اخلاق و رسوم عالم مسیحی (۷۰۰–۱۳۰۰)

اخلاق مسیحی در قرون وسطی تلاش کرد تا غرایز وحشیانه انسان را با اصول الهی تعدیل کند. گناه اولیه آدم و حوا توجیهی برای آلام بشری شد و هفت گناه کبیره و هفت فضیلت تعریف گردید. ازدواج، خانواده و روابط جنسی تحت نظارت شدید کلیسا قرار گرفت اما زناکاری و فحشا همچنان رایج بود. لباس، خوراک، ورزش و تفریحات اجتماعی نشان‌دهنده تفاوت طبقاتی بود، اما زندگی روزمره با شادمانی، جشن‌ها و آداب محلی همراه بود. کلیسا با وجود نقایص، در کاهش خشونت، گسترش امور خیریه و ایجاد وحدت اخلاقی نقش مهمی ایفا کرد، هرچند اجرای اصول اخلاقی اغلب با واقعیت اجتماعی فاصله داشت.

اخلاق مسیحیگناه کبیره زناشویی قرون وسطیجشن‌های قرون وسطی امور خیریه کلیسا

~94 دقیقه مطالعه • بروزرسانی ۱۲ فروردین ۱۴۰۵

اخلاق و رسوم عالم مسیحی (۷۰۰–۱۳۰۰)

I – اصول اخلاق مسیحی

هنگامی که آدمی در جنگل یا در مرحله شکار زندگی می‌کرد، ناگزیر بود حریص باشد - یا، به عبارت دیگر، به اشتیاق تمام دنبال خوراکی برود، و با ولع تمام هر چه را یافته است ببلعد - زیرا وقتی فرصت خوردن غذا برایش دست می‌داد، هیچ اطمینان نداشت که کی دوباره چنین امری میسر خواهد بود. انسان اولیه ناگزیر بود در روابط جنسی حساس باشد، و اکثر در هرج و مرج جنسی به سر می‌برد، زیرا افزایش میزان مرگ و میر طبعاً موجب افزایش موالید می‌شد. چون مرد خود را مکلف می‌شمرد که در صورت امکان باید هر زنی را آبستن کند، لذا ناگزیر بود همواره خود را برای انجام چنین امری آماده نگاه دارد؛ مجبور بود موجودی ستیزه‌جو، و برای خوراک یا همسر دائماً حاضر به جنگ باشد. آنچه امروزه از رذایل است روزی در زمره فضایل و ضروری برای بقای بشر محسوب می‌شد.

لکن بشر هنگامی متوجه شد بهترین طریقه بقا، نه فقط برای افراد بلکه برای انواع نیز، سازمان اجتماعی است که وسایل شکار را بر زمین نهاد و اصولی برای نظام اجتماعی پی‌ریخت؛ به موجب این اصول، مجبور بود غرایزی را که روزی در مرحله شکار فوق‌العاده به کار می‌خورد در هر پیچ و خمی در بند نظارت آورد تا تشکیل جامعه را ممکن سازد. از نظر موازین اخلاقی، هر تمدنی عبارت از تعادل و تنازعی است بین غرایز جنگلی افراد و منهیات یک اصول مدون اخلاقی. غرایز بدون وجود منهیات تمدن را از میان برمی‌دارند، و منهیات بدون وجود غرایز زندگی را به پایان می‌رسانند. مسئله اساسی در اخلاقیات آن است که تا چه حد منهیات را تعدیل دهند تا بی‌آنکه ریشه حیات را سست کند، تمدن را از زوال نگاه دارد.

در امر تخفیف خشونت‌ها، هرج و مرج‌های جنسی، و حرص بشری، پارهای از غرایز که اکثر جنبه اجتماعی داشتند تفوق پیدا کردند و از نظر زیست‌شناسی موجد شالوده‌ای برای تمدن شدند. عشق پدر و مادری، در بین جانوران و آدمیان، نظام طبیعی اجتماعی خانواده را پدید آورد که متضمن کمک متقابل و انضباطی آموزنده بود. حاکمیت پدر و مادر، که خود نیمی حکایت الم عشق و نیمی لذت ستمکاری بود، سبب انتقال مجموعه نجات‌بخشی از نظامات سلوک اجتماعی به طفل خودرأی شد. نیروی متشکلی که سرکرده ایل، شخص خاوند، شهر، یا حکومت به هم رسانید نیروی غیر متشکل افراد را محدود کرد یا اکثر به حیله بر آن پیشدستی جست. عشقی که فرد به قبول همگان داشت نفس خودسر را تابع اراده خلق کرد. رسم و تقلید، نوجوانان را گاه و بی‌گاه وادار به پیروی از روش‌هایی کرد که به حکم تجربیات قوم مورد تصویب قرار گرفته بودند. قانون، غریزه را با بیم عقوبت متوحش ساخت. وجدان، نوباوگان را با یک مشت منهیات بی‌شمار رام کرد.

کلیسا معتقد بود که این سرچشمه‌های اخلاقی طبیعی یا غیر مذهبی برای جلوگیری انگیزش‌های بدون تأملی که زندگی آدمیزاد را در جنگل حفظ می‌کرد، لکن مخل نظم در یک اجتماع بود، کفایت نمی‌کرد؛ می‌گفت این انگیزه‌ها نیرومندتر از آنند که یک قدرت حاکمه بشری بتواند آنها را در چهارچوب مصوبات خود محصور سازد، خاصه که قادر نیست در همه حال و همه جا حاضر و بر اعمال افراد ناظر باشد. اگر قرار می‌بود مجموعه‌ای از اصول اخلاقی را پیروی کرد که مردم رعایت آن را سخت با تمایلات و غرایز خویش ناسازگار بینند، ضروری بود که همگان این قوانین را ناشی از یک منبع فوق‌الطبیعهای بدانند؛ لازم بود که همه معتقد شوند این اصول اخلاقی از بارگاه الاهی نازل شده است تا، بدون هیچ گونه ضمانت اجرایی، نفس آدمی در پنهان‌ترین لحظات و خلوت‌ترین زوایای حیات آنها را محترم شمرد. حتی اختیارات پدر و مادر که این قدر برای نظام اجتماعی اخلاقی ضرورت دارند، در مبارزه با غرایز بدوی شکست می‌خورند، مگر آنکه قائم به معتقداتی مذهبی باشند که به طفل تلقین کرده‌اند. برای آنکه دینی کمر به خدمت جامعه‌ای بندد و آن جامعه را از هلاک برهاند، باید در برابر غریزه مبرمی که نه در برابر قوانین انسانی بلکه در برابر فرامین بی‌چون و چرا و قاطع الاهی زبان‌درازی می‌کند مقاومت ورزد. به علاوه، (آن قدر آدمی گناهکار یا به عبارت دیگر وحشی است که) آن احکام الاهی بایستی نه فقط متضمن تمجید و تکریم در مورد افرادی باشند که فرامین مزبور را گردن می‌نهند، و نه فقط متضمن توبیخ و مجازات‌ها درباره کسانی باشند که از آن دستورات سرپیچی می‌کنند، بلکه در عین حال برای اعمال حسنه بدون پاداش امید نیل به بهشت را وعده کنند، و برای گناهان بدون جزا ترس رفتن به دوزخ را وعید دهند. لازم بود که این احکام نه از جانب موسی بلکه از درگاه خداوند صادر شده باشد.

از آنجا که اساس فرضیه غرایز بدوی، و ارتباط آن با ادامه حیات نوع، با حال آدمیزاد در جامعه متمدن تناسب نداشت، در الاهیات مسیحی به صورت آرایی درباره گناه آدم و حوا جلوه کرد. این امر، مانند اعتقاد به کرمه در میان هندوان، طریقه‌ای بود برای اقامه توجیهات عقلانی در بیان آن همه آلام و اثقامی که ظاهراً بشر بی هیچ دلیل موجهی خود را مجبور به تحملش می‌دید؛ به عبارت دیگر، بشر می‌گفت که اگر امروز خیر گرفتار سر پنجه شر است، علت این شکست چیزی نیست جز گناهان نیاکان ما. طبق فرضیه مسیحی، تمام نژاد بشر به گناه آدم و حوا آلوده شده بود. گراتیانوس در کتاب دکرتوم (احکام) خویش (حد ۱۱۵۰) به مطالبی اشاره کرده بود که کلیسا آن را به طور غیر رسمی به منزله رکنی از تعالیم خود قبول کرد. وی نوشت: «هر آدمیزاده‌ای چون حاصل مجامعت مرد و زنی می‌باشد، با گناهکاری ذاتی به دنیا آمده است، محکوم به شرارت و مرگ است، و لذا کودکی است که باید تاوان این گناه را بدهد.» چنین موجدی را فقط لطف ربانی و کفاره مرگ عیسی بر صلیب می‌تواند از تباهی و لعن ابدی برهاند (یا، به عبارت دیگر، غرض این بود که فقط پیروی از موجود نازنینی چون مسیح مصلوب می‌توانست آدمی را از قید اعمال تشددآمیز، آز، و بند شهوت نجات دهد و او و جامعه‌اش را از ورطه هلاک برهاند.) ترویج این آرا، همراه با بروز سوانحی طبیعی که مغز آدمی نمی‌توانست دلیل موجه برای آنها پیدا کند، الا آنکه این گونه بلاها را مجازات‌هایی برای گناهان بشمرد، به بسیاری از مسیحیان قرون وسطی یک حس ناپاکی، فساد، و گناه جبلی بخشید که در قسمت بیشتر ادبیات اقوام اروپایی قبل از ۱۲۰۰ منعکس شد. از آن به بعد بود که حس گناهکاری و بیم عذاب اخروی تا دوران اصلاح دینی کاتولیک رو به کاهش گذاشت، و پس از آن مجدداً در میان پیرایشگران پروتستان با مهابت جدیدی سر برداشت.

گرگوریوس اول، و عالمان الاهی بعد از وی، گناهان کبیره را هفت تا می‌شمردند، از این قرار: غرور، آز، حسد، خشم، شهوت، شکمبارگی، و تنبلی. در برابر این گناهان هفت‌گانه به هفت صفت نیک نیز قائل بودند که چهار تا از آنها را فضایل «طبیعی» یا فضایل دوران شرک می‌شمردند؛ و این چهار، که مورد ستایش فیثاغورس و افلاطون قرار گرفته بود، عبارت بود از بصیرت، شجاعت، نصفت، و میانه‌روی. بر این چهار صفت سه فضیلت دیگر را که ناشی از علوم الاهی می‌دانستند می‌افزودند، و آن سه عبارت می‌شد از ایمان، امید، و محبت. مسیحیت با آنکه فضایل دوران شرک را قبول کرد، هرگز آنها را در تعالیم خود مستحیل نساخت. دین مسیح ایمان را بر علم، شکیبایی را بر شجاعت، عشق و رحمت را بر معدلت، و کف‌نفس و طهارت را بر میانه‌روی رجحان می‌نهاد. در ترفیع فروتنی کوشید، و نخوت را (که از صفات بارز انسان غایت مطلوب ارسطو بود) از بزرگ‌ترین گناهان کبیره دانست. گاهی سخن از حقوق آدمی به میان کشید، لکن اساس تأکیدش بیشتر بر وظایف شخص نسبت به خویشتن و نسبت به همنوعان، به کلیسا، و به خداوند بود. وقتی کلیسا در ترویج آرای خویش عیسی را «عیسای مهربان، ملایم طبع، و سلیم» می‌خواند، هیچ ترسی از آن نداشت که مردان را موجوداتی حلیم و لطیف گرداند، بر عکس، مردان جهان مسیحی لاتینی در قرون وسطی، به علت مواجهه با تنگناها و مشکلات بیشتر، به مراتب از اولاد و احفادشان در اعصار نوین خشن‌تر و مردانه‌تر بودند. الاهیات و افکار فلسفی مثل افراد و حکومت‌ها، قهراً به اقتضای زمان و مکان شکل می‌پذیرند و تجلی می‌کنند.

II – رعایت اصول اخلاق پیش از ازدواج

اکنون سوالی که پیش می‌آید این است که پرهیزکاری مردمان قرون وسطی تا چه حدودی معرف یا مجوز فرضیات اخلاقی آن عهد بود. ابتدا، بی‌آنکه در صدد اثبات قضیه‌ای باشیم، ببینیم اوضاع و احوال آن جامعه از چه قرار بود.

اولین رویداد اخلاقی زندگی فرد مسیحی، غسل تعمید بود: به این معنی که کودک را به موجب این آیین مقدس و با رسوم خاصی وارد جامعه و عضو کلیسای مسیحی می‌کردند، و به این نحو کودک را نیابتاً به رعایت نظامات و قوانین کلیسایی مکلف می‌ساختند. هر کودکی ضمن این آداب صاحب یک «نام مسیحی» می‌شد: به عبارت دیگر، هنگام تعمید، نام یکی از قدیسان دین را بر وی می‌نهادند. نام خانوادگی ممکن بود از منابع مختلف گرفته شده باشد و با قرابت آدمی به نسل‌های گذشته، یا مشاغل خانوادگی، یا اماکن، یا عضوی از اعضای بدن، یا صفتی از صفات، و یا حتی یکی از شعایر کلیسا ارتباط داشته باشد. گرگوریوس کبیر، مثل روسو، مادران را تشویق می‌کرد که نوزادان خود را خود شیر دهند و بپرورانند. اکثر زنان مستمند چنین می‌کردند، ولی بیشتر بانوان طبقه اعیان چنین نمی‌کردند. کودکان مانند این دوره محبوب بودند، لکن بیشتر آنها را تنبیه می‌کردند. با وجودی که مرگ و میر در میان نوزادان و نوجوانان شیوع فراوان داشت، عده آنها بسیار زیاد بود. کودکان، به علت کثرت عده، یکدیگر را تأدیب می‌کردند و به حکم اصطکاک متمدن می‌شدند. این کودکان در شهر و روستا فنون متعدد را از بستگان و هم‌بازی‌های خود فرا می‌گرفتند، و معلومات و شرارت‌شان به سرعت رو به فزونی می‌نهاد. تومازو دا چلانو، از وقایع‌نگاران قرن سیزدهم، نوشت: «به مجردی که پسر بچه‌ها زبان باز می‌کنند، به آنها درس خباثت آموخته می‌شود، و هر قدر پا به سن می‌گذارند، به تدریج بدتر می‌شوند، تا آنکه فقط از مسیحیت نامی به یادگار دارند.» لکن این نکته را باید در نظر داشت که دانشمندان علم اخلاق معمولاً تاریخ‌نویسان خوبی نیستند. سن کار برای پسران دوازده سالگی بود و بلوغ قانونی در شانزده سالگی آغاز می‌شد.

طبق اخلاقیات مسیحی، به نوجوانان چیزی درباره مسائل جنسی گفته نمی‌شد. بلوغ مالی، یعنی توانایی برآمدن از عهده کفاف خانواده، معمولاً بعد از سن بلوغ طبیعی یعنی نیل به قدرت تولید مثل حاصل می‌آمد، و از آنجا که مدتی طول می‌کشید تا جوان استطاعت گرفتن همسر را پیدا کند، احتمال می‌رفت که هر نوع راهنمایی جنسی بر مشقات این دوران انتظار بیفزاید. به علاوه کلیسا معتقد بود که اگر جوان پیش از ازدواج، رابطه جنسی با زنی نداشته باشد، این کف نفس سبب دوام و وفاداری زن و شوهر نسبت به یکدیگر خواهد بود و به نظم اجتماعی و بهداشت عمومی کمک خواهد کرد. با تمام این اوصاف، جوان قرون وسطی تا سن شانزده محتملاً به انحای مختلف از لذات جنسی برخوردار شده بود. با بروز جنگ‌های صلیبی، شیوع آرای مردم مشرق زمین، گوشه‌گیری رهبانان و راهبه‌ها، و لواط، که در اوان اشاعه مسیحیت به سختی مردود و ناپسند شمرده شده بود، از نو رواج یافت. در سال ۱۱۷۷، هانری، پیر دیر کلروو، درباره فرانسه نوشت که «آن عادت قدیمی لواط مجدداً از میان خاکستر سربلند می‌کند.» فیلیپ زیبا، پادشاه فرانسه، شهسواران پرستشگاه را متهم به ارتکاب این قبیل انحراف‌های جنسی نمود. رسالاتی که از طرف کلیسا برای تعیین کفاره‌های گناهان منتشر می‌شد، همین قبیل تبهکارها را، از جمله مجامعت با جانوران را، نام می‌برد. ظاهراً افراد با انواع و اقسام حیوانات جفت می‌شدند. هرگاه این مجامعت‌ها مکشوف می‌شد، مجازات مرتکبین، اعم از انسان و حیوان، مرگ بود. در اسناد مربوط به پارلمان انگلستان به مواردی عدیده بر می‌خوریم که سگ‌ها، بزها، گاوان، خوک‌ها، و غازها را با مرتکبین این قبیل بزه‌کاری‌ها زنده زنده سوزانیده‌اند. موارد همخوابگی با محارم بسیار زیاد است.

ظاهراً مناسبات جنسی قبل از زناشویی و بعد از آن به همان اندازه رایج بوده است که از اعصار باستان تا قرن بیستم. سیل طبیعت هوس‌باز مرد از سیل بندهایی که قوانین کلیسایی برای عوام ایجاد کرده بود، سرازیر می‌شد، و برخی از زنان نیز احساس می‌کردند که می‌توان با طاعات هفتگی کفاره لذات شهوت آنی را داد. با وجود مجازات‌های بسیار سخت، هتک نوامیس امری عادی بود. شهسوارانی که در برابر یک بوسه یا لمس دستی به خدمت بانوان یا دوشیزگان نجیب‌زاده کمر بسته بودند، ممکن بود دل بی‌قرار را با وصال کنیزکان بانو تسکین بخشند. بعضی از بانوان تا چنین محبتی را در حق شهسوار مبذول نمی‌داشتند، غیر ممکن بود بتوانند با وجدان راحتی به خواب روند. شهسوار لاتورلندری از شیوع زناکاری در میان جوانان اشرافی متأسف بود. اگر اقوال وی مناط اعتبار باشد، برخی از رجال طبقه وی در صحن کلیسا و حتی بر «روی محراب کلیسا» زنا می‌کردند. ویلیام آو ممزبری طبقه اشرافی نورمان را مردمانی توصیف می‌کرد که «سر و جان را فدای شکم‌پرستی و فسق کرده‌اند» و همخوابه‌های خود را با یکدیگر مبادله می‌کنند. جهان مسیحی پر بود از اطفال حرام‌زاده، و حرام‌زادگی موضوع اصلی هزاران قصه مختلف شد. قهرمانان چندین ساگای قرون وسطی، از جمله کوهولین، آرثر، گوین، رولان، و ویلیام فاتح، و عده‌ای از شهسواران کتاب وقایع‌نامه فرواسار، همه افرادی حرام‌زاده بودند.

فحشا خود را با اوضاع زمانه سازگار می‌کرد. طبق اظهارات اسقف بونیفاکیوس، برخی از زنان که عازم زیارت اماکن متبرکه بودند، در شهرهای بین راه، با فروش خویشتن مخارج سفر را تأمین می‌کردند. از پس هر فوجی از سپاهیان، فوج دیگری به حرکت در می‌آمد که به قدر دشمن خطرناک بود. آلبر، اهل اکس، خبر داد که «در میان صفوف صلیبیون، جماعتی از زنان حرکت می‌کردند ملبس به لباس‌های مردان. همگی این مردمان، بدون هیچ‌گونه فرق جنسی، بالاتفاق هم‌سفر، و به احتمال نوعی هرج و مرج جنسی موحش امیدوار بودند». در محاصره عکا (۱۱۸۹) عمادالدین، تاریخ‌نویس عرب، می‌نویسد: «سیصد تن از زنان زیبای فرانسوی … برای تسکین خاطر سپاهیان فرانسوی از راه رسیدند … زیرا این افراد حاضر نمی‌شدند بدون وجود زنان به میدان جنگ قدم گذارند»؛ هنگامی که لشکریان مسلمان حال را بدین منوال دیدند، خواستار دل‌خوشی مشابهی شدند. در نخستین جنگ صلیبی سن لویی، به گفته تاریخ‌نویس آن شاه، ژوئنویل، خاوندهایی که ملازم رکاب بودند «بساط فحشای خود را در اطراف خیمه سلطانی گستردند.» دانشجویان دانشگاه‌ها، به ویژه در پاریس، برای رفع حوایج ضروری یا به تقلید از دیگران خود را در تنگنا دیدند، و به همین سبب بود که دختران جوان مراکزی برای پذیرایی آنها تشکیل دادند.

برخی از شهرها مانند تولوز، آوینیون، مونپلیه، و نورنبرگ فحشا را زیر نظر مقامات شهر عملی مجاز دانستند، زیرا معتقد بودند که بدون وجود این گونه زنان روسپی، زنان پاکدامن جرئت قدم نهادن به معابر را نخواهند داشت. قدیس آوگوستینوس نوشته بود: «اگر زنان فاحشه را از میان بردارند، دنیا بر اثر شهوات متشنج خواهد شد»؛ و قدیس توماس آکویناس با این نظر موافق بود. در شهر لندن قرن دوازدهم، نزدیکی پل لندن، ردیفی از خانه‌های فواحش قرار داشت که آنها را به انگلیسی bordells یا stews می‌خواندند. در آغاز اجازه تأسیس این قبیل مراکز از طرف اسقف وینچستر صادر شد، و بعداً پارلمان با این امر موافقت کرد.

قانون مصوب ۱۱۶۱ پارلمان انگلستان مقرر داشت که هیچ یک از متصدیان فاحشه‌خانه‌ها نباید فاحشه‌ای را که مبتلا به «مرض خطرناک سوزاک» باشد نگاه دارند - تا آنجا که می‌دانیم، این کهنسال‌ترین قانونی است که برای جلوگیری از شیوع امراض مقاربتی در جهان دیده شده است. در سال ۱۲۵۴، لویی نهم فرمان داد که کلیه فواحش را از فرانسه تبعید کنند. این حکم به موقع اجرا گذاشته شد، و دیری نپایید که هرج و مرجی نظیر آنچه بود، منتها مخفیانه، صورت گرفت. اعیان بورژوا زبان شکایت دراز کردند که تقریباً غیر ممکن است عفت زنان و دختران آنها، در برابر کشش و التماس‌های سربازان و طلاب، مصون و محفوظ ماند. سرانجام، انتقاد از حکم پادشاه به قدری عمومیت یافت که مجبور به نسخ آن شدند (۱۲۵۶). به موجب فرمان جدیدی، مقرر شد که فواحش در برزن‌ها و کوی‌های بخصوص پاریس حق اقامت و کار داشته باشند، پوشاک و تزیینات ایشان معین و مصرح شد و همگی آنها را زیر نظر یک کلانتر پلیس قرار دادند که عوام وی را «شاه عیاشان، الواط، و هرزه‌گردان» می‌خواندند. لویی نهم در حال نزع به فرزند خویش توصیه کرد که فرمان اخراج فواحش را تجدید کند. فیلیپ خواسته پدر را اجابت کرد، و نتایج حاصله از همان قرار بود که قبلاً دیده بودند. قانون به قوت خود باقی ماند، لکن به موقع اجرا گذاشته نشد. به گفته دوران دوم، اسقف ماند (۱۳۱۱)، در نزدیکی واتیکان فاحشه‌خانه‌هایی وجود داشت و پلیس پاپ، در مقابل اخذ مبلغی، کاری به کار متصدیان این قبیل مراکز نداشت. کلیسا نسبت به فواحش رویه‌ای مشفقانه اتخاذ کرد، برای روسپیانی که توبه کرده بودند، دارالعجزه‌های مخصوص دایر ساخت، و وجوهاتی را که فواحش توبه‌کار به کلیسا هدیه می‌کردند، در بین ضعفا پخش می‌کرد.

III – ازدواج

در عصر ایمان، دوران جوانی کوتاه بود، و ازدواج خیلی زود صورت می‌گرفت. یک کودک هفت ساله می‌توانست نامزد شود، و این قبیل نامزدی‌ها صرفاً برای تسهیل کار انتقال یا حفظ اموال صورت می‌گرفت. گراس دوسلبی را در چهار سالگی به عقد ازدواج یکی از اشراف عالی‌قدر در آوردند تا به این وسیله اموال و املاک فراوان آن دختر محفوظ ماند. دیری نپایید که آن شوهر درگذشت، و گراس در شش سالگی به ازدواج یکی دیگر از خاوندان درآمد، و بالاخره در یازده سالگی شوهر سومی اختیار کرد. این گونه ازدواج‌ها را در هر زمانی قبل از زفاف، که ظاهراً در مورد دختر در دوازده سالگی و در مورد پسر چهارده سالگی بود، می‌شد فسخ کرد.

اگر طرفین عقد ازدواج هر دو بالغ بودند، در آن صورت کلیسا برای ازدواج معتبر رضایت پدر و مادر یا قیم را غیرضروری می‌دانست. کلیسا ازدواج دخترانی را که کمتر از پانزده سال داشتند ممنوع کرد، لکن در این باب مستثنیات فراوانی قائل شد، زیرا در این قضیه مالکیت به مراتب مهم‌تر از هوس‌بازی‌های دل‌شیدا بود، و ازدواج در واقع امری بود جزئی که می‌بایست تابع مقتضیات مال و منال شود. داماد وجهی یا هدایایی به اولیای عروس پیشکش می‌کرد، به خود عروس یک نوع «زیر لفظی» می‌داد، و متعهد می‌شد که سهمی از دارایی خود را به زن اختصاص دهد. در انگلستان معمولاً این حق یک سوم اموال غیر منقول شوهر بود، که مادام‌العمر به وی تعلق می‌گرفت. خانواده عروس تحفی به خانواده داماد می‌دادند و برای عروس جهیزیه‌ای معین می‌کردند، که قاعدتاً مشتمل بود بر لباس، مقداری پارچه‌های کتانی، ظروف، اثاثه خانه، و پارهای اوقات ملک. نامزدی عبارت بود از تبادل قول و قرار میان طرفین، و خود ازدواج عبارت بود از یک عهد؛ و همسر کسی بود که در پاسخ مرد «بله» می‌گفت یا به عبارت دیگر به طیب خاطر، خود را مکلف به رعایت تعهد زناشویی می‌کرد.

حکومت و کلیسا، هر دو به یک منوال، پس از زفاف، ازدواجی را که با تبادل تعهدی زبانی میان طرفین، و بدون هیچ گونه تشریفات حقوقی یا مذهبی دیگری، انجام می‌شد به عنوان ازدواج معتبر قبول داشتند. به این طریق، کلیسا می‌خواست مانع از آن شود که مردان شهوت‌پرست زن‌ها را وسیله خوشی موقتی قرار دهند و بعد آنها را رها کنند؛ به همین جهت بود که این گونه پیوندها را بر زناکاری یا گرفتن همخوابه مرجح می‌شمردند. لکن بعد از قرن دوازدهم کلیسا ازدواج‌هایی را که بدون تصویب مقامات روحانی صورت می‌گرفت، قانونی ندانست و، بعد از شورای ترانت (۱۵۶۳)، مقرر داشت که حتماً در این قبیل مراسم باید یک نفر کشیش حضور داشته باشد. واضعین قوانین غیر مذهبی با آغوش باز نظامات روحانی مربوط به ازدواج را پذیرفتند. برکتون، قانونگذار بزرگ انگلیسی (فت ۱۲۶۸)، معتقد بود که یک رشته آداب مذهبی برای ازدواج قانونی ضرورت دارد. کلیسا بنیاد عروسی را ترفیع بخشید و آن را یکی از آیین‌های مقدس دانست و به صورت میثاق بین مرد و زن و خدا در آورد، و کمکم حدود صلاحیت خود را توسعه داد تا آنکه بالمآل هر مرحله‌ای از مراحل ازدواج را - از وظایف طرفین در حجله عروسی گرفته تا آخرین وصیت‌نامه زوجه محتضر - شامل شد.

قانون کلیسایی سیاهه مفصلی از «محظوراتی که در طریق ازدواج» وجود داشت تهیه دید. به موجب احکام شرع، طرفین مکلف بودند که موقع عقد ازدواج هیچ گونه تعهدی ناشی از ازدواج‌های قبلی نداشته و هیچ گونه سوگندی برای ترک دنیا یاد نکرده باشند. ازدواج با یک شخص تعمید ندیده، ممنوع بود؛ با وجود این، میان مسیحیان و یهودیان مزاوجت‌هایی عدیده صورت می‌گرفت. ازدواج بین غلامان، و میان بندگان و آزاد مردان، بین مسیحیان اصیل آیین و بدعت‌گذاران، حتی میان مؤمنان و مردمان تکفیر شده معتبر و قانونی شناخته می‌شد. دیگر از احکام شرع آن بود که ازدواج میان زن و مردی که تا چهار پشت نیاکان مشترک داشتند، جایز نبود. در این مورد کلیسا دست رد به سینه حقوق رومی زد، و نظریه برونگانی را، که از ابداعات اقوام بدوی به منظور احتیاطی برای جلوگیری از فساد تدریجی نژاد بود، پذیرفت. شاید هم علت دیگر مخالفت کلیسا با وصلت بستگان نزدیک عدم رضایت از تراکم ثروت در دست عده‌ای قلیل و معدود بود. در دهکده‌ها و نقاط روستایی خودداری از این قبیل ازدواج‌ها بین قوم و خویشان نزدیک دشوار بود، و به همین سبب هم، مثل بسیاری موارد دیگر که میان واقعیت و قانون تفاوت شایانی وجود داشت، کلیسا مجبور بود این قبیل تخلف‌ها را نادیده بگیرد.

بعد از مراسم عروسی، نوبت به حرکت مرکب عروس و داماد می‌رسید، که حکایت غلغله موسیقی و چمیدن افرادی بود ملبس به انواع حریر، از در کلیسا تا به خانه داماد. در آنجا بود که تمام روز تا نیمه شب مجلس سرور و بزم می‌آراستند. عروسی قانونی نبود مگر آنکه زوجه مدخوله شود. هر وسیله‌ای برای جلوگیری از حاملگی ممنوع بود. آکویناس آن را گناهی می‌شمرد که از نظر وخامت بعد از قتل نفس قرار داشت؛ معذلک، برای ممانعت از آبستنی زن، انواع وسایل، از قبیل اسباب‌های ساده و دارو و جادو، به کار می‌رفت و اکثر اتکای مرد به جماع منعزله بود. داروفروشان دوره‌گرد معجون‌هایی برای سقط جنین، سترونی، عنن، یا حرص به جماع بر علاقمندان عرضه می‌داشتند. در رساله کفاره‌های گناهان، اثر رابانوس ماوروس، در مورد هر زنی که «آب منی شوهر را با خوراک خود بیامیزد تا مهرش در دل شوهر بیشتر شود» سه سال کفاره مقرر شده است. کودک‌کشی نادر بود. مؤسسات خیریه مسیحی از قرن ششم به بعد بیمارستان‌هایی برای کودکان سرراهی در شهرهای مختلف ایجاد کردند. در قرن هشتم شورایی در روان از زنانی که مخفیانه زاییده بودند تقاضا می‌کرد که کودکان خود را در مدخل کلیسا به جا گذارند تا روحانیان از آنها توجه کنند. این قبیل کودکان یتیم را مثل سرف‌ها بزرگ می‌کردند و در اراضی موقوفه کلیسا به کار می‌گماشتند. قانونی که از طرف شارلمانی تصویب شد مقرر داشت که هر کس کودکان سرراهی را از مرگ برهاند و آنها را پرورش دهد، می‌تواند چنین افرادی را به عنوان برده نگاه دارد. در حدود سال ۱۱۹۰ رهبانی از اهالی مونپلیه به تأسیس فرقه‌ای اقدام کرد موسوم به «جرگه اخوت روح‌القدس» که شعار آن حراست و تربیت کودکان یتیم بود.

مجازات‌های مقرر برای زنا شدید بود. مثلاً، در قانون ساکسون، حداقل مجازات در مورد زنان زناکار بریدن بینی و گوش‌های وی بود، و به شوهر اختیار می‌داد که اگر زن خویش را بی‌وفا دید، او را به قتل برساند. با تمام این اوصاف، زناکاری شیوع فراوان داشت و در میان طبقات اشرافی به وفور، و بین طبقات متوسط بندرت دیده می‌شد. طبق حقوق فئودالی، خاوندانی که سرف‌های اناث خود را وادار به بی‌عفتی می‌کردند، مبلغ مختصری جریمه می‌شدند. قانون می‌گفت که هر کس با دوشیزه‌ای خلاف میلش همخوابه شود، مکلف به پرداخت جریمه‌ای معادل سه شیلینگ به محکمه خواهد بود. ادوارد فریمن، تاریخ‌نویس انگلیسی که نظراتش در تاریخ نورمان‌ها حجت است، قرن یازدهم را «عصر فسق» می‌خواند و بی‌اندازه متحیر است از اینکه ویلیام فاتح، یعنی پسر مردی که هیچ گونه پای‌بند عصمت و عفت نبود، چطور ظاهراً تا پایان عمر با یک زن ساخت و پیمان زناشویی را نقض نکرد. تامس رایت، یکی دیگر از تاریخ‌نویسان فاضل و خردمند انگلیس، می‌نویسد: «جامعه قرون وسطی، جامعه‌ای بود بغایت هرزه و شهوت‌پرست.» کلیسا در مورد زنا، ارتداد، یا بی‌رحمی فاحش به جدایی زن و شوهر رضا می‌داد. معمولاً این جدایی را طلاق می‌نامیدند، لکن غرض، طلاق به معنی فسخ ازدواج نبود. حکم طلاق یا فسخ عقد فقط در مواردی صادر می‌شد که به ثبوت رسد عروسی ناقض یکی از احکام شرعی بوده است. تصور اینکه عمداً این قبیل محظورات را زیادتر می‌کردند تا به دست اشخاصی که همه گونه استطاعت پرداخت مبالغ گزاف و مخارج فراوان باطل کردن عقد ازدواج را داشتند بهانه‌ای برای طلاق دهند بسیار بعید به نظر می‌رسد. کلیسا این قبیل محظورات را با فتاوی انعطاف‌پذیری در مواردی نادر به کار می‌برد، مثلاً موقعی که طلاق، پادشاهی را از قید ملکه سترونی می‌رهاند و در صورت ازدواج مجدد، احتمال داشتن جانشینی می‌رفت، یا وقتی طلاق به نحوی از انحا به صلاح و صرفه یک مملکت تمام می‌شد یا ممد صلح بود، با استناد یکی از این دستاویزها، حکم طلاق را صادر می‌کرد. قوانین ژرمنی در مورد زناکاری، گاهی حتی به تراضی طرفین، اجازه طلاق را می‌داد. پادشاهان قوانین نیاکان خویش را بر نظامات سخت کلیسا مرجح می‌شمردند. بعضی اوقات خاوندها و بانوان به قوانین باستانی خویش رجعت می‌کردند، و بدون کسب اجازه از مقامات روحانی، یکدیگر را طلاق می‌گفتند. از زمانی که اینوکنتیوس سوم حاضر نشد به فیلیپ اوگوست، پادشاه مقتدر فرانسه، اجازه طلاق دهد، کلیسا از نظر نفوذ کلام و وجدان آن قدر نیرومند شد که توانست شجاعانه احکام را به طرز دلخواه شکل بخشد.

IV – زن

نظریه‌های روحانیان عموماً بر ضد زنان بود؛ پارهای از قوانین کلیسا بر انقیاد زنان افزود، لکن بسیاری از اصول و رسوم مسیحیت مقام اجتماعی زن را بالا برد. در نظر کشیشان و عالمان الاهی این قرون هنوز زن همان مقامی را داشت که در نظر یوحنای زرین‌دهن و بطرک قسطنطنیه، یعنی: «شری ضروری، وسوسه‌ای طبیعی، مصیبتی مطلوب، خطری خانگی، جذب‌های مهلک، و آسیبی رنگارنگ.» زن هنوز همان حوای مجسم در همه جا بود که آدمی را از فردوس برین محروم ساخت. هنوز آلت مطلوبی بود در دست شیطان برای اغفال مردان و فرستادن آنها به دوزخ. قدیس توماس آکویناس، که معمولاً مظهر مهربانی لکن در عین حال گرفتار محدودیت‌های خاص یک رهبان بود، زن را از بعضی لحاظ پایین‌تر از غلامان قرار می‌داد:

زن به علت ضعف طبیعت خود، چه عقلی و چه جسمی، تابع مرد است … . مرد آغاز زن و انجام وی است، همان طور که خداوند بدایت و نهایت تمام موجودات است … . زن طبق قانون طبیعت باید مطیع و منقاد باشد، و حال آنکه یک نفر برده چنین نیست … . کودکان باید پدران را بیش از مادرشان دوست بدارند.

قانون کلیسایی وظیفه حراست از زن را به شوهرش محول، و زن را موظف به اطاعت از شوهر می‌کرد. مرد بود که شبیه خداوند آفریده شده بود نه زن؛ واضعین احکام شریعت می‌گفتند: «از این رو آشکار است که زنان باید تابع شوهران‌شان و تقریباً کنیزکان آنها باشند.» این قبیل عبارات در واقع اشتیاق مرد را به حصول تمنيات خود می‌رساند. از طرف دیگر، کلیسا افراد را مجبور به پیروی از اصل تکگانی می‌کرد، اصرار داشت که باید موازین اخلاقی واحدی برای افراد هر دو جنس رعایت شود، زن را به صورت آیین پرستش مریم گرامی می‌داشت، و از حق زن در تحصیل اموال موروث دفاع می‌کرد.

قانون مدنی بیشتر با زن روی مخالفت نشان داد تا قانون کلیسایی. در هر دو قانون به شوهر اجازه زدن زن داده شد. هنگامی که در قرن سیزدهم «قوانین و رسوم بووه» مرد را مکلف می‌ساخت که «فقط با رعایت موازین انصاف» زن خویش را بزند، در واقع این اقدام روشنفکرانه‌ای محسوب می‌شد. حقوق مدنی مقرر داشت که شهادت زنان در دادگاه «به علت عدم ثبات ایشان» مسموع نباشد. در مورد ارتکاب جرایم و اقامه دعوی در دادگاه، مجرم معمولاً به زن نصف جریمه‌ای را پرداخت می‌کرد که برای بزه همانند به یک مرد تعلق می‌گرفت. همچنین حقوق مدنی حتی اغلب زنان خانواده‌های اشرافی را از عضویت پارلمان انگلستان یا اتاژنروی فرانسه به عنوان نمایندگان املاک و اراضی خودشان نیز محروم ساخت. به حکم ازدواج، شوهر اختیارات تام پیدا می‌کرد تا از هر نوع ملکی که هنگام عروسی در تملک زن بود استفاده کند و از اعیانی منتفع شود. هیچ زنی حق نداشت رسماً طبابت را پیشه سازد.

تنوع زندگی اقتصادی زن به همان اندازه بود که تنوع اقتصادی مرد. زن کلیه رموز و فنون شگرفی را که بی جار و جنجال در اداره امور خانه به کار می‌رفت فرا می‌گرفت و به کار می‌بست: به عبارت دیگر، به پختن نان و حلوا و کلوچه و انواع شیرینی، قورمه کردن گوشت، تهیه صابون و شمع خام، و پنیر، انداختن آب جو، ساختن داروهای خانگی از گیاهان، رشتن پشم، بافتن پارچه، تهیه قماش از کتان، دوختن لباس‌ها و پرده‌ها و دیوارکوب‌ها و روتختی‌ها، تزیین و نظافت خانه، تا حدودی که همسران آنها اجازه می‌دادند، و بالاخره به پرورش کودکان می‌پرداخت. خارج از کلبه روستایی، معمولاً زن با نیرو و شکیبایی در انجام کارهای مزرعه شریک می‌شد: به این معنی که بذر می‌پاشید، پشم گوسفندان را می‌زد، و در امر تعمیر بنا و رنگرزی و ساختن کمک می‌کرد. در شهرها، اعم از آنکه زن در خانه یا در دکان بود، قسمت بیشتر ریسندگی و بافندگی را برای اصناف بزاز انجام می‌داد. هنر رشتن و تابیدن و بافتن پارچه‌های حریر را برای نخستین بار دسته‌ای از «زنان حریر باف» در انگلستان رواج دادند. در اغلب اصناف انگلیسی تقریباً عده زنان با مردان برابری می‌کرد. علت این امر بیشتر آن بود که به صنعتگران اجازه می‌دادند تا زنان و دختران خود را استخدام کنند و آنها را به عضویت صنف در آورند. چندین صنف، که اختصاص به مصنوعات و کالاهای زنانه داشت، کلاً متشکل بود از اعضای زن. در پایان قرن سیزدهم، تعداد این گونه اصناف در پاریس به پانزده می‌رسید. لکن در اصنافی که متشکل از هر دو جنس بودند، زنان بندرت به مقام استادکاری می‌رسیدند و، برای کار متساوی، دستمزدشان از مردان کمتر بود. زنان طبقات متوسط، با لباس‌های فاخر، ثروت شوهران خویش را به رخ سایرین می‌کشیدند و با شور تمام در اعیاد مذهبی و جشن و سرورهای اجتماعی شهرها شرکت می‌جستند. بانوان طبقه اشرافی عهد فئودال، با سهیم شدن در مسئولیت‌های شوهران و معاشرت با شهسواران عالی‌مقام و تروبادورها، در عین کف نفس و وقار، به چنان مقام و درجه اجتماعی نایل آمدند که نظیرش را هرگز زنان ندیده بودند.

طبق معمول، علی‌رغم الاهیات و قوانین، زن قرون وسطی به کشف طریقی نایل آمد تا به کمک افسونگری‌های خود، نقایص خویش را جبران کند. ادبیات این عهد مالامال از اسناد و مدارکی است درباره زن‌هایی که شوهران خود را مطیع و منقاد ساخته بودند. از چندین لحاظ، تفوق زن مورد قبول و تصدیق بود. در حالی که وی میان طبقه نجبا از خوان ادب و هنر و کمال برخوردار می‌شد، شوهر بی‌سوادش عرق می‌ریخت و شمشیر می‌زد. زن قرون وسطی، مثل زنان صاحب کمال قرن هجدهم که در «سالون»های خود از فضلای عهد پذیرایی می‌کردند، با شکوه و وقار تمام نشست و برخاست و، مثل یکی از زنان قصه‌های سمیوئل ریچاردسن، داستان‌پرداز انگلیسی قرن هجدهم، ضعف می‌کرد و، در عین حال، در عشق به آزادی عمل و بیان، هیچ دست کمی از مردان نداشت، همان طور که داستان‌های ناشایسته آنها را می‌شنید، خودش قصه‌های رکیکی برای آنها نقل می‌کرد، و اکثر بی هیچ پروایی در عشق‌بازی با مردان پیش‌قدم می‌شد. وی در میان تمامی طبقات جامعه با آزادی کامل حرکت می‌کرد و به ندرت کسی را به عنوان مراقب به همراه داشت؛ در بازارهای مکاره حضور می‌یافت؛ در جشن‌ها سهم مهمی ایفا می‌کرد؛ همراه زایران عازم زیارت اماکن متبرکه می‌شد؛ و در مبارزات صلیبی نه فقط برای تسکین خاطر مبارزان، بلکه گهگاهی به عنوان مجاهدی ملبس به لباس جنگ شرکت می‌جست. رهبانان کم‌رو می‌کوشیدند تا خود را متقاعد سازند که زن موجودی پست‌تر است، لکن شهسواران برای جلب التفات زن شمشیر می‌زدند، و شعرا مقر بودند که غلام حلقه به گوش زنند. مردان به زبان او را چون کنیزی زرخرید می‌شمردند، و در عالم رویا بر سان الاه‌های می‌پرستیدند. دست دعا به دامان مریم عذرا می‌زدند، لکن در آرزوی زنی مانند الئونور دآکیتن بودند.

الئونور دآکیتن فقط یکی از بسیار زنان مشهوری است که در تاریخ قرون وسطی عرض وجود کردند، و از آن جمله‌اند: گالاپلاکیدیا، تئودورا، ایرنه، آنا کومننا، ماتیلدا کنتستوسکان، ماتیلدا ملکه انگلیس، بلانش دوناوار، بلانش دوکاستی، هلوئیز، و جمعی دیگر. … جد الئونور، گیوم دهم آو آکیتن، هم امیر بود و هم شاعر، و در دربار خود تروبادورها را مورد تشویق قرار می‌داد؛ و خود نیز سرآمد آنان بود. صاحبان عالی‌ترین ذوق‌ها، بهترین ظریفه‌گویان، پری‌پیکرترین بانوان، و دلاورترین جوانمردان نواحی جنوب باختری فرانسه همه متوجه دربار وی در شهر بوردو می‌شدند، و در چنین محیطی بود که الئونور برای ملکه شدن در زندگانی و عالم ادب پرورش یافت. تمامی فرهنگ و خصوصیات آن سرزمین آزاد و آفتابی را در وجود خویش جذب کرد؛ به عبارت دیگر زنی شد صاحب تنی نیرومند، حرکاتی موزون، خلق و شهوتی آتشین، فکری آزاد، بدون هیچ قیدی به رعایت رسوم، گشاده‌زبان، با تخیلاتی شاعرانه و روحی سرزنده؛ عشق بی‌پایانی به عشق‌ورزی و جنگ و لذت بردن از هر نعمتی، حتی تا پای مرگ، داشت. هنگامی که الئونور پانزده ساله بود (۱۱۳۷)، پادشاه فرانسه، به اشتیاق الحاق دوکنشین آکیتن و بندر عظیم بوردو بر قلمرو خود، و در نتیجه افزایش عواید خزانه خویش، از او خواستگاری کرد. الئونور نمی‌دانست که لویی هفتم مردی بی‌عاطفه و عابد است، و اطلاع نداشت که وی اکثر اوقات خود را صرف رتق و فتق امور مملکت می‌کند، وی، سرخوش و طناز و بی‌اعتنا به قیود اخلاقی، به دربار لویی شتافت؛ لکن لویی نه فریفته افراط و تفریط‌های الئونور شد و نه اعتنا به شعرایی کرد که به دنبال وی متوجه پاریس بودند و در برابر عنایات آن زن غزلیات و قصایدی به عنوان مدیحه می‌سرودند.

الئونور، که تشنه لذت ماجراهای عاشقانه بود، مصمم شد که در دومین جنگ صلیبی (۱۱۴۷) همراه شوهر عازم فلسطین شود. وی و ندیمه‌هایش لباس مردان جنگ را بر تن آراستند؛ دوک‌های پشم‌ریسی خود را از سر تحقیر نزد شهسوارانی که در وطن مانده بودند فرستادند، و خود در صف مقدم سپاه، زیر پرچم‌هایی به رنگ جلی، با جماعتی از تروبادورها که از عقب آنها حرکت می‌کردند، به راه افتادند. از آنجا که پادشاه یا در وظایف شوهری کوتاهی و یا او را سرزنش کرده بود، الئونور در انطاکیه و سایر جاها چند تن عاشق دل‌خسته پیدا کرد، و مرتباً شایعاتی درباره عشق وی بر سر زبان‌ها افتاد. گاه می‌گفتند که عاشق عم خویش، رمون اهل پواتیه، شده است؛ گاهی او را دلباخته غلام زیباروی عربی می‌دانستند؛ و گاه (به قول مشتی مردم جاهل یاوه‌گوی) عاشق مرد پرهیزکار، یعنی صلاح‌الدین ایوبی. لویی این لهو و لعب‌ها و زخم زبان‌های الئونور را با شکیبایی تمام تحمل می‌کرد، لکن قدیس برناردو کلروو، که حکم سگ گله عالم مسیحیت را داشت، الئونور را پیش جهانیان رسوا کرد. در ۱۱۵۲، الئونور که بو برده بود لویی می‌خواهد طلاقش دهد، پیش‌دستی کرد و، به عذر آنکه هر دو شش پشت‌شان به هم می‌رسد و قرابت صلبی پیدا می‌کنند، خواستار طلاق شد. این بهانه موجب ریشخند کلیسا شد، لکن کلیسا با صدور حکم طلاق موافقت کرد، و الئونور بار دیگر با عنوان دوشس آکیتن به بوردو بازگشت. در آنجا خواستگاران او را چون نگین انگشتری در بر گرفتند و وی هنری پلانتاژنه، وارث تاج و تخت انگلیس را به همسری انتخاب کرد. دو سال بعد، پلانتاژنه هنری دوم شاه انگلیس بود، و الئونور بار دیگر ملکه (۱۱۵۴). از قول او گفته‌اند که به طعنه خود را «ملکه انگلستان به قهر الاهی» می‌خواند.

الئونور تمام آن ذوق و سلیقه‌ای را که خاص فرانسه جنوبی بود با خود به انگلستان آورد و در لندن نیز کماکان بزرگ‌ترین مرجع تقلید، ولینعمت، و معبود تروبادورها و تروورها شد. اکنون دیگر الئونور آن قدر مسن شده بود که می‌توانست به میثاق زناشویی وفادار بماند؛ هنری هم چیزی در او نمی‌دید که مایه فضاحت و رسوایی باشد.

لکن ورق برگشته بود. هنری، که یازده سال از الئونور کوچکتر بود و از لحاظ خوی و احساسات آتشین دست کمی از او نداشت، به زودی مشغول باختن نرد عشق با بانوان درباری شد، و همان ملکه که روزی شوهر حسود خود را به باد ملامت می‌گرفت، اکنون در آتش حسد می‌سوخت و می‌ساخت. هنگامی که هنری وی را از مقامش عزل کرد، الئونور از انگلستان گریخت و به آکیتن پناه برد. اما، به فرمان هنری، آن زن را تعقیب، دستگیر، و زندانی ساختند. مدت شانزده سال وی در گوشه عزلت زندانی به سر برد که هرگز در اراده‌اش خللی وارد نساخت.

تروبادورها احساسات مردم اروپا را به ضد پادشاه انگلستان برانگیختند. فرزندان الئونور به امر وی در صدد توطئه‌ای به قصد عزل پدر خویش برآمدند، اما هنری تا دم مرگ (۱۱۸۹) با ایشان مبارزه کرد. همین‌که ریچارد شیر دل بعد از پدر بر تخت سلطنت نشست، مادر را از زندان آزاد، و مادام که مشغول مبارزه با صلاح‌الدین بود، او را نایب‌السلطنه انگلستان کرد. هنگامی که برادر ریچارد، جان، پادشاه انگلیس شد، الئونور به دیری در فرانسه رو نمود و، بر اثر «غصه و پریشانی خیال»، همان‌جا در هشتاد و دو سالگی درگذشت. الئونور «همسری بد، مادری بد، و ملکه‌ای بد» بود؛ لکن کیست که تصور کند این زن تعلق به جنسی محکوم و مطیع داشته است.

V – اخلاقیات عمومی

در هر عهدی قوانین و فرایض اخلاقی ملل کوشیده است تا مانع از پر و بال گرفتن نادرستی، این عادت دیرینه بشر، شود. در قرون وسطی نیز، درست مانند دیگر قرون و اعصار تاریخ بشری، افراد، اعم از خوب و بد، به کودکان، همسران، شنوندگان، دشمنان، دوستان، حکومت‌ها، و خداوند دروغ می‌گفتند. انسان قرون وسطی علاقه خاصی به جعل اسناد داشت. انجیل‌هایی جعل می‌کرد و اصل آنها را به حواریون عیسی نسبت می‌داد، بی‌آنکه واقعاً قصد داشته باشد که کسی این احادیث و روایات را جز افسانه‌هایی دلپذیر چیز دیگری پندارد. انسان قرون وسطی، برای آنکه در مبارزات میان حکومت و دین اسلحه‌ای به دست روحانیان داده باشد، به جعل فرامین و مدارکی پرداخت؛ رهبانان پرهیزکار، به منظور اخذ مستمری از خزانه شاهی برای دیرهای خویش، منشورهایی را جعل کردند. لانفرانک، اسقف اعظم کنتربری، به گفته درباریان پاپی، برای آنکه قدمت قلمرو روحانی خویش را ثابت کرده باشد، به جعل منشوری دست زد. پارهای از اساتید برای ثبوت قدمت و سوابق کهن بعضی از کالج‌های دانشگاه کیمبریج نیز به جعل مدارکی مبادرت ورزیدند. جمعی از زاهدان ریایی انواع تحریفات را در متون دینی و مقدس وارد کردند، و به برکت جعلیات ایشان، هزاران معجزه در کتاب‌ها ضبط شد. ارتشا در آموزش و پرورش، سوداگری، جنگ، دین، حکومت، و قانون عمومیت داشت. کودکان مکتبی کلوچه‌هایی نزد ممتحنین خود می‌فرستادند؛ سیاستمداران برای احراز مناصب و مقامات عمومی رشوه می‌دادند، و وجوه لازم را از دوستان خود اخذ می‌کردند؛ شهود را با دادن رشوه می‌شد به ادای هر نوع شهادت دروغی واداشت؛ اصحاب دعوی به اعضای هیئت منصفه و قضات محاکم هدایایی می‌دادند. در سال ۱۲۸۹، ادوارد اول پادشاه انگلستان، ناگزیر شد اکثر قضات و وزیران خویش را به علت فساد از کار بر کنار کند. به موجب قانون، هر کس تقریباً برای هر امری مکلف به ادای سوگند بود. افراد به کتاب مقدس تا مطهرترین یادگارهای اولیای دین قسم می‌خوردند؛ گاهی ملزم بودند سوگند یاد کنند که سوگندی را که در شرف یاد کردن بودند، محترم خواهند شمرد. با این همه، سوگند دروغ آن قدر شیوع داشت که گاهی طرفین مرافعه را مجبور به قبول آزمایشات سخت یا دوئل می‌کردند، تا مگر خداوند آن کسی را رسوا کند که دروغ بزرگ‌تری گفته بود.

با وجود هزاران مقررات و جریمه‌های صنفی و شهرداری، صنعتگران قرون وسطی اکثر با مصنوعات بنجل و اوزان نادرست خریداران را فریب می‌دادند و اشیای تقلبی به آنها می‌فروختند. بعضی از نانوایان در روی پیشخوان خویش، که مخصوص بستن خمیر بود، دریچه‌های مخصوصی تعبیه کرده بودند که از این طریق مقداری از خمیر مشتری را پیش روی وی می‌دزدیدند. بزازان مخفیانه قماش ارزان قیمت را با پارچه‌های بهتری که به مشتری وعده داده و پولش را گرفته بودند، جابجا می‌کردند. چرم پست‌تر را به عنوان جنس اعلا‌تر به مشتری عرضه می‌داشتند. در گونی‌های یونجه یا پشم، که قیمت آن از طریق توزین معین می‌شد، قطعات سنگ پنهان می‌کردند. قصابان ناریچ را متهم می‌داشتند که «خوک‌های مکروه و مریض را می‌خرند و از گوشت آنها قورمه‌هایی می‌سازند که برای خوراک انسان مناسب نیست.» برتولت، اهل رگنسبورگ، (حد ۱۲۲۰) انواع مختلف حقه‌بازی‌هایی را که در حرفه‌های گوناگون وجود داشت، و نیرنگ‌هایی را که بازرگانان در بازارهای مکاره به مردم ساده روستایی می‌زدند، توصیف می‌کرد. نویسندگان و واعظان جمع مال را عملی مذموم می‌شمردند، لکن یک ضرب‌المثل ژرمنی قرون وسطی می‌گفت: «همه چیز مطیع پول است»؛ برخی از دانشمندان علم اخلاق این عهد شهوت کسب مال را انگیزه‌ای نیرومندتر از جاذبه جنسی می‌دانستند. در دوران فئودالیسم، شرافت شهسواری اکثر جنبه واقعی داشت؛ در قرن سیزدهم، علی‌الظاهر، مادیات‌پرستی به همان اندازه رایج بود که در هر عصر دیگری از تاریخ بشری. این مواردی که از حیله‌گری افراد برشمردیم برگرفته از ازمنه دراز و سرزمینی بسیار پهناور است. هر چند که این گونه نادرستی‌ها فراوان بود، تصور نمی‌رود که این مشت نمونه خروار باشد، و چیزی زیادتر از این دستگیر ما شود که افراد عصر ایمان بدتر از مردم عهد شک و تردید، یعنی دوران حیات خود ما بوده‌اند. حقیقت این است که در کلیه قرون و اعصار، قانون و اخلاقیات به سختی توانسته‌اند نظام اجتماعی را، در برابر اصالت استقلال جبلی انفرادی مردمانی که هرگز طبیعت نخواسته است آنها رعایایی تابع قانون باشند، حفظ کند.

اکثر حکومت‌ها دزدی را از جرایم کبیره شمردند، و کلیسا راهزن را تکفیر کرد. با وجود این، دزدی اعم از کوچک یا بزرگ امری عادی بود، از جیب‌برهای کوچه و خیابان گرفته تا خاوندان دزدی که در رود راین جلو کشتی‌های کالا را سد می‌کردند. سربازان مزدور گرسنه، جانیان متواری، شهسواران خانه خراب جاده‌ها را ناامن می‌ساختند؛ بعد از تاریک شدن هوا، معابر شاهد زد و خورد عربده‌جویان، دزدی، هتک ناموس، و حتی قتل بود. نظری به آمار مضبوطه از طرف پلیس انگلستان «سرخوش» قرن سیزدهم معلوم می‌دارد که «تعداد قتل‌ها به معیار اعصار جدید ننگ‌آور محسوب می‌شود.» تعداد افراد مقتول تقریباً دو برابر تعداد مردمانی بود که بر اثر سوانح در می‌گذشتند، و مقصرین به ندرت گرفتار می‌شدند. کلیسا، در عین شکیبایی، همه گونه تلاش کرد تا مگر از جنگ‌های فئودالی جلوگیری کند، لکن توفیق محدودی که در این راه نصیبش شد معلول منحرف ساختن این قبیل افراد و این گونه غرایز ستیزه‌جویانه به جنگ‌های صلیبی بود - جنگ‌هایی که خود از لحاظی عبارت می‌شدند از جنگ‌های امپریالیستی به منظور فتح اراضی و تجارت. مسیحیان، به هنگام جنگ، در مقایسه با مبارزان سایر ادیان و اعصار، نه نسبت به مغلوبین مهربان‌تر بودند و نه به میثاق‌ها و عهدنامه‌های خود وفادارتر.

ستمگری و درنده‌خویی ظاهراً در قرون وسطی به مراتب زیادتر از هر تمدن قبل از ما مشهود بود. اقوام بربر به مجردی که پیرو آیین مسیحیت می‌شدند، یک مرتبه دست از آداب و رسوم بربری خویش نمی‌شستند.

خاوندان و بانوان طبقه نجبا با مشت به سر و روی خدمتکاران خویش و یکدیگر می‌کوفتند. قانون جزایی بی‌اندازه بیرحمانه بود، با این حال، نمی‌توانست وحشیگری و جرم را از بین ببرد. مجازات مجرمین بیشتر عبارت بود از مجازات چرخ، فرو بردن جوارح در پاتیلی از روغن داغ، سوزانیدن بر روی تل هیمه، کندن پوست از بدن، و انداختن جانوران درنده به جان مجرم برای کندن جوارح وی. طبق قوانین آنگلوساکسون، اگر کنیزی بر اثر ارتکاب به دزدی محکوم می‌شد، هشتاد تن از کنیزان دیگر هر کدام ملزم بودند جریمه‌ای بپردازند و سه دسته هیمه بیاورند، و بر روی تمام آن تل هیمه، زن گناهکار را می‌سوزانیدند. سالیمبنه، رهبان ایتالیایی که جریان حوادث جنگ‌های ایتالیای مرکزی را در اواخر قرن سیزدهم یعنی دوران معاصر خویش ضبط کرده است می‌نگارد که با اسیران چنان وحشیانه معامله می‌شد که در دوران جوانی ما چنین چیزی باور کردنی نبود:

زیرا سر بعضی از مردان را به طناب و اهرمی می‌بستند و طناب را با چنان شدتی می‌کشیدند که چشمان آنها از حدقه در می‌آمد و بر روی گونه‌های‌شان می‌افتاد، برخی دیگر را فقط با شست راست یا چپ‌شان می‌بستند، و به این نحو تمام بدن آنها را از روی زمین بلند می‌کردند. جمعی دیگر را به طرقی شکنجه می‌کردند به مراتب موحش‌تر و شنیع‌تر، که من از ذکر جزئیات آن شرمنده می‌شوم؛ عده‌ای دیگر را می‌نشاندند، دست‌های‌شان را از عقب به پشت‌های‌شان می‌بستند، و در زیر پای آنها منقل‌هایی از زغال گداخته قرار می‌دادند … یا دست‌ها و پاهای آنها را به دور سیخی می‌بستند و (همان طور که بره را به دکه قصاب می‌برند) تمام روز، بدون آنکه جرعه آبی یا لقمه نانی به آنها بدهند، به همان نحو آویزان‌شان می‌کردند؛ یا آنکه با تکه چوب زمختی آن قدر ساق پاهای ایشان را می‌تراشیدند تا استخوان خالی به چشم می‌خورد؛ حتی دیدن چنین منظره‌ای دل را ریش و خاطر را پریش می‌ساخت.

انسان قرون وسطی رنج و عذاب را شجاعانه تحمل می‌کرد، شاید کمتر از افراد امروزی اروپای باختری نسبت به درد حساسیت نشان می‌داد. افراد کلیه طبقات مختلف، مردان و زنانی بودند خوش‌بنیه و شهوت‌پرست؛ اعیاد آنها همه حکایت گستردن بساط سور، میگساری، قماربازی، پایکوبی، عشق‌بازی، و لذت جسمانی بود.

شوخی‌های آنها چنان بی‌پروا بود که نظایرش در عهد ما کمتر به گوش می‌خورد. در سخن گفتن آزادتر بودند و دشنام‌ها و سوگندهای‌شان شدیدتر و زیادتر بود. ژوئنویل می‌نویسد که تقریباً هیچ کس در فرانسه نبود که حین سخن ذکری از شیطان نکند. انسان قرون وسطی به مراتب پوست‌کلفت‌تر از ما بود، و بی‌آنکه خم به ابرو آورد، می‌توانست بزرگ‌ترین متلک‌هایی را که به سیره رابله ساخته شده بود تحمل کند؛ در قصه‌های کنتربری جفری چاسر می‌بینیم که چطور زنان تارک دنیا بی هیچ دغدغه‌ای به هرزه‌گویی‌ها و سخنان رکیک آسیابان گوش می‌دهند؛ و حوادثی که سالیمبنه، آن رهبان نیکو سیرت، به رشته تحریر در آورده است، گاهی به حدی زننده می‌شوند که ترجمه کردنی نیستند. میکده‌ها فراوان بودند، و برخی از آنها به شیوه امروزی، علاوه بر آبجو، «زنان هرزه» را نیز برای جلب مشتری عرضه می‌داشتند. کلیسا کوشید تا میکده‌ها را روزهای یکشنبه تعطیل کند، لکن در این راه چندان توفیقی حاصل نکرد. افراد هر طبقه و درجه‌ای گهگاهی بدمستی می‌کردند. مسافری در لوبک برخی از بانوان اشرافی را در میکدهای می‌دید که در زیر نقاب‌های خویش سخت به میگساری مشغول بودند. در کولونی، جمعیتی بود که افراد آن صرفاً برای نوشیدن شراب به دور هم جمع می‌شدند و عبارت لاتینی بیبیته کوم هیلاریتاته («نوشیدن با سرخوشی») را شعار خود ساخته بودند، لکن افراد این جمعیت، طبق نظامات سخت و شدیدی، مکلف بودند در رفتار خویش اعتدال، و در سخن خویش عفت را مراعات کنند.

طبیعت انسان قرون وسطی، مثل بشر هر یک از اعصار، معجون و آمیزه‌ای بود از شهوت و میل به تصورات واهی، فروتنی و خودپرستی، ستمگری و رافت، و دینداری و آز. همان مردان و زنانی که میگساری می‌کردند، و از ته قلب دشنام‌های رکیک می‌دادند، قدرت ابراز عطوفت‌های دلنشین را داشتند، یا می‌توانستند به هزاران نوع امور خیریه قیام و اقدام کنند. در آن عهد، مثل زمان خودمان، سگ و گربه از حیوانات خانگی بودند. سگ‌ها را برای هدایت نابینایان تربیت می‌کردند، و شهسواران نسبت به اسبان، بازها، و سگان خویش علاقه خاصی داشتند. در طی قرون دوازدهم و سیزدهم، کار امور خیریه به طرز بی‌سابقه‌ای توسعه یافت. افراد اصناف، حکومت‌ها، و کلیسا همگی در بهبود احوال مردم تیره‌بخت شریک شدند. دادن صدقات امری عمومی بود.

افراد، به طمع رفتن به بهشت، اموال خود را در راه کمک به ضعفا یا سایر امور خیر وقف می‌کردند. ثروتمندان مبالغی به عنوان جهیزیه به دختران طبقه مستمند می‌بخشیدند و ده‌ها نفر از فقرا را همه روزه و صدها نفر را هنگام اعیاد مهم اطعام می‌کردند. بر در سرای بسیاری از اعیان، هفته‌ای سه روز به جمیع افرادی که به گدایی آمده بودند، خوراک رایگان داده می‌شد. تقریباً عموم بانوان اشرافی شرکت در تصدی امور خیریه را اگر از ضروریات اخلاقی نمی‌دانستند، لااقل از تکالیف اجتماعی خویش می‌شمردند. در قرن سیزدهم، راجر بیکن پیشنهاد کرد که حکومت برای دستگیری فقرا و توجه از بیماران و افراد فرتوت صندوق مخصوصی تأسیس کند. لکن قسمت اعظم این گونه امور بر عهده کلیسا بود. از یک لحاظ، کلیسا عبارت می‌شد از سازمانی برای دستگیری ضعفا و توجه از بیماران و سایر امور خیریه که در تمام زوایای یک قاره بزرگ به کار اشتغال داشت. گرگوریوس کبیر، شارلمانی، و نظایر ایشان هر کدام مقرر داشتند که یک چهارم عشریه‌هایی که کلیسا در هر محل جمع‌آوری می‌کرد، صرف توجه از بیماران و دستگیری از مستمندان شود. تا چند صباحی از این رویه تبعیت می‌شد.

لکن ضبط عواید حوزه‌های کشیشی در قرن دوازدهم از جانب مقامات غیر روحانی و اعاظم روحانی، این طرز اداره محلی را بر هم زد، و امور خیریه وظایف بیش از پیش شاقی بر دوش اسقفان، رهبانان، و پاپ‌ها نهادند. تقریباً جمیع راهبه‌ها، جز عده بسیار قلیلی که به حکم طبیعت جایزالخطای انسان از جاده خود پا بیرون نهادند، تمام کوشش خویش را صرف امور تعلیم و تربیت، پرستاری، و دستگیری از ضعفا می‌کردند. این جریان دائم‌التزاید توجه از بیماران و کمک به مردم مستمند و درمانده است که از تابناک‌ترین و امیدبخش‌ترین ویژگی‌های تاریخ قرون وسطی و عصر جدید به شمار می‌رود. هدایا و صدقاتی که مردم، و وجوهاتی که مقامات کلیسایی، به صومعه‌ها می‌دادند همه صرف اطعام بینوایان، توجه از بیماران، و فدیه اسیران می‌شد. هزاران نفر از رهبانان به تعلیم جوانان، مراقبت از یتیمان، یا خدمت در بیمارستان‌ها می‌پرداختند. دیر عظیم کلونی، به کفاره ثروت هنگفتی که به هم رسانده بود، مبالغ زیادی به عنوان صدقه میان ضعفا توزیع کرد. پاپ‌ها در بهبود احوال مردمان مستمند شهر رم تا آنجا که مقدور بود، می‌کوشیدند و به سهم خویش از سنت قدیمی امپراطوران در توزیع غذای مرتبی میان افراد این طبقه پیروی می‌کردند.

علی‌رغم تمام این اقدامات نوع‌پرورانه، بازار دریوزه رواج گرفت. بیمارستان‌ها و نوانخانه‌ها می‌کوشیدند تا برای کلیه دریوزگان خوراک و جا تهیه کنند، و دیری نپایید که در جلو در این قبیل اماکن انبوهی لنگ، فرتوت، مفلوج، نابینا، و مشتی مردمان ژنده‌پوش بی‌خانمان و آواره گرد آمدند که از «دری به در دیگر می‌رفتند تا مگر قرص نان و تکه گوشتی به چنگ آورند یا از دست دیگران بربایند.» در عالم مسیحیت و اسلام قرون وسطی، گدایی به چنان وسعت و سماجتی رسید که امروزه هرگز نظیر آن را نمی‌توان دید، مگر در فقیرترین نواحی خاور دور.

VI – لباس‌های قرون وسطایی

ساکنان اروپای قرون وسطی چه جور مردمانی بودند؟ در پاسخ این سوال البته نمی‌توان آنها را به «نژادهای» مختلفی تقسیم کرد؛ همین قدر می‌توان گفت که همگی از «نژاد سفید» بودند، مگر بردگان سیاه. لکن عجب معجون رنگارنگ بهت‌آوری بود از مردمانی طبقه‌بندی‌ناپذیر! یونانیان امپراطوری بیزانس و کشور یونان، ایتالیایی‌های نیمه یونانی ایتالیای جنوبی، سکنه درهم یونانی - مغربی - یهودی سیسیل، رومی‌ها، اومبریایی‌ها، توسکانی‌ها، لومباردها، جنووایی‌ها، و ونیزی‌های ایتالیا همگی آن قدر متنوع بودند که هر کدام را می‌شد با یک نظر از لباس، آرایش، مو، و طرز تکلم تشخیص داد؛ بربرها، اعراب، یهودیان، و مسیحیان اسپانیا، گاسکون‌ها، پروونسال‌ها، بورگونیایی‌ها، پاریسی‌ها، و نورمان‌های فرانسه؛ فلاندری‌ها، والون‌ها، و هلندی‌های لولندز؛ سلت‌ها، آنگل‌ها، ساکسون‌ها، دانمارکی‌ها، و تیره‌های نورمان ساکن انگلستان؛ سلت‌های سرزمین ویلز، ایرلند، و اسکاتلند؛ نروژی‌ها، سوئدی‌ها، و دین‌ها؛ صدها قبایل مختلف ساکن آلمان؛ فین‌ها، مجارها، و بلغارها؛ و اسلاوهای لهستان، بوهم، کشورهای بالتیک، بالکان، و روسیه همه معجون و امتزاج عجیبی از خون‌ها و قیافه‌ها و بینی‌ها و ریش‌ها و لباس‌هایی بودند که هیچ توصیف واحدی در خور آن تعدد و تنوع اشکال پر نخوت نیست.

ژرمن‌ها، بر اثر هزار سالی کوچ و استیلا، چنان در اروپا غلبه یافته بودند که در طبقات عالیه تمامی کشورهای اروپای باختری، به استثنای ایتالیای مرکزی و جنوبی و اسپانیا، تفوق با نژاد آنها بود. نژاد موبور و چشم آبی چنان بی‌تردید مورد پسند و قبول مردمان بود که قدیس برنار ناگزیر شد تمامی یکی از موعظات طویل خود را به سازش میان این رجحان عامه و آن فقره از غزل غزل‌های سلیمان اختصاص دهد که می‌گفت: «ای دختران اورشلیم، من سیه‌فام اما جمیل هستم.» شهسوار مطلوب جوانی بود بلند بالا با موی بور و ریش. زن دلخواه در قصه‌های عاشقانه و حماسی موجودی بود باریک‌اندام و ظریف با گیسوان بلندی به رنگ بور یا طلایی. در بین طبقات عالیه قرن نهم، گیسوان دراز، که از ویژگی‌های فرانک‌ها بود، منسوخ شد، و در عوض مردان موهای سر را از عقب کوتاه می‌کردند و فقط کاکلی در روی سر باقی می‌گذاشتند. در میان نجبای قرن دوازدهم اروپا، گذاشتن ریش منسوخ شد. لکن افراد طبقه برزگر کماکان صاحب ریش‌هایی بلند و کثیف بودند، و گیسوها به قدری پرپشت بود که گاهی آنها را به چندین رشته می‌بافتند. در انگلستان، افراد تمامی طبقات گیسوان بلند داشتند و جوانان نوخاسته و مزلف قرن سیزدهم، گیسوان خود را رنگ می‌کردند، با سنجاق‌هایی آهنی فر می‌زدند، و با روبان‌هایی می‌بستند. در همین کشور و در همین قرن، زنان شوهر دار موهای خود را در تورهای زربفت می‌پیچیدند، خانم‌های طبقه اشراف گیسوان خود را بر پشت می‌ریختند و گاهی، با آزرمی ساختگی، جعدی از آن را از روی شانه بر روی سینه می‌انداختند.

در قرون وسطی، لباس‌های مردم اروپای باختری به قدری فراوان و جالب بود که هرگز نظیرش قبل و بعد از این دوره دیده نشد؛ به علاوه از نظر حشمت و رنگ لباس، بیشتر مردان بر زنان تفوق داشتند. در قرن پنجم جبه و قبای گشاد رومی، در مقابله با شلوار سواری و کمربند متداول میان مردم گل، به تدریج راه زوال می‌پیمود. آب و هوای سردتر و فتوحات نظامی شمال مستلزم لباس‌هایی بود به مراتب تنگ‌تر و ضخیم‌تر از آنچه برای گرما و آسایش جنوب ضرورت داشت. به همین سبب، با انتقال قدرت از جنوب کوه‌های آلپ به شمال، انقلابی در طرز پوشیدن لباس پدید آمد. مردان عادی شلوار و قبا یا نیم‌تنه‌ای چسب بدن می‌پوشیدند که هر دو تکه از چرم یا پارچه ضخیم بود. روی کمربند معمولاً چاقو، کیسه پول، کلید، و گاهی افزار کار را آویزان می‌کردند. بر روی شانه ردا یا شنلی می‌افکندند؛ کلاهی از پوست یا پشم یا نمد بر سر می‌گذاشتند؛ جوراب‌های ساق بلند به پا می‌کردند، و کفش‌های پاشنه بلندی از چرم می‌پوشیدند که نوک آن برگشته بود تا انگشتان پا را از اصابت با سنگ‌های معابر محفوظ دارد. نزدیک به پایان قرون وسطی، جوراب‌ها بلندتر شد. به طوری که به تدریج به ران‌ها رسید و سرانجام به صورت شلوار ناراحتی در آمد که انسان عصر جدید به عنوان کفاره‌ای دائمی آن را جایگزین پیراهن مویی قرون وسطی کرده است. تقریباً تمام جامه‌ها از پشم بودند، مگر بعضی لباس‌های برزگران یا شکارچیان که از پوست یا چرم ساخته می‌شدند. تقریباً تمامی لباس‌های پشمی را در خود خانه می‌ریشتند، می‌بافتند، می‌بریدند، و می‌دوختند؛ لکن اعیان خیاطانی داشتند که اصولاً از این طریق اعاشه می‌کردند و آنها را در انگلستان «اهل قیچی» می‌نامیدند. استفاده از دکمه، که گاهی در اعصار قدیم متداول بود، قبل از قرن سیزدهم متروک شد و سپس به صورت زیور بدون خاصیتی رواج یافت. به همین سبب است که در فرهنگ‌نامه انگلیسی واژه button (دکمه) مترادف با حشو و زواید بدون ارج شد، و حتی جمله «به یک دکمه نمی‌ارزد» وارد ضرب‌المثل‌های زبان انگلیسی گشت. در قرن دوازدهم، زن‌ها و مردها هر دو، بر روی لباس تنگ ژرمنی، یک نوع روپوشی به بر می‌کردند که کمربند داشت.

افراد طبقه ثروتمند همین جامه‌های اساسی را به صد نوع مختلف می‌آراستند. درزها و دور یقه را با پوست حاشیه‌دوزی می‌کردند؛ هر وقت هوا مقتضی بود، به جای کتان یا پشم، حریر، تافته، یا مخمل به کار می‌بردند؛ کلاهی از مخمل سر را می‌پوشانید، و پای‌افزارها، به شکل پا، از قماش رنگین ساخته می‌شد. بهترین انواع پوست از روسیه وارد می‌شد؛ عالی‌ترین آنها قاقم بود که آن را از پوست راسوی سفید می‌ساختند؛ در میان خاوندها عده‌ای بودند که املاک خود را به رهن می‌گذاشتند تا اندام زنان خود را با قاقم بیارایند. ثروتمندان زیر جامه‌هایی از کتان سفید به بر می‌کردند؛ جوراب‌هایی به پا می‌کردند که اکثر به رنگ‌های مختلف بود و معمولاً از پشم، و گاهی از ابریشم، بافته می‌شد؛ پیراهنی از کتان سفید می‌پوشیدند با یقه و سرآستین‌هایی چشمگیر؛ بر روی اینها تونیک به بر می‌کردند؛ و هنگامی که هوا سرد یا بارانی بود، بر روی تونیک نیز روپوش یا شنلی می‌افکندند که دارای باشلقی بود و هنگام ضرورت می‌شد آن را بر روی سر کشید. قسمت فوقانی بعضی از انواع کلاه‌ها صاف و چهارگوش بود. این کلاه‌های مشهور به تخته ساروج، که در اواخر قرون وسطی میان وکلای دعاوی و پزشکان معمول بود، امروزه فقط در کالج‌ها و دانشگاه‌های جهان بین استادان متداول است. جوانان خودآرا در هر فصلی از فصول سال دستکش به دست می‌کردند، و اوردریکوس ویتالیس، راهب وقایع‌نگار، شاکی بود از اینکه «زمین غبارآلود را با دنباله دراز شنل‌ها و رداهای خود می‌رفتند.» مردان جواهرات را نه فقط زیور دست و سرو گردن می‌ساختند، بلکه در آرایش کلاه، جبه، و کفش نیز به کار می‌بردند. بر روی بعضی از جامه‌ها آیاتی چند از کتاب مقدس، دعا، یا کلماتی رکیک مرواریددوزی شده بود. حاشیه برخی از این لباس‌ها را گلابتون‌دوزی می‌کردند؛ بعضی از آنها قماش زربفت بود. پادشاهان ناگزیر بودند خود را با تزیینات اضافی از دیگران ممتاز سازند. مثلاً ادوارد خستوان جبه‌ای بر تن می‌کرد بغایت با شکوه که زن فاضله‌اش اجیتا آن را زردوزی کرده بود؛ و شارل دلیر، امیر بورگونی، جبه‌ای تشریفاتی داشت که به سنگ‌های قیمتی مزین بود و آن قدر نفیس بود که بهایش را بالغ بر دویست هزار دوکات (یک میلیون و هشتاد و دو هزار دلار) تخمین می‌زدند. همگی مردم، جز بینوایان، انگشتری بر دست می‌کردند، و هر کسی از هر درجه و مقام انگشتری خاصی داشت که، به جای نگین، مهر اسم صاحب آن را بر رویش حک کرده بودند، و این مهر همه جا به عنوان امضای شخص پذیرفته و معتبر بود.

لباس نموداری بود از درجه اجتماعی یا ثروت شخص. هیچ طبقه‌ای دوست نداشت که افراد پایین‌تر از طرز لباس ایشان تقلید کنند؛ از این رو بود که بیهوده قوانینی مخصوصی برای محدود کردن هزینه‌های شخصی تصویب می‌شد - چنان‌که، در سال‌های ۱۲۹۴ و ۱۳۰۶، در فرانسه نظاماتی وضع شد که به موجب آن هر کسی مکلف بود مبلغی صرف خرید لباسی کند که با درآمد و ثروت طبقه‌اش متناسب باشد. ملازمان یا شهسواران تابع یک خاوند بزرگ، در مواقع و مجالس رسمی، جامه‌هایی به بر می‌کردند که به رسم هدیه و خلعت از وی گرفته بودند، و معمولاً این قبیل لباس‌ها را به رنگی که پسند خاطر یا رنگ مخصوص خانوادگی مولای خویش بود، در می‌آوردند. این قبیل لباس‌ها را «خلعت» می‌نامیدند، و خاوند سالی دو بار این گونه جامه‌ها را به ملازمان خویش تحویل می‌داد. با وصف این، جامه‌های خوب قرون وسطی تن‌پوش‌هایی بودند که برای تمام عمر دوخته می‌شدند؛ بعضی دقیقاً این قبیل اقلام را به موجب وصیت‌نامه خود به بستگان وا می‌گذاشتند.

بانوان اصیل، پیراهن کتانی طویلی به بر می‌کردند و بر روی آن جامه درازی که حاشیه‌ای از خز داشت و تا روی پا می‌آمد، و روی آن نیم‌تنه‌ای می‌پوشیدند که در خلوت از بدن آویزان بود و در برابر اغیار با بند محکم به بدن می‌چسبید؛ زیرا کلیه بانوان طبقات عالیه اشتیاق عجیبی داشتند که اندام‌شان باریک باشد. همین بانوان نیز گاهی کمربندهایی مرصع و مزین به جواهرات بر کمر می‌بستند، یا کیسه‌ای حریر از کمر می‌آویختند، و دستکش‌هایی از جیر بر دست می‌کردند. اکثر آنها گل‌هایی را آرایش موی سر می‌ساختند یا گیسوبندهایی از حریر جواهرنشان به کار می‌بردند. پارهای از بانوان کلاه‌های بلند مخروطی شکل و مزین به شاخ‌های جانوران بر سر می‌گذاشتند، که این موضوع مایه خشم روحانیان و بی‌شک پریشانی خاطر شوهران‌شان می‌شد. این قبیل کلاه‌های شاخ‌دار موقعی به قدری متداول بود که اگر زنی را بدون آن می‌دیدند، به شدت مورد مسخره‌اش قرار می‌دادند. در اواخر قرون وسطی کفش پاشنه‌بلند رایج شد.

طرفداران اصول اخلاقی از اینکه زن‌ها بارها به عذری جامه‌های خود را یک دو بند انگشت بالا می‌بردند تا قوزک‌های آراسته و کفش‌های قشنگ خود را نشان دهند، شاکی بودند. با این همه، ساق پای زنان چیزی نبود که در ملا عام و یا به رایگان مورد دید قرار بگیرد. دانته زنان شهر فلورانس را به باد سرزنش می‌گرفت که با لباس‌های بدن‌نمای خویش «سینه و پستان‌های خود را نشان می‌دادند.» لباس‌های بانوان در جشن‌های نظامی موضوع مهمی برای روحانیان بود، و کاردینال‌ها درازی جامه‌های بانوان را تعیین می‌کردند. هنگامی که کشیشان چادر و روبنده را یکی از ارکان اخلاقیات مسیحی دانستند، به دستور زن‌ها «چادرها را از مشمش ظریف و حریر زربفت ساختند، به طوری که در زیر این چادرها، ده برابر دلرباتر از پیش به نظر می‌رسیدند و چشمان تماشاگر را بیشتر به هرزگی جلب می‌کردند.» یکی از رهبانان پروون، موسوم به گویو، شاکی بود از اینکه زنان آن قدر رنگ به صورت‌های خود می‌زنند که دیگر چیزی برای رنگ کردن شمایل‌ها در کلیساها باقی نمی‌ماند؛ وی به این جماعت اخطار می‌کرد که هر دفعه که کلاه‌گیس بر سر گذارند و ضمادهایی از لوبیایی نرم و شیر مادیان را برای بهبود رنگ رخساره به کار برند، قرن‌ها توقف خود را در عرفات طولانی‌تر می‌سازند. برتولت، اهل رگنسبورگ، در حدود ۱۲۲۰ با فصاحتی بیهوده زنان را مورد سرزنش قرار می‌داد:

ای زنان، شما موجوداتی نازک‌دلید، و راغب‌تر از مردان به کلیسا می‌روید … و بسیاری از شما اگر به علت یک نقص نباشد، روی رستگاری خواهید دید: … و آن نقص این است که چون طالب ستایش مردانید، تمامی کوشش خود را صرف جامه‌های خویشتن می‌کنید. … بسیاری از شما همان قدر به خیاط اجرت می‌دهید که بهای خود پارچه است؛ باید حتماً روی شانه‌های‌تان حشو بگذارند، حتماً باید لبه‌های لباس‌تان را تو بگذارند و حاشیه دهند. شما به همین راضی نیستید که با گلی که در جامدگی دارید غرور خود را نشان دهید؛ باید که پاهای خویش را با عذاب‌های خاصی به دوزخ روانه دارید. … شما خود را با روبنده‌های خود سرگرم می‌دارید، این طرف را در هم می‌کشید. آن طرف را در هم می‌کشید، این گوشه را طلایی می‌کنید، آن گوشه را زردوزی می‌کنید، و تمام هم خویش را مصروف به آن می‌سازید. شما دست کم شش ماهی را صرف یک روبنده خشک و خالی می‌کنید، که زحمت بیهوده گناه‌کارانانه‌ای است، تا آنکه مردها ظاهر شما را تحسین کنند و بگویند: «سپاس خدا را، چقدر زیباست! آیا هرگز جامهای به این زیبایی وجود داشته است» (و شما می‌گویید) «ای برادر برتولت، خاطر جمع باش که ما فقط این کار را به خاطر همسر خود کرده‌ایم تا کمتر به چهره دیگر زنان خیره خیره بنگرد.» نی، باور کنید که اگر همسر شما مرد نیکو سیرتی باشد، به مراتب بیشتر خوش دارد به سخنان عاری از گناه شما گوش فرا دارد تا آنکه فریفته زیور ظاهری شما شود. … شما ای مردان، می‌توانید به این کار پایان بخشید و دلاورانه به مبارزه با آن قیام کنید. ابتدا با سخن خوش، و اگر هنوز سرسختی نشان دهند، شجاعانه قدم به میدان نهید. … روبنده را از سر زن کشیده پاره کنید و حتی اگر چهار یا ده دانه از موها نیز کنده شد، آن را در آتش افکنید! فقط سه یا چهار بار به این عمل اکتفا نکنید. دیری نخواهد گذشت که زن شکیبایی پیشه سازد.

بعضی از اوقات زنان این قبیل موعظات را به گوش جان می‌شنیدند و - حتی دو قرن قبل از آنکه مصلحی چون ساوونارولا عرض وجود نماید - روبنده‌ها و زیورهای خود را در آتش می‌ریختند. خوشبختانه این گونه توبه‌ها کوتاه بود و نادر.

VII – در خانه

در یک خانه قرون وسطی چندان آسایشی وجود نداشت. پنجره‌ها معدود بودند و به ندرت شیشه داشتند. دریچه‌های چوبی جلوی پنجره را می‌بستند و مانع از نفوذ گرمای شدید آفتاب یا سرمای سخت به درون اتاق می‌شدند. منبع تولید گرمای داخلی یک یا چند بخاری بود. جریان هوا و باد از هزاران سوراخ و درز نفوذ می‌کرد، به همین سبب صندلی‌های پشت‌بلند نعمتی عظیم محسوب می‌شدند. در زمستان گذاشتن کلاه‌های گرم بر سر و پوشیدن پوست در داخل خانه امری عادی بود. اثاثه خانه بسیار کم بود، اما در ساختمان آنها نهایت دقت و هنر مبذول می‌شد. صندلی‌ها معدود، و قاعدتاً بیشتر به چهارپایه شباهت داشتند تا به صندلی‌های امروزی؛ گاهی این صندلی‌ها را در نهایت ظرافت از چوب می‌تراشیدند، نشان‌ها و علایم مخصوصی روی آنها می‌کندند، و با جواهرات قیمتی آنها را مرصع می‌ساختند. جای نشیمن معمولاً درگاه مانندی بود که در داخل دیوار تعبیه یا روی یخدان‌هایی در شاه‌نشین‌های اتاق ساخته شده بود. قبل از قرن سیزدهم، مفروش ساختن اتاق با قالی چیز نوظهوری بود. در ایتالیا و اسپانیا، قالی به کار می‌رفت؛ هنگامی که الئونور دو کاستیل در سال ۱۲۵۴ به انگلستان رفت تا همسر کسی شود که بعدها به نام ادوارد اول سلطنت کرد، خادمان او، به سنت معهود اسپانیایی، کف اتاق‌های قصر مسکونی آن بانو را در وستمینستر با قالی مفروش ساختند، و از آن به بعد بود که گستردن قالی در اتاق‌ها در انگلستان متداول شد. کف اتاق‌های معمولی را با حصیر یا کاه می‌پوشانیدند، و همین عمل پارهای از خانه‌ها را چنان متعفن می‌ساخت که کشیش محل حاضر نبود به هیچ قیمت از آنها دیدن کند.

گاهی بر روی دیوارها فرشینه آویزان می‌کردند، که تا حدودی جنبه زیور داشت، تا اندازه‌ای مانع نفوذ جریان هوای سرد می‌شد، و از لحاظی هم تالار بزرگ خانه را به اتاق‌های کوچکتر متعددی تقسیم می‌کرد. خانه‌های واقع در ایتالیا و پرووانس، که هنوز زندگانی پر تجمل عهد رومیان را به خاطر داشتند، در مقام قیاس با خانه‌های صفحات شمالی اروپا، به مراتب راحت‌تر و از لحاظ بهداشتی بهتر بودند. در خانه‌های مردم بورژوازی آلمان قرن سیزدهم آب را از چاه به وسیله تنبوشه به آشپزخانه منتقل می‌کردند.

در قرون وسطی نظافت هنوز از صفات اولیای خدا و وسیله نزدیک شدن به درگاه حق محسوب نمی‌شد. مسیحیان اولیه گرمابه‌های رومی را ناپسند، و این گونه مراکز را گودال‌هایی برای انحراف‌ها و هرج و مرج‌های جنسی می‌شمردند. به علاوه، چون به طور کلی در تعالیم مسیحیت سخن از نکوهش و ترک تن بود، رعایت اصول بهداشتی متضمن اجری نمی‌توانست باشد. رسم جدید گذاشتن دستمال در جیب در آن عهد به کلی بی‌سابقه بود. تقریباً هر کس توانگر بود، نظیف بود، و میزان نظافت بستگی به درآمد شخص داشت.

خاوند فئودال و بورژوازی ثروتمند تقریباً به طور مرتب در چلیک‌های چوبی بزرگ حمام می‌کردند؛ در قرن دوازدهم، با رواج ثروت، پاکیزگی شخص نیز رایج شد. بسیاری از شهرها در آلمان، فرانسه، و انگلستان قرن سیزدهم گرمابه‌های عمومی داشتند. یکی از دانش‌پژوهان عقیده دارد که پاریسی‌ها در ۱۲۹۲ بیشتر به گرمابه می‌رفتند تا در قرن بیستم. یکی از ثمرات جنگ‌های صلیبی رواج حمام‌های عمومی بخار در اروپا به تقلید گرمابه‌های مسلمانان بود. کلیسا با گرمابه‌های عمومی نظر خوشی نداشت، زیرا این گونه مراکز را مقدمه واداشتن مردم به اعمال منافی عفت می‌دانست، و چند تا از این گرمابه‌ها نیز نشان دادند که بیم کلیسا بدون دلیل نبوده است. برخی از شهرها گرمابه‌های آب معدنی برای عموم احداث کردند.

صومعه‌ها، دژهای فئودال، و خانه‌های اغنیا دارای مستراح‌هایی بودند وصل به چاه مستراح، لکن اکثر خانه‌ها برای این کار محلی در حیاط سر طویله داشتند، و در بسیاری موارد یکی از این مستراح‌ها مورد استفاده ده - دوازده خانه بود. رواج تنبوشه‌هایی برای بیرون بردن فاضلاب از خانه‌ها یکی از اصلاحات بهداشتی بود که در زمان سلطنت ادوارد اول در انگلستان معمول شد. در قرن سیزدهم، پاریسی‌ها بولدان‌های خود را آزادانه از فراز پنجره‌ها توی معابر خالی می‌کردند، و تنها تأمینی که عابر بی‌چاره داشت اخطار صاحب‌خانه بود که به صدای بلند می‌گفت: «خیس نشوی!» این گونه اتفاقات غیر منتظره یکی از شوخی‌های مبتذل کمدی شد که حتی تا زمان مولیر ادامه داشت. مستراح عمومی هنوز از تجملات بود؛ در ۱۲۵۵ در سان جیمینیانو چند مستراح عمومی وجود داشت، لکن هنوز در فلورانس از آن اثری نبود. مردم در حیاط‌ها، روی پلکان‌ها، و از بالای بالاخانه‌ها، حتی در کاخ لوور، پیشاب می‌ریختند. بعد از بروز طاعونی در ۱۵۳۱، به موجب فرمان مخصوص، به عموم مالکان و خانه‌داران پاریسی اخطار شد که برای هر خانه مستراحی احداث کنند، لکن اکثر مردم زیر بار نرفتند.

طبقات عالیه و متوسط قبل از غذا و پس از آن دست‌ها را می‌شستند، زیرا اکثر خوراک‌ها را با دست می‌خوردند. فقط دو وعده غذای مرتب روزانه وجود داشت که یکی را در ساعت ده بامداد و دومی را در چهار بعد از ظهر صرف می‌کردند، لکن صرف هر کدام از این دو غذا ممکن بود چندین ساعت به طول انجامد. در خانه‌های خوانین و بزرگان معمولاً شروع غذا را با چندین نفیر بوق اعلام می‌داشتند. سفره تخته بزرگ نتراشیده‌ای بود که بر روی پایه‌هایی قرار داشت، یا آنکه ممکن بود بساط خوراک را بر روی میز محکم بزرگی بگسترند که از چوب گران‌قیمتی ساخته و به طرزی بسیار زیبا منبت‌کاری شده بود. در اطراف این میزها، چهارپایه‌ها یا نیمکت‌هایی قرار داشتند که به فرانسه آنها را bancs می‌نامیدند، و واژه بانکه (banquet) به معنی «سفره ضیافت»، و مشتقات آن از قبیل «سفره‌خانه» و غیره، از همین لغت اخذ شده‌اند. در بعضی از خانه‌ها، به کمک مکینه‌هایی، استادانه خوان گسترده و مهیایی را که بر روی میزی قرار داشت از طبقه فوقانی پایین یا از طبقه تحتانی بالا می‌آوردند، و همین که طعام تمام می‌شد، به یک طرفه‌العین آن را از انظار ناپدید می‌کردند. پس از صرف غذا، خدمتکاران با آفتابه لگن به مقابل یک یک حاضران می‌آمدند، و همگی آنان دست‌ها را می‌شستند و با دستمال‌هایی خشک می‌کردند، و سپس دستمال‌ها را جمع کرده و به کناری می‌نهادند. در قرن سیزدهم، در حین خوردن غذا هنوز از دستمال غذاخوری اثری دیده نمی‌شد، و همه دست چرب خود را گوشه سفره پاک می‌کردند. تمامی حاضران جفت جفت، یعنی یک مرد و یک زن، پهلوی هم قرار می‌گرفتند، و معمولاً هر جفتی از یک بشقاب غذا می‌خوردند و یک جام را مشترکاً برای نوشابه به کار می‌بردند. به هر شخصی یک قاشق داده می‌شد؛ در قرن سیزدهم با چنگال آشنا بودند، لکن بندرت برای صرف غذا به کسی چنگال داده می‌شد. هر کسی در سر سفره از چاقوی شخصی خود استفاده می‌کرد. فنجان، نعلبکی، و بشقاب معمولاً از چوب بود، لکن اشراف فئودال و «بورژوازی» ثروتمند از بشقاب‌های سفالین یا مفرغ استفاده می‌کردند. برخی از اغنیا ظروف نقره و تک و توکی ظروف طلا داشتند. ممکن بود بشقاب‌هایی بلورین و ظرف سیمین بزرگی به شکل کشتی در میان سفره بگذارند که محتوی ادویه مختلف و چاقو و قاشق میزبان باشد. به جای یک بشقاب، به هر مرد و زنی که بر سر سفره بودند قرص بزرگی از نان داده می‌شد که صاف، گرد، و کلفت بود. آنگاه ظروف محتوی گوشت و نان و سایر اغذیه را دور می‌گرداندند تا هر کس با انگشتان خویش مقداری از آنها را بردارد و روی آن قرص نان بگذارد؛ هنگامی که خوراک به پایان می‌رسید، این قرص نان را می‌خوردند، یا جلو سگ و گربه‌هایی که همه طرف پرسه می‌زدند می‌گذاشتند، یا نزد همسایگان فقیر می‌فرستادند. یک وعده غذای کامل با خوردن ادویه و شیرینی‌های مختلف و یک دور میگساری دیگر به پایان می‌رسید.

خوراک هم فراوان بود، هم تنوع داشت، و هم خوب تهیه می‌شد، منتها چون وسیله‌ای مثل امروز برای جلوگیری از فساد گوشت وجود نداشت، ادویه‌ای که بتواند گوشت را حفظ کند یا لااقل فساد گوشت را پنهان دارد بسیار گران قیمت بود. بعضی از ادویه را از مشرق زمین وارد می‌کردند، لکن چون این عمل گران تمام می‌شد، مردم در باغچه‌های خود شروع به کاشتن گیاهان دیگری از قبیل جعفری، خردل، مریم گلی، پونه کوهی، بادیان رومی، سیر، شبت، و امثال آن کردند. کتاب‌های آشپزی متعدد بودند و بغرنج؛ در خانه اغنیا آشپزباشی آدم مهمی محسوب می‌شد، زیرا اشتهار و حیثیت خانه بسته به لیاقت و کاردانی وی بود. چنین آدمی تعداد زیادی دیگچه، دیگ، و ظروف مسی درخشنده در اختیار داشت و نهایت تفاخرش در تهیه اغذیه‌ای بود که هم چشم از دیدن آن متلذذ، و هم ذایقه از چشیدنش متمتع می‌شد.

گوشت مرغ و خروس و تخم مرغ ارزان بود، لکن نه آن قدر ارزان که مردم فقیری که از روی اکراه گیاه‌خوار بودند استطاعت خرید آنها را داشته باشند. کشاورزان از خوردن نان سیاه سبوس‌دار، که از آرد جو، جو سیاه، یا چاودار در خانه‌های‌شان می‌پختند، برومند می‌شدند، و حال آنکه شهری‌ها نان سفید را، که به دست نانواها پخته می‌شد، و علامت تشخص طبقاتی بود مرجح می‌شمردند. هنوز سیب‌زمینی، قهوه، یا چای وجود نداشت، لکن تقریباً تمام گوشت و سبزیجاتی که در اروپا به مصرف می‌رسید، از جمله مارماهی، حلزون، و قورباغه، خوراک انسان قرون وسطی را تشکیل می‌داد. تا دوران سلطنت شارلمانی، انواع فندق و پسته و میوه‌هایی که از آسیا وارد شده بود به آب و هوای اروپایی خو گرفته بود؛ با این همه هنوز پرتقال در قرن سیزدهم برای نواحی شمال جبال آلپ و پیرنه میوه کمیابی محسوب می‌شد. متعارفترین انواع گوشت عبارت بود از گوشت خوک. خوک‌ها زباله معابر را می‌خوردند، و مردم خوک‌ها را. در بین عموم اشتهار داشت که خوردن گوشت خوک سبب بروز برص می‌شود، لکن این شایعه از رغبت مردمان به خوردن گوشت خوک به هیچ وجه نمی‌کاست؛ خوردن قورمه و کالباس‌های گوشت خوک یکی از عمده‌ترین عیش‌های مردمان قرون وسطی بود.

میزبانان اعیان دستور می‌دادند که خوک یا گرازی را یک‌جا کباب کنند و به سر سفره آورند تا جلو چشمان میهمانانی که از فرط تحیر دهان گشوده بودند توزیع شود. این غذایی بود به همان اندازه مطبوع و لذت‌بخش که خوردن کبک، بلدرچین، باسترک، طاووس، و درنا. ماهی خوراک ثابت مردم، و شاه ماهی خوراکی بود که به طور کلی تمام سربازان و ملاحان و فقرا برای سد جوع به آن دسترسی داشتند. لبنیات به مراتب کمتر از این ایام مصرف می‌شد، لکن در این تاریخ پنیر ناحیه بری در فرانسه شهرتی به هم زده بود. سالاد به مفهوم امروزی وجود نداشت و آبنبات به آن معنی که ما می‌دانیم، بسیار کمیاب بود. قند اروپا هنوز از خارج وارد می‌شد و هنوز برای شیرین ساختن اغذیه جای عسل را نگرفته بود.

معمولاً دسر بعد از غذا عبارت بود از فندق و بادام و میوه. کلوچه و نان شیرینی به انواع و اقسام مختلف تهیه می‌شد، و شیرینی‌پزان لوده و بی‌پروا جالب‌ترین اشکالی را که به تصور در آید به کلوچه‌ها و کیک‌های خود می‌دادند. از غرایب آن که بعد از صرف غذا استعمال دخانیات مرسوم نبود. لکن زن و مرد هر دو به میگساری می‌پرداختند.

از آنجا که آب نجوشیده به ندرت نوشابه سالمی بود، کلیه طبقات مردم آبجو و شراب می‌نوشیدند. درینکواتر و بوالو نام‌های خانوادگی عجیبی بودند که به افراد داده می‌شدند، زیرا سلیقه این قبیل مردمان در نظر سایر مردم عجیب بود. شراب سیب و گلابی نوشابه‌های سکرآور ارزان قیمتی بود که اختصاص به کشاورزان داشتند. برای زن و مرد، در هر طبقه و درجه‌ای، بدمستی هم عیب بود و هم مطلوب قرون وسطی.

میکده‌ها فراوان و آبجو ارزان بود. نوشابه دائمی فقرا، حتی به هنگام چاشت، چیزی جز آبجو نبود. تقریباً در تمام دیرها و بیمارستان‌های شمال کوه‌های آلپ، قاعدتاً به هر نفری در عرض روز یک گالن آبجو داده می‌شد. بسیاری از دیرها، قصرها، و خانه‌های اغنیا خودشان آبجو درست می‌کردند و اماکنی برای این منظور داشتند، زیرا در کشورهای شمال اروپا آبجو بعد از نان یکی از ضروریات زندگی به شمار می‌رفت. در بین افراد متمکن تمام ملل، و توانگران جمیع طبقات و درجات اروپای لاتین، نوشیدن شراب مرجح بود. فرانسه مشهورترین شراب‌ها را تهیه می‌کرد و، در ضمن هزاران نغمات عامه‌پسند، از جلال آن نوشابه‌ها دم می‌زد. هنگام انگور چینی کشاورزان به مراتب سخت‌تر از هر فصل دیگری کار می‌کردند، و پیران نیکو سیرت دیرها، به عنوان حق‌شناسی، یکی از این ایام را عید می‌گرفتند. دیر سن پیتر، واقع در جنگل سیاه، نظامات خاصی برای انگورچینی داشت، از جمله این چند ماده که حاکی از کمال انسان‌دوستی و محبت بود:

هنگامی که کشاورزان شراب را خالی کردند، می‌بایست آنها را به داخل صومعه آورند و نوشابه و گوشت فراوانی به آنها دهند، بایستی که آنجا چلیک بزرگی را بنهند و آن را از شراب مملو سازند … و هر کدام مقادیری بنوشند … و اگر ایشان به تدریج بر اثر نشئه شراب مست شدند و متصدی خمخانه یا آشپزخانه را زدند، نباید برای ارتکاب به چنین عملی جریمه‌ای بپردازند، و باید آن قدر بنوشند که دو تن از ایشان نتوانند در شتاب به سوی گاری خویش بر سومی سبقت جویند.

پس از برچیده شدن سفره، معمولاً، میزبان برای تفریح میهمانان خویش از شعبده‌بازان، آکروبات‌ها، بازیگران، مطربان، یا دلقک‌ها استفاده می‌کرد. پارهای از خانه‌های روستای خاوندی عده‌ای از این قبیل بازیگران و مغنیان را به عنوان مستخدمین دائمی خود نگاه می‌داشتند. برخی از توانگران دلقک‌هایی داشتند که گستاخی توام با لودگی و شوخی‌های هرزه آنها را، بدون ترس و امکان سرزنش و ملامت، بر مدعوین خود عرضه می‌داشتند. اگر افرادی که از سر سفره برخاسته بودند می‌خواستند خودشان خود را سرگرم سازند، در آن صورت می‌توانستند برای یکدیگر قصه بگویند و در نواختن و گوش دادن به آلات موسیقی، رقصیدن، لاس زدن، بازی تخته‌نرد، شطرنج، یا بازی‌هایی که درون اتاق صورت می‌گرفت، شریک باشند. حتی بارون‌ها و بارونس‌ها نیز میان میهمانان خویش در بازی «چشم‌بندانک» یا «بازی تاوان» داد و فریادکنان به این طرف و آن طرف می‌دویدند. از بازی ورق هنوز کسی اطلاع نداشت. قوانین فرانسوی ۱۲۵۶ و ۱۲۹۱ به کسی اجازه ساختن بازی طاس را نمی‌داد؛ با این همه، قمار با طاس رواج فراوان داشت، و مربیان اخلاق دائماً دم از ثروت‌ها و نفوسی می‌زدند که بر سر بساط قمار از بین می‌رفت. قمار همیشه به حکم قانون ممنوع نبود. شهر سینا در میدان عمومی خود غرفه‌هایی مخصوص این کار ساخته بود. در پاریس، شطرنج به موجب حکم یک شورای سلطنتی (سال ۱۲۱۳)، و همچنین به موجب فرمان ۱۴۵۴ لویی نهم، ممنوع شد، لکن هیچ کس به این گونه فرامین اعتنایی نکرد؛ و بازی شطرنج یکی از مهمترین وسایل اتلاف وقت میان طبقه اشرافی بود. رواج و شهرت بازار شطرنج تا به جایی رسید که نام خزانه عمومی دولت از لفظ شطرنج مشتق شد، زیرا درآمد عمومی را ظاهراً بر روی میزی حساب می‌کردند که شطرنجی یا خانه-خانه بود. در عهد جوانی دانته، یک فرد ساراسن در آن واحد با سه نفر از بهترین شطرنج‌بازان فلورانس سه دست بازی کرد و مایه تحیر تمامی مردم شد. این بازیگر، که فقط یک تخته شطرنج پیش روی خود داشت و به آن نظر می‌دوخت، در حالی که این بازی را ادامه می‌داد، جریان دو بازی دیگر را به ذهن می‌سپرد. از این سه بازی، دو تا را برد، و در سومی با حریف برابر شد. یک نوع بازی بیست و چهار مهره‌ای بر روی تخته شطرنج رواج گرفت که آن را در فرانسه «دام» و در انگلستان «درافت» نامیدند.

رقصیدن کاری بود که وعاظ آن را ناپسند می‌شمردند، لکن تقریباً همه افراد مردم، به جز کسانی که در مسائل مذهبی خشک مقدس بودند، به آن اشتغال داشتند. قدیس توماس آکویناس، با همان اعتدالی که از صفات ویژه وی بود، اجازه داد که رقص در مجالس عروسی، یا هنگام باز آمدن دوستی از سفر، یا موقع جشن پیروزی ملل انجام شود. همین قدیس خوش‌ذوق حتی معترف شد که رقص را اگر به اعمال ناپسند نیالایند، بسیار تمرین صحت‌بخشی می‌شود. آلبرتوس ماگنوس نیز در این باب، مثل توماس، نظر بلندی داشت، لکن مربیان اخلاق قرون وسطی عموماً رقص را به عنوان دام ابلیس و وسوسه شیطانی مردود شمردند. کلیسا با رقص نظر خوشی نداشت، زیرا رقصیدن را انگیزه‌ای برای اعمال منافی عفت می‌دانست؛ و نوباوگان قرون وسطی به بهترین وجهی سعی می‌کردند تا حقانیت بدگمانی‌های کلیسا را ثابت کنند. فرانسوی‌ها و آلمانی‌ها مخصوصاً اشتیاق وافری به رقص داشتند، از این رو برای اعیاد مهم سال کشاورزی، و به خاطر جشن پیروزی‌های خویش، یا برای تقویت روحیه مردم در مواقع بروز وبا یا خشکسالی و سایر مصایب، رقص‌های محلی متعددی به وجود آوردند. در یکی از ترانه‌های مجموعه‌ای موسوم به کارمینا بورانا یا «منظومه‌های صومعه بویرن» [واقع در سویس] رقص دوشیزگان در کشتزارها یکی از شیرین‌ترین لذایذ فصل بهار توصیف می‌شود.

هنگامی که یک نفر به مقام شهسواری نایل می‌آمد، همگی شهسواران ناحیه، سراپا در زره و مسلح، سوار بر اسب یا پیاده رژه می‌رفتند، و در عین حال مردم نیز به همراهی موسیقی سپاهیان در اطراف آنها به رقص و پایکوبی مشغول می‌شدند. رقص گاهی ممکن بود به صورت یک بیماری مسری در آید، چنان‌که در ۱۲۳۷ دسته‌ای از کودکان آلمانی از ارفورت تا آرنشتات رقص‌کنان راه در نوردیدند، بسیاری از ایشان حین راه تلف شدند، و برخی که جان سالم به در بردند تا پایان عمر مبتلا به داالرقص یا سایر اختلالات دماغی بودند.

رقص بیشتر در روز و در هوای آزاد صورت می‌گرفت. شب هنگام در درون خانه‌ها چندان روشنایی نبود، زیرا وسیله روشنایی عبارت بود از چراغ‌های پایه‌دار، یا چراغ‌هایی که از سقف آویزان می‌شد و به کمک روغن و فتیله می‌سوخت، یا مشعل‌هایی پیه‌سوز. از آنجا که پیه و روغن چراغ گران قیمت بود، خواندن و کار کردن بعد از غروب آفتاب چندان میسر نمی‌شد. اندکی بعد از تاریکی، میهمانان پراکنده می‌شدند و اهل خانه به بستر می‌رفتند. خوابگاه‌ها به ندرت کفاف میهمانان را می‌دادند، و دیدن یک بستر اضافی در راهرو یا در اتاق پذیرایی از امور عادی محسوب می‌شد. فقرا بر روی تشک‌هایی از کاه راحت می‌خوابیدند، حال آنکه اغنیا بر روی بالش‌های معطر و تشک‌های پر مرغان خواب راحتی نداشتند. بسترهای خوانین و اشراف مجهز به سایبان یا پشه‌بند بود و مقداری از زمین بالاتر قرار داشت، به طوری که چهار پایهای را زیر پا می‌نهادند تا از آن بالا روند.

ممکن بود که چند نفر بدون توجه به جنس و سن در یک اتاق بخوابند. در انگلستان و فرانسه، افراد کلیه طبقات عریان می‌خفتند.

VIII – جامعه و ورزش

خشونت عمومی عادات و رسوم قرون وسطی بر اثر ملاحت و لطف بخصوص تشریفات و تعارفات فئودالی تعدیل شد. مردان هنگام برخورد به یکدیگر دست هم را می‌فشردند، و فشردن دست میثاق صلح بود و علامت اینکه هیچ کدام به روی دیگری شمشیر نخواهد کشید. عناوین بی‌شماری وجود داشت که هر یک حکایت از درجه و مقام خاصی می‌کرد؛ به حکم رسم دلپسندی، وقتی هر یک از اعیان را خطاب قرار می‌دادند، ابتدا عنوان و سپس نام اول یا نام ملکش را می‌بردند. برای هر گونه شرایطی در جامعه مقید به آداب مجموعه‌ای از رسوم به وجود آمد که شامل خانه، رقص، عبور در معابر، حضور در جشن‌های نظامی، و آیین درباری می‌شد. بانوان ناگزیر بودند طرز راه رفتن، کرنش کردن، سوار شدن بر اسب، بازی کردن، و حمل قوش بر ساعد را در عین وقار و ظرافت یاد بگیرند. جمله این رسوم، و نظایر مردانه آن، مجموعه قواعد و آداب درباری را تشکیل می‌داد. در خلال قرن سیزدهم دستورالعمل‌ها و راهنماهای بسیاری برای آداب معاشرت منتشر شدند.

هنگام سفر، شخص از افراد طبقه خودش انتظار محبت و مرافقت و میهمان‌نوازی داشت. معمولاً همه جا در عرض راه، صومعه‌ها یا راهبه‌خانه‌ها مسافران فقیر را از راه نوع‌دوستی، و اغنیا را در برابر وجه یا تحفه‌ای جا و مسکن می‌دادند. حتی از قرن هشتم میلادی به این طرف، رهبانان در میان گردنه‌ها و کتل‌های آلپ ضیافت‌خانه‌هایی ایجاد کرده بودند. برخی از صومعه‌ها مسافرخانه‌هایی داشتند که در آنجا قادر بودند سیصد تن مسافر و اسب‌های‌شان را جا دهند. لکن بیشتر مسافران در کاروانسراهای کنار جاده رحل اقامت می‌افکندند؛ کرایه‌ای که در این قبیل مراکز از مسافر گرفته می‌شد ارزان بود، و اگر شخص کیسه زر خود را از دیده اغیار پنهان می‌داشت، احتمال داشت که بتواند کنیزکی نیز به قیمت عادلانه به دست آورد. به امید نیل به این قبیل تنعم‌ها بود که بسیاری از مردم، از جمله سوداگران، بانکداران، کشیشان، سیاستمداران، زایران، طلاب علوم، رهبانان، سیاحان، و افراد خانه به دوش، رنج سفر را بر خود هموار می‌ساختند.

شاهراه‌های اروپای قرون وسطی هر قدر هم پر مخافت بودند، برای مردم کنجکاو و امیدواری که خیال می‌کردند با حرکت از یک جا به جای دیگر خوش‌بخت‌تر خواهند شد، هیجان و تحرکی داشت.

تفاوت میان ضعفا و اغنیا همان قدر که در تفریح و وقت‌گذرانی آشکار بود، در سفر نیز مشخص بود. گهگاهی اقویا و ضعفا با هم می‌آمیختند، مثلاً هنگامی که پادشاه به واسال‌های خویش بار عام می‌داد و میان جمعیت خوراک توزیع می‌کرد، یا هنگامی که سوار نظام اشرافی به اجرای مانورهای جنگی مشغول می‌شد، یا موقعی که شهزاده یا شهزاده خانم یا پادشاه یا ملکه‌ای با کوکبه و تشریفات خاصی وارد شهر می‌شد و توده مردم در دو سوی مسیر وی صف می‌کشیدند تا از دیدن شکوه و جلال موکب پادشاهی لذت برند، و یا هنگامی که جشن‌های نظامی یا مجلسی برای دادرسی از طریق زورآزمایی و یا مبارزه‌ای در ملا عام تشکیل می‌شد. ترتیب رژه، حرکت دسته جمعی مردم، و فعالیت‌های همانندی که طبق نقشه معینی صورت می‌گرفت همه بخش بسیار مهمی از زندگی قرون وسطی بودند؛ حرکت دسته‌های مذهبی، رژه‌های سیاسی و جشن‌های صنفی معابر را با علم‌ها، گردونه‌های مزین و آراسته، پیکره‌های مومی قدیسان، بازرگانان تنومند، شهسواران با نخوت اسب‌سوار، و نوازندگان لشکری آکنده می‌ساختند. بازیگران سیار، که با ایما و اشاره نمایشاتی بر مردم علاقمند عرضه می‌داشتند، در میدان عمومی شهر یا دهکده بساط خود را می‌گستردند؛ خنیاگران با لحن خوش و زخمه ساز داستان‌های عاشقانه‌ای می‌سرودند؛ آکروبات‌ها به جست و خیز و شعبده‌بازی می‌پرداختند؛ زنان و مردان بندباز، بر فراز پرتگاه‌هایی خطرناک، با عملیات حیرت‌انگیزی روی بند مردمان را سرگرم می‌ساختند؛ یا آنکه دو نفر مرد چشم‌بسته با چماق به جان یکدیگر می‌افتادند؛ یا ممکن بود سیرکی به شهر آید و جانورانی عجیب و اشخاصی عجیب‌تر از آنها را به مردم نشان دهد؛ یا دو حیوان را به جان یکدیگر می‌انداختند تا ببینند که کدام یک دیگری را به هلاکت می‌رساند.

در بین طبقه نجبا، شکار به عنوان تفریحی شاهانه، هم‌سنگ نیزه‌بازی بود. قوانین مربوط به شکار، فصل شکار را محدود به ایام معین و دوره‌های کوتاهی می‌کرد، و نظاماتی که برای جلوگیری از دزدی جانوران و طیور وضع شده بودند استفاده از شکارگاه‌ها را اختصاص به اشراف می‌دادند. جنگل‌های اروپا هنوز کنام جانورانی بود که به پیروزی جنس دو پا در جنگ با طبیعت اذعان نکرده بودند؛ مثلاً در قرون وسطی چندین بار پاریس مورد تجاوز گرگان گرسنه قرار گرفت. از یک لحاظ، شکارچی در صدد بود تا تفوق متزلزل آدمی را بر جانوران حفظ کند؛ از لحاظ دیگر، شکار وسیله‌ای بود برای افزایش مواد غذایی ضروری؛ و بالاخره به علت دیگری که از نظر اهمیت دست کمی از این دو نداشت، افراد، با مقابله با خطر، به وسیله جنگ با جانوران و ریختن خون آنها، بدن و روح خود را برای نبرد حتمی‌الوقوع با ابنای خویش نیرومند می‌ساختند. ضمناً آدمیزاد همین ورزش تفریحی را نیز با دبدبه و تشریفات قرین ساخت. با دمیدن در شاخ‌های عاجی که گاهی با طلا قلم زده شده بودند، بانوان و رجال و سگان تازی را برای گرد آمدن در میعادگاه احضار می‌کردند. و در آنجا اجتماعی فراهم می‌شد از بانوانی که به طرزی دلپسند یک بری بر زین اسبانی چابک و سرکش قرار می‌گرفتند؛ مردانی ملبس به لباس‌های رنگارنگ و مسلح به سلاح‌های متنوع از قبیل تیر و کمان، تبر کوچک، نیزه، و چاقو؛ و بالاخره خیل عظیمی از انواع و اقسام سگان تازی که قلاده‌های خود را می‌کشیدند. اگر جانوری که مورد تعاقب قرار گرفته بود، از میان مزرعه دهقانی عبور می‌کرد، خاوند، واسال‌های وی، و میهمانان‌ش مختار بودند، بدون کوچک‌ترین توجهی به زراعت و محصول برزگر، سر در عقب وی گذارند، و در چنین شرایطی فقط کشاورزان از جان گذشته و بی‌پروا جرئت شکایت داشتند. اشراف فرانسوی به شکار اسلوب و قاعده معینی دادند و آداب و تشریفات پیچیده‌ای برای آن وضع کردند.

بانوان با خودنمایی خاصی، در اشرافی‌ترین تفریحات یعنی شکار با قوش یا قوش‌بازی شرکت می‌جستند. تقریباً در تمامی املاک بزرگ محوطه‌هایی را به نگاهداری انواع پرندگان اختصاص داده بودند، که مهمترین آنها قوش بود. به این پرنده تعلیم می‌دادند که هر موقع خاوند یا بانوی وی اراده کند، بر روی ساعدش قرار گیرد. برخی از خانم‌های خوش لباس در تمام مدتی که مشغول استماع قداس بودند، قوشی را بر روی ساعد خود نگاه می‌داشتند. امپراطور فردریک دوم کتاب بی‌نظیری درباره قوش تصنیف کرده که مشتمل بر ۵۸۹ برگ می‌شد، همو بود که به تقلید از مسلمانان، برای نخستین بار به اروپاییان نشان داد که با پوشانیدن سر قوش در کلاهکی چرمی می‌توان اعصاب و حس کنجکاوی آن پرنده را در اختیار خود در آورد. انواع مختلف قوش را تعلیم می‌دادند تا به پرواز در آیند، بر پرندگان گوناگون هجوم برند، آنها را زخمی یا مقتول سازند، بار دیگر به ساعد شکارچی بازگردند، تکه‌ای گوشت پاداش گیرند، و پای خود را در بند گذارند تا باز طعمه دیگری روی نماید. قوشی که تعلیمات لازمه را فرا گرفته باشد عالی‌ترین تحفه‌ای بود که می‌شد به یک اشرافی یا پادشاه تقدیم کرد. دوک بورگونی، که پسرش در دست بایزید اسیر بود، به عنوان فدیه، دوازده عدد قوش به دربار آن امیر فرستاد. منصب قوش‌دار کل فرانسه یکی از عالی‌ترین و پر مداخل‌ترین مقامات در آن کشور محسوب می‌شد.

ورزش‌های تفریحی دیگری نیز بود که در گرمای سوزان تابستان و سرمای گزنده زمستان مردم را سرگرم می‌ساختند و احساسات آتشین و زور بازوی جوانان را به هنر نمایی ضروری معطوف می‌کردند. تقریباً هر جوانی فن شنا را فرا می‌گرفت؛ در صفحات شمالی اروپا، همگی طرز سرسره خوردن را می‌آموختند. مسابقه اسب‌دوانی به ویژه در ایتالیا مورد پسند همگان بود. جمیع طبقات با تیر و کمان به تمرین می‌پرداختند، لکن فقط طبقات کارگر بودند که فراغت لازم برای ماهیگیری را داشتند. بازی‌های متنوعی مانند غلطانیدن گوی‌های آهنی بر روی چمن، هاکی، پرتاب حلقه، کشتی‌گیری، مشت‌زنی، تنیس، و فوتبال معمول بود. ظاهراً تنیس در فرانسه به وجود آمد، و احتمالاً پیش از این تاریخ در بین مسلمانان رواج داشت. بعضی معتقدند که نام این بازی مشتق از کلمه tenez فرانسوی است به معنی «بگیرید»، و قاعدتاً این کلمه را کسی بر زبان می‌آورد که می‌خواست شروع به «سرو» کند. بازی تنیس به قدری مورد قبول عامه افتاد که در فرانسه و انگلستان، گاهی در تماشاخانه‌ها یا در هوای آزاد، مقابل جماعت عظیمی از مردم اجرا می‌شد. بازی هاکی حتی در قرن دوم میلادی میان ایرلندی‌ها معمول بود. یکی از تاریخ‌نویسان بیزانسی قرن دوازدهم به طرز دقیقی به توصیف یک مسابقه چوگان می‌پردازد که در آن، مثل بازی لاکروس، راکت‌هایی به کار می‌رفت که آن را از نخ تاب داده می‌ساختند. فوتبال در نظر یکی از وقایع‌نگاران وحشت‌زده قرون وسطایی «بازی ناهنجاری بود که در آن جوانان توپ بزرگی را نه با افکندن آن در هوا، بل با زدن و چرخانیدن آن بر روی زمین، و نه با دست‌ها، بلکه با پاهایشان به حرکت در می‌آوردند.» ظاهراً این بازی از چین به ایتالیا و از آنجا به انگلستان آمد، و در انگلستان قرن سیزدهم چنان اشتهاری حاصل کرد؛ در این دوران، این بازی به قدری با خشونت همراه بود که ادوارد دوم آن را، به عنوان عملی که منجر به اخلال در نظم عمومی می‌شود، ممنوع ساخت. (۱۳۱۴) زندگی در آن عهد بیشتر جنبه اجتماعی داشت تا در قرون بعدی. فعالیت‌های دسته جمعی سبب انگیزش صومعه‌ها، راهبه‌خانه‌ها، دانشگاه‌ها، دهکده‌ها، و اصناف می‌شد. زندگی بویژه در روزهای یکشنبه و ایام متبرکه توام با سرخوشی و شادمانی بود. در این قبیل موارد، شخص خاوند، بازرگان، و برزگران همگی فاخرترین جامه‌های خود را به تن می‌کردند، بیشتر از هر موقع دیگری به دعا می‌پرداختند، و زیادتر از سایر مواقع میگساری می‌کردند. در روز اول ماه مه مردم انگلستان در دهکده‌های خویش دکل بلندی را که به «دکل مه» موسوم بود میان چمن یا میدانگاهی ده نصب می‌کردند، توده‌های هیمه را گرد آورده آتش می‌زدند، و با وقوفی نیمه ارادی، به یاد جشن‌های بارآوری طبیعت که در ادوار شرک مرسوم بود، به دور آن دکل‌ها و آتش‌ها به پایکوبی مشغول می‌شدند. هنگام کریسمس، بسیاری از شهرها و قلعه‌ها فردی را متصدی تدارک و نظارت در سرگرمی‌ها و برنامه جشن و سرور اهالی می‌کردند. بازیگرانی که ماسک‌ها و ریش‌های مصنوعی بر صورت می‌گذاشتند و لباس‌های مضحکی بر تن می‌کردند، به حرکت در می‌آمدند و در ملا عام مردم را با اجرای نمایشات یا دلقک‌بازی یا خواندن سرودهای کریسمس سرگرم می‌ساختند؛ در همه جا، خانه‌ها و کلیساها را با برگ درخت راج و گیاهان پیچک یا «هر چه به مقتضای فصل سال سبز بود» می‌آراستند. برای فصول فلاحتی، پیروزی‌های ملی یا محلی، سالگرد میلاد یا فوت قدیسان، و برای اصناف، جشن‌های مخصوصی بر پا می‌شد، و به ندرت اتفاق می‌افتاد که کسی در این قبیل موارد شکم را با نوشابه انباشته نسازد. در انگلستان سرخوش آن عهد جشنی بود به نام سکات - ایل (باج آبجو) که در همه جا برگزار می‌شد، و مرسوم بود که اهالی هر ملک یا آبادی یا دهکده‌ای در آن شرکت جویند و در برابر نوشیدن آبجو وجهی به خاوند یا کلانتر یا کدخدا پرداخت کنند.

همچنین در انگلستان این دوران گاه به گاه اجتماعاتی شبیه به بازار مکاره تشکیل می‌شد که مهمترین فعالیت آن نوشیدن آبجو و جمع‌آوری وجوه بود. کلیسا ابتدا این قبیل جشن‌ها و مجالس سرور را ناپسند می‌دانست، لکن در قرن پانزدهم آنها را رسماً قبول کرد و جنبه شبه مذهبی بخشید. مردم در اجرای پارهای از جشن‌ها تشریفات کلیسایی را اقتباس کردند و به صورت تقلیدهای پر سر و صدایی در آوردند که از شوخی‌های بی‌پیرایه آغاز می‌شد، و به هجاگویی‌هایی فضاحت‌بار می‌رسید. بووه، سانس، و سایر شهرهای فرانسه در طی سالیانی چند مرتباً چهاردهم ژانویه را به عنوان «عید الاغ» جشن می‌گرفتند. جریان تشریفات این جشن بدین قرار بود که ابتدا دوشیزه زیبایی را، که به ظاهر معرف مریم عذرا در فرار به مصر بود، بر خری می‌نشاندند؛ خر را به داخل کلیسایی رهبری می‌کردند و وادار می‌کردند در آنجا کنده زند؛ او را در کنار محراب قرار می‌دادند؛ سپس به قداس و سرودهایی در تجلیل او گوش فرا می‌دادند؛ و در پایان، هم کشیش و هم مؤمنان حاضر در کلیسا سه بار در حرمت حیوانی که مادر خداوند را از چنگ هرودس پادشاه نجات بخشیده و عیسی را بر پشت خود تا اورشلیم حمل کرده بود، عرعر می‌کردند. ده - دوازده تا از شهرهای فرانسه همه ساله قاعدتاً در روز عید ختنه سوران جشنی بر پا می‌کردند به نام «عید احمق‌ها». در آن روز به کشیشان دون رتبه اجازه داده می‌شد که کلیسا و اجرای شعایر عید را تحویل بگیرند، و به این نحو انتقام کلیه اطاعت یک ساله خود را از کشیشان عالی رتبه‌تر و اسقف بستانند. کشیشان دون رتبه لباس‌های زنانه یا جامه‌های روحانیت را از پشت بر تن می‌کردند، یکی را از میان خودشان به سمت «اسقف احمق‌ها» انتخاب می‌نمودند، به ترنم سرودهای وقیحی می‌پرداختند، بر روی محراب کلیسا گوشت می‌خوردند، در پای آن طاس می‌ریختند، کفش‌های کهنه را در مجمر می‌سوزانیدند، و از بالای منبر موعظات بهجت‌زایی ایراد می‌کردند.

در قرون سیزدهم و چهاردهم، بسیاری از شهرهای انگلستان، آلمان و فرانسه، به شوخی پسرانی را به عنوان «بچه اسقف» انتخاب می‌کردند تا در این قبیل جشن‌ها مرشد مردم در اجرای شعایر دروغی باشند. کشیشان محلی از دیدن این گونه لوده‌گری‌های عامه تبسم می‌کردند؛ کلیسا تا مدتی مدید به این مسخرگی‌ها اعتنایی نکرد، لکن همین‌که تمایل مردم به بی‌حرمتی و وقاحت به حد افراط رسید، ناگزیر شد آنها را ناپسند شمرد. و سرانجام در قرن شانزدهم این قبیل شوخی‌ها منسوخ شد.

به طور کلی کلیسا با شوخ‌طبعی مردم شهوت‌پرست عصر ایمان مدارا می‌کرد، زیرا می‌دانست که گهگاهی افراد باید یک‌باره از پیروی اصول اخلاقی دست بردارند و قیود غیر طبیعی اخلاقی را، که طبعاً به حال یک جامعه متمدن ضروری است، چند صباحی معلق سازند. برخی از روحانیان افراطی ممکن بود مانند قدیس یوحنای زرین‌دهن، مردم را مورد عتاب قرار دهند که: (عیسی را مصلوب ساخته‌اند، و تو می‌خندی!) لکن همه جا، به عادت مالوف، شراب و شیرینی مذاق مردمان عهد را متلذذ می‌ساخت. قدیس برنار از سرور و زیبایی بد گمان بود؛ لکن اغلب روحانیان قرن سیزدهم مردمان خوش‌بنیه‌ای بودند علاقمند به زندگی که، بی هیچ دغدغه خیالی، از خوردن گوشت و نوشیدن شراب لذت می‌بردند و از دیدن یک قوزک ظریف و یا شنیدن یک شوخی ملیح روی در هم نمی‌کشیدند. پس ملاحظه می‌کنید که عصر ایمان، علی‌رغم آنچه گفته شد، آن قدرها هم جدی و موقر نبود، بلکه عهدی بود مالامال از زنده‌دلی، سرخوشی تمام عیار، احساسات رقیق، و شادمانی بی‌پیرایه در لذت بردن از نعمت‌های دنیوی. بر پشت یک فرهنگ قرون وسطی، یکی از طلاب مشتاق چند خطی از آرزوهای خود را به این نحو تحریر کرد، که گویی زبان حال ماست:

و ای کاش که همیشه آوریل و مه می‌بود، و هر ماه که می‌آمد باز تمام میوه‌ها را به همراه می‌آورد، و هر روز شخص به هر سو رو می‌کرد، زنبق و قرنفل و بنفشه و گل سرخ می‌دید، و بیشه‌ها پر برگ و مرغزارها زمردین می‌بود، و هر عاشقی معشوقه خود را در کنار می‌داشت، و هر عاشق و معشوق با دلی مطمئن و پاک به یکدیگر مهر می‌ورزیدند، و هر کس به مراد دلش می‌رسید و قلبی شادمان داشت.

IX – اصول اخلاق و دیانت

به طور کلی آیا آنچه از وضع اجتماعی اروپای قرون وسطی استنباط می‌کنیم موید این پندار است که دین به ترویج و اعتلای اصول اخلاقی کمک می‌کند؟

یک نظر کلی به اوضاع و احوال این قرون، شخص را مجاب می‌سازد که تفاوت میان فرضیات اخلاقی و پیروی از آن اصول در قرون وسطی به مراتب بیشتر از سایر ادوار تاریخ بوده است. ظاهراً عالم مسیحی قرون وسطی از نظر شهوات، خشونت، بدمستی، ستمگری، بی‌ادبی، کفرگویی، آز، دزدی، بی‌امانتی، و دغلبازی همان قدر آکنده و غنی بود که عصر لامذهب خود ما. آن عهد، به قرار معلوم، از نظر بنده ساختن افراد، دست عهد ما را از پشت بسته بود، لکن از لحاظ استعمار اقتصادی پهنه‌های مستعمراتی یا دولت‌های مغلوب به پای عهد ما نمی‌رسید. مسلم است که از نظر مطیع ساختن زنان بر ما تفوق داشت، لکن از نظر بی‌شرمی، فجور، زناکاری، یا از لحاظ عظمت و جانیانه بودن جنگ هیچ وقت با عهد ما برابر نبود. عالم مسیحی قرون وسطی، در مقام قیاس با امپراطوری روم، از نروا گرفته تا آورلیوس، به منزله یک شکست یا انحطاط معنوی بود، لکن باید در نظر داشت که قسمت بیشتر امپراطوری روم در عهد نروا از چندین قرن تمدن برخوردار شده بود، و حال آنکه قسمت اعظم دوران قرون وسطی حکایت مبارزه‌ای بود میان اصول اخلاقی مسیحی و بربریت نیرومندی که الاهیات مسیحی را با بی‌اعتنایی قبول کرده بود و اخلاقیات آن دین را اکثر زیر پا می‌نهاد. اقوام بربر قطعاً پارهای از رذایل خود را فضایلی می‌شمردند که برای عهد و زمانه خودشان ضروری بود، به این معنی که ممکن بود خشونت خود را جنبه متقابل شجاعت، و تلذذ جسمانی خود را صحت حیوانی شمرند. کلام بی‌پرده و خشن و سخنان بیشرمانه ایشان درباره چیزهای طبیعی بدتر از عفت‌فروشی درون‌گرانه جوانان ما نبود.

کار آسانی است که به گفته‌های مربیان و آموزگاران اصول اخلاقی عالم مسیحی قرون وسطی استناد جوییم و در نکوهش این دوران شرحی از ایشان بازگوییم. قدیس فرانسیس در قرن سیزدهم از دست عهد خویش شکوه داشت و از «خباثت و تبه‌کاری روز افزون این دوران» ناله می‌کرد. اینوکنتیوس سوم، قدیس بوناونتوره، ونسان دو بووه، و دانته هر کدام اخلاقیات آن «قرن شگفت‌انگیز» را به طرز یاس‌آوری نامهذب و ناهنجار می‌شمردند، و اسقف گروستست، یکی از خردمندترین روحانیان عصر، به پاپ می‌گفت: «توده کاتولیک دسته جمعی با شیطان شریکند.» راجر بیکن نیز با اغراقی که از ویژگی وی بود درباره عهد خود چنین می‌گفت:

هرگز جهل به این اندازه نبوده است … در این زمانه گناهان به قدری حکمفرما شده است که در هیچ یک از اعصار گذشته نظیرش دیده نشده است. فساد … هرزگی … و شکمبارگی را نهایتی نیست … در عین حال، ما از تعمید و مکاشفه عیسی برخورداریم … که افراد واقعاً نه می‌توانند آن را باور کنند و نه حرمت نهند، و الا هرگز به خود اجازه نمی‌دادند که این سان فاسد شوند. … لهذا بسیاری از عقلا را عقیده بر آن است که به زودی ضد مسیح ظهور خواهد کرد و دنیا به آخر خواهد رسید.

این گونه عبارات البته اغراق‌هایی هستند که برای اجرای منویات مصلحان ضرورت دارد، و نظایر آن را می‌توان از هر عهد و زمانی شاهد آورد.

ظاهراً ترس از افکار عمومی یا قانون، در آن دوران - درست مثل عهد ما - در بالا بردن پایه اخلاقیات بیشتر موثر بود تا در بیم رفتن به دوزخ؛ لکن افکار عمومی و تا حدودی قانون را مسیحیت به وجود آورده بود.

احتمالاً هرج و مرج معنوی، که ناشی از پانصد سال تهاجمات، جنگ، و ویرانی بود، بدون اثر تعدیل‌بخش اصول اخلاقی مسیحی به مراتب بدتر می‌شد. موارد بخصوصی که ما در این فصل یاد کردیم، شاید بدون آنکه خواسته باشیم، از روی غرض و تعصب گرد آمده است؛ این مطالب منتهای مراتب ناقص است؛ آمار لازم برای اثبات مدعا یا وجود ندارد یا موثق نیست؛ و تاریخ هیچ وقت درباره آدم عادی سخنی نمی‌گوید. در عالم مسیحی قرون وسطی قطعاً هزاران نفر اشخاص بی‌آلایش و نیکو سیرت وجود داشته‌اند، اشخاصی مانند مادر آن راهب وقایع‌نگار، فراسالیمبنه، که به قول خود وی زنی بود: «فروتن و پرهیزکار که فراوان روزه می‌گرفت، و با رغبت به مستمندان ایثار می‌کرد» لکن سرگذشت چند نفر از این قبیل زنان ضبط شده است. مسیحیت مقداری انحطاط معنوی و پیشرفت اخلاقی با خود همراه آورد. در عصر ایمان طبیعتاً فضایل عقلانی رو به زوال گذاشت. سودای تقدس و حرمت دین، و گاهی یک نوع زهد توام با بی‌بند و باری، جانشین وجدان عقلانی (یعنی رعایت انصاف و امانت در مورد حقایق مشهود) و تلاش در راه نیل به حقیقت شد. تحریف یا جعل متون مقدس از طرف مردم دیندار از گناهان صغیره در خور اغماض بود. محسنات شهری، به واسطه تمرکز حواس افراد به حیات اخروی، و مخصوصاً بر اثر تجزیه حکومت، زیان دید؛ با این حال، باید اذعان کرد که مردان و زنانی که این همه کلیساهای جامع و پارهای از تالارهای پذیرایی شهرداری‌ها را بنیاد نهادند، هر قدر هم که علایق‌شان جنبه محلی داشت، مسلماً فاقد حس وطن‌پرستی نبودند. شاید ریاکاری، که از ضروریات تمدن است، در قرون وسطی، در مقام قیاس با دنیاپرستی علنی و آشکار ازمنه کهن و درنده‌خویی متشکل و بی‌شرمانه عهد ما، فزونی یافت.

در برابر این نکات و سایر نارسایی‌های قرون وسطی محاسنی نیز می‌توان بر شمرد. مسیحیت با پایداری شجاعانه‌ای در مقابل سیلی از بربریت به مبارزه برخاست. نهایت تلاش را در راه از بین بردن جنگ و کینه‌توزی و دادرسی از طریق جنگ تن به تن یا اوردالی مبذول داشت؛ ادوار صلح و متارکه جنگ را طولانی‌تر ساخت، و لختی از خشونت و جنگجویی دوران فئودالیته را به صورت سرسپردگی و جوانمردی اعتلا بخشید. نمایشات پهلوانی روم باستان را پایمال کرد؛ به غلامی گرفتن اسیران را ناپسند شمرد؛ مانع از برده ساختن مسیحیان شد؛ عده بیشماری از اسیران را با پرداخت فدیه آزاد ساخت، و آزادی طبقه سرف را به مراتب بیش از آنچه خود در عمل نشان داد، تشویق کرد. مسیحیت به مردم آموخت که برای کار و زندگی آدمی حرمت جدیدی قائل شوند. رسم کودک‌کشی را برانداخت، از میزان سقط جنین کاست، و مجازات‌هایی را که حقوق رومی و بربری مقرر کرده بود تخفیف داد. با ثبات قدم، یک بام و دو هوایی را در اخلاقیات جنسی مردود شمرد. میزان و دامنه امور خیریه را بی‌اندازه توسعه بخشید. به افراد در برابر معماهای حیران‌کننده کاینات آرامش داد، ولو آنکه این عمل به زیان علم و فلسفه تمام شد. و بالاخره، به افراد تعلیم داد که اگر وفاداری نسبت به یک مرجع عالی‌تری وجود نداشته باشد تا سد راه بشر گردد، در آن صورت وطن‌پرستی آلتی می‌شود برای تباه‌کاری و آز توده مردم. مسیحیت برای کلیه شهرهای رقیب و کشورهای کوچک اروپا قانون اخلاقی واحدی وضع و همگی را به پیروی از آن واداشت. اروپا تحت ارشاد آن دین، و با فدا ساختن بخشی از آزادی خود به حکم ضرورت، مدت یک قرن به آن اصول اخلاقی بین‌المللی نایل شد که امروزه برای نیل به آن دست به دعا برداشته و کمر تلاش بسته است: یعنی خواستار آمدن قانونی است که ملل عالم را از چارچوب نظامات جنگلی بیرون آورد، و نیروهای افراد را به نبردها و پیروزی‌های صلح آزاد سازد.

نوشته و پژوهش شده توسط دکتر شاهین صیامی