تلمود

تلمود مجموعه عظیمی از قوانین شفاهی و تفسیرهای یهودی است که طی قرن‌ها پس از نابودی معبد دوم تدوین شد. این کتاب شامل میشنا (تعالیم شفاهی اصلی) و گمارا (بحث‌ها و تفسیرهای گسترده) است. تلمود فلسطینی و بابلی هر دو بر پایه میشنا هستند اما در گمارا تفاوت دارند. تلمود پوشش‌دهنده الاهیات، اخلاق، شعایر دینی، قوانین، پزشکی، فولکلور و زندگی روزمره است و به عنوان پایه معنوی و حقوقی یهودیان پراکنده عمل کرد و هویت، اخلاق و امید آنان را در میان تبعید و آزار حفظ نمود. مطالعه آن شخصیت یهودی را شکل داد و بر انضباط، صدقه، خانواده و تعهد به تورات تأکید داشت.

تلمودمیشناگمارا

~59 دقیقه مطالعه • بروزرسانی ۱۰ فروردین ۱۴۰۵

تبعیدیان: ۱۳۵ تا ۵۶۵ میلادی

در قلمرو دنیای اسلام و دنیای مسیحیت، قومی ممتاز در برابر هر گونه سختی‌ها فرهنگ بی‌مانند خویش را حفظ کرد. در سایه کیش خود تسلی قلب یافت، با قوانین و اخلاقیات خود به سر برد، شاعران و دانشمندان و دانشوران و فیلسوفانی در خویش پروراند، و میان دو جهان کینه‌توز مسلمان و مسیحی، به عنوان حامل و عامل انتقال بذرهای بارآور، همت گماشت.

شورش برکوخبا مسلماً آخرین اقدامی نبود که یهودیان برای تحصیل مجدد آزادی یهودا - که پومپیوس و تیتوس نابودش کرده بودند - به عمل آوردند. در دوران امپراتوری آنتونینوس پیوس (۶۱ - ۱۳۸)، قوم یهود بار دیگر برای آزادی خویش سر به طغیان برداشت و توفیقی به دست نیاورد. ورود آنها به شهر مقدس‌شان ممنوع بود، مگر در سالروز دلخراش انهدام شهر، که در برابر پرداخت باجی مجاز بودند قدم به شهر گذارند و در کنار دیوارهای هیکل ویران‌شده خویش به ندبه پردازند. در فلسطین، که ۹۸۵ شهر با خاک یکسان شده و ۵۸۰٬۰۰۰ زن و مرد به قتل رسیده بودند، در خلال شورش برکوخبا، نفوس یهود به نصف میزان قبلی آن تقلیل یافته و قوم چنان در ورطه بدبختی فرو رفته بود که زندگی فرهنگیش تقریباً به تمامی فرو مرده بود. با تمام این اوصاف، در عرض یک نسل بعد از واقعه برکوخبا، مجلس بت دین یا شورای ملی یهود - دادگاهی مرکب از هفتاد و یک تن از حکمای ربانی دانشور و قانون‌گذاران - در شهر طبریه تأسیس شده، کنیسه‌ها و مدارس افتتاح شده، و بار دیگر امید بالا گرفته بود.

پیروزی مسیحیت مشکلات تازه‌ای به بار آورد. قسطنطین، امپراتور روم، قبل از آنکه به دین مسیح درآید، دیانت یهود را از لحاظ حقوقی با ادیان سایر اتباع خویش برابر ساخت. بعد از گرویدن وی به دین مسیح، سخت‌گیری‌ها و مشکلات جدیدی بر یهودیان تحمیل شد، و مسیحیان از حشر و نشر با آنها منع شدند. قسطنطین ربانی‌های یهود را تبعید کرد (۳۳۷) و وصلت مرد یهودی را با زن مسیحی جنایتی بزرگ شمرد. گالوس، برادر یولیانوس قیصر، چنان مالیات گزافی بر یهودیان بست که بسیاری از آنها برای پرداخت مطالبات وی ناگزیر از فروش اطفال خود شدند. در سال ۳۵۲، یهودیان بار دیگر علم شورش برافراشتند و پایمال شدند. صفوریه با خاک یکسان شد، طبریه و سایر شهرها تا حدی ویران شدند، هزاران نفر یهودی به قتل رسیدند، و هزاران تن به بردگی افتادند. در سال ۳۵۹، وضع یهودیان فلسطین به چنان درجه‌ای تنزل یافت و ارتباط آنان با دیگر جوامع یهود به حدی دشوار شد که «ریش‌گالوتا»ی آنها، هیلل دوم، ناگزیر، از حقی که در تعیین تاریخ اعیاد برای عموم یهودیان داشتند چشم پوشید و، به منظور آنکه جماعات یهودی در هر جا در تعیین موعد این اعیاد استقلال داشته باشند، گاهنامه‌ای منتشر ساخت که تا به امروز در میان یهودیان جهان رواج دارد.

با جلوس یولیانوس چند صباحی یهودیان از این مصائب رستند. وی مالیات‌های آنها را کاهش داد، قوانین ناعادلانه را لغو کرد، امور خیریه عبری‌ها را ستود، و یهوه را «خدای بزرگی» شناخت. یولیانوس از بزرگان یهود علت متروک گذاشتن قربانی کردن حیوانات را جویا شد. چون جواب دادند که به موجب قوانین آنها چنین امری فقط در هیکل اورشلیم مجاز گردیده است، فرمان داد که هیکل باید از نو ساخته و هزینه ساختمان آن از خزانه مملکتی پرداخته شود. اورشلیم دوباره به روی یهودیان گشوده شد. اینان از هر گوشه فلسطین و از هر ایالتی از ایالات روم به آن شهر رو آوردند. مردان، زنان، و کودکان برای بازسازی هیکل جدید زحمت کشیدند، و پس‌انداز و جواهرات خویش را صرف تهیه اثاثه آن کردند. به سهولت می‌توان شادکامی قومی را که مدت سه قرن برای چنین روزی (۳۶۱) دعا کرده بود تصور کرد. لکن هنگامی که مشغول کندن پی آن بنا بودند، شعله‌های آتش از زمین زبانه کشید و چند تن از کارگران را به هلاکت رساند. کار با شکیبایی از سر گرفته شد، اما تکرار همان رویداد، که یحتمل ناشی از انفجار گازهای طبیعی بود، ساختمان هیکل را متوقف و کارگران را دلسرد ساخت. مسیحیان از این واقعه که به ظاهر یک نهی الاهی بود شادمان، و یهودیان متحیر و سوگوار گشتند. سپس مرگ ناگهانی یولیانوس فرا رسید. مخارجی که از خزانه دولت به این کار تخصیص داده شده بود موقوف گردید. قوانین قدیمی‌ای که فعالیت‌های یهودیان را محدود می‌کرد از نو برقرار و سخت‌تر شد. و یهودیان، که بار دیگر از اورشلیم بیرون رانده شده بودند، به دهکده‌های خویش بازگشتند تا با فقر و دعاهای خویش روزگار بگذرانند. اندکی پس از این واقعه، بنا به نوشته هیرونوموس، نفوس یهود فلسطین «فقط یک دهم جمعیت سابق آن شد.» در سال ۴۲۵، تئودوسیوس دوم مقام ریش‌گالوتای فلسطین را منحل کرد. کلیساهای مسیحی یونانی جانشین کنیسه‌ها و مدارس شد و بعد از بلوای مختصری در سال ۶۱۴، فلسطین از زعامت عالم یهود دست کشید.

نباید یهودیان را به این خاطر شماتت کرد که انتظار داشتند در کشورهایی که مسیحیت کمتر رخنه کرده بود آسوده‌تر باشند. برخی به سمت مشرق کوچ کرده متوجه بین‌النهرین و ایران شدند و یهودیت بابل را، که از «اسارت» یهودیان در ۵۹۷ ق.م به بعد هرگز از میان نرفته بود، تقویت کردند. در ایران نیز یهودیان حق تصدی مناصب دولتی را نداشتند، لکن چون کلیه ایرانیان نیز به جز طبقه اشراف از این حق محروم بودند، این محدودیت کمتر مایه رنجش خاطر یهودیان می‌شد. در ایران چند بار یهودیان مورد تعقیب و آزار قرار گرفتند. لکن مالیات آن قدرها کمرشکن نبود، دولت معمولا با آنها نظر مساعد داشت، و سلاطین ایران ریش‌گالوتای یهود را به رسمیت می‌شناختند و وی را محترم می‌داشتند. در آن عهد خاک عراق مشروب و حاصلخیز بود. و یهودیان آن سرزمین کشاورزانی مرفه و همچنین سوداگرانی با درایت گشتند. برخی از آنها، از جمله دانشوران مشهور، از راه آبجوسازی ثروتی به هم زدند. اجتماعات یهودی در ایران بسرعت رو به افزایش نهاد، زیرا قوانین ایران چندگانی را، به عللی که در قوانین اسلام دیدیم، مجاز می‌دانست، و یهودیان هم بدان عمل می‌کردند. دو تن از ربانی‌ها، راب و نهمن به هنگام سفر، به هر شهر می‌رسیدند معمولا متعه‌گیری را تبلیغ می‌کردند و برای جوانان محل سرمشق زندگی زناشویی، در برابر زندگی جنسی بی‌بندوبار بودند. در نهاریا، سورا، پومبدیطا (واقع در بین‌النهرین) برای تعلیمات عالیه مدارسی دایر گردید که نظرات دینی و دانشی آنها در تمام دوران «پراکندگی» قوم یهود گرامی و محترم شمرده می‌شد.

در خلال این احوال پراکندگی یهودیان در سراسر اراضی مدیترانه ادامه یافت. بعضی به جماعات یهودی سوریه و آسیای صغیر پیوستند. برخی، با وجود خصومت امپراتوران یونانی و ریش‌گالوتاها، به سوی قسطنطنیه رهسپار شدند. جماعتی از فلسطین رو به جنوب نهاده و به عربستان رفتند، و در آنجا در کنار هم‌نژادان سامی خویش یعنی اعراب از آرامش و آزادی دینی برخوردار شدند، مناطقی مانند خیبر را بتمامی اشغال کردند، تقریباً از لحاظ عده با اعراب یثرب (مدینه) برابر شدند، بسیاری را به کیش خویش درآوردند، و افکار اعراب را از برای پذیرش آرای یهودیتی که در قرآن است آماده ساختند. پاره‌ای از دریای سرخ گذشته به حبشه راه یافتند، و در آنجا چنان بسرعت زاد و ولد کردند که، بنابر آنچه گفته می‌شد، در سال ۳۱۵، نیمی از جمعیت آن خطه یهودی بودند. نیمی از کشتیرانی اسکندریه به دست یهودیان افتاد و پیشرفت روزافزون آنها در آن شهر تهییج‌پذیر مایه برافروختن شعله‌های دشمنی مذهبی شد.

جماعات یهودی در کلیه شهرهای آفریقای شمالی و در سیسیل و ساردنی گسترش یافتند. در ایتالیا عده آنها بسیار بود، و هر چند که گاهی مورد اذیت و آزار نفوس مسیحی قرار می‌گرفتند، با این همه، اغلب در کنف حمایت امپراتوران مشرک، امپراتوران مسیحی، تئودوریک اول، و پاپ‌ها بودند. در اسپانیا، قبل از قیصر، اماکنی یهودی‌نشین به وجود آمده بود و، بی‌آنکه کسی متعرض آنها شود، در دوران حکومت امپراتور مشرک، رشد و گسترش یافته بودند. در دوران سلطه ویزیگوت‌های پیرو آریانیسم به رفاه و آسایش رسیدند، لکن بعد از آنکه رکارد، شاه ویزیگوت‌های اسپانیا (۵۸۶ - ۶۵۱)، اعتقادنامه نیقیه را پذیرفت، یهودیان سخت مورد تعقیب و آزار قرار گرفتند. در سرزمین گل، تا تصویب احکام و قوانین سخت سومین و چهارمین شورای اورلئان (۵۳۸ ، ۵۴۱) یعنی یک نسل بعد از غلبه کلوویس مسیحی ارتدوکس بر آن خطه، که به دست ویزیگوت‌های پیرو آریانیسم اداره می‌شد، هیچ گونه اثری از اذیت و آزار یهودیان دیده نمی‌شود. در حدود سال ۵۶۰، مسیحیان اورلئان یک کنیسه یهود را به آتش کشیدند. یهودیان عرضی به پیش گونترام شاه فرانک‌ها فرستادند تا کنیسه آنها از خزانه مملکتی بازسازی شود، همچنان‌که تئودوریک در مورد مشابه آن چنین کرده بود. گونترام از انجام این کار سرباز زد و به همین مناسبت هم گرگوریوس توری خطاب به وی گفت: «ای سلطانی که به خاطر خردی شگرف، شکوه بر تو می‌برازد.»

یهودیان «پراکنده» هماره از این قبیل شداید کمر راست کردند. با بردباری بازسازی کنیسه‌ها و تجدید حیات خود را از سر گرفتند. رنج کشیدند، داد و ستد کردند، وام دادند، دعا کردند و امیدوار شدند، زاد و ولد نمودند و جمعیت بسیاری را تشکیل دادند. مقرر شد که هر جمعیتی که سکنا می‌گزید، به هزینه عمومی، دست کم یک دبستان و یک دبیرستان را، که معمولا هر دو در خور کنیسه بودند، دایر نگاه دارد. به دانشوران توصیه شده بود که در شهری که فاقد این مدارس بود رحل اقامت نیفکنند. زبان عبادت و آموزش عبری بود. زبان محاوره روزمره در شرق آرامی و در اروپای شرقی و مصر یونانی بود. و در جاهای دیگر یهودیان به زبان مردم محل گفتگو می‌کردند. موضوع اصلی تعلیم و تربیت یهودیان دین بود. فرهنگ دنیوی را در این زمان تقریباً نادیده می‌انگاشتند. قوم پراکنده یهود فقط در پرتو شریعت خویش می‌توانست جسماً و روحاً خود را سرپا نگاه دارد. و دین نزد آنها عبارت بود از فراگرفتن و رعایت شریعت. هر قدر بر دین نیاکان آنها بیشتر حمله می‌شد، ارزش و اعتبارش در نزد آنها فزونی می‌یافت. کنیسه و تلمود پناهگاه و تکیه‌گاه ضروری قوم رنج‌دیده و حیران شده‌ای بود که زندگیشان بر امید، و امیدشان بر ایمانی که به خدای خویش داشتند متکی بود.

تدوین‌کنندگان تلمود

در هیکل، کنیسه‌ها، و مدارس فلسطین و بابل، کاتبان و ربانی‌های یهود به تدوین مجموعه عظیم اصول شریعت و تفاسیری پرداختند که به تلمودهای فلسطینی و بابلی اشتهار دارند. این گروه را عقیده بر آن بود که موسی نه تنها شریعت مدون و مکتوبی را در اسفار خمسه از برای امت خویش به جا نهاد، بلکه یک شریعت شفاهی نیز به یادگار گذاشت که از معلم به شاگرد و از نسلی به نسل دیگر رسیده و در طول زمان گسترش یافته بود. میان فریسیان و صدوقیان فلسطین بحث اساسی بر سر این مسئله بود که آیا این شریعت شفاهی نیز اصولاً وحی منزل و به همین سبب الزام‌آور است یا نه. بعد از پراکندگی یهود در سال ۷۰ میلادی، چون فرقه صدوقیان از بین رفت و ربانی‌ها سنت فریسیان را به میراث بردند، کلیه یهودیان ارتدوکس شریعت شفاهی را نیز از احکام الاهی شمرده آن را به اسفار خمسه افزودند تا از مجموع این دو تورات یا شریعت به وجود آید که بر طبق آن زندگی می‌کردند، و در واقع هستی آنها بستگی به آن داشت. دوران دراز هزار ساله‌ای که در خلال آن شریعت شفاهی گرد آمد، شکل پذیرفت، و به اسم میشنا مدون گردید. هشتصد سالی که از راه مناظره، قضاوت، و تفسیر صرف فراهم ساختن دو گمارا یعنی تفسیرهای میشنا شد، و منضم ساختن میشنا به گمارای کوچکتر تا تلمود فلسطینی به وجود آید، و پیوند میشنا به گمارای مطول‌تر تا تلمود بابلی فراهم گردد - همه، یکی از بغرنج‌ترین و شگفت‌انگیزترین وقایع تاریخ اندیشه بشری است. کتاب مقدس ادبیات و دین عبری‌های باستان محسوب می‌شد، و تورات زندگانی و خون یهودیان قرون وسطی بود.

چون شریعت اسفار خمسه مدون بود، به همین سبب نمی‌توانست کلیه مقتضیات و نیازهای بیت‌المقدسی بدون آزادی، یا یهودیتی بدون بیت‌المقدس، یا قوم یهودی بدون فلسطین را برآورده کند. تفسیر قوانین موسی برای به کار بستن و ارشاد مردم در یک عصر یا مکان نو، قبل از پراکندگی یهودیان بر عهده مدرسان سنهدرین، و بعد از آن واقعه بر عهده ربانی‌ها بود. تفسیرها و مباحثات آنها، همراه با عقاید اکثریت و اقلیت، از یک نسل مدرسان به نسلی دیگر منتقل می‌شد. شاید به منظور آنکه این سنت غیرمدون انعطاف‌پذیر بماند، و شاید برای آنکه به سینه سپردن آن امری اجباری شود، هرگز به کتابت درنیامده بود. ربانی‌هایی که کارشان تفسیر شریعت بود، هر وقت ضرورت ایجاب می‌کرد، از افرادی که وظیفه خطیر از بر کردن این شریعت را بر عهده گرفته بودند مدد می‌جستند. در دوران شش نسل اول بعد از مسیح، ربانی‌ها به تنائیم یا «مدرسان شریعت شفاهی» اشتهار داشتند. از آنجا که این ربانی‌ها در بیان و تشریح شریعت تالی نداشتند، بعد از سقوط هیکل، میان جماعات یهود فلسطین، هم مدرس بودند و هم قاضی.

ربانی‌های فلسطین، و ربانی‌های قوم پراکنده یهود، طبقه اشرافی بی‌مانندی را در تاریخ تشکیل دادند. عضویت چنین طبقه‌ای نه موروثی بود و نه انحصاری. بسیاری از آنها از فقیرترین درجات اجتماع برخاسته بودند. اکثریت آنها، حتی بعد از کسب اشتهار بین‌المللی، در سلک صنعت‌گران کار می‌کردند و از دست‌رنج خود روزگار می‌گذراندند. و، تا نزدیک به پایان این دوره، چیزی در برابر تدریس و قضاوت خویش دریافت نمی‌کردند. ثروتمندان گاهی آنها را در کسب و کار شریک محرمانه خویش می‌کردند، یا در خانه خود جا می‌دادند، یا به همسری دختران‌شان برمی‌گزیدند تا آنان را از قید زحمت‌کشی برهانند. چند تن از آنها به علت علو مقامی که جماعات‌شان برای‌شان قائل بود به فساد گراییدند. برخی به حکم طبیعت بشری دست‌خوش حسدورزی، تنفر، خشم، غرور، و عیب‌جویی بی‌مورد بودند. افراد این طبقه ناگزیر بودند مدام به خود تلقین کنند که دانشور حقیقی آدمی است فروتن، ولو فقط با این استدلال که خرد از کلی به جزئی راه می‌برد. مردم چنین کسان را برای فضایل و نقایص‌شان دوست داشتند، برای دانش و اخلاص‌شان می‌ستودند، و هزاران داستان دربارة داوری‌ها و معجزات‌شان نقل می‌کردند. تا به امروز هیچ قومی به اندازه یهود دانش‌طلب و دانشور را چنین عزیز نشمرده است.

هرچه فتواهای ربانی‌های یهود انبوه‌تر می‌گردید، کار از بر کردن آنها امری نامعقول‌تر می‌شد. سه تن از اجله ربانی‌های یهودی - هیلل، عقیبا بن یوسف، و مایر - کوشش کردند طبقه‌بندی‌ها و طرق مختلفی برای از بر کردن این فتاوی بیابند، لکن روش هیچ کدام از آنها مقبول عام نیفتاد. هرج و مرج در امر انتقال شریعت مسئله روز شد. عده افرادی که تمامی شریعت شفاهی را از بر داشتند به طور خطرناکی تقلیل یافته بود، و این عده معدود نیز با تفرقه قوم یهود به سرزمین‌های دوردست پراکنده می‌شدند. در حدود سال ۱۸۹، در صفوریه از بلاد فلسطین، ربن یهودای هنسی کار عقیبا و مایر را دنبال گرفت و تغییر داد، تمامی شریعت شفاهی یهود را از نو سامان داد و، به انضمام پاره‌ای ملحقات شخصی، آن را تحت عنوان میشنای ربن یهودا به رشته تحریر کشید. اقبال قاطبه ملت یهود از این مجموعه، سبب شد که، به مرور ایام، آن را میشنای اصلی یا یگانه منبع معتبر شریعت شفاهی یهودیان بشناسند.

میشنا، یا تعالیم شفاهی، که اینک موجود است نتیجه حک و اصلاحات و تحریف و اضافات فراوانی است که از عهد یهودا به این طرف روی داده است. با این همه، مجموعه فشرده و مختصری است که برای از بر کردن از راه تکرار تدوین شده و، بنابراین، برای کسی که به تاریخ و سوابق زندگی یهود معرفتی نداشته باشد، به نحو عاجزکننده‌ای مختصر و مبهم است. یهودیان بابلی و اروپایی و همچنین یهودیان فلسطینی آن را پذیرفتند، لکن هر مکتبی به میل خویش پندیات آن را تفسیر و تشریح کرد. همان طور که شش «نسل» (۱۰ - ۲۲۰م) از تنائیم (مدرسان شریعت شفاهی) در تنظیم میشنا سهیم بودند، اینک به همان نحو شش «نسل» (۲۲۰ - ۵۰۰ م) از امورائیم (شارحان) این دو توده تفسیر، یعنی گمارای فلسطینی و بابلی، را بر هم انباشتند. مدرسان جدید، با میشنای یهودا همان معامله‌ای را کردند که تنائیم با کتاب عهد قدیم کرده بودند. به عبارت دیگر، متن را مورد بحث قرار دادند، تحلیل و تفسیر و حک و اصلاح کردند، و توضیحات لازم را بر آن افزودند تا مناسب با مقتضیات و مسائل جدید زمان و مکان آنها گردد. نزدیک به اواخر قرن چهارم، مدارس فلسطین تفاسیر خود را در قالبی که تفسیر فلسطینی اشتهار دارد هماهنگ ساختند. تقریباً در همین تاریخ (۳۹۷) خاخام (یا ربن) اشی، که ریاست حوزه علمیه یهود را در سورا بر عهده داشت، شروع به تدوین تفسیر بابلی کرد، و مدت یک نسل به این کار مشغول شد. یکصد سال بعد، (۴۹۹) رابینای دوم، پسر شموئیل، نیز در شهر سورا این کار را به پایان رسانید. اگر در نظر داشته باشیم که تفسیر بابلی یازده برابر میشناست، آنگاه متوجه خواهیم شد که به چه دلیل تألیف آن مدت یک قرن طول کشید. علاوه بر این، در عرض ۱۵۰ سال (۵۰۰ - ۶۵۰) سابورائیم («استدلالیان») ، به جرح و تعدیل این تفسیر عظیم پرداختند و حک و اصلاحات نهایی را در مورد تلمود بابلی اعمال کردند.

واژه تلمود به معنی تعلیم است. در بین امورائیم (شارحان) غرض از «تلمود» فقط میشنا بود، اما، در کاربرد جدید، تلمود بر میشنا و گمارا هر دو اطلاق می‌شود. در تلمود فلسطینی و تلمود بابلی، میشنا یکی است. و فقط در گمارا یا تفسیر با هم تفاوت دارند. بدین معنی که تفسیر در تلمود بابلی چهار برابر تفسیر در تلمود فلسطینی است. هر دو تفسیر به زبان آرامی نوشته شده. و تفسیر میشنا به زبان عبری جدید است، با واژه‌های بسیاری که از زبان‌های اقوام همجوار به عاریت گرفته شده است. میشنا فشرده و مختصر است، به طوری که حکمی را در چند خط بیان می‌کند. و حال آنکه در هر دو گمارا از روی قصد و آگاهانه به درازگویی گراییده شده، و نظرات مختلف ربانی‌های بزرگ در مورد متن میشنا را ارائه داده‌اند و شرایط و اوضاع و احوالی را که احتمالاً جرح و تعدیل شریعت را می‌طلبد شرح داده و مطالبی را به خاطر روشن شدن مقصود اضافه کرده‌اند. قسمت اعظم میشنا عبارت است از هلاخا یا تفسیر شریعت، و حال آنکه گماراها را می‌توان به دو بخش جداگانه تقسیم کرد: نیمی هلاخا هستند - یعنی بحث دربارة شریعت یا توضیحاتی اضافی دربارة آن، و بخشی هگادا (داستان) هستند. واژه «هگادا» را به طور سرسری بر هر چیزی در تلمود اطلاق کرده‌اند که هلاخا نباشد. به طور کلی هگادا مشتمل است بر امثله یا داستان‌هایی که برای رفع ابهام می‌آید، تکه‌هایی از زندگینامه، تاریخ، پزشکی، نجوم، علم احکام نجوم، سحر، و تئوزوفی، و تشویق افراد به پاکدامنی و پیروی از شریعت. اغلب اوقات، بعد از بحث دربارة موضوع بغرنج و ملالت‌زایی، برای انبساط خاطر طلاب علوم، داستانی از هگادا نقل می‌شد، از قبیل داستان ذیل:

خاخام عمی و خاخام عسی با ربن اسحاق نپحا از هر دری سخن می‌راندند که ناگاه یکی از آنان به وی گفت: «استاد، برای‌مان از افسانه‌های دلچسب بگو». و دیگری گفت: «بهتر است دربارة یکی از نکات حساس شریعت شمه‌ای شرح دهی.» چون خاخام به نقل داستان پرداخت دومی را ناخشنود گردانید، و چون به شرح یکی از نکات شریعت لب گشود اولی را رنجیده خاطر ساخت. به همین سبب از برای آن دو این تمثیل را نقل کرد: «من بدان مردی مانم که دو زوجه داشت، یکی جوان بود و دیگری پیر. زن جوان تمامی موهای سفید وی را می‌کند تا مگر شوهرش جوان به نظر رسد، زن پیر همة موهای سیاه وی را می‌کند تا مگر وی پیر نماید. و به این نحو، میان تمنای آن دو زن، سر شوهر طاس شد. اکنون من نیز به همان گونه میان شما دو تن گرفتار آمده‌ام.»

شریعت

پس از این مقدمات، اینک اگر در نهایت اختصار و با جهلی جامع در صدد شرح خلاصه‌ای از این تلمود فوق‌العاده عظیم که در تمامی زوایای زندگی یهودیان قرون وسطی رخنه کرده بود برمی‌آییم، بایستی اعتراف کنیم که عمل ما به مثابه برداشتن سنگریزه‌ای است از یک کوه عظیم و، از آنجا که با چنین سنتی بزرگ نشده‌ایم، کار ما بالضروره خالی از خطا نخواهد بود.

الاهیات

ربانی‌های یهود معتقد بودند که نخستین اقدام شخص باید فراگرفتن شریعت باشد، اعم از شریعت مکتوب و شفاهی. «مطالعه تورات را اجری است عظیم‌تر از ساختمان مجدد هیکل.» «هر روزی که شخص خود را به مطالعه شریعت سرگرم می‌دارد، باید به خود بگوید: (انگار که هم امروز من این را از طور سینا دریافت داشتم).» مطالعه هیچ رشته دیگری ضرورت ندارد. فلسفه یونان و علوم دنیوی را می‌توان فقط در آن ساعتی که نه شب است و نه روز آموخت. هر کلمه‌ای از کتاب مقدس یهودیان در واقع کلام خداست. حتی کتاب غزل غزل‌های سلیمان سرودی است که از جانب خدا الهام شده است تا، به طور مجازی، حکایت از پیوند یهوه با عروس برگزیده‌اش اسرائیل کند. از آنجا که بدون شریعت هرج و مرج اخلاقی حکمفرما می‌شود، بنابراین می‌بایست که شریعت از ازل «در سینه یا ضمیر خداوند» وجود می‌داشته است. تلمود نیز، از آنجا که تفسیر شریعت است، کلام ابدی الاهی محسوب می‌شود، زیرا این مجموعه‌ای است از قوانینی که خداوند شفاهاً به موسی ابلاغ کرد، و موسی نیز آن را به جانشینان خویش بازگو کرد. و احکام آن به همان اندازه الزام‌آور است که هر چیز دیگری در کتاب مقدس یهودیان. برخی از ربانی‌ها، چون میشنا را شکل متأخر و جرح و تعدیل‌یافته شریعت می‌دانستند، برای آن اعتباری فوق کتاب مقدس یهودیان قائل بودند. پاره‌ای از احکام ربانی‌ها بی‌پرده قوانین اسفار خمسه را لغو کرد، یا آنها را طوری تفسیر نمود که از نظر معنی بی‌اثر شدند. در خلال قرون وسطی (۴۷۶ - ۱۴۵۳)، تلمود بمراتب بیشتر مرجع یهودیان آلمان و فرانسه بود تا کتاب مقدس یهودیان.

تلمود، مانند کتاب مقدس، وجود خداوندی علیم و قادر مطلق را مسلم می‌گیرد. در میان یهودیان گاهی نیز شکاکانی یافت می‌شدند، مانند الیشا بن ابویاه دانشمند که مایر، آن ربن پاک‌دامن، با وی طرح الفت ریخت. لکن این قبیل عناصر آشکارا اقلیتی بودند ناچیز که تقریباً کسی از آنها چیزی نمی‌شنید. خدایی که تلمود دربارة وی سخن می‌گوید، صریحاً شکل انسانی دارد: محبت می‌کند و تنفر می‌ورزد، خشمگین می‌شود، می‌خندد، می‌گرید، احساس پشیمانی می‌کند، تعویذ می‌بندد، بر اریکه‌ای تکیه می‌زند که گرداگردش گروه اندر گروه سرافیم و کروبیان حلقه زده‌اند و روزی سه بار تورات می‌خواند. ربانی‌های یهود تصدیق می‌کردند که این صفات بشری تا اندازه‌ای جنبه فرضی دارند. می‌گفتند: «ما تعابیری را که خاص مخلوقات وی است به عاریت می‌گیریم تا در مورد خود آفریدگار به کار بریم تا کمکی به شناخت وی کرده باشیم.» تقصیر آنان نبود که تمام خلایق فقط با تصاویر می‌توانستند فکر کنند. آنان همچنین خدا را روح کاینات، ذاتی نامرئی، نافذ، حیات‌بخش، فراتر و در عین حال حاضر در کاینات، ورای جهان و در عین حال حاضر و ناظر در کلیه ذرات و زوایای آن معرفی می‌کردند. این ذات ملکوتی حاضر در همه جا، یا به اصطلاح ربانی‌ها شخیناه (مسکن)، بخصوص در اماکن و اشخاص و اشیای مقدس، و در لحظاتی که انسان مشغول مطالعه یا دعاست، واقعیت دارد. با این همه، این خداوند حاضر و ناظر در همه جا، لاشریک است. در میان پندارهای گونه‌گون، برای یهودیت، از همه منفورتر فکر تعدد خدایان است. در برابر چندخدایی اقوام بت‌پرست، و سه‌خدایی ظاهری تثلیت مسیحی، یهودیت با شور تمام مسئله توحید را تأکید می‌کند. این نکته در معروفترین و عمومی‌ترین دعاهای یهودیان موسوم به «شمای اسرائیل» به این نحو اعلام می‌شود: «ای اسرائیل بشنو، یهوه خدای ما، یهوه واحد است.» هیچ مسیحی، هیچ پیغمبری، هیچ قدیسی، با وی نباید در هیکل یا مراسم نیایش وی با «او» هم‌طراز و برابر باشد. ربانی‌ها، جز در مواردی نادر، به امید جلوگیری از کفر و سحر، ذکر نام وی را جایز نمی‌شمردند. به قصد احتراز از ذکر کلمه چهار حرفی مقدس «یهوه»، واژه ادونای (خداوند) را به کار می‌بردند، و حتی توصیه می‌کردند که، به جای این واژه، عناوینی مانند «قدوس» یا «رحمان» یا «اعلی علیین» و «پدر ما که در علیین است» به کار رود. خداوند قادر به معجزه است و، به‌ویژه به دست ربانی‌ها، معجزاتی را به منصه ظهور می‌رساند. اما نباید این قبیل معجزات را نقض قوانین طبیعی پنداشت، زیرا هیچ قانونی جز مشیت الاهی وجود ندارد.

بر هر یک از مخلوقات خداوند غرضی ملکوتی و سودبخش مترتب می‌باشد. «خداوند حلزون را آفرید تا علاجی از برای جرب باشد، مگس را وسیله بهبود نیش زنبور ساخت، پشه را دوای نیش مار، و مار را آفرید تا مرهم از برای زخمی باشد.» بین خداوند و بشر رابطه‌ای مداوم وجود دارد. هیچ قدمی نیست که بشر در دوران زندگی خویش بردارد و از نظر گریزناپذیر خدا پوشیده ماند. هر کردار یا پندار روزانه آدمی احترام یا بی‌حرمتی است به محضر الاهی. بشر نسب از آدم دارد، با این همه «آدمی نخستین بار مانند جانور با دم آفریده شد.» و «تا نسل ادریس (خنوخ) چهره آدمیزادگان به بوزینگان شباهت داشت.» آدمی آمیزه‌ای از روح و جسم است. روحش از خداست و جسمش از خاک. روح او را وادار به پرهیزگاری می‌کند، و جسم او را به معصیت می‌کشاند. یا، شاید، وسوسه‌های ناپاک وی از شیطان و انبوه عظیم ارواح پلیدی ناشی می‌شود که همه جا در کمین نشسته‌اند. با تمام این اوصاف هر عمل شری ممکن است در نهایت خیر باشد. بشر بدون تمایلات دنیویش ممکن است نه تن به کار دهد و نه زاد و ولد کند. در میان نوشته‌های یهود، به عبارات مطبوعی از این قبیل برمی‌خوریم که می‌گوید: «بیایید قدر نیاکان خویش را بدانیم، که اگر آنها مرتکب گناه نشده بودند، ما قدم به دنیا نمی‌نهادیم.»

گناه امری طبیعی است، لکن مجرمیت آن به ارث برده نمی‌شود. ربانی‌های یهود نظریه سقوط آدم را قبول داشتند و مسئله گناهکاری ذاتی و کفاره الاهی را رد می‌کردند. اعتقاد داشتند که آدمی فقط برای گناهان خودش عذاب می‌بیند. اگر انسان در این دنیا، به خاطر ارتکاب گناه، بیش از آنچه مستوجب عقاب است معذب می‌شود، ممکن است به این علت باشد که ما کاملاً به میزان گناهان وی واقف نیستیم. یا آنکه امکان دارد این شدت مجازات خود نعمتی بزرگ باشد، چنان‌که شخص رنج‌دیده به پاداش‌های فوق‌العاده در بهشت نایل آید. به همین سبب، عقیبا معتقد بود که انسان در برابر بدبختی‌های پی‌درپی باید شادمان باشد. و اما مرگ بر اثر گناه به دنیا می‌آید. کسی که براستی دامنش از هر گونه گناه پاک باشد هرگز نمی‌میرد. در نظر ربانی‌های یهود، مرگ وامی بود که بشر گناهکار در برابر آفریدگار تمامی موجودات داشت. ضمن یکی از تفاسیر مربوط به ربن مایر، داستان مؤثری دربارة مرگ نقل شده است:

هنگامی که ربن مایر، بعد از ظهر یک روز سبت (شبات)، به موعظه هفتگی خویش مشغول بود. دو پسر دلبندش ناگهان در خانه جان سپردند. مادر آنها روی‌شان را با ملافه‌ای پوشاند و از سوگواری در چنین روز مقدسی خودداری کرد. چون ربن مایر بعد از نماز عصر به خانه باز آمد، از دو فرزندش جویا شد که آنها را در کنیسه ندیده بود. زن از شوهر تقاضا کرد که دعای هودله (که قرائت آن پایان یافتن سبت را می‌رساند) بخواند، وسپس طعام شب آورد. آنگاه زن گفت: «سؤالی از تو دارم: روزگاری دوستی گوهرهایی به من داد تا برایش نگاه دارم، اکنون می‌خواهد که آنها را به وی باز پس دهم. آیا چنین کنم؟» ربن مایر گفت: «بی شک باید آنها را بازپس دهی.» زنش دست وی را گرفت، او را به کنار بستری که اجساد بر روی آن بود برد، و ملافه را به کناری زد، ربن مایر گریه تلخی سر داد، زنش گفت: «آنها چند صباحی به ودیعه پیش ما بودند، اینک مولایشان آنچه تعلق به وی داشت بازستانده است.»

کتاب مقدس یهودیان چندان چیزی دربارة مجازات و پاداش جاودانی نگفته بود، لکن آن اندیشه اکنون نقش عظیمی در الاهیات یهودی ایفا می‌کرد. دوزخ، در «گه هینوم» یا شئول مجسم گردیده و، مثل بهشت، به هفت طبقه تقسیم شده بود که هر کدام از لحاظ نوع عذاب با دیگری تفاوت داشت. فقط تبه‌کارترین افراد یهود را به چنین دوزخی گسیل می‌داشتند، و حتی گناهکاران معتاد را تا ابد عقوبت نمی‌کردند. عقیده بر این بود که «تمام کسانی که به جهنم واصل می‌شوند دوباره ارتقا می‌یابند، مگر این سه دسته مردمان: کسی که مرتکب زنا شود، کسی که در ملأ عام دیگری را شرمسار گرداند، و کسی که به دیگری تهمت ناروا زند.» بهشت، گن عدن (جنت عدن) نامیده می‌شد، و آن را باغی توصیف می‌کردند دارای همه گونه نعمت‌های مادی و معنوی. شراب آنجا باده‌ای بود که از شش روز آفرینش به یادگار مانده بود. هوای آنجا با عطر ریاحین معطر بود. و ذات باری تعالی نیز، در مجلس ضیافتی که منتهای شادمانیش دیدن لقای خداوند بود، به رستگاران ملحق می‌شد. با این اوصاف، برخی از ربانی‌ها اذعان می‌کردند که هیچ کس نمی‌تواند بگوید که در آن سوی گور چه رازی نهفته است.

در میان یهودیان، وقتی صحبت از رستگاری به میان می‌آمد، غرض بیشتر نجات امت بنی اسرائیل بود تا فرد یهودی. از آنجا که این قوم، بر اثر بیرحمی ظاهراً نامعقولی، آواره اطراف و اکناف آفاق شده بودند، با این اعتقاد به خود قوت قلب می‌بخشیدند که هنوز قوم برگزیده و مقرب خدایند. وی پدر آنها و خدایی بود عادل. محال بود که وی با اسرائیل پیمان شکند. مگر همین قوم نبودند که خداوند به ایشان آن کتاب آسمانی را کرامت کرده بود که مسیحیان و مسلمانان هر دو پذیرفته و حرمت نهاده بودند؟ برای آنکه جبران این قبیل ناکامی‌ها شده باشد، یهودیان، در منتهای نومیدی خویش، چنان مغرور می‌شدند که ربانی‌های‌شان، همان‌ها که امت خود را ترفیع داده بودند، ناگزیر بودند لب به سرزنش بگشایند تا آنها را فروتنی بخشند. در آن ایام نیز، مانند عهد ما، یهودیان آرزوی رسیدن به زادگاه اصلی خویش را در دل داشتند، و همواره با اشتیاق تمام تحقق چنین امری را کمال مطلوب خود می‌پنداشتند. عقیده داشتند که: «هر کس چهار گز در خاک اسرائیل راه پیماید بی شک زندگی جاودان خواهد یافت.» و «هر کس که در فلسطین زندگی کند بری از گناه است.» «حتی سخن گفتن دربارة کسانی که در فلسطین اقامت گزیده‌اند تورات محسوب می‌شود.» مهم‌ترین قسمت دعاهای روزانه، مشهور به شمونه عسره (هجده بند)، شامل دادخواستی بود برای ظهور فرزند داوود، آن سلطان منجی که مقرر بود یهودیان را دوباره ملتی متحد و آزاد گرداند تا در هیکل خویش با غزل‌ها و شعایر باستانی خویش خداوند را نیایش کنند.

شعایر دینی

آنچه، در این عصر ایمان، یهودیان را ممتاز می‌ساخت و در عین تفرقه آنها را ملتی واحد نگاه می‌داشت الاهیات نبود، بلکه شعایر دینی بود. و کیشی که مسیحیت فقط آن را بسط داده و اسلام بخش عظیمی از آن را اقتباس می‌کرد نبود، بلکه شریعتی بود تشریفاتی و چنان درهم و بغرنج که فقط این ملت سربلند و عصبی مزاج بود که می‌توانست فروتنی و حلمی را که لازمه اطاعت از آن قانون بود از خود نشان دهد. مسیحیت می‌کوشید تا اتحاد را از طریق وحدت عقیده میان ابنای بشر تحقق بخشد، حال آنکه یهودیت در پرتو وحدت شعایر دینی درصدد نیل به چنین هدفی بود. ابا آریخا می‌گفت: «غرض از تفویض شریعت فقط آن بود که مردم، با رعایت آن، به انضباط و تهذیب نفس گرایند.»

قبل از هر چیز، شعایر دینی، آیینی برای پرستش بود. هنگامی که کنیسه جانشین هیکل شد، قربانی کردن حیوانات به جای دعا و نذر رواج گرفت. لکن، همچنان‌که در هیکل رسم بود، در کنیسه نیز قرار دادن هر گونه تندیس خدا یا انسان ممنوع شد. از هر گونه گرایش به بت‌پرستی اجتناب، و نواختن آلات موسیقی - که در هیکل مجاز بود - در کنیسه ممنوع گردید. در اینجا بود که مسیحیت از یهودیت جدا می‌شد، در میان اقوام سامی تقوایی مالیخولیایی و بین مسیحیان هنری مالیخولیایی گسترش یافت.

دعا هر روز، و تقریباً هر ساعت را برای یهودی پاک‌دین به صورت تجربه‌ای مذهبی در آورده بود. هنگام نماز و دعای بامداد، می‌بایست تعویذ یا دعاهایی که شامل آیاتی چند از کتاب مقدس یهودیان بود بر پیشانی و بازوان ببندند، خوردن هیچ طعامی جایز نبود، مگر آنکه قبل از شروع، دعای مختصری خوانده شود و پس از ختم، شکرانه مفصل‌تری به درگاه خدا گزارده شود. لکن این دعاهای خانگی کفایت نمی‌کرد. فقط در صورتی اتحاد میان یهودیان میسر بود که شعایر دینی را با هم در یک جا انجام دهند. ربانی‌ها گزاف‌گویی شرقی را به جایی رسانده بودند که می‌گفتند: «دعا هنگامی در بارگاه حق تعالی مسموع می‌افتد که شخص در کنیسه بدان پرداخته باشد.» آیین نماز جماعت به طور کلی عبارت بود از «شمونه عسره»، «شمای اسرائیل»، قرائت آیاتی از اسفار خمسه و کتاب‌های انبیا و کتاب مزامیر داوود، موعظه‌ای در توضیح نکاتی از کتاب آسمانی، «کدیش» (دعاهایی در ستایش و طلب برکت برای زندگان و مردگان)، و دعای ختم. این سلسله دعاها و موعظه‌ها تا به امروز همچنان مراسم اصلی عبادت یهودیان را در کنیسه تشکیل می‌دهند.

قواعد طهارت یا آداب پاکیزگی بمراتب از این شعایر دینی مفصل‌تر بودند. پاکیزگی جسم را مقدمه و وسیله‌ای برای صفای باطن می‌شمردند. ربانی‌ها پیروان خود را از زندگی در شهری که گرمابه نداشت نهی می‌کردند، و یک رشته دستورالعمل‌هایی دربارة گرمابه رفتن به آنها می‌دادند که تقریباً جنبه آموزش پزشکی داشت. از جمله، می‌گفتند که «اگر شخصی با آب گرم حمام کند و بلافاصله خود را با آب سرد نشوید، به آهنی می‌ماند که در کوره‌اش بگذارند و سپس در آب سردش فرو نبرند.» بدن مانند آهن باید با حرارت و برودت خو گیرد و پولادین شود. بعد از استحمام، نوبت به تدهین بدن می‌رسید. به مجردی که شخص از خواب برمی‌خاست، قبل از هر طعام و پیش از مراسم دعای دسته‌جمعی یا هر یک از شعایر دیگر دینی، ناگزیر بود دست‌های خود را بشوید. اجساد مردگان، اعمال جنسی، خون حیض، زایمان، شپش، خوک، و جذام، (یا به عبارت دیگر بیماری‌های مختلف پوستی) همه طبق شعایر دینی، یعنی به موجب قوانین شرع، نجس محسوب می‌شدند. اشخاصی که به هر یک از این نجاسات آلوده شده بودند می‌بایست به کنیسه روند و در آنجا مراسم تطهیر را به جا آورند. زن تا چهل روز بعد از زایمان پسر و تا هشتاد روز پس از زاییدن دختر نجس بود (یعنی نزدیکی با او حرام محسوب می‌شد). بر طبق حکم تورات (سفر پیدایش، باب ۱۷، آیات ۹ تا ۱۴) هر پسری را در هشتمین روز تولدش می‌بایست ختنه کنند. این عمل به منزله یک قربانی در راه یهوه و بستن عهدی با وی بود، لکن متداول شدن رسم مزبور در میان مصری‌ها، حبشی‌ها، فنیقی‌ها، سوری‌ها، و اعراب نشانه‌ای از آن است که ختنه کردن تدبیر بهداشتی موافق با مقتضیات اقلیمی بوده است که بیشتر به کار کام‌جویی و تحریک‌پذیری جنسی می‌آمده است تا مسئله طهارت. فتوای ربانی‌ها مبنی بر اینکه هیچ یهودی نباید بیش از یک سال غلامی ختنه نکرده در تصرف خویش داشته باشد نیز دلیلی بر صحت این مدعا می‌باشد.

تلمود گاهی بیشتر به یک دستور طبابت خانگی می‌ماند، تا مجموعه‌ای از قواعد احکام مذهبی. هنگام تدوین آن، به عمد می‌خواستند که دایرة‌المعارفی مشتمل بر اندرز و راهنمایی برای ملت یهود باشد. یهودیان قرن‌های چهارم و پنجم میلادی، مانند اکثر اقوام مدیترانه، کم‌کم دست‌خوش یک سلسله خرافات طبی، و متوسل به یک رشته مداواهای موقتی برای مردمان مستمند و دورافتاده از مراکز آباد، می‌شدند. از این رو، مقادیر زیادی از این مداواهای عامه‌پسند و خرافات طبی وارد تلمود شد. با این همه، در گمارای بابلی به تعریف‌های بسیار خوبی از مری و حنجره، نای بزرگ، ریه‌ها، پرده‌های مغزی، آلات تناسلی، تومورهای پنیری شدن ریه بر اثر سل، سیروز یا بیماری کبدی، و نیز به توصیف‌های فوق‌العاده دقیقی از بسیاری امراض دیگر برمی‌خوریم. ربانی‌ها خاطرنشان می‌سازند که مگس و جام آب‌خوری ممکن است وسیله سرایت مرض گردد. رقت خون را مرضی موروثی تشخیص می‌دهند و ختنه کردن نوزاد مبتلا به آن را صلاح نمی‌دانند. با این قبیل پندارها، اوراد و دستوراتی برای دفع اجنه، که آنها را مسببین امراض می‌دانستند، نیز آمیخته است.

ربانی‌ها، مانند همه ما، متخصص در امر تغذیه بودند. حکمت تغذیه انسانی با دندان‌ها آغاز می‌شود. دندان را هر قدر هم درد داشته باشد نباید کشید، زیرا «اگر شخصی با دندان‌هایش غذا را خوب بجود، پاهایش قوت پیدا می‌کند.» سبزی‌ها و میوه‌ها، به جز خرما، بیش از حد توصیه شده است. گوشت غذای تجملی است و فقط در صورتی باید آن را خورد که بخوبی شسته شده باشد. حیوان را باید طوری ذبح کرد که کمتر زجر بکشد. و خون را باید از گوشت بیرون آورد. خوردن گوشت آغشته به خون عمل شنیعی است. از این رو ذبح حیوانات برای تغذیه باید به اشخاص کارآزموده‌ای محول شود، و این قبیل اشخاص موظفند امعا و احشای حیوان را به دقت وارسی کنند تا معلوم شود که حیوان مبتلا به مرضی نباشد. گوشت و شیر، و خوراک‌هایی که از این دو تهیه شده است، نباید با هم بر سر یک سفره تناول شود، یا حتی در آشپزخانه پهلوی هم قرار گیرد. از خوردن گوشت خوک باید پرهیز شود. تخم مرغ، پیاز، یا سیر از پوست جدا شده و شب مانده را نباید خورد. غذا را باید سر موعد معین تناول کرد «نه مانند ماکیان‌ها که تمام روز به دانه نوک می‌زنند.» «بیشتر مردم از پرخوری می‌میرند نه از کم‌غذایی.» «تا چهل‌سالگی خوردن سودبخش است. بعد از سن چهل، نوشیدن.» اعتدال در باده‌نوشی بهتر از پرهیز مطلق است. شراب بیشتر دارویی سودمند می‌باشد، و «بدون آن هیچ شادی و شعفی دست نمی‌دهد.» بالاخره، ربانی‌ها، که موضوع تغذیه را تا آخرین مرحله‌اش پیگیری کردند، معتقد بودند که «هر کس زیادتر در مستراح درنگ کند عمرش درازتر می‌گردد،» و توصیه می‌کردند که پس از هر بار قضای حاجت شخص باید به درگاه خدا سپاس گذارد.

ریاضت‌کشی در نظر ربانی‌های یهود مردود شمرده می‌شد، و این گروه پیروان خویش را تشویق می‌کردند که از خوشی‌ها و نعمت‌های دنیوی، تا جایی که مرتکب گناهی نگردند، بهره‌مند شوند. در پاره‌ای از ایام متبرکه و در روزهای معین، گرفتن روزه واجب بود، اما شاید در این مورد نیز از دیانت همچون وسیله‌ای برای صحت افراد استفاده می‌شد. با آنکه حتی در شادمانی یهودیان نیز آثار غم و اشتیاق‌شان هویدا بود، مع ذلک، به حکم درایت نژادی، گاهگاهی با گرفتن جشن و برپا ساختن مجلس سور خود را سرگرم می‌ساختند. قاعده بر آن بود که «هنگام جشن، مرد باید عیال و افراد خانواده خویش را مسرور سازد» و، اگر بتواند، از برای آنها پوشاک نو فراهم آورد. سبت، یعنی بزرگ‌ترین ابداع یهود، ظاهراً عذابی در ادوار تلمودی بود. از یهودی پارسا انتظار می‌رفت که در روز سبت تا آنجا که می‌تواند لب از سخن فرو بندد، در خانه‌اش هیچ گونه آتشی نیفروزد، و ساعاتی دراز را در کنیسه و به دعا بگذراند. در یک رساله مفصل تمام کارهایی را که شخص در روز سبت مجاز به انجام آن هست یا نیست از ریز و درشت ذکر می‌شد. اما نکته‌گیری اخلاقی ربانی‌ها بیشتر متوجه تعدیل قیود وحشتناک ریاضت‌ها بود، نه افزایش آنها. این گروه، با کامل‌ترین بینش، برای کلیه افعالی که شخص می‌بایست در روز تعطیل انجام دهد دلایل قانع‌کننده‌ای اقامه کردند. به علاوه، یهودی مؤمن در رعایت شعایر قدیمی روز سبت نوعی خوشحالی نهفته یافت. به همین جهت، روز سبت را با مراسم مختصری که به کیدوش (تقدیس) اشتهار یافت آغاز می‌کرد. به دور پدر خانواده، کلیه عیال و اطفال و میهمانانش حلقه زده بودند (زیرا این بهترین ایام هفته برای پذیرایی دوستان به شمار می‌آمد). در چنین حالی، وی جامی پر از شراب به کف می‌گرفت و، بعد از خواندن دعایی برای برکت و آموزش، جرعه‌ای از آن می‌نوشید و سپس آن را به میهمانان، عیال، و اطفال خویش می‌داد تا هر کدام بنوبت بنوشند. آنگاه نان را به دست می‌گرفت و ، با خواندن دعایی به درگاه خداوند «که نان را از دل زمین آفریده است»، سپاس می‌گذاشت و تکه‌ای از آن را به کلیه افرادی که بر سر سفره بودند تعارف می‌کرد. در روز سبت هیچ کس مجاز به گرفتن روزه یا سوگواری نبود.

در عرض سال، ایام متبرکه چندی وجود داشت که هر وقت یکی از آنها فرا می‌رسید برای مؤمنان ادای فرایضی خاص یا استراحتی به‌موقع لازم می‌آمد. فصح [یا عید فطیر] که روز چهاردهم نیسان (آوریل) آغاز می‌شد به یاد هشت روزی بود که امت بنی اسرائیل از مصر گریخته بودند. در اعصار توراتی، این عید به عید «نان فطیر» معروف بود، زیرا یهودیان هنگامی از مصر گریخته بودند که خمیرشان هنوز برنیامده بود. در ادوار تلمودی، این عید را پساخ یا به بیان دیگر «عید فصح» می‌نامیدند. زیرا یهوه، که نوزادان مصر را محکوم به مرگ می‌ساخت، اطفال نوزاد یهود را که پدر و مادر آنها باهوی خانه‌های‌شان را به خون بره آغشته بودند «بخشیده بود.» یهودیان روز اول این عید را با خوردن خوراک عید پساخ (یا سدر) جشن می‌گرفتند. هر پدری برای عیال و اطفال خویش حکم پیشوای مذهبی را داشت و با آنها در مراسمی شرکت می‌جست که غرض اصلی آن به خاطر آوردن تلخی‌ها و ناکامی‌های دوران موسی بود، و، از راه سؤال و جواب، آن حوادثی را که به گنجینه خاطر سپرده بود برای جوانان خانواده نقل می‌کرد. هنگام فرا رسیدن عید پنجاهه، یعنی هفت هفته بعد از عید فصح، عید شاوعوت به مناسبت خرمن چینی و نزول وحی بر موسی در طور سینا برگزار می‌شد. در نخستین روز تشرین - هفتمین ماه تقویم مذهبی و اولین ماه گاهنامه کشوری یهود، یعنی تقریباً برابر با اعتدال خریفی بود - یهودیان «روش هشانه» یعنی عید سال نو و برآمدن هلال ماه نو را جشن می‌گرفتند و، به یاد نزول تورات، در شاخ قوچ (شوفار یا کرنا) می‌دمیدند تا تمامی مردم را به توبه وادارند و آنها را به فرا رسیدن روز میمونی که چنین نفخه‌ای کلیه یهودیان عالم را برای پرستش خدایشان به اورشلیم فرا می‌خواند امیدوار سازند. از شب قبل از «روش هشانه» تا دهمین روز تشرین، ایام توبه و استغفار بود. تمامی این ده روز، به جز روز نهم، را یهودیان پرهیزکار به نماز و دعا مشغول بودند، و در روز دهم یا یوم کیپور یعنی روز کفاره، از غروب آفتاب تا غروب آفتاب روز بعد، حق خوردن و آشامیدن یا کفش پوشیدن یا کار کردن یا حمام کردن یا نزدیکی را نداشتند. تمام روز را در کنیسه به نماز و دعا مشغول بودند و برای گناهان خویش و دیگر امت یهود، حتی برای پرستش گوساله سامری، ندبه می‌کردند و آمرزش می‌طلبیدند. پانزدهمین روز تشرین، «سوکوت» یا عید میوه‌بندان بود. مدت یک هفته را یهودیان می‌بایست در خیمه‌هایی موقتی به سر برند، و گویا این عمل نشانه‌ای از حل اقامت افکندن چهل‌ساله اجداد آنها در میان خیمه‌هایی بود که در بیابان افراشته بودند. بعد از تفرقه قوم یهود، اجرای این سنت میوه‌بندان یا خیمه‌بندان بسیار دشوار شد، و ربانی‌های یهود نیز، با حسن نیتی، واژه عبری سوکا را چنین تفسیر کردند که غرض از آن هر گونه مسکن یا مأواست. روز بیست و پنجم ماه کانون اول، (دسامبر) یعنی نهمین ماه یهود، و یک هفته بعد از آن اختصاص به عید هنوکا یا رسم تقدیس داشت. این عید به یاد حادثه سال ۱۶۵ ق.م بود که آنتیوخوس اپیفانس هیکل را ملوث ساخت و خانواده مکابیان آن را تطهیر کردند. و بالاخره در چهاردهم ماه آذار (مارس)، یهودیان عید پوریم (قرعه‌ها) را جشن می‌گرفتند که حاکی از نجات نیاکان آنها از شر دسیسه‌های هامان وزیر خشیارشا در داستان استر و مردخای بود. در چنین روزی یهودیان بساط میگساری و سور می‌گستردند و به یکدیگر تحف و هدایا می‌دادند، و عید را تبریک می‌گفتند. رابا، یکی از خاخام‌های یهود، دربارة منزلت این عید گفته بود که یک نفر یهودی در چنین روزی باید آن قدر میگساری کند که دیگر نتواند میان «لعنت بر هامان!» و «لعنت بر مردخای!» فرقی گذارد.

از آنچه دربارة این یهودیان ادوار تلمودی گفته شد، نباید آنها را مشتی مردم تلخ‌کام بدین پنداشت که چون به خاطر استعدادهای‌شان مورد رشک بودند زیربار اندوه رنج می‌بردند، در برابر طوفان‌های عقاید به هر دری رانده می‌شدند، و در انتظار سرزمین نیاکان - که به زور از چنگ‌شان به درآورده شده بود - سرگردان بودند. برعکس، این مردان در برابر ستم، و در عین تفرقه و خواری و فقر، سر خود را بالا نگاه می‌داشتند. با رغبت از تلخی و مرارت زندگی، زیبایی زودگذر زنان که کمرشان زیر بار مسئولیت خم شده بود، و شکوه پایدار زمین و آسمان سرشار از خوشی می‌شدند. از کلمات ربن مایر است که «هر روز انسان باید یک‌صدبار به درگاه خدا شکر گزارد.» از کلمات قصار دیگری که باید آویزه گوش همه ما باشد این است که: «چهار قدم راه رفتن بدون خم کردن سر اهانتی است به مقام اعلی علیین، زیرا مگر نوشته نشده که سراسر زمین مالامال است از جلال وی؟»

اصول اخلاقی تلمود

تلمود نه فقط دایرة‌المعارفی از تاریخ، الاهیات، آیین پرستش، پزشکی، و فولکلور یهود است، بلکه در عین حال کتابی است مشتمل بر قواعد کشاورزی، باغبانی، صناعت، مشاغل، سوداگری، مالیه و روش اخذ مالیات، مالکیت، برده‌داری، ارث، دزدی، آیین دادرسی، و قوانینی جزایی. برای آنکه حق مطلب دربارة تلمود ادا شده باشد، ضروری است حکیم همه فن حریفی فتاوی آن را در تمام این رشته‌ها بدقت مورد مطالعه قرار دهد.

تلمود در درجه اول عبارت است از مجموعه اصولی اخلاقی، کاملا مغایر با اخلاقیات دین مسیح، و کاملا مشابه با اخلاقیات دین اسلام، که یک آشنایی حتی سرسری با رئوس مطالب آن بطلان این نظریه را می‌رساند که تاریخ قرون وسطی فقط باید داستان مسیحیت در آن ادوار باشد. یهودیت، مسیحیت، و اسلام هر سه در این نکته همزمان بودند که یک اصول اخلاقی طبیعی، یا به عبارت دیگر غیر مذهبی، از نظر علمی مردود است. هر سه این ادیان معتقد بودند که اکثریت افراد را فقط با ترس از خدا می‌توان به رفتاری تحمل‌پذیر وادار ساخت. هر سه این ادیان اصول اخلاقی خویش را بر مفاهیم همانندی متکی ساخته بودند که عبارت می‌شد از ناظر و حاضر بودن خداوند بر همه چیز و در همه جا، وحی منزل بودن اصول اخلاقی، و برابری فضیلت غایی با خوش‌بختی، به حکم پاداش و عذاب اخروی. در دیانت یهود و اسلام، قوانین و همچنین اخلاقیات، از خود دین جدایی‌ناپذیر بود. بین جرم و گناه میان قانون شرعی و قانون مدنی هیچ گونه فرقی قائل نبودند. هر عمل ناشایستی جرمی در نزد خدا، و یک بی‌حرمتی نسبت به حضور پروردگار و اسم اعظم محسوب می‌شد.

ادیان سه‌گانه مذکور، در پاره‌ای از اصول اخلاقی - حرمت خانواده و خانه، محترم شمردن پدر و مادر و سالمندان، پرورش کودکان از راه محبت و دست‌گیری از خلق - هم‌نظر بودند. در موضوع حسن زندگی خانوادگی هیچ ملتی به پای ملت یهود نرسیده است. طبق تعالیم یهود، مانند اسلام، تجرد، و بچه نیاوردن اختیاری گناهی عظیم بود. زن گرفتن و تشکیل خانواده یکی از احکام دین، و اولین فریضه از ۶۱۳ فریضه شریعت بود. یکی از شرح‌های یهود می‌گوید: ۷۰ «شخصی که فرزند ندارد در شمار مردگان است.» یهودیان، مسیحیان، و مسلمانان در این امر هم‌رأی بودند که وقتی حکم مذهبی دربارة تشکیل خانواده اثرش را از دست بدهد، بقای پیروان دین در معرض خطر قرار خواهد گرفت. با وصف این، تحت پاره‌ای شرایط، ربانی‌ها محدود ساختن خانواده را، ترجیحاً از راه جلوگیری عقد نطفه، مجاز می‌شمردند. «سه دسته از زنان باید از یک ماده جاذب استفاده کنند: یکی دختران کم سن و سال، که ممکن است حاملگی برای‌شان خطر جانی داشته باشد. دیگر زنان حامله، که ممکن است در معرض خطر سقط جنین قرار گیرند، سوم زنان شیرده، که ممکن است حامله شوند و اطفال خود را ناچار زودتر از شیر بگیرند و در نتیجه طفل بمیرد.»

یهودیان، مانند معاصران خود، از داشتن دختر کراهت داشتند، لکن فرزند پسر آنها را بسیار شادمان می‌ساخت. زیرا پسر بود که نام پدر، خانواده، و اموال او را حفظ، و از قبرش مراقبت می‌کرد. دختر با دیگران، یا شاید با خانواده‌ای که قرابت دوری داشت، شوهر می‌کرد و، به مجردی که پا به سن بلوغ می‌گذاشت، دیگر متعلق به پدر و مادر خود نبود. با تمام این اوصاف، وقتی زن و مرد صاحب اولاد می‌شدند، آنها را بدون تبعیض به جان می‌پروردند، و به کمک معجون عاقلانه‌ای از محبت و انضباط، تربیت می‌کردند. یکی از ربانی‌ها دستور می‌داد که «اگر باید طفلی را بزنید، برای این کار بند کفشی به کار ببرید.» و دیگری می‌گوید: «اگر شخصی از تنبیه طفلی خودداری کند، سرانجام کودک بکلی فاسد خواهد شد.» طبق تعالیم دیانت یهود، پدر و مادر، در راه تعلیم و تربیت طفل، نباید از هیچ گونه فداکاری دریغ ورزند، و غرض از این یعنی تربیت ذهن و پرورش خصال است از راه فهم «شریعت و پیغمبران». یک ضرب‌المثل عبری می‌گوید: «نفس کودکان دبستانی است که جهان را نجات می‌بخشد.» شخیناه، یا نور پروردگار حاضر و ناظر، در چهره‌های آنان می‌درخشد. طفل نیز در عوض موظف است که، تحت هر گونه شرایطی، تا آخرین لحظه، از احترام و توجه پدر و مادر فروگذاری نکند.

دست‌گیری از خلق تعهدی گریزناپذیر بود. از این رو، در تفاسیر آمده بود که «هر آن کس از خلق دست‌گیری کند ارجمندتر از کسی است که به تمامی فداکاری‌ها تن در دهد.» پاره‌ای از یهودیان چشم‌تنگ و برخی خسیس بودند، لکن روی هم هیچ ملتی را سراغ نمی‌توان گرفت که مانند یهود سخاوتمندانه ایثار کرده باشد. ربانی‌ها ناچار بودند که ایثار بیش از یک خمس دارایی برای امور خیریه را ممنوع سازند، با این همه، برخی بودند که نیمی از دارایی خویش را در این راه بذل می‌کردند، و این حقیقت هنگام مرگ آنها آشکار می‌شد. «بر چهره «ابا امنه» همیشه نوری از صفای باطن بود. وی جراح بود، لکن برای کاری که انجام می‌داد هرگز پاداشی قبول نمی‌کرد. در یک گوشه محکمه خویش جعبه‌ای نهاده بود تا هر کس استطاعت داشت بتواند به طیب خاطر وجهی در آن بیندازد. .. تا آن‌هایی که وسع‌شان نمی‌رسید شرمسار نشوند.» «خاخام هونه هنگامی که سفره طعام می‌گسترد، درهای خانه را باز می‌کرد و به بانگ بلند می‌گفت (بگذار هر کس نیازمند است از در در آید و از این طعام بخورد.) » شما بن ایلای به تمام مستمندان نان می‌داد و هنگام سفر همواره دستش را در کیسه‌اش می‌گذاشت تا هر کس که نیازمند باشد در سؤال تردید نکند. لکن تلمود کسانی را که آشکار ایثار می‌کردند سرزنش کرد و اندرز داد که دست‌گیری از ضعیفان باید تا اندازه‌ای پنهانی صورت پذیرد. از کلمات تلمود است که: «هر کس در نهان به خیرات پردازد از موسی بزرگ‌تر است.»

از آنجا که تمامی شالوده حیات یهود بر ازدواج و دیانت استوار بود، ربانی‌ها همه کمالات و فصاحت خویش را مصروف، به بحث دربارة زناشویی کردند. ولع آدمی را به روابط جنسی نکوهیده نشمردند، لکن چون از نیروی آن هراس داشتند، سخت در مهار کردن آن کوشیدند. برخی تجویز کردند که به منظور «کاهش مایع منی» باید مقداری نمک با نان خورد. بعضی دیگر معتقد بودند که تنها راه جلوگیری از وسوسه‌های جنسی سخت‌کوشی همراه با مطالعه تورات است. اگر این روش سودی نبخشید، بهتر است مرد «به جایی رود که ناشناس باشد، پوشاک سیاه بر تن کند و تمنيات قلبی خویش را برآورد. اما نباید آشکارا نام امت را آلوده سازد.» شخص باید از هر وضعی که شور و شهوات نفسانی را برانگیزد دوری جوید. نباید بیش از اندازه با زنان تکلم نماید و «هرگز نباید، به هنگام راه رفتن، پشت سر زنی - حتی زن خویش - قدم بردارد. ... مرد اگر در عقب شیر ژیان گام بردارد بهتر است تا پشت سر زنی حرکت کند.» شوخ‌طبعی لذت‌بخش ربانی‌ها باز از خلال قصه‌ای هویدا می‌شود که به ربن «کهن» نسبت می‌دهند:

وی زمانی مشغول فروش زنبیل‌های زنانه بود که در معرض وسوسه‌ای قرار گرفت. از زنی که او را به وسوسه انداخته بود اجازه خواست تا از آنجا بیرون رود، و قول داد که بزودی باز آید. لکن به جای آنکه بازگردد بر بام خانه‌ای رفت و خود را از آنجا به زیر افکند. پیش از آنکه به زمین برسد الیاس حاضر شد و او را گرفت و مورد سرزنش قرار داد که یک‌صد فرسنگ راه مرا کشانیده‌ای تا تو را از نابود کردن نفس برهانم.

ربانی‌ها ظاهراً احساس می‌کردند که بکارت به جای خویش نیکو است، لکن بکارت دایمی را جلوگیری از رشد می‌دانستند. در نظر ایشان کمال زن رسیدن به مرحله یک مادر کامل بود، همچنان‌که کمال فضیلت مرد را رسیدن به کمال پدری می‌دانستند. هر پدری را تشویق می‌کردند تا، از راه پس‌انداز، جهیزیه‌ای برای هر یک از دختران خویش تدارک کند، و برای عروسی هر یک از پسران خود مبلغی کنار گذارد تا مبادا وصلت آنها، خلاف موازین بهداشتی، به تأخیر افتد. توصیه می‌کردند که ازدواج زود صورت گیرد - سن ازدواج برای دختر چهارده و برای پسر هجده تعیین شده بود. وصلت دختری دوازده‌ساله و پسر سیزده‌ساله از لحاظ قانونی مانعی نداشت. طلاب و محصلان شریعت مجاز بودند ازدواج را به تأخیر اندازند. بعضی از ربانی‌ها را عقیده بر آن بود که مرد پیش از ازدواج باید در تقویت بنیه مالی خویش بکوشد. می‌گفتند «مرد باید اول خانه‌ای بسازد، سپس تاکستانی راه بیندازد، آنگاه زن بگیرد.» اما این نظر عده قلیلی از فقهای دین بود، و شاید اگر پدر و مادر دختر و پسر کمک مالی لازم را تدارک می‌دیدند، وصلت آنان تناقضی با این دستور نداشت. به مرد جوان توصیه می‌کردند که معیارشان در انتخاب همسر باید خصایص بالقوه مادری زن باشد نه زیبایی صوری. می‌گفتند: «در انتخاب همسر باید یک پله پایین آمد، و در انتخاب دوست باید یک پله بالا رفت.» به همسری گرفتن زنی که بالاتر از شأن خود شخص است خفت به جان خریدن است.

تلمود مانند تورات و قرآن چندگانی را جایز می‌شمرد. یکی از ربانی‌ها را عقیده بر آن بود که «یک مرد می‌تواند به قدر دلخواه زن بگیرد.» لکن، عبارت دیگری در همان رساله تعداد زنان را به چهار محدود می‌ساخت، و دستور سومی در همین رساله مبنی بر آن بود که اگر شوهر زن دومی اختیار می‌کند، مکلف است زن اول را، در صورتی که خواهان طلاق باشد، طلاق دهد. در شریعت یهود، سنت بر این جاری بود که ازدواج مرد با زن برادرش جایز است، به شرط آنکه برادر مرده و فرزند ذکوری از وی به جا نمانده باشد. این امر، که ظاهراً در شعار چندگانی به حساب می‌آمد، فقط از احساسات خیرخواهانه ناشی نمی‌شد، بلکه، در عین حال، ناشی از تمایلی برای تکثیر زاد و ولد در جامعه‌ای بود که، مانند کلیه جامعه‌های باستانی و قرون وسطایی، مرگ و میر فوق‌العاده فراوان داشت. از آنجا که ربانی‌ها برای مرد در انتخاب همسر تا این حد آزادی قائل شده بودند، زنا را از گناهان کبیره می‌شمردند. پاره‌ای از آنها با این کلام عیسی موافق بودند که «شخص ممکن است از راه چشم مرتکب زنا شود.» بعضی پا را از این نیز فراتر نهاده، مدعی بودند که «هر کس حتی به انگشت کوچک زنی نظر دوزد، در قلبش مرتکب گناه شده است.» لکن خاخام آریخا در این باب نظری بمراتب مشفقانه‌تر داشت، زیرا به عقیده وی «روز داوری برای هر چیزی که شخص با چشمانش دیده و از آن تمتعی گرفته باشد در نامه اعمالش تقصیری رقم خواهد زد.»

روی‌هم‌رفته قانون تلمود ساخته پرداخته بشر بود، و چنان از مرد جانبداری می‌کرد که گویی ربانی‌ها از قدرت زن واقعاً بیم داشتند. این جماعت، مانند علمای قدیم مسیحیت، زن را، به خاطر کنجکاوی زیرکانه حوا، مسئول خاموش کردن «روح عالم» می‌شمردند. او را «سبک‌سر» می‌خواندند، و با این همه به این مسئله اقرار داشتند که زن را خردی است غریزی که در وجود مرد اثری از آن دیده نمی‌شود. به تفصیل تمام، از پرگویی زن اظهار تأسف می‌کردند («ده پیمانه سخن از آسمان بر زمین نازل گردید. نه پیمانه را زنان برداشتند و یکی را مردان»). اعتیاد زنان را به علوم خفیه و به کار بردن سرخاب و سرمه نکوهیده می‌شمردند. موافق بودند که مرد باید برای پوشاک زن خویش سخاوتمندانه خرج کند، اما غرض آن بود که زن خود را برای شوهر خویش بیاراید، نه برای سایر مردها. به گفتة یکی از ربانی‌ها، جایی که پای قانون در میان بود، «یک‌صد نفر زن فقط با یک نفر شاهد مرد برابر بودند.» حقوق مالکیت زنان یهودی در دوره تلمودی به همان اندازه محدود بود که حقوق زنان انگلیسی در قرن هجدهم. عواید و درآمد هر گونه دارایی‌شان به شوهران‌شان تعلق داشت.

جای زن در خانه بود. یکی از ربانی‌ها امیدوار می‌گفت: «در ایام موعود ظهور مسیح، زن هر روز بچه‌ای می‌آورد.» از کلمات قصار معروف یکی این بود که «مردی که زن ناسازگار داشته باشد هرگز روی جهنم را نخواهد دید.» از طرف دیگر، عقیبا معتقد بود که هیچ کس به قدر مردی که زنش به نیکوکاری شهره باشد غنی نیست. از اقوال مدرسان قدیم بود که «همه چیز از زن منبعث می‌شود.» ضرب‌المثلی عبری می‌گفت: «همة برکات یک خانواده از وجود زن ناشی می‌شود. لذا بر شوهر است که زن را محترم بدارد. .. بگذار مردان از گریاندن زنان‌شان حذر کنند. خداوند قطرات سرشک آنها را به حساب می‌آورد.»

در دلکش‌ترین بخش تلمود، یعنی رساله کوچک «پیرکه آبوت»، ادیتیور ناشناسی پندیات اخلاقی ربانی‌های بزرگ یهود در خلال دو قرن قبل و دو قرن بعد از میلاد را گردآورد. بسیاری از این کلمات قصار در تمجید از خرد است، و برخی از آنها در بیان معنی خرد.

بن زوما گفت: «خردمند کیست؟ آن کس که از همه تعلیم پذیرد. نیرومند کیست؟ کسی که تمایلات (حیوانی) خود را رام سازد. ... کسی که بر روح خویش حکم‌فرماست برتر از کسی است که شهری را می‌گشاید. توانگر کیست؟ کسی که به قسمت خویش شادمان باشد. ... هنگامی که ثمره دست‌رنج خود را برداری، آنگاه خود را نیک‌بخت بینی. ... چه کس سزاوار احترام است؟ کسی که هم‌نوعان خویش را حرمت نهد. هیچ چیز و هیچ کس را حقیر مشمار، زیرا هیچ چیز نیست که در مکانی مفید فایده‌ای نباشد و هیچ کس نیست که در زمانی به کاری نیاید. ... تمامت عمر را در میان بخردان به سر بردم و از برای آدمی بهتر از خموشی نیافتم. ...

ربن الیعازر همیشه می‌گفت هر آن کس که خردش از کردارش فزون‌تر باشد درختی را ماند که شاخه‌های بسیار دارد و ریشه‌های اندک. چون بادهای مخالف وزیدن آغازد، درخت از ریشه به درآید و چهره‌اش به خاک ساید. ... لکن آنکه کردارش از خردش فزون‌تر باشد درختی را ماند که شاخه‌هایش اندک باشد و ریشه‌هایش بسیار. در این حال، اگر بادهای مخالف جمله جهان را فرا گیرند، آن درخت را از جایش نجنباند.

زندگی و قانون

تلمود یک اثر هنری نیست. وظیفه خطیر گنجانیدن افکار هزار ساله در قالب اصول خالی از ضد و نقیض، حتی برای یک‌صد نفر از فقهای شکیبای یهودی، بسیار دشوار بود. تسلسل و توالی چندین رساله بوضوح غلط است. چندین فصل را با اشتباه در رسالاتی گنجانیده‌اند که ارتباطی با موضوع ندارد. موضوعاتی مورد بحث قرار می‌گیرد و ناگهان کلام قطع، و بار دیگر بدون مقدمه و قاعده‌ای از سر گرفته می‌شود. این کتاب حاصل کنکاش علمای دین نیست، بلکه نفس شور آنهاست. کلیه نظرات ضبط شده و تناقض‌ها اغلب حل نشده به جا مانده است. چنان است که گویی ما در چشم به هم زدنی فاصله پانزده قرن را پیموده باشیم تا خودمانی‌ترین مباحثات حوزه‌های علمیه یهود را استراق سمع کنیم و بشنویم که عقیبا و مایر و یهودای هنسی و راب، در بحبوحه مناظرات خویش، چه می‌گویند. اگر به خاطر داشته باشیم که ما به خرمگس معرکه می‌مانیم و کاتبان تلمود اقوالی را که بر حسب اتفاق بر زبان این اشخاص و دیگران جاری شده است قاپیده‌اند و بی هیچ گونه تسلسل منطقی آنها را پهلوی هم نهاده‌اند و از خلال اعصار به سوی ما پرتاب کرده‌اند، آنگاه می‌توانیم به روشی که برای حل مشکلات اخلاقی قوم خود در پیش گرفته‌اند، بر سفسطه‌بازی آنها، اساطیر، علم احکام نجوم، دیوشناسی، خرافات، سحر، معجزات، علم‌الاعداد، رؤیاهای الهامی و خروارها بحثی که برای اثبات مثقالی پندار موهوم اقامه گردیده‌اند، و بالاخره غرور تسلی‌بخشی که تا ابد بر امیدی عقیم مرهم می‌گذارد رقم غفران بکشیم.

اگر شدت این قوانین، موشکافی فضولانه این نظامات، و شدت مجازاتی که خاص مشرق‌زمینی‌ها برای نقض آنهاست خاطر ما را آزرده سازد، نباید این موضوع را چندان به دل بگیریم. خود یهودیان مدعی نبودند که از تمامی این احکام پیروی می‌کنند، و ربانی‌های آنها نیز، آنجا که میان تعالیم‌شان برای کمال و نقاط ضعف بشری فاصله بود، صحایف احکام دین را یک در میان نادیده می‌گرفتند. کلام یکی از ربانی‌های هوشیار بود که «اگر بنی اسرائیل فقط آداب یک روز سبت را چنان‌که باید انجام دهند، منجی آنها فرزند داوود بیدرنگ ظهور خواهد کرد.» تلمود مجموعه قوانینی برای اطاعت محض نبود، بلکه مجموعه‌ای از آرای ربانی‌های یهود محسوب می‌شد که برای ارشاد مؤمنانی که به فراغ بال عبادت می‌کردند گردآوری شده بود. توده مردم مکتب ندیده فقط معدودی از احکام برگزیده شریعت را اطاعت می‌کردند.

در تلمود اهمیت زیادی به شعایر مذهبی داده می‌شد. اما این موضوع تا حدی معرف واکنش یهودیان در مقابل کوشش‌هایی بود که کلیسا و حکومت مبذول می‌داشتند تا مگر آنها را به دست کشیدن از شریعت وادارند. شعایر مذهبی نشان هویت قوم، علقه وحدت و پیوستگی، و نشان هماوردطلبی در برابر جهانی بود که هرگز بخشندگی نداشت. در خلال این بیست مجلد کتاب، اینجا و آنجا، به کلماتی برمی‌خوریم که حاکی از نفرت نسبت به مسیحیت است. لکن این عتاب و خطاب در برابر مسیحیتی است که ملایمت مسیح را به فراموشی سپرده بود و پیروان آیینی را که مسیح امر به اجرای آن کرده بود اذیت و آزار می‌رسانید. مسیحیتی که در نظر ربانی‌ها از یکتاپرستی، یعنی جوهر جدایی‌ناپذیر آن کیش باستانی، دست کشیده بود. در میان این همه ابهام‌های تشریفاتی و ریشه‌های جدال‌آمیز، به صدها نصایح حکیمانه، دقایق حاکی از کمال درون‌بینی، و گاهی به عباراتی که عظمت عهد قدیم یا لطافت اسرارآمیز عهد جدید را به یاد می‌آورد برمی‌خوریم. شوخ‌طبعی غریبی که از خصلت‌های یهود است از سنگینی موعظه‌های طویل می‌کاهد. از قبیل ظریفه یکی از ربانی‌ها که شرح می‌دهد چگونه موسی در لباس مبدل وارد مکتب عقیبا شد و میان طلاب در ردیف آخر مجلس نشست و، از اینکه آن مدرس عالی‌قدر قوانین متعددی از مجموعه احکام موسی اقتباس می‌کرد که کاتب اصلی آن احکام هرگز به فکرش خطور نکرده بود، متحیر شد.

مدت ۱۴۰۰ سال تلمود هسته اصلی تعلیم و تربیت یهود بود. هر طلبة عبری هفت سال تمام، هر روز هفت ساعت، در بحر مطالعه آن فرو می‌رفت، آن را به صدای بلند قرائت می‌کرد، و از راه گوش و چشم به حافظه‌اش می‌سپرد. درست همان طور که پیروان کنفوسیوس تعالیم پیغمبر خود را به لوح ضمیر منقوش می‌ساختند، در این مورد نیز ذهن و سیرت شاگرد، بر اثر انضباط مطالعه تلمود و رسوخ دانستنی‌های آن، پرورش می‌یافت. روش تعلیم تنها قرائت و تکرار نبود، بلکه مناظره میان معلم و شاگرد، و شاگرد و شاگرد، و اطلاق قوانین کهن بر مقتضیات عصر نو نیز به این مقصود کمک می‌کرد. نتیجه این ممارست‌ها تیزی ذهن و تقویت حافظه بود که در بسیاری از مواردی که صراحت و تمرکز حواس و پافشاری و دقت ضرورت داشت به فرد یهودی مزیتی می‌داد و، در عین حال، نیز طبعاً میدان اندیشه و آزادی ذهن وی را محدود می‌ساخت. تلمود طبع تهییج‌پذیر یهودی را رام ساخت، از حس فردگرایی وی جلوگیری کرد، و در میان قوم و خانواده‌اش خمیرة او را در قالب وفاداری و متانت ریخت. شاید «یوغ شریعت» مانع از جولان عقول ملیه شده بود، لکن در پرتو همین شریعت بود که تمامی ملت یهود از ورطه فنا رستند.

تلمود جز به معیار تاریخ هرگز درک نمی‌شود، و از این نظر وسیله نجات ملتی بوده است تبعید شده، بینوا، ستم‌کشیده، و در معرض خطر تجزیه محض. آنچه پیامبران یهود هنگام اسارت بابلی برای تقویت روحیه آن قوم کرده بودند، ربانی‌ها هنگام این پراکندگی به صورتی دامنه‌دارتر انجام دادند. اینان ناگزیر بودند مناعت نفس را باز یابند، نظم را برقرار سازند، ایمان و اصول اخلاقی را حفظ کنند، سلامت تن و روان را بعد از تجزیه‌ای چنین خردکننده از نو پی‌ریزند. به کمک این انضباط قهرمانانه، و این ریشه دوانیدن دوباره یهودیان آواره در سنت خویش، ثبات و وحدت، در طول قرن‌ها اندوه و سرگردانی در قاره‌ها، سرانجام دوباره برقرار شد به طوری که هاینه شاعر آلمانی گفت، تلمود برای این قوم به منزله «میهن دستی» بود. هر جا یهودیان اقامت می‌گزیدند - حتی اگر حکم کوچ‌نشین‌های مخوفی در دل سرزمین‌های بیگانه را داشتند - قادر بودند بار دیگر خود را در دنیایی متعلق به خویش رها سازند و، با تطهیر اذهان و قلوب خویش در اقیانوس شریعت، با پیامبران و ربانی‌های خویش محشور شوند. شگفتی نیست اگر این کتاب را، که در نظر ما صدبار آشفته‌تر و گوناگون‌تر از اثر مونتنی است، به جان دوست می‌داشتند. حتی تکه‌پاره‌های آن را با عشق شدیدی حفظ می‌کردند، بنوبت قطعاتی از این دست‌نبشته عظیم را می‌خواندند، و در قرون بعد مبالغ کلانی می‌پرداختند تا آن را تمام و کمال به طبع رسانند. هنگامی که سلاطین و پاپ‌ها و پارلمان‌ها آن را ممنوع یا توقیف می‌کردند یا می‌سوزانیدند، اشک حسرت از دیده فرو می‌ریختند. وقتی می‌شنیدند که رویشلین و اراسموس در مقام مدافعه از آن سخن گفته‌اند، به وجد می‌آمدند. و، حتی در عهد خود ما، این کتاب را گران‌بهاترین مایملک معابد و منازل، ملجأ و مایه تسلی خاطر، و زندان روح یهودی می‌ساختند.

نوشته و پژوهش شده توسط دکتر شاهین صیامی