~74 دقیقه مطالعه • بروزرسانی ۶ فروردین ۱۴۰۵
مصر رومی
مصر میبایست خوشبختترین کشور میبود؛ زیرا نه تنها نیل آن را رایگان سیراب میکرد، بلکه این کشور از هر حیث خودکفاترین سرزمین حوزه مدیترانه بود — از لحاظ حبوبات و میوه غنی بود، سالی سه بار محصول برمیداشت؛ از حیث صنایع بینظیر بود، به یکصد کشور جنس صادر میکرد؛ و بندرت جنگ خارجی یا داخلی نظمش را میآشفت. معهذا، شاید هم به سبب همین عوامل، یوسفوس میگوید: «ظاهراً مصریان هیچگاه، حتی یک روز، از آزادی برخوردار نبودهاند.» ثروتشان دیگران را به وسوسه میانداخت، و بیحالی نیمهگرمسیریشان این امکان را میداد که خودکامگان و کشورگشایان مدت پنجاه قرن، یکی پس از دیگری، بر آنان حکم رانند.
روم مصر را در گروه ایالات مفتوح نمیشمرد، بلکه آن را ملک امپراتور میپنداشت، و آن را به وسیله یک فرماندار، که مستقیماً در برابر امپراتور مسئول بود، اداره میکرد. کارمندان یونانیالاصل بومی در رأس سه بخش این سرزمین — مصر سفلا، مصر وسطی، مصر علیا — و سی و شش ولایت آن قرار داشتند؛ و زبان رسمی هم یونانی ماند. رومیان به هیچ روی نکوشیدند اهالی را شهرنشین کنند، زیرا کارکرد اصلی مصر این بود که انبار گندم روم باشد. املاک وسیعی از کاهنان گرفته شده و به سرمایهداران رومی یا اسکندرانی داده شده بود تا براساس نظام املاک وسیع اداره و به وسیله فلاحین، که به استثمار بیدریغ عادت کرده بودند، کشت شود. سرمایهداری دولتی بطالسه در شکلی دیگر همچنان دوام داشت. کوچکترین مسائل مربوط به کشاورزی هم از سوی دولت معین و کنترل میشد: بوروکراتهایی که عدهشان روزبهروز زیادتر میشد تصمیم میگرفتند که چه غلاتی و به چه مقدار کاشته شود، هر سال مقدار بذر لازم را معین میکردند، محصول را در انبارهای دولت تحویل میگرفتند، سهمیه روم را صادر و مالیات جنسی را برداشت میکردند، و مازاد را در بازار میفروختند. گندم و کتان، از هنگام بذرافشانی تا فروش محصول، در انحصار دولت بود. تولید آجر، عطر، و روغن کنجد نیز، لااقل در فیوم، در انحصار دولت قرار داشت. ایجاد مؤسسه خصوصی در دیگر حوزهها مجاز بود، ولی تابع مقررات شدیدی بود. همه منابع معدنی به دولت تعلق داشت، و استخراج مرمر و سنگهای قیمتی از امتیازات دولت بود.
صنایع خانگی، که در مصر از قدیم وجود داشت، بعدها در شهرهای پتولمائیس، ممفیس، تبای (طیوه)، اوکسورهونخوس، سائیس، بوباستیس، نوکراتیس، و هلیوپولیس رواج بیشتری مییافت. در اسکندریه، یعنی در این پایتخت پرجنبوجوش، صنایع خانگی نیمی از فعالیت مردم آن محسوب میشد. صنعت کاغذسازی ظاهراً به مرحله سرمایهداری رسیده بود، زیرا استرابون میگوید که چگونه مالکان کشتزارهای پاپیروس میزان تولید خود را محدود میکردند تا به بهای آن بیفزایند. کاهنان از محوطههای معابد برای نصب کارخانههای دستی خود استفاده میکردند، و پارچههای ظریف برای خودشان و برای فروش تولید میکردند. تعداد بردگانی که به کاری جز کارهای خانه اشتغال داشته باشند در مصر زیاد نبود، زیرا کارگران آزاد بهزحمت بیش از تأمین مایحتاج برای بقا مزد میگرفتند. کارگران گاهی اعتصاب میکردند («آناخورسیس» = انقطاع) بدین معنی که از کار دست کشیده و در معابد بست مینشستند. تا اینکه سرانجام یا گرسنگی و یا وعده و وعید آرامشان میکرد. گاهی هم که مزدشان را زیاد میکردند، قیمتها هم بالا میرفت، و نتیجتاً تغییری در وضعشان حاصل نمیشد. وجود اصناف مجاز بود، ولی اصناف اساساً مربوط به بازرگانان یا مدیران مؤسسات بود. دولت از وجود آنها برای جمعآوری مالیات و سازماندادن کار اجباری در قناتها، سدها و مؤسسات دیگر استفاده میکرد.
بازرگانی داخلی پر دادوستد، اما کند بود. راهها مناسب نبودند، و برای حملونقل زمینی از آدم، خر، و شتر استفاده میشد. در آن زمان شتر در آفریقا بهعنوان حیوان بارکش به جای اسب به کار میرفت. بیشتر دادوستد از طریق رودخانههای داخلی انجام میگرفت. یک ترعه بزرگ به پهنای ۵۰ متر، که حفر آن در دوره ترایانوس پایان پذیرفت، مدیترانه را از طریق نیل و دریای سرخ به اقیانوس هند میپیوست. از بندرهای دریای سرخ، یعنی از آرسینوئه، موئوس هورموس، و برنیکه هر روز کشتیهایی به سوی آفریقا یا هند حرکت میکردند. نظام بانکی، که هزینه مالی تولید و دادوستد را تأمین میکرد، کاملا تحت نظارت دولت بود. مرکز هر بخش یک بانک دولتی داشت که کار دریافت مالیاتها و امانتداری وجوه عمومی را انجام میداد. کشاورزان، صاحبان صنایع، و سوداگران میتوانستند از دولت، از کاهنان متصدی خزانههای معابد، یا از صرافیهای خصوصی وام بگیرند. به هر محصول، هر مؤسسه، هرگونه فروش، صادرات و واردات، حتی به مقابر و تشییع جنازه مالیات تعلق میگرفت. به علاوه گاهگاهی از فقرا مالیات جنسی اضافه و از اغنیا، بر طبق رسم پرداختن مخارج خدمات عمومی، مبلغی وصول میکردند. از دوره آگوستوس تا دوره ترایانوس، وضع کشور مصر یا لااقل وضع طبقات حاکم آن خوب بود؛ پس از این دوره شکوفایی، کشور از فشار مالیات و باج بیپایان و رخوت ناشی از اقتصاد تحت کنترل شدید فرسوده و درمانده گشت.
جز اسکندریه و نوکراتیس، سایر نواحی مصر، در انزوا و آرامش، مصری ماند. فرایند رومیکردن از دهانههای رود نیل فراتر نرفت. حتی اسکندریه هم، که بزرگترین شهر یونانی بود، در قرن دوم میلادی بیش از پیش خصلت، زبان، و رنگوبوی یک متروپولیس (مادرشهر) شرقی را به خود میگرفت. از ۸٬۵۰۰٬۰۰۰ نفر جمعیت مصر ۸۰۰٬۰۰۰ نفر آن در پایتخت به سر میبردند (در سال ۱۹۳۰ جمعیت آن ۵۷۳٬۰۰۰ تن بود)، و از این لحاظ مقام دوم را پس از رم حائز بود. از حیث صنایع و بازرگانی نیز در کل امپراتوری سرآمد بود. در نامهای که برخی آن را به هادریانوس نسبت میدهند، نوشته شده است که در اسکندریه هر کسی مشغول کاری است، هر کس حرفهای دارد؛ حتی مفلوجها و کورها هم کاری پیدا میکنند. در آنجا، جنب هزاران قلم جنس دیگر، شیشه، کاغذ و پارچه در مقیاس وسیع تولید میشد. اسکندریه مرکز پوشاک و مد عصر بود، و مدلها را تهیه و لباسها را آماده میکرد. طول اسکله بندر بزرگ آن بالغ بر ۱۴ کیلومتر بود. ناوگان بازرگانیش از این بندر، شبکه تجاری گستردهای، که بسیاری از دریاها را زیر پوشش داشت، ایجاد کرده بود. اسکندریه مرکز جهانگردی نیز بود، و مجهز به مهمانخانه، راهنما و مترجم برای سیاحانی بود که برای دیدن اهرام معابد با شکوه تبای (طیوه) میآمدند. خیابان اصلی آن، که بیست و دو متر پهنا داشت به طول پنج کیلومتر آراسته به ستونها، طاقها، و دکانهای جالبی بود که زیباترین فراوردههای صنایع و حرفههای دوران باستان را عرضه میکردند. در بسیاری از چهارراهها، میدانهایی وجود داشت که آنها را پلاتئای یعنی «راههای فراخ» مینامیدند، و واژه ایتالیایی پیاتزا (در زبان انگلیسی پلازا و پلیس) هم مشتق از آن است. عمارات مجللی خیابانهای بزرگ اسکندریه را زینت میدادند: یک تئاتر وسیع، یک امپوریون یا بورس، معابد پوسیدون و قیصر و ساتورنوس، یک سراپئوم یا معبد سراپیس معروف، و مجموعهای از عمارات دانشگاهی که در جهان به نام موزه، یعنی جایگاه موزها شهرت داشت. شهر به پنج محله تقسیم شده بود که یکی از آنها کمابیش فقط کاخها، باغها، و عمارات اداری بطالسه را در بر میگرفت، که اینک مورد استفاده فرماندار رومی بود. بنیانگذار شهر، یعنی اسکندر کبیر، در همین محل در آرامگاهی زیبا، در عسل مومیاییشده و در تابوتی از بلور نگهداری میشد.
تقریباً از تمام ملتهای مدیترانه، اعم از یونانی و مصری و یهودی و ایتالیایی و عرب و فنیقی و ایرانی و حبشهای و سوری و لیبیایی و کیلیکیایی و سکوتیانی و هندی، و نوبیایی، عناصری در میان جمعیت اسکندریه یافت میشدند. اینان در کنار هم مخلوطی پرغوغا و آتشینمزاج تشکیل میدادند از مردی پرخاشگر و بینظم، از لحاظ فکر و عقل بسیار باهوش، بذلهگو و بیملاحظه، در گفتار وقیح و بیپروا، شکاک ولی موهومپرست، از لحاظ اخلاق بیبندوبار، شادخوی، و عاشق پروپاقرص تئاتر و موسیقی و مسابقات عمومی. دیون زریندهن زندگی در اسکندریه را به «مجلس سرور دائمی ... رقاصان، هلهلهکنندگان، و آدمکشان» تشبیه میکند. ترعهها شبها مملو از هیاهوی شبزندهداران دلشادی بود که با قایقهای مخصوصی هشت کیلومتر را تا شهرک تفریحی کانوپوس در حومه شهر طی میکردند. مسابقههای موسیقی، به اندازه مسابقات اسبدوانی، مردم را به هیجان میآورد و آنها را به کفزدن وا میداشت.
اگر گفتة فیلن را بپذیریم، چهل درصد از جمعیت اسکندریه یهودی بودند. اغلب یهودیان اسکندریه در صنایع و بازرگانی کار میکردند، و زندگی بسیار فقیرانهای داشتند. بسیاری نیز تاجر و کاسب بودند، و معدودی پول وام میدادند، بعضی هم آنقدر غنی بودند که بتوانند مقامات دولتی حسدانگیز اشغال کنند. این یهودیان که در آغاز در یکی از پنج محله مسکن داشتند، بعدها آنقدر زیاد شدند که محله دیگری را هم اشغال کردند. آنها قوانین مخصوص و ریشسفیدهای خود را داشتند، و روم نیز این امتیاز مبنی بر عدم الزام به رعایت هرگونه مقررات قانونی مغایر با مذهبشان را، که بطالسه برایشان قائل شده بودند، همچنان محفوظ داشت. یهودیان به کنیسه با شکوه مرکزی خود، که باسیلیکای ستوندار بسیار بزرگی بود، میبالیدند. این کنیسه به اندازهای وسعت داشت که لازم بود یک سلسله علایم به کار برند تا شنوندگانی که آنقدر دور از محراب بودند (که نمیتوانستند سخنان ربن را بشنوند)، بتوانند به سخنان ربن در موقع لازم پاسخ مناسب دهند. به طوری که یوسفوس مینویسد، زندگی اخلاقی یهودیان در مقایسه با بیبندوباری جنسی جامعه «غیر یهودی» سرمشق و نمونه بود. آنها از فرهنگ فکری فعالی برخوردار بودند، و خصوصاً در پیشرفت فلسفه، تاریخنویسی، و علم سهم شایانی داشتند. خصومت نژادی بارها این شهر را دستخوش اغتشاش ساخت. در رساله یوسفوس تحت عنوان بر ضد آپیون (یک رهبر ضد یهود)، تمام علل، تمام براهین، و تمام افسانههایی را که هنوز تا دوران حاضر باعث اختلال روابط میان یهودیان و غیر یهودیان است، مییابیم. در سال ۳۸ میلادی، گروهی از عوام یونانی کنیسهها را به تصرف درآوردند و مصرانه میخواستند در هر یک از آنها مجسمهای از کالیگولا بهعنوان خدا قرار دهند. آویلیوس فلاکوس، فرماندار رومی، عنوان شارمندی اسکندریه را از یهودیان سلب کرد، و به آنهایی که در خارج از محله اولیه یهودیان سکونت داشتند چند روز مهلت داد تا به آن محله بازگردند. همینکه مهلت سپری شد، یونانیان عامی چهارصد خانة یهودی را آتش زدند، عدة زیادی از یهودیان خارج از محله را کشتند و یا مورد ضرب و جرح قرار دادند. سیوهشت تن از اعضای گروسیای یهودیان (مجلس شیوخ یا سنا) بازداشت شدند و در یک تئاتر در حضور مردم تازیانه خوردند. هزاران یهودی خانه و کاشانه، کار، و پسانداز خود را از دست دادند. جانشین فلاکوس موضوع را به امپراتور ارجاع کرد و دو هیئت نمایندگی جداگانه، مرکب از پنج یونانی و پنج یهودی، برای دفاع از مدعای خود در پیشگاه کالیگولا به روم رفتند (۴۰ میلادی). این امپراتور پیش از آنکه بتواند اظهار نظر کند درگذشت. کلاودیوس حقوق یهودیان اسکندریه را به آنان بازگردانید، عنوان شارمندی آنان را تأیید کرد، و به هر دو گروه مؤکداً امر کرد که صلح و آرامش را حفظ کنند.
فیلن
رئیس هیئت نمایندگی یهود که به نزد کالیگولا گسیل شده بود فیلن فیلسوف، برادر متصدی بازرگانی صادراتی یهودیان در اسکندریه، بود. به قراری که ائوسبیوس نقل میکند، فیلن از یک خانواده قدیمی روحانی بود. این تقریباً تنها چیزی است که از زندگی او میدانیم؛ اما پرمایگی و تقوایش در آثار متعددی که برای شناساندن مذهب یهود به دنیای یونان نوشته است، منعکس است. فیلن، که در محیط روحانی پرورش یافته بود، عمیقاً به قوم خود وفادار بود، و با این حال شیفته فلسفه یونانی نیز بود، این موضوع را هدف زندگی خود ساخت که کتاب مقدس و آداب و رسوم یهودیان را با افکار یونانی و، مقدم بر همه، با فلسفه «بسیار مقدس» افلاطون سازش دهد. برای این منظور، این اصل را اختیار کرد که تمام وقایع اشخاص، آیینها، و شرایع مذکور در عهد قدیم علاوه بر معنای ظاهری یک معنای تمثیلی هم دارند، و مظهر برخی از حقایق اخلاقی یا روانشناسی هستند. به یاری این روش میتوانست هر چیز را ثابت کند. به زبان عبری با لاقیدی چیز مینوشت، ولی به زبان یونانی چنان عالی مینوشت که ستایشگرانش میگفتند: «افلاطون مانند فیلن چیز مینویسد.»
فیلن بیشتر یک متأله بود تا فیلسوف؛ رازوری بود که زهد افراطیش به پیشباز زهد فلوطین و روحیه قرون وسطی میرفت. به عقیده فیلن، خدا جوهر عالم هستی، بیجسم، جاویدان، و وصفناپذیر است. عقل میتواند به وجود او پی ببرد، ولی نمیتواند هیچ صفتی را به او نسبت دهد، زیرا هر صفت خود یک نوع محدودیت است. تجسم خدا به یک شکل انسانی ناشی از تن در دادن به تخیل حسی انسان است. خدا در همه جا هست. «کجا را میتوان یافت که خدا در آنجا نباشد،» ولی خدا همه چیز نیست: ماده نیز جاویدان و قدیم است، لیکن تا زمانی که با نیروی الاهی در نیامیخته است نه جان دارد، نه حرکت، و نه شکل. خداوند در آفرینش جهان از طریق شکلدادن به ماده، و برای ایجاد رابطه با بشر، سپاهیانی از موجودات واسطه را به کار برد که در آیین یهودیان «فرشته»، در آیین یونانی «الاهگان»، و در فلسفه افلاطون «مثال» نام گرفتهاند. فیلن میگوید: «این قدرتها را ممکن است عموماً به صورت اشخاص تجسم کرد، ولی در واقع جز در روح خدا بهعنوان اندیشهها و قدرتهای الاهی وجود ندارند.»
این قدرتها بر روی هم آن چیزی را تشکیل میدهند که رواقیون لوگوس یا عقل الاهی خالق و راهبر جهان مینامیدند. فیلن که میان فلسفه و الاهیات، و مثل و صورت انسانیدادن در نوسان است، گاهی لوگوس را به منزله شخص در نظر میآورد؛ در یک تعبیر شاعرانه، آن را «نخستین مخلوق خدا»، فرزند خدا از دوشیزه حکمت، مینامد و میگوید که خدا خود را از طریق لوگوس بر انسان آشکار کرد. چون روح جزئی از خداست، به وسیله عقل میتواند به یک شهود عرفانی، نه از خود خدا، بلکه از لوگوس نایل آید. شاید اگر میتوانستیم خود را از اسارت ماده و حواس رها سازیم، و با ریاضت شدید و تأمل طولانی لحظهای روح خالص شویم، امکان آن را مییافتیم که در یک لحظه خلسه خود خدا را ببینیم.
لوگوس فیلن یکی از تأثیرگذارترین و نافذترین اندیشهها در تاریخ تفکر بشر بود. سوابق آن نزد هراکلیتوس، افلاطون، و رواقیون آشکار است. به احتمال زیاد فیلن با ادبیات جدید یهود، که حکمت خدا را به صورت یک شخص مشخص و آفریننده جهان درآورده بود، آشنا بوده است، و ظاهراً تحت تأثیر سطور کتاب امثال سلیمان (۸:۲۲-۸) قرار گرفته است، آنجا که حکمت میگوید: «خداوند مرا مبدأ طریق خود داشت، قبل از اعمال خویش از ازل. من از ازل برقرار بودم، از ابتدا پیش از بودن جهان.» فیلن معاصر حضرت عیسی بود، ظاهراً هیچگاه درباره او چیزی نشنیده بود، ولی بیآنکه بداند به شکلگیری الاهیات مسیحی کمک کرده است. ربنها به تفسیرهای تمثیلی او ایراد میگرفتند و به نظرشان چنین مینمود که میتواند بهانهای برای اهمال در اطاعت کامل از شریعت قرار گیرد؛ درباره مسلک مبتنی بر لوگوس بدگمان بودند و میپنداشتند که این مسلک به یکتاپرستی لطمه میزند؛ و شیفتگی فیلن نسبت به فلسفه یونان را تهدیدی به مستحیلشدن فرهنگ یهود در فرهنگهای دیگر، تباهی نژاد، و بنابراین مایه نابودی یهودیان پراکنده در جهان تلقی میکردند. ولی آبای کلیسا به زهد مکاشفهای این یهود به دیده اعجاب نگریستند، از اصول تمثیلی او برای پاسخگفتن به انتقادکنندگان یهود فراوان استفاده کردند، و مانند گنوستیکها و نوافلاطونیان شهود عرفانی خدا را بهعنوان اوج آمال بشری پذیرفتند. فیلن کوشیده بود میان فرهنگ یونان و فرهنگ یهود پلی بسازد. از نقطه نظر مذهب یهود در این هدف ناکام ماند، ولی از دید تاریخ، کامیابی با او بود؛ و نتیجه آن فصل اول انجیل یوحنا است.
پیشرفت علم
اسکندریه در علم پیشاهنگ بیرقیب عالم هلنیستی بود. کلاودیوس بطلمیوس را باید در ردیف بانفوذترین منجمین باستان دانست؛ چه، علیرغم کوپرنیک، طرز بیان بطلمیوسی هنوز در جهان باقی مانده است. این دانشمند در پتولمائیس، واقع در کنار نیل، به دنیا آمد و نامش منسوب بدانجاست. قسمت اعظم زندگانی خود را در اسکندریه گذرانید و در آنجا از سال ۱۲۷ تا ۱۵۱ میلادی به رصد و مطالعه پرداخت. یاد او عمدتاً بدان خاطر در اذهان باقی مانده است که نظریه آریستاخوس را، مبنی بر گردش زمین به دور خورشید، رد کرده است. این اشتباه ابدی بطلمیوس در اثری به نام آرایش ریاضی ستارگان مندرج است. عربها این اثر را المجسطی مینامیدند که از صفت عالی یونانی به معنای «بزرگترین» گرفته شده است؛ این عنوان در قرون وسطی تحریف شد و به صورت آلماگست درآمد که به همین نام در تاریخ معروف شده است. اثر مزبور تا هنگامی که کوپرنیک جهان را زیر و رو کرد بر آسمانها حکم میراند. معهذا، بطلمیوس ادعایی جز مرتبساختن نوشتهها و ملاحظات منجمین پیش از خود، بهویژه هیپارخوس، نداشت. او کیهان را به صورت کرهای تصویر میکند که هر روز پیرامون زمینی که آن هم کروی ولی بیحرکت است میگردد. هر چند ممکن است این نظریه برای ما عجیب جلوه کند (گرچه معلوم نیست که کوپرنیک دیگری در آینده بطلمیوسهای کنونی ما را به چه صورت درخواهد آورد) ولی همین فرضیه زمینمرکزی سبب گردید که موقعیت کواکب و سیارات را با دقتی بیش از آنچه اعتقاد به خورشید مرکزی در آن زمان میتوانست ممکن سازد محاسبه کنند. بطلمیوس، علاوه بر آن، نظریهای به نام خارج از مرکزها برای توجیه مدار سیارات پیشنهاد کرد، و بینظمی ادواری حرکت ماه را بر اثر قوه جاذبه خورشید کشف نمود. فاصله ماه تا زمین را از روی اختلاف منظر، که هنوز متداول است، اندازه گرفت و آن را پنجاه و نه برابر شعاع زمین تخمین زد که تقریباً معادل تخمین معمولی ماست؛ ولی بطلمیوس، مانند پوسیدونیوس، قطر زمین را کمتر از آنچه هست میدانست.
همانگونه که المجسطی نجوم قدیم را به صورت نهایی آن تنظیم کرد، تحقیقات جغرافیایی بطلمیوس نیز معلومات قدیم را درباره سطح کره زمین خلاصه و جمعبندی کرد. در اینجا نیز جدولهای دقیقش درباره طولها و عرضهای جغرافیایی شهرهای عمده جهان نادرست بود، زیرا براساس تحقیق نادرست پوسیدونیوس از ابعاد جهان تهیه شده بود؛ ولی کریستف کلمب اعتقاد خود به مقدور بودن سفر به هندوستان در مدتی معقول از طریق کشتیرانی به سمت غرب را مدیون همین اشتباه قوت قلبدهندهای بود که بطلمیوس نقل کرده بود. بطلمیوس نخستین کسی است که در جغرافیا واژههای «مدار» و «نصفالنهار» را به کار برده است؛ و در نقشههایش، یک سطح کروی را روی یک مدار مسطح با موفقیت ترسیم کرد. ولی او بیشتر ریاضیدان بود تا منجم و جغرافیدان. کارش اساساً عبارت از این بود که فرمولهای ریاضی وضع کند. شعاع زمین را به شصت جزء دقایق اولی، که «دقیقه» معمولی ما باشد، و هر یک از این دقایق را به شصت جزء دقایق ثانی، که «ثانیه» کنونی باشد، تقسیم کرد.
بطلمیوس، با آنکه اشتباهات بسیار کرد، ولی سرشت و صبر و حوصله یک دانشمند واقعی را داشت. کوشید که بنیاد تمام استنتاجات را به مشاهده متکی سازد، مشاهداتی که ندرتاً از شخص خود او بود. او در یک زمینه آزمایشات فراوان انجام داده است: اثر وی به نام نورشناسی را، که مطالعهای در باب انکسار نور است، «مهمترین پژوهش تجربی عهد باستان» دانستهاند. جالب اینجاست که این شخص — که بزرگترین ستارهشناس، جغرافیدان، و ریاضیدان زمان خویش بوده است — اثری هم دارد به نام تترابیبلیوس یا «چهار کتاب» که درباره حاکم بودن وضعیت ستارگان بر زندگی بشر است.
در همان زمان، ارشمیدس کوچکی امکان جدیدی به جهان باستان میداد که یک انقلاب صنعتی را به وجود آورد. این مخترع و مؤلف عالیقدر که ما جز نامش، هرون، از او چیزی نمیدانیم، در این عصر در اسکندریه رسالات فراوانی در ریاضی و فیزیک منتشر ساخت که ترجمه عربی برخی از آنها در دست است. او صریحاً برای آگهی خوانندگان خود اعلام میدارد که قضایا و اختراعاتی که به آنان ارائه میدهد، الزاماً از خود او نیستند، بلکه گردآوردههای چند قرنند. در رسالهای به نام دیوپترا آلتی را وصف میکند که شبیه به تئودولیت است و اصولی برای اندازهگیری وضع میکند که به کمک آن میتوان، به وسیله برآورد، فواصل نقاطی را که به آنها دسترسی نیست اندازه گرفت. در مکانیکا، که یکی دیگر از رسالات اوست، موارد استعمال و تلفیقهای ابزار سادهای مانند چرخ، محور، قرقره، گوه، و میخپیچ را شرح میدهد. در پنوماتیکا فشار جو را در طی هفتاد و هشت آزمایش مورد بررسی قرار میدهد. این آزمایشها اغلب جنبه شعبدهای خوشآیندی هم دارد؛ مثلاً نشان میدهد که اگر ظرفی داشته باشیم که با دیوارهای به دو قسمت شده باشد و بالای هر قسمت یک سوراخ باشد و در پایین ظرف یک سوراخ خروجی مشترک باشد، اگر این دو قسمت را از آب و شراب پر کنیم با بستن هر یک از سوراخهای هوا در بالای ظرف از سوراخ خروجی آب یا شراب میریزد.
همین سرگرمیها، او را به ساختن یک تلمبه فشاری، یک تلمبه با موتور آتشی با پیستون و سوپاپ، یک ساعت آبی، یک ارگ آبی، و یک ماشین بخار رهنمون شد. در این ماشین بخار، بخار آب جوش به وسیله لولهای به یک کره توخالی میرسید و از سوراخهای مورب واقع در مقابل یکدیگر بیرون میآمد، و در نتیجه کره توخالی در جهت عکس بیرونآمدن بخار میچرخید. هوس شوخطبعی هرون مانع از آن گشت که این اختراع را تکمیل کند و در صنایع به کار بندد. او از بخار برای نگاهداشتن یک بالون در هوا، برای نغمهسرایی یک پرنده مصنوعی، و برای شیپور زدن یک مجسمه استفاده کرد. در رسالهای تحت عنوان کاتوپتریکا انعکاس نور را مورد مطالعه قرار میدهد و نشان میدهد که چگونه میتوان آینههایی ساخت که با آن بتوان پشت خود را دید یا سر و ته، با سه چشم، دوبینی، و غیره در آن دیده شد. او به شعبدهبازان یاد میداد که چگونه با دستگاههای پنهانشده تردستی کنند. با گذاشتن سکهای در شکاف یک فواره، آب از آن سرازیر میساخت. یک ماشین مخفی ساخت که آب گرمشده را در سطلی جاری میساخت و افزایش تدریجی وزن این سطل به کمک چند قرقره درهای یک معبد را باز میکرد. با این کارها و صدها کار دیگر هرون موفق شد یک معجزهگر باشد، اما در عوض دیگر نتوانست جیمز وات زمان خود گردد.
اسکندریه از دیرزمانی مرکز عمده تعلیم پزشکی بود. مدارس پزشکی معروفی در مارسی، لیون، ساراگوسا، آتن، انطاکیه، کوس، افسوس، سمورنا و پرگاموم وجود داشت، اما از همه ایالات، دانشجویان پزشکی به اسکندریه میآمدند. حتی در قرن چهارم میلادی، هنگامی که مصر رو به افول میرفت، آمیانوس مارکلینوس چنین مینویسد: «برای تأیید و صحه گذاشتن بر مهارت یک پزشک، کافی است بگوید که در اسکندریه تعلیم دیده است.» تخصصیافتن رو به پیشرفت بود، و فیلوستراتوس (حد ۲۲۵) مینویسد: «هیچ کس نمیتواند یک پزشک عمومی باشد. متخصصاتی برای زخم، تب، بیماریهای چشم، و سل لازم است.» در اسکندریه مردگان را کالبدشکافی میکردند. گویا حتی تشریح روی افراد زنده نیز در آنجا انجام یافته باشد. جراحی نیز ظاهراً در قرن اول میلادی در اسکندریه به اندازه هر نقطه اروپا در دوران قبل از قرن نوزدهم پیشرفته بوده است. تعداد زنهای پزشک نیز کم نبوده است. یکی از آنها به نام مترودورا رساله مفصلی در باب بیماریهای رحم نوشت. تاریخ پزشکی این عصر با نامهای بزرگی زینت یافته است: روفوس، از اهالی افسوس، که تشریح چشم را توصیف کرد، اعصاب حرکتی را از اعصاب حسی تمیز داد، و طریقه جلوگیری از خونریزی را در عملیات جراحی بهبود بخشید؛ مارینوس اسکندرانی که به خاطر عملهایی که روی جمجمه انجام داده مشهور است؛ و آنتولوس که بزرگترین چشمپزشک زمان خویش بود. دیوسکوریدس کیلیکیایی (۴۰ - ۹۰ میلادی) رسالهای به نام در باب گیاهان دارویی نوشت و در آن ششصد گیاه طبی را به طور عملی چنان دقیق و عالی شرح داد که این کتاب در موضوع خود تا دوره رنسانس مرجع اصلی بود. این دانشمند استعمال پوششهای طبی را برای جلوگیری از آبستنی تجویز میکرد. و نسخه شراب مهر گیاه او برای تولید بیحسی در جراحی در سال ۱۸۷۴ نتیجه موفقیتآمیز داد.
سورانوس افسوسی، در حدود سال ۱۱۶ میلادی، رسالهای در باب بیماریهای زنان و زایمان و مراقبتهای پس از تولد منتشر ساخت؛ این اثر در میان آثار پزشکی باقیمانده از دوره باستان تنها مقامی پایینتر از مجموعه بقراط و آثار جالینوس دارد. در این کتاب وی دستگاهی برای معاینه مهبل و یک صندلی ویژه مامایی را وصف میکند؛ تشریح درخشانی از زهدان به دست میدهد؛ رژیم غذایی و توصیههای عملی امروزی، مثل شستن چشم نوزاد با روغن، پیشنهاد میکند؛ پنجاه روش برای جلوگیری از آبستنی عرضه میکند که بیشترشان از طریق گذاشتن دارو در مهبل است؛ و، برخلاف بقراط، سقط جنین را در صورتی که جان مادر در خطر باشد جایز میداند. سورانوس بزرگترین متخصص بیماریهای زنان در عهد باستان بود. از زمان او تا آمبرواز پاره، یعنی تا پانزده قرن بعد، چیزی بر دستورهای او اضافه نشد. چنانچه هر چهل رساله او باقی مانده بود، احتمال داشت که این شخص همردیف جالینوس قرار گیرد.
مشهورترین پزشک آن عهد پسر معماری از اهالی پرگاموم بود که نام جالینوس (گالنوس) را، که به معنی آرام و صلحجو است، بر فرزند خود نهاد، به امید اینکه این کودک به مادر خود تأسی نکند. در چهاردهسالگی این پسربچه، نخستین عشق خود را در فلسفه یافت و تا پایان عمر نیز نتوانست از دام خطر خطرناک آن برهد. در هفده سالگی به پزشکی گرایید و این علم را در کیلیکیا، فنیقیه، فلسطین، قبرس، کرت، یونان، و اسکندریه (خط سیر شاخص طلاب علم در زمان باستان) تحصیل کرد. در آموزشگاه گلادیاتورهای پرگاموم جراح شد و مدتی در روم به طبابت پرداخت (۱۶۴ - ۱۶۸ میلادی). معالجات موفقیتآمیزش بیماران متمول بسیاری را به سوی او کشانید، و جلسات درسش شنوندگان ممتازی را جلب کرد. چنان نامور شد که از تمام ایالات به او نامه مینوشتند و توصیههای پزشکی میخواستند، و او هم نظرات تجویزی خود را با اطمینان به وسیله پست میفرستاد. پدر نیکسرشتش، که فراموش کرده بود چرا او را جالینوس (آرام-صلحجو) نامیده است، به او نصیحت کرده بود که عضو هیچ حزب و هیچ فرقه مذهبی نشود و همواره سخن حق بگوید. جالینوس به اندرزهای پدر عمل کرد و جهل و پولپرستی بسیاری از پزشکان رم را افشا کرد؛ در نتیجه ظرف دو سال ناچار شد که از دست دشمنان خود بگریزد. مارکوس آورلیوس او را بازخواند تا معالجه و مراقبت از کومودوس جوان را به عهده گیرد (۱۶۹ میلادی) و کوشید تا او را با خود به جنگ علیه مارکومانها ببرد؛ ولی جالینوس آنقدر هشیار بود که خیلی زود به رم بازگردد. پس از آن دیگر جز از آثارش اطلاعی از او در دست نداریم.
تعداد نوشتههای جالینوس تقریباً به کثرت نوشتههای ارسطوست. از پانصد مجلدی که به او منتسب میکنند، صد و هجده مجلد باقی است که جمعاً بیست هزار صفحه میشود و تقریباً تمام رشتههای پزشکی و چندین رشته فلسفی را در بر میگیرد. این نوشتهها امروزه از لحاظ پزشکی ارزش چندانی ندارد ولی در میان آنها اطلاعات گوناگونی وجود دارد و نشانه آن است که جالینوس دارای ذهنی زنده، نیرومند، و نقاد بوده است. اشتیاقش به فلسفه به او این عادت بد را داده است که از استقراهای محدود استنتاجهای وسیعی بکند. اعتقادی که به معلومات و توانایی خود داشت غالباً او را به جزمیتی میکشاند که با روح واقعاً علمی ناسازگار است، و اقتدار حجت بودنش اشتباهات مهمی را در قرون متمادی پابرجا نگاه داشته است. با اینوجود، مشاهدهگری دقیق، و از همه پزشکان قدیم تجربهگراتر بود. میگوید: «معترفم که در تمام عمر به مرضی دچار بودهام و آن اینکه به هیچ مطلبی ... اعتماد نکنم تا اینکه حتیالمقدور آن را خودم آزمایش کرده باشم.» چون دولت روم کالبدشکافی انسان زنده یا مرده را ممنوع کرده بود، جالینوس لاشه حیوانات و هم حیوانات زنده را تشریح میکرد. گاهی، در مورد تشریح انسان، از مطالعه درباره میمون، سگ، گاو ماده، و خوک نتایجی میگرفت که زیاده از حد عجولانه بود.
جالینوس، با وجود محدودیتهایی که داشت، بیش از هر صاحبنظر دیگر عهد باستان به پیشرفت علم تشریح یاری داد. او استخوانهای جمجمه و ستون فقرات، مجاری شیری، شبکه عضلانی، مجاری غدد زیرزبان و فک، و دریچههای قلب را با دقت توصیف کرد. او نشان داد که قلب از جای کندهشده میتواند در خارج از بدن به تپیدن خود ادامه دهد. ثابت کرد که، برخلاف آنچه مکتب اسکندریه مدت چهار سال تعلیم میداد، در شرایین خون جاری است نه هوا. کم مانده بود که در روزگار باستان در طرح نظریه هاروی پیشدستی کند. عقیده داشت که قسمت اعظم خون از طریق وریدها میرود و باز میگردد و بقیه خون آن با هوای آمده از ریهها آمیخته میشود و در شرایین میگردد. جالینوس نخستین کسی بود که چگونگی تنفس را شرح داد، و به وجه درخشانی حدس زد که عنصر اصلی هوایی که تنفس میکنیم همان است که در عمل احتراق فعالیت دارد. ذاتالجنب را از ذاتالریه متمایز ساخت، آنوریسم (اتساع جدار شریانها)، سرطان، و سل را توصیف کرد و تشخیص داد که سل ماهیت عفونی دارد. از همه بالاتر اینکه عصبشناسی تجربی را بنیاد نهاد. نخستین تقسیمات تجربی نخاع شوکی را انجام داد، اعمال حسی و حرکتی هر قسمت را مشخص ساخت، به وجود دستگاه اعصاب سمپاتیک پی برد، از دوازده جفت اعصاب جمجمه، هفت جفت آنها را شناخت، و با بریدن عمدی عصب حنجره سبب پدیدآمدن ناگویایی گردید. نشان داد که آسیبهای واردشده به یک سمت مغز اختلالاتی در سمت دیگر بدن ایجاد میکند. رخوت انگشتهای چهارم و پنجم دست چپ پاوسانیاس سوفسطایی را با تحریک شبکه بازویی که ریشه این عصب زند اعلایی کنترلکننده انگشتان مزبور در آنجا است، علاج کرد. به اندازهای در تشخیص عارضههای بیماری مهارت داشت که ترجیح میداد بدون پرسش از بیمار بگوید که مرض او چیست. غالباً به پرهیز، ورزش، و مالش متوسل میشد، ولی در داروشناسی هم خبره بود و برای تهیه داروهای کمیاب مسافرتهای فراوان میکرد. تجویز ادرار یا مدفوع را که هنوز بعضی از معاصرانش به آن توجه داشتند محکوم میساخت. برای معالجه قولنج زنجره خشکشده تجویز میکرد، روی غدهها و دملها پشکل بز میگذاشت، و تریاق را علاج بسیاری از بیماریها میدانست — این تریاق همان داروی مشهوری بود که مهرداد بزرگ آن را بهعنوان پادزهر به کار میبرد، مارکوس آورلیوس هر روز از آن میخورد، و حاوی گوشت مار بود.
آنچه به جالینوس بهعنوان یک آزمایشگر لطمه میزند نظریههای عجولانه اوست. او سحر و افسون را مسخره میکرد و در عوض به الهام در رؤیا قائل بود و گمان میکرد که تربیعهای ماه در حال بیماران اثر دارد. وی نظریه اخلاط چهارگانه (خون، بلغم، سودا، صفرا) بقراط را برگرفت، سرانگشتی هم از نظریه عناصر اربعه (خاک، باد، آب، آتش) فیثاغورس بدان افزود و سعی کرد همه بیماریها را به اختلال در تعادل این اخلاط یا عناصر تحویل کند. جالینوس از جانگرایان پر و پا قرص بود، و اعتقاد داشت که یک نفحه جانبخش یا روح در تمام قسمتهای بدن حلول میکند و آنها را به کار وامیدارد. چندین پزشک در مورد زیستشناسی تعبیرات مکانیستی کرده بودند. مثلاً آسکلپیادس عقیده داشت که علم وظایفالاعضا (فیزیولوژی) باید رشتهای از فیزیک محسوب شود. جالینوس عقیده او را رد میکرد و میگفت ماشین جز مجموع اجزای تشکیلدهنده آن چیز دیگری نیست، حال آنکه در موجود زنده اجزا باید زیر نظارت و سلطه هدفدار مجموعه تن باشند. همانگونه که فقط هدف میتواند منشأ، ساختمان، و کارکرد اعضا را توجیه کند، به همین سان نیز جهان را جز بهعنوان مظهر و ابزار یک نقشه یزدانی نمیتوان دریافت. البته خداوند فقط از راه نوامیس طبیعی عمل میکند، معجزه وجود ندارد، و بهترین تجلیدهنده وجود خداوند طبیعت است.
الاهیات و یکتاپرستی جالینوس سبب شد که مورد عنایت مسیحیان و سپس مسلمانان قرار گیرد. تقریباً همه نوشتههایش در گیرودار هجومهای بربرها در اروپا از بین رفت، ولی در مشرق زمین دانشمندان عرب آنها را حفظ کردند، و از سده یازدهم به بعد این نوشتهها از عربی به لاتین ترجمه شد. جالینوس از آن پس حجت مسلم و ارسطوی پزشکی گشت.
آخرین دوره خلاقه علوم یونانی با جالینوس و بطلمیوس پایان گرفت. از آن به بعد دیگر آزمایش و تجربه رها شد، و اصول لایتغیر حاکم گشت؛ ریاضیات در محدوده تکرار مسائل هندسه، زیستشناسی در محدوده ارسطو و علوم طبیعی در محدوده پلینی گرفتار شدند. پزشکی هم تا زمانی که اطبای عرب و یهود در قرون وسطی به احیای این شریفترین رشته علوم پرداختند، درجا زد.
شاعران صحرا
عربستان در طول دریای سرخ امتداد دارد و به وسیله این دریا از مصر جدا شده است. نه فراعنه، نه هخامنشیان، نه سلوکیها، نه بطالسه، و نه رومیان نتوانستند این شبهجزیره مرموز را فتح کنند. در عربستان بیابانی فقط اعراب بادیهنشین زندگی میکردند، ولی در جنوب غربی، یک سلسله کوه و جویبارهایی که از این کوهها روان میشدند، آبوهوای ملایمتر و نباتات بهتری به عربستان سعید (یمن) میداد. در این گوشههای دورافتاده کشور کوچک سبا وجود داشت که در «تورات» شبا نامیده شده است. این سرزمین به اندازهای از حیث کندر، مر، فلوس، دارچین، عود، سنبل هندی، صمغ، و سنگهای غنی بود که اهالی آن توانستند در مأرب و جاهای دیگر شهرهایی با معابد، کاخها، و ایوانهای با شکوه بسازند. بازرگانان عرب نه تنها محصولات کشورشان را به قیمتهای گزاف میفروختند، بلکه با کاروانهای خود با آسیای جنوب غربی و از راه دریا با مصر، کشور پارتها، و هند مناسبات بازرگانی شایان توجهی داشتند. در سال ۲۵ ق م، آگوستوس، آیلیوس گالوس را فرستاد تا این سرزمین را ضمیمه امپراتوری سازد. لژیونهای روم نتوانستند مأرب را بگیرند و با تلفات فراوان ناشی از بیماری و گرما به مصر بازگشتند. آگوستوس به ویرانساختن بندر عربی آدانا (عدن) اکتفا کرد و از آن پس نظارت بر بازرگانی میان مصر و هند را به دست آورد.
شاهراه بازرگانی به سوی شمال، که از مأرب شروع میشد، از شمال غربی شبهجزیره، یعنی از ناحیهای که در قدیم به عربستان سنگی یا آرابیاپترا معروف بود (پایتخت آن پترا نام داشت)، میگذشت. شهر پترا (البتراء) تقریباً در شصت و پنج کیلومتری جنوب اورشلیم واقع بود. وجه تسمیه خود این شهر حلقهای از صخرههای بلند و پرشیب بود که پترا در میان آن موقعیت سوقالجیشی خوبی داشت. در اینجا بود که اعراب نبطی در قرن دوم ق م کشوری بنیاد نهادند که کمکم از درآمد عبور کاروانها چنان غنی گردید که قدرت خود را از لئوکه کومه، در کنار دریای سرخ، تا مرز خاوری فلسطین، و از طریق گراسا و بوسترا تا دمشق گسترش داد. در زمان پادشاهی آرتاس چهارم (۹ ق م - ۴۰ میلادی)، این کشور به اوج عظمت خود رسید. پترا یک شهر یونانی شد که زبانش آرامی، هنرش یونانی، و زیبایی و شکوه خیابانهایش در حد اسکندریه بود. زیباترین مقبرههای غولآسا، که در میان صخرهها در بیرون شهر کنده شدهاند، و نماهای ساده و خشن ولی نیرومند با ستونهای مضاعف رده یونانی، که گاهی به بلندی سی متر میرسند، متعلق به این دوره هستند. پس از اینکه ترایانوس عربستان سنگی را در سال ۱۰۶ به امپراتوری ملحق ساخت، بوسترا پایتخت عربستان شد و به نوبه خود معماریاش، که مظهر ثروت و قدرت است، توسعه یافت. در این هنگام پترا رو به افول میرفت چون بوسترا و پالمورا چهارراه کاروانهای بیابان میشدند، و مقبرههای بزرگ به «پناهگاههای شبانه گلههای بادیهنشینان» بدل میگشتند.
شگفتترین جنبه امپراتوری پهناور روم کثرت شهرهای پرجمعیت بود. از آن زمان تاکنون هیچگاه شهرنشینکردن به این شدت نبوده است. لوکولوس، پومپیوس، قیصر، هرودس، و پادشاهان هلنیستی و امپراتوران رومی به ایجاد شهرهای جدید و زیبا ساختن شهرهای قدیم میبالیدند. بدین جهت، هنگام پیمودن ساحل خاوری مدیترانه از جنوب به شمال، از هر سی کیلومتر به شهری برمیخوریم: رافیا (رافا)، غزه، اشقلون، یوپا (ژافا)، آپولونیا، سامره-سبسطیه، و قیصریه. گرچه این شهرها در کشور فلسطین واقع شده بودند، نیمی از ساکنانشان یونانی بودند و زبان و مؤسسات و فرهنگشان عمدتاً یونانی بود و به منزله سرپلهای یونانی برای هجوم مشرکان به یهودیه بودند. هرودس وجوه هنگفتی خرج کرد تا قیصریه را در خور آگوستوس قیصر، که این شهر به نام او بود، گرداند. بندری زیبا، معبدی باشکوه، یک تئاتر، یک آمفی تئاتر، «کاخهای مجلل و عمارات بسیاری از سنگ سفید» در آنجا بنا نهاد. شهرهای یونانی دیگری بیشتر در داخل فلسطین برپا میگشت، مانند: لیویاس، فیلادلفیا، گراسا (جرش) و گادارا (جدره). در گراسا در طول خیابان اصلی آن هنوز یکصد ستون و خرابههای چندین معبد، یک تئاتر، گرمابه، و یک آبراهه برپاست و بر شکفتگی این شهر در قرن دوم میلادی گواهی میدهد.
جدره که هنوز ویرانههای دو تئاتر آن یاد نمایشنامههای یونانی را که در آنها نمایش داده میشد به خاطر میآورند، به سبب آموزشگاهها، استادان، و نویسندگانش شهرت داشت. در این شهر بود که، در قرن سوم ق م، منیپوس، فیلسوف کلبی و هزلنویس، زندگی میکرد و در طنزهای خود نشان میداد که، جز زندگانی عادلانه و شرافتمندانه، همه چیز بیهوده است؛ این فیلسوف سرمشق لوکیلیوس، وارو، و هوراس گشت. اینجا در «آتن سریانی» خود تقریباً صد سال پیش از میلاد، ملئاگروس، آناکرئون زمان خود، هزلنامههایی برای زنان زیبا و پسران رعنا مینوشت و قلم خویش را با عشق میفرسود:
جام، تابناک، تا هنگامی که بر لبان شیرین زنوفیلا، این عزیز عشق است لبخند میزند. چه خوش بود که آن لبهای سرخ بر لبان من جای داشتند و روانم را با بوسهای طولانی مینوشیدند.
یکی از شرارههای عشقش، که خیلی زود خاموش گشت، همواره به طرز خاصی در خاطرهاش میدرخشید — هلیودورا، که وی در صور عاشقش شده بود.
میخواهم بنفشههای سفید را با برگهای سبز مورد در هم آمیزم؛ میخواهم نرگس را با یاسهای درخشان در هم آمیزم؛ زعفران شیرین را با سنبل آبی؛ و سپس گل سرخ، گروگان راستین عشق را؛ باشد که همه اینها تاجی از زیبایی گردد و بر فراز زلفهای دلپذیر هلیودورای من جای گیرد.
اکنون «هادس او را ربوده است، و خاک گل تازه شکفته او را تیره کرده است. ای زمین، ای مادر، از تو خواهش دارم که وی را با مهر در سینه خود بفشاری.»
ملئاگروس با گردآوری مجموعهای به نام تاج گل، که مراثی یونانی را از اشعار ساپفو تا اشعار خویش دربر میگرفت، نام خود را جاودان ساخت. این مجموعه و مجموعههای مشابه دیگر با یکدیگر تلفیق شده، سبب پیدایش گلچین ادبیات یونانی شد. در این گلچین لطیفههای یونانی با خوبترین و بدترین جنبه خود به چشم میخورد. گاهی صاف و پرداخته همچون گوهر، و گاهی همچون جلوه میانتهی است. چیدن این چهار هزار «گل» از شاخههاشان برای ساختن تاج گلی پژمرنده عاقلانه نبوده است. بعضی قطعات یادی از مردان بزرگ و فراموششده یا مجسمههای معروف، یا خویشاوند مرده است؛ برخی دیگر به اصطلاح اشعاری است که برای سنگ گور اشخاص نوشته میشود، مثلاً درباره زنی که پس از زاییدن سه قلو مرده است با حالت زار میگوید: «پس از این باز هم زنها دلشان بچه بخواهد.» گلهای دیگر در واقع تیرهایی هستند که به سوی پزشکان، مقاطعهکاران، مربیان، زنان سرکش، و شوهرهای فریبخورده پرتاب شدهاند؛ یا، مستمندی دیده میشود که در حال ضعف است و با بوی یک پشیز به هوش میآید؛ یا عالم دستور زبانی که نوهاش پیدرپی برایش میگوید که اسم بر سه نوع است؛ یا مشتزنی که از مشتزدن دست کشیده، زن گرفته، و به مراتب مشتهایی بیش از آنچه در میدان مشتزنی تحمل میکرده است میخورد؛ یا کوتولهای که پشهای بلندش کرده است و خیال میکند که مانند گانومدس مورد تجاوز قرار گرفته است، طنز کوتاهی «آن زن مشهوری را میستاید که جز با یک مرد نخوابید.» در برخی از بندها خوشیهایی را میستاید که در شراب نهفته است، خوشیهایی که از حکمت حکیمانهتر است. چکامهای نیایشی، یکزنه بودن زناکاری را که بر اثر شکستن کشتی، در آغوش معشوقهاش به قعر دریا رفته است میستاید. برخی از قطعهها سرود عزایی است که از معتقدات مشرکان الهام میگیرد، و موضوع آن کوتاهی عمر است؛ پارهای دیگر حاکی از یقین و ایمان مسیحی به یک رستاخیز فرخنده است. بدیهی است که بیشتر این چامهها، زیبایی زنان و پسران و همچنین خلسه دردناک عشق را میستایند. آنچه ادبیات بعداً درباره درد عشق توانسته است بگوید، به ایجاز یا اطناب، با مضامینی به مراتب لطیفتر از قرن الیزابت، در این اشعار وجود دارد. ملئاگروس پشهای را پیک خود میسازد و او را مأمور میکند که پیامی به نگار آن لحظهاش برساند. و همشهری او، فیلودموس، مشاور فلسفی سیسرون، با لحن غمانگیزی به کسانتو چنین خطاب میکند:
گونههای سفید موی، سینهای به ناز عطرآگین شده، چشمهایی ژرف که آشیانه الاهگان هنر است، لبهای شیرینی که لذت کامل میدهند، ای کسانتوی رنگپریده، آوازت را برایم بخوان، بخوان. ... موسیقی چه زود قطع میشود. باز، باز نوای غمانگیز ولی دلپذیرت را سر کن، با انگشتان عطرآگینت، سیم ساز را بنواز؛ ای خوشی عشق، ای کسانتوی رنگپریده، بخوان.
سوریها
در ساحل شمالیتر، شهرهای قدیمی فنیقیه قرار داشتند که، مانند فلسطین، بخشی از ایالت مفتوحه سوریه بودند. کارگران چیرهدست و صنعتگران ماهرشان، موقعیت مناسبشان بهعنوان بندرهای تجارتی دیرین، و بازرگانان متمول و تیزهوششان، که کشتیها و کارگزاران خود را به همه جا گسیل میداشتند، این شهرها را یک هزاره از خلال حوادث روزگار زنده نگاه داشته بود. صور کاخهایی بزرگتر از کاخهای روم و در عین حال دخمههایی بدتر از آن داشت. بوی نامطبوع کارگاههای رنگرزیش در شهر میپیچید، ولی در عوض به این دلخوش بودند که پارچههای رنگارنگ و بهویژه پارچههای ابریشمی ارغوانیش را در سراسر جهان میپوشیدند. صیدا، که گویا صنعت شیشهسازی در آنجا کشف شده بود، اکنون در صنعت شیشه و برنز تخصص یافته بود. بروتوس (بیروت) به داشتن آموزشگاههای پزشکی، علم بیان، و حقوق شهرت داشت و به احتمال زیاد حقوقدانان بزرگی چون اولپیانوس و پاپینیانوس از این دانشگاه به رم رفتند.
هیچ یک از ایالات مفتوحه امپراتوری از لحاظ صنعتی پیشرفتهتر، و بارونقتر از سوریه نبود. در شهری که در روزگار ما سه میلیون نفر زندگی محقری بیش ندارند، در عهد ترایانوس ده میلیون نفر زندگی میکردند. پنجاه شهر از آب آشامیدنی پاک، گرمابههای عمومی، فاضلاب زیرزمینی، بازارهای زیبا، ژیمنازیومها، ورزشگاهها، تالارهای موسیقی و سخنرانی، آموزشگاهها، معابد، کلیساهای بزرگ، رواقها، و نگارستانهایی برخوردار بودند که از مشخصات شهرهای زیر نفوذ فرهنگ یونان در قرن اول میلادی است. قدیمیترین شهر این سرزمین دمشق بود که آنسوی لبنان بعد از صیدا قرار داشت، بیابانی که پیرامون آن را گرفته بود مستحکمش میساخت؛ و تقریباً به صورت باغی در میان بازوهای گشوده و رشتههای فرعی یک رودخانه، که آن را از روی شکر نعمت «رود طلا» مینامیدند، درآمده بود. راههای کاروانرو بسیاری به آنجا منتهی میشدند، و این کاروانها محصولات سه قاره جهان را به بازارهای این شهر میآوردند.
با پیمودن مرتفعات جبلالشرقی و با تعقیب راههای پرگردوغبار سمت شمال، مسافر امروزی از یافتن ویرانههای دو معبد باشکوه در دهکده بعلبک، که یک جلوخان دارند و در قدیم مایه سرافرازی هلیوپولیس، «شهر آفتاب» سوریهای - یونانی - رومی بودهاند، در شگفت میشود. آگوستوس مهاجرنشین کوچکی در آنجا مستقر ساخت و در نتیجه این شهر، یعنی مقر بعل خدای فنیقی ربالنوع خورشید و چهارراه دمشق و صیدا و بیروت، توسعه یافت. در زمان آنتونینوس پیوس و جانشینان او، معماران و مهندسان یونانی و رومی و سوریهای در محل یک معبد قدیمی بعل، مکان مقدس باشکوهی برای یوپیتر هلیوپولیتانوس برپا کردند. این بنا از سنگهای عظیم یکپارچه بود که از معدنی در مجاورت آنجا استخراج میشد. اندازه یکی از سنگهای آن در حدود بیست متر در پنج متر در سه متر است. این سنگ به تنهایی برای بنا کردن خانهای وسیع کافی است. پنجاه و یک پله مرمر به پهنای سی متر جلوخان معبد امتداد داشت و این جلوخان رواقی و به سبک کورنتی بود. در آنسوی دو جدار قسمت ستوندار معبد بزرگ برپا بود که هنوز پنجاه و هفت ستون آن باقی است. در نزدیکی آن، بقایای معبدی با ابعاد کوچکتر وجود دارد که آن را به ونوس، باکخوس، و دمتر نسبت میدهند. از این بنا نوزده ستون و یک در بزرگ با معماریهای ظریف برجا مانده است. ستونهای این معابد، که در زیر آسمانی بیابر در این کنج خلوت و دورافتاده با عظمت و تابناکند، از زیباترین شاهکارهای ساخته دست بشر به شمار میآیند. انسان با دیدن آنها، حتی بیش از آنچه در خود ایتالیا به چشم میخورد، شکوه روم را حس میکند و به عظمت ثروت و همت و ذوق و استعدادی پی میبرد که توانسته است در اینهمه شهرهای پراکنده معابدی بزرگتر و باشکوهتر از آنچه پایتخت پرجمعیت روم به خود دیده بود، برپا سازد.
مسافری که از میان بیابان رو به شرق، یعنی از حمص (امسای قدیم) به تدمر که یونانیان آن را پالمورا یعنی شهر هزاران هزار نخل مینامیدند، ره میسپارد نیز با چنین منظرهای روبهرو میشود. موقعیت مناسب و زمین حاصلخیز تدمر، که پیرامون دو چشمه جوشان بین جادههای میان امسا و دمشق و فرات واقع شده است، چنان سبب شکفتگی آن شدند که یکی از بزرگترین شهرهای مشرق زمین گشت. فاصلهاش نسبت به شهرهای دیگر باعث شد که با وجود تابعیت اسمی نسبت به پادشاهان سلوکی یا امپراتوران روم، عملاً استقلال خود را حفظ کند. در بزرگراه وسیع وسط این شهر، رواقهای سایهدار مشتمل بر چهارصد و پنجاه و چهار ستون قرار داشت. در چهارراههای اصلی آن طاقهای بزرگی برافراشته بودند که یکی از آنها بر جای مانده است و میتوان به قیاس آن در مورد بقیه هم اظهار نظر کرد. مایه افتخار شهر معبد آفتاب بود که در سال ۳۰ میلادی، به خدایان سهگانه بلندپایه، یعنی بعل، یارهیبول (آفتاب) و آگلیبول (ماه) اهدا شده بود. ابعاد آن نشانه ادامه سنت دیرین آشوریهاست که به بناهای سترگ توجه داشتند. جلوخان این معبد، که وسیعترین جلوخان در سراسر امپراتوری روم بود، یک ستونبندی بیهمتا به طول هزار و سیصد متر داشت که بیشتر آن مرکب از ستونهایی به سبک کورنتی بود که در چهار ردیف متوالی قرار داشتند. در جلوخان، و در معبد، حجاریها و نقاشیهایی بودند که نمونههای بهجا ماندهشان نشان میدهد که پالمورا با کشور پارتها، چه از حیث هنر و چه از لحاظ جغرافیایی، همسایه است.
در خاور پالمورا، راه بزرگی در دورا-ائوروپوس به فرات میرسید. در اینجا بود که در سال ۱۰۰ میلادی، بازرگانان برای تقسیم سود خود با تثلیث پالموری (سه خدای نامبرده)، معبدی نیمهیونانی و نیمههندی برپا کردند. یک نقاش شرقی نیز دیوارهای آن را با نقاشیهای دیواری آراست که بخوبی روشن میسازد هنر بیزانس و هنر مسیحی در آغاز منشأ شرقی داشته است. در نقطهای شمالیتر، در کنار رود بزرگ، محلهای تقاطع مهم دیگری در شهرهای تاپساکوس و زئوگما وجود داشتند. از تاپساکوس، با گردش به سوی مغرب، مسافر از برویا (حلب) و آپامیا میگذشت و در لائودیکیا، که هنوز به نام قدیمیش لاذقیه نامیده میشود و هنوز هم بندر پر فعالیتی است، به مدیترانه میرسید. میان لاذقیه و آپامیا، رودخانه اورونتس به سوی شمال روان بود و در طول دو ساحل آن املاک پردرآمدی واقع بودند. این رودخانه به انطاکیه، پایتخت سوریه، جریان داشت. اورونتس و یک شبکه فشرده از راهها محصولات مشرق زمین را به انطاکیه میآوردند. در همان حال بندر آن در مدیترانه، که سلوکیه پیریا نام داشت و بیست و دو کیلومتر پایینتر در کنار اورونتس بود، راه ورود کالاهای غربی به انطاکیه بود. قسمت اعظم این شهر در دامنه کوهی بود که اورونتس در پای آن جریان داشت. زیبایی منظرههایش به آن کمک میکرد که بهعنوان زیباترین شهر یونانی مشرق زمین، با رودس رقابت ورزد. خیابانهای شهر انطاکیه که در شب شبکه روشنایی پرنوری داشت، و امنیت آن در شب تأمین میشد. خیابان بزرگ آن، به طول هفت کیلومتر، با سنگ خارا فرش شده بود و در طرفین آن یک ستونبندی سرپوشیده قرار داشت که مردم میتوانستند، بیگزند از باران و آفتاب، سرتاسر شهر را بپیمایند. آب آشامیدنی در هر خانه فراوان یافت میشد. جمعیت مختلط آن مرکب بود از ششصد هزار یونانی، سوریهای، و یهودی که با شادی شهره شده بودند؛ آنها به لذتپرستی بیبندوبار وقت میگذراندند و به تمسخر کردن رومیان پرزرقوبرقی که برای حکمرانی بدانجا میآمدند معروف بودند. اهالی آن از سیرک به آمفی تئاتر و از فاحشهخانهها به گرمابهها میرفتند، و از پارک معروف آن واقع در حومه شهر، که دافنه نام داشت، استفاده کامل میکردند. جشنهای فراوان در آنجا برگزار میشد. آفرودیته همواره سهم خود را از این جشنها داشت. یکی از معاصران آن زمان میگوید که در جشن برومالیا، که در قسمت اعظم ماه دسامبر میگرفتند، تمام شهر به یک میکده شباهت داشت، و تمام شب صدای تصنیفها و خوشگذرانیهای پرغوغا در کوچهها میپیچید. انطاکیه مدارس علم بیان، فلسفه، و پزشکی داشت ولی مرکز آموزش نبود. مردم آن بهشدت در فکر آن بودند که روز خود را خوش بگذرانند و زندگی کنند، و هنگامی که احتیاجی به مذهب پیدا میکردند به نزد عالمان علم احکام نجوم، جادوگران، مدعیان کشف و کرامت، وکلاشان روی میآوردند.
سیمای عمومی سوریه در دوره تسلط رومیان حاکی از شکفتگی و رونقی است که بیش از هر ایالت دیگر در آن تداوم داشت. اغلب کارگران، جز آنها که کارهای خانه میکردند، آزاد بودند. طبقات بالا با آداب و فرهنگ یونانی زندگی میکردند، و طبقات پایین شرقی مانده بودند. در همین شهر، فلاسفه یونانی دوشادوش زنان فاحشه معابد و کاهنان اخته در آمدوشد بودند؛ تا زمان هادریانوس هنوز گاهگاهی کودکان را در راه خدایان قربانی میکردند، مجسمهسازی و نقاشی شکل نیمهشرقی-نیمهقرونوسطایی داشت. در دستگاه دولتی و ادبیات بیشتر زبان یونانی معمول بود، ولی زبانهای بومی، بهویژه آرامی، زبان توده مردم به شمار میرفت. عدة فضلا و دانشمندان کم نبود و شهرت زودگذر آنان در جهان میپیچید. نیکلائوس دمشقی نه تنها راهنمای آنتونیوس، کلئوپاترا و هرودس بود، بلکه وظیفه سنگین نگاشتن تاریخ عمومی را نیز به عهده گرفت. خود او میگوید که حتی هرکولس هم در مقابل چنین زحمتی قدم واپس مینهاد. روزگار، بلطافت، همه آثار او را از میان برده است، چنانکه به محض به دست آوردن فراغت آثار ما نیز چنین خواهد کرد.
مهرداد بزرگ
در طول سواحل شمالی آسیای صغیر، بیتینیا و پونتوس گسترده بودند که داخل آنها کوهستانی بود، ولی از حیث الوار چوب و سنگهای معدنی غنی بودند. مخلوطی از تراکیها، یونانیها، و ایرانیها، نژاد قدیمی حیتهای آنجا را تحتالشعاع قرار میدادند. سلسلهای از پادشاهان یونانی-تراکی بر بیتینیا حکومت میکردند، این پادشاهان در نیکومدیا (ایس-نیکمید) برای خود پایتختی بنا کردند، و شهرهای بزرگی در پروسا و در نیکایا (ایس-نیک) بنا نهادند. در حدود سال ۳۰۲ ق م، یک نجیبزاده ایرانی، که پارسایانه مهرداد نامیده میشد، کشوری برای خود از کاپادوکیا و پونتوس تشکیل داد و سلسلهای از پادشاهان نیرومند متأدب به آداب و فرهنگ یونانی بنیاد گذاشت که پایتختهایشان کوماناپونتیکا و سینوپه بود. فرمانروایی آنان گسترش یافت تا اینکه به منافع اقتصادی و سیاسی رومیان برخورد کرد. جنگهای مهردادی که به دنبال این جریان درگرفت، بجا و بحق نام پادشاه شایسته احترامی را بر خود دارد که آسیای غربی و بخش اروپایی یونان را در شورشی متحد کرد که هرگاه قرین موفقیت میشد چهره تاریخ را دگرگون میکرد.
مهرداد ششم در یازدهسالگی وارث تخت و تاج پونتوس گشت. مادر و قیمهایش برای آنکه جانشین او شوند، در هلاک او کوشیدند. بدین جهت از کاخ گریخت و قیافه خود را عوض کرد و مدت هفت سال در بیشهها بهعنوان شکارچی به سر برد و پوست حیوانات پوشید. در حدود سال ۱۱۵ ق م، با کودتایی مادرش از سلطنت خلع شد و او بر سر کار آمد. چون در معرض توطئههایی بود که از مختصات دربارهای شرق است، احتیاطاً هر روز اندکی زهر مینوشید تا در برابر بیشتر انواع مواد سمی، که اطرافیانش بر آن دسترس داشتند، مصونیت یابد. در طی تجارتش چندین پادزهر کشف کرد. از آنجا به پزشکی علاقهمند شد، و در این زمینه معلومات چنان با ارزشی گرد آورد که پومپیوس دستور داد آنها را به زبان لاتینی ترجمه کنند. زندگانی سختگیرانهاش در جنگل، به جسم و اراده او نیرو داده بود. اندام او چنان درشت شده بود که زره خود را برای سرگرمی و تفریح زایران به معبد دلفی فرستاد. سوارکار و جنگجوی ماهری بود، چنانکه میتوانست در دو بر آهو سبقت بگیرد، یک ارابه شانزده اسبی را براند، و در یک روز ۲۰۰ کیلومتر راه را در نوردد. لاف میزد که هیچ کس قادر نیست بر سر خوان بیش از او غذا بخورد یا بیاشامد، و حرمسرای بزرگی در اختیار داشت. مورخان رومی میگویند که بیرحم و ناجوانمرد بود و مادر، برادر، سه پسر، و سه دختر خود را کشت؛ ولی روم نظر خود وی را در این باره نقل نکرده است. آدمی نسبتاً با فرهنگ بود، به بیست و دو زبان آشنایی داشت، و هرگز از مترجم استفاده نمیکرد. ادبیات یونانی را تحصیل کرده بود، موسیقی یونانی را دوست داشت، معابد یونانی را پرمایه ساخت؛ و در دربارش دانشمندان، شاعران، و فیلسوفان یونانی راه داشتند. آثار هنری را جمع میکرد، و دستور داد سکههایی زدند که از لحاظ کیفیت بسیار قابل توجهند. ولی با اینوجود، در هوسرانی و درشتخویی محیط نیمهبربری خود سهیم بود و خرافات زمان خویش را قبول داشت. در برابر روم نه با مانوورهای سنجیده یک نفر سردار بزرگ یا رجل سیاسی، بلکه با دلاوری ذاتی یک جانور وحشی که در ششدر باشد از خود دفاع کرد.
چنین کسی نمیتوانست به داشتن کشور کوچکی که مادرش قسمتهایی از آن را به باد داده بود خرسند باشد. وی به کمک افسران و سربازان مزدور یونانی، ارمنستان و قفقاز را گشود، از رودکوبان و از تنگه کرچ گذشت و داخل کریمه شد، و تمام شهرهای یونان را در ساحل شرقی، شمالی و غربی دریای سیاه مطیع خویش ساخت. درهمریختن قدرت نظامی یونان مردم این نواحی را در برابر بربرهای داخلی تقریباً بیدفاع گذاشته بود، و آنان از دستههای سربازان یونانی مهرداد مانند نجاتدهنده خویش استقبال میکردند. شهرهایی که بدین ترتیب منقاد گشتند، سینوپه (سینوب)، تراپزوس (طرابوزان)، پانتیکا پایون (کرچ) و بیزانس بودند، ولی نظارت بیتینیایی بر هلسپونتوس (داردانل) تجارت پونتوس را در مدیترانه در اختیار پادشاهان خصم قرار میداد. هنگامی که نیکومدس دوم، پادشاه بیتینیا، به سال ۹۴ ق م درگذشت، دو فرزندش بر سر جانشینی او به منازعه برخاستند. یکی از آنان در صدد جلب پشتیبانی روم برآمد و دیگری، به نام سوکراتس، از پادشاه پونتوس یاری جست. مهرداد از اختلافات احزاب در ایتالیا برای اشغال بیتینیا و خلع سوکراتس استفاده کرد. روم، که نمیخواست بوسفور به دست دشمن بیفتد، به مهرداد و سوکراتس فرمان داد که بیتینیا را تخلیه کنند. مهرداد بدین امر راضی شد، ولی سوکراتس تن در نمیداد. فرماندار آسیا او را خلع و نیکومدس سوم را پادشاه کرد. این پادشاه جدید به تشویق فرماندار رومی، مانیوس آکویلیوس، پونتوس را اشغال کرد و بدین ترتیب نخستین جنگ مهردادی آغاز شد (۸۸ – ۸۴ ق م).
مهرداد احساس میکرد که تنها راه بقایاش در شورانیدن شرق هلنی علیه اربابان ایتالیایی است. وی خود را آزادکننده یونان اعلام کرد و گروهی سرباز فرستاد تا، در صورت لزوم، با توسل به زور شهرهای یونانی آسیا را آزاد کنند. چون در شهرها به مخالفت سوداگران برخورد، با احزاب دموکراتیک از در دوستی درآمد و به آنان وعده اصلاحات نیمهسوسیالیستی داد. ضمناً ناوگانش، که مرکب از چهارصد کشتی بود، ناوگان رومیان را در دریای سیاه غرق کرد، و ارتش دویست و نود هزار نفریش بر نیروهای نیکومدس و آکویلیوس چیره شد. این پادشاه پیروزمند، برای نشاندادن بیزاریش از حرص و آز رومیان، طلای مذاب در گلوی آکویلیوس به اسارت درآمده — که از کامیابیش در سرکوبی بردگان شورشی سیسیل شادمان بود — ریخت. شهرهای یونانی آسیای صغیر، که از پشتیبانی روم محروم شده بودند، دروازههای خود را به روی سپاهیان مهرداد گشودند و به او اعلام وفاداری کردند. به پیشنهاد مهرداد، در روز معین، همه ایتالیاییها را از مرد و زن و کودک در خانههایشان قتلعام کردند. عدة این کشتهشدگان هشتاد هزار نفر بود (۸۸ ق م). آپیانوس در این باره میگوید:
مردم افسوس فراریانی را که به معبد آرتمیس پناهنده شده بودند و در مجسمههای این الاهه آویخته بودند بیرون کشیدند و کشتند. اهالی پرگاموم رومیانی را که به معبد آسکلپیوس پناه جسته بودند با تیر از پای درآوردند. مردم آدراموتیوم کسانی را که میخواستند با شنا جان به در برند تا میان دریا تعقیب کردند، و خودشان را کشتند و کودکانشان را غرق کردند. ساکنان کاونوس (در ایالت کاریا) ایتالیاییهایی را که به پیرامون مجسمه «وستا» پناه برده بودند دنبال کردند، کودکان را در برابر چشم مادرها، سپس مادرها، و آنگاه مردها را به قتل رسانیدند. ... بدین سان آشکارا دیده شد که کینه اهالی نسبت به رومیان، بیش از ترس آنها از مهرداد، در این فجایع دخیل بود.
بیشک طبقات فقیرتر، که از تسلط رومیان بیش از همه لطمه دیده بودند، در رأس این قتلعام وحشیانه قرار داشتند. طبقات دارا، که روم از آنان حمایت کرده بود، لابد از چنین شورش انتقامجویانه شدیدی بر خود لرزیدهاند. مهرداد کوشید با معافکردن شهرهای یونانی از پرداخت مالیات برای مدت پنج سال و یا اعطای خودمختاری کامل به آنها اشخاص مرفهالحال را آرامش بخشد. آپیانوس مینویسد: «وی لغو وامها را اعلام داشت، بردگان را آزاد ساخت، بسیاری از املاک را ضبط، و زمینها را از نو تقسیم کرد.» برخی از نامداران جمعیتها توطئهای علیه او چیدند. او این توطئه را کشف کرد و دستور داد هزار و ششصد نفر از آنان را بکشند. طبقات پایین، به یاری فیلسوفان و استادان دانشگاه، در بسیاری از شهرهای یونان و حتی در آتن و اسپارت قدرت را قبضه کردند، و هم به روم و هم به ثروتمندان اعلان جنگ دادند. یونانیان دلوس، از شور و هیجان آزادی، بیست هزار نفر ایتالیایی را در یک روز قتلعام کردند. ناوگان مهرداد سیکلاد را به تصرف درآورد، و لشکریانش جزایر ائوبویا، تسالی، مقدونیه، و تراکیا را متصرف شدند. از دست رفتن «آسیا»ی غنی سرچشمه خراجی که تا آن هنگام به خزانه روم ریخته میشد و همچنین بهرههایی را که وامدهندگان رومی دریافت میکردند خشک کرد، و ایتالیا را دچار بحرانی مالی ساخت. این بحران مالی احتمالاً در جنبش انقلابی ساتورنینوس و کینا بیتأثیر نبوده است. خود ایتالیا هم دستخوش نفاق گشته بود، زیرا سامنیتها و لوکانیان به پادشاه پونتوس پیشنهاد پیمان اتحاد میکردند.
سنا، که از هر طرف دچار جنگ و انقلاب شده بود، اندوختههای سیم و زر معبدهای رومی را فروخت تا هزینه لشکریان سولا را بپردازد. تکرار اینکه سولا چگونه آتن را به تصرف درآورد، شورشیان را شکست داد، امپراتوری را برای روم حفظ کرد، و با مهرداد صلحی آمیخته با گذشت کرد در اینجا زاید است. پادشاه به پایتخت خود برگشت و در آنجا بآرامی به آراستن نیروی زمینی و دریایی دیگری همت گماشت. مورنا، معاون فرمانده روم در آسیا، تصمیم گرفت، پیش از آنکه مهرداد دوباره نیرومند شود، به او حمله کند. هنگامی که در این جنگ دوم مهردادی (۸۳ – ۸۱ ق م) مورنا شکست خورد، سولا او را به خاطر نقض پیمان صلح توبیخ کرد و فرمان ترک مخاصمه داد. شش سال بعد، نیکومدس سوم بیتینیا را به روم بخشید. مهرداد دریافت که اگر قدرت روم، که در همان زمان بوسفور در قبضه قدرت داشت، به مرزهای پافلاگونیا و پونتوس برسد، کشور او هم بزودی از میان میرود. در سومین جنگ مهردادی (۷۵ – ۶۳)، مهرداد کوشش واپسین خود را کرد و مدت دوازده سال با لوکولوس و پومپیوس جنگید؛ متحدان و یارانش به او خیانت کردند، و او به کریمه گریخت. در آنجا این جنگجوی پیر، در شصت و نهسالگی، سعی کرد برای گذشتن از کوههای بالکان و تصرف ایتالیا از سوی شمال سپاهی سازمان دهد. پسرش، فارناکس، بر او شورید، سربازانش از ورود بدین ماجرا سرباز زدند، و مهرداد، که همه او را تنها گذاشته بودند، سعی کرد خود را بکشد. زهری که خورد در وی اثر نکرد، زیرا مزاجش در برابر زهر مصونیت داشت؛ سپس خواست با شمشیر بدن خود را سوراخ کند، ولی دستش ناتوانتر از آن بود که آن را فشار دهد. دوستان و نمکپروردگانش، که از طرف پسرش مأمور قتل او بودند، به ضرب شمشیر و نیزه به زندگیش پایان دادند.
نثر
این حقیقت که شهرهای آسیای صغیر با سرعت زیاد از تب نوبه این جنگها رهایی یافتند شاهدی به سود حکومت رومیان است. نیکومدیا، پایتخت بیتینیا-پونتوس، و بعد محل اقامت دیوکلتیانوس امپراتور شد. چون مهمترین شورای مذهبی تاریخ کلیسای مسیحی در نیکایا تشکیل شد، نام این شهر جاودانی گشت. این دو شهر در ساختن عمارات چنان با یکدیگر رقابت میکردند که ترایانوس ناچار شد پلینی کهین را به آنجاها بفرستد تا جلو ورشکستشدنشان را بگیرد. نیکومدیا، فلاویوس آریانوس را به عالم ادب تقدیم داشته است. دیدیم که این مرد گفتارهای اپیکتتوس را گرد آورده است. آریانوس مدت شش سال فرماندار کاپادوکیا و یک سال آرخون آتن بود؛ با اینهمه مجال یافت که چندین کتاب بنویسد. از این آثار جز یکی به نام آناباسیس اسکندر و ضمیمه آن تحت عنوان ایندیکا چیز دیگر به جای نمانده است. این کتاب به زبان یونانی روشن و ساده نگاشته شده است، زیرا آریانوس گزنوفون را، هم از لحاظ سبک و هم از نظر زندگی سرمشق خود قرار داده بود. خودش با خودستایی خاص پیشینیان میگوید: «این اثر، از دوران جوانیم به بعد، برای من همارز زادگاه، خانواده، و کار دولتیام بوده است. بدین جهت خود را ناشایسته نمیدانم که در شمار بزرگترین نویسندگان زبان یونانی قرار گیرم.»
در کنار دریای سیاه، شهرهای دیگر نیز عمارات مهم و دانشمندان مشهور داشتند. مورلئا سیصد و بیست هزار جمعیت داشت. آماستریس (آماسرا) به نظر پلینی «شهری زیبا و دوستداشتنی» آمد، و به خاطر شمشادهای دلانگیزش معروف بود. سینوپه بهعنوان مرکز شیلات و بندر صدور الوار چوب و سنگهای معدنی این بخش شکوفا میگشت. آمیسوس (سامسون) و طرابوزان از طریق تجارت دریایی با سکوتیا (روسیه جنوبی) گذران میکردند، و آماسیا زادگاه و موطن مشهورترین جغرافیدان عهد باستان یعنی استرابون بود.
استرابون از خانواده متمولی بود که به قول خودش با پادشاهان پونتوس خویشاوندی داشت. مبتلا به لوچی خاصی بود و بدین جهت واژه استرابیسم را ساختهاند که به معنی «لوچی» و «دوبینی» است. بسیار سفر میکرد و ظاهراً در این مسافرتها مأموریتهای سیاسی داشت و هر فرصتی را برای گردآوری اطلاعات جغرافیایی و تاریخی مغتنم میشمرد. تاریخی نگاشته که اکنون از میان رفته است، و ادامه تاریخ پولوبیوس بوده است. در سال هفتم ق م، کتاب بزرگ جغرافیا منتشر ساخت که هر هفده جلد آن تقریباً محفوظ مانده است. وی نیز مانند آریانوس کتابش را با بیان محاسن اثر خویش آغاز میکند:
از خوانندگانم پوزش میخواهم و درخواست دارم که گناه بحثهای طولانی این کتاب را متوجه من ندانند، بلکه متوجه کسانی بدانند که صادقانه آرزومند کسب معرفت بر مطالب مشهور و قدیمی هستند. ... در این کتاب باید آنچه را که چندان مهم نیست کنار بگذارم و توجهام را به آنچه اصیل و با عظمت ... سودمند، فراموشنشدنی، یا مفرح است اختصاص دهم. همانگونه که هنگام قضاوت درباره ارزشهای هنری مجسمههای غولپیکر به جای آنکه هر جزء را با دقت فراوان بررسی کنیم، اثر کلی را در نظر میگیریم ... کتاب من نیز باید به همین گونه ارزیابی شود، زیرا این نیز اثری است غولپیکر ... و در شأن یک فیلسوف.
استرابون مطالبی را از پولوبیوس و از پوسیدونیوس مستقیماً، و مطالبی را از اراتستن من غیر مستقیم به عاریه میگیرد، آنها را مسئول اشتباهاتشان قلمداد میکند، و میگوید که اشتباهات شخص خودش نیز ناشی از منابعش است. البته این منابع را با صداقت کمنظیری ذکر میکند و بهطور کلی آنها را از روی تمیز و تشخیص برمیگزیند. خاطرنشان میسازد که توسعه امپراتوری روم سبب وسعت دانش جغرافیا شده است، ولی معتقد است که هنوز قارههایی بکلی نامکشوف — شاید در آنسوی اقیانوس اطلس — وجود دارند. او عقیده دارد که زمین شبهکره است (ولی اصطلاحی که به کار برده است احتمالاً معنی «کروی» نیز میدهد)، و اگر کسی به سوی مغرب اسپانیا کشتی براند، احتمالاً سرانجام به هند میرسد. میگوید سواحل همواره بر اثر آبروبی یا فوران در تغییرند و حدس میزند که متلاشیشدنهای قسمتهای زیرین زمین ممکن است روزی تنگه سوئز را بشکافد و دو دریا را یکی کند. کتابش خلاصه بسیار خوبی از معلومات زمان او درباره کره زمین است. باید این کتاب را یکی از دستاوردهای برجسته دانش باستان شمرد.
ولی دیون زریندهن در عهد خود مشهورتر از استرابون بوده است (۴۰ - ۱۲۰ میلادی). دیون از یک خانواده کهن و ممتاز پروسا بود، و پدربزرگش همه ثروت خود را صرف دادن عطیه به شهر بیتینیا کرده بود، سپس ثروت دیگری اندوخته بود. پدرش هم همین تجربه را کرده بود، و خود او نیز به آنان تأسی جست. او خطیب و سوفسطایی شد و به رم رفت، به وسیله موسونیوس روفوس به آیین رواقی گرایید، و سپس دومیتیانوس او را از ایتالیا و بیتینیا تبعید کرد (۸۲ میلادی). چون از استفاده از اموال و درآمد خود محروم شده بود، بهعنوان فیلسوفی بیپول مدت سیزده سال به گشتوسیاحت پرداخت، اما از دریافت مزد بابت جلسات درسش امتناع میورزید، و اغلب از راه کاردستی اعاشه میکرد. هنگامی که نروا جانشین دومیتیانوس شد، تبعید دیون هم به عزت و احترام مبدل گشت. نروا و ترایانوس با او دوستانه رفتار کردند و به درخواستش شهر او را مورد عنایت فراوان قرار دادند. پس از آن وی به پروسا بازگشت و قسمت اعظم دارایی خود را صرف آرایش آن کرد. فیلسوف دیگری او را به اختلاس وجوه عمومی متهم کرد. پلینی به موضوع رسیدگی کرد و گویا دیون تبرئه شد.
هشتاد خطابه از دیون به جای مانده است. بیشتر مطالب این خطابهها امروزه عبارتپردازی است تا نکته. اطاله کلام میانتهی، مماثلات فریبنده، و نیرنگهای علم بیان در آنها فراوان است. توضیح یک نیماندیشه در آنها پنجاه صفحه را سیاه میکند. جای تعجب نیست اگر شنونده بهستوهآمدهای بانگ برآورده باشد: «با مطالب بیپایانت آفتاب را به غروب میرسانی.» با اینوجود، سبک وی خالی از دلانگیزی و شیوایی نیست، وگرنه هیچ نمیتوانست نامورترین خطیب قرن خویش شود، خطیبی که برای شنیدن سخنانش مردم از جنگیدن باز میایستند. ترایانوس شریف میگفت: «نمیدانم چه میخواهی بگویی، ولی تو را به اندازه خویشتن دوست دارم.» بربرهای بوروستنس (دنیپر) با همان لذتی به گفتارش گوش فرا میداشتند که یونانیان گردآمده در اولمپیا یا اسکندرانیهای تأثرپذیر به سخنانش گوش میدادند. لشکریانی که نزدیک بود بر نروا بشورند از شنیدن یک نطق بالبداهه این تبعیدی نیمهبرهنه نرم و آرام شدند.
احتمالاً محبوبیت او معلول شیوایی گفتار آتنی او نبود، بلکه بر اثر شهامتی بود که در داغباطلهزدن به چیزهایی که ناپسند میشمرد داشت. دیون تقریباً تنها کسی است که در سراسر دوران شرک عهد باستان فحشا را محکوم کرده است، و کمتر کسی از نویسندگان زمان او تا این اندازه آشکارا به نظام بردگی حمله کرده است. (البته، هنگامی که بردگانش گریختند، رنجیده خاطر شد.) در نطقی برای مردم اسکندریه، تجملدستی، موهومپرستی، و رذایل اخلاقی آنان را تقبیح کرد. برای ایراد نطقی، مبنی بر اینکه شهر تروا هرگز وجود نداشته و «هومر بزرگترین دروغگوی تاریخ» بوده است، شهر ایلیوم را برگزید. در قلب روم، دعوای حومه روم را علیه این شهر مطرح کرد و پرده زنده و تأثرآوری از فقر روستاییان کشید و به شنوندگان توجه داد که در مورد زمین غفلت میشود و پایه کشاورزی تمدن رو به انحطاط میرود. در اولمپیا، در میان جمعیتی متعصب، ملحدان و اپیکوریهای عصر خویش را تخطئه کرد. دیون میگفت اگرچه استنباط عامه درباره الوهیت ممکن است نامعقول باشد، حکیم میفهمد که هر ذهن سادهای احتیاج به اندیشههای ساده و نمادهای تصویری دارد. در حقیقت هیچ کس نمیتواند تجسمی از خدا در ذهن داشته باشد، و حتی مجسمه اصیل فیدیاس جز فرضیهای مبتنی بر شکل انسانگونه خدا چیز دیگری نیست و به اندازه تشبیه بدویان، که خدا را به یک ستاره یا به یک درخت همانند میکردند، غیرقابل قبول است. ما نمیتوانیم بدانیم که خدا چیست، ولی فطرتاً یقین داریم که هست، و حس میکنیم که فلسفه بدون مذهب چیزی است تاریک و آمیخته به نومیدی. تنها آزادی حقیقی حکمت است، یعنی معرفت بر آنچه حق و بر آنچه باطل است؛ راه آزادی از سیاست یا از انقلاب نمیگذرد، بلکه از فلسفه میگذرد؛ و فلسفه حقیقی عبارت از مداقه در کتب نیست، بلکه عبارت از عملکردن به شرافت و تقوا از روی صداقت و طبق آن چیزی است که صدای باطنی ما به ما تلقین میکند، و این صدای باطنی، به مفهومی رازورانه، کلام خداوند در دل بشر است.
کشیند شرقی
مذهب، که مدتها در کمین موقعیت مناسب نشسته بود و در تمام مدت سلطه شکاکیت فاضلانه و عامیانه در دوره پریکلس و هلنیستی ریشههایش را تقویت کرده بود، اینک در قرن دوم که فلسفه ناتوان از پاسخگویی به ابدیت و امید بشری به محدودیتهای خود اعتراف میکرد و دست از مرجعیتش میکشید، دوباره سر برمیآورد و جانشین فلسفه میشد. مردم خود هیچگاه ایمانشان را از دست نداده بودند؛ اغلب آنها توصیف هومر را درباره زندگی پس از مرگ اجمالاً قبول داشتند، پیش از هر مسافرت قربانیهای مذهبی تقدیم میکردند، و هنوز هم سکهای در دهان مرده میگذاشتند تا حق عبورش از ستوکس را بپردازد، دولتمردان روم از کمک روحانیت تثبیتشده استقبال میکردند و با ساختن معابد پرخرج برای خدایان محلی به دنبال جلب پشتیبانی مردم بودند. در سراسر فلسطین و سوریه و آسیای صغیر ثروت روحانیان افزایش مییافت. هداد و آتارگاتیس هنوز معبود اهالی سوریه بودند و در هیراپولیس پرستشگاه باشکوهی داشتند. رستاخیز تموز هنوز هم در شهرهای سوریه با بانگ «آدونیس (یعنی خداوندگار) برخاسته است» استقبال میشد، و معراج او به بهشت در صحنه پایانی جشن تموز با شادی و هلهله برگزار میگشت. در آیین یونانیان هم مراسمی نظیر این، به یادبود جاندادن، مرگ، و رستاخیز دیونوسوس برگزار میشد. پرستش الاهه «ما» از کاپادوکیا به یونیا و ایتالیا سرایت کرده بود. کاهنان این الاهه به نام فاناتیکی (یعنی وابسته به فانوم یا معبد) به صدای شیپور و طبل و به شیوه سرگیجهآوری میرقصیدند، چاقو به بدن خود میکشیدند، و خونشان را به الاهه و به پیروان او میپاشیدند. در هنگام جشن بهاری کوبله، پرستندگانش روزه میگرفتند، نماز میخواندند، و بر مرگ آتیس زاری میکردند؛ کاهنان بازوان خود را تیغ میزدند و خون خود را میآشامیدند؛ و دستهای از مردم با شکوه و جلال خاصی خدای جوان را به سوی گور میبردند. ولی فردای آن روز، کوچهها پر از جمعیتی میشد که با فریادهای شادی رستاخیز آتیس و بازگشت جوانی زمین را جشن میگرفتند. کاهنان میسرودند: «ای عارفان، دلیر باشید! خدا نجات یافت و برای شما هم رستگاری بزودی فرا میرسد.» در آخرین روز جشن، تصویر «مادر کبیر» را فاتحانه در میان جمعیتی که بر او درود میفرستاد، و در رم، او را نوسترادومینا (بانوی ما) مینامیدند، میگرداندند.
ایسیس، الاهه مصریان، مادر غمزده، تسلیبخش پر از مهر، الاههای که عطیة زندگی جاوید را میآورد، از کوبله هم به مراتب بیشتر مورد ستایش و نیایش بود. همه اقوام پیرامون مدیترانه به مرگ اوزیریس شوهر بزرگ ایسیس و برخاستنش از میان مردگان آشنا بودند. تقریباً در همه شهرهای مهم مدیترانه یادبود این رستاخیز فرخنده را با شکوه و جلال فراوان برگزار میکردند. پرستندگان شادمانه چنین میسرودند: «اوزیریس را باز یافتهایم.» ایسیس در تصویرها و مجسمهها در حالتی نشان داده میشد که هوروس فرزند آسمانیش را در بغل داشت، و مردم با اوراد و دعاهای خاصی به او بهعنوان «ملکه آسمان»، «ستاره دریا»، «مادر خداوند» درود میفرستادند. از لحاظ مهرانگیز بودن داستان، ظرافت و نکتهسنجی در برگزاری مراسم، فضای باوقار و در عین حال شادمانه عبادتگاه، موسیقی مهیج تشریفات، سرپرستی توأم با ایمان و وجدان کاهنان سفیدپوش سرتراشیده، گرامیداشت زنان و احترامی که نثارشان میشد، و استقبال با آغوش باز از هر ملیت و طبقه این آیین بیش از همه آیینهای مشرکان به مسیحیت نزدیک بود. مذهب ایسیس از مصر در قرن چهارم ق م به یونان، در قرن سوم به سیسیل، و در قرن دوم به ایتالیا و از آنجا به تمام قسمتهای امپراتوری آمد. شمایلهای او در کشورهای سواحل دانوب، راین، و سن یافته شده است. حتی در لندن یک معبد ایسیس از زیر خاک بیرون آمده است. روح مدیترانهای هرگز از پرستیدن نیروی یزدانی آفرینش و مراقبت مادرانه زن دست برنداشته است.
ضمناً پرستش میترا (مهرپرستی)، این خدای مذکر، از ایران به دورترین مرزهای روم رسید. در خداشناسی متأخر زردشتی میترا، فرزند اهورمزدا، خدای روشنایی بود. خود میترا نیز خدای روشنایی، راستی، پاکی، و شرافت بود؛ گاهی او را با آفتاب همانند میکردند که، در آسمان، مبارزة علیه نیروهای تاریکی را رهبری میکرد. همواره میانجی بین پدرش و پیروان او بود و اینان را در مبارزة زندگی علیه بدی، دروغ، ناپاکی و دیگر آثار اهریمن، فرمانروای تاریکی، پشتیبانی و تشویق میکرد. هنگامی که سربازان پومپیوس این مذهب را از کاپادوکیا به اروپا آوردند، یک هنرمند یونانی میترا را زانوزده روی پشت یک گاو نر تصویر کرد که خنجرش را در گلوی آن فرو میبرد. این تصویر نماد جهانی این کیش گردید. هفتمین روز هر هفته روز مقدس خدای آفتاب (مهر) بود. در حدود اواخر دسامبر، پیروان او سالگرد میترا «مهر شکستناپذیر» را، که در موقع انقلاب شتوی «اول دی»، به پیروزی سالیانهاش بر نیروهای تاریکی میرسید و از آن پس روزبهروز روشنایی بیشتری میداد، جشن میگرفتند.
ترتولیانوس از روحانیت مذهب میترایی و «کاهن اعظم» آن، و مردان مجرد و زنان دوشیزهای که به این خدا خدمت میکردند یاد میکند؛ هر روز یک قربانی به قربانگاه او تقدیم میشد، پرستندگان در نان و شراب مقدس سهیم بودند، و صدای ناقوسی اوج برگزاری تشریفات را اعلام میداشت. در جلوی دخمهای که تصویر خدای جوان در حال زمینزدن گاو نر در آن نقش شده بود همیشه آتشی روشن بود. مذهب میترا (مهرپرستی) بر اخلاقیات عالی مبتنی بود و «سربازان» خود را وامیداشت که در تمام عمر جنگ با بدی را، به هر شکل که باشد، دنبال کنند. کاهنانش میگفتند که همه انسانها پس از مرگ در برابر دادگاه میترا حاضر میشوند، و در آن هنگام روانهای ناپاک به اهریمن سپرده میشوند تا برای ابد شکنجه ببینند، و روانهای پاک از هفت سپهر میگذرند و در هر سپهر یک عنصر فانی را از خود به در میکنند تا اینکه در تابش پاک آسمان به حضور خود اهورمزدا پذیرفته شوند. این اساطیر امیدبخش، در قرنهای دوم و سوم میلادی، در سراسر آسیای غربی و اروپا (سوای یونان) رواج یافت، و تا شمالیترین نقطهای که دیوار هادریانوس ادامه داشت عبادتگاههای خود را برپا ساخت. آبای کلیسای مسیح وقتی اینهمه وجوه اشتراک میان مذهب خود و مذهب میترا (مهرپرستی) یافتند شگفتزده شدند و مدعی گشتند که مذهب میترا این مراسم را از مسیحیت دزدیده است، یا اینکه این مذهب نیرنگ گمراهکننده شیطان است. اثبات این موضوع که کدام یک از این دو کیش از یکدیگر چیزهایی اقتباس کردهاند دشوار است. شاید هر دو آنها افکار جاری زمان را، که در محیط مذهبی مشرق زمین بود، جذب کرده باشند.
هر یک از مذاهب بزرگ کشورهای مدیترانه «اسراری» داشت. این اسرار معمولاً عبارت بود از تشریفات تطهیر، قربانی، آشنایی به اصول، الهام، و احیای نفس که در پیرامون مرگ و رستاخیز خدا دور میزد. در مراسم پذیرش اعضای جدید به کیش پرستش کوبله، داوطلبان را در گودالی میگذاشتند و در بالای آن گودال گاو نری را سر میبریدند. خون حیوان قربانیشده که روی سر داوطلب میریخت او را از گناه پاک میکرد و جانی نوین، روحانی، و جاودانی به او میداد. آلات تناسل گاو، که مظهر باروری مقدسش بود، در ظرف مقدسی گذاشته و به خدا تقدیم میشد. مذهب میترا نیز مراسم مشابهی داشت که در دنیای قدیم به «پرتاب گاو» (تاوروبولیوم) معروف بود. آپولیوس، با عباراتی وجدآور، مدارج ورود به خدمت ایسیس را وصف میکند: دوران طولانی کارآموزی همراه با روزه و عفاف و دعا، سپس غسل تطهیر در آب مقدس، و سرانجام تجلی عارفانه الاههای که برکت ابدی میدهد. در الئوسیس، داوطلب بایستی به گناهان خود اعتراف میکرد (نرون از این موضوع بدش آمد)، مدت زمانی از خوردن بعضی از غذاها امتناع میورزید، برای تطهیر روح و جسم خود را در خلیج آن دیار میشست، و سپس حیوانی — معمولاً خوک — قربانی میکرد. در جشن دمتر، محرمشدگان مدت سه روز با این الاهه، به مناسبت ربودهشدن دخترش و بردن او به جایگاه مردگان (هادس)، عزا میگرفتند. در این مدت، جز با شیرینیهای متبرک و مخلوط مرموزی از آرد، آب، و نعناع زندگی نمیکردند. شب سوم یک نمایش مذهبی رستاخیز پرسفونه اجرا میشد و کاهن برگزارکننده مراسم همین تجدید حیات را به هر روح پاکی نوید میداد. فرقه مذهبی اورفئوس در یونان، تحت تأثیر کیش هند یا فیثاغورس، با تغییری در موضوع مراسم چنین میآموخت که روح در یک سلسله از بدنهای گناهکار زندانی است و فقط با ارتقا به خلسه وحدت با دیونوسوس میتواند از این تناسخ موهن رهایی یابد. اعضای فرقه برادری اورفئوس در جلسات خود خون گاو نری را که برای نجاتدهنده میرنده و کفارهدهنده قربانی شده بود — و همهویت او تلقی میشد — میآشامیدند. توزیع خوراک و نوشابه مقدس در میان جمع در این کیشهای مردم مدیترانه غالباً وجود داشت. معتقد بودند که خوراک، بر اثر تقدیس قدرتهای خدایی کسب میکند، و سپس این قدرتها را به نحوی سحرآمیز به شرکتکننده در مراسم انتقال میدهد.
همه فرقههای مذهبی سحر و جادو را ممکن میدانستند. مغها هنر خود را در سراسر مشرق زمین رواج داده بودند و نامی جدید بر نیرنگهای قدیم نهاده بودند. دنیای مدیترانه از حیث جادوگر، معجزهکننده، غیبگو، طالعبین، زاهد مقدس، و معبر علمی خواب غنی بود. هر پیشامد غیرعادی بهعنوان تفأل ربانی برای وقایع آینده تلقی میشد. واژه آسکسیس که یونانیان آن را به معنی «پرورش اندام پهلوانی» به کار میبردند، حال مفهوم «رام روحکردن جسم» را به خود گرفته بود. مردم خود را تازیانه میزدند، مثله میکردند، خود را از گرسنگی به حال ضعف میانداختند، یا خویشتن را با زنجیر به اینجا و آنجا میبستند. برخی از آنان بر اثر شکنجههایی که به خودشان روا میداشتند یا نادیدهگرفتن محض جسم میمردند. در صحرای مصر، نزدیک دریاچه مارئوتیس، گروهی از یهودیان و غیر یهودیان، زن و مرد، در حجرههای جدا از هم زندگی میکردند، روابط جنسی نداشتند، روز شنبه برای نماز جماعت گرد هم میآمدند، و خود را تراپویتای یعنی «شفادهندگان روح» نامیدند. میلیونها نفر معتقد بودند که نوشتههای منسوب به اورفئوس، هرمس، فیثاغورس، و سیبولاها الهامات یا منشئاتی از سوی خداست. واعظانی که مدعی الهامگرفتن از خدا بودند از شهری به شهری میرفتند و شفاهایی میدادند که ظاهراً معجزهآمیز بود. اسکندر آبونوتیخوسی ماری را تربیت کرده بود که سرش را زیربغل او پنهان میکرد و یک ماسک نیمهبشری را که به دمش بسته بود نگاه میداشت. وی ادعا میکرد که این مار، آسکلپیوس، یکی از خدایان، است که برای غیبگویی به روی زمین آمده است. نیهایی در آن سر ساختگی گذاشته بود و با تعبیر صداهایی که از این نیها برمیخاست ثروتی به هم رساند.
سوای چنین شیادانی، احتمالاً هزاران واعظ صدیق کیشهای شرک هم بودهاند. در اوایل قرن سوم، فیلوستراتوس یک تصویر تخیلی از چنین واعظی در زندگی آپولونیوس توآنایی ترسیم کرد. این شخص در شانزدهسالگی به آیین سخت برادری فیثاغورسی گروید، از ازدواج، از گوشت، و شراب صرف نظر کرد، هرگز ریشش را نزد، و مدت پنج سال در سکوت به سر برد. میراث خود را میان خویشاوندان تقسیم کرد و همچون راهبی با گدایی در ایران، هند، مصر، آسیای غربی، یونان، و ایتالیا به سیاحت پرداخت. آیینهای موبدان، برهمنان، و مرتاضان مصر در او رسوخ مییافت. از معابد هر کیشی بازدید میکرد و با التماس از کاهنان میخواست که حیوانات را قربانی نکنند؛ آفتاب را میپرستید، خدایان را قبول داشت و میگفت که در ورای آنان خدایی یگانه، برتر و ناشناختنی، وجود دارد. زندگی پر از خویشتنداری و زهد او سبب گشت که شاگردانش ادعا کنند او فرزند خداست؛ ولی او خود را فقط پسر آپولونیوس معرفی میکرد. به او معجزههای بسیار نسبت داده شده است: از درهای بسته داخل میشد، همه زبانها را میفهمید، شیاطین را میراند، و دخترکی را زنده کرد. ولی این مرد بیشتر فیلسوف بود تا افسونگر. با ادبیات یونانی آشنا بود و آن را دوست داشت. اخلاقیاتی را مطرح میساخت که ساده، ولی سختگیرانه بود. از خدایان تقاضا میکرد: «به من کم بدهید و عنایتی کنید که هیچ آرزو نکنم.» پادشاهی از او خواهش کرد که هدیهای بخواهد؛ جواب داد: «میوه خشک و نان.» چون معتقد به تناسخ بود، به پیروانش توصیه میکرد که به هیچ یک از مخلوقات زنده بدی نکنند و گوشت نخورند. آنان را به احتراز از دشمنی، افترا، حسد، و کینه ترغیب میکرد؛ میگفت: «اگر ما فیلسوف هستیم، نمیتوانیم از مردم، یعنی از همنوعانمان، متنفر باشیم.» فیلوستراتوس چنین مینویسد: «گاهی درباره زندگی اشتراکی بحث میکرد و میگفت که باید همدیگر را پشتیبانی کنیم.» او را به فتنهانگیزی و جادوگری متهم ساختند، وی با پای خود به رم آمد تا در پیشگاه دومیتیانوس از خود دفاع کند. او را به زندان افکندند، ولی از آنجا گریخت. در حدود سال ۹۸ میلادی در سالخوردگی درگذشت. شاگردانش مدعی بودند که پس از مرگ بر آنها ظاهر گشته و سپس با جسم خود به آسمان صعود کرده است.
چه ویژگیهایی سبب شد که نیمی از روم، نیمی از امپراتوری به تسخیر این کیشهای جدید درآید؟ بخشی از این امر مربوط به خصلت غیرطبقاتی و غیرنژادی آنها بود؛ این کیشها همه ملیتها، مردان آزاد، و بردگان را یکسان میپذیرفتند و هیچ اهمیتی به نابرابریهای تباری و ثروت نمیدادند. پرستشگاههایشان، هم برای پذیرایی از تودههای مردم و هم برای جا و حریمدادن به خدایان به اندازه کافی وسیع بود. کوبله و ایسیس الاهه-مادرهایی بودند که با غم آشنایی داشتند و مانند میلیونها زن داغدیده سوگواری میکردند. اینها چیزی را درک میکردند که خدایان رومی بندرت میشناختند — دلهای شکسته مغلوبان آرزوی بازگشت به سوی مادر نیرومندتر از وابستگی به پدر است؛ به هنگام احساس شادی یا ناراحتی شدید این نام مادر است که بیاختیار بر زبان میآید؛ بنابراین مردان نیز چون زنان تسلی و پناهی نزد ایسیس و کوبله مییافتند. حتی امروزه نیز نیایشگر مدیترانهای نام مریم را به مراتب پیش از نام پدر (خدا) یا پسر بر زبان میآورد، و دعای محبوبش که دائماً تکرار میکند خطاب به باکره مقدس نیست، بلکه خطاب به مادر مقدس است که از طریق «میوه زهدانش» تبرک یافته است.
کیشهای نوین نه تنها عمیقتر در دلها رسوخ کردند، بلکه به کمک دستهها و سرودهای گاه حاکی از غم و گاه حاکی از شادی، و به وسیله آدابی نمادی و بسیار اثربخش که به ارواح کسل از یکنواختی زندگی، دل میداد، از قوه تخیل افراد نیز بیشتر بهره گرفتند. این روحانیان جدید سیاستمدارانی نبودند که گاهگاه با شکوه و جلال خاصی به برگزاری مراسم مقدس میپردازند، بلکه مردان و زنانی بودند از هر طبقه، که از نو دینان ریاضتکش گرفته تا کاهنان دائمی در میانشان یافت میشد. به یاری آنان، روحی که پی میبرد مرتکب لغزش شده است، میتوانست منزه گردد. گاهی هم بدن بیمار ممکن بود با یک سخن یا مراسمی الهامبخش شفا یابد، و «اسراری» که به وسیله روحانیان مزبور برگزار میشد مظهر این امید بود که حتی بر مرگ میتوان غلبه کرد.
در روزگار قدیم مردم عطش عظمت و جاودانگی را با بزرگداشت و تأمین بقای خانواده و عشیره خویش، و بعدها کشوری که مخلوق و مجموع خودشان بود فرو مینشاندند. اکنون دیگر مشخصات طایفههای قدیم در قابلیت تحرک جدید صلح و آرامش از میان میرفت، و کشور امپراتوری فقط تجسم روحانی طبقه حاکمه بود، نه تجسم جماعت که قدرتی سلطنت در رأس کشور بود و افراد را از شرکت در حکومت و اتحاد با آن محروم میساخت و به این ترتیب پایه فردگرایی را در اعماق و میان توده مردم به وجود میآورد. نوید یک بقای فردی، یک سعادت بیپایان پس از یک عمر تبعیت، انقیاد، فقر، و ملال جذبه مقاومتناپذیری بود که به وسیله آن کیشهای شرقی و مسیحیت مردم را گرد میآورد، مفتون خود میکرد، و حاکم بر روحشان میشد. چنین مینمود که تمام جهانیان دست به دست هم دادهاند تا راه را برای عیسی هموار سازند.
نوشته و پژوهش شده توسط دکتر شاهین صیامی