم یکی است و هم سه تا، یا اینکه دوشیزه‌ای باکره باشد و کودکی بزاید، یا آنکه خدا به صورت آدمی در آمده باشد، یا آنکه ممکن باشد نان مبدل به جسم مسیح شود، یا آنکه آخرتی وجود داشته باشد؛ و نیز گفته بود: «من چنین معتقدم و چنین می‌دانم، همان طور که هر فرد باسوادی چنین می‌داند. عوام طور دیگری می‌پندارند. ما باید مثل خود عوام صحبت کنیم، لکن طرز فکر و اعتقادمان باید چنان باشد که عده‌ای معدود می‌پندارند و عقیده دارند.» به این نحو، این شش نفر از بونیفاکیوس نقل قول کردند، و سه تن از آنها که بار دیگر مورد بازجویی قرار گرفتند، شهادت خود را تکرار کردند. رئیس دیر سن ژیل واقع در سان ژمینو خبر داد که بونیفاکیوس، وقتی هنوز به کاردینالی کائتانی مشهور بود، رستاخیز تن یا روان را منکر شده بود. چند تن از روحانیان دیگر نیز این نکته را تأیید کردند. یکی از اینان اظهار داشت که به گوش خودش از بونیفاکیوس شنیده است که اشاره به نان مقدس کرده و گفته است که «این جز خمیر چیزی نیست.» افرادی که سابقاً از خدام خانه بونیفاکیوس بودند مکرر او را متهم به ارتکاب معاصی جنسی و انحراف‌های مقاربتی نمودند. جمعی دیگر گفتند که به نظر ایشان بونیفاکیوس آدم شکاکی بود که می‌خواست به نیروی جادو با «قوای شیطانی» ارتباط پیدا کند.

قبل از آنکه خود دادرسی جریان یابد، کلمنس فیلیپ را ترغیب کرد که مسئله مجرمیت بونیفاکیوس را به شورای عمومی روحانیان، که قرار بود در وین تشکیل شود، واگذارد. هنگامی که آن شورا اجلاس کرد (۱۳۱۱)، سه تن از کاردینال‌ها در حضور مردم شهادت به اصیل آیینی و عفت پاپ متوفا دادند، و دو تن از شهسواران، به سنت قرون وسطایی، دستکش‌های خود را به علامت بی‌گناهی پاپ متوفا بر زمین افکندند تا اگر کسی منکر است، به مبارزه با آنها برخیزد. هیچ یک از حاضران دعوت به مبارزه را نپذیرفت و شورا قضیه را منتفی اعلام داشت.

VIII – مروری بر احوال گذشته

دلایلی که علیه بونیفاکیوس اقامه شد، راست یا دروغ، معرف موج شکاکیتی بود که در زیر جریان حوادث عهد به حرکت در آمده بود، و زمینه را برای پایان دادن به عصر ایمان آماده می‌ساخت. به همین نحو، ضربتی که در آنانیی، اعم از جسمانی یا سیاسی، بر بونیفاکیوس هشتم وارد آمد از یک نظر معرف آغاز «اعصار نوین» بود. این پیروزی سوپرناسیونالیسم بود، ظفر حکومت بود بر کلیسا، غلبه قدرت شمشیر بود بر جادوی کلام. حکومت پاپی بر اثر مبارزات خود با خاندان هوهنشتاوفن و به واسطه شکست‌های خود در جنگ‌های صلیبی ضعیف شده بود. فرانسه و انگلستان بر اثر اضمحلال امپراطوری مقتدرتر شده بودند، و ثروت فرانسه به واسطه تسخیر لانگدوک با کمک کلیسا رو به فزونی نهاده بود. شاید پشتیبانی توده مردم از فیلیپ چهارم در مبارزه با بونیفاکیوس هشتم، نموداری از تنفر عمومی نسبت به افراط و تفریط‌های دستگاه تفتیش افکار و جهاد با آلبیگاییان بود. مشهور است که بعضی از نیاکان نوگاره را عمال دستگاه تفتیش افکار زنده زنده در آتش سوزانیده بودند. بونیفاکیوس متوجه نشده بود که شرکت در این همه مبارزات متعدد طبعاً سلاح‌های حکومت پاپی را کند خواهد ساخت. صنعت و بازرگانی سبب پیدایش طبقهای شده بود که به مراتب کمتر از طبقه کشاورزان و روستاییان پای‌بند دین بودند. زندگانی و نحوه فکر مردمان روز به روز بیشتر متمایل به حکومت دنیوی می‌شد، و طبقه غیر روحانی به تدریج پرو بال پیدا می‌کرد، زیرا هفتاد سال پس از این حوادث بود که حکومت کلیسا را در خود تحلیل می‌دید.

اکنون که نظری به قهقرا می‌افکنیم و تمامی حوادث تاریخ مسیحیت لاتین را از مد نظر می‌گذرانیم، چیزی که بالاتر از همه در خاطر ما موثر می‌افتد وحدت نسبی ایمان مذهبی است که در میان اقوام مختلف و گوناگون وجود داشت، و قدرت کلیسای رم است که با سلسله مراتبی دامن گستر به اروپای باختری - یعنی دنیایی خالی از اقوام اسلاو و دور از امپراطوری بیزانس - چنان وحدت فکر و اخلاقیاتی بخشید که نظیرش هرگز دیده نشده بود. هیچ مورد دیگری در تاریخ بشر دیده نشده است که یک سازمان نفوذی این قدر ژرف بر این همه مردم، و دورانی چنین طولانی داشته باشد.

قدرت امپراطوری و جمهوری بر سرزمین پهناورش از عهد پومپیوس تا آلاریک ۴۸۰ سال بود. امپراطوری مغول، یا امپراطوری انگلیس در عصر جدید دویست سالی بیشتر دوام نیاورد، حال آنکه کلیسای کاتولیک رم از هنگام مرگ شارلمانی (۸۱۴) تا فوت بونیفاکیوس هشتم (۱۳۰۳) مدت ۴۸۹ سال مقتدرترین حکومت‌های اروپا بود. سازمان و دستگاه اداری آن به ظاهر کفایت امپراطوری روم را نداشت، عمال و مأمورانش از نظر لیاقت یا فضل به پای افرادی که رتق و فتق ایالات و سرزمین‌های قیصرها در کف با کفایت ایشان بود نمی‌رسیدند، لکن کلیسا دنیای پر جار و جنجالی را به ارث برد که در تمام شئون آن بربریت حکمفرما بود، و چاره‌ای نداشت جز آنکه از راهی سخت و دشوار مردم را به وادی آرامش و تمدن رهبری کند. با تمام این اوصاف، کشیشان آن دستگاه تعلیم‌دیده‌ترین مردان عهد خود بودند، و در طی پنج قرن تفوق کلیسای کاتولیک رم، تنها تعلیماتی که در اروپای باختری وجود داشت نتیجه تلاش فراوان آنان بود. فتاوی محاکم کلیسایی عادلانه‌ترین نوع خود در آن عهد محسوب می‌شدند. دربار پاپی آن، با وجودی که گاهی رشوه‌گیر و زمانی تطمیع‌ناپذیر بود، تا حدودی کار یک دادگاه جهانی را برای وساطت در مرافعات بین‌المللی و محدود کردن منازعات انجام می‌داد، و هر چند که آن دربار همیشه جنبه ایتالیایی داشت، باید در نظر داشت که ایتالیایی‌ها سر آمد عقلا و متفکران آن قرون بودند، و به علاوه در جهان مسیحی لاتین هر کس از هر درجه و ملتی می‌توانست به عضویت آن دربار ارتقا یابد.

با وجود دغلبازی، که معمولاً از ضمایم و ملحقات قدرت اشتراکی بشری است، به صرفه و صلاح همگی بود که حکومتی فوق حکومت‌ها و شاهان اروپا وجود داشته باشد تا بتواند در صورت لزوم از آنها مواخذه کند و اختلافات میان آنها را تخفیف دهد. اگر قرار می‌بود که حکومتی جهانی قدم به عرصه وجود نهد، چه چیز شایسته‌تر از آنکه سریر پطرس را قرارگاه خود سازد، تا از آنجا افراد، ولو آنکه دیدگاه‌شان محدود باشد، بتوانند با نظری اقلیمی، و به اتکای سوابق چندین قرن، قضایا را بنگرند. کدام تصمیمات بود که مثل فتاوی مردی که او را به نام خلیفه خدا گرامی می‌داشتند، بی هیچ گونه مخالفتی، مورد قبول تقریباً عموم مردمان اروپای باختری قرار گیرد یا سهل‌الاجراتر از احکام وی باشد هنگامی که لویی نهم در ۱۲۴۸ به عزم جنگ صلیبی فرانسه را ترک گفت، هنری سوم، شاه انگلستان، تقاضاهای بسیار سنگینی از فرانسه کرد و در تدارک هجوم بر آن کشور برآمد. پاپ اینوکنتیوس چهارم تهدید کرد که اگر هنری اصرار ورزد، وی کلیه مراسم مذهبی را در انگلستان تحریم خواهد کرد. هنری که حال بدین منوال دید، از اجرای نقشه خویش خودداری ورزید. هیوم، فیلسوف شکاک، گفت که قدرت کلیسا پناهگاه محکمی در برابر ستم و بی‌عدالتی پادشاهان بود. اگر کلیسا نفوذ خود را صرفاً در راه مقاصد معنوی و اخلاقی به کار برده و هرگز در پی منافع و مقاصد مادی نرفته بود، احتمال داشت به همان مقام منیعی رسد که غایت آمال گرگوریوس هفتم بود، و هیچ بعید نبود که اختیارات روحانیش بر قدرت‌های فیزیکی ممالک فایق آید. هنگامی که اوربانوس دوم جهان مسیحی را به ضد ترکان متحد ساخت، آمال گرگوریوس تقریباً تحقق یافته بود، لکن چون اینوکنتیوس سوم، گرگوریوس نهم، آلکساندر چهارم، و بونیفاکیوس هشتم به جنگ‌های خود علیه آلبیگاییان، و همچنین به مبارزات با فردریک دوم و افراد خانواده کولونا، نام صلیبی اطلاق کردند، آن آرمان بزرگ در دست پاپ‌ها، که به خون مسیح آلوده شده بود، تکه تکه گشت.

هر جا که کلیسا در معرض تهدید نبود، در مقابل آرای متفاوت، حتی عقاید بدعت‌گذاران، تساهلی در خور نشان می‌داد. در میان فیلسوفان قرون دوازدهم و سیزدهم، حتی بین استادان دانشگاه‌هایی که به همت کلیسا تأسیس و زیر نظر اولیای آن دستگاه اداره می‌شدند، به آزادی عقیده غیر منتظره‌ای بر می‌خوریم. تنها چیزی که کلیسا طلب می‌کرد آن بود که مباحثاتی از این قبیل باید فقط محدود به طبقه با سواد و در خور فهم آنان باشد، نه آنکه به صورت بیانیه‌های انقلابی از مردم درخواست کند که کیش خود را رها سازند و از کلیسا دست بردارند.

پرکارترین منقدان اخیر کلیسا درباره این بنیاد می‌نویسد: «از آنجا که کلیسا شامل تمامی خلایق بود، لاجرم هر نوع عقیده‌ای را از خرافی‌ترین افکار تا افراطی‌ترین شک و تردیدها در برداشت، و بسیاری از این عناصر غیر متعارفی چون همه گونه رعایت ظواهر را می‌کردند، آزادی عمل‌شان به مراتب زیادتر از آن بود که عموماً تصور می‌کردند.» رویه‌مرفته تصوری که از کلیسای لاتینی قرون وسطایی در ذهن ما نقش می‌بندد عبارت از سازمان در هم پیچیده‌ای است که، با وجود تمام نقایص و خطاهای پیروان و رهبران جایزالخطای آن، تا اعلا درجه آن می‌کوشد که نظام اجتماعی و اخلاقی را مستقر سازد و، در میان خرابه‌های یک تمدن کهنسال و احساسات پرجوش یک جامعه جوان، مایه اشاعه کیشی شود که پایه فکر را اعتلا بخشد و روح را تسکین دهد. کلیسای قرن ششم اروپا را امواج سرگردانی از اقوام مهاجر بربر، معجون درهمی از زبان‌ها و کیش‌های مختلف، و دنیای گیج‌کننده‌ای از قوانین غیر مدون و بی حد و حساب دید. کلیسا به چنین دنیایی یک اصول اخلاقی ارزانی داشت قائم به مصوبات فوق‌الطبیعهای آن قدر نیرومند که بتواند جلو انگیزه‌های غیر اجتماعی افراد بی‌پروا را سد کند، به چنین دنیایی گوشه امن صومعه‌ها را اعطا کرد تا آنکه مردان و زنان و نسخ کتاب‌های کلاسیک از گزند و دستبرد زمانه محفوظ مانند؛ کلیسا چنین دنیایی را با محاکم اسقفی خود اداره کرد، مردمانش را در مکاتب و دانشگاه‌های خود تربیت کرد، و سلاطین روی زمین را آرام ساخت تا به انجام مسئولیت‌های اخلاقی و تکالیف سنگین صلح‌پروری قیام کنند. کلیسا زندگانی کودکان خود را با اشعار و درام و نغمات منور کرد، منبع الهام ایشان در پیدایش عالی‌ترین آثار هنری تاریخ بشری شد، و از آنجا که قادر نشد مدینه فاضله‌ای از مساوات در میان افرادی که از لحاظ کفایت مساوی نبودند ایجاد کنند، به سازمان‌های خیریه و بهبود احوال مستمندان بذل توجه، و تا حدودی ضعفا را در برابر اقویا حراست کرد. بی‌شک، کلیسا بزرگ‌ترین عامل اشاعه تمدن در تاریخ اروپای قرون وسطی بود.

نوشته و پژوهش شده توسط دکتر شاهین صیامی