ارتجاع متنفذان ۷۷–۶۰ ق.م

بررسی کامل واکنش اشراف پس از مرگ سولا: فساد حکومت و دادگاه‌ها، ظهور میلیونرهایی مانند کراسوس، آتیکوس و لوکولوس، تغییر نقش و آزادی‌های زنان، مقاومت اخلاقی کاتوی کهین، شورش بزرگ بردگان به رهبری سپارتاکوس، و مانورهای سیاسی پومپیوس و سیسرون که زمینه را برای ظهور قیصر فراهم کرد.

اشرافیت روم، کراسوس، آتیکوسلوکولوس، کاتوی کهین، شورش سپارتاکوسپومپیوس، سیسرون

~41 دقیقه مطالعه • بروزرسانی ۴ فروردین ۱۴۰۵

مقدمه

با این همه، سولا دو اشتباه کرد: یکی آنکه از کشتن فرزند و برادرزادۀ دشمنانش، جوان زنده‌دل و زیرک، کایوس یولیوس قیصر، چشم پوشید؛ قیصر هنگامی که دورۀ طرد و تبعید را می‌گذراند پا به بیست‌سالگی نهاده بود. سولا نخست او را برای کشتن نشان کرد، اما به اصرار دوستان مشترک او را بخشود. به هر حال، سولا در این گفته به خطا نرفته بود که: «در آن جوان ماریوس‌ها نهفته است.» خطای دومش شاید آن بود که زود از کار کناره گرفت و با خوش‌گذرانی مرگی زودرس یافت. اگر شکیبایی و روشن‌بینی سولا به اندازۀ سنگدلی و دلیریش می‌بود، او می‌توانست روم را از نیم قرن آشوب برهاند و در سال ۸۰ آن صلح و امن و سامان سعادتی را که آگوستوس بعدها از آکتیون باز آورد به میهن خود ببخشد.

حکومت

ده سال پس از مرگ سولا، حاصل همگی زحمات و خدماتش برباد رفت. پاتریسین‌ها که در آغوش پیروزی آرمیده بودند وظایف حکومت را فرو گذاشتند تا از راه تجارت مال گرد آورند و در تجمل صرف کنند. پیکار میان «بهین مردمان» و «خلقیان» با چنان شدتی دوام یافت که شور خونریزی دیگر را در دل‌ها کاشت. «بهین مردمان» «والاتباری» را آیین خویش ساخته بودند، نه به معنای «نیک‌کرداری بزرگ‌منشانه»، بلکه به این اعتبار که لازمۀ دولت خوب حصر مناصب عالی به مردانی است که نیاکان‌شان مقامات عالی داشته‌اند. ایشان هر کس را که بی چنین سابقه‌ای نامزد منصبی می‌شد به تحقیر «نومرد» یا «نوخاسته» می‌نامیدند. «خلقیان» می‌خواستند که «در هر منصب به روی استعداد گشوده» و همۀ اقتدارات به دست انجمن‌ها باشد و میان پیر سربازان و تهیدستان زمین برایگان تقسیم شود. هیچ یک از این دو گروه به دموکراسی عقیده نداشت؛ هر دو در پی دیکتاتوری بودند و هر دو بی‌آزرم و آشکارا به پراکندن هراس و فساد دست می‌یازیدند. کولگیا که زمانی سازمانی مرکب از انجمن‌های همیاری (کارگران) بود به مؤسساتی برای عمده‌فروشی آرای پلبین‌ها مبدل شد. تجارت رأی‌فروشی چنان دامنه‌ای یافت که تقسیم کار و تخصص در آن لازم آمد: کسانی بودند که کارشان خریدن رأی بود، کسانی کارشان دلالی در این کار، و کسانی کارشان نگاهداری پول‌ها تا زمان تسلیم رأی‌ها بود. سیسرون می‌گوید که نامزدان کیسه به دست میان انتخاب‌کنندگان در «میدان مارس» می‌گشتند. پومپیوس با دعوت سران قبایل به باغ خود و خرید آرای آنان دوست میان‌مایۀ خویش آفرانیوس را به مقام کنسولی رساند. برای تأمین موفقیت نامزدان آن قدر پول وام داده می‌شد که نرخ بهره به هشت درصد در ماه افزایش یافت.

دادگاه‌ها که اکنون در انحصار مطلق سناتوران بود در فساد با رأی‌فروشان همسری می‌کردند. سوگند ارزش خود را به عنوان شهادت از دست داده بود؛ سوگندشکنی به اندازۀ ارتشا رواج داشت. مارکوس مسالا را به جرم آنکه به یاری رشوه انتخاب خویش را به مقام کنسولی مسلم داشته بود به دادگاه کشاندند، اما به اتفاق آرا تبرئه شد، اگرچه دوستانش به گناه او معترف بودند. سیسرون به فرزند خود نوشت: «کار دادرسی‌ها در این زمان چنان با پول می‌گردد که از این پس هیچ کس محکوم نخواهد شد مگر به جرم قتل.» وی می‌بایست می‌گفت: «هیچ مرد مالداری محکوم نخواهد شد»؛ زیرا یکی از وکیلان دربارۀ همین عصر نوشته است: «اگر پول و وکیل مدافع خوب در کار نباشد یک مدعی‌علیه عادی و ساده‌دل به گناهی که مرتکب نشده است متهم شناخته و بی‌گمان محکوم خواهد شد.» کوینتوس کالیدوس پرایتور چون با رأی هیئت منصفه‌ای مرکب از سناتوران محکوم شد حساب کرد که «داوران برای محکوم کردن یک پرایتور براستی نمی‌توانستند کمتر از سیصد هزار سسترس بگیرند.»

معاونان کنسولان در سنا و گردآورندگان مالیات و وام‌گذاران و معامله‌گران همگی در پناه چنین دادگاه‌هایی از ایالات چنان بهره‌ای می‌کشیدند که جای آن داشت که پیشینیان ایشان از رشک به خشم آیند. در ایالات تنی چند فرماندار شریف و درستکار وجود داشت، اما از اقلیت چه برمی‌آمد؟ فرماندار معمولاً برای مدت یک سال بی‌مقرری خدمت می‌کرد و در آن مدت کوتاه مجبور بود که برای گذراندن وام‌های خویش پول جمع کند و منصب دیگری بخرد تا بتواند خود را به پایۀ زندگی به شیوۀ بزرگان رم برساند. تنها مانع در راه رشوه‌خواری آنان سنا بود و از سناتوران نیز انتظار سکوت می‌رفت، زیرا همۀ ایشان پیش از آن همین کار را کرده بودند یا پس از آن می‌کردند. قیصر هنگامی که در سال ۶۱ به عنوان نایب کنسول به اسپانیای اقصی رفت نزدیک به ۷٬۵۰۰٬۰۰۰ دلار وام داشت و چون در سال ۶۰ بازگشت همۀ این وام‌ها را یک‌باره ادا کرد. سیسرون که خود را مردی سخت درستکار می‌پنداشت در سالی که فرماندار کیلیکیا بود فقط قریب ۱۱۰٬۰۰۰ دلار پول گرد آورد و چه نامه‌ها که از شگفتی در باب اعتدال خویش سیاه نکرد.

سردارانی که ایالات را تصرف می‌کردند نخستین کسانی بودند که از آنها سود می‌بردند. لوکولوس پس از نبردهای خاوری خود نامش با اسراف و تجمل مرادف گشت. پومپیوس از همان دیار نزدیک به ۱۱٬۲۰۰٬۰۰۰ دلار برای خزانۀ دولتی و ۲۱٬۰۰۰٬۰۰۰ دلار برای خود و دوستانش آورد، قیصر میلیون‌ها دلار ثروت از گل برد. پس از سرداران نوبت به مقاطعه‌کاران مالیات می‌رسید که در برابر آنچه به روم می‌پرداختند از مردم پول می‌گرفتند. هنگامی که ایالت یا شهری نمی‌توانست از اتباع خود به اندازۀ کافی پول برای پرداخت «ساو» یا مالیات گرد آورد مالداران یا سیاستمداران رومی وجوه لازم را با بهره‌ای از دوازده تا چهل و هشت درصد به آنها وام می‌دادند؛ این وجوه در صورت لزوم با محاصره یا تصرف و غارت به دست سپاه روم قابل گردآوری بود. سنا اعضای خود را از دخالت در این وام‌گذاری‌ها منع کرده بود اما آریستوکرات‌های محتشمی چون پومپیوس و قدیسانی مانند بروتوس با دادن وام از طریق دلالان از حکم قانون طفره رفتند. ایالت آسیا برای سال‌ها دو برابر آنچه به مأموران مالیات و خزانۀ دولت می‌پرداخت به جیب مردان رومی بابت بهرۀ وام‌هایش می‌ریخت. بهرۀ پرداخته و نپرداختۀ پولی که شهرهای آسیای صغیر برای برآوردن توقعات سولا در سال ۸۴ به وام گرفتند تا سال ۷۰ به شش برابر اصل افزایش یافت. برای آنکه بهرۀ این وام‌ها پرداخته شود شهرها ساختمان‌های عمومی و تندیس‌ها و پدران و مادران فرزندان خود را به بندگی فروختند زیرا وام‌داری که از عهدۀ ادای دین خود برنمی‌آمد با آلت نسق شکنجه داده می‌شد. اگر باز ثروتی می‌ماند خیل پیمانکاران که از جانب سنا حکم «بهره‌برداری» از معادن و چوب یا سایر منابع ایالت را گرفته بودند از ایتالیا و سوریه و یونان وارد می‌شدند؛ بازرگانی دنبالۀ رو درفش بود. برخی بنده می‌خریدند، برخی کالا خرید و فروش می‌کردند و باقی زمین می‌خریدند و لاتیفوندیاهایی پهناورتر از لاتیفوندیاهای ایتالیا تشکیل می‌دادند. سیسرون سال ۶۹ با مبالغۀ معمول خویش می‌گفت: «هیچ یک از اهالی گل تجارتی نمی‌کند مگر آنکه دست شارمندی رومی در کار آن باشد و هیچ پشیزی از دستی به دستی نمی‌رسد مگر آنکه از جیب یک رومی گذشته باشد.»

جهان باستان هیچ‌گاه دولتی چنین توانگر و نیرومند و فاسد به خود ندیده بود.

میلیونرها

طبقات بازرگان خود را با حکومت سنا سازگار کردند زیرا برای بهره‌برداری از ایالات بیش از آریستوکراسی آمادگی داشتند. آن «همنوایی طبقات» یا همکاری میان دو طبقۀ بالا دست که در آثار سیسرون همچون آرمان وی ستوده شده است در زمان جوانی وی به تحقق پیوسته بود. این دو طبقه هم‌داستان شده بودند که متحد شوند و تصرف کنند. بازرگانان و نمایندگان تجاوزکارشان خیابان‌ها و باسیلیکاهای روم را پر می‌کردند و به بازارها و پایتخت‌های ایالات هجوم می‌بردند. صرافان در عهدۀ وابستگان خود در ایالات برات صادر می‌کردند. و برای هر کار حتی ترقی در مقامات سیاسی پول وام می‌دادند. هنگامی که سنا خودپرست از کار درمی‌آمد بازرگانان و مالداران نفوذ خود را به سود «خلقیان» به کار می‌انداختند و چون رهبران خلق می‌کوشیدند وعده‌های انتخاباتی خویش به پرولتاریا را جامۀ عمل بپوشانند دوباره پشتیبان «بهین مردمان» می‌شدند.

کراسوس، آتیکوس و لوکولوس نمایندۀ سه مرحلۀ ثروت روم هستند: کسب، احتکار و تجمل. مارکوس لیکینیوس کراسوس بزرگ‌زاده بود. پدرش خطیب و کنسول و سنسوری نامور بود که به پشتیبانی از سولا جنگید و مرگ را به جای تسلیم به ماریوس برگزید. سولا فرزند او را با واگذار کردن اموال غصبی طردشدگان به بهایی ناچیز پاداش بخشید. مارکوس در جوانی ادب و فلسفه آموخت و با پشتکار به وکالت پرداخت؛ اما اکنون بوی پول هوش از سر او ربوده بود. وی سازمانی برای آتشنشانی ترتیب داد و این در روم کاری تازه بود. سازمان وی کسانی را به جاهایی که آتش گرفته بود می‌فرستاد تا آن را خاموش کنند و در محل نیز اجرت خود را می‌گرفت یا ساختمان‌های به خطر افتاده را به قیمت اسمی آنها می‌خرید و سپس آتش را فرو می‌نشاند. کراسوس بدین گونه صدها خانه و ملک به دست آورد و به قیمت‌های گزاف به اجاره داد. وی پس از آنکه کان‌های دولتی به فرمان سولا از مالکیت دولت خارج شد آنها را خرید. بزودی ثروت خود را از هفت میلیون به صد و هفتاد میلیون سسترس یعنی معادل کل درآمد سالانۀ خزانۀ دولت افزایش داد. کراسوس بر آن بود که هیچ کس نباید خود را توانگر بداند مگر آنکه بر ایجاد و تجهیز و نگاهداری سپاهی خاص خود توانا باشد. تقدیر او چنان بود که قربانی همین تعریف خود شود. پس از آنکه مالدارترین مرد رومی شد باز خود را ناشاد یافت و در طمع افتاد که منصبی عالی در حکومت به دست آورد و ایالتی را صاحب شود و سرداری سپاهیان را در یکی از نبردهای آسیا به عهده گیرد. خاکسارانه در کوی و برزن به گردآوری رأی پرداخت؛ نام‌های نخست شارمندانی بیشمار را به ذهن سپرد؛ قناعتی آشکار در زندگی پیشه کرد؛ و برای آنکه سیاستمداران با نفوذ را هواخواه خویش کند به آنان وام بی‌بهره داد به شرط آنکه بتواند هر وقت بخواهد وام را پس بگیرد. با همۀ سوداهایی که در سر داشت مردی مهربان و گشاده‌دست بود. با دوستان جوانمردی به اندازه می‌نمود و در پرتو خرد دوگانه‌ای که همیشه خصیصۀ مردانی چون او بوده است به هر دو گروه سیاسی در رم یاری می‌رساند. وی به همۀ آرزوهای خود رسید: در سال ۷۰ و سپس در سال ۵۵ به مقام کنسولی رسید و حاکم سوریه شد و در فراهم آوردن سپاه بزرگی که با پارت جنگید یاری کرد. در کاران (حران) شکست خورد و بر اثر غدر به اسارت درآمد و وحشیانه کشته شد (سال ۵۳)؛ سردار غالب سر کراسوس را برید و به دهانش زر گداخته ریخت.

تیتوس پومپونیوس آتیکوس اگرچه والاتبار بود در اشرافیت از کراسوس برتر و از او مالدارتر بود. در درستکاری با مایر آمشل روتشیلد، در دانش با لورنتسو دمدیچی و در زیرکی مالی با ولتر همسری می‌کرد. نخستین بار نام او را به عنوان دانشجویی در آتن می‌شنویم که مصاحبتش و آگاهیش بر شعر یونانی و لاتین چنان سولا را شیفتۀ خود کرد که آن سردار خون‌ریز بیهوده کوشید تا وی را به رم ببرد و مونس خویش کند. پژوهنده و مورخ بود و گزارشی مختصر از تاریخ جهان نوشت و بیشتر عمرش را در محافل فیلسوفان آتن گذراند و به سبب پژوهندگی و نوع‌دوستی خود که خاص مردم آتیک بود لقب «آتیکوس» گرفت. پدر و عمش قریب ۹۶۰٬۰۰۰ دلار برای او به ارث گذاشتند؛ وی همۀ این ثروت را در یک دام‌پروری بزرگ در اپیروس، خرید و اجارۀ خانه در روم، پروراندن گلادیاتورها و منشیان و به اجیری دادن آنان و انتشار کتب سرمایه‌گذاری کرد. چون فرصت‌هایی مناسب به دست می‌آمد پولش را با نرخ‌های پرسود وام می‌داد اما از مردم آتن و دوستانش بهره نمی‌گرفت. مردانی چون سیسرون و هورتنسیوس و کاتوی کهین پس‌اندازها و ادارۀ امور مالی خود را به او می‌سپردند و او را به سبب احتیاط و تقوایی که داشت و سهم سودی که می‌پرداخت احترام می‌گذاشتند. سیسرون با شوق تمام اندرزهای او را نه همان در خرید خانه بلکه در انتخاب تندیس برای آراستن آنها و خرید کتاب می‌پذیرفت. آتیکوس در میهمانی صرفه‌جو بود و با فروتنی خاص یک اپیکوری راستین می‌زیست؛ اما مشرب نیکویش در دوستی و محضر پرافاضه‌اش خانۀ او را در رم سالن همۀ ناموران عالم سیاست کرده بود. به همۀ گروه‌های سیاسی یاری می‌کرد و هیچ‌گاه نامش در فهرست محکومان نیامد. در سن هفتاد و هفت‌سالگی چون خود را به بیماری درمان‌ناپذیر و دردناکی گرفتار یافت خویشتن را با گرسنگی کشت.

لوکیوس لیکینیوس لوکولوس از خانوادۀ پاتریسی عالی‌قدر در سال ۷۴ به یاری سولا شتافت تا نبرد وی را بر ضد مهرداد به انجام برساند. سپس در همان زمان که نبردش به پیروزی نزدیک می‌شد سپاهیان فرسودۀ‌اش سر به شورش برداشتند و وی ایشان را از میان خطراتی به بزرگی آنها که گزنوفون را جاودان کرده است از راه ارمنستان به یونیا باز آورد. چون بر اثر توطئۀ سیاسی از مقام فرماندهی افتاد ماندۀ عمر خویش را در آرامش اما تجمل مفرط گذراند. وی بر فراز تپۀ پینچیان کاخی با تالارها و ایوان‌ها و کتابخانه‌ها و باغ‌های وسیع بنا کرد؛ در توسکولوم بر املاک او چند فرسخ افزوده شد؛ در میسنوم کوشکی به مبلغ ده میلیون سسترس (قریب ۱٬۵۰۰٬۰۰۰ دلار) خرید و سراسر جزیرۀ نیسیدا را به ییلاق خود مبدل کرد. باغ‌های او به سبب ابتکاراتی که از لحاظ بستان‌کاری در آنها صورت می‌پذیرفت شهرت فراوان داشت؛ مثلاً او بود که درخت گیلاس را از پونتوس به ایتالیا آورد و از آنجا این درخت به اروپای شمالی و آمریکا راه یافت. ضیافت‌های او وقایع مهم سال رومی بود. یک بار سیسرون خواست تا ببیند که لوکولوس در خلوت چگونه می‌خورد؛ پس از لوکولوس خواست که او و عدۀ‌ای از دوستان را به شام میهمان کند اما از لوکولوس قول گرفت که خادمان خود را از آمدن میهمان خبر نکند. لوکولوس پذیرفت و فقط اجازه خواست که به خادمان خود بگوید که آن شب در تالار آپولون شام خواهد خورد. چون سیسرون و دوستانش شب هنگام به خانۀ لوکولوس آمدند خوانی رنگین گسترده دیدند. لوکولوس در کاخ شهری خود چند تالار ناهارخوری داشت که هر یک به ضیافتی جداگانه مخصوص بود. تالار آپولون همیشه به ضیافت‌هایی اختصاص داشت که دویست هزار سسترس یا بیش خرج بردارد. اما لوکولوس مردی شکمباره نبود. خانه‌های او گنجینه‌های آثار گزین هنری بود و کتابخانه‌هایش مرجع محققان و دوستان؛ وی خود در ادبیات قدیم و در همۀ حکمت‌ها دست داشت و طبعاً حکمت اپیکور را برتر از همه می‌نهاد. زندگی محنت‌خیز پومپیوس را به ریشخند می‌گرفت؛ به دیدۀ او برای همۀ عمر یک نبرد کافی است و هر چه بیش از آن جز خودفروشی محض نیست.

شیوۀ لوکولوس بدون ذوق و سلیقۀ او میان توانگران روم رواج یافت؛ دیری نگذشت که پاتریسین‌ها و اعیان در تظاهر به عشرت با هم به رقابت برخاستند. در همان حال که در ایالات فقرزده طغیان سر می‌گرفت و آدمیان در زاغه‌ها از گرسنگی جان می‌سپردند سناتورها تا نیم‌روز در بستر می‌خوابیدند و کمتر در جلسات حاضر می‌شدند. برخی از پسران ایشان همچون روسپیان لباس می‌پوشیدند و راه می‌رفتند، جامۀ بلند توری به تن و صندل‌های زنانه به پا می‌کردند، خود را با جواهر می‌آراستند، بر بدن‌های‌شان عطر می‌پاشیدند و از زناشویی یا فرزندآوری پرهیز می‌داشتند. هم زن و هم مرد از عادت یونانیان در علاقه به هر دو جنس تقلید می‌کردند. هزینۀ خانه‌های سناتوران به ده میلیون سسترس می‌رسید؛ کلودیوس رهبر پلبین‌ها کوشکی با خرج چهارده میلیون و هشتصد هزار سسترس ساخت. وکیلان مدافعی چون سیسرون و هورتنسیوس به رغم مقررات قانونی کینکیناتوسی در منع حق‌الوکاله در کاخ‌سازی نیز چنان‌که در فن خطابه با یکدیگر همسری می‌کردند؛ باغ هورتنسیوس شامل بزرگ‌ترین مجموعۀ وحوش ایتالیا بود. همۀ اعیان متظاهر در بایای — آنجا که آریستوکرات‌ها حمام می‌گرفتند — کوشک‌هایی داشتند از نمای خلیج ناپل حظ می‌بردند و تا مدتی رسم تکگانی را فرو می‌گذاشتند. کوشک‌هایی دیگر بر فراز تپه‌های بیرون رم سر به آسمان افراشت؛ مالداران چند کوشک داشتند و با تغییر فصول از یکی به دیگری نقل مکان می‌کردند. بر سر آرایش درونی و اثاثه یا ظروف سیمین خانه‌ها ثروت‌ها صرف می‌شد. سیسرون برای خرید میزی از چوب درخت لیمو پانصد هزار سسترس پرداخت؛ چه بسا یک میلیون سسترس برای خرید میزی از چوب سرو می‌رفت؛ آورده‌اند که حتی کاتوی کهین ستون استوار همۀ فضایل رواقی هشتصد هزار سسترس برای خرید رومیزی‌های بافتۀ بابل پرداخت.

در این کاخ‌ها گروهی از بندگان آزموده در هر فن چاکران و نامه‌بران و چراغ‌افروزان و خنیاگران و منشیان و پزشکان و فیلسوفان و خوالیگران خدمت می‌کردند. اکنون شکمبارگی مایۀ اصلی اشتغال خاطر اشراف روم بود؛ به حکم آیین اخلاق مترودوروس در رم «هر چیز نیکویی با شکم ربطی داشت.» در ضیافتی که به سال ۶۳ از طرف کاهنی بلندپایه برپا شد و در آن دوشیزگان آتشبان و قیصر هم شرکت جستند پیش‌غذا مرکب بود از صدف دو کپه، مهره، باسترک با مارچوبه، ماکیان فربه، آردینۀ صدف، گزنۀ دریایی، دندۀ گوزن، ماهی صدف ارغوانی و پرندگان چهچه‌زن. نهار شامل پستان خوک، کلۀ گراز، ماهی، مرغابی و مرغابی جره، خرگوش و کلوچه و شیرینی بود. از نقاط گوناگون امپراطوری و ممالک دیگر انواع جانداران خوراکی آورده می‌شد. طاووس از ساموس، باقرقره از فریگیا، درنا از یونیا، ماهی تن از خالکدون (قاضی‌کوی)، مارماهی از گادس، صدف از تارنتوم، سگ‌ماهی از رودس. خوراکی که در خود ایتالیا تهیه می‌شد مبتذل و در خور عوام به شمار می‌آمد. آیسوپوس بازیگر ضیافتی داد که در آن پرندگانی چهچه‌زن به قیمت قریب پنج هزار دلار مصرف شد. قوانین تحدید هزینه‌های شخصی همچنان خوراک‌های گران‌قیمت را منع می‌کرد اما کسی به آنها اعتنایی نداشت. سیسرون کوشید تا این قوانین را محترم دارد پس سبزی‌هایی را که به حکم قانون مجاز بود خورد و ده روز اسهال گرفت.

بخشی از ثروت نویافته به مصرف توسعۀ تماشاخانه‌ها و ورزشگاه‌ها رسید. در سال ۵۸ آیمیلیوس سکاوروس تماشاخانه‌ای ساخت با گنجایش هشت هزار تماشاگر دارای سیصد و شصت ستون و سه هزار مجسمه و یک صحنۀ سه طبقه و سه ردیف ستون یکی از چوب و دیگری از مرمر و سومی از شیشه؛ بندگان او از فرط سنگینی کار طغیان کردند و چندی بعد تماشاخانه‌ها را سراسر سوزاندند و صد میلیون سسترس زیان به بار آوردند. در سال ۵۵ پومپیوس وجوه لازم را برای ساختن نخستین تماشاخانۀ سنگی رم فراهم آورد؛ این تماشاخانه هفده هزار و پانصد صندلی و باغ رواق‌دار وسیعی برای تفرج تماشاگران در فواصل پرده‌ها داشت. در سال ۵۳ سکریبونیوس کوریو یکی از سرداران قیصر دو تماشاخانۀ چوبین هر یک به شکل یک نیم‌دایره یکی در پشت دیگری ساخت. صبح‌ها در این تماشاخانه بازیگران هنرنمایی می‌کردند و سپس در حالی که تماشاگران هنوز بر جای خود بودند دو ساختمان روی محورها و چرخ‌های خود می‌گشت و نیم‌دایره‌های «آمفی‌تئاتری» پدید می‌آورد که عرصۀ نمایش‌های گلادیاتوران می‌شد. این نمایش‌ها هیچ‌گاه تا این اندازه پی‌درپی و پرهزینه و دراز نبود. تنها در یک روز در یکی از این نمایش‌ها که از جانب قیصر برگزار شد ده هزار گلادیاتور شرکت کردند که بسیاری از آنان کشته شدند. ددان با آدمیان و آدمیان با ددان می‌ستیزیدند؛ و تماشاگران بیشمار نیز چشم به راه دیدار مرگ بودند.

زن طراز نو

فزونی ثروت با فساد سیاسی دست به دست هم داد تا بن اخلاقیات را براندازد و رشتۀ زناشویی را بگسلد. به رغم رقابت روزافزون از جانب مردان و زنان کار روسپیان همچنان رو به رونق و روایی داشت؛ روسپی‌خانه‌ها و میخانه‌های محل رفت‌وآمد‌شان چندان مورد علاقۀ مردم بود که عدۀ‌ای از سیاستمداران آرای خود را از طریق «انجمن روسپی‌خانه‌ها» به دست می‌آوردند. زناکاری آن قدر رایج بود که بندرت توجه کسی را جلب می‌کرد مگر آنکه به رسوایی آن برای مقاصد سیاسی دامن زده می‌شد. هر زن اشرافی دست‌کم یک بار طلاق می‌گرفت. زناکاری گناه زنان نبود بلکه به طور عمده از این رسم ناشی می‌شد که طبقات بالادست زناشویی را تابع پول و سیاست می‌کردند. مردان زن برمی‌گزیدند یا جوانان ترتیبی می‌دادند تا برای‌شان زنی پیدا شود فقط به قصد آنکه به جهیزیۀ‌ای هنگفت برسند یا با بزرگان وصلت یابند. سولا و پومپیوس پنج بار زن گرفتند. سولا چون می‌خواست که پومپیوس را با خود خویشاوند کند او را تشویق کرد که زن نخست خود را طلاق دهد و آیمیلیا نادختری وی را که شوی کرده و آبستن بود به زنی بگیرد. آیمیلیا به اکراه رضا داد اما چندی پس از ورود به خانۀ پومپیوس هنگام زایمان مرد. یکی از شرایط برقراری تریوم‌ویراتوس (شورای سه‌گانه) قیصر با پومپیوس آن بود که قیصر دختر خود یولیا را به پومپیوس بدهد و چنین نیز شد. کاتو می‌نالید که امپراطوری روم به بنگاه زناشویی مبدل شده است. این گونه وصلت‌ها را «زناشویی سیاسی» می‌نامیدند که همین‌که مقصود از آنها حاصل می‌شد شوی در پی زن دیگر برمی‌آمد تا یک مرحلۀ دیگر به منصب برتر یا ثروت بیشتر نزدیک شود. مرد مجبور نبود که در توجیه این کار دلیلی بیاورد بلکه فقط نامه‌ای برای زن می‌فرستاد و آزادی او و خود را اعلام می‌کرد. برخی از مردان هیچ‌گاه زن نمی‌گرفتند و بیزاری خود را از گستاخی و فراخ‌روی زنان طراز نو دلیل این پرهیز می‌شمردند. متلوس ماکدونیکوس سنسور (سال ۱۳۱) از مردان خواست تا زن گرفتن را وظیفه‌ای در قبال حکومت بشمارند هر چند که زن «مایۀ عذاب» باشد. اما پس از آنکه او این خواهش را کرد شمارۀ مردان مجرد و پدران و مادران بی‌فرزند با سرعتی بیش از گذشته فزونی یافت. فرزندآوری اکنون تجملی بود که فقط تهیدستان از عهدۀ آن برمی‌آمدند.

در چنین احوالی بر زنان حرجی نبود. اگر پیمان زناشویی را خوار بشمرند و آن عشق و مهری را که زناشویی سیاسی برای‌شان به ارمغان نمی‌آورد در آغوش فاسقان خویش بجویند. البته اکثریت با زنان درستکار بود حتی میان اعیان؛ اما آزادی تازه اصل قدیمی «اختیار پدر بر اولاد» و نظام خانوادگی دیرین را در هم می‌شکست. زنان رومی اکنون به اندازۀ مردان هرزه‌گرد بودند. جامۀ‌هایی از پرنیان بدن‌نما بافتۀ چین و هند به تن می‌کردند و در پی عطر و جواهر به هر گوشه‌ای از آسیا سر می‌کشیدند. ازدواج نوع کوم مانو (که در آن زن کاملاً در اختیار شوی بود) از میان رفت و زنان شوهران خویش را به همان آسانی طلاق می‌دادند که مردان زنان را. عدۀ روزافزونی از زنان کوشیدند تا از راه کسب معارف جلوه بفروشند: اینان یونانی فرا می‌گرفتند، فلسفه می‌خواندند، شعر می‌سرودند، برای عامه سخن می‌راندند؛ در تماشاخانه‌ها بازی می‌کردند، سرود می‌خواندند، می‌رقصیدند و سالن‌های ادبی برپا می‌داشتند؛ برخی نیز به بازرگانی می‌پرداختند و گروهی پزشکی و وکالت پیشه می‌کردند.

کلودیا زن کوینتوس کایکیلیوس متلوس سرآمد زنانی بود که در این دوره علاوه بر شوی همواره جمعی «ندیم ملتزم رکاب» نیز برگرد خود داشتند. علاقۀ وی به حقوق زن با زنده‌دلی آمیخته بود. پس از آنکه شوهر کرد با گشت و گذار بدون مراقب در کنار دوستان ذکورش نسل قدیم را از خود بیزار ساخت؛ در این گشت و گذارها به جای آنکه مانند زنان پاکدامن سر به زیر اندازد و در گردونۀ خود رو نهان کند مردانی را که قبلاً دیده و شناخته بود تنه می‌زد و گاه در برابر دیدگان عامه می‌بوسید. در حالی که شوهرش مانند مارکی دوشاتله فداکارانه از خانۀ‌اش غایب می‌شد وی دلباختگانش را به ضیافت فرا می‌خواند. سیسرون که به گفتۀ‌اش نمی‌توان اعتماد داشت «عشق‌ها، زناها، هرزگی‌ها، آوازخوانی‌ها و نغمه‌سرایی‌ها و ضیافت‌ها و میگساری‌های وی را در بایای در خشکی و دریا وصف می‌کند.» وی زنی هوشیار بود که می‌توانست با لطافتی مقاومت‌ناپذیر تن به گناه دهد اما خودپرستی مردان را کم می‌گرفت. هر عاشقی تا وقتی شوقش به سردی گراییده بود او را به جان دوست می‌داشت و چون کلودیا دوستی دیگر می‌یافت عاشق پیشین دشمن خونین او می‌گشت. بدین گونه بود که کاتولوس (اگر کلودیا را لسبیای وی بدانیم) او را با هجویه‌های دشنام‌آمیز خود نکوهش کرد و کایلیوس با اشاره به اجرت کم روسپیان تهیدست او را «زن ربع آسی» (قریب یک و نیم سنت) نامید. کلودیا کایلیوس را متهم ساخت که قصد مسموم کردن او را داشته است؛ کایلیوس سیسرون را به دفاع از خود اجیر کرد؛ و خطیب بزرگ بی‌آنکه تردیدی به دل راه دهد کلودیا را زناکار و آدم‌کش خواند و مدعی شد که خود «با زنان دشمنی ندارد چه رسد با زنی که دوست همۀ مردان بوده است.» کایلیوس بی‌گناه شناخته شد و کلودیا به جرم آنکه خواهر پوبلیوس کلودیوس یعنی اصلاح‌طلب‌ترین رهبر سیاسی در رم و دشمن آشتی‌ناپذیر سیسرون بود جریمه پرداخت.

کاتویی دیگر

در میان این تباهی و هرزگی فقط یک مرد مظهر و آموزگار شیوه‌های پیشین شناخته ماند. مارکوس پورکیوس ملقب به کاتوی کهین با فراگرفتن یونانی از یکی از فرمان‌های نیای خویش سرپیچید؛ وی از مطالعۀ آثار یونانی فلسفۀ رواقی را که با عقاید جمهوری‌طلبانه و زهد نرمش‌ناپذیر زندگیش موافق می‌آمد به الهام گرفت. صد و بیست تالنت (قریب ۴۳۲٬۰۰۰ دلار) به ارث برد اما مدام در سادگی زیست. پول وام می‌داد اما بهره نمی‌گرفت. خوی تند نیایش را نداشت و مردم را با آنچه به دیدۀ ایشان فسادناپذیری سرسختانه و اعتیاد بی‌هنگام به اصول می‌آمد از خود می‌رانید. زندگی او در واقع حکمی بود در نکوهش زندگی دیگران؛ مردم آرزو داشتند که کاتو از سر اندک رعایتی برای عادات انسانی اندکی دست به گناه بیالاید. هنگامی که کاتو زن خود مارکیا را به دوستش هورتنسیوس «عاریت» داد — به این معنی که او را مطلقه کرد و بعد در مراسم زناشویی وی با هورتنسیوس شرکت جست — و سپس چون هورتنسیوس مرد دوباره مارکیا را به زنی گرفت مردم می‌بایست خوش‌شان آمده باشد؛ چون کاتو بدین گونه می‌خواست همچون کلبیون زن را فقط افزاری برای رفع نیازهای بدنی فرا نماید. کاتو نمی‌توانست مردم‌پسند باشد زیرا دشمن تسلیم‌ناپذیر هر گونه نادرستی مدافع سرسخت اصل «اختیار پدر بر اولاد» و «سنسور اخلاقی» سنگدل‌تری از خود کاتوی سنسور بود. وی بندرت می‌خندید یا لبخند می‌زد هیچ‌گاه به صرافت نمی‌افتاد که خود را در دل مردم جا کند و هر کس را که به تملق او پروا می‌کرد سخت به باد ملامت می‌گرفت. سیسرون می‌گوید که کاتو نتوانست به مقام کنسولی برسد؛ چون به عوض آنکه مانند مردی رومی در میان «رجالۀ زادۀ رومولوس» زندگی کند همچون شارمند مدینۀ فاضلۀ افلاطون رفتار می‌کرد.

کاتو در سمت کرایستور (خزانه‌دار) هراسی در دل نالایقان و زیانکاران افکند و بیت‌المال را در برابر هر گونه دستبرد سیاسی حفظ کرد؛ حتی هنگامی که مدت خدمتش سرآمد از شدت مراقبت او چیزی کاسته نشد. وی همۀ گروه‌ها را به خلاف‌کاری متهم می‌کرد و بدین گونه هزاران ستایشگر اما بندرت یک دوست برای خود می‌ساخت. در منصب پرایتوری سنا را متقاعد کرد تا فرمانی صادر کند که همۀ نامزدان باید اندکی پس از اجرای انتخابات به دادگاه بیایند و با ادای سوگند هزینه‌ها و اقدامات خود را در مدت مبارزۀ انتخاباتی به طور مشروح گزارش دهند. این فرمان خاطر بسیاری از سیاستمدارانی را که با رشوه روی کار آمده بودند چنان پریشان کرد که چون کاتو روز بعد در فوروم پدیدار شد او را به باد ناسزا گرفتند و سنگسارش کردند. پس کاتو بر فراز صفۀ سخنگویان رفت و با چهره‌ای مصمم رو در روی مردم قرار گرفت و ایشان را به نیروی سخن وادار به تسلیم کرد. چون به مقام تریبونی رسید با لژیون خود بر مقدونیه حمله برد؛ هنگامی که ملازمان وی سواره می‌رفتند او پیاده می‌رفت. کاتو طبقات بازرگان را خوار می‌داشت و مدافع آریستوکراسی یا حکومت تبار بود زیرا آن را تنها راه چاره برای جلوگیری از توانگرسالاری یا حکومت ثروت می‌دانست. وی با کسانی که حکومت روم را با پول و منش رومی را با تجمل به تباهی می‌کشاندند بی‌امان می‌ستیزید و نیز تا واپسین دم در برابر هر گونه کوشش پومپیوس یا قیصر برای برقراری حکومت دیکتاتوری مقاومت کرد. چون قیصر جمهوری را برانداخت کاتو در حالی که کتابی فلسفی بر کنار داشت خود را کشت.

سپارتاکوس

اکنون فساد دولتی به اوج و دموکراسی به حضیضی رسیده بود که در تاریخ حکومت‌ها کمتر ماننده‌ای می‌توان بر آنها یافت. در سال ۹۸ ق.م سردار رومی دیدیوس فتح سولپیکیوس گالبا را تکرار کرد؛ بدین معنی که قبیله‌ای از مردم ناراضی را به اردوگاهی در اسپانیا کشاند به بهانۀ آنکه می‌خواهد نام‌های آنان را برای تقسیم اراضی میان‌شان ثبت کند. پس چون مردم ناراضی با زنان و کودکان خود به آنجا رسیدند همۀ ایشان را کشت. هنگامی که به رم بازگشت همچون سرداران پیروز در جنگ از جانب عامه پذیرفته شد. صاحب‌منصبی از قوم سابین در سپاه روم به نام کوینتوس سرتوریوس که از درنده‌خویی‌های امپراطوری سخت بیزار گشته بود به اسپانیاییان پیوست آنان را سازمان و آموزش داد و پی‌درپی بر لژیون‌هایی که برای سرکوب‌شان می‌آمدند پیروزی بخشید. هشت سال تمام (از سال ۸۰ تا ۷۲ ق.م) وی بر کشوری شورشی حکومت کرد و با فرمانروایی دادگرانۀ خویش و تأسیس مدارس برای آموزش به جوانان آن سامان مهر مردم را به دست آورد. متلوس سردار رومی قول داد که به هر رومیی که او را بکشد صد تالنت (قریب ۳۶۰٬۰۰۰ دلار) و بیست هزار ایکر زمین پاداش بدهد. پرپنا پناهنده‌ای رومی در اردوگاه سرتوریوس وی را به شام میهمان کرد و آنگاه او را کشت و سپاهی را که سرتوریوس پرورش داده بود به زیر فرمان خود در آورد. پومپیوس به مقابلۀ پرپنا گسیل شد و بآسانی او را شکست داد؛ پرپنا اعدام و بهره‌کشی از اسپانیا دوباره آغاز شد.

انقلاب بعدی نه از جانب آزادگان بلکه از سوی بندگان صورت پذیرفت. لنتولوس باتیاتس در کاپوا مدرسه‌ای خاص تربیت گلادیاتورها برپا کرده بود و به بندگان یا بزهکاران محکوم برای کشتن و کشته شدن در میدان‌های همگانی یا خانه‌های خصوصی شیوۀ جنگ با جانوران یا با یکدیگر را می‌آموخت. دویست تن از ایشان به گریز کوشیدند؛ هفتاد و هشت تن از آنان کامیاب شدند و دامنه‌ای از کوه وزوویوس را تصرف کردند و بر شهرهای مجاور برای به دست آوردن خوراک حمله بردند (سال ۷۳). اینان یکی از اهالی تراکیا به نام سپارتاکوس را به رهبری خود برگزیدند که به گفتۀ پلوتارک: «مردی نه همان سرزنده و دلیر بلکه در فهم و نجابت برتر از همگنان خویش بود.» وی برای بندگان ایتالیا پیام فرستاد که سر به شورش بردارند. دیری بر نیامد که هفتاد هزار مرد تشنۀ آزادی و کین برگرد او فراهم آمدند. وی به ایشان سلاح ساختن و جنگیدن را با چنان نظمی آموخت که شورشیان توانستند سال‌ها هر نیرویی را که برای سرکوب ایشان فرستاده می‌شد شکست دهند. پیروزی‌های او توانگران ایتالیا را هراسناک و بندگان آن دیار را امیدوار کرد. از این بندگان جمع بسیاری در پیوستن به او کوشیدند. اما پس از آنکه سپارتاکوس نیروی خود را به صد و بیست هزار تن رساند از پذیرفتن داوطلبان بیشتر خودداری کرد زیرا مواظبت ایشان را دشوار می‌یافت. وی سپاه خود را به سوی کوه‌های آلپ رهنمون شد و «قصدش آن بود که چون همۀ بندگان از آن کوه بگذرند هر بنده‌ای به خانۀ خود رود.» اما پیروان او این گونه احساس‌های ظریف و آشتی‌خواهانه را در سر نداشتند و پس از آنکه بر ضد رهبر خود قیام کردند به غارت شهرهای ایتالیای شمالی پرداختند. آنگاه سنا هر دو کنسول را با نیروهای کافی به مقابلۀ ایشان فرستاد. یک سپاه به دسته‌ای از بندگان که سپارتاکوس را ترک کرده بودند برخورد و همۀ آنان را کشت. سپاه دیگر به نیروی اصلی شورشیان حمله برد و شکست خورد. سپارتاکوس دوباره راه آلپ را در پیش گرفت و به نیروی سومی به سرکردگی کاسیوس برخورد و آن را تارومار کرد؛ اما چون لژیون‌های دیگری را بر سر راه خود دید به جنوب بازگشت و به سوی رم رهسپار شد.

نیمی از بندگان ایتالیا در آستانۀ شورش بودند و در پایتخت هیچ کس نمی‌توانست بگوید که انقلاب چه هنگام حتی در خانۀ خود او درگیر خواهد شد. سراسر آن شهر نازپرورده که از همۀ تجملاتی که بندگان قادر به ایجادش بودند بهره می‌گرفت از اندیشۀ آنکه ممکن است همه چیز — سروری و دارایی و زندگی — را از دست دهد برخود می‌لرزید. سناتوران و میلیونرها سردار لایق‌تری را به خدمت خواستند؛ اما عدۀ‌ای کم گام به میدان گذاشتند زیرا همه از این دشمن تازه بیمناک بودند. سرانجام کراسوس پیش آمد و رهبری سپاهی مرکب از چهل هزار تن را به عهده گرفت. بسیاری از آریستوکرات‌ها که هنوز سنت‌های طبقۀ خود را یکسره از یاد نبرده بودند به عنوان داوطلب به این سپاه پیوستند. سپارتاکوس چون دریافت که مملکتی بر ضد او بسیج شده است و مردان او هرگز توانایی ادارۀ امپراطوری یا پایتخت را ندارند از کنار رم گذشت و راه جنوب را به توری ای در پیش گرفت و سراسر طول ایتالیا را در نوردید به امید آنکه افراد خود را به سیسیل یا آفریقا منتقل کند. در سال سوم نیز همۀ حملات را دفع کرد. اما دوباره سربازان ناشکیبایش بر او شوریدند و به یغمای شهرهای مجاور آغاز نهادند. کراسوس بر سر این تاراج‌گران تاخت و همۀ ایشان را که دوازده هزار و سیصد تن بودند و تا واپسین دم جنگیدند بکشت. در همان حال لژیون‌های پومپیوس که از اسپانیا باز می‌گشتند به یاری نیروهای کراسوس شتافتند. سپارتاکوس که از پیروزی بر این جماعت عظیم نومید شده بود بر لشکر کراسوس یورش برد و با افکندن خویش به قلب سپاه دشمن مرگ را پذیره شد. دو تن از کنتوریون‌ها (فرماندهان دسته‌های صد نفری یا کنتوریا) به دست او از پای درآمدند؛ وی پس از آنکه ضربتی خورد و برخاستن نتوانست همچنان به روی زانوان به پیکار ادامه داد؛ سرانجام چنان پاره‌پاره شد که بدنش بازشناختنی نبود. اکثریت عظیم پیروانش با او به خاک هلاک افتادند و برخی گریختند و در جنگل‌های ایتالیا به دام افتادند. شش هزار اسیر در آپیاویا از کاپوا تا رم به صلیب کشیده شدند (سال ۷۱) و لاشه‌های عفنشان ماه‌ها آویزان ماند تا آنکه خداوندان آرام گیرند و بندگان عبرت.

پومپیوس

چون کراسوس و پومپیوس از این نبرد بازگشتند آن‌چنان که سنا می‌خواست و قانون حکم می‌کرد لشکریان خود را در دروازه‌ها آزاد یا خلع سلاح نکردند. این دو در همان حال که بیرون دیوارهای شهر اردو زده بودند اجازه خواستند که بی‌آنکه به شهر درآیند نامزد مقام کنسولی شوند و این نیز شکستن سنتی دیگر بود؛ وانگهی پومپیوس برای سربازانش زمین و برای خود جشن پیروزی خواست. سنا این تقاضا را رد کرد و امیدش آن بود که یک سردار را به جان سردار دیگر اندازد. اما کراسوس با پومپیوس دست یکی کرد و هر دو ناگهان با «خلقیان» و طبقۀ بازرگانان یار شدند و با رشوۀ بیدریغ در سال ۷۰ ق.م انتخابات کنسولی را بردند. صاحبان نفوذ به دو قصد آنی با یکدیگر هم‌پیمان شدند: یکی آنکه قدرت هیئت‌های منصفه‌ای را که مأمور محاکمۀ ایشان بود دوباره به دست خویش گیرند؛ و دیگر آنکه به جای لوکولوس — که بی‌چشمداشت سود پارسایانه بر روم خاوری حکومت کرده بود — مردی از طبقۀ و دارای دید خود بنشانند. پس پومپیوس را مرد مطلوب خویش یافتند.

پومپیوس اکنون سی و پنج سال داشت و از کورۀ نبردهای بسیار گذشته بود. وی که از خانوادۀ‌ای اشرافی و توانگر برخاسته بود در پرتو دلیری و میانه‌روی و استادیش در هر فنی از ورزش و جنگ خویشتن را محبوب همگان کرد. سیسیل و آفریقا را از وجود دشمنان سولا پاک کرده و به حکم پیروزی‌ها و غرورش از آن خودکامۀ خوش ذوق لقب ماگنوس یا «بزرگ» گرفته بود. وی پیش از آنکه ریشش بدمد به یک پیروزی دست یافته بود. چنان خوب‌رو بود که فلورا روسپی رمی می‌گفت که هیچ‌گاه بی‌آنکه گازی از او بگیرد دل بدرود گفتنش را ندارد. وی مردی حساس و با آزرم بود و هنگامی که می‌خواست خطاب به جماعتی سخن گوید سرخ می‌شد؛ اما این روزها در نبرد گستاخ و دلیر بود. در روزگاران بعدی زندگی کمرویی و فربهی دستش را در فرماندهی بست و چندان تردید کرد تا سرانجام باخت. ذهنش نه تابناک بود نه ژرف؛ سیاست‌هایش ساختۀ دیگران بود نه خود — نخست سیاستمداران «خلقیان» و سپس متنفذان سنا. ثروت هنگفتش او را از وسوسه‌های خام سیاسی ایمن می‌داشت و با میهن‌پرستی و درستیش در لجۀ خودپرستی و فساد زمانه‌اش چون گوهر می‌درخشید. گناه بزرگ او غرور بود. پیروزی‌های نخستینش سبب شد که شایستگی خویش را بیش از آنچه بود بپندارد و در شگفت شود که چرا رم در رساندن او به مقامی که فقط نام شاهی را کم داشت آن قدر درنگ می‌کند.

دو یار سولا که اکنون با هم کنسول بودند همۀ همت خویش را به نسخ قانون اساسی سولایی مبذول داشتند. پومپیوس و کراسوس با گذراندن لایحه‌ای برای بازگرداندن همۀ اختیارات تریبون‌ها دین خود را به «خلقیان» پرداختند. با راهنمایی لوکولوس به واگذاری کامل وظیفۀ گردآوری مالیات در مشرق زمین به عاملین اتحاد خود را با بازرگانان استوار ساختند و از قانونی هواداری کردند که انتخاب اعضای هیئت‌های منصفه را میان سنا و طبقۀ اکویتس و تریبون‌های خزانه‌دار به یکسان بخش می‌کرد. کراسوس مجبور شد که پانزده سال برای دریافت پاداش خود صبر کند و آن امتیاز معادن زر آسیا بود. پومپیوس نیز اجر خود را در سال ۶۷ گرفت یعنی هنگامی که انجمن به او اختیارات نامحدود برای سرکوب دریا‌زنان کیلیکیا داد. روزگاری جزیرۀ رودس دست این غارت‌گران را از دریای اژه دور داشته بود؛ اما رودس اکنون چنان از جانب روم و دلوس سرکوفت خورده و غارت شده بود که دیگر از عهدۀ فراهم کردن ناوگانی که لازمۀ این کار بود برنمی‌آمد و آریستوکراسی زمیندار که سنا را زیر سلطۀ خود داشت به نگاهداری امن راه‌های بازرگانی دریایی چندان دلبسته نبود. بازرگانان و تودۀ مردم اثرات این وضع را بیشتر حس کردند: در دریای اژه و حتی در مدیترانۀ مرکزی بازرگانی کمابیش ناممکن شد و واردات غله چنان بسرعت کاستی گرفت که قیمت گندم در رم به بیست سسترس یا سه دلار از قرار هر پیمانه رسید. دریا‌زنان با به کار بردن دکل‌های زرین بادبان‌های ارغوانی و پاروهای سیمین در هزاران کشتی خود پیروزی‌های‌شان را به رخ دیگران می‌کشیدند. آنان چهارصد شهر ساحلی را متصرف شدند و در دست نگاه داشتند و معابد ساموتراس ساموس اپیداوروس آرگوس لئوکاس و آکتیون را غارت کردند و مأموران رومی را دزدیدند و به کرانه‌های آپولیا و اتروریا نیز دستبرد زدند.

برای مقابله با این وضع گابینیوس دوست پومپیوس لایحه‌ای پیشنهاد کرد که به موجب آن همۀ ناوگان رومی و همۀ افراد واقع در هشتاد کیلومتری هر کرانۀ مدیترانه‌ای برای سه سال زیر فرمان پومپیوس قرار گیرند. همۀ سناتوران جز قیصر با این لایحه مخالفت کردند اما انجمن آن را با شور و شوق به تصویب رساند و سپاهی مرکب از صد و بیست و پنج هزار تن و ناوگانی مرکب از پانصد کشتی زیر فرمان پومپیوس گذاشت و به خزانه امر کرد تا صد و چهل و چهار هزار سسترس به او بپردازد. این لایحه در واقع سنا را از قدرت خود محروم کرد و به اعتبار قوانین سولایی که هدفش بازگرداندن وضع پیشین بود پایان داد و حکومت شهریاری موقتی پدید آورد که برای قیصر هم مقدمۀ کار و هم درسی بود. نتایج این اقدامات مقدمات آن را تقویت کرد. درست یک روز پس از پومپیوس نرخ گندم پایین آمد. وی در ظرف سه ماه وظیفهٔ خود را به انجام رساند؛ بدین گونه که کشتی‌های دریا‌زنان را گرفت دژهاشان را متصرف شد و سران ایشان را کشت و با این‌همه از اختیارات غیرعادی خویش به هیچ روی بهرۀ نادرست نگرفت. بازرگانان دوباره دل قوی کردند و جنب و جوش در دریاها را آغاز نهادند و رودی از طلا به سوی روم روان شد.

هنگامی که پومپیوس هنوز در کیلیکیا بود دوستش مانیلیوس لایحه‌ای به انجمن ارائه کرد تا به موجب آن فرماندهی کل سپاهیان و ایالات که در آن هنگام (سال ۶۶) به عهدۀ لوکولوس بود به پومپیوس واگذار شود و اختیارات وی برطبق قانون گابینیوسی تمدید شود. سنا مقاومت کرد اما بازرگانان و وام‌گذاران بجد از این پیشنهاد پشتیبانی کردند. آنان امیدوار بودند که پومپیوس کمتر از لوکولوس با وام‌داران آسیایی‌شان راه مدارا در پیش گیرد و گردآوری مالیات را بر عهدۀ عاملان واگذارد و نه همان بیتینیا و پونتوس بلکه کاپادوکیا و شام و یهودا را متصرف شود و این دشت‌های زرخیز در سایۀ حمایت شمشیر رومی جولانگاه خداوندان تجارت و پول گردد. مارکوس تولیوس سیسرون از «نومردان» که در آن سال به یاری طبقۀ بازرگانان به مقام پرایتوری برگزیده شده بود به دفاع از قانون مانیلیوسی سخن گفت و با فصاحتی بی‌پروا که از زمان برادران گراکوس کسی نظیر آن را در رم نشنیده بود و با صداقتی که سیاستمداران را تکان می‌داد بر گروه متنفذان در سنا تاخت:

سراسر نظام اعتبار و مالیه‌ای که اینجا در رم معمول است با درآمد ایالات آسیایی پیوند ناگسستنی دارد. اگر این درآمدها از میان برود نظام اعتباری ما واژگون خواهد شد. اگر گروهی جملۀ ثروت خویش را از دست دهند بسیاری دیگر را نیز همراه خود به پرتگاه خواهند کشاند. مملکت را از چنین مصیبتی نجات دهید. … با همۀ نیروی خود بر ضد مهرداد پیکار کنید زیرا از این راه عظمت نام روم و امن متحدان ما و درآمدهای گران‌بهای‌مان و مکنت شارمندانی بیشمار بدرستی محفوظ می‌ماند.

انجمن بی‌درنگ پیشنهاد را تصویب کرد. تودۀ مردم تیمار ثروت سرمایه‌داران را در سر نداشتند اما اعطای اختیارات فوق‌العاده به یک سردار را تنها چارۀ الغای قوانین سولایی و برافکندن دشمن دیرین خود یعنی سنا می‌یافتند. از آن لحظه روزهای زندگی جمهوری به شمارۀ افتاد. انقلاب روم به یاری سخنوری بزرگ‌ترین دشمنش گامی دیگر به سوی حکومت قیصر برداشت.

سیسرون و کاتیلینا

پلوتارک می‌پنداشت که مارکوس تولیوس را از آن رو سیسرون می‌نامیدند که یکی از نیاکانش زگیلی به شکل یک دانۀ ماش (سیسر) به روی بینی داشت؛ اما به اغلب احتمال نیاکان سیسرون این لقب را به سبب شهرت در پروراندن نخود به دست آورده بودند. سیسرون در قوانین با لطفی دلکش دهکدۀ محقری را در نزدیکی آرپینون میان رم و ناپل در دامنۀ آپنن وصف می‌کند که زادگاه او بوده است. پدرش آن اندازه ثروت داشت که فرزند خود را از بهترین شیوۀ آموزش زمان بهره‌مند کند. وی آرخیاس شاعر یونانی را به آموزگاری مارکوس در ادبیات و یونانی برگماشت و بعد جوان را نزد کوینتوس موکیوس سکایوولا بزرگ‌ترین حقوق‌دان عصر فرستاد تا حقوق بخواند. سیسرون با اشتیاق به دادرسی‌ها و کنکاش‌ها در فوروم گوش می‌داد و دیری برنیامد که فنون و رموز نطق‌های قضایی را فرا گرفت. وی می‌گفت: «برای کامیابی در وکالت فرد باید از همۀ خوشی‌ها چشم بپوشد و از همۀ سرگرمی‌ها پرهیز کند و خوش‌گذرانی و بازی و بزم حتی هم‌نشینی با دوستان را فرو گذارد.»

سیسرون بزودی خود وکالت پیشه کرد و با نطق‌های غرا و دلیرانه‌اش طبقات متوسط و تودۀ مردم را شیفتۀ خود ساخت. وی یکی از یاران سولا را به دادگاه کشاند و در گرماگرم حکومت ترور سولا (سال ۸۰ ق.م) احکام طرد و تبعید را سخت نکوهش کرد. چندی بعد شاید برای آنکه از کین‌خواهی آن دیکتاتور برحذر باشد به یونان رفت و تحصیلات خویش را در فن خطابه و فلسفه دنبال گرفت. پس از سه سال اقامت دلپذیر در آتن به رودس سفر کرد و در آنجا از تقریرات آپولونیوس فرزند مولون دربارۀ فن بلاغت و افادات فلسفی پوسیدونیوس بهره‌یاب شد. از استاد نخستین شیوۀ جملات کوتاه و صافی گفتار را آموخت که بعدها اسلوب ویژۀ او شد و از استاد دوم آن مذهب رواقی میانه‌رو که بعدها در رسالات خود راجع به دین دولت دوستی و کهنسالی آن را بسط داد.

چون در سی‌سالگی به رم بازگشت ترنتیا را به زنی گرفت و با استفاده از جهیزیۀ هنگفت وی توانست به فعالیت‌های سیاسی بپردازد. در سال ۷۵ ق.م با روش دادگرانۀ‌اش در مقام خزانه‌داری سیسیل خود را ممتاز همگان ساخت. در سال ۷۰ پس از آنکه پیشۀ وکالت را از سر گرفت با پذیرفتن وکالت از شهرهای سیسیل و اقامۀ دعوا بر ضد کایوس وررس خشم آریستوکراسی را برانگیخت وی وررس را متهم کرد که در مدت فرمانداری سیسیل (از سال ۷۳ تا ۷۱ ق.م) در ازای انتصابات و تصمیمات خود رشوه می‌گرفته میزان مالیات فردی را به نسبت معکوس رشوه معین می‌کرده کمابیش همۀ تندیس‌های سیراکوز را دزدیده کلیۀ درآمدهای یک شهر را به همخوابۀ خویش بخشیده و کوتاه

نوشته و پژوهش شده توسط دکتر شاهین صیامی