عصر طلایی ۳۰ ق م – ۱۸ میلادی

تصویر زنده‌ای از شکوفایی ادبی و فرهنگی در دوران آگوستوس: انگیزه‌های حمایت او از هنر و ادبیات، احیای اشکال کلاسیک و غرور رومی، شاعران بزرگ (ویرژیل، هوراس) و مورخ (لیویوس)، رونق کتابخانه‌ها و خوانش عمومی، و طغیان عاشقانه در شعر تیبرلوس، پروپرتیوس و به‌ویژه اووید که تبعید او پایان این عصر درخشان را رقم زد.

عصر آگوستوسی، عصر طلایی ادبیات لاتینویرژیل، هوراس، لیویوس،اووید، شعر رومی

~77 دقیقه مطالعه • بروزرسانی ۵ فروردین ۱۴۰۵

انگیزۀ آگوستوسی

هرچند صلح و آرامش و امنیت بیش از جنگ برای تولید ادبیات و هنر مساعد است، جنگ و آشوب‌های اجتماعی عمیق زمین را پیرامون نهال اندیشه زیر و زبر می‌کند و بذرهایی را که در آرامش به ثمر نمی‌رسند پرورش می‌دهد. زندگی آرام اندیشه‌های بزرگ یا مردان بزرگ پدید نمی‌آورد، بلکه فشار بحران و احکام بقا علف هرز خشکیده را از ریشه بیرون می‌کشد و رشد اندیشه‌ها و گشایش راه‌های جدید را تسریع می‌کند. آرامشی که پس از جنگ پیروزمندانه پدید می‌آید از تمامی انگیزه‌های دوران بهبود سریع برخوردار است؛ در آن هنگام مردم از صرف زنده بودن لذت می‌برند و گاه به نغمه‌سرایی می‌پردازند.

مردم روم نسبت به آگوستوس سپاسگزار بودند، زیرا او سرطان هرج‌ومرج را که موجب تباهی زندگانی مدنی ایشان می‌شد، ولو با جراحی مهمی، علاج کرده بود. از اینکه پس از ویرانی به این زودی خود را توانگر می‌یافتند در حیرت بودند و چون می‌دیدند که، به رغم آشفتگی بیدرمان اخیر، باز هم سرور خطه‌ای هستند که به نظرشان دنیا می‌نمود، شعفی داشتند. به تاریخ کشور خود از رومولوس اول، بنیانگذار روم، تا رومولوس دوم، احیاکننده روم، بازمی‌نگریستند و آن را چون حماسه‌ای شگفت می‌شمردند. وقتی ویرژیل و هوراس سپاس و سرفرازی و غرور خود را در شعر، و لیویوس همان‌ها را در نثر بیان می‌کردند، مردم در عجب نمی‌شدند. از آن بهتر اینکه فقط جزئی از متصرفات آنان بربری بود، و قسمت عظیمی از آن قلمرو فرهنگی هلنیستی بود، یعنی قلمرو کلام شیوا، ادب نغز، علوم روشنی‌بخش، حکمت بالغ، و هنرهای شریف. این ثروت معنوی اکنون به روم سرازیر شده، تقلید و رقابت را برانگیخته، و زبان و ادبیات را به پیرایش و نمو واداشته بود. هزاران واژه یونانی به گنجینۀ لغات لاتینی راه یافته بود و هزاران مجسمه و پردۀ نقاشی یونانی در میدان‌ها، معابد، خیابان‌ها، و خانه‌های رومی مستقر گشته بود.

پول از جانب تسخیرکنندگان خزانۀ مصر، مالکان غایب خاک ایتالیا، و بهره‌برداران از منابع و تجارت امپراتوری به سوی مردم زیردست و حتی شاعران و هنرمندان جریان داشت. نویسندگان آثار خود را بدین امید به ثروتمندان اهدا می‌کردند که صله‌ای دریافت دارند و بتوانند به کمک آن به کار پرمشقت خود ادامه دهند. از این جهت بود که هوراس قصاید خود را به سالوستیوس، آیلیوس، لامیا، مانلیوس تورکواتوس، و موناتیوس پلانکوس اهدا کرد.

مسالا کوروینوس دسته‌ای از منصفان را گرد خود جمع آورده بود که ستارۀ آن جمع تیبرلوس بود؛ و مایکناس شعر و ثروت را با دادن هدایایی به ویرژیل، هوراس، و پروپرتیوس بازخرید. آگوستوس تا پیش از فرا رسیدن سالیان تندخویی آخر عمرش نسبت به ادبیات سیاستی آزاد داشت، و خشنود بود از اینکه ادبیات و هنر آن کارمایه را که موجب اغتشاش سیاسی شده بود به خود مشغول می‌داشتند. تا وقتی که مردم به کار حکومت او کاری نمی‌داشتند، از دادن پول برای نوشتن کتاب دریغ نمی‌کرد. بذل و بخشش او نسبت به شاعران چنان شهرتی به هم رساند که هر کجا می‌رفت انبوهی از ایشان گرد او می‌گشتند. یک تن یونانی هر روز که آگوستوس از قصر بیرون می‌آمد به اصرار چند بیتی در دست او می‌گذاشت. آگوستوس بدین نحو او را قصاص کرد که روزی به جا ایستاد و چند بیتی سرود و یکی از ملازمان را واداشت تا آن ابیات را به مرد یونانی بدهد. مرد یونانی چند دیناری به امپراتور داد و ابراز تأسف کرد که بیش از آن ندارد. آگوستوس نکته‌سنجی او ـ نه اشعارش ـ را با ۱۰۰٬۰۰۰ سسترس پاداش داد.

در این هنگام تعداد کتب به نسبتی بی‌سابقه رو به ازدیاد نهاده بود. از ابلهان تا فیلسوفان، همه شعر می‌گفتند. از آنجا که تمامی اشعار و بسیاری از نثرهای ادبی به این منظور تصنیف می‌شد که با صدای بلند خوانده شود، مجامعی تشکیل می‌شد که در آنها سرایندگان آثار خود را برای مدعوین یا مردم، و در لحظات نادری که تحمل شنیدن شعر یکدیگر را داشتند برای یکدیگر می‌خواندند. یوونالیس معتقد بود که یک دلیل قوی برای زیستن در خارج شهر همانا فرار از دست شاعرانی بود که روم را آلوده بودند. در کتاب‌فروشی‌ها، که محله‌ای به نام آرگیلتوم را انباشته بود، نویسندگان جمع می‌آمدند تا نبوغ ادبی را ارزیابی کنند، و در همان حال کتاب‌دوستانی تنگدست قسمت‌هایی از کتبی را که از عهدۀ خرید آن برنمی‌آمدند دزدانه می‌خواندند؛ روی تابلوهایی که به دیوار نصب بود نام کتاب‌های جدید و قیمت آنها اعلان می‌شد؛ کتاب‌های کوچک جلدی چهار تا پنج سسترس و کتاب‌های متوسط جلدی ده سسترس (برابر یک دلار و نیم) به فروش می‌رسیدند. مجلدات نفیس از قبیل مجموعۀ لطایف مارتیالیس، که معمولاً به تصویر مصنف آراسته بود، در حدود پنج دناریوس (۳ دلار) خریدار داشت. کتب به تمامی اکناف امپراتوری ارسال می‌شد، یا در آن واحد در روم، لیون، آتن، و اسکندریه منتشر می‌گردید. مارتیالیس از این خبر خشنود شد که آثار او را در بریتانیا خرید و فروش می‌کنند. حتی شاعران در این زمان کتابخانه‌های خصوصی داشتند؛ اووید با لحنی گرم کتابخانۀ خود را توصیف می‌کند. از آثار مارتیالیس چنین برمی‌آید که در همان موقع نیز کتاب‌دوستانی بودند که مجلدات ممتاز یا نسخه‌های کمیاب را جمع می‌کردند. آگوستوس دو کتابخانۀ عمومی تأسیس کرد؛ تیبریوس، وسپاسیانوس، دومیتیانوس، و هادریانوس کتابخانه‌های دیگری ساختند؛ تا قرن چهارم، در شهر رم بیست و هشت کتابخانه دایر شده بود. محصلین و نویسندگان خارجی برای مطالعه به این کتابخانه‌ها و بایگانی دولتی مراجعه می‌کردند. بدین نحو بود که دیونوسیوس از هالیکارناسوس، و دیودوروس از سیسیل به رم رفتند. در این هنگام، رم، به عنوان مرکز ادبی دنیای غرب، رقیب اسکندریه شده بود.

این شگفتگی هم ادبیات را تغییر صورت داد و هم جامعه را. ادبیات و هنر وقری تازه یافتند. دانشوران درباره نویسندگان معاصر سخنرانی می‌کردند، و مردم قطعاتی از آثار ایشان را در کوچه و خیابان می‌خواندند. نویسندگان و شاعران با سیاستمداران و زنان والاتبار در «سالن»های مجلل گرد می‌آمدند؛ چنین وضعی را، تا زمان شکفتن فرانسه، تاریخ به یاد ندارد. اشراف ادیب شدند و ادب اشرافی. نیروی آتشین انیوس و پلوتوس، لوکرتیوس و کاتولوس جای خود را به یک نوع زیبایی ظرافت‌آمیز یا ابهامی دل‌انگیز در بیان و اندیشه سپرد. نویسندگان و شاعران دیگر با مردم نمی‌آمیختند، و بنابراین دیگر نحوۀ زندگی مردم را توصیف نمی‌کردند و به زبان ایشان سخن نمی‌گفتند. میان ادبیات و زندگی جدایی افتاد و، در نتیجه، جوهر و روح از ادبیات لاتینی زایل گردید. شکل سخن از نمونه‌های یونانی تقلید می‌شد، و موضوع سخن را سنت یونانی یا دربار آگوستوس تعیین می‌کرد. شعر، هرگاه از عشق آناکرئونی یا شبانان تئوکریتوسی فراغ می‌یافت، به نحوی آموزنده به توصیف لذات کشاورزی، اعتقادات اخلاقی نیاکان، شکوه روم، و جلال خدایان آن می‌پرداخت. ادبیات خادم دست‌آموز دولتمردی شد و به صورت وعظی درآمد که جامع نواهای گونه‌گون بود و ملت را به سوی عقاید آگوستوسی می‌خواند.

دو نیرو در مقام استخدام اجباری سخن‌سرایی از طرف دولت به مقاومت برخاست: یکی «گروه خبیث» و منفور هوراس بود، که طعم نمکین استقلال نیشخندها و نمایشنامه‌های قدیم را بیش از زیبایی عطرآگین و آراستۀ جدید می‌پسندید؛ و آن دیگر تردامنان غرق در عیش و گناه بودند، که کلودیا و یولیا در میان آن جای داشتند. این دستۀ جوان‌تر از قوانین یولیانوسی سخت برآشفته بود و هیچ خواستار اصلاحات اخلاقی نبود و شاعران و محافل و موازین مخصوص به خود داشت. در ادبیات نیز، مانند زندگی واقعی، این دو نیرو با یکدیگر می‌جنگیدند، در آثار تیبرلوس و پروپرتیوس با یکدیگر تلاقی می‌کردند، و با پرهیزکاری معصومانۀ ویرژیل و جسارت منافی عفت اووید به رقابت برمی‌خاستند. دو یولیا و یک تن شاعر را با تبعید خرد کردند و عاقبت در عصر سیمین یکدیگر را فرسوده ساختند. اما غلیان حوادث عظیم، فراغ رهایی‌بخش صلح و ثروت، و عظمت جهانی که استیلای روم را می‌شناخت بر فساد اعلانات و انعامات دولتی چیره شد و عصر زرینی پدید آورد که ادبیات آن از حیث صورت و بیان، تا آنجا که حافظۀ بشری به یاد دارد، کامل‌ترین نوع خود بوده است.

ویرژیل

به سال ۷۰ ق م، در مزرعه‌ای نزدیک مانتوا، جایی که رودخانۀ مینچیو آرام به سوی رودخانۀ پو می‌خزد، محبوب‌ترین فرد رومی به دنیا آمد. پایتخت روم از آن پس کمتر زادگاه رومیان بزرگ شد؛ اینان، در قرنی که میلاد مسیح آن را به دو قسمت کرد، از اکناف ایتالیا، و پس از آن قرن از ایالات می‌آمدند. شاید در رگ‌های ویرژیل خون سلتی جریان داشته است، زیرا مانتوا مدت‌ها مقر گل‌ها بود. از لحاظ اصولی، ویرژیل از گل‌ها به حساب می‌آید، زیرا بیست و یک سال پس از تولد او بود که ناحیۀ گل سیزالپین حقوق تابعیت رومی را از قیصر دریافت داشت. آن مرد، به فصیح‌ترین زبان از جلال و سرنوشت روم سخن سر داده است، هرگز رجولیت خشن نژاد رومی را در آثار خود نشان نمی‌دهد، بلکه دست بر تارهای رازوری و لطف و ظرافت سلتی سوده است که در تبار رومیان کمیاب بود.

پدرش در سمت منشی دیوان آن قدر اندوخته بود که توانست مزرعه‌ای بخرد و به پرورش زنبور عسل پردازد. شاعر دوران کودکی خود را در آن آرامش پر زمزمه گذراند. انبوه شاخ و برگ‌های منطقۀ پرآب شمال سال‌ها در خاطرۀ شاعر منعکس بود، و هیچ‌گاه دور از آن دشت‌ها و جویبارها در واقع خوش نبود. در دوازده سالگی او را به کرمونا، در چهارده سالگی به میلان و در شانزده سالگی به رم به مدرسه فرستادند. در آنجا، نزد همان کس که بعداً به اوکتاویانوس تدریس کرد، معانی و بیان و مواد مربوط به آن را تعلیم گرفت. محتملاً، پس از این دوره، در مجلس درس سیروی اپیکوری، فیلسوف، در ناپل حاضر شد. ویرژیل سخت کوشید تا مگر فلسفۀ لذت را بپذیرد، اما تربیت روستایی‌اش او را خوب مجهز نساخته بود. ظاهراً پس از تحصیل به شمال بازگشته است، زیرا در سال ۴۱ ق م خبر او را داریم که از بیم مرگ، از چنگ سربازی که به زور مزرعۀ پدرش را ضبط کرده بود، با شنا گریخت. اوکتاویانوس و آنتونیوس مزرعه را از این جهت مصادره کرده بودند که آن ناحیه به دشمنان ایشان روی موافق نشان داده بود. آسینیوس پولیو فرماندار دانشمند گل سیزالپین کوشید آن مزرعه را بازگرداند، اما کوشش او به جایی نرسید. پس شاعر جوان را در پناه خود گرفت و او را به ادامۀ سرودهای شبانی که بدان مشغول بود تشویق کرد.

تا فرارسیدن سال ۳۷، ویرژیل در رم از شراب شهر سرمست شده بود. گلچین سرودهای شبانی تازه انتشار یافته بود و به گرمی پذیرفته شده بود؛ زن بازیگری چند بیتی از آن را بر صحنۀ نمایش خوانده بود، و تماشاگران با شوق و شور کف زده بودند. سرودهای شبانی تصویرهایی بودند از زندگی شبانی به شیوۀ تئوکریتوس و گاه با عین ترکیبات او، و از لحاظ سبک و وزن زیبا، و خوش‌آهنگ‌ترین شش‌وتدی بودند که تا آن هنگام به گوش مردم روم رسیده بود: آکنده از لطف اندیشه‌مندانه و عشق خیال‌انگیز. جوانان پایتخت آن قدر از خاک و کشاورزی به دور مانده بودند که در آن هنگام زندگی روستایی را در خیال ستایش می‌کردند. همه خرسند بودند که خود را شبانی بپندارند که رمه‌های خود را در سراشیب‌های آپنن می‌چراند و از عشق یک‌جانبه دل خود را ریش می‌کند.

اما واقعی‌تر از این توهمات تئوکریتوسی مناظر روستایی آن اشعار بود. در اینجا نیز ویرژیل راه ستایش‌آمیزی سپرده بود، اما حاجتی به تقلید نداشت. نغمۀ پرشور جنگلبانان و بی‌قراری زنبوران عسل را به گوش خود می‌شنید و با یأس کشاورزان دل‌شکسته‌ای که، مانند هزاران تن از اقران خویش، زمین خود را از دست داده بودند خوب آشنا بود. و از همه بالاتر آنکه امید مردم آن عصر را به خاتمۀ جنگ و دودستگی از جان و دل درمی‌یافت. کتاب‌های سیبولایی خبر داده بودند که پس از عصر آهن، عصر طلایی ساتورنوس باز خواهد آمد. چون در سال ۴۰ ق م حامی ویرژیل، آسینیوس پولیو، پسردار شد، ویرژیل در چهارمین سرود شبانی خود اعلام داشت که این تولد مژدۀ درآمدن به مدینۀ فاضله است:

اکنون آن عصر نهایی که سیبولای کومایی در سرودش گفته بود فرا می‌رسد؛ توالی عظیم دورها از نو پدید می‌آید. اکنون عذرا باز می‌گردد؛ حکومت ساتورنوس باز می‌گردد؛ اکنون نژادی نو از آسمان بالا فرود می‌آید. ای لوکینای پاک (الاهۀ ولادت)! بر پسری که هم اکنون به دنیا آمد لبخند بزن، زیرا در عهدش نخست نژاد آهن از میان می‌رود، و در سراسر جهان نژادی زرین بر می‌خیزد. آپولون تو اینک پادشاه است.

ده سال پس از سروده شدن این اشعار، پیشگویی‌های ویرژیل تحقق پذیرفت. ابزارهای آهنین جنگ به کناری نهاده شد. نسلی جدید بر سر کار آمد که به سلاح زرین مجهز شده و دل به زر سپرده بود. در دورۀ کوتاه بقیۀ عمر ویرژیل، رم دیگر روی آشوب ندید، سعادت و شادی رو به افزایش نهاد، و آگوستوس را به عنوان منجی تهنیت می‌گفتند ـ هرچند او را آپولون نمی‌شناختند. دربار نیمه‌شاهی خوش‌بینی اشعار شاعر را استقبال کرد. مایکناس او را دعوت کرد، پسندید، و به عنوان یکی از عوامل مردم‌پسند اصلاحات اوکتاویانوس شناخت. این داوری مایکناس حکایت از روشن‌بینی او می‌کرد، زیرا از لحاظ ظاهر ویرژیل، که در این هنگام سی و سه سال داشت، روستایی بدهیئتی بود که تا حد لکنت در برخورد با بزرگان خجالت می‌کشید، از هر مکان عمومی که در آن او را بشناسند و نشانش بدهند پرهیز می‌کرد، و در جامعۀ سخن‌پرداز و مزاحم روم آسودگی نداشت. از این گذشته، حتی بیش از اوکتاویانوس علیل بود و از سردرد، گلودرد، تلاطم معدی، و نزف‌الدم رنج می‌برد. ویرژیل هرگز زن نبرد و ظاهراً بیش از آینیاس، قهرمان منظومۀ خود، از لذت عشق خبر نداشت. چنین می‌نماید که مدتی خود را با مهر غلام بچه‌ای تسکین می‌داد؛ غیر از این، می‌دانیم که در ناپل او را «مرد عفیف» می‌نامیدند.

مایکناس نسبت به شاعر جوان احسان کرد، اوکتاویانوس را واداشت تا مزرعۀ او را باز دهد، و به وی پیشنهاد کرد تا اشعاری در تجلیل زندگی کشاورزی بسراید. در آن هنگام (۳۷ ق م)، ایتالیا جریمۀ سنگین تبدیل مقدار زیادی از اراضی را به چراگاه و باغ میوه و تاکستان می‌پرداخت. سکستوس پومپیوس راه ورود خواربار را از سیسیل و آفریقا بسته بود، و کمبود غلات انقلاب دیگری را وعید می‌داد. زندگی شهری بلوغ نورس ایتالیا را می‌آزرد. سلامت ملت از هر حیث آغاز زراعت را ایجاب می‌کرد. ویرژیل در دم موافقت کرد. با زندگی روستایی آشنا بود و، هرچند خود بسیار شکسته‌تر از آن شده بود که بتواند سختی‌های آن زندگی را تحمل کند، باز هم کسی بود که خوب می‌دانست جنبه‌های دلپذیر آن را با نظر لطف تصویر کند. در ناپل عزلت گزید و پس از هفت سال رنج با کامل‌ترین اشعار خود، گئورگیک یا «محنت زمین»، بازگشت. مایکناس مشعوف شد و ویرژیل را با خود به جنوب برد تا با اوکتاویانوس، که در آن هنگام (۲۹ ق م) از پیروزی بر کلئوپاترا بازمی‌گشت، ملاقات کند. در دهکدۀ آتلا، سرکردۀ فرسوده چهار روز متوالی اقامت کرد و با حالی خوش به ۲۰۰۰ بیت شعر ویرژیل گوش فرا داد. آن اشعار حتی بیش از آنچه مایکناس پیش‌بینی کرده بود با سیاست او توافق داشت، زیرا اوکتاویانوس در آن هنگام در نظر داشت قسمت بیشتر ارتش عظیمی را که برایش جهانگشایی کرده بود مرخص کند، آنها را در اراضی مستقر سازد، و در آن واحد از طریق رنج روستایی، سربازان را آرامش و شهرها را غذا و دولت را بقا بخشد. از آن لحظه به بعد، ویرژیل می‌توانست فقط در اندیشۀ شعر و شاعری باشد.

در گئورگیک هنرمندی بزرگ درباره اشرف صنایع ـ یعنی زرع زمین ـ سخن می‌گوید. ویرژیل از نظم و نثر هزیود، آراتوس، کاتو، و وارو به عاریت می‌برد، اما نثر خشن و نظم نارسای ایشان را به ابیاتی شفاف و ظریف بدل می‌سازد. چنانکه باید تمامی رشته‌های مختلف کشاورزی را وصف کند ـ انواع خاک و طرز عمل آوردن آن، فصل بذرافشانی و حصاد، کشت زیتون و تاک، پرورش گاو و اسب و گوسفند، و پرورش زنبور عسل ـ همه را وصف کرده است. تمامی جنبه‌های زراعت ویرژیل را جلب می‌کند و می‌فریبد؛ برای آنکه بتواند باز هم به بیان حال ادامه دهد، خود را چنین تحذیر می‌کند:

اما زمان می‌گریزد، وقت بازنیافتنی در گریز است، و ما که دل به حدیث خود سپرده‌ایم در هر گوشه‌اش کاوش می‌کنیم.

ویرژیل از بیماری‌های دام‌ها هم غافل نمانده، بلکه از هر یک ذکری کرده و برای هر کدام راه علاجی نشان داده است. حیوانات مزارع را با فهم و عطوفت وصف کرده است. هرگز از تمجید سادگی غرایز و نیروی محبت و کمال ظاهر حیوانات سیر نشده است. زندگی روستایی را به نحوی خیال‌انگیز وصف کرده، اما از سختی‌ها و مشقات، از رنج جانکاه، از کوشش بی‌امان در دفع حشرات، و از وقوع متناوب و شکنجه‌دهندۀ باد و طوفان غافل نمانده است. مع الوصف، «کار هر چه عظیم‌تر، پاداش افزون‌تر.» در چنان کوششی و زحمتی غرضی و نتیجه‌ای است که بدان عظمت می‌بخشد؛ هیچ مرد رومی نباید از راندن خیش شرمنده باشد. ویرژیل می‌گوید: «اخلاق در مزرعه تعالی می‌یابد و تمامی محسنات قدیم که باعث عظمت روم شدند در مزرعه کشت و پرورش یافتند. هیچ پاره‌ای از کار زراعت ـ از بذرافشانی گرفته تا حفظ حاصل، زرع، علف‌کشی، و درو ـ نیست که عیناً در تحول و تکامل روح اثر نداشته باشد. در خارج دست‌های مزروع، آنجا که معجزۀ رستن گیاه و شوخی‌های آسمان از هزاران نیروی غیبی حکایت می‌کند، روح، بسی آسان‌تر از آنچه در شهر ممکن است، حضور زندگی‌آفریننده را درمی‌یابد و در روشن‌بینی و خشوع و ارادت‌ورزی مذهبی عمیق می‌گردد.»

در اینجاست که ویرژیل شهره‌ترین ابیات خود را سروده است که آغاز آن طنین نجیبانۀ اشعار لوکرتیوس را دارد، اما دنبالۀ آن خاص ویرژیل است:

خوشا آن که انگیزۀ هر چیز را باز شناخت، و هراس دلگیر و سرنوشت سنگدل و هیاهوی آخرون آزمند را زیر پا نهاد؛ و اما خوشبخت آن که خدایانی را که کشت را مددکارند پان و سیلوانوس کبیر و پریان دریایی ـ باز شناخت.

دهقان در اینکه سعی می‌کند با قربانی خدایان را بر سر لطف آورد و یاری ایشان را جلب کند بر حق است. این عمل پرهیزکارانه دوران محنت را با جشن و شادی روشنی می‌بخشد و به زمین و زندگی جامۀ معنی و موضوع و شعر می‌پوشاند.

جان درایدن مجموعۀ گئورگیک را «بهترین شعر بهترین شاعر» می‌دانست. این منظومه به اتفاق درباره طبیعت اشیا واجد این مزیت کم‌نظیر است که، در عین آموزنده بودن، زیباست. البته مردم روم آن منظومه را با کتابچۀ تعلیمات کشاورزی اشتباه نکردند؛ هرگز نشنیده‌ایم که کسی، پس از خواندن آن، فوروم را به روستا فروخته باشد. در واقع، چنانکه سنکا می‌گوید، شاید ویرژیل این نغمات پرلذت روستایی را به منظور خوش‌آمدن ذوق شهریان سروده باشد. در هر صورت، آگوستوس چون دید که ویرژیل تکلیفی را که مایکناس بر عهدۀ او نهاده بود بسیار نیکو انجام داده است، شاعر را به کاخ خویش خواند و کاری خطیرتر با مضمونی وسیع‌تر بدو تکلیف کرد.

انئید

در آغاز، طرح عبارت بود از سرودن چکامۀ نبردهای اوکتاویانوس. اما این تصور که پدرخواندۀ او از تبار ونوس و آینیاس است سبب شد که شاعر، و شاید هم امپراتور، اندیشۀ حماسه‌ای را درباره بنیان نهادن روم از خاطر بگذراند. همچنانکه رشتۀ سخن تنیده شد، رفته‌رفته داستان از طریق پیش‌بینی به وسیلۀ آینده‌نگری به گسترش روم به امپراتوری و صلح آگوستوس نیز رسید. در این منظومه، نقش خصایل رومی در این کارهای مهم نشان داده می‌شد و سعی به عمل می‌آمد که خصایل پسندیدۀ قدیم از نو رونق و وراج یابند؛ قرار بود قهرمان حماسه به خدایان احترام بگذارد؛ و ایشان هم او را راهنمایی کنند؛ و سرانجام شاعر به اصلاحات اخلاقی و ایمانی آگوستوس بپردازد. ویرژیل برای انجام دادن کار خود به گوشه‌های ایتالیا سفر کرده و ده سال (۲۹ ـ ۱۹) آخر عمر خود را بر ساختن انئید نهاد. با تأنی شعر می‌ساخت و مانند فلوبر به کار خود دلبستگی داشت. چند بیتی را بامدادان پگاه می‌گفت بنویسند، و پسینگاه همان ابیات را از نو می‌نوشت. آگوستوس بی‌صبرانه در انتظار پایان یافتن منظومه بود، مکرر درباره پیشرفت کار از شاعر استفسار می‌کرد، و به اصرار از ویرژیل می‌خواست که هر قطعۀ پایان‌یافته را نزد او ببرد. ویرژیل تا آنجا که توانست به اوکتاویانوس وعدۀ امروز و فردا داد، اما عاقبت کتاب دوم و چهارم و ششم را برای او خواند. اوکتاویا، خواهر اوکتاویانوس و زن بیوۀ آنتونیوس، آنجا که شاعر مارکلوس، پسر تازه‌مردۀ او، را وصف کرده بود از حال رفت. این حماسه به پایان نرسید و ساخته و پرداخته نشد. در سال ۱۹ ق م ویرژیل به یونان رفت، با آگوستوس در آتن ملاقات کرد، در مگارا دچار آفتاب‌زدگی شد، به ایتالیا بازگشت، و اندکی پس از رسیدن به بروندیسیوم درگذشت. در بستر مرگ از دوستانش تقاضا کرد که نسخۀ خطی اشعارش را نابود کنند، چون می‌بایست لااقل سه سال دیگر کار کند تا اشعارش پیراسته و آراسته شود. آگوستوس آن دوستان را از اجرای این تقاضا نهی کرد.

هر شاگرد مدرسه‌ای داستان انئید را می‌شناسد. آنگاه که تروا به آتش می‌سوخت، روح هکتور مقتول بر رهبر هم‌دستان داردانی او، «آینیاس پرهیزگار» ظاهر می‌شود و به او می‌گوید «چیزهای مقدس و خدایان خانگی» تروا را از یونانیان بازستاند ـ و از همه مهم‌تر پالادیوم یا «مجسمۀ پالاس آتنه» را باز گیرد که بقای مردم تروا را بسته به نگاهداری آن می‌دانستند. هکتور می‌گوید این مظاهر مقدس را «در شهری که پس از سرگردانی در دریا عاقبت بنیادخواهی نهاد بجوی.» آینیاس با پدر پیر خود به نام آنخیسس و پسر خود به نام آسکانیوس می‌گریزد، به کشتی می‌نشیند، و در نقاط مختلف توقف می‌کند. اما همواره آواز خدایان ایشان را به رفتن امر می‌کند. باد ایشان را در نزدیکی کارتاژ به ساحل می‌کشاند، که در آنجا شاهزاده‌خانمی فنیقی به نام دیدو سرگرم ساختن شهری است. (هنگامی که ویرژیل این قطعه را می‌ساخت، آگوستوس نقشۀ قیصر را درباره تجدید ساختمان کارتاژ اجرا می‌کرد.) آینیاس دل به دیدو می‌سپارد. طوفانی موافق ایشان را در غاری پناهنده می‌سازد و وا می‌دارد کاری را که دیدو به ازدواج تعبیر می‌کند انجام دهند. آینیاس تا چندی این تعبیر را می‌پذیرد و با دیدو و افراد موافق خود در ساختمان شهر شرکت می‌جوید. اما خدایان بیرحم ـ که در اساطیر قدیم اهمیتی به ازدواج نمی‌دادند ـ به آینیاس اخطار می‌کنند که راه بیفتد، چون آن شهر همان پایتختی نیست که آینیاس باید بسازد. آینیاس اطاعت می‌کند، و ملکۀ ماتم‌زده را با این کلمات به جا می‌گذارد:

ای ملکه، هرگز انکار نخواهم کرد که تو بیش از آنچه بتوانی در بیان بگنجانی بر من حق داشته‌ای … من هرگز مشعل دامادی را نیفروختم و سوگند ازدواج را نخوردم. … اما آپولون اکنون مرا نهیب می‌زند که با کشتی روانه شوم. … پس با این شکوه‌ها خویشتن و مرا نابود مساز. من راه ایتالیا را نه به خود می‌پویم.

راز داستان همین است: «من راه ایتالیا را نه به خود می‌پویم.» ما، که پس از هشتصد سال خواندن ادبیات احساساتی، بر طبق موازین آن نوع ادبیات، در حق ویرژیل و قهرمان او داوری می‌کنیم، بسیار بیش از مردم یونان و روم آن زمان برای عشق رمانتیک و روابط نامشروع اهمیت قائلیم. اما، در نظر مردم باستان، ازدواج بیش از آنکه اتحاد ابدان یا ارواح باشد، اتحاد خانواده‌ها بود؛ و دین افراد، نسبت به مرز و بوم یا مذهب، بسیار بالاتر از حقوق یا هوس‌های فرد شناخته می‌شد. ویرژیل درباره دیدو از سر مهر و لطف سخن می‌گوید؛ آنجا که دیدو پس از عزیمت آینیاس خود را بر تودۀ آتش عزا می‌افکند و زنده می‌سوزد یکی از زیباترین پاره‌های منظومۀ ویرژیل است. آنگاه ویرژیل آینیاس را تا ایتالیا دنبال می‌کند.

آن چند تن تروایی در کومای به ساحل پیاده می‌شوند، پیاده به لاتیوم می‌روند و در آنجا لاتینوس، پادشاه لاتیوم از ایشان استقبال می‌کند. دختر لاتینوس به نام لاوینیا نامزد تورنوس، رئیس خوش‌سیمای مردم روتولی، است که در همسایگی ایشان زندگی می‌کند. آینیاس مهر دختر و پدر را از تورنوس منعطف می‌گرداند، و تورنوس به او و لاتیوم اعلان جنگ می‌دهد و نبردهای سخت درمی‌گیرد. سیبولای کومای، به منظور تازه‌نفس ساختن و تشویق آینیاس، او را از مغارۀ دریاچۀ آورنوس به تارتاروس می‌برد. هومر شرح سفر و خطر اودوسئوس را در اودیسه و جنگ یونانیان با تروا را در ایلیاد نوشت؛ ویرژیل نیز سفر و خطر و جنگ آینیاس را به همان اسلوب در منظومۀ خود می‌آورد و آینیاس را، مانند اودوسئوس، به گردش جهنم می‌برد. همچنانکه هومر راهنمای ویرژیل شد، ویرژیل نیز راه را برای دانته هموار ساخت. ویرژیل می‌گوید: «پایین شدن به دوزخ آسان است.» اما قهرمان او راه را پرپیچ‌وخم، و دنیای سافل را به نحوی سرگیجه‌آور در هم می‌یابد. در آنجا به دیدو برمی‌خورد و او را به سبب اظهار عشقی که می‌کرده است سرزنش می‌کند؛ همچنین شکنجه‌های گوناگون را می‌بیند که گناهان روی زمین را با آنها پاداش می‌دهند؛ و زندانی را مشاهده می‌کند که نیمه‌خدایان طاغی به گونۀ لوکیفر (یا شیطان) در آن عذاب می‌کشند. پس از آن سیبولا، آینیاس را از گذرگاه‌های اسرارآمیز به سرزمین آمرزیدگان می‌برد، و در آنجا کسانی که روی زمین خوب زندگی کرده‌اند در دره‌های سبز با لذت بی‌پایان به سر می‌برند. آنخیسس، پدر آینیاس، که در راه مرده بود، در اینجا نظریۀ اورفئوسی را درباره بهشت و برزخ و دوزخ برای پسر تشریح می‌کند و، در رؤیایی تمام‌نما، شکوه و جلال و قهرمانان آیندۀ روم را به او نشان می‌دهد. بعدها ونوس نیز جنگ آکتیون و پیروزی‌های آگوستوس را بر او آشکار می‌سازد. آینیاس که روحی تازه یافته است به جهان زندگان بازمی‌گردد، تورنوس را می‌کشد، و با دست‌های قهرمانی خود مرگ می‌پراکند. با لاوینیای سایه‌وار ازدواج می‌کند و، پس از مرگ پدر لاوینیا، تخت و تاج لاتیوم را به میراث می‌برد. اندکی بعد در جنگ کشته می‌شود و او را به دیار مردگان می‌برند. پسرش آسکانیوس یا یولوس شهر آلبالونگا را به عنوان پایتخت جدید اقوام لاتینی بنا می‌کند، و پس از او احفادش، رومولوس و رموس، رم را بنیان می‌گذارند.

خرده‌گیری از روحی چنان بزرگوار مانند ویرژیل، بابت این‌همه تملق‌های سپاسگزارانه نسبت به وطن امپراتور یا عیب‌جویی در اثری که شاید ویرژیل هیچ‌وقت نمی‌خواسته است تصنیف کند و آن قدر زنده نماند که آن را به کمال برساند، کاری ناشایسته می‌نماید. بدیهی است که نمونه‌های یونانی را تقلید می‌کند؛ و این کاری است که در تمامی شئون ادبی روم جز از هجا و مقامه آشکار است. صحنه‌های نبرد چیزی جز انعکاسی ناچیز از هنگامه‌های پرآشوب ایلیاد نیستند؛ و هرچند بار که هومر بر آمدن سپیده‌دم را به گفتن «بامداد سرخ‌انگشت سر زد» وصف کرده است، در انئید آورورا (فلق) سر می‌زند. شاعر رویدادها و جمله‌ها و گاه بیت‌های تمام را از نایویوس، انیوس، و لوکرتیوس به عاریت می‌برد. آپولونیوس رودسی با خلق آرگونوتیکا سرمشقی برای عشق غم‌انگیز دیدوی ویرژیل گذارده بود. در روزگار ویرژیل، مانند روزگار شکسپیر، این عاریت‌بردن‌ها را مشروع می‌دانستند. به نظر مردم آن زمان، تمامی ادبیات دنیای مدیترانه مرده‌ریگ و انبار ذخیره تمامی مردم مدیترانه‌ای بود. زمینۀ اساطیری انئید ما را که به ساختن اساطیر خود مشغولیم خسته می‌کند، اما این ابهام‌ها و مداخلات خدایان حتی برای خوانندگان شکاک اشعار روم آشنا و دلپذیر بود. در حماسۀ ملایم ویرژیل بیمار، از داستان‌سرایی سیل‌آسا و واقعیات زندگی، که غول‌های ایلیاد یا مردم خودمانی سرزمین ایتاکا را به جنبش درمی‌آورد، اثری نمی‌یابیم. داستان ویرژیل غالباً واپس می‌ماند، و مردم داستان او تقریباً به تمامی بی‌جانند، مگر آنان که آینیاس ترک یا نابودشان می‌کند. دیدو ـ که آینیاس ترکش می‌گوید ـ زنی زنده، دلربا، ظریف، و آکنده از محبت است. تورنوس ـ که آینیاس تورنوس به قتلش می‌رساند ـ جنگجویی ساده‌لوح و درستکار است که لاتینوس فریبش داده است و خدایان مسخره او را به مرگی ناحق محکوم کرده‌اند. پس از خواندن ده بند درباره سالوس و ریای آینیاس، «از پرهیزگاری» او که اراده‌ای برایش نمی‌گذارد و عذر خیانت او را می‌خواهد و تنها از طریق مداخلۀ فوق طبیعی او را کامیاب می‌سازد ناراضی می‌شویم. از آن گفتارهای پر آب و تاب، که مردان خوب را با گفتن آنها به قتل می‌رساند، لذتی نمی‌بریم ـ گفتاری که هنری ندارد، جز افزودن ملال لفاظی، آن هم بر مثله کردن دیگری که آخرین حربۀ آدمی برای اثبات حقانیت خود است.

برای فهم و ارزیابی انئید، باید در همه حال به خاطر آوریم که ویرژیل به تصنیف داستان پهلوانی و عشقی اشتغال نداشت، بلکه کتابی آسمانی برای روم می‌نگاشت. منظور این نیست که او الاهیاتی روشن و آشکار عرضه می‌کند. خدایانی که بندهای خیمه‌شب‌بازی ویرژیل را در دست دارند به اندازۀ خدایان مخلوق هومر بدسگال هستند و تازه مانند آنان به نحو طیبت‌آمیزی هم بشری نیستند. در حقیقت تمامی بدکاری و عذاب داستان ناشی از خدایان است و نه از مردان و زنان آن. شاید ویرژیل این خدایان را به عنوان افزارهای شعری یا نمادهای اوضاع و احوال جابرانه و قضای شادی‌کش در نظر آورده است. به طور کلی ویرژیل بین یوپیتر و خدای مجهول سرنوشت به عنوان فرمانروای کاینات مشکوک است، خدایان ده و مزرعه را بیش از خدایان مقیم اولمپ دوست می‌دارد، از هیچ فرصتی برای یادآور شدن آن خدایان و مراسم عبادت ایشان روگردان نمی‌شود، و آرزو می‌کند که هم‌نوعان او بتوانند عوامل «مهر احترام‌آمیز» را، که عبادت باشد از احترام به ابوین، مرز و بوم، و خدایان، باز یابند ـ و این همان عواملی بود که کیش روستایی بدوی آنها را مقدس می‌داشت. ویرژیل با تأسف می‌نالد که: «وای بر تقوا! وای بر ایمان از دست رفته»، اما فرضیۀ قدیم جهنم را مبنی بر اینکه تمام مردگان دچار سرنوشت غمباری می‌شوند به کناری می‌نهد، با عقاید و افکار اورفئوسی و فیثاغورسی درباره تناسخ و زندگی آینده مغازله می‌کند و، تا حدی که از او ساخته است، مفهوم بهشت را به صورت پاداش، برزخ را به صورت محل زدوده شدن از آلایش‌ها، و جهنم را به صورت محل مجازات، زنده و قابل درک می‌سازد.

دین حقیقی در انئید وطن‌پرستی، و بزرگ‌ترین خدای آن روم است. سرنوشت روم طرح موجد بزنگاه داستانهاست، و تمامی مصیبت‌های داستان با توجه به «کار خطیر استقرار نژاد رومی» مفهوم و معنی پیدا می‌کند. شاعر چنان از امپراتوری به خود می‌بالد که نسبت به فرهنگ بالادست و اعلای یونان غبطه نمی‌خورد. می‌گوید که بگذار مردمان دیگر مرمر و برنز را به صورت زنده درآورند و نقشۀ مسیر ستارگان را بکشند:

اما تو، ای رومی، باید بر مردان فرمانی برانی. هنر تو آن خواهد بود که راه آشتی را بیاموزی، زیردستان را امان دهی، و زبردستان را بر زیر افکنی.

و همچنین ویرژیل از مرگ جمهوری ناخرسند نیست، می‌داند که قاتل جمهوری جنگ طبقات بود نه قیصر. در هر مرحله از شعر خود، فرمانروایی حیات‌بخش آگوستوس را پیش‌بینی می‌کند؛ آن را به عنوان بازگشت حکومت ساتورنوس خوشامد می‌گوید؛ و به آگوستوس؛ به عنوان پاداش، وعدۀ بار یافتن به محضر خدایان را می‌دهد. هرگز کسی مأموریت ادبی را بدین کمال انجام نداده است.

چرا نسبت به این تبلیغاتچی کشیش‌مآب، اخلاق‌فروش، زیاده وطن‌خواه، و استعمارطلب این قدر محبت داریم؟ قسمتی از این لحاظ است که لطف روح او در هر صفحه منعکس است. چرا که می‌دانیم که عطوفت او از ایتالیای زیبای خود او به تمامی مردم و حتی به تمامی حیات اشاعه یافته است. از عذاب خرد و بزرگ از هیبت منکر جنگ، از میرندگی کوتاه که اشرف مخلوق را با خود می‌برد، از غم‌ها و دردها، و از «اشکی که در چیزهاست» و آفتاب ایام عمر را گاه تیره و گاه درخشان می‌کند خبر داد. وقتی می‌سراید: «بلبل زیر سایۀ سپیدار ماتم فقدان نوباوگان خود را دارد که مردی کشتکار آنها را دیده و بی‌بال و پر از آشیانه بیرون کشیده است؛ بلبل شب همه شب می‌نالد، و خمیده بر شاخه‌ای نغمۀ حزین خود را باز سر می‌دهد و جنگل را با نالۀ غم‌انگیز خود پر می‌کند،» صرفاً در تقلید از لوکرتیوس نیست. اما آنچه ما را باز و باز به سوی ویرژیل می‌کشد لطف مدام کلام اوست. اگر بر سر هر بیت در اندیشه فرو می‌رفت و «همچون ماده خرسی که با زبان توله‌هایش را می‌لیسد و به آنان اندام می‌دهد» ابیات را سر و سامان می‌بخشید، بیهوده نبود، و تنها آن خواننده که خود به سرودن شعر دست زده است می‌تواند آن رنج را با حدس دریابد که این روایت را چنین ملایم ساخته و با آن‌همه عبارات پرنغمه و آهنگ‌دار زیور بخشیده است که از هر دو صفحه یکی الحاح دارد که عیناً نقل شود و زبان را به وسوسه می‌اندازد. شاید منظومۀ ویرژیل زیاده از حد زیبایی یک‌دست دارد. حتی زیبایی هم، آنجا که فصاحت آن را به درازا کشد، ما را رنجه می‌کند. در ویرژیل لطفی ظریف و زنانه هست، اما کمتر از آن اندیشه و نیروی مردانۀ لوکرتیوس، یا مد سرکش آن «دریای هزار موج» که هومر نام دارد، به چشم می‌خورد. وقتی ویرژیل را در نظر مجسم کنیم که اعتقاداتی را وعظ می‌کرد که هرگز نمی‌توانست از نو به چنگ آورد، و ده سال حماسه‌ای می‌ساخت که هر رویداد و بیت آن مستلزم کوشش هنر مصنوع بود، و سپس از اندیشۀ مزاحم اینکه در کار خود شکست خورده است و هیچ اخگر زاینده‌ای قوۀ تصور او را برنمی‌افروخت و مخلوق او را هیئت نمی‌بخشید می‌میرد، تازه می‌فهمیم که چرا ویرژیل را مالیخولیایی می‌خواندند. اما شاعر اگر بر موضوع کار خود دست نیافت، بر وسیلۀ کار کاملا پیروز شد. تاکنون کمتر ممکن شده است که صنعت شعری نتیجه‌ای درخشان‌تر از این داشته باشد.

دو سال پس از مرگ ویرژیل، اوصیای او منظومه‌اش را به جهانیان دادند. چند تن بدگو پا به میدان نهادند. یک تن نقاد مجموعه‌ای از نقایص آن منظومه منتشر کرد، دیگری قطعات و ابیاتی را که از دیگران برداشته بود به فهرست کشید، و دیگری هشت جلد مشابهات بین اشعار ویرژیل و اشعار پیشین را چاپ زد. اما روم خیلی زود این هرج و مرج ادبی را بخشید. هوراس از سر اشتیاق ویرژیل را هم‌پایۀ هومر خواند، و در مدارس از آن روز تاکنون اشعار انئید را حفظ می‌کنند. هم پلبین‌ها و هم آریستوکرات‌ها اشعار او را بر زبان داشتند؛ پیشه‌وران و دکانداران، سنگ‌های گور و دیوار نبشته‌ها چیزی از او نقل می‌کردند؛ و خش‌های معابد در پاسخ تمنیات مردم ابیات مبهم حماسه‌های ویرژیل را می‌خواندند. عادت تفأل زدن با مجموعۀ اشعار ویرژیل در آن هنگام آغاز شد و تا دورۀ رنسانس ادامه یافت. شهرت او روزافزون بود، تا جایی که در قرون وسطی او را جادوگر و قدیس می‌دانستند. مگر هم او نبود که، در چهارمین سرود شبانی، ظهور منجی (عیسی مسیح) را پیش‌گویی کرد و در انئید روم را شهر مقدسی توصیف کرده بود که نیروی دین از آن محل تمامی جهان را اعتلا خواهد بخشید؟ مگر هم او نبود که در آن کتاب موحش ششم واپسین داوری، عذاب بدکاران، آتش مطهر برزخ، و سعادت متبرکان را در بهشت توصیف کرده بود؟ ویرژیل، مانند افلاطون، با وجود اعتقاد به خدایان مشرکان، ذاتاً مسیحی تلقی می‌شد. دانته بلاغت اشعار او را دوست می‌داشت و نه فقط در راه دوزخ و برزخ، بل در هنر روایت سهل و بیان زیبای او را راهنمای خود ساخت. میلتن، هنگام ساختن بهشت مفقود و بیان خطابه‌های پرطمطراق شیاطین و آدمیان، در فکر ویرژیل بود. و ولتر، که حکمی سرسخت‌تر از او انتظار می‌رفت، انئید را لطیف‌ترین اثر ادبی روزگار باستان خواند.

هوراس

یکی از دلپذیرترین صحنه‌های دنیای ادبیات ـ که در آن حسد فقط کمتر از دنیای عشق متداول است ـ همین معرفی هوراس توسط ویرژیل به مایکناس است. این دو شاعر در سال ۴۰ ق م ملاقات کردند ـ ویرژیل سی ساله و هوراس بیست و پنج‌ساله بود. ویرژیل یک سال بعد درهای خانۀ مایکناس را به روی هوراس گشود، و هر سه تا هنگام مرگ دوستانی یک‌دل ماندند.

در سال ۱۹۳۵، ایتالیا دوهزارمین سال تولد کوینتوس هوراتیوس فلاکوس را جشن گرفت. وی در دهکدۀ ونوسیا در آپولیا به دنیا آمد. پدرش بردۀ آزادشده‌ای بود که به مقام تحصیلدار مالیات رسیده ـ به قول بعضی ماهی‌فروش شده بود. فلاکوس به معنی گوش‌پهن است (و شاید لقبی باشد که مردم بدو داده بودند)، و هوراتیوس محتملاً نام اربابی بوده است که پدرش به او خدمت می‌کرده است. به هر نحو که بوده، پدر مالی جمع آورد و کوینتوس را برای آموختن معانی و بیان به روم و برای گرفتن فلسفه به آتن فرستاد. در آنجا کوینتوس جوان به ارتش بروتوس پیوست و فرماندۀ لژیونی شد. آری، «شیرین و افتخارآمیز است مرگ به خاطر وطن.» اما خود هوراس، که غالباً از آرخیلوخوس تقلید می‌کرد، در میانۀ هنگامه، سپر از دست افکند و پا به فرار نهاد. چون جنگ به پایان رسید، دید که از تمامی دارایی و موقوفه محروم گردیده است: «فقر عیان مرا به شاعری کشاند.» مع الوصف، عملاً با تصدی منشی‌گری بازپرس، ممر معاشی به دست آورد.

هوراس مردی کوتاه و فربه، غره و خجل بود؛ جوامع عامه را دوست نمی‌داشت، اما آن جامه و وسیله را هم نداشت تا به محافلی برود که از حیث تحصیل با او برابر باشند. از آنجا که محتاط‌تر از آنی بود که ازدواج کند، خود را با روسپیانی اغنا می‌کرد که ممکن است واقعیتی داشته‌اند، و ممکن است نوعی هرزگی شاعرانه باشند که به منظور نمایش دادن پختگی اختراع شده‌اند. درباره روسپیان با امتناعی دانشمندانه و عروضی پیچیده شعر می‌گفت، و می‌پنداشت که چون زنان شوهردار را نمی‌فریبد بسیار شایسته است. چون بینواتر از آن بود که خود را از افراط در امور جنسی به نابودی بکشاند، رو به کتاب آورد و در دشوارترین اوزان یونانی غزلیاتی به یونانی و لاتینی سرود. ویرژیل یکی از همین اشعار را دید و نزد مایکناس از آن تمجید کرد. مرد خوش‌گذران مهربان شرمزدگی هوراس را، که موجب لکنت زبانش هم شده بود، احترامی به خود تلقی کرد و در اندیشۀ به فضل آمیختۀ او لذتی نهانی یافت. در سال ۳۷، مایکناس ویرژیل و هوراس و چند تن دیگر را با قایق و دلیجان و تخت‌روان و پیاده به بروندیسیوم به گردش برد. اندکی بعد، هوراس را به اوکتاویانوس شناساند، و اوکتاویانوس منشی‌گری خود را به هوراس پیشنهاد کرد. شاعر که علاقه‌ای به کار نداشت عذر آورد. در سال ۳۴، مایکناس خانه‌ای و مزرعه‌ای پردرآمد در اوستیکا، که در حدود ۷۲ کیلومتر تا رم فاصله داشت، به او داد. اکنون هوراس مختار و آزاد بود که در شهر یا خارج شهر زندگی کند و، همچنانکه خواب و خیال نویسندگان است، با آسایش آمیخته به تنبلی و دقت زیاد آثار خود را بنویسد.

تا مدتی در رم ماند و مانند تماشاگری که سرگرم تماشای دنیای شتابان است از زندگی لذت برد. با همۀ طبقات درمی‌آمیخت، در انواع مردمی که رم را به وجود می‌آوردند مطالعه می‌کرد، و با لذتی طبیب‌مانند سبکسری‌ها و بدکاری‌های پایتخت را به نظاره می‌گرفت. برخی از این انواع را در دو کتاب ساتیرها منعکس کرده است (۳۴ و ۳۰ ق م) که ابتدای آن تقلیدی از لوکیلیوس، و قسمت باقی آن ملایم‌تر و حلیم‌تر است. هوراس خود این اشعار را سرمونس می‌خواند که نه به معنی موعظه، بل به معنی «گپ» یا مذاکرات خصوصی و زیاده دوستانه است و وزن آن شش‌وتدی محاوره‌ای بود. اعتراف داشت که شعرش از همه لحاظ، جز وزن آن، نثر است، و «کسی را که مانند من ابیاتی که به نثر شبیه‌تر است بسراید هیچ کس شاعر نخواهد خواند.» در این نظم‌های سریع، با زنان و مردان زندۀ رم برخورد می‌کنیم و آواز تکلم‌شان را می‌شنویم. اما این مردان و زنان شبانان و دهقانان یا قهرمانان ویرژیل نیستند، آن مردم هرزۀ افسانه‌ای و زنان قهرمان اشعار اووید هم نیستند، بل بردۀ تندزبان، شاعر یاوه، سخنگوی پرطمطراق، فیلسوف حریص، پرچانۀ مزاحم، سامی آزمند، بازرگان، دولتمرد، و کوچه‌گردند: در اشعار هوراس بالاخره به توفیق میراث‌جویان و مرده‌ریگ‌خواران را وضع می‌کند. به شکم‌پرستانی که با اغذیۀ لذیذ جشن می‌گیرند و بعد از درد نقرس می‌لنگند می‌خندد. «مداح زمانی ماضی» را یادآور می‌شود که «اگر خدایانی بودند که تو را به روزگار گذشته بازگردانند، هر بار سر باز می‌زدی.» لطف عمدۀ گذشته آن است که می‌دانیم حاجت بدان نداریم که دوباره همان روزگار را بگذرانیم. هم‌آواز با لوکرتیوس از آن ارواح بی‌آرام در عجب است که در شهر هوای بیرون شهر را می‌کنند و در روستاها آرزوی شهر را دارند؛ هیچ‌وقت از آنچه دارند لذت نمی‌برند؛ زیرا همیشه کسی هست که از ایشان بیشتر داشته باشد؛ و چون به زنان خود قانع نیستند، با قوۀ تصور ضعیف اما وسیع، هوس زنان دیگران را دارند که خود برای شوهران‌شان فاقد دلربایی شده‌اند. بالاخره می‌گوید که بیماری رم جنون پول است. از زریاب حریص می‌پرسد: «چرا به تانتالوس می‌خندی که همواره آب از لبان تشنه‌اش دور می‌شود؟ نام را عوض کن، داستان خود توست.» خود را نیز ریشخند می‌کند. در شعری بردۀ خود را چنین عرضه می‌کند که رو در روی او می‌ایستد و می‌گوید که تو ای معلم اخلاق، مرد تندخویی، خود نیز نمی‌دانی چه می‌خواهی، اسیر شهوت خود هستی. شک نیست که وقتی «اعتدال زرین» یا میانه‌روی را توصیه می‌کند، خطاب هم به دیگران است و هم به خود. می‌گوید: «هر چیز حدی و قاعده‌ای دارد» که مرد هوشمند از افراط و تفریط در آن بر کنار می‌ماند. در ابتدای مجموعۀ دوم ساتیرهای خود به رفیقی شکایت می‌برد که از مجموعۀ اول به علت زیاده از حد خشن و ضعیف بودن خرده گرفتند. از آن رفیق پند می‌خواهد و می‌شنود: «مدتی تعطیل کن.» شاعر به اعتراض می‌گوید: «چه کنم؟ اصلاً شعر نگویم؟» «بلی.» «آخر خوابم نمی‌برد.»

چه نیکو بود اگر آن پند را مدتی به کار می‌بست. اثر بعدی او، ترجیع‌بندها، (۲۹ ق م) کمتر از سایر آثار او ارزش دارد: مجموعه‌ای است خشن و تند، عاری از بخشندگی، بری از ذوق، و از لحاظ هر دو جنس زن و مرد، منافی اخلاق ـ که تنها به عنوان آزمایشی در وزن دو هجایی آرخیلوخوس سروده شده است. شاید بیزاری او از «دود و ثروت و هیاهوی رم» تا حد تلخکامی افزایش پذیرفته بود. دیگر تحمل فشار «عامۀ جاهل و بداندیش» را نداشت. خود را چنین تصویر می‌کند که در میان پاره‌های کشتی شکستۀ بشری پایتخت به زور آرنج پیش می‌رود یا به زور آرنج دیگران عقب می‌ماند، و بانگ برمی‌آورد: «ای منزل روستایی! کی ترا خواهم دید؟ کی خواهم توانست گاه با کتب قدما، گاه با خواب و ساعات بیکارگی، یا با جرعه‌ای فراموشی شیرین دغدغۀ حیات را بر خود گوارا سازم؟ آه، ای برادران فیثاغورس، کی خواهد بود که لوبیا به من بدهید، و آن سبزی‌های تفته در پیه خوک را؟ ای شب‌ها و ضیافت‌های ملکوتی!» دوران اقامت‌های او در رم کوتاه‌تر شد؛ در خانه‌ای که در خارج شهر داشت آن قدر زیاد می‌ماند که دوستانش، حتی مایکناس، شکایت داشتند که ایشان را از زندگی خود بیرون رانده است. پس از حرارت و گرد و غبار شهر، هوای پاک و کارهای آرام روزانۀ کارگران سادۀ مزرعۀ خود را همچون شعفی که آلام و پلیدی‌ها را می‌زداید می‌یافت. چندان سالم نبود، و مانند آگوستوس بیشتر اوقات گیاه‌خواری می‌کرد. «جوی آب صافی، چند جریب جنگل، و اطمینان مسلم من به حاصل غلات، بیش از سهم خداوند خیرۀ آفریقای حاصلخیز برایم میمنت و شگون دارد.» در آثار او نیز، مانند آثار سایر شاعران دورۀ آگوستوس، علاقۀ به زندگی روستایی بیانی گرم و گیرا دارد که در ادبیات یونان کمیاب است:

خوشا آن که دور از گرفتاری‌های کسب، حتی همچون قدیم‌ترین نژاد بشر، با ورزاوهای خود مزارع موروثی خویش را زرع می‌کند، و از هر دینی وارسته است. … چه شیرین است لمیدن زیر درخت راج کهن، یا بر چمن در هم بافته، در آن هنگام که جوی میان کرت‌های بلند جاری است، و پرندگان جنگل نغمه می‌سرایند، و چشمه‌های جوشان می‌غرند، و آدمی را به خواب خوش می‌خوانند!

مع الوصف، این نکته را باید افزود که این ابیات با نیشخند هوراسی در دهان رباخوار شهری گذارده شده است که همین‌که این سخنان را بر زبان می‌آورد، در میان سکه‌های خود غرقه می‌شود.

احتمالاً در همین بازگشت‌های آرام افکار روستایی بود که هوراس با «سعادت رنج‌بخش» بر سر آن قصاید که می‌دانست نام او را زنده نگاه خواهند داشت، یا از میان خواهند برد، کار می‌کرد. از بحر شش‌وتدی، تکرار وزن آن، و تقطیع تند آن، که مصراع را مانند گیوتین بیرحم قطعه قطعه می‌کرد خسته شده بود. در جوانی از اوزان ظریف و جنبندۀ ساپفو، آلکایوس، آرخیلوخوس، و آناکرئون لذت برده بود؛ اکنون قصد کرده بود این اوزان مخصوص ساپفویی و آلکایوسی یا این اوزان یامبیک و یازده‌هجایی را در صورت غزل رومی جای دهد، و اندیشۀ خود را درباره عشق و شراب، دین و دولت، و زندگی و مرگ در قطعاتی بیان کند که تازگی‌بخش و نو، دارای نکته و لطیفه، و آمادۀ همراهی موسیقی باشد و ذهن را با پیچیدگی کلاف انسجام خود به بازی گیرد. این دسته اشعار را برای مردم ساده یا شتاب‌زده نمی‌گفت. در واقع این گونه اشخاص را با تشبیب متکبرانۀ دستۀ سوم اشعار از خواندن اشعار خود بر حذر می‌کرد:

از مردم فاسق بیزارم و گریزان. دم در کشید! من، کاهن موزه‌ها، برای دوشیزگان و جوانان نغمه‌های ناشنیده می‌خوانم.

و اما دوشیزگان، اگر میل می‌کردند که راه خود را از میان وارونه‌گویی بازیگوشانۀ کلام و آرزو در ذهن هوراس باز کنند و جست و خیزکنان بگذرند، ممکن بود از لهوسوهان خوردۀ این قصاید به نحوی خوشایند یکه بخورند. شاعر لذت دوستی، اکل و شرب، و عشق‌بازی را منعکس می‌سازد. از خواندن این مدایح کمتر کسی حدس می‌زد که گویندۀ آن گوشه‌نشینی بود که کم می‌خورد و کمتر می‌نوشید. می‌پرسید: چرا اوقات خود را با سیاست رم و جنگ‌های دور دست برهم زنیم؟ (نظر خوانندۀ این صفحات را از پیش گفته است) چرا به دقت نقشۀ آینده را طرح کنیم که نقش آن به نقشۀ ما خواهد خندید؟ جوانی و زیبایی، خود را به ما می‌سایند و می‌گریزند. بیایید هم اکنون از آن دو بهره‌مند شویم، «زیر درختان صنوبر فرو افتیم، و زلف خاکستری خود را به گل بافته و با سنبل شامی عطرآگین کنیم.» هم اکنون که سخن می‌گوییم، زمان حسود در گریز است. فرصت را غنیمت شمارید و روز را بچسبید. دست به دعا برمی‌دارد و نام عده‌ای از زنان جلف را، که مدعی است به ایشان عشق ورزیده است، می‌برد: لالاگه، گلوکرا، نئایرا، ایناخا، کینارا، کاندیا، لوکه، پورها، لیدیا، تونداریس، خلوئه، فولیس، و مورتاله. حاجتی نیست که تمامی ادعاهای گناه‌آلود او را باور کنیم. اینها تمرین‌های ادبی است که تقریباً میان شاعران آن روزگار اجباری بوده است. همان بانوان یا اسامی را قلم‌های شاعران دیگر به کار گرفته بودند. آگوستوس، که اکنون صالح شده بود، فریب این زناکاری‌های منظوم را نمی‌خورد. از این خرسند بود که در میان شرح و توصیف زنا مدحی سنگین و باوقار از حکومت، پیروزی‌ها، اصلاحات اخلاقی خود، و صلح و آرامش منسوب به خویش را می‌یافت. ترانۀ مشهور میخوارگی هوراس ـ «اکنون هنگام باده نوشی است» به مناسبت وصول خبر مرگ کلئوپاترا و تصرف مصر ساخته شد؛ حتی روح گم‌گشتۀ او از تصور آنکه امپراتوری پیروز به نحوی بی‌سابقه توسعه می‌یافت، به هیجان آمده بود. خوانندگان خود را بر حذر می‌کرد که قوانین جدید نمی‌تواند جای اعتقادات اخلاقی قدیم را بگیرد. از اشاعۀ تجمل و زنا، و سبکسری و بی‌اعتقادی کلبی عزا گرفته بود. با اشاره به آخرین جنگ می‌گفت: «دریغا! وای از شرم زخم‌ها و جنایات ما، و وای از برادران کشتۀ ما! چیست که ما نسل کنونی از آن اجتناب کرده باشیم؟ کدام نابکاریی است که بدان دست نیازییده باشیم؟» هیچ چیز از عهدۀ نجات رم برنمی‌آمد مگر بازگشت به سادگی و ثبات راه و رسم قدیم. شاعر شکاک، که اعتقاد به هر چیز را دشوار می‌یافت، سر سپیدی گرفتۀ خود را در برابر مذابح قدیم فرود می‌آورد، تصدیق می‌کرد که مردم بدون آیین و اساطیر نابود خواهند شد، و خامۀ خود را بزرگوارانه برای یاری به خدایان رنجور عاریت می‌داد.

در ادبیات جهان هیچ چیز نیست که کاملا مانند این اشعار ظریف و در عین حال نیرومند، شامخ و مردانه، و لطیف و پیچیده باشد؛ هنر خود را در پس هنر کامل نهان کند، و بیانی سهل و ممتنع داشته باشد. این موسیقیی است در پرده‌ای سوای پردۀ ویرژیل، کمتر از آن آهنگین و بیش از آن متفکرانه. مخاطب آن جوانان و دوشیزگان نیستند، که هنرمندان و فیلسوفانند. در اینجا کمتر اثری از هیجان یا شور یا ظریف‌نویسی است. حتی آنجا که جمله واژگونه است، نحوۀ بیان ساده است. اما در قصاید عظیم‌تر غرور و جلال اندیشه به چشم می‌خورد، گویی امپراتوری سخن می‌گوید، آن هم نه با حروف، که با برنز:

یادبودی برافراشته‌ام پایدارتر از برنز، از قلۀ شامخ اهرام سرافرازتر! از طوفان نیابد گزند و باد شمال بی‌توان آن را به زیر نیاورد، و نه گذشت بیشمار سالیان، و نه گریز شتابان زمان. بتمامی نخواهم مرد.

عامه که از ایشان به بدی یاد شده بود به قصاید اعتنایی نکردند، نقادان آنها را به عنوان صنعت خستگی‌آور قابل نشناختند، و پیرایشگران از سرودهای عشق روی برتافتند. آگوستوس آن اشعار را نامیرا خواند و از شاعر تقاضا کرد مجموعۀ چهارمی بسازد و در آن کارنامۀ دروسوس و تیبریوس را در گرمانیا توصیف کند، و هوراس را برای ساختن سرودی که همراه دسته در ورزش‌های غیرمذهبی خوانده می‌شد برگزید. هوراس پذیرفت، اما دلش همراه آن کار نبود. کوششی که صرف قصاید کرده بود او را از پای درآورده بود. در آخرین اثر خود به وزن شش‌وتدی مکالمۀ ساتیرها پناه برد، و مراسلات خود را چنان ساخت که گویی بر صندلی راحت لمیده بوده است. همواره می‌خواست فیلسوف باشد؛ اکنون در این اثر، حتی آنجا که حراف می‌ماند، خود را به دست خرد می‌سپارد. از آنجا که فیلسوف شاعری مرده و شارعی مشرف به موت است، هوراس که در چهل و پنج‌سالگی پیر شده بود برای بحث درباره خدا و بشر، اخلاقیات، ادبیات، و هنر آماده و پخته بود.

شهره‌ترین این نامه‌ها، که نقادان بعدی آن را «هنر شعر» نامیده‌اند، عنوان برای پیسون‌ها داشت، یعنی برای عدۀ نامشخصی از طایفۀ پیسو نوشته شده بود؛ رسالۀ رسمی نبود، بل پاره‌ای نصایح دوستانه درباره طرز سرودن شعر بود. هوراس می‌گوید: موضوعی را که در خور قدرت شما باشد انتخاب کنید، اما بر حذر باشید که همچون آن کوه داستانی، پس از درد بسیار، موش مزایید. کتاب دلخواه آن است که در آن واحد آموزنده و سرگرمی‌آور باشد. «هرکه چیز مفید را با چیز دلپذیر درآمیخته باشد صدای احسنت را برخواهد آورد.» از به کار بردن الفاظ جدید یا منسوخ یا بسیار طویل خودداری کنید. تا آن حد که به روشنی کلام برنخورد، سخن را به اختصار بگویید. مستقیم به اصل مطلب بپردازید. هنگام سرودن شعر، مپندارید که احساس کار همه چیز را انجام می‌دهد. راست است که اگر بخواهید خواننده احساسی را درک کند، شما خود باید آن احساس را درک کرده باشید. «اگر بخواهی مرا دریابی، نخست باید من خود همان را دریافته باشم.» اما هنر ادراک نیست، بل صورت و ظاهر است (و این باز دعوای طرفداران سبک قدیم در برابر طرفداران سبک رمانتیک است). برای آنکه بتوانید صورت هنری را بیافرینید، آثار یونانیان را شبان‌روزی مطالعه کنید. همان اندازه که می‌نویسید پاک کنید، هر «پارۀ ارغوانی» (خودنمایانه) را قلم بزنید. اثر خود را به نقادان توانا بسپرید و از دوستان خود بپرهیزید. اگر از این خوان‌ها گذشت، هشت سال آن را به کناری نهید. اگر در آن هنگام فایدۀ فراموشی را درنیافتید، آن را انتشار دهید، اما به یاد داشته باشید که جز با مرور زمان هرگز به یاد نخواهد آمد: گفته گذر است، نوشته ماندگار. اگر نمایشنامه می‌نویسید، بگذارید نفس نمایش، و نه کلمات شما، داستان را نقل و افراد نمایش را تصویر کند. صحنه‌های موحش را نمودار مسازید. از وحدت ثلاثۀ عمل و زمان و مکان پیروی کنید: داستان یکی باشد و در مدتی کوتاه در یک محل اتفاق بیفتد. در زندگی و فلسفه مطالعه کنید، چون بدون مشاهده و درک، سبک کامل هم چیزی میان‌تهی است. دل به خود بدهید که بیاموزید.

هوراس خود از تمامی این فرضیات پیروی کرده بود، مگر یکی ـ گریستن را نیاموخته بود. چون احساسات او بیش از حد رقیق بود یا خشک و خاموش گردیده بود، کمتر به حد اعلای هنر، که به همدردی صمیمانه یا به «احساسی که در آرامش باز به یاد می‌آید» صورت می‌بخشد، عروج می‌کرد. بیش از حد خلیق بود. «از هیچ چیز عجب نکردن» پند خوبی نبود؛ برای شاعر، همه چیز باید معجزه باشد، حتی وقتی مانند برخاستن خورشید یا درخت هر روز به چشمش بیاید. هوراس زندگی را به مشاهده می‌گرفت، اما آنچنانکه باید در آن خوض و غور نمی‌کرد. فلسفه می‌خواند، اما چنان به اصرار فکر «بلاتغییری» داشت که فقط قصاید او از حد «اعتدال زرین» برتر می‌رود. مانند رواقیون عصمت را محترم می‌شمرد، و مانند اپیکوریان به لذت احترام می‌گذاشت. می‌پرسد: «پس کیست که آزاد باشد؟» و مانند زنون جواب می‌دهد: «خردمند؛ آن که بر خود چیره باشد؛ آن که نه مرگش بترساند، نه فقر، و نه کند و زنجیر؛ آن که تمنیات خود را نهیب می‌زند، بلندپروازی را شماتت می‌کند، و به خودی خود کامل است.» در یکی از شریفترین اشعار خود، فکری رواقی را انشا کرده است:

اگر مردی درستکار و پابرجاست، اگر جهانی بر سر او فرود آید، در آن ویرانی بی‌هراسش می‌یابی.

اما، با این‌همه، با درستی سرگرم‌کننده‌ای خود را «خوکی از آغل اپیکور» می‌خواند. مانند اپیکور، به دوستی بیش از عشق اهمیت می‌داد؛ مانند ویرژیل، اصلاحات آگوستوس را مدح می‌گفت؛ و مجرد ماند. حداکثر کوشش خود را به کار برد تا مذهب را موعظه کند، اما خود لامذهب بود. چنین می‌دید که مرگ پایان همه چیز است.

ایام آخر عمر او در اندیشه‌هایش پوشیده بود. آن قدر که باید درد داشت ـ درد معده، درد مفاصل، و بسیاری دردهای دیگر. به ماتم می‌گفت: «سال‌ها، همچنانکه می‌گذرند، شادی‌هایمان را یکان یکان می‌ربایند.» و به دوستی دیگر می‌گفت: «دریغا، ای پوستوموس، سال‌های گریزان از کنار ما می‌سرند، پرهیزکاری هم چین‌ها یا عمر سنگین یا مرگ رام‌ناشدنی را از ما دور نمی‌کند.» به یاد می‌آورد که چگونه در نخستین ساتیر خود آرزو کرده بود که چون اجلش فرا رسد، «همچون میهمانی که تا گلوگاه خورده باشد، زندگی را با رضایت پشت سر بگذارد.» اکنون به خود می‌گفت: «آن قدر که باید بازی کرده، خورده، و نوشیده‌ای، اکنون هنگام رفتن است.» پانزده سال از زمانی که به مایکناس گفته بود: «ای مرد بازرگان، پس از تو دیری نخواهم پایید» گذشته بود. مایکناس در ۸ ق م مرد، و چند ماه بعد هوراس از پی او روانه شد. اموال خود را به امپراتور واگذاشت و در کنار گور مایکناس به خاک رفت.

لیویوس

نثر دورۀ آگوستوس به هیچ گونه پیروزی‌ای که معادل پیروزی نظم آن دوره باشد نایل نیامد. از آنجا که وضع قوانین و اخذ تصمیمات، اگر نه در ظاهر، در حقیقت امر از سنا و مجالس به جلسات محرمانۀ امپراتور منتقل شده بود، هنر نطق و خطابه به عقب رفت. دانش‌پژوهی به سیر آرام خود ادامه داد، چه به واسطۀ علایق وهمی خود از طوفان‌های زمان در پناه بود. تنها در تدوین تاریخ بود که آن عصر شاهکاری در نثر پدید آورد.

تیتوس لیویوس، که در سال ۵۹ در پاتاویوم (پادوا) متولد شده بود، به پایتخت آمد، هم خود را به معانی بیان و فلسفه مصروف داشت، و چهل سال از عمر خود را (۲۳ ق م ـ ۱۷ میلادی) وقف نگاشتن تاریخ رم کرد. این تمام اطلاعی است که درباره او در دست داریم. «تاریخ‌نویس رم تاریخچه‌ای ندارد.» او نیز، مانند ویرژیل، از نواحی رودخانۀ پو بود، محسنات قدیم را که سادگی و تقوا باشد حفظ کرده بود، و ـ شاید بر اثر گیرندگی بعد مسافت ـ احترامی شدید نسبت به شهر جاودان در او پرورده شد. کارش بر میزانی بلند و با جلال طرح و کامل شد، و از ۱۴۲ «کتاب» او فقط سی و پنج کتاب به ما رسیده است؛ و چون همین سی و پنج کتاب شش مجلد می‌شود، می‌توانیم بزرگی تمام آن را دریابیم. ظاهراً جزء به جزء منتشر می‌شد و هر جزء عنوانی جداگانه داشت و تمامی آن تحت یک عنوان کلی بود: از بنیان شهر. از آنجا که لحن مذهبی و اخلاقی و وطن‌دوستانه آن با خط مشی امپراتور کاملا وفق می‌داد، آگوستوس احساسات جمهوری‌خواهانه و قهرمانان جمهوری‌خواه آن را توانست نادیده بگیرد. با لیویوس دوست شد و او را به عنوان ویرژیل نثرنویس تشویق کرد، زیرا لیویوس در تاریخ خود از همان‌جا که ویرژیل رها کرده بود آغاز کرد. لیویوس در نیمۀ سیر تاریخی طولانی خود از ۷۵۳ تا ۹ ق م می‌خواست، به این دلیل که بالفعل به شهرت جاودان رسیده است، به کار خود خاتمه دهد. اما خود می‌گوید از این جهت به کار خود ادامه داد که چون از نوشتن دست کشید، آرام خود را از دست داد.

مورخان رومی تاریخ را به چشم کودک دورگۀ معانی بیان از یک سو و فلسفه از سوی دیگر می‌نگریستند. اگر سخنان‌شان را بپذیریم، منظورشان از نوشتن تاریخ آراستن مفاهیم اخلاقی با نثر فصیح بوده است؛ نتیجۀ اخلاقی را با داستان زیور می‌داده‌اند. لیویوس برای نطق و خطابه پرورده شده بود. چون نطق و خطابه را تحت سانسور و خطرناک یافت، به قول کوینتیلیان، «رو به تاریخ آورد تا باز هم بتواند خطیب شود.» کار را با پیشگفتاری شدیداللحن آغاز کرد که در آن از بدکاری و فسق و تجمل‌پرستی و زن‌خویی عصر بشدت عیب‌جویی کرد. خود می‌گوید که از این جهت خود را در گذشته غرقه ساخت که فساد زمان خود را فراموش کند، «هنگامی که نه بیماری‌های خود را می‌توانیم تحمل کنیم و نه داروهای آن را». می‌خواست، از طریق تاریخ، آن محسنات و خصایص اخلاقی را که موجب بزرگی رم شده بود تعیین کند و آنها عبارت بودند از اتحاد و تقدس زندگی خانوادگی، مهر احترام‌آمیز کودکان نسبت به ابوین، رابطۀ مقدس مردم با خدایان در هر قدمی که برمی‌داشتند، ضمانت قول مؤکد به سوگند، جهاد با نفس به اسلوب رواقیون و وقار. می‌خواست آن رم پرهیزکار را چنان شریف بسازد که فتح دنیای مدیترانه به دست آن از لحاظ اخلاقی لازم‌الاتباع تلقی شود، و نظم و قانونی ملکوتی باشد که بر هرج و مرج شرق و توحش غرب سایه افکنده باشد. پولوبیوس پیروزی رم را به شکل حکومت آن نسبت داده بود؛ لیویوس می‌خواست آن را وثیقۀ خصیصۀ اخلاقی رم جلوه دهد.

عیوب عمدۀ اثر او ناشی از همین نیت اخلاقی است. نشانه‌های بسیار در اثر او می‌توان یافت که نشان می‌دهد شخصاً راسیونالیست (خردگرا) بوده است. اما احترامی که نسبت به دین داشته چندان گران بوده است که تقریباً هر خرافه‌ای را می‌پذیرد و صفحات کتاب خود را با علایم شومی و شگون و وخش می‌آکند، تا جایی که می‌بینیم در تاریخ لیویوس نیز، مانند اثر ویرژیل، واقعاً کارها به دست خدایان انجام می‌شود. درباره اساطیر رم باستان شک خود را اظهار می‌دارد و اساطیری را که کمتر قابل اعتبار است با نیشخند ذکر می‌کند؛ اما همچنانکه به نوشتن ادامه می‌دهد، دیگر افسانه را از تاریخ باز نمی‌شناسد، از پیشقدمان خود در تاریخ‌نویسی با اندک تمایزی پیروی می‌کند، و آن داستان‌های پهلوانی تمجیدآمیز را که تاریخ‌نویسان قبلی به قصد تجلیل تبار خود ساخته بودند به همان صورت منقول می‌پذیرد. کمتر به منابع اصلی یا آثار باقیه مراجعه می‌کند، و زحمت معاینۀ صحنۀ رویدادها را بر خود هموار نمی‌سازد. گاه چند صفحۀ کتاب او نقل به معنی از کتاب پولوبیوس است. شیوۀ قدیمی وقایع‌نگاری کهنه را اتخاذ می‌کند و وقایع را به صورتی نقل می‌کند که گویی فقط کنسول‌ها عامل آن بوده‌اند؛ در نتیجه، صرف نظر از مدار اخلاقی کلام، در اثر لیویوس خبری از ردگیری علل نیست، بل فقط توالی رویدادهای درخشان به چشم می‌خورد. میان آبای اولین جمهوری و آریستوکراسی زمان خود، یا میان پلبین‌های پرجوشی که حکومت دموکراسی را در رم به وجود آوردند، با جماعت پول‌خواهی که آن حکومت را به نابودی کشاند تمیزی قابل نمی‌شود. سوابق ذهنی او همواره طرف شریف‌زادگی را می‌گیرد.

آن غرور وطن‌خواهانه که تمامی اعمال رم را در نظر لیویوس بر حق جلوه می‌دهد راز عظمت خود اوست. همین غرور بود که در آن رنج طولانی همواره او را شاد نگاه می‌داشت. کمتر نویسنده‌ای نقشه‌ای بدین وسعت را چنین مطابق اصل اجرا کرده است. همان غرور است که به خوانندگان معاصر او و به خود ما مفهومی از عظمت و سرنوشت رم را منتقل می‌کرد. این هوشیاری نسبت به علایق جهان‌گیری به مایه و نیروی سبک لیویوس، به قدرت توصیف اشخاص، به جلا و قوت شرح‌ها، و به روانی با شکوه نثر او کمک کرده است. آن نطق‌های ساختگی، که در تاریخ او فراوان است، شاهکاری در فن خطابه است و بعدها در مدارس سرمشق شد. لطف ادب کتاب را فرا گرفته است: لیویوس هرگز بانگ نمی‌زند؛ هرگز کسی را بشدت محکوم نمی‌کند، و عطوفت او از دانش‌پژوهی او وسیع‌تر و از اندیشۀ او عمیق‌تر است. وقتی به نقل رویدادهای زمان حملۀ هانیبال می‌رسد، این عطوفت به نحو قابل عفوی او را رها می‌کند؛ اما این قصور را با کشش و جلالی در طرز بیان تلافی کرده است که هنگام شرح دورۀ دوم جنگ‌های پونیک به اوج خود می‌رسد.

خوانندگان او به عدم دقت و تعصبات او اهمیتی نمی‌دادند، سبک و داستان او را دوست داشتند، و از تماشای تصویر زنده‌ای که از گذشتۀ ایشان ترسیم کرده بود به خود می‌بالیدند. کتاب از بنیان شهر را حماسۀ منثور و یکی از شریفترین آثار عصر و خصایص دورۀ آگوستوس می‌شناختند. از آن زمان به بعد، کتاب لیویوس بود که تا مدت هجده قرن تصورات مردم را درباره تاریخ و خصایص اخلاقی رم صورتی می‌داد. حتی خوانندگانی که از سرزمین‌های منقاد بودند تحت تأثیر این تاریخ حجیم پیروزی‌های بی‌سابقه و اعمال غول‌آسا قرار می‌گرفتند. پلینی کهین داستان مردی اسپانیایی را نقل می‌کند که چنان تحت تأثیر اثر لیویوس قرار گرفته بود که از گادس به رم سفر کرد تا شاید او را ببیند. همین‌که به منظور خود رسید و معبود را ستایش کرد، از مناظر دیگر غافل ماند و خشنود به وطن در کنارۀ اقیانوس اطلس بازگشت.

طغیان عشق در شعر

در طی این مدت، شعر همچنان رو به پیشرفت بود، اما نه کاملا بر طبق میل آگوستوس. فقط هنرمندان بلندمرتبه‌ای نظیر ویرژیل یا هوراس می‌توانند نظم خوش را طبق مشخصات حکومت به وجود آورند. مردان بزرگ‌تر از آنان از چنین کاری ابا دارند و مردانی که به پای ایشان نمی‌رسند قادر به انجام آن نیستند. از سه منبع عمدۀ شعر، که دین و طبیعت و عشق باشد، دو منبع تحت انقیاد دولت درآمده بود؛ آن سومی، حتی در قصاید هوراس، از تمکین قانون سرباز زده بود. در این هنگام، شعر به نحوی ملایم در آثار تیبرلوس و پروپرتیوس و با شدت بسیار در آثار اووید از سلطۀ ادارۀ تبلیغات گریخت، و علم طغیانی افراشت که با سروری روزافزون به پایانی حزن‌آور رسید.

آلبیوس تیبرلوس (۵۴ ـ ۱۹) نیز مانند ویرژیل، هنگامی که جنگ‌های داخلی به حدود دهکدۀ پدوم ـ در نزدیکی تیبر ـ که مولد او بود رسید، سرزمین‌های اجدادی خود را از دست داد. مسالا او را از فقر نجات بخشید و با ملازمان خود به مشرق زمین برد، اما تیبرلوس در میان راه بیمار شد و به رم بازگشت. از اینکه از شر جنگ و سیاست آزاد شده بود، شاد بود. دیگر می‌توانست هم خود را مصروف عشق عاری از جنس معین و پرداختن مراثی به روش یونانیان اسکندریه سازد. خطاب به دلیا (که جز از همین جهت شناخته نیست، و شاید نامی برای بسیاری زنان باشد) التماس‌ها و تضرع‌ها می‌کرد که همچون «دربان، کنار در بسته تو نشسته‌ام» و او را یادآوری می‌کرد ـ همچنان‌که بسیاری دوشیزگان دیگر یادآوری شده‌اند ـ که جوانی فقط یک بار می‌آید و زود می‌گریزد. از اینکه دلیا شوهر داشت ناراحت نبود، شوهر را با شراب بی‌آب به خواب می‌کرد ـ اما چون یار تازه دلیا همین فن را به کار او زد، دود از سرش برخاست. این مطالب کهنه نمی‌توانست آگوستوس را برانگیزد. آنچه تیبرلوس و پروپرتیوس و اووید را واقعاً از نظر حکومتی که به خدمت خواندن سربازان را برای ارتش دشوار می‌یافت می‌انداخت همانا جنبۀ ضد نظامی و اغواکنندۀ این گروه بی‌بندوبار در عشق بود. تیبرلوس به جنگجویانی که برای مردن جیره می‌گیرند، و حال آنکه می‌توانند زنان را از راه به در کنند، می‌خندد. برای عصر ساتورنوس ماتم گرفته است که به گمان او، در آن هنگام، ارتشی و تنفری و جنگی نبود. … در آن هنگام که بشر از جام چوبی می‌نوشید، جنگی نبود. … به من فقط عشق بدهید و بگذارید دیگران به جنگ بروند. … قهرمان آن است که چون فرزندانش پدر شدند، پیری او را در کلبۀ محقرش در بر گیرد. خود دنبال گوسفندان، و پسرش دنبال بره‌ها می‌رود، و در آن حال، زن مهربان آب را برای اندام خستۀ او گرم می‌کند. پس بگذارید تا آن دم که موی سفید بر سرم بدرخشد، زنده بمانم تا، به رسم پیرمردان، شرح روزگاران گذشته را بدهم.

سکستوس پروپرتیوس (۴۹ ـ ۱۵) کمتر از تیبرلوس ساده و با عطوفت ترانه می‌گفت و بیش از او ترصیع به کار می‌برد، اما به همان میزان سرود فسق و فجور آمیخته به آسایش و آرامش می‌سرود. پروپرتیوس در اومبریا به دنیا آمد، در رم پرورش یافت، و بسیار زود به شعر گفتن پرداخت؛ گرچه جز تنی از خوانندگان کسی نمی‌توانست منظور او را از چاه فضل‌فروشی‌اش بیرون آورد و درک کند، باز هم مایکناس او را به حلقۀ خود بر تپۀ اسکویلینوس آورد. پروپرتیوس، با غرور و لذت، شرح شام‌هایی را که در اسکویلینوس، در کنارۀ رود تیبر، خورده بود و شراب لسبوس را که در جام‌های تراشیده به دست هنرمندان نوشیده بود، و «گویی بر تخت در میان زنان شادمان می‌نشست» و کشتی‌ها را که بر رودخانه از زیر پای ایشان می‌گذشتند تماشا می‌کرد وصف کرده است. پروپرتیوس، به قصد خوش‌آمدگویی از ارباب خود و شهریار او، گاه به گاه بربط شعر را به مدح جنگ می‌نواخت، اما برای معشوقۀ اش کونتیا آوازی دیگر سر می‌داد: «چرا باید پسرانی به خاطر نصرت بر پارت‌ها بپرورانم؟ هیچ فرزندی که از ما باشد سرباز نخواهد شد.» به معشوقه اطمینان می‌داد که تمامی افتخارات نظامی دنیا نمی‌تواند با گذراندن یک شب او با کونتیا برابری کند.

از میان تمامی این اپیکوریان کمدل و سبک‌مغز که عمر خود را به صعود و نزول از ناف زنان می‌گذراندند، پوبلیوس اوویدیوس ناسو نمونۀ شادکام و سردستۀ شاعران بود. شهر سولمو تولد او را در ۴۳ ق م در دره‌ای دلپذیر در آپنن، در صد و چهل کیلومتری شرق رم، دیده بود. در آن سال‌های آخر عمری که در تبعیدی جانکاه به سر می‌برد، چقدر تاکستان‌ها، باغ‌های زیتون، مزارع غلات، و جویبارهای سولمو به نظرش زیبا می‌آمده است! پدر توانگرش، که از خاندان‌های متوسط بود، او را برای تحصیل حقوق به رم فرستاد و از شنیدن این خبر که پسرش می‌خواست شاعر شود یکه خورد. سرنوشت دلهره‌آور هومر را، که بر طبق اقوال موثق در کوری و فقر جان سپرده بود، برای ترساندن پسرش نقل کرد. اووید، که بدین نحو بر حذر شده بود، ترتیبی داد تا در دیوان‌های پلیس به مقام قضاوت برسد. سپس، علی‌رغم پدرش، از داوطلب شدن جهت انتخاب به عنوان خزانه‌دار (که از آن به سناتوری می‌رسید) ابا کرد و به پرورش ادبیات و عشق پرداخت. عذر می‌آورد که نمی‌توانست شاعر نشود. «در اعداد الکن بودم و اشعار سر می‌رسیدند.»

اووید از سر فراغت به آتن، خاور نزدیک، و سیسیل سفر کرد، و چون بازگشت به جلفترین محافل پایتخت پیوست. از آنجا که لطف و بذله‌گویی و تعلیم و تربیت و پول داشت، می‌توانست همۀ درها را به روی خود بگشاید. دو بار در اوان جوانی زن گرفت، و هر دو بار زن‌ها او را طلاق گفتند؛ و سپس مدتی در عشرتکده‌های عمومی به کامرانی پرداخت. می‌گفت: «بگذار گذشته دیگران را خوش آید، من خود را تهنیت می‌گویم که در این عصر به دنیا آمدم که اصول اخلاقی آن با آن خودم تا این حد همانند است.» به انئید می‌خندید و از آن صرفاً چنین نتیجه می‌گرفت که چون پسر ونوس رم را بنیان گذارده است، ولو از سر پرهیزکاری، آن شهر باید شهر عشق شود. دل به زنی روسپی سپرد، که چون گمنام بود یا امثال فراوان داشت، اووید او را زیر نام کورینا پنهان می‌کند. اشعار بامزۀ او درباره کورینا در یافتن ناشر به هیچ اشکالی برنمی‌خورد. این اشعار، تحت عنوان عشق‌ها، خیلی زود (۱۴ ق م) بر سر زبان‌ها و بربط‌های جوانان رومی خوانده می‌شدند. «از همه سو مردم می‌خواهند بدانند این کورینا که من وصفش می‌کنم کیست.» با انتشار مجموعۀ دوم عشق‌ها، که در ابتدای آن اعلامیه‌ای آمیخته و مبهم تدوین کرده بود، آنان را سر در گم کرد:

آنچه رغبت مرا برمی‌انگیزد زیبایی ثابتی نیست، صدها علت موجود است که مرا همواره عاشق نگاه می‌دارد. اگر دخترکی زیبا با چشمانی متواضع و فروافکنده باشد، آتشی می‌شوم، و همان عصمت او دام من است. اگر دوشیزه‌ای تندزبان باشد، هیجان‌زده می‌شوم، چون او سادۀ روستایی نیست و به من امید می‌دهد که از آغوش نرم او بر روی تشک بهره‌مند شوم؛ اگر ظاهری ترشرو داشته باشد و خود را بانوی سردآیینی بنمایاند، چنین حکم می‌کنم که تسلیم خواهد شد، اما زیاده از حد از خود راضی است. اگر کتاب‌خوان باشی، مرا به واسطۀ هنردانی کمیابت اسیر خود می‌کنی. … یکی نرم قدم بر می‌دارد و من دلباختۀ قدم او می‌شوم؛ آن دیگری سخت‌دل است اما با تماس عشق نرم می‌شود. چون این یکی آوازی شیرین دارد. … می‌خواهم هنگام خواندنش بوسه‌ها بربایم؛ این یک انگشتان چابکش را بر سیم‌های نالان می‌دواند ـ کیست که عاشق چنین دست‌های هنرمندی نشود؟ زنی دیگر با جنبش خود، با تاب دادن موزون بازوان و خمیدن پهلوی نرم خود، و با هنری دقیق دلم را می‌برد ـ تازه این در صورتی است که ذکری از خود نکنم که به هر علتی آتش به جانم می‌افتد. هیپولوتوس را به جای من بگذارید، نامش را فراموش می‌کند. … بلند و کوتاه در پی میل دل من می‌دوند، ولی کار مرا هر دو ساخته‌اند. … عشق من داوطلب الطاف همگی ایشان است.

اووید عذر می‌خواهد که چرا در شکوه جنگ شعری نسروده است. می‌گوید کوپیدو آمد و یک بند از شعرش را دزدید و پایش را ناقص ساخت. نمایشنامه‌ای به نام مدئا نوشت که مفقوده شده است و در زمان خود او حسن استقبال شد، اما بیش از هر چیز علاقه داشت او را «سایۀ بیکارۀ ونوس» بدانند و راضی بود که او را «خوانندۀ مشهور کارهای بی‌ارزش خود» بخوانند. در آثار اووید به چیزی برمی‌خوریم که پیشاهنگ تروبادورها یا خنیاگران دوره‌گرد قرون وسطی به شمار می‌رود و، مانند آثار ایشان، خطاب به زنان شوهردار است و عشق‌بازی گذران را کار عمدۀ زندگی کرده است. اووید به کورینا می‌آموزد که هنگامی که بر بستر شوهرش غنوده است چگونه با ایما و اشاره با او، اووید، ارتباط حاصل کند. کورینا را به وفاداری ابدی خود و به اینکه فقط با او زنا می‌کند اطمینان می‌دهد: «من عاشق پیشۀ دمدمی نیستم، از آن کسان نیستم که در آن واحد صد زن را دوست می‌دارند.» عاقبت کام از او می‌ستاند و گلبانگ شادی و نصرت را سر می‌دهد. از اینکه مدتی چنان دراز او را به خود راه نمی‌داده تشویقش می‌کند، و پندش می‌دهد که باز هم گاه به گاه او را به خود راه ندهد تا همیشه او را دوست داشته باشد. با او مجادله می‌کند، کتکش می‌زند، پشیمان می‌شود، به ناله می‌افتد، و دیوانه‌وارتر از پیش دوستش می‌دارد. همچون رومئو از بامداد تمنا دارد که لمحه‌ای تأخیر کند، و آرزو دارد که بادی میمون محور ارابۀ فلق را بشکند. کورینا او را به نوبت می‌فریبد و اووید از اینکه می‌بیند کورینا اشعار او را، که در اکرام کورینا سروده است، در ازای الطاف خود کافی نمی‌داند به خشم می‌آید. کورینا او را آن قدر می‌بوسد تا عفوش کند. اما اووید نمی‌تواند این فن جدید کورینا را در عشق ببخشد، زیرا بی‌گمان استادی دیگر این فن را به او آموخته است. در چند صفحۀ بعد، «در آن واحد عاشق دو دوشیزه است. هر یک زیبا، هر یک در لباس و هنرمندی صاحب سلیقه». از آن بیم دارد که اجرای دو تکلیف در آن واحد کارش را خواهد ساخت، اما از مرگ در میدان جنگ عشق دلشاد است.

این اشعار را جوامع رم چهار سال پس از تصویب قوانین اصلاحی یولیانوسی با صبر و تحمل پذیرفتند. خانواده‌های سناتوری بزرگ از قبیل فابیوس‌ها، کوروینوس‌ها، و پومپونیوس‌ها باز هم اووید را در خانۀ خود می‌پذیرفتند. شاعر که در کامیابی غوطه می‌خورد کتابچه‌ای در تعلیم فریب زنان پخش کرد به نام هنر عشق‌بازی (۲ ق م). در آن می‌گوید: «ونوس مرا به سمت آموزگار عشق لطیف منسوب کرده است.» معصومانه خوانندگان را اخبار می‌کند که فرضیات او را فقط باید در مورد روسپیان و کنیزان به کار برد، اما آن تصاویری که از رازگویی‌های در گوشی، وعده‌های پنهانی، نامه‌های عاشقانه، ریشخندها و متلک‌ها، شوهران فریب‌خورده، و خدمتکاران کاردان ساخته است طبقات متوسط و بالای رم را در نظر می‌آورد. از بیم آنکه درس‌های او بیش از حد کاری باشد، رسالۀ دیگری به نام درمان عشق تدوین کرد: «بهترین درمان‌ها کار زیاد است، بعد از آن شکار، سوم غیبت. همچنین، بامدادان، پیش از آنکه بانو آرایش خود را به اتمام رساند، بی‌خبر بر سر او رفتن نیز مفید است.» بالاخره، به منظور حفظ تعادل هر دو جانب، رسالۀ منظومی به نام داروهای آرایش زنان نوشت که مطالب آن را از مصنفین یونانی دزدیده بود. این مجلدات کوچک چنان خوب به فروش می‌رسید که اووید در بدنامی به اوج شهرت رسید. «مادام که در سراسر جهان شهره‌ام، چه اهمیتی دارد اگر یکی دو قانون‌باز پشت من بد بگویند.» خبر نداشت که یکی از این قانون‌بازان شخص آگوستوس بود، خبر نداشت که امپراتور از اشعار او به عنوان توهینی به قوانین یولیانوسی نفرت داشت؛ هنگامی که رسوایی و افتضاح به بار آید، امپراتور بر سر شاعر بی‌خبر نخواهد بخشید.

در حدود سال سوم میلادی، اووید برای بار سوم ازدواج کرد. زن جدید او، از یکی از متشخص‌ترین خاندان‌های رم بود. شاعر، که در این هنگام چهل و شش ساله بود، در محیط زندگی خانوادگی آرام گرفت و ظاهراً با فابیا، زن خود، متقابلاً وفادارانه زندگی می‌کرد. آنچه قانون نتوانست بر سر او بیاورد طول عمر آورد؛ آتش او را سرد و اشعار او را معزز ساخت. در کتاب زنان قهرمان، بار دیگر داستان‌های عاشقانۀ زنان مشهور ـ پنلوپه، فایدرا، دیدو، آریادنه، ساپفو، هلنه، و هرون ـ را باز گفت؛ و شاید آن داستان‌ها را با تفصیلی زیاده از حد باز گفت، زیرا تکرار حتی عشق هم اسباب مزاحمت فراهم می‌کند. مع الوصف، جمله‌ای که در آن فایدرا فلسفۀ اووید را بر زبان می‌آورد خیرگی‌بخش است: «یوپیتر چنین مقرر کرده است که تقوا آن است که به ما لذت بخشد.» در حدود سال ۷ میلادی، شاعر بزرگ‌ترین اثر خود مسخ را منتشر کرد. در این پانزده «کتاب»، در وزن شش‌وتدی دلپذیر، تناسخ معروف جماد، حیوان، انسان، و خدایان را باز گفت. از آنجا که در افسانه‌های یونانی و رومی تقریباً هر چیز تغییر صورت می‌داد، طرح کار به اووید فرصت می‌داد که تمامی دنیای اساطیر قدیم را از ابتدای آفرینش جهان تا به مرحلۀ الوهیت رسانیدن قیصر به رشتۀ نظم درآورد. اینها همان داستان‌های قدیمند که یک نسل پیش از ما در هر دانشگاه (اروپا و آمریکا) خواندن آنها اسباب زحمت بود و خاطرۀ آنها هنوز هم بر اثر انقلاب زمان ما محو نشده است: ارابۀ فائتون، پوراموس و تیسبه، پرسئوس و آندرومده، هتک ناموس پروسرپینا، آرتوسا، مدئا، دایدالوس و ایکاروس، باوکیس و فیلمون، اورفئوس و ائورودیکه، آتالانته، ونوس و آدونیس، و بسیاری اسامی و داستان‌های دیگر. این کتاب‌ها گنجینه‌ای بود که ده‌ها هزار شعر و تصویر و مجسمه موضوع خود را از آن گرفته‌اند. اگر کسی هنوز هم مجبور باشد اساطیر قدیم را بخواند، هیچ راهی کم‌دردسرتر از خواندن این جهان‌نمای آدمیان و خدایان نیست ـ اینها داستان‌هایی است که با طیبتی به شک آمیخته و تمایلی عاشقانه گفته شده و با هنری چنان شکیبا بافته شده است که هیچ‌وقت گذران صرفی هرگز نمی‌توانست از عهدۀ آن برآید. جای عجب نیست اگر، در انتهای این کتاب، شاعر از کار خود اطمینان داشته نامیرایی و جاوید بودن خود را اعلام کرده است: «در همۀ نسل‌ها زنده خواهم بود.»

هنوز از نوشتن این سخنان فارغ نشده بود که خبر آمد که آگوستوس او را به شهر کوچک و سرد و وحشی تومی (که اکنون نیز به نام کنستانتاست و لطفی ندارد)، در کنارۀ دریای سیاه، تبعید کرده است. این ضربه‌ای بود که شاعر، که در این هنگام که به پنجاه و یک سالگی رسیده بود، به هیچ وجه آمادۀ آن نبود. در اواخر کتاب مسخ تجلیلی شیوا از امپراتور کرده بود، زیرا تازه تشخیص داده بود که منبع آرامش و امنیت و تجملی که نسل شاعر از آن بهره‌مند بود همان دولتمردی آگوستوس بود. تحت عنوان جشن‌ها، شعر بالنسبه پرهیزکارانه را در تکریم جشن‌های مذهبی سال رومی به نیمه رسانده بود. در این منظومه اووید در صدد آن بود که از سال‌نامه حماسه‌ای بسازد، چون همان سهولت بیان، لطف الفاظ و جملات، و حتی سرعت و طیبت نقل را، که درباره اساطیر یونانی و عشق رومی به کار برده بود، به کار داستان‌های مربوط به آیین قدیم رم و تجلیل از معابد و خدایان آن می‌زد. امیدوار بود که آن اثر را به عنوان سهمی در اعادۀ مذهب، به صورت اعتذاریه نسبت به ایمانی که زمانی به آن اهانت کرده بود، به آگوستوس تقدیم دارد.

امپراتور دلیلی برای فرمان خود نیاورد، و امروز هم کسی نمی‌تواند با اطمینان در علل آن غور کند. گذشته از این، در همان وقت که یولیا نوۀ دختری خود را تبعید کرد، دستور داد آثار اووید را از کتابخانه‌های عمومی بردارند ـ شاید این خود اشاره‌ای به علت اصلی تبعید باشد. شاعر ظاهراً در سوء رفتار یولیا سهمی داشته است ـ خواه به صورت شاهد یا همدست، خواه به صورت عامل اصلی. اووید خود اعلام داشت که به واسطۀ «یک اشتباه» و اشعارش مجازات شده است و، به طور ضمنی، رساند که بدون رضایت شخصی شاهد برخی صحنه‌های ناشایست بوده است. چند ماه آخر (۸ میلادی) را به او فرصت دادند تا به کارهای خود سر و صورتی بدهد. فرمان امپراتور به معنی تبعید به نقطۀ معینی بود و، نسبت به حکم تبعید به مفهوم عام، از این حیث که می‌توانست اموال خود را نگاه دارد ملایم‌تر بود، و از این لحاظ که الزام داشت در یک شهر فقط زندگی کند سخت‌تر. نسخی را که از مسخ داشت سوزاند، اما برخی از خوانندگان قبلی از آن استنساخ کرده و آنها را نگاه داشتند. غالب دوستانش از او کناره گرفتند. چند تنی دل به دریا زدند و از رعد و برق امپراتور نهراسیدند و تا وقت عزیمت با اووید بودند؛ و زنش، که به دستور او در رم ماند، با مهربانی و صمیمیت از او پشتیبانی می‌کرد. هنگامی که رامشگر لذات رم از اوستیا خارج می‌شد و هر چه را که دوست داشت پشت سر می‌نهاد، رم چندان توجهی به این امر به عمل نیاورد. تقریباً در تمامی ایام آن سفر، دریا متلاطم بود، و شاعر یک بار پنداشت که امواج کشتی را در بر خواهند گرفت. همین‌که چشمش به شهر تومی افتاد، افسوس خورد که چرا زنده مانده است، و خود را به دست غم سپرد.

هنگامی که در سفر بود، آن اشعاری را که ما به نام غم‌ها می‌شناسیم آغاز کرد. چون به تومی رسید، به سرودن آن ادامه داد و هر چه می‌ساخت برای زن، دختر، نادختری، و دوستانش می‌فرستاد. احتمال می‌رود که شاعر رومی حساس در بیان وحشت اقامتگاه جدید خود مبالغه کرده باشد: صخرۀ عاری از درختی که هیچ چیز بر آن نمی‌روید، و با این وصف به واسطۀ مه دریای سیاه روی آفتاب را نمی‌بیند؛ سرمایی چنان گزنده که برخی سال‌ها برف زمستان تا انتهای تابستان می‌ماند؛ دریای سیاه در تمام مدت زمستان غم‌انگیز یخ می‌زند و سخت است، و رود دانوب چنان منجمد است که مانع هجوم بربریان خارجی بر نژاد آمیختۀ ساکن شهر، که نیمی گتای چاقوکش و نیمی یونانیان دورگه بودند، می‌شود. همین‌که شاعر به یاد آسمان رم و دشت‌های سولمو می‌افتاد، دلش می‌شکست و شعرش، که هنوز از حیث قالب و الفاظ زیبا بود، چنان با احساسی عمیق می‌آمیخت که هرگز پیش از آن به آن حد نرسیده بود.

غم‌ها و نامه‌های شاعرانه که به دوستان می‌فرستاد ـ از پونتوس یا دریای سیاه ـ تقریباً واجد تمامی آثار عظیم‌تر او هستند. اینها همه با لغاتی سهل نوشته شده که خواندن اووید را حتی در مدرسه‌ها هم دلپذیر کرده بود. صحنه‌هایی دارد که با درون‌بینی و نیروی تصور پیش چشم خواننده زنده می‌شوند، افرادی در آن توصیف شده‌اند که با نکات روان‌شناسی حیات یافته‌اند، جملاتی دارد که از بار تجربه و اندیشه سنگینی می‌کنند، و لطف بیانی یک‌دست و عذوبت کلامی خاص دارند. این خصایص در تمامی دوران تبعید با او بود، و با جدیت و لطفی قرین بود که عدم آنها در اشعار قبلی موجب می‌شود که آنها را شایستۀ چنان مردی ندانند. کبر و غرور را هرگز به خود راه نداد. همچنانکه روزگاری لطف اشعار خود را با شهوت سطحی از میان برده بود، در این هنگام هم اشعارش را با اشک و تضرع نسبت به امپراتور می‌انباشت.

غبطه می‌خورد از اینکه این اشعار می‌توانستند به رم بروند، ولی خودش نه. «برو، ای کتاب من، و به آنجاها که دوست می‌دارم و به خاک گرامی زاد بوم من از من سلام برسان.» شاید دوستی قویدل تو را در کف امپراتور پشیمان بنهد. در هر نامه باز هم امید عفو دارد، یا التماس می‌کند که به جایی معتدل‌تر فرستاده شود. هر روز به یاد فابیا است و هر شب نام او را بر زبان می‌آورد. آرزو می‌کند که موی سپید شدۀ او را پیش از مرگ ببوسد. اما خبری از عفو نیامد. پس از نه سال تبعید، پیرمرد شصت سالۀ شکسته مرگ را استقبال کرد. استخوان‌هایش را طبق تقاضایش به ایتالیا بردند و در نزدیکی پایتخت به خاک سپردند.

پیشگویی کرده بود که نامش جاودان خواهد ماند و این پیشگویی را گذشت زمان محقق کرد. نفوذ او در قرون وسطی با نفوذ ویرژیل رقابت می‌کرد. مسخ و زنان قهرمان او منابع سرشار داستان‌های پهلوانی و عشق آن دوران شدند. بوکاچو و تاسو، چاسر و اسپنسر بی‌دغدغۀ خاطر از او اقتباس می‌کردند؛ و نقاشان دورۀ رنسانس در اشعار شهوی او گنجینه‌ای غصبی از موضوعات مختلف در اختیار داشتند. اووید نویسندۀ بزرگ آثار قهرمانی و عشق عصر قدیم بود.

با مرگ اووید، یکی از دوران‌های بزرگ شکفتگی در تاریخ ادب خاتمه پذیرفت. عصر آگوستوس، نظیر عصر پریکلس در یونان یا الیزابت در انگلستان، عصر عالی ادبی نبود؛ حتی در حد اعلای خود، در نثر آن عصر تصنعی مطنطن و در شعر آن کمالی صوری موجود است که کمتر از دل برآمده تا بر دل بنشیند. در این عصر از اشیل (آیسخولوس) یا اوریپید یا سقراط یا حتی لوکرتیوس یا سیسرون خبری نیست. حمایت امپراتور ادبیات رم را هم الهام‌بخشید و تقویت کرد و هم مختنق و محدود ساخت. عصری که اشرافی باشد ـ مانند عصر آگوستوس در رم، یا عصر لویی چهاردهم در فرانسه، یا قرن هجدهم در انگلستان ـ میانه‌روی و حسن ذوق را اعتلا می‌بخشد و در ادبیات تمایلی نسبت به سبک کلاسیک به وجود می‌آورد که در آن منطق و قالب بر احساس و واقعیت زندگی چیره می‌شوند. چنین ادبیاتی از ادبیات زاییدۀ افکار یا ادبیات دوران‌هایی که بسیار خلاق هستند ظاهر کامل‌تر و نیروی کمتری دارد و پخته‌تر و کم‌نفوذتر از آن است. اما، در حد آثار دوران کلاسیک، این عصر در خور صفتی است که بدان داده شده است: عصر طلایی. هرگز تا آن هنگام داوری هوشیارانه در هنری چنان کامل راه بروز نیافته بود؛ حتی هرزگی دیوانه‌وار اووید در قالب سرد کلاسیک ریخته شد. زبان لاتینی به عنوان وسیله و آلت بیان شاعرانه در اووید و ویرژیل و هوراس به اوج خود رسید. از آن پس، آن زبان دیگر باره تا آن حد غنی و خوش‌آواز، چنان لطیف و منجز، و آن قدر انعطاف‌پذیر و خوش‌آهنگ نشد.

نوشته و پژوهش شده توسط دکتر شاهین صیامی