پیامبر اسلام حضرت محمد (ص) ۵۷۰-۶۳۲ میلادی

بررسی جامع زندگی حضرت محمد (ص) از ۵۷۰ تا ۶۳۲ میلادی، شامل دوران کودکی و جوانی در مکه، بعثت و آغاز دعوت، هجرت به مدینه، تشکیل دولت اسلامی، جنگ‌ها و صلح‌ها، فتح مکه، و آخرین سال‌های زندگی. مقاله نشان می‌دهد چگونه پیامبر (ص) از یک یتیم تهیدست به رهبر امتی واحد تبدیل شد، اسلام را بنیان نهاد، اخلاق و فرهنگ عرب را دگرگون کرد و میراثی جاودان برای بشریت به جا گذاشت.

حضرت محمد (ص)بعثت پیامبرهجرت به مدینه

~62 دقیقه مطالعه • بروزرسانی ۸ فروردین ۱۴۰۵

جزیرة العرب

یوستینیانوس، امپراتور بزرگ روم شرقی، به سال ۵۶۵ میلادی درگذشت، و پنج سال پس از او حضرت محمد (ص) در خانواده‌ای تهیدست در عربستان زاده شد. کشور عربستان، که سه چهارم آن بی‌آب و علف بود، عرصه زندگی قبایلی بدوی بود که همة ثروت‌شان برای تزیین بنایی چون کلیسای سانتا سوفیا بسنده نبود. در آن هنگام کسی به خواب هم نمی‌دید که یک قرن بعد این مردم خانه‌به‌دوش نیمی از متصرفات آسیایی دولت روم، همة ایران و مصر، و بیشتر شمال آفریقا را بگشایند و به سوی اسپانیا پیش تازند. براستی این نمود تاریخی که از عربستان طلوع کرد و در نتیجة آن اعراب بر نیمی از حوزة مدیترانه تسلط یافتند و دین اسلام را آنجا بسط دادند از عجیب‌ترین حوادث اجتماعی قرون وسطی است.

عربستان بزرگ‌ترین شبه‌جزیرة جهان است. حداکثر طول آن ۲۵۰۰ و حداکثر عرضش ۲۰۰۰ کیلومتر است. از لحاظ زمین‌شناسی این شبه‌جزیرة عظیم دنبالة صحرای بزرگ آفریقا و جزو اقلیم صحرایی شنزاری است که قسمتی از ایران را گرفته، تا صحرای گوبی امتداد دارد. واژة عرب به معنی خشک و بی‌حاصل است. عربستان فلات وسیعی است که در فاصلة ۴۸ کیلومتری دریای سرخ (بحر احمر) یکباره ۳۶۵۰ متر اوج می‌گیرد و سپس، در مناطق کوهستانی خشک، با شیب ملایمی به سوی مشرق و خلیج فارس پیش می‌رود. در قلب جزیره، در جاهایی که با حفر چاه‌های کم‌عمق آب به دست می‌آید، واحه‌های سبز و روستایی دیده می‌شوند که دارای درخت خرما هستند، و از هر طرف تا صدها کیلومتر شنزارهای وسیعی به چشم می‌آید. در عربستان هر چهل سال یک بار برف می‌بارد؛ و هنگام شب گرما تا ۳ درجة سانتیگراد بالای صفر می‌رسد، اما آفتاب روز چهره را می‌سوزاند و خون را در عروق می‌جوشاند. در آن هوای شن‌بیز، مردم ناچار باید لباس‌های بلند بپوشند و سر را با عقال بپوشانند. در این سرزمین آسمان همیشه صاف و بی‌ابر است و هوا از روشنی برق می‌زند. در امتداد ساحل گاهی باران‌هایی می‌بارد که زمینه را برای پیدایش تمدن فراهم می‌کند. و این باران‌های گاه‌به‌گاه در ساحل باختری و در ناحیة حجاز، با شهرهای مکه و مدینه، و همچنین در جنوب باختری و یمن، که کانون اصلی دولت‌های باستانی عربستان به شمار می‌روند، بیشتر است.

یک لوح بابلی، که تاریخ آن به حدود سال ۲۴۰۰ ق.م می‌رسد، از سقوط ماجان به دست نرمسین، فرمانروای بابل، خبر می‌دهد. ماجان پایتخت کشور معین بود که در جنوب باختری عربستان پا گرفت؛ از روی لوح‌های عربی که تاریخ آنها به سال ۸۰۰ ق.م می‌رسد، بیست و پنج تن از شاهان آن را که پس از این شکست حکومت کرده‌اند می‌شناسیم. لوح دیگری هست که به نظر بعضی محققان مربوط به ۲۳۰۰ ق.م است؛ البته در این قسمت اطمینان کامل ندارند. در این لوح نام یک کشور عربی دیگر به نام سبا، که در دیار یمن پا گرفته، ثبت است. از همین کشور سبا یا از مستعمرات آن در قسمت شمالی عربستان بود (در این زمینه میان تاریخ‌نویسان اتفاق نظر است) که در حدود ۹۵۰ ق.م ملکة سبا به نزد سلیمان رفت. شاهان سبا مأرب را پایتخت کرده بودند، و معمولاً (البته به عنوان دفاع) می‌جنگیدند؛ تأسیسات معتبری مانند سدهای مأرب، که هنوز آثار آن به جاست، به وجود آوردند؛ دژها و معبدهای باشکوه پی افکندند؛ و مال بسیار در کار دین خرج کردند و از دین به عنوان وسیله‌ای برای حکومت استفاده می‌کردند. الواحی که از آنها به جای مانده - و به احتمال قوی قدیمی‌تر از سال ۹۰۰ ق.م نیست - با حروف هجایی با کمال زیبایی حجاری شده است، سبائیان کندر و مر به بار می‌آوردند که در مراسم دینی آسیا و مصر اهمیت فراوان داشت. مردم آن دیار بر تجارت دریایی میان هند و مصر نیز تسلط داشتند، قسمت جنوبی راه کاروان‌رو که از مکه و مدینه به پترا و بیت‌المقدس (اورشلیم) می‌رسید در قلمرو آنها بود. در حدود سال ۱۱۵ ق.م، در جنوب باختری عربستان دولت کوچک دیگری به نام حمیر پدید آمد، بر سبا حمله برد، آن را شکست داد، و از آن پس تا قرن‌ها تجارت عربستان را زیر سلطة خود درآورد. به سال ۲۵ ق.م، آگوستوس، که تسلط عربستان بر تجارت بین هند و مصر را تاب نیاورده بود، سپاهی به فرماندهی آیلیوس گالوس به منظور تسخیر مأرب اعزام داشت؛ اما راهنمایان عرب لژیون‌های رومی را گمراه کردند، گرما و مرض نابودشان کرد، و لشکرکشی به شکست منتهی شد؛ ولی یک سپاه دیگر رومی عدن را تسخیر کرد، و تجارت مصر و هند به دست رم افتاد (در عصر حاضر نیز انگلیسی‌ها همین کار را کردند، یعنی به وسیلة تسلط بر عدن بر راه تجارت هند سلطه یافتند.)

در قرن دوم ق.م گروهی از حمیری‌ها از دریای سرخ گذشتند، حبشه را مستعمرة خود ساختند، به گسترش فرهنگ سامی دست زدند، و از نظر نژادی و خونی نیز با سیاه‌پوستان حبشی درآمیختند. حبشی‌ها دین مسیح و صنایع دستی و هنر را از مصر و بیزانس (روم شرقی) دریافت کردند، کشتی‌های بازرگانی حبشی دریاها را شیار کردند و تا هند و سیلان پیش راندند، و هفت دولت کوچک‌تر نجاشی را به عنوان پادشاه خویش پذیرفتند. در خود عربستان بسیاری از حمیری‌ها به پیروی از پادشاه‌شان، ذونواس، دین یهود اختیار کردند. ذونواس، تحت تأثیر شور دینی خود، به آزار مسیحیان جنوب باختری عربستان پرداخت؛ آنها از هم‌کیشان خویش کمک خواستند؛ حبشیان به ندای ایشان پاسخ دادند و شاهان حمیری را مغلوب کردند (۵۲۲) و یک خاندان حبشی را در آنجا به قدرت رسانیدند. یوستینیانوس با دولت نو‌بنیاد هم‌پیمان شد؛ ایرانیان به طرفداری شاهان مخلوع حمیری برخاستند و حبشیان را براندند و یک حکومت ایرانی در کشور یمن روی کار آوردند (۵۷۵)؛ این دولت شصت سال دوام داشت و با حملة اعراب به ایران برچیده شد.

در شمال جزیره نیز بعضی دولت‌های کوچک عرب پدید آمدند که چندان نپاییدند. شیوخ غسانی از قرن سوم تا قرن هفتم، در قسمت شمال باختری و ناحیة اطراف تدمر (پالمورا) که جزو سوریه بود زیر حمایت بیزانس حکومت کردند. در همین دوره ملوک لخمی نیز در حیره و نزدیکی بابل به تأسیس دربار و نشر فرهنگی نیمه ایرانی، که در موسیقی و شعر معروف بود، دست یازیدند. بدین ترتیب، اعراب مدت‌ها پیش از ظهور اسلام به شام و عراق راه یافته بودند.

سازمان سیاسی عربستان پیش از اسلام بر روابط ابتدایی خویشاوندی، طایفه‌ها، و قبیله‌ها استوار بود. هر قبیله به نام یک نیای مشترک فرضی خوانده می‌شد، مثلاً غسانیان خود را از تبار غسان می‌پنداشتند. پیش از عصر پیغمبر، عربستان به صورت یک واحد سیاسی جز در تعبیرات مبهم یونانیان در جای دیگر نیامده است. یونانیان همة مردم شبه‌جزیره را ساراکنوی می‌نامیدند و کلمة ساراسن از آن مایه گرفته است و ظاهراً خود کلمة ساراکنوی از کلمة شرقیون عربی گرفته شده است. اعراب، که از نظر ارتباط با دنیای خارج دستخوش محدودیت‌هایی بودند، ناگزیر بر امکانات محلی و قبیله‌ای تأکید کردند و مردمی خودکفا شدند. مرد عرب جز نسبت به قبیله وظیفه و علاقه‌ای احساس نمی‌کرد. میزان علاقة او با وسعت قبیله‌ای که بدان وابسته بود تناسب معکوس داشت، و بی هیچ تردید، و با کمال آسایش خاطر، همة کارهایی را که مرد متمدن در راه کشور و دین یا نژاد خود می‌کند، او به خاطر قبیله انجام می‌داد. یعنی دروغ می‌گفت، دزدی می‌کرد، آدم می‌کشت، و جان می‌داد. حکومت قبیله یا طایفه به عهدة شیخ بود که به وسیلة سران خاندان‌ها از خاندانی که از روزگار پیشین به علت ثروت یا کاردانی یا شجاعت شهرتی داشت انتخاب می‌شد.

مردان روستایی، برخی از حبوبات و سبزی‌ها را از زمینی که نیروی باروری چندانی نداشت به دست می‌آوردند و به پرورش حیوانات و تربیت اسب نیز دست می‌زدند. اما از نظر ایشان احداث نخلستان و کشت و پرورش درخت هلو، زردآلو، انار، لیمو، پرتقال، موز، و انجیر بیشتر مقرون به صرفه بود؛ برخی نیز به کشت گیاهان معطر چون کندر، آویشن، یاسمین، و اسطوخودوس می‌پرداختند؛ و همچنین کسانی از گل‌های سرخ کوهستانی عطر می‌گرفتند، و گروهی نیز ساقة درختان خاصی را می‌شکافتند تا مر و بلسان به دست آورند. محتملاً یک دوازدهم جمعیت در شهرهای ساحل باختری یا اطراف آن اقامت داشتند. در این ساحل تعدادی بندرگاه و بازار بود که تجارت دریای سرخ در آنجا مبادله می‌شد. در داخل عربستان راه‌های کاروان‌رو بزرگ تا شام امتداد داشت. سابقة روابط متقابل بازرگانی عربستان و مصر به سال ۲۷۴۳ ق.م می‌رسید. به احتمال قوی، روابط بازرگانی عربستان با هند نیز چون تجارت با مصر قدیمی است. بازارهای مکارة سالانه بازرگانان را گاه به این شهر و گاهی به آن شهر می‌کشانید. در بازار مکارة عکاظ، که نزدیک مکه تشکیل می‌شد، صدها بازرگان، بازیگر، خطیب، قمارباز، شاعر، و روسپی گرد می‌آمدند.

پنج ششم جمعیت بدوی و صحراگرد بودند، که به چوپانی روزگار می‌گذرانیدند و، به اقتضای فصول سال و باران زمستان، رمة خود را از چراگاهی به چراگاهی می‌بردند. این مردم به اسب توجه بسیار داشتند، اما در بیابان بی‌آب و علف شتر بزرگ‌ترین یاور ایشان بود که موقرانه راه می‌سپرد. گرچه در ساعت بیش از سیزده کیلومتر نمی‌رفت، در تابستان پنج روز و در زمستان بیست و پنج روز با تشنگی به سر می‌برد. اعراب بدوی شیر شتر را می‌خوردند، موی خود را با ادرار آن می‌شستند، فضولات این حیوان را به جای مواد سوختنی می‌سوزانیدند، از گوشت آن بهرة فراوان می‌بردند و از مو و پوست آن لباس و چادر فراهم می‌آوردند. با این وسایل مختلف، بدوی می‌توانست صبور چون شتر و هوشمند چون اسب با مشکلات زندگی صحرا روبه‌رو شود. بدوی، که قامتی کوتاه و اندامی لاغر داشت و در عین حال از بدنی ورزیده و بنیه‌ای نیرومند برخوردار بود، می‌توانست با چند دانه خرما و اندکی شیر روزهای پی‌درپی را به سر برد و به زندگی خود ادامه دهد. از خرما شرابی می‌ساخت که او را از زمین به قلمرو خیال شاعران می‌برد و رنج و ملالت زندگی یکنواخت را با عشق و جنگ چاره می‌کرد؛ به سرعت به خشم می‌آمد و، مانند مردم اسپانیا که زودخشم را از اعراب به ارث برده‌اند، در قبال اهانت و آزاری که متوجه او یا قبیله‌اش شده بود برای انتقام آماده می‌شد. قسمت مهمی از زندگی خود را با جنگ، که آتش آن میان قبایل مختلف مشتعل بود، می‌گذراند؛ و هنگامی که کشورهای شام، ایران، مصر، و اسپانیا را گشود، عمل وی در حقیقت توسعة جنگ و غارتی بود که در ایام جاهلیت بدان دست می‌یازید. بعضی اوقات سال را، به منظور انجام مناسک حج و تجارت، ایام صلح مقدس قرار داده بود؛ اما در اوقات دیگر عقیده داشت که صحرا قلمرو خاص اوست و هر که جز در ماه‌های حرام و بدون پرداخت باج معمولی بدانجا درآید، به او و وطنش تجاوز کرده است، و غارت اموال متجاوز در حقیقت باجی بود که به طریقی ساده از او دریافت می‌شد. زندگی شهرنشینی را تحقیر می‌کرد، زیرا نتیجة آن اطاعت از مقررات قانون و مقتضیات تجارت بود. صحرا را دوست داشت، که در آنجا از آزادی کامل بهره‌ور بود. بدوی، هم مهربان بود و هم خونخوار، هم بخشنده بود و هم بخیل، هم خیانتگر بود و هم امین، هم محتاط بود و هم شجاع، هر چند فقیر بود، با مناعت و بزرگواری با جهان روبه‌رو می‌شد، به پاکی نژاد خود می‌بالید، و علاقه داشت که سلسله نسب را به نام خویش بیفزاید.

به نظر بدوی، در یک قضیه بحث نبود؛ وی عمیقاً باور داشت که در عرصه زیبایی زنان او گوی سبقت را از زنان دیگر ربوده‌اند. البته قابل ذکر است که زنان گندم‌گون اعراب بدوی از زیبایی طبیعی بیمانندی برخوردار بودند که می‌توانست هر شاعری را به توصیف آن برانگیزد، اما این زیبایی چندان نمی‌پایید و شرایط سخت زندگی بیابانی را تاب نمی‌آورد و بزودی رخت بر می‌بست. پیش از ظهور اسلام، و حتی پس از آن نیز، زنان عرب، گذشته از زمان کوتاهی که مورد پرستش و علاقة شدید مردان بودند، زندگی پر رنجی داشتند. بعدها این روش زندگی تغییر بسیار کمی یافت. هر پدری اگر می‌خواست، می‌توانست دختر خود را پس از تولد زنده به گور کند، و اگر نمی‌کرد، دست کم از تولد وی غمین می‌شد و از شرمزدگی روی از کسان پنهان می‌داشت، زیرا احساس می‌کرد که کوشش وی به هدر رفته است. جاذبة طفولیت او سالی چند بر پدر نفوذ داشت و همین‌که به سن هفت یا هشت می‌رسید، می‌توانست به هریک از جوانان قبیله که مورد رضایت پدر بود و بهای عروس را می‌پرداخت شوهر کند. شوهر و حبیب او، در صورت لزوم، برای حمایت او و دفاع از شرف خود با دنیا می‌جنگید. بعضی رسوم این شجاعت افراطی به عاشقان دلباختة اسپانیایی منتقل شده است. مع ذلک این معشوق کالایی بیش نبود و جزو دارایی پدر یا شوهر یا پسرش به شمار می‌رفت که او را با چیزهای دیگر به ارث می‌برد. همیشه خادم مرد بود و کمتر می‌شد که به مقام یار و صاحب وی ترقی کند. انتظار مرد از زن خود این بود که فرزندان بسیار بیاورد و مخصوصاً پسر بزاید. وظیفة زن چیزی جز زادن و پروردن مردان جنگجو نبود. غالباً او یکی از زنان متعدد بود، و مرد هر وقت می‌خواست، می‌توانست او را از سر خود باز کند.

مع هذا، زیبایی‌های او، مانند جنگ، الهام‌بخش خیال شاعران و موضوع شعر ایشان بود. عرب پیش از اسلام خواندن و نوشتن نمی‌دانست، ولی، پس از اسب و زن و شراب، شعر را از همه چیز بیشتر دوست می‌داشت. در میان اعراب دوره جاهلیت عالم و مورخ نبود، ولی علاقة فراوان به فصاحت زبان و صحت گفتار و اشعار مختلف موزون وجود داشت. زبان عربی، همچون زبان عبری، تصریف پیچیده و مفردات فراوان داشت، تفاوت کلمات آن بسیار دقیق بود، و در آن روزگار در تعبیر احساسات شاعران و بعدها به توضیح دقایق فلسفی توانا بود. اعراب به قدمت و کمال زبان خویش می‌بالیدند و کلمات خوش‌آهنگ آن را در خطبه‌های جالب و شعر روان و نثر محکم خویش با علاقه تکرار می‌کردند. اشعار شاعرانی که در روستاها و شهرها یا در خیمه‌های صحرا و در بازارها سرگذشت عشق یا جنگ قهرمانان یا قبایل یا شاهان را ضمن قصاید طولانی می‌سرودند خاطرشان را می‌فریفت. شاعر برای مردم خود مورخ، متخصص انساب، هجاگر، عالم اخلاق، روزنامه و پیام‌آور آینده، و نیز وسیله اعلام جنگ بود. وقتی شاعر در یکی از مسابقه‌های شعری، که گاه‌به‌گاه طرح می‌شد، جایزه‌ای می‌برد، قبیلة وی این حادثه را مایة افتخار خویش می‌دانست و سخت خوشحال می‌شد. مهمترین مسابقة شعری هر سال در بازار عکاظ طرح می‌شد و مدت یک ماه، تقریباً هر روز، قبایل مختلف به زبان شاعران خویش هنرآزمایی می‌کردند. در این بازار به جز گروه مستمعان، که آنچه را می‌شنیدند تأیید یا تحقیر می‌کردند، داور دیگری نبود. بهترین قصاید قرائت شده در این بازار را با حروف زیبای براق می‌نوشتند، که قصاید طلایی نامیده می‌شد و در خزاین امیران و شاهان، به عنوان آثار گران‌بهای جاوید، ضبط می‌گشت. اعراب این قصیده‌ها را «معلقات» نیز می‌گفتند، زیرا قصاید برنده مسابقه را، چنان‌که از روایت‌های مکرر بر می‌آید، با حروف طلا بر حریر مصری ثبت می‌کردند و به دیوارهای کعبه می‌آویختند.

از معلقات عصر جاهلیت هفت قصیده به جاست که تاریخ آن به قرن ششم میلادی می‌رسد. اینها قصیده‌هایی طولانی هستند با وزن‌هایی مختلف که معمولاً از عشق و جنگ سخن می‌رانند. یکی از این قصیده‌ها، یعنی معلقة لبید، از سرگذشت جنگاوری سخن به میان می‌آورد که زنش را در روستا ترک کرده است و همین‌که از جنگ به سوی خانه باز می‌گردد، ملاحظه می‌کند که همسرش خانه را رها کرده و با مرد دیگری رفته است. لبید این منظره را چنان مؤثر نقل می‌کند که حرارت و هیجان سخنش کمتر از گولدسمیت، نویسندة ایرلندی، نیست و در فصاحت شعر و قوت تعبیر از او سبق می‌برد. در یک معلقة دیگر، زنان، مردان را به جنگ ترغیب می‌کنند و می‌گویند:

ما دختران طارق هستیم
بر سریر نرم گام می‌نهیم
مردانمان اگر به دشمن روی کنند
آنان را در آغوش گیریم و بسترها برای‌شان بگسترانیم
و اگر به دشمن پشت کنند
از ایشان جدا شویم
چنان‌که دیگر دوست‌شان نگیریم

و نیز می‌گوید:

ای بنی عبدالدار
ای مدافعان این دیار
بزنید، با هر آن تیغ آب‌دار

در معلقة امرؤالقیس اشعاری هست که از عشق شهوت‌آلود اعراب سخن می‌راند:

و چه بسا زنی که در لطافت و پاکی و سپیدی به تخم مرغ می‌ماند و با آنکه از خیمة خود پای بیرون نمی‌نهاد و کسی را به او دسترس نبود، من، بی دلهره و شتاب، به سراغش می‌رفتم و از او کام می‌گرفتم.
از میان پاسبانان خیمة او می‌گذشتم، و اگر آنان بر من دست می‌یافتند، در ظلمت شب، به نهان خونم می‌ریختند.
شب تاریک بود و پروین دمیده بود. آن مجموعة درخشان بر پیکر آسمان چون گوهرهایی بر پرده‌ای لطیف جلوه می‌کرد.
ایها بنی عبدالدار ... ایها حماة الدیار ... ضرباً بکل بتار

وقتی که فرا رسیدم، او بر در پرده سرایش ایستاده بود و همة لباس‌هایش را، جز جامه خواب، از تن کنده بود. و چون مرا بدید، گفت: ترا چه چاره کنم؟ آیا دیدة عقل تو هیچ‌گاه بینا نخواهد شد؟ از خیمه بیرونش آوردم، و او دامن پرنقش و نگار جامه خود را بر زمین می‌کشید تا جای پای ما را از روی ریگ‌ها محو گرداند. وقتی که از میان قبیله گذشتیم و به مکان ایمنی در آن سوی تپه‌های ریگی آرمیدیم، من سرش را به سینه چسباندم و آن زن باریک‌میان، با آن ساق‌های فربه و خلخال بسته‌اش، هر بار خود را به من فشرد. قامتی بلند، پوستی سفید، میانی باریک و سینه‌ای چون آینة درخشنده داشت. چون بیضة شترمرغ، سپیدی را به زردی درآمیخته است. او از آبی گوارا و صاف پرورش یافته است. گاه دیدار می‌نمود و گاه پرهیز می‌کرد، و در آن حال نگاهش نگاه آهوان و جره را به یاد می‌آورد، به وقتی که بچه‌های خود را می‌طلبد. گردنی گردنبند بسته و متناسب، که چون آن را بالا می‌گرفت، جلوة غزالان سپیداندام بیابان را داشت. خرمنی از گیسوان سیاهش چون خوشه‌های خرما بر پشتش می‌غلتید. گیسوانش به بالا گراییده بود و آن‌چنان مجعد و انبوه بود که رشتة گیسوبندش در آن گم می‌شد. میان باریکش در لطافت چون افساری بود از چرم بافته، و ساق‌های ظریفش چون نی‌های «بردی» بود که درختان خرما در آنها سایه افکنده باشد. معشوقة من بانویی است که هرگز چون کنیزکان به صد کار کمر نمی‌بندد و تا چاشتگاه می‌خوابد. گویی رختخوابش پیوسته پر از نافة مشک است. از این روی انگشتانی نرم و لطیف دارد، چون کرم‌های سرزمین ظبی و یا چون مسواک‌هایی که از شاخة نرم اسحل تراشیده باشند. چهرة‌اش در آن شب قیرگون، چون فانوس رهبانان از دنیا بریدة دیرنشین، تاریکی را روشن ساخته بود.

شاعران عصر جاهلیت اشعار خود را همراه نغمة موسیقی انشاد می‌کردند. شعر و موسیقی به هم آمیخته بود، و نای و عود دف را از همة ابزارهای موسیقی بیشتر دوست می‌داشتند. بسا می‌شد در مهمانی‌ها زنان آوازه‌خوان را برای سرگرمی مهمانان دعوت می‌کردند. عده‌ای از آنها نیز در مجلس شراب حضور می‌یافتند. پادشاهان غسانی عده زیادی کنیز آوازه‌خوان داشتند که به کمک ایشان رنج حکومت را از خاطر می‌بردند. به سال ۶۲۴، که مکیان برای جنگ با محمد (ص) از شهر خارج شدند، یک دسته زنان آوازه‌خوان همراه داشتند تا مایة تسلیت و تشجیع جنگجویان شوند. نغمه‌های عربی حتی در عصر جاهلیت تأثرآور و غم‌انگیز بود و کلماتی در آن به کار می‌رفت که آهنگ بم داشت و شعر آن تا مدتی آوازه‌خوان را مشغول می‌داشت.

عرب بیابانی دینی ابتدایی و در عین حال لطیف و روشن داشت. در ستاره و ماه و اعماق زمین خدایان متعدد را می‌پرستید و از آنها می‌ترسید؛ گاه‌به‌گاه از آسمان انتقام‌جو طلب مرحمت می‌کرد، اما غالباً آن قدر اجنه در اطرافش می‌لولیدند و گیجش می‌کردند که از جلب رضایت‌شان ناامید شد، تسلیم به قضا و قدرت را پذیرفت، با ایجاز مردانه نیایش کرد، و در برابر لایتناهی شانه بالا انداخت. ظاهراً دربارة زندگی پس از مرگ چندان اندیشه نمی‌کرد، ولی گاهی اوقات تقاضا داشت که شترش را پهلوی قبرش ببندند و گرسنه‌اش واگذارند تا زودتر در دنیای دیگر به او برسد و از ذلت پیاده به بهشت رفتن نجاتش دهد. گاه‌به‌گاه قربانیان انسانی به خدایان خود تقدیم می‌کرد و در بعضی نقاط بتان سنگی را می‌پرستید.

مکه مرکز این بت‌پرستی بود. این شهر مقدس، در آنجا که هست، به علت خوبی آب و هوا به وجود نیامده است. کوه‌های لخت که تقریباً از همه طرف آن را در میان گرفته گرمای تابستان این شهر را طاقت‌فرسا کرده است. دره‌ای که مکه در آنجا پدید آمد لم‌یزرع بود؛ در این شهر، به آن صورت که محمد (ص) با آن مأنوس بود، یک باغ وجود نداشت، ولی موقعیت آن در نیمه راه ساحل باختری عربستان، در فاصلة ۷۷ کیلومتری از دریای سرخ، این شهر را در راه قافله‌های بزرگی که احیاناً یک هزار شتر به دنبال هم داشتند و کالای بازرگانی را از جنوب عربستان به هند و آفریقای میانه و مصر و فلسطین و شام می‌بردند، به صورت توقف‌گاه مناسبی درآورده بود. صاحبان این تجارت میان خودشان شرکت‌های سهامی داشتند، بر بازار عکاظ مسلط بودند، و تشریفات مذهبی پر سود را در اطراف کعبه و سنگ مقدس آن رهبری می‌کردند.

کعبه به معنی خانة چهار گوش است و با Cube انگلیسی (به معنی مکعب) یکی است. این عقیده رایج است که کعبه ده بار تجدید بنا شده است. در آغاز تاریخ به وسیلة فرشتگان آسمان ساخته شد، بار دوم آدم ابوالبشر، و بار سوم پسرش شیث آن را پی افکندند. پس از آن، برای بار چهارم ابراهیم و پسرش اسماعیل که از هاجر زاده بود آن را بنا کردند ... بار هفتم قصی پیشوای قبیلة قریش، بار هشتم بزرگان قریش در دورة زندگانی محمد (ص) کعبه را ساختند (۶۰۵)، و بار نهم و دهم سران اسلام به سال ۶۲ و ۷۹ هـ. ق (۶۸۱ و ۶۹۶ م) بنای آن را تجدید کردند. کعبه‌ای که بار دهم ساخت شد تقریباً همان است که اکنون هست. محل کعبه در داخل محوطة وسیع مسجدالحرام است؛ بنای چهار گوش آن همه از سنگ است و دوازده متر طول، ده متر و نیم عرض، و پانزده متر ارتفاع دارد. در ضلع جنوب شرقی، به ارتفاع یک و نیم متر از سطح زمین، حجرالاسود جای دارد. و آن سنگ سیاه بیضی شکلی است که قطر آن هجده سانتیمتر است و به اعتقاد خیلی‌ها از آسمان آمده و شاید شهاب‌سنگ بوده است. کسان بسیاری بر این نظرند که این سنگ از روزگار ابراهیم در کعبه بوده است. به نظر دانشوران مسلمان، حجرالاسود نشانة یک تیره از فرزندان ابراهیم است، یعنی اسماعیل و فرزندان وی که بنی اسرائیل آنها را طرد کردند و پدران قبیلة قریش از آنها بودند؛ در تأیید این گفتار، آیات ۲۲ و ۲۳ مزمور ۱۱۸ را شاهد می‌آورند: «سنگی را که معماران رد کردند، همان سر زاویه شده است. این از جانب یهوه شده ... » و نیز آیة ۴۳ باب ۲۱ انجیل متی را: «از این جهت شما را می‌گویم که ملکوت خدا از شما گرفته شده، به امتی که میوه اش را بیاورند عطا خواهد شد.»

در کعبة پیش از اسلام تعدادی بت بود که مظهر خدایان عرب به شمار می‌رفت. یکی از آنها، الله، محتملاً بت قبیلة قریش بود؛ سه بت دیگر، لات و عزی و منات، دختران الله بودند. اگر بدانیم که هرودوت ال - ایل - لات (اللات) را به عنوان بزرگ‌ترین خدای عرب یاد کرده است، کهنسالی این خدایان عربی را دریافت توانیم کرد. قریش با پرستش الله به عنوان بزرگ خدایان، زمینة یکتاپرستی را فراهم کردند و به مردم مکه گفتند که الله خدای سرزمین آنهاست و باید یک دهم محصول و نخستین مولود چارپایان خود را بدو پیشکش کنند. قریش، که نسب خود را به ابراهیم و اسماعیل می‌رسانیدند، پرده‌داران و خادمان و ناظران امور مالی کعبه را برمی‌گزیدند؛ و یک اقلیت اشرافی، از فرزندان قصی، زمام حکومت مکه را به دست داشتند.

در آغاز قرن ششم میلادی قریش به دو گروه رقیب منقسم شده بودند که در رأس یکی از آنها هاشم بازرگان ثروتمند و نکوکار بود و در رأس گروه دیگر برادرزادة او امیه جای داشت. این رقابت سخت نقش مهمی در تاریخ اسلام ایفا کرده است. در پی مرگ هاشم، رهبری خاندان وی به پسرش عبدالمطلب رسید. به سال ۵۶۸ عبدالله پسر عبدالمطلب با آمنه، که او نیز از خاندان قصی بود، ازدواج کرد. عبدالله سه روز با عروس خود بود و از آن پس به سفر بازرگانی رفت و هنگام بازگشت در مدینه درگذشت، و دو ماه پس از فوت وی (۵۶۹) آمنه بزرگ‌ترین شخصیت تاریخ اسلام را به دنیا آورد.

حضرت محمد (ص) در مکه: ۵۶۹-۶۲۲ م (۵۱ ق هـ. – ۱ هـ. ق)

حضرت محمد (ص) از اعقاب خاندانی شریف و برجسته بود که از پدر خود ثروتی ناچیز به ارث برد. پدرش عبدالله پنج شتر و تعدادی گوسفند و یک خانه و کنیزی برای او به ارث گذاشت، و همین کنیز بود که در طفولیت تربیت او را به عهده گرفت. بین کلمة محمد که به معنی «بسیار ستوده» است و برخی از عبارات کتاب مقدس پیوندهایی معنوی وجود دارد، و همین امر موجب شده است که تصور شود کتاب مقدس ظهور محمد (ص) را پیش‌بینی کرده است. محمد (ص) شش ساله بود که مادرش درگذشت؛ در آغاز جدش که در آن هنگام هفتاد و شش ساله بود، و پس از او عمویش ابوطالب سرپرستی وی را عهده‌دار شدند، و محمد (ص) از آنها همه گونه محبت و رعایت دید، ولی ظاهراً هیچ کس در این فکر نبود که وی را خواندن و نوشتن بیاموزد. در آن موقع هنر خواندن و نوشتن از نظر اعراب اهمیتی نداشت؛ به همین جهت، در قبیلة قریش بیش از هفده تن خواندن و نوشتن نمی‌دانستند. معلوم نیست که محمد (ص) شخصاً چیزی نوشته باشد. پس از نیل به مقام پیامبری، کاتب مخصوص داشت، مع ذلک، معروفترین و بلیغ‌ترین کتاب زبان عربی به زبان وی جاری شد و دقایق امور را بهتر از مردم تعلیم‌دیده می‌شناخت.

از جوانی محمد (ص) اطلاعات کمی داریم، ولی داستان‌هایی که دربارة او روایت می‌کنند به ده هزار مجلد می‌رسد. بنابر یکی از این روایات، عمویش ابوطالب پس از دوازده‌سالگی او را با یک کاروان تا بصری (بوسترا) که شهری در دیار شام بود همراه بود. بعید نیست که در این سفر با برخی از وجوه تعلیمات دین یهود و آیین عیسی برخورد کرده باشد. روایت دیگری نیز حاکی است که چند سال پس از سفر نخستین، بار دیگر محمد (ص) برای امور تجارتی خدیجه، که یک بیوة مال‌دار بود، به بصری مسافرت کرده است. در بیست و پنج‌سالگی با همین بیوة مال‌دار، که در آن وقت چهل سال داشت و مادر چند فرزند بود، ازدواج کرد و تا بیست و شش سال بعد که خدیجه وفات یافت، زن دیگری نگرفت. در آن روزگار برای ثروتمندان عرب اکتفا به یک زن معمول نبود، ولی شاید در مورد محمد (ص) و خدیجه این کار عادی بوده است. خدیجه برای محمد (ص) چند دختر آورد که فاطمه از همه معروفتر است؛ دو پسر نیز آورد که در طفولیت درگذشتند. محمد (ص) علی (ع) پسر ابوطالب، را که پدرش درگذشته بود، به فرزندی گرفت و خاطر خویش را تسلیت داد. خدیجه زنی نکوسیرت و همسری شایسته و بازرگانی لایق بود که در همة حوادث زندگی محمد (ص) نسبت به او وفادار ماند؛ و بعد از وفات خدیجه همیشه محمد (ص) از او یاد می‌کرد که از همة زنانش بهتر بوده است.

علی (ع)، همسر فاطمه (ع)، محمد (ص) را در سن چهل و پنج‌سالگی چنین وصف می‌کند:

رنگی مایل به سرخی داشت و چشمانی درشت و سیاه، موی بی‌چین و نرم و گونة صاف و ریش انبوه، گردنش چون نقره سپید بود، یک ردیف موی از سینه تا تهیگاه داشت و جز آن بر سینه و زیر بغل وی موی نبود؛ دست و پایش ضخیم بود؛ و چون راه می‌رفت گویی از بالا سرازیر شده بود یا از سنگی فرود آمده بود و چون به جایی می‌نگریست با همة تن خود سوی آن می‌شد، نه کوتاه بود نه بلند، نه زبون بود نه خسیس؛ عرق بر چهرة وی چون مروارید بود و ... از مشک خوشبوتر بود، پیش از او و پس از او کسی را چون او ندیدم ... صلی الله علیه و آله.

محمد (ص) ظاهری با مهابت داشت، کمتر می‌خندید؛ استعداد مزاح داشت اما کمتر می‌کرد، می‌دانست مزاح از کسی که امور عامه را به عهده دارد خطرناک است. بنیة او نیرومند نبود، نازک‌طبع و سریع‌التأثر بود. به گرفتگی متمایل بود و اندیشه بسیار می‌کرد. وقتی خشمگین می‌شد یا به هیجان می‌آمد چهره‌اش متورم و هراس‌انگیز می‌شد؛ ولی می‌دانست که چگونه احساسات خود را آرام کند، و می‌توانست دشمن بی‌سلاح خود را، اگر توبه می‌کرد، فوراً ببخشد.

در عربستان عده زیادی مسیحی به سر می‌بردند که گروهی از آنها در مکه اقامت داشتند. محمد (ص) دست کم با یکی از آنها، یعنی ورقه، پسر نوفل و عموزادة خدیجه، «که از متون دینی یهودی و مسیحی مطلع بود»، مناسبات نزدیک داشت؛ و همو غالباً به مدینه، شهری که پدرش در آنجا درگذشته بود، سفر می‌کرد. شاید در آنجا با بعضی از پیروان دین یهود که در مدینه فراوان بودند برخورد کرده است. بسیاری از آیات قرآن نشان می‌دهد که وی اصول اخلاقی دین مسیح و یکتاپرستی دین یهود را ستوده و متون دینی این دو آیین را زادة وحی دانسته است. از نظر محمد (ص) بت‌پرستی شرک‌آمیز، بی‌بندوباری اخلاقی، زدوخوردهای قبیله‌ای، و تشتت سیاسی که در عربستان جریان داشت در مقایسه با آموزش‌های دین یهود و آیین عیسی بسیار شرم‌آور و ابتدایی بود. از این رو وی ضرورت یک دین نو را، که بتواند گروه‌های توطئه‌گر را وحدت بخشد و به صورت یک ملت سالم درآورد و راه و رسم طغیان و انتقام زمینی را براندازد و اخلاق و دستورات آسمانی را به اجرا درآورد، عمیقاً دریافت. شاید این اندیشه‌ها به خاطر کسان دیگر هم می‌گذشت. می‌دانیم که در آغاز قرن هفتم عده‌ای مدعیان پیامبری در عربستان بوده‌اند. بسیاری از اعراب با فکر مسیح موعود، که مورد اعتقاد پیروان دین یهود بود، آشنا بودند؛ اینان نیز با بی‌صبری منتظر بودند تا پیامبری از جانب خدا بیاید. گروهی از اعراب نیز که عنوان حنیف داشتند منکر خداوندی بتان کعبه بودند و از خدای یگانه‌ای که می‌باید جهانیان بندة او باشند و از روی رضا و رغبت او را بپرستند سخن می‌داشتند. محمد (ص)، چون همة رسولان خدا، زبان حال مردم عصر خویش بود و حاجت‌ها و آرزوهای ایشان را تعبیر می‌کرد.

هر چه به چهل‌سالگی نزدیک می‌شد، بیشتر مجذوب دین می‌شد. وقتی ماه مبارک رمضان فرا می‌رسید، تنها به غاری در کوه حرا، که با مکه پنج کیلومتری فاصله دارد، می‌رفت و چند روز و شب را با روزه و تفکر و نماز سر می‌کرد. یکی از شب‌های سال ۶۱۰، که تنها در غار بود، آن حادثة عظیم که محور همة تاریخ اسلام است برای او رخ داد. طبق روایت محمد بن اسحاق، معروفترین کسی که سرگذشت پیامبر را به قلم آورده است، محمد (ص) شخصاً دربارة این حادثة بزرگ چنین فرموده است:

هنگامی که خفته بودم، جبرائیل صفحه‌ای از حریر پیش من آورد که نوشته‌ای در آن بود و گفت: «بخوان.» گفتم: «خواندن ندانم.» مرا فشاری داد که پنداشتم مرگ است؛ آنگاه مرا رها کرد و گفت: «بخوان.» گفتم: «خواندن ندانم.» باز مرا فشاری داد که پنداشتم مرگ است، و سپس مرا رها کرد و گفت: «بخوان.» گفتم: «چه بخوانم؟» این را گفتم که مبادا باز فشارم دهد. گفت: «ای رسول گرامی، قرآن را به نام پروردگارت که خدای آفرینندة عالم است بر خلق قرائت کن. آن خدایی که آدمی را از خون بسته [که تحول نطفه است] بیافرید، بخوان قرآن را و [بدان که] پروردگار تو کریم‌ترین کریمان عالم است. آن خدایی که بشر را علم نوشتن به قلم آموخت. و به آدم آنچه را که نمی‌دانست به الهام خود تعلیم داد.» من نیز خواندم. چون به آخر رسید، او رفت و من از خواب بیدار شدم و گویی در ضمیرم نوشته‌ای ثبت شده بود. از غار خارج شدم؛ چون به میان کوه رسیدم، از آسمان ندایی شنیدم که می‌گفت: «ای محمد! تو پیامبر خدایی و من جبرائیلم.» سر به آسمان برداشتم و نگریستم. جبرائیل را به صورت مردی دیدم، قدم‌های خویش در آسمان صاف گشوده بود و می‌گفت: «ای محمد! تو پیامبر خدایی و من جبرائیلم.» ایستادم و او را نگریستن گرفتم و قدم بر نداشتم؛ در آفاق آسمان روی خود را به طرف او همی گرداندم و به هر سو نگریستم او را دیدم، و همچنان ایستاده بودم. به جلو نرفتم و به عقب برنگشتم، تا خدیجه فرستادگان خویش را به جستجوی من فرستاد.

وقتی به نزد خدیجه آمد، آنچه را دیده بود برای او نقل کرد. بنا بر روایت، خدیجه اطمینان یافت که آنچه محمد (ص) دیده وحی صادق آسمانی است، و او را تشویق کرد که رسالت خویش را به مردم اعلام کند.

از آن پس وحی بارها تکرار شد. بارها می‌شد که در این حالت شهود به زمین می‌افتاد، می‌لرزید یا بی‌خود می‌شد؛ عرق از پیشانیش می‌ریخت؛ و حتی شتری که بر آن سوار بود این هیجان را احساس می‌کرد و به زحمت قدم بر می‌داشت. بعدها محمد (ص) گفت که پیر شدن وی نتیجة این حالات بوده است. وقتی به او گفتند کیفیت نزول وحی را وصف کند، گفت که قرآن در آسمان مضبوط است و بتدریج و به زبان جبرائیل بدو نازل می‌شود. وقتی بدو گفتند چگونه می‌تواند این آیات مقدس را به خاطر بسپارد، گفت که جبرائیل او را وادار می‌کند که همه را کلمه به کلمه تکرار کند. در این موقع اطرافیان پیامبر جبرائیل را نمی‌دیدند و صدای او را نمی‌شنیدند. بسا می‌شد با صدایی قرین بود که به گفتة او مانند صدای زنگ بود. سراسر زندگی تا شصت سالگی، با پیشرفت سن، پیوسته صفای ذهن و قدرت تفکر وی افزایش می‌یافت و نیروی معنوی و مهارت فرماندهی‌اش بالا می‌گرفت.

در طی چهار سال بعد، محمد (ص) بتدریج اعلام کرد که پیامبر خداست و مبعوث شده تا اعراب را به یکتاپرستی و اخلاقی نو هدایت کند. در راه دعوت خود با مشکلات فراوان روبه‌رو شد، زیرا مردم اندیشه‌های تازه را، اگر فایدة مادی سریع‌الحصولی از آن امید نداشته باشند، آسان نمی‌پذیرند. محمد (ص) با یک جامعة بازرگانی شکاک سر و کار داشت که قسمتی از درآمد آن از زایرانی بود که برای پرستش خدایان متعدد به سوی کعبه می‌آمدند. وعدة نجات از آتش جهنم و بهره‌مندی از نعیم بهشت در جهان دیگر که به مؤمنان می‌داد تا حدی بعضی مشکلات را هموار می‌کرد. وی همة کسانی را که به استماع سخنانش رغبتی داشتند - اعم از ثروتمند، فقیر، برده، عرب، مسیحی، و یهودی - در خانة خود می‌پذیرفت؛ معدودی از آنها که به نزد وی می‌آمدند مجذوب سخنان پر شورش شدند و ایمان آوردند. نخستین مؤمن رسالت وی همسر سالخوردة‌اش بود، بعد پسر عمش علی، سپس خادمش زید، که او را خریده و آزاد کرده بود. آنگاه خویشاوند وی ابوبکر [البته بعدها خویشاوند شد] که در میان قریش مقامی معتبر داشت مؤمن شد، و به تأثیر نفوذ وی، پنج تن از سران مکه به دین نو گرویدند که با وی اصحاب ششگانة محمد (ص) به شمار می‌روند و منابع احادیث پرحرمت اسلامی محسوب می‌شوند. محمد غالباً به درون کعبه می‌رفت و زایران را مخاطب خویش می‌ساخت و تبلیغ یکتاپرستی می‌کرد. قریش در آغاز کار دعوت او را جدی نگرفتند، بلکه در قبال آن صبوری کردند؛ مشرکان گفتند عقلش سبک است، و پیشنهاد کردند که به خرج خود او را به نزد طبیبی بفرستند که علاجش کند، و همین‌که به دین ایشان حمله برد و گفت مراسمی که در کعبه به پا می‌کنند در حقیقت پرستش بتان است، برای دفاع از دین خویش که مایة گذران‌شان بود به پا خاستند، و اگر حمایت بیدریغ عمویش ابوطالب نبود او را بسختی آزار کرده بودند. ابوطالب به دین نو نگرویده بود، اما، در نتیجة علاقه‌ای که به رسوم قدیم عرب داشت، ناچار بود از افراد قبیلة خویش حمایت کند.

قریش با محمد (ص) و پیروان آزاد وی چندان خشونت نمی‌کردند، زیرا از وقوع فتنه میان قبایل بیم داشتند، اما می‌توانستند بدون آنکه رسوم قبیله را نقض کرده باشند دربارة بردگانی که مسلمان شده بودند تدابیری را که می‌پنداشتند آنها را از دین نو باز تواند گردانید اعمال کنند. بعضی از آنها را به زندان کردند و بعضی دیگر را ساعت‌ها سر برهنه در آفتاب سوزان نگاه می‌داشتند و آب‌شان نمی‌دادند. ابوبکر از سال‌ها تجارت خود چهل هزار سکة نقره اندوخته بود؛ چون سرگذشت این بردگان را بدید، ۳۵۰۰۰ سکه را در راه آزادی تعدادی از بردگان مسلمان خرج کرد. محمد (ص) نیز با این سخن که اگر کسی به اکراه از دین خویش بازگردد گناهی ندارد، کار را آسان کرد. قریش از توجهی که محمد (ص) نسبت به بردگان می‌کرد بیشتر از اعتقادات وی خشمگین شدند و شکنجه‌ای که نسبت به مسلمانان فقیر می‌کردند چنان بالا گرفت که پیامبر به ناچار به آنها اجازه یا دستور داد که به حبشه مهاجرت کنند؛ و پادشاه مسیحی آنجا مقدم ایشان را بگرمی پذیرفت (۶۱۵).

یک سال بعد حادثه‌ای رخ داد که در تاریخ اسلام چون گرویدن بولس حواری به دین مسیح اهمیت داشت. عمر بن خطاب که از دشمنان سرسخت اسلام بود و به شدت با آن مخالفت می‌کرد به دین نو گروید. وی مردی نیرومند بود، در جامعه مقامی معتبر داشت، در شجاعت اخلاقی کم‌نظیر بود. اسلام وی اعتمادی را که مسلمانان آزار دیده بدان حاجت فراوان داشتند در ایشان برانگیخت و هم سبب شد که بسیاری از اعراب به دین نو درآیند. بدین ترتیب، مسلمین، که تا این زمان مراسم دینی خود را دور از چشم مردم انجام می‌دادند، آشکارا به دعوت مردم دست زدند. قریش، که دفاع از خدایان کعبه را به عهده داشتند، گردآمدند و پیمان کردند که مناسبات خود را با آن گروه از بنی هاشم که دفاع از محمد (ص) را وظیفة خود می‌دانستند قطع کنند. بسیاری از هاشمیان، که محمد (ص) و خاندان وی از آن جمله بودند، برای احتراز از خونریزی مصمم شدند، به یک درة دورافتادة مکه پناه ببرند که در آنجا ابوطالب از آزار ایشان جلوگیری تواند کرد (۶۱۵). این تفرقه دو سال تمام در میان قبایل بود و پس از آن بعضی مردان قریش از لجاج باز آمدند و به هاشمیان گفتند به خانه‌های خویش بازگردند، و تعهد کردند که دیگر آزارشان نکنند.

مسلمانان مکه که گروهی معدود بودند از این پیشامد خوشحال شدند، ولی به سال ۶۱۹ سه حادثة بزرگ برای محمد (ص) رخ داد. در این سال خدیجه که از همة کسان نسبت به او وفادارتر بود و بیش از همه دعوتش را تأیید می‌کرد درگذشت، و هم ابوطالب که پشتیبان و مدافع وی بود از جهان چشم پوشید؛ محمد (ص)، که می‌دانست از کید مکیان در امان نیست و هم از پیشرفت بسیار کند دعوت در مکه رنجیده خاطر بود، به طائف که شهری خوش هوا در نود و شش کیلومتری شرق مکه است سفر کرد، ولی طائف او را نپذیرفت. زیرا بزرگان شهر مصلحت نمی‌دیدند اشراف تجارت پیشة مکه را برنجانند. مردم نیز از دین نو بیمناک شدند و محمد (ص) را در کوچه‌ها به استهزا گرفتند و سنگ به سویش انداختند، به حدی که ساق‌هایش خونین شد و به مکه بازگشت. در آنجا سوده را که زنی بیوه بود بگرفت و، در این وقت که پنجاه سال داشت، از عایشه، دخترک هفت‌ساله و زیبای ابوبکر، خواستگاری کرد.

در این اثنا وحی ادامه داشت. شبی چنان دید که از بستر به بیت‌المقدس رفت، آنجا پای دیوار ندبه، که از بقایای معبد یهود بود، اسب بالداری را که براق نام داشت در انتظار خود دید که وی را به آسمان‌ها پرواز داد و از آنجا باز آورد. پس از آن، پیامبر با وضعی معجزه‌آسا دوباره به بستر خویش در مکه بازگشت. به برکت این سیر شبانه بود که بیت‌المقدس سومین شهر مقدس مسلمانان شد.

به سال ۶۲۰ محمد (ص) بازرگانانی را که از مدینه برای زیارت کعبه به مکه می‌آمدند به دین خویش دعوت کرد، و بعضی از آنها دعوتش را پذیرفتند، زیرا یکتاپرستی و پیامبر مبعوث و روز حساب به نظرشان ناآشنا نبود و به وسیلة یهودیان مدینه با آن انس گرفته بودند. وقتی این بازرگانان به شهر خویش بازگشتند، دوستان خود را به دین نو خواندند. بسیاری از یهودیان نیز به دعوت نو اقبال کردند. به سال ۶۲۲، هفتاد و سه تن از مردم مدینه محرمانه به نزد محمد (ص) آمدند و او را دعوت کردند که به شهرشان مهاجرت کند و در آنجا اقامت گزیند. محمد (ص) از آنها پرسید آیا همان طور که از فرزندان خود دفاع می‌کنند از او دفاع خواهند کرد؟ و آنان قسم خوردند که چنین خواهند کرد؛ ولی، ضمناً از او پرسیدند که اگر در اثنای دفاع از او کشته شوند، پاداش‌شان چیست؟ محمد (ص) پاسخ داد که پاداش آنها بهشت است.

در این هنگام ابوسفیان، نوادة امیه، پیشوای قریش در مکه شد. وی، که به دشمنی بنی هاشم خو گرفته بود، آزار پیروان محمد (ص) را از سر گرفت. شاید شنیده بود که پیامبر سر مهاجرت از مکه دارد، و بیم داشت که کار وی در مدینه بنیاد گیرد و به جنگ مکه و خدایان کعبه قیام کند؛ در نتیجة تحریض او، قریش کسانی را مأمور کردند که محمد (ص) را بگیرند و شاید گفته بودند که وی را بکشند. محمد (ص) از قضیه خبردار شد و با ابوبکر به غار ثور که یک فرسخ با مدینه فاصله دارد رفتند. فرستادگان قریش سه روز به جستجوی ایشان بودند، ولی نتوانستند آنها را بیابند. آنگاه پسران ابوبکر دو شتر آوردند که شبانه بر آن سوار شدند و راه شمال پیش گرفتند و، پس از چندین روز راه‌پیمایی - که سیصد و بیست کیلومتر مسافت را سپرده بودند - [در دوم ربیع الاول] (مطابق ۲۴ سپتامبر سال ۶۲۲ مسیحی) به مدینه رسیدند. دویست تن از مسلمانان، که می‌گفتند از زیارت مکه آمده‌اند و جلوتر از آنها به آنجا رسیده بودند، با گروهی از مردم شهر که مسلمان شده بودند بر دروازه‌های مدینه به استقبال پیامبر ایستاده بودند. هفده سال بعد، عمر غرة محرم - ماه اول سال عربی - را، که این هجرت در آن رخ داده بود (مطابق ۱۶ ژوئیة سال ۶۲۲)، مبدأ تاریخ اسلام قرار داد.

حضرت محمد (ص) در مدینه: ۶۲۲-۶۳۰ م (۱ هـ. ق – ۹ هـ. ق)

یثرب، که بعدها مدینة النبی یا «شهر پیامبر» نامیده شد، در غرب فلات مرکزی عربستان قرار داشت؛ از لحاظ هوا نسبت به مکه مانند بهشت عدن به نظر می‌رسید و دارای صدها باغ و نخلستان و مزرعه بود. وقتی محمد (ص) به شهر درآمد، دسته‌ها یکی پس از دیگری تقاضا کردند که نزد ایشان مقیم شود، و بعضی از آنها مهار شترش را می‌گرفتند تا از ادامة سیر آن جلوگیری کنند و، به اقتضای رسوم عربی، در تقاضای خود مصر بودند. اما جواب وی نشان یک سیاست کامل بود که می‌فرمود: «بگذارید برود که مأمور است؛» بدین طریق ایشان را از رقابت باز داشت، زیرا فقط خدا بود که شتر را راه می‌برد و به جایی که می‌بایست توقف کند رهبری می‌کرد. محمد (ص) در جایی که شتر توقف کرد مسجدی ساخت و در مجاورت آن، دو خانه بنا کرد، یکی برای سوده و دیگری برای عایشه. بعدها منازل دیگری برای سایر زنان بر آن افزود.

هنگامی که محمد (ص) مکه را رها کرد، بسیاری از روابط خویشاوندی را بریده بود؛ و چون در مدینه اقامت گزید، درصدد برآمد در دولت جدید برادری دینی را جانشین روابط خونی کند و از رقابت مهاجرین، که از مکه آمده بودند، و انصار، که مسلمانان مدینه بودند، جلو گیرد، زیرا آثار این رقاتب نمایان شده بود. بدین جهت هر یک از مهاجران را با یکی از انصار برادرخوانده کرد و گفت تا هنگام نماز در مسجد با یکدیگر باشند. در نخستین مراسمی که در مدینه برپا شد پیامبر به منبر رفت و به صدای بلند گفت «الله اکبر»، و حاضران همین کلمه را با صدای بلند تکرار کردند. آنگاه، در همان حال که پشت وی به جمعیت بود، خدا را سجده کرد و از منبر فرود آمد، و چون به پایین رسید، سه بار دیگر خدا را سجده کرد، و این سجده‌ها نشان فروتنی و اطاعت از خدا بود. بدین جهت، دین نو را اسلام نامیدند - یعنی تسلیم، به معنی اطاعت صرف، و سلم که به معنی صلح است، و پیروان آن را مسلم خواندند. آنگاه به حاضران توجه کرد و دستور داد که تا ابد این مراسم را حفظ کنند. هنوز هم مسلمانان در شرق و غرب جهان، در مسجد و صحرا یا دیار بیگانه که مسجد نیست، هنگام نماز، این رسوم را رعایت می‌کنند. از پی نماز خطبه‌ای هست که در زمان پیامبر ضمن آن وحی تازه اعلام و طرح کار و سیاست هفته تعیین می‌شد.

پیامبر در مدینه یک حکومت دنیوی بنیاد کرد و بناچار می‌بایست قسمت روزافزونی از وقت خویش را به تنظیم امور اجتماعی و اخلاقی و مناسبات سیاسی قبایل و امور جنگی صرف کند، زیرا کار دین و دنیا از هم جدا نبود. و همة امور دنیا و دین، چنان‌که در بین پیروان دین یهود نیز رسم بود، به دست پیشوای دین سپرده بود. بدین ترتیب محمد (ص)، هم قیصر بود و هم مسیح. اما همة مردم مدینه به قدرت بی‌چون و چرای او تن ندادند. پس گروه بزرگی از اعراب ناخرسند مدینه، که سنت‌های قومی و آزادی‌های خود را دستخوش نابودی می‌یافتند و محمد (ص) آنها را به جنگ کشانیده بود، دین نو و مناسک آن را به دیدة تردید نگریستند و در برابر آن ایستادند. یهودیان مدینه از این جمله بودند، که همچنان به دین خود دلبستگی نشان می‌دادند و از ادامة تجارت با مکیان خودداری نمی‌کردند. محمد (ص) با این یهودیان پیمانی بست که نشان کمال مهارت بود. مفاد این پیمان قریب بدین مضمون است:

این پیمانی است که از طرف محمد صلی الله علیه و آله، برگزیده و پیامبر خدا بر گروندگان به دین که بدانند مسلمین یک امت بیش نیستند و باید در تمام شئون زندگی مانند شخصیت فردی قیام کنند و به شرایط زیر بین یهود پیمان بندند:

(۱) یهود و مسلمانان در حال صلح حقوق مساوی خواهند داشت. (۲) در موقع لزوم، مسلمین از یهود نصرت و حمایت خواهند کرد. (۳) یهود با ساکنین مدینه (یثرب) یک ملت محسوب خواهند شد. (۴) مسلمین با یهود به دوستی و محبت رفتار خواهند کرد. (۵) یهود در به جا آوردن اعمال دین، مانند مسلمین، آزادی خواهند داشت. (۶) قبایلی که با یهود همعهد و هم‌سوگند (حلیف) می‌باشند، از آنها نیز حمایت خواهند کرد. (۷) اگر کسی بر یهودی تعدی کرد، مسلمین تعاقب خواهند کرد و او به قصاص خواهد رسید. (۸) طرفین دوستان یکدیگر را احترام خواهند کرد، و یهود در حفظ مدینه و اطراف شهر با مسلمین تشریک مساعی کنند. (۹) اگر اختلافی میان یهود و مسلمانان پیدا شد، رسول خدا (ص) به موجب حکم «تورات» و «قرآن مجید» تصفیه و حکومت خواهد فرمود. (۱۰) این پیمان میان یهود و مسلمانان بسته شده و مبادله گردید.

بزودی همة طوایف یهود که در مدینه و اطراف بودند، یعنی بنی نضیر و بنی قریظه و بنی قینقاع، این پیمان را پذیرفتند. ...

مهاجرت دویست خاندان مکی به مدینه باعث کمبود غذا در مدینه شد. محمد (ص) این مشکل را چنان حل کرد که مردم گرسنه می‌کنند: به دست آوردن غذا از هر جا که شد. پس به پیروان خود فرمان داد، به رسم معمول قبایل عرب، به کاروان‌هایی که از حدود مدینه می‌گذشتند بتازند. وقتی این غارت‌ها با پیروزی قرین می‌شد، چهار پنجم غنایم را به مهاجمان می‌داد و یک پنجم باقی را برای کارهای دینی و خیریه باقی می‌نهاد. هر که در این تصادم‌ها کشته می‌شد، سهم غنیمت او را به زن بیوة‌اش می‌داد، و پاداش خود او بهشت بود. حمله به قافله‌ها مکرر شد و تعداد مهاجمان فزونی گرفت و بازرگانان مکه، که زندگی اقتصادیشان وابسته به امنیت کاروان‌ها بود، متوحش شدند و درصدد انتقام از محمد (ص) و مسلمانان برآمدند. یکی از این تصادم‌ها در آخرین روز رجب بود - یکی از ماه‌های حرام که در آن اعراب از جنگ خودداری می‌کنند - و ضمن آن یکی کشته شد؛ این کار برای مردم مکه و مدینه، و هم نسبت به رسوم عرب که از روزگار قدیم بدقت رعایت می‌شد، وهن‌آمیز بود. به سال دوم هجرت (۶۲۳ م)، محمد (ص) با سیصد تن از مسلمانان مسلح بر کاروانی که از شام به مکه می‌رفت راه بست. ابوسفیان، پیشوای قافله، از قضیه خبر یافت و راه خود را بگردانید و به طلب کمک کس به مکه فرستاد؛ نهصد تن از مردان قریش از مکه خارج شدند و دو سپاه کوچک در درة بدر، در فاصلة سی و دو کیلومتری جنوب مدینه، برابر یکدیگر قرار گرفتند. اگر محمد (ص) در این جنگ شکست خورده بود کار وی و اسلام به پایان می‌رسید، ولی او شخصاً فرماندهی را به عهده گرفت، بر قریش پیروز شد، و کار اسلام بالا گرفت و مسلمانان با اسیران و غنایم فراوان به مدینه بازگشتند (ژانویة ۶۲۴ م). از میان اسیران، کسانی که در مکه بیشتر از دیگران مسلمانان را آزار کرده بودند کشته شدند، و بقیه را در مقابل فدیة سنگین آزاد کردند. ابوسفیان با کاروان از خطر جست و مسلمانان را تهدید کرد که انتقام خواهد گرفت. وقتی به مکه رسید، با خانوادة کشتگان همدردی کرد و دلداری داد و گفت که بر کشتگان خود گریه نکنند و مرثیه نگویند که جنگ دنباله دارد و انتقام آنها گرفته خواهد شد. آنگاه سوگند خورد که تا بار دیگر به پیکار محمد (ص) برنخیزد، زن خود را نبیند.

محمد (ص)، که از پیروزی بدر نیرو گرفته بود، رسوم جنگ را به کار بست و به دفع مخالفان پرداخت. از جمله، زنی شاعر به نام عصما در اشعار خود بدو تعرض کرد؛ عمیر، که یک مسلمان نابینا بود، شبانه به خانة او رفت و در حال خواب با شمشیر سینه‌اش را درید. روز بعد محمد (ص) از عمیر پرسید: «آیا تو عصما را کشته‌ای؟» وی جواب داد: «آری ای پیامبر خدا.» پیامبر گفت: «خدا و پیامبرش را یاری کردی». عمیر گفت: «آیا از این جهت مسئولیتی به عهدة من هست؟» پیامبر فرمود: «خیر، در این مورد حتی دو گوسفند با هم درگیر نخواهند شد.» همچنین، یکی از یهودیان به نام ابوعفک که نزدیک صد سال داشت پیامبر را هجو کرد؛ دو تن از مسلمانان او را که در حیاط خانه‌اش خفته بود کشتند؛ و شاعر دیگری به نام کعب ابن اشرف، که مادرش یهودی بود و در مدینه اقامت داشت، وقتی محمد (ص) را علیه یهودیان مصمم دید، از اسلام روی گردانید و قصیده‌ها سرود و قریش را تحریض کرد که انتقام شکست خویش را بگیرند و از زنان مسلمان سخن به میان آورد و خشم مسلمانان را برانگیخت. پیامبر فرمود کیست که شر ابن اشرف را کوتاه کند؟ روز بعد، سر شاعر را پیش پای وی انداختند. به نظر مسلمانان این گونه کارها دفاعی مشروع بود که در مقابل خیانتکاران می‌کردند. محمد (ص) رئیس دولت بود و حق داشت که دشمنان را محکوم کند.

دوستی یهودیان مدینه نسبت به دینی که تمایلات جنگی داشت و از آغاز کار آن را همانند دین خود دیده بود دوامی نیافت. تفسیری را که محمد (ص) از تورات می‌کرد و می‌گفت اسلاف یهود ظهور وی را بشارت داده‌اند به استهزا گرفتند، و محمد (ص) از زبان خدا گفت که یهودیان کتاب خدا را تحریف کرده، پیامبران خویش را کشته، و از تصدیق مسیح ابا ورزیده‌اند. پیامبر بیت‌المقدس را قبله کرده بود و مسلمانان هنگام نماز به جانب آن می‌ایستادند؛ به سال سوم هجرت (۶۲۴ م) مکه و کعبه را قبله قرار داد، و یهودیان گفتند که او به بت‌پرستی بازگشته است. در همین اوقات یک زن مسلمان به بازار یهودیان بنی قینقاع رفت؛ هنگامی که در دکان زرگری نشسته بود، یک یهودی بدجنس دامن لباس وی را از پشت سر به بالای لباسش پیوست. آن زن چون برخاست و وضع را بدید از رسوایی بگریست. یکی از مسلمانان، یهودی گنه‌کار را به قتل رسانید و برادر یهودی، مسلمان را کشت. محمد (ص) پیروان خویش را گردآورد و مدت شانزده روز یهودیان بنی قینقاع را محاصره کرد تا تسلیم شدند. تسلیم‌شان را پذیرفت و فرمان داد تا با لوازم و اثاث خود از مدینه بیرون روند و از املاک خود چشم بپوشند. تعداد ایشان هفتصد نفر بود.

کار ابوسفیان مایة شگفتی است، که غیظ خود را فرو خورد و پیش از آنکه برای جنگ محمد (ص) قیام کند، یک سال تمام منتظر ماند و به سال سوم هجرت (اوایل ۶۲۵ م) با سپاهی که شمار آن به سه هزار می‌رسید، در نزدیک احد، که در فاصلة پنج کیلومتری شمال مدینه است، فرود آمد. پانزده زن، و از جمله زنان ابوسفیان، همراه سپاه آمده بودند تا با نغمه‌های غم‌انگیز خود هیجان سپاهیان را بیفزایند و به انتقام تحریک‌شان کنند. محمد (ص) فقط یک هزار سپاهی در این جنگ بسیج کرد و خود نیز دلیرانه جنگید و زخم‌های بسیار برداشت و سرانجام از عرصة پیکار بیرون برده شد و مسلمین شکست خوردند. حمزه، عموی پیامبر، در جنگ کشته شد، و هند - معروفترین زنان ابوسفیان که پدر و عمو و برادرش در جنگ بدر به خاک افتاده بودند و پدرش به دست حمزه کشته شده بود - جگر او را به دندان جوید و به این اکتفا نکرده، از پوست و ناخن وی خلخال و دست‌بند برای خود ساخت. ابوسفیان پنداشت محمد (ص) کشته شده است، و پیروزمندانه به مکه بازگشت. شش ماه پس از این واقعه، محمد (ص) بهبود یافت و به یهودیان بنی نضیر، که قریش را بر ضد مسلمانان یاری می‌دادند و برای قتل او توطئه می‌کردند، حمله برد و، پس از سه هفته محاصره، به آنها اجازه داد از مدینه بروند و هر خانواده به قدر بار یک شتر از لوازم خود همراه ببرد. نخلستان‌های پربرکت بنی نضیر به تصرف محمد (ص) درآمد، که قسمتی را خاص خود نگاه داشت و بقیه را میان مهاجران تقسیم کرد. محمد (ص)، که با مکیان در جنگ بود، می‌خواست گروه‌های دشمن را از اطراف خود دور کند.

به سال پنجم هجری (۶۲۶ م)، قریش و ابوسفیان، با سپاهی که شمار آن به ده هزار می‌رسید و یهودیان بنی قریظه نیز کمک مؤثر ایشان بودند، حمله بر مسلمانان را از سر گرفتند. محمد (ص)، که در میدان جنگ قدرت مقابله با این نیروی بزرگ را نداشت، ترجیح داد که برای دفاع از مدینه خندقی در اطراف آن حفر کند. قریش بیست روز مدینه را محاصره کردند، و چون باران و طوفان به ستوه‌شان آورد، به خانه‌های خود بازگشتند؛ بلافاصله، محمد (ص) با سه هزار تن از مسلمانان به یهودیان بنی قریظه حمله برد. چون تسلیم شدند، اسلام میان مسلمانی و مرگ مخیرشان کرد. ششصد مرد جنگجوی آنها کشته و در بازار مدینه دفن شدند، و زنان و کودکان‌شان به فروش رفتند.

در این هنگام محمد (ص) در کار فرماندهی مهارت یافته بود، زیرا در اثنای ده سال اقامت در مدینه شصت و پنج حملة جنگی ترتیب داد که فرماندهی بیست و هفت حمله را شخصاً بر عهده داشت. در عین حال، وی سیاست‌مداری دقیق بود و می‌دانست که چگونه جنگ را به طریق صلح ادامه باید داد. وی، هم با مهاجران در آرزوی دیدار خانه و کسان‌شان که در مکه به جا مانده بودند همدلی داشت، و هم با مهاجر و انصار در آرزوی زیارت کعبه که به روزگار جوانی برای‌شان اهمیت بسیار داشت شریک بود. همچنان‌که مسیحیان اولیه دین مسیح را صورت تکامل یافتة دین یهود می‌دانستند، مسلمین نیز آیین محمدی را تکامل یافتة ادیان الاهی پیشین می‌پنداشتند. به سال ششم هجری (۶۲۸ م) محمد (ص)، به پیشنهاد صلح، کس پیش قریش فرستاد و تعهد کرد که اگر بگذارند مراسم حج را انجام دهد، متعرض کاروان‌های‌شان نشود. سران قریش پاسخ دادند که قبول این پیشنهاد مشروط بر این است که یک سال تمام بی زد و خورد بگذرد، و محمد (ص) با قبول این شرط پیروان خود را وحشت‌زده کرد. دو طرف شرایط صلح ده‌ساله را امضا کردند. پس از آن حمله‌ای به یهودیان خیبر، که در فاصلة شش روز راه در شمال خاوری مدینه اقامت داشتند، انجام گرفت. یهودیان بسختی از خویشتن دفاع کردند، و در اثنای زد و خورد ۹۳ تن از آنها کشته شدند؛ سرانجام، بقیه تسلیم شدند. به آنها اجازه داده شد در محل خود بمانند و زمین را زراعت کنند، به شرط اینکه همة املاک‌شان متعلق به مسلمانان باشد و یک نیمه از محصولات خود را به فاتحان تسلیم کنند. بدین ترتیب، این عده از جنگ ضرری ندیدند، مگر پیشوایشان کنانه و پسر عمویش که، چون قسمتی از دارایی خود را نهان کرده بودند، سرشان را از دست دادند. صفیه، یک دختر هفده‌سالة یهودی، که نامزد کنانه بود، به صف زنان پیامبر درآمد.

به سال هفتم هجری (۶۲۹ م) مسلمانان مدینه، که شمار‌شان دو هزار بود، با مسالمت وارد مکه شدند؛ قریش به ارتفاعات مجاور رفتند تا با مسلمانان برخورد نکنند. محمد (ص) و پیروانش هفت بار بر کعبه طواف کردند. محمد (ص)، به نشان احترام، حجرالاسود را با عصای خود لمس کرد و ندای لا اله الا الله سر داد، و مسلمانان آن را تکرار کردند. رفتار منظم و شور مسلمین تبعیدی در مکیان اثر کرد و عده‌ای از بزرگان قریش - از جمله خالد بن ولید و عمرو عاص، از سرداران بزرگ اسلام در دوران بعد - مسلمان شدند. بعضی قبایل صحرانشین مجاور مکه با پیامبر پیمان بستند که بر معتقدات خود باقی بمانند، ولی در جنگ‌ها با وی هم‌دستی کنند. گفتنی است که چون پیامبر به مدینه بازگشت، دریافت که می‌تواند، با توسل به قدرت خویش، مکه را به تصرف درآورد.

دو سال بیشتر از صلح نگذشته بود که یکی از قبایل هم‌پیمان قریش شرایط صلح را نقض کرد و بر یکی از قبایل مسلمانان هجوم برد (۸ هـ.، ۶۳۰ م). پس، پیامبر ده هزار مرد فراهم آورد و به جانب مکه هجوم برد. ابوسفیان، که از نیروی مسلمانان مطلع بود، گذاشت تا بدون مقاومت وارد مکه شوند. عکس‌العمل محمد (ص) بسیار کریمانه بود. دربارة همة مردم مکه، به جز دو سه تن از دشمنان خود، عفو عمومی اعلام کرد. بتانی را که داخل کعبه و اطراف آن بود در هم شکست؛ اما حجرالاسود را به جای گذاشت و بوسیدن آن را مقرر داشت. مکه را شهر مقدس اسلام قرار داد و اعلام کرد که از آن پس کافری وارد آن نشود. قریش از مقاومت مستقیم دست برداشت، و مردی که هشت سال از آزار مکیان دل به مهاجرت داده بود فرمانروای مکه شد.

پیامبر پیروز: ۶۳۰-۶۳۲ م (۹ هـ. ق – ۱۱ هـ. ق)

پیامبر دو سال آخر زندگی خود را، که همواره با پیروزی‌هایی قرین بود، عمدتاً در مدینه گذرانید. در این دو سال، از پس اتفاقات ناچیز، همة عربستان تسلیم قدرت وی شد و اسلام را گردن نهاد. کعب بن زهیر، بزرگ‌ترین شاعر عرب در آن روزگار، که در بعضی قصاید خود پیامبر را هجا گفته بود، به مدینه آمد، تسلیم وی شد، اسلام آورد، و پیامبر از او درگذشت. کعب در مدح پیامبر قصیده‌ای غرا سرود و محمد (ص) بردة خویش را به عنوان جایزه بدو داد. پیامبر با مسیحیان عربستان پیمان بست و تعهد کرد که از آنها حمایت کند و، در مقابل پرداخت جزیة‌ای مختصر، در انجام مراسم دین خود آزاد باشند، ولی از ربا منع‌شان کرد. به گفتة مورخان، در همین دوران، قاصدان به سوی پادشاهان روم و ایران، امیر حیره، و غسانیان فرستاد و به دین نو دعوت‌شان کرد. ظاهراً کسی از اینان به نامه‌های پیامبر جواب نداد. وی جنگ‌های ایران و روم را، که برای هر دو طرف خسارت‌های بسیار داشت، به دیدة متفکری بی‌طرف می‌نگریست و ظاهراً به هیچ وجه در اندیشه نبود که قدرت خود را خارج از حدود عربستان بسط دهد.

کار حکومت همة وقت او را می‌گرفت، زیرا به جزئیات امور تشریع، قضا، دین، و جنگ توجه کامل داشت. حتی به تقویم توجه کرد و آن را برای پیروان خود نظم داد. اعراب، مانند یهودیان، سال را به دوازده ماه قمری تقسیم می‌کردند و هر سه سال یک ماه بر آن می‌افزودند که با سال شمسی برابر شود. محمد (ص) فرمان داد که سال اسلامی همیشه دوازده ماه باشد، که هر ماه سی روز یا بیست و نه روز بود، و طبعاً نتیجه چنان شد که از آن پس تقویم اسلامی با فصول سال انطباق نداشت و از این رو هر سی و دو سال و نیم یک سال از تقویم گرگوری جلو افتاد. پیامبر یک قانون‌گذار به روش علمی نبود و برای امت خود کتابی یا خلاصه‌ای دربارة قانون نیاورد و در کار قانون‌گذاری، به اقتضای مقام، براساس وحی عمل می‌کرد، چنان‌که دربارة امور عادی زندگی نیز دستورات لازم از طریق وحی اعلام می‌شد.

با آنکه پیامبر شخصاً به همة امور می‌رسید، از فرط تواضع محبوب همگان بود و بارها اعتراف می‌کرد که بعضی چیزها را نمی‌داند و به کسانی که او را فراتر از انسانی عادی می‌پنداشتند و از مرگ و سهو بر کنار می‌دانستند اعتراض می‌کرد. هیچ وقت ادعا نکرد که از عالم غیب آگاه است یا معجزه می‌آورد. گاه وحی خدا دربارة کارهای انسانی و شخصی او نیز نازل می‌شد، چنان‌که در مورد ازدواج وی با همسر زید - پسرخوانده‌اش - وحی به تأیید رفتار وی آمد.

ده زن و دو کنیز وی مایة حیرت و خرده‌گیری مردم مغرب زمین شده‌اند، ولی باید به یاد داشته باشیم که کثرت مرگ و میر مردان در میان سامیان عصر قدیم و آغاز قرون وسطی تعدد زوجات را در نظر آنها به مقام یک ضرورت حیاتی و تقریباً یک وظیفه اخلاقی بالا برده بود. در نظر پیامبر نیز تعدد زوجات یک موضوع عادی و بی‌اشکال بود، بدین جهت، با خاطری آسوده، زنان مکرر می‌گرفت، اما هدف وی اشباع تمایلات جنسی نبود. حدیث مشکوکی از عایشه نقل کرده‌اند که محمد (ص) فرموده بود: «سه چیز از دنیای شما محبوب من است: عطر، زن، و نماز.» بعضی ازدواج‌های وی به سائق نیکوکاری و ترحم به بیوه‌های فقیری بود که از پیروان یا دوستان وی به جا مانده بودند؛ بعضی دیگر ازدواج‌های مصلحتی بود، مانند ازدواج با حفصه، دختر عمر، که می‌خواست به وسیلة آن مناسبات خود را با پدرش محکم کند، یا با دختر ابوسفیان که می‌خواست بدین وسیله دوستی قدیم را جلب کند. شاید بعضی ازدواج‌ها را به این امید می‌کرد که پسری داشته باشد، و این آرزویی بود که مدت‌ها از آن محروم مانده بود. به جز خدیجه، همة زنانش عقیم بودند، و این قضیه دستاویز دشمنانش شده بود. از همة فرزندانی که از خدیجه آورد فقط فاطمه باقی مانده بود. از ماریة قبطیه، که نجاشی حبشه بدو اهدا کرده بود، فرزندی آورد که از تولد وی سخت خوشحال شد، ولی این پسر (ابراهیم) پانزده ماه بیشتر زنده نماند.

غالباً خانة او با نزاع‌ها و رقابت‌ها و توقعات مالی زنان آشفته بود، اما وی به مطالبات زنان اعتنا نداشت. وعدة بهشت به آنها می‌داد و قسمتی از وقت خود را به رعایت عدالت میان آنها صرف می‌کرد. هر شب را نزد یکی از آنها می‌گذرانید، زیرا فرمانروای همة عربستان خانه‌ای خاص خود نداشت. ولی عایشه بیش از دیگران مورد توجه بود، و این امر موجب خشم زنان دیگر وی شد. پس این آیه نازل شد:

تو ای رسول، هر یک از زنانت را خواهی نوبتش مؤخردار و هر که را خواهی به خود بپذیر، و هر که را خواهی به خود مپذیر و همان را که [به قهر] از خود راندی اگرش [به مهر] خواندی، باز بر تو باکی نیست، این بهتر شادمانی دل و روشنی دیدة آنهاست و هرگز هیچ یک باید محزون نباشد. بلکه به آنچه ایشان را اعطا کردی همه خشنود باشند، و خدا به هر چه در دل شما مردم است آگاه است و خدا دانا و بردبار است.

زندگی پیامبر، جز در مورد زنان و قدرت، بسیار ساده بود. خانه‌هایی که به توالی در آنها اقامت گرفت همگی از خشت بودند و بیش از دو متر و نیم بلندی نداشتند. سقف آنها از شاخة خرما بود و درب آنها پرده‌هایی از موی بز یا کرک شتر. بستر وی تشکی بود که بر زمین گسترده می‌شد. بارها او را می‌دیدند که پاپوش خود را می‌دوخت، یا لباس خود را وصله می‌زد، یا آتش روشن می‌کرد، یا خانه را جارو می‌کرد، یا بز خانگی را در حیاط می‌دوشید، و یا از بازار خوراکی می‌خرید. با دست غذا می‌خورد و پس از غذا انگشتان خود را پاک می‌کرد. خوراک عمدة وی خرما و نان جو بود، شیر و عسل همة تجملی بود که گاهی از آن بهره می‌گرفت. شراب را که بر دیگران حرام کرده بود هرگز ننوشید. با بزرگان خوش برخوردی و با ضعیفان گشاده‌رو بود، و در مقابل گردن‌فرازان مغرور، بزرگ، و با مهابت. با یاران خود سخت‌گیر نبود، از بیماران عیادت می‌کرد، در تشییع هر جنازه‌ای که بر او می‌گذشت شرکت می‌جست. هرگز به ابهت قدرت تظاهر نمی‌کرد، دوست نداشت که نسبت بدو با تکریم خاص رفتار کنند. دعوت برده را برای غذا می‌پذیرفت. کاری که قوت و فرصت انجام آن را داشت به برده واگذار نمی‌کرد. با آنکه از غنیمت و منابع دیگر مال فراوان به دست او می‌رسید، برای خانواده خود بسیار کم خرج می‌کرد؛ آنچه برای خودش تخصیص می‌داد از کم هم کمتر بود؛ قسمت اعظم مالی را که به دست او می‌رسید صرف صدقات می‌کرد.

مثل همة مردم، به وضع ظاهر خود توجه خاص داشت. عطر می‌زد، سرمه می‌کشید، موی خود را رنگ می‌کرد، و انگشتری به دست داشت که نقش آن «محمد رسول الله» بود، و شاید آن را به منظور مهر کردن اسناد و نامه‌ها نگاه می‌داشت. صدای وی زنگ‌دار و شیرین و دل‌پذیر بود. بسیار حساس بود، تحمل بوهای ناخوش یا صدای زنگ یا صداهای بلند را نداشت: «در رفتارت میانه‌روی اختیار کن و سخن آرام گو، نه با فریاد بلند، که منکر و زشت‌ترین صداها صوت الاغ است.» بسیار حساس و عصبانی بود، بسا می‌شد که غمین بود و ناگهان خوشحال و خوش‌گفتار می‌شد. مزاحی شیرین داشت، یک بار به ابوهریره که بسیار نزد وی آمد و شد می‌کرد فرمود: «ای ابوهریره، دیر به دیر بیا تا محبوب‌تر باشی.» جنگجویی سرسخت بود و با دشمن سهل‌انگاری نمی‌کرد. قاضی عادلی بود و می‌توانست خشن و خدعه‌گر باشد، اما کارهای رحیمانه وی فراوان بود. دوستانش او را به حد پرستش دوست داشتند. پیروانش آب دهان، یا موی او را که جدا می‌شد، و یا آبی را که با آن وضو می‌گرفت جمع می‌کردند، زیرا عقیده داشتند که این چیزها ایشان را از بیماری و سستی می‌رهاند.

محمد (ص) از نیرو و سلامت کامل برخوردار بود، و این امر سبب توفیق او در مهرورزی‌ها و پیکارهای او شده بود. اما وقتی به پنجاه و نه سالگی رسید، این هر دو رو به ضعف گذاشت. می‌پنداشت یهودیان خیبر یک سال پیش از آن گوشت زهرآلود به وی خورانیده‌اند. از آن پس دچار تب و نوبه‌های نامعلوم می‌شد؛ به گفتة عایشه، در دل شب از خانه بیرون می‌رفت، به زیارت قبور می‌شتافت، برای مردگان آمرزش می‌خواست و به صدای بلند برای آنها دعا می‌کرد و بدانان تبریک می‌گفت. وقتی به شصت و سه سالگی رسید، تب‌ها شدیدتر شد. شبی چنان شد که عایشه از سردرد شکایت کرد، او نیز سردرد داشت و به مزاح از عایشه پرسید آیا میل ندارد پیش از او بمیرد و به دست پیامبر خدا به خاک رود. عایشه مطابق معمول جواب داد که وقتی از خاک کردن وی باز گردد عروس دیگری به جایش خواهد آورد. از آن پس چهارده روز تب قطع می‌شد و باز می‌گرفت. سه روز پیش از مرگ، از بستر بیماری برخاست، به مسجد رفت و ابوبکر را دید که به جای او امامت مسلمانان می‌کند؛ پهلوی وی نشست تا نمازش را تمام کرد. روز ۱۳ ربیع الاول سال یازدهم هجری (روز ۷ ژوئیة سال ۶۳۲)، در حالی که سرش به سینة عایشه بود، چشم از جهان فرو بست.

اگر بزرگی را به میزان اثر مرد بزرگ در مردمان باید بگوییم محمد (ص) از بزرگ‌ترین بزرگ‌های تاریخ است. وی درصدد بود سطح معنویات و اخلاقی قومی را که از گرمای هوا و خشکی صحرا به ظلمات توحش افتاده بودند اوج دهد، و در این زمینه توفیقی یافت که از همة مصلحان دیگر بیشتر بود. کمتر می‌توان کسی را جز او یافت که همة آرزوهای خود را تحقق بخشیده باشد. وی مقصود خود را از راه دین انجام داد، زیرا به دین اعتقاد داشت، به علاوه، در آن روزگار نیروی دیگری در اعراب مؤثر نبود. از تصورات و ترس‌ها و امیدهای‌شان کمک گرفت و در حدود فهم‌شان با آنها سخن گفت. وقتی او دعوت خویش را آغاز کرد، اعراب قبایل بت‌پرستی بودند که به طور متفرق در صحرای خشک عربستان سکونت داشتند؛ ولی به هنگام مرگ او ملتی شده بودند. وی خرافات و تعصبات را محدود کرد و به جای یهودیت، مسیحیت، آیین زردشتی، و دین قدیم عربستان دینی پدید آورد ساده و روشن و نیرومند، با معنویاتی که اساس شجاعت و مناعت قومی بود؛ وی طی یک نسل در یکصد معرکه پیروز شد؛ و در مدت یک قرن امپراتوری عظیمی به وجود آورد - اینک هم، در روزگار ما، نیروی معتبری است که بر یک نیمة جهان نفوذ دارد.

نوشته و پژوهش شده توسط دکتر شاهین صیامی