~103 دقیقه مطالعه • بروزرسانی ۵ فروردین ۱۴۰۵
تیبریوس
آنگاه که مردان بزرگ به احساس تمایل یابند، جهانیان بدیشان علاقمندتر میشوند؛ اما وقتی احساسات سیاست را در دست بگیرد، امپراطوریها متزلزل میگردند. آوگوستوس خردمندانه تیبریوس را برگزیده بود، اما این کار بیش از حد دیر شده بود. هنگامی که تیبریوس با سرداری صبورانه خود دولت و کشور را از گرفتاریهای آن نجات میبخشید، امپراطور تقریباً دوستدار او شده بود. یکی از نامههای امپراطور خطاب به تیبریوس چنین پایان مییافت: «بدرود، ای مقبولترین مردان … ای دلدارترین مردان، و ای خبیرترین فرماندهان.» سپس شور نزدیکی و خویشاوندی آوگوستوس را کور کرد، همچنانکه بعدها همین اثر را در مارکوس آورلیوس بخشید، تیبریوس را به کناری زد تا نوادگان خوشروی خود را پیش برد. تیبریوس را وادار کرد ازدواجی میمون را بر هم زند تا بتواند شوهر فریبخوردۀ یولیا شود. از انزجار تیبریوس منزجر شد، و او را واگذاشت تا در رودس با مطالعۀ فلسفه پیر شود. وقتی که عاقبت تیبریوس به امپراطوری رسید، پنجاه و پنجساله بود. مردی بود سرخورده و بدخواه بشریت که قدرت نیکبختی نمییافت.
برای آشنایی واقعی با تیبریوس باید به خاطر آوریم که او از سلسلۀ کلاودیوسها بود ـ آن شاخۀ کلاودیوسی سلسلۀ یولیو ـ کلاودیوسی که به نرون خاتمه یافت از همین تیبریوس آغاز شده بود. هم از راه پدر و هم از راه مادر والاترین خونها و سخیفترین سوابق ذهنی و نیرومندترین ارادۀ ایتالیایی را به ارث برده بود. مردی بلند، نیرومند، و خوشسیما بود؛ اما بثورات چهرهاش خجالت طبیعی، رفتار ناخوشایند، کمرویی غمالود، و عشق او را به انزوا تشدید کرده بود. آن سر زیبای مجسمۀ تیبریوس که در موزۀ بستن موجود است او را به صورتی کاهنی جوان با پیشانی گشاده و چشمان درست عمیق و ظاهری فکور نشان میدهد. در جوانی چنان جدی بود که بذلهگوها او را «پیرمرد» میخواندند. تمام تعلیماتی را که روم، یونان، محیط، و مسئولیت میتوانستند عرضه کنند فرا گرفت. ادبیات و زبان یونانی و رومی را بخوبی آموخت: غزل میسرود، به نجوم میپرداخت، و «از خدایان غافل میماند.» با اینکه برادرش دروسوس را مردم بیش از او میخواستند، او را دوست میداشت. برای ویپسیانیا شوهر خوبی بود، و نسبت به دوستانش چنان گشادهدست بود که میتوانستند بیدغدغۀ خاطر به او هدایایی تقدیم دارند و امیدوار باشند که چهار برابر آن هدایا به ایشان انعام خواهد داد. وی، که خشکترین و در ضمن تواناترین سرکردگان زمان خود بود، از آنجا که از جزئیات مربوط به رفاه سربازان مراقبت میکرد، طرف احترام و مورد علاقۀ آنان بود، و در جنگها بیشتر با رعایت نکات سوقالجیشی پیروز میشد تا با خونریزی.
همان محسنات اخلاقی او را تباه کرد. داستانهایی را که دربارۀ «شیوۀ پیشینیان» میگفتند باور کرده بود و دلش میخواست آن خصایص سخت روم قدیم را در بابل جدید باز ببیند. اصلاحات اخلاقی آوگوستوس را تأیید میکرد و نیت خود را فاش کرد که میخواهد آنها را اجرا کند. آش در هم جوش نژادها را که در دیگ روم میجوشید خوش نداشت؛ به آنان نان میداد، اما پول سیرک رفتن نمیداد، و با عدم حضور در نمایشهای ورزشی که توانگران عرضه میکردند روم را از خود رنجاند. یقین کرده بود که روم را فقط با یک آریستوکراسی که از حیث رفتار پرهیزکارانه و از لحاظ سلیقه مصفا باشد میتوان از انحطاط و پستیی که گریبانگیر آن شده بود نجات بخشید. اما آریستوکراسی هم مانند مردم تحمل «گردن شق»، قیافۀ گرفته، سکوتهای طویل، گفتار آرام تیبریوس، آگاهی مشهود او از برتری خود، و از همه بدتر تحمل نگاهبانی شدید او را از بیتالمال نداشت. تیبریوس در عصری که همه پیرو لذتطلبی بودند اشتباهاً پرهیزگار به دنیا آمده بود، و بیش از آن شرافتمند و انعطافپذیر بود که بتواند آن هنر را که بعدها سنکا از خود نشان داد بیاموزد، یک اصل را با زبانی شیرین به مردم وعظ کند، و اصل دیگر را با تداومی بزرگوارانه به کار بندد.
تیبریوس چهار هفته پس از مرگ آوگوستوس در سنا حضور به هم رساند و تقاضا کرد که سنا جمهوری را بازگرداند. به سنا گفت که خود او شایستۀ حکومت بر چنان دولت وسیعی نیست، آن هم «در شهری که تا آن حد مردان صاحب کمال دارد … و چند ادارۀ مربوط به کارهای عامه را بهتر میتوان به ائتلافی از بهترین و تواناترین شهرنشینان سپرد.» سنا، که جرئت نداشت سخنان تیبریوس را باور کند، آن قدر با تیبریوس تعارف و مجامله کرد تا عاقبت تیبریوس اختیارات را «همچون بردگی نکبتآمیز و پرزحمت» پذیرفت، آن هم به این امید که روزی سنا به او اجازه دهد تا متقاعد شود و زندگی آزاد و شخصی خود را دنبال کند. هر دو طرف نمایش را خوب بازی کردند. تیبریوس خواستار امپراطوری بود، ورنه به هر طریق که بود راهی برای گریز از آن مییافت. سنا از تیبریوس وحشت و نفرت داشت، اما از برقرار کردن مجدد جمهوری که مانند جمهوری سابق بر اساس مجالسی استوار باشد که فقط به طور فرضی و نه عملی بر امور استیلا دارند پا پس میکشید. سنا خواستار دموکراسی کمتر بود نه بیشتر. و چون تیبریوس (۱۴ میلادی) سنا را راضی کرد که اختیار انتخاب مأمورین دولتی را از «انجمن سدانه» به خود منتقل کند، سنا خرسند شد. شارمندان تا مدتی شاکی بودند و از قطع وجوهی که بابت رأی دادن میگرفتند ماتم داشتند. تنها قدرت سیاسی که اکنون برای مردم عادی مانده بود حق انتخاب امپراطور از طریق قتل امپراطور قبلی بود. پس از تیبریوس، دموکراسی از مجالس به ارتش رسید و رأی آن به زور شمشیر گرفته میشد.
ظاهراً از صمیم دل از حکومت سلطنتی کراهت داشت و خود را رئیس هیئت مدیره و بازوی سنا میدانست. از تمامی القابی که بوی شهریاری میداد استنکاف میکرد، به همان لقب «نخستین مرد سنا» قناعت ورزید، تمامی مساعیی را که برای به مرحلۀ الوهیت رسانیدن او یا نیاز گزاردن به «روح» او مبذول میگردید متوقف ساخت، و بیزاری خود را نسبت به چاپلوسی آشکار کرد. هنگامی که سنا خواست نام او را بر یک ماه بگذارد، همچنانکه با قیصر و آوگوستوس کرده بود، آن تعارف را با طیبتی بیروح رد کرد که «اگر سیزده قیصر میداشتید چه میکردید؟» پیشنهاد تجدیدنظر در صورت سناتورها را رد کرد. هیچ چیز نمیتوانست از تواضع او نسبت به این «مجلس شاهان» باستانی فزونی گیرد. در جلسات آن شرکت میکرد، «حتی جزئیترین مسائل را» به آن ارجاع مینمود، مثل یک عضو عادی در آن مینشست و سخن میگفت. غالباً در اقلیت بود، و چون احکامی بکلی مغایر نظر صریح او به تصویب میرسید، هیچ گونه اعتراضی نمیکرد. سوئتونیوس دربارۀ تیبریوس مینویسد: «در برابر دشنام و بدگویی و ریشخندها که نسبت به خود او و کسانش میگفتند خوددار و شکیبا بود. میگفت در کشور آزاد باید آزادی بیان و فکر موجود باشد. …» تاسیت مورخ، که نظرش سخت مخالف تیبریوس بود، اعتراف میکند که:
انتصابات او با فکر و تدبیر به عمل میآمد. کنسولها و بازپرسها از افتخارات قدیم سمت خود بهرهمند بودند. مأموران زیردست وظایف خود را بدون ممیزی امپراطور انجام میدادند. قوانین (اگر آنها را که به وسیلۀ مقامات عالی نقض میشد استثنا کنیم) در مجرای صحیح خود جریان داشت. درآمدها توسط افرادی که به پاکدامنی معروف بودند به مصرف میرسید. … در شهرستانها بار مالیات یا خراج جدیدی تحمیل نمیشد. و عوارضی که از قدیم معمول بود بدون ظلم و اجحاف جمعآوری میگردید. … میان بردگانش نظم برقرار بود. … در تمامی موارد اختلاف بین امپراطور و افراد، دیوان دادگستری مفتوح بود و قانون حکم میکرد.
ماه عسل حکومت تیبریوس ۹ سال دوام داشت و در طی آن رم، ایتالیا، و ایالات از بهترین حکومتهای تاریخشان بهرهمند بودند. بدون مالیاتهای اضافی، و با وجود کمکهای مالی بسیار به خانوادهها و شهرهای آسیبدیده و ترمیم دقیق تمامی املاک ملی و فقد جنگهای غنیمتآور و عدم قبول ماترک افرادی که، با وجود داشتن زن و فرزند یا خویشان نزدیک، وصیت میکردند که اموالشان، پس از مرگ به امپراطور تقدیم شود، تیبریوس ـ که هنگام جانشینی آوگوستوس ۱۰۰٬۰۰۰٬۰۰۰ سسترس در خزانه یافته بود ـ هنگام مرگ ۲٬۷۰۰٬۰۰۰٬۰۰۰ در آن به جا گذاشت. کوشش کرد تا، نه با قانون، که با سرمشق شدن برای مردم، از اسراف جلوگیری کند. دربارۀ تمامی شئون امور داخلی و خارجی زحمت کشید. برای فرمانداران ایالات، که شایق بودند درآمد بیشتری جمعآوری کنند، نوشت که «حق شبان خوب آن است که پشم گوسفندان خود را بچیند، نه اینکه پوست آنها را بکند.» با اینکه در فن جنگ مهارت داشت، وقتی امپراطور شد، خود را از افتخارات میدان جنگ محروم ساخت و، پس از سال سوم حکومت طولانی خویش، امپراطوری را در صلح و آرامش نگاه داشت.
همین سیاست صلحدوستانه بود که مانع پیشرفت حکومت شد. گرمانیکوس برادرزادۀ خوشرو و محبوبالقلوب او، که پس از مرگ پدرش در وسوس پسرخواندۀ او بود، در گرمانیا به چند پیروزی نایل آمده بود و میخواست تمامی آن منطقه را تصرف کند. تیبریوس خلاف آن رأی زد، و این کار نفرت مردم استعمارگر را برانگیخت. از آنجا که گرمانیکوس نوادۀ مارکوس آنتونیوس بود، آنان که هنوز خواب اعادۀ جمهوری را میدیدند او را مظهر کار خود گرفتند. وقتی که تیبریوس گرمانیکوس را به شرق منتقل کرد، نیمی از مردم روم فرمانده جوان را مظلوم حسادت امپراطور خواندند؛ و چون گرمانیکوس ناگهان بیمار شد و مرد (سال ۱۹)، تقریباً تمامی مردم روم بدگمان شدند که تیبریوس دستور داده است او را مسموم سازند. کنایوس پیسو، که توسط تیبریوس در آسیای صغیر منصوب شده بود، متهم به آن جنایت، و توسط سنا محاکمه شد و، چون پیشبینی میکرد که محکوم خواهد شد، خود را کشت تا اموالش را به سود کسانش نجات دهد. هیچ اطلاع مسلمی بر ملا نشد که دلیل بیگناهی یا گناهکاری تیبریوس باشد. فقط این قدر خبر داریم که از سنا خواست منصفانه پیسو را محاکمه کند، و نیز آنتونیا، مادر گرمانیکوس، تا پایان عمر وفادارترین دوست تیبریوس ماند.
شرکت هیجانآمیز عامه در این دعوای مشهور، آن قصههای ناشایست که دربارۀ امپراطور جریان یافته بود، و آن آشوب که در این هنگام به دست آگریپینا زن بیوۀ گرمانیکوس بر ضد تیبریوس برپا شد تیبریوس را وادار کرد که از آن «قانون یولیانوسی خیانت به دولت» یا قانون مجازات خیانت یا قانون ضد خیانت ـ که قیصر به منظور تعریف کردن جرایم ضد دولتی به تصویب رسانده بود ـ استفاده کند. از آنجا که دولت روم فاقد مدعیالعموم یا دادستان کل بود و (قبل از آوگوستوس) پلیس هم نداشت، هر شارمندی مختار بود، و از او تقاضا شده بود، که بر ضد هر کس که به عقیدۀ او قانون را نقض کرده بود در محاکم اعلام جرم کند. در صورتی که متهم محکوم میشد، یک چهارم اموال او را به خبردهنده یا سخنچین جایزه میدادند و باقی اموال او را حکومت مصادره میکرد. آوگوستوس این روش خطرناک را برای اجرای قوانین ازدواج خود به کار برده بود. در این هنگام که توطئهها بر ضد تیبریوس رو به افزایش نهاده بود، از هر گوشه خبر دهندهای برمیخاست تا از رسوا ساختن توطئهچینان استفاده برد؛ و پشتیبانان امپراطور در سنا آماده بودند تا این گونه اتهامات را بشدت تعقیب کنند. امپراطور در صدد برآمد که از این کارها جلوگیری کند. قانون را به طور محدود چنین تعبیر کرد که فقط شامل اشخاصی میشد که نسبت به نام یا مجسمههای آوگوستوس دشنام میگفتند. بر طبق گفتۀ تاسیت، «افرادی که در برابر خود او علم میشدند بایست بدون مجازات رها میشدند.» تیبریوس سنا را مطمئن ساخت که مادرش لیویا نیز مایل بود نسبت به کسانی که نام نیک او را طرف کنایه و حمله قرار میدادند همین رفتار ملایمتآمیز معمول گردد.
و اما خود لیویا در این هنگام مسئلۀ عمدهای برای دولت به وجود آورده بود. خودداری تیبریوس از تجدید فراش او را در برابر زن قویالارادهای که به اعمال قدرت نسبت به پسرش عادت کرده بود بیپناه گذاشت. لیویا میدید با تمهیداتی که چیده بود راه تیبریوس به سوی سلطنت هموار شده است، و به پسرش فهماند که حکومت را فقط به عنوان نمایندۀ مادر در دست دارد. در ایام نخستین حکومت تیبریوس، و با آنکه چیزی به شصت سالگی او نمانده بود، نامههای رسمی او را خود و مادرش هر دو امضا میکردند. دیون کاسیوس میگوید: «اما چون از حکومت کردن به طور مساوی با پسرش ارضا نمیشد، خواست برتری خود را نسبت به او محرز کند. … و بر عهده گرفت که همه چیز را مانند فرمانروای مطلق اداره کند.»
تیبریوس این وضع را مدتها از سر صبر تحمل کرد. اما از آنجا که لیویا تا پانزده سال پس از مرگ آوگوستوس زنده ماند، تیبریوس عاقبت کاخی جداگانه برای خود ساخت و آن کاخ را که آوگوستوس ساخته بود بلامنازع در اختیار مادرش نهاد. شایع بود که تیبریوس نسبت به مادرش ظلم میکند و زنش را در تبعید از گرسنگی کشته است. در طی این مدت آگریپینا پسر خود نرون را پیش میراند تا پس از مرگ یا در صورت امکان در همان موقع جانشین تیبریوس گردد. تیبریوس این امر را هم با صبر و بردباری تحمل میکرد، و آگریپینا را صرفاً با نقل قولی یونانی سرکوفت میزد که «دخترجان، گمان میبری که چون امپراطریس نشدهای ستمی بر تو رفته است؟» اما تحمل هیچ چیز برای تیبریوس از این سختتر نبود که فهمید تنها پسرش، دروسوس که از زن اول داشت، پسری بدکار، ظالم، بیادب، و فاسق بود.
آن خویشتنداری که تیبریوس در تحمل این شداید نشان میداد اعصاب او را متزلزل ساخته بود. بیش از پیش در خود فرو میرفت، و قیافهای چنان غمزده و زبانی چنان تند در گفتار به هم میزد که، جز چند تن دوستان امیدوار، همه از گرد او پراکندند. تنها یک تن بود که بظاهر در صمیمیتش نسبت به تیبریوس خدشهای وارد نمیآمد ـ و این شخص لوکیوس آیلیوس سیانوس نام داشت. سیانوس، به عنوان فرمانده پاسداران امپراطور، مدعی بود که حفظ جان شهریار وظیفۀ اوست. بزودی کسی اجازۀ حضور نزد امپراطور را جز از طریق و تحت مراقبت این وزیر افسونگر نمییافت. تیبریوس اندکاندک بیشتر کارهای حکومت را به او میسپرد. سیانوس به تیبریوس قبولاند که سلامت شاهانه مستلزم هر چه نزدیکتر بودن گارد امپراطور است. آوگوستوس شش لشکر از نه لشکر آن گارد را در خارج شهر پادگان کرده بود. در این هنگام تیبریوس اجازه داد که هر نه لشکر مقر خود را در نزدیکی دروازۀ ویمینالیس، که فقط چند کیلومتر از پالاتینوس و کاپیتول فاصله داشت، برافرازند. در آنجا، این گارد در ابتدا محافظ و سپس سرور امپراطوران شد. سیانوس، که بدین نحو تحت حمایت گارد قرار گرفته بود، اختیارات خود را با دلداری و مالدوستی روزافزونی اعمال میکرد. نخست افراد را برای مشاغل مختلف توصیه میکرد، بعد با فروختن مقام به دهندۀ بالاترین پیشنهادها به مال خود میافزود، و بالاخره هوس شهریاری به سر او زد. اگر سنا را سناتورهای واقعاً رومی تشکیل داده بودند، هر چه زودتر او را از کار میانداختند. اما سنا، با چند استثنا، بدل به باشگاه اپیکوریان شده بود و بیش از آن لاابالی بود که بتواند حتی آن اختیاری را که تیبریوس اصرار داشت سنا باید حفظ کند با شایستگی به کار برد. به جای آنکه سیانوس را از کار منفصل سازد، شهر رم را با مجسمههایی که به رأی سنا به افتخار او ساخته میشد آکند، و به پیشنهاد او پیروان آگریپینا را یکی پس از دیگری از شهر تبعید کرد. هنگامی که دروسوس پسر تیبریوس مرد، مردم روم به نجوا میگفتند که سیانوس او را مسموم کرده است.
تیبریوس که دستخوش یأس و تلخکامی شده بود، در این هنگام که مردی شصت و هفت ساله و مالیخولیایی و تنها بود، پایتخت پرآشوب را پشت سر نهاد و به خلوت دور از دسترس کاپری رفت. اما شایعات بدون مانع او را دنبال کرد. مردم میگفتند که تیبریوس میخواهد اندام نزار و چهرۀ خنازیری خود را پنهان کند و در شرب و گناه غیر طبیعی افراط ورزد. تیبریوس زیاد مشروب میخورد، اما دایمالخمر نبود. داستان گناهان او نیز محتملا ساختگی بوده است. باز هم تاسیت میگوید که غالب همراهان او در کاپری «یونانیانی بودند که فقط در ادبیات ممتاز بودند.» باز هم با دقت امور امپراطوری را نظم و نسق میداد، جز آنکه نظریات و تمایلات خود را به وسیلۀ سیانوس به مأموران و سنا ابلاغ میکرد. از آنجا که سنا به طور روزافزونی از او یا سیانوس یا گارد مزاحم وی وحشت داشت، تمایلات امپراطور را به صورت فرمان میپذیرفت؛ و حکومت امپراطوری، بدون آنکه سازمان آن تغییر کند، و بدون آنکه تیبریوس عدم صمیمیتی نسبت به آن ابراز نماید، تحت قیادت مردی که میخواست جمهوری را اعاده دهد، تبدیل به سلطنت مطلق شد.
گایوس (کالیگولا)
مردم روم درگذشت امپراطور پیر را با نعرههای «تیبریوس را به تیبر بیندازید» بدرقه کردند، و تصویب جانشینی قیصر گایوس پسر گرمانیکوس را توسط سنا تهنیت گفتند. گایوس، که هنگام لشکرکشیهای گرمانیکوس به شمال از آگریپینا به دنیا آمده بود، در میان سربازان تربیت شد، لباس ایشان را تقلید کرد، و از سر عطوفت به کالیگولا یا چکمه کوچک ملقب گردیده بود. (این کلمه مصغر کالیگا یا نیم چکمه است که در ارتش معمول بود.) کالیگولا اعلام کرد که از اصول آوگوستوس در سیاست پیروی و در همه کار با احترام تمام با سنا همکاری خواهد کرد. ۹۰٬۰۰۰٬۰۰۰ سسترس را که تیبریوس و لیویا برای شهرنشینان وصیت کرده بودند میان ایشان توزیع کرد و برای هر یک از ۲۰۰٬۰۰۰ نفر گیرندگان غلۀ دولتی ۳۰۰ سسترس از خود افزود. اختیار انتخاب قضات را به کمیتیا اعاده کرد، وعدۀ مالیات خفیف و ورزشها و تفریحات پرپیمانه داد، قربانیان تبعیدی تیبریوس را بازخواند، و خاکستر مادر خود را پرهیزکارانه به رم آورد. از همه لحاظ نقطۀ مقابل سلف خود مینمود ـ مسرف، بشاش، و حلیم بود. در مدت سه ماهۀ اول حکومت، مردم به شکرانۀ داشتن امپراطوری چنان دلربا و خیر ۱۶۰٬۰۰۰ قربانی به خدایان تقدیم کردند.
اما مردم دودمان او را از یاد برده بودند. مادر بزرگ پدری او دختر آنتونیوس بود و مادر بزرگ مادریش دختر آوگوستوس؛ در خون او جنگ میان آنتونیوس و اوکتاویانوس از نو درگیر شده و آنتونیوس فاتح از کار درآمده بود. کالیگولا از مهارت در دوئل، فنون گلادیاتوری، و ارابهرانی به خود میبالید. اما «دچار مرض صرع» بود و گاه «به زحمت میتوانست راه برود یا فکرش را جمع کند.» چون صدای تندر به گوش میرسید، زیر تخت پنهان میشد و از دیدن شعلههای اتنا با وحشت میگریخت. شبها نمیتوانست آسوده بخوابد، و در میان کاخ عظیم خود سرگردان میشد و آرزوی دمیدن صبح را داشت. بلندقد و تنومند و پرمو بود، اما سری طاس داشت؛ چشمان و شقیقههای فرونشستهاش قیافهای وحشتانگیز به او داده بود، و این خود او را مسرور میساخت. «برابر آینه انواع قیافههای وحشتانگیز را به خود میگرفت.» خوب درس خواند و ناطقی بلیغ بود و طبعی سخت طیبتآمیز و شوخیدوست داشت که هیچ حد و قانونی نمیشناخت. از آنجا که خاطرخواه نمایش بود، به بسیاری از نمایشدهندگان کمک مالی میداد و خود در خلوت بازی میکرد و میرقصید؛ و چون میل داشت عدهای او را تماشا کنند، رهبران سنا را چنانکه گویی کنفرانسی حیاتی در پیش است احضار میکرد و سپس گامهای تازه رقص خود را به ایشان نشان میداد.
زندگی آرام و کار واجد مسئولیت قاعدتاً او را ثابتقدم میساخت، اما زهر قدرت او را دیوانه ساخته بود. عقل نیز مانند حکومت محتاج رسیدگی و حفظ تعادل است، هیچ موجود فانی نمیتواند هم قادر مطلق باشد و هم عاقل. وقتی آنتونیا، مادر بزرگش، قدری او را اندرز داد، کالیگولا با بیان این جمله او را به جای خود نشاند که «یادت باشد، من حق دارم هر کار بخواهم با هر کس که باشد بکنم.» در میانۀ ضیافتی، میهمانان خود را یادآور شد که میتواند تمامشان را بدهد همانجا که لمیدهاند بکشند. وقتی زن یا معشوقۀ اش را در آغوش میگرفت، با طیب خاطر میگفت: «این سر زیبا با یک اشارۀ من به کناری میافتد.»
این بود که امپراطور جوان، که آن قدر نسبت به سنا احترام میگذاشت، خیلی زود شروع به فرمان دادن به سنا کرد و خواستار انقیاد شرقی از آن شد. سناتورها را میگذاشت که به منظور احترام پای او را ببوسند، و سناتورها از این افتخار که نصیبشان شده بود او را سپاس میگذاردند. مصر و راه و رسم آن را تمجید میکرد، بسیاری از آن راه و رسمها را به روم ارمغان آورد. و آرزو داشت که مانند فرعون، به عنوان خدا، مورد پرستش قرار گیرد. پرستش ایزیسیس را یکی از کیشهای رسمی دولت روم ساخت. از یاد نبرده بود که پدر بزرگش نقشه کشیده بود که ناحیۀ مدیترانه را تحت حکومت سلطنتی شرقی متحد سازد. کالیگولا نیز در این اندیشه بود که اسکندریه را پایتخت خود سازد، اما هوشیاری مردم آن شهر مانع اطمینان او شد. سوئتونیوس دربارۀ او میگوید که «عادتاً با تمامی خواهرانش زنا میکرد»، و این کار به نظر او یکی از عادات عالی مصریان بود. چون بیمار شد، خواهرش دروسیلا را وارث اریکۀ روم ساخت. هنگامی که دروسیلا شوهر کرد، وادارش کرد طلاق بگیرد و «با او همچون زن قانونی خود رفتار میکرد.» برای زنان مطلوب خود طلاقنامه به نام شوهرشان میفرستاد و ایشان را به آغوش خود دعوت میکرد. کمتر زنی در میان بزرگان یافت میشد که کالیگولا به او نزدیک نشده باشد. در میان اینهمه عشقبازیهای نامشروع و برخی شاهدبازیها فرصتی یافت تا چهار بار هم ازدواج کند. در شب عروسی لیویا اورستیلا با گایوس پیسو، کالیگولا حضور یافت و عروس را همراه خود به خانه برد، او را به زنی گرفت، و دوازده روز بعد طلاق گفت. چون شنید لولیا پاولینا بسیار زیباست، دنبالش فرستاد، طلاقش را از شوهرش گرفت، عقدش کرد، طلاقش گفت، و او را از رابطه داشتن بعدی با هر مردی نهی کرد. هنگامی که زن چهارمش کایسونیا را گرفت، او از شوهرش حامله بود. این زن نه جوان بود و نه زیبا، اما کالیگولا او را وفادارانه دوست میداشت.
در عیش و عشرت شاهانه، امور دولت جنبۀ فرعی داشت، و معمولا ممکن بود آن را به صاحبان اذهان کممایه واگذارد. کالیگولا با قدرت خاصی در فهرست طبقۀ بازرگانان تجدید نظر کرد و بهترین اعضای آن را به مقام سناتوری ارتقا داد. اسراف او گنجینههای آکندهای را که تیبریوس به جا گذاشته بود زود تهی ساخت. در آب حمام نمیکرد، خود را در عطر میشست. در یک مجلس ضیافت ۱۰٬۰۰۰٬۰۰۰ سسترس خرج کرد. کشتیهای بزرگ تفریحی میساخت که چندین ستون، تالار ضیافت، حمام، باغ، و درخت میوه داشت و دنبالهاش جواهرنشان بود. مهندسان خود را واداشت فاصلۀ ساحل با تفریحگاه بایای را با پلی بگیرند که بر کشتیها استوار باشد؛ و در نتیجه رم به واسطۀ کمبود کشتی برای وارد کردن غلات دچار قحط شد. هنگامی که پل کامل شد، جشن عظیمی برپا کردند که با چراغانی به روش زمان ما نورباران شده بود. مردم با سرور تمام مینوشیدند، ناگاه قایقها واژگون شد و افراد بسیاری غرق شدند. کالیگولا از بام کاخ بزرگ لیویا سکههای زر و سیم بر سر مردمی که پایین پای او بودند میافشاند و با شعف زد و خورد مرگآور ایشان را تماشا میکرد. چنان به دستۀ سبزپوش در مسابقات ارابهرانی علاقهمند بود که به یک ارابهران ۲٬۰۰۰٬۰۰۰ سسترس انعام داد. برای اسب مسابقهاش به نام اینکیتاتوس غرفهای از مرمر و آخوری از عاج ساخت، اسب را به صرف شام دعوت کرد، و خیال داشت آن را کنسول کند.
برای جمعآوری پول جهت به راه انداختن «ساتورنالیا»ی همۀ عمر خود رسم تقدیم هدایا را به امپراطور تجدید کرد. بر ایوان کاخ خود مینشست و هر که هر چه میآورد میپذیرفت. شهرنشینان را تشویق میکرد که در وصیتنامههای خود او را وارث خویش قرار دهند. بر همه چیز مالیات بست؛ مالیات فروش بر تمامی مواد غذایی، مالیاتی بر تمام دعاوی قانونی و حقوقی، و دوازده و نیم درصد مالیات بر کارمزد باربران. سوئتونیوس به طور قطعی میگوید: «بر درآمد روسپیان» مالیاتی بست «معادل آنچه روسپی بابت یک همخوابگی دریافت میداشت؛ و به موجب قانون، هر زن که زمانی روسپی بوده مشمول این مالیات میماند ولو شوهر کرده باشد.» دستور میداد مردان توانگر را به خیانت متهم سازند و، برای کمک به خزانه، ایشان را محکوم به مرگ کنند. خود شخصاً گلادیاتورها و بردگان را به حراج میفروخت و آریستوکراتها را وادار میکرد در جلسۀ حراج حاضر شوند و پیشنهاد خرید بدهند. در مورد سناتوری که در جلسۀ حراج حاضر بود و چرت میزد، هر بار که سناتور پایین میافتاد، کالیگولا چنین تعبیر میکرد که سناتور با بالا رفتن مبلغ حراج موافقت کرده است، به نحوی که وقتی سناتور بیدار شد، فهمید که سیزده گلادیاتور بر دارایی او افزوده و ۹٬۰۰۰٬۰۰۰ سسترس از دارایی او کاسته شده است. سناتورها و سوارکاران جنگی را وادار میساخت در میدان مخصوص گلادیاتورها با یکدیگر بجنگند.
پس از سه سال توطئهای چیده شد تا به این دلقکبازی شرمآور خاتمه داده شود. کالیگولا به آن پی برد و، با دورۀ وحشتی که به واسطۀ لذت جنونآمیز او از ایذای دیگران شدیدتر شده بود، انتقام گرفت. به جلادان دستور داده شده بود قربانیان را «با زخمهای متعدد خفیف» بکشند «تا حس کنند که دارند میمیرند.» اگر به قول دیون کاسیوس بتوان اعتماد کرد، کالیگولا مادر بزرگ قدسیمآب خود را وادار به خودکشی کرد. سوئتونیوس نقل میکند که وقتی گوشت برای غذا دادن به حیوانات سبع که جهت مبارزۀ گلادیاتورها نگاهداری میشدند کم آمد، کالیگولا دستور داد تمامی زندانیان «سر طاس» را به نفع عامه به حیوانات بخورانند. و همچنین میگوید مردان عالیمقام را داغ میزد، به کار کردن در معادن میگماشت، جلو حیوانات سبع میانداخت، یا در قفس محبوس میساخت، و بعد با اره به دو نیم میکرد.
اینها داستانهایی است که دلیلی برای رد آنها در دست نداریم و باید به عنوان روایت ثبت کنیم. اما باید در نظر داشت که سوئتونیوس شایعات را دوست میداشت، سناتور تاسیت از امپراطور نفرت داشت، و دیون کاسیوس دو قرن پس از کالیگولا تاریخ خود را نوشت. چیزی را که بهتر میتوان باور کرد آن است که کالیگولا جنگ میان امپراطوری و فلسفه را با تبعید کاریناس سکوندوس و محکوم به مرگ ساختن دو معلم دیگر آغاز کرد. سنکا که در آن هنگام جوان بود برای اعدام تعیین شده بود، اما چون بیمار بود و احتمال میرفت بدون شکنجه بمیرد از اعدام رست. کلاودیوس، عموی کالیگولا، چون کندذهن و کتابخوان بیخاصیتی بود ـ یا چنان تظاهر میکرد ـ از مرگ جست.
آخرین تفریح کالیگولا آن بود که خود را خدا و برابر خود یوپیتر اعلام کند. سر مجسمههای معروف یوپیتر و سایر خدایان را برداشتند و سر ساختۀ امپراطور را جای آنها نصب کردند. لذتی میبرد که در معبد کاستور و پولوکس بنشیند و زایران او را همچون خدا بپرستند. گاه با تصویر یوپیتر گفتگو میکرد، آن هم غالباً با لحن شماتتآمیز. دستور داد وسیلهای بسازند تا بتواند تندر و آذرخش یوپیتر را غره به غره و درخش به درخش جواب بگوید. معبدی برای پرستش سر خداوار خود برافراشت که هیئتی از کاهنان و ذخیرهای از قربانیان برگزیده داشت و همان اسب محبوب خود را هم به کهانت آن معبد منصوب ساخت.
چنین وانمود میکرد که الاهۀ ماه برای هماغوشی با او بر زمین آمده است و از ویتلیوس میپرسید که مگر الاهه را نمیبیند. و آن درباری خردمند در جواب گفت: «نه. فقط شما خدایان میتوانید یکدیگر را ببینید.» مردم گول نمیخوردند. وقتی پینهدوزی از مردم گل کالیگولا را دید که تقلید یوپیتر را درمیآورد، چون از او پرسیدند نظرش دربارۀ امپراطور چیست، در پاسخ بسادگی گفت: «شیادی بزرگ.» کالیگولا شنید، اما آن دلداری خوشایند را مجازات نکرد.
این خدا در بیست و نه سالگی مرد پیری بود؛ بر اثر افراطهای پیاپی فرسوده، محتملا دچار بیماری زهروی، با سری کوچک ـ نیم موی ریخته ـ بر بدنی فربه، با رنگی سربی، چشمانی تهی، و نگاهی شوم. اجلش ناگهان فرا رسید، آن هم از جانب همان پاسداران امپراطور که مدتها حمایت آن را با دادن هدایا خریده بود. یکی از تریبونهای گارد به نام کاسیوس خایرئا، که از الفاظ زشت و ناپسندی که هر روز کالیگولا به جای کلمۀ عبور تحویل او میداد به جان آمده بود، کالیگولا را در یکی از دالانهای نهانی کاخ کشت (سال ۴۱). وقتی خبر به بیرون رسوخ کرد، مردم شهر در باور کردن آن تردید داشتند. مردم بیم داشتند که این هم یکی از حیلههای امپراطور حیلهگر است تا کشف کند چه کسانی از مرگ او شاد میشوند. برای واضح شدن امر، قاتلین آخرین زن کالیگولا را هم به قتل رساندند و سر دختر او را به دیوار کوفتند و مغزش را پراکندند. دیون میگوید در آن روز کالیگولا دریافت که وی خدا نیست.
کلاودیوس
کالیگولا امپراطوری را با وضع خطرناکی به جا نهاده بود: خزانه تهی، سنا پارهپاره، مردم از اوضاع متنفر، ماورتانیا در حال انقلاب، یهودا بر اصرار در سر گذاشتن مجسمۀ کیش خود در هیکل اورشلیم آمادۀ جنگ. هیچ کس نمیدانست کجا ممکن است فرمانروایی یافت که بتواند با این مسائل مواجه شود. سران گارد به کلاودیوس بظاهر ابله برخوردند که در گوشهای پنهان شده بود، او را فرمانده کل و امپراطور خواندند. سنا، که از ارتش در هراس بود، شاید به فکر آنکه در آینده به جای دیوانهای بیرحم با مردی کتابخوان سر و کار داشته باشد، انتخاب گارد را تأیید کرد؛ و تیبریوس کلاودیوس کایسار آوگوستوس گرمانیکوس با تردید بر تخت نشست.
وی پسر آنتونیا و دروسوس، برادر گرمانیکوس و لیویلا، نوادۀ اوکتاویا و آنتونیوس و همچنین نوادۀ لیویا و تیبریوس کلاودیوس نرون بود. در سال ۱۰ ق م، در لوگدونوم (لیون) متولد شده و در هنگام رسیدن به امپراطوری پنجاهساله بود. بلند و فربه بود و مویی سفید و چهرهای دوستداشتنی داشت، اما فلج اطفال و سایر امراض قالب او را تضعیف کرده بود. ساق پایش به طور خطرناکی لاغر بود و راه رفتن او را نامتعادل ساخته بود. سرش هنگام راه رفتن پس و پیش میرفت، غذای مقوی و شراب خوب را دوست میداشت، و از نقرس در عذاب بود، اندکی لکنت داشت. خندۀ او برای شخصی که امپراطور باشد بیش از حد سروصدا داشت. شایعۀ پخشکن بیرحم میگوید که چون به خشم میآمد «دهانش کف میکرد و از بینیش آب میچکید.» به دست زنان و مردان آزاد شده بار آمده، خجالت فطری و حساسیتی در خود پرورده بود که چندان به حال یک تن فرمانروا مفید نیست. و جز از چند مورد، فرصتی برای حکومت به دست نیاورده بود. خویشاوندان او را به صورت بیماری ضعیفالعقل میدیدند. مادرش، که لطف اوکتاویا را به ارث برده بود، او را «غول بیخاخ و دم» مینامید و هر وقت میخواست در کندذهنی کسی را تأکید کند، او را «احمقتر از کلاودیوس خودم» میخواند. چون همه او را شماتت میکردند، در تاریکی و ناشناسی دور از خطر زندگی میکرد و در قمار و کتاب و مشروب غرقه بود. عالم فقهاللغه و عتیقهشناس شد. هنر، مذهب، علوم، فلسفه، و حقوق «باستان» را آموخت. تواریخ اتروریا و کارتاژ و روم، رسایلی دربارۀ طاسبازی و الفبا، نمایشنامههای کمدی به یونانی، و یک جلد زندگینامۀ شخصی تألیف کرد. اهل علم و دانشمندان با او مکاتبه داشتند و مجلدات خود را به او اهدا میکردند. پلینی مهین چهار بار قول او را به عنوان حجت نقل میکند. چون امپراطور شد، به مردم آموخت که چگونه از تأثیر مارگزیدگی جلوگیری کنند، و بیم و هراس خرافی مردم را با آن پیشگویی کسوف در روز تولد خود و توضیح علت آن تسکین داد. یونانی را خوب صحبت میکرد و چندین اثر خود را به همان زبان نوشت. ذهن خوبی داشت؛ شاید هم هنگامی که به سنا گفت که خود را احمق جلوه میداده است تا سر خود را حفظ کند، راست گفته باشد.
نخستین اقدام او به عنوان امپراطور اهدای ۱۵٬۰۰۰ سسترس به هریک از افراد پاسداران امپراطور بود که او را به سلطنت رسانده بودند. کالیگولا هم چنان هدایایی داده بود، اما آنچنان واضح بابت امپراطوری نداده بود. کلاودیوس با این کار حاکمیت ارتش را تصدیق کرده بود، در ضمن مجدداً اختیار مجلس را در انتخاب قضات ملغا ساخت. با سخاوتی خردمندانهتر به اتهامات «لزماژسته» خاتمه داد و افرادی را که به همان اتهام زندانی بودند آزاد ساخت. اموال مصادرهشده را اعاده کرد، مجسمههایی را که کالیگولا دزدیده بود به یونان بازگرداند، و مالیاتهایی را که کالیگولا وضع کرده بود لغو کرد. اما قاتلین کالیگولا را، بنا بر این فرضیه که عفو قتل امپراطور دور از سلامت است، به کشتن داد. رسم تعظیم و به خاک افتادن را خاتمه داد و بسادگی اعلام کرد که او را نباید همچون خدا پرستید. او نیز مانند آوگوستوس معابد را مرمت کرد و، با حرارتی مخصوص عتیقهدوستها، در صدد برآمد که مذهب قدیم را احیا کند. خود شخصاً با بصیرت و توجه به امور دولت میپرداخت. حتی «در کار فروشندگان کالا و اجارهدهندگان عمارات بازرسی میکرد، و هر چه را تخلف میدانست اصلاح مینمود.» اما در حقیقت هر چند سعی داشت با تعدیلات آوگوستوس برابری کند، سیاست عملی او از احتیاطکاری آوگوستوس گذشت و به قلمرو نقشههای گستاخانه و گوناگون قیصر رسید: اصلاح حکومت و قانون، ساختمان و عمارات و خدمات دولتی، تعالی شهرستانها، آزادی بخشیدن به حکومت گل، و فتح و رومی ساختن بریتانیا بیش از حد آوگوستوس و در حد قیصر بود.
با نشان دادن اراده و شخصیت، علاوه بر علم و هوش، همه را مبهوت ساخت. او نیز، مانند قیصر و آوگوستوس، یقین داشت که قضات محلی تعدادشان کم و خود تعلیمندیده بودند، و سنا بیش از حد مغرور و ناشکیبا است که بتواند کار بغرنج ادارۀ شهرداری و امپراطوری را انجام دهد. به سنا تکریم میکرد و اختیارات متعدد و حیثیت بیشتری برای آن باقی میگذارد. اما زحمت واقعی حکومت بر دوش خود او بود و هیئتی که به حکم او منصوب شده بود، و دستگاه کشوریی که بتدریج مانند قیصر و آوگوستوس و تیبریوس از آزادشدگان در خانۀ امپراطور تشکیل میشد. وی از بردگان «دولتی» برای امور دفتری و وظایف جزئی استفاده میکرد. چهار عضو از هیئت در رأس این دستگاه اداری قرار داشتند: وزیر خارجه (برای ارتباطات)، خزانهدار (برای محاسبات)، وزیری دیگر (برای عرایض)، و مدعیالعموم (برای رسیدگی حقوقی). سه مقام اول به سه تن آزادهشدۀ کاردان به نامهای نارکیسوس، پالاس، و کالیستوس سپرده شده بود. رسیدن ایشان به قدرت و ثروت نشانۀ ترقی وسیع طبقۀ آزادشدگان بود، که مدت چند قرن ادامه داشت و در دورۀ زمامداری کلاودیوس به حد تازهای رسید. چون آریستوکراسی در مقابل قدرت یافتن این نوخاستگان زبان به اعتراض گشود، کلاودیوس مقام و سمت کنسول را از نو ایجاد کرد. ترتیبی داد که خود به کنسولی انتخاب شود، (طبق اختیارات کنسول) در فهرست اسامی افرادی که قابلیت انتخاب شدن به سناتوری داشتند تجدید نظر کرد، نام عمدۀ مخالفان سیاست خود را از فهرست حذف نمود، و اعضای جدیدی را از میان سوارکاران جنگجو و شهرستانها به آن افزود.
پس از مجهز شدن به این آلات کار، برنامۀ بلندنظرانهای در ترمیم و اصلاح برای خود تنظیم کرد. آییننامۀ دیوانها را بهبود بخشید. برای تأخیر در اجرای قانون جرایمی وضع کرد؛ هر هفته چندین ساعت با شکیبایی به قضا مینشست، و شکنجه دادن به اتباع را نهی کرد. برای جلوگیری از سیلهایی که به واسطۀ قطع اشجار آپنن روز به روز بیشتر روم را به خطر میافکند، دستور داد مجرای فرعی برای مسیر اسفل رودخانۀ تیبر بکنند. برای تسریع در امر وارد کردن غلات، دستور داد بندرگاه جدیدی در نزدیکی اوستیا بسازند، آن بندرگاه را با انبارها و اسکلههای وسیع و دو موجشکن برای در هم شکستن خشم دریا مجهز کنند، و مجرایی تعبیه نمایند که بندرگاه را در بالای دهانۀ به گل نشستۀ رودخانۀ تیبر به رودخانه متصل سازد. آبراهۀ کلاودیوسی را که در زمان کالیگولا آغاز شده بود به پایان رساند. آبراهۀ دیگری به نام آنیونوووس ساخت. این هر دو ساختمانهای بزرگی بودند و از حیث زیبایی و طاقهای بلند قابل توجه. چون متوجه شد که سرزمینهای مارسیها به طور متناوب زیر طغیان آب دریاچۀ فوکینوس قرار میگیرد، از پول دولت بودجهای برای کار ۳۰٬۰۰۰ نفر در مدت یازده سال ترتیب داد تا تونلی به طول ۵ کیلومتر از دریاچه به رودخانۀ کیریس، از وسط کوه، حفر کنند، پیش از آنکه آب دریاچه را در تونل رها کند، برابر تماشاگرانی که از تمام نقاط ایتالیا روی شیب تپههای اطراف دریاچه گرد آمده بودند، نمایشی از جنگ دریایی بین دو دسته ناوگان ترتیب داد؛ ۱۹٬۰۰۰ مجرم محکوم در آن ناوگانها بودند. جنگجویان با جملهای تاریخی به امپراطور تهنیت میگفتند: «درود به قیصر! در لحظۀ مرگ سلامت میگوییم.»
شهرستانها در زمان حکومت او مانند روزگار آوگوستوس ترقی کردند. سوء اعمال مأموران را قاطعانه مجازات میکرد، مگر در مورد فلیکس، عامل یهودا ـ سوء حکومت او را پالاس، برادر شخصی که بولس حواری را به بازخواست کشید، از کلاودیوس نهان میداشت. با تمامی مراحل امور شهرستانها سر و کار داشت. فرمانها و دستخطهای او، که در سراسر امپراطوری به دست آمده است، نشانههای خاص ایرادگیری و حرافی او را در بر دارد، اما ضمناً آثار هوش و ارادۀ مردی هوشیار را نشان میدهد که به خیر و رفاه عامه دل بسته است. کلاودیوس کوشید که ارتباطات و حمل و نقل را بهبود بخشد، مسافران را از دزدان و قاطعان طریق مصون دارد، و خرج پست دولتی را برای جوامعی که از آن پست استفاده میکردند تقلیل دهد. او نیز مانند قیصر میخواست شهرستانها را، همسطح ایتالیا، به صورت کشورهای مشترکالمنافع رومی ارتقا دهد. نقشۀ قیصر را در اعطای حق آزادی و تبعیت کامل به گل سیزالپین اجرا کرد. اگر میتوانست طبق میل خود عمل کند، به تمامی مردان آزاد امپراطوری آزادی حقوق اعطا میکرد. خشتی برنزی، که در سال ۱۵۲۴ در لیون از زیر خاک به در آمد، قسمتی از نطق سردرگمی را حفظ کرده است که کلاودیوس طی آن سنا را راضی کرده است آن عده از گلها را که واجد حقوق آزادی روم هستند به عضویت سنا و مشاغل دولتی بپذیرد. در ضمن به ارتش اجازه نداد که تباهی پذیرد، و روا نداشت که به مرزها تخطی بشود؛ لژیونهای او همواره مشغول و آماده به کار بودند، و سرکردگان بزرگی از قبیل کوربولو، وسپاسیانوس، و پاولینوس به واسطۀ انتخاب و تشویقهای او پرورده شدند. باز هم به موجب تصمیم به تکمیل نقشههای قیصر، در سال ۴۳ به بریتانیا حمله برد و آنجا را فتح کرد و، شش ماه پس از عزیمت، به روم بازگشت. در مراسم پیروزی که برای او برپا شد، علیرغم سابقۀ امر، پادشاه اسیر بریتانیا به نام کاراکتاکوس را عفو کرد. مردم روم به امپراطور عجیب خود میخندیدند، اما او را دوست میداشتند؛ و هنگامی که ضمن یکی از غیبتهای او از روم شایعۀ کذبی دایر بر کشته شدن وی منتشر شد، چنان آشوب غم شهر را فرا گرفت که سنا ناگزیر شد رسماً به مردم اطمینانی بدهد که کلاودیوس سالم است و بزودی به روم باز میگردد.
کلاودیوس از آن مقام رفیع از آن جهت سقوط کرد که دولتی بیش از حد نظارت خود پیچیده به وجود آورده بود، و همچنین از این جهت که روح مهربان او بیش از حد و به سهولت توسط آن سه آزادشده و اعضای خانوادۀ خود فریب میخورد. تشریفات اداری موجب بهبود وضع ادارات گردیده، صدها راه جدید برای فساد و رشوهخواری گشوده بود. نارکیسوس و پالاس مدیران عالی و قابلی بودند که مواجب خود را معادل شایستگی و لیاقت خود نمیدانستند. برای تلافی کسری، مقامات را میفروختند، با تهدید رشوه میستاندند، و به افرادی که املاکشان را میخواستند مصادره کنند اتهاماتی میبستند. در آخر کار، ثروتمندترین افراد در روزگار باستان شدند. نارکیسوس ۴۰۰٬۰۰۰٬۰۰۰ سسترس (۶۰٬۰۰۰٬۰۰۰ دلار) داشت و پالاس چون فقط ۳۰۰٬۰۰۰٬۰۰۰ سسترس داشت بینوا شده بود. وقتی کلاودیوس از کسری خزانۀ امپراطوری شکایت داشت؛ لطیفهگویان رومی گفتند اگر با آن مردان آزادشدۀ خود شریک شود، کسری پر میشود و اضافه هم میآید. خاندانهای آریستوکرات قدیمی، که اکنون بالنسبه فقیر شده بودند، با وحشت بدین تراکم مال و قدرت مینگریستند و هنگامی که مجبور میشدند از کسانی که سابقاً برده بودند تملق بگویند تا بتوانند به حضور امپراطور برسند، از خشم آتش میگرفتند.
کلاودیوس به کار نوشتن نامه برای مأموران جدید و دانشپژوهان سرگرم بود، فرمان و خطابه تهیه میکرد، و به حوایج زن خود میرسید. چنین مردمی بایست همچون راهبان در تجرد میزیست و دور خود حصاری میکشید تا از عشق در امان باشد. زنانش در عمل جذبهای مخرب برای او داشتند، و سیاست داخلی او تا حد سیاست خارجی با کامیابی قرین نبود. او نیز مانند کالیگولا چهار بار ازدواج کرد. زن اولش در روز عروسی مرد، زن دوم و سوم را طلاق گفت، سپس در سن چهل و هشت سالگی با والریا مسالینا که شانزده ساله بود ازدواج کرد. مسالینا از زیبایی خارقالعادهای برخوردار نبود؛ سری پهن، چهرهای سرخ، و سینهای ناهنجار داشت. اما زن لازم نیست که حتماً زیبا باشد تا مرتکب زنا شود. وقتی کلاودیوس امپراطور شد، مسالینا حقوق و روش مخصوص ملکه را بر خود گرفت. در مراسم پیروزی همراه کلاودیوس بود و واداشت تولدش را در سراسر امپراطوری جشن گرفتند. به رقاصی به نام منستر دل باخت، و چون منستر از پذیرفتن عشق او سر باز زد، مسالینا از شوهرش درخواست کرد تا به منستر دستور دهد نسبت به خواهشهای زنش مطیعتر باشد. کلاودیوس تقاضای مسالینا را اجابت کرد، و منستر همچنانکه شایستۀ مردی فرمانبردار است با شور تمام تسلیم شد. مسالینا از سهولت راه حلی که یافته بود لذتی میبرد و همان راه را در مورد مردان دیگر پیمود. مردانی که باز هم از برآوردن هوس او ابا میکردند، توسط مأمورانی که تحت نفوذ مسالینا بودند، به جنایات غیر واقعی متهم میشدند و اموالشان و گاه جانشان را از دست میدادند.
شاید امپراطور این وضع غیر معمول را از این لحاظ تحمل میکرد که بتواند لذات خود را تأمین کند. سوئتونیوس میگوید: «در علاقۀ به زنان معتدل نبود.» و بعد به صورت تمایزی حیرتآور میگوید کلاودیوس «بکلی از گناه غیر طبیعی بری بود.» و دیون میگوید مسالینا «چند خدمتکار دلربا را به همخوابگی کلاودیوس داد.» امپراطریس، که برای ماجراهای خود به پول احتیاج داشت، مقامات دولتی و توصیهها و قراردادها را میفروخت. یوونالیس این داستان را نقل کرده است که مسالینا با قیافۀ بدلی به فاحشهخانه میرفت، مشتریان را عموماً میپذیرفت، و شادمان مزد خود را به جیب میزد. احتمال میرود که این داستان را یوونالیس از خاطرات گمشدۀ جانشین و دشمن مسالینا، آگریپینای دوم، نقل کرده باشد. تاسیت حقیقت داستان را تأیید کرده و چنین متذکر میشود که «نویسندگان آن زمان کاملا گواهی دادهاند و همچنین مردان معمر و موقر، که در آن زمان بودند و از تمامی اوضاع و احوال خبر داشتند، شهادت دادهاند.»
در این هنگام که کلاودیوس تمامی وقت خود را وقف تکالیف ادارۀ مقام سنسوری میکرد ـ که جزئی از آن نظارت و بهبود اصول اخلاقی رومیان بود ـ مسالینا «در عشقبازی راه افراط میپیمود» و بالاخره، هنگامی که شوهرش در اوستیا بود، رسماً با جوان خوشسیمایی به نام کایوس سیلیوس «با رعایت تمامی تشریفات مرسوم» ازدواج کرد. نارکیسوس به وسیلۀ همخوابههای امپراطور او را از ماجرا خبر کرد و به او پیام داد که نقشۀ قیامی کشیده شده تا ضمن آن امپراطور را بکشند و سیلیوس را بر تخت بنشانند. کلاودیوس به شتاب به رم بازگشت، گارد امپراطوری را احضار کرد، دستور داد سیلیوس و سایر فاسقان مسالینا را کشتند، و سپس با ضعفی عصبی به کاخ خود رفت. امپراطریس در آن باغهای لوکولوس، که برای لهو خود مصادره کرده بود، پنهان شد. کلاودیوس پیغام فرستاد که بیاید و عذر اعمال رفته را بیاورد. نارکیسوس از بیم آنکه مبادا امپراطور مسالینا را ببخشد و بر او خشم آورد، چند تن سرباز را با دستور قتل مسالینا روانه کرد. سربازان مسالینا را با مادرش تنها یافتند، به یک ضربه کارش را ساختند، و جسدش را در آغوش مادرش انداختند (سال ۴۸). کلاودیوس به گارد امپراطوری گفت که اگر دیگر بار زن بگیرد، حق دارند او را بکشند؛ و دیگر نام مسالینا را بر زبان نیاورد.
هنوز یک سال نگذشته بود که کلاودیوس مردد بود که لولیا پاولینا را به زنی بگیرد یا آگریپینای دوم را. لولیا که زن سابق کالیگولا بود ثروت زیادی داشت. گفته میشد که گاه جواهری میزد که ۴۰٬۰۰۰٬۰۰۰ سسترس ارزش داشت. شاید کلاودیوس پولش را به خودش ترجیح میداد. آگریپینا دختر گرمانیکوس و آگریپینای اول بود. در او نیز دو خون آشتیناپذیر اوکتاویانوس و آنتونیوس جریان داشت. و خود زیبایی و توانایی و قدرت تصمیم و انتقامجویی بیحد و حصر مادرش را به ارث برده بود. تا آن هنگام دو بار بیوه شده بود. از شوهر اولش، کنایوس دومیتیوس آئنوباربوس، پسری به نام نرون داشت که بر تخت نشاندن او آرزوی مطلق همۀ عمر آگریپینا بود؛ و از شوهر دومش، کایوس کریسپوس که میگفتند آگریپینا مسمومش کرده است، ثروتی به ارث برد که مدد و معاضد برآوردن هدفهایش شد. مسئلۀ که در پیش داشت آن بود که زن کلاودیوس شود، شر بریتانیکوس پسر کلاودیوس را کم کند، کلاودیوس را وا دارد که نرون را به پسر خواندگی بپذیرد، و از این راه نرون را وارث امپراطوری کند. اینکه برادرزادۀ کلاودیوس بود مانع کارش نمیشد، بلکه فرصت نزدیکیهای مشتاقانهای به او میداد که امپراطور پیر را به نحوی که ربطی به عمو بودن او نداشت تحریک میکرد. کلاودیوس ناگهان در سنا حاضر شد و از سنا خواست که به او دستور دهد به خاطر مقتضیات امور دولت مجدداً ازدواج کند. سنا این تقاضا را اجابت کرد، پاسداران امپراطور خندیدند، و آگریپینا پا بر تخت امپراطوری نهاد. (سال ۴۸).
در این موقع، آگریپینا سی و دو ساله بود و کلاودیوس پنجاه و هفتساله. نیروی کلاودیوس رو به نقصان بود، و نیروی آگریپینا در حد کمال. آن قدر تمام دلربایی خود را به کار عمو زد تا نرون را به پسر خواندگی پذیرفت و دختر سیزدهسالۀ خود اوکتاویا را به زنی نرون شانزدهساله داد (سال ۵۳). هر سال که میگذشت، بر نیروی سیاسی آگریپینا میافزود، تا عاقبت بر اریکۀ امپراطوری پهلو به پهلوی کلاودیوس زد. سنکای حکیم را از تبعیدی که کلاودیوس مقرر کرده بود فرا خواند و تعلیم پسرش را به او سپرد (سال ۴۹)، و دوست خود بوروس را به فرماندهی پاسداران امپراطور منصوب کرد. با قدرتی مردانه حکومت میکرد و در خانۀ امپراطور نظم و ترتیب را مستقر ساخت. اگر تسلیم طمع و انتقامجویی خود نشده بود، امکان داشت که ارتقای او بر تخت امپراطوری برای روم موهبتی باشد. دستور اعدام لولیا پاولینا را از این جهت صادر کرد که کلاودیوس، در لحظۀ بیتوجهی که هیچ زنی به شوهرش نمیبخشد، نکتهای دربارۀ لطف اندام لولیا گفته بود. واداشت مارکوس سیلانوس را مسموم کردند تا مبادا کلاودیوس او را جانشین خود کند. با پالاس همدست شد تا نارکیسوس را واژگون کند، و این فرمانروای پولدار، که هر قدر فاسد بود به امپراطور صمیمی هم بود، عاقبت کارش به سیاهچال افتاد. امپراطور که بر اثر عدم سلامت، زحمات متعدد، و اشتغالات جنسی دچار ضعف شده بود، پالاس و آگریپینا را گذاشت تا بار دیگر دورۀ وحشت را برقرار سازند. چون خزانه را به واسطۀ ساختمانهای دولتی و تفریحات و ورزشها تهی شده و محتاج آن بود که با اموال مصادرهشده از نو آکنده شود، افراد متهم یا تبعید یا کشته میشدند. در دورۀ سیزدهسالۀ سلطنت کلاودیوس، سی و پنج سناتور و سیصد شهسوار محکوم به مرگ شدند. ممکن است برخی از این اعدامها به واسطۀ توطئه یا جنایت واقعی محقق بوده باشد، ولی ما خبر نداریم. نرون بعدها ادعا کرد که به تمامی اوراق و اسناد کلاودیوس رسیدگی کرده و چنان معلوم او شده است که حتی یکی از این سیاستها به حکم امپراطور به عمل نیامده است.
پس از پنج سال که از ازدواج پنجم کلاودیوس میگذشت، چشم او به کارهای آگریپینا باز شد. تصمیم گرفت به قدرت او خاتمه دهد و در مورد نقشۀ او راجع به نرون، با تعیین بریتانیکوس به جانشینی خود، پیشدستی کند. اما آگریپینا تصمیمی راسخ و وسواسی ناچیز داشت. چون نیت امپراطور را به فراست دریافت، دل به دریا زد. قارچ سمی به خورد کلاودیوس داد، و کلاودیوس دوازده ساعت جان کند تا مرد، بیآنکه بتواند یک کلمه بر زبان آورد (سال ۵۴). وقتی که سنا او را خدا اعلام کرد، نرون که تا آن وقت بر تخت نشسته بود به ظرافت گفت که قارچ حتماً غذای خدایان است، چون به واسطۀ خوردن قارچ بود که کلاودیوس خدا شده بود.
نرون
نرون از طرف پدر مربوط به خانوادۀ دومیتیها بود. این خانواده مدت پانصد سال به واسطۀ لیاقت و کاردانی، بیباکی، غرور، شجاعت، و سفاکی در روم شهره بود. پدر بزرگ پدری نرون علاقۀ زیادی به ورزشهای گلادیاتوری و نمایش داشت، در مسابقات ارابه میراند، با گشادهدستی بابت حیوانات سبع و نمایشهای گلادیاتوری پول خرج میکرد، و چند بار آوگوستوس او را به مناسبت رفتار وحشیانه با کارمندان و بردگانش شماتت کرده بود. وی با آنتونیا، دختر آنتونیوس و اوکتاویا، ازدواج کرد. پسر آن دو به نام کنایوس دومیتیوس با زنا، همخوابگی با محارم، و خشونت و خیانت بر شهرت خاندان افزود. در سال ۲۸ با آگریپینای دوم که در آن هنگام سیزده ساله بود ازدواج کرد. با اطلاعی که از نسب زنش و خودش داشت، چنین نتیجه گرفت که «امکان ندارد مرد خوبی از ما به وجود آید.» تنها پسرشان را لوکیوس نام نهادند و لقب نرون به او دادند که در زبان سابینها به معنای نیرومند و دلاور است.
عمدۀ مربیان او خایرمون رواقی و سنکای حکیم بودند که اولی زبان یونانی و دومی ادبیات و اصول اخلاق را به او آموختند. آگریپینا سنکا را از تعلیم فلسفه به نرون نهی کرده بود، و دلیل او آن بود که تحصیل فلسفه نرون را برای حکومت ناشایست بار خواهد آورد. نتیجۀ این امر باعث سربلندی فلسفه شد. سنکا، مانند بسیاری معلمین دیگر، شکایت داشت که آتش تعلیم او را مهر مادر خاموش میکند، چه هر بار که سنکا کودک را سرزنش میکرد، وی نزد مادر میگریخت و همیشه مادر او را دلداری میداد. سنکا در صدد برآمد که نرون را تواضع و ادب و سادگی و پارسایی و خویشتنداری بیاموزد. فکر میکرد که اگر نمیتواند اصول و مباحث فلسفه را به وی بیاموزد، لااقل میتواند رسالات بلیغ فلسفی را که در دست تألیف دارد به او اهدا کند، با این امید که شاگردش روزی آنها را خواهد خواند. شهریار جوان دانشآموز خوبی بود، شعر قابل عفوی میسرود، و در خطاب به سنا نطقهایی به شیوۀ پسندیدۀ استاد ایراد میکرد. چون کلاودیوس مرد، آگریپینا در تأمین تأیید پسرش در سمت امپراطور با اشکال عظیمی مواجه نشد، خصوصاً که دوستش بوروس پشتیبانی کامل گارد را عملاً تضمین کرد.
نرون سربازان را با هدیۀ نقدی پاداش داد و به هر شهرنشینی ۴۰۰ سسترس بخشید. بر سر گور سلف خود مرثیهای خواند که سنکا نوشته بود؛ همان سنکا که کمی بعد، با نام مستعار، هجویۀ بیرحمانهای دربارۀ اخراج امپراطور فقید از اولمپ را منتشر ساخت. نرون تکریم مرسوم را نسبت به سنا به عمل آورد، متواضعانه از جوان بودن خود عذر خواست، و اعلام داشت که از مجموع اختیاراتی که تا آن هنگام امپراطوران داشتهاند وی فقط یکی را نگاه خواهد داشت، و آن فرماندهی ارتش خواهد بود ـ و شاگرد حکیم بهتر از این هم نمیتوانست انتخاب کند. این قول محتملا صمیمانه بوده است، زیرا نرون تا مدت پنج سال آن را حفظ کرد، و این همان «پنجسالۀ نرونی» است که بعدها ترایانوس آن را بهترین دورهها در حکومت امپراطوری خواند. چون سنا پیشنهاد کرد که مجسمههای طلا و نقره به افتخار نرون برپا شود، امپراطور هفدهساله آن را رد کرد. هنگامی که دو تن متهم شدند که بریتانیکوس را به او ترجیح میدادهاند، واداشت اتهام را مسترد دارند و، طی نطقی که در سنا ایراد کرد، قول داد در طول مدت حکومت خود آن حکومت حکمت را رعایت کند که سنکا در آن هنگام در رسالهای به نام دلکمنتیا (اندر شفقت) میستود. چون از او تقاضا شد حکم اعدام مجرم محکومی را امضا کند، نالهای کرد که: «ای کاش هرگز نوشتن نیاموخته بودم!» مالیاتهای اجحافآمیز را لغو کرد یا تقلیل داد. برای سناتورهای ممتاز اما تنگدست مواجبی سالانه مقرر کرد. از آنجا که ناپختگی خود را قبول داشت، آگریپینا را آزاد گذاشت تا امور او را اداره کند. آگریپینا سفرا را به حضور میپذیرفت، و دستور داده بود تصویرش را کنار تصویر پسرش روی سکههای امپراطوری نقش کنند. سنکا و بوروس از این مادرشاهی دچار وحشت شدند و توطئه چیدند تا، با برانگیختن غرور، نرون را وسوسه کردند تا ادارۀ اختیارات او را از چنگ مادرش درآورد. مادر که بر سر خشم آمده بود اعلام کرد که بریتانیکوس وارث حقیقی سلطنت است، و تهدید کرد که به همان طرز که پسرش را فرمانروا کرده بود او را از تخت فرو خواهد آورد. نرون با این تهدید بدین طرز مقابله کرد که دستور داد بریتانیکوس را مسموم کردند. آگریپینا به ویلاهای خود رفت و آنجا، به عنوان آخرین ضربۀ انتقام، شروع به نگارش خاطرات خود کرد ـ تمامی دشمنان خود و مادرش را لجنمالی کرد و ذخیرهای شایان که همچون موزهای از داستانهای وحشتانگیز بود باقی گذاشت که تاسیت و سوئتونیوس رنگهای تیرۀ تصاویری را که از تیبریوس، کلاودیوس، و نرون کشیدند از آن برداشتند.
تحت رهبری نخستوزیر حکیم، و بر اثر فشار سازمان اداری که بالفعل نقشۀ آن کشیده شده بود، امپراطوری از داخل و خارج رو به ترقی و سعادت بود. مرزها بخوبی حفظ شد، دریای سیاه از دزدان دریایی زدوده شد، کوربولو باز ارمنستان را تحت حمایت روم درآورد، و پارتها پیمان صلحی با روم امضا کردند که پنجاه سال دوام یافت. فساد در دیوانها و شهرداریها تقلیل پذیرفت، کارمندان اداری اصلاح شدند، و خزانه با صرفهجویی و عقل اداره شد. شاید به تلقین سنکا بود که نرون پیشنهاد مآلاندیشانهای کرد دایر بر لغو کلیۀ مالیاتهای غیرمستقیم ـ خصوصاً عوارض گمرکی که در مرزها و بندرها جمعآوری میشد ـ و استقرار تجارت آزاد در سراسر امپراطوری. این لایحه در سنا رد شد، و آن بر اثر نفوذ مقاطعهکاران وصول مالیات بود ـ و این شکستی بود که نشان میدهد، با وجود قدرت عظیم نرون، باز هم امپراطوری محدودیتهای خود را به حکم قانون قبول داشت.
سنکا و بوروس، بدین منظور که ذهن نرون را از مداخله در امور دولت بگردانند، او را گذاشتند تا بیمانع سرگرم شهوات خود باشد. تاسیت میگوید: «در هنگامی که گناه برای تمامی مردان برجسته جذبهای داشت، انتظار نمیرفت که فرمانروا با ریاضت و ایثار نفس زندگی کند.» اعتقادات مذهبی نیز نمیتوانست نرون را به رعایت اصول اخلاقی تشویق کند. اندک دسترسی به فلسفه موجب گسیختگی هوش او گردیده بود، بدون آنکه قوۀ داوری او را به حد رشد رسانده باشد. سوئتونیوس میگوید: «از تمامی کیشها نفرت داشت و محتوی مثانهاش را بر تصویر الاههای که بیش از همه محترم میداشت، یعنی کوبله، تهی کرد.» غرایز او وی را به افراط در غذا، تمایلات غیر معمول، و ضیافتهای مسرفانه که گلهای آن ۴٬۰۰۰٬۰۰۰ سسترس خرج برمیداشت میراند. میگفت فقط مردم ممسک و بینوا پولی را که خرج میکنند میشمرند. کایوس پترونیوس را تحسین میکرد و بر او غبطه میخورد، زیرا آن آریستوکرات توانگر راههای تازه درآمیختن گناه با ذوق و سلیقه را به او میآموخت. تاسیت در وصف جاویدی از ایدئال آن فرد اپیکوری، که همین پترونیوس باشد، میگوید:
روزها را به خواب، و شبها را به اشتغال به شادی و هرزگی میگذراند. تنبلی در آن واحد علاقۀ او و راه او به سوی شهرت بود. آنچه دیگران با بذل نیرو و زحمت انجام میدادند، وی با علاقه به لذت و رفاه تجملآمیز انجام میداد. برخلاف افرادی که مدعی فهم لذات اجتماعی هستند و دارایی خود را بر باد میدهند، وی زندگی پرخرج اما عاری از اسرافی میکرد. خوشگذران بود اما ولخرج نبود، معتاد شهوات خود بود اما در آن ظرافت و حکمت به کار میزد، و مردی تحصیلکرده و شهوترانی خوشرو بود. در تکلم خوشگو و با نشاط بود، و با نوعی تغافل خوشنما دل میربود که چون سرچشمۀ آن آزدگی طبیعی و فطری او بود، بیشتر مؤثر میافتاد. با وجود تمامی ظرافت و آسایش فطری عاری از توجهی که داشت، وقتی فرماندار بیتینیا و نیز وقتی کنسول شد، نشان داد که نیروی فکری و نرمی رفتار ممکن است در یک شخص جمع آید. … چون کار دولت را به پایان میرساند، به اشتغالات معمول خود میپرداخت که مشتاق گناه یا لذاتی بود که گرد آن قرار دارند. … از آنجا که نرون و مصاحبان وی او را گرامی میداشتند. … او را میگذاشتند تا دربارۀ سلیقه و آداب ظریف داوری کند. تنها به حکم او بود که چیزی عالی یا دلپسند یا کمنظیر شناخته میشد.
نرون آن قدرها انعطافپذیر نبود که بتواند به این روش اپیکوری هنرمندانه دست یابد. وی با قیافۀ بدلی به فاحشهخانهها میرفت، شبها با دوستان هممسلك کوچه را درمینوردید و به میخانهها میرفت، دکانها را میچاپید، و به زنان اهانت میکرد. «با پسران نرد شهوت میباختند، به کسانی که بر میخوردند لباسشان را پاره میکردند، ضربه میزدند، مجروح میساختند، و میکشتند.» سناتوری که در مقابل امپراطور در لباس و قیافۀ مبدل سخت از خود دفاع کرد، اندکی بعد، مجبور شد خود را بکشد. سنکا در صدد برآمد شهوت شاهانه را با پیوند دادن نرون با کنیز سابق سنکا به نام کلاودیا آکته از روش موجود بازگرداند. اما آکته آن قدر نسبت به نرون وفادار بود که نمیتوانست علایق نرون را نسبت به خود نگاه دارد. اندکی بعد نرون جای او را به زنی داد که در تمامی طرق عشق به حد اکمل صاحب فن بود. این زن پوپایا سابینا نام داشت. از خاندانهای بلندمقام بود و ثروتی سرشار داشت. تاسیت میگوید: «وی همه چیز داشت مگر ذهنی شرافتمند.» یکی از آن زنانی بود که همۀ روز را صرف آرایش خود میکنند و موجودیتشان هنگامی است که مطلوب کسی باشند. شوهرش سالویوس اوتو نزد نرون لاف از زیبایی او زد، امپراطور او را در دم به فرمانداری لوسیتانیا (پرتغال) گماشت و، برای به دام کشیدن پوپایا، کار را بر او تنگ کرد. پوپایا حاضر نشد معشوقۀ او باشد، اما قبول کرد در صورتی که نرون اوکتاویا را طلاق گوید زن او شود.
اوکتاویا تعدیات و تخلفات نرون را بیسر و صدا تحمل کرده و، در میان جریان فسق و فجور جنسی که از بدو تولد ناگزیر در آن میزیست، خشوع و عصمت خود را حفظ کرده بود. این خود افتخاری برای آگریپینا به حساب میآید که جان خود را بر سر دفاع اوکتاویا در مقابل پوپایا از دست داد. در مقابل نقشۀ طلاق اوکتاویا، به هر التماس و دستاویزی متشبث شد، حتی، به قول تاسیت، کار را به جایی رساند که لطف زنانۀ خود را به پسرش تقدیم کرد. پوپایا در مقابل با سلاح لطف و زیبایی خویش پیش آمد و پیروز شد، جوانی کار خود را کرد. به نرون طعنه میزد که از مادرش میترسد، و به او قبولاند که آگریپینا نقشۀ سقوط او را میکشد. عاقبت در جنون دلباختگی، نرون به قتل زنی که او را زاده و نیمی از جهان را بدو داده بود رضا داد. به فکر مسموم ساختن مادرش افتاد، اما آگریپینا، با خوردن پادزهر به طور عادی، از هر سمی مصون بود. سعی کرد او را در آب غرقه کند اما، از آن کشتی که نرون شکستن آن را تمهید کرده بود آگریپینا تا ساحل شنا کرد و نمرد. اما افراد نرون او را تا ویلایش تعقیب کردند. چون او را گرفتند، برهنه شد و گفت: «شمشیرتان را در رحم من فرو کنید» و تا چند ضربه نخورد، نمرد. امپراطور که به دیدار جسد برهنه آمد، گفت: «نمیدانستم مادری تا این حد زیبا دارم.» میگویند سنکا دستی در این کار نداشت. اما غمانگیزترین قسمت تاریخ فلسفه همانجاست که سنکا در نامهای که در آن نرون نقشه کشیدن آگریپینا را بر ضد امپراطور و خودکشی او پس از گیرافتادنش را برای سنا شرح میداده قلم برده است. سنا با لطف تمام آن توضیح را پذیرفت. سناتورها دسته جمعی به پیشواز نرون که به رم باز گشته بود رفتند و خدایان را شکر گفتند که او را از خطر دور داشته است.
مشکل میتوان باور کرد که این مادر کش جوانی ۲۲ ساله بود که علاقۀ شدیدی نسبت به شعر، موسیقی، هنر، نمایش، و مسابقات ورزشی داشت. یونانیان را، به واسطۀ مسابقات گوناگونی که در قدرت بدنی و هنری ترتیب میدادند، تحسین میگفت و در صدد برآمد مسابقات مشابهی را در روم عملی سازد. در سال ۵۹، بنیاد «مسابقات جوانان» را تأسیس کرد و یک سال بعد مسابقات معروف به نرونیا را به تقلید از جشنهای ورزشی و هنری چهار سالۀ اولمپی افتتاح کرد که در آن مسابقات اسبدوانی، زیبایی اندام، و «موسیقی» به انضمام خطابه و شعر معمول بود. آمفی تئاتر، ژیمنازیوم، و حمام عمومی عظیمی ساخت. در کارهای ورزشی با مهارت شرکت میکرد، ارابهران پرشوری شد، و عاقبت تصمیم گرفت در مسابقات ارابهرانی شرکت کند. در ذهن یوناندوست او این عمل نه فقط صحیح بود، بل با بهترین سنن یونان باستان مطابقت داشت. سنکا این کار را احمقانه میدانست و سعی کرد خودنماییهای امپراطور را در استادیومی خصوصی محدود کند. نرون رأی او را نپذیرفت و از عامۀ مردم برای تماشای نمایش خود دعوت کرد. مردم آمدند و با سرور و شعف کف زدند.
اما آنچه این نیمه انسان بیپروا واقعاً خواستار بود آن بود که هنرمند بزرگی باشد. از آنجا که همه گونه قدرتی داشت، آرزو میکرد که همه کار از دستش ساخته باشد. این خود مایۀ آبروی اوست که با مشقتی توأم با جدیت هم خود را صرف حکاکی، نقاشی، مجسمهتراشی، موسیقی، و شعر میکرد. برای آنکه آوازخوانی خود را بهتر کند «به پشت بر زمین دراز میکشید و صفحهای سربی روی سینه مینهاد، درون را با تزریق یا از طریق استفراغ پاک میکرد و هیچ گونه میوه یا غذایی که به حال صوت بد باشد نمیخورد.» در برخی از روزها به همین منظور فقط سیر و روغن زیتون میخورد. یک شب برجستۀترین سناتورها را به کاخ خود احضار کرد، ارغنون آبی جدیدی را به ایشان نشان داد، و دربارۀ اصول نواختن و ساختمان آن برای ایشان سخنرانی کرد. چنان افسونزده آهنگهای خوشی بود که ترپنوس از چنگ بیرون میکشید که شبهای بسیاری را تا بامدادان به تمرین آن ساز با ترپنوس میگذراند. شاعران و هنرمندان را گرد خود جمع میآورد، در کاخ خود با ایشان مسابقه میداد، نقاشیهای خود را با نقاشیهای ایشان مقایسه میکرد، به شعر ایشان گوش میداد، و اشعار خود را بر ایشان میخواند. از مدح ایشان فریب میخورد، و چون منجمی پیشبینی کرد که تاج و تخت را از دست خواهد داد، نرون شادمانه جواب داد که در آن صورت از راه هنر امرار معاش خواهد کرد. آرزو داشت که یک روز در ملاء عام ارغنون آبی، فلوت، و نی و انبان بنوازد، سپس به صورت بازیگر و رامشگر تقلید تورنوس ویرژیل را درآورد. در سال ۵۹ به عنوان چنگنواز در باغهایی که در کنار رودخانۀ تیبر داشت کنسرتی نیمه عمومی داد. در این نمایشها ترانههایی میخواند که ظاهراً خود ساخته بود. چند پارهای از آثار او باقی است که از استعداد متوسط او حکایت میکند. اضافه بر چندین غزل، حماسۀ مطولی دربارۀ تروا نوشت (که پاریس قهرمان آن بود)، و دست به ساخت حماسۀ مطولتری دربارۀ روم زد. به منظور تکمیل چند کاره بودن خود، به صورت بازیگر بر صحنه آمد و تقلید اودیپ، هراکلس، آلکمایون، و حتی اورستس مادرکش را درآورد.
مردم از اینکه امپراطور نمایش میداد و ایشان را مشغول میکرد و روی صحنه، چنانکه مرسوم بود، زانو میزد تا مردم برایش دست بزنند، شاد بودند. آن ترانهها را که نرون میخواند فرا میگرفتند و در میکدهها و کوچهها میخواندند. شور و شوقی که برای موسیقی داشت به تمامی طبقات سرایت کرده بود. محبوبیت او، به جای آنکه رو به نقصان گذارد، روزافزون بود.
سنا، بیش از آنچه به واسطۀ شایعات مربوط به هرزگی و انحطاط جنسی در کاخ شاهانه در وحشت بود، از این نمایشها وحشت داشت. و جواب نرون به این وحشت آن بود که عادت یونانیان دایر بر تخصیص مسابقات هنری و ورزشی به طبقۀ شهرنشین بهتر از رسم رومیان یعنی واگذاردن این مسابقات به بردگان است. نرون میگفت: شک نیست که مسابقات نباید به صورت اعدام تدریجی مجرمان درآید. آدمکش جوان فرمان داد که در مدت حکومت او هیچ نبرد تن به تنی در میدان مخصوص مبارزات گلادیاتورها نباید تا حد مرگ ادامه یابد. برای اعادۀ سنت یونان و تکریم نمایشهای خود، برخی سناتورها را راضی یا مجبور ساخت به صورت بازیگر، نوازنده، ورزشکار، گلادیاتور، و ارابهران در ملاء عام حاضر شوند. برخی از پاتریسینها، از قبیل تراسئا پایتوس، مخالفت خود را با روش نرون بدین نحو خاطر نشان میساختند که وقتی نرون برای ایراد نطق به سنا میرفت، در جلسه حضور نمییافتند؛ بعضی دیگر از قبیل هلویدیوس پریسکوس در آن سالنهای آریستوکراتیک، که آخرین ملجأ آزادی بیان بود، با شدت نرون را محکوم میکردند؛ و فیلسوفان رواقی در روم روز به روز آشکارتر بر ضد آن اپیکوری شیطانصفت که بر تخت نشسته بود سخن میگفتند. توطئهها چیدند تا او را سرنگون سازند. جاسوسانش توطئهها را کشف میکردند، و او نیز مانند اسلافش با استقرار دورۀ وحشت به مقابله برخاست. قانون «لزماژسته» احیا شد (سال ۶۲) و افرادی که مخالفت یا ثروتشان مرگشان را از لحاظ فرهنگی یا مالی مطلوب میساخت مورد اتهام قرار میگرفتند. چون نرون نیز مانند کالیگولا در این هنگام، به واسطۀ ولخرجی و هدایا و ورزشهایی که به راه انداخته بود، خزانه را تهی ساخته بود، نیت خود را دایر بر مصادرۀ تمامی املاک آن عده از شهرنشینان که در وصایای خود به حد کافی امپراطور را منظور نمیکردند اعلام داشت. موقوفات بسیاری از معابد را به یغما برد و زر و سیم و مجسمههای آنها را ذوب کرد. هنگامی که سنکا زبان به اعتراض گشود و در نهان از رفتار او ـ و از آن بدتر از اشعار او ـ انتقاد کرد، نرون او را از دربار بیرون راند (سال ۶۲) و حکیم پیر سه سال آخر عمر را در ویلاهای خود در انزوا به سر برد. بوروس چند ماه پیش از آن مرده بود.
در این هنگام نرون دستیاران جدیدی گرد خود جمع آورد که غالباً از نژاد خشنتری بودند. تیگلینوس، رئیس پلیس شهر، مهمترین مشاور او شد؛ وی راه امپراطور را برای هر کیف و عشرتی هموار میساخت. در سال ۶۲، نرون اوکتاویا را به دلیل نازا بودن طلاق گفت و از خود راند، و دوازده روز بعد با پوپایا ازدواج کرد. مردم با واژگون کردن مجسمههای پوپایا که نرون برافراشته بود، و با تاج گل نهادن بر مجسمههای اوکتاویا، بدین کار به طور صامت اعتراض کردند. پوپایا که بر آشفته بود به عاشق خود قبولاند که اوکتاویا نقشۀ تجدید ازدواج دارد و انقلابی در دست تهیه است تا نرون را از تخت بیندازد و شوهر جدید اوکتاویا را به جای او بنشاند. اگر بتوان سخن تاسیت را پذیرفت، نرون آنیکتوس را، که قاتل آگریپینا بود، دعوت کرد تا به زنای با اوکتاویا اقرار کند و او را در توطئهای برای واژگون ساختن امپراطور دست اندر کار جلوه دهد. آنیکتوس همچنانکه دستور گرفته بود تظاهر کرد، به ساردنی تبعید شد، و باقی عمر را با راحت و ثروت سپری ساخت. اوکتاویا به پانداتریا تبعید شد. چند روز بعد از ورود بدانجا، کارگزاران امپراطور برای کشتنش آمدند. در آن هنگام فقط بیست و دو سال داشت و باورش نمیشد آدمی بدان بیگناهی باید بدان زودی بمیرد. برابر قاتلان خود به التماس افتاد، میگفت دیگر فقط خواهر نرون است و نمیتواند صدمهای به او برساند. اما مأموران سرش را بریدند و برای گرفتن پاداش نزد پوپایا بردند. سنا، که از مرگ اوکتاویا خبر شد، خدایان را شکر گفت که باز هم امپراطور را نجات داده بودند.
در این هنگام نرون خود خدایی شده بود. پس از مرگ آگریپینا، کنسولی که تازه انتخاب شده اما هنوز بر سر کار نرفته بود پیشنهاد کرد که معبدی برای «نرون به الوهیت رسیده» برپا کنند. وقتی که در سال ۶۳ پوپایا دختری از نرون زایید که اندکی بعد مرد، کودک هم جنبۀ الوهیت یافت. هنگامی که تیرداد اول به روم آمد تا تاج ارمنستان را دریافت دارد، به زانو درآمد و امپراطور را به نام میترا (مهر) پرستش کرد. زمانی که نرون خانۀ زرین خود را بنا کرد، پیشاوری آن مجسمهای عظیم به ارتفاع ۳۶٫۵ متر ساخت که شبیه سر او بر آن قرار داشت، و هالهای از اشعۀ آفتاب گرد آن بود که او را با فوبیوس آپولون (خدای خورشید) یکی میساخت. اما در واقع در این هنگام سی و پنج سال داشت و فاسدی شکم برآمده، با اندامی ضعیف و لاغر، چهرهای فربه، پوستی شکسته، مویی زرد و مجعد، و چشمانی مرده و خاکستری بود.
به عنوان خدا و هنرمند، از نقایص کاخهایی که به میراث برده بود عیبجویی بسیار میکرد، میخواست کاخی با نقشۀ خود بسازد. اما محلۀ پالاتینوس شلوغ بود و در پایین آن از یک سو سیرکوس ماکسیموس و سوی دیگر فوروم بزرگ روم واقع بود و در دو طرف دیگر آن زاغهها قرار داشتند. ماتم گرفته بود که چرا رم، به جای آنکه مانند اسکندریه یا انطاکیه با نقشههای علمی ساخته شده باشد، چنان اتفاقی و بدون نقشه بزرگ شده بود. آرزو داشت که رم را از نو بسازد، بانی دوم آن شود، و نام آن را «شهر نرون» یا «نرونشهر» بگذارد.
روز ۱۸ ژوئیۀ ۶۴، حریقی در سیرکوس ماکسیموس رخ داد، بسرعت انتشار یافت، نه روز به طول انجامید، و دو سوم شهر را نابود ساخت. هنگامی که شعلۀ حریق برخاست، نرون در آنتیوم بود. با شتاب به رم رفت و بموقع رسید تا سوختن کاخهای پالاتینوس را تماشا کند. دالان طاقداری که بتازگی برای مربوط کردن کاخ خود به باغهای مایکناس ساخته بود یکی از اولین ساختمانهایی بود که فرو ریخت. فوروم و کاپیتول و همچنین ناحیۀ غربی رودخانۀ تیبر از حریق مصون ماند و در سراسر بقیۀ شهر، خانهها، معابد، نسخ خطی ذیقیمت، و آثار هنری بیشمار نابود شدند. هزاران نفر در میان خانههای مسکونیی که در کوچههای پرجمعیت خراب میشد جان دادند. صدها هزار نفر بیپناه و سرگردان، وحشتزده و مبهوت، شبها را سر میکردند و گوش به شایعاتی داشتند که نرون دستور حریق داده بود و خاکسترها را میپراکند تا آتش را تجدید کند. از بالای برج مایکناس، در حالی که اشعار خود را دربارۀ غارت تروا میخواند و همراه آن چنگ مینواخت، حریق را تماشا میکرد. نرون با حرارت زیاد رهبری کوششی را که برای جلوگیری یا محدود ساختن حریق و فراهم آوردن وسایل کمکی به عمل میآمد برعهده گرفته بود. فرمان داد تمامی ساختمانهای دولتی و باغهای امپراطوری را به روی بینوایان آسیبدیده بگشایند. شهری از چادر در میدان مارس به وجود آورد، غذا را از نقاط اطراف مصادره کرد، و ترتیب تغذیۀ مردم را داد. مسخرگیها و بدگوییهای اتهامآمیز مردم را بدون تندخویی تحمل کرد. بنا بر قول تاسیت (که مخالفت مسبوق به سابقۀ سناتوری او را همواره باید به خاطر داشت) در جستجوی بلاگردان بود و آن را در مردمی یافت که
به واسطۀ اعمال شوم خود منفور بودند و عموماً مسیحی خوانده میشدند. این نام از مسیح مشتق بود که در زمان حکومت تیبریوس، تحت پیشکاری پونتیوس پیلاتوس، در یهودا به قتل رسید. با آن واقعه، فرقهای که وی بانی آن بود ضربهای خورد که تا مدتی از رشد خرافهای خطرناک جلو گرفت، اما اندکی بعد احیا شد و با شدتی جمعآمده و نه فقط در یهودا. … بل حتی در شهر رم ـ گودالی که هر چیز رسوا و مهیب از چهار گوشۀ جهان همچون سیلاب به سوی آن روانه است ـ انتشار یافت. نرون همان خدعۀ معمول خود را به کار زد. گروهی بدهکار و بازمانده را یافت که راضی شدند به گناه خود اعتراف کنند؛ و به شهادت چنین افرادی عدهای از مسیحیان محکوم شدند. و آن نه به موجب مدرک آشکار دال بر آتش زدن شهر، بل به واسطۀ نفرت لجوجانۀ ایشان نسبت به نوع بشر بود. ایشان را با شدت بیرحمی کشتند، و نرون سخریه و استهزا را به عذاب ایشان افزود. برخی از ایشان را با پوست ددان پوشاندند و رها کردند تا خوراک سگان شوند، بعضی را با میخ به صلیب کوفتند، و گروهی از ایشان را زنده سوختند، و بسیاری از ایشان را با مواد محترقه آغشته آتش زدند تا شب هنگام مشعل باشند. … عاقبت توحش این اقدامات دلها را از رحم آکند. بشریت به خاطر مسیحیان بر سر شفقت آمد.
پس از آنکه بقایای سوختگی زدوده شد، نرون با شعفی مشهود بازسازی شهر را به صورت خوابی که برای آن دیده بود برعهده گرفت. کمک خرج برای این منظور، از هر شهر واقع در امپراطوری، به تقاضا یا فشار جمع آمد، و آنان که منازلشان نابوده شده بود توانستند از این محل خانۀ نوی بسازند. خیابانهای جدید را پهن و مستقیم ساختند، خانههای جدید بایست روکار و طبقۀ اولشان از سنگ ساخته میشد و همچنین بایست به حد کافی از عمارات دیگر فاصله میداشتند تا در صورت بروز حریق فاصلۀ امنیتی موجود باشد. چشمههایی که از زیر شهر جریان داشت با قنات به انبار بزرگی پیوند داده شد تا در صورت وقوع حریقهای بعدی ذخیرۀ آب باشد. نرون، از محل خزانۀ امپراطوری، در طول خیابانها رواقهایی ساخت که به روی هزاران خانه سایه میانداخت. معمرین و پیرمردان صحنههای تماشایی زمان گذشتۀ شهر قدیم را از یاد برده بودند، اما چیزی نگذشت که همه موافقت کردند که رمی سالمتر و امنتر و زیباتر از حریق بیرون آمده است.
اگر نرون در این هنگام که پایتخت خود را از نو ساخت زندگی خود را نیز به قالبی تازه میگذاشت، مورد عفو قرار میگرفت. اما پوپایا در سال ۶۵، در حالی که چند ماهه آبستن بود، آن طور که گفتهاند، بر اثر لگدی که به شکمش خورده بود، مرد. شایع بود که آن لگد جواب نرون به اعتراضات پوپایا بوده است، به واسطۀ دیر به خانه رفتن نرون از مسابقات. از مرگ پوپایا غصۀ بسیار خورد، چون با اشتیاق تمام چشم به راه وارث خود بود. دستور داد جسدش را با ادویۀ نایاب حنوط کردند، تشییعی پر طنطنه برایش راه انداخت، و مرثیهای بر جسد او خواند. چون پسرکی سپوروس نام را که بسیار به پوپایا شباهت داشت یافته بود، دستور داد اختهاش کردند و طی تشریفات رسمی با او ازدواج کرد و «از هر لحاظ، از او همچون زنی استفاده میکرد.» زیرکی به شوخی گفت که ای کاش پدر نرون نیز چنین زنی میداشت. در همان سال شروع به ساختن خانۀ زرین خود کرد. تزیینات مسرفانه و مخارج و ابعاد آن ساختمان ـ در مساحتی که قبلا چندین هزار بینوا را در خود جای میداد ـ تنفر آریستوکراسی و سوءظن پلبیها را تجدید کرد.
جاسوسان نرون ناگهان برایش خبر بردند که توطئۀ دامنهداری برای بر تخت نشاندن کالپورنیوس پیسو در شرف اجراست (سال ۶۵). عمال نرون چند تن از کارکنان دست دوم و کماهمیت توطئه را دستگیر کردند و با شکنجه و تهدید از ایشان اعتراف گرفتند که سایۀ شک را بر عدهای، و از جمله لوکانوس شاعر و سنکا، نیز میانداخت. اندکاندک تمامی نقشه آشکار شد. انتقام نرون چنان وحشیانه بود که رومیان باور کرده بودند نرون قسم خورده است طبقۀ سناتورها را نابود کند. چون به سنکا فرمان خودکشی داده شد، مدتی به مباحثه پرداخت و سپس فرمان را اجرا کرد. لوکانوس نیز ورید خود را درید و، ضمن خواندن اشعار خود، جان داد. تیگلینوس، که نسبت به محبوبیت پترونیوس نزد نرون حسد میورزید، به یکی از غلامان آن مرد خوشگذران رشوه داد تا به زیان ارباب خود گواهی دهد، و نرون را ترغیب و اغوا کرد تا به مرگ پترونیوس فرمان دهد. پترونیوس با فراغ بال مرد؛ وریدهای خود را گشود و باز بست و در ضمن برای دوستان خود شعر میخواند و با روش معمول خود با ایشان سخن میگفت؛ سپس مقداری قدم زد و کمی خوابید؛ و بعد باز وریدهایش را باز کرد و آرام مرد. محکوم شدن تراسئاپایتوس، سر دستۀ رواقیون سنا، نه از این لحاظ بود که در توطئه دست داشته بود، بل از این جهت که کلا به حد کافی نسبت به امپراطور شور و شوق نشان نمیداد، از آواز خواندن او لذت نمیبرد، و ترجمۀ حالی که از کاتو نوشته بود تحسینآمیز بود. دامادش، هلویدیوس پریسکوس، را صرفاً تبعید کردند. اما دو تن دیگر را که از ایشان مدح گفته بودند، کشتند. موسونیوس روفوس، فیلسوف رواقی، و کاسیوس لونگینوس، حقوقدان بزرگ، را به تبعید فرستادند. دو برادر سنکا ـ یکی آنایوس ملا، پدر لوکانوس، و دیگری آنایوس نواتوس، که بولس حواری را در کورنت آزاد ساخت ـ فرمان یافتند که خود را بکشند.
نرون پس از فارغ شدن از غوغای داخلی، در سال ۶۶، برای شرکت در مسابقات اولمپی و دادن چند کنسرت به یونان عزیمت کرد. میگفت: «یونانیان تنها مردمی هستند که گوش موسیقیشناس دارند.» در مسابقات اولمپی ارابۀ چهار اسبۀ ای را راند، از ارابه پرت شد، و چنان صدمه دید که نزدیک بود بمیرد؛ چون باز او را در ارابه نهادند، تا مدتی به مسابقه ادامه داد، اما قبل از پایان مسیر آن را رها کرد. اما قضات تفاوت بین یک امپراطور را با یک فرد عادی که در مسابقه شرکت میکند خوب میدانستند و تاج پیروزی را به او جایزه دادند. چون جماعت برای او کف زدند، چنان شاد شد که اعلام کرد از آن به بعد نه فقط آتن و اسپارت، بل سراسر یونان باید آزاد باشد ـ یعنی از پرداخت هر گونه باجی به روم معاف شود. شهرهای یونان، با دادن مسابقات اولمپی، پوتیایی، نمئایی، و برزخی در یک سال، وسایل رفاه او را فراهم آوردند، و او در جواب این لطف در تمامی آن مسابقات به عنوان خنیاگر، چنگنواز، بازیگر، و ورزشکار شرکت جست. نرون قواعد مسابقات مختلف را با دقت مراعات میکرد، نسبت به حریفان خود ادب محض بود، و برای تسلی ایشان در مورد فتح اجباری خود شهرنشینی رم را به ایشان اعطا میکرد. در ضمن مسافرت خود در یونان خبر شد که یهودا انقلاب کرده و سراسر مغرب علم طغیان برافراشته است. آهی کشید و سفر خود را دنبال کرد. سوئتونیوس میگوید: «وقتی در تئاتر آواز میخواند، هیچ کس اجازه نداشت، ولو برای فوریترین حوایج، از تئاتر خارج شود. از این جهت بود که برخی زنان، در تئاتر زاییدند، و چند تنی خود را به مردن میزدند تا ایشان را از تئاتر خارج کنند.» در کورنت دستور داد ترعهای را که قیصر طرح کرده بود به مرحلۀ اجرا درآورند؛ کار آغاز شد، اما طی آشوب سال بعد به کناری گذارده شد. نرون، که از خبر قیامها و توطئههای بیشتر به وحشت افتاده بود، به ایتالیا بازگشت (سال ۶۷)، طی مراسم رسمی پیروزی وارد رم شد و، به عنوان نشانههای فتح، ۱۸۰۸ جایزه را که در یونان برده بود نشان داد.
اما قضایای غمانگیز از مسخرگیهای او عقب نمیماندند: در ماه مارس سال ۶۸ فرماندار لیون، یولیوس ویندکس، که اهل گل بود، استقلال گل را اعلام داشت، چون نرون ۲٬۵۰۰٬۰۰۰ سسترس برای سر ویندکس جایزه تعیین کرد، ویندکس متقابلا گفت که «هر که سر نرون را برای من بیاورد سر من پاداش او.» نرون، که خود را برای میدانداری در برابر این حریف مردخو آماده میکرد، اولین توجهش آن بود که گاریهایی برای حمل آلات موسیقی و البسۀ نمایش خود انتخاب کند. اما در ماه آوریل خبر رسید که گالبا، فرمانده سپاه روم در اسپانیا، با ویندکس همدست شده، به سوی رم در حرکت است. سنا، که خبر شد پاسداران امپراطور حاضرند در ازای پاداش قابلی نرون را رها کنند، گالبا را امپراطور اعلام کرد. نرون مقداری زهر در جعبۀ کوچکی ریخت و، چون بدین نحو مسلح شد، از خانۀ زرین خود به باغهای سرویلیایی بر سر راه اوستیا گریخت. از آن عده افسران گارد که در کاخ حاضر بودند تقاضا کرد که همراه او بروند. همه رد کردند، و یکی از ایشان بیتی از ویرژیل را برای او خواند: «مگر مردن چنین دشوار است؟» باورش نمیشد که آن قدرت مطلق که کارش را ساخته بود چنان ناگهانی بند آمده باشد. به چندین دوست برای کمک قاصد فرستاد، اما هیچ یک جواب ندادند. کنار رود تیبر رفت تا خود را غرقه کند، اما جرئت نکرد. فایون، یکی از غلامان آزادشدۀ او، پیشنهاد کرد که در ویلای خود در جادۀ سالاریایی او را پنهان کند. نرون فوراً پیشنهاد را پذیرفت، و در تاریکی شش کیلومتر مسافت را از وسط شهر پیمود و به خارج رفت. آن شب را در قبایی خاکآلود، بیخواب و گرسنه، در انبار فایون گذراند و به اندک صدایی به خود لرزید. قاصد فایون خبر آورد که سنا نرون را دشمن خلق اعلام کرده، دستور توقیف او را داده، و تصویب کرده است که نرون باید «به طرز قدیم» مجازات شود. نرون پرسید آن طرز چیست؟ جوابش دادند «مرد محکوم را برهنه میکنند، با چنگال پولادینی که از گردنش میگذرد به چوبۀ ای میکوبند، و سپس تا حد مرگ میزنند.» از وحشت خواست خود را با دشنه بکشد، اما دچار این خطا شد که نخست نوک دشنه را آزمود و دید که به نحوی ناخوشایند تیز است. ماتم گرفت که: «با مردنم چه هنرمندی نابود میشود!»
چون روز در شرف طلوع بود، صدای پای اسبان را شنید. سربازان سنا او را یافته بودند. ضمن خواندن شعری ـ «گوش فرا ده! اکنون بانگ سم چارپایان تندپا به گوش من میآید» ـ خنجری به گلویش فرو برد، دستش لرزید، و اپافرودیتوس، غلام آزادشدۀ او، کمک کرد تا خنجر به منزل برسد. نرون از همراهان خود تقاضا کرده بود نگذارند جسدش مثله شود، و کارگزاران گالبا با این تقاضا موافقت کردند. دایههای پیر او و آکته، معشوقۀ سابقش، او را در چارطاق دومیتیها به خاک سپردند (سال ۶۸). بسیاری از مردم از خبر مرگ او شاد شدند و، با کلاههای آزادی بر سر، در میان شهر میدویدند. اما عدۀ بیشتری عزای او را گرفتند؛ چون همان قدر که نسبت به بزرگان بیرحمانه ظلم میکرد، نسبت به بینوایان بخشنده و کریم بود. این عده با اشتیاق تمام گوش به شایعاتی میدادند که نرون واقعاً نمرده است و با نیروی سنا در جنگ است و به سوی رم میآید؛ و هنگامی که خبر مرگ او را قبول کردند؛ تا چند ماه بر گور او میآمدند تا گل بر آن بیفشانند.
سه امپراطور
سرویوس سولپیکوس گالبا در ماه ژوئن سال ۶۸ به روم رسید. تباری بلند داشت، چون سلسلۀ انساب خود را از طرف پدر به یوپیتر و از جانب مادر به پاسیفائه، زن مینوس، و گاو میرساند. در این سال که به اوج اعتبار خود رسید، طاس شده بود و، به واسطۀ نقرس، دست و پایش چنان کج شده بود که نه میتوانست کفش به پا کند و نه میتوانست کتابی به دست بگیرد. به گناهان معمول رومیان، اعم از زنبارگی و شاهدبازی، آلوده بود، اما آنچه دوران زمامداری او را چنان کوتاه سخت این گناهان نبود. آنچه ارتش و مردم را سخت ناخوش آمد رعایت صرفهجویی در بیتالمال و به کار بستن عدالت بدون انحراف بود. هنگامی که فرمان داد آنان که هدایا یا ممر معاش دائم از نرون دریافت داشتهاند بایست نه عشر آن را به خزانه بازگردانند، هزار دشمن تازه برای خود تراشید و ایامش به آخر رسید.
مارکوس اوتو، که سناتوری ورشکسته بود، اعلام کرد فقط در صورتی از عهدۀ پرداخت دیون خود برمیآید که امپراطور شود. افراد گارد طرفداری خود را از او اعلام داشتند، سواره وارد فوروم رم شدند، و به گالبا برخوردند که سوار تختروان میگذشت. گالبا بدون مقاومت گردن خود را در برابر شمشیرهای گارد فرود آورد. سرش و بازوانش و لبانش را بریدند. یکی از ایشان سر را برای اوتو برد، اما از آنجا که نمیتوانست سر را با موی تنک و خونآلود حمل کند، شست خود را در دهان سر فرو برد. سنا به شتاب اوتو را به امپراطوری پذیرفت، و در همان حال ارتشهای روم، در گرمانیا و مصر، امپراطوری را به سرکردگان خود تهنیت میگفتند. این دو سرکرده آولوس ویتلیوس در گرمانیا و تیتوس فلاویوس وسپاسیانوس بودند. ویتلیوس با لشکریان نیرومند خود به ایتالیا هجوم برد و مقاومت ناچیز پادگانهای شمال و پاسداران امپراطور را در هم شکست. اوتو پس از دوران حکومت نود و پنج روزه خود را کشت، و ویتلیوس بر تخت نشست.
این نکته از نقاط ضعف حکومت و سیستم نظامی روم بود که مردمی کاهل، همچون گالبا، ممکن بود فرمانده ارتش در اسپانیا شود، یا خوشگذرانی تناسا، مانند ویتلیوس، فرمانده نیروی روم در گرمانیا گردد. ویتلیوس مردی شکمپرست بود که امپراطوری را ضیافتی میپنداشت و هر وعده غذا را بدل به میهمانی مفصلی میکرد. میان وعدههای غذا به کار حکومت میپرداخت، و چون این فواصل رو به نقصان گذارده بود، کار حکومت را به بردۀ آزادشدۀ اش آسیاتیکوس واگذارد که در مدت چهار ماه یکی از ثروتمندترین افراد روم شد. چون ویتلیوس شنید که آنتونیوس، سرکردۀ قوای وسپاسیانوس، لشکری را رو به ایتالیا میراند تا او را از تخت براند، دفاع خود را بر عهدۀ زیردستان گذاشت و خود به شکمپروری پرداخت. در ماه اکتبر سال ۶۹، دستههای آنتونیوس، مدافعان ویتلیوس را در کرمونا، ضمن یکی از جنگهای شدید و پر خونریزی زمان باستان، مغلوب ساختند. دستۀ آنتونیوس وارد رم شد، و در آنجا بقایای نیروی ویتلیوس شجاعانه از امپراطور خود دفاع کردند، در حالی که وی خود در کاخ پناهنده شده بود. تاسیت میگوید مردم «گلهوار جمع آمده، نبرد را نظاره میکردند، چنانکه گویی صحنۀ آدمکشی چیزی بیش از نمایش به خاطر تفریح ایشان نیست.» در ضمن که نبرد ادامه داشت، برخی از مردم دکانها و خانهها را غارت میکردند و روسپیان به کسب خود رونق میدادند. سربازان آنتونیوس پیروز شدند، بیرحم و بدون شفقت دشمنان را کشتند، و بدون هیچ ناراحتی شهر را غارت کردند؛ و جماعت، که همچون نفس تاریخ برای تمجید فاتحان گرد آمده بودند، به لشکریان پیروزمند کمک میکردند تا دشمنان را از هر گوشه و کناری بیرون بکشند. ویتلیوس را، که از نهانگاه بیرون کشیده بودند، نیمه برهنه با حلقهای به گرد گردنش دور شهر گرداندند، پهن بر او افشاندند، با تأنی شکنجهاش دادند، و عاقبت در یک لحظه که رحم بر ددخویی چیره آمده بود او را کشتند (دسامبر سال ۶۹). جسدش را با قلاب در میان کوچهها کشیدند و به رودخانۀ تیبر افکندند.
وسپاسیانوس
برخورد با مردی ذیشعور و توانا و شریف چه آسایشی در بر دارد! وسپاسیانوس که مشغول هدایت جنگ یهودا بود، سر فرصت، برای در دست گرفتن همینۀ خطیری که سربازانش برایش تحصیل کرده بودند به رم آمد، و سنا بشتاب آن مقام را تسجیل کرد. وقتی به رم رسید (اکتبر سال ۷۰)، با نیرویی الهامبخش به اعادۀ نظم و ترتیب در جامعهای که تمامی شئون زندگی آن مغشوش شده بود کمر بست. چون متوجه شد که بایست کارهای آوگوستوس را تکرار کند، لاجرم رفتار و سیاست خود را با رفتار و سیاست آن امپراطور تطبیق داد. با سنا از در آشتی درآمد و حکومت مشروطه را از نو برقرار ساخت. کسانی را که در زمان نرون، گالبا، اوتو، و ویتلیوس به موجب «لزماژسته» محکوم شده بودند آزاد کرد یا از تبعید فرا خواند، سازمان ارتش را تجدید کرد، تعداد افراد و اختیارات پاسداران امپراطور را محدود ساخت، سرکردگان کارکشته را به شهرستانها گماشت تا طغیان را فرو نشانند، و اندکی بعد توانست در معبد یانوس را به نشانه و تعهد صلح ببندد.
شصت سال داشت، اما قدرت بینظیر قالب نیرومند او در کمال بود. اندامی چهارشانه و شخصیتی نیرومند داشت، سرش وسیع و طاس و بزرگ، گونههایش خشن اما مسلط، و چشمانش کوچک و تیز بود که در هر حیلهگری رسوخ میکرد. هیچ یک از نشانههای نبوغ در او پدیدار نبود، صرفاً مردی قویالاراده و صاحب هوش عملی بود. در یکی از دهکدههای جنوب آپنن در نزدیکی رئاته به دنیا آمده بود، و خاندان و تبار او از پلبینها بودند. جلوس او بر تخت انقلابی چهارجانبه بود: مردی از عوامالناس بر اریکۀ امپراطوری رسیده بود، یک ارتش ایالتی بر پاسداران امپراطور فایق آمده بود و نامزد خود را بر تخت نشانده بود، سلسلۀ فلاویوس جانشین سلسلۀ یولیو ـ کلاودیوسی شده بود، و عادات و خصال سادۀ مردم متوسط ایتالیا در دربار امپراطور جای اسراف اپیکوری و اخلاف شهری آوگوستوس و لیویا را گرفته بود. وسپاسیانوس تبار فرومایۀ خود را هرگز از یاد نبرد و در صدد پنهان کردن آن بر نیامد. وقتی عدهای علمای علم الانساب که چشم به کرم او داشتند بر آن شدند که یکی از نیاکان او را از ملازمان هرکولس اعلام کنند، وسپاسیانوس با خندۀ خود ایشان را به سکوت واداشت. به طور مرتب به زادگاه خود میرفت تا از طرق زندگی روستایی آن لذت برد، و اجازه نمیداد که هیچ چیز در آن محل تغییر کند. تجملپرستی و تنبلی را ملامت میکرد، غذای دهقانان را میخورد، ماهی یک بار روزه میگرفت، و با اسراف جنگی آشتیناپذیر داشت. وقتی یک تن رومی که توسط وسپاسیانوس به مقامی نامزد شده بود به ملاقاتش آمد و بوی عطر میداد، وسپاسیانوس گفت: «چه بهتر بود بوی سیر میدادی» و مقام را مسترد داشت. ترتیبی داد که هر کس به سهولت به او دسترسی داشت. بر اساس تساوی با مردم زندگی میکرد و سخن میگفت، از شوخیهای نیشدار نسبت به خود لذت میبرد، و به همه کس آزادی بسیار داده بود تا از رفتار و خصال او خردهگیری کند. چون بر توطئهای بر ضد خود آگاه شد، توطئهچینان را بخشید و گفت چه احمقند که نمیدانند بار زحمت فرمانروا چقدر سنگین است.
فقط در یک مورد حسن خلق خود را از دست داد. هلویدیوس پریسکوس، که نرون او را به تبعید فرستاده بود، چون به امر وسپاسیانوس به سنا باز گشت، سخت اصرار ورزید که جمهوری اعاده شود، و بدون قید و شرطی به وسپاسیانوس ناسزا میگفت. وسپاسیانوس از او خواست که اگر میخواهد به ناسزاگویی ادامه دهد، در سنا حضور نیابد؛ هلویدیوس نپذیرفت. وسپاسیانوس او را تبعید کرد و حکومتی عالی را با صدور فرمان اعدام او لکهدار ساخت. بعداً از این کار متأسف شد و باقی عمر، به قول سوئتونیوس، «زیر زبان رک دوستان … و گستاخی حکیمان صبری عظیم از خود نشان داد.» اما دستۀ اخیر بیشتر کلبی و کمتر رواقی بودند، و هرج و مرجطلبان فیلسوفمشربی بودند که تمامی حکومت را تحمیل میشناختند و به همۀ امپراطوران حمله میکردند.
به منظور تزریق خون تازه در مجلس سنایی که به واسطۀ محدودیت خانوادگی و جنگ داخلی تباه شده بود، وسپاسیانوس مقام سنسوری را برای خود تأمین کرد، با استفاده از اختیارات، هزار خانوادۀ متشخص را از سراسر ایتالیا و متصرفات غربی آن به رم آورد، ایشان را در زمرۀ برجستگان پاتریسینها یا سوارکاران جا داد و، علیرغم اعتراضات شدید، سنا را از صفوف ایشان آکند. آریستوکراسی جدید، به پیروی از سرمشق او، اخلاق جامعۀ روم را اصلاح کرد. این آریستوکراسی هنوز به واسطۀ ثروت بادآورده ضایع نشده بود، و همچنین آن قدر از کار و کوشش و زراعت فاصله نیافته بود که کارهای عادی زندگی و حکومت را دون شأن خود بداند، و چیزی از نظم و ترتیب و نجابت زندگی امپراطور را در خود داشت. از همین طبقه فرمانروایانی برخاستند که پس از دومیتیانوس مدت یک قرن حکومت صالحی در روم کردند. استفاده از آزادشدگان به عنوان عمال امپراطوری عیوبی داشت که وسپاسیانوس از آن باخبر بود، لذا جای بسیاری از ایشان را به افراد طبقۀ جدیدی که به رم آورده بود داد و به طبقۀ رو به رشد بازرگانان روم واگذار کرد. با کمک این عده، در مدت نه سال معجزهای در احیای ملک به وجود آورد.
استقرار نخستین سیستم تعلیم و تربیت دولتی در روزگار باستان در انتظار این سرباز کند ذهن بود. چنان مقرر داشت که برخی از معلمان کاردان ادبیات لاتینی و یونانی و معانی بیان از اعتبارات دولت حقوق بگیرند و پس از بیست سال خدمت حقوق بازنشستگی دریافت دارند. شاید آن شکاک پیر چنان دریافته بود که معلمان در تشکیل و ایجاد عقاید عمومی سهمی دارند و از حکومتی که پولی به راه ایشان میداد ممکن است تعریف کنند. محتملا، بنا به دلایل مشابهی، بسیاری از معابد قدیم را، حتی در مناطق روستایی، احیا کرد. معبد یوپیتر، یونو، و مینروا را که توسط طرفداران ویتلیوس بر سر سربازان او سوزانده شده بود از نو ساخت، مزاری شاهانه برای الاهۀ صلح بنا کرد، و ساختمان مشهورترین بناهای روم را که کولوسئوم باشد آغاز نهاد. طبقات بالا ماتم گرفته بودند که اموال ایشان به صورت مالیات صرف تهیۀ ساختمان برای دولت و مزد جهت عامۀ مردم میشود، و کارگران نیز حقشناسی بخصوصی نداشتند. مردم را به مبارزۀ شدیدی در راه ازالۀ خاکروبههای مانده از جنگ اخیر برانگیخت، و خود نخستین توبرۀ خاکروبه را حمل کرد. وقتی مخترعی نقشههای مربوط به ماشین حمالی را به او نشان داد که تا میزان زیادی حاجت به کار انسانی را در اجرای کار ساختمان و حمل زواید تقلیل میداد، وسپاسیانوس نپذیرفت و گفت: «باید فقیران خود را غذا بدهم.» در این فرصت که ممکن بود نصیب اختراع شود، وسپاسیانوس به مسئلۀ ایجاد بیکاری در نتیجۀ پیشرفت وسایل فنی پی برد و به زیان انقلاب صنعتی رأی داد.
شهرستانها به نحوی بیسابقه رو به ترقی بودند. ثروت شهرستانها ـ لااقل از لحاظ پولی ـ دو برابر زمان آوگوستوس شده بود، و پرداخت باجهای اضافی را بدون صدمه تحمل میکردند. وسپاسیانوس آگریکولای توانا را به حکومت بریتانیا فرستاد، و خاتمه دادن به طغیان یهود را به تیتوس واگذاشت. تیتوس اورشلیم را تسخیر کرد و با افتخاراتی که معمولا از آن کسی است که بیشتر کشتار میکند به رم بازگشت. مراسم پیروزی تماشایی، پیشاپیش صف طویل اسیران و غنایم، از کوچهها عبور داده شد و طاق مشهوری به یادبود فتح برافراشته شد. وسپاسیانوس از پیروزی پسرش به خود میبالید، اما از این جهت دلتنگ شده بود که تیتوس شاهزاده خانم یهودی زیبایی را به نام برنیکه، به عنوان معشوقه، با خود آورده و خواهان ازدواج با او بود. باز هم مفهوم «اسیر، فاتح وحشی خود را به اسارت برد» مصداق پیدا کرد. امپراطور نمیفهمید که چرا شخص باید با معشوقۀ خود ازدواج کند. او خود پس از مرگ زنش با کنیز آزادشدهای زندگی میکرد بیآنکه زحمت ازدواج با او را بر خود هموار کند، و هنگامی که آن زن مرد، وسپاسیانوس عشق خود را میان چند همخوابه پخش کرد. برایش قطعی بود که تعیین جانشین بایست قبل از فوت او عملی شده باشد تا از هرج و مرج جلوگیری شود. سنا با او موافق بود، اما از وسپاسیانوس میخواست «بهترین خوبان» را (که قاعدتا بایست سناتوری میبود) نام ببرد و به فرزند خواندگی بپذیرد؛ وسپاسیانوس در جواب میگفت که به نظر او تیتوس از همه کس بهتر است. فاتح جوان، برای تسهیل امر، برنیکه را روانه ساخت و تسلی خاطر را در اختلاط با زنان جست. بدین ترتیب، امپراطور تیتوس را در تخت و تاج با خود شریک ساخت و سهم عدهای از حکومت را به وی واگذاشت.
در سال ۷۹ وسپاسیانوس مجدداً به رئاته سفر کرد. در مدتی که در جنوب آپنن بود، در شرب آبهای ملین دریاچۀ کوتیلیا زیادهروی کرد و دچار اسهال شدید شد. با اینکه بستری شده بود، سفرا را میپذیرفت و به سایر وظایف مقام خود میپرداخت. هر چند دست مرگ را بر وجود خود احساس میکرد، همۀ طبع طیبتآمیز خود را بگزافه حفظ کرده بود. میگفت: «وای که نزدیک است خدا شوم!» (در حال ضعف بود که تقلایی کرد و با کمک گماشتگان برپا خاست. میگفت: «امپراطور بایست ایستاده بمیرد.» و با این کلمات عمر شصت و نه ساله و حکومت خیر دهسالۀ خود را پایان داد.
تیتوس
پسر بزرگتر وسپاسیانوس، که همنام او بود (تیتوس فلاویوس وسپاسیانوس)، خوشبختترین امپراطوران بود. وی در سال دوم حکومت خود در چهل و دو سالگی درگذشت، در حالی که هنوز «نازنین بشریت» بود. زمان به او مهلت نداد که دچار فساد قدرت یا دلزدگی از وهمی بودن تمایلات خویش گردد. در جوانی، با شرکت در جنگهای بیرحمانه، خود را مشهور ساخت، و نامش را با زندگی لجامگسیخته آلوده کرد. چون به حکومت رسید، به جای آنکه بگذارد قدرت علیالاطلاق او را سرمست سازد، اصول اخلاق را اصلاح کرد و حکومت خود را نمونۀ خرد و شرافت ساخت. بزرگترین خطای او بذل و بخشش بیحد و حساب او بود. آن روز را که در آن کسی را با اعطای هدیهای شاد نساخته بود، جزو عمر نمیشمرد. پول بسیار خرج ورزشها و نمایشها میکرد، و خزانۀ انباشته را تقریباً به همان وضع میرساند که پدرش در ابتدای حکومت خود یافته بود. عمارت کولوسئوم را به پایان رساند و یک حمام بلدی دیگر ساخت. در دوران حکومت کوتاه او، کسی به مجازات اعدام محکوم نشد، بل برخلاف دستور داده بود خبرچینان را تازیانه بزنند و تبعید کنند. قسم میخورد که ترجیح میدهد کشته شود تا آنکه بکشد. هنگامی که دو تن شریفزاده در حین توطئه به منظور واژگون ساختن او دستگیر شدند، به همان بسنده کرد که به ایشان اخطار کند. سپس پیکی نزد مادر یکی از دو توطئهگر فرستاد تا قلق او را فرو نشاند و خبرش کند که پسرش در امان است.
بدبختیهای او سوانحی بود که چندان نفوذی در آنها نداشت. حریق سه روزهای در سال ۷۹ بسیاری از عمارات عمده را نابود ساخت که از جمله معبد یوپیتر، یونو، و مینروا مجدداً در آن سوخت؛ در همان سال، آتشفشان وزوویوس شهر پومپئی و هزاران تن ایتالیایی را زیر مواد مذاب خود مدفون ساخت؛ و یک سال بعد روم گرفتار طاعونی شد که از تمامی طاعونهای قبلی آن کشندهتر بود. تیتوس آنچه توانست در تخفیف عذاب ناشی از این بلیات انجام داد، و «نه فقط علاقۀ امپراطور، بل محبت شامل پدرانه را بروز داد.» در سال ۸۱، در همان خانۀ روستایی که پدرش بتازگی در آن مرده بود، به مرض تب درگذشت. تمامی مردم روم ماتم او را گرفتند مگر برادری که جانشین او شد.
دومیتیانوس
تصویر بینظرانۀ تمثالی از دومیتیانوس حتی از تصویر نرون نیز دشوارتر است. منابع عمدهای که دربارۀ حکومت او در دست است همان تاسیت و پلینی کهین هستند. این هر دو در دوران حکومت او پیشرفت کردند، اما جزو آن دسته از گروه سناتورها بودند که با دومیتیانوس در جنگ بودند ـ آن هم جنگی که تقریباً به زوال هر دو طرف منجر شد. در برابر این شهود متخاصم، ستاتیوس و مارتیالیس را داریم که هر دو شاعر بودند و نان دومیتیانوس را میخوردند یا طالب آن بودند و واقعاً سر او را به آسمان میرساندند. شاید این هر چهار شاهد صادق بودهاند، چون این آخرین فرد سلسلۀ فلاویوس، مانند بسیاری از افراد سلسلۀ یولیو ـ کلاودیوسی، در ابتدای کار همچون جبرائیل بود و در انتهای امر به صورت لوکیفر (شیطان) درآمد. در این مورد روح دومیتیانوس همواره با او همراه میشد: در جوانی فروتن، ظریف، خوشرو، و بلندقامت بود؛ در سالهای آخر «شکمی بیرون زده، پاهای معوج، و سری طاس» داشت ـ هر چند کتابی به عنوان در نگاهداری از مو نوشته بود. در دوران بلوغ شعر میسرود، در کهولت از نثر خود هم اطمینان نداشت و تحریر خطابهها و نطقهای خود را به دیگران میگذاشت. اگر تیتوس برادر او نمیبود، شاید رستگارتر میشد؛ اما فقط بزرگوارترین ارواح از عهدۀ آن برمیآیند که پیروزی دوستان را شاهد باشند و خم به ابرو نیاورند. حسادت دومیتیانوس او را به صورت فردی عبوس، خودخور، و خاموش درآورد که بعد تبدیل به دسیسهکاری پنهانی بر ضد برادر شد. کار به جایی رسید که خود تیتوس ناچارشد از پدر تقاضای عفو برادر را بکند. هنگامی که وسپاسیانوس مرد، دومیتیانوس ادعا کرد که در اختیارات امپراطوری او هم شریک بوده است، اما کسی در وصیت پدر دست برده است. تیتوس از او تقاضا کرد که هنگام حیات در امپراطوری شریک او باشد و پس از مرگ جانشینش؛ دومیتیانوس نپذیرفت و همچنان توطئه میچید. دیون کاسیوس میگوید: چون تیتوس بیمار شد، دومیتیانوس با انباشتن برف گرد او مرگش را تسریع کرد. حد واقعیت این داستانها را نمیتوان شناخت، همچنانکه حقیقت داستانهای روابط جنسی که دربارۀ دومیتیانوس به ما رسیده است معلوم نیست ـ گفتهاند دومیتیانوس با روسپیان به شنا میرفت، دختر تیتوس را صیغه کرده بود، و «نسبت به زنان و پسران متساویاً فسق میکرد و شهوت میراند.» تمامی وقایعنگاری لاتینی بیان سیاست زمان تحریر است و ضربههای جانبدارانهای است که به منظورهای موقت زمانی زده شده است.
هنگامی که به زمامداری عملی دومیتیانوس میرسیم، میبینیم که در دهۀ اول حکومت خود به نحوی اعجابآور پارسا و کاردان است. همچنانکه وسپاسیانوس آوگوستوس را سرمشق خود قرار داده بود، ظاهراً دومیتیانوس سیاست و روش تیبریوس را دنبال کرده بود. پس از آنکه سمت سنسور مادامالعمر را مخصوص خود کرد، از انتشار طنزهای زشت و مستهجن جلوگیری کرد (هر چند خود به توصیفات مارتیالیس چشمک میزد). قوانین یولیانوسی زنا را به مورد اجرا گذارد؛ سعی کرد از فاحشگی کودکان جلوگیری کند و شاهدبازی را تقلیل دهد؛ نمایش لالبازی را قدغن کرد، چون منافی عفت بود؛ یکی از دوشیزگان آتشبان را که به زنا محکوم شده بود اعدام کرد؛ و به امر اخته کردن مردان خاتمه داد، زیرا با این کار ترقی قیمت بردگان خواجه زیاد شایع شده بود. از هر گونه خونریزی، حتی قربانی گاو نر که جنبۀ مذهبی داشت، مشمئز میشد. شرافتمند، آزاده، و عاری از طمع بود. میراث کسانی را که صاحب فرزند بودند نمیپذیرفت، تمامی مالیاتهای عقبافتاده را که پیش از پنج سال از آنها میگذشت لغو کرد، و خبرچینی را باطل ساخت. قاضی سخت اما بیطرفی بود. بردگان آزادشده را منشی خود کرده بود، اما ایشان را وا میداشت که از روش راست منحرف نشوند.
سلطنت او یکی از اعصار بزرگ ساختمان در رم بود. از آنجا که حریقهای سالهای ۷۹ و ۸۲ خرابی و بینوایی بسیار به بار آورده بود، دومیتیانوس یک برنامۀ ساختمانی دولتی تنظیم کرد تا کار را به وجود آورد و ثروت را تقسیم کند. وی نیز امیدوار بود ایمان قدیم را با زیباساختن یا تکثیر زیارتگاههای آن احیا کند. مجدداً معبد یوپیتر، یونو، و مینروا را برافراشت و ۲۲٬۰۰۰٬۰۰۰ دلار خرج درها و بام زرکوب آنها کرد. مردم روم نتیجه را تحسین میکردند، ولی ماتم آن اسراف را گرفته بودند. هنگامی که دومیتیانوس کاخ عظیمی به نام خانۀ فلاویوس برای خود و کارمندان اداری خود ساخت، شهرنشینان بحق از کثرت مخارج آن شکایت کردند؛ اما نسبت به ورزشهای پرخرجی که با راه انداختن آنها سعی داشت عدم محبوبیت خود را که نتیجۀ تقلید از تیبریوس بود تعدیل کند، صدایی به اعتراض در نیاوردند. معبدی به پدر و برادر خود تقدیم کرد، حمامها و پانتئون آگریپا و شبستان اوکتاویا و معابد ایسیس و سراپیس را احیا کرد، بر عظمت کولوسئوم افزود، حمامهای تیتوس را کامل کرد، و دست به ساختمان حمامهایی زد که بعداً ترایانوس آنها را به پایان رساند.
در ضمن، حداکثر سعی خود را در تشویق هنر و ادبیات مبذول داشت. مجسمهسازی دورۀ فلاویوس در دورۀ امپراطوری او به اوج خود رسید؛ سکههایش بسیار عالی است. به منظور تشویق شعر، در سال ۸۶ مسابقات کاپیتولینوسی را برقرار کرد که شامل مسابقات ادبیات و موسیقی نیز بود، و برای اجرای این مسابقات زمین یک استادیوم و یک تالار موسیقی را در میدان مارس بنا کرد. به استعداد معتدل ستاتیوس و استعداد نامعتدل مارتیالیس کمکهای قلیل میکرد. کتابخانههای ملی را، که بر اثر حریق نابوده شده بود، از نو ساخت و برای تجدید محتویات آن چند تن نساخ را به اسکندریه فرستاد تا از نسخ آنها استنساخ کنند ـ و این دلیل دیگری است بر اینکه بر اثر حریقی که قیصر در آن شهر ایجاد کرد، فقط قسمت کوچکی از ذخایر کتابخانۀ بزرگ اسکندریه از دست رفته بود.
امپراطوری را بخوبی اداره میکرد. تصمیمگیری سخت تیبریوس را در سمت مدیریت در خود داشت، اختلاس اموال دولتی را بشدت مجازات میکرد، و بر کار تمامی گماشتگان امور و پیشرفت کارها بدقت نظارت داشت. همانطور که تیبریوس از پیشرفت گرمانیکوس جلوگیری کرد، دومیتیانوس نیز آگریکولا را ـ پس از آنکه آن سردار متهور لشکریان خود را تا اسکاتلند رهبری کرده، مرز را در همان حد پیش برده بود ـ از بریتانیا احضار کرد. ظاهراً آگریکولا میخواسته است پیشتر برود، و دومیتیانوس رضایت نداده بود. این احضار را نتیجۀ حسد دانستند، و چون تاریخ دوران حکومت دومیتیانوس را داماد آگریکولا مینوشت، این احضار برای دومیتیانوس خیلی گران تمام شد. در جنگ نیز به همین نحو بدبخت بود. در سال ۸۶ مردم داکیا از دانوب گذشتند، به شهرستان موئسیا که جزو روم بود حمله کردند، و سرداران دومیتیانوس را شکست دادند. امپراطور خود فرماندهی را در دست گرفت، نقشۀ جنگ را بخوبی طرح کرد، و در شرف ورود به داکیا بود که آنتونینوس ساتورنینوس، فرماندار رومی گرمانیای علیا، دو لشکر مقیم ماینتس را راضی کرد که او را امپراطور بخوانند. این طغیان را دستیاران دومیتیانوس فرو نشاندند. اما همین کار نقشۀ او را از این راه بر هم زد که به دشمن فرصت آمادگی داد. دومیتیانوس از دانوب گذشت، با مردم داکیا مصاف داد، و ظاهراً عقب نشست. با پادشاه داکیا به نام دکبالوس صلح کرد و قرار شد سالانه برای او باجی بفرستد. آنگاه به روم بازگشت تا فتح دو جانبه را بر داکیا جشن بگیرد. از آن پس، هم خود را مصروف ساختن جادۀ مستحکمی بین دو رودخانۀ راین و دانوب و یکی هم بین پیچ شمالی رودخانۀ دانوب و دریای سیاه کرد.
طغیان ساتورنینوس نقطۀ عطف حکومت دومیتیانوس بود. در همانجاست که میتوان خط ممیز را بین دومیتیانوس خوب و دومیتیانوس بد کشید. دومیتیانوس پیش از آن همواره سختگیر و جدی بود، اما در این هنگام به جور و ظلم متمایل گردید. معتقد شد که ادارۀ صحیح کشور تنها با بودن یک حاکم مطلق و مستبد امکانپذیر است. سنا تحت فشار او بسرعت اختیارات خود را از دست داد، و قدرت فوقالعادۀ او به عنوان سنسور، آن مجمع را در آن واحد مطیع و انتقامجو ساخته بود. خودخواهی، که حتی در مردم فروتن نضج میگیرد، در وضع دومیتیانوس مانع و رادعی نداشت. کاپیتولیوم را با مجسمههای خود آکند. پدر و برادر و زن و خواهران و شخص خود را خدا خواند. دستۀ جدیدی از کاهنان به نام فلاویال (پرستندگان فلاویوسزادگان) ایجاد کرد که مراقب امور پرستش این خدایان جدید بودند. از مأموران دولت خواست که در مکاتبات و اسناد رسمی او را «خداوند و خدای ما» بخوانند. بر تخت مینشست و مراجعین را تشویق میکرد که زانوان او را در بغل گیرند، و در کاخ آراستۀ خود آداب و مناسک دربارهای شرقی را معمول داشت. امپراطوری به واسطۀ قدرت ارتش و انحطاط سنا به حکومت سلطنتی غیرمشروطه تبدیل شده بود.
نه فقط در آریستوکراسی که در میان فیلسوفان و در پیروان مذهبی، که از شرق به روم رسوخ میکرد، بر ضد این تحولات جدید طغیانی برپا شد. یهود و مسیحیان از پرستش دومیتیانوس خدا ابا کردند، کلبیون تمامی حکومتها را تقبیح میکردند، و رواقیون هر چند شاه را قبول داشتند، تعهد اخلاقی داشتند که با مستبدان مخالفت کنند و جابر کشان را گرامی دارند. در سال ۸۹، دومیتیانوس فیلسوفان را از روم اخراج کرد و در سال ۹۵ ایشان را از ایتالیا بیرون راند. حکم قبلی شامل حال منجمان نیز بود که پیشگویی ایشان دربارۀ مرگ امپراطور موجب ایجاد وحشت در سر بیایمان و آمادۀ پذیرش خرافات دومیتیانوس گردیده بود. در سال ۹۳ دومیتیانوس عدهای مسیحی را به گناه عرضه نکردن قربانی به تمثال خود اعدام کرد، آن طور که گفتهاند، یکی از این مسیحیان برادرزادۀ خود او، فلاویوس کلمنس، بوده است.
در سالیان آخر حکومت دومیتیانوس، ترس وی از توطئه تقریباً به حد جنون رسید. دیوارهای شبساتهایی را که زیر آن راه میرفت با سنگهای براق پوشاند تا هر چه را پشت او میگذشت ببیند. شکوه داشت که نصیب فرمانروایان بدبختی است؛ چون وقتی کسی را به توطئه متهم کنند، کسی حرفشان را باور نمیکند، مگر آنکه آن توطئه موفق باشد. وی نیز مانند تیبریوس هر چه پیرتر میشد، بیشتر گوش به سخنچینان میداد. و از آنجا که بر عدۀ خبرچینها روز به روز افزوده میشد، هیچ شارمندی که سرش به تنش میارزید حتی در خانۀ خود از جاسوسان در امان نبود. پس از طغیان ساتورنینوس، صدور ادعانامه و محکومیت بسرعت افزایش یافت. آریستوکراتها تبعید یا کشته میشدند، و افراد مظنون را شکنجه میدادند، حتی با «فرو کردن نیمسوز در قسمتهای نهانی ایشان.» سنای وحشتزده ـ که تاسیت مورخ هم که این وقایع را با مرارت هر چه تمامتر نقل میکند جزو آن بود ـ عامل محاکمه و محکوم ساختن بود؛ و هر بار که فرمان اعدام صادر میکرد، خدایان را سپاس میگذارد که امپراطور نجات یافته است.
دومیتیانوس مرتکب خبط بزرگی شد، و آن اینکه افراد خانۀ خود را نیز هراسانید. در سال ۹۶ فرمان مرگ منشی خود، اپافرودیتوس، را صادر کرد، زیرا وی در بیست و هفت سال پیش از آن به نرون کمک کرده بود تا انتحار کند. سایر آزادشدگان دربار احساس کردند که جانشان در خطر است و برای حفظ خود تصمیم به کشتن امپراطور گرفتند، و دومیتیا زن امپراطور نیز در آن نقشه شرکت کرد. در شب قبل از مرگ خود با وحشت از خواب پرید. هنگامی که لحظۀ معین فرا رسید، خادم دومیتیانوس ضربۀ اول را وارد آورد. چهار تن دیگر در حمله شرکت کردند، و دومیتیانوس که دیوانهوار تقلا میکرد در سال پانزدهم حکومت خود در چهل و پنجسالگی وفات یافت (سال ۹۶). چون خبر به سناتورها رسید، تمامی تصاویر او را که در تالار سنا بود در هم شکستند و فرو ریختند، و دستور دادند تمامی مجسمههای او و کتیبههای حاوی نام او را در سراسر قلمرو رومی نابود کنند.
تاریخ نسبت به این «عصر مستبدان» جانب انصاف را فرو گذاشته است، چون در این مورد به طور عمده از زبان بلیغترین و با نظرترین مورخان سخن گفته است. حتی در بدترین فرد این فرمانروایان نشانهای از خیر و خوبی موجود بود ـ تیبریوس دولتمردی امین بود، کالیگولا نشاطی دلپذیر داشت، کلاودیوس از خردی دیرپای بهرهمند بود، نرون جمالپرستی بیحد و حصر بود، و دومیتیانوس لیاقتی خشک داشت. در پس زناها و قتلها، تشکیلات اداریی به وجود آمده بود که در سراسر این دوره در حکومت شهرستانها نظمی عالی پدید آورده بود. خود امپراطوران قربانی قدرت عظیم خود میشدند. یک نوع بیماری خونی، که بر اثر حرارت اجرای بیبندوبار تمنیات شدید یافته بود، سلسلۀ یولیو ـ کلاودیوسی را به نحوی مرگآسا مانند فرزندان آترئوس دنبال میکرد؛ و نقیصهای در این دستگاه، اولاد فلاویوس را در یک نسل از کشورداری صبورانه به ظلم ناشی از وحشت تنزل داد. هفت تن از این ده امپراطور با مرگی سخت مردند. تقریباً تمامی ایشان بدبخت بودند، و با توطئه و نابکاری و خدعه احاطه شده بودند، و سعی داشتند از خانۀ پر هرج و مرج خویش بر دنیایی حکومت کنند. تمنیات خود را از این لحاظ با افراط ارضا میکردند که میدانستند قدرت مطلق ایشان تا چه حد زودگذر است؛ زندگی ایشان زندگی آکنده از وحشت کسانی بود که محکوم به مرگی ناگهانی و زودرس باشند. از این جهت به زیر کشیده شدند که خود را بر فراز قانون میپنداشتند؛ از این جهت از انسان هم کمتر شدند که قدرت ایشان را خدا ساخته بود.
اما این عصر یا امپراطوری را نباید از بدنامی و جنایات آن تبرئه کرد. این عصر به امپراطوری صلح، و به روم وحشت بخشیده بود؛ با نمونۀ اعلای ظلم و شهوت به اصول اخلاقی صدمه زده بود؛ ایتالیا را با جنگ داخلی، که از جنگ قیصر و پومپیوس بسیار شدیدتر بود، از هم دریده بود؛ جزایر را با تبعیدیان انباشته و بهترین و شجاعترین مردان را کشته بود. با پاداشهای گزاف، که به جاسوسان طماع میداد، آنها را به شهادت دروغ دربارۀ جنایت دوستان و خویشاوندان وا میداشت. در رم ستمگری فردی را جانشین حکومت قانون ساخته بود. بناهای رفیع را با انباشتن باج و خراج برافراشته، اما روح را با ترساندن اذهان مستعد یا خلاق و ساکت یا منقاد ساختن آن به پستی کشانده بود. از همه بالاتر، ارتش را به حد اعلای قدرت رسانده بود. قدرت امپراطور بر سنا در نبوغ اعلای او یا در سنت یا حیثیت او نبود، بل تکیۀ آن بر نوک سنان پاسداران امپراطور بود. چون ارتشهای مستعمرات میدیدند که امپراطورها چگونه امپراطور میشوند و دیدند که هدایا و یغماهای پایتخت چقدر ارزنده است، گارد را بر کنار زدند و خود به کار شاهسازی مشغول شدند. باز هم تا مدت یک قرن، خرد و فکرت فرمانروایان بزرگ، که به حکم فرزندخواندگی انتخاب میشدند و نه به موجب وراثت یا خشونت یا ثروت، لشکریان را به جای خود مینشاندند و مرزها را مأمون نگاه میداشتند. اما هنگامی که مجدداً به واسطۀ عشق یک فیلسوف حماقت به تخت و تاج رسید، ارتشها سرکش شدند، هرج و مرج پردۀ سست نظم را در هم درید، و جنگ داخلی با بربریان منتهز فرصت دست به یکی کرد تا آن بنای سستپایۀ حکومت را که نبوغ آوگوستوس ساخته بود فرو ریزد.
نوشته و پژوهش شده توسط دکتر شاهین صیامی