روم رواقی ۵۰۸–۲۰۲ ق.م

تصویر زنده‌ای از زندگی رومی در دوران نخستین جمهوری: خانواده تحت اقتدار پدری، دین آیینی و عمیق که اخلاق و دولت را شکل می‌داد، ارزش‌های اخلاقی ساخته‌شده با انضباط و وظیفه، ادبیات و آموزش، کشاورزی و صنعت، زیرساخت شهری، و نگرش رومیان به مرگ و زندگی پس از مرگ.

جمهوری اولیه روم, خانواده رومیدین رومی, اخلاق رومیمنش رواقی

~23 دقیقه مطالعه • بروزرسانی ۴ فروردین ۱۴۰۵

مقدمه

این رومیان شکست‌ناپذیر چگونه مردمی بودند؟ کدام نهادها چنین قدرت سنگدلانه‌ای به سرشت و سیاست ایشان بخشیده بود؟ کدام خانه و مدرسه، کدام دین و آیین اخلاقی؟ روز خود را چگونه از خاک برمی‌داشتند و با کدام سازمان اقتصادی و مهارت ثروتی را شکل می‌دادند که برای تجهیز شهرهای رو به رشد و سپاه‌های همیشه نو شونده‌شان ضروری بود؟ در کوچه و برزن، در پرستشگاه و تماشاخانه، در دانش و فلسفه، و در پیری و مرگ به چه حال بودند؟ تا هنگامی که روم را در دوران نخستین جمهوری به تفصیل نشناسیم، هرگز بر چگونگی تحول گسترده عادت‌ها، اخلاقیات و اندیشه‌هایی که در یک زمان کاتوی پرهیزگار و فسادناپذیر و، مدتی بعد، نرون اپیکوری را پرورد و سرانجام امپراتوری روم را به کلیسای روم مبدل کرد، آگاهی نخواهیم یافت.

خانواده

تولد در روم خود حادثه‌ای خطرناک بود. اگر کودک کژ و کوژ یا دختر بود، پدر به حکم سنت می‌توانست او را بکشد. وگرنه مقدمش گرامی بود؛ زیرا اگرچه رومیان این دوره تا حدی از گسترش خانواده جلوگیری می‌کردند، سخت آرزو داشتند که دارای پسر شوند. زندگی روستایی به کودکان ارزش و اهمیت می‌بخشید؛ بی‌فرزندی در نظر عامه بسیار نکوهیده بود و دین نیز با تأکید بر اینکه اگر رومی پسری از خود برای نگاهداری از گورش به جا نگذارد، روانش تا ابد در عذاب خواهد ماند، فرزندآوری را تشویق می‌کرد. هر کودک هشت روز پس از زاده شدن، طی تشریفاتی پرشکوه در کنار آتشدان خانه، به عضویت خانواده یا قبیله پذیرفته می‌شد. گنس گروهی بود از خانواده‌های آزاده‌تبار که نیایی واحد داشتند، نام او را بر خود می‌نهادند و در آیین پرستش با هم یگانه و در صلح و جنگ به یاری یکدیگر موظف بودند.

نام کامل هر فرزند پسر نخست از نام کوچک — مانند پوبلیوس، مارکوس، کایوس — سپس نام طایفه — مانند کورنلیوس، تولیوس، یولیوس — و سرانجام نام خانواده — مانند سکیپیو، کیکرو، کایسار — تشکیل می‌شد. زنان را فقط نام طایفه کافی بود — مانند کورنلیا، تولیا، کلاودیا و یولیا. چون در روزگار باستان فقط پنجاه نام کوچک برای مردان معمول بود که در بسیاری از نسل‌های خانواده‌ای واحد به کار می‌رفت و مایۀ اشتباه می‌شد، معمولاً به ذکر حرف نخست این نام‌ها اکتفا می‌شد و در عوض نام چهارم — و حتی پنجمی — برای بازشناختن به دنبال نام‌های دیگر می‌آمد. بدین گونه پ. کورنلیوس سکیپیو آفریکانوس مایور (مهین)، شکست‌دهندۀ هانیبال، از پ. کورنلیوس سکیپیو آیمیلیانوس مینور (کهین)، ویران‌کنندۀ کارتاژ، باز شناخته می‌شد.

کودک خود را در ژرفای خانوادۀ پدرسالار، یعنی اساسی‌ترین و اختصاصی‌ترین نهاد جامعۀ رومی، می‌یافت. اختیار پدر کمابیش مطلق بود، چنان‌که گویی خانواده واحدی از ارتشی همواره به حال جنگ است؛ از همۀ افراد خانواده، پدر تنها کسی بود که در دوران نخستین جمهوری در برابر قانون از بعضی حقوق برخوردار می‌شد؛ تنها هم او بود که می‌توانست مال بخرد و بفروشد و نگاه دارد و در عقود شرکت کند. در آن دوره، وی حتی صاحب جهیزیۀ زن خویش نیز بود. اگر زنش به جرمی متهم می‌شد، وی حق دادرسی و کیفر او را داشت و می‌توانست همسر خود را، به گناه زنا یا دزدیدن کلیدهای انبار شرابش، به مرگ محکوم کند. در حق فرزندان نیز اختیار مرگ و زندگی و فروختن یا اسارت با او بود. هر چه پسر به دست می‌آورد، بنا به قانون، متعلق به پدر می‌شد. بی‌رضای پدر، زناشویی فرزند ممکن نبود. دختر شوهردار همچنان در قید اقتدار پدر می‌ماند، مگر آنکه پدر به وی اجازۀ ازدواج کوم مانو بدهد — یعنی دختر را به دست یا اختیار شوی بسپارد. اما نسبت به بندگان خود اختیاری بی‌حد داشت. اینان، و نیز زن و فرزندان وی، در ید او بودند و، صرف نظر از سن و وضعشان، چندان زیر قدرتش باقی می‌ماندند تا او به رهانیدن یا خلع ید خود از ایشان اراده کند. این حقوق «پدر خانواده» تا اندازه‌ای به وسیلۀ سنت و رأی عامه و شورای طایفه‌ای و قانون پرایتوری محدود می‌شد؛ وگرنه تا زمان مرگ پدر دوام داشت و با جنون یا حتی به خواست خود او پایان‌پذیر نبود. اثر این حقوق استوار کردن یگانگی خانواده، همچون پایۀ اخلاقیات و دولت روم، و برقراری نظمی بود که سرشت رومی را قوام رواقی بخشید. این حقوق، در نظر خشونت‌آمیز بود تا در عمل؛ افراطی‌ترین آنها بندرت اعمال می‌شد و باقی نیز کمتر مورد سوءاستفاده قرار می‌گرفت. وجود آنها از برقراری «مهر احترام‌آمیز» عمیق و صمیمانه میان اولیا و فرزندان مانع نمی‌شد. عبارات سنگ قبر رومیان همان قدر مهرآمیز است که عبارات سنگ قبر یونانیان یا سنگ قبر مردم زمانۀ ما.

مقام زن

مقام زن در روم را نباید تنها از روی محرومیت‌های قانونیش داوری کرد، زیرا نیاز مرد به زن همیشه زن را با افسون‌هایی بسیار نیرومندتر از هر قانونی مجهز می‌کند. زن حق حضور در محاکم را، حتی به عنوان شاهد، نداشت. چون بیوه می‌شد، هیچ‌گونه ادعا یا حق زوجیت بر دارایی شوهر نمی‌یافت؛ شوهر اگر می‌خواست، می‌توانست برای او چیزی باقی نگذارد. در هر سنی از عمرش زیر قیمومت مردی — خواه پدر، خواه برادر یا شوهر، خواه فرزند یا سرپرست — بود که بی‌اجازۀ او حق زناشویی یا استفاده از اموالش را نداشت. اما می‌توانست ارث ببرد، اگرچه نه بیش از صد هزار سسترس (یا ۱۵۰۰۰ دلار)؛ بر حق داراییش نیز حدی نبود. در موارد بسیار، هنگام گذار جمهوری از مراحل نخستین به ادوار بعدی، به سبب آنکه مردان برای فرار از تعهدات ورشکستگی و دعاوی غرامت و مالیات بر ارث و دیگر خطرات مداوم، دارایی خود را به نام همسران خویش ثبت می‌کردند، زنان ثروت هنگفت یافتند. در دین، مقام زن یاوری کاهن بود؛ هر کاهن می‌بایست همسری داشته باشد؛ چون کاهن می‌مرد، زن منصب خود را از دست می‌داد. در خانه، زن «کدبانویی محترم» بود. برخلاف زن یونانی، زن رومی مجبور نبود که در «چهاردیواری زنان» محصور باشد. خوراکش را با همسر خود می‌خورد؛ اگرچه هنگامی که شوی لم می‌داد، او می‌نشست. از کارهای پست خانگی تا اندازه‌ای معاف بود، چون کمابیش هر شارمند بنده‌ای داشت. به نشانۀ کدبانویی، ریسندگی می‌کرد، اما وظیفۀ خاص او در تدبیر منزل نظارت بر کار بندگان بود، اگرچه می‌کوشید که فرزندان خویش را جز خود کسی نپرورد. کودکان، به پاداش بردباری‌های مادر، مهر و آزرمی بی‌کران در حق او به دل داشتند و شوی نیز روا نمی‌داشت که سروری قانونی وی به دلبستگیش گزندی برساند.

دین روم

خانوادۀ رومی پیوندی بود هم میان کسان و چیزها، هم میان کسان و چیزها و خدایان. خانواده کانون و سرچشمۀ دین، و نیز اخلاقیات و اقتصاد و حکومت بود؛ هر بخشی از دارایی، و هر وجهی از هستی آن، با رشته‌ای مقدس به جهان معنوی پیوسته بود. مظهر این اصل، یعنی آتش نامیرا در آتشدان، که نشانۀ و عین ذات و ستایش الاهه بود — آن شعلۀ مقدسی که نشانۀ زندگی و پایندگی خانواده بود — این رابطه را به زبان بی‌زبانی، اما به روشنی، به کودک می‌آموخت. چنین آتشی هرگز نباید خاموش گردد، بلکه باید با مهری «دینی» نگاه داشته شود و با پاره‌ای از هر وعده خوراک روزانه مدد شود. کودک، بر فراز آتشدان، تندیس‌هایی با تاج‌هایی از گل می‌دید که نمایندۀ خدایان یا ارواح خانواده بودند: از آن میان یکی لارس بود که کشتزارها و ساختمان‌ها و دارایی و سرنوشت خانواده به دست او بود، و دیگری پناتس یا خدایان درون خانه که اندوخته‌های خانواده را در انبارها و گنجه‌ها و طویله‌هایش حفظ می‌کردند. در آستانۀ خانه، یانوس ناپیدا و پرمهابت بال گسترده بود و او خدایی بود که دو چهره داشت، نه برای آنکه کسی را بفریبد، بلکه برای آنکه همۀ کسانی را که به خانه درمی‌آیند یا از آن بیرون می‌روند خوب ببیند. کودک فرا می‌گرفت که پدر روح نگهبان یا روح قدرت‌آفرین درونی خانه است و با از میان رفتن تن نابود نمی‌شود، بلکه باید او را در گورخانۀ پدران برای همیشه خورش داد. مادر نیز آیتی ایزدی بود و سزاوار بود که همچون خدایان قدر بیند. هر مادر در خود یک یونو داشت که روحی بود مظهر توانایی زایمان؛ همچنان‌که پدر نیز در خود فرشتۀ نگهبانی داشت که همانا روح و قدرت فرزندآوری او بود. کودک نیز هر دو فرشتۀ نرینه و مادینه (یونو و جنیوس) را داشت که هم فرشتۀ موکل و هم روح او به شمار می‌رفتند و روح هسته‌ای خدایی در پوسته‌ای فانی بود. وی هراسان می‌شنید که «سایه‌های مهربان»، آن نیاکانی که ماسک‌های چهرۀ عبوس‌شان هنگام مرگ روی دیوارهای خانه آویخته بود، همه‌جا برگرد اویند و او را می‌پایند و از انحراف از راه نیاکانش برحذر می‌دارند و به یادش می‌آورند که خانواده تنها از کسانی که در روزگار او زنده‌اند فراهم نمی‌آید، بلکه نیز شامل آنانی است که بیشتر به تن خویش اعضای آن بوده‌اند یا روزی خواهند شد؛ آنها که هر یک جزئی از انبوه ارواح خانواده و بخشی از یگانگی بی‌آغاز و انجام آنند.

چون کودک رشد می‌یافت، ارواح دیگری به یاریش می‌آمدند: کوبا او را در خواب پاس می‌داشت، آبه‌ونا راهنمای نخستین قدم‌هایش بود، فابولینا او را سخن گفتن می‌آموخت. هنگامی که خانه را ترک می‌کرد، باز خودش را همه‌جا در حضور خدایان می‌یافت. زمین، خود، خدایی بود. گاه تلوس یا «خاک مام» نام داشت؛ گاه مارس که همان خاک زیر پایش و تجسم بارآوری الاهی آن بود؛ و گاه بونادئا یا «الاهۀ نیکوکار» که زنان را زهدان‌های بارور می‌بخشید و کشتزارها را بارور می‌کرد. در روستاها، برای هر کاری خدایی یاور حاضر بود: پومونا برای بستان‌های میوه، فاونوس برای رمه، پالس برای مرغزار، ستر کولوس برای کود، ساتورنوس (کیوان) برای دانه‌افشانی، کرس برای محصول، فورناکس برای پختن ذرت در کوره، و ولکانوس برای آتش‌افروزی. بر مرزها ترمینوس خدای بزرگ نظارت داشت که در قالب سنگ‌ها یا درختانی که مرزهای کشتزار را نشانه می‌زدند، تصور و پرستیده می‌شد. دین‌های دیگر چه‌بسا چشم‌شان به آسمان بوده باشد و رومی نیز باور داشت که آنجا نیز خدایانی هستند، اما پاک‌ترین نیایش‌ها و بی‌ریاترین پیشکش‌هایش را به زمین نیاز می‌کرد که سرچشمه و مادر زندگی و آرامگاه مردگان و پرستار جادوکار دانۀ رویندۀ او بود. هر سال، در ماه دی، در جشن شادی‌بخش «چهارراه‌ها» لارس، یعنی نگهبانان زمین، نیایش می‌شدند؛ در ماه بهمن، با نیاز کردن پیشکش‌های بسیار به تلوس، از او فراوانی محصول را می‌خواستند؛ در ماه اردیبهشت، کاهنان آیین «انجمن شخم‌زنی» پیشاپیش دسته‌ای آوازخوان، از کنار مرزهای کشتزارهای به‌هم‌پیوسته می‌گذشتند و به درگاه مارس (زمین) نماز می‌بردند تا بار را فراوان کند. بدین گونه، دین، مالکیت و صبغۀ قدسی می‌بخشید، کشمکش‌ها را فرو می‌نشاند، به نیروی شعر و درام، کار در کشتزارها را بزرگ می‌داشت و تن و روان را با ایمان و امید نیرو می‌داد.

خدایان ملی

در میان این خدایان ملی باستان، یوپیتر یا یووه، اگرچه هنوز مانند زئوس به مقام شاهی نرسیده بود، از همه محبوب‌تر بود. وی در قرن‌های نخستین تاریخ روم هنوز جلوه‌ای غیرانسانی داشت — پهنۀ بی‌کران آسمان و نور خورشید و ماه و غرش تندر یا (به نام یوپیتر پلوویوس) ریزشی از باران برکت‌بخش، مظاهر آن به شمار می‌آمدند. حتی ویرژیل و هوراس گاه لفظ یووه را به گونه‌ای مترادف باران یا آسمان به کار می‌بردند. در زمان خشکسالی، توانگرترین زنان روم با پای برهنه از تپۀ کاپیتول به سوی پرستشگاه یوپیتر تونانس — یووۀ تندرزن — بالا می‌رفتند تا برای باران دعا کنند. شاید این نام شکل مسخ‌شدۀ دیوس‌پاتر یا دیس‌پاتر، پدر آسمان بوده است. شاید در آغاز یانوس — در اصل دیانوس — با او یکی بوده است؛ یانوس نخست روح دوچهرۀ کلبه‌ها، و سپس دروازۀ شهرها، و بعدها روح هر گشایش یا آغازی، همچون روز و سال، بود. درهای پرستشگاهش فقط به هنگام جنگ گشوده می‌شد تا بتواند همراه سپاهیان رومی به سرکوب خدایان دشمن برود. خدایی که به قدمت یوپیتر از آزرم مردم بهره داشت، مارس (مریخ) بود. نخست خدای کشت، و سپس خدای جنگ، و آنگاه مظهر و نشانۀ روم شد؛ هر قبیله‌ای در ایتالیا نام او را بر یکی از ماه‌های سال نهاد. دیگر از این گونه خدایان کهنسال، ساتورنوس، خدای ملی «بذر تازه‌افشان» بود. در افسانه‌ها وی را شاهی در روزگار ماقبل تاریخ برشمرده‌اند که همۀ قبایل را زیر یک قانون آورد و کشاورزی آموخت و صلح و زندگی اشتراکی را در عصر زرین «حکومت ساتورنوس» برقرار کرد.

الاهه‌های رومی از اینان ناتوان‌تر، اما محبوب‌تر بودند. یونو رجینا شهبانوی بهشت و همزاد موکل بر زنانگی و زناشویی و مادر بود؛ ماه خاص او، ژوئن، مبارک‌ترین ماه زناشویی به شمار می‌آمد. مینروا الاهۀ فرزانگی یا حافظه، صنایع دستی و اصناف، بازیگران، و خنیاگران و منشی‌ها بود؛ پالادیوم، که حفظ آن اساس امن روم پنداشته می‌شد، تصویری از پالاس مینروا بود، سراپا غرق در اسلحه، که می‌گفتند آینیاس به نیروی عشق و جنگ از تروا به روم آورده است. ونوس روح شوق، جفت‌گیری، و بارآوری بود؛ ماه مقدس وی، آوریل، را ماه «جوانه‌های شکوفا» می‌دانستند. شاعرانی چون لوکرتیوس و اووید، او را گوهر عشق‌آمیز همۀ زندگان می‌دانستند. دیانا الاهۀ ماه، زنان و زایش، شکار، جنگل، و ساکنان وحشی آنها، و یک روح درخت بود که، هنگامی که لاتیوم به زیر حکومت روم درآمد، از فرهنگ ناحیۀ آریکیا واقع در آن خطه گرفته شد. نزدیک آریکیا، دریاچه و بیشۀ نمی قرار داشت و در آن بیشه، پرستشگاه پرشکوه دیانا ساخته شده بود که زیارتگاه همۀ کسانی شد که این الاهه را زمانی همخوابۀ ویربیوس، «شاه جنگل‌ها»، می‌دانستند. جانشینان ویربیوس، یعنی کاهنان و شوهران الاهۀ شکار، برای آنکه دیانا و زمین بارور بمانند، هر یک بنوبت جای خود را به بنده‌ای می‌دادند که، پس از بریدن ترکه‌ای از درخت مقدس کولی (یا شاخۀ زرین) برای ساختن طلسم، بر شاه حمله می‌کرد و او را می‌کشت؛ این رسم تا سدۀ دوم میلادی دوام داشت.

اینان بودند خدایانی بزرگی که رسماً معبود رومیان به شمار می‌آمدند. خدایان ملی کوچک‌تری نیز وجود داشتند که در محبوبیت با این خدایان همسری می‌کردند: هرکولس، خدای شادی و شراب، که سبکسرانه با گنجینه‌دار پرستشگاهش بر سر یک روسپی قمار می‌کرد؛ مرکوریوس خدای نگهبان بازرگانان و خطیبان و دزدان؛ اپس الاهۀ ثروت؛ بلونا الاهۀ جنگ؛ و بسیاری دیگر. چون قلمرو حکومت روم گسترش یافت، خدایان تازه پدید آمدند. گاه خدایی از یک شهر مغلوب، به نشانۀ و ضمانت پیروزی، به پرستشگاه عمومی خدایان روم آورده می‌شد، مانند یونو از ویی که به اسارت به رم آورده شد. برعکس، اگر افراد جامعه‌ای به پایتخت می‌آمدند، خدایان خویش را نیز با خود می‌آوردند تا مبادا ریشه‌های روانی و اخلاقی ایشان یکباره برکنده شود؛ به همان گونه که مهاجران امروزی خدایان خود را به آمریکا می‌آورند. رومیان در وجود این خدایان بیگانه شک نمی‌کردند؛ بیشتر آنان عقیده داشتند که هر خدایی همراه تندیس خود است؛ بسیاری می‌پنداشتند که خدا همان تندیس است.

اما برخی از این خدایان تازه، نه مغلوب، بلکه غالب بودند؛ اینان، از راه ارتباطات بازرگانی و نظامی و فرهنگی با تمدن یونان، به روم راه یافتند. رومیان با تمدن یونان، نخست در کامپانیا، سپس در جنوب ایتالیا، آنگاه در سیسیل، و سرانجام در خود یونان ارتباط یافتند. خدایان رسمی دین رومی، سرد و غیرانسانی بودند؛ هدیه و قربانی به رشوه می‌گرفتند، اما بندرت می‌توانستند آرامی‌دهنده و الهام‌بخش باشند. برعکس، خدایان یونانی، همچون آدمیزادگان، آکنده از حادثه‌جویی و ذوق و شعر بودند. تودۀ مردم روم از این خدایان استقبال کردند و برای‌شان پرستشگاه ساختند و، به رغبت، آیین پرستش ایشان را فرا گرفتند. کاهنان رسمی، خدایان یونانی را، همچون یاوران برقراری نظم و خشنودی، بر خانوادۀ خدایان رومی پذیرفتند و هر جا که ممکن بود آنها را با خدایان همانند خود یکی کردند. در سال ۴۹۶ ق.م، دمتر و دیونوسوس وارد روم شدند و با کرس و لیبر (خدای انگور) بستگی یافتند. دوازده سال بعد، نوبت کاستور و پولوکس بود که نگهبانان روم شوند؛ در سال ۴۳۱، پرستشگاهی برای آپولون در مان‌بخش ساخته شد، به امید آنکه از بروز طاعون جلوگیری شود. در سال ۲۹۴، آسکلپیوس، خدای یونانی پزشکی، به شکل ماری عظیم، از اپیداوروس به روم آورده شد و به احترام وی پرستشگاه و بیمارستانی به روی جزیره‌ای در رودخانۀ تیبر برپا گشت. کرونوس به صورت خدایی در اصل برابر با ساتورنوس، و پوسیدون با نپتون، و آرتمیس با دیانا، و هفایستوس با ولکانوس، و هراکلس با هرکولس، و هادس با پلوتون، و هرمس با مرکوریوس، پذیرفته شدند. به یاری شاعران، یوپیتر به مقام زئوسی دیگر، یعنی شاهد سختگیر سوگندها و داور کهنسال اخلاقیات، پاسدار قوانین و خدای خدایان، اوج یافت؛ اندک‌اندک رومیان فرهیخته برای پذیرش دین‌های یکتاپرستی رواقی، یهودیت و مسیحیت، آماده شدند.

کاهنان

ایتالیا برای خرسند کردن این خدایان و یاری جستن از آنان کاهنانی کارآمد در اختیار داشت. در هر خانه، پدر، خود کاهن بود؛ اما رهبری نیایش همگانی با چند کولگیا یا انجمن‌های پونتیفکس ماکسیموس (پونتیفکس اعلا) کاهنان بود که هر یک در امور خود استقلال داشت، ولی همه از جانب یک کاهن اعظم، که برگزیدۀ انجمن‌های سدانه بود، رهبری می‌شد. برای عضویت در این انجمن‌ها، هیچ آزمودگی خاصی لازم نبود. هر شارمندی می‌توانست در آنها عضویت یابد یا آنها را ترک کند. انجمن‌ها صنف یا طبقۀ جداگانه‌ای تشکیل نمی‌دادند و از قدرت سیاسی بی‌بهره بودند، مگر به عنوان ابزارهای حکومت. درآمد بعضی زمین‌های دولتی را برای گذراندن امور خود دریافت می‌کردند و بندگانی برای خدمتگزاری داشتند و با سهم‌الارثی که دینداران نسل اندر نسل برای‌شان می‌گذاشتند، توانگر می‌شدند.

در قرن سوم ق.م انجمن کاهنان اعظم نه عضو داشت که سالنامه‌ها را فراهم می‌آوردند، قوانین را ضبط می‌کردند، فال می‌زدند، قربانی نیاز می‌کردند و با مراسم گناه‌شویی پنج‌ساله، روم را از گناه پیراسته می‌ساختند. کاهنان اعظم، در اجرای آیین‌های دینی، پانزده دستیار داشتند به نام «فلامین» که کارشان برافروختن آتش قربانی بود. انجمن‌های کوچک‌تر دارای وظایف خاص بودند: «سالی‌ها» (در لغت به معنی جهندگان یا رقاصان) حلول هر سال نو را با برگزاری رقص آیینی در پیشگاه مارس (مریخ) اعلام می‌کردند؛ «فتیال‌ها» یا فتیال‌ها پیمان‌ها و اعلان‌های جنگ را توشیح می‌کردند؛ «لوپرکی»، یا «انجمن گرگ»، آیین شگفت‌انگیز لوپرکالیا را به جا می‌آورد. انجمن دوشیزگان آتشبان، آتشکدۀ ملی را پاس می‌داشت و هر روز از چشمۀ پری مقدس، اگریا، آب به روی آن می‌پاشید. این راهبه‌های سپیدجامه و سپیدچادر از میان دختران شش تا ده‌ساله برگزیده می‌شدند و تا سی سال باکره می‌ماندند و خود را وقف خدمت به خلق می‌کردند، اما در عوض از بسیاری از احترامات و امتیازات عمومی بهره‌مند بودند. اگر یکی از میان ایشان به گناهکاری در روابط جنسی متهم می‌شدند، او را با چوب می‌زدند و زنده می‌سوزاندند؛ مورخان رومی دوازده مورد از این گونه مجازات را یاد کرده‌اند. راهبه‌ها پس از سی سال می‌توانستند این کار را ترک و زناشویی کنند، اما کمتر چنین فرصتی می‌یافتند.

متنفذترین هیئت کاهنان، هیئتی مرکب از نه پرنده (غیبگو و فالگیر) بود که در روزگار باستان با نظارۀ پرواز پرندگان، و بعدها با بررسی احشای حیوانات قربانی‌شده، قصد یا ارادۀ خدایان را باز می‌دیدند. پیش از اقدام به هر عمل خطیر سیاسی یا دولتی، یا آغازیدن به جنگ، فرمانروایان تفأل می‌زدند و غیبگویان و فالگیران یا جگربینان خاص تفأل ایشان را تأویل می‌کردند؛ هنر این جگربینان از کلده و ماورای آن، از راه اتروریا، به روم راه یافته بود. چون کاهنان گاه رشوه می‌پذیرفتند، تقریرات خود را در بعض موارد با نیازهای مشتری مطابق می‌کردند؛ مثلاً با اعلام اینکه تطیر ایشان از نحوست حکایت دارد، مانع از تصویب قوانین نامطلوب می‌شدند، یا به عکس، با خبر دادن از شگون خجسته، انجمن را به تصویب اعلان جنگ تشویق می‌کردند. دولتیان در بحران‌های عمده با رجوع به «کتاب‌های سیبولایی» یعنی پیشگویی‌های ثبت‌شدۀ سیبولا، راهبۀ آپولون در کومای، از خشنودی خدایان خبر می‌دادند. با این وسایل و هیئت‌هایی که نزد وخش دلفی گسیل می‌شد، آریستوکراسی می‌توانست مردم را، در هر جهت، به سوی هر هدفی بکشاند.

جشنواره‌ها

اگر آیین نیایش ملال‌آور و سخت بود، در عوض جشنواره‌های آن این عیب را جبران می‌کرد و مردمان و خدایان را خوشخوتر نشان می‌داد. در هر سال، بیش از یکصد روز مقدس بود، از جمله روز اول و گاه روز نهم و پانزدهم هر ماه. برخی از این روزها وقف مردگان یا ارواح جهان زیرزمینی بود. این ارواح در مراسم خود «دورکنندۀ شر» بودند و غایت‌شان خرسند کردن رفتگان و دور کردن خشم بود. در روزهای یازدهم تا سیزدهم ماه مه، خانواده‌های رومی جشن لمورها یا ارواح مرده را با ابهت برگزار می‌کردند. پدر دانه‌های لوبیای سیاه از دهان به بیرون تف می‌کرد و فریاد می‌زد: «با این لوبیاها روح خود و شما را رستگار می‌کنم … ای سایه‌های نیاکانم، دور شوید!» آیین‌های پارنتالیا و فرالیا در ماه فوریه، به همین گونه، کوشش‌هایی بود برای فرو نشاندن خشم مردگان هراس‌انگیز. اما جشنواره‌ها، خاصه در میان توده‌های مردم، بیشتر فرصتی بود برای شادی و کامرانی آمیخته با گریز از قیود جنسی. قهرمان یکی از آثار پلاوتوس می‌گوید که در این روزها «هرچه بخواهی می‌توانی خورد، و هرجا بخواهی می‌توانی رفت … و هر که را خوش داری دوست بدار، به شرط آن که از زنان شوهردار، بیوگان، دوشیزگان، و پسران آزاد بپرهیزی.» گویا گوینده می‌پنداشته است که به خارج کردن این‌ها باز کسان بسیاری برای عشق‌بازی باقی خواهند ماند.

روز پانزدهم فوریه، نوبت لوپرکالیا یا جشنی شگفت‌انگیز می‌رسید که وقف فاونوس، رمانندۀ گرگان بود: بزها و گوسفندها قربانی می‌شدند و کاهنانی که فقط کمربندی از پوست بز به تن داشتند، برگرد تپۀ پالاتینوس می‌دویدند و برای فاونوس دعا می‌خواندند تا ارواح تباهکار را برانند و به هر زنی که می‌رسیدند، او را با تازیانه‌ای از پوست حیوانات قربانی می‌زدند تا روان‌شان از گناه پیراسته و زهدان‌شان را بارور کنند؛ آنگاه عروسک‌هایی کاهی به درون رودخانۀ تیبر انداخته می‌شد تا خدای رودخانه، که در روزهای پرهیاهوتر جان آدمیزاده می‌خواست، خرسند یا فریفته شود. روز پانزدهم مارس تهیدستان از کلبه‌های خود بیرون می‌ریختند و، همچون یهودیان در جشن میوه‌بندان، در میدان مارس برای خود سایبان‌ها می‌زدند و آمدن سال نو را جشن می‌گرفتند و به درگاه الاهۀ آناپرنا (حلقۀ سالیان)، به شمارۀ سال‌هایی که جام‌های شراب سرکشیده بودند، دعا می‌خواندند. تنها ماه آوریل شش عید داشت که به فلورالیا می‌انجامید و آن عید فلورا، یا الاهۀ گل‌ها و چشمه‌ها، بود که شش روز در شادمانی بی‌بندوبار و میگساری دوام می‌یافت. نخستین روز ماه مه عید الاهۀ نیکوکار (بونادئا) بود. روز نهم و یازدهم و سیزدهم مه عید لیبر و لیبرا، خدا و الاهۀ انگور، در جشن لیبرالیا برگزار می‌شد؛ خیل مردان و زنان دلشاد آلت مردانه، نماد باروری، را آشکارا تقدیس می‌کردند. در پایان ماه مه، انجمن شخم‌زنی، خلق را در جشن‌های شادی‌انگیز اما پروقار آمباروالیا رهبری می‌کردند. در ماه‌های پاییز، پس از آنکه محصول را با خیال آسوده گرد آوردند، خدایان را از یاد مردم می‌بردند، اما دسامبر باز از جشن‌های گونه‌گون پرمایه بود. جشن ساتورنالیا از هفدهم تا بیست و سوم این ماه برگزار می‌شد؛ و در طی آن مردم برای دانه‌افشانی سال بعد شادی می‌کردند و از روزگار پادشاهی شاد و بی‌طبقۀ ساتورنوس یاد می‌کردند. در این جشن، مردم به یکدیگر هدیه‌ها می‌دادند و بسیاری از امور حرام مجاز شمرده می‌شد، فرق میان خدایگان و بنده چندی از میان برمی‌خاست و حتی بنده بر خدایگان برتری می‌یافت؛ بندگان می‌توانستند با صاحبان خود بنشینند و به آنان فرمان دهند و به ریشخندشان بگیرند؛ صاحبان، بندگان را خدمت می‌کردند و، تا همۀ بندگان سیر نمی‌شدند، لب به خوراک نمی‌زدند.

این جشنواره‌ها اگرچه ریشه‌ای روستایی داشت، در شهرها محبوب ماند و به رغم همۀ رخدادها تا قرون چهارم و پنجم میلادی دوام کرد. شمار آنها چندان گیج‌کننده بود که یکی از مصارف عمدۀ تقویم رومی فهرست کردن آنها برای راهنمایی مردم بود. رسم ایتالیاییان آغازین این بود که کاهن اعظم در آغاز هر ماه شارمندان را فرا می‌خواند و نام جشنواره‌هایی را که می‌بایست در سی روز بعد برگزار شود یاد می‌کرد؛ این فراخوانی سبب شد که به روز نخست هر ماه نام کالندا دهند. نزد رومیان، تا اندازه‌ای مانند سنت کاتولیک‌های کنونی یا یهودیان سخت متدین، تقویم عبارت بود از فهرستی که کاهنان از روزهای تعطیل و روزهای کار فراهم می‌کردند، انباشته از آگاهی‌هایی دربارۀ امور مقدس، قضایی، تاریخی و نجومی. بر طبق روایات، تقویمی که بر نظم روزشماری و زندگی رومیان تا زمان قیصر حکومت می‌کرد، از آن نوما بوده است. این تقویم، سال را به دوازده ماه بخش می‌کرد و، با شیوۀ پیچیدۀ خود در افزودن روزها، شمارۀ روزهای سال را تقریباً به ۳۶۶ می‌رساند. برای جلوگیری از افراط‌کاری روزافزون در این شیوه، در سال ۱۹۱ ق.م به کاهنان اعظم اختیار داده شد تا روزها و ماه‌های افزون‌شده بر سال را بازنگری کنند، اما این کاهنان از اختیار خود برای دراز کردن یا کوتاه کردن مدت فرمانروایی کسانی که خوشایند یا ناخوشایندشان بودند بهره جستند، چندان‌که در پایان دورۀ جمهوری، تقویم رومی، که در آن هنگام تا سه ماه خطای حساب داشت، به هیولای سراپا نابسامانی و نیرنگ‌بازی بدل شده بود.

نتیجه‌گیری

در این سه قرن نخستین جمهوری، رومی با خانواده‌ای استوار، دینی عمیقاً آیینی، اخلاقی مبتنی بر انضباط و وظیفه، و زندگی‌ای که بیشتر بر پایه خاک و کار روستایی استوار بود، پرورش یافت. این عوامل، همراه با سازمان نظامی و سیاسی کارآمد، منش رواقی و شکست‌ناپذیر رومی را شکل داد که راز اصلی قدرت و دوام جمهوری روم بود.

نوشته و پژوهش شده توسط دکتر شاهین صیامی