~73 دقیقه مطالعه • بروزرسانی ۶ فروردین ۱۴۰۵
یک سلسلۀ سامی
روز اول ژانویه سال ۱۹۳، چند ساعت پس از قتل کومودوس، سنا با نهایت خوشحالی تشکیل جلسه داد و یکی از محترمترین اعضای خویش را، که وظیفهٔ خود را به عنوان فرماندار شهر از روی عدل انجام داده و به بهترین سنن آنتونینها وفادار بود، به امپراتوری برگزید. پرتیناکس مقامی بدین شامخی را، که کمترین سستی در آن عاقبت شومی دارد، برخلاف میل خود پذیرفت. هرودیانوس میگوید: «رفتارش مانند یک فرد عادی بود»، در سخنرانیهای فیلسوفان حاضر میشد، ادبیات را تشویق میکرد، خزانه را میانباشت، از مالیات میکاست، سیم و زر و پارچههای گلدوزی و حریرها و غلامان زیبا و هرچه را که کومودوس از آن کاخ را پر کرده بود به چوب حراج میزد. دیون کاسیوس مینویسد: «در واقع هر چه را که یک امپراتور خوب بایستی بکند، کرد.» بردگان آزادشده که صرفهجوییهای او منافعشان را از میان میبرد، و پاسداران امپراتور که از استقرار انضباط برآشفته بودند توطئه چیدند. در ۲۸ مارس، سیصد سرباز به کاخ هجوم آوردند، او را کشتند و سرش را به نیزه زدند و به اردوگاه خویش بردند. مردم و سنا اندوهگین شدند ولی آرام نشستند.
رهبران گارد اعلام داشتند که تاج را به آن کسی از رومیان میدهند که بیشتر به آنان پول بخشد. زن و دختر دیدیوس یولیانوس او را متقاعد ساختند که غذای خود را ناتمام بگذارد و در این مزایده شرکت جوید. چون به اردوگاه رفت، رقیبی در آنجا یافت که برای دسترسی به تخت و تاج پنج هزار دراخما (سه هزار دلار) به هر سرباز میداد. عمال گارد از ثروتمندی به سوی ثروتمند دیگری میرفتند و آنان را ترغیب میکردند قیمت مزایده را بالاتر ببرند. هنگامی که یولیانوس به هر سرباز ۶۲۵۰ دراخما وعده داد، گارد او را امپراتور اعلام کرد.
مردم روم که از این تاجگذاری موهن برآشفته شده بودند دست به دامان لژیونهای بریتانیا، سوریه، و پانونیا شدند که بیایند و یولیانوس را خلع کنند. این لژیونها که به سبب بیبهره ماندن از پولهای یولیانوس خشمگین بودند، فرماندهان خویش را امپراتور خواندند و رو به سوی رم نهادند. فرمانده لژیونهای پانونیا به نام لوکیوس سپتیمیوس سوروس، گتا امپراتوری را با بیپروایی، سرعت عمل، و رشوه دادن به چنگ آورد. وی متعهد شد که هنگام جلوس به هر سربازی ۱۲۰۰۰ دراخما بدهد؛ در ظرف یک ماه دستههای خود را از دانوب تا یکصد کیلومتری رم آورد؛ دستههایی را که برای جلوگیری او آمده بودند به خود جلب کرد؛ و با وعدهٔ عفو به پاسداران امپراتور، به شرط آنکه رهبرانشان را تسلیم کنند، آنان را مطیع ساخت. با همۀ لژیونهایش که سر تا پا مسلح بودند وارد پایتخت شد و به این ترتیب رسوم سابق را نقض کرد، ولی خودش با پوشیدن لباس شخصی سنت را رعایت نمود. یک تریبون رومی یولیانوس را وحشتزده و گریان در کاخ پیدا کرد؛ او را به یکی از حمامهای کاخ آورد و سرش را برید (دوم ژوئن ۱۹۳).
سپتیمیوس در سال ۱۴۶ میلادی در افریقا — یعنی در ایالت مفتوحهای که صالحترین مدافعان مسیحیت در آنجا پیدا شده بودند — به دنیا آمد. این مرد که در خانوادهای فنیقی و کارتاژیزبان پرورش یافته بود، ادبیات و فلسفه را در آتن تحصیل کرد، و سپس در رم به وکالت دعاوی پرداخت. با وجود لهجۀ سامی که در زبان لاتینی داشت از با سوادترین رومیان زمان خویش به شمار میرفت و خوشش میآمد که شاعران و فیلسوفان را در پیرامون خود گرد آورد. ولی وی نه به فلسفه اجازه میداد که مانع جنگهایش گردد و نه میگذاشت که شعر شخصیتش را ملایم سازد. مردی بود دارای چهرۀ زیبا و جسماً قوی؛ لباس ساده میپوشید، به محرومیت و سختی عادت داشت، در لشکرکشی ماهر، در نبرد دلیر، و در پیروزی بیرحم بود. با بذلهگویی سخن میراند، با فراست قضاوت میکرد، بیپروا دروغ میگفت، پول را بیش از همۀ افتخارات دوست داشت، و با صلاحیت و بیرحمی فرمان میراند.
سنا مرتکب این اشتباه شده بود که آلبینوس را رقیب او اعلام داشته بود. سپتیمیوس با ششصد نگهبانی که داشت سنا را وادار کرد که جلوسش را تأیید کند. پس از آن سناتورها را گروه گروه به قتل رسانید، و آن قدر املاک اعیان و اشراف را ضبط کرد که مالک نیمی از شبهجزیره شد. با انتصاباتی که از سوی امپراتور و از میان مردم مشرقزمین، که متمایل به حکومت فردی (مونارشی) بودند، انجام گرفت، سنا، که بیشتر اعضایش از میان برداشته شده بود، دوباره تکمیل شد. بزرگترین قانوندانان آن عصر — مانند پاپینیانوس، پاولوس، و اولپیانوس — تمام براهین و دلایل خویش را برای دفاع از قدرت مطلقه به کار میبردند. سپتیمیوس جز در مواقعی که به سنا امر میداد وجود آن را نادیده میگرفت. خودش بر همۀ خزاین مختلف نظارت داشت، حکومت خود را مستقیماً بر ارتش بنیاد نهاد، و امپراتوری را به صورت یک سلطنت نظامی موروثی درآورد. در دوران امپراتوری او بر عدۀ لشکریان افزوده گشت و مواجبشان اضافه شد، به طوری که آفتی برای بیتالمال گشت. خدمت نظام اجباری شد، ولی برای ساکنان ایتالیا ممنوع بود. از آن پس، لژیونهای ایالات مفتوحه برای رومی که قدرت حکومت کردن را از کف داده بود امپراتور انتخاب میکردند.
سپتیمیوس، این جنگجوی واقعبین، به علم احکام نجوم اعتقاد داشت، و در تفأل و تعبیر خواب ماهر بود. شش سال پیش از جلوسش، هنگامی که زن اولش مرده بود، زنی متمول از اهالی سوریه گرفت، زیرا تخت سلطنت در طالع این زن بود. این زن، یولیا دومنا، دختر یکی از کاهنان الاگابالوس، خدای شهر امسا، بود. در این شهر، دیرزمانی پیش، سنگی از آسمان افتاده بود و برای آن معبد باشکوهی ساخته بودند. این سنگ را به عنوان مظهر یا حتی به عنوان تجسم خدا میپرستیدند. یولیا همسری سپتیمیوس را پذیرفت، برایش دو پسر به نامهای کاراکالا و گتا آورد، و او را به تخت سلطنتی که در طالعش بود رساند. یولیا زیباتر از آن بود که به یک شوهر اکتفا کند، ولی سپتیمیوس هم سرگرمتر از آن بود که شوهری غیور باشد. یولیا سالنی از ادیبان ترتیب داد، به ترویج هنر و تشویق هنرمندان پرداخت، و فیلوستراتوس را متقاعد ساخت که شرح زندگی آپولونیوس اهل توآنا را بنگارد و آن را بیاراید. نیرو و نفوذ این زن گرایش سلطنت را به سوی شیوههای شرقی، که از نظر اخلاقی در دوران الاگابالوس و از لحاظ سیاست در دوران دیوکلتیانوس به اوج خود رسید، تسریع کرد.
سپتیمیوس از هجده سال امپراتوری خود دوازده سال آن را در جنگ گذرانید. رقیبان خویش را در جنگهایی سریع و وحشیانه از میان برداشت. پس از چهار سال محاصره، بیزانس را با خاک یکسان کرد و بدین ترتیب سدی را که در برابر تاخت و تاز گوتها بود از میان برد. کشور پارت را تسخیر کرد، تیسفون را گرفت، بینالنهرین را ضمیمۀ قلمرو خود ساخت، و سقوط اشکانیان را تسریع کرد. پیرانهسر و مبتلا به بیماری نقرس ولی نگران آنکه مبادا لشکریانش به واسطۀ پنج سال دوری از جنگ سست شوند، سفری جنگی به کالدونیا کرد. پس از پیروزیهای پرخرجی که بر اسکاتلندیها یافت، به بریتانیا بازگشت و در یورک ماند و در آنجا به سال ۲۱۱ درگذشت. میگفت: «همه چیز بودهام و این همه به هیچ نمیارزید.» هرودیانوس میگوید: «کاراکالا از اینکه مرگ پدرش به تأخیر افتاده بود، رنجیده خاطر بود... از پزشکان میخواست که، به هر وسیله شده است، پیرمرد را به جهان دیگر بفرستند.» سپتیمیوس، آورلیوس را نکوهش میکرد که امپراتوری را به کومودوس واگذار کرده بود. خود او آن را با این اندرز بدبینانه به کاراکالا و گتا واگذاشت: «سربازانتان را بینیاز کنید و در بند هیچ چیز دیگر نباشید.» برای هشتاد سال بعد، او آخرین امپراتوری بود که در بستر جان سپرد.
میتوان گفت که کاراکالا نیز مانند کومودوس برای آن ساخته شده بود تا ثابت کند که سهم نیروی یک نفر چندان زیاد نیست که هم خود در زندگی بزرگ باشد و هم احفادش به مردان بزرگی تبدیل گردند. این مرد در کودکی مطیع و دلپسند بود، چون به بلوغ رسید بربر و شیفتۀ شکار و جنگ شد. خرسهای وحشی را زنده میگرفت، یکه و تنها با شیر میجنگید، همیشه شیرهایی در کاخ خود داشت، و حتی گاهی شیری بر سر میز و در بستر خود میبرد. خاصه به مصاحبت گلادیاتورها و سربازان ارج مینهاد؛ او ترجیح میداد سناتورها را به انتظار ملاقات بدارد، ولی از تأمین غذا و مشروب برای همدمان خویش غفلت نکند. چون میل نداشت قدرت امپراتوری را با برادر خویش تقسیم کند، گتا را به سال ۲۱۲ به قتل رسانید. این جوان را در آغوش مادرش سر بریدند، و خونش روی لباسهای مادرش ریخت. روایت میکنند که نه تنها کاراکالا بیست هزار تن از هواخواهان گتا را محکوم به مرگ کرد، بلکه عدۀ بسیاری از شارمندان و چهار تن از دوشیزگان آتشبان را به اتهام زنا از میان برد. چون بر اثر قتل گتا زمزمهای در میان لشکریان افتاد، با دهشی برابر همۀ وجوهی که سپتیمیوس در خزانههای مختلف گرد آورده بود آنان را آرام ساخت. از سربازان و بینوایان در برابر طبقات سوداگر و اعیان حمایت میکرد؛ ضمناً ممکن است که نوشتههای دیون کاسیوس دربارۀ او ناشی از کینهتوزی یک نفر سناتور باشد. برای اینکه به درآمدهای خود بیفزاید، مالیات بر ارث را با افزایش آن به ده درصد دو برابر کرد، و چون متوجه شد که این مالیات فقط به شارمندان رومی تعلق میگیرد، در سال ۲۱۲ همۀ مردان بالغ امپراتوری را تابع این مالیات ساخت. بنابراین، افراد مزبور درست هنگامی از حق شارمندی برخوردار شدند که حداکثر وظیفه را تحمل میکرد و حداقل را میبخشید. کاراکالا با برافراشتن طاق نصرتی به یادبود سپتیمیوس سوروس، که هنوز باقی است، و با ساختن گرمابههای عمومی، که ویرانههای عظیمشان حاکی از عظمت دیرین آنهاست، به زیباییهای رم افزود، ولی قسمت اعظم ادارۀ امور کشوری را به عهدۀ مادر خویش نهاد و خود به جنگ و لشکرکشی پرداخت.
یولیا دومنا را به سمت «وزیر عرایض» و «وزیر مکاتبات» گمارد. این زن هنگام پذیرایی از اشخاص بزرگ کشور یا از رجال معتبر خارجی به کاراکالا میپیوست یا جانشین او بود. شایعاتی بر سر زبانها بود که وی از طریق رابطۀ زنا با محارم بر فرزند خود تسلط یافته است. آنچه کاراکالا را خشمگین میکرد این بود که افراد کنایهگوی اسکندریه از مادرش و از او به عنوان یوکاسته و اودیپ یاد میکردند. از یک سو به انتقام این اهانتها و تا اندازهای از ترس اینکه مبادا مصر در موقعی که او با پارتها جنگ میکرد بشورد، از اسکندریه بازدید کرد و میگویند فرمان داد که همۀ کسانی را که اهل این شهر و قادر به حمل اسلحه بودند قتل عام کنند.
با این وصف، بنیادگذار اسکندریه (اسکندر کبیر) سرمشق و محسود او بود. دستهای مرکب از شانزده هزار نفر تشکیل داد و آن را «فالانکس اسکندر» نامید و آنان را با سلاحهای مقدونی مجهز ساخت، و به فکر آن افتاد که پارت را تسخیر کند، همان گونه که اسکندر ایران را فتح کرد. سخت میکوشید که سرباز خوبی باشد، در خوراک، خستگیها، راهپیماییها، سنگرکشیها، و پلسازیها همدوش لشکریان خویش بود، و در نبردهای دلیرانه و دعوت دشمن به جنگ تن به تن شرکت میجست. ولی سربازانش کمتر از او شایق جنگ با پارتها بودند و غنایم را بر نبرد ترجیح میدادند. در کارای — محلی که کراسوس در آنجا شکست خورده بود — کاراکالا به دست سربازان خود به ضرب خنجر هلاک شد (۲۱۷). ماکرینوس، فرمانده پاسداران امپراتوری، خود را امپراتور خواند و به سنا که از این موضوع رویگردان بود امر کرد کاراکالا را یکی از خدایان بشمارند. یولیا دومنا که به انطاکیه تبعید شده بود و مدت شش سال از سلطنت، از شوهر، و از پسر محروم بود، خود را با نخوردن غذا هلاک کرد.
این زن خواهری داشت به نام یولیا مایسا که به اندازۀ خود وی با استعداد بود. این یولیای دوم چون به امسا بازگشت در آنجا دو نوۀ خود را یافت که مایۀ امید او بودند. یکی از آنان پسر دخترش یولیا سوئایمیاس یکی از کاهنان جوان بعل بود. این پسر واریوس آویتوس نام داشت و بعداً به الاگابالوس (خدای آفریننده) موسوم شد. دیگری، پسر یولیا مامایا، دهساله بود و آلکسیانوس نامیده میشد. این شخص بعدها آلکساندر سوروس گشت. گرچه واریوس پسر واریوس مارکلوس بود، مایسا چنین شایع کرد که او فرزند نامشروع کاراکالاست و او را باسیانوس نام نهاد. مقام امپراتوری آن قدر ارزش داشت که حیثیت دخترش را فدای آن سازد و مارکلوس هم مرده بود. نیمی از سربازان رومی در سوریه به کیشهای این سرزمین گراییده بودند و نسبت به این کاهن چهاردهساله احترامی آمیخته به زهد احساس میکردند. به علاوه، روش مایسا میرسانید که اگر این سربازان الاگابالوس را امپراتور کنند، وی وجوه فراوانی به آنان خواهد داد. سربازان قانع شدند. سیم و زر مایسا سبب گشت لشکریانی که ماکرینوس برای مقابلۀ با وی فرستاده بود به هدف وی بپیوندند. هنگامی که خود ماکرینوس در رأس گروهی انبوه پدیدار گشت، سربازان مزدور سوریهای دچار تردید شدند، ولی مایسا و سوئایمیاس از ارابۀ خویش فرو جستند و لشکریان مرددشده را به سوی پیروزی رهنمون شدند. در سوریه مردها زن و زنها مرد بودند.
در بهار سال ۲۱۹، الاگابالوس با لباسی از حریر ارغوانی زردوزیشده، با گونههایی آراسته به شنگرف، با چشمانی که مصنوعاً درشت شده بود، با بازوبندهای گرانبها به بازوان، گردنبندی از مروارید به گردن، و تاجی از گوهر بر سر زیبای خویش وارد شهر رم شد. در پهلوی او مادر و مادربزرگش موقرانه سوار بر اسب بودند. همینکه در برابر سنا ظاهر شد درخواست کرد اجازه دهند که مادرش با او همنشین باشد و در مذاکرات شرکت جوید. سوئایمیاس احساس میکرد که نباید این افتخارات را بپذیرد و به این اکتفا کرد که بر یک سناکولون (سنای کوچک) مرکب از زنان، که سابینا در زمان هادریانوس تأسیس کرده بود و به مسائل لباسهای زنانه و جواهر و تقدم و تأخر و برگزاری تشریفات میپرداخت، ریاست داشته باشد. حکمرانی بر کشور را به مایسا، مادربزرگ، اختصاص دادند.
امپراتور جوان از بعضی جهات میتوانست اطرافیانش را مفتون سازد. علیه هواخواهان ماکرینوس اقدامات انتقامجویانه نکرد. موسیقی را دوست داشت، خوب میخواند، نی و ارغنون و شیپور مینواخت. چون جوانتر از آن بود که امپراتوری را اداره کند، جز تفریح کردن چیز دیگری نمیخواست. خدایش نه بعل، بلکه لذت بود، و او تصمیم داشت که لذت را به هر شکلی که داشته باشد بپرستد. هر یک از طبقات مردم آزاد را دعوت میکرد که کاخش را ببینند؛ گهگاهی با آنها غذا میخورد، میآشامید، و تفریح میکرد. غالباً جوایز لاتاری را، از اثاثیۀ یک خانه گرفته تا چند مگس، میان آنان تقسیم میکرد. دوست داشت مهمانانش را به بازی گیرد، مثلاً آنها را روی بالشهای بادکرده مینشاند که ناگهان آن بالشها بترکند؛ مستشان کند و سپس در میان پلنگها و خرسها و شیرهای بیآزار به هوششان آورد. لامپریدیوس تأکید میکند که الاگابالوس هیچگاه کمتر از صد هزار سسترس (ده هزار دلار) و گاهی کمتر از سه میلیون سسترس برای ضیافتی که به دوستانش بدهد خرج نمیکرد. سکههای طلا را با نخود، عقیق یمانی را با عدس، مروارید را با برنج، کهربا را با باقلا میآمیخت. اسب، ارابه، یا خواجۀ سرا هدیه میکرد. غالباً از مهمانانش خواهش میکرد که ظرفها و جامهای نقرۀ سر غذا را با خودشان به خانه ببرند. برای خودش همیشه بهترین چیزها را میخواست. آب استخرهایش با عطر گل سرخ معطر میشد، اثاثیه و لوازم حمامهایش از عقیق یمانی یا از طلا بود. کمیابترین و گرانبهاترین غذاها را مصرف میکرد؛ لباسهایش از سرتاپا گوهر آگین بود. چنین شیوع داشت که حلقهای را هرگز دوبار به انگشت خویش نمیکرد. هنگام مسافرت برای حمل بار و بنه و فواحشی که همراه میبرد ششصد ارابه به کار میرفت. چون غیبگویی به او گفته بود که به مرگ سختی خواهد مرد، وسایل خودکشی را برای موقع لزوم آماده میساخت از قبیل: طنابهای ابریشمی ارغوانی، دشنههای زرین، زهرهای نهفته در نگینهایی از یاقوت کبود یا از زمرد. اما عاقبت در مستراح به قتل رسید.
احتمال دارد که دشمنانش، از طبقۀ سناتورها، در برخی از این سخنان به راه اغراق رفته باشند. در هر حال آنچه دربارۀ انحراف جنسی او نقل میکردند، قابل تأیید نیست. مسلماً شهوات خود را با ظواهر زهد و تقوا میآراست و قصد داشت تا اندازهای پرستش بعل سوریه را در میان رومیان رواج دهد. خود را مختون ساخت و میخواست خودش را به افتخار خدای خویش خصی کند. سنگ سیاه مخروطیشکلی را که به عنوان الاگابالوس میپرستید از شهر امسا آورد. معبدی آراسته برای جای دادن آن بنا نهاد. سنگ مرصع به جواهر را روی ارابۀ، که شش اسب سفید آن را میکشیدند، آوردند، در حالی که امپراتور جوان، فرو رفته در پرستشی آمیخته با سکوت، پیشاپیش آن عقب عقب راه میرفت. مایل بود تمام مذاهب دیگر را به رسمیت بشناسد. آیین یهوه را زیر حمایت گرفت و پیشنهاد کرد مسیحیت را قانونی بشناسد، فقط، با صداقتی درخور ستایشی، روی این نکته تکیه میکرد که به عقیدۀ او این سنگ بزرگترین خدایان است.
مادرش که در عشقبازیهای خود مستغرق بود به این مضحکۀ پریاپوسی از روی گذشت مینگریست. ولی یولیا مایسا چون نتوانست مهار کار را در دست گیرد، تصمیم گرفت از شکستی که ممکن بود به سلطنت این سلسلۀ برجستۀ زنان سوریهای پایان دهد جلو گیرد. الاگابالوس را متقاعد ساخت که خالهزادۀ خود آلکساندر را به عنوان جانشین و قیصر بپذیرد. وی و مامایا این پسربچۀ خردسال را برای انجام وظایفی که به عهده داشت ورزیده کردند، و به هر طریق سنا و مردم را بر آن داشتند که او را به عنوان جانشین مطلوب الاگابالوس، این آدم شهوانی مدعی تقدس که رومیان را نه با کارهای افراطی یا مستهجن خود بلکه با تابع ساختن یوپیتر به بعل سوریهای آزردۀ فتح مرد، بنگرند. سوئایمیاس توطئه را کشف کرد و پاسداران امپراتور را بر خواهر و خواهرزادۀ خویش بشورانید. مایسا و مامایا براهین غنیتری تقدیم کردند، به طوری که گارد الاگابالوس را با مادرش کشت، جسدش را در کوچهها و در اطراف سیرک گردانید، سپس آن را به رودخانۀ تیبر انداخت، و آلکساندر را امپراتور خواند، سنا هم او را پذیرفت (۲۲۲ میلادی).
مارکوس آورلیوس سوروس آلکساندر، مانند سلف خود، در چهارده سالگی به تخت امپراتوری نشست. مادرش با فداکاری و اهتمام خاصی برای رشد جسمانی و روحانی و پرورش خصلت او میکوشید. با کار و ورزش، خویشتن را قوی ساخت. روزی یک ساعت در آب سرد استخر شنا میکرد، پیش از هر غذا پیمانهای آب مینوشید، و به مقدار کم و از سادهترین غذاها میخورد. جوانی زیبا، بلندبالا، و نیرومند شد که در همۀ ورزشها و همچنین در فن سپاهیگری مهارت یافت. ادبیات یونانی و لاتینی را مطالعه میکرد، و دلبستگی خود به این ادبیات را فقط به اصرار مامایا — که مرتباً آن دسته از اشعار ویرژیل را برایش میخواند که در آن رومیان را به واگذاشتن لطف و زیباییهای فرهنگ برای دیگران و تشکیل یک دولت جهانی و اداره کردن آن با صلح و آرامش فرا میخواند — کمی تعدیل کرد. آلکساندر «با شایستگی» نقاشی میکرد و آواز میخواند. ارغنون و چنگ مینواخت، ولی هیچگاه به کسانی جز از خانوادۀ خود اجازۀ حضور در مراسم انجام این کارها را نمیداد. با سادگی بسیار لباس میپوشید و رفتارش نیز بسیار ساده بود؛ «در لذات عشقبازی از حد اعتدال بیرون نمیرفت و به هیچ روی نمیخواست با اشخاص منحرف وجه اشتراکی داشته باشد.» به سنا احترام عمیقی نشان میداد و با سناتورها بر پایۀ برابری رفتار میکرد، در کاخ خود با آنان به گفتگو میپرداخت و غالباً به خانههایشان به دیدن میرفت. دوستداشتنی و خوشرو بود و بدون تبعیض طبقاتی از بیماران بازدید میکرد. هر شارمندی را که خوشآوازه بود بآسانی بار میداد. از گناه مخالفان خیلی زود میگذشت و در مدت چهارده سال سلطنت حتی یک قطره از خون مردم غیر نظامی نریخت. مادرش بر گشادهرویی او خرده گرفت و گفت: «تو سلطنت را بیش از آنچه باید ملایم کردهای، و مردم به قدرت امپراتوری کمتر احترام مینهند.» و او جواب داد: «ولی امپراتوری را پایدارتر و ایمنتر کردهام.» قلبی طلایی داشت بیآنکه آلیاژ فکری لازم برای مقاومت در برابر فرسایش سخت این جهان را داشته باشد.
به نامعقول بودن کوششی که خالهزادۀاش کرده بود تا الاگابالوس را جانشین یوپیتر کند اعتراف داشت، و به اتفاق مادرش برای تعمیر معابد و استقرار شعایر دینی رومیان اقدام کرد. ولی روح فیلسوفانۀ او چنان بود که میپنداشت همۀ مذاهب در واقع دعاهای خود را خطاب به قدرتی یگانه و فوق همۀ قدرتها میکنند. میل داشت به همۀ کیشهای مبتنی بر صداقت و پاکدلی احترام بگذارد. در نمازخانۀ مخصوص خود، که هر بامداد در آنجا به نیایش و پرستش میپرداخت، تصاویری از یوپیتر، اورفئوس، آپولونیوس توآنایی، ابراهیم، و مسیح آویخته بود. غالباً دستور اخلاقی یهود و مسیح را بر زبان میآورد: «آنچه را بر خود نمیپسندی بر دیگری مپسند.» به دستور او این اندرز را بر دیوارهای کاخ و روی چندین بنای عمومی نگاشته بودند. به رومیان اخلاق یهودیان و مسیحیان را توصیه میکرد. بدین جهت افراد با ذوق انطاکیه و اسکندریه او را به شوخی «رئیس کنیسه» مینامیدند. مادرش به مسیحیان مساعدت و از اوریگنس حمایت مینمود و او را برای ادای توضیح دربارۀ نکات دقیق اصول خداشناسیاش به کاخ سلطنتی میآورد.
چون یولیا مایسا اندکی پس از جلوس آلکساندر مرده بود، مامایا با رایزن و راهنمایش، اولپیانوس، سیاستی را که آلکساندر به کار میبست و متضمن اصلاحات اداری خاص او بود مشخص ساخت. این زن خردمندانه و بدون اعمال شدت حکم راند، بیشتر در قید کامیابی سلسلۀ خویش بود تا در بند قدرتنمایی؛ او شایستگی نتایج حاصل در این دورۀ سلطنت را به حساب تدبیر و کاردانی آن حقوقدان بزرگ و امپراتور جوان میگذاشت. مامایا و اولپیانوس شانزده سناتور برجسته را برای تشکیل شورای سلطنتی، که تصویب آنان برای همۀ اقدامات مهم لازم بود، برگزیدند. یولیا جز عشق خود به فرزندش بر همه چیز تسلط داشت. هنگامی که آلکساندر زن گرفت و طرفداری آمیخته به دلبستگی مفرطی دربارۀ همسر خود نشان داد، مامایا زن او را تبعید کرد و آلکساندر که ناچار از انتخاب یکی از آن دو بود، به مادرش تسلیم شد. به همان اندازه که پا به سال مینهاد بیشتر در ادارۀ امور شرکت میجست. نویسندۀ شرح حال او در آن روزگار میگوید: «حتی پیش از سپیدهدم به انجام کارهای عمومی میپرداخت و تا دیروقت در این کار اهتمام میورزید، در حالی که هرگز خسته و خشمگین نمیشد، بلکه همواره چابک و آرام بود.»
شالودۀ سیاست وی تضعیف تسلط خانمانبرانداز لشکریان از طریق احیای حیثیت سنا و اشراف بود. حکومت موروثی به نظرش تنها جانشین حکومت به وسیلۀ پول، افسانهپردازی، یا شمشیرزنی محسوب میشد. با همکاری سنا، صرفهجوییهای متعدد اداری انجام داد، کارمندان زیادی را در کاخ خود، در مؤسسات دولتی، و در ادارۀ ایالات مفتوحه حذف کرد. قسمت اعظم جواهرات سلطنتی را فروخت و پول آن را در خزانه گذاشت. تشکیلات کارگران و بازرگانان را قانونی شناخت و تشویق کرد و آنها را از نو سازمان داد و «مجاز ساخت که وکلای مدافعشان از میان اعضای خودشان باشد»؛ احتمالاً سنا با این امر چندان موافقت نداشت. با نظارت سخت بر اخلاقیات عمومی، فواحش را بازداشت و کسانی را که انحرافات جنسی داشتند تبعید میکرد. در عین کاهش مالیات، کولوسئوم و گرمابههای کاراکالا را احیا کرد، یک کتابخانۀ عمومی، یک آبراهۀ بیست کیلومتری، و گرمابههای جدید ساخت، و ضمناً به راهسازی و پلسازی و ایجاد گرمابهها در سراسر امپراتوری کمک مالی کرد. برای اینکه به زور نرخ بهره را که برای بدهکاران مصیبتی بود پایین بیاورد، از وجوه عمومی با بهرۀ صدی چهار، و به بینوایان بدون بهره، برای خرید زمینهای زراعتی وام داد. همۀ امپراتوری رو به رونق و رفاه میرفت و مردم او را تحسین میکردند. چنین مینمود که مارکوس آورلیوس یزدانی به روی زمین و به سلطنت بازگشته است.
ولی همانگونه که ایرانیان و ژرمنها توانسته بودند از پادشاه فیلسوف [مارکوس آورلیوس] استفاده کنند، از وجود این امپراتور مقدس نیز سود بردند. به سال ۲۳۰ اردشیر، بنیادگذار سلسلۀ ساسانیان ایران، بینالنهرین را تسخیر و سوریه را تهدید کرد. آلکساندر نامهای فلسفی به او نوشت، اعمال قهر او را تخطئه کرد و اعلام داشت که «هر کس باید به قلمرو خود اکتفا کند.» اردشیر به او نسبت ضعف داد و در پاسخ تمام سوریه و آسیای صغیر را خواستار شد. آنگاه امپراتور جوان به اتفاق مادرش داخل جنگ شد و، بیشتر با دلاوری تا با مهارت، جنگی را آغاز کرد که نتیجۀ آن معلوم نبود. تاریخ پیروزیها و شکستهایش روشن نیست. در هر حال اردشیر، شاید برای مواجهه با تاخت و تازهایی که در مشرق سرزمینش میشد، از بینالنهرین بیرون رفت. مسکوکات رومی سال ۲۳۳ آلکساندر را با تاج پیروزی، در حالی که دجله و فرات در پایش روانند، نشان میداد.
ضمناً قوم آلامانی و مارکومانها، چون پی بردند که از عدۀ سربازان پادگانهای راین و دانوب برای تقویت لژیونهای سوریه کاسته شده است، نقاط مرزی روم را تصرف کردند و دست به ویران ساختن گل شرقی و قتل اهالی آن زدند. آلکساندر پس از اینکه جشن پیروزی خود بر ایرانیان را برگزار نمود، همچنان همراه مامایا، به لشکریان خویش پیوست و آنان را به ماینتس برد. به صوابدید مادرش با دشمن وارد مذاکره شد، مبلغی سالیانه به آنان پیشنهاد کرد تا آرام بنشینند. سربازانش این ضعف را محکوم کردند و بر او بشوریدند. صرفهجویی، ایجاد انضباط، تبعیتش از سنا و از قدرت یک زن را هرگز نمیبخشیدند. آنان یولیوس ماکسیمینوس، فرماندۀ لژیونهای پانونیا، را امپراتور خواندند. سربازان ماکسیمینوس به خیمۀ آلکساندر هجوم بردند و او را به اتفاق مادر و دوستانش کشتند (۲۳۵).
آشفتگی
این هوسبازی تاریخ نبود که در قرن سوم برترین قدرت را به لشکریان بخشید. علل داخلی، کشور را تضعیف کرده و در همۀ جبههها بیدفاع گذاشته بود. قطع کشورگشایی پس از ترایانوس، و مجدداً پس از سپتیمیوس سوروس، نشانۀ حمله به شمار میرفت، و همانگونه که روم با ایجاد تفرقه در میان ملتها آنان را مغلوب ساخته بود، حال بربرها برای گشودن آن با حملات همزمان با یکدیگر متحد میشدند. ضرورت دفاع قدرت اسلحه و حیثیت سپاهیگری را بالا میبرد. سرداران جای فیلسوفان را بر تخت پادشاهی میگرفتند. سلطنت از دست اشراف به در رفته بود و جای خود را به حکومت از نو جانگرفتۀ زور میداد.
ماکسیمینوس، فرزند قویهیکل دهقانی از اهالی تراکیا، سرباز خوبی بود و جز این هیچ؛ تاریخ گواهی میدهد که قد این مرد هشت پا بود و انگشت شستی چنان فربه داشت که میتوانست دستبند زنش را به جای حلقه به این انگشت کند. آموزشی نیافته بود، و آموزش را حقیر میشمرد و به کسانی که تحصیلاتی داشتند حسد میبرد. در طی سه سال امپراتوری خود هرگز از رم دیدن نکرد؛ زندگی در اردو و در کنار دانوب یا راین را ترجیح میداد. برای ادامۀ جنگ و جلب رضایت سپاهیان خود، چنان مالیات سنگینی بر مردم مرفهالحال وضع کرد که پس از اندک زمانی طبقات عالیه بر دولت او شوریدند. گوردیانوس، پروکنسول ثروتمند و باسواد افریقا، پذیرفت که لشکریانش او را امپراتور رقیب ماکسیمینوس بنامند. چون هشتاد سال داشت پسرش را نیز در این مقام مرگبار شریک گردانید. این دو در برابر نیروهای اعزامی ماکسیمینوس تاب مقاومت نیاوردند. پسر در نبرد کشته شد و پدر نیز خود را کشت. ماکسیمینوس با تبعید و ضبط اموال که تقریباً مایۀ نابودی اشراف گشت، انتقام خود را گرفت. هرودیانوس مینویسد: «ثروتمندترین اشخاص روز پیش، کارشان امروز به گدایی میکشید.» سنا که به وسیلۀ سوروس از نو تشکیل و تقویت شده بود دلیرانه مبارزه کرد؛ ماکسیمینوس را مخلوع اعلام کرد، و دو تن از اعضای خویش، ماکسیموس و بالبینوس، را به عنوان امپراتور برگزید. ماکسیموس در رأس لشکریانی که با شتاب ترتیب داده شده بودند برای برخورد با ماکسیمینوس، که از کوههای آلپ گذشته آکویلیا را محاصره کرده بود، رفت. ماکسیمینوس سردار بهتری بود و نیروهای بیشتری داشت. به نظر میآمد که سرنوشت سنا و طبقات ثروتمند وخیم است. ولی گروهی از سربازن ماکسیمینوس که از مجازاتهای بیرحمانهاش صدمه دیده بودند او را در چادرش کشتند. ماکسیموس فاتحانه به رم بازگشت و در آنجا به نوبۀ خود به وسیلۀ پاسداران امپراتور به قتل رسید و بالبینوس نیز به همین سرنوشت دچار شد. پاسداران امپراتور گوردیانوس سوم را امپراتور خواندند و سنا هم این انتخاب را تأیید کرد.
ما به شرح جزئیات نامها، نبردها، و مرگهای این امپراتوران دوران آشفتگی نمیپردازیم. در مدت سی و پنج سال فاصلۀ میان آلکساندر سوروس و آورلیانوس، سی و هفت تن امپراتور خوانده شدند. گوردیانوس سوم به سال ۲۴۴ هنگامی که با ایرانیان میجنگید به دست لشکریانش کشته شد. جانشینش فیلیپ ملقب به عرب در ورونا به دست دکیوس به قتل رسید (۲۴۹). دکیوس مردی ثروتمند و با سواد از اهالی ایلیریا بود که عشق و علاقۀاش به روم وی را کاملاً سزاوار نامش، که نامی والا در تاریخ روم باستان است، میکرد. در حین جنگهایی که با گوتها میکرد برنامهای جاهطلبانه به منظور احیای مذهب، اخلاقیات، و خصایل رومیان طرح کرد و برای از میان بردن مسیحیت فرمانهایی داد. سپس به کنار دانوب بازگشت، با گوتها مواجهه داد، شاهد کشته شدن فرزندش در این جنگ شد، به لشکریان مردد خویش گفت که فقدان یک فرد چندان اهمیتی ندارد، دوباره به دشمن حمله کرد، و خودش در یکی از وحشتناکترین شکستهای تاریخ روم از پای درآمد (۲۵۱). جای او را گالوس گرفت که او را نیز سربازانش در سال ۲۵۳ به هلاکت رسانیدند. سپس نوبت به آیمیلیانوس رسید که در همان سال به همان سرنوشت دچار شد.
امپراتور جدید، والریانوس، موقعی که به سلطنت رسید شصت سال داشت. چون ناچار بود که در عین حال با فرانکها، آلامانها، مارکومانها، گوتها، سکوتیایها، و ایرانیان بجنگد، پسر خویش گالینوس را پادشاه امپراتوری مغرب گردانید و مشرق را برای خویش نگاه داشت و به بینالنهرین لشکر کشید. چون سالخوردهتر از آن بود که از عهدۀ کار برآید به زودی از پای درآمد. گالینوس، که در آن هنگام سی و پنج سال داشت، مردی دلیر و باهوش و دانش بود، و فرهیختگیش تناسبی با آن قرن جنگهای وحشیانه و بربریت نداشت. ادارۀ کشوری را در مغرب اصلاح کرد، دشمنان امپراتوری را پی در پی مغلوب ساخت، با این وجود، برای حمایت و ترویج فلسفه و ادبیات مجال یافت. در عهد او هنر کلاسیک به طور زودگذری احیا گشت؛ ولی حتی قابلیتهای گوناگون او در برابر مصایب فراوان این دوران تاب مقاومت نیاورد.
در سال ۲۵۴ مارکومانها ایالت پانونیا و ایتالیای شمالی را ویران کردند. در سال ۲۵۵ گوتها مقدونیه و دالماسی را تصرف نمودند؛ سکوتیایها و گوتها در آسیای صغیر رخنه کردند، و ایرانیان به سوریه حمله بردند. در سال ۲۵۷ گوتها ناوگان مملکت بوسفور را به تصرف در آوردند، شهرهای یونانی سواحل دریای سیاه را ویران ساختند، شهر طرابوزان را آتش زدند و اهالی آن را منقاد کردند، سپس در پونتوس به تاخت و تاز پرداختند. به سال ۲۵۸ خالکدون، نیکومدیا، پروسا، آپامیا، و نیکایا را گرفتند. در همان سال ایرانیان ارمنستان را گشودند، و پوستوموس خود را حکمران مستقل گل نامید. به سال ۲۵۹ آلامانها به ایتالیا هجوم آوردند، ولی گالینوس آنان را در میلان شکست داد. در سال ۲۶۰ والریانوس در ادسا شکست سختی از ایرانیان خورد و معلوم نیست در کجا و چه وقت در اسارت درگذشت. شاپور اول و سواران بیشمارش در سوریه تا شهر انطاکیه پیش رفتند، مردم آنجا را در بحبوحۀ مسابقهها غافلگیر و شهر را غارت کردند، هزاران تن از اهالی آن را کشتند، و عدۀ بیشتری را به غلامی بردند. طرسوس تسخیر و ویران گشت، کیلیکیا و کاپادوکیا فتح شدند، و شاپور با غنایم بسیار به ایران بازگشت. در ظرف ده سال، سه فاجعۀ رسواییآور مایۀ اندوه مردم شده بود: برای نخستین بار یکی از امپراتوران روم در یک شکست کشته شده بود، یکی دیگر به اسارت دشمن درآمده بود، و وحدت امپراتوری فدای لزوم مواجهۀ همزمان با حملات در چندین جبهه شده بود. زیر این ضربات و گزینش و کشته شدن بیرویۀ امپراتوران به وسیلۀ سربازان حیثیت امپراتوری از هم میپاشید. نیروهای روانشناختی که مرور زمان به آنها مشروعیتی عادی و مسلم میدهد، اثر خود را روی دشمنان روم، و حتی روی اتباع و شارمندان آن، از دست میداد. همه جا شورش برپا میشد. در سیسیل و گل دهقانان ستمدیده سر به طغیانهای خونین و بیرحمانه برداشتند. در پانونیا، اینگنوئوس خود را پادشاه ایالات شرقی خواند. در سال ۲۶۳، گوتها در طول ساحل یونیا پیاده شدند، افسوس را غارت کردند، و معبد بزرگ آرتمیس را سوختند. سراسر خاور هلنیستی در وحشت و اضطراب به سر میبرد.
یک متحد غیر منتظر در آسیا امپراتوری را نجات داد. اودناتوس که در پالمورا به عنوان وابستۀ روم حکم میراند، ایرانیان را در سراسر بینالنهرین عقب راند، آنها را به سال ۲۶۱ در تیسفون شکست داد، و خود را پادشاه سوریه، کیلیکیا، عربستان، کاپادوکیا، و ارمنستان خواند. وی در سال ۲۶۶ به قتل رسید؛ عناوین او به پسر خردسال و اقتدارش به زن بیوۀاش به ارث رسید. زنوبیا مانند کلئوپاترا — که وی خود را از نسل او میدانست — زیبایی شخصی را با کفایت یک دولتمرد و چندین استعداد فکری توأم داشت. زبان یونانی، ادبیات، و فلسفه تحصیل کرده بود. لاتینی، مصری، سریانی آموخته بود، و تاریخی دربارۀ مشرقزمین نوشته بود. چون ظاهراً عفت را با نیرومندی همراه داشت روابط جنسی را، جز تا آن اندازه که برای مادر شدن لازم است، بر خود روا نمیداشت. به خستگیهای جسمانی معتاد بود، خطرات شکار را دوست داشت، و کلیومترها راه را به همراه سربازان خویش پیاده میپیمود. قاطعانه و خردمندانه حکم راند، لونگینوس فیلسوف را صدراعظم خود کرد، فضلا و شعرا و هنرمندان را در دربار خود گردآورد، و پایتختش را با کاخهایی به سبک یونان، رم، و آسیا بیاراست. ویرانههای این کاخها امروزه نیز مایۀ اعجاب جهانگردان و مسافران آن بیابان است. چون زنوبیا بخوبی حس میکرد که امپراتوری به سوی نابودی میرود، به فکر افتاد سلسلهای جدید و مملکتی نوین بنیاد گزارد. کاپادوکیا، گالاتیا، و قسمت اعظم بیتینیا را زیر تسلط گرفت، نیروی زمینی و دریایی بزرگی ترتیب داد، مصر را گشود، و اسکندریه را پس از محاصرۀ، که در نتیجۀ آن نیمی از اهالی به هلاکت رسیدند، به تصرف درآورد. «ملکۀ حیلهگر مشرق» مدعی بود که به نفع قدرت روم کار میکند، ولی همه میدانستند که پیروزیهایش در واقع پردهای از نمایشنامۀ غمانگیز و پر دامنۀ انقراض امپراتوری روم است.
بربرها، با مشاهدۀ ثروت و ضعف امپراتوری، به ایالات بالکان و یونان روی آوردند. در حالی که سرمتها شهرهای کنار دریای سیاه را غارت میکردند، شاخهای از گوتها با پانصد کشتی از راه هلسپونتوس در دریای اژه رخنه کردند، جزیرهها را یکی پس از دیگری گرفتند، در پیرایئوس پیاده شدند و آتن، آرگوس، اسپارت، کورنت، و تب را در سال ۲۶۷ غارت و ویران کردند. در همان حال نیروی دریایی آنان برخی از غارتگران را به دریای سیاه برمیگردانید، گروه دیگری از خشکی به سوی سرزمین دانوبی خود رفتند. گالینوس در کنار رود نستوس در تراکیا به آنان برخورد و پیروزی گرانبهایی به دست آورد، ولی یک سال بعد سربازانش او را کشتند. در سال ۲۶۹، اردوی دیگری از گوتها در مقدونیه فرود آمدند، تسالونیکا را محاصره، و یونان و رودس و قبرس و ساحل یونیا را غارت کردند. امپراتور کلاودیوس دوم تسالونیکا را از چنگ آنان به در آورد، در درۀ واردار گوتها را به عقب راند و با کشتار فراوانی در نایسوس (شهرنشین کنونی) آنان را شکست داد (۲۶۹). اگر او در این نبرد شکست خورده بود، هیچ لشکری قادر نبود گوتها را از ایتالیا دور سازد.
افول اقتصادی
آشفتگی سیاسی از هم پاشیدگی اقتصادی را تسریع کرد، و افول اقتصادی به انحطاط سیاسی دامن زد. هر کدام از این دو در عین حال علت و معلول یکدیگر بودند. سیاست روم هیچگاه نتوانسته بود زندگی اقتصادی سالمی برای ایتالیا تأمین کند. شاید بدین جهت که دشتهای تنگ شبهجزیرۀ ایتالیا هرگز شالودهای مناسب برای هدفهای بلندپروازانۀ کشور ایتالیا نبودند. بر اثر رقابت گندم ارزانی که از سیسیل، افریقا، و مصر میآمد، مردم رغبتی به تولید غلات نداشتند؛ و تاکستانهای بزرگ بازارهایشان را به نفع ایالات مفتوحه از دست میدادند. کشاورزان شکوه میکردند که مالیات سنگین منابع ناچیز آنها را از کفشان میرباید و برای تعمیر نهرها، زهکشی، و آبیاری منابع بسیار اندکی برایشان باقی میماند؛ آب این نهرها بالا میآمد، مردابها زمین را فرا میگرفتند، و مالاریا از جمعیت حومۀ رم و رم میکاست. سرزمینهای وسیع حاصلخیزی از کشور را از کشت انداخته به مناطق مسکونی مبدل کرده بودند. صاحبان لاتیفوندیا، که همواره غایب بودند، از کار دیگران و از زمین، تا حد ممکن سودکشی میکردند و با کارهای نوعپرستانه در شهرها خود را معذور میداشتند؛ معماری و بازیها و مسابقات شهری از این وضع بهره میبردند در حالی که روستاها بیش از پیش ویران میگشتند. بسیاری از مالکان که خودشان دهقان بودند و بسیاری از کارگران آزاد روستایی کشتزارها را متروک میگذاشتند و میرفتند تا در شهر زندگی کنند و کشاورزی ایتالیا را، که قسمت اعظم آن به صورت لاتیفوندیا بود، به بردگان بیعلاقه وامیگذاشتند. اما لاتیفوندیاها خود بر اثر صلح رومی، کاهش جنگهای کشور گشایانه در قرنهای اول و دوم، و نتیجتاً کم شدن تعداد و افزایش بهای بردگان رو به ویرانی میرفتند. زمینداران بزرگ، چون ناچار بودند دوباره برای کشت به کار افراد آزاد متوسل شوند، املاک خود را به واحدهایی تقسیم میکردند و به کولونی (کشتکاران) اجاره میدادند. از این اجارهداران، عایدی نقدی مختصر یا یک دهم محصول میگرفتند و همچنین مدتی کار بیمزد [بیگاری] در خانۀ مالک یا در ملک اختصاصی از آنان میطلبیدند. در بسیاری موارد، به نفع زمینداران بود که غلامان خویش را آزاد کنند و آنها را به صورت کولونی درآورند. در قرن سوم، مالکین چون از کثرت هجوم دشمن و بروز انقلاب در شهرها خسته شده بودند، بیش از پیش به اقامت در خانههای ییلاقیشان روی آوردند و آنها را کمکم به صورت قصرهای مستحکمی درآوردند که تدریجاً به صورت کاخهای قرون وسطی درآمدند.
فقدان برده برای اندک زمانی موقعیت رنجبران آزاد را، چه در صنعت و چه در کشاورزی، تقویت کرد. ولی با اینکه منابع ثروتمندان را جنگ و دولت از میان برد، از فقر بینوایان چیزی کاسته نشد. در مقایسه با مزدها و قیمتهای آغاز قرن بیستم در کشورهای متحد امریکا مزد زحمتکشان از شش تا یازده درصد، و قیمتها در حدود سی و سه درصد بود. مبارزۀ طبقاتی خشونتآمیزتر میشد، زیرا لشکریان، که از بینوایان ایالات مفتوحه تشکیل میشدند، غالباً به حمله علیه ثروتمندان میپیوستند، و حس میکردند خدماتی که به کشور میکنند آنان را محق میکند که مالیاتهای خراجگونه به عنوان دستخوش و هبه بگیرند و یا اصلاً به گونهای مستقیمتر مردم مرفهالحال را چپاول کنند. با افول تجارت، صنعت هم لطمه میخورد. از صادرات ایتالیا کاسته میشد، زیرا ایالات مفتوحه، به جای اینکه خریدار باشند، بیش از پیش در این زمینه رقیب ایتالیا میشدند؛ تاخت و تاز بربرها و دزدان دریایی راههای بازرگانی را به اندازۀ دوران قبل از پومپیوس ناامن میکرد. کاسته شدن از ارزش پول و قیمتهای متغیر سبب میشد که مردم رغبتی به طرحها و اقدامات طویلالمدت نداشته باشند. چون توسعۀ مرزها قطع شده بود، اقتصاد ایتالیا دیگر نمیتوانست از راه تأمین حوایج یا استثمار قلمرویی رو به توسعه شکوفان شود. سابقاً ایتالیا پولهای ممالک مفتوحه را جمعآوری میکرد و از این راهزنی غنی میشد؛ از این پس پول به سمت ایالات دارای فرهنگ یونانی میرفت و ایتالیا فقیر میگشت؛ ثروت روزافزون آسیای صغیر ایجاب میکرد که یک پایتخت شرقی جانشین رم شود. محصولات صنعتی ایتالیا به بازارهای داخلی آن پس رانده شده بود و مردم فقیرتر از آن بودند که بتوانند اجناسی را که میتوانستند تولید کنند بخرند. وجود راهزنان، مالیاتهای روزافزون، و خرابی راهها، که ناشی از کمبود برده بود، مانع تجارت میشد. کاخها بیش از گذشته از لحاظ صنعتی خودکفا میشدند، و مبادلۀ پایاپای با مبادلۀ پولی رقابت میکرد. تولید انبوه سال به سال جای خود را به دکانهای کوچک میداد که عمدتاً تقاضاهای محلی را برآورده میکردند.
اشکالات مالی پیش میآمد. فلزات قیمتی کم میشد: بهرهبرداری از معدنهای طلای تراکیا و معدنهای نقرۀ اسپانیا کاسته شده بود و داکیا نیز، با طلایش، به زودی توسط آورلیانوس به دیگران واگذار میشد. سیم و زر بسیاری صرف هنرها و تزیینات شده بود. در برابر این نایابی، هنگامی که جنگ تقریباً دایمی بود، امپراتوران، از زمان سپتیمیوس سوروس، بارها نرخ مسکوکات را برای پرداخت هزینههای دولت و تدارکات نظامی تغییر دادند. در زمان نرون، عیار دینار رومی ده درصد؛ در عهد کومودوس، سی درصد؛ و در دوران سپتیمیوس، پنجاه درصد بود. کاراکالا به جای آن «آنتونینیانوس» را رواج داد که پنجاه درصد نقره داشت. در حدود سال ۲۶۰، این میزان به رد. دولت مقادیر بیسابقهای پول بیارزش سکه میزد. در بسیاری از موارد دولت برای وجوه نقد خود نرخ اجباری جهت ارزش اسمی آن معین میکرد و ضمناً میخواست که مالیات جنسی باشد یا به طلا پرداخته شود. قیمتها به سرعت بالا میرفت. در فلسطین، بین قرن اول و سوم، افزایش قیمت هزار درصد بود. در مصر، تورم به اندازهای از حد گذشته بود که یک پیمانه آرد که در قرن اول هشت دراخما میارزید در پایان قرن سوم ۱۲۰,۰۰۰ هزار دراخما ارزش داشت. دیگر ایالات مفتوحه به مراتب کمتر در مضیقه بودند، ولی به طور کلی تورم در بیشتر آنها قسمت اعظم طبقۀ متوسط را از هستی ساقط کرد، صندوقهای قرضالحسنه و موقوفات خیریه را خنثی و بیاثر کرد، مایۀ یأس در هر گونه سوداگری شد، و قسمت قابل ملاحظهای از وجوه سرمایهگذاری و سرمایۀ تجاری را، که زندگی اقتصادی امپراتوری بدان وابستگی داشت، از میان برد.
پس از پرتیناکس، امپراتورها از دیدن اینکه اشراف و بورژوازی بدین ترتیب لطمه خوردهاند ناخرسند نبودند. آنان خصومت طبقۀ سناتورها و بازرگانان بزرگ را با اصلیت اجنبی، استبداد نظامی، و سختگیری خود احساس میکردند. جنگ میان سنا و امپراتور، که از زمان نروا تا مارکوس آورلیوس قطع شده بود، از سر گرفته شد. فرمانداران با بذل و بخشش، توزیع وجوه، و انجام کارهای عامالمنفعه، عمداً اقتدار خود را بر پایۀ عنایت ارتش، بیچیزان، و دهقانان استوار میساختند.
امپراتوری فقط در قیاس با ایتالیا کمتر در عذاب بود. کارتاژ و افریقای شمالی، که از اشغالگران دورتر بودند، شکوفا میشدند، ولی مصر در اثر فرقهگرایی مخرب، قتل عام کاراکالا، کشورگشایی زنوبیا، مالیات سنگین، کار اجباری از روی بیعلاقگی، و مطالبهٔ سالیانۀ غله از سوی رم رو به انحطاط میرفت. آسیای صغیر و سوریه تجاوز و چپاول را تحمل کرده بودند، ولی صنایع قدیمی و دیرپای این دو کشور در میان همۀ سختیها پایدار مانده بود. یونان، مقدونیه، و تراکیا را بربرها ویران کرده بودند، و بیزانس از محاصرۀ سپتیمیوس سربلند نکرده بود. جنگ، با کشانیدن پادگانها و منابع رومی به مرز ژرمنها، سبب پیدایش شهرهای جدیدی مانند وین، کارلسبورگ، ستراسبورگ و ماینتس در امتداد رودخانهها شد. گل وضعش نابسامان بود و بر اثر حملات ژرمنها، که شصت شهر آن را غارت کرده بودند، دلسرد شده بود بیشتر شهرهای گل با دیوارهای جدید محصور میشدند و خیابانهای وسیع آن، که به سبک روم کشیده شده بود، از میان میرفت و به جای آن کوچههای نامنظم، که دفاع از آنها آسانتر بود — مانند عهد باستان و دورۀ قرون وسطی — به وجود میآمد. در بریتانیا نیز شهرها کوچکتر و کاخها بزرگتر میشدند. در اثر مبارزۀ طبقاتی و مالیات و عوارض سنگین، ثروت یا از میان میرفت یا در دهات نهفته میشد. امپراتوری با شهرنشین کردن و ترویج تمدن شروع شده بود، و اینک با بازگشت به زندگی روستایی و بربریت پایان مییافت.
نیمتاب شرک
نمودار فرهنگی قرن سوم تقریباً همان قوس نزولی ثروت و قدرت را میپیماید. معهذا، در این سالهای غمانگیز جبر حرفی (پارامتری)، بزرگترین نامها در رشتۀ حقوق روم، زیباترین نمونههای انتقاد ادبی باستان، چند بنای تاریخی از با شکوهترین آثار معماری روم، قدیمترین داستانهای رمانتیک، و بزرگترین رازور پدیدار گشتند.
در کتاب «گلچین ادبیات یونانی» زندگانی دیوفانتوس اسکندرانی (۲۵۰) با مطایبهای جبری چنین خلاصه شده است: کودکیش یک ششم عمرش طول کشید، پس از یک دوازدهم ریشش شروع کرد به روییدن، پس از یک هفتم دیگر زن گرفت، پسرش پنج سال بعد به دنیا آمد و نصف عمر پدر زنده ماند، پدر چهار سال بعد از پسرش مرد، پس دیوفانتوس هشتاد و چهار سال عمر کرد. اثر عمدهای که از او به یادگار مانده است، کتاب «علم حساب» است که رسالهای است در جبر و معادلات معینی را از درجۀ اول، معادلات معینی را از درجۀ دوم و معادلات نامعینی را تا درجۀ ششم حل میکند. مقدار مجهول را که ما با X نشان میدهیم، او «آریتموس» یعنی عدد مینامید و با حرف سیگمای یونانی مشخص میکرد؛ و برای قوههای دیگر الفبای یونانی را به کار میبرد. یک جبر بدون نماد قبل از او نیز وجود داشت: افلاطون برای ورزش و تفریح اذهان جوان مسئلههایی مانند توزیع سیب به نسبتهای معین بین چندین نفر را توصیه کرده بود؛ و همچنین ارشمیدس در قرن سوم ق م معماهایی مشابهی پیشنهاد کرده بود. مصریان و یونانیان مسائل هندسه را با روشهای جبری اما بدون استفاده از پارامترهای جبری حل کرده بودند. احتمالاً دیوفانتوس تنها به روشهایی که معاصرانش با آن آشنا بودند نظام بخشیده است؛ و تصادف روزگار آنها را حفظ کرده است. بدین ترتیب، از طریق آثار علمای جبر عرب، میتوان تاریخچۀ نشانهگذاری اسرارآمیز و جسورانهای را که در صدد است همۀ رابطههای کمی جهان را با فرمول بیان کند تا به دیوفانتوس دنبال کرد.
پاپینیانوس، پاولوس، و اولپیانوس، مثلث پرافتخار حقوق رومی، همگی در زمان سپتیمیوس سوروس به قدرت رسیدند. هر سه نفر، به عنوان فرمانده پاسداران امپراتور، در واقع صدراعظم کشور بودند، و هر سه تن حکومت سلطنتی مطلقه را، به عنوان تفویض سلطنت از طرف ملت به امپراتور، توجیه کردند. «پرسشها» و «پاسخها»، اثر پاپینیانوس، از لحاظ وضوح، انسانیت، و عدالت به اندازهای ممتاز بودند که یوستینیانوس در مجموعههای خود خیلی از آنها را اقتباس کرد. کاراکالا وقتی گتا را کشت، پاپینیانوس را مأمور کرد یک دفاع قانونی دربارۀ این قتل بنویسد. پاپینیانوس امتناع ورزید و گفت: «ارتکاب برادرکشی آسانتر از توجیه آن است.» کاراکالا فرمان داد تا سرش را ببرند. سربازی این کار را با تبر در حضور امپراتور به انجام رساند. دومیتیوس اولپیانوس، به عنوان حقوقدان، با همان روح انسانیت، دنبالۀ کار پاپینیانوس را گرفت. به حکم عقاید حقوقی خویش از بردگان به عنوان اینکه طبیعتاً آزادند، و از زنان به عنوان اینکه دارای همان حقوق مردها هستند دفاع میکرد. مانند بسیاری از آثار برجسته در تاریخ حقوق، نوشتههای اولپیانوس در اساس عبارت از تنظیم آثار اسلافش بود؛ ولی احکامش به اندازهای قاطع بود که تقریباً یک سوم آنها در «خلاصۀ قوانین» یوستینیانوس آمده است. لامپریدیوس میگوید: «آلکساندر سوروس چون اصولاً با پیروی از نظرات اولپیانوس حکم راند، امپراتوری چنان برجسته بود.» معهذا، اولپیانوس چند تن از دشمنان خود را به قتل رسانید، و در عوض در سال ۲۲۸ دشمنانش در گارد سلطنتی او را کشتند؛ قتل وی گرچه قانونیتش به اندازۀ قتلهای وی نبود ولی نتیجۀ همان بود. دیوکلتیانوس مدارس حقوق را تشویق و به آنها کمک مالی کرد. دستور داد تا قوانین موضوعۀ پس از ترایانوس را در «قانون نامۀ گرگوریانوس» تدوین کنند. از این زمان تا دوران یوستینیانوس قانونشناسی به خواب زمستانی فرو رفت.
نقاشی در قرن سوم، با سبکهای پومپیی و اسکندریه ادامه یافت. آثار ناچیزی که از این دوره باقی مانده است شرقی و خام است، و تقریباً گذشت روزگار آنها را زدوده است. مجسمهسازی رونق داشت زیرا بسیاری از امپراتوران دستور میدادند که مجسمهشان را بسازند. در این عصر مجسمهسازی در قید چهرهنمایی بود، ولی به طوری حقیقت را منعکس میکرد که مایۀ تعجب است و از این حیث هیچ عصری از آن دوران پیش نجسته است. اینکه کاراکالا به یک مجسمهساز اجازه داد او را با قیافۀ یک آدم خشن وحشی با موهای مجعد، آنچنانکه در موزۀ ناپل دیده میشود، بنمایاند، باید به حساب کارهای خوب کاراکالا گذاشت، مگر اینکه حاکی از کندذهنی او باشد. دو مجسمۀ عظیم متعلق به این دوره است: «گراز فارنزه» و «هرکولس فارنزه» که هر دو به طور اغراقآمیز و ناخوشایندی متحجر هستند، ولی در آنها استادی فنی بکری به چشم میخورد. ظاهراً برخی از مجسمهسازان نیز به سبک کلاسیک وفادار بودهاند، مانند نقوش برجستۀ سادۀ تابوت آلکساندر سوروس و «تابوت جنگ لودوویزی». اما نقوش برجستۀ طاق نصرت سپتیمیوس سوروس در رم، سادگی و لطف سبک آتنی را به سود رجولیت خشن و برجسته، که نشانۀ بازگشت ایتالیا به بربریت است، کنار میگذارد.
معماری رم در این عصر غریزۀ تعالیجوی رومیان را از راه بزرگ کردن ابعاد به حد کمال رساند. سپتیمیوس آخرین کاخ امپراتوری خود را روی تپۀ پالاتینوس با یک جناح شرقی هفت طبقه ساخت که به «هفت ایوان» معروف بود. یولیا دومنا برای «حیاط وستا» و برای معبد زیبای وستا، که هنوز در بالای فوروم دیده میشود، وجوه لازم را تهیه کرد. کاراکالا برای سراپیس، همراه ایسیس، پرستشگاهی ساخت که قطعات جالبی از آن موجود است. گرمابههای کاراکالا، که در زمان آلکساندر سوروس به پایان رسید، از شگفتانگیزترین ویرانههای جهان به شمار میروند. این بنا هیچ چیزی به علم معماری نیفزود، زیرا در آن اساساً از سبک گرمابههای ترایانوس پیروی شده است، ولی تودۀ درهم فشردۀ آن شخصیت قاتل گتا و پاپینیانوس را بخوبی منعکس میساخت. قسمت اصلی آن، که از آجر و ساروج بود. نود هزار متر مربع وسعت داشت، یعنی بیش از مجموع مساحت زیر بنای کاخ پارلمنت انگلستان و وستمنسترهال. پلکان پرپیچ و خمی به بالای دیوارها راه میبرد. در اینجا بود که شلی بعدها «پرومتئوس بند گسسته» را نوشت. اندرون آن با تعداد بسیاری مجسمه تزیین شده بود و دویست ستون از خارا، مرمر سفید، و سنگ سماق داشت. در کف و جدارهای مرمر صحنههایی با موزاییک تعبیه شده بود. آب از دهانههای بسیار بزرگی از نقره در استخرهایی میریخت که در آن هزار و ششصد تن میتوانستند با هم آبتنی کنند. گالینوس و دکیوس نیز چنین گرمابههایی ساختند. برای حمامهای دکیوس، مهندسان رومی روی بنایی ده ضلعی گنبدی گرد برافراشتند و آن را روی شمعهای پشتیبانی، که در زاویههای ده ضلعی تعبیه گشته بود، تکیه دادند. این روش پیش از آن چندان معمول نبود، ولی بعداً بیشتر متداول شد. در سال ۲۹۵، ماکسیمیانوس ساختن عظیمترین «گرمابه»ها از یازده حمام سلطنتی را شروع کرد، و با فروتنی عجیبی آنها را «گرمابههای دیوکلتیانوس» نام نهاد. در این حمامها سه هزار و ششصد نفر میتوانستند، در آن واحد، استحمام کنند. ورزشگاهها سالنهای کنسرت و سخنرانی نیز بنا میشد. از روی «تپیداریوم» (قسمتی از فضای گرمابههای بزرگ روم برای استحمام با آب ولرم) این گرمابهها بود که میکلانژ طرح سانتاماریا دلیی آنژلی را ریخت که پس از کلیسای سان پیترو وسیعترین کلیسای روم به شمار میرود. در ایالات مفتوحه نیز بناهایی ساخته شدند که کمتر از اینها عظیم نبودند. دیوکلتیانوس ساختمانهای بسیاری در نیکومدیا، اسکندریه، و انطاکیه ایجاد کرد. ماکسیمیانوس، میلان را بیاراست؛ گالریوس، سیرمیوم را؛ و کنستانتیوس، ترو را.
ادبیات شکوفایی کمتری داشت، زیرا غالباً نمیتوانست از ثروتهایی که در دست امپراتور تمرکز داشت استفاده کند. کتابخانهها لااقل از حیث تعداد و ابعاد رو به افزایش میرفتند. یک پزشک قرن سوم مجموعهای مرکب از شصت و دو هزار جلد کتاب داشت و «کتابخانۀ اولپیانوس» به خاطر آرشیوهای تاریخیش مشهور بود. دیوکلتیانوس دانشمندانی را به اسکندریه فرستاد تا در آنجا متنهای کلاسیک را استنساخ کنند و رونوشتهای آنها را به کتابخانههای روم بیاورند. فضلا نیز عدهشان بسیار بود و محبوبیت عامه داشتند. فیلوستراتوس در اثر خود به نام «شرح حال سوفسطاییان» از آنها یاد میکند. فرفوریوس کار فلوطین را دنبال میکرد، به مسیحیت میتاخت، و جهانیان را به گیاهخواری دعوت مینمود. یامبلیخوس میکوشید تا فلسفۀ افلاطون را با الاهیات مشرکان هماهنگ سازد، و در این زمینه به حد کافی کامیاب بود که بتواند الهامبخش امپراتور یولیانوس شود. دیوگنس لائرتیوس تراجم احوال و عقاید فیلسوفان را به صورت مستخرجات و قصههای بسیار جالب درآورد. آتنایوس نوکراتیسی، پس از اینکه تمام کتابهای کتابخانههای اسکندریه را خواند، دانستههای خویش را در اثری به نام «سوفسطاییان بر سر خوان» گرد آورد که گفتگوی کسالتآوری است دربارۀ غذاها، سوسها، فواحش، فیلسوفان، و لغات، اما جسته و گریخته به شرح آداب و رسوم قدیم یا یادی از یک مرد بزرگ نیز میپردازد که لطفی به کتاب میبخشد، لونگینوس، که احتمالاً اهل پالمورا بود، اثری درخشان به نام «دربارۀ متعالی» نگاشت. وی در این کتاب به این استدلال میپردازد که لذت خاص ادبیات معلول نشئهای است که از فصاحت نویسنده به خواننده دست میدهد، و فصاحت نویسنده خود ناشی از نیروی اعتقاد و خلوص شخصیت اوست.
دیون کاسیوس کوککیانوس، از اهالی نیکایای بیتینیا، در پنجاه سالگی شروع به نوشتن «تاریخ روم» کرد (۲۱۰؟). هنگامی که آن را به پایان رسانید هفتاد و چهار سال داشت؛ این اثر مشتمل بر تاریخ روم از زمان رومولوس تا روزگار خود او بود. از هشتاد کتاب این تاریخ کمتر از نصف آن باقی است، ولی همین نصف هم برای پر کردن هشت مجلد قطور کافی است. این اثر دامنهای گسترده دارد، ولی از لحاظ کیفیت عالی نیست. در آن روایات زنده، گفتارهای روشنکننده، و جملات معترضۀ فلسفی دیده میشود و اکثر هم مبتذل و محافظهکاران نیستند. ولی مانند آثار لیویوس در نتیجۀ «پیشگوییها» از شکل افتاده است. دیون مانند تاسیت از اقلیت سنا ستایشی مفصل گزارش میکند و، مانند همۀ تاریخهای روم، داستانپردازیش با پست و بلندیهای سیاست و جنگ سخت بستگی دارد — گویی زندگی مدت هزار سال جز مرگ و مالیات چیز دیگری نبوده است.
برای تاریخنگار اندیشهها آنچه بیش از این مردان محترم و پرافتخار اهمیت دارد پیدایش رمان رمانتیک در این قرن است. رمان رمانتیک با «کوروپایدیا»ی گزنوفون، اشعار عاشقانۀ کالیماخوس، افسانههای بسیار در باب اسکندر، و «داستانهای ملطی» آریستیدس و دیگران در قرن دوم ق م و بعد از آن دوران آمادگی طولانیای را پشت سر گذاشته بود. این داستانهای عشقی و پرماجرا جمعیت یونیایی روم را که سنت کلاسیک داشتند اما خلق و خویشان شرقی بود، و شاید اکنون از نظر خونی نیز شرقی شده بودند، بسیار خوش میآمد. پترونیوس در رم، آپولیوس در افریقا، لوکیانوس در یونان، و یامبلیخوس در سوریه رمان پیکارسک را به شیوههای گوناگون توسعه دادند بیآنکه روی عشق تکیۀ ویژه کنند. در قرن اول میلادی، به مناسبت افزایش عدۀ زنان کتابخوان، ماجراهای عاشقانه نیز در رمانهای ماجرایی وارد شد.
قدیمیترین نمونهای که در این زمینه موجود است «آیتیوپیکا» یا «حکایات مصری» اثر هلیودوروس اهل امساست. دربارۀ تاریخ نگارش آن نظرهای متفاوتی وجود دارد، اما میتوان عجالتاً آن را به قرن سوم منسوب کرد. این اثر با سبکی شروع میشود که به سبب قدمتش حرمت دارد:
روز لبخند شادمانیش را آغاز کرده بود و آفتاب قلۀ تپهها را روشن میساخت که گروهی از مردان مسلح و شبیه دزدان دریایی که تا قلۀ کریوه مشرف به دهانۀ هراکلئوسی رود نیل بالا رفته بودند، ایستادند و دریا را زیر نظر گرفتند. چون هیچ بادبانی که مایۀ امید آنها به گرفتن غنایم باشد ندیدند، دیدگان را به سوی ساحل که در زیر پایشان بود، برگرداندند و چنین دیدند.
سپس بیمقدمه با جوان ثروتمند و زیبا، تئاگنس، و شاهزاده خانم دوستداشتنی و اشکباری به نام خاریکلئا رو به رو میشویم. این دو تن را دزدان دریایی دستگیر کردهاند و در میان آنان چندان حوادث ناگوار، سوءتفاهمات، نبردها، قتلها، و وصلتها، برایشان پیش میآید که میتواند مایۀ کار یک رمان امروزی موفق قرار گیرد. در آثار پترونیوس و آپولیوس عفت دختران مطلبی فاقد اهمیت است و فقط به طور گذرا بدان پرداخته میشود، حال آنکه در این داستان محور و اساس قصه همین نکته است. هلیودوروس در این حکایت بکارت خاریکلئا را در طی یک سلسله حوادث همیشه در آخرین لحظه حفظ میکند و موعظههای مذهبی قانعکنندهای دربارۀ زیبایی و لزوم عفت در زن مینگارد. احتمالاً این اثر تا اندازهای متأثر از مسیحیت بوده است، و در واقع نیز روایتپردازان نویسندۀ آن را به مقام اسقف مسیحی تسالونیکا رساندند. در هر حال «آیتیوپیکا» نادانسته سلسلۀ بیپایانی از داستانهای مشابه را به دنبال آورد: در واقع این داستان الگوی «پرسیلس ای سیگیسموندا»ی سروانتس، سرگذشت کلوریندا در کتاب «رهایی اورشلیم» تاسو، و رمانهای مفصل مادام دوسکودری قرار گرفت. در این کتاب همۀ شیرینیها، نشانیها، ناله و زاریها، و غش و ضعفهای عشق، و پایانهای خوش هزاران هزار داستان دلپذیر آمده است، این کتاب «کلاریساهارلوو»یی ۱۵۰۰ سال پیش از ریچاردسن است.
معروفترین داستان عاشقانه در نثر دورۀ باستان «دافنیس و خلوئه» است. از نویسندۀ آن جز نامش، لونگوس، اطلاع دیگری نداریم، و فقط حدس میزنیم که در قرن سوم میزیسته است. دافنیس را، که در حین تولد سر راه گذاشته شده است، چوپانی نجات و پرورش میدهد. دافنیس خود نیز چوپان میشود. قسمتهای بسیار عالی در توصیف روستاها خواننده را به این فکر میاندازد که لونگوس، مانند تئوکریتوس شاعر یونانی که سرمشق اوست، پس از اقامت طولانی در شهر به روستا رفته است. دافنیس عاشق یک دختر دهقان میشود که او را هم در کودکی از سر راه برداشتهاند. این دو تن با رفاقت دلانگیزی گلههایشان را به چرا میبرند. معصومانه و برهنه با هم شنا میکنند، سپس با بوسهای بیمقدمه یکدیگر را مست میسازند. همسایۀ پیری برایشان توضیح میدهد که چرا از آن هنگام به بعد تبدار شدهاند، و از روی دوران جوانی خود و از بیماری عشق پرشور برایشان سخن میگوید. «نه در فکر خوردن بودم، نه در بند آشامیدن، نمیتوانستم بیاسایم، خواب نداشتم. روحم از غم و اندوه به ستوه آمده بود. قلبم با شتاب میزد، اعضایم را سردی مرگباری فرا میگرفت». سرانجام پدرانشان، که اینک متمول شدهاند، این دو دلداده را پیدا میکنند و آنان را از ثروت بینیاز میسازند. ولی دافنیس و خلوئه نمیپذیرند و به زندگانی چوپانی محقر خویش باز میگردند. این داستان که به توسط آمیو به سال ۱۵۵۹ به زبان فرانسه سلیسی ترجمه شد سرمشق برناردن دوسنپیر در نگارش «پل و ویرژینی» و الهامبخش نقاشیها، اشعار، و آهنگهای بیشمار قرار گرفت.
مشابه این اثر قطعه شعری است که به نام «شب زندهداری ونوس» معروف است. کسی نمیداند این شعر توسط چه کسی و در چه تاریخی انشا شده است، احتمالاً باید مربوط به همین قرن سوم باشد. موضوع آن همانند خطابۀ لوکرتیوس و رمان لونگوس است: الاهۀ عشق، با فروزان ساختن هر جنبده با شوری نسنجیده، آفرینندۀ راستین جهان است:
فردا بگذار کسی که هیچگاه عشق نورزیده است عشق بورزد؛
فردا بگذار کسی که در گذشته عشق ورزیده است عشق بورزد.
بهار شیرین فرا رسیده و سرود عشق سر داده است؛
جهان از نو پدید گشته، و عشق بهاری
پرندگان را به جفتگیری وا میدارد، و همۀ بیشههای منتظر
گیسوان خود را زیر بارانهای بهار میگشایند.
فردا بگذار عشق بورزد، آن که هیچگاه عشق نورزیده،
و بگذار عشق بورزد آن که در گذشته عشق ورزیده است.
و بدین سان این اشعار ناب جریان مییابد و اثر عشق را در باران بارور، در شکلهای گلها، در ترانههای جشنهای شادمانه، در کوششهای ناشیانۀ جوانان آرزومند، و در میعادهای خجولانه در بیشهها میجوید و پس از هر قطعه این ترجیعبند نغر و پرمغز را از نو تکرار میکند: «فردا بگذار عشق بورزد آن که هرگز عشق نورزیده است، فردا بگذار عشق بورزد آن که در گذشته عشق ورزیده است.» در این واپسین نظم بزرگ غنایی دوران پیش از واسطۀ مسیحیت وزن دو هجایی شدید - ضعیف سرودهای قرون وسطی دیده میشود و به عنوان پیشدرآمدی خوشآهنگ بر هنر تروبادورها به گوش میرسد.
حکومت سلطنتی شرقی
هنگامی که کلاودیوس دوم از بیماری طاعون، که در میان گوتها و رومیان غوغا میکرد، به سال ۲۷۰ درگذشت، لشکریان پسر دهقانی از اهالی ایلیریا را به جانشینی او برگزیدند؛ این شخص دومیتیوس آورلیانوس نام داشت، و بر اثر نیروی جسمانی و نیروی ارادۀ خود از فروترین قشرها بالا آمده بود. لقبش «دست به شمشیر» بود. انتخاب مردی به امپراتوری که از دیگران نیز توقع همان انضباط سختی را داشت که خود مراعات میکرد، نشانۀ بیداری مجدد عقل سلیم در ارتش بود.
تحت رهبری او دشمنان روم، جز در کنار دانوب، همه جا به عقب رانده شدند. در آنجا آورلیانوس داکیا را به گوتها داد، زیرا امیدوار بود که در این ناحیه به منزلۀ سدی میان امپراتوری و قبایل وحشی برونمرزی خواهند شد. احتمالاً آلامانها و واندالها در نتیجۀ این تسلیم جسور شدند و بدین جهت به ایتالیا هجوم آوردند. ولی آورلیانوس در سه نبرد آنان را شکست داد و تار و مار کرد. چون قصد لشکرکشیهای دورتری را داشت و میترسید که در موقع غیبتش اقدام به حملۀ به رم بشود، سنا را متقاعد ساخت که مخارج برافراشتن حصارهای جدیدی را در پیرامون پایتخت بپردازد، و اصناف را بر آن داشت تا آن را بسازند. در همۀ شهرهای امپراتوری حصارهای بلند ساخته میشد، و این نشانۀ ضعف قدرت امپراتوری و پایان صلح معروف رومی بود.
آورلیانوس، چون حمله را بر دفاع ترجیح میداد، تصمیم گرفت با حمله به زنوبیا در خاورزمین و سپس به تتریکوس، که به عنوان غاصب سلطنت در گل جانشین پوستوموس شده بود، امپراتوری را احیا کند. در حالی که پروبوس سردار او مصر را از پسر زنوبیا پس میگرفت، آورلیانوس از بالکان و سپس از هلسپونتوس گذشت، لشکریان ملکه را در امسا شکست داد، و پایتختش را محاصره کرد. زنوبیا کوشید بگریزد و از ایران یاری جوید، ولی اسیر شد؛ شهر تسلیم گشت و امان یافت، اما لونگینوس به قتل رسید (۲۷۲). هنگامی که امپراتور سپاهیانش را به سوی هلسپونتوس میآورد، مردم پالمورا شوریدند و پادگانی را که او در آنجا گماشته بود قتل عام کردند. امپراتور، با شتابی قیصرآسا، عقبگرد کرد، شهر را از نو محاصره نمود و آن را بیدرنگ گرفت؛ این بار دستور غارت آن را داد، حصارهایش را با خاک یکسان کرد، تجارت آن را معدوم ساخت، و آن را به حال دهی متروک، که سابقاً بود و امروزه نیز هست، بر جای گذاشت. زنوبیا با زنجیرهای طلایی مایۀ آراستگی جشنهای پیروزی آورلیانوس در رم شد، و اجازه یافت باقی عمرش را در آزادی نسبی در تیبور بگذراند.
آورلیانوس در سال ۲۷۴ تتریکوس را در شالون شکست داد و گل، اسپانیا و بریتانیا را به امپراتوری بازگرداند. روم که از احراز مجدد مقام شامخ خود خوشحال بود، برای این کشورگشا به عنوان «احیاکنندۀ جهان» هلهله کرد و بر او آفرین خواند. آورلیانوس سپس به کارهای زمان صلح پرداخت، با اصلاح پول رومی تا اندازهای نظم اقتصادی را برقرار کرد، دولت را از نو سازمان داد، و همان انضباطی را که در احیای لشکر شده بود در مورد سازمان مزبور به کار بست. چون تا اندازهای آشفتگی اخلاقی و سیاسی رم را معلوم تفرقۀ مذهبی میدانست، و چون تحت تأثیر خدمات سیاسی مذهب در خاور زمین واقع شده بود، درصدد برآمد معتقدات قدیم و جدید را در کیش یکتاپرستی خدای آفتاب، و پرستش امپراتور به عنوان جانشین این خدا در روی زمین، وحدت بخشد. به لشکریانش و به سنا، که در این باره ابراز تردید میکردند، اطلاع داد که خدا او را امپراتور کرده است، نه انتخاب یا تأیید آنان. در رم معبد باشکوهی برای آفتاب ساخت که امیدوار بود در آن بعل امسا و خدای مهرپرستی با یکدیگر بیامیزند. حکومت سلطنتی و یکتاپرستی دوشادوش هم پیش میرفتند، و هر یک از آن دو در صدد بود به دیگری تکیه کند. سیاست مذهبی آورلیانوس میرساند که قدرت دولت رو به زوال است و قدرت مذهب اوج میگیرد. پادشاهان از آن پس دیگر به عنایت خدا پادشاه بودند. این مفهوم شرقی دولت بود که از قدیم در مصر، ایران، و سوریه رواج داشت. آورلیانوس با پذیرفتن آن جنبۀ شرقی حکومت سلطنتی را، که با الاگابالوس آغاز شده بود و در زمان دیوکلتیانوس و قسطنطین به کمال خود میرسید، تقویت کرد.
در سال ۲۷۵، هنگامی که آورلیانوس از تراکیا لشکرکشی میکرد تا حساب خود را با ایران تصفیه کند، یک گروه از افسرانش، که به اشتباه میپنداشتند قصد اعدام آنان را دارد، او را به قتل رسانیدند. ارتش، که از جنایات پیدرپی خود به وحشت افتاده بود، از سنا خواست که جانشینی برای او معین کند. هیچ کس آرزومند چنین افتخاری که تا این اندازه مرتباً منجر به مرگ میشد نبود. سرانجام تاکیتوس، که هفتاد و پنج سال داشت، به انجام این وظیفۀ سنگین تن در داد. این مرد مدعی بود که از نسل مورخ معروف میباشد و بخوبی مظهر تمام فضایلی بود که آن مورخ بدبین و کوتاهسخن موعظه میکرد. اما از فرسودگی پس از شش ماه سلطنت درگذشت. پاسداران، که از پشیمانی خود پشیمان شده بودند، امتیاز زور را دوباره به دست آوردند و پروبوس را به امپراتوری برگزیدند (۲۷۶ میلادی).
این انتخابی عالی بود و پروبوس شایستگی این نام را داشت، زیرا در دلاوری و پاکدامنی از همگنانش سر بود. این مرد ژرمنها را از گل بیرون راند، ایلیریا را از گرفتاری واندالها رهانید، دیواری میان راین و دانوب کشید، ایرانیان را با کلمهای به هراس انداخت، و در سراسر امپراتوری صلح و آرامش برقرار کرد. سپس در برابر ملتش متعهد شد که کاری کند که دیگر سلاح و سپاه و جنگی در کار نباشد و قانون بر سراسر کرۀ زمین حکمفرما شود. به عنوان مقدمۀ این مدینۀ فاضله، لشکریان خود را واداشت ایالات ویرانشده را آباد کنند، مردابها را زهکشی کنند، تاک بکارند، و کارهای عامالمنفعۀ دیگر انجام دهند. سپاهیان برآشفتند، او را به سال ۲۸۲ کشتند، برایش عزا گرفتند، و بنای یادبودی به نام او ساختند.
سپس دیوکلس، پسر یک غلام آزادشدۀ اهل دالماسی، را امپراتور خواندند. این شخص، که از آن پس خود را دیوکلتیانوس نامید، بر اثر استعدادهای درخشان و ملاحظهکاریهای با نرمشش به مقام کنسولی، پروکنسولی، و فرماندهی گارد کاخ سلطنتی ارتقا یافته بود. وی مردی نابغه بود که در جنگ مهارتی نداشت اما در کشورداری خبره بود. او پس از یک دورۀ آشفتگی، که از هرج و مرج فاصلۀ دوران برادران گراکوس تا زمان آنتونیوس هم بدتر بود، به تخت نشست. مانند آوگوستوس همۀ احزاب را سازش داد، همۀ مرزها را حفظ و حراست کرد، نقش دولت را گسترش داد، و ادارۀ کشور را بر یاری و صحهگذاری مذهب استوار ساخت، آوگوستوس امپراتوری را ایجاد کرد؛ آورلیانوس آن را نجات داد؛ و دیوکلتیانوس سازمان آن را تجدید کرد.
نخستین تصمیم حیاتی او وضع کشور و افول رم را آشکار ساخت. او مقام پایتختی را از رم سلب و ستاد امپراتوری را در نیکومدیا، واقع در آسیای صغیر در چند کیلومتری جنوب بیزانس، تأسیس کرد. سنا در رم ماند، کنسولها همچنان مراسم را برگزار میکردند، مسابقهها در آنجا انجام میشد، تودههای فشردۀ جمعیت همچنان در آنجا بودند، ولی قدرت و اداره از این مرکز افول اقتصادی و اخلاقی بیرون رفته بود. دیوکلتیانوس این تغییر را بر پایۀ ضرورت نظامی توجیه میکرد. لازم بود که از اروپا و آسیا دفاع شود. انجام این کار از شهری که بسیار دور بود و در جنوب کوههای آلپ قرار داشت میسر نبود. در سال ۲۸۶، سردار بسیار لایقی را به نام ماکسیمیانوس با خود در امپراتوری شریک ساخت و او را به دفاع از غرب مأمور کرد. ماکسیمیانوس هم نه رم بلکه میلان را پایتخت خود کرد. شش سال بعد، برای اینکه ادارۀ امور و دفاع آسانتر شود، هر یک از دو آوگوستوس «قیصری» به عنوان دستیار و جانشین خود انتخاب کردند: دیوکلتیانوس، گالریوس را برگزید که او هم سیرمیوم (میتروویکا در کنار رود ساو) را پایتخت خویش قرار داد و مسئول ایالات دانوب بود؛ و ماکسیمیانوس، کنستانتیوس کلوروس (رنگباخته) را به این سمت منصوب کرد و او هم آوگوستا ترویروروم (ترو) را پایتخت خود قرار داد. هر آوگوستوس تعهد میکرد که پس از بیست سال به نفع قیصر خود کنار رود، و قیصرش قیصر دیگری را منصوب کند تا به نوبۀ خود دستیار و جانشین او باشد. هر آوگوستوس دختر خود را به همسری قیصر میداد و بدین ترتیب پیوند خونی را به پیوند قانونی میافزود. بدین ترتیب دیوکلتیانوس امیدوار بود که از جنگهای جانشینی احتراز و امپراتوری در چهار نقطۀ سوقالجیشی علیه شورش داخلی و حملات خارجی در حال آمادهباش باشد. این ترتیبی زیرکانه بود و همۀ فضایل را داشت جز وحدت و آزادی.
حکومت سلطنتی تقسیم شد ولی مطلقه بود. هر یک از قوانین هر یک از زمامداران به نام هر چهار تن اعلام میشد و در سراسر امپراتوری معتبر بود. فرمان زمامداران بیدرنگ قانون میشد، بیآنکه احتیاج به صحهگذاری سنای روم باشد، همۀ کارمندان دولتی از سوی فرمانروایان چهارگانه منصوب میشدند، بوروکراسی عظیمی پنجههای خود را در مرز و بوم کشور فرو میبرد. برای تقویت بیشتر دستگاه، دیوکلتیانوس پرستش «نبوغ» امپراتور را به صورت پرستش خودش، به عنوان مظهر یوپیتر در روی زمین، درآورد، حال آنکه ماکسیمیانوس از روی فروتنی راضی شد که هرکولس باشد. حکمت و نیرو از آسمان نزول کرده بودند تا نظم و آرامش را روی زمین برقرار سازند. دیوکلتیانوس دیهیمی بر سر مینهاد که به صورت نواری دارای تزیینات سفید و مروارید دوزی بود و جامههایی از ابریشم زربفت میپوشید. کفشهایش به سنگهای قیمتی آراسته شده بود. در انتهای کاخ خویش جدا از دیگران به سر میبرد. کسانی که میخواستند او را ببینند میبایست از میان خواجهسرایان تشریفاتی و پردهداران صاحب عنوان، در واقع از صافی، میگذشتند، بایستی زانو میزدند و لبۀ شنل سلطنتی او را میبوسیدند. دیوکلتیانوس مردی آمیزگار بود و بیشک در زندگی خصوصی به تمام این اساطیر و مراسم میخندید، ولی سلطنت او فاقد صحۀ زمان بود و او امیدوار بود آن را برپایۀ متکی سازد، و با جنبۀ خدایی و حیثیت کاملا مذهبی به خود دادن مانع عصیان عوام و شورشهای لشکریان شود. آورلیوس ویکتور میگوید: «او خود را دومینوس (خداوندگار) مینامید، ولی رفتارش پدرانه بود.» این قبول استبداد شرقی از طرف فرزند یک غلام، این همانند کردن پادشاه و خدا نشانۀ انقطاع و شکست نهایی بنیانهای جمهوری عهد باستان و صرف نظر کردن از نتایج حاصل از ماراتون بود؛ و، مانند دورۀ اسکندر کبیر، بازگشتی به نظریههای دربارهای هخامنشیان، مصریان، بطالسه، اشکانیان، و ساسانیان به شمار میرفت. ساختار سلطنت بیزانسی و اروپایی تا هنگام انقلاب فرانسه از این حکومت سلطنتی شرقی گرفته شد. تنها کاری که باقی مانده بود این بود که حکومت سلطنتی شرقی را در یک پایتخت شرقی با یک کیش شرقی پیوند دهند. با دیوکلتیانوس بیزانتیسم (سبک حکومت بیزانس) آغاز شد.
سوسیالیسم دیوکلتیانوس
دیوکلتیانوس برای نوسازی هر یک از شئون دولت با نیروی قیصروار دست به کار شد. با ارتقا دادن بسیاری از کارمندان کشوری و لشکری به طبقۀ آریستوکراسی، و با تبدیل کردن آنان به یک قشر توارثی دارای سلسله مراتب کاملا شرقی و عناوین و القاب فراوان و تشریفات پیچیده، طبقۀ آریستوکراسی را دگرگون ساخت. او و همکارانش امپراتوری را به نود و شش ایالت تقسیم کردند که به هفتاد و دو اسقفنشین و چهار فرماندرای، دستهبندی میشدند، و برای هر ایالت رؤسای کشوری و لشگری گماردند. این دولتی آشکارا متمرکز بود که به خودمختاری محلی هم مانند دموکراسی به چشم تجملی ناشی از امنیت و صلح مینگریست، و برای دیکتاتوری خود ضروریات جنگی در جریان یا قریبالوقوع را بهانه میآورد. جنگها با موفقیتهای درخشان تعقیب میشد. کنستانتیوس بریتانیای شوریده را مطیع ساخت. گالریوس ایرانیان را چنان شکستی داد که بینالنهرین و پنج ایالت مفتوحه را در آن سوی دجله تسلیم کردند. برای یک نسل دشمنان رم سر جای خود نشانده شدند.
در سالهای صلح، دیوکلتیانوس و دستیارانش با مسائل ناشی از انحطاط اقتصادی مواجه شدند. برای غلبه بر کسادی و جلوگیری از انقلاب، وی اقتصاد با نقشه را جانشین قانون عرضه و تقاضا کرد. پول سالمی به جریان گذاشت که ثبوت وزن و خلوص طلای سکههای آن تضمین شده بود. این پول همین مشخصات را تا سال ۱۴۵۳ در امپراتوری شرقی حفظ کرد. مواد غذایی را میان بینوایان، خواه به رایگان خواه به بهایی معادل نصف بهای بازار غذا، توزیع کرد، و برای مبارزه با بیکاری به کارهای عامالمنفعۀ وسیعی دست زد. به منظور تأمین تدارکات شهرها و سپاه، بسیاری از رشتههای صنعت را زیر نظارت کامل دولت قرار داد و این کار را با وارد کردن غلات آغاز کرد؛ مالکان کشتیها، بازرگانان، و کارکنان کشتیهای تجارتی را وادار ساخت که این نظارت را بپذیرند، در عوض، دولت مشاغل و درآمد آنان را تضمین میکرد. از دیرزمانی دولت بیشتر معادن سنگ، نمکزارها و معادن فلزات را در تصرف خود داشت. از آن پس صدور نمک، آهن، طلا، شراب، گندم یا روغن به خارج از ایتالیا ممنوع گشت و ضمناً ورود همین فرآوردهها تحت نظم درآمد.
بنیادهایی که برای ارتش، ادارات، یا دربار کار میکردند تحت نظارت درآمدند. دولت از کارخانههای مهماتسازی، نساجی، و نانواییها حداقل معین تولید را میخواست، آن را به قیمتی که مناسب میدانست میخرید، و جمعیتهای سازندگان را مسئول میکرد که اوامر اجرا شود و کالاها با مشخصات مورد نیاز تولید شوند. اگر این شیوه به نتیجۀ مطلوب نمیرسید، کارخانه را کاملا ملی میکردند و کارگران وابسته به حرفهشان را در آنجا به کار میگماشتند. در زمان آورلیانوس و دیوکلتیانوس، به تدریج اکثریت بنگاههای صنعتی و مؤسسات در ایتالیا زیر نظارت دولت صنفی قرار گرفت. قصابان، نانوایان، بناها، سازندگان، شیشهگران، آهنگران، حکاکان تابع مقررات دولتی مفصلی بودند. رستووتزف میگوید: «مؤسسات مختلف بیشتر شبیه ناظران جزء امور خویش از سوی دولت بودند تا مالکین آن؛ و تحت تبعیت کارمندان دوایر مختلف و رؤسای واحدهای مختلف نظامی بودند.» جمعیتهای اصناف و صنعتگران امتیازات گوناگونی از طرف دولت داشتند، و غالباً سیاست دولت را تحت فشار قرار میدادند؛ در عوض، به عنوان ارگانهای ادارۀ امور ملی کار میکردند، نیروی کار برای امور دولتی فراهم میآوردند، و مالیات اعضایشان را از طرف دولت وصول میکردند. شیوههای نظارت دولتی مشابهی در پایان قرن سوم و آغاز قرن چهارم به صنایع اسلحهسازی، غذایی، و تهیۀ پوشاک ایالات نیز گسترش یافت. پل لویی میگوید: «در هر ایالت مفتوحه، پروکواتورهای مخصوصی فعالیتهای صنعتی را بازرسی میکردند. در هر شهر بزرگ، دولت مقتدرترین کارفرما میشد که یک سر و گردن از ارباب صنایع خصوصی، که زیر بار مالیات و عوارض پایمال میشدند، برتر بود.»
چنین سیستمی نمیتوانست بدون نظارت بر قیمتها کار کند. در سال ۳۰۱، دیوکلتیانوس و همکارانش یک «فرمان راجع به قیمتها» صادر کردند که حداکثر بهای قانونی همۀ اجناس و مزد کارهای مهم را در امپراتوری معین میساخت. مقدمۀ آن به محتکرانی میتازد که در «یک اقتصاد مبتنی بر قحط و غلا» بعضی از اجناس را از بازار بیرون بردهاند تا قیمتهای آنها را ترقی دهند:
کیست... که آن قدر حس انسانیت نداشته باشد که نبیند قیمتهای گزاف در بازارهای شهرهای ما معمول گشته، و نبیند که شهوت سودجویی را نه آذوقۀ فراوان کاهش داده است و نه سالهای پرمحصول؟ — به طوری که... انسانهای شریر وفور و فراوانی را ضایعۀ برای خود تلقی میکنند. مردمانی هستند که هدفشان کاستن رفاه و آسایش عمومی... و سودجویی از طریق رباخواری خانمانبرانداز است... در سراسر جهان حرص و آز غوغا میکند.... هر جا که لشکریان ما بناچار برای ایجاد امنیت عمومی پا میگذارند، سودجویان قیمتها را نه تنها به چهار یا هشت برابر حد معمول، بلکه به حدی تصورناکردنی بالا میبرند. گاهی سرباز کارش به جایی میرسد که مجبور است همۀ مواجب و جایزهاش را در یک خرید مصرف کند. بدین ترتیب کمکهای همۀ جهانیان برای حفظ سپاهیان بدل به منافع ننگآوری میشود که به جیب این دزدان میریزد.
این فرمان تا دورۀ ما معروفترین نمونۀ کوشش بود که برای تعویض قوانین اقتصادی با تصویبنامههای دولتی صورت میگرفت. شکست این برنامه سریع و کامل بود. بازرگانان موجودیهایشان را پنهان کردند، گرانی بیش از پیش شدت یافت. خود دیوکلتیانوس متهم به زمینهسازی ضمنی افزایش قیمتها شد. شورشهایی رخ داد، و لازم شد که از شدت وحدت فرمان بکاهند تا تولید و توزیع از نو جریان عادی پیدا کند. سرانجام قسطنطین این فرمان را لغو کرد.
نقطۀ ضعف این اقتصاد برنامهریزیشده این بود که از لحاظ اداری بسیار گران تمام میشد. تعداد کارمندان دفتری لازم برای این کار چنان زیاد بود که لاکتانتیوس — مسلماً با صلاحیت سیاسی — آن را معادل نیمی از جمعیت برآورد کرد. کارمندان وظیفهشان را برای پاکدامنی بشر خارج از توان خود یافتند، و نظارتشان جسته و گریختهتر از آن بود که بر دغا و دغل مردم چیره آید. برای تأمین هزینۀ بوروکراسی، دادگستری، ارتش، برنامۀ ساختمانی، و پخش کالا عوارض و مالیات به اوج سرسامآور بیسابقهای رسید. چون دولت هنوز با مسئلۀ توسل جستن به قرضههای عمومی برای پنهان داشتن ورشکستگی خود و به تعویق افکندن آشکار شدن این ورشکستگی آشنا نبود، مخارج کارهای هر سال میبایست با عایدات همان سال سر به سر شود. برای احتراز از وصول عایدات به صورت پول، که دائماً از ارزشش کاسته میشد، دیوکلتیانوس تصمیم گرفت، هر جا که ممکن باشد، مالیات به صورت جنسی وصول شود: مؤدیان ناچار بودند سهمیۀ خود را به انبارهای دولتی بیاورند، و باز سازمان وسیعی برای رساندن اجناس به مقصد نهایی ایجاد شد. در هر شهرداری، دکوریونها یا کارمندان شهرداری از نظر مالی مسئول هر گونه کاهش در پرداخت مالیات برآوردهشده برای محله یا منطقۀ خود بودند.
چون هر مشمولی در صدد گریز از مالیات بود، دولت یک نیروی پلیس مالیاتی مخصوص ترتیب داد تا میزان دارایی و درآمد هر فرد را معین کند. زنان، کودکان، و بردگان شکنجه میشدند تا ثروت یا درآمدهای پنهانی خانواده را بروز دهند؛ و برای هر گریز یا طفرهای مجازاتی سنگین وضع شد. در پایان قرن سوم، و بیشتر در قرن چهارم، فرار از مالیات در امپراتوری به صورت یک بیماری تقریباً همهگیر درآمد. اشخاص مرفهالحال داراییهاشان را پنهان میکردند، اشراف محلی خود را جزو طبقۀ وضیع یا مستضعف قلمداد میکردند تا از زیر بار انتخاب شدن برای مشاغل شهرداری شانه خالی کنند. صنعتگران از کار خود میگریختند، مالکانی که دهقان بودند اموال خود را بر اثر سنگینی فشار مالیات رها میکردند و به مزدوری میرفتند. بسیاری از روستاها و شهرها (از جمله تیبریاس در فلسطین)، به سبب عوارض و مالیات هنگفت، خالی از سکنه شدند. در پایان قرن چهارم، هزاران فرد به آن سوی مرزها گریختند تا به بربرها پناه ببرند.
احتمالاً برای متوقف ساختن این تحرک پرخرج، و برای تأمین صحیح خواربار جهت لشکریان و شهرها، و همچنین برای وصول مالیات لازم جهت کشور بود که دیوکلتیانوس به تدابیری دست زد که در واقع سبب استقرار سرفداری در دهات، کارخانهها، و اصناف شد. چون صاحبان زمین، از طریق سهمیۀ مالیاتی جنسی، مسئول میزان تولید اجارهدارانشان بودند، حکومت فرمان داد که اجارهدار باید تا پرداخت بدهیهای پرداختنشده یا عشریههایش قهراً در ملک بماند. تاریخ این تصویبنامۀ تاریخی را نمیدانیم، ولی به سال ۳۳۲ قانونی که قسطنطین وضع کرد آن را به قوت خود باقی دانست و تأییدش کرد، و اجارهدار را وابستۀ زمینی دانست که میکاشت؛ اجارهدار بدون اجازۀ مالک نمیتوانست زمین را ترک گوید. هنگامی که زمین به فروش میرفت، اجارهدار و خانوادهاش هم با آن به فروش میرفتند. در این باره تاریخ هیچ اعتراضی را از سوی اجارهدار نشان نمیدهد. شاید این قانون به عنوان تضمین امنیتشان به آنان ارائه شده باشد، همانگونه که در آلمان امروزه عمل میشود. در هر حال، با این ترتیب و با روشهای دیگری، کشاورزی در قرن سوم از مرحلۀ بردگی به وسیلۀ آزادی به مرحلۀ سرفداری درآمد و پا به دوران قرون وسطی نهاد.
شیوههای ثبات اجباری مشابهی در صنایع نیز به کار رفت. نیروی کار در قید شغلش «منجمد» شد، و تغییر حرفه بدون اجازۀ دولت ممنوع اعلام شد. هر انجمن یا صنف وابستۀ صناعت یا وظیفهاش بود، و هیچ کس حق نداشت صنفی را که در آن ثبت نام کرده بود ترک گوید. عضویت در این یا آن صنف برای همۀ افرادی که تجارت میکردند یا به صنعت اشتغال داشتند اجباری بود. پسر موظف بود به کار پدرش ادامه دهد. هرگاه کسی میخواست جای خویش یا اشتغال خود را عوض کند، دولت به او خاطرنشان میساخت که ایتالیا در محاصرۀ بربرهاست و بنابر این هر کسی باید در پست خود بماند.
در سال ۳۰۵، طی تشریفات بسیار باشکوهی که در نیکومدیا و در میلان برگزار شد، دیوکلتیانوس و ماکسیمیانوس از سلطنت استعفا دادند، و گالریوس و کنستانتیوس کلوروس امپراتور شدند، یکی امپراتور شرق و دیگری امپراتور غرب. دیوکلتیانوس، که در آن موقع بیش از پنجاه و پنج سال نداشت، به کاخ بسیار وسیعش در سپالاتو پناه برد و هشت سال آخر عمرش را در آنجا گذرانید و انحلال حکومت چهار نفرۀ خود را، که دستخوش جنگ داخلی شده بود، به نظاره نشست، بیآنکه در آن مداخله کند. هنگامی که ماکسیمیانوس به او فشار آورد که دوباره قدرت را در دست گیرد و مبارزه را متوقف سازد، پاسخ داد که اگر ماکسیمیانوس کلمۀ زیبایی را که در باغش کاشته است میدید، از او نمیخواست که این لذت را فدای نگرانیها و خستگیهای فرمانروایی کند.
آسایش و کشتزار کلم حقش بود. به نیم قرن آشفتگی پایان داده بود، دولت و قانون را از نو مستقر ساخته بود، به صنایع ثبات و به تجارت امنیت بخشیده بود، و ایران را رام و بربرها را خاموش کرده بود. با وجود چند قتلی که کرد، رویهمرفته قانونگذاری صدیق و داوری عادل بود. بیشک بوروکراسی پرخرجی به وجود آورد؛ اقتصاد محلی را از میان برد؛ مخالفان را بسختی کیفر داد؛ کلیسا را، که ممکن بود در امر صلح و سلم عمومی برایش متحد مؤثری باشد، آزار و شکنجه کرد؛ و نیمی از جمعیت امپراتوری را به صورت جامعهای طبقاتی با دهقانانی بیسواد در یک طرف، و حکومت سلطنتی مطلقه در طرف دیگر در آورد. ولی وضعی که رم با آن مواجه بود اجازۀ اعمال سیاستی مبتنی بر آزادگی را نمیداد. مارکوس آورلیوس و آلکساندر سوروس در این باره کوشیده و شکست خورده بودند. چون کشور روم از همه سو با دشمن رو به رو بود، آنچه را که همۀ ملتها ناچارند در جنگهای قطعی بکنند کرد. استبداد رهبر نیرومند را پذیرفت، فوق هر تاب و توانی مالیات پرداخت، و آزادی فردی را کنار گذاشت تا آزادی دستهجمعی فراهم شود. دیوکلتیانوس کار آوگوستوس را با قیمتی گرانتر و در وضعی سختتر تکرار کرده بود. معاصران و اخلاف او، چون میدانستند که از چه سرنوشتی رهایی یافتهاند، او را «پدر عصر طلایی» مینامیدند. قسطنطین وارد خانهای شد که دیوکلتیانوس ساخته بود.
نوشته و پژوهش شده توسط دکتر شاهین صیامی