یونان رومی

ویل دورانت در این بخش به وضعیت یونان تحت سلطهٔ روم می‌پردازد. روم با احترام ظاهری به یونان رفتار کرد و به بسیاری از شهرها آزادی داد، اما جنگ‌ها، غارت‌ها و استثمار رومیان باعث فقر و ویرانی شد. پلوتارک به عنوان نماد اخلاق و مقایسهٔ قهرمانان یونانی و رومی ظاهر می‌شود. آتن همچنان مرکز فرهنگی بود، ولی فلسفه به سمت زهد و رازوری گرایش یافت. اپیکتتوس با تعالیم رواقی-مسیحی‌وار خود و لوکیانوس با طنز شکاکانه‌اش دو چهرهٔ متضاد این عصر هستند. در نهایت، یونان از شکاکیت به سوی ایمان و تسلیم حرکت کرد.

یونان رومیپلوتارکاپیکتتوس

~43 دقیقه مطالعه • بروزرسانی ۶ فروردین ۱۴۰۵

پلوتارک

روم سخت می‌کوشید تا نسبت به یونان بلندنظر باشد و در این کار تا حدی هم موفق شد. در ایالت نوپای آخایا پادگانی نگذاشت؛ عوارضی کمتر از مالیاتی که سابقاً تحصیلداران خودش می‌گرفتند، بر آن وضع کرد؛ به کشور-شهرها اجازه داد که خود را طبق قوانین باستانی و قوانین اساسی‌شان اداره کنند؛ و بسیاری از این کشور-شهرها — آتن، اسپارت، پلاتایا، دلفی، و بقیه — مقام «شهر آزاد» را داشتند، و از هر گونه محدودیتی جز شرکت در جنگ برون‌مرزی یا جنگ طبقاتی معاف بودند.

با این‌همه، چون یونان تشنهٔ آزادی‌های سابق خویش بود و از طرفی هم سرداران، رباخواران، و سوداگران رومی، که در ارزان خریدن و گران‌فروشی مهارت داشتند، خون مردم را می‌مکیدند، این کشور به شورش مهرداد پیوست و سنگین‌ترین بها را هم پرداخت. آتن از محاصره‌ای توان‌فرسا و مصیبت‌بار صدمه دید؛ و دلفی، الیس، و اپیداوروس گنجینه‌های معابدشان به تاراج رفت. یک نسل بعد، قیصر و پومپیوس، و سپس آنتونیوس و بروتوس، جنگ تن به تن خود را به خاک یونان کشاندند؛ مردان یونان را به سربازی گرفتند، خواربار و سیم و زر یونان را مصادره کردند، مالیات بیست سال را در عرض دو سال گرفتند، و شهرهای یونان را از هستی ساقط کردند. در زمان آگوستوس، قسمت آسیایی یونان رو به آبادی نهاد، ولی خود یونان فقیر ماند؛ و این فقر و ویرانی بیش از آنکه معلول غلبة رومیان باشد نتیجهٔ استبداد اختناق‌آور در اسپارت، آزادی بی‌بندوبار در آتن، و سترون شدن زمین و افراد بود. جسورترین فرزندان یونان کشور خود را ترک می‌گفتند تا به سرزمین‌های جوان‌تر و ثروتمندتر بروند. بر سر کار آمدن قدرت‌های جدید در مصر، کارتاژ، و روم، و پیشرفت صنایع در مشرق زمین هلنیستی یونان، مهد روحیهٔ کلاسیک، را بی‌رونق و متروک گردانیده بود. روم تعارف و ستایش نثار یونان می‌کرد و میراث هنری آن را به یغما می‌برد: سکاوروس سه هزار مجسمه از یونان برای تئاتر خود برد. کالیگولا به شوهر رفیقهٔ خود امر کرد که تمام حجاری‌ها و مجسمه‌های یونانی را برباید، و نرون به تنهایی نصف مجسمه‌های شهر دلفی را برای خود برداشت. بدین ترتیب یونان تا زمان هادریانوس روز خوش ندید.

ضربهٔ خشم رومیان در جنگ‌های مقدونی متوجه اپیروس شد؛ سنا به سربازان فرمان غارت آن را داد، و صد و پنجاه هزار از مردم این ایالت به عنوان برده و کنیز فروخته شدند. آگوستوس به افتخار پیروزی خود در آکتیون پایتخت جدیدی برای اپیروس در نیکوپولیس ساخت؛ تمدن در این «شهر پیروزی» («نیکوپولیس») حتماً به نوعی گرامی بوده است، چرا که اپیکتتوس در این شهر گوش‌های شنوا یافت و وطن کرد. مقدونیه، سرنوشتی بهتر از همسایهٔ وفادارش اپیروس داشت. مقدونیه از لحاظ سنگ‌های معدنی و الوار غنی بود، و بازرگانیش هم به واسطهٔ جادهٔ اگناتیا، که از این شهر و تراکیا می‌گذشت تا آپولونیا و دورهاخیون را به بیزانس بپیوندد، رونق داشت. شهرهای عمدهٔ ایالت یعنی ادسا، پلا، و تسالونیکا بر سر این بزرگراه مهم، که هنوز قسمتی از آن باقی است، قرار داشتند. شهر اخیر — که ما امروزه آن را به نام سالونیکا می‌شناسیم ولی یونانیان هنوز هم آن را «تسالونیکا» (شهر پیروزی تسالی) می‌نامند — پایتخت مقدونیه، مقر شورای ایالتی، و یکی از بزرگ‌ترین بندرهای تجارتی بین بالکان و آسیا بود. کمی آن‌سوتر در شرق تراکیا خود را وقف کشاورزی، دامپروری، و استخراج معادن کرده بود، ولی در عین حال شهرهای بسیار مهمی نیز داشت که سردیکا (صوفیه)، فیلیپوپولیس مرکز آن، آدریانوپل، پرینتوس، و بیزانس (استانبول) از آن جمله بودند. اینجا در بیزانس در «شاخ زرین» بازرگانان و ماهی‌فروش‌ها متمول می‌شدند، در حالی که در داخل شهر، مهاجرنشین‌های یونانی در برابر بربرهای متجاوز جاخالی می‌کردند؛ تمام گندم کشور وارد انبارهای ساحلی بیزانس می‌شد، تمام تجارت سکوتیا و دریای سیاه در حین عبور، حقوق راهداری به بیزانس می‌پرداخت، و ماهی‌ها هنگام عبور از تنگهٔ باریک بوسفور تقریباً خود در تورهای ماهیگیری می‌افتادند. کمی بعد قسطنطین تشخیص داد که این شهر، شهر کلیدی دنیای باستان است.

در جنوب مقدونیه، تسالی جایگاه گندم فراوان و اسب‌های زیبا بود. ائوبویا، این جزیرهٔ بزرگ از دیر زمانی (مانند بئوسی) به خاطر اغنام و احشام خود شهرت داشت. در قرن دوم میلادی، دیون زرین‌دهن ائوبویا را چنان توصیف می‌کند که مستعد بازگشت به حالت بربریت است. در این شهر، بیش از هر جای دیگر، دلسردی بینوایان به علت تمرکز زمین‌ها و ثروت در دست چند خانواده، دلسردی اغنیا به علت ازدیاد روزافزون مالیات و عوارض خدمات شهری، و دلسردی دودمان‌ها به علت ثروت خودپسندانه یا فقر مستأصل‌کننده جمعیت کشاورزی شکوفای پیشین را بکلی از میان برده بود، و دام‌ها تا زیر حصارهای خالکیس و ارتریا به چرا رها بودند. بئوسی هنوز از فشار بار تلفات و مالیات‌هایی که جنگ‌های سولا بر دوشش نهاده بود، کمر راست نکرده بود. استرابون می‌نویسد: «تب دهکده‌ای بیش نیست» که در فضایی معادل با ارگ سابقش فشرده شده است. با این‌وجود، یک قرن صلح و آرامش تا اندازه‌ای موجب آبادانی پلاتایا گردید، و خایرونیا، که دشت‌های آن شاهد کشورگشایی‌های فیلیپ و سولا بود، هنوز آن قدر جاذبه داشت که نامدارترین شارمندش را پایبند خود سازد. پلوتارک می‌گوید: «خایرونیا چنان کوچک شده است که نمی‌خواهم من هم با ترک آن باز هم کوچکترش کنم.» ما در زندگانی فرهنگی آرام و اندیشهٔ داهیانهٔ پلوتارک، جنبهٔ روشن محیطی تیره را می‌بینیم: یک فرد طبقهٔ متوسط بی‌ادعا و شریف، پایبند فضایل دیرین، دارای حس فداکاری برای عامه، و حامل دوستی خالصانه و عشق به خانواده. در تاریخ روم فردی یافت نمی‌شود که بیش از پلوتارک دوست‌داشتنی باشد.

این مورخ در سال ۴۶ میلادی در شهر خایرونیا قدم به عرصهٔ وجود نهاد و در حدود هشتاد سالگی همان‌جا درگذشت. هنگامی که نرون در یونان مشغول کامل کردن مجموعهٔ پیروزی‌هایش بود، او در آتن تحصیل می‌کرد. ظاهراً درآمدی قابل توجه داشته است، زیرا به مصر و آسیای صغیر و دوبار هم به ایتالیا سفر کرد. در رم سخنرانی‌هایی به زبان یونانی ایراد کرد، و به نظر می‌رسد که در آنجا مأموریتی سیاسی هم برای کشورش انجام داده است. او پایتخت بزرگ، و آداب خوب و زندگانی محترمانهٔ اعیان و اشراف جدید آن را دوست داشت. به آیین پرهیزکارانهٔ این طبقه به دیدهٔ تحسین می‌نگریست، و با انیوس پیر همداستان بود که رومیان همه چیز را مدیون اخلاقیات و خصلت خود هستند. زمانی که در احوال این نجبای زنده و نجبای فقید تعمق می‌کرد، به این فکر افتاد که سنجشی میان قهرمانان روم و قهرمانان یونان انجام دهد. قصد نداشت که صرفاً تاریخ یا حتی شرح حال بنویسد، بلکه می‌خواست به وسیلهٔ مثال‌های تاریخی به مردم درس فضیلت و قهرمانی بدهد. حتی برای کتابش به نام زندگی‌های مقایسه‌شده قبلاً در ذهن عنوان مورالیا (اخلاقیات) را برگزیده بود. همواره و در همه جا یک معلم بود، و کوچک‌ترین فرصت را برای بستن نتیجه‌ای اخلاقی به داستانش از دست نمی‌داد، ولی انصافاً هم هیچ کس در هیچ زمانی با این‌همه لطف این کار را انجام نداده است. پلوتارک در «زندگانی اسکندر» صریحاً اعلام می‌دارد که بیشتر به شخصیت‌ها علاقه‌مند است تا به تاریخ؛ و امیدوار است با سنجش رومیان بزرگ با یونانیان بزرگ بتواند انگیزه‌های معنوی و روحیهٔ قهرمانی را به خوانندگان آثار خویش منتقل سازد. وی با صداقتی که انسان را شرمنده می‌سازد، اعتراف می‌کند که خود وی در اثر تماس طولانی با مردان برجسته آدم بهتری شده است.

مسلماً نباید از او توقع داشت که وجدان و دقت مورخی تمام‌عیار را داشته باشد؛ اشتباه در نام‌ها، محل‌ها، و تاریخ‌های وقایع در نوشته‌هایش بسیار است، و (تا آنجا که قضاوت ما به صواب باشد) باید گفت که گه‌گاهی وقایع را بد می‌فهمد. وی حتی از انجام دو وظیفهٔ اصلی شرح‌حال‌نویس نیز باز می‌ماند: یکی نشان دادن اینکه شخصیت مورد بحثش و کارهای این شخصیت ناشی از کدامین خصایل توارثی، محیط، و اوضاع و احوال بوده است، و دیگر نشان دادن تکوین و رشد این شخصیت در جریان مراحل زندگی، مسئولیت‌ها، و بحران‌ها. در نوشته‌های پلوتارک، مانند نوشته‌های هراکلیتوس، شخصیت یک انسان همان سرنوشت اوست. ولی ممکن نیست کسی حیات مردان نامی را بخواند و به این نقایص بیندیشد؛ شیوهٔ روایت زنده، وقایع فرعی پرهیجان، لطیفه‌های جذاب، تفسیرهای خردمندانه، و شیوهٔ نگارش اصیل جبران همهٔ این نقایص را می‌کند. در کل هزار و پانصد صفحهٔ این کتاب حتی یک سطر بی‌مورد و صفحه‌پرکن نمی‌توان یافت، بلکه هر جمله بجا، لازم، و سنجیده است. صد تن از اشخاص برجسته از ردهٔ سرداران، شعرا، و فلاسفه دربارهٔ این کتاب اظهار نظر کرده‌اند. مادام رولان می‌نویسد: «این کتاب مرتع روح‌های بزرگ است.» و مونتنی می‌گوید: «بی پلوتارک نمی‌توانم سر کرد، پلوتارک کتاب دعای من است.» شکسپیر داستان‌هایی از آن اقتباس کرده است، تصویری که از بروتوس می‌پردازد از آثار پلوتارک دربارهٔ اعیان و اشراف روم سرچشمه می‌گیرد. ناپلئون تقریباً همیشه حیات مردان نامی را با خود همراه داشت، و هاینه پس از خواندن آن به زحمت می‌توانست از پریدن بر اسب و تاختن به سوی تسخیر فرانسه خودداری کند. کتابی گران‌بها‌تر از این کتاب از یونان به دست ما نرسیده است.

پلوتارک، پس از اینکه دنیای مدیترانه را پیمود و در آنجا به سیر و سیاحت پرداخت، به خایرونیا بازگشت، چهار پسر و یک دختر پرورد، سخنرانی کرد و کتاب نوشت، گاه‌گاهی هم به آتن رفت، ولی قسمت اعظم عمرش را تا روزهای پایان شریک زندگی سادهٔ زادگاهش بود. او وظیفهٔ خود می‌دانست که مشاغل عمومی را با هدف‌های آموزشی خویش توأم سازد. شارمندان شهرش او را به سمت بازرس ساختمان‌ها، سپس به عنوان قاضی ارشد، و سپس به سمت عضویت شورای ملی برگزیدند. در برگزاری تشریفات و جشن‌های شهرداری سمت ریاست را داشت، و در اوقات فراغت، کاهن وخش دلفی می‌شد که مراسم آن دوباره از سر گرفته شده بود. او دست کشیدن از معتقدات دیرین را، به صرف اینکه از لحاظ روشنفکری قابل قبول نیستند عاقلانه نمی‌دانست، به نظر او آیین خود اصل نیست، بلکه اصل پشتیبانی آن آیین از اخلاقیات رو به ضعف بشر، و تقویت پیوند موجود میان اعضای یک نسل، یک خانواده، و افراد یک کشور است. به نظر او هیجان ناشی از عواطف مذهبی، عمیق‌ترین تجربهٔ زندگی بشری است.

پلوتارک، که علاوه بر پارسایی تسامح نیز داشت، با نوشتن رسالاتی دربارهٔ آیین‌های رومی و مصری بررسی تطبیقی مذاهب را بنیاد نهاد. وی استدلال می‌کرد که همهٔ خدایان مظاهر مختلف وجودی یگانه و متعالی هستند که خارج از زمان، وصف‌ناپذیر، و چنان دور از امور خاکی و فانی است که برای آفرینش و تنظیم امور عالم باید ارواح واسط وارد کار شوند. ارواح خبیثه‌ای نیز وجود دارد که تابع یک شیطان بزرگ‌ترند که منشأ و روح هرگونه بی‌نظمی و نابخردی و شر در طبیعت و انسان است. به عقیدهٔ پلوتارک، خوب است که ما به جاودانی بودن انسان، بهشت پاداش‌بخش، برزخ تزکیه‌کننده، و دوزخ کیفردهنده معتقد باشیم. او خوشش می‌آمد امیدوار باشد که یک دوره توقف در برزخ ممکن است حتی نرون را هم اصلاح کند، و تنها معدودی به لعنت ابدی دچار خواهند بود. به عقیدهٔ پلوتارک، ترس‌های ناشی از موهوم‌پرستی، از خدانشناسی بدتر است. با این وجود، به غیب‌گویی، سروش‌های آسمانی، احضار ارواح، و نیروی پیشگویی خواب قائل بود. ادعا نمی‌کرد که فیلسوفی اصیل و نوآور است، بلکه همانند آپولیوس و بسیاری دیگر از معاصرانش خود را به عنوان کسی که فلسفهٔ افلاطون را با زمان خود تطبیق می‌دهد معرفی می‌کرد. او اپیکوریان را از این رو که ظلمات نابودی را جانشین ترس از دوزخ می‌کردند تقبیح می‌کرد و از «تناقضات و ناهمنوایی‌های» فلسفهٔ رواقی خرده می‌گرفت، ولی مانند رواقیون بر این عقیده بود که «پیروی از خدا و تبعیت از عقل یکی است.»

سخنرانی‌ها و مقالاتش تحت عنوان مورالیا (اخلاقیات) گردآوری شده است، زیرا بیشتر آنها شامل ترغیبات ساده و طبیعی به پیروی از عقل و حکمت در زندگی است. در این اوراق دربارهٔ مطالب بسیار گوناگون، از شایسته بودن مردان سالخورده برای مشاغل عمومی گرفته تا بحث راجع به تقدم مرغ بر تخم‌مرغ بحث شده است. پلوتارک کتابخانهٔ خود را عزیز می‌دارد، ولی معترف است که تندرستی از همهٔ کتاب‌های خوب باارزش‌تر است:

برخی از مردم به سائقهٔ شکم‌پرستی چنان با ولع در مجالس میگساری شرکت می‌کنند که گویی برای مقابله با محاصره‌ای، خواربار ذخیره می‌کنند. ... غذاهایی که ارزان‌ترند همواره نافع‌ترند. ... اردشیر درازدست هنگامی که در جریان یک عقب‌نشینی شتاب‌زده جز نان جو و انجیر خوراکی دیگر نداشت، بانگ برآورد: «چه لذتی! هرگز تاکنون مزهٔ آن را نچشیده بودم!» ... شراب مفیدترین نوشابه‌هاست، به شرط آنکه کاملا به جای خود نوشیده شود و با آب آمیخته شده باشد. ... به ویژه از سوءهاضمهٔ ناشی از خوردن گوشت باید بر حذر بود، زیرا از همان آغاز کسل‌کننده است و بعد از هضم هم آثار بسیار زیان‌آوری دارد. بهتر آن است بدن را چنان عادت داد که با وجود غذاهای دیگر گوشت نخواهد. زیرا زمین چیزهای دیگر فراوان دارد که نه تنها می‌توانند خوراک ما باشند، بلکه موجبات رفاه و خوشی ما را هم فراهم سازند. مع هذا، چون عادت به صورت طبیعت ثانوی تصنعی درآمده است، باید گوشت را به عنوان غذای کمکی در رژیم غذایی خود بگنجانیم. ... شایسته است غذاهای دیگر مصرف کنیم ... که بیشتر با طبیعت ما سازگارند و از حدت قوهٔ عاقلهٔ ما، که به اصطلاح بر اثر خوراک‌های ساده و سبک روشن می‌گردد، کمتر می‌کاهند.

پلوتارک به پیروی از افلاطون تساوی حقوق زن و مرد را تبلیغ می‌کند، و مثال‌های فراوانی از زنان دانشمند دورهٔ باستان می‌آورد (در میان اطرافیان خود او نیز چندین زن تحصیل‌کرده بوده‌اند)؛ مع هذا به زنای شوهران با گذشت و اغماض یک مرد مشرک می‌نگرد:

اگر در زندگانی خصوصی، مردی ناخویشتندار و بی‌بندوبار در مورد لذات شخصی، گناه کوچکی با یک معشوقه یا خدمتکار مرتکب شود، زوجه‌اش نباید بر او خشم گیرد یا خودخوری کند، بلکه باید چنین استدلال کند که برای احترام به او است که شوهرش در هرزگی خود زن دیگری را شرکت داده است.

با وجود این، وقتی مطالعهٔ مقالات جذاب پلوتارک را به پایان می‌بریم از مصاحبت مردی آدمی‌منش، سالم، متعادل، و کامل حرارتی می‌یابیم. به انسان گران نمی‌آید که افکار او پیش‌پاافتاده است؛ میانه‌روی خوش‌آیندش به منزلهٔ پادزهری در برابر جنون فکری عصر ماست. طبع سلیم، شوخی مهرآمیز و تصاویر سرگرم‌کننده‌اش ما را به گونه‌ای مقاومت‌ناپذیر، حتی از فراز تودهٔ افکار مبتذلش، می‌کشاند و می‌برد. یافتن فیلسوفی آن قدر عاقل که بتواند شاد باشد روحی تازه به آدمی می‌دمد. او به ما اندرز می‌دهد که برای نعمت‌ها و مواهب عادی زندگی شکرگزار باشیم و به خصوص قدر دوام آنها را بدانیم:

نباید این برکات و مزایایی را که با بسیاری از دیگران در آنها سهیم هستیم فراموش کنیم، بلکه باید شاد باشیم از اینکه زنده هستیم، سالم هستیم، و روشنایی آفتاب را در می‌یابیم. ... مگر نه این است که آدم خوب هر روزی را جشنی می‌پندارد؟ ... جهان در واقع عالی‌ترین معابد، و در نزد خداوند گرامی‌ترین است. انسان هنگام تولد به درون این معبد داخل می‌شود. او در جهان در پیشگاه بت‌های پرداختة دست آدمی و بی‌جان نیست بلکه در پیشگاه روح الاهی است که بر حواس انسان تجلی می‌کند ... در پیشگاه آفتاب، ماه و ستارگان و رودخانه‌هایی است که همواره آب خنک می‌پراکنند و در پیشگاه زمینی که خوراک به ما می‌دهند. ... از آنجا که این زندگی سبب کامل‌ترین معرفت به عالی‌ترین رموز است، باید همواره از شادی و خوشی سرشار باشیم.

آتن پرتحرک

پلوتارک مظهر دو نهضت عصر خویش است: بازگشت به مذهب، و رنسانس زودگذر ادبیات و فلسفهٔ یونان. از این دو نهضت، اولی جنبهٔ جهانی داشت، و دومی به آتن و قسمت یونانی مشرق زمین محدود بود. پلوپونز شش شهر با رونق و آباد داشت، اما چندان سهمی در تفکر یونانی ادا نکرد. تجارت با غرب و یک صنعت پارچه‌بافی پر تولید پاترای را در سراسر دوران تسلط روم و قرون وسطی، حتی تا عصر ما زنده و سرپا نگاه داشت. اولمپیا با پس‌ماندهٔ جهانگردانی که برای دیدن مجسمهٔ زئوس فیدیاس یا تماشای بازی‌های اولمپی به آنجا می‌آمدند، به خوبی می‌گذراند. تداوم بازی‌های اولمپی، که هر چهار سال یک بار انجام می‌یافت، از سال ۷۷۶ ق م تا ۳۹۴ میلادی، که تئودوسیوس به برگزاری آن پایان داد، یکی از مظاهر دلکش تاریخ یونان است. مانند عهد پرودیکوس و هرودوت، فیلسوفان و مورخان می‌آمدند و خطاب به مردمی که به مناسبت جشن‌ها گرد آمده بودند، سخن می‌راندند. دیون زرین‌دهن توصیف می‌کند که چگونه مصنفین «انشاهای کودکانهٔ» خود را برای شنوندگان گذرا می‌خواندند، شاعران اشعار خود را می‌سرودند، علمای بیان دست‌شان را در هوا تکان می‌دادند، و «خیل سوفسطاییان، مانند طاووس‌های مغرور»، می‌کوشیدند جمعیت را خیره و مبهوت سازند؛ خود دیون هم در این میان ساکت‌تر از بقیه نبوده است. اپیکتتوس انبوه تماشاگران گرمازده را در جایگاه‌های بی‌سایبان تصویر می‌کند که یا از گرما می‌سوختند و یا از باران خیس می‌شدند، ولی همهٔ این‌ها را در میان غوغا و هیجانی که در پایان هر مسابقه به حد اعلا می‌رسید از یاد می‌بردند. مسابقات باستانی نمئایی، برزخی، پوتیایی و، پان‌آتنی نیز برگزار می‌شد.

مسابقات نوینی هم مانند مسابقهٔ پان‌هلنی هادریانوس نیز به آنها افزوده شده بود و در بسیاری از موارد شامل مسابقات شعر و خطابه و موسیقی هم بود. یکی از اشخاص نوشته‌های لوکیانوس می‌پرسد: «مگر نمی‌توانی در جشن‌های بزرگ موسیقی کلاسیک بشنوی؟» مهاجرنشینان رومی در کورنت نبردهای گلادیاتورها را در یونان مرسوم کردند. این نبردها از کورنت به چند شهر دیگر نیز سرایت کرد، به طوری که تئاتر دیونوسوسی هم به این قصابی‌ها آلوده شد. بسیاری از یونانیان و از جمله دیون زرین‌دهن، لوکیانوس، و پلوتارک علیه این بی‌حرمتی اعتراض کردند. دموناکس، فیلسوف کلبی، به مردم آتن التماس می‌کرد که یا اول «محراب ترحم» را در شهرشان واژگون سازند، یا از این بدعت جلو گیرند. ولی مسابقات رومی تا زمانی که مسیحیت تسلط کامل یافت دوام داشت.

اسپارت و آرگوس هنوز نیمه‌جان و توانی داشتند، و اپیداوروس از برکت روی آوردن عدة بسیاری از بیماران جسمی و روحی به قربانگاه آسکلپیوس روز به روز ثروتمندتر می‌شد. کورنت که تجارت از طریق تنگه‌اش را در کنترل داشت، در ظرف نیم قرن پس از بازسازی‌اش توسط قیصر، ثروتمندترین شهر یونان گشت. جمعیت ناهمگون آن، که از رومیان، یونانیان، سوری‌ها، یهودی‌ها، و مصریانی تشکیل می‌شد که بیشترشان از سرزمین و آداب و رسوم بومی خود بریده بودند، به سبب بازاری‌گری، اپیکوری بودن، و بی‌اعتنایی به اخلاقیات بدآوازه بود. معبد باستانی آفرودیتة زمینی به عنوان مرکز و محراب فواحش کورنت هنوز به کاسبی پر رونقش ادامه می‌داد. آپولیوس بالت با شکوهی را که در کورنت دیده بود و نمایش محاکمهٔ پاریس بوده است، چنین توصیف می‌کند: «ونوس بکلی برهنه پدیدار گشت، فقط روی قسمت زیبا و خوش‌آیند میان بدنش پیراهن لطیفی از حریر داشت، آن را هم هوس‌بازی‌های باد به این سو و آن سو می‌برد.» راه و رسم مردم کورنت از زمان آسپاسیا به بعد اصلاح نشده بود.

روستاهای سر راه مگارا به آتیک نمایانگر بینوایی شدید منطقه بود. نابودی جنگل‌ها، خرابی سطح زمین، و کاهش منابع معدنی، دست به دست جنگ، مهاجرت، عوارض سنگین، و خودکشی نژادی داده بود تا از صلح رومی بیابانی غم‌انگیز بسازد. در سراسر آتیک فقط دو شهر آباد و بارونق بودند: الئوسیس، که آیین خاص مذهبیش هر ساله جمعیت کثیر و سودآوری را به سوی خود می‌کشاند؛ و آتن، که مرکز فرهنگی و آموزشی دنیای کلاسیک بود. نهادهای قدیمی آتن — شورا، انجمن، و آرخون‌ها — هنوز کار می‌کردند و روم قدرت دوران نخستین آریوپاگوس (دادگاه عالی آتن) را به عنوان دادگاه عدالت و دژ دفاع از حقوق مالکیت به آن برگردانده بود. زمامدارانی از قبیل آنتیوخوس چهارم، هرودس کبیر، آگوستوس، و هادریانوس در بخشش و احسان به آتن با میلیونرهایی مانند هرودس آتیکوس رقابت می‌کردند. هرودس آتیکوس ستادیوم را از نو با مرمر ساخت، به طوری که تقریباً تمام سنگ مرمر معادن کوه پنتلیکوس را صرف این کار کرد. به علاوه یک اودئون (تالار خطابه یا موسیقی) در پای آکروپولیس بنا نهاد. هادریانوس برای تکمیل اولمپیوم امکان مالی فراهم کرد و در نتیجه زئوس، که حالا دیگر یک پایش لب گور بود، جایگاهی در خور شاداب‌ترین روزگارش یافت.

در این ضمن شهرت بی‌رقیب آتن در ادبیات و فلسفه و آموزش و پرورش، عدة بسیاری از جوانان متمول و فضلای تهیدست را به مدارس آتن می‌کشانید. دانشگاه آتن علاوه بر ده کرسی رسمی، که هزینهٔ آنها را شهر یا امپراتور می‌پرداخت، تعداد کثیری نیز مدرس و معلم خصوصی داشت. در آنجا ادبیات، فقه‌اللغه، علم بیان، فلسفه، ریاضیات، هیئت، پزشکی، و حقوق تدریس می‌شد. محل تدریس معمولاً ژیمنازیوم یا تئاترها و گاهی هم معابد یا خانه‌های خصوصی بود. دورهٔ آموزشی، جز در مورد فن خطابه و حقوق، به هیچ وجه در بند تجهیز دانشجو برای تأمین معاش نبود؛ بلکه در پی این بود که ذهنش را تیز و فهمش را عمیق گرداند و به آیینی اخلاق مجهزش سازد. این مکان روشنفکران برجسته‌ای پرورد، ولی، ضمناً، هزاران نفر مهمل‌باف لفاظ نیز بار آورد که هم فلسفه و هم مذهب را در پیچ و خم‌های بحث‌های نظری گرفتار کردند.

آتن چون از نظر درآمد تا حد زیادی به دانشجویانش وابسته بود، با شکیبایی شیوهٔ زندگی پرهیاهو و متفنن این جوانان را تحمل می‌کرد. شوخی‌های آزاردهنده‌ای که با «نوچه‌ها» (محصلین تازه‌وارد) می‌شد گاهی سبب آزردگی آتنی‌ها می‌گشت. شاگردانی که استادان‌شان رقیب همدیگر بودند، هواخواهان پرحرارت استادان‌شان می‌شدند و در بلواهای گه‌گاهی، درست مانند جوانان «چماق به دست» زمان ما، به یکدیگر حمله‌ور می‌شدند. برخی از دانشجویان احساس می‌کردند که از زنان فاحشه و قماربازان بیشتر می‌توانند چیز یاد بگیرند تا از کل استادان فلسفه. ما از آلکیفرون می‌شنویم که خانم‌های مزبور استادان را رقیب‌های کودن و ناشایسته‌ای می‌دانستند. اما غالباً مناسبات دوستانهٔ مطبوعی میان شاگردان و استادان برقرار بود. بسیاری از آنها شاگردان خود را به شام دعوت می‌کردند، مطالعهٔ آنها را هدایت می‌کردند، به هنگام بیماری به عیادت‌شان می‌رفتند، و دائماً اطلاعات نادرست در مورد پیشرفت تحصیلی آنان به والدین‌شان می‌دادند. بیشتر مدرسین از حقوقی که هر شاگرد می‌پرداخت اشاعه می‌کردند، عدة کمی از استادان از دولت حقوق می‌گرفتند، و مدیران چهار مکتب فلسفه از خزانهٔ امپراتوری سالیانه ده هزار دراخما (شش هزار دلار) مواجب دریافت می‌داشتند.

تحت این عوامل، «دوران دوم سوفسطایی» شکل گرفت — دوران ظهور مجدد فلاسفهٔ خطیب که به حسب حق‌التدریسی که آنها را به سوی خود می‌کشاند، از شهری به شهری می‌رفتند، برای مردم خطابه می‌خواندند، به شاگردان درس می‌دادند، دعاوی اشخاص را در دادگاه‌ها مطرح می‌کردند، به عنوان رایزن روحانی در نزد اغنیا به سر می‌بردند، و گاهی نیز به عنوان مأمور مخفی افتخاری کشور-شهرهای خود عمل می‌کردند. این جنبش در سراسر امپراتوری، به ویژه در دنیای یونانی، در سه قرن اول میلادی شکوفان بود. به گفتة دیون تعداد فلاسفه در آن زمان به اندازهٔ پینه‌دوزها زیاد بود. سوفسطاییان جدید نیز مانند سوفسطاییان قدیم، آموزه‌ای مشترک و عام نداشتند، تعلیمات خود را با شیوایی بیان می‌کردند، شنوندگان فراوانی به سوی خود جلب می‌کردند، و در بسیاری موارد، به شهرت، مقام اجتماعی شامخ، یا ثروت می‌رسیدند. تفاوت اینان با سوفسطاییان سابق در این بود که بندرت مذهب یا اخلاقیات را به زیر سؤال می‌بردند، اینان علاقه‌شان بیشتر متوجه شکل و سبک، و فن مهارت سخنوری بود تا مسائل بزرگی که پایهٔ اعتقادات و اخلاقیات جهان را به لرزه درآورده بود؛ در واقع، سوفسطاییان جدید مدافعان پرحرارت آیین باستان بودند. فیلوستراتوس شرح حال سوفسطاییان برجستهٔ این عصر را برای ما به یادگار گذاشته است. اجازه دهید فقط به یک نمونه اکتفا کنیم. آدریانوس، از اهالی صور، علم بیان را در آتن آموخت و به کرسی دولتی تدریس علم بیان دست یافت. درس افتتاحیه‌اش را با این کلمات غرورآمیز آغاز کرد: «بار دیگر سخن از فنیقیه آمد.» وی با گردونه‌ای که اسب‌هایش زین و یراق نقره‌ای داشتند، و خود سراپا آراسته به جواهر برای تدریس می‌آمد. هنگامی که مارکوس آورلیوس از آتن دیدار می‌کرد، برای اینکه آدریانوس را آزمایش کند از او خواست خطابه‌ای بالبداهه دربارهٔ موضوعی دشوار ایراد کند. این خطیب چنان از عهده برآمد که مارکوس او را غرق افتخار، و سیم و زر کرد، و خانه‌ها و غلامانی نیز به او داد. آدریانوس، موقعی که به استادی کرسی علم بیان رم ارتقا یافت، با آنکه به زبان یونانی ادای مطلب می‌کرد، سخنرانیش چنان جذاب بود که سناتورها جلسات خود را تعطیل و مردم نمایش‌های پانتومیم را ترک می‌کردند تا بروند و سخنرانی او را بشنوند. یک چنین دوره‌هایی تقریباً از مرگ فلسفه خبر می‌دهد؛ فلسفه در دریای فصاحت غرق شده بود، و حال که سخن گفتن آموخته بود دیگر اندیشیدن را به ترک گفته بود.

اپیکتتوس

اپیکتتوس حدود سال ۵۰ میلادی در شهر هیراپولیس واقع در فروگیا به دنیا آمد. چون فرزند زن کنیزی بود، طبیعتاً خود او نیز برده بود. وی فرصت و امکان ناچیزی برای تحصیل داشت، زیرا دائماً از یک شهر و ارباب به شهر و ارباب دیگر دست به دست می‌شد، تا اینکه به تملک اپافرودیتوس، یک غلام آزادشدهٔ مقتدر دربار نرون، درآمد. اپیکتتوس ضعیف‌البنیه بود و ظاهراً بر اثر خشونت شدید یکی از اربابانش لنگ شده بود. با این‌وجود، هفتاد سال عمر طبیعی خود را کرد. اپافرودیتوس به او اجازه داد که در سر درس موسونیوس روفوس حضور یابد و بعدها هم او را آزاد ساخت. گویا سپس خود اپیکتتوس در رم درس می‌داده است، زیرا هنگامی که دومیتیانوس فلاسفه را تبعید کرد، این بردهٔ سابق از جمله کسانی بود که گریختند. در نیکوپولیس متوطن شد و در آنجا درس‌هایش دانشجویانی از شهرهای مختلف را جلب کرد. یکی از این دانشجویان آریانوس، از اهالی نیکومدیا، بود که بعدها حاکم کاپادوکیا شد؛ او تعلیمات اپیکتتوس را، احتمالاً از طریق تندنویسی، گردآورد و آنها را تحت عنوان «کپیه» منتشر ساخت. این مجموعه چیزی غیر از همان کتاب مباحث نیست که اکنون در فهرست بهترین کتاب‌های جهان است. اثر نامبرده یک رسالهٔ رسمی کسل‌کننده نیست، بلکه نمونهٔ کلاسیکی از بیان ساده و طنز صریح و خودمانی است، که با خلوص و صمیمیت روحی فروتن و مهربان، ولی در ضمن نیرومند و قاطع را می‌نمایاند. اپیکتتوس بی‌تبعیض متلک‌هایی بار خود و دیگران می‌کرد و به سبک ناهموار خویش می‌خندید. وقتی دموناکس، با شنیدن اینکه این کهنه مجرد به دیگران ازدواج را توصیه می‌کند، به طعنه از دختر خود او خواستگاری کرد، اپیکتتوس آزرده شد و گله‌ای نکرد؛ وی برای مجرد بودنش این عذر را می‌آورد که آموختن حکمت خود خدمتی است که کم از پس‌انداختن «دو سه بچهٔ دماغ کوفته‌ای» نیست. اپیکتتوس در سال‌های آخر عمرش زنی گرفت تا از طفلی که از سر راه برداشته بود مواظبت کند. در این سال‌ها دیگر شهرت او از مرزهای امپراتوری در گذشته بود، و هادریانوس او را از دوستان خویش می‌شمرد.

اپیکتتوس، که از این حیث و از جهات دیگر شبیه سقراط بود، آن قدرها به طبیعت و مابعدالطبیعه توجه نداشت که نظام اندیشهٔ خاصی به وجود آورد؛ تنها اشتغال خاطر و تنها علاقهٔ مفرط او زندگی شایسته بود. او می‌پرسد: «برای من چه تفاوتی می‌کند که تمام موجودات مرکب از ذرات (اتم) هستند ... یا از آتش و خاک؟ آیا همین قدر کافی نیست که انسان به ماهیت واقعی خیر و شر پی ببرد؟» فلسفه به معنای خواندن کتاب حکمت نیست، بلکه تربیت عملی نفس براساس حکمت است. اصل برای انسان این است که به زندگی و رفتارش چنان قالبی بدهد که خوشبختیش هرچه کمتر به چیزهای بیرونی بستگی داشته باشد. لازمة نیل به این غایت انزواطلبی زاهدانه نیست؛ برعکس، جا دارد «لذت‌طلبان و اراذلی» را که اشخاص را به انجام خدمات عمومی بی‌علاقه می‌سازند تقبیح کنیم. یک نیکمرد در کارهای مدنی شرکت می‌جوید؛ ولی با آرامش خاطر همهٔ حوادث ناگوار سرنوشت از قبیل فقر، زیان و فقدان، محرومیت، تحقیر، رنج، بردگی، حبس، و مرگ را می‌پذیرد و می‌داند که چگونه «تحمل و عزت نفس داشته باشد.»

هرگز دربارهٔ چیزی نگو «آن را از دست داده‌ام»، بلکه فقط بگو «آن را باز پس داده‌ام». فرزندت مرده است؟ نه، پس داده شده است. زنت مرده است؟ نه، بازپس داده شده است. «زمینم را از دستم درآورده‌اند.» بسیار خوب، آن نیز پس داده شده است. از آنجا که هر چیزی را خداوند به تو می‌دهد، آن را امانتی نزد خود بدان ... «افسوس! یک پایم می‌لنگد!» ای برده! آیا به سبب یک پای لنگ زمین و زمان را نفرین می‌کنی؟ مگر جز این است که همه چیز را مفت از کف خواهی داد؟ ... باید به تبعید بروم: کیست که مرا باز دارد از اینکه با لبخند و گشاده‌رویی حرکت کنم؟ ... «تو را به زندان خواهم افکند.» فقط بدن مرا زندانی می‌کنی. من که باید بمیرم. آیا باید نالان بمیرم؟ ... این‌هاست درس‌هایی که فلسفه باید تکرار، و هر روز ثبت و عمل کند. ... کرسی خطابه و زندان هر دو مکان هستند، یکی بلند است و دیگری پست، ولی در این هر دو جا، هدف معنوی تو می‌تواند یکی باشد.

یک برده ممکن است روحاً آزاد باشد، مانند دیوجانس؛ یک زندانی ممکن است آزاد باشد، مانند سقراط؛ و یک امپراتور ممکن است برده باشد، مانند نرون. حتی مرگ نیز در زندگی نیکمرد جز حادثه‌ای ناچیز نیست. نیکمرد اگر ببیند شر در جهان بر خیر بسیار می‌چربد، حتی می‌تواند خود به استقبال مرگ برود؛ و در هر حال مرگ را به عنوان جزئی از حکمت نهانی طبیعت با آرامش خواهد پذیرفت.

اگر دانه‌های گندم دارای احساس بودند، آیا بایستی دعا می‌کردند که هرگز درو نشوند؟ ... دلم می‌خواهد به این نکته پی ببری که عمر جاودان لغتی بیش نیست. ... کشتی غرق می‌شود. من چه باید بکنم؟ هر چه که بتوانم ... غرق می‌شوم بی‌آنکه بترسم. یا بلرزم، بی‌آنکه با خدا داد و فریاد کنم؛ چرا که می‌دانم هر چیزی که یک روز به دنیا می‌آید، یک روز هم باید نابود شود. زیرا من جزئی از کل هستم، همچنانکه یک ساعت جزئی از یک روز است. باید که همچون ساعتی فرا رسم و همچون ساعتی نیز در گذرم ... خود را چون تک رشتهٔ نخی بدان که از کل آن لباسی بافته خواهد شد. ... مخواه که هر چه پیش می‌آید مطابق میل و آرزوی تو باشد، بلکه هر چیزی را همان‌گونه که پیش می‌آید، پذیرا شو، و آنگاه است که آرامش خاطر خواهی یافت.

گرچه اپیکتتوس غالباً از طبیعت به عنوان یک نیروی فاقد شخصیت سخن می‌گوید، ولی بارها نیز به همین طبیعت شخصیت، قوهٔ ممیزه، و عشق نسبت می‌دهد. جو مذهبی مسلط در زمان او، به فلسفهٔ او گرمایی می‌بخشد و آن را به صورت زهدی آمیخته با تسلیم و رضا در می‌آورد که شبیه به زهد آن امپراتور رواقی است که چندی بعد آثار اپیکتتوس را خواند و افکارش را منعکس کرد. اپیکتتوس با فصاحتی دلپذیر از نظم پرشکوهی که بر زمان و مکان حاکم است، و شواهد دال بر نقشه‌دار و هدف‌دار بودن طبیعت سخن می‌گوید، و به آنجا می‌رساند که توضیح می‌دهد: «خداوند بعضی از جانوران را برای خورده شدن، برخی دیگر را برای خدمت به کشاورزی، و پاره‌ای را برای اینکه پنیر تولید کنند آفریده است.» به گمان او ذهن انسان خود چنان وسیلهٔ شگفتی است که فقط خدایی آفریننده می‌توانسته است آن را به وجود آورد. در واقع چون ما قوهٔ عاقله داریم، اجزای عقل کل هستیم. اگر می‌توانستیم نیاکان‌مان را تا آدم نخستین تعقیب کنیم، در می‌یافتیم که او را خداوند به وجود آورده است. پس خداوند به تمام معنی کلمه پدر همهٔ ماست و همهٔ مردم برادرند.

کسی که یک بار از روی فهم در ادارهٔ جهان امعان نظر کرده، و دریافته باشد که بزرگ‌ترین و جامع‌ترین اجتماع، «سیستما»ی (منظومه، به معنی هماهنگ کنار هم بودن) انسان‌ها و خداوند است، و تخمة اولیهٔ همهٔ اشیا و به‌ویژه موجودات ناطق از جانب خداوند است، چنین کسی چرا نام خود را شارمند جهان ... چه می‌گویم، فرزند خداوند نگذارد؟ ... اگر آدمی می‌توانست از دل و جان بر این عقیده باشد ... به گمان من دیگر ممکن نبود در وجود خویش اندیشهٔ ناشایست یا پست بپروراند. ... پس موقعی که غذا می‌خوری، خوب در نظر بگیر کیستی که غذا می‌خوری و که را غذا می‌دهی. وقتی که با زنی در یک جا ساکن می‌شوی، کیستی تویی که چنین کاری می‌کنی ... ای بدبخت تو خدا را همه جا در کنار خود داری و خود از آن بی‌خبری!

در قسمتی که گویی به قلم بولس حواری است، اپیکتتوس دانشجویان خود را ترغیب می‌کند که نه تنها ارادهٔ خود را، از روی اعتماد و امید، تابع ارادهٔ الاهی کنند، بلکه رسولان خدا در میان نوع بشر باشند:

خدا می‌گوید: «برو و به وجود من شهادت بده.» ... بیندیش چه والاست اینکه انسان بتواند بگوید: «خدا مرا به دنیا فرستاده است تا سرباز و شاهد او باشم، و به مردم بگویم که ترس‌ها و غم‌های‌شان بیهوده‌اند، که بر نیکمرد، چه زنده باشد و چه بمیرد، هیچ مصیبتی روی نتواند آورد. خدا مرا زمانی بدینجا می‌فرستد و زمانی به جای دیگر. مرا با فقر و حبس به آزمون می‌کشد تا بتوانم گواه بهتری برایش در میان انسان‌ها باشم. وقتی که چنین خدمتی به عهده دارم، دیگر برایم چه اهمیتی دارد که کجا هستم، یا همراهانم کیانند، یا درباره‌ام چه می‌گویند؟ نه؛ مگر نه این است که سراپای وجود من باید روی به سوی خدا، و قوانین و فرامین او داشته باشد؟»

اپیکتتوس خود نیز سرشار از ترس مذهبی و حق‌شناسی در برابر راز و شکوه اشیاست. ستایشی که او در آن دوران شرک برای آفریدگار می‌سراید صفحهٔ برجسته‌ای در تاریخ مذهب است:

کدامین زبان را یارای ستایش از تمام آثار الاهی است؟ ... اگر ما را خردی بود، آیا جز ستایش خداوند، چه در جمع و چه در خلوت، و به جا آوردن شکر نعمت‌هایش کاری می‌کردیم؟ آیا نباید به گاه کشت و کار و خوردن سرود نیایش به درگاه خدا سر دهیم؟ ... برای چه؟ حال که اغلب شما کور شده‌اید، آیا نباید یک نفر باشد که این وظیفه را از سوی شما به عهده گیرد و، به نام همه، سرودی در ستایش خداوند سر دهد؟

اگرچه در این نوشته از بقای روح کلمه‌ای در میان نیست، و اگرچه دنبالهٔ تمام این افکار به رواقیون و کلبیون برمی‌گردد، ولی در این صفحات شباهت‌های بسیار با اندیشه‌های مسیحیت اولیه برمی‌خوریم. در واقع، اپیکتتوس گاهی از مسیحیت پیشتر می‌رود: بردگی را رد می‌کند، مجازات اعدام را زشت می‌شمارد، و می‌خواهد که جنایتکاران چون افراد بیمار در نظر گرفته شوند. توصیه می‌کند که انسان هر روز وجدان خود را بررسی کند و یک نوع قانون زرین اعلام می‌دارد: «آنچه بر خود نمی‌پسندی بر دیگری مپسند؛» و چنین می‌افزاید: «اگر به تو بگویند که کسی از تو بد گفته است، از خودت دفاع مکن، بلکه بگو: از عیب‌های دیگرم اطلاع نداشت و گرنه فقط این‌ها را ذکر نمی‌کرد.» انسان را پند می‌دهد که در برابر بدی نیکی کند، و «وقتی دشنام شنید، فروتنی نماید»؛ گه‌گاه روزه بگیرد، و «از آنچه میل به آن دارد خودداری کند.» او گاهی از جسم با حالت تحقیر زاهدی گوشه‌نشین و متعصب سخن می‌گوید: «جسم از همهٔ چیزها ناپسنده‌تر و پلیدتر است. ... شگفت‌آور است که چیزی را دوست داشته باشیم که هر روزه این‌همه خدمات عجیب در حقش می‌کنیم. این کیسه را پر و سپس خالی می‌کنیم، از این پر دردسرتر چیست؟» بعضی از نوشته‌های اپیکتتوس از زهد آوگوستینوسی و فصاحت نیومنی بهره دارد: «خداوندا، از این پس هر گونه که می‌خواهی با من رفتار کن. من با تو از یک روحم. من آن تو هستم. نمی‌خواهم از آنچه به نظر تو خوب است، معاف باشم. به هر کجا که می‌خواهی هدایتم کن و هر چه می‌خواهی بر من بپوشان»؛ و مانند حضرت عیسی، پیروان خود را دعوت می‌کند که غم فردا را نخورند:

اینکه خدا آفریننده، پدر: و نگاهبان ماست آیا برای حفظ ما از غم و اندوه و ترس کافی نیست؟ یکی می‌پرسد اگر هیچ نداشته باشم خوراک من چه می‌شود؟ در این صورت چه بگوییم از ... حیوانات که هر یک از آنها احتیاج خود را رفع می‌کند و نه فاقد غذای مخصوص به خود و نه نقصان نوع زندگی متناسب با وضع خود است و با طبیعت هماهنگی دارد؟

شگفت نیست که مسیحیانی مانند یوحنای حواری زرین‌دهن و آوگوستینوس، اپیکتتوس را می‌ستودند، و کتاب درس او، با جرح و تعدیلی مختصر، به عنوان راهنمایی برای زندگی رهبانی برگزیده شد. که می‌داند، شاید اپیکتتوس، به شکلی از شکل‌ها، سخنان حضرت عیسی را خوانده بود و بی‌آنکه بداند، به مسیحیت گرویده بود.

لوکیانوس و شکاکان

اما در این آخرین مرحلهٔ فرهنگ هلنیستی، شکاکانی وجود داشتند که دوباره تمام شک‌های پروتاگوراس را به میان کشیدند، و لوکیانوسی هم بود که با گستاخی آریستیپوس و لطف و جذابیت افلاطون ایمان و اعتقاد را به سخره می‌گرفت. مکتب پورهون نمرده بود. آینسیدموس کنوسوسی در اسکندریهٔ قرن اول میلادی انکارهای او را، با مطرح ساختن «ده وجه» معروف خود یا تناقضات که معرفت را نامقدور می‌گردانند، از نوع علم کرده بود. در اواخر قرن دوم میلادی، سکستوس امپیریکوس، که محل و تاریخ زندگیش معلوم نیست، به فلسفهٔ شکاکان، در چندین اثر نقد سلبی که فقط سه تای آنها باقی مانده است، صورت‌بندی نهایی‌ش را داد. سکستوس همهٔ جهان را دشمن خود تلقی می‌کند؛ فلاسفه را به گروه‌های گوناگون تقسیم می‌کند و هر دسته را یکی پس از دیگری سلاخی می‌کند. وی در نوشته‌هایش شدت و حدت لازمة یک جلاد، نظم و وضوح خاص فلسفه‌های باستان، شوخی‌های طعنه‌آمیز گه‌گاهی، و سلاخی سهمگین منطق را دارد.

سکستوس می‌گوید در برابر هر برهان می‌توان یک برهان متخالف اقامه کرد؛ بنابراین در غایت امر هیچ چیز زایدتر از استدلال نیست. قیاس قطعی نخواهد بود، مگر اینکه بر یک استقرای کامل مبتنی باشد؛ ولی استقرای کامل هم محال است، زیرا هرگز نمی‌توانیم بدانیم چه موقع یک «مورد نقض» روی خواهد نمود. «علت» جز یک مقدم مألوف نیست (چنان‌که هیوم نیز بعدها تکرار کرد)، و هر معرفتی نسبی است. به همین ترتیب هیچ خیر و شری هم عینی نیست؛ اخلاق از مرزی به مرز دیگر تغییر می‌کند، و فضیلت در هر عصر تعریفی دیگر دارد. همهٔ براهین قرن نوزدهم علیه امکان دانستن اینکه خدا وجود دارد یا نه در این کتاب‌ها آمده است، همچنین کلیهٔ تناقضاتی که میان رحمان و رحیم بودن قادر متعال و رنج‌های موجود در این جهان است در آن انعکاس یافته است. ولی فلسفهٔ لاادری سکستوس از همهٔ لاادریون کامل‌تر است، زیرا او حتی به این هم قائل است که ما نمی‌توانیم بدانیم که نمی‌توانیم بدانیم. لاادری‌گری در او یک اصل اعتقادی است. اما او ما را دلداری می‌دهد که ما احتیاجی به یقین نداریم. احتمال برای مقاصد عملی کافی است و در مسائل فلسفی هم تعلیق قضاوت (آفاسیا، عدم اظهار نظر) به جای مشوب و مختل کردن ذهن، موجب نوعی صفای روحی (آتاراکیا) می‌شود. پس، حال که هیچ چیز مسلم و یقین نیست، بگذار قراردادها و اعتقادات زمان و مکان خود را بپذیریم و، با فروتنی، خدایان باستانی خویش را بپرستیم.

اگر لوکیانوس نافرزانگی می‌کرد و قضاوت‌هایش را به برچسبی مقید و محدود می‌کرد، در ردهٔ شکاکان قرار می‌گرفت. مانند ولتر، که وی از هر جهت، جز داشتن حس ترحم شبیهش بود، فلسفه را چنان درخشان می‌نوشت که هیچ کس تصور نمی‌کرد او فلسفه می‌نویسد. لوکیانوس، گویی برای نشان دادن گسترش فرهنگ هلنیستی، در ساموسانا، در ایالت دورافتادهٔ کوماگنه، متولد شد. خود می‌گوید: «من یک نفر سوری از کنار شط فرات هستم.» زبان مادریش سریانی و نژادش احتمالاً سامی بود. نخست شاگرد مجسمه‌ساز شد، ولی پس از چندی آن را ترک گفت تا علم بیان بیاموزد. پس از یک اقامت کوتاه‌مدت در انطاکیه و کارآموزی حقوق، به عنوان «محقق وابسته» به گردش پرداخت، و گذرانش از طریق ترتیب دادن جلسات درس و سخنرانی، به خصوص در روم و گل بود. سپس، در سال ۱۶۵ میلادی در آتن مستقر شد. در سال‌های بعد، مارکوس آورلیوس که در عین زاهد بودن تسامح نیز داشت، با سپردن مشاغل رسمی در مصر به این شکاک مخالف ادب و احترام، او را از فقر نجات داد. او در این سرزمین درگذشت، ولی تاریخ فوت او معلوم نیست.

هفتاد و شش اثر کوچک لوکیانوس از دستبرد زمان محفوظ مانده است. بیشتر این نوشته‌ها امروز نیز مانند هجده قرن پیش — هنگامی که وی آنها را برای دوستان و شنوندگانش می‌خواند — تازه و خواندنی هستند. همهٔ شکل‌ها را آزمایش کرد تا اینکه شیوهٔ مکالمه یا دیالوگ را با قریحهٔ خویش متناسب یافت. دیالوگ‌های هتایرای او آن قدر بی‌پرده بود که شنوندگان زیادی را به خود جلب کرد. ولی لااقل در نوشته‌هایش خدایان بیش از فواحش توجه او را به خود جلب کرده‌اند؛ وی از بدگویی دربارهٔ خدایان خسته می‌شود. یکی از اشخاص نوشته‌های او به نام منیپوس می‌گوید: «هنگامی که کودک بودم، و قصه‌های هومر و هزیود را دربارهٔ خدایان — خدایان زناکار، دزد، پرخاشجو، آزمند، و دارای روابط نامشروع با محارم خود — می‌شنیدم، همه را کاملا طبیعی می‌یافتم و عمیقاً مجذوب می‌شدم. ولی همین‌که به سن بلوغ رسیدم دیدم که قوانین با گفتار شعرا رسماً مغایرت دارند و زنا و دزدی را محکوم می‌کنند. «منیپوس که حیرت‌زده شده است برای یافتن توضیحی قانع‌کننده نزد فلاسفه می‌رود، ولی این‌ها چنان سرگرم رد کردن عقاید یکدیگر بوده‌اند که فقط بر سردرگمی او می‌افزایند. آنگاه برای خویش بال می‌سازد، به آسمان‌ها می‌رود تا مطالب را خود بررسی کند. زئوس از او با بزرگ‌منشی پذیرایی می‌کند و به او رخصت می‌دهد که طرز کار اولمپ را ببیند. زئوس شخصاً به دعاهایی که از طریق «یک ردیف شکاف‌های درپوش‌دار نظیر درپوش چاه» به پیشگاهش می‌رسید، گوش می‌داد. ... «از میان کسانی که در دریا بودند برخی باد شمال و برخی دیگر باد جنوب می‌خواستند. برزگر باران و گازر آفتاب می‌خواست. ... زئوس مستأصل شده بود و نمی‌دانست کدام دعا را مستجاب کند؛ و یک مورد حقیقتاً آکادمیک تعلیق قضاوت را تجربه می‌کرد، و احتیاط و تعادلی شایستهٔ شخص پورهون از خود نشان می‌داد.» خدای بزرگ بعضی از درخواست‌ها را رد و برخی دیگر را اجابت می‌کند، آنگاه هوای آن روز را تنظیم می‌نماید: سکوتیا بارانی، یونان برفی، دریای آدریاتیک طوفانی، و «هزار بوشل تگرگ هم در کاپادوکیا.» زئوس از دست خدایان جدیدی که از خارجه آمده و نهانی داخل «پانتئون» او شده‌اند، کلافه است. فرمانی منتشر می‌سازد بدین مضمون: نظر به اینکه اولمپ را بیگانگانی تسخیر کرده‌اند که به چندین زبان تکلم می‌کنند و سبب گرانی شدید بهای آب کوثر شده‌اند، و نظر به اینکه خدایان کهن، این تنها خدایان حقیقی، جای خود را تنگ می‌بینند، کمیسیونی مرکب از هفت عضو مأمور می‌شود به شکایات رسیدگی کند. در رسالهٔ دیگری به نام «زئوس تحت بازپرسی» یک فیلسوف اپیکوری از زئوس می‌پرسد که خدایان نیز تابع سرنوشت هستند یا نه؟ زئوس پاسخ می‌دهد: «بله، کاملا طبیعی است.» فیلسوف می‌پرسد: «در این صورت چرا بشر باید برای شما قربانی بدهد؟ و اگر سرنوشت بر خدایان و انسان‌ها حاکم است، چرا ما مسئول اعمال‌مان هستیم؟ زئوس می‌گوید: «می‌بینم که تو با نژاد ملعون سوفسطاییان معاشرت کرده‌ای.» در نوشتهٔ دیگر به نام «زئوس بازیگر تراژدی» خدا گرفته و کج‌خلق است، زیرا می‌بیند که در آتن جمعیت زیادی گرد آمده‌اند تا مناظرهٔ میان دامیس اپیکوری منکر وجود خدایان و غمخواری آنان نسبت به بشر، و تیموکلس رواقی معترف به این مسئله را بشنوند. تیموکلس مغلوب می‌شود و می‌گریزد، و زئوس از آیندهٔ خود بیمناک می‌گردد. ولی هرمس او را مطمئن می‌سازد: «هنوز معتقدان زیادی باقی هستند — اکثریت یونانیان، مردم عامی و عادی، و بربرها تا آخرین نفر.» این واقعیت که چنین نوشته‌ای سر لوکیانوس را به باد نداده است، یا نشانگر وجود تسامح در آن عصر است و یا حکایت از افول قدرت خدایان یونان دارد.

ولی لوکیانوس دربارهٔ علم بیان و فلسفه نیز به همان اندازهٔ مذهب کهن شک‌گرا بود. در یکی از دیالوگ‌های مردگان، خارون به یک عالم علم بیان، که در قایق خود نشانده و به عالم دیگر می‌بردش، فرمان می‌دهد که «جملات طویل بی‌انتها، ضد حکم‌ها، و عبارات وزینی را که برای خود پوشش قرار داده، به دور افکند»، و گرنه قایق حتماً غرق خواهد شد. در «هرموتیموس» یک دانشجو با شور و شوق دست به مطالعه در فلسفه می‌زند، به این امید که فلسفه چیزی به او خواهد داد که جانشین ایمان گردد؛ ولی از خودپسندی و آز استادانی که رقیب یکدیگر هستند سخت جا می‌خورد، و رد متقابل استدلالات‌شان او را از نظر اخلاقی و معنوی بی‌تکیه‌گاه می‌گذارد؛ پس چنین نتیجه می‌گیرد: «همان‌گونه که از سگ هار احتراز می‌کنم، خود را از هر فیلسوفی دور نگاه خواهم داشت.» لوکیانوس خود فلسفه را چنین تعریف می‌کند: «آزمایشی است برای رسیدن به رفعتی که بتوان همهٔ جهات را دید.» از چنین رفعتی، زندگی در نظرش یک آشفتگی مضحک، و رقص و آوازی مغشوش جلوه می‌کند که هر رقاص در آن به میل و ارادهٔ خود حرکت می‌کند و فریاد می‌زند، «تا اینکه گردانندهٔ تئاتر بازیگران را یکایک از صحنه بیرون می‌کند.» در «خارون» او تابلوی تیره‌ای از زندگی بشر به صورتی که چشم‌هایی فوق طبیعی از مکانی آسمانی می‌بینند، ترسیم می‌کند: مردم شخم می‌زنند، خود را خسته می‌کنند، با یکدیگر به مناقشه می‌پردازند، علیه یکدیگر اقامهٔ دعوا می‌کنند، پول به ربا می‌دهند، فریب می‌دهند و فریب می‌خورند، و از پی زر و سیم و لذت می‌دوند؛ بالای سرشان، ابری از امیدها و ترس‌ها، از دیوانگی‌ها و کینه‌ها در حرکت است؛ بالاتر از این ابرها، الاهه‌های سرنوشت مشغول بافتن تارهای زندگی هر بشر هستند؛ فلان مرد، از تودهٔ مردم بالاتر کشیده می‌شود، سپس با سر و صدا سقوط می‌کند، و پیک اجل هر کس را به نوبهٔ خود می‌برد. خارون دو لشکر را در پلوپونز در حال نبرد با یکدیگر ملاحظه می‌کند؛ بانگ برمی‌آورد: «احمق‌ها! نمی‌دانند که هر کدام اگر حتی پلوپونزی را به تمامی تسخیر کنند، باز سهم‌شان در آخر کار نیم وجب خاک بیشتر نخواهد بود.» لوکیانوس همانند طبیعت بی‌طرف است. اغنیا را به سبب طمع‌شان و فقرا را به سبب حسد‌شان، فیلسوفان را به سبب مهمل‌بافی‌شان و خدایان را به دلیل عدم وجودشان به سخره می‌گیرد. سرانجام او نیز چون ولتر نتیجه می‌گیرد که منیپوس در عالم اسفل به تیرسیاس برمی‌خورد و از او می‌پرسد که بهترین زندگی کدام است؟ پیغمبر پیر پاسخ می‌دهد:

زندگی انسان معمولی بهترین و محتاطانه‌ترین انتخاب است. جنون غور در مابعدالطبیعه، و تفحص و پژوهش دربارهٔ آغاز و انجام را کنار بگذار؛ تمام این منطق را ژاژخایی محض بدان، و فقط از پی یک هدف برو — اینکه چگونه کاری را که در دسترس توست انجام دهی، و چگونه راه خود را بی‌اضطراب و همیشه لبخند بر لب دنبال کنی.

اگر افکار یونان در دو قرن اول میلادی را جمع‌بندی کنیم، به رغم لوکیانوس به این نتیجه می‌رسیم که این افکار عمدتاً مذهبی است. مردم زمانی ایمان خود را به ایمان از دست داده و روی به منطق آورده بودند؛ اکنون ایمان به منطق را از دست می‌دادند، و دوباره به سوی ایمان باز می‌گشتند. فلسفهٔ یونان مدار خود را بدین نحو طی کرده بود: از خداشناسی بدوی خود که نقطهٔ آغازش بود از طریق شکاکیت سوفسطاییان اولیه، الحاد ذیمقراطیس، نوازش‌های سازش‌گرانهٔ افلاطون، ناتورالیسم ارسطو، و وحدت وجود رواقیون سرانجام دوباره به رازوری و تسلیم و زهد رسیده بود. آکادمی از اسطوره‌های سودگرانهٔ بنیادگزار، پس از پیمودن مرحلهٔ شکاکیت کارنئادس به اخلاص آمیخته به فضل پلوتارک رسیده بود؛ و بزودی در شهود آسمانی فلوطین (پلوتینوس) به اوج خود می‌رسید. دستاوردهای علمی که فیثاغورس به فراموشی سپرده شده بود، ولی تصور او را راجع به تناسخ حیاتی دیگر می‌یافت. فیثاغورسیان جدید، اسرار اعداد را می‌جستند، هر روز وجدان خود را بررسی می‌کردند، و دعا می‌کردند که پس از حداقل تناسخ — اگر لازم باشد از طریق برزخ — به وحدتی مسعود با خدا برسند.

فلسفهٔ رواقی دیگر فلسفهٔ آمیخته به غرور و بی‌اعتنایی آریستوکرات‌ها نبود، و بیان غائی‌ش را، که فصیح‌ترین بیانش هم بود، در وجود یک برده یافته بود. آیین آن، مبنی بر اینکه سرانجام دنیا مشتعل و نابود می‌گردد، رد کردن هر گونه لذت جسمانی، تسلیم خاشعانه‌اش به مشیت ناپیدای الاهی، همه، راه را برای الاهیات و اصول اخلاقی مسیحیت آماده می‌ساخت. روحیهٔ شرقی دژ اروپایی را تسخیر می‌کرد.

نوشته و پژوهش شده توسط دکتر شاهین صیامی