~58 دقیقه مطالعه • بروزرسانی ۶ فروردین ۱۴۰۵
روم و ایالات
تنها لکهٔ سیاهی که آسمان پاک شکوفایی ایتالیا را تیره میکرد — جز نظام بردگی که همهٔ دولتهای باستانی در آن مشترک بودند — بستگی نسبی این شکوفایی به استثمار ایالات بود. اگر خود ایتالیا مالیات نمیپرداخت، بدان جهت بود که ایالات در معرض تاراج دائم بودند و عوارض فراوان میپرداختند. این ایالات منشأ قسمتی از ثروتی به شمار میآمدند که به شهرهای ایتالیا شکوفایی بخشیده بود. پیش از قیصر، روم با ایالات درست مانند منطقهٔ تسخیرشده رفتار میکرد. همهٔ ساکنان آنها رعایای روم بودند و تنها برخی از آنان شارمند رومی محسوب میشدند. تمام زمینهای ایالات، ملک دولت روم بود و حکومت امپراتوری آنها را با حفظ حق بازگرفتن در اختیار صاحبان آن میگذاشت. روم برای کم کردن احتمال شورش، کشور مغلوب را به قلمروهای کوچک تقسیم میکرد، مراودهٔ مستقیم سیاسی میان یک ایالت با ایالات دیگر را منع میکرد، و در همه جا برای طبقات سوداگر امتیازهایی به زیان طبقات پایین قائل میشد. «تفرقه بینداز و حکومت کن» راز فرمانروایی روم بود.
شاید سیسرون وقتی، ضمن انتقاد شدید از وررس، کشورهای مدیترانه را در دوران جمهوری ویران و پریشان توصیف میکرد، راه مبالغه میپیمود: از ستم و آزمندی ما تمام ایالات به شیون، همهٔ مردان آزاد به فغان، و همهٔ مناطق به اعتراضند. از این اقیانوس تا آن اقیانوس، جایی، حتی نهان و دورافتاده، نمیتوان یافت که طعم تلخ طمع و ستم را نچشیده باشد.
در دوران امپراتوری با ایالات آزادمنشانهتر رفتار میشد ولی این رفتار نه از سر بزرگواری که بیشتر از روی حسابگری بود. اخذ مالیات به حد قابل تحملی رسید، مذاهب و زبانها و آداب و رسوم محلی از احترام بیشتری برخوردار شدند، آزادی بیان جز در مورد حمله به مقام امپراتور مجاز اعلام شد، و قوانین محلی تا آنجا که تضادی با منافع و تسلط روم نداشت، حفظ گشت. این نرمش و انعطاف بخردانه سبب شد که در بین ایالات و در داخل هر ایالت مقامها و امتیازهای گوناگونی به وجود بیاید که برای روم سودمند بود. برخی از جوامع شهری، مانند آتن و رودس، «شهرهای آزاد» بودند؛ هیچ گونه خراجی نمیپرداختند، تابع حکمران ایالت نبودند، و کارهای داخلی خود را، تا آنجا که با نظم اجتماعی و صلح منافات نداشت، بیمداخلهٔ رومیان اداره میکردند. به بعضی از کشورهای سلطنتی قدیم، مانند نومیدیا و کاپادوکیا، اجازه داده شده بود پادشاهان خود را نگاه دارند، ولی این پادشاهان «تابع» روم بودند و از نظر حفظ امنیت و سیاست به آن وابستگی داشتند و ملزم بودند هرگاه روم میخواست، با نیروی انسانی و تجهیزات لازم به کمکش بشتابند. در ایالات، حاکم (پروکنسول یا پروپرایتور) قدرت قانونگذاری و اجرایی و قضایی را در شخص خویش جمع داشت. این قدرت جز به وسیلهٔ شهرهای آزاد، حق مراجعهٔ شارمندان رومی به امپراتور، و بازرسی مالی از طرف کوایستور یا پروکوراتور ایالتی محدود نمیشد. این قدرت تقریباً مطلق راه را بر سوءاستفاده میگشود؛ و اگرچه طولانیتر شدن دورهٔ خدمت حکمران در دورهٔ امپراتوری، حقوق و مساعدههای هنگفتی که به آنان پرداخته میشد، و مسئولیت مالی که در قبال امپراتور داشتند از سوءاستفاده میکاست، ولی از نامههای پلینی و از پارهای از نوشتههای تاسیت میتوان پی برد که فساد و رشوهخواری در پایان قرن اول کم نبوده است.
وضع مالیات و عوارض از نخستین تدبیرهای حکمران و دستیارانش بود. در دوران امپراتوری، در هر یک از ایالات سرشماری به عمل میآمد تا بتوان مالیات اراضی و مالیات بر ثروت را، که شامل حیوانات و بردگان نیز میشد، تعیین کرد. برای رونق تولید، سهم معین و ثابتی جایگزین عشریه شده بود. «تحصیلداران» دیگر این عوارض را جمعآوری نمیکردند، بلکه عوارض گمرکی بندرها را گرد میآوردند و ضمناً برخی از جنگلهای دولتی و معادن و کارهای عامالمنفعه را اداره میکردند. از ایالات توقع داشتند برای تهیهٔ تاج زرین هر امپراتور جدید سهمی بدهند، هزینهٔ ادارهٔ ایالت را بپردازند؛ و در بعضی موارد مقادیر هنگفتی غله برای رم بفرستند. رسم دیرین لیتورگی (پرداختن مخارج خدمات عمومی)، که در امپراتوری شرقی باقی مانده بود، در امپراتوری غربی نیز رواج یافت. به موجب این رسم دولت محلی یا دولت روم میتوانست از ثروتمندان «بخواهد» وامهایی برای جنگ، کشتیهایی جهت ناوگان، محلهایی برای خدمات عمومی، خواربار برای قحطیزدگان، یا دستههای خواننده جهت جشنها تدارک ببینند.
سیسرون، پس از آنکه خود به مدار قدرت پیوست، مدعی شد که عوارض پرداختی ایالات برای تأمین مخارج ادارهٔ امور و دفاع کافی نیست؛ البته «دفاع» شامل سرکوبی شورشها نیز بود، و «ادارهٔ امور» احتمالاً مداخلی را هم که بسیاری از رومیان را میلیونر کرد، در بر میگرفت. باید این احتمال را بپذیریم که هر قدرتی که امنیت و نظم را برقرار کند، تحصیلدارانی میفرستد تا بیش از هزینهٔ صرفشده مالیات بگیرند. با وجود همهٔ عوارض، ایالات وابسته در دورهٔ امپراتوری رونق داشتند و آباد بودند. امپراتور و سنا بر سران و گردانندگان این ایالات نظارت دقیقتری میکردند و کسانی را که در دزدی زیادهروی میکردند به سختی کیفر میدادند. اضافهپرداختهای ایالات مآلاً به صورت بهای پرداختی اجناس به آنها باز میگشت؛ و سرانجام نیز تقویت صنایع بدین نحو سبب شد که ایالات از ایتالیا، که به گونهای مخاطرهآمیز زندگی انگلی داشت، نیرومندتر شوند. پلوتارک میگفت که دولت بالاتر از هر چیز باید دو نعمت به ملت بدهد: آزادی و صلح. او مینویسد: «دربارهٔ صلح احتیاجی نیست که ذهنمان را مشغولش کنیم، زیرا هر گونه جنگی پایان یافته است. در مورد آزادی هم، آن قدر آزادی داریم که حکومت [روم] به ما داده است؛ و شاید داشتن آزادی بیش از این هم به صلاحمان نبود.»
آفریقا
کرت و ساردنی روی هم یک ایالت به حساب میآمدند و جزو خاک ایتالیا محسوب نمیشدند. قسمت اعظم کرت فقط یک سرزمین کوهستانی و بیابانی بود که در آنجا رومیان با سگ بومیان را شکار میکردند و به بردگی میفروختند. ساردنی غلام و کنیز، نقره، مس، آهن و گندم به ایتالیا میداد؛ و هزار و ششصد کیلومتر راه و یک بندر عالی به نام کارالس (کاگلیاری فعلی) داشت. سیسیل به حد ایالتی مطلقاً کشاورزی تنزل یافته بود و یکی از «انبارهای بزرگ غله» روم به شمار میرفت. قسمت اعظم زمینهای قابل کشت آن تابع نظام املاک وسیع بود و به دامپروری اختصاص داشت. ساکنان سیسیل بردگانی چنان فقیر و گرسنه و برهنه بودند که هر چند وقت یک بار سر به عصیان برمیداشتند، میگریختند، و دستههای راهزن تشکیل میدادند. در زمان آگوستوس این جزیره حدود ۷۵۰٬۰۰۰ جمعیت داشت (در سال ۱۹۳۰ جمعیت آن بالغ بر ۳۹۷۲ بود). از شصت و پنج شهر آن شکوفانتر از همه کاتانیا، سیراکوز، تاورومنیوم (تائورمینای فعلی)، مسینا، آگریگنتوم، و پانورموس (پالرموی فعلی) بودند. سیراکوز و تاورومنیوم تئاترهای باشکوه یونانی داشتند که امروزه نیز از آنها استفاده میشود. به رغم چپاولگری وررس، سیراکوز به اندازهای عمارات مجلل، مجسمههای مشهور، و مناظر تاریخی داشت که راهنمایان حرفهای جهانگردی از قبل آنها در رفاه به سر میبردند. و سیسرون آن را زیباترین شهر جهان میدانست. بیشتر خانوادههای مرفه شهرنشین، کشتزار یا بستانی در حومهٔ شهر داشتند، و همهٔ روستاهای سیسیل، مانند امروزشان، از کثرت درختان میوه و تاکستانها عطرآگین بودند.
هر چه را سیسیل در دوران تسلط رم از دست داد، آفریقا به دست آورد. این قاره کمکم به صورت انبار غلهٔ اضطراری رم درآمد و از این لحاظ جانشین سیسیل شد. در عوض، سربازان، مهاجرنشینان، سوداگران، و مهندسان رومی آن را به نحوی باورنکردنی شکوفا ساختند. بیشک، کشورگشایان نوین هنگام ورود بدین قاره پارهای از نواحی آباد یافتند. بین کوههایی که در برابر مدیترانه سر برافراشتهاند و رشتهکوههای اطلس که جلو صحرای آفریقا را بستهاند، یک درهٔ نیمهگرمسیری وجود داشت که رود باگراداس (مجرده) و بارندگی دوماههٔ سال سیرابش میکردند و تا زراعتی را که ماگو با شکیبایی در آن آغاز کرده بود و ماسینیسا دنبال و تقویت کرده بود بارور کنند. ولی روم آنچه را یافته بود بهتر کرد و رشد و توسعه داد. مهندسان رومی روی رودخانههایی که از تپههای جنوبی سرازیر میشد سد بستند. این سدها آبهای اضافی فصل بارندگی را در خود ذخیره میکردند و در ماههای گرم، که جویبارها خشک میشد، آنها را در ترعههای آبیاری سرازیر میکردند. روم مالیاتی سنگینتر از آنچه خانهای قبایل قبلاً وضع کرده بودند نمیخواست، در عین حال لژیون آن و استحکاماتش ساکنان بومی را، در برابر تاخت و تاز چادرنشینان که از کوهها سرازیر میشدند، بهتر حمایت میکردند. کیلومتر به کیلومتر زمینهای تازه از بیابان یا زمینهای دستنخورده برای کشاورزی یا سکونت آماده میشد. این دره بدان اندازه روغن زیتون تولید میکرد که وقتی عربها در قرن هفتم میلادی بدانجا آمدند، از دیدن اینکه بدون خارج شدن از سایهٔ درختان زیتون میتوانند از طرابلس به طنجه را بپیمایند، در شگفت شدند. بر تعداد شهرها و شهرکها افزوده شد، معماری آنها را زیبا ساخت، و ادبیات طنینی تازه یافت. ویرانههای فورومها، معابد، آبراههها، و تئاترهای رومی در سرزمینهای متروک و خشک کنونی نشانهٔ وسعت و ثروت آفریقای روم است. این کشتزارها انحطاط یافتند و به ریگزار مبدل شدند، البته علت این امر نه تغییر آب و هوا بلکه تغییر حکومت بود — تغییر از دولتی که مصدر امنیت اقتصادی، نظم و انضباط بود به دولتی که گذاشت آشفتگی و بیتوجهی راهها، آبراههها، و کاریزها را به ویرانی کشد.
طلایهٔ این رونق و آبادانی شهر احیاشدهٔ کارتاژ بود. پس از نبرد آکتیون، آگوستوس طرح معوقماندهٔ کایوس گراکوس و قیصر را مورد توجه قرار داد و برخی از سربازان خود را، که میخواست به مناسبت وفاداری و پیروزیهایشان با واگذاری زمین پاداششان دهد، به عنوان مهاجرنشین به کارتاژ فرستاد. مزایای جغرافیایی این سرزمین، بندرگاه عالیاش، دلتای حاصلخیز باگراداس، و راههای مناسبی که مهندسان رومی دایر یا تعمیر کرده بودند، سبب گشت که کارتاژ بازار داد و ستد و واردات و صادرات منطقه را از اوتیکا باز ستاند. کارتاژ یک قرن پس از بنیان مجددش بزرگترین شهر ایالات غربی شده بود. بازرگانان پرمایه و زمینداران خانههایی در شهرک تاریخی بورسا و ویلاهایی در حومهٔ پرگل و گیاه آن میساختند، در حالی که دهقانان بر اثر رقابت زمینداران بزرگ از زمینشان رانده میشدند، و به خیل پرولتاریا و بردگانی که در دخمهها میزیستند و فقر سیاهشان آنها را آمادهٔ پذیرش آموزشهای برابریطلبانهٔ مسیحیت میکرد، میپیوستند. خانهها شش طبقه و هفت طبقه شده بود، عمارات عمومی از مرمر میدرخشیدند، و مجسمههای فراوان به سبک زیبای یونانی در خیابانها و در میدانها برپا شده بود. برای خدایان قدیم کارتاژ معابدی از نو ساخته شد، و تا قرن دوم میلادی، برای ملکارت کودکان زنده قربانی میشد. ساکنان کارتاژ در علاقهٔ مفرط به اشیای تجملی، وسایل آرایش، جواهر، زلفهای رنگشده، ارابهدوانی، و مسابقات گلادیاتوری با رومیان رقابت میورزیدند. از جملهٔ عمارات تماشایی شهر، گرمابههای بزرگ عمومی بودند که مارکوس آورلیوس به کارتاژ اهدا کرده بود. کارتاژ تالارهای سخنرانی، آموزشگاههای علم بیان، فلسفه، پزشکی، و حقوق هم داشت. کارتاژ پس از آتن و اسکندریه سومین شهر دانشگاهی بود. آپولیوس و ترتولیانوس همه چیز را آنجا آموختند، و قدیس آگوستینوس از هوسبازیها و کارهای غیراخلاقی دانشجویان کارتاژ در شگفت بود؛ بهترین تفریح این دانشجویان آن بود که ناگهان به اطاق درس داخل شوند و استاد و شاگردانش را از آنجا بیرون برانند.
کارتاژ مرکز ایالتی بود که «آفریقا» نامیده میشد، و اکنون تونس شرقی است. در جنوب این ایالت، رونق بازرگانی ساحل شرقی را به شهرهایی آراسته بود که آبادانی قدیمشان را پس از دوازده قرن دوباره به دست میآوردند که در عصر ما گرفتار بلای جنگ شدند. این شهرها عبارت بودند از: هادرومتوم (سوس فعلی)، لپتیس صغیر، تاپسوس، و تاکاپای (گابس فعلی). در قسمت شرقیتر، در کنار مدیترانه، ناحیهای بود که، چون از ائتلاف سه شهر تشکیل میشد، «ترپولیس» (سه شهر) نامیده میشد. این شهرها عبارت بودند از: اوئه (تریپولی فعلی) که فنیقیها آن را در سال ۹۰۰ ق م تأسیس کرده بودند؛ سابراتا و لپتیس ماگنا (لبدة فعلی) در شهر اخیر، امپراتور سپتیمیوس سوروس به دنیا آمد (۱۴۶ میلادی)؛ او در این شهر یک باسیلیکا و یک گرمابة شهری ساخت که ویرانههایشان امروزه مایة اعجاب جهانگردان و جنگجویان است. راههای سنگفرش که مسیر کاروانهای شتر بود، این بندرها را با شهرهای داخلی مربوط میساختند. از جمله سوفتولا که اکنون دهکدهای است که در آن آثار یک معبد بزرگ رومی دیده میشود، تیسدروس (الجم) که یک آمفی تئاتر شصت هزار نفری داشت، و توگا (دوگا) که تئاتر ویران آن با ستونهای زیبای کورنتیاش از ثروت و ذوق شارمندان آن حکایت دارد.
در شمال کارتاژ، امالبلد قدیمی و رقیب سرسخت آن اوتیکا قرار داشت. و این نکته که در سال ۴۶ ق م سیصد بانکدار و عمدهفروش رومی در آنجا شعبه داشتند، خود اشاراتی است بر ثروت سرشار این شهر در آن زمان. قلمرو آن از شمال به هپیودیاروتوس (بیزرت کنونی) میرسید؛ از آنجا یک راه در امتداد کرانهٔ غربی به هیپورگیوس (بونه)، که بعداً مرکز اقتدار اسقفی قدیس آگوستینوس شده، میپیوست. در جنوب و در درونبوم کیرتا (قسنطینه) پایتخت ایالت نومیدیا بود. در قسمت غرب، تا موگادی (تمجد) قرار داشت که با کوچههای سنگفرش و آراسته به ستونهای متعدد، فاضلاب پوشیده، یک طاق نصرت زیبا، یک فوروم، عمارت سنا، یک باسیلیکا، معابد، گرمابهها، تئاتر، کتابخانه و خانههای خصوصی بسیار، تقریباً بخوبی پومپئی حفظ گردیده است. روی سنگفرش فوروم یک صفحهٔ شطرنج کنده شده است که در آن این کلمات خوانده میشود: شکار، استحمام، بازی و تفریح و خنده، این است زندگی. تاموگادی، در حدود سال ۱۱۷ میلادی، به دست لژیون سوم، یگانه لشکر محافظ ایالات افریقایی، بنیاد نهاده شد. در حدود سال ۱۲۳، این لژیون ستاد دائمیتری را در چند کیلومتری باختر آن اختیار کرد و شهر لامبایسیس (لامبز) را برپا ساخت. سربازان در آنجا خانواده تشکیل دادند و سکونت گزیدند، و از آن به بعد بیشتر در خانههای خود بودند تا در اردوگاه؛ مع ذلک حتی «پرایتوریوم» (پاسدارخانه) آنان بنای وسیع مزینی بود که گرمابهاش مانند همهٔ گرمابههای دیگر رومی افریقا عالی بود. سربازان در خارج از اردو به ساختن کاپیتول، معابد، طاقهای نصرت، و یک آمفی تئاتر، که صحنههای مبارزه و مرگ در آن میتوانست کمی از یکنواختی زندگانی آرام آنان بکاهد، کمک کردند.
اینکه یک لژیون به تنهایی توانست تمام آفریقای شمالی را از دستبرد قبایل مرکزی حفظ کند، بر اثر وجود شبکهای از راهها بود که به منظور استفادهٔ نظامی ساخته شده بود، ولی عملاً از آنها برای تجارت استفاده میشد. این راهها کارتاژ را به اقیانوس اطلس و صحرا را به مدیترانه متصل میساختند. راه اصلی رو به غرب از کیرتا تا قیصریه، پایتخت ماورتانیا (مراکش)، امتداد داشت. در آنجا پادشاهی به نام یوبای دوم، مورها (ماوری) را، که نام قدیم و جدید این ایالت از آنها گرفته شده است، با تمدن آشنا کرد. این پادشاه فرزند یوبای اول بود که در تاپسوس در گذشته بود. وی را در کودکی برای تجلیل از پیروزی قیصر به رم برده بودند؛ در آنجا مورد عفو و عنایت قرار گرفت، تحصیل کرد، و یکی از بزرگترین فضلای عصر خویش شد. آگوستوس او را به عنوان پادشاه منصوب ماورتانیا برگزید و دستور داد فرهنگ کلاسیکی را که خود او با کوشش فراوان فرا گرفته بود در میان مردم خویش رواج دهد. یوبای دوم به برکت سلطنت طولانی چهل و هشت سالهاش در این امر توفیق یافت. رعایای او در شگفت بودند که چگونه مردی میتواند هم کتاب بنویسد، و هم بدین خوبی فرمانروایی کند. فرزند و جانشین وی را به رم آوردند و در آنجا کالیگولا او را با گرسنگی کشت. کلاودیوس این ایالت را ضمیمهٔ قلمرو خویش ساخت و آن را به دو ایالت تقسیم کرد: ماورتانیای قیصریه و ماورتانیای طنجه، که نامش مأخوذ از نام پایتختش تینگیس (طنجة کنونی) بود.
در این شهرهای افریقایی انواع مدارس وجود داشت، که درشان به روی فقیر و غنی باز بود. حتی از دورههای تعلیم تندنویسی در این شهرها یاد شده است، و یوونالیس آفریقا را «مادر رضاعی وکلای مدافع» مینامد. این سرزمین در این دوران یک نویسندهٔ بزرگ و یک نویسندهٔ درجه دوم پرورد — آپولیوس و فرونتو؛ ادبیات افریقایی فقط در دورهٔ مسیحیت به آن حد از شکوفایی رسید که پیشاهنگ ادبیات جهان شود. لوکیوس آپولیوس شخصیتی عجیب و بدیع داشت، و «تنوع و تموج» شخصیتیش حتی بسیار فراتر از مونتنی بود. او در ماداورا در یک خانوادهٔ اصیل به دنیا آمد (۱۲۴ میلادی)، در این شهر و سپس در کارتاژ و آتن به تحصیل پرداخت، ارثیة هنگفت خود را بیمهابا خرج کرد، شهر به شهر به مسافرت پرداخت، از عقیدهای به عقیدهٔ دیگر گرایید، کنه اسرار مذهب مختلف را تجربه کرد، با سحر و جادو هم لاسی زد، آثار بسیاری درباره مسائل مختلف از الاهیات گرفته تا گرد دندان نوشت، در روم و در جاهای دیگر راجع به مذهب و فلسفه سخنرانی کرد، دوباره به آفریقا بازگشت، و در تریپولی با زنی ازدواج کرد که هم ثروتش و هم سنش بسیار بر او میچربید. دوستان و مدعیان وراثت آن بانو سعی کردند این ازدواج را به هم بزنند، و او را متهم ساختند که بیوهٔ نامبرده را با سحر و جادو مفتون خویش کرده است. آپولیوس در دادگاه با یک رسالهٔ دفاعیه، که با نثری نو به دست ما رسیده است، از خویشتن دفاع کرد. او هم دعوا را برد و هم عروسش را، ولی مردم همچنان او را جادوگر میپنداشتند، و حتی اخلاف خداناشناس این مردم در صدد برآمدند، با ذکر معجزات آپولیوس، مسیح را بیمقدار جلوه دهند. آپولیوس بقیهٔ عمر خود را در ماداورا و کارتاژ گذراند و به امر حقوق و پزشکی و ادبیات و علم بلاغت پرداخت. بیشتر نوشتههایش در موضوعات علمی و فلسفی بود. در زادگاهش بنای یادبودی با عنوان «فیلسوف افلاطونی» به افتخارش برپا کردند. اگر دوباره به جهان بازمیگشت، شاید از اینکه تنها به خاطر کتاب الاغ طلایی در یادها مانده است، غمگین میشد.
این کتاب شبیه به ساتوریکون نوشتهٔ پترونیوس، و حتی از آن عجیبتر است. این کتاب که عنوان اصلیش یازده کتاب تناسخ است، شرح و بسط تفننآمیز داستانی است که لوکیوس پاتراسی دربارهٔ مردی که به خر تبدیل میشود حکایت کرده بود، و یک سلسلهٔ پراکنده از ماجراها و وقایع فرعی گوناگون را که جادوگری، وحشت، عبارات منافی اخلاق و یک زهد عامهپسند چاشنی آن شده است، در بر میگیرد. لوکیوس، قهرمان داستان، از پرسهزدنهایش در شهر تسالونیک، خوشگذرانیهایش با زنان گوناگون، و سحر و جادویی که همه جا در پیرامون خود احساس کرده است، سخن میگوید.
همین که شب گذشت و روزی دیگر سر زد، بیدار شدم و از بستر بیرون جستم، نیمه مبهوت و در واقع مشتاق اینکه با چیزهای شگفتانگیز رو به رو و آشنا شوم. ... چیزی نبود که ببینم و باورم شود که همان است که هست، بلکه به نظرم میآمد که هر چیز به نیروی سحر و افسون شکلی دیگر یافته است، تا آنجا که سنگهای پیش پایم را آدمیانی میپنداشتم که به آن شکل درآمدهاند، و مرغانی که چهچهشان را میشنیدم، درختها، و آبهای روان بر من چنان مینمودند که واقعی نیستند و خود را بدین پر و بال، برگ و بار، و چشمه درآوردهاند. علاوه بر این میپنداشتم که مجسمهها و تصاویر ممکن است چند لحظهٔ دیگر به حرکت درآیند، دیوارها سخن آغاز کنند، گاوها و جانوران دیگر زبان باز کنند و اخبار شگفتآوری بدهند، و در حال از آسمان و از پرتو آفتاب وحی بر من نازل شود.
لوکیوس، که اینک آمادهٔ هر گونه ماجرا بود، روغنی جادویی بر خود میمالد و با تمام وجود آرزو میکند که به صورت مرغی درآید، ولی روغن را که به خود میمالد به شکل خری کامل در میآید. از آن به بعد، داستان وصف محنتهای خری است که «حس و شعور آدمی» دارد. تنها مایهٔ تسلی او «گوشهای درازی است که با آنها میتواند هر چیزی را بشنود، حتی اگر از راه خیلی دور باشد.» به او میگویند که اگر گل سرخی بیابد و آن را بخورد بار دیگر به هیئت انسانی در خواهد آمد. پس از گذراندن تغییر و تبدیلهای زیاد در «خریت»، در این کار موفق میشود. او که از زندگی سرخورده است، نخست به فلسفه و سپس به مذهب روی میآورد، یک آیین سپاسگزاری برای ایسیس میسازد که شباهت بسیاری به نیایش یک نفر مسیحی برای حضرت مریم دارد. سرش را میتراشد، در عداد محارم مقام سوم ایسیس پذیرفته میشود، و راه بازگشت به زمینی را با آشکار ساختن رؤیایی که در آن اوزیریس، «بزرگترین خدایان»، به او فرمان میدهد که به جایگاه خود بازگردد و به وکالت دعاوی بپردازد هموار میکند.
کمتر کتابی اینهمه مطالب بیمعنی دارد، ولی در عین حال کمتر کتابی نیز آنها را این اندازه خوشایند افاده میکند. آپولیوس همهٔ سبکها را میآزماید و در تکتکشان موفق است. او علاقهٔ وافر دارد که الفاظ را با جناس و سجع بیاراید و در نوشتن از عبارات زیبای عامیانه و زبان مهجور، تصغیرهای عاطفی، و نثر موزون و گاهگاه شاعرانه استفاده کند. در نوشتههای او حرارت رنگآمیزی شرقی با رازوری و لذت احساس شرقی آمیخته است. آپولیوس شاید برپایهٔ تجربهٔ خویش میخواسته است بگوید که خود را به دست لذات جسمانی سپردن، مایهای سکرآور است که آدمی را بدل به جانور میکند، و تنها به یاری گل خرد و پرهیزگاری است که میتوان ماهیت انسانی را باز یافت. استادی وی در توصیف داستانهای اتفاقی است که به گوشهای تیز و یابندهاش رسیده است. به عنوان مثال پیرزنی دختر ربودهشدهای را با نقل داستان پسوخه و کوپیدو دلداری میدهد و تعریف میکند که چگونه پسر ونوس شیفتهٔ دختر زیبایی گشت و همهٔ شادیها جز لذت دیدار خویش را به وی داد، حسادت بیرحمانهٔ مادرش را برانگیخت، و سرانجام همه چیز در آسمانها پایانی خوش یافت. با وجود ذوقآزماییهای فراوان، قلم هیچ هنرمندی داستان این عشق اساطیری را بهتر از این عجوزهٔ سپیدموی باز نگفته است.
اسپانیا
از طنجه، از میان تنگهها که میگذریم، از یکی از متأخرترین ایالات وابسته به رم قدم به یکی از قدیمترین آنها میگذاریم. اسپانیا، این منطقهٔ سوقالجیشی مدخل مدیترانه، این سرزمین برکتیافته و لعنتشده از فلزات قیمتی که خاکش را به خون حرص و آز میآلود، با سلسلهکوههایی که ارتباط و تجمع و وحدت را در آن دشوار میکرد، از همان روزگاری که هنرمندان عصر حجر قدیم شکل گاومیشهای کوهاندار را بر روی دیوارهای غار آلتامیرا میکشیدند تا دوران نظم گسیختهٔ کنونی تب و تاب زندگی را به تمامی تجربه کرده است. مدت سه هزار سال اسپانیاییها مردمی مغرور و ستیزهجو، لاغر و محکم، شجاع و پرهیزکار، پرشور و سرسخت، قانع و سودایی، کمخوراک و مهماننواز، و با نزاکت و پایمرد بودهاند. به آسانی کینه به دل میگرفتهاند و آسانتر از آن دل به محبت میسپردهاند. رومیان، هنگامی که به این سرزمین آمدند، جمعیتی یافتند که حتی در آن هنگام تنوعی غریب داشتند: ایبرها از آفریقا (؟)، لیگورها از ایتالیا، سلتها از گل، و در رأس همهٔ اینها قشری از کارتاژیها، اگر بتوان سخنان این فاتحان اسپانیا را باور کرد، تقریباً همهٔ اسپانیاییهای پیش از دوران تسلط روم بربرهایی بودهاند که برخی در شهرها در خانهها مسکن داشتند، و برخی دیگر در آبادیهای کوچک در کلبههای محقر یا غارها زندگی میکردند، روی زمین میخوابیدند، و دندانهایشان را با پیشاب مانده میشستند. مردان شلنهای سیاه و زنها «بالاپوشهای بلند و پیراهنهایی به رنگهای شاد تند» میپوشیدند. استرابون با لحنی سرزنشآمیز اضافه میکند: «در بعضی جاها زنها قاطی مردها و دست در دست آنان میرقصند.»
از ۲۰۰۰ سال قبل از میلاد، ساکنان اسپانیای جنوب شرقی، یعنی منطقهٔ تارتسوس یا به زبان فنیقی «تار شیش»، نوعی صنعت برنزکاری به وجود آورده بودند که محصولاتش در سراسر دنیای مدیترانه فروخته میشد. بدین ترتیب در تارتسوس، در قرن ششم ق م، ادبیات و هنری رشد و توسعه یافت که مدعی داشتن شش هزار سال سابقه بود. از این دوره جز چند مجسمهٔ زمخت و یک مجسمهٔ نیمتنهٔ عجیب چندرنگ از گل بوته، بانوی الخه، به جا نمانده است. مجسمهٔ اخیر از روی نمونههای یونانی و با استحکام و نرمش سبک سلتی تراشیده شده است. فنیقیها در حدود سال ۱۰۰۰ ق م، شروع به بهرهبرداری از معادن اسپانیا کردند و تقریباً در ۸۰۰ ق م کادیث (گادس) و مالاگا را گرفتند و معابد بزرگی در آنها ساختند. سپس در حدود ۵۰۰ ق م، مهاجران یونانی در امتداد کرانهٔ شمال شرقی مستقر شدند. مقارن همان زمان، کارتاژیها که به دعوت خویشاوندان فنیقی خود برای یاری دادن به سرکوب یک شورش آمده بودند، تارتسوس و تمام اسپانیای جنوبی و شرقی را تسخیر کردند. بهرهبرداری سریع کارتاژیها از منابع شبهجزیره در فاصلهٔ جنگ اول و دوم پونیک، چشم طمع رومیان را متوجه منابع این کشور، که در آن زمان آن را «ایبریا» مینامیدند، کرد، و سرانجام نیز رومیان به تلافی داخل شدن هانیبال به خاک ایتالیا، بخشی از اسپانیا را به دست سکیپیوها گشودند. قبایل نامتحد با سرسختی برای استقلال خود جنگیدند؛ زنها فرزندان خود را میکشتند تا نگذارند به دست رومیان بیفتند؛ و اسیران بومی در حال جان دادن بر روی صلیب سرودهای جنگی خود را میخواندند. فتح اسپانیا دو قرن طول کشید، ولی وقتی پایان یافت معلوم شد که این فتح از فتح اغلب ایالات اساسیتر بوده است. برادران گراکوس، قیصر، و آگوستوس به جای سیاست بیرحمانهٔ دورهٔ جمهوری سیاستی توأم با ملاطفت و توجه پیش گرفتند که نتایج نیک و پایداری به بار آورد. رومی کردن جامعه به سرعت پیش رفت، زبان لاتینی مرسوم و با اوضاع محل تطبیق داده شد، اقتصاد کشور توسعه یافت و رونق گرفت، و چیزی نگذشت که اسپانیا شعرا، فلاسفه، سناتورها، و امپراطورهایی برای روم پرورد.
اسپانیا از زمان سنکا تا دوران مارکوس آورلیوس رکن اصلی اقتصاد امپراتوری روم بود. کانیهای اسپانیا، پس از غنی ساختن صور و سپس کارتاژ، اینک روم را غنی میکرد. اسپانیا برای ایتالیا همان جنبهای را پیدا کرد که بعدها مکزیک و پرو برای اسپانیا داشتند. زر، سیم، مس، قلع، آهن، و سرب به استکمال امروزی استخراج میشد. در ریوتینتو هنوز میتوان چاههای رومی را که به عمق زیاد در میان سنگ کوارتز سخت کنده شدهاند و ریم فلزات آن دوره را، که در صد مس آن به گونهای شگفت کم است، دید. غلامان و اسیران دائماً در این معادن کار میکردند و در بسیاری موارد ماهها میگذشت بیآنکه رنگ آفتاب را ببینند. صنایع عظیم فلزگری در مجاورت معادن به وجود میآمد. ضمناً، خاک اسپانیا با وجود قسمتهای کوهستانی و لمیزرعش جگن اسپارتو تولید میکرد که الیاف آن برای ساختن ریسمان، طناب، سبد، رختخواب، و کفشهای راحتی به کار میرفت، گوسفندان مرغوب را تغذیه میکرد، که موجب به وجود آمدن صنعت پشمبافی معروفی گشته بود، و بهترین زیتون، روغن، و شراب روزگار باستان را به امپراتوری میداد. رودهای گوادالکیویر، تاگوس، ابرو، و رودهای کوچکتر شبکهٔ راههای روم را برای حمل محصولات اسپانیا به بندرها و شهرهای بیشمارش کامل میکرد.
در واقع، در اسپانیا نیز مانند هر جای دیگر، قابل ملاحظهترین و بارزترین نتیجهٔ ادارهٔ کشور توسط رومیان افزایش تعداد و توسعهٔ شهرها بود. در ایالت بایتیکا (اندلس) شهرهای کارتیا (آلخثیراس)، موندا، مالاکا، ایتالیکا (زادگاه ترایانوس و هادریانوس)، کوردووا (کوردوبا)، هیسپالیس (سویل)، و گادس به وجود آمدند. کوردووا که در سال ۱۵۲ ق م بنیاد یافته بود، یک مرکز ادبی بود که به خاطر آموزشگاههای علم بیانش شهرت داشت. لوکانوس، سنکاها، و گالیوی مرید بولس حواری در این شهر به دنیا آمدند. این سنت دانشپروری در دوران تیرهٔ قرون وسطی هم دوام یافت و کوردووا را به صورت بافرهنگترین شهر اروپای آن دوران درآورد. اما گادس پرجمعیتترین شهرهای اسپانیا و در ثروت شهره بود. این شهر در مصب گوادالکیویر قرار داشت و بر تجارت اقیانوس اطلس با آفریقای باختری، اسپانیا، گل، و بریتانیا حاکم بود، بخش ناچیزی از شهرتش را نیز مدیون رقاصههای جوان و هوسانگیزش بود.
روم پرتغال را به عنوان ایالت لوسیتانیا، و لیسبون را به نام اولیسیپو میشناخت. در نوربا کایسارینا، که اعراب آن را بعدها به نام کنونیش القنطره (پل) نامیدند، مهندسان ترایانوس کاملترین پل موجود رومی را بر روی تاگوس ساختند. از روی طاقیهای با عظمت این پل، که هر یک سی متر عرض و شصت متر ارتفاع دارند، هنوز یک راه پرآمدوشد چهار نواره میگذرد. پایتخت لوسیتانیا، امریتا (مریدا) بود که به چندین پرستشگاه، سه آبراهه، یک سیرک، یک تئاتر، حوضچهٔ مانور ناوگان، و پلی به طول بیش از هشتصد مترکه داشت، مینازید. در قسمت شرقیتر، در ایالت تاراکوننسیس شهر سگوویا هنوز از آب مشروبی استفاده میکند که یک آبراههٔ ساخت دورهٔ ترایانوس به آنجا سرازیر میکند. در شمال سگوویا، تولتوم (تولدو) قرار داشت که در دوران فرمانروایی روم به خاطر محصولات آهنیاش معروف بود. در ساحل شرقی، شهر بزرگ نووا کارتاگو یا کارتاخنا (قرطاجنه) قرار داشت که با معادن، شیلات، و بازرگانیش شهری ثروتمند بود. در میان دریای مدیترانه جزایر بالئار واقع بودند که شهرهایی باستانی و شکوفان مانند پالما و پولنتیا داشتند. رو به سوی شمال در ساحل والنتیا، تاراکو (تاراگونا)، بارکینو (بارسلون)، و درست در زیر کوههای پیرنه شهر کهنسال یونانی امپوریای قرار داشت. و سرانجام اگر مسافری انتهای شرقی سلسلهکوه را با قایق دور میزد، خود را در ایالت گل مییافت.
گل
در روزگارانی که کشش کشتیها چندان زیاد نبود، حتی کشتیهایی اقیانوسپیما میتوانستند رون را از مارسی تا لیون بپیمایند. کشتیهای کوچک میتوانستند این مسیر را تا پنجاه کیلومتری راین علیا ادامه دهند؛ و کالاها را پس از جابهجا کردن کوتاهی در جلگه میشد دوباره از طریق راههای آبی از میان صد شهر و هزار دهکده به دریای شمال رساند. باریکهٔ راههای زمینی مشابهی رون را به سون، لوار و اقیانوس اطلس، اود را به گارون و به بوردو، و سون را به سن و به دریای مانش میپیوست. تجارت به دنبال این راههای آبی روان بود، و در نقاط التقای آنها شهرهایی ایجاد میکرد. فرانسه نیز مانند مصر از برکت رودخانههایش پدید آمده است.
تمدن فرانسه به لحاظی سی هزار سال پیش از مسیح با انسان اورینیاکی شروع شد، زیرا به طوری که غارهای مونتینیاک نشان میدهند این سرزمین در همان روزگار دیرین هنرمندانی داشته است که میتوانستهاند به رنگها و خطها جان بدهند. فرانسه پس از پشت سر گذاشتن زندگانی شکار و شبانی عصر دیرینهسنگی، در حدود دوازده هزار سال قبل از میلاد، پا به دوران زندگانی اسکانی و کشاورزی عصر نوسنگی گذاشت و سپس، بعد از یک دورهٔ طولانی ده هزار ساله، وارد عصر مفرغ شد. در حدود ۹۰۰ ق م یک نژاد جدید، «آلپی» و دارای سرگرد، از گرمانیا شروع به نفوذ در آن سرزمین کرد. این نژاد از فرانسه تا بریتانیا و ایرلند و همچنین در سمت جنوب در اسپانیا پراکنده شد. این «سلتها» با خودشان تمدن عصر آهن هالشتات را از اتریش آوردند. آنها در سال ۵۰۰ ق م، از راه سویس، فن پیشرفتهٔ استخراج آهن را از «لاتن» بدان سرزمین وارد کردند. هنگامی که روم از وجود گل آگاه شد، آن را کلتیکا نامید، و فقط در دوران قیصر بود که این نام به گالیا (گل) تغییر کرد.
مهاجران تعدادی از گروههای بومی را راندند و خود به شکل قبایل مستقلی مستقر شدند که نامشان هنوز در پس نام شهرهایی که بنا نهادهاند خودنمایی میکند. قیصر میگوید اهالی گل بلندقد و پرعضله و قوی بودند. آنها زلفهای بلند و بور خود را به عقب سر شانه میکردند تا به پسگردنشان بیفتد. بعضی از آنها ریش و بسیاری سبیلهای پرپشت میگذاشتند که لبهایشان را میپوشانید. آنها از مشرق زمین، شاید از ایرانیان باستان، رسم پوشیدن شلوار کوتاه را آورده بودند و خود نیمتنهٔ چندرنگ گلدوزیشده و شنلهای راهراه را بدان افزوده بودند. عاشق جواهر بودند، و در جنگ — حتی اگر پوششی هم نداشتند — خود را به زیورهایی از طلا میآراستند. گوشت، آبجو، و شراب ناب را بسیار دوست داشتند، و اگر به قول آپیانوس اعتماد کنیم، «ذاتاً شکمچران و بادهپرست» بودند. استرابون آنان را «ساده و جسور، لافزن ... تحملناپذیر به گاه پیروزی و خودباخته به گاه شکست» توصیف میکند. ولی دست به قلم بردن دشمنان، همیشه هم چندان مزیتی ندارد. پوسیدونیوس از دیدن اینکه اهالی گل سر بریدهٔ دشمنانشان را به گردن اسبهای خود میآویزند، یکه خورد. آنها به آسانی تحریک میشدند و به مشاجره و نزاع میپرداختند؛ و گاهی فقط محض سرگرمی در جشنهایشان تا سر حد مرگ به جنگ تن به تن دست میزدند. قیصر میگوید: «آنان در دلاوری و شور جنگاوری همتای ما بودند.» آمیانوس مارکلینوس آنان را چنین وصف میکند:
در هر سنی مناسب خدمت نظام هستند. پیرمرد آنها با شجاعتی همانند شجاعت مردی که در بهار عمر است به میدان جنگ میرود. ... راستی این است که یک گروه خارجی یک نفر اهل گل را، اگر زن از خود قویتر و جسورترش را هم به کمک بخواند، حریف نیستند به ویژه هنگامی که این زن گردن خود را جلو میدهد، دندانهایش را به هم میساید، بازوان بزرگش را تکان میدهد و مانند گلولههای منجنیق، مشت و گلد بر سر آدم میبارد.
اهالی گل به خدایان گوناگون اعتقاد داشتند. اکنون این خدایان مردهتر از آنند که از گمنام بودنشان آزرده شوند. امید به زندگی مطبوعی پس از مرگ در آنها چنان نیرومند بود که بنا به گفتة قیصر، شجاعتشان به میزان زیادی از این اعتقاد سرچشمه میگرفت. در باب استحکام این اعتقاد والریوس ماکسیموس میگوید که بعضی پول قرض میدادند تا در بهشت آن را پس بگیرند؛ و پوسیدونیوس مدعی بود گلهایی را دیده است که در مراسم تدفین و تشییع جنازه نامههایی برای دوستانشان در آن دنیا مینوشتند و روی تل هیزم مخصوص سوزانیدن جسد میانداختند تا متوفی آن را به دست دوست مزبور برساند. نظر مردم گل دربارة این داستانهای رومیان باید شنیدنی باشد. یک طبقهٔ روحانی، دروئیدها، مهار کلیهٔ امور تعلیم و تربیتی را در دست داشتند و با قدرت خاصی عقیدهٔ مذهبی را در اذهان میپروراندند. این روحانیان آیینهای پرآب و تاب را رهبری میکردند که اغلب اوقات به جای معابد در بیشههای مقدس برگزار میشد، و برای خرسند کردن خدایان کسانی را که به جرم جنایت محکوم به مرگ بودند برایشان قربانی میکردند؛ این رسم در نظر کسانی که اعدام با صندلی الکتریکی را به چشم ندیدهاند وحشیانه جلوه میکند. دروییدها تنها افراد با فرهنگ و شاید هم با سواد مردم گل بودند. آنها سرودها، اشعار، و گزارشهای تاریخی مینوشتند؛ «ستارگان و حرکاتشان، ابعاد کیهان و زمین، و نظم طبیعت» را بررسی میکردند، و تقویم قابل استفادهای درست کردند. وظیفهٔ قضاوت هم به عهدهٔ آنان بود و در دربار پادشاهان قبیلهای نفوذ فراوانی داشتند. گل پیش از تسلط رومیان، مانند قرون وسطی، دارای یک فئودالیسم سیاسی بود که در پوشش حکومت مذهبی بود.
گل در دورهٔ حکمرانی این پادشاهان و روحانیان، در قرن چهارم ق م، به اوج قدرت خود رسید. با بارآوری تکنیک «لا تن» جمعیت افزایش یافت؛ و نتیجهٔ آن یک رشته جنگ برای به دست آوردن زمین بود. در حدود ۴۰۰ ق م، سلتها، که اینک دیگر علاوه بر گل قسمت اعظم اروپای مرکزی را هم در اشغال داشتند، بریتانیا، اسپانیا، و شمال ایتالیا را گشودند. در سال ۳۹۰ ق م، به جنوب به سوی روم هجوم آوردند. در سال ۲۷۸ دلفی را تاراج کردند و فریگیا را گرفتند. یک قرن بعد قدرت آنها رو به ضعف نهاد؛ قسمتی از این ضعف ناشی از اثرات سستکنندهٔ ثروت و رواج اخلاق یونانیان در میان آنان، و قسمتی هم ناشی از ذرهگرایی و پراکندگی سیاسی بارونهای فئودال بود. درست بر عکس فرانسهٔ قرون وسطی که پادشاهان قدرت بارونها را در هم شکستند و یک کشور واحد و متحد به وجود آوردند، در طی قرن پیش از قیصر خاوندان روستاهای خاوندی قدرت پادشاهان را در هم شکستند و گل را پارهپارهتر از پیش به جای نهادند. جبههٔ سلتها در همه جا جز در ایرلند به عقب رانده شد. اهالی کارتاژ، سلتها را در اسپانیا مطیع ساختند، رومیان آنها را از ایتالیا بیرون راندند، در گرمانیا و در جنوب گل، کیمبرها و توتونها آنان را به زیر یوغ خویش درآوردند. در سال ۱۲۵ ق م، رومیها، به شوق تسلط بر راه اسپانیا، گل جنوبی را گشودند و آن را به صورت یک ایالت رومی درآوردند. در ۵۸ ق م، پیشوایان گل به قیصر متوسل شدند تا برای دفع هجوم ژرمنها به آنان یاری کند. قیصر این دعوت را پذیرفت و پاداش خود را هم معین کرد.
قیصر و آگوستوس گل را به صورت چهار ایالت سازمان دادند: گالیا ناربوننسیس در جنوب، که رومیها آن را به نام پرووینکیا میشناختند و ما اکنون پرووانس مینامیم، و در آن زمان به سبب کوچنشینهای یونانیش در ساحل مدیترانه اساساً فرهنگ هلنیستی یافته بود؛ آکویتانیا در جنوب غربی، که بیشتر جمعیتش را ایبرها تشکیل میدادند؛ گالیا لوگدوننسیس در مرکز، که سلتها در آن غالب بودند؛ و بلگیکا در شمال شرقی، که در آن تفوق با ژرمنها بود. روم این تقسیمات نژادی را به رسمیت شناخت و از آن پشتیبانی کرد تا از هر گونه شورش متحد آنان جلو گیرد. نواحی قبیلهای به عنوان مناطق اداری حفظ شد. قضات از میان مالکان انتخاب میشدند، و روم با پشتیبانی از آنان در مقابل طبقات پایین وفاداریشان را نسبت به خود تأمین میکرد. عنوان شارمندی روم پاداشی بود که به وفادارترین و مفیدترین اهالی گل داده میشد. یک انجمن ایالتی مرکب از نمایندگان ناحیهها هر سال در لیون تشکیل میشد. این انجمن نخست از روی احتیاط به برگزاری مراسم نیایش آگوستوس اکتفا میکرد. ولی بزودی عریضههایی برای حکام رومی فرستاد، سپس به صدور توصیه، و بعد از آن به دادن درخواستهای رسمی دست زد. ادارهٔ امور دادگستری از دروئیدها سلب شد و خود آنها نیز سرکوب شدند و فرانسه نیز به حقوق رومی تن داد. نزدیک به یک قرن گل با آرامش تابع یوغ نوین ماند. در سال ۶۸ و سپس در ۷۱ میلادی شورشهایی ناگهانی به رهبری ویندکس و کیویلیس درگرفت، ولی مردم از این جنبشها پشتیبانی ناچیزی میکردند و عشق به آزادی در برابر خودداری از رفاه و امنیت، و آرامش جا خالی کرد.
گل در دوران «صلح رومی» یکی از ثروتمندترین نواحی امپراتوری گشت. رم از تمول برخی از نجبای گل که در دورهٔ سلطنت کلاودیوس وارد مجلس سنا شدند در شگفت بود و یک قرن بعد فلوروس اقتصاد شکوفان گل را در تقابل با انحطاط ایتالیا قرار میدهد. درختان جنگلها برانداخته شد، مردابها زهکشی شدند، کشاورزی به حدی بهبود یافت که حتی دستگاههای دروی مکانیکی به کار گرفته شد، و تاک و درخت زیتون همه جا کاشته شد. پلینی و کولوملا شرابهای بروگونی و بوردو را در همان قرن اول میلادی میستودند. املاک وسیعی بودند که سرفها و بردگان در آنها کشت و زرع میکردند و صاحبانشان اربابانی بودند که پیشقراولان فئودالهای قرون وسطی به حساب میآیند ولی خردهمالکان هم کم نبودند، و توزیع ثروت در گل قدیم، درست مانند فرانسه کنونی، تقریباً از هر کشور متمدن دیگر عادلانهتر بود. پیشرفت صنایع بهویژه سریع بود. در حدود سال ۲۰۰ میلادی، کوزهگران و آهنکاران گل بازارهای گرمانیا و باختر را از کف ایتالیا میربودند؛ نساجان گل بزرگترین تجارت پارچه را در امپراتوری داشتند؛ و کارخانههای لیون نه فقط شیشهٔ تجارتی بلکه ظروف شیشهای هنری عالی نیز تولید میکردند. فنون صنعتی از پدران به پسران انتقال مییافت و بخش پرارجی از میراث کلاسیک را تشکیل میداد. مهندسان رومی بیش از ۲۰٬۰۰۰ کیلومتر راه ساختند یا اصلاح کردند که در خدمت حمل و نقل و داد و ستد بود.
شهرکهای کلتیکای کهن، که در اثر این زندگانی اقتصادی توسعه یافته، غنی شده بودند، به صورت شهرهای گل روم درآمدند. در آکویتانیا، پایتخت آن بوردیگالا (بوردو) یکی از پرفعالیتترین بندرهای اقیانوس اطلس بود؛ لیمونوم (پواتیه)، و آواریکوم (بورژ)، و آوگوستونمتوم (کلرمون فران) از قبل غنی بودند؛ شهر اخیر ۴۰۰٬۰۰۰ سسترس بابت یک مجسمهٔ عظیم مرکور به زنودوروس پرداخت. ایالت گالیاناربوننسیس آن قدر شهر داشت که به گفتة پلینی «بیشتر به ایتالیا شبیه بود تا به یک ایالت.» باختریترین شهر آن تولوسا (تولوز) بود که به خاطر آموزشگاههایش معروفیت داشت. ناربون، پایتخت این ایالت، در قرون اول میلادی، بزرگترین شهر گل و بندر عمدهٔ خروج کالاهای گل به مقصد ایتالیا و اسپانیا بود. سیدونیوس آپولیناریس میگوید: «این شهر دیوارها، گردشگاهها، میخانهها، طاق نصرتها، رواقها، یک فوروم، یک تئاتر، پرستشگاهها، گرمابهها، بازارها، چمنزارها، استخرها، یک پل، و دریا دارد.» در شرق ایالت، در جادهٔ دومیتیانوسی، که اسپانیا را به ایتالیا متصل میساخت، شهر نماوسوس (نیم) قرار داشت. خانهٔ مربع («مزون کاره») زیبای آن توسط آوگوستوس و اهل شهر به یادبود نوههای آوگوستوس، لوکیوس و گایوس کایسار (قیصر)، ساخته شد، قسمت ستوندار درونی آن به طرز رقتباری در دیوار کلا فرو رفته است، ولی ستونهای کورنتی مستقل آن، از خوشساختترین ستونهای رومی به شمار میروند. آمفی تئاتر بیست هزار نفری آن هنوز هر چندگاه یک بار جایگاه صحنهٔ نمایشهاست.
آبراههٔ رومی، که آب مشروب شهر «نیم» را میرساند، به مرور زمان به پل رودخانهٔ گار مبدل گشت؛ امروزه هب صورت ویرانهٔ عظیمی در صحرای خشک اطراف شهر است، و طاقهای سترگ تحتانی آن با ردیف طاقهای کوچک فوقانی تضاد زیبایی دارد و مجموعهٔ آن هنر مهندسان رومی را مجسم میسازد.
قیصر در سمت شرق، کنار مدیترانه، در مصب رود رن، شهر، آرلاته (آرل) را بدان امید بنیاد نهاد که جای ماسالیای سرکش را به عنوان مرکز کشتیسازی و بندر بگیرد. ماسالیا (مارسی) که در زمان تولد قیصر نیز شهری کهن بود، و تا هنگام مرگ وی نیز، از حیث زبان و فرهنگ، یونانی ماند. از این بندر کشاورزی، درختکاری، و تاکنشانی یونانیها، و همچنین فرهنگ آنان وارد گل شده بود، و بالاتر از همه در این بندر بود که اروپای غربی محصولات خود را با محصولات دنیای باستان مبادله میکرد. ماسالیا یکی از بزرگترین مراکز دانشگاهی امپراتوری بود؛ بهویژه مدرسهٔ حقوق آن باعث شهرتش شده بود. این بندر پس از قیصر رو به افول رفت، ولی موقعیت قدیم خود را به عنوان شهر آزاد، مستقل از فرماندار ایالت، حفظ کرد. کمی بیشتر به سوی شرق فوروم یولیییی (فرژوس)، آنتیپولیس (آنتیب)، و نیکایا (نیس) قرار داشتند. شهر اخیر در ایالت کوچک آلپ — ماریتیم واقع بود. مسافر با پیمودن قسمت بالای رن از سمت آرلاته به آونیو (آوینیون) و به آراوسیو (اورانژ) میرسید، در اینجا از روزگار آوگوستوس یک طاق نصرت مستحکم باقی مانده است، و یک تئاتر بسیار بزرگ رومی هم هنوز شاهد اجرای نمایشنامههای باستانی است.
وسیعترین ایالات گل گالیا لوگدوننسیس بود که از روی پایتختش لوگدونوم (لیون) به این اسم نامیده میشد. این شهر، که در ملتقای رودهای رن و سون و در محل تقاطع بزرگراههایی قرار داشت که آگریپا آنها را ساخته بود. به صورت مرکز داد و ستد یک ناحیهٔ ثروتمند و پایتخت تمام گل درآمد. صنایع آهنکاری، شیشهسازی، و سرامیک آن معاش جمعیت دویست هزار نفریش را در قرن اول میلادی تأمین میکرد. در شمال آن کابیلونوم (شالون سورسون)، کایسارودونوم (تور)، آوگوستودونوم (اوتون)، کنابوم (اورلئان)، و لوتتیا (پاریس) قرار داشت. امپراتور یولیانوس مینویسد: «زمستان را در شهر محبوبمان لوتتیا گذرانیدم — این عنوانی است که اهالی گل برای شهر پاریسیها، جزیرهٔ کوچک واقع در میان رودخانه، قائل هستند. ... اینجا شراب خوبی عمل میآورد.»
تقریباً همهٔ بلگیکا، که شامل قسمتهایی از خاک فرانسه و سویس میگشت، سرزمینی کشاورزی بود. صنایع آن بهویژه وابسته به کاخهای روستایی بود که بقایای عدة زیادی از آنها میرساند که ساکنانشان زندگانی اربابی پر از وسایل آسایش و تجمل داشتهاند. آوگوستوس در این ایالت شهرهایی بنیاد نهاد که نامهای امروزیشان سواسون، سن کانتن، سنلیس، بووه، و ترواست. شهر اخیر، که آوگوستاترویروروم نام داشت، به عنوان ستاد ارتش مدافع راین اهمیتی بسزا داشت، این شهر در روزگار دیوکلتیانوس، به جای شهر لیون پایتخت گل شد، و در قرن پنجم، بزرگترین شهر رومی در شمال کوههای آلپ به شمار میرفت. این شهر از نظر بقایای آثار باستانی هنوز هم غنی است که از میان آن میتوان از «پورتانیگرا» در میان حصارهای رومی، «حمامهای سن باربارا»، «مقبرهٔ خانوادة سکوندینی» در ایگل، و نقشهای برجسته روی دیوار قلعه در نویماگن نام برد.
در این شهرها و در پیرامون آنها، زندگی به کندی چهره عوض میشود و عناصر نوین زندگی بسختی جای عناصر کهن را میگرفتند. اهالی گل خصلت و لباسهای کوتاه خود را حفظ کردند و زبان خود را سه قرن نگه داشتند. در قرن ششم بود که زبان لاتینی عمدتاً به سبب آنکه زبان برگزاری مراسم مذهبی کلیسای رومی بود پیروز گردید، ولی از همان زمان رو به دگرگونی رفت و به زبان فرانسه درآمیخت. در گل، روم بزرگترین پیروزی را در انتقال تمدن به دست آورد. مورخان بزرگ فرانسوی، مانند کامی ژولین و فونک برنتانو، معتقد بودند که فرانسه اگر به دست رومیان نیفتاده بود سرنوشت بهتری میداشت؛ ولی مورخی که از آنان بزرگتر است عقیده داشت که فتح رومیان یگانه شق مقابل فتح گل به دست ژرمنها بود. مومسن میگوید:
اگر قیصر این سرزمین را فتح نکرده بود، مهاجرت اقوام چهارصد سال پیشتر از آنچه اتفاق افتاده است انجام مییافت، یعنی هنگامی که تمدن ایتالیا هنوز نه در گل و نه در کنار دانوب، نه در آفریقا و نه در اسپانیا با محیط تطبیق نیافته بود. از آنجا که آن سردار دولتمرد بزرگ روم، با نظر صائب، قبایل ژرمن را حریف و رقیب دنیای یونان و روم دید و با بازویی توانا سیستم جدید دفاع تعرضی را با تمام جزئیاتش مستقر ساخت و به مردم آموخت که مرزهای امپراتوری را به کمک رودخانهها و خندقهای مصنوعی حفظ کنند. ... به فرهنگ یونان و روم مجال لازم را داد تا غرب را متمدن کنند..
رود راین سرحد فاصل تمدن کلاسیک و تمدن بدوی بود. گل نمیتوانست از این مرز دفاع کند، ولی روم از آن دفاع کرد؛ و این حقیقتی است که سرگذشت تاریخ اروپا را تا به امروز تعیین کرده است.
بریتانیا
در حدود سال ۱۲۰۰ ق م، شاخهای از سلتها از گل گذشتند و در انگلستان مستقر شدند در آنجا مردمانی دو رگه از مردم سیاهموی، شاید ایبریها، و اسکاندیناویهای موبور یافتند. تازهواردها بر این بومیان چیره شدند، با آنان ازدواج کردند، و در سراسر انگلستان و ویلز پراکنده شدند. در حدود سال ۱۰۰ ق م (از آنجا که تاریخ خودمحور و کوتاهنگر فقط قرنهای پرحادثه را رصد میکند، و نسلهای پرتوش و توان را از حافظهٔ انباشتهاش حذف میکند) شاخهٔ دیگری از سلتها از قارهٔ اروپا آمدند و جنوب و خاور بریتانیا را از کف خویشاوندانشان ستاندند. چون قیصر آمد، جزیره را محل سکونت چندین قبیلهٔ مستقل، که هر یک تحت فرمانروایی پادشاهی توسعهطلب بودند، یافت. او همهٔ اهالی را بریتانی نامید، که نام یکی از قبایل گل ساکن ساحل جنوبی مانش بود؛ بدین باور که همین قبیله ساکن هر دو ساحل دریای مانش است.
بریتانیای سلتی از حیث آداب و رسوم، زبان، و مذهب اساساً به گل سلتی شباهت داشت، ولی تمدن آن کمتر پیشرفت کرده بود. بریتانیا حدود شش قرن قبل از میلاد، و سه قرن پس از گل، از عصر مفرغ وارد عصر آهن شد. پوتئاس، سیاح اهل ماسالیا که از طریق اقیانوس اطلس در حدود ۳۵۰ ق م به انگلستان رسید، کانتیهای کنت را در همان زمان از نظر کشاورزی و بازرگانی پیشرفته و شکوفا یافت. زمین از بارانهای فراوان حاصلخیز بود و معادن غنی آهن، قلع، و سرب داشت. در دورهٔ قیصر، صنعت خانگی قادر بود تجارت پر داد و ستدی را میان خود قبایل و قارهٔ اروپا تأمین کند، و سکهها از مفرغ و از طلا بود. تهاجمات قیصر به بریتانیا بیشتر جنبهٔ آزمایشی و شناسایی داشت، قیصر در بازگشت از آنجا به دو چیز یقین حاصل کرد: یکی اینکه قبایل قادر نیستند در برابر رومیان مقاومتی یکپارچه و متحد از خود نشان دهند، و دیگر اینکه منابع کشاورزی این سرزمین برای تأمین خوراک یک سپاه تسخیرکننده که در موقع مناسب در آنجا پیاده شود کافی است. یک قرن بعد، در سال ۴۳ میلادی، کلاودیوس با چهل هزار نفر از مانش گذشت. تسلیحات، انضباط، و کاردانی این سپاه بسیار فراتر از حد لازم برای مقابله با بومیان بود، بدین ترتیب بریتانیا نیز به نوبهٔ خود یک ایالت رومی گشت. در سال ۶۱، یک ملکهٔ قبیلهای از بریتانیا، به نام برئودیکا یا بوادیسیا، شورش آتشینی برپا کرد و دستاویزش این بود که افسران رومی دو دختر او را ربوده، حریم قبیلهاش را تاراج کرده، و بسیاری از مردان آزاد سرزمینش را به بردگی فروختهاند، هنگامی که پاولینوس، فرماندار رومی، سرگرم گشودن جزیرهٔ مان بود، ارتش بوئدیسیا تنها لژیونی را که در برابر او بود درهم شکست و به سوی لوندینیوم تاخت. لوندینیوم به گفتة تاسیت در آن زمان «مقر عمدهٔ بازرگانان و مرکز بزرگ داد و ستد بود.» شورشیان همهٔ رومیانی را که در آنجا یا در ورولامیوم (سنت آلبنز) یافتند کشتند. پیش از آنکه پاولینوس و لژیونهایش کار نیروی شورشی را یکسره کنند، هفتاد هزار نفر از رومیان و متحدینشان کشته شدند. بوئودیسیا با دو دخترش سوار بر ارابه تا پایان کار قهرمانانه جنگید. در پایان خود را مسموم ساخت و هشتاد هزار نفر از اهالی بریتانیا از دم تیغ گذشتند.
تاسیت توصیف میکند که چگونه پدرزنش، آگریکولا، که از سال ۷۸ تا ۸۴ میلادی فرماندار بریتانیا بود، با ایجاد مدارس و ترویج زبان لاتینی و ترغیب شهرها و اشخاص ثروتمند به ساختن معابد، کلیساها، و حمامهای عمومی تمدن را در میان «قومی گستاخ، و پراکنده، و پرخاشگر» رواج داد. این مورخ با زبان نیشدار خود میگوید: «کمکم افسون عیاشی و خوشگذرانی در دل اهالی بریتانیا اثر کرد؛ حمام، رواقسازی، و بزمهای آراسته متداول گشت؛ و اخلاق و آداب جدید، که در واقع فقط بردگی شیرینتر میکرد، از سوی اهالی خوشباور بریتانیا شیوهٔ انسان مهذب و با فرهنگ نام گرفت.» آگریکولا با اردوکشیهای سریع این شیوه، و به همراه آن سلطهٔ رومی را تا کلاید و فورث رسوخ داد. یک سپاه سی هزار نفری اسکاتلندی را مغلوب کرد و میخواست فراتر رود که دومیتیانوس او را احضار کرد. هادریانوس از سال ۱۲۲ تا ۱۲۷ دیواری به طول صد کیلومتر در کنارة جزیرهٔ بریتانیا، از خلیج سالوی تا مصب تاین، به عنوان سدی دفاعی در مقابل اسکاتلندیها، که برخلاف بریتانیاییها خوشباور نبودند، برپا کرد. بیست سال پس از آن، لولیوس به نوبهٔ خود در قسمت شمالیتر «دیوار آنتونینوس» را به طول بیش از پنجاه کیلومتر بین کلاید و فورث کشید. این استحکامات بیش از دو قرن بریتانیا را برای امپراتوری روم حفظ کرد.
هرچه سلطهٔ روم در آنجا با ثباتتر میشد، نرمش و بردباری آن بیشتر میگشت. شهرها به وسیلهٔ مجالس سنا، انجمنها، و قضات بومی اداره میشدند، و روستاها، درست مانند گل، به خانهایی که مطیع روم بودند واگذار شده بود. این تمدن از حیث شهرنشینی به پای تمدن ایتالیا و از حیث ثروت و غنا به پای تمدن گل نمیرسید، ولی بیشتر شهرهای بریتانیا بر اثر تشویق و حمایت روم بود که شکل گرفتند. از آن میان چهار شهر «مهاجرنشین» روم بودند و مردان آزادشان شارمندی روم را داشتند: کامولودونوم (کولچستر)، اولین پایتخت بریتانیا در دوران تسلط رومیان و مرکز شورای ایالتی؛ لیندوم، که نام جدیدش لینکن نشانی از امتیاز قدیم آن دارد؛ ابوراکوم (یورک) که موقعیت مهم نظامی داشت؛ و گلووم که با کلمهٔ ساکسونی «چستر» به معنی شهر ترکیب شده و به صورت گلاستر درآمده است. چستر، وینچستر، دورچستر، چیچستر، لستر، سیلچستر، و منچستر از قرار معلوم در دو قرن سلطهٔ روم به وجود آمدهاند. اینها شهرهای کوچکی بودند که هر یک در حدود شش هزار جمعیت داشتند، ولی دارای خیابانهای سنگفرش و کانالکشیشده، فورومها باسیلیکاها، معابد، و خانههایی با پیهای سنگی و بامهای سفالی بودند.
ویروکونیوم (راکستر) باسیلیکای بزرگی داشت که شش هزار نفر را در خود جا میداد. در حمامهای عمومی این شهر، چند صد نفر میتوانستند در یک زمان استحمام کنند. چشمههای آب گرم «آکوای سولیس» (آبهای شور)، که اکنون «باث» (حمام) نامیده میشود، آنچنان که از حوضچههای آب گرم باقیماندهٔ آن برمیآید، در قدیم یک استراحتگاه مورد توجه بوده است. لوندینیوم به خاطر موقعیتش در کنار رود تمز و جادههای عالیاش اهمیت اقتصادی و نظامی خاصی یافته بود. جمعیت آن تا شصت هزار نفر رسید و طولی نکشید که به عنوان پایتخت بریتانیا جانشین کامولودونوم گشت.
بیشتر خانهها در دورهٔ تسلط رومیان در لندن از آجر و سنگ و در شهرهای کوچکتر از چوب بود. معماری خانهها را آب و هوا معین میکرد: بام بلند شیبدار برای آنکه آب باران و برف جریان یابد؛ و پنجرههای زیاد برای آنکه کمترین شعاع آفتاب هم به درون بتابد، زیرا به طوری که استرابون میگوید: «حتی در روزهایی هم که هوا صاف است، فقط سه یا چهار ساعت آفتاب هست.» ولی داخل خانهها به تقلید سبک رومی بود: کف اطاق موزاییکی، حمامهای بزرگ، دیوارهای پر از نقاشی، و حرارت مرکزی (به مراتب بیش از آنچه در ایتالیا مرسوم بود) به وسیلهٔ لولههای هوای گرم که در دیوارها و کف اطاقها تعبیه میشد. زغال سنگ، که از رگههای سطحی استخراج میشد، نه تنها برای گرم کردن خانهها به کار میرفت، بلکه در فرایندهای صنعتی هم از قبیل گداختن سرب مصرف داشت. ظاهراً معادن بریتانیای باستان در تملک دولت بوده، ولی به مقاطعهکاران خصوصی به اجاره واگذار میشده است. باث یک کارخانهٔ تولید سلاحهای آهنی داشت. و محتملاً ساخت کوزه، ظروف گلی، آجر، و سفال نیز به مرحلهٔ کارخانهای رسیده بود؛ ولی مصنوعات دیگر در خانهها و دکانها یا در خانههای روستایی ساخته میشدند. هشت هزار کیلومتر جادهٔ رومی و راههای آبی بیشمار شریانهای بازرگانی پر داد و ستد داخلی بودند. بازرگانی خارجی بیرونق آن، برخلاف عادت جاری بریتانیای امروز، اختصاص به صدور مواد خام در ازای کالاهای ساختهشده داشت.
تمدن رومی، در طی چهار قرن تسلطش، چه اندازه در زندگی و روح بریتانیاییها رسوخ یافت؟ زبان لاتینی زبان سیاست، حقوق، ادبیات، و اقلیت با سواد گشت، ولی در دهات و در میان بسیاری از کارگران شهرها زبان سلتی باقی ماند؛ حتی امروزه نیز در ایالت ویلز و در جزیرهٔ مان زبان سلتی مواضع خود را حفظ کرده است. مدارس رومی سواد را در بریتانیا رایج کردند و بدین ترتیب الفبای انگلیسی شکل رومی پیدا کرد؛ و بسیاری از کلمات لاتینی در محاورهٔ انگلیسی نیز راه یافت. برای خدایان رومی معابدی برپا میشد، ولی مردم عادی خدایان و جشنهای سلتی خود را داشتند. حتی در شهرها، نیز روم نتوانست ریشههای پایداری بدواند. مردم با بیتفاوتی گردن به حاکمیتی نهادند که آرامشی پربرکت و چنان رفاهی برایشان به ارمغان آورد که سرزمین بریتانیا دیگر نظیرش را تا دوران انقلاب صنعتی به خود ندید.
بربرها
تصمیم آگوستوس و تیبریوس، مبنی بر خودداری از تسخیر گرمانیا، در تاریخ اروپا از وقایع محوری و تعیینکننده به حساب میآید. اگر گرمانیا نیز مانند گل فتح و رومی شده بود، تقریباً تمام اروپای واقع در غرب روسیه دارای یک سازمان، یک دولت، یک فرهنگ کلاسیک، و شاید یک زبان میشد؛ و اروپای مرکزی به منزلهٔ سپری در برابر اقوام شرقی درمیآمد که فشارشان بر گرمانیا سبب هجومهای ژرمنها به ایتالیا شد.
ما آنها را ژرمن مینامیم، ولی خودشان هرگز این نام را بر خویش ننهادهاند و هیچ کس نمیداند که این واژه چه وقت پیدا شده است. ژرمنها در دوران کلاسیک آمیزهٔ ناهمگونی از قبایل مستقل بودندکه اروپا را در محدودهٔ میان راین و ویستول، و میان دانوب و دریای شمال و دریای بالتیک، اشغال میکردند. کمکم در فاصلهٔ دو قرن، از دوران آگوستوس تا مارکوس آورلیوس، این قبایل از زندگی ایلاتی شکار و چوپانی وارد زندگانی روستایی و کشاورزی شدند؛ اما با اینحال هنوز چندان ایلاتی بودند که در مدتی کوتاه زمین زیر کشت و برداشتشان را از توان و باردهی میانداختند و آنگاه دوباره کوچ میکردند تا به زور شمشیر زمینهای قابل کشت تازهای را تصرف کنند. اگر گفتة تاسیت را بپذیریم، جنگ برای ژرمنها در حکم آب و نان بود:
کاشتن زمین و منتظر محصول منظم چهار فصل شدن از خصایص یک فرد ژرمن نیست. خیلی آسانتر میتوان او را قانع ساخت که به دشمن بتازد و در میدان جنگ زخمهای شرافتمندانه از دشمن بردارد. با عرق جبین به دست آوردن آنچه میتوان به قیمت خون خود کسب کرد در نظر یک نفر ژرمن اصل آدمهای سست و تنبل است و برازندهٔ یک سرباز نیست.
مورخ رومی، که از انحطاط ملت خود در میان تجمل و آرامش به فغان است، صفات جنگجویی ژرمنها، و شور زنانشان را در برانگیختن شوهران خود به نبرد، که غالباً با نبرد دوشادوش مردانشان همراه است، با غلویک واعظ اخلاق وصف میکند. در میان آنان گریختن از برابر دشمن لکهٔ ننگی ابدی بود و در بسیاری از موارد به خودکشی میکشید. استرابون، ژرمنها را «وحشیتر و بلندقدتر از اهالی گل» وصف میکند و سنکا، گویی که نوشتههای تاسیت را خوانده باشد، به نتایج شومی میرسد: «به این پیکرهای نیرومند، به این نفوسی که از لذات و تجمل و تمول چیزی نمیدانند، فقط کمی مهارت در تاکتیک و انضباط بیاموزید؛ آنگاه شما (رومیان) هرگز نخواهید توانست با آنان رو به رو شوید، مگر اینکه به فضایل نیاکانتان برگردید.»
به گفتة تاسیت، این جنگجویان در زمان صلح به تنپروری میپرداختند. مردها (ظاهراً پس از شکار یا برداشت محصول) وقت خود را به خوردن خوراکهای گوشتی سنگین و آشامیدن آبجو به حد افراط میگذرانیدند، و زنان و کودکان کارهای خانه را انجام میدادند. مرد ژرمن با هدیهٔ حیوانات اهلی یا اسلحه به پدر دختر زن خود را میخرید. وی، با تصویب انجمن قبیله، اختیاردار مرگ و زندگی زن و فرزندانش بود. مع هذا زنها بسیار معزز بودند، غالباً در حل و فصل دعواهای میان قبایل حکم قرار میگرفتند، و در حق طلاق با مردان برابر بودند. بعضی از سران قبایل چندین زن داشتند، ولی معمولاً خانوادهٔ معمول ژرمن تکگانی بود؛ و مورخان تأکید میکنند که اصول اخلاقی زناشویی برپایهٔ بلندی استوار بوده است. زنا بسیار نادر بود و مجازاتش اینکه سر زن زانیه را میتراشیدند و او را لخت در کوچهها دنبال میکردند تا در آن حال که میدوید تازیانهاش بزنند. هر زنی مختار بود که، اگر بخواهد، سقط جنین کند، ولی معمولاً زن فرزندان زیاد میآورد. بندرت دیده میشد که مرد متأهل فرزند نداشته باشد، لذا هیچ مردی وصیت نمیکرد، و چنان بود که اموال خانواده نسل اندر نسل از پدر به پسر انتقال مییافت.
مردم به چهار طبقه تقسیم میشدند: (۱) مردان وابسته که بعضی از آنها برده و بیشترشان سرف و وابسته به زمین بودند و میبایست سهم مالکانه را از محصول به مالکان بپردازند؛ (۲) آزادشدگان، که اجارهدارانی بودند که هیچ گونه معافیت مالیاتی نداشتند؛ (۳) مردان آزاد، که زمینداران و جنگجویان بودند؛ (۴) نجبا، که زمیندارانی بودند که سلسله نسب خود را به خدایان میرسانیدند، ولی قدرتشان برپایهٔ اهمیت میراث و عدة نگهبانان کاملاً مسلحشان — «کومیتس» (مستحفظین کنت) — بود. انجمن قبیلهای مرکب از نجیبزادگان، نگهبانان، و مردان آزاد بود. مسلح به انجمن میآمدند، رئیس یا پادشاهشان را انتخاب میکردند، و پیشنهادهای تقدیمی را با به هم زدن نیزههایشان تصویب، و یا با غرشی همگانی رد میکردند. قسمتی از طبقات دوم و سوم در زمینهٔ صنایع دستی یا صنایع فلزی، که ژرمنها در آن بخصوص ماهر بودند، فعالیت داشتند. اربابان و شهسواران در گرمانیای فئودال به طبقهٔ چهارم تعلق داشتند.
به این سازمان سادهٔ اجتماعی اندک زمینهٔ فرهنگی افزوده میشد. مذهب در آن روزگاران تازه از مرحلهٔ پرستش طبیعت وارد مرحلهٔ پرستش خدایان آدمیصورت شده بود. تاسیت این خدایان را مارس، مرکوریوس، و هرکولس مینامد — احتمالاً همان تیو (تیر)، ودن (اودین) و دونار (تور) میباشد. انگلیسیزبانها هنوز هم بیآنکه خود متوجه باشند این سه خدا و فریا، خدای عشق، را در نام چهار روز هر هفته یاد میکنند. یک الاههٔ باکره نیز بود به نام «هرثا» (مادر زمین) که خدایی از آسمان او را باردار ساخت؛ در قبال هر تصور و هر نیاز نیز، عدة گوناگونی موجودات فوق طبیعی مانند پریان، جنها، گورزادها، و غولها وجود داشتند. برای ودن، انسان، و برای خدایان دیگر موجودات خوشگوشتتر قربانی میکردند. نیایش در هوای آزاد، در جنگلها و بیشهها انجام مییافت، زیرا ژرمنها نامعقول میدانستند که روحی از طبیعت را در فضایی محصور کنند که به دست بشر ساخته شده است. در گرمانیا هیچ گروه روحانی مقتدری، نظیر دروئیدهای گل یا بریتانیا، وجود نداشت؛ اما راهبان زن و مردی بودند که برانجام تشریفات و مراسم مذهبی نظارت میکردند، در دعاوی جنایی نقش قاضی را به عهده میگرفتند، و از روی حرکات و شیههٔ اسبهای سفید از غیب و آینده خبر میدادند. در اینجا نیز، مانند گل، قصیدهسرایان افسانهها و تاریخ قبایل خود را به صورت اشعار ابتدایی میسرودند. اقلیت کوچکی خواندن و نوشتن میدانست. این اقلیت الفبای لاتینی را با تغییراتی به صورت الفبای اسکاندیناوی درآوردند. هنر ژرمنها نیز حالت ابتدایی داشت، ولی در زرگری مهارت داشتند.
هنگامی که روم لژیونهای خود را از گرمانیا بیرون برد، کنترل خود را بر رود راین حفظ کرد و آن را از سرچشمهها تا دهانههایش زیر تسلط خود نگاه داشت و درهٔ باشکوه آن را به دو ایالت تقسیم کرد، گرمانیای علیا و سفلا. قسمت اخیر شامل هلند و راینلاند در شمال کولونی بود. کولونی، که از لحاظ زیبایی پرمایه بود و رومیان آن را راکولونیا آگریپیننسیس مینامیدند، در سال ۵۰ میلادی به افتخار مادر نرون، که در آنجا به دنیا آمده بود، به مقام مهاجرنشین ارتقا یافته بود. نیم قرن بعد، این شهر ثروتمندترین منطقهٔ مسکونی در کنار رود راین به شمار میرفت. ایالت گرمانیای علیا، در امتداد رودخانهٔ راین به سوی جنوب امتداد مییافت، و مشتمل بود بر: موگونتیاکوم (مایانس)، آکوای آورلیای (بادن — بادن)، آرگنتوراتوم (ستراسبورگ). آوگوستاراوریکوروم (آوگست)، و ویندونیسا (ویندیش). تقریباً همهٔ این شهرها به معابد، باسیلیکاها، تئاترها، حمامها، و مجسمههای عمومی آراسته بودند. بسیاری از افراد لژیونهایی که از سوی روم برای حفاظت راین فرستاده میشدند، بیرون از اردوگاههایشان زندگی میکردند، با دختران ژرمنی ازدواج میکردند، و وقتی دورهٔ خدمتشان به پایان میرسید، به عنوان شارمند در آن کشور میماندند. راینلاند، از قرار معلوم، در دورهٔ تسلط روم به اندازهٔ هر دورهٔ قبل از قرن نوزدهم تراکم جمعیت داشت.
میان راین و دانوب، چنانکه دیدیم، مهندسان نظامی رومی یک راه دارای استحکامات ساخته بودند که در هر پانزده کیلومتر فاصله یک دژ و حصاری به درازای چهارصد و هشتاد کیلومتر داشت. سازمان مزبور مدت یک قرن برای امپراتوری روم مفید بود، ولی هنگامی که نرخ تولد در روم از نرخ تولد در گرمانیا بسیار پایینتر آمد دیگر این استحکامات هم سودی نداشتند. از نظر سرحدی از این هم ضعیفتر رود دانوب بود که مردم باستان آن را طویلترین رود جهان میدانستند، در جنوب این رود سه ایالت نیمهبربر رایتیا، نوریکوم، و پانونیا قرار داشت که تقریباً در برگیرندهٔ اتریش — هنگری و صربستان کنونی بودند. در محل آوگسبورگ (به معنای شهر آوگوستوس) فعلی، رومیان مهاجرنشینی موسوم به آوگوستاویندلیکوروم ایجاد کردند که به منزلهٔ ایستگاه اصلی در سر راه ایتالیا به دانوب از طریق گردنهٔ برنر بود. در کنار دانوب نیز، دو شهر نظامی دفاعی در ویندوبونا (وین)، و آکوینکوم روی ارتفاعاتی که از آنجا امروزه بودا مشرف بر پست است، بنا نهادند. در جنوب شرقی پانونیا در کنار رودخانهٔ ساو در غرب بلگراد فعلی شهر آزاد سیرمیوم (میتروویکا) قرار داشت که بعداً در زمان دیوکلتیانوس یکی از چهار پایتخت امپراتوری گشت. در جنوب پانونیا، در ایالت دالماسی، فعالیت بازرگانی یونانیان، رومیان، و بومیان سبب به وجود آمدن بندرهای دریای آدریاتیک به نامهای سالونا (سپالاتو)، آپولونیا (در نزدیکی والونا)، و دورهاخیون (دوراتتسو) گشته بود. همین ایالات جنوب دانوب بودند که خوشبنیهترین و خشنترین سربازان را به روم میدادند، و در قرن سوم امپراتوران جنگجویی از این سرزمین برخاستند که توانستند سیل عظیم بربرها را مدت دو قرن عقب رانند. در شرق پانونیا، داکیا (رومانی) قرار داشت و پایتختش سارمیزگتوسا بود که امروزه از بین رفته است. در جنوب و در شرق داکیا، موئسیا (قسمتهایی از یوگسلاوی، رومانی، و بلغارستان) واقع بود که دو شهر آزاد مشرف بر دانوب داشت — سینگیدونوم (بلگراد) و تروسمیس (ایگلیتزا)؛ یک شهر آزاد دیگری نزدیک ایسکر — سردیکا (صوفیه)؛ و سه شهرک عمده در کنار دریای سیاه — ایستروس، تومی (کنستانتا) و اودسوس (وارنا). در این شهرهای مداوماً در معرض حمله تمدن یونانی و سلاحهای رومی بیهوده میکوشیدند تا در برابر گوتها، سرمتها، هونها، و قبایل بربر دیگر، که در شمال رود بزرگ دانوب پراکنده بودند و تکثیر میشدند، پایداری کنند.
آنچه موجب فنای امپراتوری روم گشت، ناتوانی آن در متمدن کردن این ایالات جنوب دانوب بود. این وظیفه فوق توانایی نیروهای یک ملت سالخورده بود. توان حیاتی این نژاد مسلط در آسودگی سترونی رو به فساد و زوال بود. حال آنکه قبایل شمالی پیوسته با سلامتی سرکش پیشرفت میکردند. هنگامی که ترایانوس به سرمتها کمک مالی کرد تا صلح و آرامش را حفظ کنند، این کار آغاز پایان کار بود؛ و هنگامی که مارکوس آورلیوس هزاران ژرمن را به عنوان مهاجر در امپراتوری مستقر ساخت، دیگر حصار دفاعی فرو ریخت. از سربازان ژرمن در ارتش روم خوب استقبال شد، و خیلی زود به پستهای فرماندهی رسیدند؛ خانوادههای ژرمنی در ایتالیا تکثیر میشدند، در حالی که خانوادههای ایتالیایی خود از بین میرفتند. در جریان این فرایند جنبش رومی کردن سیر وارونه یافت: حال دیگر بربرها روم را بربری میکردند.
با این وصف، حفظ میراث کلاسیک در غرب، اگر نه در شمال، دستاوردی اعجابانگیز و گرانبها بود. در آنجا دست کم هنرهای دوران صلح از میان فعالیتهای جنگجویانه قدم به عرصهٔ وجود نهاده بود، و مردان میتوانستند، بیآنکه در آسایش و تنآساییهای زندگی شهری به هرز روند، شمشیرهای خود را به خیس بدل سازند. بعدها، هنگامی که هجوم سیلآسای بربرها فرو نشست، از نیروی خاکی اسپانیا و گل تمدنی نوین سر برآورد؛ و تخم قرون خودرأی در سرزمینی که لژیونهای بیرحم حقوق روم و نور تابناک یونان را بدانجا آورده بودند به بار نشست.
نوشته و پژوهش شده توسط دکتر شاهین صیامی