عصر طلایی لورنتسو د مدیچی در فلورانس

پس از مرگ کوزیمو، پیرو د مدیچی قدرت را به دست گرفت اما به دلیل بیماری و ضعف مدیریت با چالش‌هایی مواجه شد. لورنتسو د مدیچی در بیست سالگی رهبری را بر عهده گرفت، با مهارت مالی و سیاسی حکومت کرد و صلح ایتالیا را از طریق سیاست موازنه قدرت حفظ نمود. او حامی بزرگ هنر، ادبیات و فلسفه بود و فلورانس را به اوج فرهنگی رساند.

لورنتسو د مدیچیعصر طلایی فلورانسخاندان مدیچی

~77 دقیقه مطالعه • بروزرسانی ۱۳ فروردین ۱۴۰۵

پیرو ایل گوتوزو

پیرو، فرزند کوزیمو، در پنجاه سالگی ثروت، قدرت و بیماری نقرس پدر را به ارث برد. حتی از کودکی به این بیماری خاص ثروتمندان مبتلا بود و معاصرانش برای تمایز او از سایر پیروها او را ایل گوتوزو (نقرسی) می‌نامیدند. وی مردی نسبتاً توانا و دارای فضایل اخلاقی بود و چند مأموریت سیاسی را که از طرف پدر به او محول شده بود با موفقیت به انجام رسانده بود. نسبت به دوستان، ادبیات، دین و هنر گشاده دست بود اما هوش، خوش مشربی و حضور ذهن کوزیمو را نداشت.

کوزیمو برای تحکیم پایه‌های قدرت سیاسی خویش وام‌های هنگفتی به شارمندان متنفذ پرداخته بود؛ حال پیرو ناگهان این وام‌ها را بازخواست. ماکیاولی می‌گوید که چند تن از بدهکاران از ترس ورشکستگی انقلابی علیه وی برپا کردند البته تحت لوای آزادی چرا که می‌خواستند برنیات اصلی خویش سرپوش فریبنده‌ای بگذارند. اینان برای مدت کوتاهی حکومت را به دست گرفتند اما هواخواهان خاندان مدیچی بزودی حکومت را از آنان بازستاندند و پیرو تا پایان عمر (۱۴۶۹) به حکومت آشفتة خویش ادامه داد.

از او دو فرزند به جای ماند: لورنتسو بیست ساله و جولیانو شانزده ساله. مردم فلورانس باور نمی‌کردند که این جوانان حتی از عهدة گردانیدن امور خانواده‌شان برآیند چه رسد به ادارة امور حکومت. گروهی از شارمندان خواستار بازگشت حکومت جمهوری هم به مفهوم واقعی و هم به شکل صوری بودند و بسیاری از بروز هرج و مرج و جنگ داخلی می‌ترسیدند. لورنتسو همه را شگفت‌زده کرد.

رشد و تکامل لورنتسو

کوزیمو با در نظر داشتن مریض احوالی پیرو نهایت کوشش خود را به کار برده بود تا لورنتسو را برای به دست گرفتن قدرت آماده کند. پسرک زبان یونانی را نزد یوآنس آرجیروپولوس و فلسفه را نزد فیچینو آموخته بود و با شنیدن گفتگوهای دولتمردان، شاعران، هنرمندان و اومانیستها ناخودآگاه معلوماتی را فراگرفته بود. فنون جنگی را نیز آموخت و در نوزده سالگی در مسابقة شمشیربازی که بین فرزندان خانواده‌های سرشناس فلورانس برگزار شد جایزة اول را نه از روی لطف بلکه با لیاقت خویش ربود. برزرة او در آن مسابقه یک عبارت فرانسوی نقش بسته بود: عصر [طلایی] باز می‌گردد که می‌توانست شعار رنسانس نیز باشد.

در این میان به سرودن غزل‌هایی به سبک دانته و پترارک نیز پرداخته بود و از آنجا که به شیوة آن ایام می‌بایست دربارة عشق بنویسد در میان خانواده‌های اشراف به جستجوی زنی پرداخت که بتواند شاعرانه به او دل ببندد. لاجرم لوکرتسیا دوناتی را برگزید و همة فضایل او جز عفت تأسف‌انگیزش را ستود زیرا وی ظاهراً هرگز به لورنتسو اجازه نداد از سرحد قلمفرسایی گامی فراتر نهد. پیرو که ازدواج را علاج قطعی عاشق‌پیشگی می‌دانست فرزندش را به ازدواج با کلاریچه اورسینی ترغیب کرد (۱۴۶۹) و به این ترتیب خاندان مدیچی را با یکی از دو خانوادة مقتدر رم متحد ساخت. به این مناسبت تمام اهالی شهر در ضیافتی که از طرف خاندان مدیچی به مدت سه روز متوالی برگزار شد شرکت کردند و حدود دو هزار و دویست و پنجاه کیلو شیرینی به مصرف رساندند.

کوزیمو جوانک را تا اندازه‌ای در مسائل جامعه شرکت داده بود و پیرو که به قدرت رسید محدودة مسئولیت‌های او را در امور مالی و حکومتی گسترش داد. پس از مرگ پیرو لورنتسو ثروتمندترین مرد فلورانس و شاید ایتالیا شد. ادارة مالی و تجاری او چه بسا که برای شانه‌های جوان او کافی می‌بود و جمهوری نیز اکنون فرصتی یافته بود تا اقتدارش را بازیابد. اما طرفداران، بدهکاران، دوستان و گماشتگان خاندان مدیچی آن قدر زیاد بودند و آن قدر به ادامة حکومت مدیچی دل بسته بودند که دو روز پس از مرگ پیرو نمایندگان طبقات بانفوذ فلورانس در خانة لورنتسو گرد آمدند و از او خواستند تا رهبری حکومت را به دست گیرد. راضی کردن او کار دشواری نبود. امور مالی تجارتخانة مدیچی چنان با وضع مالی شهر پیوند داشت که وی می‌ترسید تسلط دشمنان یا رقیبان بر قدرت سیاسی موجب ورشکستگی وی شود.

لورنتسو برای فرونشاندن انتقاداتی که از جوانی و سن و سال او می‌شد شورایی از افراد با تجربة شهر برگزید تا در همة کارهای مهم از مشورت آنها بهره گیرد. گرچه در سراسر دوران حکومت خویش با شورا مشورت می‌کرد اما بزودی چنان لیاقتی از خود نشان داد که رهبریش بندرت مورد سؤال قرار می‌گرفت. لورنتسو با گشاده دستی برادر جوانش را در اختیارات خویش سهیم ساخت اما جولیانو به شعر و موسیقی و نیزه‌بازی و عشق‌ورزی بیشتر علاقه داشت؛ وی لورنتسو را تحسین می‌کرد و با خشنودی همة اختیارات و افتخارات حکومت را به او واگذاشت.

لورنتسو به همان شیوه‌ای حکومت می‌کرد که کوزیمو و پیرو حکومت کرده بودند؛ تا سال ۱۴۹۰ یک شارمند عادی باقی ماند اما خط مشی سیاسی را به بالیایی که در آن هواداران خاندان مدیچی اکثریت مطلق را داشتند دیکته می‌کرد. بالیا که طبق قانون اساسی قدرت مطلق اما موقتی داشت در زمان فرمانروایی خاندان مدیچی به صورت شورای هفتاد نفری دایمی درآمد.

شارمندان با این کار موافقت کردند زیرا پیشرفت و ترقی همچنان ادامه داشت. هنگامی که گالئاتتسو ماریا سفورتسا دوک میلان در سال ۱۴۷۱ از فلورانس دیدن کرد از دیدن نشانه‌های ثروت در این شهر و بیش از آن دیدن آثار هنری فراوانی که کوزیمو پیرو و لورنتسو در کاخ مدیچی و باغهای آن گرد آورده بودند دچار حیرت شد. اینجا در واقع موزه‌ای بود از مجسمه‌ها گلدان‌ها سنگ‌های کنده‌کاری‌شده تابلوهای نقاشی نسخه‌های تذهیب‌شده و آثار معماری. گالئاتتسو اذعان کرد که تابلوهای نقاشی نفیسی که در این مجموعه دیده است بیش از مجموع تابلوهای نقاشی سراسر ایتالیاست؛ فلورانس در این رشتة مشخص هنر رنسانس تا بدینجا پیش رفته بود.

بحران ولترا و سیاست خارجی

لورنتسو بلافاصله پس از بازگشت از رم با نخستین بحران بزرگ حکومت خویش روبه‌رو شد که در حل آن توفیق چندانی نداشت. یکی از کان‌های زاج سفید در ناحیة ولترا- بخشی از قلمرو حکومت فلورانس- به مقاطعه‌کاران خصوصی که ظاهراً به خاندان مدیچی بستگی داشتند اجاره داده شده بود. اهالی ولترا پس از آگاهی از منافع سرشار معدن سهمی از این منافع سرشار را برای شهر خود مطالبه کردند. مقاطعه‌کاران نپذیرفتند و اختلاف را به شورای فلورانس کشاندند و شورا با صدور فرمانی مبنی براینکه همة درآمد باید به خزانة عمومی فلورانس ریخته شود مشکل را دوچندان کرد. شهر ولترا این فرمان را نپذیرفت اعلام استقلال کرد و چند تن از شارمندان را که با تجزیة این شهر مخالفت کرده بودند به اعدام محکوم ساخت.

در شورای شهر فلورانس توماسو سودرینی پیشنهاد کرد که اقداماتی برای صلح و سازش به عمل آید. لورنتسو از بیم آنکه مبادا شهرهای دیگر هم به قیام و تجزیه‌طلبی تشویق شوند با این پیشنهاد مخالفت کرد و نظریه‌اش مورد قبول قرار گرفت. شورش با توسل به زور فرونشانده شد و سربازان مزدور که اختیارشان از دست فلورانس خارج شده بود شهر شورشی را تاراج کردند. لورنتسو با شتاب به ولترا رفت و برای بازگرداندن نظم و جبران خسارت مردم به تکاپو افتاد اما این حادثه مثل لکه‌ای بر صفحات سوابق حکومتش برجای ماند.

مردم فلورانس بسادگی شدت عمل او را نسبت به ولترا بخشیدند و تلاشی را که او در سال ۱۴۷۲ به خرج داد و با آوردن فوری بارهای غله به فلورانس شهر را از قحطی نجات بخشید ستودند. آنها همچنین از اینکه لورنتسو اتحاد سه‌جانبه‌ای با ونیز و میلان برای تأمین صلح ایتالیای شمالی ترتیب داد خشنود شدند. این وضع پاپ سیکستوس چهارم را چندان خوشایند نبود زیرا دربار پاپ چنانچه از یک سو توسط یک ایتالیای شمالی متحد و نیرومند و از سوی دیگر توسط قلمرو پادشاهی وسیع ناپل محصور می‌شد هرگز نمی‌توانست با قدرت ضعیف دنیوی خود احساس آرامش کند.

توطئه پاتتسی و صلح با ناپل

هنگامی که سیکستوس باخبر شد که فلورانس درصدد است شهر و سرزمین ایمولا (بین بولونیا و راونا) را بخرد ظنین شد که شاید لورنتسو نقشة گسترش قلمرو فرمانروایی فلورانس را تا دریای آدریاتیک در سر می‌پروراند. سیکستوس خود باشتاب ایمولا را به عنوان راه ارتباطی لازم در زنجیرة شهرهایی که قانوناً- و بندرت عملاً- تابع دربار پاپ بودند خریداری کرد. در این معامله پاپ از خدمات و کمک مالی بانک‌های خاندان پاتتسی که اکنون نیرومندترین رقیب خاندان مدیچی به شمار می‌رفت استفاده کرد و امتیاز پرسود ادارة امور مالی پاپ را از لورنتسو به پاتتسی انتقال داد و دو تن از دشمنان مدیچی- جیرولامو ریاریو و فرانچسکو سالویاتی- را به ترتیب به فرمانروایی ایمولا و اسقف اعظمی پیزا که در آن زمان از متصرفات فلورانس بود منصوب کرد.

لورنتسو با چنان شتاب خشونت‌آمیزی عکس‌العمل نشان داد که اگر کوزیمو بود اظهار تأسف می‌کرد: برای نابود کردن تجارتخانة پاتتسی دست به اقداماتی زد و به مردم پیزا فرمان داد تا سالویاتی را از اسقفیه‌اش بیرون رانند. پاپ چنان برآشفت که با توطئة پاتتسی ریاریو و سالویاتی برای برانداختن لورنتسو موافقت کرد. پاپ حاضر به تأیید قتل لورنتسو جوان نشد اما توطئه‌گران این گونه نازک‌طبعی‌ها را مانعی برسر راه خود به حساب نیاوردند. آنها با بی‌اعتنایی شگفت‌انگیزی نسبت به حرمت اماکن مذهبی قرار گذاشتند لورنتسو و جولیانو را در مراسم روز یکشنبة عید فصح (۲۶ آوریل ۱۴۷۸) در کلیسا و در مراسم قداس در همان لحظه‌ای که کشیش سینی نان «عشای ربانی» را بلند می‌کند به قتل برسانند. قرار بود در همان لحظه سالویاتی و دیگران نیز کاخ وکیو را به تصرف درآورند و شورای شهر را منحل کنند.

در روز موعود لورنتسو به عادت همیشگی خود بدون سلاح و محافظ به کلیسا وارد شد. جولیانو تأخیر کرد اما فرانچسکو د پاتتسی و برناردو باندینی که مأمور کشتن او بودند به خانة او رفتند و با شوخی و کنایه سربه‌سرش گذاشتند و تشویقش کردند که به کلیسا برود. در همان لحظه‌ای که کشیش سینی نان «عشای ربانی» را بلند کرد باندینی دشنه‌ای در سینة جولیانو فرو برد. جولیانو نقش برزمین شد و فرانچسکو د پاتتسی خود را به روی او انداخت و با چنان خشمی بر او ضربه‌های مکرر وارد آورد که پای خود را نیز به سختی مجروح کرد. در این ضمن آنتونیو دا ولترا و ستفانو کشیش با دشنه‌های خود به لورنتسو حمله‌ور شدند. لورنتسو به زور بازو از خود دفاع کرد و جراحت مختصری برداشت؛ دوستان لورنتسو را محاصره کردند و او را به خزانة کلیسا بردند و مهاجمان از میان جمعیت خشمگین پا به فرار گذاشتند. جسد جولیانو را به کاخ مدیچی حمل کردند.

در همان هنگام که این مراسم در کلیسا برگزار شد اسقف اعظم سالویاتی یاکوپو د پاتتسی و صد مرد مسلح جنگی به سوی کاخ وکیو پیش تاختند و کوشیدند با بانگ «مردم! آزادی!» مردم را به کمک بطلبند و آنها را بشورانند. اما مردم در این لحظات بحرانی با فریاد «زنده باد توپها!»- توپهای نشان خاندان مدیچی- وفاداری خویش را به خانوادة مدیچی ابراز داشتند. سالویاتی که به کاخ وارد شد به دست گونفالونیر چزاره پتروتچی از پای درآمد؛ یاکوپو دی پودجو فرزند اومانیست معروف از یکی از پنجره‌های کاخ به دار آویخته شد و چند تن دیگر از توطئه‌گران که از پلکان بالا رفته بودند در چنگ سرپرستان کاخ گرفتار آمدند و از پنجره‌های کاخ به بیرون افکنده شدند تا بر روی سنگفرش خیابان جان دهند یا به دست جمعیت خشمگین افتند. هنگامی که لورنتسو با محافظان متعدد خود ظاهر گشت مردم خشنودی خویش را از سلامتی او با ابراز خشونت وحشیانه علیه همة کسانی که گمان می‌رفت در توطئه دست داشته باشند نشان دادند. فرانچسکو د پاتتسی را که در اثر خونریزی ضعیف شده بود از رختخوابش بیرون کشیدند و در کنار اسقف اعظم که از عذاب مرگ شانة فرانچسکو را به دندان گرفته بود به دار آویختند. نعش یاکوپو د پاتتسی رئیس سالخورده و متنفذ خاندان پاتتسی را برهنه در خیابانهای شهر کشاندند و به درون رودخانة آرنو پرتاب کردند. لورنتسو تا آنجا که می‌توانست از عطش خونریزی جماعت جلوگیری کرد و چند تن را که بنادرستی مورد اتهام قرار گرفته بودند نجات داد. اما غرایز حیوانی که حتی در نهاد متمدن‌ترین آدمها نهفته است نمی‌توانست از این فرصت ابراز وجود امن در گمنامی میان جمعیت چشم بپوشد.

سیکستوس چهارم که از به دار آویخته شدن اسقف اعظم یکه خورده بود لورنتسو و گونفالونیر و دیگر سران فلورانس را تکفیر کرد و برگزاری تمام مراسم دینی را در سرتاسر فلورانس ممنوع ساخت. بعضی از روحانیان علیه این حکم تکفیر به پاپ معترض شدند و در اعلامیه‌ای پاپ را با واژه‌های سخت موهن و نکوهش‌آمیز محکوم کردند. به پیشنهاد سیکستوس فرانته- فردیناند اول- پادشاه ناپل سفیری به فلورانس فرستاد و از شورا و مردم شهر خواست که لورنتسو را تسلیم پاپ کنند و یا دست کم از شهر برانند. لورنتسو به شورای شهر توصیه کرد که موافقت کند اما شورا به فردیناند پیغام داد که فلورانس آماده است به هر نوع سختی تن دردهد و در عوض به پیشوای خود خیانت نکند و او را به دست دشمنانش نسپارد. سیکستوس و فرانته متعاقباً به فلورانس اعلان جنگ دادند (۱۴۷۹). آلفونسو فرزند پادشاه ناپل لشکر فلورانس را نزدیک پودجیبونسی شکست داد و نواحی اطراف شهر را تاراج کرد.

چیزی نگذشت که مردم فلورانس از سنگینی مالیاتی که لورنتسو برای تأمین هزینة جنگ وضع کرده بود زبان به شکایت گشودند و لورنتسو دریافت که هیچ جامعه‌ای تاب نمی‌آورد که خویشتن را قربانی یک فرد کند. این بود که در این نقطة عطف فرمانرواییش تصمیم بی‌سابقه و متهورانه‌ای گرفت. از پیزا با کشتی به ناپل رفت و درخواست کرد او را نزد پادشاه ببرند. فرانته شهامت او را ستود؛ این دو در جنگ بودند؛ لورنتسو امان‌نامه‌ای نداشت اسلحه‌ای نداشت محافظی با او نبود؛ همین اواخر کوندوتیرة فلورانسی فرانچسکو پیتچینینو که به عنوان مهمان شاه به ناپل دعوت شده بود به دستور شاه ناجوانمردانه به قتل رسیده بود. لورنتسو با صراحت دشواری‌هایی را که فلورانس با آن روبه‌رو بود بیان کرد اما این را نیز یادآور شد که هرگاه پاپ سلطة خویش را به قلمرو فلورانس توسعه دهد و سپس دعاوی دیرین پاپها را دربارة مالکیت ناپل به عنوان تیول باج‌دهنده عنوان کند مسئله تا چه حد برای سلطنت ناپل خطرناک خواهد بود. ترک‌ها از راه زمین و دریا به جانب غرب در حال پیشروی بودند و ممکن بود که هرآن به ایتالیا یورش آورند و ایالات زیر فرمان فرانته را در کرانة آدریاتیک مورد حمله قرار دهند. از این روی در این لحظة بحرانی صلاح نبود که ایتالیا در نتیجة دشمنی و جنگ داخلی یکپارچگی خود را از دست بدهد. فرانته خود را به چیزی متهم نکرد اما دستور داد که لورنتسو باید هم به عنوان زندانی و هم به عنوان مهمانی عالیقدر توقیف شود.

پیروزی‌های مداوم آلفونسو بر سپاهیان فلورانس و درخواست مکرر سیکستوس مبنی براینکه لورنتسو باید به عنوان زندانی پاپ به رم فرستاده شود مأموریت لورنتسو را بیش از پیش دشوار ساخته بود. لورنتسو سه ماه بلاتکلیف در توقیف بود در حالی که می‌دانست ناکامیش احتمالاً مرگ خود او و پایان استقلال فلورانس را در پی خواهد داشت. در این ضمن با مهمان‌نوازی سخاوتمندی خوش‌رفتاری و گشاده‌رویی خود دوستانی برای خویش پیدا کرد. کنت کارافا وزیر کشور نیز به سوی او جلب شد و از او پشتیبانی کرد. فرانته فرهنگ و شخصیت زندانی خویش را می‌ستود و پی‌برده بود که ظاهراً با مردی مهذب و درستکار سروکار دارد بستن پیمان صلح با چنین مردی ممکن بود ناپل را دست‌کم تا پایان عمر لورنتسو از دوستی فلورانس برخوردار سازد. این بود که با لورنتسو پیمان صلح بست اسب ممتازی به او بخشید و اجازه داد با کشتی از ناپل بازگردد. وقتی مردم فلورانس دریافتند که لورنتسو با خود صلح به ارمغان آورده است با مراسم پرشکوه و هیجان‌انگیزی از او استقبال کردند. سیکستوس به خشم آمد و برآن شد که بتنهایی جنگ را ادامه دهد اما وقتی سلطان محمد دوم فاتح قسطنطنیه به اوترانتو لشکر کشید (۱۴۸۰) و تهدید کرد که سراسر ایتالیا را درخواهد نوردید و پایتخت دینی جهان مسیحی لاتینی را به تصرف درخواهد آورد سیکستوس از مردم فلورانس دعوت کرد تا به مذاکره بنشینند. نمایندگان فلورانس احترامات لازم را نسبت به پاپ به جای آوردند؛ پاپ آنها را مؤدبانه سرزنش کرد گناهشان را بخشید و ترغیبشان کرد که یازده ناو جنگی علیه ترک‌ها بسیج کنند و پیمان صلح هم بسته شد. از آن زمان به بعد لورنتسو فرمانروای بلامنازع توسکان شد.

لورنتسو باشکوه

لورنتسو اکنون در مقایسه با ایام جوانی با اعتدال بیشتری فرمانروایی می‌کرد. تازه به سن سی سالگی گام نهاده بود اما در گرمخانة رنسانس مردان بسرعت پخته می‌شدند. لورنتسو زیبا نبود: بینی پهن و بزرگش لب بالایی او را در برگرفته و سپس به شکل غریبی به جلو خم شده بود؛ رنگ چهره‌اش تیره بود و ابروان پرپشت و چانة درشتش پرده بر آرامش روح لطف ادب و فروتنی نشاط و شوخ‌طبعی و حساسیت شاعرانة ذهن او می‌کشید؛ بلندقد چهارشانه و تنومند بود و بیشتر به یک ورزشکار شبیه بود تا دولتمرد؛ و براستی هم در ورزش‌های بدنی بندرت کسی بر او پیشی می‌جست. به فراخور مقام خویش باوقار بود اما در محافل خصوصی طوری رفتار می‌کرد که دوستان فی‌الفور قدرت و ثروتش را فراموش می‌کردند. لورنتسو مثل فرزندش لئو دهم از ظریفترین آثار هنری و ساده‌ترین مظاهر زیبایی لذت می‌برد. نزد پولچی بذله‌گو نزد پولیتسیانو شاعر نزد لاندینو ادیب نزد فیچینو فیلسوف نزد پیکو رازور نزد بوتیچلی جمال‌شناس نزد سکوارچالوپی موسیقیدان و در بزم‌ها از جملة شادترین آدم‌ها بود. به فیچینو نوشت: «وقتی آشفتگی‌های امور جامعه ذهنم را مغشوش می‌کند و سروصدای شارمندان آشوبگر گوشم را می‌آزارد چگونه می‌توانم چنین جنجالی را جز با پناه بردن به آرامش علم تحمل کنم؟»- و منظور او از علم آموزش معرفت و دانش در همة اشکال آن بوده است.

اخلاق لورنتسو به اندازة ذهن و دانشش ممتاز نبود. مثل بسیاری از معاصران خویش نمی‌گذاشت ایمان دینی او را از خوشی‌های زندگی باز دارد. با صداقتی آشکار سرودهای مذهبی پارسایانه‌ای نوشت اما بدون دلیل آشکاری آن را رها کرد و به سرودن شعرهایی در ستایش عشق شهوانی پرداخت. به نظر می‌رسد هرگز حسرت چیزی جز خوشی‌های از دست‌رفته را نداشته است. از آنجا که از روی بیمیلی و فقط به دلایل سیاسی با زنش ازدواج کرده بود و به این زن علاقه‌ای نداشت و فقط احترامش می‌کرد خویشتن را چنانکه رسم زمانش بود با زنان دیگر سرگرم می‌ساخت. اما این مسئله که فرزند نامشروعی نداشت از وجوه امتیازش به شمار می‌آمد. درستکاری او در امور مالی و انتفاعی همچنان مورد بحث و تردید است. در آزاداندیشی او کسی تردید ندارد؛ در این مورد دست‌کمی از کوزیمو نداشت. تا هدیة کسی را با هدیة ارزنده‌تری پاداش نمی‌داد آرام نمی‌گرفت در موارد متعدد هزینة کارهای دینی را می‌پرداخت به هنرمندان دانشوران و شاعران بیشماری کمک مالی می‌کرد و پول‌های هنگفتی به دولت وام می‌داد. پس از توطئة پاتتسی دریافت که به علت وجوهی که صرف امور عمومی و خصوصی کرده تجارتخانة‌اش از عهدة تعهداتش برنمی‌آید؛ از این روی یک شورای دولتی تصویب کرد که همة وام‌های او از خزانة دولت پرداخت شود (۱۴۸۰). معلوم نیست این تصمیم پاداش منصفانه‌ای درقبال خدمات او و پول‌هایی بوده است که برای مقاصد عمومی صرف کرده یا خود اختلاس آشکاری بیش نبوده است. این حقیقت که اقدام شورا علی‌رغم علنی بودنش به محبوبیت لورنتسو لطمه‌ای نزد مؤید صحت برداشت متساهلانة نخست است. به سبب آزاداندیشی و نیز ثروت و خانه و زندگی پرتجملش بود که مردم او را ایل مانیفیکو (باشکوه) می‌نامیدند.

فعالیت‌های فرهنگی وی تا حدودی موجب غفلتش از امور گستردة تجارتخانة‌اش شد. نمایندگان او از گرفتاری‌هایش سوءاستفاده کردند و به ولخرجی و حسابسازی پرداختند. لورنتسو دارایی خانوادگی را بدین طریق نجات داد که آن را اندک‌اندک از تجارت خارج کرد و در املاک شهری و کشتزارهای وسیع سرمایه‌گذاری کرد. از نظارت شخصی بر کشتزارها و باغ‌های خود لذت می‌برد و به همان اندازه که با فلسفه آشنایی داشت کودهای کشاورزی را نیز می‌شناخت. کشتزارهای او نزدیک ویلاهایش در کاردجی و پودجو آکایانو از آنجا که با شیوه‌های علمی آبیاری و کودرسانی می‌شدند مزارع نمونة اقتصاد کشاورزی به شمار می‌آمدند.

در دوران فرمانروایی او زندگی اقتصادی فلورانس رونق گرفت. نرخ بهره تا میزان پنج درصد کاهش یافت و امور بازرگانی با سرمایه‌های سهل‌الوصول تا اواخر عمر لورنتسو که انگلستان در کار صادرات منسوجات به صورت رقیب مزاحمی درآمد همچنان شکوفا ماند. آنچه بیش از هر عاملی در پیشرفت اقتصاد فلورانس مؤثر افتاد خط مشی صلح‌طلبانه و توازن قوا بود که او در دومین دهة فرمانروایی خویش در ایتالیا برقرار کرد. برای بیرون راندن ترک‌ها از ایتالیا فلورانس به حکومت‌های دیگر ایتالیا پیوست و چون این مقصود حاصل آمد لورنتسو فرانته پادشاه ناپل و گالئاتتسو سفورتسا پادشاه میلان را ترغیب کرد که با فلورانس پیمان دفاع متقابل ببندند و چون پاپ اینوکنتیوس هشتم نیز به این اتحادیه پیوست بیشتر حکومت‌های کوچکتر نیز به آن ملحق شدند. ونیز در این اتحادیه شرکت نجست اما از ترس متحدین رفتار سازشکارانه‌ای در پیش گرفت. به این طریق جز در وقفه‌هایی کوتاه‌مدت ایتالیا تا پایان عمر لورنتسو از صلح و آرامش برخوردار شد. در این ضمن لورنتسو همة تدابیر و نفوذ خویش را به کار بست تا از دولت‌های ضعیف در برابر دولت‌های نیرومند حمایت کند نزاع‌های میان دولت‌ها را فرونشاند و علایق‌شان را با هم سازش دهد و هرگونه احتمال آشوبی را در نطفه خفه کند. در آن دهة خوش (۱۴۸۰-۱۴۹۰) فلورانس در سیاست ادبیات و هنر به اوج افتخار خود رسید.

ادبیات: عصر پولیتسیانو

ادیبان فلورانسی که با کمک و سرمشق قراردادن لورنتسو دلگرمی یافته بودند اکنون بیش از پیش آثار خود را به زبان ایتالیایی می‌نوشتند. اینان بتدریج آن زبان ادبی ایتالیایی توسکانی را رواج دادند که زبان نمونه و معیار سراسر شبه جزیرة ایتالیا شد- به گفتة وارکی میهن‌پرست «شیرین‌ترین غنی‌ترین و فرهیخته‌ترین زبان نه تنها در بین همة زبان‌های ایتالیایی بلکه در میان همة زبان‌های شناخته‌شدة دنیا.»

اما لورنتسو همزمان با احیای ادبیات ایتالیایی کار پدربزرگ خود یعنی گردآوری همة آثار کلاسیک یونان و روم برای استفادة ادیبان فلورانس را با پشتکار دنبال کرد. او پولیتسیانو و یانوس لاسکاریس را برای خرید نسخ خطی کهن به شهرهای مختلف ایتالیا و نیز به خارج از کشور فرستاد. لاسکاریس از یک دیر واقع در کوه آتوس دویست نسخة خطی همراه آورد که از آن میان هشتاد نسخه برای اروپای باختری تا آن زمان ناشناخته بود. به گفتة پولیتسیانو لورنتسو آرزو داشت بتواند همة ثروت خود حتی اثاث خانة خویش را صرف خرید کتاب کند. لورنتسو برای استنساخ نسخ خطی غیرقابل خرید کاتبانی اجیر کرد و در عوض به سایر کلکسیونرهای نسخ قدیمی نظیر ماتیاس کوروینوس پادشاه مجارستان و دوک فدریگو اهل اوربینو اجازه داد برای نسخه‌برداری از نسخ خطی وی کاتبانی به کتابخانة مدیچی بفرستند. پس از مرگ لورنتسو این مجموعه یا کتاب‌هایی که کوزیمو به دیر سان مارکو سپرده بود یکجا گردآوری شد. در سال ۱۴۹۵ تعداد این کتاب‌ها برروی هم بر ۱۰۳۹ جلد بالغ می‌شد که ۴۶۰ جلد از آنها به زبان یونانی بود. میکلانژ چندی بعد ساختمان زیبایی برای نگاهداری این کتاب‌ها بنا کرد که نزد آیندگان به نام «کتابخانة لورنتسی» معروف شد. وقتی برناردو چنینی چاپخانه‌ای در فلورانس تأسیس کرد (۱۴۷۱) لورنتسو به خلاف دوست خود پولیتسیانو یا فدریگو به این هنر جدید بی‌اعتنایی نشان نداد؛ ظاهراً یکباره به امکانات انقلابی حروف قابل انتقال پی برد و گروهی از دانشمندان را مأمور کرد متن‌های مختلف را با هم مقابله کنند تا آثار کلاسیک با بیشترین دقت ممکن در آن روزگار به چاپ رسد. بارتولومئو دی لیبری که به این طریق دلگرمی یافته بود نخستین چاپ دیوان هومر را زیر نظر دقیق دمتریوس خالکوندولس به چاپ رساند (۱۴۸۸)؛ یانوس لاسکاریس «چاپ‌های اول» آثار اوریپید (۱۴۹۴) گلچین ادبیات یونانی (۱۴۹۴) و آثار لوکیانوس را (۱۴۹۶) منتشر کرد و کریستوفورو لاندینو دیوان‌های هوراس (۱۴۸۲) ویرژیل پلینی مهین و دانته را- که زبان و استعارات‌شان در آن روزگار نیز به تفسیر نیاز داشت- ویراست و به چاپ رساند. وقتی می‌شنویم که فلورانس به پاداش این تلاش‌های ادیبانه خانة باشکوهی به کریستوفورو هدیه داد به روح آن زمان بیشتر پی می‌بریم.

دانشورانی که شهرت مدیچی‌ها و فلورانسی‌های دیگر در زمینة حمایت سخاوتمندانه از ادیبان فریفته‌شان کرده بود به فلورانس هجوم آوردند و این شهر را پایتخت فضل ادبی ساختند. وسپازیانو دا بیستیتچی که به عنوان کتابفروش و کتابدار در فلورانس و اوربینو و رم خدمت کرده بود یک سری کتاب‌های شیوا و خردمندانه تحت عنوان زندگی مردان نامی نوشت که شرح حال نویسندگان و حامیان آنها در آن عصر بود. لورنتسو برای بسط و انتقال میراث فکری نژاد خویش دانشگاه کهنسال پیزا و آکادمی افلاطونی فلورانس را احیا کرد و توسعه بخشید. این آکادمی دانشکدة رسمی نبود بلکه انجمنی از دوستداران افلاطون بود که در فواصل نامنظم در کاخ شهری لورنتسو یا ویلای فیچینو واقع در کاردجی گرد می‌آمدند با هم شام می‌خوردند یک بخش یا تمامی یکی از مکالمات افلاطون را با صدای بلند می‌خواندند و دربارة فلسفة آن بحث می‌کردند. در روز ۷ نوامبر که سالگرد ولادت و مرگ افلاطون پنداشته می‌شد مراسم با ابهتی تقریباً مشابه مراسم مذهبی توسط آکادمی برگزار می‌شد؛ برسر پیکر نیم‌تنه‌ای که آن را از آن افلاطون می‌پنداشتند تاج گلی می‌نهادند و در برابر آن چراغی روشن می‌کردند آن گونه که برابر تصویر خدایی چراغی روشن می‌کنند. کریستوفورو لاندینو این گردهمایی‌ها را به عنوان پایه‌ای برای نگارش گفت و شنودهای خیالی خود تحت عنوان مجادلة با کامالدولن‌ها مورد استفاده قرار داد (۱۴۶۸). روایت وی چنین است که روزی او و برادرش به هنگام دیدار از دیر راهبان کامالدول با لورنتسوی جوان و جولیانو د مدیچی لئون باتیستا آلبرتی و شش تن دیگر از شخصیت‌های فلورانس ملاقات می‌کنند؛ آنها بر چمنی کنار چشمة روانی آرمیده‌اند و شتاب دلهره‌آمیز شهر را با آرامش شفابخش روستا مقایسه می‌کنند و بر سرزندگی پرجنب‌وجوش در برابر زندگی متفکرانه به بحث نشسته‌اند؛ آلبرتی زندگی تفکرآمیز روستایی را می‌ستاید حال آنکه لورنتسو اصرار می‌ورزد که ذهن کمال‌یافته حداکثر کارآیی و رضایت خود را فقط در خدمات کشوری و تجارت جهانی می‌یابد.

از جمله کسانی که در بحث‌های انجمن دوستداران افلاطون شرکت داشتند پولیتسیانو پیکو دلا میراندولا میکلانژ و مارسیلیو فیچینو بودند. مارسیلیو چنان به مأموریتی که کوزیمو به او سپرده بود وفادار بود که تقریباً همة عمرش را وقف ترجمة کتاب‌های افلاطون به لاتینی و مطالعه و آموزش و نگارش دربارة مکتب افلاطون کرد. مارسیلیو در جوانی چنان زیبا بود که دختران فلورانسی به چشم خریدار به او نگاه می‌کردند اما او به کتاب‌های خویش بیش از زنان توجه داشت. مدتی ایمان مذهبیش را از دست داد؛ مکتب افلاطون در نظرش برتر می‌نمود؛ شاگردان خود را بیشتر «محبوب افلاطون» خطاب می‌کرد تا «محبوب مسیح»؛ در برابر مجسمة نیم‌تنة افلاطون شمع می‌افروخت و او را مانند قدیسان می‌پرستید. در این حالت مسیحیت در نظرش چیزی نبود جز یکی از ادیان متعددی که عناصر حقیقت را در پشت استعاره‌های عقاید جزمی و آیین‌های نمادین پنهان می‌کنند. نوشته‌های قدیس آوگوستینوس و سپاسگزاریش به خاطر شفایافتن از یک بیماری مهلک باردیگر او را به دامن مسیحیت افکند. در چهل سالگی کشیش شد اما همچنان به عنوان یکی از پیروان مشتاق افلاطون باقی ماند. مارسیلیو عقیده داشت که سقراط و افلاطون نیز نوعی یکتاپرستی را بیان کرده‌اند که به همان تعالی و اصالت توحید پیامبران است. آنها نیز در مرتبة خود از خدا الهام گرفته‌اند و براستی همة کسانی که عقل بر آنها حاکم است نیز چنین بوده‌اند. به پیروی از او لورنتسو و اکثر اومانیست‌ها به جای آنکه ایمان دیگری را جانشین مسیحیت کنند کوشیدند مسیحیت را با چنان واژه‌هایی مجدداً تفسیر کنند که از فیلسوفان نیز قابل قبول باشد. طی یک یا دو نسل (۱۴۴۷-۱۵۳۴) کلیسا در برابر این مشغولیات لبخند صبورانه‌اش را حفظ کرد. ساوونارولا آن را نوعی فریب خواند.

پس از خود لورنتسو کنت جووانی پیکو دلا میراندولا جذاب‌ترین شخصیت انجمن آکادمی افلاطونی بود. او در شهری (نزدیک مودنا) که به نام خود او معروف شد به دنیا آمد در بولونیا و پاریس تحصیل کرد و تقریباً در همة دربارهای اروپا به گرمی و احترام از او استقبال شد؛ سرانجام لورنتسو تشویقش کرد که فلورانس را اقامتگاه خویش سازد. ذهن پژوهندة‌اش از موضوعی به موضوعی دیگر می‌پرداخت- شعر فلسفه معماری و موسیقی- و در هر موضوع و رشته کامیابی‌های درخشانی به دست می‌آورد. پولیتسیانو او را به عنوان مرد نمونه‌ای توصیف کرده است که طبیعت همة موهبت‌هایش را در او گردآورده است: «بلندقد و خوش‌ترکیب که هاله‌ای الاهی در چهرة‌اش می‌درخشد»؛ مردی با نگاه نافذ خستگی‌ناپذیر در مطالعه با حافظه‌ای اعجاب‌آور اطلاعاتی پردامنه مسلط بر چند زبان محبوب زنان و فیلسوفان و با شخصیتی همان اندازه دوست‌داشتنی که زیبایی ظاهرش و برجستگی هوشیش. ذهن او بر روی هر فلسفه و هر دینی گشوده بود؛ در خود این را نمی‌دید که هیچ نظام یا هیچ شخصی را رد کند؛ هرچند در آخرین سال‌های عمر از طالع‌بینی روی برتافت اما به همان سهولت که افلاطون و مسیح را قبول داشت از رازوری و جادوگری هم استقبال می‌کرد. به خلاف بیشتر اومانیست‌های دیگر که فلاسفة مدرسی را به عنوان متحجرانی که فقط به بیان موهومات می‌پردازند رد می‌کردند جووانی دلا میراندولا دربارة فلسفة آنها نظرات مثبتی داشت. بسیاری از اندیشه‌های عربی و یهودی را تحسین می‌کرد و بسیاری از یهودیان را در ردة استادان و دوستان گرامیش قرار می‌داد. «قباله» عبری را مطالعه کرد ساده‌دلانه قدمت منتسب به آن را پذیرفت و اعلام کرد که در آن دلایل کاملی برای اثبات الوهیت مسیح یافته است. همچنانکه یکی از القاب فئودالی او کنت کونکوردیا (توافق) بود وظیفة سنگین ایجاد مصالحه میان همة ادیان بزرگ غرب- یهودیت مسیحیت و اسلام- و نیز بین این ادیان و افلاطون و افلاطون با ارسطو را برخود فرض می‌دانست. گرچه همه تملقش را می‌گفتند تا پایان عمر کوتاه خود فروتنی دلپذیرش را حفظ کرد؛ تنها چیزی که به این فروتنی لطمه می‌زد اعتقاد قاطعش به درستی معلومات و آموخته‌های خود و نیز به نیروی عقلانی بشر بود.

پیکو در سن بیست و چهار سالگی که به رم رفت (۱۴۸۶) با نشر فهرستی از نهصد حکم مختلف دربارة منطق مابعدالطبیعه الاهیات اخلاق ریاضیات فیزیک جادو و «قباله» کشیشان و پیشوایان دینی را حیرت‌زده کرد. در همین فهرست بود که وی نظریة تند و بدعت‌آمیز خود را نیز مبنی براینکه هرقدر هم که گناهان فانی بزرگ باشند به علت محدود بودن سزاوار مجازات ابدی نیستند گنجانده بود. وی همچنین اعلام داشت که آماده است در یک بحث و جدل عمومی در برابر هر شخصی که بخواهد از هریک از این احکام دفاع کند و حاضر شد هزینة سفر هر مدعی را از هرجا که بخواهد بیاید بپردازد. به عنوان مقدمة این مبارزة پیشنهادی فلسفی خطابة معروفی را که بعدها به نام دربارة شأن انسان معروف شد فراهم کرد و در آن با شوری جوانانه نظریة متعالی اومانیست‌ها را دربارة نوع انسان- که با بیشتر نظریه‌های قرون وسطایی ناسازگار بود- شرح داد. پیکو در این خطابه می‌نویسد: «برای همة مکتب‌ها این دیگر حرف پیش‌پاافتاده‌ای است که انسان خود دنیای کوچکی است که می‌توان در آن مجموعه‌ای آمیخته از عناصر خاکی روح آسمانی روح رستنی گیاهان حواس جانوران پست‌تر خرد جان فرشتگان و شباهت الاهی تشخیص داد.» پیکو سپس از زبان خود خدا به عنوان سخنانی خطاب به حضرت آدم برای اثبات توانایی‌های نامحدود انسان شاهدی الاهی می‌آورد: «من تو را به عنوان موجودی نه زمینی و نه آسمانی خلق کردم ... تا آزاد باشی که شخصیت خودت را بسازی و برخویشتن چیره شوی. تو می‌توانی تا حد جانوری تنزل کنی یا دوباره به صورتی الاهی متولد شوی.» پیکو سپس از زبان خود با روح متعالی دوران شباب رنسانس می‌افزاید:

این اوج موهبت الاهی و خوشبختی متعالی و شگفت‌انگیز انسان است ... که می‌تواند همانی باشد که آرزوی بودنش را دارد. جانوران از همان لحظة تولد از تن مادر خویش همة آن چیزهایی را که مقدر است داشته باشند یا آن باشند با خود می‌آورند متعالی‌ترین ارواح (فرشتگان) از همان روز ازل ... همانی هستند که تا ابد خواهند بود. اما «خداوند پدر» به انسان از همان لحظة تولد جوانه‌های همه نوع امکانات و همه نوع زندگی را عطا کرده است.

کسی حاضر نشد در این مجادلة چندجانبة پیکو شرکت کند اما پاپ اینوکنتیوس هشتم سه حکم از احکام او را به عنوان احکام بدعت‌آمیز محکوم کرد. از آنجا که این سه حکم بخش کوچکی از تمامی احکام بودند پیکو می‌توانست انتظار داشته باشد که پاپ از گناه او در می‌گذرد و در حقیقت هم اینوکنتیوس چندان سخت نگرفت. اما پیکو استغفارنامة محتاطانه‌ای نوشت و به پاریس رفت؛ دانشگاه پاریس نیز از او حمایت کرد. در سال ۱۴۹۳ پاپ آلکساندر ششم با خوش‌رویی معمول خویش به پیکو اطلاع داد که همة خطاهای او بخشوده شده‌اند. پس از بازگشت به فلورانس پیکو پیرو صادق ساوونارولا شد از دنبال کردن همة علوم دست کشید پنج دیوان شعرهای عاشقانة خود را سوزاند دارایی خویش را وقف تهیة جهیزیة عروسی برای دختران فقیر کرد و خود زندگی نیمه‌رهبانی در پیش گرفت. در این اندیشه بود که به فرقة راهبان دومینیکی بپیوندد اما پیش از آنکه در این باره تصمیم قطعی بگیرد در حالی که هنوز جوانی سی و یک ساله بود چشم از جهان فروبست. نفوذ پیکو پس از پایان زندگی کوتاهش همچنان برجای ماند و به رویشلین در آلمان الهام بخشید تا مطالعات مربوط به ادبیات عبری را که پیکو در زندگی خود مشتاقانه به آن دل بسته بود دنبال کند.

پولیتسیانو که برای پیکو ستایشی فراوان قایل بود و اشعارش را با فروتنی و پوزش‌خواهی بسیار تصحیح می‌کرد شور و حرارتی کمتر از فضل و فراستی عمیق‌تر از پیکو داشت. نام اصلی پولیتسیانو آنجلوس باسوس بود؛ دیگران او را آنجلو آمبروجینی می‌نامیدند و این نام پولیتسیانو که بدان شهره گشته است متخذ از نام محلی است به نام مونته پولیتسیانو که در دشت‌های اطراف فلورانس واقع است. وی پس از آنکه به فلورانس آمد نزد کریستوفورو لاندینو زبان لاتینی نزد آندرونیکوس سالونیکایی زبان یونانی نزد فیچینو فلسفة افلاطون و نزد آرجیروپولوس فلسفة ارسطو را آموخت. در شانزده سالگی ترجمة آثار هومر به زبان لاتینی را آغاز کرد و در آن چندان اصطلاحات و جمله‌های منسجم و پرقدرت به کار برد که انگار از «عصر سیمین» شعر رومی به جای مانده است. پس از آنکه ترجمة دو جلد اول کتاب را به پایان رساند آنها را برای لورنتسو فرستاد. آن سرآمد حامیان ادب که ارزش هر اثر گران‌قدری را با زیرکی درمی‌یافت پولیتسیانو را به ادامة ترجمه تشویق کرد. او را به خانة خود برد تا معلم پسرش پیرو شود و همة نیازمندی‌های او را برآورد. پولیتسیانو که اکنون نیاز مالیش تأمین شده بود با دانش و بصیرتی فوق‌العاده به ویرایش متون قدیمی و از جمله قانون‌نامة یوستینیانوس پرداخت و تحسین جهان را نسبت به خود برانگیخت. وقتی لاندینو نسخه‌ای از کتاب هوراس را منتشر کرد پولیتسیانو شعری به عنوان دیباچة کتاب سرود که از نظر نثر لاتینی و عبارت‌پردازی و فنون پیچیدة منظومه‌سازی با شعرهای خود هوراس برابری می‌کرد. در کلاس درس‌های ادبیات کلاسیک او افراد خاندان مدیچی پیکو دلا میراندولا و دانشجویان خارجی- رویشلین گروسین لیناکر و دیگران- که از سرزمین‌های آن سوی آلپ آوازة او را به عنوان ادیب شاعر و سخنران در سه زبان مختلف شنیده بودند شرکت می‌کردند. پولیتسیانو معمولا سخنرانی خود را با شعری طولانی به زبان لاتینی که به تناسب موضوع درس سروده بود آغاز می‌کرد. یکی از این قطعات که به صورت شش وتدی سروده شده بود در حد تاریخ شعری از روزگار هومر تا زمان بوکاتچو بود. این شعر و شعرهای دیگری که پولیتسیانو به نام سیلوا منتشر کرد از چنان سبک لاتینی روان و فصیح و چنان تصویرپردازی جانداری برخوردار بود که اومانیست‌ها او را به رغم جوانیش به عنوان استاد خویش ستودند و از اینکه زبان اصیل لاتینی که آنها در انتظار احیای آن بودند به همت او زندگی را از سرگرفته بود شادمانی کردند.

پولیتسیانو در همان حال که خود را تقریباً به سطح یکی از شخصیت‌های کلاسیک لاتین رسانده بود به زبان ایتالیایی نیز اشعار زیادی سرود که از زمان پترارک تا روزگار آریوستو بی‌رقیب باقی ماند. هنگامی که جولیانو برادر لورنتسو در سال ۱۴۷۵ در مسابقة نیزه‌پرانی پیروز شد پولیتسیانو در منظومه‌ای بدیع و خوش‌آهنگ از او ستایش کرد و در شعر سیمونتای زیبا زیبایی اشرافی معشوقة جولیانو را با چنان فصاحت و شیوایی ستود که شعر غنای ایتالیایی از آن پس به مرزهای تازه‌ای از لطافت احساس و بیان دست یافت. در این شعر جولیانو بیان می‌کند که چگونه هنگام رفتن به شکار به سیمونتا و دختران دیگری که در کشتزاری می‌رقصیده‌اند برمی‌خورد:

حوری زیبایی را که آتش به جانم می‌زند
در حالتی آرام و پاک و محتاط
با رفتاری لطف‌آمیز
دوست‌داشتنی پرهیزگار منزه خردمند و مهربان یافتم.
چهرة آسمانی او چندان شیرین چندان لطیف
و چندان شاداب بود که در چشمان آسمانیش
بهشت بتمامی می‌درخشید
آری همة خوبی‌هایی که ما فانیان بینوا در پی آنیم. ...
همچنانکه در میان دستة همسرایان گام برمی‌داشت
با پاهایی هماهنگ با نوای موزون
از سر شاهوار و پیشانی هوس‌انگیزش
طرة گیسوان طلایی شادمانه افشان بود.
نگاهش هرچند بندرت از زمین برگرفته می‌شد
دزدانه نوری خدایی به سوی من فرستاد؛
اما گیسوان حسودش
آن ستون نور روشن را درهم شکست و او را از دید من پنهان کرد.
او که در آسمان برای ستایش فرشتگان زاده و پرورده شده بود
چون این خطا را دید بی‌درنگ-
با دستی چون بلور-
آن طره‌های دل‌انگیز را از چهرة آرام و مهربانش به یک سو زد؛
آنگاه از چشم‌هایش روحی چنان فروزان
روح عشقی چنان شیرین در من دمید
که بسختی می‌توانم درکش کنم
پس چگونه است که من از سراپا سوختن جان به در برده‌ام.

پولیتسیانو برای معشوقة خویش ایپولیتا لئونچینا شعرهای عاشقانة لطیف و شورانگیزی سرود و شعرهای عاشقانة مشابهی را که بدیع و خوش‌آهنگ و موزون و مقفی بودند رواج داد تا دوستانش به عنوان طلسم شکستن کمرویی از آنها استفاده کنند. ترانه‌های ساده روستایی را فراگرفت و آنها را در قالب شکل‌های ادبی به نظم درآورد. این شعرها با کلمات تغییریافته و تازه دوباره به میان توده مردم بازگشت و تا به امروز نیز اثرات آن در زبان توسکانی همچنان برجای مانده است. در شعر سیه‌چشم و سیه‌موی من دختر روستایی خوش‌رویی را وصف می‌کند که چهره و سینة خود را در چشمه‌ای می‌شوید و بر مویش تاجی از گل می‌آراید؛ «پستان‌هایش به گل‌های سرخ بهاری می‌مانست و لبانش چون توت‌فرنگی بود.» این تشبیه مردم‌پسندی است که هرگز ملال‌آور نمی‌شود. پولیتسیانو در تلاش برای دست یافتن دوباره به وحدت نمایش شعر موسیقی و آواز چنانکه در تئاتر دیونوسوسی یونان اجرا می‌شد درام کوتاه عاشقانة‌ای- به گفتة خودش در طی دو روز- شامل ۴۳۴ بیت تصنیف کرد که در حضور کاردینال فرانچسکو گونتساگا درمانتوا خوانده شد (۱۴۷۲). پولیتسیانو در این درام که افسانة اورفئوس نامیده شده است روایت می‌کند که چگونه ائورودیکه زن اورفئوس هنگام گریز از دست چوپانی عاشق از نیش زهرآگین ماری جان می‌سپارد و چگونه اورفئوس دل‌شکسته به هادس یا جهان مردگان راه می‌یابد و با نوای چنگ خویش پلوتون خدای عالم زیرزمینی را چنان مسحور می‌کند که ائورودیکه را به او بازمی‌گرداند به این شرط که تا زمانی که از جهان مردگان کاملا بیرون نرفته‌اند به زنش نگاه نکند. هنوز چندگامی پیش نمی‌روند که اورفئوس مسحور از عشق سر برمی‌گرداند تا به او نگاهی بیندازد. در همین اثنا زن در یک چشم به هم زدن به جهان مردگان بازگردانده می‌شود و شوهر از تعقیب او منع می‌گردد. اورفئوس در عکس‌العمل دیوانه‌وار به موجودی «زن‌گریز» مبدل می‌شود و توصیه می‌کند که مردان باید از زنان چشم بپوشند و به پیروی از رابطة رضایت‌آمیز زئوس با گانومدس خود را با پسربچگان ارضا کنند. زنان جنگل‌نشین که از بی‌اعتنایی اورفئوس نسبت به خود به خشم آمده‌اند او را تا سرحد مرگ ضربه می‌زنند پوستش را می‌کنند و از این انتقام‌گیری با آهنگ‌های موزون به شادی می‌پردازند. آهنگ موسیقی که همراه این نمایش نواخته می‌شد از میان رفته است؛ با اینهمه با اطمینان می‌توانیم اورفئوس را یکی از نخستین اپراهای ایتالیایی به شمار آوریم.

پولیتسیانو در شاعری به مقام بلندی نرسید زیرا از دام‌های شور و شهوت دوری گزید و هرگز عمق زندگی یا عشق را نکاوید؛ او همواره فریبنده بود ولی هیچ‌گاه عمیق نبود. نیرومندترین احساسی که داشت دلبستگیش به لورنتسو بود. روزی که جولیانو در کلیسا کشته شد پولیتسیانو در کنار حامی خود بود و با چفت و بست کردن درهای خزانة کلیسا به روی توطئه‌گران او را نجات داد. هنگامی که لورنتسو از سفر پرخطرش به ناپل بازگشت پولیتسیانو با سرودن شعرهایی که از شدت علاقه و تعلق خاطر تقریباً جنبة رسوایی به خود گرفته بود از او استقبال کرد. لورنتسو که درگذشت پولیتسیانو به نحو تسلی‌ناپذیری مویه سرداد؛ سپس آهسته آهسته رو به تحلیل رفت و دو سال بعد مثل پیکو در همان سال سرنوشت‌سازی که پای فرانسویان به ایتالیا باز شد بدرود حیات گفت.

معماری و مجسمه‌سازی: عصر وروکیو

لورنتسو سنت حمایت از هنر خاندان مدیچی را مشتاقانه ادامه داد. والوری هم‌عصر لورنتسو چنین نوشته است: «او بقایای همة آثار باستانی را چنان تحسین می‌کرد که هیچ چیز دیگری نمی‌توانست به آن اندازه او را خشنود کند. آنان که می‌خواستند به او خدمتی کنند عادت کرده بودند که از هر گوشة دنیا مدال سکه ... مجسمه مجسمة نیم‌تنه و چیزهای دیگری را برایش جمع‌آوری کنند که مهر روم یا یونان باستان را داشته باشد.» لورنتسو مجموعة آثار معماری و مجسمه‌های خویش را با اشیایی که از کوزیمو و پیرو به جای مانده بود در باغی بین کاخ مدیچی و دیر سان مارکو جای داد و دیدن آنها را برای همة دانشوران و علاقه‌مندان معتبر آزاد اعلام کرد. به دانشجویانی که پشتکار و استعدادی از خود نشان می‌دادند- میکلانژ جوان یکی از آنان بود- کمک‌هزینه‌ای برای گذران زندگی می‌پرداخت و به کسانی که لیاقت خاصی ابراز می‌داشتند پاداش می‌داد. وازاری می‌گوید: «این نکته بسیار قابل توجه است که همة کسانی که در باغ‌های مدیچی به مطالعه می‌پرداختند و مورد لطف لورنتسو بودند همگی هنرمندانی برجسته شدند. این مسئله را فقط باید به نیروی داوری و تشخیص این مرد بزرگ و هنرپرور نسبت داد ... که نه تنها قادر بود افراد برجسته‌ای را که نبوغی داشتند بشناسد بلکه میل و توانایی آن را داشت که به آنان پاداش هم بدهد.»

مهم‌ترین رویداد حکومت لورنتسو از جنبة هنری انتشار (۱۴۸۶) رسالة «معماری» اثر ویتروویوس (قرن اول ق م) بود که حدود هفتاد سال پیش از آن تاریخ در دیر سن-گال به وسیلة پودجو کشف شده بود. لورنتسو کاملا مجذوب این اثر خشک کلاسیک شد و برای گسترش سبک معماری دوران امپراطوری روم از نفوذ خویش استفاده کرد. شاید او در این مورد به همان اندازه که سودمند بود زیان هم رساند زیرا رشد و تکامل اشکال بومی را که به نحو ثمربخشی در ادبیات احیا شده بودند در معماری از رونق انداخت. اما او روح بخشنده‌ای داشت. در اثر تشویق‌ها و در بسیاری موارد در نتیجة کمک‌های مالی او فلورانس اکنون با بناهای پرشکوه ملی و خانه‌های شخصی زینت یافته بود. وی ساختمان کلیسای سان لورنتسو و بنای دیری در فیزوله را تکمیل کرد و به جولیانو دا سانگالو مأموریت داد تا بنای دیری را در خارج از دروازة سانگالو که نام هنرمند نیز از آن گرفته شده طرحریزی کند. جولیانو برای لورنتسو در پودجود آ کایانو ویلایی چنان زیبا ساخت که وقتی فردیناند پادشاه ناپل از او خواست تا معماری معرفی کند لورنتسو جولیانو را به او توصیه کرد. اینکه هنرمندان تا چه حد لورنتسو را دوست می‌داشتند از عمل سخاوتمندانة جولیانو پیداست فردیناند مجسمة نیم‌تنة هادریانوس (امپراطور) مجسمة «کوپیدو خفته» و مجسمه‌های قدیمی دیگری به او بخشیده بود و او همه را به لورنتسو اهدا کرد. لورنتسو این مجسمه‌ها را به مجموعه‌ای که خود در باغ گردآورده بود و بعداً هستة اصلی مجسمه‌های تالار اوفیتسی را تشکیل داد افزود.

سایر ثروتمندان فلورانس نیز در ساختن محل‌های سکونت مجلل با لورنتسو به رقابت پرداختند و حتی برخی از او پیشی گرفتند. در حدود سال ۱۴۸۹ بندتو دا مایانو برای فیلیپو ستروتتسی مهین به پیروی از سبک معماری «توسکانی» که برونللسکی در کاخ پیتی به کار برده بود کاخی در نهایت زیبایی و تکامل ساخت- در این سبک نمای ساختمان «روستایی» و ناهنجار با سنگ‌های بزرگ و نتراشیده و درون آن مجلل و آراسته به تزیینات فراوان بود. ساختمان این کاخ با تعیین وقت دقیق از روی طالع‌بینی با برگزاری مراسم مذهبی در چند کلیسا و توزیع صدقه و استمالت از فقرا آغاز شد. پس از مرگ بندتو (۱۴۹۷) سیمونه پولایوئولو1 ساختمان کاخ را به پایان رسانید و قرنیز

زیبایی نیز که نمونه‌اش را در رم دیده بود به آن اضافه کرد. از روی بخاری‌های باشکوه و آراسته به سرستون‌های عظیم مرمرین که بر پایه‌های تراشیده‌شده به شکل گل و بوته با برجسته‌کاری‌های ظریف استوار است می‌توان دریافت که درون بناهای بظاهر چون زندان تا چه حد زیبا و شکوهمند بوده است. در همین اثنا شورای شهر فلورانس نیز به کار نوسازی جایگاه زیبا و بی‌همتای خویش کاخ وکیو ادامه می‌داد.

بسیاری از معماران خود مجسمه‌ساز هم بودند زیرا مجسمه‌سازی در تزیینات معماری کنده‌کاری قرنیزها گچ‌بری دور سقف ساختن ستون‌ها و سرستون‌های دیواری چهارچوب درها قطعات بخاری برجسته‌کاری دیواری محراب‌ها جایگاه همسرایان وعظ و حوض‌های تعمید کلیساها نقش مهمی داشت. جولیانو دا مایانو صندلی‌های خزانة کلیسای جامع و دیری در فیزوله را حجاری کرد. برادرش بندتو صنعت منبت‌کاری و خاتم‌کاری را تکامل بخشید و در آن چنان شهرت یافت که ماتیاس کوروینوس پادشاه مجارستان به او سفارش ساخت دو صندوق داد و او را به دربار خود دعوت کرد. بندتو دعوت را پذیرفت و ترتیبی داد که صندوق‌هایی را که ساخته بود پس از رفتن خود او به آنجا بفرستند؛ وقتی این صندوق‌ها به بوداپست رسید و آنها را در حضور شاه باز کردند چون چسب خاتم‌ها براثر رطوبت دریا باز شده بود خاتم‌ها از جا کنده شد و افتاد؛ بندتو گرچه خاتم‌ها را باردیگر با موفقیت در جای خود قرار داد از خاتم‌کاری دلسرد شد و از آن پس زندگی خود را وقف مجسمه‌سازی کرد. در میان مجسمه‌های مریم کمتر مجسمه‌ای است که از نظر زیبایی به پای پیکر «مریم تاج‌دار» او برسد؛ کمتر مجسمة نیم‌تنه‌ای است که از مجسمة نیم‌تنة «فیلیپو ستروتتسی» را که با صداقت و واقع‌پردازی ساخته شده بهتر باشد؛ کمتر مقبره‌ای به زیبایی مقبره‌ای است که وی برای همان ستروتتسی در کلیسای سانتاماریا نوولا ساخته است؛ هیچ سکوی وعظی به ظرافت سکویی نیست که او در کلیسای سانتا کروچه تراشیده است و کمتر محرابی است که به اندازة محراب سانتافینای او در کلیسای شهر سان جیمینیانو به مرز کمال رسیده باشد.

مجسمه‌سازی و معماری معمولا هنری موروثی در میان خانواده‌ها بود- خانواده‌های دلاروبیا سانگالو روسلینو و پولایوئولو آنتونیو پولایوئولو عموی سیمونه در کارگاه زرگری پدرش یاکوپو دقت و ظرافت طراحی را آموخت. ساخته‌های مفرغی نقره و طلای آنتونیو او را چلینی زمانة خویش و محبوب لورنتسو کلیسا شورای شهر فلورانس و اصناف این شهر ساخت. از آنجا که آنتونیو می‌دانست چنین اشیای ناچیزی بندرت می‌توانند نام سازندة خود را زنده بدارند و از آنجا که او هم مانند همة هنرمندان عصر رنسانس در پی شهرت ابدی بود به مجسمه‌سازی روی آورد و دو پیکر مفرغی زیبا از هرکول ریخت که از نظر صلابت و قدرت همتراز «اسیران» میکلانژ و از نظر آشکار ساختن حالت درد و رنج با «لائوکوئون»1 برابری می‌کرد. پس از آنکه به نقاشی روی آورد داستان هرکول را در سه تابلو دیواری در کاخ مدیچی تصویر کرد. در تصویر «آپولون و دافنه» با بوتیچلی به رقابت برخاست و سپس در یاوه‌پردازی ده‌ها هنرمند دیگر سهیم شد و تابلویی کشید که نشان می‌داد قدیس سباستیانوس با چه خون‌سردی تیرهایی را که توسط کمانداران بی‌شتاب بر تن سالم او پرتاب می‌شد تحمل می‌کند. آنتونیو در آخرین سال‌های عمر خود باردیگر به مجسمه‌سازی روی آورد و دو مجسمة عالی از سیکستوس چهارم و اینوکنتیوس هشتم برای قبر آنها در کلیسای قدیم سان پیترو در رم ساخت. این مجسمه‌ها نیز با نیروی قلم‌زنی و دقت کالبدشناسانه پیشقراول آثار میکلانژ بودند.

مینو دا فیزوله هنرمندی چندان پرجوش و خروش نبود که بتواند در چندین رشته فعالیت داشته باشد. وی به همین قناعت کرد که نزد دزیدریو دا ستینیانو هنر مجسمه‌سازی بیاموزد و پس از مرگ استادش سنت ظرافت و لطافت هنری او را دنبال کند. اگر گفتة وازاری را باور کنیم مرگ زودرس دزیدریو چنان مینو را آشفته و ناراحت کرد که در فلورانس دیگر احساس شادی نمی‌کرد و به جستجوی مناظر تازه‌ای در رم پرداخت. در این شهر با ایجاد سه شاهکار هنری برای خود شهرتی به دست آورد: مقبره‌های فرانچسکو تورنابوئونی و پاپ پاولوس دوم و پرستشگاه مرمرینی برای کاردینال د ستوتویل. پس از آنکه اعتماد به نفس و توانایی مالی خود را بازیافت به فلورانس بازگشت و کلیساهای سانت آمبروجو و سانتاکروچه و همچنین تعمیدگاه را با محراب‌های مجللی آراست. در کلیسای بزرگ زادگاه خویش فیزوله آرامگاه مزینی برای اسقف سالوتاتی به سبک کلاسیک بنا کرد و در دیر فیزوله برای بنیان‌گذار آن کنت اوگو آرامگاه مشابهی ساخت که از نظر تزیینات ساده‌تر بود. کلیسای جامع شهر پراتو به داشتن سکوی وعظی ساختة او به خود می‌بالد و چندین موزه هرکدام یک یا چند مجسمه نیم‌تنه از آثار او را به نمایش گذارده‌اند که متعلق به شخصیت‌های حامی او می‌باشند. چهرة این اشخاص به گونه‌ای تملق‌آمیز تراشیده نشده است بلکه همان گونه که بوده‌اند تجسم یافته‌اند: چهرة نیکولو ستروتتسی که چنان متورم است که گویی دچار مرض گوشک است؛ اندام نحیف پیرو نقرسی؛ سر ظریف دیتیسالو نرونی؛ نقش برجسته و زیبای جوانی مارکوس آورلیوس؛ مجسمه نیم‌تنة باشکوه یحیای تعمیددهنده در کودکی و چند نقش زیبا و برجستة مریم عذرا با کودک. تقریباً همة این پیکرها از لطافت زنانه‌ای برخوردارند که مینو از دزیدریو آموخته بود. ... مجسمه‌های او دل‌انگیزند. اما جذاب یا عمیق نیستند و مثل مجسمه‌های آنتونیو پولایوئولو یا آنتونیو روسلینو علاقة بیننده را به خود برنمی‌انگیزند. مینو به دزیدریو بیش از حد مهر می‌ورزید و نمی‌توانست به شیوه و نمونة کارهای او پشت کند و در بی‌اعتنایی بیرحمانة طبیعت واقعیات مهم زندگی را بکاود.

وروکیو (چشم حقیقی) آن قدر شهامت داشت که حقیقت‌بین باشد. او دو مجسمه از بزرگترین مجسمه‌های زمان خویش را خلق کرد. آندرئا دی میکله چونه (نام واقعی وروکیو) زرگر مجسمه‌ساز ناقوس‌ریز نقاش عالم هندسه و موسیقیدان بود. علت عمدة شهرت او در نقاشی این است که نقاشی را به لئوناردو لورنتسو دی کردی و پروجینو یاد داد و در آنها تأثیر گذاشت؛ اما بیشتر نقاشی‌های خود او خشک و بیروحند. در میان آثار نقاشی دوران رنسانس کمتر تابلویی است که بیشتر از تابلوهای معروف تعمید مسیح او ناخوشایند باشد. یحیای تعمیددهنده در این تابلو پیرایشگری افسرده است؛ مسیح که باید سی ساله باشد به پیرمردی می‌ماند و دو فرشتة سمت چپ حالت زنانة ملال‌آوری دارند حتی آن یکی که طبق روایات به لئوناردو منتسب است. اما اثر دیگر او تابلوی طوبیاس و سه فرشته عالی است. فرشتة وسط تابلو بوضوح یادآور لطف و حال و هوای آثار بوتیچلی است و طوبیاس جوان چنان زیباست که ناگزیریم یا آن را به لئوناردو نسبت دهیم یا اعتراف کنیم که داوینچی در سبک‌های تصویری خود بیشتر از آنچه که ما می‌پنداشتیم از وروکیو تأثیر گرفته است. طرح چهرة زنی در کلیسای مسیح در آکسفورد نیز باردیگر نمایانگر حالات لطیف ابهام‌آمیز و افسردة زن‌های لئوناردو است؛ و مناظر تیرة نقاشی‌های وروکیو کیفیت صخره‌های تیره و جویبارهای اسرارآمیز شاهکارهای رؤیایی لئوناردو را از پیش در خود دارند.

احتمالاً این روایت وازاری بیشتر یک افسانه است که وقتی وروکیو فرشته‌ای را که لئوناردو در تابلو تعمید مسیح کشیده بود دید «تصمیم گرفت دیگر هرگز به قلم‌مو دست نزند زیرا لئوناردو با وجود جوانی در نقاشی بمراتب از او پیشی گرفته بود.» اما با آنکه وروکیو پس از تصویر تابلو تعمید مسیح به نقاشی ادامه داد حقیقت این است که بیشتر سال‌های ایام پختگی خود را وقف مجسمه‌سازی کرد. مدتی با دوناتلو و آنتونیو پولایوئولو کار کرد از هر یک از آنها چیزی آموخت و سپس سبک خشن و خشک واقع‌پردازانة خود را به وجود آورد. با ساختن مجسمه نیم‌تنة لورنتسو از گل مجسمه‌سازی با آن بینی و زلف چتری و پیشانی نگران زندگیش را به مخاطره انداخت. با اینهمه لورنتسو باشکوه از دو نقش برجستة مفرغی اسکندر و داریوش که وروکیو برای او ساخته بود چنان خشنود شد که آنها را برای ماتیاس کورونیوس پادشاه مجارستان فرستاد و خود وروکیو را برای ساختن مقبره‌ای برای پدرش پیرو و داییش جووانی در کلیسای سان لورنتسو به کار گماشت (۱۴۷۲). وروکیو تابوتی از سنگ سماق تراشید و آن را با پایه‌های مفرغی و به شکل گل و بوته‌های مجلل آراست. چهار سال بعد مجسمة داوود جوان را که با غرور و آرام در کنار سربریدة جالوت ایستاده است از مفرغ ریخت. این مجسمه چنان مورد پسند شورای شهر فلورانس واقع شد که آن را برفراز آستانة پله‌های اصلی کاخ وروکیو جای دادند. در همان سال مجسمه دیگر او پسر دولفین به دست را پذیرفت و آن را بر دهانة فوارة حیاط کاخ نصب کرد. وروکیو در اوج قدرت برای طاقچه‌ای در بیرون اورسان میکله مجسمه مسیح و تومای شکاک1 را طرحریزی کرد و با مفرغ ریخت (۱۴۸۳). در این مجسمه مسیح شخصیتی است با ابهت و اصالت آسمانی؛ و توما با ترحمی آشکار تصویر شده دست‌هایش با چنان کمالی پرداخت شده‌اند که بندرت در مجسمه‌سازی تالی دارد رداها شاهکاری در هنر مجسمه‌سازی‌اند و مجسمه بر روی هم واقعیتی زنده و متحرک دارد.

برتری وروکیو در کارهای مفرغی آن چنان مسلم بود که سنای ونیز از او دعوت کرد (۱۴۷۹) به ونیز برود و مجسمه‌ای از بارتولومئو کولئونی کوندوتیره‌ای که برای این کشور جزیره‌ای پیروزی‌های فراوان کسب کرده بود بسازد. آندرئا به آنجا رفت قالب پیکر اسب را ساخت و ضمن آنکه خود را برای ریخته‌گری آن با مفرغ آماده می‌کرد اطلاع یافت که سنای ونیز در این اندیشه است که مأموریت او را به ساختن مجسمة اسب محدود کند و ساختن مجسمة خود سردار را به ولانو اهل پادوا بسپارد. به گفتة وازاری آندرئا سرو پاهای قالب اسب را شکست و با خشم به فلورانس بازگشت. سنای ونیز به او اخطار کرد که اگر دوباره به خاک ونیز پای بگذارد جداً سرش را از دست خواهد داد. آندرئا پاسخ داد که توقع نداشته باشند که او به آنجا بازگردد زیرا سناتوران به اندازة مجسمه‌سازان مهارت به هم پیوستن سرهای شکسته را ندارند. سنای ونیز این بار با دید بهتر به موضوع اندیشید و تصمیم گرفت تمام کار را به او بسپارد و برای بازگرداندن و ترغیب او اعلام داشت که دو برابر اجرت پیشین را خواهد پرداخت. وروکیو قالب پیکر اسب را تعمیر کرد و آن را با موفقیت از مفرغ ریخت. اما هنگام ریخته‌گری گرما زده شد سرما خورد و چند روز بعد در سن پنجاه و شش سالگی درگذشت (۱۴۸۸). در آخرین ساعات عمر صلیب زمختی برابرش نهادند؛ وروکیو از حاضران خواهش کرد آن صلیب را بردارند و به جایش صلیبی از ساخته‌های دوناتلو بگذارند تا او همانند ایام زندگانیش در حضور اشیای زیبا جان بسپارد.

آلساندرو لئوپاردی مجسمه‌ساز ونیزی آن مجسمة بزرگ را با چنان سبک جانداری کامل کرد و در ایجاد حالت تسلط و فرمان‌روایی چنان مهارتی به کار برد که کولئونی از مرگ وروکیو چیزی از دست نداد. این مجسمه در کامپو دی سان تسانیپولو- میدان یوحنا و بولس حواری- نصب شد (۱۴۹۶) و تا به امروز همچنان به عنوان غرورآمیزترین و نفیسترین پیکر سوار بازمانده از دوران رنسانس در حال خرامیدن است.

نقاشی: گیرلاندایو

کارگاه نقاشی پررونق وروکیو نمونه‌ای از کارگاه‌های هنری فلورانس عصر رنسانس بود- همة فعالیت‌های هنری در یک کارگاه و گاه در یک هنرمند یکجا جمع بود؛ چه بسا در یک بوتگا (کارگاه) ممکن بود هنرمندی کلیسا یا کاخی را طرح بریزد دیگری مجسمه‌ای را بتراشد یا بریزد سومی تابلویی را ترسیم یا رنگ‌آمیزی کند این نگین‌های الماس بتراشد یا بنشاند آن به کنده‌کاری و خاتم‌کاری عاج یا چوب یا گداختن و کوبیدن فلز یا ساختن تخت‌روان و پرچم برای استفاده در جشنواره‌ها بپردازد- مردانی چون وروکیو لئوناردو یا میکلانژ با همة این هنرها آشنایی داشتند. فلورانس از این کارگاه‌ها بسیار داشت و هنرجویان در خیابان‌های شهر آزاد و بی‌قید راه می‌افتادند یا چون کولی‌ها اطاق‌نشینی می‌کردند یا مردان ثروتمندی می‌شدند و چون ارواحی ملهم نزد پاپ‌ها و شاهزادگان ارزشی بیرون از قیاس و- مانند چلینی- ورای قانون می‌یافتند. در فلورانس بیش از هر جای دیگر جز آتن به هنر و هنرمند اهمیت داده می‌شد دربارة آنان سخن گفته می‌شد و به خاطرشان مبارزه درمی‌گرفت و همچنانکه ما امروز از ستارگان و بازیگران سینما سخن می‌گوییم دربارة آنها لطیفه‌ها نقل می‌شد. در فلورانس دورة رنسانس بود که واژة جنیو (نابغه) مفهوم رمانتیکش را به معنای انسانی ملهم از روحی الاهی که در او مأوا کرده است (مأخوذ از گنیوس لاتینی) پیدا کرد.

شایان توجه است که کارگاه وروکیو هیچ مجسمه‌ساز بزرگی که تعالی هنری استاد را (به استثنای یک جنبه از هنر لئوناردو) ادامه دهد بیرون نداد اما دو نقاش بلندپایه- لئوناردو و پروجینو- و نیز نقاشی دون‌پایه‌تر از این دو اما به هر حال پرمایه به نام لورنتسو دی کردی پرورد. نقاشی اندک‌اندک جای مجسمه‌سازی را به عنوان یک هنر مورد پسند همگان می‌گرفت. احتمالاً این نکته که نقاشان از تابلوهای نقاش دیواری از بین‌رفتة روزگاران کهن تعلیم نگرفته و با آنها آشنا نشده بودند به نفع آنان تمام شده بود. آنها می‌دانستند که مردانی چون آپلس و پروتوگنس وجود داشته‌اند اما فقط معدودی از آنها بقایای نقاشی‌های کهن را حتی در اسکندریه یا پومپئی دیده بودند. در نقاشی‌های فلورانس اثری از احیای نقاشی‌های کهن نبود و ادامة هنر قرون وسطی همراه با رنسانس کاملا به چشم می‌خورد: خط ارتباطی از بیزانس به دوتچو جوتو و فرا آنجلیکو و از آنها به لئوناردو رافائل و تیسین پیچاپیچ اما روشن بود. بنابراین نقاشان به خلاف مجسمه‌سازان ناگزیر بودند از طریق آزمایش و خطا پیش بروند و تکنیک و

سبک ویژة خویش را بیابند؛ استفاده از قوة ابتکار و تجربه بر آنها تحمیل شد. آنان با مشقات زیاد در جزئیات کالبدشناسی انسانی حیوانی و گیاهی به تحقیق پرداختند؛ شکل‌های مدور سه‌گوش و سایر طرح‌های ترکیبی را تجربه کردند و برای اینکه به زمینة تصاویر خود عمق و به پیکرها جان ببخشند شگردهای ژرفانمایی و شیوه‌های ایجاد سایه و روشن را کاویدند؛ خیابان‌های شهر را در جستجوی حواریان مسیح و مریم‌های باکره گشتند و از روی نمونه‌های پوشیده یا عریان طرح‌هایی کشیدند؛ از فرسکو به نقاشی آب‌رنگ و دوباره به فرسکو روی آوردند و اسلوب‌های جدید نقاشی رنگ‌روغن را که به وسیلة روگیر وان در وایدن و آنتونلو دا مسینا به شمال ایتالیا آورده شده بود در پیش گرفتند. همچنانکه مهارت و شجاعت‌شان توسعه می‌یافت تعداد هواخواهان‌شان در میان مردم عادی بیشتر می‌شد روایت‌های اساطیر باستانی و زیبایی شرک‌آمیز تن انسان را بر موضوعات دینی افزودند. آنها طبیعت را به کارگاه‌های خویش کشاندند یا خویشتن را به دست طبیعت سپردند؛ به گمان آنها هیچ چیز از جنبه‌های انسانی یا طبیعی با هنر بیگانه نبود و هیچ چهرة زشتی نبود که هنر نتواند اهمیت درونی و روشنگرانه‌اش را نمایان سازد. آنان دنیا را در آثار خویش منعکس ساختند؛ و زمانی که جنگ و سیاست ایتالیا را به زندان و ویرانه‌ای مبدل ساخته بود نقاشان خط و رنگ زندگی و شور رنسانس را باقی گذاشتند.

مردان با استعدادی که با این گونه مطالعات پرورش یافته بودند و سنت غنی‌تری از شیوه‌ها و مواد کار و موضوعات به ارث برده بودند اکنون بهتر از نوابغی که یک قرن پیش از آن آثاری از خود به جا گذاشته بودند نقاشی می‌کردند. وازاری با بیمهری می‌گوید که بنوتتسو گوتتسولی «هنرمند فوق‌العاده‌ای نبود ... اما با پشتکار زیاد از همة نقاشان دیگر عصر خود پیشی گرفت زیرا بالاخره در میان آثار نقاشی فراوانش ناچار چند اثر هم خوب از آب درمی‌آمد.» وی کارش را با شاگردی نزد فراآنجلیکو آغاز کرد و به عنوان دستیار او به رم و اورویتو رفت. پیرو نقرسی او را به فلورانس خواند و از وی دعوت کرد تا روی دیوارهای نمازخانة کاخ مدیچی شرح سفر مجوسان از شرق به بیت‌لحم را تصویر کند. این فرسکوها که شاهکار بنوتتسو به شمار می‌آیند حرکت دسته‌جمعی پرطنطنه و در عین حال جاندار شاهان و شهسواران را با رداهای فاخر همراه ملازمان خدمتکاران فرشتگان شکارچیان دانشوران غلامان اسبان پلنگان سگان و شش تن از افراد خاندان مدیچی- و خود بنوتتسو که محیلانه در میان جمعیت جای گرفته است- در برابر زمینه و منظره‌ای زیبا و شگفت‌انگیز نمایش می‌دهند. بنوتتسو سرخوش از این کامیابی به سان جیمینیانو رفت و محل دستة همسرایان کلیسای قدیس آوگوستینوس را با هفده صحنه از زندگی خود قدیس بیاراست. در کامپوسانتو در پیزا طی شانزده سال کار بیست و یک صفحه از کتاب عهد قدیم را از داستان حضرت آدم تا داستان ملکة سبا بر دیوارهای پهن آن ترسیم کرد. بعضی از آنها مانند تابلو برج بابل از فرسکوهای برجستة رنسانس به شمار می‌آیند. شتاب‌زدگی مشتاقانه شکوه نقاشی بنوتتسو را کاهش داد؛ از این پس با بی‌حوصلگی کار می‌کرد بسیاری از چهره‌ها را به نحو ملال‌آوری یکنواخت می‌ساخت و تابلوها را آکنده از اشخاص گوناگون و جزئیات درهم می‌کرد؛ اما در وجود او خون و نشاط زندگی موج می‌زد چشم‌اندازهای سرزنده و هیبت غرورآمیز بزرگان را دوست می‌داشت و شکوه رنگ‌آمیزی و شور و خلاقیتش نقص خطوط و طراحی او را تا حدی از یاد می‌برد.

قدرت ملایم فراآنجلیکو به آلسو بالدووینتی و کوزیمو روزلی و از طریق آلسو به یکی از نقاشان برجستة رنسانس- دومنیکو گیرلاندایو- انتقال یافت. پدر گیرلاندایو زرگری بود که لقب «گیرلاندایو» را از تاج‌های گل (گارلاند) طلایی و نقره‌ای که برای سرهای زیبای فلورانس متداول ساخت گرفته بود. دومنیکو نزد پدر خود و بالدووینتی با شور و حرارت به آموزش هنر پرداخت؛ ساعات بسیاری را در برابر فرسکوهای دیواری مازاتچو در کارمینه سپری کرد؛ با تمرین‌های خستگی‌ناپذیر شگردهای اصل ژرفانمایی خطوط کوتاه و طرح و ترکیب را آموخت؛ وازاری می‌گوید که او با یک نگاه زودگذر می‌توانست «تصویر هرکسی را که از برابر کارگاهش می‌گذشت با شباهت شگفت‌انگیزی ترسیم کند.» هنوز بیست و یک ساله بود که سفارش تصویر داستان زندگی سانتافینا را در نمازخانة‌اش در کلیسای بزرگ شهر سان جیمینیانو به او دادند. گیرلاندایو در سی و یک سالگی (۱۴۸۰) با کشیدن چهار فرسکو در کلیسای اونییسانتی و سفره‌خانة آن در شهر فلورانس به دریافت لقب استاد نایل آمد. این نقش‌ها عبارتند از: قدیس هیرونوموس پایین آوردن مسیح از صلیب تصویر حضرت مریم مهربان (شامل چهرة اعطاکنندة هزینة تابلو آمریگو وسپوتچی) و شام آخر که لئوناردو از پاره‌ای از نکات آن سود جسته است.

گیرلاندایو که توسط پاپ سیکستوس چهارم به رم فراخوانده شد در نمازخانة سیستین تابلو مسیح پطرس و آندریاس را فرامی‌خواند را تصویر کرد. این تابلو بویژه از نظر زمینه کوه‌ها دریا و آسمان زیباست. دومنیکو هنگام اقامت در رم طاق‌ها گرمابه‌ها ستون‌ها آبراهه‌ها و آمفی‌تئاترهای این شهر باستانی را بررسی و ترسیم کرد و بی‌آنکه نیازی به خط‌کش یا پرگار داشته باشد با چشمان ورزیدة خود با یک نگاه تناسب دقیق آنها را اندازه می‌گرفت. فرانچسکوتورنابوئونی بازرگان فلورانسی در رم که در مرگ همسرش سوگواری می‌کرد دومنیکو را به استخدام خود درآورد تا به یادبود همسرش فرسکوهایی بر دیوارهای کلیسای سانتاماریا سوپرامینروا نقاشی کند و دومنیکو در این کار چنان استادی از خود نشان داد که تورنابوئونی او را با پول هنگفت و نامه‌ای در ستایش هنر متعالیش به فلورانس بازگرداند. شورای شهر فلورانس فوراً او را مأمور تزیین سالا دل اورولوجو در کاخ خود کرد. چهار سال بعدی (۱۴۸۱-۱۴۸۵) را صرف ترسیم صحنه‌هایی از زندگی قدیس فرانسیس در نمازخانة ساستی در کلیسای سانتاترینیتا کرد. همة شکوفایی هنر نقاش جز استفاده از روغن در این فرسکو به چشم می‌خورد: هماهنگی در ترکیب خطوط دقیق درجه‌بندی نور رعایت اصول ژرفانمایی چهره‌نگاری واقع‌پردازانه (از لورنتسو پولیتسیانو پولچی پالاستروتتسی فرانچسکوساستی) و در عین حال رعایت معنویت و پارسایی سبک و سنت آنجلیکو در نقاشی. از کمال تقریبی تابلو ستایش شبانان او تا تخیل عمیق‌تر و زیبایی و ظرافت آثار لئوناردو و رافائل تنها یک گام فاصله بود.

جووانی تورنابوئونی رئیس بانک مدیچی در رم در سال ۱۴۸۵ مبلغ هزار و دویست دوکاتو (۳۰ هزار دلار) برای نقاشی نمازخانة‌ای در کلیسای سانتا ماریا نوولا به گیرلاندایو پیشنهاد کرد و وعده داد که اگر کار رضایت کامل او را جلب کند دویست دوکاتو دیگر نیز بپردازد. گیرلاندایو به یاری گروهی از شاگردانش از جمله میکلانژ بیشتر اوقات پنج سال بعدی را وقف این فرصت متعالی در زندگی هنریش کرد روی سقف نمازخانة تصویر نویسندگان اناجیل چهارگانه؛ روی دیوارهای آن تصاویر قدیس فرانسیس پطرس شهید یحیای تعمیددهنده و صحنه‌هایی از زندگی مریم و عیسی را از «عید بشارت» تا مراسم باشکوه حضرت مریم عذرا کشید. در اینجا نیز یک باردیگر چهرة چند تن از معاصرانش را شادمانه گنجانید: چهرة باشکوه لودوویکا تورنابوئونی با وقاری برازندة ملکه‌ها زیبایی عالم‌گیر جینروا د بنچی همچنین چهرة دانشورانی مثل فیچینو پولیتسیانو لاندینو و تصویر نقاشانی چون بالدووینتی مایناردی و خود گیرلاندایو. وقتی در سال ۱۴۹۰ نمازخانه به روی عموم مردم گشایش یافت همة شخصیت‌ها و ادیبان فلورانس برای بررسی نقاشی‌ها به کلیسا روی آوردند. وصف چهره‌های واقع‌پردازانه زبانزد مردم شهر بود و تورنابوئونی رضایت کامل خود را از کار گیرلاندایو اظهار داشت اما چون در آن هنگام از لحاظ مالی در تنگنا بود از دومنیکو خواهش کرد تا از دریافت دویست دوکاتو اضافی چشم‌پوشد نقاش پاسخ داد که رضایت مشوق او برایش بیش از زر ارزش دارد.

گیرلاندایو شخصیتی دوست‌داشتنی بود. برادرانش آن قدر احترامش می‌گذاشتند که یکی از آنها به نام داوید نزدیک بود راهبی را که برای دومنیکو و دستیارانش غذایی خارج از شأن نبوغ برادرش آورده بود با قطعه نان ماندة و خشکی به قتل برساند. گیرلاندایو درهای کارگاهش را به روی تمام کسانی که می‌خواستند در آنجا کار یا مطالعه کنند گشود و آن را به صورت مکتب واقعی هنر درآورد. هر نوع سفارشی را چه کوچک و چه بزرگ می‌پذیرفت و معتقد بود که هیچ‌کدام را نباید پس زد؛ مسئولیت ادارة امور مالی و خانوادگی‌ش را به داوید سپرد و می‌گفت تا روی دیوارهای سراسر فلورانس نقاشی نکند راضی نخواهد شد. تابلوهای زیادی می‌کشید که بیشترشان از لحاظ هنری در سطحی متوسط بودند اما گاهی به طور اتفاقی آثار بس زیبایی نیز می‌آفرید مثل تابلو دل‌انگیز موزة لوور به نام پدربزرگ با آن بینی پیازی‌شکل و تابلو زیبای چهرة یک زن در مجموعة هنری مورگن نیویورک؛ تابلوهای مملو از شخصیت و ویژگی‌هایی که سال به سال بر چهرة آدمی نقش می‌بندد. منتقدان بزرگی که دانش و شهرتی بی‌چون و چرا دارند ارزش هنری چندانی برای او قایل نیستند این حقیقتی است که او در طراحی بیش از رنگ‌آمیزی مهارت داشت با شتاب بیش از حد نقاشی می‌کرد و تابلوهایش را از ریزه‌کاری‌های نامربوط می‌آنباشت و پس از تجربه‌های بالدووینتی در نقاشی رنگ‌روغن شاید با ترجیح دادن نقاشی آب‌رنگ گامی به عقب نهاد؛ با اینهمه سطح تکنیک بارورشدة هنر خویش را به بالاترین حد ممکن در کشور خود و نیز در عصر خویش ارتقا داد و گنجینه‌هایی برای فلورانس و دنیا از خود به ارث گذاشت که متنفذین هنری در برابرشان سرتکریم فرود می‌آورند.

بوتیچلی

تنها یک فلورانسی در آن نسل بر او برتری جست. ساندرو بوتیچلی چنان با گیرلاندایو متفاوت بود که خیال اثیری با واقعیات مادی. پدر آلساندرو ماریانو فیلیپیی که نتوانست به فرزندش بفهماند که زندگی بدون آموزش خواندن و نوشتن و ریاضیات امکان‌پذیر نیست او را به شاگردی نزد زرگری به نام بوتیچلی فرستاد نام این زرگر در نتیجة محبت شاگرد یا هوس تاریخ به ساندرو تعلق گرفت و برای همیشه با نام ساندرو درهم آمیخت. این جوان در شانزده سالگی از این کارگاه به کارگاه فرافیلیپو لیپی رفت. لیپی به آن جوان بی‌قرار و تندخو علاقه‌مند شد. فیلیپینو فرزند فیلیپو بعدها تصویر ساندرو را به صورت مردی ترش‌رو با چشمانی فرورفته بینی برآمده دهان گوشتالود شهوت‌انگیز موی ژولیده کلاه ارغوانی بالاپوش سرخ و جوراب‌های سبز کشید. چه کسی می‌توانست تصور کند که چنین مردی چنان آثار خیال‌انگیز لطیفی را که در موزه‌ها برجای نهاده است نقاشی کند؟ شاید هر هنرمندی پیش از آنکه بتواند آثار کمال‌یافتة‌ای بیافریند ناگزیر است نفس‌پرست باشد؛ ناگزیر است تن انسان را به عنوان معیار و منشأ غایی احساس جمال‌شناسی بشناسد و به آن عشق بورزد. وازاری ساندرو را «مردی سرخوش» توصیف کرده که سربه‌سر همکاران هنرمند و همشهریان ساده‌دل خویش می‌گذاشته است. بی‌گمان او نیز مثل همة ما موجودی چندشخصیتی بوده است و به مقتضای اوضاع و احوال یکی از خویشتن‌های خود را آشکار می‌ساخت و شخصیت حقیقی خود را از سر وحشت چون رازی از دید دنیا پنهان نگاه می‌داشت.

بوتیچلی در ۱۴۶۵ کارگاه مستقلی برای خود تأسیس کرد و دیری نپایید که از خاندان مدیچی سفارش کار گرفت. تابلو یهودیت را ظاهراً برای لوکرتسیا تورنابوئونی مادر لورنتسو و تابلوهای مریم باشکوه و ستایش مجوسان را- که سرود ستایشی از سه نسل خانوادة مدیچی در قالب رنگ‌آمیزی است- برای شوهر او پیرو نقرسی کشید. بوتیچلی در تابلو حضرت مریم لورنتسو و جولیانو را به صورت پسران شانزده و دوازده ساله‌ای ترسیم کرده است که کتابی به دست دارند و مریم عذرا- که تصویر او از فرالیپی اقتباس شده است- سرود ستایش خویش را برآن می‌نویسد؛ در تابلو ستایش مجوسان کوزیمو بر پای مریم به زانو افتاده پیرو در سطح پایین‌تری در برابر آنها زانو بر زمین زده است و لورنتسو که اکنون هفده ساله است به نشانة اینکه دیگر به سن بلوغ رسیده است شمشیری به دست دارد.

لورنتسو و جولیانو پس از مرگ پیرو مانند پدر خویش به حمایت از بوتیچلی ادامه دادند. زیباترین تابلوهای نقاشی بوتیچلی تابلوهای او از چهرة جولیانو و معشوقة او سیمونتا وسپوتچی است. او همچنان تصویرهای مذهبی می‌کشید مانند تابلو پرقدرت قدیس آوگوستینوس در کلیسای اونییسانتی؛ اما در این ایام شاید تحت تأثیر محفل لورنتسو بیش از پیش به موضوع‌های غیر دینی و معمولاً موضوع‌های اساطیری کلاسیک و اندام‌های عریان گرایش یافت. وازاری گزارش می‌دهد که «بوتیچلی در خانه‌های بسیاری تصاویر زیادی از زنان عریان کشیده است» و او را به «نابسامانی‌های جدی در زندگیش» متهم می‌کند. اومانیست‌ها بوتیچلی را مدتی به پیروی از نوعی فلسفة اپیکوری کشانده بودند. ظاهراً به خاطر لورنتسو و جولیانو بود که او تابلو تولد ونوس را کشید (۱۴۸۰). زن باوقار عریانی که از گیسوان بافتة بور و بلند خود به عنوان تنها برگ انجیر1 موجود استفاده می‌کند از درون صدفی زرین در دریا برمی‌خیزد؛ از سمت راست فرشتگان بال‌دار باد او را به سمت ساحل فوت می‌کنند؛ در سمت چپ دختر زیبایی (سیمونتا؟) در جامة سپیدی از گل به آن الاهه خرقه‌ای پیشکش می‌کند تا بر دلربایی او بیفزاید. این تابلو شاهکار ظرافت است و در آن طرح و ترکیب رکن اصلی است و رنگ‌آمیزی در مرتبة فرعی قرار دارد؛ واقع‌پردازی نادیده انگاشته شده است؛ و همه چیز از طریق هماهنگی سیال خطوط متوجه انتقال تصویری خیال‌انگیز و لطیف شده است. بوتیچلی درونمایة این تابلو را از قطعه‌ای از شعر چرخ فلک پولیتسیانو گرفته است. موضوع تابلو غیرمذهبی دوم او نیز موسوم به مارس و ونوس از توصیفی در همان شعر مربوط به پیروزی‌های جولیانو در نیزه‌بازی و عشق اتخاذ شده است. در اینجا ونوس که شاید دوباره همان سیمونتا باشد لباس برتن دارد؛ و مارس نه به صورت جنگاوری خشن بلکه به هیبت جوانی با تن زیبا و بی‌عیب که می‌توان او را به اشتباه به جای آفرودیته گرفت خسته و خواب‌آلود تصویر شده است. و سرانجام در تابلو بهار بوتیچلی حال و هوای سرود ستایش‌آمیز لورنتسو خطاب به باکخوس (هرکه می‌خواهد خوش باشد گوباش!) را بیان کرده است. در اینجا زن مددکاری که در تابلو تولد بود با روپوش بلند و پاهای زیبایش دوباره ظاهر می‌شود؛ در سمت چپ تابلو جولیانو (؟) سیبی از درخت می‌چیند تا به یکی از سه زیبارویی که نیمه‌عریان در کنارش ایستاده‌اند بدهد؛ در سمت راست مرد شهوترانی دختری را که جامة‌ای از تور نازک به تن دارد گرفته است؛ سیمونتا محجوبانه بر این صحنه نظارت می‌کند و برفراز او در هوا کوپیدو تیرهای کاملا زاید خود را رها می‌سازد. در این سه تابلو نمادهای زیادی نهفته بود زیرا بوتیچلی به تمثیل علاقه داشت اما شاید بی‌آنکه خود متوجه باشد این تابلو نمایشگر پیروزی اومانیست‌ها در هنر هم بودند. کلیسا اکنون ناگزیر بود به مدت نیم قرن (۱۴۸۰-۱۵۳۴) تلاش کند تا تسلط خود را باردیگر بر موضوعات تصویری بازیابد. پاپ سیکستوس چهارم چنانکه گویی بخواهد در خلاف این روند حرکتی کرده باشد بوتیچلی را به رم فراخواند (۱۴۸۱) و به او مأموریت داد تا سه فرسکو در نمازخانة سیستین نقاشی کند. این تابلوها از جملة شاهکارهای بوتیچلی به شمار نمی‌روند؛ بوتیچلی در آن هنگام روحاً آمادگی پرداختن به مسائل دینی را نداشت. اما وقتی به فلورانس بازگشت (۱۴۸۵) متوجه شد که موعظه‌های ساوونارولا در شهر غوغایی به پا کرده است او نیز برای شنیدن موعظه‌ها رفت و سخت تحت تأثیر قرار گرفت. بوتیچلی همیشه در کنه وجود خود به مسائل دین معتقد و پایبند بود و آن شکاکیتی که از طریق لورنتسو پولچی و پولیتسیانو پیدا کرده بود در چاه پنهانی ایمان جوانیش ناپدید شده بود. اکنون ساوونارولا با موعظه‌های آتشین خود در نمازخانة سان مارکو مفاهیم شگفت‌انگیز همان ایمان را بر او و بر مردم فلورانس آشکار می‌کرد: خدا برای نجات بشر از گناه آدم و حوا گذاشته بود تا به او اهانت شود تازیانه بخورد و به صلیب کشیده شود؛ تنها آن کس که زندگیش با فضیلت آمیخته یا صادقانه توبه کرده است می‌تواند از شفاعت الاهی فیضی برگیرد و از دوزخ ابدی بگریزد. در همین هنگام بود که بوتیچلی کمدی الاهی دانته را مصور کرد دوباره هنر را به خدمت دین گرفت و یک بار دیگر داستان شگفت‌انگیز مریم و مسیح را بازگفت. برای کلیسای قدیس برنابا یک سلسله تصویر تاج‌گذاری مریم عذرا را با قدیسان گوناگون استادانه نقاشی کرد. مریم همچنان همان دختر مهربان و زیبارویی است که بوتیچلی در نگارخانة فرالیپی کشیده بود. اندکی بعد تابلو حضرت مریم و انار را کشید که در آن کروبیان سرودخوانان مریم را در میان گرفته‌اند و مسیح خردسال میوه‌ای را در دست گرفته که دانه‌های بیشمار آن نماد گسترش ایمان مسیحیت است. در سال ۱۴۹۰ حماسة «مادر خدا» را در دو تابلو عید بشارت و تاج‌گذاری تجدید کرد. اما اکنون باردیگر پا به سن گذارده بود و لطف و تازگی روشنگرانة هنرش را از دست داده بود.

در سال ۱۴۹۸ ساوونارولا را به دار آویختند و سوزاندند. بوتیچلی از این واقعه که شاخص‌ترین قتل دوران رنسانس بود وحشت‌زده شد. شاید اندکی پس از این فاجعه بود که تابلو پیچیده و نمادین بهتان را کشید. در این اثر بر زمینة طاق‌نماهای کلاسیک و دریای دوردست سه زن- «حیله» «فریب» «بهتان»- به رهبری مرد ژنده‌پوشی («حسد») موی قربانی عریانی را گرفته‌اند و او را به دادگاهی می‌کشانند که قاضی آن با گوش دراز الاغی به توصیة زنانی که نماد «بدگمانی» و «نادانی» هستند خود را برای تسلیم شدن به خشم و خون‌تشنگی جمعیت و محکوم کردن مردی که برزمین افتاده آماده می‌کند؛ در سمت چپ «پشیمانی» در جامة سیاه با اندوه به «حقیقت» عریان- همان ونوس بوتیچلی که باردیگر خود را با همان گیسوان پرپیچ و تابش پوشانده است- می‌نگرد. آیا از نظر بوتیچلی این قربانی نماد ساوونارولا نیست؟ شاید؛ هرچند لابد آن راهب از دیدن آن بدن‌های عریان یکه می‌خورد.

تابلو میلاد مسیح در گالری ملی لندن آخرین شاهکار بوتیچلی است. این تابلو درهم اما رنگارنگ است و برای آخرین بار لطافت موزون آثار او را نشان می‌دهد. در این تابلو گویا همه از سعادتی آسمانی بهره‌مندند؛ زنان تابلو بهار در این تابلو به صورت فرشتگان بال‌دار دوباره ظاهر شده‌اند و میلاد معجزه‌آسا و نجات‌بخش را ستایش می‌کنند و بر شاخه‌ای که در هوا معلق است به نحوی مخاطره‌آمیز می‌رقصند. اما بوتیچلی عبارات زیر را به یونانی روی تابلو نوشت که یادآور گفته‌های ساوونارولا و فریادی برای بازخواندن قرون وسطی در اوج رنسانس بود:

این تابلو را من آلساندرو در پایان سال ۱۵۰۰ در این دوران پریشانی ایتالیا ... در این هنگام تحقق مکاشفة یازدهم یوحنا و بلای دوم آخرالزمان و در این هنگام که شیطان به مدت سه سال و نیم رها گشته بود کشیدم. بنا به مکاشفة دوازدهم یوحنا شیطان بعدها به زنجیر کشیده خواهد شد و ما او را همان گونه که در این تصویر لگدکوب می‌شود خواهیم دید.

از سال ۱۵۰۰ به بعد دیگر تابلویی از آثار او در دست نداریم. در این هنگام او بیش از پنجاه و شش سال نداشته و احتمالاً در وجودش هنوز قدرت آفرینشی وجود داشته است اما او جای خود را به لئوناردو و میکلانژ سپرد و خود در فقری تلخ روزگار گذراند. خاندان مدیچی که حامی اصلی او بودند به او صدقه‌ای می‌دادند اما آنها خود نیز در حال سقوط بودند. بوتیچلی در شصت و شش سالگی بی‌کس و علیل درگذشت حال آنکه دنیای فراموش‌کار همچنان با شتاب پیش می‌تاخت.

از جملة شاگردان او فیلیپینو لیپی فرزند استادش بود. این «فرزند عشق»1 را همة کسانی که می‌شناختند دوست داشتند: مردی بود آرام مهربان فروتن و مؤدب که به گفتة وازاری «چندان نیک و بافضیلت بود که لکة ننگ ولادتش را اگر اصلاً چنین چیزی حقیقت داشت زدود.» لیپی تحت سرپرستی پدرش و ساندرو هنر نقاشی را با چنان سرعتی فراگرفت که در بیست و سه سالگی تابلو رؤیای قدیس برنار را کشید- تابلویی که به عقیدة وازاری «فقط نمی‌توانست سخن بگوید.» وقتی راهبان فرقة کرملیان تصمیم گرفتند فرسکوهای نمازخانة برانکاتچی خود را که شصت سال پیش آغاز شده بود تکمیل کنند این کار را به فیلیپینو که هنوز جوانی بیست و هفت ساله بود سپردند. نتیجة کار او با کار مازاتچو برابری نمی‌کرد اما در تابلو گفتگوی بولس با پطرس در زندان فیلیپینو چهرة‌ای فراموش‌نشدنی با وقاری ساده و قدرت آرام پدید آورد.

در سال ۱۴۸۹ کاردینال کارافا به توصیة لورنتسو لیپی را به رم فراخواند تا نمازخانة‌ای در کلیسای سانتاماریا سوپرامینروا با صحنه‌هایی از زندگی قدیس توماس آکویناس تزیین کند. فیلیپینو احتمالاً با در ذهن داشتن تصویر مشابهی که یک قرن پیش آندرئا دا فیرنتسه از آن قدیس کشیده شده بود چهرة پیروزمند فیلسوف را در حالی که آریوس ابن‌رشد و دیگر بدعت‌گذاران بر پای او افتاده‌اند بر دیوار اصلی نقش کرد؛ در همین ایام نظریه‌های ابن‌رشد در دانشگاه‌های بولونیا و پادوا مورد استقبال قرار می‌گرفت و بر ایمان رسمی برتری می‌جست. هنگامی که به فلورانس بازگشت در نمازخانة فیلیپو ستروتتسی در کلیسای سانتاماریا نوولا داستان زندگی فیلپس حواری و یوحنای حواری را چنان واقع‌گرایانه ترسیم کرد که گفته‌اند روزی کودکی می‌خواست گنج خویش را در سوراخی که فیلیپینو بر دیواری نقش کرده بود پنهان سازد. فیلیپینو برای مدتی کوتاه نقاشی این نوع تابلو را رها ساخت و به جای لئوناردو که کارش به کندی پیش می‌رفت برای راهبان سکوپتو نقشی بر محراب نمازخانه ترسیم کرد. وی برای این تابلو موضوع قدیمی مجوسان در حال ستایش «کودک» را برگزید اما با افزودن چهرة مورها هندی‌ها و بسیاری از افراد خاندان مدیچی به آن جانی تازه بخشید؛ یکی از این مدیچی‌ها که به هیئت یک عالم علم احکام نجوم درآمده است و ذات‌الربعی در دست دارد یکی از انسانی‌ترین و طنزآمیزترین چهره‌های نقاشی در رنسانس است. سرانجام (۱۴۹۸) فیلیپینو را چنانکه گویی گناهان پدرش آمرزیده شده باشد به پراتو دعوت کردند تا چهرة حضرت مریم را نقاشی کند. این تابلو را وازاری ستود و جنگ جهانی دوم نابود کرد. در چهل سالگی تصمیم به ازدواج گرفت و چند سالی از لذات و مشقات پدری برخوردار شد. ناگهان در چهل و هفت سالگی در اثر بیماری سادة چرک لوزتین و گلودرد درگذشت (۱۵۰۵).

لورنتسو می‌میرد

لورنتسو خود از جملة افراد معدودی نبود که در آن روزگاران به مراحل سالخوردگی می‌رسیدند. مثل پدرش از تصلب شرایین و نقرس رنج می‌برد و ناراحتی معده نیز که گهگاهی موجب درد شدید می‌شد به این بیماری‌ها اضافه گشت. معالجات گوناگونی را آزمود و راهی بهتر از این نیافت که با حمام‌های آب معدنی گرم تسکینی زودگذر یابد. او که همواره مرام خوش‌گذرانی را موعظه کرده بود مدتی پیش از مرگش دریافت که دیگر زمانی به عمرش باقی نمانده است.

زنش در سال ۱۴۸۸ مرد و لورنتسو با اینکه چندان به او وفادار نبود در مرگ او صادقانه سوگواری نمود و احساس کرد که یاری‌های بیدریغ او را از دست داده است. زن فرزندان بسیار برای او آورده بود که هفت تن از آنان زنده ماندند. لورنتسو در آموزش و تربیت فرزندانش سخت کوشا بود و در سال‌های آخر عمر تلاش فراوان کرد تا آنها را به ازدواج وادارد و سعادت فلورانس و خود آنها را فراهم سازد. پسر بزرگش پیرو با دختری از خاندان اورسینی نامزد شد تا یارانی در فلورانس پیدا کند؛ جوان‌ترین پسرش جولیانو با یکی از خواهران دوک ساووا ازدواج کرد از فرانسوای اول لقب دوک نمور گرفت و به این ترتیب در ایجاد پل ارتباطی بین فلورانس با فرانسه مؤثر واقع شد. پسر دومش جووانی به جرگة روحانیان پیوست با علاقه به آن دل بست و با خلق و خوی خوب و رفتار نیک و زبان لاتینی کافی همه را به خود علاقه‌مند ساخت. لورنتسو پاپ اینوکنتیوس هشتم را ترغیب کرد تا با تخلف از سنن پیشینیان جووانی را در سن چهارده سالگی به کاردینالی برگزیند. پاپ به همان دلیلی که انگیزة بیشتر ازدواج‌های درباری بود- پیوند حکومتی به حکومت دیگر از راه سیاست هم‌خونی- به این کار رضایت داد.

لورنتسو از شرکت فعالانه در امور حکومتی فلورانس کناره گرفت؛ بخش‌های بیشتری از امور اجتماعی و خصوصی خویش را بتدریج به پسرش پیرو سپرد و در پناه آرامش روستا و مصاحبت دوستانش به استراحت پرداخت. وی در نامة نمونه و ممتازی خود را معذور دانست:

چه چیزی می‌تواند برای آن کس که روحی متعادل دارد دلپذیرتر از گذران ایام فراغت با وقار و آسایش خاطر باشد؟ همة مردان نیک در آرزوی به دست آوردن چنین موهبتی هستند اما تنها مردان بزرگ توانسته‌اند آن را به دست بیاورند. در بحبوحة امور اجتماعی واقعاً باید به ما اجازه داده می‌شد که در پیش روی روزی پرآسایش را ببینیم؛ اما هیچ آسایشی نباید ما را بکلی از توجه به مسائل کشورمان باز دارد. نمی‌توانم کتمان کنم که راهی که مقدر بود در زندگی بپیمایم سخت و ناهموار و پرمخاطره و آمیخته با خیانت بود اما از اینکه در ایجاد رفاه زندگی مردم کشورم سهمی به عهده داشته‌ام تسلی خاطر می‌یابم رفاه و سعادتی که اکنون با رفاه مردم هر کشور دیگری هرچند شکوفا و پیشرفته برابری می‌کند. و نیز نسبت به مصالح و پیشبرد معنوی خانواده‌ام اصلاً بی‌اعتنا نبوده‌ام و همواره از الگوی زندگی پدربزرگم کوزیمو که با مراقبت یکسان بر امور خصوصی و عمومی خویش نظارت داشت سرمشق گرفته‌ام. اکنون که پس از زحمات زیاد به مقصود رسیده‌ام گمان می‌کنم حق دارم که از حلاوت اوقات فراغت لذت ببرم و در اعتبار و شهرت شارمندان خویش سهیم باشم و به میمنت افتخارات کشور زادگاهم شادی کنم.

اما دیگر فرصت چندانی برایش باقی نمانده بود تا از آرامشی که به آن عادت نداشت لذت برد. تازه به ویلای خود در کاردجی نقل مکان کرده بود (۲۱ مارس ۱۴۹۲) که درد معده به نحو خطرناکی شدت گرفت. پزشکان متخصصی که بر بالینش احضار شده بودند معجونی از آب جواهرات به او خوراندند اما حال لورنتسو بسرعت رو به وخامت گذاشت و او خود را تسلیم مرگ کرد. در آن لحظه به پیکو و پولیتسیانو گفت از اینکه نتوانسته است آن قدر عمر کند تا مجموعة نسخه‌های خطی خویش را برای کمک به آنها و نیز استفادة دانش‌پژوهان تکمیل کند اندوهناک است. به لحظات پایانی عمر که رسید به دنبال کشیشی فرستاد و با آخرین توان خویش اصرار ورزید که از بسترش پایین آید به زانو بیفتد و مراسم دینی پیش از مرگ را به جا آورد. اکنون در اندیشة واعظ آشتی‌ناپذیری بود که او را ویرانگر آزادی و گمراه‌کنندة جوانان خوانده بود و آرزو داشت که پیش از مرگ از او بخشش بطلبد. دوستی را نزد ساوونارولا فرستاد و درخواست کرد به سراغش بیاید و اعترافاتش را بشنود و او را مورد بخشایش کامل قرار دهد. ساوونارولا آمد. به گفتة پولیتسیانو برای بخشایش لورنتسو سه شرط پیشنهاد کرد: لورنتسو باید ایمان زیادی به آمرزش خداوند داشته باشد؛ باید قول دهد در صورت شفایافتن روش زندگیش را تغییر دهد؛ و باید مرگ را با شهامت بپذیرد. لورنتسو موافقت کرد و بخشوده شد. به روایت نخستین زندگینامه‌نویس ساوونارولا جی. اف. پیکو (نه پیکو اومانیست) شرط سوم این بود که لورنتسو باید قول دهد که «آزادی را به فلورانس بازگرداند»؛ طبق روایت پیکو لورنتسو به این پیشنهاد پاسخی نداد راهب او را نبخشید و آنجا را ترک کرد. لورنتسو در ۹ آوریل ۱۴۹۲ در سن چهل و سه سالگی درگذشت.

وقتی خبر مرگ نابهنگام لورنتسو به فلورانس رسید تقریباً همة مردم شهر سوگواری کردند و حتی مخالفان لورنتسو اکنون نمی‌دانستند که چگونه می‌توان بدون کمک راه‌گشای او نظم اجتماعی را در فلورانس یا صلح و آرامش را در ایتالیا برقرار کرد. اروپا لیاقت او را به عنوان مردی سیاسی قبول داشت و ویژگی‌های مشخص آن زمانه را در وجود او احساس می‌کرد؛ او در همه چیز «مرد رنسانس» بود جز در نفرتش به اعمال خشونت. بصیرتی که بتدریج در امور سیاسی به دست آورده بود بلاغت ساده اما مؤثرش در مباحثه و قاطعیت و شجاعتش در عمل موجب شده بود که همة مردم فلورانس جز معدودی آن آزادی را که به دست خاندان او نابود شده بود فراموش کنند؛ و بسیاری از آنها که این آزادی را فراموش نکرده بودند آن را به صورت آزادی طوایف ثروتمندی به یاد داشتند که در حکومتی «دموکراسی» که تنها یک سی‌ام جمعیت آن حق رأی داشتند با زور و حیله‌گری به تسلط استثمارگرانه و رقابت‌آمیز خود ادامه می‌دادند. لورنتسو قدرت خویش را با اعتدال و به خاطر تأمین مصالح دولت حتی با نادیده انگاشتن ثروت شخصی خود به کار برد. او را به گناه بی‌بندوباری در روابط جنسی متهم می‌کردند و الگوی بدی برای جوانان فلورانسی می‌پنداشتند؛ اما در ادبیات الگوی خوبی به جای گذاشت زبان ایتالیایی را به سطح معیارهای ادبی ارتقا داد و در شعر و شاعری با شاعران تحت حمایتش به رقابت برخاست. لورنتسو با قریحة تمیزدهندة خویش معیاری در تشخیص آثار هنری برای اروپا پایه‌گذاری و از همة رشته‌های هنری حمایت کرد. از همة حاکمان «مستبد و مطلق» نرم‌خورتر و بهتر بود. فردیناند پادشاه ناپل گفته است: «این مرد به اندازة کافی زندگی کرد تا برای شخص خود افتخاراتی کسب کند اما عمرش برای خدمت به ایتالیا کوتاه بود.» پس از او فلورانس رو به انحطاط نهاد و ایتالیا روی آرامش به خود ندید.

نوشته و پژوهش شده توسط دکتر شاهین صیامی