گسترش کلیسا: ۹۶–۳۰۵ میلادی

ویل دورانت رشد مسیحیت اولیه را از گردهمایی‌های کوچک در خانه‌ها تا نهاد سازمان‌یافته‌ای که سراسر امپراتوری روم را در بر گرفت، دنبال می‌کند. مسیحیان جوامعی بر پایه الگوی کنیسه تشکیل دادند، بردگان و فقرا را با آغوش باز پذیرفتند و بر انضباط اخلاقی، صدقه و ملکوت نزدیک خدا تأکید کردند. زنان نقش‌های پشتیبان داشتند اما انتظار می‌رفت که با زندگی فرمانبردارانه و متواضعانه مایه شرم مشرکان شوند. کلیسا آیین‌ها، تقویم اعیاد و مراسمی غنی را توسعه داد که عناصری از یهودیت، یونان و روم را در خود آمیخت. دفاعیه‌های فلسفی یوستینوس شهید، ترتولیانوس، اوریگنس و دیگران در برابر منتقدان مشرک مانند کلسوس ایستادند. با وجود بدعت‌های داخلی (گنوس‌باوری، مارکیونیسم، مونتانوس‌گرایی، مانی‌گرایی) و آزارهای گاه‌به‌گاه، کلیسا سازمان خود را با شوراها، قانون کتاب مقدس و افزایش اقتدار اسقف رم تقویت کرد. تا اوایل قرن چهارم، مسیحیت به نیروی قدرتمند و متحد تبدیل شده بود که قادر به چالش با نظم مشرک رو به افول بود.

بدعت‌های مسیحیمسیحیت اولیهگسترش کلیسا

~65 دقیقه مطالعه • بروزرسانی ۶ فروردین ۱۴۰۵

مسیحیان

آنها در اتاق‌های خلوت یا نمازخانه‌های کوچک جمع می‌شدند و خود را بر اساس الگوی کنیسه سازمان می‌دادند. هر جامعه مذهبی اکلسیا نامیده می‌شد — واژه‌ای یونانی که در دولت‌های شهر-دولت برای مجمع مردم به کار می‌رفت. همان‌گونه که در کیش ایسیس و میترا مرسوم بود، بردگان را در این مجامع با آغوش باز می‌پذیرفتند؛ البته هیچ تلاشی برای آزاد کردن آنها انجام نمی‌شد، اما آنها با وعدهٔ ملکوتی که در آن همه آزاد خواهند بود، تسلی می‌یافتند. نخستین گرویدگان عمدتاً از طبقهٔ پرولتاریا بودند، و البته در میان آنها تعدادی نیز از قشرهای پایین طبقات متوسط و تک‌وتوکی از ثروتمندان یافت می‌شدند. با این حال، برخلاف آنچه کلسوس ادعا می‌کرد، این افراد نمایندهٔ «پست‌ترین مردم» نبودند. بیشترشان زندگی منظم و پرزحمتی داشتند، به هیئت‌های تبلیغاتی پول می‌دادند و برای جوامع مسیحی فقیر وجوهی جمع می‌کردند. تلاش کمی برای جلب روستاییان انجام می‌شد. توبهٔ آنها در آخرین مرحله رسید و به همین علت شگفت‌آور است که نام آنها، یعنی پاگانی — که در اصل به معنای روستایی یا دهقان بود و بعدها معنای مشرک یافت — به همهٔ ساکنان پیش از مسیحیت کشورهای مدیترانه اطلاق شد.

زنان در این مجامع مذهبی پذیرفته می‌شدند و در نقش‌های فرعی اهمیت و اعتباری نیز یافتند، اما کلیسا از آنها خواست که با زندگی فرمانبردارانه و متواضعانه مایهٔ شرم مشرکان شوند. حضورشان در مراسم بدون حجاب ممنوع بود، زیرا به‌ویژه گیسوانشان فریبنده به شمار می‌رفت و حتی فرشتگان ممکن بود در حین اجرای مراسم از دیدن آن از عبادت باز مانند. قدیس هیرونوموس معتقد بود که شایسته است گیسوان خود را کاملاً کوتاه کنند. زنان مسیحی همچنین می‌بایست از استعمال وسایل آرایش، جواهرات و به‌ویژه گیسوان عاریه خودداری کنند، زیرا در این صورت برکتی که کشیش می‌داد روی موهای مردهٔ سر فرد دیگری می‌افتاد و معلوم نبود که سر چه کسی را برکت می‌یابد. پولس به جوامع خود با تأکید دستور داده بود:

زنان در کلیساها خاموش باشند؛ زیرا اجازه داده نشده است که سخن گویند، بلکه باید فرمانبردار باشند، چنان‌که نیز شریعت می‌گوید. و اگر چیزی می‌خواهند بیاموزند، در خانه از شوهران خود بپرسند؛ زیرا زن را در کلیسا سخن گفتن شرم‌آور است... زیرا مرد نباید سر خود را بپوشاند، چون او صورت و جلال خداست؛ اما زن جلال مرد است. زیرا مرد از زن نیست، بلکه زن از مرد است. و نیز مرد برای زن آفریده نشد، بلکه زن برای مرد. از این جهت زن باید عزتی بر سر داشته باشد به سبب فرشتگان.

این نظر مشابه نظر یونانیان و یهودیان دربارهٔ زن بود، نه رومیان؛ و شاید نیز نشان‌دهندهٔ واکنشی در برابر بی‌بندوباری برخی از زنانی بود که از آزادی روزافزون خود سوءاستفاده می‌کردند. با توجه به این سرزنش‌های سخت می‌توان پنداشت که زنان مسیحی، با وجود نپوشیدن جواهر و عطر و با کمک حجاب، موفق می‌شدند دلربایی کنند و نیروهای دیرین خود را به شیوه‌ای زیرکانه به کار گیرند. برای زنان مجرد یا بیوه کلیسا وظایف سودمند بسیاری یافت. آنها را به صورت گروه‌های «خواهران» سازمان داد که در ادارهٔ امور یا امور خیریه شرکت می‌جستند و به مرور زمان درجات گوناگون راهبه‌ها پدید آمد که مهربانی آمیخته با گشاده‌رویی آنها شریفترین تجسم آیین مسیح است.

در حدود سال ۱۶۰ لوکیانوس مسیحیان را چنین توصیف کرده است: «مردمانی سبک‌مغز که به امور زمینی بی‌اعتنا هستند و معتقدند که این امور مشترکاً متعلق به همه است.» یک نسل بعد ترتولیانوس اعلام داشت که «ما (مسیحیان) همه چیزمان مشترک است جز زنانمان» و با کنایهٔ مخصوص خود افزود: «ما اشتراک خود را درست در جایی قطع می‌کنیم که بقیهٔ مردم اشتراک خود را برقرار می‌کنند.» نباید این اظهارات را به معنای تحت‌اللفظی گرفت؛ چنان‌که از بخش دیگری از نوشته‌های ترتولیانوس برمی‌آید، این کمونیسم فقط به این معنی بود که هر مسیحی، به حسب استطاعت خود، به صندوق مشترک محفل مذهبی کمک می‌کرد. مسلماً، انتظار اینکه نظم موجود به زودی پایان می‌گیرد باعث می‌شد دست بخشش گشاده‌تر باشد. احتمالاً اعضای بالغ‌تر قانع شده بودند که نباید بگذارند داوری واپسین آنها را در آغوش «مامون» (دیو ثروت) غافلگیر کند. برخی از مسیحیان نخستین با اسینیان هم‌عقیده بودند که فرد مرفهی که مازاد ثروتش را تقسیم نمی‌کند، دزد است. یعقوب، «برادر خداوندگار»، با سخنانی تند و انقلابی به ثروت حمله می‌کند:

هان ای دولتمندان، به جهت مصیبت‌هایی که بر شما وارد می‌آید گریه و ولوله نمایید. دولت شما فاسد و رخت شما بیدخورده می‌شود. طلای شما و نقرهٔ شما زنگ می‌زند... و زنگ آنها مانند آتش گوشت شما را خواهد خورد. شما در زمان آخر خزانه اندوخته‌اید. اینک مزد عمله‌هایی که کشتزارهای شما را درویده‌اند و شما آن را به فریب نگاه داشته‌اید فریاد برمی‌آورد و ناله‌های دروگران به گوش‌های خداوند سپاهیان رسیده است. آیا خدا فقیران این جهان را برنگزیده است تا دولتمند در ایمان و وارث آن ملکوتی باشند که به دوستان خود وعده فرموده است؟

او می‌افزاید که در آن ملکوت، ثروتمند مانند گل در زیر آفتاب سوزان پژمرده خواهد شد.

عنصری از کمونیسم نیز در غذاخوری مشترک داخل شده بود. مانند انجمن‌های یونانی و رومی که به مناسبت‌هایی برای صرف شام با یکدیگر گرد هم می‌آمدند، مسیحیان نخستین نیز اغلب برای آگاپه یا بزم محبت، معمولاً شب سبت، دور هم جمع می‌شدند. این شام با دعا و قرائت کتاب مقدس شروع و پایان می‌یافت و کشیش نان و شراب را تبرک می‌کرد. مؤمنان ظاهراً معتقد بودند که نان و شراب جسم و خون مسیح یا مظهر این دو است. پرستندگان دیونوسوس، آتیس و میترا نیز معتقداتی مشابه برای ضیافت‌هایی داشتند که در طی آن تجسم سحرآمیز یا مظاهر خدایان خود را صرف می‌کردند. مراسم نهایی بزم محبت «بوسهٔ محبت» بود. در برخی از محافل این بوسه مرد به مرد و زن به زن بود؛ در برخی دیگر محدودیتی وجود نداشت. بسیاری از شرکت‌کنندگان در این تشریفات دلپذیر لذت‌هایی یافتند که هیچ ربطی به اصول الاهیات نداشت؛ و ترتولیانوس و دیگران این تشریفات را به دلیل ایجاد فساد جنسی مردود شمردند. کلیسا توصیه کرد که برای بوسیدن لب‌ها را باز نکنند و اگر مایهٔ لذت می‌شود، آن را تکرار نکنند. در قرن سوم بزم محبت به تدریج از میان رفت.

با وجود این گونه حوادث فرعی و سرزنش‌های برخی از واعظان که محافل خود را به کمال نفس دعوت می‌کردند، می‌توان این اعتقاد کهن را پذیرفت که اخلاق مسیحیان نخستین سرمشقی سرزنش‌کننده در برابر دنیای مشرک بود. پس از آنکه ضعیف شدن ایمان‌های کهن آن پشتیبانی سستی را که این ایمان‌ها در زندگی اخلاقی داشتند از میان برد، و پس از آنکه کوشش رواقیون برای برقراری اخلاق طبیعی جز در میان عدهٔ کمی از برگزیدگان اقبالی نیافت، یک اخلاق نوین و فوق طبیعی وظیفهٔ تطبیق غرایز وحشیانه را با اخلاقی پایدار به انجام رساند. امید به ملکوت آینده با خود اعتقاد به وجود داوری را که همهٔ اعمال انسان را می‌بیند، با همهٔ پندارهای او آشناست و نمی‌توان او را دور کرد یا فریب داد به همراه داشت. به این نظارت الهی وارسی دقیق متقابل نیز افزوده می‌شد: در میان این گروه‌های کوچک گناه نمی‌توانست به آسانی نهانگاهی پیدا کند؛ و جماعت آن اعضایی را که قانون جدید اخلاق را نقض کرده بودند و رازشان فاش شده بود آشکارا توبیخ می‌کرد. برای مثال، سقط جنین و کودک‌کشی که مایهٔ کاهش شدید جمعیت مشرکان بود، در نظر مسیحیان به عنوان جرمی هم‌پایهٔ قتل نفس حرام بود. در بسیاری از موارد مسیحیان کودکان سرراهی را برمی‌داشتند، تعمید می‌دادند و از محل وجوه صندوق مشترک می‌پروردند. کلیسا حضور مسیحیان را در تئاترها و مسابقات عمومی و همچنین شرکت آنها را در جشن‌های رسمی مشرکان منع می‌کرد ولی کمتر کامیاب می‌شد. به طور کلی، کیش مسیح سختگیری اخلاقی یهودیان حاضر به مبارزه را دنبال و حتی تشدید کرد. تجرد و بکارت همچون آرمانی توصیه می‌شد. ازدواج تنها به عنوان وسیله‌ای برای جلوگیری از لغزش جنسی و وسیله‌ای مضحک برای ادامهٔ نژاد تحمل می‌شد، ولی شوهران و زنان تشویق می‌شدند که از روابط جنسی خودداری کنند. طلاق در صورتی مجاز بود که یک مشرک بخواهد ازدواج با یک نوایمان را باطل کند. زناشویی مجدد مردان یا زنان بیوه پسندیده نبود. و روابط همجنس با شدتی که در عهد باستان کم‌نظیر بود محکوم می‌شد. ترتولیانوس می‌گوید: «در مسئلهٔ جنسی، مرد مسیحی به زن اکتفا می‌کند.»

بخش مهمی از این قوانین سخت بر پایهٔ بازگشت نزدیک مسیح وضع شده بود. همگام با رنگ باختن این امید، فریاد تن‌آرامی دوباره اوج گرفت و اخلاق مسیحی سست گشت. رساله‌ای ناشناس به نام شبان هرماس (حدود ۱۱۰) پیدایش مجدد خست، نادرستی، آرایش، موهای رنگ‌شده، پلک‌های نقاشی‌شده، افراط در می‌گساری و زنا را در میان مسیحیان سخت سرزنش می‌کند. با این حال، تصویر کلی اخلاق مسیحی در این دوره تصویری از زهد، درستی و صداقت متقابل، وفاداری در زناشویی و سعادتی آرام در داشتن ایمان محکم است. پلینی کهین مجبور شد به ترایانوس گزارش دهد که مسیحیان زندگی صلح‌جویانه و نمونه‌ای دارند. جالینوس آنها را چنین وصف می‌کرد: «آنها چنان پیشرفتی در انضباط نفس... و در میل شدید به رسیدن به کمال معنوی دارند که از فیلسوفان حقیقی هیچ کم ندارند.» بر اثر اعتقاد به اینکه دامن همهٔ بشریت بر اثر سقوط آدم لکه‌دار شده است و دنیا به زودی با محاکمه‌ای که پاداش یا کیفر ابدی می‌دهد پایان خواهد یافت، احساس گناه نیروی جدیدی گرفت. بسیاری از مسیحیان تمام هم خود را مصروف این می‌کردند که با دامانی پاک در این داوری هراس‌انگیز حاضر شوند و در هر گونه لذت جسمانی دامی شیطانی می‌دیدند. «دنیا و جسم» را تقبیح می‌کردند و در صدد بودند هوس را با روزه و محرومیت‌های دیگر منقاد سازند. آنها به موسیقی، نان سفید، شراب‌های خارجی، حمام‌های گرم یا رسم تراشیدن ریش — که به نظرشان حقیر شمردن تصویر الهی بود — بدگمان بودند. حتی در نظر یک مسیحی معمولی زندگی رنگی تیره‌تر از آنچه مشرکان به آن داده بودند — البته جز در موارد استثنایی مربوط به آرام کردن و «دفع شر» خدایان زیرزمینی — به خود می‌گرفت. همهٔ جنبه‌های جدی سبت یهود به یکشنبهٔ مسیحیان، که از قرن دوم جایگزین آن گشت، انتقال یافت.

در این «یوم‌الله» مسیحیان برای برگزاری مراسم هفتگی گرد هم می‌آمدند؛ روحانیانشان بخش‌هایی از کتاب مقدس را می‌خواندند، آنها را در دعا راهنمایی می‌کردند و موعظه‌ای شامل تعلیم آیین، تشویق به گرایش به معنویات و مناظره بین فرقه‌ها ترتیب می‌دادند. در روزگاران نخستین، اعضای محفل مذهبی، به‌ویژه زنان، برای «غیبگویی» پذیرفته می‌شدند، بدین معنا که آنها در حال جذبه یا خلسه سخنانی می‌گفتند که معنای آنها جز با تفسیر زاهدانه معلوم نمی‌شد. هنگامی که این اعمال به صورت پرحدت و حرارتی درآمد و اصول الاهیات را آشفته ساخت، کلیسا ابتدا چنین تظاهراتی را مذموم شمرد و سرانجام آن را از میان برد.

در پایان قرن دوم دیگر این تشریفات هفتگی شکل آیین قداس مسیحی را گرفته بود. آیین قداس که بخشی از آن برگرفته از عبادات مرسوم در هیکل یهود و بخشی برگرفته از مراسم رازورانهٔ یونانی تطهیر، قربانی نیابتی و شرکت در قدرت‌های خدایی فایق بر مرگ از طریق آیین قربانی مقدس بود، به تدریج به صورت مجموعه‌ای وسیع درآمد. از دعاها، مزامیر، قرائت‌ها، موعظه، سرودهایی به صورت سؤال و جواب و بالاتر از همه، قربانی نمادین کفارهٔ «برهٔ خداوند» که در مسیحیت جایگزین قربانی‌های خونین ایمان‌های کهن شد. نان و شراب که در این کیش‌ها به منزلهٔ عطایای نهاده بر قربانگاه در پیشگاه خدا بود، اینک در این مراسم به عنوان چیزی که به وسیلهٔ عمل تقدیس از طرف کشیش به خون و جسم مسیح تبدیل شده است تلقی و به عنوان تکرار قربانی عیسی بر صلیب به خداوند تقدیم می‌شد. آنگاه با تشریفاتی بسیار هیجان‌انگیز، پرستندگان در خود زندگی و جوهر «نجات‌دهندهٔ» خویش شریک می‌شدند. این مفهومی بود که مرور زمان از دیرگاهی آن را جایز شمرده بود و ذهن مشرکان برای پذیرفتن آن احتیاج به پرورش و تمرین نداشت. مسیحیت با تجسم بخشیدن به این مفهوم در «اسرار قداس» آخرین و بزرگ‌ترین مذهب اسرار گشت. منشأ این رسم پست و حقیر بود اما نضج و رشدی زیبا داشت؛ پذیرش آن جزئی از خردمندی عمیقی بود که کلیسا به وسیلهٔ آن خود را با نمادهای آن عصر و احتیاجات مردم آن زمان تطبیق داد. هیچ تشریفات دیگری قادر نبود این اندازه به دل مؤمنی که اصولاً عزلت‌گزین بود بنشیند یا او را تا این حد برای مواجهه با دنیای مخالف نیرو بخشد.

افخارستیا یا «تبرک کردن» نان و شراب یکی از هفت «آیین مقدس» مسیحیت — آیین‌هایی که مایهٔ کسب فیض ربانی تلقی می‌شد — بود. در اینجا نیز کلیسا از زبان شعری نمادها برای تسلی بخشیدن و رفعت دادن به زندگی بشر و تجدید تماس نیرو بخش خدا در هر گام از رهسپاری بشر استفاده کرد. در قرن اول مراسمی که جزو «آیین‌های مقدس» محسوب می‌شدند سه تا بیشتر نبودند: تعمید، قربانی مقدس (تناول عشای ربانی) و اعطای رتبه‌های مقدس؛ ولی نطفهٔ سایر «شعایر مقدس» نیز از همان زمان در آداب و رسوم محافل مذهبی وجود داشت. ظاهراً این مسیحیان اولیه بودند که به تعمید «مسح» را نیز افزودند که به وسیلهٔ آن رسول یا کشیش روح‌القدس را به وجود مؤمن می‌دمید. به مرور زمان این عمل از تعمید جدا شد و به «آیین تأیید» تبدیل گشت. هنگامی که تعمید کودکان کم‌کم جای تعمید بالغان را گرفت، مردم احساس کردند که به یک تطهیر روحی بعدی احتیاج دارند. اعتراف به گناه در برابر عموم تبدیل به یک اعتراف خصوصی در برابر کشیش شد که می‌گفت از حواریون یا از جانشینان آنها یعنی از اسقف‌ها حق «حل و عقد» یعنی تحمیل توبه و بخشایش گناهان را دریافت داشته است. آیین توبه بنیانی بود که به علت سهولت بخشایش قابلیت آن داشت که مورد سوءاستفاده قرار گیرد، ولی به گناهکار نیروی اصلاح می‌داد و نفوس مشوش را از هراس‌های پشیمانی در امان می‌داشت. در آن قرن‌ها ازدواج هنوز یکی از تشریفات مدنی بود ولی کلیسا با لازم شمردن افزودن صحنهٔ خود به ازدواج آن را از پایهٔ یک قرارداد موقت به مقام مقدس یک پیمان نقض‌ناپذیر بالا برد. در حدود سال ۲۰۰ تبرک کردن (دست بر کسی نهادن) به صورت آیین «رتبه‌های مقدس» درآمد که در اثر آن اسقف‌ها حق انحصاری تعیین کشیش‌هایی را که بتوانند آیین‌های مقدس را صحیح انجام دهند به عهده گرفتند. سرانجام کلیسا از متن رسالهٔ یعقوب (۵:۱۴) آیین «تدهین نهایی» را استخراج کرد که به وسیلهٔ آن کشیش انتهای بدن و اعضای حواس مسیحی محتضر را تدهین می‌کرد و بدین ترتیب او را دوباره از گناه پاک و برای دیدار خدا آماده می‌گردانید. قضاوت دربارۀ این تشریفات با توجه به ابرازهای تحت‌اللفظی آنها نامعقول است؛ این تشریفات به عنوان دلگرمی و الهام دادن به انسان عاقلانه‌ترین درمان‌های روح بودند.

مراسم دفن در کیش مسیح آخرین و عالی‌ترین احترامی بود که به زندگی یک مسیحی گذاشته می‌شد. چون آیین نوین رستاخیز جسم و روح هر دو را اعلام می‌کرد، به مرده توجه خاصی می‌شد. کشیشی نماز میت می‌خواند و هر جسدی یک گور انفرادی داشت. در حدود سال ۱۰۰ مسیحیان رم نیز مطابق سنن سوری‌ها و اتروسک‌ها به دفن مردگان در دخمه‌ها روی کردند — محتملاً نه برای پنهان کردن آنها بلکه از لحاظ صرفه‌جویی در جا و خرج. کارگران معبرهای زیرزمینی طولانی در سطوح مختلف می‌کندند و مرده‌ها را در دخمه‌هایی که روی هم قرار داشت در پهلوهای این معبرها می‌گذاشتند. مشرکان و یهودیان نیز به همین شیوه رفتار می‌کردند، شاید این طریقه برای انجمن‌های تدفین مناسب‌تر بوده است. بعضی از این معبرها عمداً پرپیچ‌وخم ساخته شده و این فکر را به وجود می‌آورد که مسیحیان از آنها در مواقع تعقیب و آزار به عنوان نهانگاه استفاده می‌کرده‌اند. پس از پیروزی مسیحیت رسم دفن کردن در دخمه‌ها پایان پذیرفت. دخمه‌ها جایگاهی مورد احترام و زیارتگاه شدند. در قرن نهم دیگر این دخمه‌ها مسدود و فراموش شده بودند و در سال ۱۵۷۸ صرفاً از روی تصادف کشف شدند.

آنچه از هنر دوران اولیهٔ مسیحیت باقی مانده عمدتاً به صورت فرسکوها و نقوش برجستهٔ دخمه‌هاست. در این فرسکوها و نقوش برجسته که متعلق به حدود سال ۱۸۰ هستند نمادهایی دیده می‌شوند که بعدها در مسیحیت اهمیت فراوان یافتند: کبوتر سفید نمایندهٔ روح آزادشده از زندان حیات این جهانی؛ ققنوس که از میان خاکسترهای مرگ برمی‌خیزد؛ شاخهٔ نخل که مژدهٔ پیروزی می‌دهد؛ شاخهٔ زیتون مظهر صلح؛ و ماهی بدان سبب که واژهٔ یونانی آن ایختیوس متشکل از حروف اول این جمله است: ایسوس کریستوس تئُو اویوس سوتر (عیسی مسیح، پسر خدا، نجات‌دهنده). در این فرسکوها و نقوش برجسته همچنین موضوع معروف «شبان نیکو» نیز یافت می‌شود که مستقیماً از یک مجسمهٔ تاناگرا تقلید شده که مرکوریوس را در حال حمل کردن یک بز نشان می‌دهد. گاه‌گاه این نقش‌ونگارها مبین لطف و زیبایی متداول در شهر پومپئی هستند؛ مانند گل‌ها، تاک‌ها و پرنده‌هایی که به عنوان تزیین بر سقف قبر قدیس دومیتیلا نقش شده‌اند؛ اما معمولاً طرح‌های آنها کار ناممتاز صنعتگران کوچکی است که با ابهام شرقی صفای خطوط کلاسیک را مغشوش می‌سازند. مسیحیت در این قرن‌های اول چنان مستغرق در فکر آخرت بود که به آرایش این جهان علاقه‌ای نداشت. مسیحیت تنفر یهود را نسبت به مجسمه‌سازی دنبال گرفت، تصویرسازی را با بت‌پرستی هم‌تراز دانست و مجسمه‌سازی و نقاشی را به عنوان اینکه اغلب تجلیل از برهنگی است محکوم ساخت. بنابراین هر اندازه که مسیحیت توسعه می‌یافت هنرهای تصویری رو به انحطاط می‌رفت. هنر موزاییک بیشتر طرف توجه بود؛ دیوارها و کف‌های کلیساهای بزرگ و تعمیدگاه‌ها از برگ‌های درهم‌برهم و گل‌ها، «برهٔ فصح» و تصاویری از صحنه‌های مختلف کتاب مقدس پوشیده می‌شد. صحنه‌های مشابهی را روی تابوت‌های سنگی به صورت منقورهای ناشیانهٔ ابتدایی می‌کندند. در همین دوره معماران باسیلیکاهای یونانی و رومی را با احتیاجات کیش مسیحی تطبیق می‌دادند. معابد کوچک که جایگاه خدایان مشرکان بود نمی‌توانستند نمونه‌ای برای کلیساهایی باشند که می‌بایست همهٔ جماعت مؤمنان را در بر بگیرند. رواق‌ها و جناح وسیع سمت داخل باسیلیکا برای این کار مناسب‌تر بود و عبادتگاه آن گویی از همان ابتدا به عنوان محراب کلیسا طرح شده بود. در این پرستشگاه‌های جدید موسیقی مسیحی با بدگمانی آهنگ‌ها و الحان و پرده‌های موسیقی یونانی را به میراث برد. بسیاری از حکمای الاهی مخالف آواز زنان در کلیسا یا در واقع هر مکان عمومی دیگر بودند؛ زیرا صدای زن همواره ممکن است دلبستگی کفرآمیزی را در جنس مرد که همیشه تحریک‌پذیر است ایجاد کند. با وجود این انجمن‌های مذهبی غالباً امید، حمد و ثنا و نشاط خود را به وسیلهٔ سرود بیان می‌کردند. موسیقی به تدریج یکی از زیباترین آرایش‌ها و یکی از متعالی‌ترین خدمتگزاران کیش مسیح گشت.

روی هم رفته مذهبی گیراتر از مسیحیت هیچ‌گاه به نوع بشر عرضه نشده است. این مذهب خود را بدون محدودیت تقدیم همهٔ افراد، همهٔ طبقات و همهٔ ملل می‌کرد. برخلاف آیین یهود که منحصر به قومی خاص بود و برخلاف کیش‌های رسمی یونان و روم که منحصر به مردمان آزاد یک کشور بود، مسیحیت به حکم اینکه همهٔ مردم را وارثان پیروزی مسیح بر مرگ می‌گردانید، مساوات اساسی افراد بشر را اعلام می‌داشت و همهٔ اختلافات زمینی را جزئی و زودگذر تلقی می‌کرد. برای تیره‌بختان، بیچارگان، بینوایان، دلسردشدگان و خواری‌دیدگان فضیلت نوین همدردی را می‌آورد و به آنها شخصیتی می‌داد که مایهٔ اصالت‌شان می‌شد؛ نمونهٔ الهام‌بخش مسیح، داستان او و اخلاق او را بدیشان می‌داد؛ با امید به ملکوتی که به زودی فرا می‌رسید و با امید به سعادت بی‌پایان در آن سوی گور زندگانی آنان را روشنی می‌بخشید. حتی به بزرگ‌ترین گنهکاران نوید بخشایش و پذیرفته شدن کامل در جماعت رستگاران را می‌داد. به اذهانی که مسائل لاینحل منشأ و تقدیر و بدی و رنج به ستوه‌شان آورده بود منظومه‌ای از آیین وحی‌شدهٔ الاهی می‌آورد که ساده‌ترین روح هم می‌توانست در آن آرامش فکری بیابد. به مردان و زنانی که در متن فقر روزمره و محنت اسیر بودند نغمهٔ آیین‌های مقدس و قداس را می‌بخشید — مراسمی که هر واقعهٔ قابل ذکر زندگی را به صورت صحنه‌ای در نمایش هیجان‌انگیز میان خدا و انسان درمی‌آورد. در خلأ معنوی دنیای شرک که در حال احتضار بود، در سردی مسلک رواقی و تباهی آیین لذت‌طلبی اپیکوری، در دنیایی بیمار از خشونت بهیمی، بیرحمی، ستمگری و هرج‌ومرج جنسی، در امپراتوری آرامش‌یافته‌ای که ظاهراً دیگر احتیاجی به فضایل مردانه و خدایان جنگ نداشت، اخلاق نوینی را رواج می‌داد که بر پایهٔ برادری، نیکی، ادب و صلح و سلم استوار بود.

کیش نوین که بدین ترتیب با آمال بشر تطبیق یافته بود با سرعت زیادی رواج یافت. تقریباً هر گرویده‌ای با شور و حرارت یک انقلابی مبلغ این کیش می‌شد. راه‌ها، رودخانه‌ها، ساحل‌ها، طرق بازرگانی و امکانات امپراتوری مسیر رشد کلیسا را مشخص کردند: در خاور از اورشلیم تا دمشق، ادسا، دورا، سلوکیه و تیسفون؛ در جنوب از طریق بوسترا و پترا به عربستان؛ در باختر از راه سوریه به مصر؛ در شمال از طریق انطاکیه به آسیای صغیر و ارمنستان؛ از دریای اژه از افسوس و تروآس تا کورنت و تسالونیکا؛ از جادهٔ اگناتیا به دورهاخیون؛ از دریای آدریاتیک به بروندیسیوم یا از سکولا و خاروبدیس به پوتئولی و رم؛ از سیسیل و مصر به افریقای شمالی؛ از مدیترانه یا کوه‌های آلپ به اسپانیا و گل، سپس از آنجا به انگلستان: اندک‌اندک صلیب از پی تبر می‌رفت و عقاب‌های روم راه را برای مسیح می‌گشودند. در آن قرن‌ها آسیای صغیر دژ مسیحیت بود. در سال ۳۰۰ دیگر اکثریت اهالی افسوس و سمورنا (ازمیر) مسیحی بودند. آیین جدید در افریقای شمالی نیز رونقی داشت: کارتاژ و هیپو مراکز اصلی درس و بحث کیش مسیح گشتند؛ آبای عمدهٔ کلیسای لاتین مانند ترتولیانوس، کوپریانوس و آوگوستینوس از آنجا برخاستند؛ و متن لاتینی قداس و نخستین ترجمهٔ لاتینی عهد جدید در آنجا شکل گرفت. در رم جماعت مسیحی در پایان قرن سوم به صد هزار تن می‌رسید. مسیحیان رم می‌توانستند از لحاظ مالی به محافل مذهبی دیگر یاری دهند. رم از دیرزمانی برای اسقف خود خواستار مقام اول در کلیسا بود. رویهمرفته می‌توان گفت که در حدود سال ۳۰۰ یک چهارم جمعیت در مشرق زمین و یک بیستم جمعیت در مغرب زمین مسیحی بوده‌اند. ترتولیانوس در حدود سال ۲۰۰ می‌گوید: «مردم اعلام می‌کنند که ما [مسیحیان] کشور را فرا می‌گیریم. مردم از هر سن و سال و مقام و منصب به سوی ما روی می‌آورند. سابقهٔ ما فقط از دیروز است ولی هم اکنون نیز جهان را پر می‌کنیم.»

برخورد عقاید

با توجه به کثرت مراکز مسیحی نسبتاً مستقل و تابع سنن و محیط‌های مختلف، شگفت‌انگیز می‌بود اگر آداب و رسوم و عقاید مختلف توسعه نمی‌یافت. به‌ویژه در مسیحیت یونانی به سبب عادات مابعدالطبیعی و استدلالی روح یونانی ناچار بدعت‌هایی به وجود می‌آمد. آیین مسیح فقط در پرتو این بدعت‌ها قابل فهم است، زیرا با آنکه بر آنها غلبه کرد، چیزی از رنگ و شکل آنها را به خود گرفت.

یک ایمان جوامع مذهبی پراکنده را متحد می‌ساخت: اینکه مسیح پسر خداست، برای استقرار ملکوت خویش در زمین بازمی‌گردد و همهٔ معتقدان به او در روز داوری واپسین پاداش می‌یابند. ولی راجع به تاریخ رجعت او مسیحیان با هم اختلاف داشتند. هنگامی که نرون مرد و تیتوس هیکل را ویران ساخت و باز هنگامی که هادریانوس اورشلیم را خراب کرد بسیاری از مسیحیان از این مصیبت‌ها همچون علایم رجعت مسیح استقبال کردند. هنگامی که در پایان قرن دوم آشفتگی امپراتوری را تهدید می‌کرد، ترتولیانوس و دیگران پایان جهان را قریب‌الوقوع پنداشتند. یک اسقف سوری اغنام خدا را به بیابان برد تا در نیمهٔ راه به مسیح برخورد کند و یک اسقف پونتوس با اعلام اینکه مسیح در همان سال بازمی‌گردد زندگانی پیروان خود را در هم ریخت. از این علایم خبری نشد و مسیح پدیدار نگشت. مسیحیان عاقل‌تر در صدد برآمدند که با تفسیر تازه‌ای از تاریخ رجعت او یأس مردم را تسکین دهند. در نامه‌ای منتسب به برناباس آمده است که مسیح هزار سال دیگر خواهد آمد. اشخاص محتاط‌تر می‌گفتند وقتی خواهد آمد که «نسل» یا نژاد یهودیان بکلی از میان رفته باشد یا هنگامی که «بشارت» برای همهٔ مشرکان موعظه شده باشد؛ یا به طوری که در انجیل یوحنا مسطور است مسیح روح‌القدس یا فارقلیط را به جای خویش خواهد فرستاد. سرانجام ملکوت از زمین به آسمان و از زندگی ما به بهشتی آن‌سوی گور برده شد. حتی اعتقاد به هزار سال — یعنی رجعت عیسی پس از هزار سال — از طرف کلیسا مذموم شمرده شد و بالاخره محکوم گشت. اعتقاد به بازگشت مسیحیت را مستقر ساخته بود، امید به بهشت آن را حفظ کرد.

پیروان مسیح در سه قرن اول جز در مبانی اساسی صد گونه عقیده داشتند و بر حسب این عقاید تقسیم می‌شدند. اگر بکوشیم تنوعات باورهای مذهبی را که در صدد برآمدند کلیسای روبه‌رشد را تسخیر کنند و توفیقی نیافتند و کلیسا ناچار شد آنها را یکی پس از دیگری به عنوان ارتداد و بدعتی که مایهٔ تلاشی کلیساست تقبیح کند به تفصیل بازگوییم، در مورد کارکرد تاریخ که وظیفه‌اش روشن کردن حال به وسیلهٔ گذشته است به خطا رفته‌ایم. گنوستیسیسم — کسب معرفت («گنوس») خداگونه با وسایل و راه‌های رازورانه — کمتر جنبهٔ رفض و ارتداد داشت و بیشتر رقیب مسیحیت به شمار می‌رفت. این جنبش پیش از مسیحیت وجود داشت و نظریه‌های مربوط به «سوتر» یعنی منجی را پیش از تولد مسیح اعلام داشته بود. شمعون جادوگر سامری که پطرس او را به سبب خرید و فروش اسرار روحانی طرد کرد احتمالاً مصنف «توضیح کبیر» بود که انبوهی از تصورات شرقی را پیرامون مراحل پیچیدهٔ ارتقای ذهن انسان به درک الاهی همهٔ اشیاء گرد آورده بود. در اسکندریه سنن اورفئوسی، نوفیثاغورسی و نوافلاطونی با آمیخته شدن با فلسفهٔ «لوگوس» فیلن باسیلیدس (حدود ۱۱۷) والنتینوس (حدود ۱۶۰) و عده‌ای دیگر را برانگیخت که نظام‌های وسیعی از تجلیات الاهی و «آیون»های تجسم‌یافته را تشکیل بدهند. ابن‌دیصان (باردسانس) در ادسا با توصیف این آیون‌ها به نثر و نظم زبان ادبی سریانی را به وجود آورد (حدود ۲۰۰). در گل مارکوس گنوسی پیشنهاد کرد که برای زنان اسرار فرشته‌های نگهبان‌شان را فاش سازد؛ چیزهایی که افشا می‌کرد تملق‌آمیز و مورد پسند زنان بود و در عوض پاداش خود آنها را قبول داشت.

بزرگ‌ترین رافضی و بدعتگزار روزگار باستان خود کاملاً گنوسی نبود بلکه تحت تأثیر اساطیر آن قرار داشت. در حدود ۱۴۰ مارکیون جوان متمولی از اهالی سینوپه به قصد تکمیل کار پولس در جدا کردن مسیحیت از آیین یهود به رم آمد. مارکیون می‌گفت که مسیح در انجیل‌ها پدر خود را خدایی نوازشگر، بخشایشگر و مهربان وصف کرده است. ولی یهوهٔ «عهد قدیم» خدایی است خشن با عدالتی بی‌نرمش و خدای ستم و جنگ. این یهوه نمی‌تواند پدر مسیح نرمخو باشد. مارکیون می‌گفت کدام خدا تمام بشر را به جرم خوردن یک سیب یا به جرم میل به آشنایی با یک زن یا دوست داشتن او ممکن است به تیره‌بختی محکوم کند؟ یهوه وجود دارد و آفرینندهٔ جهان است ولی اوست که گوشت و استخوان بشر را از ماده درست کرده است و از این رو روح انسان در کالبد بدی زندانی مانده است. برای رهانیدن او خدایی بزرگ‌تر پسر خود را به زمین فرستاد. مسیح ظهور کرد در حالی که سی سال داشت و در کالبدی شبح‌آسا و غیرواقعی بود و با مرگ خود برای نیکان امتیاز رستاخیزی صرفاً معنوی تأمین کرد. مارکیون می‌گفت نیکان کسانی هستند که به پیروی از پولس از شریعت یهود دست می‌کشند، کتاب مقدس عبری را رد می‌کنند، ازدواج و لذات جسمانی را حقیر می‌شمارند و با زهد شدید بر جسم غلبه می‌یابند. مارکیون برای ترویج نظرات خود «عهد جدید»ی مرکب از «انجیل لوقا» و نامه‌های پولس منتشر ساخت. کلیسا او را تکفیر کرد و مبلغ هنگفتی را که موقع آمدن به رم به کلیسا تقدیم کرده بود به او پس داد.

در همان حال که فرقه‌های گنوسی و پیروان مارکیون به سرعت در خاور و باختر توسعه می‌یافتند یک بدعتگزار جدید در موسیا ظهور کرد. در حدود سال ۱۵۶ مونتانوس دنیاپرستی روزافزون مسیحیان و خودکامی اسقف‌ها را در کلیسا تقبیح کرد؛ خواستار بازگشت به سادگی و زهد مسیحیان نخستین و همچنین استقرار مجدد حق غیبگویی یا گفتار الهام‌شده برای اعضای محافل مذهبی شد. دو زن به نام‌های پریسکیلا و ماکسیمیلا مسحور سخنان او شدند، به حال نشئهٔ مذهبی افتادند و سخنان‌شان وخش زندهٔ این فرقه شد. خود مونتانوس با حالت خلسه‌ای چنان شیوا غیبگویی می‌کرد که شاگردان فریگیای او — با همان شور و شوق مذهبی که زمانی دیونوسوس را به وجود آورده بود — به او به عنوان فارقلیط موعود حضرت مسیح درود فرستادند. وی مژده می‌داد که ملکوت آسمان نزدیک است و اورشلیم جدید مذکور در «کتاب مکاشفه» به زودی از آسمان در دشتی نزدیک فرود می‌آید. به اندازه‌ای اشخاص را به آن محل معین جلب کرد که چند شهر از سکنه خالی شد. مانند روزهای نخستین مسیحیت ازدواج و دودمان دستخوش غفلت گشت. اموال اشتراکی شد و یک زهد سخت و خشک نفوس را مضطربانه برای مسیح آماده ساخت. هنگامی که (حدود ۱۹۰) پروکنسول رومی آنتونیوس در آسیای صغیر به آزار مسیحیان پرداخت صدها هوادار مونتانوس که با حدت و حرارت طالب بهشت بودند در برابر مقر آنتونیوس اجتماع کردند و خواستار شهادت شدند. آنتونیوس جایی برای زندانی کردن این همه آدم نیافت؛ برخی را اعدام کرد؛ ولی اکثرشان را با این سخنان روانه کرد: ای مخلوق تیره‌بخت! اگر خواستار مرگ هستید مگر طناب و پرتگاه وجود ندارد؟ کلیسا آیین مونتانوس را به عنوان الحاد طرد کرد و در قرن ششم یوسیتینیانوس فرمان از میان بردن این فرقه را داد. عده‌ای از هواخواهان این آیین در کلیساهایشان جمع شدند آنها را آتش زدند و خود در آنجا زنده سوختند.

بدعت‌های کوچکتر را پایانی نبود: انکراتیت‌ها از خوردن گوشت، آشامیدن شراب و داشتن روابط جنسی خودداری می‌کردند؛ «آبستیننت‌ها» (خویشتنداران) ریاضت می‌کشیدند و ازدواج را همچون گناه حرام می‌داشتند؛ دوستیست‌ها معتقد بودند که جسم عیسی فقط شبحی بوده و گوشت انسانی نداشته است؛ تئودوتیانی‌ها او را فقط یک انسان می‌دانستند؛ آدوپتیونیست‌ها (طرفداران فرزندخواندگی عیسی) و شاگردان پولس ساموساتایی می‌پنداشتند که مسیح انسان به دنیا آمده ولی بر اثر کمال معنوی به مقام الوهیت رسیده است. مودالیست‌ها، پیروان سابلیوس و هواخواهان مونارکیانیسم در اب و ابن یک شخص می‌دیدند. «مونوفوسیتی‌ها» (پیروان مذهب وحدت طبیعت) یک سرشت (ماهیت) به آن دو نسبت می‌دادند؛ و «مونوتلیتی‌ها» (پیروان مذهب وحدت مشیت) یک اراده. سرانجام کلیسا بر اثر تفوق سازمان خود، ابرام در حفظ آیین خود و درک بهتر خود از روش‌ها و نیازمندی‌های انسان‌ها بر همهٔ این جنبش‌ها چیره گشت.

در قرن سوم خطر جدیدی در مشرق زمین برخاست. هنگام تاج‌گذاری شاپور اول به سال ۲۴۲ یک عارف جوان پارسی به نام مانی از اهالی تیسفون خود را مسیح خواند و گفت که خدای حقیقی او را برای اصلاح حیات مذهبی و اخلاقی بشر به زمین فرستاده است. مانی با استفاده از آیین زردشت، کیش میترا، آیین یهود و گنوستیسیسم جهان را به دو قلمرو رقیب یکدیگر یعنی قلمرو ظلمت و قلمرو نور تقسیم کرد. زمین به قلمرو ظلمت تعلق داشت و شیطان انسان را آفریده بود. مع‌هذا فرشتگان خدای نور عناصری از نور را نهانی در انسان داخل کرده بودند — یعنی روح، هوش و خرد. مانی می‌گفت حتی زن در وجود خود جرقه‌ای از نور دارد؛ ولی زن شاهکار شیطان و عامل عمدهٔ او برای برانگیختن مرد به گناه است. اگر مردی از روابط جنسی، بت‌پرستی و کردار شیطانی اجتناب ورزد، اگر زندگانی زاهدانه پیش گیرد و گیاه‌خوار باشد و روزه بگیرد، عناصر نوری که در وجود اوست بر انگیزه‌های شیطانی او غلبه می‌یابند و مانند نور فیض‌بخش سبب رستگاری او می‌شوند. پس از سی سال موعظۀ آمیخته با کامیابی مانی را به تحریک موبدان به دار زدند و پوستش را از کاه انباشته از یکی از دروازه‌های شهر شوش آویختند. شهادت‌هایی که نصیب پیروان این کیش شد آتش شور و شوق این کیش را دامن زد. آیین مانی در آسیای باختری و در شمال افریقا رواج یافت، آوگوستینوس را مدت ده سال به خود جلب کرد، از آزارها و شکنجه‌های دیوکلتیانوس و از فتوحات اسلام جان به در برد؛ و مدت هزار سال نیمه‌جان تا آمدن چنگیزخان باقی بود.

مذاهب قدیم هنوز مدعی آن بودند که اکثریت اهالی امپراتوری را در بر دارند. کیش یهود تبعیدی‌های فقیرشده‌اش را در کنیسه‌های پراکندهٔ خویش گرد یکدیگر جمع می‌کرد و زهد و ورع خود را در تلمودها می‌ریخت. سوری‌ها به پرستیدن بعل‌های خویش تحت نام‌های یونانی ادامه می‌دادند و کاهنان مصری مجموعهٔ خدایان حیوان‌شکل خود را حفظ می‌کردند. کوبله، ایسیس و میترا پیروان خود را تا پایان قرن چهارم داشتند. در زمان آورلیانوس یک نوع مهرپرستی (کیش میترا) تغییرشکل‌یافته کشور روم را فرا گرفت. با نذر و نیازهایی به خدایان کلاسیک در معبدها تقدیم می‌گشت، هنوز محرمان به اسرار و داوطلبان به الئوسیس می‌رفتند و در سراسر امپراتوری شارمندان مشتاق مراسم پرستش امپراتور را به جا می‌آوردند. ولی کیش‌های کلاسیک از توان افتاده بودند. این کیش‌ها دیگر جز به طور جسته و گریخته آن اخلاص پرحرارتی را که مایهٔ زنده بودن یک مذهب است برنمی‌انگیختند. نه اینکه یونانیان و رومیان این کیش‌ها را که سابقاً آن اندازه محبوب آنان و آن قدر آمیخته به زهد بود رها کرده باشند بلکه آنان شوق به زندگی را از کف داده بودند و با محدود ساختن خانواده‌های خود به حد افراط با سقوط در فرسودگی جسمانی و با تحمل جنگ‌های خانمان‌برانداز به اندازه‌ای از عده‌شان کاسته شده بود که معابد آنان پرورش‌دهندگان خود را به موازات نابود شدن کشتزارها از دست می‌دادند.

در حدود ۱۷۸ هنگامی که مارکوس آورلیوس با مارکومان‌ها در کنار دانوب می‌جنگید مذهب مشرکان برای دفاع از خود در برابر مسیحیت کوششی نیرومندانه کرد. در این باره جز از طریق اثر اوریگنس به نام بر ضد کلسوس و نقل قول‌هایی که از کتاب کلمهٔ راستین کلسوس در آن آمده است اطلاعی در دست نداریم. این کلسوس ثانی که از او سخن است بیشتر یک نجیب‌زادهٔ دنیوی بود تا فیلسوفی صاحبنظر؛ وی احساس می‌کرد که تمدنی که از آن برخوردار است به کیش دیرین روم وابسته است و بدین جهت تصمیم گرفت که با حمله به مذهب مسیح که در آن هنگام بزرگ‌ترین دشمن آن بود از کیش روم دفاع کند. مذهب جدید را چنان مطالعه کرد که اوریگنس عالم از فضل و دانش او مبهوت شد. کلسوس به باورپذیر بودن نوشته‌های مقدس، به خصلت یهوه، به اهمیت معجزات مسیح و به تناقض مرگ مسیح با مقام الوهیت قادر بر همه چیز او می‌تاخت. او اعتقاد آیین مسیح را به اشتعال نهایی جهان به واپسین داوری و به رستاخیز جسمانی مسخره می‌کرد:

سفیهانه است اگر فرض کنیم که هنگامی که خدا مانند یک آشپز آتش را خواهد افروخت تمام بشریت جز مسیحیان برشته خواهند شد — نه فقط کسانی که آن زمان زنده خواهند بود بلکه همچنین کسانی که دیرزمانی است مرده‌اند با همان جسمی که سابقاً داشته‌اند از زمین برخواهند خاست. واقعاً این امید کرم‌هاست!... تنها ابلهان، نادانان و بیشعوران — بردگان، زنان و کودکان — هستند که مسیحیان می‌توانند متقاعدشان سازند؛ تنها پنبه‌زن‌ها، پینه‌دوزها، قصابان، بی‌سوادترین مردم جهان و مبتذل‌ترین اشخاص، هر کس که گنهکار باشد... یا دیوانه‌ای که خدایان او را به حال خود رها کرده باشند.

کلسوس از توسعۀ مسیحیت و از خصومت تحقیرآمیز آن نسبت به مشرکان و خدمت نظام و دولت وحشت داشت. اگر اهالی امپراتوری در فلسفه‌ای چنین صلح‌طلب فرو روند چگونه ممکن است در برابر بربرهایی که به مرزهایش می‌تازند خود را حفظ کند؟ چنین می‌اندیشید که یک فرد نیک کشور باید مطابق مذهب میهن و زمان خود رفتار کند بی‌آنکه از قسمت‌های نامعقول آن که اهمیت چندانی ندارند علناً انتقاد نماید. آنچه مهم است ایمان وحدتبخش متکی بر خصلت معنوی و صداقت میهن‌پرستانه است. آنگاه دشنام‌هایی را که به عیسویان داده بود فراموش می‌کند و آنها را به بازگشت به سوی خدایان دیرین به پرستیدن نبوغ امپراتور که حافظ ملک است و به شرکت در دفاع از کشور به خطر افتاده فرا می‌خواند: هیچ کس جداً به او توجه نکرد. در ادبیات مشرکان ذکری از وی نشده است. اگر اوریگنس به رد کردن افکار او نپرداخته بود به طاق نسیان سپرده شده بود. قسطنطین باهوش‌تر از کلسوس بود و تشخیص داد که آیین مرده قادر به نجات روم نیست.

فلوطین

از این گذشته کلسوس بیرون از جو زمان خود می‌زیست. او از مردم می‌خواست که روش شکاکان نجیب‌زاده را پیش گیرند حال آنکه آنها می‌خواستند از جامعه‌ای که عدهٔ چنان کثیری از آنان را به بردگی محکوم کرده بود به یک دنیای رازوری پناه برند که هر بشری را خدا می‌ساخت. آگاهی بر نیروهای فراحسی که شالودهٔ مذهب است در کل در حال غلبه بر ماده‌گرایی و جبریت عصری سرفرازتر بود. فلسفه نیز آن تفسیر از تجربهٔ حسی را که در قلمرو علم است رها می‌کرد و هم خود را مصروف مطالعهٔ دنیای نامرئی می‌گردانید. نوفیثاغورسیان و نوافلاطونیان نظریهٔ تناسخ فیثاغورس و افکار افلاطونی دربارۀ مثل الاهی را به صورت زهدی بسط دادند که هدفش حیات بخشیدن به درک روحی از راه تضعیف حواس جسمانی و صعود مجدد از طریق تزکیهٔ نفس از مدارجی بود که روح از آنها تنزل کرده تا در وجود انسان حلول کند.

فلوطین این تئوزوفی رازورانه را به اوج ارتقا رسانید. وی که در سال ۲۰۳ در لوکوپولیس به دنیا آمده بود از قبطیان مصر به شمار می‌رفت که نام رومی و تربیت یونانی داشت. بیست و هشت ساله بود که به فلسفه پرداخت. بی‌آنکه ارضا گردد از نزد استادی به نزد استادی دیگر رفت تا اینکه سرانجام در اسکندریه مردی را که می‌جست یافت. این شخص آمونیوس ساکاس بود که از آیین مسیح دست کشیده به کیش مشرکان گرویده بود و میل داشت مسیحیت و فلسفهٔ افلاطون را با هم سازش دهد همان‌گونه که بعداً شاگردش اوریگنس این کار را کرد. فلوطین پس از آنکه مدت ده سال نزد آمونیوس به تحصیل پرداخت در لشکری که آمادهٔ رفتن به ایران بود داخل خدمت شد به امید اینکه مستقیماً با حکمت موبدان و برهمنان آشنا شود. به بین‌النهرین رسید و از آنجا دوباره به انطاکیه بازگشت. در ۲۴۴ به رم رفت و تا هنگام مرگ در آنجا ماند. مکتب فلسفهٔ فلوطین چنان پرآوازه شد که گالینوس امپراتور او را ندیم خود ساخت و حاضر شد او را یاری کند تا در کامپانیا شهری غایت مطلوب به نام پلاتونوپولیس (شهر افلاطون) بنیاد نهد و آن را مطابق اصول کتاب جمهور افلاطون اداره کند. گالینوس بعداً از این نظر عدول کرد — شاید برای آنکه مانع ناکامی و رسوایی فلوطین شود.

فلوطین با در پیش گرفتن زندگانی یک نفر قدیس در میان تجمل روم نام نیک فلسفه را از نو زنده کرد. او در واقع به جسم خود توجهی نداشت و فرفوریوس می‌گوید: «ننگ داشت از اینکه روحش دارای جسمی بود.» حاضر نشد در برابر چهره‌پردازی بنشیند تا تصویری از او بپردازند زیرا می‌گفت که جسمش کم‌اهمیت‌ترین قسمت وجودش است — اشارتی به آنکه هنر باید در طلب روح باشد نه در جستجوی جسم. گوشت نمی‌خورد و به نان کم قناعت می‌کرد؛ در عادات ساده و در رفتار مهربان بود. از هر گونه روابط جنسی احتراز داشت اما این روابط را محکوم نمی‌کرد. فروتنی‌اش شایستۀ مردی بود که جزء را در پرتو کل می‌دید. هنگامی که اوریگنس در جلسۀ درس او حاضر شد استاد سرخ گشت و خواست که درس را پایان دهد و گفت: «وقتی که متکلم می‌بیند چیزی ندارد که شنوندگان از او یاد بگیرند قوت طبع از او سلب می‌شود.» سخن‌پرداز شیوایی نبود ولی خلوص نیتش در وقف به موضوع و صداقت مطلقش کمبود فن سخنوری را جبران می‌کرد. با بی‌میلی و آن هم تنها در اواخر عمر حاضر شد که اصول مسلکش را به رشتهٔ تحریر درآورد. هیچ‌گاه در نخستین تراوش خامۀ خود تجدیدنظر نکرد و علی‌رغم ویرایش فرفوریوس انئادهای او همچنان جزو نامنظم‌ترین و مشکل‌ترین متون فلسفی یونانی است.

فلوطین ایدئالیستی بود که وجود ماده را از راه لطف می‌پذیرفت ولی می‌گفت که ماده فی‌نفسه یک امکان بی‌شکل صورت است. هر صورتی که ماده به خود می‌گیرد به علت نیروی درونی یا روح (پسوخه) آن است. طبیعت عبارت است از مجموع نیروها یا روح که آفرینندۀ تمام اشکال در جهان است. واقعیتی دانی نمی‌تواند واقعیتی عالی به وجود آورد. برعکس موجود عالی یعنی روح موجود دانی یعنی شکل را که به صورت جسم تجسم یافته است تولید می‌کند. رشد یک فرد انسانی — از مراحل اولیهٔ پیدایی در رحم مادر تشکیل تدریجی اعضا و جوارح و بالاخره درآمدن به صورت موجودی بالغ — کار پسوخه یا اصل حیاتی است که در نهاد اوست. این کشش‌ها و منویات روح است که بدن را به تدریج شکل می‌دهد. هر چیزی روح دارد یک نیروی درونی که شکل خارجی را به وجود می‌آورد. ماده تنها بدان اعتبار بد است که شکل رسا نیافته است؛ رشد و توسعه‌ای است متوقف‌شده و در بدی امکان خوبی نهفته است.

ما ماده را فقط به وسیلهٔ تصور — احساس درک و تفکر — می‌شناسیم. آنچه را ما ماده می‌نامیم (چنان‌که هیوم بعداً گفت) تنها دسته‌ای از تصورات است. در بهترین صورت چیزی است فرضی و اغفال‌کننده که انتهای اعصاب ما را متأثر می‌کند. (همان چیزی که جان استوارت میل آن را یک «امکان دایمی احساس» نامید.) تصورات مادی نیستند. مفهوم گسترش در مکان دربارۀ آنها صادق نیست. قابلیت داشتن تصورات و استفاده از آنها عقل محیطی است؛ و این اوج تثلیث انسانی — نفس روح و ذهن — است. عقل جبری است به اعتبار آنکه تابع احساس است؛ مختار است به حکم آنکه عالی‌ترین شکل روح خلاق و قالب‌دهنده است.

جسم هم آلت روح و هم زندان آن است. روح می‌داند که واقعیتی است برتر از جسم. خویشاوندی خود را با روحی وسیع‌تر — جان نیروی خلاق کیهانی — حس می‌کند و در استکمال فکری مشتاق وصل دوباره به این واقعیت روحی عالی است که ظاهراً بر اثر یک فاجعه و بی‌عنایتی روز ازل از آن جدا شده و به جهان خاکی سقوط کرده است. فلوطین در این خصوص منطقاً تن به نوعی گنوستیسیسم می‌دهد که می‌خواهد آن را رد کند و نزول روح را از مراتب مختلف آسمان تا حلول به جسم انسانی وصف می‌کند. به طور کلی این مفهوم هندویی را مرجح می‌شمارد که روح از سطوح دانی به سطوح عالی سیر می‌کند یا اینکه برعکس از سطوح عالی به دانی نزول می‌کند؛ این سیر صعودی یا نزولی که همان اشکال مختلف زندگی است طبق فضایل یا رذایل روح در هر تناسخی صورت می‌گیرد. فلوطین گاهی از راه خوش‌طبعی خود را فیثاغورسی نشان می‌دهد و می‌گوید: کسانی که موسیقی را زیاده از حد دوست داشته‌اند در تناسخ بعدی به صورت مرغان نغمه‌سرا و فیلسوفانی که زیاده از حد به تفکر می‌پردازند به صورت عقاب‌ها درخواهند آمد. روح هر چه بیشتر رشد یافته باشد با پیگیری بیشتر جویای اصل یزدانی خویش است — همانند طفلی است که از پدر و مادر خود دور مانده یا سرگشته‌ای که خواستار بازگشت به خانهٔ خود است. هرگاه روح بتواند تقوا پیشه گیرد یا عشق حقیقی ورزد یا خود را وقف موزها کند یا به فلسفهٔ جبری بپردازد نردبانی را که از آن پایین آمده است پیدا خواهد کرد و با آن به خدای خویش خواهد پیوست. پس بگذارید روح پاک شود بگذارید از روی شور و شوق مشتاق ذات نامرئی گردد بگذارید در عالم اندیشه این جهان را ترک کند؛ باشد که غفلتاً در لحظه‌ای که همهٔ سروصداهای حواس ساکت شده است در لحظه‌ای که دیگر ماده بر دروازه‌های ذهن نمی‌کوبد روح احساس کند که جذب اقیانوس وجود شده و به واقعیت معنوی و غایی پیوسته است. (تورو دربارۀ یکی از گردش‌های بی‌مقصد خود در کنار والدن‌پوند چنین می‌نویسد: «گاهی از زیستن باز می‌ماندم و بودن من آغاز می‌شد».) فلوطین می‌گوید:

وقتی این حالت پیش می‌آید روح تا آنجا که مشروع است خدا را می‌بیند... خودش را نیز تابناک و سرشار از نور ادراک خواهد دید؛ یا به عبارت بهتر خود را در حالتی خواهد یافت که نور محض سبک‌شده چابک و در حال خدا شدن است.

ولی خدا چیست؟ «آن» نیز یک تثلیث است تثلیث وحدت (هن) عقل (نوس) و روح (پسوخه). «در ورای هستی یگانه وجود دارد»: در میان آشفتگی ظاهری ناشی از کثرت این جهانی یک حیات وحدتبخش جریان دارد. ما از خدا هیچ نمی‌دانیم جز اینکه وجود دارد. هر صفت ثبوتیه یا ضمیر متمایزکنندهٔ ما اگر بر او اطلاق شود برایش محدودیتی ایجاد می‌کند که شایسته‌اش نیست. تنها می‌توانیم بگوییم که او احد مبدأ اول و خیر محض است. از این مبدأ اول عقل عالم صادر می‌شود که با مثل افلاطونی با قالب‌های شکل‌دهنده و نوامیس حاکم بر اشیا مطابقت دارد؛ اینها به اصطلاح اندیشه‌های خدا دلیل احد و نظم و سامان جهان هستند. چون این مثل پایدار هستند و ماده جز یک بستر اشکال گذرا نیست تنها واقعیت حقیقی یا پایدار همان مثل هستند — اما وحدت و عقل گرچه مایۀ قوام جهانند آن را به وجود نمی‌آورند. این عمل را سومین اقنوم الوهیت انجام می‌دهد یعنی اصل جان‌بخشی که همه چیز سرشار از آن است و به اشیا قدرت و شکل مقدرشده را می‌دهد. هر چیزی از ذرات گرفته تا کرات برخوردار از روحی فعالیت‌انگیز است که خود جزئی از روح جهان است. هر «آتمن» یک «برهمن» است. روح فردی فقط به عنوان نیروی حیات‌بخش یا انرژی جاوید است و نه به عنوان یک خصلت متمایز. جاوید بودن به معنای بقای شخصیت نیست بلکه جذب شدن روح است در چیزهایی که مرگ ندارند.

تقوا حرکت روح به سوی خداست. برخلاف آنچه افلاطون و ارسطو می‌پنداشتند زیبایی فقط عبارت از هماهنگی و تناسب نیست بلکه روح زندۀ با الوهیت نامرئی موجود در اشیا است زیبایی تفوق روح بر جسم شکل بر ماده و عقل بر اشیاست. و هنر عبارت است از انتقال این زیبایی معنوی به یک وسیط (رسانه) دیگر. روح را می‌توان چنان پرورش داد که از جستجوی زیبایی در شکل‌های مادی یا انسانی فراتر رود و آن را در روح نهفتۀ طبیعت و در نوامیس آن در علم و در نظم دقیقی که علم آشکار می‌سازد و سرانجام در وحدت الاهی که همهٔ اشیای هستی را همبسته می‌سازد و به صورت یک هماهنگی عالی و اعجاب‌انگیز درمی‌آورد بجوید. بالجمله زیبایی و تقوا یکی هستند؛ و این وحدت و همنوایی جزء است با کل.

در خودت فرو برو و بنگر. اگر خودت را زیبا نمی‌یابی همان‌گونه رفتار کن که یک مجسمه‌ساز رفتار می‌کند... یک جا را می‌تراشد جای دیگر را صاف می‌کند یک خط را روشن‌تر خط دیگری را پاکیزه‌تر می‌کند تا اثرش ظاهری دوست‌داشتنی به خود بگیرد. تو نیز چنین کن. آنچه را زاید است بتراش هرچه را کژ است راست کن... و از قلم‌زدن مجسمه‌ات باز نایست تا اینکه... کمال نیکویی را در حرم بی‌آلایش ببینی.

بر این فلسفه همان جو معنوی حاکم است که در مسیحیت معاصر حس می‌شود — روی‌آوردن اذهان حساس از علایق مدنی به مذهب گریز از دولت به سوی خدا. تصادفی نبود که فلوطین و اوریگنس هم‌دورس و دوست بودند و کلمنس اسکندرانی بنیان‌گذار فلسفۀ افلاطونی مسیحی در اسکندریه شد. فلوطین آخرین فیلسوف بزرگ مشرک است او نیز مانند اپیکتتوس و آورلیوس یک مسیحی بدون مسیح بود. مسیحیت تقریباً همهٔ نظرات او را بعداً پذیرفت و بسیاری از نوشته‌های قدیس آوگوستینوس حالت وجد این عارف عالی‌قدر را منعکس می‌سازد. از طریق فیلن یوحنا فلوطین و آوگوستینوس افلاطون بر ارسطو پیروز شد و وارد در ژرفترین الاهیات کلیسا گشت. شکاف میان فلسفه و مذهب از بین می‌رفت و عقل راضی می‌شد هزار سالی خدمتگزار الاهیات شود.

مدافعان ایمان

کلیسا اینک از پشتیبانی چند تن از برجسته‌ترین فضلای امپراتوری برخوردار بود. ایگناتیوس اسقف انطاکیه سرسلسلۀ نیرومند «آبای کلیسا» پس از حواریون شد؛ اینان به مسیحیت فلسفه بخشیدند و دشمنان آن را به کمک استدلال از میان برداشتند. یوستینوس چون حاضر نشد از کیش خود دست بردارد محکوم گشت که طعمۀ جانوران درنده شود (۱۰۸). در راه رم چندین نامه نوشت که شور و هیجان آمیخته با زهد و ورع آنها نمایانگر روحیۀ سرسختی است که مسیحیان با اتکا به آن به استقبال مرگ می‌شتافتند:

به همگان هشدار می‌دهم که من با طیب خاطر در راه خدا می‌میرم و نمی‌خواهم کسی مانع این امر شود. خواهش من این است که دربارهٔ من مهربانی نامعقول نداشته باشید. بگذارید جانوران مرا بخورند. از این راه می‌توانم به لقاءالله نایل آیم. بهتر است درندگان را تحریک کنید تا گور من شوند و اثری از جسم من برجای نگذارند تا وقتی به خواب می‌روم مزاحم هیچ کس نباشم... من آرزومند درندگانی هستم که برای من آماده کرده‌اند... اگر بتوانم بدین ترتیب به عیسی مسیح ملحق شوم بگذارید مرا آتش بزنند و مصلوب کنند با درندگان روبه‌رو شوم تا مرا تکه‌پاره کنند استخوان‌هایم را خرد کنند بند از بندم جدا سازند و جسمم را نیست کنند من این شکنجه‌های بیرحمانۀ ابلیس را به جان می‌خرم!

کوادراتوس آتناگوراس و بسیاری دیگر «دفاعیه‌هایی» بر له مسیحیت نوشتند که معمولاً خطاب به امپراتور بود. مینوکیوس فلیکس در گفتگویی تقریباً سیسرونی می‌گذرد تا یکی از اشخاص نوشته‌اش به نام کایکیلیوس با توانایی از شرک دفاع کند ولی از زبان شخص دیگری به نام اوکتاویوس پاسخ وی را به اندازه‌ای مؤدبانه می‌دهد که کایکیلیوس تقریباً قانع می‌شود که به آیین مسیح درآید. یوستینوس سامری که در زمان آنتونینوس به رم آمد در آنجا یک مکتب فلسفۀ مسیحی ایجاد کرد و در دو دفاعیهٔ شیوا کوشید که امپراتور و «وریسیموس فیلسوف» را متقاعد سازد که مسیحیان شارمندان وفاداری هستند مالیات خود را سر موعد می‌پردازند و چنان‌که دوستانه با آنان رفتار شود ممکن است برای کشور پشتیبان سودمندی باشند. چند سالی بدون مانع تعلیم داد ولی بیان تند او برایش دشمنانی پدید آورد. به سال ۱۶۶ فیلسوفی از رقیبان او مقامات دولتی را بر آن داشت او را با شش تن از پیروانش بازداشت کنند و همه را به دار آویزند. بیست سال بعد ایرنایوس اسقف لیون با نگاشتن رسالۀ «دشمنان مرتد» که ضربتی به تمام مرتدان محسوب می‌شد سلاح نیرومندی برای وحدت کلیسا فراهم کرد. ایرنایوس می‌گوید تنها وسیله برای جلوگیری از تجزیۀ مسیحیت به هزار فرقه این است که همهٔ مسیحیان از روی فروتنی تنها از یک قدرت مسلکی — از فتوای شوراهای اسقفان کلیسا — پیروی کنند.

در این دوره دلیرترین مبارز راه مسیحیت کوینتوس سپتیمیوس ترتولیانوس از اهالی کارتاژ بود. او در این شهر به سال ۱۶۰ قدم به گیتی نهاد؛ پسر یک یوزباشی رومی بود او علم بیان را در همان مدرسه‌ای تحصیل کرد که آپولیوس در آن پرورش یافته بود. سپس سالی چند در رم به وکالت پرداخت. در نیمهٔ راه زندگی به آیین مسیح گرایید زنی مسیحی گرفت از همهٔ لذات مشرکان دست کشید و بنابر روایت قدیس هیرونوموس به مقام کشیشی رسید. همهٔ نیرنگ‌ها و زبردستی‌هایی را که در علم بیان و به عنوان وکیل مدافع آموخته بود از آن پس با شور و شوق یک نوگرویده در خدمت مسیحیت گذاشت. مسیحیت یونانی مبتنی بر اصول خداشناسی مابعدالطبیعه و رازوری بود. ترتولیانوس مسیحیت لاتینی را بر اخلاق حقوق و عمل استوار کرد. او نیرو و حرارت سیسرون و خشکی استهزا آمیز یوونالیس را داشت و گاهی در تندی و تیزی عبارات شانه به شانۀ تاسیت می‌سایید. ایرنایوس آثار خود را به یونانی نوشته بود. با مینوکیوس و ترتولیانوس ادبیات مسیحی در غرب لاتینی و ادبیات لاتینی مسیحی شد.

در سال ۱۹۷ هنگامی که دادرسان رومی کارتاژ مسیحیان را به اتهام وفادار نبودن به کشور محاکمه می‌کردند ترتولیانوس خطاب به یک دادگاه خیالی شیواترین اثر خود را به نام آپولوگتیکوس (دفاعنامه) نگاشت. وی در این اثر به رومیان اطمینان می‌دهد که مسیحیان «همواره برای همهٔ امپراتوران برای... مصون ماندن خاندان امپراتوری از خطر برای لشکریان دلاور برای یک مجلس سنای وفادار برای دنیایی در حال صلح و آرامش دعا می‌کنند.» او از عظمت وحدت تجلیل و به نشانه‌های آن در آثار نویسندگان دوران پیش از مسیحیت اشاره می‌کند. با عباراتی شورانگیز بانگ برمی‌آورد: «شهادت روح را بنگرید که سرشتی مسیحی دارد!» یک سال بعد در حالی که با سرعتی عجیب از دفاع ایقایی به تعرضی شدید روی می‌آورد کتاب دربارۀ نمایش را منتشر ساخت که توصیفی سرزنش‌آمیز از نمایش‌های رومی به عنوان دژهای منافی عفت و تئاترها به عنوان اوج اعمال غیرانسانی نسبت به انسان‌ها بود. وی در پایان با تهدیدی تلخ چنین نتیجه گرفت:

در روز واپسین و ابدی داوری نمایش‌های دیگری نیز خواهد بود... آن هنگامی است که سراسر این جهان کهنه و نسل‌هایش در آتشی بی‌مانند خواهند سوخت. آن روز چه نمایشی عظیم خواهد بود! چقدر من حیرت‌زده خندان خرسند و مسرور خواهم شد وقتی ملاحظه کنم که آن همه شاهانی که گمان می‌رفت به بهشت می‌روند در اعماق ظلمت زاری می‌کنند و دادرسانی که نام عیسی را آزردند در شعله‌هایی فروزان‌تر از آنچه خود علیه مسیحیان می‌افروختند می‌سوزند! حکیمان و فیلسوفان در برابر شاگردان خود سرخ می‌شوند و با هم طعمۀ آتش می‌شوند!... و بازیگران غم‌انگیزی را می‌بینم که بیش از هر زمان دیگر صدایشان در تراژدی خودشان به گوش می‌رسد بازیکنانی را که اعضایشان در آتش نرم و سبک است و ارابه‌رانانی را که روی چرخ‌های آتشین سرخ می‌شوند!

تخیلی چنین شدید و بیمارگونه تضمینی بر عقیدۀ راسخ نیست. ترتولیانوس هر چه پیرتر می‌شد همان نیرویی را که در جوانی در لذت‌جویی به کار برده بود اینک به شدت در رد هر گونه تسکین به جز تسلی ایمان و امید صرف می‌کرد. با خشن‌ترین عبارت زن را مخاطب می‌ساخت و او را «دری که دیو از آن به درون می‌آید» می‌نامید و می‌گفت: «به خاطر گناه تو بود که مسیح مرد.» او که زمانی دوستدار فلسفه بود و آثاری مانند دربارۀ روح نگاشته بود و مابعدالطبیعۀ رواقیان را با مسیحیت تطبیق داده بود اکنون هر استدلال مستقل از مکاشفه را رد می‌کرد و از باورنکردنی بودن اعتقاد خود لذت می‌برد: «پسر خدا مرده است: این سخن باورکردنی است درست برای اینکه نامعقول است. دفن گشت و زنده شد: این سخن حتمییت دارد برای اینکه محال است.» ترتولیانوس در پنجاه و هشت سالگی به یک پیرایشگری وسواس‌آمیز گرفتار شد و کلیسای ارتدوکس را به دستاویز آنکه زیاده از حد آلوده به امور دنیوی است ترک کرد و به اصول عقاید مونتانوسیان گرایید زیرا می‌پنداشت که این مسلک تعالیم مسیح را صریح‌تر اجرا می‌کند. او همهٔ آن مسیحیانی را که سرباز هنرپیشه یا کارمند دولت می‌شدند همچنین همهٔ پدران و مادرانی را که دختران‌شان را وادار به حجاب نمی‌کردند و همهٔ اسقف‌هایی را که گناهکاران پشیمان را برای تناول عشای ربانی می‌پذیرفتند محکوم می‌کرد. سرانجام پاپ را پاستور مویخوروم یعنی «شبان زناکاران» نامید.

مع‌هذا علی‌رغم وی کلیسا در افریقا پیشرفت می‌کرد. اسقف‌های توانا و صمیمی مانند کوپریانوس اسقف‌نشین کارتاژ را تقریباً به اندازهٔ اسقف‌نشین رم غنی و متنفذ ساختند. در مصر گسترش کلیسا کندتر بود و از مراحل نخستین آن آثاری در تاریخ به جای نمانده است. در پایان قرن دوم غفلتاً صحبت از «مکتب کاتشیستی» اسکندریه به میان می‌آید که مسیحیت را با فلسفۀ یونان متحد کرد و دو تن از آبای بزرگ را به کلیسا داد. کلمنس و اوریگنس هر دو در ادبیات مشرکان متبحر بودند و به شیوۀ خویش آن را دوست می‌داشتند. هرگاه روح این دو فایق آمده بود چنان شکاف مخربی میان فرهنگ کلاسیک و مسیحیت پدید نمی‌آمد.

هنگامی که اوریگنس آدامانتیوس هفده ساله بود (۲۰۲) پدرش به عنوان مسیحی توقیف و محکوم به مرگ شد. پسر می‌خواست در زندان به پدر خویش بپیوندد و همراه او شهید شود؛ چون مادرش نتوانست او را به هیچ وسیله‌ای منصرف کند لباس‌هایش را پنهان کرد. اوریگنس نامه‌هایی تشجیع‌کننده به پدر خویش نوشت و به او پیام داد: «زنهار به خاطر ما تغییر عقیده ندهی.» سر پدر را بریدند و از آن پس پسر ناچار بود از مادر و شش برادر و خواهر خردسال خود نگهداری کند. وی که شاهد شهادت عدۀ بسیاری بود از این طریق کششی به زهد بیشتر پیدا کرد و زندگی پارسایانه‌ای پیش گرفت. بسیار روزه می‌گرفت کم و آن هم روی زمین لخت می‌خوابید کفش به پا نمی‌کرد و سرما و برهنگی را بر خود هموار می‌کرد. سرانجام تحت تأثیر تفسیر ریاضت‌آمیز باب ۱۹ آیۀ ۱۲ انجیل متی خود را خصی کرد. در سال ۲۰۳ به سمت ریاست مکتب کاتشیستی جانشین کلمنس شد. گرچه هجده سال بیشتر نداشت دانش و فصاحت او عدۀ زیادی از دانشجویان مشرک و مسیحی را جلب کرد و آوازۀ شهرتش در میان مسیحیان پیچید.

برخی از قدما «کتاب‌هایش» را در حدود شش هزار جلد تخمین می‌زدند. مسلماً تعداد زیادی از آنها رساله‌های کوتاهی بوده است. با این وصف هیرونوموس می‌پرسد: «کدام یک از ما ممکن است تمام آنچه را او نوشته است بخواند؟» اوریگنس از فرط عشق به کتاب مقدس که قسمتی از آن را در کودکی از بر کرده و جزو حافظۀ وی شده بود مدت بیست سال از عمر خود را با گروهی تندنویس و نساخ صرف مقابلهٔ متن عبری عهد قدیم با یک نسخه برگردان این متن به تلفظ یونانی و ترجمه‌های یونانی هفتادی آکویلا سوماخوس و تئودوتیون کرد. با مقایسهٔ این ترجمه و تنقیح‌های گوناگون و با استفاده از آشنایی به زبان عبری اوریگنس متن اصلاح‌شده‌ای از «ترجمۀ هفتادی» را به کلیسا تقدیم کرد. او این کار را کافی ندانست و برای تکمیل آن تفسیرهایی گاه مفصل راجع به هر یک از اسفار تورات به آن افزود. با نوشتن اثری به نام اصول اولیه گزارشی مشروح منظم و فلسفی از مجموع آیین مسیحی تهیه کرد. در رسالۀ متفرقه به اثبات همهٔ اصول لایتغیر مسیحیت براساس نوشته‌های فیلسوفان مشرک دست زد. برای تسهیل این کار از طریقۀ تمثیلی که فیلسوفان مشرک به کمک آن نوشته‌های هومر را با عقل تطبیق داده بودند و فیلن آیین یهود را به وسیلهٔ آن با فلسفۀ یونان سازش داده بود استفاده کرد. اوریگنس عقیده داشت که معنی تحت‌اللفظی کتاب مقدس متضمن دو سلسله معانی عمیق‌تر است: معنی اخلاقی و معنی روحی که فقط معدودی افراد خاص و پرورش‌یافته می‌توانند به آن معانی رسوخ کنند. او حقیقت سفر پیدایش را به مفهوم تحت‌اللفظی آن مشکوک می‌دانست: ظواهر ناپسند مناسبات یهوه با اسرائیل را به عنوان اینکه نمادهایی بیش نیست رد می‌کرد و داستان‌هایی مانند داستان شیطان که عیسی را بر فراز کوه بلندی برد تا ملکوت‌های جهان را به او عرضه کند افسانه می‌پنداشت. به گمان او قصه‌های کتاب مقدس برای این پرداخته شده بود که حقیقتی روحانی را بفهماند. می‌پرسید:

کدام انسان با بینشی می‌تواند تصور کند که روز اول و دوم و سوم و شب و صبح وجود داشته بی‌آنکه آفتاب ماه و ستارگان باشند؟ کدام انسان ابلهی است که باور کند خدا مانند یک کشاورز باغی در عدن درست کرد و درخت زندگی را در آن نشاند... تا هر کس که میوهٔ این درخت را چشید جان بیابد؟

هرچه اوریگنس بیشتر می‌رود روشن می‌شود که او یک رواقی نوفیثاغورسی افلاطونی و گنوسی است که مصمم است مسیحی باشد. این توقع که او از کیشی که به خاطر آن هزار اثر نگاشته و از مردی خویش صرف نظر کرده بود دست بردارد بیمورد بود. او نیز مانند فلوطین شاگرد آمونیوس ساکاس بود و گاهی تشخیص فلسفه‌اش از فلسفۀ آنان دشوار است. خدای اوریگنس یهوه نیست اصل نخستین تمام چیزهاست. مسیح آن چهرۀ انسانی وصف‌شده در عهد جدید نیست لوگوس یا عقلی است که دنیا را سازمان می‌دهد. این مسیح را خدا (اب) آفرید و زیر دست اوست. در فلسفۀ اوریگنس نیز مانند فلسفۀ فلوطین روح یک سلسله مراحل و تجسم‌ها را پیش از آنکه داخل در بدن گردد می‌پیماید. پس از مرگ نیز حالاتی مشابه این را طی می‌کند تا به لقاءالله برسد. حتی منزه‌ترین ارواح نیز مدتی دوران برزخ را طی می‌کنند؛ ولی سرانجام همهٔ ارواح نجات خواهند یافت. پس از «اشتعال نهایی» دنیای دیگری خواهد بود که تاریخ طولانی خود را خواهد داشت؛ سپس دنیایی دیگر و الی غیرالنهایه... هر یک از این دنیاها نسبت به دنیای قبلی کمال‌یافته‌تر است و تمام این توالی پردامنه است که به تدریج طرح خدا را عملی می‌سازد.

جای شگفتی نیست که دمتریوس اسقف اسکندریه نسبت به این فیلسوف برجسته که زینت اسقف‌نشین او بود و با امپراتوران مکاتبه می‌کرد احساس شک و تردید کرده باشد. او از دادن مقام کشیشی به اوریگنس سرباز زد و می‌گفت که چون که او خود را خصی کرده است صلاحیت ندارد. ولی هنگامی که اوریگنس سفری به خاورمیانه کرد دو اسقف فلسطینی به او عنوان کشیش دادند. دمتریوس اعتراض کرد که بدین ترتیب حقوق او نقض شده است. انجمنی از روحانیان حوزۀ خود تشکیل داد. این انجمن انتصاب اوریگنس را لغو و او را از اسکندریه تبعید کرد. اوریگنس به قیصریه رفت و در آنجا به تعلیم ادامه داد. در آنجا ستایش معروف خود را از مسیحیت تحت عنوان بر ضد کلسوس به سال ۲۴۸ نگاشت. روح بزرگ او نیروی براهین کلسوس را قبول داشت ولی پاسخ می‌داد که در برابر هر اشکال و استبعادی در آیین مسیح در کیش مشرکین بسیاری چیزها هستند که به مراتب نامحتمل‌ترند. نتیجه نمی‌گرفت که هر دو نظریه نامعقول است بلکه معتقد بود که کیش مسیح خط‌مشی زندگی اصیل‌تری به انسان می‌دهد که یک کیش محتضر و مبتنی بر بت‌پرستی نمی‌تواند آن را الهام کند.

در سال ۲۵۰ دکیوس شکنجه و آزار را به قیصریه کشانید. اوریگنس که در آن زمان شصت و پنج سال داشت بازداشت شد و او را به پایۀ شکنجه بستند. زنجیر بر او نهادند و قلاده‌ای آهنین بر گردنش زدند و چندین روز در زندان ماند. ولی مرگ دکیوس سبب آزادی او گشت. پس از آن بیش از سه سال در قید حیات نبود. شکنجه در بدنی که بر اثر ریاضت و زهد شدید ناتوان شده بود اثر مهلکی کرد. او همان‌گونه که بی‌چیز آغاز به تعلیم کرده بود فقیر از دنیا رفت و به هنگام مرگ نامورترین مسیحی زمان خویش بود. وقتی بدعت‌های او دیگر از حالت اینکه رازی میان چند تن از فضلا باشد به درآمد کلیسا لازم دانست از او سلب اجتهاد کند. پاپ آناستاسیوس در سال ۴۰۰ «عقاید کفرآمیز» او را محکوم ساخت و شورای جامع قسطنطنیه در ۵۵۳ میلادی او را کافر اعلام کرد. مع‌هذا قرن‌ها تقریباً همهٔ دانشمندان مسیحی آثارش را مطالعه می‌کردند و تحت تأثیرش بودند. دفاع او از مسیحیت بر متفکران مشرک بیش از هر یک از «دفاعیه‌های» پیشین اثر گذاشت. پس از اوریگنس مسیحیت دیگر یک آیین صرفاً تسکین‌دهنده نبود؛ فلسفه‌ای کامل شده بود که بافت کتاب مقدس را داشت ولی بدان می‌بالید که مبتنی بر عقل است.

سازمان قدرت

شاید بتوان کلیسا را از اینکه اوریگنس را محکوم کرد معذور دانست: اصول تفسیر تمثیلی او نه فقط اجازهٔ اثبات هر موضوعی را می‌داد بلکه یک‌باره همهٔ داستان‌های کتاب مقدس و حیات این جهانی عیسی را کنار می‌گذاشت؛ و همانا در حالی که مسئلۀ دفاع از ایمان را بیش می‌کشید قضاوت فردی را از نو برقرار می‌کرد. کلیسا که در برابر دشمنی یک دولت مقتدر احتیاج به وحدت را حس می‌کرد نمی‌توانست بی‌مخاطره به خود اجازه دهد که با هر جریان فکری یا به وسیلهٔ بدعت‌گذاران بی‌باور یا غیبگویانی خلسه‌ای یا پیروانی برجسته به هفتاد و دو فرقه تقسیم شود. خود کلسوس به استهزا خاطرنشان کرده بود که مسیحیان «به چندین فرقۀ مخالف تقسیم شده‌اند زیرا هر فردی میل دارد دسته‌ای مخصوص به خود داشته باشد.» حدود سال ۱۸۷ ایرنایوس صورتی مرکب از بیست گونه مسیحیت تنظیم کرد. در حوالی سال ۳۸۴ استیفان از هشتاد فرقه در مسیحیت نام می‌برد. افکار بیگانه دائماً در کیش مسیح رخنه می‌کرد و مؤمنان برای پیوستن به فرقه‌های جدید صفوف آن را ترک می‌کردند. کلیسا که احساس می‌کرد دوران آزمایش‌های شبابش به پایان می‌رسد و دورۀ بلوغ و پختگی وی نزدیک می‌شود اینک ناچار بود مقولات خویش را تعریف کند و شرایط لازم وابستگی افراد را به خود اعلام دارد و لازم می‌نمود که سه گام دشوار بردارد: تدوین مبانی شریعت بر اساس کتاب مقدس؛ تبیین آیین مسیحیت؛ و سازمان دادن قدرت کلیسا.

در ادبیات مسیحی در قرن دوم انجیل‌نامه (رساله) اسفار مکاشفه و «اعمال» فراوان بود. مسیحیان در رد یا قبول آنها به عنوان تفاسیر مجاز از عقاید مسیح هم‌داستان نبودند. کلیساهای غرب «کتاب مکاشفۀ یوحنا» را قبول داشتند کلیساهای شرق بکلی آن را رد می‌کردند. برعکس «انجیل» عبری و «رساله‌های یعقوب» را قبول داشتند که در غرب مردود بود. کلمنس اسکندرانی از رساله‌های مربوط به اواخر قرن اول تحت عنوان «تعلیمات دوازده حواری» به عنوان نوشته‌ای مقدس نام می‌برد. مارکیون با انتشار دادن نسخه‌ای از «عهد جدید» دست کلیسا را در حنا گذاشت. نمی‌دانیم چه وقت کتاب‌های «عهد جدید» کنونی قانونی یعنی اصیل یا ملهم شناخته شدند. فقط می‌توان گفت که طبق قطعه‌ای به زبان لاتینی که موراتوری آن را در سال ۱۷۴۰ کشف کرد و به نام او معروف شده است و عموماً تاریخ آن را حدود سال ۱۸۰ می‌دانند قانون شریعت در آن زمان تثبیت شده بوده است.

در قرن دوم شوراها یا انجمن‌های روحانیان با تناوب بیشتر تشکیل می‌شده است. در قرن سوم این مجالس فقط از اسقف‌ها تشکیل می‌یافت و در پایان این قرن مجالس مزبور به عنوان داوران قطعی کیش مسیحی «کاتولیک» یعنی همگانی شناخته شدند. اعتقاد به آیین (ارتدوکسی) بر بدعت‌گذاری چیره شد زیرا نیاز به یک اعتقاد مشخص را که بتواند منازعات را تعدیل کند و شک و تردیدها را آرام سازد برآورده می‌کرد و قدرت کلیسا نیز از آن پشتیبانی به عمل می‌آورد.

مسئلۀ تشکیلات بستگی به تعیین مرکز این قدرت داشت. پس از تضعیف کلیسای مادر در اورشلیم چنان می‌نماید که محافل مذهبی محلی — جز مواقعی که به وسیلهٔ جماعات دیگر مستقر و حمایت می‌شدند — دارای قدرتی مستقل بودند. البته مقام کلیسای رم مدعی بود که پطرس آن را بنیاد نهاده است و به این سخن عیسی استناد می‌جست: «و من نیز تو را می‌گویم که تویی پطرس» (به آرامی Cephas به یونانی Petros) «و بر این صخره» (به آرامی cephas و به یونانی petra) «کلیسای خود را بنا می‌کنم و ابواب جهنم بر آن استیلا نخواهند یافت. و کلیدهای ملکوت آسمان را به تو می‌سپارم و آنچه در زمین بندی در آسمان بسته گردد و آنچه در زمین گشایی در آسمان گشاده شود.» در صحت این قسمت شک شده است و آن را الحاقی و همچون جناسی پنداشته‌اند که تنها شکسپیر می‌توانست به آن تمسک جوید. ولی ظاهراً راست است که اگر پطرس جمعیت مسیحی رم را ایجاد نکرده باشد در آنجا وعظ و اسقف آن شهر را معین کرده است. ایرنایوس در سال ۱۸۷ می‌نویسد که پطرس «مقام اسقفی را به دست لینوس سپرد.» ترتولیانوس در سال ۲۰۰ این روایت را تأیید می‌کند و کوپریانوس اسقف کارتاژ رقیب بزرگ رم به سال ۲۵۲ همهٔ مسیحیان را بر آن می‌دارد که اولویت رم را بپذیرند.

نخستین اشغال‌کنندگان «کرسی پطرس» اثری از خود در تاریخ نگذاشته‌اند. پاپ سوم کلمنس ظاهراً نگارندۀ نامه‌ای است که در حدود سال ۹۶ خطاب به کلیسای کورنت برای ترغیب اعضای آنان به حفظ هماهنگی و حسن انتظام میان خودشان نوشته شده است. در این نامه که مربوط به تنها یک نسل پس از مرگ پطرس است اسقف رم با نوعی اقتدار و تحکم با مسیحیان یک محفل مذهبی دور دست سخن می‌گوید. اسقف‌های دیگر ضمن به رسمیت شناختن «اولویت» اسقف رم به عنوان جانشین پطرس همواره اعلام می‌داشتند که اختیار نادیده گرفتن تصمیم‌های آنان را ندارد. کلیساهای مشرق زمین فصح را در روز چهاردهم ماه یهودی نیسان برگزار می‌کردند صرف‌نظر از اینکه این تاریخ با کدام روز هفته مصادف می‌شد. کلیساهای مغرب زمین عید مزبور را به یکشنبهٔ بعد محول می‌کردند. پولوکارپوس اسقف سمورنا که حدود سال ۱۵۶ از رم بازدید کرد کوشید تا آنیکتوس اسقف رم را بر آن دارد که در غرب نیز همان رسم شرق را معمول سازد؛ در این امر موفق نشد. در بازگشت خود پیشنهاد پاپ را که می‌خواست کلیساهای شرق رسم غرب را بپذیرند رد کرد. در سال ۱۹۰ پاپ ویکتور درخواست آنیکتوس را تکرار کرد ولی این بار به صورت امر بود. اسقف‌های فلسطین اطاعت کردند ولی اسقف‌های آسیای صغیر سر باز زدند. ویکتور نامه‌هایی برای محافل مذهبی مسیحی نوشت و کلیساهای متمرد را تکفیر کرد. بسیاری از اسقف‌ها حتی در غرب علیه چنین اقدام شدیدی اعتراض کردند و ظاهراً ویکتور اصرار نورزید.

جانشین وی زفورینوس (۲۰۲–۲۱۸) «مردی ساده و بی‌سواد» بود. وی مردی به نام کالیستوس را که هوش و ذکاوت او کمتر از اخلاقیاتش مایۀ انتقاد بود برای کمک در ادارۀ حوزۀ روبه‌رشد رم به مقام سرشماسی ارتقا داد. کالیستوس به روایت دشمنانش ابتدا برده سپس بانکدار (صراف) بود. وجوهی را که به امانت داشت اختلاس کرده به اعمال شاقه محکوم گردیده بود؛ پس از آزادی شورشی در کنیسه‌ای به پا کرده محکوم به کار کردن در معادن ساردنی شده بود. آنگاه با درج نهانی نام خود در صورت زندانیان بخشوده‌شده از آنجا گریخته بود؛ ده سال در آنتیوم بدشواری در آرامش به سر برده بود. هنگامی که زفورینوس کالیستوس را متولی مقبرۀ پاپ‌ها کرد این شخص آن را به جادۀ آپیانوسی در دخمه‌ای که به نام خود اوست انتقال داد. پس از مرگ زفورینوس کالیستوس به پاپی برگزیده شد. آنگاه هیپولوتوس و چند کشیش دیگر او را متهم ساختند که شایستۀ این مقام نیست و کلیسا و مقام پاپی رقیبی در برابر او به وجود آوردند (۲۱۸). اختلافات مسلکی سبب تشدید نفاق گشت. کالیستوس عقیده داشت کسانی که پس از غسل تعمید مرتکب گناه کبیره‌ای شوند (مانند زنا قتل ارتداد) و توبه کنند دوباره در کلیسا پذیرفته می‌شوند. هیپولوتوس این گذشت را خانمان‌برانداز می‌پنداشت؛ «ردیه‌ای بر همهٔ بدعت‌ها» نوشت که هدفش به‌ویژه این بدعت بود. کالیستوس او را تکفیر کرد و کلیسا را با مدیریت و شایستگی تقویت کرد و قدرت عالی مرکز رم را سخت به تمام مسیحیان گسترش داد.

شقاق هیپولوتوس در سال ۲۳۵ پایان یافت. ولی در زمان پاپ کورنلیوس (۲۵۱–۲۵۳) بدعت هیپولوتوس دوباره از سوی دو کشیش — نوواتوس در کارتاژ و نوواتیانوس در رم — احیا گشت. این دو نفر کلیساهای انشعابی تأسیس کردند که منظور آنها اخراج بی‌امان کسانی بود که پس از غسل تعمید مرتکب گناه می‌شدند. شورای جامع کارتاژ به رهبری کوپریانوس و شورای روم به ریاست کورنلیوس هر دو دسته را تکفیر کردند. درخواست پشتیبانی کوپریانوس از کورنلیوس باعث تقویت مقام پاپ شد؛ ولی هنگامی که پاپ ستفانوس اول (۲۵۴–۲۵۷) فتوا داد که گروندگانی که منتسب به فرقه‌های مرتد بوده‌اند احتیاجی به غسل تعمید ندارند کوپریانوس به وسیلهٔ انجمنی از اسقف‌های افریقا این تصمیم را رد کرد. ستفانوس اول نیز به نوبهٔ خود چون کاتویی جدید در یک جنگ کارتاژی کلیسایی آنان را تکفیر کرد. مرگ نابهنگام او گویی به فضل الاهی رخ داد تا این کشمکش آرام پذیرد و از انشعاب کلیسای نیرومند افریقا جلوگیری شود.

کلیسای رم با وجود پیشروی‌ها و عقب‌نشینی‌ها تقریباً هر ده سال یک بار بر اختیارات خود می‌افزود. ثروت و صدقات عمومی حیثیت آن را بالا می‌برد. برای هر موضوع مهم طرف مشورت دنیای مسیحی بود. ابتکار طرد و مبارزه با ارتدادها و تعریف قانون شریعت کتاب مقدس را در دست داشت. دانشمندانی نداشت و نمی‌توانست با امثال ترتولیانوس اوریگنس و کوپریانوس رقابت کند. بیشتر به سازمان پایبند بود تا به نظریه؛ می‌ساخت و حکومت می‌کرد و سخن‌پردازی و نوشتن را به دیگران وا می‌گذاشت. کوپریانوس طغیان کرد ولی خود او بود که در اثری تحت عنوان دربارۀ وحدت کلیسای کاتولیک پذیرفت که «مقر پطرس» مرکز برترین مقام مسیحیان باشد و اصول همبستگی وحدت آرا و ثبات قدم را که جوهر کلیسای کاتولیک و سبب تثبیت آن است به جهانیان اعلام داشت. در حدود اواسط قرن سوم موقعیت و منابع مقام پاپ به اندازه‌ای قوی بود که دکیوس می‌گفت ترجیح می‌دادم که در رم امپراتوری رقیب من باشد و نه یک پاپ؛ طبیعتاً پایتخت امپراتوری پایتخت کلیسا شد.

اگر یهودا اخلاقیات و یونان اصول الاهیات را به مسیحیت داده بودند رم سازمان به آن داد. اینها و علاوه بر آن دوازده کیش رقیب که آنها را در خود جذب کرده بود در ترکیب آیین مسیح داخل شدند. چنین نبود که کلیسا فقط بعضی از آداب و اشکال مذهبی را که در رم قبل از مسیح معمول بود بپذیرد بلکه زنار و لباس‌های دیگر کاهنان مشرکان استعمال کندر (بخور) و آب مقدس برای تطهیر شمع‌های کافوری و روشنایی دایمی افروخته در برابر محراب پرستش قدیس‌ها معماری باسیلیکا حقوق روم به عنوان شالودهٔ حقوق قانون شریعت عنوان پونتیفکس ماکسیموس برای پاپ و در قرن چهارم زبان لاتینی به عنوان زبان اصیل و پایدار اذکار کاتولیکی نیز پذیرفته شدند. مهم‌تر از همهٔ اینها عطیۀ روم یک دستگاه وسیع حکومت بود که در آن زمان که قدرت دنیوی رو به افول می‌رفت پایهٔ ساختمان حکومت روحانی کلیسایی گشت. چندان زمانی نگذشت که اسقف‌ها بیشتر از فرمانداران روم مصدر نظم و مرکز قدرت شهرها شدند؛ متروپولیتن‌ها یا اسقف‌های اعظم اگرچه جای استانداران را نگرفتند پشتیبانان‌شان شدند و انجمن اسقف‌ها جانشین مجمع استان شد. کلیسای مسیحی پا جای پای دولت روم نهاد؛ ایالات را فتح کرد پایتخت را بیاراست و انضباط و وحدت را از مرزی تا مرز دیگر برقرار ساخت. رم با ولادت کلیسا جان سپرد. کلیسا با به ارث بردن مسئولیت روم و پذیرفتن آن به بلوغ و پختگی رسید.

نوشته و پژوهش شده توسط دکتر شاهین صیامی