ترقی شمال (۵۶۶–۱۰۶۶)

در حالی که اسلام پیش می‌رفت و امپراتوری بیزانس از ضربات ظاهراً مهلک کمر راست می‌کرد، اروپا به سختی از میان «قرون تیره» راه می‌گشود. این اصطلاح به طور آزاد برای اروپای غیربیزانسی از مرگ بوئتیوس در ۵۲۴ تا تولد آبلار در ۱۰۷۹ به کار رفته است. تمدن بیزانس علی‌رغم از دست دادن سرزمین‌ها همچنان پیشرفت می‌کرد، اما اروپای غربی در قرن ششم نشانه‌های آشوب، تجزیه و بربریت دوباره را نشان می‌داد. بخش زیادی از فرهنگ کلاسیک در دیرها و خانواده‌های معدودی پنهان ماند، اما پایه‌های جسمی و روانشناختی نظم اجتماعی چنان از هم پاشیده بود که بازسازی آن قرن‌ها زمان می‌برد. عشق به ادبیات، فداکاری هنری، وحدت و تداوم فرهنگی، و رشد عقلی از طریق تبادل افکار میان عقلای اقوام مختلف، همه در برابر تکان‌های جنگ، خطرات حمل‌ونقل، تنگنای اقتصادی، پیدایش زبان‌های بومی، و محو لاتین در شرق و یونانی در غرب فرو ریخت. در قرن‌های نهم و دهم، تسلط مسلمانان بر مدیترانه و حملات وایکینگ‌ها، مجارها و ساراسن‌ها به شهرها و سواحل اروپا، محلی شدن زندگی و دفاع و بدوی شدن فکر و زبان را تشدید کرد. آلمان و اروپای شرقی به گردابی از مهاجرت‌ها بدل شد؛ اسکاندیناوی لانه دزدان دریایی شد؛ بریتانیا زیر پای آنگل‌ها، ساکسون‌ها، جوت‌ها و دان‌ها لگدمال شد؛ گل زیر پای فرانک‌ها، نورمان‌ها، بورگوندی‌ها و گوت‌ها له شد؛ اسپانیا میان ویزیگوت‌ها و مورها تقسیم شد؛ ایتالیا از مبارزه طولانی میان گوت‌ها و امپراتوری بیزانس متلاشی شد، و سرزمینی که روزی نیمی از جهان را اداره می‌کرد پنج قرن انحطاط اخلاقی، اقتصادی و سیاسی را تحمل کرد. با این حال در این دوران طولانی تیرگی، شارلمانی، آلفرد و اوتو اول هر کدام برای مدتی به فرانسه، انگلستان و آلمان نظم و انگیزه بخشیدند. اریوگنا فلسفه را دوباره زنده کرد، آلکوین و دیگران آموزش را به مقام نخست بازگرداندند، ژربر علم اسلامی را در جهان مسیحیت رواج داد، لئوی نهم و گریگوریوس هفتم کلیسا را اصلاح و تقویت کردند، سبک رمانسک در معماری پدیدار شد، و اروپا در قرن یازدهم حرکتی را آغاز کرد که به دستاوردهای قرن‌های دوازدهم و سیزدهم، بزرگ‌ترین سده‌های قرون وسطی، انجامید.

آلفرددین‌هاشارلمانی

~132 دقیقه مطالعه • بروزرسانی ۱۱ فروردین ۱۴۰۵

انگلستان: ۵۷۷–۱۰۶۶

آلفرد و دین‌ها (۵۷۷–۱۰۱۶)

پس از نبرد دیورام (۵۷۷) استیلای اقوام آنگلو-ساکسون-جوت بر انگلستان با مقاومتی مختصر مواجه شد، و دیری نگذشت که مهاجمان مملکت را بین خودشان تقسیم کردند. جوت‌ها سلطنتی را در کنت بنیاد نهادند؛ آنگل‌ها سه کشور مرشا، نورثامبرلند، و انگلیای خاوری را تشکیل دادند؛ و ساکسون‌ها بر سه ناحیه وسکس، اسکس، و ساسکس - یا به عبارت دیگر ساکس باختری، ساکس خاوری، و ساکس جنوبی - حکمفرما شدند. این هفت کشور کوچک با ممالکی که حتی به مراتب از اینها کوچکتر بودند، مجموعاً «تاریخ انگلستان» را تشکیل دادند تا آنکه اگبرت پادشاه وسکس، به ضرب شمشیر یا به حیله، قسمت اعظم آنها را تحت سلطه خویش متحد کرد (۸۲۹).

اما حتی قبل از آنکه این سرزمین جدید آنگل‌ها یا «انگل‌لند» به دست پادشاه ساکسون شکل بگیرد، حملات دانمارکی‌ها آغاز شده و مقدر گردیده بود که جزیره مزبور را از این سر تا آن سر ویران، و مسیحیت نوبنیاد آن را با آیین شرک قومی وحشی و دور از معرفت تهدید کند. تواریخ ایام آنگلوساکسون حاکی است که: «در سال ۷۸۷ سه فروند کشتی رو به سواحل ساکس باختری نهادند ... و مردم را به قتل رساندند. اینها اولین کشتی‌های دانمارکی بودند که در صدد تصاحب سرزمین‌های قوم آنگل برمی‌آمدند.» در ۷۹۳ جماعت اعزامی دیگری بر نورثامبرلند هجوم بردند، صومعه مشهور لیندیسفارن را غارت کردند، و رهبانان آن را کشتند. در ۷۹۴ دین‌ها به رودخانه ویر رسیدند، ویرمث و «جارو» - یعنی همان نقطه‌ای که بید، رهبان فاضل و بزرگ‌ترین دانشمند انگلستان، نیم قرن قبل از این وقایع در آنجا به نوشتن آثار خویش مشغول بود - را تاراج کردند. در ۸۳۸ مهاجمان رو به انگلیای خاوری و کنت آوردند؛ در ۸۳۹ ناوگانی مشتمل بر ۳۵۰ کشتی، حامل دریازنان، در رود تمز لنگر انداخت و کارکنان آن کشتی‌ها به غارت دو شهر کنتربری و لندن مشغول شدند. در ۸۶۷ نورثامبرلند به دست قوایی مرکب از دین‌ها و سوئدی‌ها تسخیر شد. هزاران نفر از افراد «انگلیسی» به هلاکت رسیدند، صومعه‌ها تاراج شد، و چند کتابخانه پراکنده یا منهدم گشت. یورک و حومه‌اش، که مدرسه آن دانشمندی چون آلکوین را به شارلمانی تحویل داده بود، به فقر و جهالت افتاد. تا سال ۸۷۱ قسمت اعظم انگلستان واقع در شمال رود تمز در معرض تاخت و تاز مهاجمان قرار داشت. در آن سال یک سپاه دانمارکی به زعامت سردار گوتروم به قصد هجوم به شهر ریدینگ، که پایتخت وسکس بود، عزم جنوب کرد. پادشاه وسکس، اثلرد اول، و برادر کوچکترش آلفرد در محل اشداون با دین‌ها روبرو و بر آنها پیروز شدند؛ اما بار دوم، که میان آنها در مرتن جنگ درگرفت، اثلرد بسختی مجروح شد، و لشکریان انگلیسی هزیمت یافتند.

آلفرد بیست و دو سال بیشتر نداشت که بر اریکه سلطنت ساکس باختری جلوس کرد (۸۷۱). آسر، اسقف فاضل ویلز، آلفرد را در این دوره ایلیتراتوس (illiteratus) خوانده است، که هم «بی‌سواد» معنی می‌دهد (illiterate) و هم «بی‌اطلاع از زبان لاتینی.» ظاهراً وی به مرض صرع مبتلا بود، و در مجلس زفاف نیز دچار حمله شد. اما او را شکارچی نیرومند، مردی خوش‌قیافه و با وقار، و در فنون جنگ و کیاست از برادران خویش بالاتر تصویر کرده‌اند. یک ماه پس از جلوس بر اریکه سلطنت، با سپاه کوچک خویش در محل ویلتن با دین‌ها روبرو شد، و چنان شکست سختی خورد که ناگزیر شد، برای حفظ تاج و تخت خویش، در برابر تقاضاهای دشمن سر تسلیم فرود آورد و صلح را خواستار شود؛ اما در ۸۷۸ در اتندن (ادینگتن کنونی) به پیروزی قاطعی نایل آمد. نیمی از سپاهیان دانمارکی از دریای مانش گذشتند تا به کشور ناتوان فرانسه هجوم برند؛ مابقی طبق عهدنامه صلح ودمور موافقت کردند که از ناحیه شمال خاوری انگلستان، یعنی ناحیه‌ای که بعداً مشهور به دینلا، شد قدم بیرون نگذارند.

طبق گفته‌های آسر، که آن قدرها اعتماد کردنی نیست، آلفرد «فقط به خاطر چپاول» بر انگلیای خاوری لشکر کشید، آن خطه را تسخیر کرد، و - شاید برای آنکه انگلستان را در برابر تجاوز دین‌ها متحد سازد - خود را، علاوه بر وسکس، پادشاه انگلیای خاوری و مرشا نیز خواند. آنگاه، مانند یک شارلمانی کوچکتر، عطف نظر به اعاده نظم و تمشیت حکومت کرد. وی قشون را از نو تشکیل داد، به ایجاد نیروی دریایی پرداخت، برای سه کشور خویش عرف واحدی مقرر داشت، دستگاه قضایی خود را اصلاح کرد، برای حفظ حقوق و رعایت حال مستمندان قوانینی فراهم آورد، به آبادی و ساختمان شهرها دست زد، و به منظور تهیه جا برای کارمندان دایم التزاید دولتش «با چوب و سنگ اطاق‌ها و تالارهای شاهانه» بنا کرد. یک هشتم تمامی عواید را برای کمک به مستمندان منحصر کرد، و یک هشتم دیگر را به تعلیم و تربیت اختصاص داد. آلفرد در پایتخت خویش، ریدینگ، مدرسه‌ای تاسیس کرد که منضم به کاخ شاهی بود، و از کیسه فتوت خود مبالغ عظیمی را در اختیار کلیساها و صومعه‌ها گذاشت تا صرف کارهای فرهنگی و مذهبی کنند. وی با اندوه به خاطر می‌آورد که چه سان در ایام کودکی وی «کلیساها از کتاب‌ها و گنجینه‌های بی‌شمار انباشته بود ... قبل از آنکه همگی به دست دین‌ها تاراج و سوخته شوند.» اکنون «دانش در میان قوم انگلستان چنان راه زوال سپرده بود که فقط عده بسیار معدودی قادر به درک شعایر مذهبی کلیساها به زبان انگلیسی، یا ترجمه چیزی از لغت لاتینی به زبان مادری خود بودند.» آلفرد قاصدانی را به دنبال دانشوران گسیل داشت - نظیر اسقف آسر از ویلز، و اریجینا از فرانسه، و بسیاری دیگر - تا به پایتخت وی بیایند و خود آلفرد و رعایای او را تعلیم دهند. وی افسوس می‌خورد که چرا وقت زیادی برای خواندن ندارد، و اینک مانند راهبی خود را منحصر به مطالعه علوم و کتاب‌های دینی می‌کرد. آلفرد هنوز خواندن برایش دشوار بود، ولی «شب و روز به اطرافیان خویش دستور می‌داد که برایش کتاب بخوانند.» چون وی تقریباً قبل از هر اروپایی دیگری متوجه اهمیت روزافزون زبان‌های بومی شده بود، دستور داد که پاره‌ای از کتاب‌های اساسی را به زبان انگلیسی ترجمه کنند. خودش، با اشکال زیاد، به ترجمه کتاب تسلی فلسفه اثر بوئتیوس، دلمشغولی‌های شبانی تالیف گریگوریوس، تاریخ جهانی نگارش اوروسیوس، و تاریخ کلیسایی ملت انگلیس اثر بید دست زد. آلفرد، باز هم مانند شارلمانی، به جمع‌آوری آوازهای قوم خویش می‌پرداخت، آنها را به کودکان خود یاد می‌داد، و در خواندن آنها با خنیاگران درباری همصدا می‌شد.

در ۸۹۴، هجوم جدیدی از جانب دین‌ها بر ساحل کنت برده شد. دین‌های ساکن دینلا برای آنها قوای امدادی گسیل داشتند، و وطن‌پرستان ویلزی - آن دسته از تیره سلت‌ها که هنوز مقهور آنگلوساکسون‌ها نشده بودند - با دین‌ها به عقد پیمان اتحادی مبادرت جستند. ادوارد پسر آلفرد بر اردوگاه دریازنان دانمارکی تاخت برد و آن را ویران کرد، و نیروی دریایی جدید آلفرد ناوگان دین‌ها را تار و مار کرد (۸۹۹). دو سال بعد آلفرد در ۵۲ سالگی و بعد از بیست و هشت سال سلطنت درگذشت. نمی‌توان او را با دلاور کوه‌پیکری چون شارلمانی مقایسه کرد، زیرا عرصه اقدامات خطیرش کوچک بود؛ اما از نظر خصایل و سجایای اخلاقی - یعنی از لحاظ پرهیزکاری، درستی مقرون به فروتنی، امساک نفس، شکیبایی، ادب، فداکاری در راه حفظ منافع رعایا، و اشتیاق به تحصیل گسترده‌تر - سرمشق و انگیزه‌ای به ملت انگلستان داد، که ملت مزبور آن را با امتنان قبول کرد، ولی خیلی زود به دست فراموشی سپرد. ولتر در ستایش از وی شاید راه مبالغه پیمود که گفت: «تصور نمی‌کنم که در جهان هرگز آدمی بوده باشد که بیش از آلفرد کبیر سزاوار حرمت باشد.»

نزدیک به پایان قرن دهم، هجوم اقوام اسکاندیناوی به خاک انگلستان بار دیگر آغاز شد. در ۹۹۱ دسته‌ای از وایکینگ‌های نروژی به سرداری اولاف اول تروگواسون به ساحل انگلستان هجوم برد، ایپسویچ را غارت کرد، و سپاهیان انگلیسی را در مالدن شکست داد. از آنجا که انگلیسی‌ها تحت فرماندهی پادشاه خویش اثلرد دوم (۹۷۸–۱۰۱۳، ملقب به بی‌طرح - چون مشورت‌های اشراف خویش را نمی‌پذیرفت) قادر به مقاومت بیشتری در برابر مهاجمان نبودند، از طریق اولین رشته از مالیات‌های عمومی، که به روش نامیمون و خانمان‌برانداز دینگلد مشهور است، مبالغی جمع‌آوری کرده متوالیاً با پیشکش‌های متوالی ۰۰۰’۱۰، ۰۰۰’۱۶، ۰۰۰’۲۴، ۰۰۰’۳۶، ۰۰۰’۴۸، پوند نقره، غایله هجوم دین‌ها را از سر خویش دفع کردند. اثلرد در مقام جلب متفقی بیگانه، در صدد عقد پیمان اتحادی با نورماندی برآمد و اما، دختر ریچارد اول، دوک نورمان، را به عقد ازدواج خویش درآورد - بخشی از تاریخ اروپا از این وصلت ناشی شد. اثلرد که تظاهر یا واقعاً خیال می‌کرد که دین‌های ساکن انگلستان درصدد توطئه قتل وی و نمایندگان ویتناگموت یا پارلمنت ملتند، مخفیانه فرمان داد که در جزیره انگلستان هر جا دین‌ها را یافتند، آنها را قتل عام کنند (۱۰۰۲). به طور قطع معلوم نیست که این فرمان تا چه حد کاملا اجرا شد. شاید از افراد ذکور دین‌هایی به قتل رسیدند که از لحاظ سن توانایی حمل اسلحه داشتند، و از زنان، بعضیشان؛ یکی از آنها خواهر سوین اول، ملقب به فورکبیرد (ریش چنگالی) پادشاه دانمارک بود. سوین، که کمر به انتقام و قصاص خون خواهر بسته بود، در سال ۱۰۰۳، و دوباره در ۱۰۱۳ و این بار با تمامی قوای خویش، به خاک انگلستان هجوم برد. اشراف دربار اثلرد از گرد وی پراکنده شدند، و او به نورماندی گریخت، و سوین پادشاه و مالک الرقاب انگلستان شد. هنگامی که سوین درگذشت (۱۰۱۴)، اثلرد از نو مبارزه را آغاز کرد؛ اشراف بار دیگر او را تنها گذاشتند و با فرزند سوین به نام کنوت از در صلح درآمدند (۱۰۱۵). اثلرد در شهر محاصره‌شده لندن درگذشت؛ پسرش ادمند دوم، ملقب به آیرونساید (آهنین‌پهلو، شجاع) شجاعانه جنگید، ولی در میدان اسندن به دست کنوت در هم کوبیده شد (۱۰۱۶). از آن پس دیگر تمامی انگلستان کنوت را به عنوان پادشاه خویش پذیرفتند، و استیلای دانمارکی‌ها کامل شد.

تمدن آنگلوساکسون (۵۷۷–۱۰۶۶)

استیلای قوم دین‌ها بر انگلستان فقط جنبه سیاسی داشت. بنیادها، زبان، و عادات آنگلوساکسون در عرض شش قرن چنان ریشه دوانیده بود که اینک درک حکومت یا خصوصیات نژادی یا زبان انگلیسی بدون آنها میسر نیست. در فواصل خالی از حوادث بین جنگ‌ها، یا جرم‌ها، کشاورزی و تجارت تجدید سازمان یافته، در ادبیات رستاخیزی پدید آمده، و نظم و قانون بآرامی شکل گرفته بود.

این توهم بی‌اساس که انگلستان باستانی اقوام آنگلوساکسون بهشتی بود، که در آن زارعین آزاد در جوامع روستایی دموکراتیکی زندگی می‌کردند هیچ زمینه‌ای در تاریخ ندارد. رهبران اقوام آنگلوساکسون زمین‌ها را تصاحب کردند؛ تا قرن هفتم کار به جایی رسید که چند خانواده معدود مالک دو سوم زمین‌های انگلستان شدند؛ و تا قرن یازدهم بیشتر شهرها یا تعلق به یک نفر از نجبا داشتند، یا از آن یک اسقف بودند، یا متعلق به خود پادشاه. در طول حملات دانمارکی‌ها بسیاری از زارعین، در عوض استظهار به حمایت ارباب، از تملک چشم پوشیدند، و تا سال ۱۰۰۰ وضع به قراری بود که اکثریت قریب به اتفاق آنها، در برابر مال‌الاجاره، یا به این قبیل اشراف ملاک جنس تحویل می‌دادند، یا برای آنها کار می‌کردند. در این تاریخ «تون-موتس» یا اجتماعات شهری، و «فولک-موتس» یا «هاندر-موتس»، که اجتماعات روستایی بودند، کار مجالس و دادگاه‌های هر «شایر» را انجام می‌دادند؛ اما فقط مالکین به شرکت در این قبیل اجتماعات مجاز بودند؛ و بعد از قرن هشتم این قبیل مجالس کم‌کم از اهمیت افتادند و تعداد جلسات آنها رو به کاهش نهاد، و محاکم اربابی ملاکان به طور گسترده‌ای جانشین آنها شدند. امور حکومت انگلستان اساساً در دست مجلس ملی «ویتناگموت» (اجماع عقلا) بود - مجلس نسبتاً کوچکی مرکب از نجبا یا اشراف، اسقف‌ها، و وزیران برجسته پادشاه. انتخاب و بقای سلطنت هیچ پادشاهی بدون رضایت این پارلمنت بدوی ممکن نبود. به علاوه، شخص پادشاه نمی‌توانست بدون جلب موافقت چنین مجلسی به تصویب قانون بپردازد، داوری کند، مالیات بگیرد، جنگ آغازد، صلح کند، یا ربع جریب زمین بر املاک شخصی خویش که از آن ممر مرتبی داشت بیفزاید. تنها چاره‌ای که دستگاه سلطنت علیه این طبقه اشرافی داشت اتحادی بود غیررسمی میان پادشاه و کلیسا. از قبل و بعد از استیلای نورمان‌ها حکومت انگلیسی برای تعلیم و تربیت عمومی، نظم اجتماعی، وحدت ملی، و حتی اجرای وظایف سازمان سیاسی مملکت متکی به طبقه روحانیون بود. قدیس دانستان رئیس دیر گلاستنبری در دوران سلطنت ادمند (۹۴۰–۹۴۶) و ادرد (۹۴۶–۹۵۵) مشاور کلی دربار شد. وی در مقابل اشراف حامی طبقات متوسط و پایین شد، شجاعانه از سلاطین و شاهزادگان انتقاد کرد، به دستور پادشاه ادویگ (۹۵۵–۹۵۹) نفی بلد شد، به اشاره پادشاه ادگر (۹۵۹–۹۷۵) به مقام خویش بازگشت، و موفق شد تاج سلطنت را برای ادوارد شهید (۹۷۵–۹۷۸) حفظ کند. وی به ساختمان کلیسای قدیس پطرس در گلاستنبری اقدام نمود، آموزش و پرورش و هنر را تقویت کرد، و اسقف اعظم کنتربری بود که درگذشت (۹۸۸). قبل از تامس ا بکت (اسقف اعظم شهید انگلستان) دانستان را بزرگ‌ترین و محترم‌ترین قدیسان انگلستان می‌دانستند.

در این حکومت به اصطلاح مرکزگریز، قوانین ملی آهسته آهسته مدارج تکامل را می‌پیمود، از این رو قوانین کهنه ژرمنی، که در عبارات و به حکم مقتضیات جرح و تعدیل یافته بود، تکافوی حوایج مردم را می‌کرد. در انگلستان سه فقره از رسوم قضایی ژرمنی باقی ماند که عبارت بود از تبرئه شخص متهم به قید سوگند از طرف شهود، پرداخت ورگیلد از طرف بزهکار در برابر مجازات. موکول ساختن برائت افراد به نتیجه اوردالی. اما در این سرزمین از جنگ تن به تن (دوئل) کسی اطلاعی نداشت. دادن ورگیلد یا جریمه نقدی به طور آموزنده‌ای در قانون آنگلی تفاوت می‌کرد: مثلا ورگیلد یا جریمه نقدی برای قتل پادشاه ۳۰۰۰۰ تریمسا (۰۰۰’۱۳ دلار)، برای اسقف ۰۰۰’۱۵، برای یک نفر اشرافی یا کشیش ۲۰۰۰، و برای یک زارع آزاد ۲۶۶ تریمسا بود. طبق قانون ساکسون‌ها، چنانچه یک نفر دیگری را مجروح می‌کرد، اگر جراحت وارده یک اینچ (حد ۲۵٫۴ میلی‌متر) بود، یک یا دو شیلینگ می‌پرداخت؛ اگر یک گوش طرف را می‌برید، محکوم به پرداخت سی شیلینگ جریمه بود؛ اما این نکته را باید در نظر گرفت که در آن ایام یک شیلینگ بهای یک رأس گوسفند بود. طبق قوانین دوره حکمرانی اثلبرت هر کس که با زن دیگری زنا می‌کرد مکلف بود جریمه‌ای به شوهر او بپردازد و زن دیگری برای او بخرد. کسی را که از رای دادگاه سرپیچی می‌کرد «قانون‌شکن» می‌خواندند، اموالش را به نفع خزانه شاهی ضبط می‌کردند، و هر کس می‌توانست بدون ترس از مؤاخذه او را بکشد. در بعضی موارد بزهکار را از پرداخت ورگیلد محروم، و مجازات‌های شدیدی در مورد وی اجرا می‌کردند، از آن جمله: به غلامی واداشتن؛ تازیانه زدن؛ خصی کردن؛ بریدن دست، پا، لب بالا، بینی، یا گوش؛ یا اعدام به وسیله دار، سر بریدن، سوزانیدن، سنگسار کردن، غرقه ساختن، و به گرداب انداختن.

اقتصاد مانند قوانین جنبه بدوی داشت و پیشرفت آن کمتر از اقتصاد دوران تسلط رومی‌ها بر بریتانیا بود. کارهای زیادی برای زهکشی و پاک کردن اراضی صورت گرفته بود، اما در قرن نهم هنوز نیمی از خاک انگلستان را جنگل، بیشه، یا مرداب تشکیل می‌داد، و جانوران وحشی زیادی مانند خرس، گراز و گرگ در بیشه‌ها پنهان بودند. بیشتر کارگران مزارع مملکت غلامان و بردگان بودند. افراد ممکن بود بر اثر ارتکاب بزه یا بدهکار شدن به بردگی درآیند. شوهران و پدرانی که دچار استیصال می‌شدند ممکن بود زنان و کودکان خود را مثل برده بفروشند. همه اطفال یک کنیز، حتی اگر پدر آنها از مردان آزاد بود، برده محسوب می‌شدند. مالک حق داشت غلام خود را به دلخواه به قتل برساند؛ می‌توانست کنیزی را آبستن کند، و آنگاه او را در معرض خرید و فروش قرار دهد. غلام حق دادخواهی در دادگاه را نداشت؛ و اگر به دست ناشناسی به قتل می‌رسید، ورگیلد اندکی که به حکم قانون معین شده بود به مالک وی تعلق می‌گرفت؛ اگر می‌گریخت و دستگیر می‌شد، مالک می‌توانست او را به قصد کشت تازیانه بزند. تجارت عمده بریستول تجارت بردگان بود. تقریباً تمامی جمعیت مملکت روستایی بودند. شهرستان‌های آن را در واقع باید قریه و قصبه، و شهرهای آن را باید شهرستان به حساب آورد. لندن، اکستر، یورک، چستر، بریستول، گلاستر، آکسفرد، ناریچ، ووستر، و وینچستر همگی شهرهای کوچک بودند، اما بعد از دوران زمامداری آلفرد بسرعت رو به رشد نهادند. هنگامی که اسقف میلتوس در سال ۶۰۱ برای موعظه به لندن آمد در آنجا «جمع قلیلی مردم کافر» بیش نیافت، حال آنکه این یکی از شهرهای مهم دوران تسلط رومیان به شمار می‌رفت. در قرن هشتم لندن به سبب موقعیت مهم سوق‌الجیشی خود در کنار رود تمز بار دیگر رو به ترقی گذاشت و در دوران سلطنت کنوت پایتخت تمامی انگلستان شد.

صنعتگران معمولا برای یک بازار محلی کار می‌کردند؛ اما نساجان و قلابدوزان به مراتب پیشرفت بیشتری نمودند و فراورده‌های خود را به ممالک اروپایی صادر می‌کردند. حمل و نقل کاری سخت و خطرناک بود و بازرگانی خارجی بسیار اندک. تا قرن هشتم گله و رمه همچنان به عنوان وسیله مبادله باقی ماند، اما در آن قرن چند تن از پادشاهان سکه‌های نقره شیلینگ و پوند را پول رایج مملکت ساختند. در انگلستان قرن دهم یک رأس گاو چهار شیلینگ، و یک رأس گاو نر شش شیلینگ ارزش داشت. دستمزد کارگران به تناسب کم بود. مردم مستمند در کلبه‌هایی چوبی که سقف آنها با کاه و برگ خشک پوشیده شده بود زندگی می‌کردند، و خوراک آنها سبزیجات و بقولات بود. نان گندم و گوشت اختصاص به طبقه مرفه مملکت داشت، یا غذای روز یکشنبه محسوب می‌شد. ثروتمندان کاخ‌های بی‌قواره خود را با پرده‌های منقوش می‌آراستند، تن خود را با پوست خز و قاقم گرم نگاه می‌داشتند، جامه‌های خود را با قلابدوزی‌ها، اندام خود را با زیور و جواهرات مزین می‌ساختند.

آداب و اخلاقیات آن وقار و ادب بعضی از دوره‌های بعدی تاریخ انگلستان را نداشت. دربارة بی‌ادبی، خشونت، درنده‌خویی، دروغگویی، تزویر، دزدی، و دیگر رذایل دیرینه بشری داستان‌های فراوانی می‌شنویم. دزدان دریایی نورمان سال ۱۰۶۶، که پاره‌ای از آنها حرامزاده بودند، اقرار می‌کردند که از مشاهده سطح نازل فرهنگ و اخلاقیات اقوام مغلوب انگلستان متحیر می‌ماندند، آب و هوای مرطوب آنگلوساکسون‌ها را به پرخوری و افراط در میگساری ترغیب می‌کرد؛ در نظر آنها جشن آبجو (همچنانکه ما هم می‌پنداریم) حکایت اجتماع افراد در یک محفل یا تعطیل عمومی بود. قدیس بونیفاکیوس با عبارات روشن مبالغه‌آمیزی فرد انگلیسی قرن هشتم را آدمی توصیف کرد «هم مسیحی و هم بت‌پرست که از ازدواج با زن به حکم شرع خودداری می‌ورزد، ولی به تقلید از اسبان شیهه‌کش و خران عرعرکن به فسق و زناکاری روزگار می‌گذراند.» در ۷۵۶ قدیس بونیفاکیوس خطاب به اثلبالد، پادشاه آنگلوساکسون، چنین نوشت:

تنفر تو از ازدواج مشروع اگر به خاطر مجرد زیستن بود، سزاوار تحسین می‌بود. اما از آنجا که تو در تجمل غوطه‌وری و حتی از زنا با راهبه‌ها پروایی نداری، عملیت فضاحت‌بار و منفور است. ... شنیده‌ایم که تقریباً عموم اشراف مرشا کردار تو را سرمشق قرار داده و زنان مشروع خود را ترک گفته و روزگار را با آمیزش حرام با روسپیان و راهبه‌ها می‌گذرانند. ... این نکته را گوش دار که اگر قوم آنگل‌ها ... از ازدواج مشروع روبگرداند و دستخوش هوای نفس شود و به زناکاری گراید، سرانجام از این گونه پیوندها نژادی بدگهر و بی‌اعتنا به باری تعالی پدید خواهد آمد که با ترک آداب و رسوم خویش، مملکت را به ورطة فنا سوق دهد.

در قرون اولیه سلطه اقوام آنگلوساکسون، شوهر می‌توانست به طیب خاطر زن خود را طلاق دهد و دوباره با زن دیگری ازدواج کند. سینود هرتفرد (۶۷۳) این رسم را تقبیح کرد، و کم‌کم نفوذ کلام کلیسا مایه تثبیت ازدواج افراد شد. برای زن‌ها احترام فراوانی قایل بودند، لکن این احترام مانع از آن نبود که گاهی زنان را به عنوان کنیز در معرض خرید و فروش بگذارند. زن‌ها از تعلیمات مدرسه تقریباً بی‌بهره بودند، اما این نقص آنها را از شیفتن مردان و موثر بودن در آنها باز نمی‌داشت؛ پادشاهان به زنان مغرور دل می‌باختند و با شکیبایی تمام به امید وصال آنها می‌نشستند و در امور سیاست با زنان خویش مشورت می‌کردند. اثلفلیدا، دختر آلفرد، به عنوان نایب‌السلطنه و ملکه کشور مدت یک نسل در مرشا به پیروی از اوامر وجدانی و به طرزی موثر حکومت کرد. به احداث شهرها و طرح تدابیری برای مبارزات پرداخت و داربی، لستر، و یورک را از چنگ دین‌ها بیرون آورد. ویلیام آو ممزبری در شرح حال او می‌نویسد: «چون در اولین زایمان مشقت‌ها دید، از آن پس هرگز حاضر به همخوابگی با شوهر خویش نشد و مدعی بود که برای دختر پادشاه زیبنده نیست تسلیم لذتی شود که بعد از چند زمانی این چنین عواقب نامطلوب در پی داشته باشد.» در این دوران (حد ۱۰۴۰) یکی از اشراف که بر مرشا حکومت می‌کرد ارل لئوفریک نام داشت؛ لیدی گودایوا همسر او بود، که در افسانه‌های آنگلوساکسون نقش جالبی ایفا کرد و بعدها شهر کاونتری خاطره این واقعه را با ایجاد مجسمه‌ای زنده نگاه داشت. طبق افسانه‌های آنگلوساکسون، لئوفریک به زن خویش لیدی گودایوا قول داد که اگر وی برهنه سوار اسب شود و از کوچه‌های شهر عبور کند، وی مالیات کمرشکنی را که به مردم تحمیل کرده بود لغو خواهد کرد. [باقی داستان از این قرار است: لیدی گودایوا به چنین عملی مبادرت جست و مردم نیز برای ابراز همدردی حاضر شدند در آن موقع از خانه‌های خود بیرون نروند و از دیدن بدن عریان زن امیر خویش خودداری کنند. امروزه در کارناوال‌هایی که هر سال در شهر کاونتری ترتیب داده می‌شود، دختری تقریباً عریان را بر اسبی می‌نشانند و یاد آن واقعه را زنده می‌کنند. - م.]

آموزش و پرورش نیز مثل سایر چیزها بر اثر استیلای اقوام آنگلوساکسون لطمه دید، و بعد از آنکه این اقوام به مسیحیت گرویدند، کم‌کم اعتبار از دست رفته را باز یافت. در حدود سال ۶۶۰، بنیدیکت بیسکوپ مدرسه‌ای صومعه‌ای در ویرمث تاسیس کرد. بید، اسقف ویلز، یکی از شاگردان این مدرسه بود. اسقف اعظم اگبرت در یورک کتابخانه و مدرسه‌ای دایر کرد (۷۳۵) که زیر نظر کلیسا اداره می‌شد و بعدها مهم‌ترین مرکز آموزش متوسطه در تمامی انگلستان شد. این مدرسه به همراه دیگر آموزشگاه‌ها در نیمه دوم قرن هشتم میلادی انگلستان را در شمال جبال آلپ سرآمد مراکز دانش اروپایی ساخت.

اخلاص بی‌غل و غش مدرسین این دیرها را می‌توان از وجود شاخص بزرگ‌ترین محققان زمانه خویش یعنی اسقف بید (۶۷۳–۷۳۵) که او را «ونرابیلس» (معزز یا محترم) لقب داده‌اند درک کرد. خوی وی، با ایجازی مقرون به فروتنی، زندگی خویش را چنین خلاصه می‌کند:

بید، خادم مسیح، کشیشی از صومعه دو حواری مطهر پطرس و بولس است، واقع در ویرمث و جارو. این ضعیف چون در قلمرو آن صومعه پا به عرصه وجود نهاد و هفت‌ساله شد، ابوینش او را به صومعه سپردند تا زیر نظر عالی‌جاه، قدسی مآب، بنیدیکت (بیسکوپ)، رئیس دیر، پرورش یابد؛ و از آن روز این بنده تمامی ایام عمرش را در همان دیر گذرانیده، همه هم خویش را به مطالعه «کتاب آسمانی» مصروف داشته، پیوسته به رعایت انضباط پرداخته، روزانه در مراسم نیایش و آواز کلیسا شرکت جسته، و همواره از تعلم یا تعلیم یا نوشتن متلذذ بوده است. ... در سیزدهمین سال زندگی، این ضعیف را به مقام شماسی کلیسا منصوب کردند، و در سال سی ام در سلک اسقفان درآمدم ... و از آن تاریخ تا پنجاه و نهمین سال زندگی، هم خویش را به «کتاب مقدس» و تدوین آثار ذیل مصروف داشته‌ام. ..

تمامی آثار وی به زبان لاتینی بود، و مشتمل می‌شد بر یک سلسله تفسیرهایی بر «کتاب مقدس»، موعظات دینی، کتابی دربارة تاریخ عالم، رسالاتی دربارة دستور زبان و ریاضیات و علوم و الاهیات، و مهم‌تر از همه کتاب «تاریخ کلیسایی ملت انگلیس» (۷۳۱). این کتاب، برخلاف اکثر تواریخ دیرها، عبارت از ذکر یک سلسله وقایع خشک نیست. شاید در اواخر آن بیش از حد دربارة معجزات سخن گفته است، و همواره خوش‌باوری معصومانه از خلال آن هویدا می‌شود، چنانکه گویی زیبنده ذهنی است که از هفت‌سالگی در چهار دیواری تعالیم مذهبی محصور مانده است؛ با اینهمه نثری روشن و گیرا دارد که گاهگاهی بدل به فصاحت ساده‌ای می‌شود، مثل موردی که دربارة استیلای اقوام آنگلوساکسون سخن می‌راند. بید صاحب وجدانی هوشیار بود. در نوشتن وقایع سعی فراوان مبذول می‌داشت، و به طور کلی آنچه نوشته دقیق است. وی ماخذ خود را مشخص کرد، دنبال مدرکی دست اول رفت، و ضمن نگارش تاریخ خویش اسناد موجود و مربوط به موضوع را نقل کرد. خود او می‌گفت: «نمی‌خواهم کودکان من در میان نوشته‌هایم یک کلمه دروغ بخوانند.» - و امیدواریم که غرض از کودکانش ششصد نفر شاگردی بوده باشند که در مکتب وی درس می‌خواندند. وی چهار سال بعد از نوشتن ترجمه احوال خویش که بدان اشارت رفت، درگذشت. لطافت و ایمان مردم مقدس قرون وسطی در جملات آخر این تذکره احوال بید بخوبی آشکار است:

و از تو، ای عیسای مهربان، استدعا دارم به کسی که تو از راه کرم خویش رخصت دادی تا از کلمات علم تو مذاق جان را شیرین سازد، همچنان از سر لطف سرشار خود مقرر فرمایی تا روزی به نزد تو، ای سرچشمه همه خودها، بشتابد و تا ابد پیش روی تو به پا ایستد.

بید در تاریخ خویش متذکر می‌شود که در انگلستان آن روزگار مردم به پنج زبان سخن می‌گفتند: انگلیسی، بریتانیایی (سلتی)، ایرلندی، پیکت (اسکاتلندی)، و لاتینی. «انگلیسی» زبان آنگل‌ها بود، اما با زبان ساکسون چندان تفاوتی نداشت و فرانک‌ها و نروژی‌ها و دین‌ها نیز آن را می‌فهمیدند. این اقوام پنج‌گانه به لهجه‌های مختلفی از زبان آلمانی صحبت می‌کردند، و انگلیسی بتدریج از آلمانی به وجود آمد. ادبیات آنگلوساکسون حتی پیش از قرن هفتم قابل توجه بود. ملاک قضاوت ما باید اغلب مبتنی بر باقیمانده این آثار باشد، چه با اشاعه مسیحیت، که سبب رواج رسم‌الخط لاتینی (به جای الفبای رون، که خط آنگلوساکسون با آنها نوشته می‌شد) گردید، بیشتر آنها از میان رفتند؛ در این دوران بود که بر اثر هجوم دانمارکی‌ها بسیاری از کتابخانه‌ها ویران شد و، با استیلای نورمان‌ها، کلمات فرانسوی سیل‌آسا زبان انگلیسی را احاطه کرد. به علاوه، بسیاری از این اشعار آنگلوساکسون اختصاص به دوران بت‌پرستی داشت و از طریق خنیاگران به طور شفاهی از نسلی به نسل دیگر منتقل شده بود؛ چون اینها مردمانی بودند که در زندگی و سخن گفتن هرزه و دریده بودند، راهبان و کشیشان مجاز به شنیدن آوازها و اشعارشان نبودند. با اینهمه، یکی از قدیمی‌ترین آثار ادبی آن عهد که اکنون بخشی از آن موجود است، به عبارت دیگر ترجمه آزاد منظومی از «سفر پیدایش» که از جنبه الهامی به پای اصل نمی‌رسد، احتمال دارد اثر طبع یک راهب قرن هشتم باشد. مطلب دیگری که در این قطعه منظوم افزوده شده است ترجمه یک حکایت آلمانی است دربارة هبوط؛ در این مورد نظم بیشتر از آن نظر حالت زنده پیدا می‌کند که شیطان را به صورت متمردی جسور و شوریده نشان می‌دهد. شاید میلتن از خواندن این قطعه به فکر ساختن لوکیفر خود افتاد. پاره‌ای از اشعار آنگلوساکسون جنبه مرثیه دارند. نظیر قصیده «آواره» که حکایت از ایام خوش گذشته‌ای می‌کند که اقامتگاه اربابی خاوند به خود دیده است. اینک ارباب خانه مرده است و «سراسر این خشت‌هایی که محکم بر زمین استوار شده‌اند تهی می‌شود» و «غم‌انگیزترین گل ماتمی که در این ماتمکده روییده است خاطرات خوش گذشته را به یاد می‌آورد.» این توصیف به قدری بدیع است که حتی شاعر چیره‌دستی چون دانته نیز قادر نبود پایه کلام را از این بالاتر برد. معمولا این اشعار باستانی با سرخوشی و زنده‌دلی به توصیف جنگ می‌پردازد. چکامه موسوم به «بانوی نبرد مالدن» (حد ۱۰۰۰) تنها چیزی که در شکست لشکریان انگلیسی می‌بیند دلیری است؛ و جنگاور فرتوت این داستان بیرتوولد، که بر بالای نعش مولای مقتول خویش ایستاده است، با کلماتی که گویی منادی ظهور تامس ملری سراینده بزرگ‌ترین حماسه رومانتیک انگلیسی است، به ساکسون‌های مغلوب این گونه درس شجاعت می‌آموزد.

هر قدر قدرت ما رو به کاهش نهد، ذهن ما تیزتر، دل ما گرم‌تر، و روحیه ما قوی‌تر می‌شود. در اینجا سالار ما به خاک افتاده است، و او را به هلاک افکنده‌ایم! غم و اندوه تا ابد از آن کسی باد که این بازی جنگ را ترک گوید! من پیرمردی فرتوت‌ام، اما از اینجا گامی فراتر نخواهم نهاد. بر سر آنم که در کنار خداوندگار خویش مرا به خاک بسپارند. در کنار مردی که به جان عزیزش می‌شمرد:

طولانی‌ترین و عالی‌ترین اشعار آنگلوساکسون حماسه «بیوولف» است که گویا در خلال قرن هفتم یا هشتم میلادی در انگلستان تصنیف گردید و یک نسخه خطی قدیمی از آن در موزه بریتانیایی مضبوط است که تاریخ نگارش آن به سال ۱۰۰۰ برمی‌گردد. این نسخه، که ۱۸۳’۳ بیت دارد، بظاهر اثر کاملی است. در این حماسه، شعر بدون وزن است، اما هم‌صدایی کلمات ترجیع‌بند، وزن خاصی به لهجه ساکسون باختری می‌دهد که امروزه بکلی برای ما نامفهوم است. داستان این منظومه کودکانه به نظر می‌رسد، و آن چنین است که بیوولف امیر قوم گیت‌ها (که شاید غرض گوت‌ها بوده است) در سوئد جنوبی از دریا می‌گذرد تا هروتگار پادشاه دانمارک را از چنگال اژدهایی گرندل نام برهاند. بیوولف بر آن اژدها و حتی مادر گرندل پیروز می‌شود، به کشتی می‌نشیند و به سرزمین گیت‌ها برمی‌گردد، و مدت پنجاه سال عادلانه سلطنت می‌کند؛ پس از چندی اژدهای سومی که جانوری آتش‌خوار است ظاهر می‌شود و سرزمین گیت‌ها را ویران می‌کند؛ بیوولف بر آن خصم می‌تازد، و بسختی مجروح می‌شود. یکی از یارانش ویگف نام به یاری وی می‌شتابد، و آن دو با هم جانور را به هلاکت می‌رسانند. بیوولف از زخمی که برداشته است جان می‌سپارد، و جسد او را بر تل هیمه‌ای به آتش می‌سوزانند. این حکایت آن قدرها هم که به نظر می‌آید کودکانه نیست. در ادبیات قرون وسطی اژدها نشانه جانوران درنده‌ای است که در حول و حوش شهرهای اروپایی در درون بیشه‌ها کمین می‌کردند. شگفتی‌آور نیست اگر در مخیلة مردمانی که سخت در هراس بودند، این گونه جانورها با اندیشه‌های غریب و عجیب توأم می‌شد و، از راه حق‌شناسی، زندگی کسانی را که بر این جانوران درنده چیره می‌شدند و قصبات را ایمن می‌کردند، با افسانه‌ها و اساطیری در می‌آمیخت.

پاره‌ای از قسمت‌های این حماسه به گونه‌ای نامتناسب جنبه مسیحی دارند، چنانکه گویی ویراستار راهبی می‌خواسته است، با افزودن ابیاتی چند دربارة دینداری، یک شاهکار ادبی بت‌پرستانه را از دستبرد زمانه محفوظ دارد. اما لحن اشعار و جزئیات حوادث داستان شرک صرف است. آنچه مورد علاقه این «زنان زیبای و مردان دلیر» بود زندگی و عشق و جنگ در این دنیای خاکی بود، نه بهشت خالی از کشمکشی که بعد از مرگ شخص نوید می‌دادند. در آغاز حکایت، هنگامی که جسد شیلد پادشاه دانمارکی را به رسم قوم وایکینگ در قایقی بدون پاروزن به دریا می‌افکنند، سراینده اشعار می‌گوید: «هیچ کس نمی‌تواند براستی بگوید که چه کس آن بار را دریافت داشت.» اما این نکته را باید در نظر داشت که این شرک پرسروری نبود. لحنی افسرده سراسر این چکامه را فرا می‌گیرد و حتی به مجلس بزم کاخ هروتگار راه می‌یابد. از خلال کلمات موزون و آه و افسوس‌های ابیاتی سلیس، می‌توانیم ناله‌های چنگ آوازخوان آن را بشنویم:

آنگاه بیوولف بر نیمکتی در کنار دیوار نشست. ... سخن از زخم خویش گفت، از آن زخم جانکاه؛ وی بخوبی می‌دانست که ایامش سپری شده است. ... سپس دلیران جنگی سواره به گرد توده خاکی که مدفن وی بود راندند؛ به آنها یادآور شدند که اندوه خویش را بر زبان آورند، بر پادشاه شیون کنند، و همگی دم بگیرند و سخن از سرور خویش گویند؛ جملگی زبان به ستایش زندگی دلیرانه وی گشودند و با تمام نیرو به ستایش اعمال شجاعانه‌اش پرداختند. ... گفتند که در میان شهریاران جهان وی بامداراترین مردان بود، و نسبت به رعایای خویش بی‌اندازه مهربان و ملایم بود و بیشتر از همه مشتاق تحسین ... از این رو، هنگامی که کسی به حکم ضرورت مجبور است از کالبد بی‌جان سرور مهربان خویش جدا شود و ترکش گوید، شایسته است که این خداوندگار را بستاید.

محتملا «بیوولف» قدیمی‌ترین منظومه‌ای است که در ادبیات بریتانیا به جا مانده است؛ اما کدمن (فت-۶۸۰) قدیمی‌ترین شاعری است که از او نام برده‌اند. تنها جایی که به این شاعر اشاره دارد عبارات لطیفی است از کتاب بید. در «تاریخ کلیسایی ملت انگلیس» آمده است که در صومعه ویتبی رهبان بی‌تکلفی مقام داشت که هر وقت در کلیسا نوبت خواندن سرود به او می‌رسید، آن قدر این کار را دشوار می‌دید که در گوشه‌ای خود را پنهان می‌کرد. یک شب همچنانکه در مخفیگاه خویش به خواب رفته بود، چنین به نظرش رسید که فرشته‌ای بر وی ظاهر شد و گفت: «کدمن، آوازی برای من بخوان!» رهبان برآشفت که خواندن نمی‌داند؛ فرشته امر کرد که بخواند. کدمن کوشش کرد و از توفیق خویش بغایت متعجب شد. بامدادان که سر از خواب برداشت آن آواز را به خاطر آورد و خواند؛ از آن پس در شمردن اعداد دچار لکنت شد. و «سفر پیدایش»، «سفر خروج»، و اناجیل را به قول بید «با حلاوت و دل‌نشینی بسیار به شعر درآورد.» از این اشعار چیزی به جا نمانده است، مگر چند بیتی که خود بید به لاتینی ترجمه کرده است. یک سال بعد، کینوولف [کونه‌وولف] (مت- : حد ۷۵۰)، یکی از رامشگران دربار نورثامبرلند، در صدد برآمد قصص مذهبی مختلفی - مانند «مسیح»، «آندرئاس»، و «ژولیانا» - را به نظم درآورده آنها را مجسم نماید. اما این آثار، که با حماسه «بیوولف» همزمانند، در مقام قیاس با آن منظومه، به سبب صنایع لفظی و تعبیرهای تصنعی آنها، همچون قطعاتی مرده و بی‌روح می‌نمایند.

در تمامی ادبیات اقوام جهان نثر ادبی بعد از قطعات منظوم به وجود می‌آیند، همان گونه که قوه عقلی مدت‌ها بعد از آنکه تخیل شکوفه می‌کند به سرحد رشد نایل می‌شود؛ افراد بشر آن هنگام که هنوز فراغ بال یا آن خودبینی را به دست نیاورده‌اند که نثر را به قالب هنر درآورند، قرن‌ها «بی آنکه بدانند» به نثر سخن می‌گویند. در تاریخ ادبیات منثور انگلستان، تا آنجا که بوضوح می‌توان دید، آلفرد نخستین نویسنده است؛ ترجمه‌ها و دیباچه‌های وی به سبب صداقت و سادگی کلام فصیح بود؛ و همو بود که از طریق جرح و تعدیل‌های پی‌درپی و اضافات و ملحقات خود «طومار اسقف» را که دبیران کلیسای اعظم وینچستر می‌نوشتند، به صورت معتبرترین و روشن‌ترین بخش‌های «تواریخ ایام آنگلوساکسون» - یعنی اولین اثر منثور زبان انگلیسی - درآورد. ممکن است که قسمت بیشتر تاریخ «زندگی آلفرد» به دست استاد آن پادشاه، یعنی آسر، نوشته شده باشد و احتمالاً هم تصنیف این کتاب تعلق به دوره‌ای بعد از عهد خود آلفرد (حد ۹۷۴) دارد. به هر حال، این یکی از اولین مواردی است که انگلیسی‌ها از آغاز امر علاقه خود را برای استعمال زبان انگلیسی و مرجح شمردن آن بر لاتینی در تصنیف تاریخ و کتاب‌های علوم دینی نشان داده‌اند، و این درست در عهدی اتفاق می‌افتاد که اروپاییان از فکر نوشتن این گونه موضوعات وزین به زبان «عامیانه» شرمسار می‌شدند.

حتی در گرماگرم جنگاوری و شاعری، مردان و زنان این سرزمین روحیه و مجال آن را پیدا می‌کردند که به اشیای مورد استفاده خویش زیبایی و به آنچه در نظرشان قدر و اهمیت داشت شکل بخشند. آلفرد در اتلنی به تاسیس هنرستانی دست زد و از اطراف و اکناف رهبانانی را که در هنرهای ظریفه و صنایع مختلف مهارتی داشتند به این مرکز هنری جلب کرد. آسر می‌نویسد که آلفرد «در اثنای جنگ‌های مکرر خویش همچنان به کارگران خود صنعت زرگری و به دیگر کارورزان انواع صنایع را می‌آموخت.» دانستان، که فقط به قدیس بودن و مملکت‌داری راضی نبود، با مهارت تمام به زرگری و فلزکاری اشتغال داشت، موسیقیدان قابلی بود، و یک دستگاه ارگ نی‌دار برای کلیسای اعظم خویش در گلاستنبری ساخت. هنر درودگری، فلزکاری، و لعاب‌کاری، همچنان رواج گرفت. جواهرسازان دست به دست حجاران دادند و صلیب‌های تراشیده و مرصع رائول و بیوکاسل را (حد ۷۰۰) ساختند. مجسمه معروفی از پادشاه کدوالو (فت-۶۷۷) سوار بر اسب، در نزدیکی لادگیت، از برنز ریخته شد. زنان روتختی‌ها، فرشینه‌ها، و قلابدوزی‌هایی «با لطیف‌ترین نخ‌ها» عرضه می‌کردند. راهبان صومعه وینچستر یک جلد کتاب دعای قرن دهم را با درخشان‌ترین رنگ‌ها تذهیب کردند. در خود وینچستر و یورک حتی از ۶۳۵ میلادی به ساختمان کلیساهای جامعی از سنگ می‌پرداختند. بنیدیکت بیسکوپ با کلیسایی که در ویرمث در سال ۶۷۴ بنا کرد سبک معماری لومبارد را در انگلستان رواج داد. در ۹۵۰ در شهر کنتربری به تجدید ساختمان کلیسای جامعی دست زدند که از عهد رومیان به جا مانده بود. بید در کتاب «تاریخ کلیسایی ملت انگلیس» خود شرح می‌دهد که کلیسای بنیدیکت بیسکوپ را با نقاشی‌های کار ایتالیا مزین کرده بودند «تا تمام مردمی که قدم به ساحت آن می‌گذاشتند، حتی اگر از نعمت سواد بهره‌ای نداشتند، به هر طرف که رو می‌کردند یا در بحر منظر همیشه زیبای مسیح و حواریون وی فرو روند. .. یا از دیدن منظره روز واپسین داوری که پیش چشم آنها بود به فکر افتند که خویشتن را سخت‌تر بیازمایند.» به طور کلی در قرن هفتم در بریتانیا ابنیة فراوانی به وجود آمد. استیلای آنگلوساکسون‌ها تکمیل شده، و تسلط دانمارکی‌ها هنوز آغاز نشده بود؛ معمارانی که تا این تاریخ در ساختمان‌های خود چوب به کار می‌بردند اکنون برای پی‌افکندن مزارهای عظیم سنگی، هم مصالح لازم را داشتند و هم روحیه آن را. با اینهمه، باید اذعان کرد که بنیدیکت معماران، شیشه‌گران، و زرگران خویش را از سرزمین گل وارد کرد. اسقف ویلفرید پیکرتراشان و نقاشانی از ایتالیا آورد تا کلیسای قرن هفتم او را در هکزم تزیین کنند؛ «اناجیل لیندیسفارن» (حد ۷۳۰)، که به طرز دلپسندی تذهیب شده بود، کار رهبانان ایرلندی بود که در پرتو شور و حمیت زاهدانه یا اشاعه مسیحیت از زادگاه خود دل کنده و در آن جزیره پرت و سرد نزدیک ساحل نورثامبرلند اقامت گزیده بودند. تهاجم دین‌ها این رنسانس کوتاه مدت را پایان داد، و معماری انگلیسی فقط هنگامی دنباله ترقی خود را گرفت و به اوج جلالش رسید که بنیان حکومت پابرجای کنوت استوار شده بود.

بین دو پیروزی: ۱۰۱۶–۱۰۶۶

کنوت نه فقط یک سردار فاتح، بلکه دولتمردی برجسته نیز بود. اعتبار نام او در اوان سلطنت به سبب ستم‌هایی که روا می‌داشت لکه‌دار شد: کودکان ادمند آیرنساید را تبعید کرد، و برادر ادمند را به قتل رساند تا از بازگشت خاندان آنگلوساکسون به اریکه سلطنت جلو گیرد. ولی بعداً چون متوجه شد که بیوه و پسران پادشاه اثلرد هنوز در شهر روان زنده هستند، بسیاری از مشکلات خود را با دادن پیشنهاد ازدواج به اما برطرف کرد (۱۰۱۷). در این هنگام کنوت بیست و سه ساله بود و اما سی و سه سال داشت. اما به این ازدواج رضا داد، و کنوت با این عمل، هم همسر گرفت، هم اتحاد برادر اما ریچارد دوم دیوک آونورماندی را به دست آورد، و هم تاج و تختی امن را. از آن لحظه به بعد دوران سلطنت وی برای انگلستان نعمتی شد. کنوت اشراف سرکشی را که وحدت و روحیه انگلستان را متزلزل ساخته بودند تحت انضباط آورد. جزیره انگلستان را در برابر حملات اقوام خارجی حفظ کرد، و مدت دوازده سال به آن کشور آرامش بخشید. مسیحیت را پذیرفت، کلیساهای متعددی ساخت، مزاری در اسندن به یاد آنگلوساکسون‌ها و همچنین دین‌هایی که در آنجا جنگیده بودند به پا کرد، و خودش به زیارت قبر ادمند رفت. وی وعده داد که از قوانین و بنیادهای موجود در انگلستان پیروی کند، و به جز دو مورد به عهد خود وفا کرد: یکی آنکه اصرار ورزید حکومت مملکت، که تا آن تاریخ بر اثر اعمال اشراف خودکامه خوار شده بود، باید زیر نظر گماشتگان خود او اداره شود؛ و دیگر آنکه اسقف اعظم انگلستان را از مقامش عزل، و وزیری غیر روحانی را به عنوان عالی‌ترین مشاور شاه جانشین وی کرد. کنوت کارمندانی اداری و دستگاهی برای انجام خدمات دولتی به وجود آورد که به طرز بی‌سابقه‌ای به حکومت تداوم بخشید. بعد از سال‌های نخستین سلطنتش که همراه با ناامنی بود، تقریباً عموم مأمورانی که از جانب او به رتق و فتق امور منصوب می‌شدند انگلیسی بودند. وی دائماً به انجام امور خطیر مملکت اشتغال داشت، و مدام از هر گوشه قلمرو خویش دیدن می‌کرد تا ناظر اجرای عدالت و رعایت قوانین باشد. وقتی پا به خاک انگلستان نهاد یک دین بود، و هنگامی که درگذشت یک انگلیسی شده بود. کنوت پادشاه انگلستان و دانمارک هر دو بود و در سال ۱۰۲۸ پادشاه نروژ شد، اما کشورهای سه‌گانه خویش را از شهر وینچستر اداره می‌کرد.

استیلای دانمارکی‌ها فرایند طولانی هجوم بیگانگان و اختلاط نژادی را، که منجر به غلبه نورمان‌ها و بالاخره پیدایش ملت انگلستان شد، تداوم بخشید. سلت و گل، آنگل و ساکسون و جوت، و دین و نورمان، همگی بر اثر ازدواج یا عواملی دیگر هم‌خون شدند تا انگلیسی فاقد تشخص و ابتکار عهد رومیان را به صورت ماجراجویان پرخروش عصر الیزابت و جهان‌گشایان خاموش قرون بعدی درآوردند. دین‌ها مثل آلمان‌ها و نورس‌ها نوعی عشق تقریباً مرموز نسبت به به دریا را با خود به انگلستان آوردند؛ عشقی که سبب می‌شد مردم دعوت پرمخاطره دریا برای ماجراجویی و داد و ستد در سرزمین‌های دوردست را بپذیرند. از نظر فرهنگی، هجوم‌های دانمارکی‌ها به منزله سدی در راه ترقی بود. معماری راکد ماند؛ هنر تذهیب از ۷۵۰ تا ۹۵۰ راه زوال سپرد؛ و پیشرفت فکری که آن قدر مورد تشویق آلفرد بود مسدود شد، درست مانند حملات نورس‌ها بر گل که زحمات شارلمانی را به باد می‌داد.

اگر عمر کنوت بیشتر وفا می‌کرد ممکن بود بیش از این خرابی‌هایی را که قوم وی بر سرزمین انگلستان وارد آورده بود جبران کند. اما مردانی که دست‌اندرکار جنگ یا امور حکومت هستند زود فرسوده می‌شوند. کنوت در ۱۰۳۵ به سن چهل‌سالگی درگذشت. نروژ بیدرنگ یوغ اسارت دانمارکی را به دور انداخت؛ هارث‌کنوت، فرزند ارشد کنوت که به جانشینی پدر تعیین شده بود، تا آنجا که توان داشت برای محافظت دانمارک در برابر تهاجم نروژ کوشید؛ فرزند دیگر کنوت، هرلد اول، ملقب به هرفوت (پا خرگوشی، تندپا) مدت پنج سال بر انگلستان حکومت کرد، و سپس مرد؛ هارث‌کنوت نیز دو سالی بر آن سامان سلطنت کرد، و درگذشت (۱۰۴۲). وی، قبل از مرگ، فرزندی را که از ازدواج بین اثلرد و اما به جا مانده بود از نورماندی فرا خواند و این برادر ناتنی آنگلوساکسون را وارث تاج و تخت انگلستان اعلام کرد.

لکن ادوارد خستوان (۱۰۴۲–۱۰۶۶) همان قدر نسبت به انگلستان بیگانه بود که دین‌های دیگر. ادوارد، که پدرش او را در ده‌سالگی به سرزمین نورماندی آورده بود، مدت سی سال در دربار نورماندی گذرانید، زیر نظر اعیان و کشیشان آنجا تربیت شد، و آدمی پرهیزکار و بی‌ریا بار آمد. هنگامی که وی به انگلستان آمد زبان، عادات و رسوم، و معاشران فرانسوی خود را به همراه آورد. همین دوستان وی شاغل مناصب مهم مملکتی و مقامات اسقفی شدند؛ امتیازاتی انحصاری از شخص پادشاه دریافت کردند؛ دژهایی به سبک نورمان‌ها ساختند؛ عادات و زبان انگلیسی را حقیر شمردند؛ و، یک نسل قبل از آنکه ویلیام فاتح قدم به خاک انگلستان بگذارد، غلبه نورمان را آغاز کردند.

فقط یک انگلیسی بود که توانست در اعمال نفوذ بر ادوارد، آن پادشاه ملایم طبع نرمش‌پذیر، با آن دوستان فرانسوی رقابت کند: ارل گادوین، فرماندار وسکس. وی، اولین مشاور امور مملکت در دوران سلطنت کنوت، هرلد، و هارث‌کنوت، مردی بود که ثروت و خرد هر دو را جمع داشت؛ در فن سیاست استاد بود، بلاغتش همه را مجاب می‌ساخت، در امور دیوانی مهارتی به سزا داشت، و خلاصه کلام اولین سیاستمدار غیر روحانی در تاریخ انگلستان بود. تجربه‌ای که وی در امور مملکت‌داری داشت او را بر شخص پادشاه مسلط ساخت. دخترش ادیث به عقد ازدواج ادوارد درآمد. از این ازدواج ادوارد صاحب فرزندی نشد، وگرنه گادوین ممکن بود جد یک پادشاه بشود. هنگامی که تاستیگ، پسر گادوین، ژودیت دختر کنت فلاندر را به زنی گرفت و سوین برادرزاده گادوین پادشاه دانمارک شد، گادوین از طریق این ازدواج‌ها اتحاد سه‌گانه‌ای به وجود آورده بود که او را مقتدرترین مرد اروپای شمالی، و به مراتب نیرومندتر از پادشاهش ادوارد خستوان، ساخت. دوستان نورماندی شاه حسادت وی را برانگیختند؛ وی گادوین را از مقامش کنار گذاشت. ارل گادوین به فلاندر گریخت، و در خلال این احوال پسرش هرلد به ایرلند رفت و در آنجا سپاهی برای مبارزه با ادوارد تدارک دید (۱۰۵۱). اشراف انگلیسی، که مخالف با تفوق نورمان‌ها بودند، از گادوین دعوت کردند که به وطن بازگردد و ضمانت کردند که به زور اسلحه از وی حمایت کنند. هرلد به انگلستان هجوم برد، لشکریان پادشاه را هزیمت داد، ساحل جنوب خاوری مملکت را تاراج و ویران کرد، به پدر خویش پیوست و با سپاهی جرار از کناره رود تمز رو به شمال نهاد. مردم لندن به پیشواز آمدند و مقدم آنها را پذیره شدند. اسقف‌ها و عمال نورمان پا به گریز نهادند. یک مجلس ویتناگموت، مرکب از اسقف‌ها و اشراف انگلیسی، پیروزمندانه به استقبال گادوین شتافت؛ و گادوین بار دیگر قدرت سیاسی و اموال از کف داده خود را به دست آورد (۱۰۵۲). یک سال بعد، فرسوده از مشقات و پیروزی، درگذشت.

هرلد ارل وسکس شد، و تا حدودی از اختیارات خاص پدر برخوردار شد. اکنون سی و یک سال از عمرش می‌گذشت؛ جوانی بود بلند بالا، زیباروی، نیرومند، رشید، و بی‌باک؛ به هنگام جنگ بیرحم، و گاه صلح جوانمرد بود. ضمن یک رشته مبارزات دلاورانه برق‌آسا، سرزمین ویلز را برای انگلستان فتح کرد و سر گروفیذ رئیس عشایر ویلز را به حضور ادوارد خوشحال و در عین حال متوحش تقدیم کرد (۱۰۶۳). در مرحله آرام‌تری از این زندگی پرتهور و خشونت، هرلد مبالغ عظیمی را بی‌ریا صرف ساختن دیر و کلیسا در والتم کرد (۱۰۶۰) و به گسترش دانشکده‌ای که از مدرسه کلیسای جامع مزبور پدید آمده بود کمک نمود. مردم تمامی انگلستان این جوان پرشور و کم‌تجربه را ستودند.

بزرگ‌ترین اثر معماری دوران سلطنت ادوارد شروع ساختمان دیر وستمینستر بود (۱۰۵۵). هنگامی که ادوارد در شهر روان زندگی می‌کرد با سبک معماری نورمان‌ها مأنوس شده بود؛ اکنون، هنگام ساختن دیری که قرار بود مزار و ضریح نبوغ انگلیسی شود، دستور یا اجازه داد که آن بنا را به سبک رمانسک نورمان‌ها پی افکنند، نظیر دیر و کلیسای بزرگی که ساختمان آن پنج سال قبل از این تاریخ در ژومیژ آغاز شده بود. این نیز نمونه دیگری از غلبه نورمان‌ها پیش از آمدن ویلیام فاتح به انگلستان بود. بنای دیر وستمینستر سرآغاز دوران غنای معماری بود که در طی آن انگلستان صاحب باشکوه‌ترین ابنیه سبک رمانسک در اروپا شد.

اوایل سال پر حادثه ۱۰۶۶ بود که جنازه ادوارد خستوان را در آن کلیسای فخیم به خاک سپردند. در ششم ژانویه، مجلس ویتناگموت هرلد را به مقام سلطنت انگلستان برگزید. هنوز هرلد تاج بر سر ننهاده بود که خبر آوردند ویلیام، دیوک آو نورماندی، مدعی تاج و تخت انگلستان شده و در تدارک جنگ است. ویلیام ادعا می‌کرد که ادوارد در سال ۱۰۵۱ به او وعده داده است که سلطنت انگلستان را در برابر سی سال حمایت از جانب نورماندی به او می‌بخشد. ظاهراً ادوارد چنین قولی داده بود، اما ادوارد، حال یا این موضوع را از یاد برده یا از وعده خویش پشیمان شده بود، قبل از مرگ هرلد را جانشین خود خوانده بود؛ به هر حال طبیعی است که چنین وعده‌ای نمی‌توانست معتبر باشد مگر با موافقت مجلس ویتناگموت. اما ویلیام مدعی بود که هرلد ضمن ملاقاتی در شهر روان (که تاریخ آن معلوم نیست) عنوان شهسواری را از او قبول کرده است، از اتباع وی شده و بنابراین اطاعتی به وی مدیون است، و نیز وعده داده است که ویلیام را وارث تاج و تخت ادوارد بشناسد و در این امر از وی حمایت کند. هرلد قبول داشت که چنین قولی داده است. اما ملت انگلستان به هیچ وجه خود را ملزم نمی‌دانست که به قول هرلد وفا کند؛ نمایندگان آن ملت آزادانه هرلد را به مقام سلطنت برگزیده بودند؛ و هرلد اینک مصمم بود که از آن گزینش دفاع کند. ویلیام به پاپ ملتجی شد؛ و پاپ آلکساندر دوم، به توصیه ناصح خویش ایلد براندو، هرلد را غاصب دانست، وی و طرفدارانش را تکفیر کرد، و ویلیام را مدعی قانونی تاج و تخت انگلستان دانست؛ و برای تهاجمی که او در نظر گرفته بود آرزوی توفیق کرد، و علم تقدیس‌شده‌ای را با انگشتری الماسی نزد ویلیام فرستاد که یک تار موی سر پطرس حواری نیز با آن بود. ایلد براندو از اینکه سابقه‌ای برای تعیین حق تاج و تخت و عزل پادشاهان از جانب پاپ ایجاد می‌کند خوشحال بود؛ ده سال بعد که خودش به مقام پاپی رسید، این شیوه مسبوق را با هانری چهارم پادشاه آلمان به کار بست؛ بعداً، در ۱۲۱۳، نیز وقتی میان پاپ و جان [لکلند] پادشاه انگلستان مرافعه‌ای درگرفت، همین شیوه به کار آمد. لانفرانک، رئیس دیر بک، با ویلیام هم‌آواز شد و مردم نورماندی، و در واقع تمامی مردم مملکت، را به جهادی علیه پادشاه تکفیرشده انگلستان دعوت کرد.

گناهانی که هرلد در بحبوحه جهالت جوانی مرتکب شده بود اینکه به هنگام خیراندیشی بلوغ دامنگیرش می‌شد. هرلد در هنگام سلطنت خویش به برادرش تاستیگ، که مدت‌ها قبل از این وقایع به حکم مجلس ویتناگموت تبعید شده بود، اعتنایی نکرده بود. اکنون تاستیگ با ویلیام متحد شده به تدارک سپاهی در شمال مشغول شد، و هرالد سوم پادشاه نروژ، ملقب به هور روده (سختگیر)، را تشویق کرد که اگر در این لشکرکشی سهیم شود، تاج و تخت انگلستان را به او بخشد. در سپتامبر ۱۰۶۶ هنگامی که ناوگان عظیم ویلیام مرکب از ۴۰۰’۱ کشتی از نورماندی عازم انگلستان بود، تاستیگ و پادشاه نروژ به خاک نورثامبرلند هجوم بردند. یورک در برابر آنها تسلیم شد و هرالد در آنجا تاج بر سر گذاشت و خود را پادشاه انگلستان خواند. هرلد با قوایی که در اختیار داشت شتابان عازم شمال شد و مهاجمان را در ستمفرد بریج شکست داد (۲۵ سپتامبر)؛ در حین آن نبرد، تاستیگ و هرالد جان سپردند. هرلد اینک با سپاهی کمتر از آن که بتواند جلوی لشکریان جرار ویلیام را بگیرد عزم جنوب کرد. کلیه ناصحان قوم به او توصیه کردند که دست نگاه دارد. اما ویلیام اراضی جنوبی انگلستان را می‌سوزانید و با خاک یکسان می‌کرد، و هرلد خود را ملزم دید از سرزمینی که زمانی آن را ویران ساخته بود و اینک به جان عزیزش می‌داشت، دفاع کند. در محل سنلک در نزدیکی هیستینگز دو لشکر با هم روبرو شدند (۱۴ اکتبر) و مدت ۹ ساعت با هم جنگیدند. هرلد، که تیری به چشمش اصابت کرده و به واسطه فوران خون نابینا شده بود، به خاک افتاد و به دست شهسواران نورمان تکه تکه شد: یکی سرش را از بدن جدا کرد، دیگری یک ساق پایش را قطع کرد، و سومی امعا و احشای او را در میدان جنگ پراکند. هنگامی که سپاهیان انگلیسی سالار خویش را در خاک و خون دیدند، پا به گریز نهادند. درنده‌خویی و هرج و مرج چنان عظیم بود که رهبانانی که بعداً مامور پیدا کردن جسد هرلد شدند نتوانستند او را بیابند، تا اینکه ادیث سوانزنک، که معشوقه وی بود، آنها را به محل واقعه برد. ادیث بدن تکه تکه‌شده معشوق را شناسایی کرد، و آن اندام تکه تکه‌شده را در کلیسای والتم که خود هرلد ساخته بود دفن کردند. در کریسمس سال ۱۰۶۶ ویلیام اول تاج شاهی انگلستان را بر سر نهاد.

ویلز: ۳۲۵–۱۰۶۶

در سال ۷۸ میلادی فرونتینوس و آگریکولا ویلز را برای روم فتح کرده بودند. هنگامی که رومیان از بریتانیا عقب نشستند، ویلز آزادی خود را از سر گرفت و دوباره به حکومت پادشاهان خود تن در داد. در قرن پنجم جماعتی از مهاجران ایرلندی در نواحی باختری ویلز توطن گزیدند؛ در سال‌های بعد هزاران نفر از بریتون‌ها، که از برابر فاتحان آنگلوساکسون از جزایر‌شان می‌گریختند، به ویلز پناهنده شدند. آنگلوساکسون‌ها در مرز ویلز توقف کردند و قوم مقهور ناشده آن خطه را ویلهاس یعنی «بیگانه» خواندند. ایرلندی‌ها و بریتون‌ها در ویلز یک تیره سلتی هم‌خون خویش یافتند، و بزودی این سه جماعت به هم پیوستند و قوم کیمری («افراد هم‌وطن») را تشکیل دادند؛ این نام ملت آنان شد و کیمرو نام سرزمین‌شان. مردم ویلز مانند بیشتر اقوام سلتی - برتون‌ها، کورنوالی‌ها، ایرلندی‌ها، و گیل‌های ساکن اسکاتلند شمالی - شالوده نظام اجتماعی خویش را تقریباً بکلی بر خانواده و طایفه قرار دادند، و به این دو چنان پای‌بند بودند که از حکومت تنفر داشتند و به هر فرد یا قوم نژاد بیگانه با بی‌اعتمادی آشتی‌ناپذیر می‌نگریستند. روح قبیله‌دوستی آنها با مهمان‌نوازی بی‌حد و حصر‌شان تعادل پیدا می‌کرد؛ و بی‌انضباطی آنها را شجاعت، زندگی دشوار و آب و هوای نامساعد آنها را موسیقی و آواز و وفاداری در دوستی، و فقر‌شان را عواطف تخیل‌پردازی جبران می‌کرد که به حکم آن هر دختری را شاهزاده خانمی می‌پنداشتند و هر مردی را چون پادشاه گرامی می‌داشتند.

مقام رامشگران به قدری ارجمند بود که آنها را بعد از پادشاه قرار می‌دادند. این جماعت علاوه بر شعرای قوم نقش طالع‌بینان، تاریخ‌نویسان، و ناصحان پادشاه را داشتند. از میان آنها دو نفر به قرن ششم تعلق دارند: تالسین و انورین که نام‌شان در تاریخ ماندگار است. نظایر ایشان صدها نفر بودند، و داستان‌هایی که می‌پرداختند از دریای مانش به خطه برتانی گذشتند و در فرانسه به صورت مهذب و آراسته‌ای درآمدند. رامشگران طبقه خاصی بودند از دبیران شاعر پیشه که هیچ کس اجازه نداشت به سلک آنها درآید، مگر آنکه ابتدا در دانستنی‌های قوم خویش تبحری بسزا حاصل کرده باشد. کسی را که داوطلب ورود به این طبقه می‌شد مبینوگ می‌نامیدند؛ موضوعاتی که چنین داوطلبی می‌خواند مبینوگی نامیده می‌شد؛ و به همین سبب داستان‌هایی که از آنها باقی است به مبینوگیون اشتهار دارد. این داستان‌ها، با صورتی که در حال حاضر دارند، از قرن چهاردهم عقب‌تر نمی‌رود، اما احتمالاً قدمت‌شان به پیش از این دوران می‌رسد، یعنی به زمانی که مسیحیت هنوز در ویلز مستقر نشده بود. این افسانه‌ها سادگی دوران بدویت را دارند، به گونه‌ای شرک‌آمیز جان‌گرایانه‌اند، و ذکر ماجراهای شگفت‌انگیز و جانوران عجیب آنها را مخوف کرده است؛ در این داستان‌ها اطمینان دل‌تنگ‌کننده‌ای به تبعید، شکست، و مرگ وجود دارد که جنبه غم‌ناکی به آنها می‌دهد، با اینهمه، از لطافتی برخوردارند که یک دنیا از جهان پرتعدی و شهوت «ادا»های ایسلندی، «ساگا»های نورس‌ها، و افسانه بسیار قدیمی ژرمن‌ها یعنی نیبلونگنلید دور است. در خلوت کوهستان‌های ویلز ادبیات رمانتیکی به وجود آمد که موضوع اصلی آنها سرسپردگی به ملت، وفاداری به زن، و - با ظهور مسیحیت - اخلاص به مریم عذرا و مسیح بود و به پیدایش طبقه سلحشوران فداکار و آن داستان‌های حیرت‌انگیز پادشاه آرثر و شهسواران شجاع و عاشقی که سوگند خوردند «بت‌پرستان را منکوب کنند و در اعتلای مسیحیت بکوشند» کمک کرد.

در قرن ششم میلادی بود که مسیحیت در ویلز رواج گرفت، و دیری نگذشته بود که مدارسی در دیرها و کلیساها به راه افتاد. آسر، آن اسقف دانشمندی که منشی و زندگینامه‌نویس آلفرد بود، از شهر و کلیسای سنت دیوید در پمبروک شر برخاست. این آبادی‌ها و زیارتگاه‌های مسیحیان در معرض شدیدترین هجوم‌های دریازنان نورماندی قرار گرفت، تا آنکه پادشاه رودری کبیر (۸۴۴–۸۷۸) آنها را بکلی شکست داد، و سلسله پابرجایی در ویلز تاسیس کرد. پادشاه هوئل دها، ملقب به نازنین (۹۱۰–۹۵۰) سراسر ویلز را متحد کرد و قانون‌نامه متحدالشکلی را برای آن سرزمین فراهم آورد. گروفیذ آپ لوالین (۱۰۳۹–۱۰۶۳) پادشاهی بیش از حد کامیاب بود؛ هنگامی که به مرشا یعنی یکی از نزدیک‌ترین شهرهای انگلستان لشکر کشید و سپاهیان آن خطه را شکست داد، هرلد پادشاه آینده انگلستان، برای رعایت احتیاط در دفاع از انگلستان، به ویلز اعلان جنگ داد و آن سرزمین را برای بریتانیا فتح کرد (۱۰۶۳).

اسپانیای مسیحی (۷۱۱–۱۰۹۵)

تاریخ اسپانیای مسیحی در این دوره حکایت یک جنگ طویل مذهبی یا به عبارت دیگر ثبات عزمی طغیانگر برای بیرون راندن مورها بود. مورها مردمی بودند ثروتمند و نیرومند، صاحب حاصلخیزترین زمین‌ها و بهترین حکومت‌ها؛ حال آنکه مسیحیان مردمی بودند فقیر و ضعیف؛ زمین‌های آنها برای کشاورزی دشوار بود، و سرحدات کوهستانی آنها قلمروشان را از دیگر مناطق اروپا جدا، و آنها را به قلمروهایی کوچک تقسیم می‌کرد، و مشوق زد و خوردهای برادرانه و مبالغه در میهن‌پرستی محلی می‌شد. در این شبه‌جزیره آتشین‌مزاج، خون مسیحی به مراتب بیشتر به دست مسیحیان ریخته شد تا به دست مورها.

بر اثر هجوم مسلمانان در ۷۱۱ میلادی، گوت‌ها، سوئب‌ها، بربرهای مسیحی‌شده، و سلتیبریان به کوه‌های کانتابریایی واقع در شمال باختری اسپانیا رانده شدند. مورها آنها را دنبال کردند. اما در محل کووادونگا از سپاهی اندک به سرکردگی فردی از گوت‌ها، موسوم به پلایو، شکست خوردند، و این سردار بی‌درنگ خود را پادشاه آستوریاس خواند و به این نحو حکومت پادشاهی اسپانیا را تاسیس کرد. شکست مورها در تور به آلفونسو اول (۷۳۹–۷۵۷) فرصت داد که مرزهای آستوریاس را به نواحی گالیثیا، لوسیتانیا، و ویثکایا گسترش دهد. نواده آلفونسو دوم (۷۹۱–۸۴۲)، ایالت لئون را به قلمرو خویش افزود و شهر اوویذو را پایتخت خود کرد.

در دوران سلطنت همین آلفونسو بود که یکی از اساسی‌ترین حوادث تاریخ اسپانیا به وقوع پیوست. طبق اظهاراتی که صحت آن معلوم نبود، شبانی، به راهنمایی ستاره‌ای، در دامان کوهستان تابوت مرمری یافت که محتویات آن به اعتقاد بسیاری از مردم استخوان‌های یعقوب حواری «برادر خدا» بود. در همان مکان ابتدا نمازخانه‌ای ساختند. و بعد کلیسای اعظم باشکوهی به نام سانتیاگو د کومپوستلا یا «یعقوب حواری صحرای پرستاره» برپا شد و بعد از اورشلیم و رم، زیارتگاه و قبله حاجات مسیحیان گشت. استخوان‌های مقدسی که در آن مکان پیدا شد در برانگیختن روحیه مردم و جمع‌آوری وجوهی به منظور جنگ علیه مورها بسیار سودمند افتاد. یعقوب حواری، قدیس حامی اسپانیا شد و نام سانتیاگو را در سه قاره بر سر زبان‌ها انداخت. باروهایی [از این دست] تاریخ را می‌سازد، خاصه هنگامی که غلط باشد؛ در راه پندارهای واهی چه مردانی که شرافتمندانه‌ترین مرگ‌ها را پذیرا نشده‌اند.

در مشرق آستوریاس، و درست در جنوب پیرنه، سرزمین ناوار قرار گرفته بود. ساکنان آن اغلب از نژاد باسک - به عبارت دیگر محتملا حاصل پیوند میان بربرهای آفریقا و تیره سلتی اسپانیا - بودند. از آنجا که کوهستان‌های اطراف این ناحیه سنگر محکمی در برابر متجاوزان بود، مردم ناوار با توفیق تمام استقلال خویش را در برابر هجوم مسلمانان، فرانک‌ها، و اسپانیایی‌ها حفظ کردند. و در ۹۰۵ امیر آنها موسوم به سانچو اول گارثس پادشاهی ناوار را تاسیس، و شهر پامپلونا را پایتخت خویش کرد. سانچو (۹۹۴–۱۰۳۵) را از آن جهت لقب بزرگ دادند که لئون، کاستیل، و آراگون را به قلمرو خویش اضافه کرد. چند صباحی وحدت اسپانیای مسیحی در شرف تحقق بود، اما سانچو هنگام مرگ، با تقسیم قلمرو خویش میان چهار پسرش، آنچه را خود رشته بود پنبه کرد. پادشاهی آراگون از این تاریخ آغاز شد. آراگون در جنوب با به عقب راندن مسلمانان، و در شمال با الحاق بدون جنگ ناوار (۱۰۷۶) چنان توسعه یافت که تا ۱۰۹۵ شامل بخش عظیمی از نواحی شمال مرکز اسپانیا می‌شد. کاتالونیا - ناحیه شمال خاوری اسپانیا در حول و حوش بارسلون - به سال ۷۸۸ به دست شارلمانی فتح شد و زیر سلطه کنت‌های فرانسوی درآمد که آن ناحیه را به یک «مارک (ایالت مرزی) اسپانیایی» نیمه مستقل تبدیل کردند. زبان آن ناحیه، یعنی کاتالان، سازش جالبی بود میان لهجه پروونسال فرانسه و زبان کاستیلی. نام لئون واقع در شمال باختری با روی کار آمدن سانچو ال کراسو یا ال گوردو وارد تاریخ شد. سانچو به قدری تنومند بود که هنگام راه رفتن مجبور بود به شانه ملازمی تکیه کند. هنگامی که اشراف او را خلع کردند به کوردووا رفت، و در آنجا بود که سیاستمدار و پزشک مشهور یهود، حسدای بن شپروط، فربهی او را معالجه کرد. سانچو، که اکنون در نرمش‌پذیری مثل «دون کیشوت» شده بود، به لئون بازگشت و بار دیگر اریکه سلطنت را از چنگ دشمنان خویش به در آورد (۹۵۹). نام کاستیل واقع در نواحی مرکزی اسپانیا به مناسبت قلعه‌های متعددی است که اشراف مسیحی در آن بنا نهادند. این سرزمین رو به روی اسپانیای مسلمانان قرار داشت و پیوسته آماده جنگ بود. در ۹۳۰، شهسوران کاستیل دیگر حاضر نشدند به هیچ قیمتی اوامر پادشاه آستوریاس یا لئون را اطاعت کنند، خود کشور مستقلی تشکیل دادند، و شهر بورگوس را پایتخت کردند. فردیناند اول (۱۰۳۵–۱۰۶۵) لئون و گالیثیا را با کاستیل متحد ساخت، امرای مسلمان طلیطله (تولدو) و اشبیلیه (سویل) را وادار به تادیه خراج سالانه کرد، و مثل سانچو گارثس ال مایور، با تقسیم قلمرو خویش میان سه پسرش در بستر مرگ زحمات خود را باطل کرد. فرزندانش بعد از مرگ پدر، با حمیت تمام، به سنت مألوف، به مبارزات برادرکشانه در بین شاهان مسیحی اسپانیا ادامه دادند.

اسپانیای مسیحی بر اثر فقر کشاورزی، و نفاق سیاسی به مراتب از اسپانیای مسلمان در جنوب عقب‌تر افتاد، و از لحاظ صنایع و وسایل تمدن هرگز به پای رقیب خود در شمال، یعنی فرانک‌ها، نرسید. حتی در داخل هر کدام از قلمروهای کوچک شاهان مختلف مسیحی وحدت فقط در فواصل کوتاهی وجود داشت. طبقه اشراف جز به هنگام جنگ تقریباً پادشاهان را نادیده می‌انگاشتند؛ و بر سرف‌ها و غلامان خویش به شیوه فئودالی حکم می‌راندند. سلسله مراتب دستگاه روحانیت دومین طبقه اشرافی را تشکیل می‌داد. اسقف‌ها نیز مالک زمین، سرف، و غلام بودند، برای خود سپاهیانی داشتند که مستقلا در جنگ شرکت می‌دادند، معمولا به پاپ‌ها اعتنایی نداشتند، و بر مسیحیت اسپانیایی چنان فرمان می‌راندند که گویی کلیسایی کاملا مستقل هستند. در ۱۰۲۰ اشراف و اسقف‌ها در لئون گرد هم آمدند، شوراهایی ملی تشکیل دادند، و به شیوه پارلمانی برای قلمرو لئون به تصویب قوانینی پرداختند. «شورای لئون» به شهر مزبور منشوری برای خودمختاری تفویض کرد، و لئون را در اروپای قرون وسطی اولین «کمون» یا شهر خودمختار اعلام داشت. شاید به منظور جلب حمایت و کمک مالی دیگر شهرها در مبارزه با مورها، منشورهایی همانند به آنها نیز تفویض شد. به این نحو از میان فئودالیسم اسپانیایی که هنوز حکومت‌های پادشاهی داشت نوعی دموکراسی محدود شهری سربرآورد.

سرگذشت رودریگو دیاث د ویوار بهترین شاهد شجاعت، مردانگی، و هرج و مرج اسپانیای مسیحی در قرن یازدهم میلادی است. او را در تاریخ به اسم ال سید (همانند سید عربی) می‌شناسند، کنیه مسیحی وی ال کامپئادور است که در لغت اسپانیایی قهرمان یا مبارز معنی می‌دهد. رودریگو در حدود ۱۰۴۰ در بیوار در نزدیکی شهر بورگوس به دنیا آمد و در دوران جوانی یک کابالرو یا سلحشور ماجراجویی شد که در راه هر امر پر سودی شمشیر می‌زد. در سی سالگی جرئت و ضرب شست وی به درجه‌ای رسیده بود که در سراسر کاستیل او را ستایش می‌کردند و اما، در عین حال، به وی اعتمادی نداشتند، زیرا ظاهراً همان اندازه که حاضر بود در خدمت مسیحیان با مورها جنگ آغازد، به همان نحو از مبارزه با مسیحیان به خاطر مورها پروایی نداشت. آلفونسو ششم پادشاه کاستیل او را نزد المعتمد، امیر شاعر مسلک اشبیلیه، برای جمع خراج فرستاد. در بازگشت چون رودریگو متهم شد که بخشی از خراج را برای خود کنار گذاشته است او را از کاستیل تبعید کردند (۱۰۸۱). رودریگو عده‌ای را دور خود جمع کرد، سپاه مزدور کوچکی ترتیب داد و بی آنکه نظر خاصی به امرای مسلمان یا مسیحی داشته باشد سپاه خود را در اختیار طالبان گذاشت. مدت هشت سال وی در خدمت امیر سرقسطه (ساراگوسا) بود و با دست‌اندازی بر اراضی آراگون قلمرو مورها را گسترش می‌داد. در ۱۰۸۹ به سرداری سپاهی مرکب از هفت هزار نفر، که اغلب مسلمان بودند، والنسیا را فتح کرد و آن شهر را وادار به تادیه غرامتی ماهیانه بالغ بر ده هزار دینار طلا کرد. در ۱۰۹۰ وی کنت بارسلون را به اسارت درآورد و برای رهایی وی فدیه‌ای به مبلغ هشتاد هزار دینار طلا مطالبه کرد. هنگام بازگشت از این ماموریت چون دروازه‌های والنسیا را به روی خود بسته دید مدت یک سال آن شهر را به محاصره درآورد، هنگامی که والنسیا تسلیم شد (۱۰۹۴) وی تمام شروطی را که شهر برای زمین نهادن اسلحه قایل شده بود نقض کرد، قاضی القضات شهر را زنده سوزانید، اموال مردم را میان پیروان خویش تقسیم کرد، و اگر مردم شهر و سربازان خود وی زبان به اعتراض نگشوده بودند زن و دختران قاضی را نیز به آتش می‌سوزانید. این کار و دیگر اعمال ال سید بر وفق رسوم عهد وی بود. وی به جبران گناهان خویش با کفایت و عدالت بر والنسیا حکومت کرد و آن سرزمین را به صورت حصاری برای نجات مسیحیان در برابر فرقه مسلمان مرابطون درآورد. هنگامی که درگذشت (۱۰۹۹) زنش خیمنا آن شهر را مدت سه سال حفظ کرد. نسل‌های آینده در مقام تحسین با جعل افسانه‌هایی او را شهسواری قلمداد کردند که تنها انگیزه وی شور مقدس برای بازگرداندن اسپانیا به عالم مسیحیت بوده است و از این رو امروزه مزارش در بورگوس چون ضریح یکی از قدیسان دین مورد تکریم است.

اسپانیای مسیحی، که خود تا این درجه دچار نفاق بود، فقط بدین علت توانست بتدریج سرزمین‌های از دست رفته را باز یابد، که اسپانیای مسلمان سرانجام از لحاظ هرج و مرج و پاره پاره بودن از اسپانیای مسیحی هم قدمی فراتر گذاشت. اضمحلال دستگاه خلافت قرطبه در ۱۰۳۶ فرصتی به دست داد که آلفونسو ششم پادشاه کاستیل به طرز درخشانی از آن استفاده کرد. وی با یاری المعتمد، امیر اشبیلیه، شهر طلیطله (تولدو) را تسخیر کرد (۱۰۸۵)، و آنجا را پایتخت خویش ساخت. با مسلمانان مغلوب با نجابتی که خاص خود مسلمانان بود رفتار کرد، و مشوق جذب فرهنگ اسلامی در اسپانیای مسیحی شد.

فرانسه: ۶۱۴–۱۰۶۰

پیدایش دودمان کارولنژیان (۶۱۴–۷۶۸)

هنگامی که کلوتر دوم پادشاه فرانک‌ها شد، ظاهراً سلسله مروونژیان مستحکم به نظر می‌رسید. تا این تاریخ هرگز هیچ پادشاهی از این خاندان قلمرویی به این حد پهناور و تا این اندازه متحد زیر قبضه خود نداشت. اما کلوتر ارتقای خویش را مدیون اشراف اوستراسیا و بورگونی بود، و به همین سبب بر استقلال آنها افزود، قلمرو هر یک را وسیع‌تر ساخت، و یکی از آنها را که پپن اول مهین بود به سمت «پیشکار» یا «خوانسالار» خویش برگزید. «خوانسالار» اصلا به کسی اطلاق می‌شد که پیشکار خانواده سلطنتی و مباشر املاک شاهی بود. هر قدر بر لهو و لعب و دسیسه‌چینی شاهان سلسله مروونژیان افزوده می‌شد وظایف اداری این پیشکار نیز فزونی می‌گرفت. قدم به قدم این جریان پیش رفت تا آنجا که وی بر تمام محاکم، ارتش، و دوایر مالی مملکت نظارت یافت. فرزند کلوتر، شاه داگوبر (۶۲۹–۶۳۹) چند صباحی جلو بسط قدرت پیشکار و سایر بزرگان را گرفت. فردگار وقایع‌نگار دربارة داگوبر می‌نویسد: «در اجرای عدالت، فقیر و غنی در نظرش یکسان بودند. کم می‌خوابید، در طعام امساک می‌کرد، و به این موضوع بسیار اهمیت می‌داد که چنان رفتار کند تا همه مردم چون بارگاه او را ترک گویند سراپا شادمانی و تحسین باشند.» اما فردگار به ذکر این نکته نیز می‌پردازد که «وی سه ملکه داشت و جماعت زیادی متعه، و اسیر هرزگی بود.» در دوران زمامداری جانشینان لاابالی وی، که آنها را «شاهان بی‌کاره» خوانده‌اند، بار دیگر اختیارات به دست پیشکار کاخ شاهی افتاد. پپن دوم کهین در جنگ تستری (۶۸۷) رقبای خود را مغلوب کرد، لقب خود را از «خوانسالار» به «دوک و امیر فرانک‌ها» تغییر داد و بر تمام سرزمین گل، جز آکیتن، حکمرانی کرد. فرزند نامشروع وی، شارل «مارتن» (چکش)، که اسماً پیشکار کاخ و دوک اوستراسیا بود، در دوران سلطنت کلوتر چهارم (۷۱۷–۷۱۹) عملا بر تمامی سرزمین گل حکومت راند. وی با ثبات عزم حملات فریزیایی‌ها و ساکسون‌ها را بر گل دفع کرد، و با شکست دادن مسلمانان در تور، اروپا را برای عالم مسیحیت حفظ کرد. وی از بونیفاکیوس و دیگر مبلغان مسیحی در گروانیدن آلمانی‌ها به دین مسیح حمایت کرد، اما در لحظات بحرانی زمامداری خود که احتیاج مبرمی به پول داشت زمین‌های متعلق به کلیسا را ضبط کرد، مقامات اسقفی را به سرداران سپاه فروخت، سربازان خود را در دیرها مسکن داد. رهبانی را که به این کار متعرض بود گردن زد، و لاجرم در طی ده‌ها رساله و موعظه دینی به دوزخ محکوم شد.

در سال ۷۵۱ پسرش، پپن سوم، که «خوانسالار» شیلدریک سوم بود، سفری نزد پاپ زاکاریاس روانه کرد تا از او استفسار کند که آیا حال که سلطنت عملا در دست اوست، پایان دادن به خیمه شب‌بازی سلطنت مروونژیان و اعلام رسمی سلطنت به نام خویش معصیت است یا نه؟ زاکاریاس که در مقابل لومباردهای جاه‌طلب به پایمردی فرانک‌ها نیاز داشت با جوابی منفی خاطر پپن را آسوده ساخت. پپن شورایی با حضور اشراف و بزرگان روحانی قوم در سواسون ترتیب داد، و در آنجا عموم حاضران با اتفاق نظر او را سلطان فرانک‌ها خواندند (۷۵۱) و آخرین فرد از سلاطین بی‌کاره را سر تراشیده به دیری روانه کردند. در ۷۵۴ پاپ ستفانوس دوم به دیر سن-دنی در خارج شهر پاریس آمد و پپن را تدهین کرد و «شاه به فضل الاهی» خواند. به این نحو دودمان مروونژیان (۴۸۶–۷۵۱) منقرض، و سلسله کارولنژیان (۷۵۱–۹۸۷) آغاز شد.

پپن سوم ملقب به «کوتاه» پادشاهی بود شکیبا و دوراندیش، پرهیزگار و مرد عمل، صلح‌دوست و شکست‌ناپذیر در جنگ، و چنان پای‌بند اصول اخلاقی که بین پادشاهان گل در آن قرون نظیر نداشت. تمام کامیابی‌های شارلمانی بر اثر مقدماتی بود که پپن فراهم ساخت. هنگام سلطنت این دو نفر، یعنی در عرض شصت و سه سال (۷۵۱–۸۱۴)، سرزمین گل سرانجام به صورت فرانسه درآمد. پپن به مشکلات اداره مملکت بدون یاری دین آگاه بود و به همین سبب اموال، مزایا، و مصونیت‌های کلیسا را به اولیای آن سازمان بازگرداند. یادگارهای قدیسین را به فرانسه آورد و با تشریفاتی اثربخش آنها را بر روی شانه‌های خود حمل کرد. قلمرو پاپ را از شر شاهان لومبارد رهانید و با صدور «دهش پپن» (۷۵۶) اختیارات سیاسی فراوانی به پاپ واگذار کرد. در برابر این زحمات تنها به این قانع شد که پاپ به او لقب «پاتریکیوس رومانوس» بخشد و فرمانی خطاب به قوم فرانک صادر کند که هرگز هیچ کس را به شاهی برنگزینند مگر آنکه از سلاله پپن باشد. پپن سوم به سال ۷۶۸ در اوج اقتدار فوت کرد و در بستر مرگ قلمرو فرانک‌ها را مشترکاً به دو فرزندش کارلومان دوم و شارل (که بعدها همان شارلمانی مشهور شد) واگذاشت.

شارلمانی (۷۶۸–۸۱۴)

بزرگ‌ترین پادشاه قرون وسطی به سال ۷۴۲ در محل نامعلومی پا به عرصه وجود نهاد؛ وی از نژاد آلمانی بود، به زبان آنها سخن می‌گفت، و در پاره‌ای از خصوصیات قوم خویش - از جمله نیروی جسمانی، شهامت، تفاخر قومی، و نوعی سادگی خشن - سهیم بود که با آراستگی و تهذیب یک نفر فرانسوی عصر جدید قرن‌ها تفاوت داشت. دایره معلومات و سوادش از حدود چندین کتاب، اما کتاب‌هایی سودبخش، تجاوز نمی‌کرد. در سال‌های پیری سعی کرد نوشتن بیاموزد اما هرگز در این کار توفیقی به دست نیاورد. با این همه قادر بود به زبان توتونی قدیم و لاتینی ادبی تکلم کند، و زبان یونانی را می‌فهمید.

در ۷۷۱، کارلومان دوم فوت کرد و شارل، که بیست و نه سال از عمرش می‌گذشت، یگانه پادشاه کارولنژیان شد. دو سال بعد پاپ هادریانوس اول، که قلمروش مورد تاخت و تاز سپاهیان دزیدریوس پادشاه لومباردها قرار گرفته بود، با شتاب از شارلمانی تقاضای یاری کرد. شارلمانی شهر پاویا را محاصره و تسخیر کرد، اریکه سلطنت لومباردی را صاحب شد، فرمان «دهش پپن» را تایید نمود، و خود را در کلیه اختیارات غیر روحانی قلمرو پاپی مدافع کلیسا اعلام داشت. در بازگشت به پایتخت خویش، یعنی شهر آخن، شارلمانی شروع به مبارزات پنجاه و سه‌گانه خود کرد که تقریباً در تمام آنها فرماندهی کل به عهده شخص وی بود؛ وی خیال داشت که با این جنگ‌ها باواریا و ساکس را مسخر و مسیحی سازد، شر آوارهای فتنه‌جو را دفع کند، جلو هجوم ساراسن‌ها را بر ایتالیا بگیرد، و مواضع دفاعی فرانک‌ها را در مقابل کشورگشایی مورها تحکیم بخشد. در مرز شرقی وی ساکسون‌های مشرک قرار داشتند که یک کلیسای مسیحیان را سوزانیده بودند و گاهگاهی دست تخطی به سوی گل دراز می‌کردند. همین دلایل برای هجده جنگ شارلمانی (۷۷۲–۸۰۴) کفایت می‌کرد، که با شدتی هر چه تمام‌تر بین هر دو طرف درگیر ادامه یافت. شارل ساکسون‌ها را بین مرگ و گرویدن به مسیحیت آزاد گذاشت، ۴۵۰۰ نفر از سرکشان ساکسون را در عرض یک روز گردن زد، و سپس عازم تیونویل شد تا در جشن میلاد مسیح شرکت جوید.

در سال ۷۷۷ ابن العربی، حاکم مسلمان بارسلون در پادربورن، برای مبارزه با خلیفه قرطبه از شارلمانی مدد خواست. شارل در رأس لشکری از جبال پیرنه عبور کرد، شهر مسیحی پامپلونا را محاصره و تسخیر کرد، با عده بیشماری از باسک‌های اسپانیای شمالی که در عین حال مسیحی بودند رویه‌ای خصمانه در پیش گرفت، و حتی به سوی سرقسطه پیش تاخت. اما قیام مسلمانان، که ابن العربی به عنوان جزئی از نقشه مبارزه خویش بر ضد خلیفه قرطبه نوید آن را داده بود، صورت تحقق پیدا نکرد. شارلمانی دید که با قوای خویش یکه و تنها قادر به مبارزه‌طلبی با قرطبه نیست، ضمناً خبر آوردند که ساکسون‌های مغلوب بسختی علم طغیان برافراشته و با حدت تمام رو به شهر کولونی نهاده‌اند. شارلمانی، که در این حال دوراندیشی را عین شجاعت می‌دید، لشکریان خود را امر به عقب‌نشینی داد، و قوای وی به صورت ردیف دراز و باریکی از میان گذرگاه‌های پیرنه رو به گل نهاد. در یکی از این گذرگاه‌ها، در رونسوو واقع در ناوار، بود، که گروهی از لشکریان باسک بر عقب‌داران سپاه فرانک تاختند و تقریباً تمامی آنها را به قتل رساندند (۷۷۸). در این معرکه نجیب‌زاده‌ای به نام رولان، که سه قرن بعد در حماسه فصیح شانسون دو رولان (ترانه رولان) قهرمان مشهورترین اشعار فرانسوی به شمار رفت، جان سپرد. در سال ۷۹۵ شارلمانی سپاه دیگری را از جبال پیرنه عبور داد؛ در نتیجه این لشکرکشی «مارک اسپانیایی» یا باریکه‌ای از شمال خاوری اسپانیا، جزئی از خاک فرانسیا شد، بارسلون سر تسلیم فرود آورد، و دو سرزمین ناوار و آستوریاس سلطه حکومت فرانک‌ها را به رسمیت پذیرفتند (۸۰۶). در خلال این احوال، شارلمانی ساکسون‌ها را قلع و قمع کرده (۷۸۵)، مهاجمان اسلاو را عقب رانده (۷۸۹)، آوارها را هزیمت داده و تارومار ساخته بود (۷۹۰–۸۰۵) و اینک، در سی و چهارمین سال سلطنت خویش، هنگامی که شصت و سه سال از عمرش می‌گذشت، به صلح تن در داده بود.

در واقع شارلمانی همواره اداره امور مملکتی را بیش از جنگ دوست می‌داشت و از آن جهت به جنگ دست یازیده بود تا مگر به اجبار در اروپای باختری، یعنی سرزمینی که قرن‌ها بر اثر اختلافات قومی و مذهبی دچار تفرقه و پراکندگی بود، نوعی یگانگی حکومت و دین پدید آورد. اکنون تمام اقوام ساکن اروپا از رود ویستول تا اقیانوس اطلس، و از بالتیک تا جبال پیرنه، به علاوه تقریباً تمامی ایتالیا و قسمت اعظم بالکان را زیر فرمان خویش درآورده بود. چگونه امکان داشت که مردمی به تنهایی قلمرویی چنین پهناور و متنوع را در عین کفایت اداره کند؟ قدرت جسمانی و شجاعت وی به حدی بود که می‌توانست هزار نوع مسئولیت، خطر و بحران حتی توطئه فرزندان خویش که می‌خواستند او را بکشند تحمل کند. از تعالیم پپن سوم - آن پادشاه خردمند و محتاط - و قساوت شارل مارتل هر دو بهره‌مند بود؛ یا خون آنها در عروقش جریان داشت و خودش نیز در صلابت و قدرت مانند چکش بود. شارلمانی حوزه نفوذ پدران خویش را گسترش داد، با سازمان نظامی استواری آن را حراست کرد، و شالوده آن را با شعایر و حرمت دین استحکام بخشید. وی این قدرت را داشت که هم به کمک اندیشه مقاصد بالا بلندی را بپروراند و هم وسایل تحقق آن امیال را فراهم کند. و قادر بود لشکری را رهبری کند، مجلسی را تابع نظرات خود سازد، اشراف را راضی نگاه دارد، روحانیون را مطیع خود گرداند، و بر حرمسرایی حکومت کند.

شارلمانی تملک ضیاع و عقار را، از مقدار اندکی به بالا، مشروط به خدمت نظام کرد و به همین سبب دفاع از سرزمین‌های شخصی و توسعه آن را شالوده روحیه نظامی گردانید. هر آزاد مردی، به هنگام بسیج، ناگزیر بود با تمام ساز و برگ خود را به شعبه حضور و غیاب ناحیه معرفی کند؛ هر یک از اشراف مسئول شایستگی نفرات حوزه خود بود. شالوده حکومت بر این نیروی متشکل قرار داشت و هر گونه عامل روانی موجود، از حرمت شاه قانونی کشور و جاه و جلال تشریفاتی بارگاه وی گرفته تا سنت اطاعت از قدرت مسلم حکومت، به تحکیم مبانی آن کمک می‌کرد. درباریان شاه را گروهی از روحانیون، اشراف اداری، پیشکار یا خوانسالار، «کنت کاخ‌نشین» یا قاضی القضات، «پفالتسگراف‌ها» یا قضات دیوان درباری، و صد تن از محققان و خدمتگزاران و دبیران تشکیل می‌دادند. به واسطه وجود مجالسی با حضور مالکان مسلح، که هر شش ماه یک بار، به حکم مقتضیات نظامی یا دیگر مسائل، در ورمس، والانسین، آخن، ژنو، پادربورن و غیره ... معمولا در فضای آزاد تشکیل می‌شد، حس مشارکت عمومی در امور حکومت تقویت شد. در این گونه مجالس پادشاه پیشنهادهای خویش را دربارة قوانین به گروه‌های کوچک‌تری از اشراف یا اسقف‌ها تسلیم می‌کرد، آنها نظرات پادشاه را مورد دقت نظر قرار می‌دادند و همراه پیشنهادهای خویش به وی باز می‌گرداندند. آنگاه پادشاه به تدوین کاپیتولرها یا فرامین خاص می‌پرداخت، و وقتی از این کار فراغت حاصل می‌کرد، آن را به گروه حاضران در مجلس عرضه می‌داشت تا به صدای بلند موافقت خود را اعلام دارند. بندرت اتفاق می‌افتاد که مجلس با غرغر یا لندلند دسته‌جمعی عدم موافقت خویش را نسبت به فرمانی ابراز دارد. هینکمار، اسقف اعظم رنس، رفتار شارلمانی را در یکی از این جلسات به طور خصوصی چنین تشریح کرده است که «به بزرگان نخبه سلام می‌داد، با آنهایی که بندرت موفق به دیدارشان می‌شد صحبت می‌کرد، علاقه‌ای توأم با محبت نسبت به سالمندان نشان می‌داد، و خود را با جوانان سرگرم می‌کرد.» در این قبیل مجالس هر یک از حکام و اسقف‌های ایالتی موظف بود که، از هنگام اجلاس مجمع قبلی، هر اتفاق مهمی در حوزه ماموریت وی رخ داده بود به پادشاه گزارش دهد. هینکمار می‌گوید که «پادشاه مایل بود بداند که در هر قسمت یا گوشه‌ای از قلمرو وی مردم ناراحت شده‌اند یا خیر، و اگر شده‌اند علت چیست.» گاهی (در ادامه همان نهاد رومی قدیم، اینکویستیکو یا بازپرسی) نمایندگان پادشاه در ناحیه‌ای که مورد تفتیش آنها بود رعایای مهم را احضار می‌کردند تا از آنها تحقیقاتی بکنند، یا به قید سوگند آنها را مکلف می‌ساختند که دربارة ثروت‌شان برای اخذ مالیات، یا وضع انتظامات عمومی، و وجود جرایم و مجرمین وردیکتوم یا «بیان واقع» نمایند. در قرن نهم، در اقلیم فرانک‌ها، این نظریات یوراتا یا «گروه بازپرسان قسم‌خورده» در حل بسیاری از مرافعات محلی مربوط به مالکیت زمین یا بزه مجرمین به کار می‌رفت. یکی از همین گروه‌های معروف به یوراتا بود که چون در میان اقوام نورمان و انگلستان راه تکامل پیمود، بتدریج به صورت سیستم هیئت منصفه اعصار نوین درآمد.

امپراتوری به چند شهرستان تقسیم می‌شد که امور روحانی هر کدام به عهده اسقف یا اسقف اعظم، و امور غیر روحانی آن در تصدی یک نفر کومس (ملازم پادشاه) یا کنت بود. در مرکز هر ایالت یک مجلس محلی با حضور مالکین، دو یا سه بار در عرض سال، منعقد می‌شد تا امور حکومتی آن ناحیه را حل و فصل کند و کار یک محکمه استیناف ایالتی را انجام دهد. ایالات خطرناک سرحدی (یا مارک‌ها) هر کدام صاحب فرمانداری خاص بود که گاهی عنوان گراف، مارک‌گراف، یا مارک هرتسوگ داشت. مثلا رولان اهل رونسوو (رونسوال) فرماندار مارک برتون بود. تمام ادارات محلی تابع یا سفرای پادشاه بودند که معمولا شارلمانی آنها را گسیل می‌داشت تا منویات او را به ماموران محلی ابلاغ، در کارهای آنان وارسی و به فتاوی آنان و دفاتر حساب رسیدگی کنند؛ از ارتشا، اخاذی، گماشتن قوم و خویش بر سر مناصب، و استفاده‌های سوء جلوگیری، و به شکایات رسیدگی و احقاق حق کنند؛ از «کلیسا، ضعفا، کودکان صغیر، بیوه‌ها، و تمام مردم» در برابر اجحاف و ظلم حراست نمایند؛ و بالاخره اوضاع مملکت را به شخص پادشاه گزارش دهند. کاپیتولر میسوروم، یا قانونی که حدود وظایف و مسئولیت‌های این قبیل سفرای پادشاه در آن درج بود، حکم نوعی ماگنا کارتا یا منشور کبیر را برای ملت داشت، آن هم چهار قرن قبل از آنکه ماگناکارتایی در انگلستان برای طبقه اشراف به وجود بیاید. بهترین شاهد برای آنکه قانون مزبور واقعاً به موقع اجرا گذاشته می‌شد ماجرای دوک ایستریا است که چون فرستادگان شارلمانی او را متهم به ارتکاب اخاذی‌ها و حق‌کشی‌های مختلف کردند ، پادشاه او را مجبور کرد تا آنچه را دزدیده بود به صاحبانش بازگرداند، در حق هر کسی ظلم کرده بود جبران نماید، علناً به جرایم خود اعتراف کند، و ضمانت دهد که دیگر مرتکب خلافی نخواهد شد. اگر از جنگ‌های شارلمانی صرف نظر کنیم، می‌توان گفت که حکومت وی عادل‌ترین و روشنگرانه‌ترین حکومتی بود که اروپا از زمان فرمانروایی تئودوریک پادشاه گوت‌ها به این طرف به خود می‌دید.

از تمام مصوبات شارلمانی شصت و پنج قانون به جا مانده است که در زمرة جالب‌ترین مجموعه‌های قوانین قرون وسطی به شمار می‌روند. این قوانین عبارت از اصول و قواعد متشکلی نبود، بلکه تعمیم و اطلاق همان قانون‌نامه‌های «بربری» زمان‌های پیشین بود بر پایه مقتضیات و نیازمندی‌های جدید. این قانون‌نامه‌ها در مورد پاره‌ای از جزئیات به اندازه قوانین لیوتپراند مترقی نبود. مثلا رسومی قدیمی مانند پرداخت ورگیلد یا خون‌بها، اوردالی، دوئل، و مثله کردن را حفظ می‌کرد. در مورد بازگشت به آیین شرک، یا برای اشخاصی که در ایام روزه بزرگ گوشت می‌خوردند، مجازات مرگ مقرر می‌داشت، اما طبقه کشیشان مجاز بودند که به میل خویش از شدت مجازات بکاهند. اما تمامی فرامین عبارت از قوانین نبودند؛ پاره‌ای از آنها جواب سوالاتی بودند در باب مسائل مختلف، برخی عبارت از پرسش‌هایی بودند که خود شارلمانی از حکام دولتی کرده بود، و بعضی جنبه اندرزهای اخلاقی داشتند. مثلا در یکی از این اندرزها می‌گفت: «از آنجا که خداوندگار امپراتور قادر نیست مراقب انضباط هر فرد باشد، بر همه واجب است که تا واپسین درجه قدرت و توانایی خویش به خدمت خدا کمر ببندند و در راه احکام الاهی گام بردارند.» در طی چند ماه، به نهایت درجه سعی شده بود تا به روابط جنسی و زناشویی مردم نظم بیشتری داده شود. بدیهی است که مردم همه این اندرزها را به کار نمی‌بستند، لکن از خلال تمامی این فصول پیداست که واضع آنها آگاهانه و از روی عمد قصد داشته است جامعه خود را از درجه بربریت به سر منزل تمدن رهبری کند.

نظر شارلمانی در وضع قوانین، علاوه بر اداره امور حکومت و تحکیم اصول اخلاقی، ایجاد نظامی برای کشاورزی، صنعت، امور مالی، فرهنگ، و دین بود. دوران فرمانروایی وی مصادف با عهدی بود که، به سبب تسلط ساراسن‌ها بر دریای مدیترانه، اقتصاد فرانسه جنوبی و ایتالیا قوسی نزولی می‌پیمود. زمانی بود که به گفته ابن خلدون «مسیحیان دیگر قدرت آن را نداشتند که حتی تخته‌ای را در آب شناور کنند.» تمامی شالوده و اساس روابط بازرگانی میان اروپای باختری و آفریقا و کرانه خاوری مدیترانه متزلزل شده بود. اینک فقط یهودیان رابط میان دو نیمه متخاصم دنیای واحدی بودند که زیر قبضه روم روزی از وحدت اقتصادی برخوردار بود، و به همین سبب شارلمانی یهودیان را با سعی تمام از حمایت خویش بهره‌ور می‌ساخت. در اروپای بیزانسی و اسلاو، و در صفحات شمالی که قلمرو قوم توتونی بود، بازرگانی به جای خویش محفوظ ماند. در دریای مانش و دریای شمال داد و ستد رونق بسزایی داشت، اما نظم این بازار تجارت نیز، حتی قبل از مرگ شارلمانی، بر اثر حملات و دریازنی نورس‌ها از هم گسیخت. وایکینگ‌ها در شمال، و مسلمانان در جنوب، تقریباً راه ارتباط بنادر فرانسه را به خارج مسدود کردند و فرانسه را به صورت کشوری درآوردند که از همه سو با خشکی احاطه می‌شد و متکی بر کشاورزی بود. طبقه متوسط بازرگان رو به تحلیل گذاشت، و دیگر طبقه‌ای به جا نمانده است تا با اشراف روستایی کوس برابری زند. بر اثر پیروزی‌های اسلام و بخشش زمین‌ها از طرف شارلمانی، شیوه فئودالیسم فرانسه رونق گرفت.

شارلمانی تلاش کرد تا آزادی کشاورزان را در برابر نظام رو به گسترش سرفداری محفوظ دارد، اما قدرت اشراف و فشار مقتضیات دوران سعی وی را باطل کرد. حتی بر اثر مبارزات سلسله کارولنژیان بر ضد قبایل مشرک، چند زمانی بازار برده‌فروشی رواج گرفت. املاک شخصی پادشاه - که هر چند یک بار بر اثر گرفتن هدایا، ضبط اموال دیگران، گرفتن زمین‌های کسانی که بدون وصیت مرده بودند، و احیای اراضی توسعه می‌یافت - منبع مهم عواید خزانه وی را تشکیل می‌داد. شارلمانی برای مراقبت از این زمین‌ها «آیین‌نامه مخصوصی» با جزئیات حیرت‌آور وضع کرد که از روی آن می‌توان توجه دقیقی را که به کلیه عواید و مخارج مملکتی داشت استنباط کرد. جنگل‌ها، زمین‌های بایر، گذرگاه‌ها، بنادر، و تمام منابع معدنی زیرزمینی به دولت تعلق داشت. همه گونه وسایل تشویق بازرگانی، تا آن اندازه که باقی مانده بود، فراهم می‌آمد. بازارهای کالا حراست می‌شد؛ اوزان و مقادیر و قیمت‌ها به حکم قوانین معین شده بود؛ جلو احتکار را گرفته بودند؛ جاده‌ها و پل‌ها ساخته و تعمیر می‌شد، در ماینتس پل بزرگی بر روی رود راین ایجاد شده بود؛ کانال‌ها را لایروبی می‌کردند و آماده نگاه می‌داشتند؛ و در صدد احداث کانالی برای اتصال راین و دانوب و، از این طریق، پیوستن دریای شمال به دریای سیاه بودند. پول ثابتی رایج شد، اما کمیابی طلا در فرانسه و انحطاط تجارت سبب شد که لیره نقره جانشین سکه سولیدوس طلای قسطنطین شود.

نیرو و اشتیاق پادشاه به کلیه شئون زندگی نفوذ کرد، نام‌هایی که وی بر چهار جهت اصلی گذاشت تا به امروز باقی است. برای کمک به مستمندان سازمان و روش خاصی بنا نهاد، و هزینه آن را از طریق بستن مالیات بر طبقه اشراف و روحانیون تامین کرد؛ و پس از این همه، گدایی را یکی از جرایم محسوب داشت. از آنجا که تقریباً هیچ کس جز علمای دین قادر به خواندن و نوشتن نبود، و شارلمانی از بی‌سوادی عامه مردم و فقدان تعلیم و تربیت در بین درجات پایین‌تر روحانیون متوحش شده بود، علمای خارجی را دعوت کرد تا به احیای آموزشگاه‌های فرانسه بپردازند. پاولوس دیاکونوس را با وعده و وعید از مونته آسینو آوردند و آلکوین را از یورک (۷۸۲) دعوت کردند تا در مدرسه‌ای که شارلمانی در قصر سلطنتی خود در آخن تاسیس کرده بود تدریس کنند. آلکوین (۷۳۵–۸۰۴)، که یکی از ساکسون‌ها بود، در نزدیکی شهر یورک به دنیا آمد و در مکتبی که اسقف اگبرت در کلیسای جامع شهر دایر ساخته بود تحصیلات خود را تکمیل کرد. در قرن هشتم میلادی بریتانیا و ایرلند از لحاظ فرهنگی بر فرانسه مقدم بودند. هنگامی که اوفا شاه مرشا آلکوین را به رسالت پیش شارلمانی فرستاد، شاه فرانک‌ها از آن دانشمند تقاضا کرد که همانجا مقیم شود. در این موقع که «دین‌ها» «انگلستان را مبدل به ویرانه می‌کردند و با زناکاری حرمت دیرها را می‌بردند» آلکوین، خوشحال از این که به وطن برنمی‌گردد، دعوت شارلمانی را پذیرفت. وی قاصدانی را برای پیدا کردن کتاب استادان به انگلستان و دیگر جاها روانه کرد، و بزودی مکتب کاخ سلطنتی آخن یکی از مراکز فعال در تعلیم و تعلم، تجدید نظر و نسخه‌برداری از روی دست‌نبشته‌ها، و اصلاحات فرهنگی شد که در سراسر مملکت گسترش یافت. خود شارلمانی، همسرش لیوتگارد، پسران وی، دخترش ژیزل دبیر رسائل وی، اگینهارد، یکی از راهبه‌ها، و جمعی دیگر از جمله شاگردان این مدرسه بودند. شارلمانی علاقه‌مندترین شاگردان در فراگرفتن دانش بود و همان طور به کسب علم راغب شد که در کشورگشایی اهتمام داشت. وی به تحصیل معانی بیان، جدل، و نجوم پرداخت. کوششی ستایش‌آمیز در فرا گرفتن خط و رموز نوشتن مبذول داشت؛ اگینهارد می‌گوید که «در زیر بالش خود لوحه‌هایی گذاشته بود تا هنگام فراغت دست خود را به کشیدن شکل الفبا عادت دهد، اما چون این کار را دیر در زندگی آغاز کرده بود، جهدش بی‌توفیق ماند.» شارلمانی با حدت تمام به فراگرفتن لاتینی پرداخت، ولی در دربار خویش همچنان به زبان آلمانی صحبت می‌کرد. وی به تالیف یک دستور زبان آلمانی و نمونه‌هایی از اشعار اولیه شعرای آلمانی‌زبان پرداخت.

چون آلکوین پس از هشت سال تدریس در مدرسه سلطنتی خواستار زندگی در محیطی شد که کمتر هیجان داشته باشد، شارلمانی به اکراه او را به مقام رئیس دیر شهر تور منصوب کرد (۷۹۶). در آنجا آلکوین رهبانان را به تهیه نسخه‌های صحیح‌تر و دقیق‌تری از وولگات هیرونوموس، کتاب‌های لاتینی علمای دین در صدر مسیحیت، و کتاب‌های کلاسیک لاتینی تشویق کرد، و دیگر دیرها نیز این رویه را سرمشق خود قرار دادند. بسیاری از بهترین متون کلاسیک ما نتیجه زحمات این قبیل نساخان دیرهای قرن نهم است. می‌توان گفت که تمام آثار منظوم موجود لاتینی، به غیر از اشعار کاتولوس، تیبولوس، پروپرتیوس، و تقریباً کلیه آثار منثور لاتینی موجود، به جز نوشته‌های وارو، تاسیت، و آپولیوس، به همت این قبیل راهبان عهد کارولنژیان برای ما محفوظ مانده است. بسیاری از کتاب‌های خطی دوره شارلمانی و جانشینان وی به دست هنرمندان بردباری که در دیرها مقیم بودند تذهیب یافت. اناجیل معروف «وین»، که بعداً امپراتوران آلمانی هنگام تاج‌گذاری به آن سوگند می‌خوردند، به همین تذهیب‌کاران «مکتب کاخ سلطنتی» تعلق داشت.

در ۷۸۷، شارلمانی خطاب به تمامی اسقف‌ها و رؤسای دیرهای فرانک‌ها فرمانی تاریخی صادر کرد به نام «کاپیتولر کسب دانش». وی در طی این فرمان، روحانیون را برای «زبان ناهنجار» و «بیان خالی از فضل» آنان سرزنش کرد، و هر کلیسای جامع و صومعه‌ای را تشویق به ایجاد مدارسی کرد تا در آنجا افراد طبقه روحانی و مردمان عادی بتوانند، به یکسان، خواندن و نوشتن بیاموزند. آیین‌نامه یا فرمان دیگری در تاریخ ۷۸۹ رؤسای این گونه مدارس را وادار می‌ساخت تا «مراقبت باشند که میان پسران آزادمردان و سرف‌ها تبعیضی قائل نشوند، تا آنکه همگی بتوانند به مدرسه آیند و بر روی نیمکت‌های یکسان بنشینند و دستور زبان، موسیقی، و ریاضیات فرا گیرند.» به موجب قانونی مورخ سال ۸۰۵، تعلیمات پزشکی در نظر گرفته شد و حکم دیگری خرافات طبی را تقبیح کرد. ایجاد مدارس فراوان زیر نظر کلیساها و دیرها در فرانسه و آلمان باختری نشانه آن است که درخواست‌های شارلمانی بدون اثر نماند. تئودولف، اسقف اورلئان، در تمامی حوزه‌های قلمرو حکومت دینی خویش دبستانی ساخت، کلیه کودکان را با آغوش باز به این آموزشگاه‌ها پذیرفت، و آموزگاران کشیش را از گرفتن هر نوع حق‌الزحمه‌ای منع کرد - در تاریخ این نخستین مورد است که ما به تعلیمات عمومی و مجانی برمی‌خوریم. در خلال قرن نهم مدارس مهمی در تور، اوسر، پاویا، سن گال، فولدا، گان، و سایر جاها به وجود آمد که تقریباً تمامی آنها وابسته به دیرها بودند. برای رفع کمبود معلم، شارلمانی عده‌ای از محققان و فضلا را از ایرلند، بریتانیا، و ایتالیا به سرزمین فرانسه دعوت کرد. بر شالوده همین مدارس بود که بعداً دانشگاه‌ها در اروپا پدید آمدند.

با تمام این مراتب، نباید دربارة خصایص عقلی این دوره مبالغه کنیم. احیای دانش‌آموزی نهضتی بود مختص کودکان نه طبقه سالمندان، چنانکه در همان عهد، بخصوص در دارالعلم‌هایی مانند قسطنطنیه، بغداد، و قرطبه وجود داشت. این حرکت هیچ نویسنده بزرگی پدید نیاورد. تالیفات رسمی آلکوین به طرز خفقان‌آوری کسالت‌بار است. فقط از روی مکاتبات خصوصی و اشعار پراکنده وی می‌توان استنباط کرد که این مرد فضل‌فروشی قلنبه‌گو نبود، بلکه آدم رئوفی بود که می‌توانست خوش‌بختی را با پرهیزگاری سازش دهد. در این رنسانس کوتاه مدت، عده زیادی به سرودن شعر پرداختند و شعرهای اسقف اورلئان، تئودولف، با آنکه اهمیت بسزایی ندارند، در حد خود لطیفند. اما تنها اثر جاویدان این عهد درخشان گالیایی زندگینامه ساده و موجز خود شارلمانی است به قلم دبیر رسائلش، اگینهارد. این کتاب عیناً به سبک زندگانی قیصرها اثر سوئتونیوس نوشته شده و حتی نویسنده پاره‌ای از عبارات کتاب سوئتونیوس را برداشته و در مورد شارلمانی به کار برده است. با این همه، این گناه نویسنده‌ای که خود را از روی فروتنی آدمی بربری می‌خواند و مدعی است «که چندان تبحری در زبان رومی ندارد» اغماض کردنی است. با تمام این اوصاف، اگینهارد قطعاً مرد با قریحه‌ای بود، زیرا شارلمانی او را پیشکار و خزانه‌دار و دوست صمیمی خویش نمود، و شاید هم نظارت و طراحی قسمت اعظم معماری‌های این دوران خلاقه سلطنت را به او محول کرد.

در اینگلهایم و نایمگن کاخ‌هایی برای امپراتور بنا شد، و در خود آخن، که پایتخت مطلوب شارلمانی بود، به اشاره او قصر و نمازخانه معروفی ساختند که از میان هزاران حادثه دهر محفوظ ماند تا آنکه بر اثر گلوله‌ها و بمب‌های جنگ دوم جهانی ویران شد. این کاخ، که به دست معمارانی ناشناس از روی کلیسای سان ویتاله واقع در راونا تقلید شد، از نظر شکل و اسلوب شبیه ساختمان‌های بیزانسی و سوری بود؛ حاصل آن که کلیسای جامعی به سبک شرقی در دنیای مسیحیت غرب قد برافراشت. رأس این ساختمان هشت ضلعی به گنبد مدوری منتهی می‌شد. داخل بنا عبارت بود از دو طبقه دایره‌ای شکل که هر طبقه ردیفی از ستون داشت و «مزین بود به چراغ‌هایی از طلا و نقره، نرده‌ها و درهایی از برنز توپر، ستون‌ها و تنوره‌هایی که از رم و راونا آورده بودند»، و موزائیک بسیار عالی روی سقف گنبد.

شارلمانی نسبت به کلیسا فوق‌العاده سخی بود. در عین حال وی کلیه امور دینی را زیر نظر گرفت و اصول عقاید دینی و طبقه روحانی را وسیله گسترش تعلیم و تربیت و وسیله انجام امور حکومت قرار داد. قسمت اعظم مکاتبات وی دربارة دین بود. ضمن عتاب نسبت به ماموران دولتی فاسد یا روحانیون دنیادار، مرتباً آیاتی از کتاب مقدس مثل سیل از زبان و قلم او جاری می‌شد. شدت اظهارات وی مانع از آن می‌شود که تقدس وی را نوعی ریا برای مقاصد سیاسی تصویر کرد. وی برای کمک به مسیحیانی که در کشورهای خارجی دچار گرفتاری و محنت بودند وجوهی ارسال می‌داشت، و ضمن مذاکرات خویش با فرمانروایان مسلمان، همواره اصرار می‌ورزید که در معامله با نفوس مسیحی خود انصاف را رعایت کنند. در شوراها، مجالس، و دستگاه اداری وی اسقف‌ها وظایف مهمی بر عهده داشتند، اما شارلمانی با اینکه مؤدبانه با آنها رفتار می‌کرد، باز هم خود را نایب خدا و ایشان را ماموران و عمال خویش می‌دانست و حتی در مسائل مربوط به اصول دین و اخلاق، بی هیچ پروایی به آنها امر و نهی می‌کرد. در حالی که پاپ‌ها در مقام دفاع از تمثال‌پرستی بودند، شارلمانی این عمل را مذموم شمرد. هر کشیشی مکلف بود کتباً به خود او گزارش دهد که غسل تعمید چگونه در حوزه وی انجام می‌گیرد. به همان اندازه که برای پاپ‌ها هدیه‌های فراوان فرستاد، خطاب به ایشان امریه صادر کرد، به قلع و قمع گردنکشان در دیرها پرداخت، و دستور اکید داد که از دیرهای راهبه‌ها مراقبت شدید شود تا از «روسپی‌گری، بدمستی، و طمع‌کاری» بین زنان تارک دنیا جلوگیری به عمل آید. در طی آیین‌نامه‌ای به تاریخ ۸۱۱، وی از طبقه روحانی مؤاخذه کرد که غرض دعوی آنها از ترک دنیا کدام است، خاصه هنگامی که «ما می‌بینیم»؛ برخی از آنها «روز به روز به انواع وسایل متشبث می‌شوند تا بر دارایی خویش بیفزایند؛ گاه برای مقصدی آتش ابدی دوزخ را وسیله هراس قرار می‌دهند، و گاه رستگاری اخروی را وسیله تطمیع خود می‌سازند؛ به نام خداوند یا یکی از قدیسان، اموال مردم ساده‌لوح را به یغما می‌برند و وسیله خسران بی‌پایان برای وارثان قانونی این قبیل مردمان می‌شوند.» با این همه، شارلمانی طبقه روحانی را در داشتن محاکم خاص خود آزاد گذاشت، مقرر داشت که یک دهم کلیه محصولات ارضی را به کلیساها واگذارند، نظارت بر ازدواج و وصیت‌نامه افراد را به عهده روحانیون محول کرد، و خودش دو سوم املاکش را طبق وصیت‌نامه به اسقف‌نشین‌های ملک واگذاشت. لکن گاهگاهی اسقف‌ها را مکلف می‌کرد که برای کمک به پرداخت مخارج مملکتی «تحفه» چشمگیری به خزانه سلطان تقدیم دارند.

بر اثر این تشریک مساعی صمیمانه بین کلیسا و حکومت، یکی از درخشان‌ترین نظریه‌ها در تاریخ مملکت‌داری پدید آمد، به عبارت دیگر قلمرو شارلمانی بدل به یک امپراتوری مقدس روم گردید که می‌خواست هم از حیثیت، حرمت، و ثبات امپراتوری، و هم از حکومت پاپی رم برخوردار باشد. سالیانی دراز پاپ‌ها از تابعیت امپراتوری بیزانس، که نه به آنها تامینی می‌داد و نه آنها را حمایتی می‌کرد، آزرده خاطر بودند و می‌دیدند که روز به روز بیشتر تحت انقیاد امپراتور در قسطنطنیه قرار می‌گیرند، و به همین سبب از آزادی خویش هراسان می‌شدند. این مسئله بر ما پوشیده است که چه کسی به فکر افتاد پاپ را وادار کند که تاج بر سر شارلمانی بگذارد و لقب امپراتوری روم را به او عطا کند. آلکوین، تئودولف، و دیگر نزدیکان پادشاه دربارة امکان چنین قضیه‌ای مذاکره کرده بودند. شاید ابتکار عمل با آنها بود، یا شاید این فکر ابتدا به خاطر مشاوران پاپ‌ها خطور کرد. مشکلات بزرگی در راه اجرای چنین نقشه‌ای وجود داشت: یکی اینکه شهریاران یونان را قبلا امپراتور روم خوانده بودند و همه گونه حقوق تاریخی به این عنوان تعلق داشت؛ دیگر اینکه کلیسا هیچ گونه قدرتی برای اعطا یا انتقال عنوان دارا نبود؛ و مشکل دیگر آن بود که دادن چنین عنوانی به یک حریف امپراتوری بیزانس ممکن بود جنگ عظیمی را بین شرق و غرب مسیحی تشدید کند، و اروپای ویرانی را تحویل فاتحان اسلام دهد. به تصاحب درآمدن تاج و تخت یونانی توسط ایرنه (۷۹۷) کمکی بود به حل این مشکل؛ زیرا اکنون بعضی‌ها معتقد بودند که دیگر امپراتور یونانیی وجود ندارد، و عرصه به روی هر کسی که مدعی چنین عنوانی باشد باز است. اگر این نقشه جسورانه به موقع عمل گذاشته می‌شد، بار دیگر در غرب یک امپراتور رومی قد علم می‌کرد، مسیحیت لاتینی می‌توانست به صورت یک جامعه نیرومند و متحد علیه امپراتوری رو به تجزیه بیزانس و ساراسن‌های تهدیدگر مقاومت ورزد، و اروپای بربری‌شده امکان داشت، به کمک هراس و سحر نام امپراتور، چندین قرن ظلمانی را پشت سر نهد و فرهنگ و تمدن دنیای کهن را به ارث برد و بدان صبغه مسیحی بخشد.

در ۲۶ دسامبر سال ۷۹۵، لئوی سوم را به مقام پاپی برگزیدند. این پاپ محبوب توده رومی نبود، زیرا وی را متهم به اعمال خلاف گوناگونی می‌دانستند. در ۲۵ آوریل ۷۹۹ مردم بر او شوریدند، با او بدرفتاری کردند، و در دیری محبوسش ساختند. لئوی سوم از حبس گریخت و در پادربورن به شارلمانی پناه برد. پادشاه با محبت او را به حضور پذیرفت، تحت حمایت جمعی از سربازان مسلح او را به شهر رم بازگردانید، و مقرر داشت که سال بعد پاپ و کسانی که او را متهم می‌داشتند در آنجا در محضر وی گرد آیند. در ۲۴ ماه نوامبر سال ۸۰۰، شارلمانی با کوکبه خویش قدم به پایتخت تاریخی نهاد. در اول دسامبر مجلسی مرکب از فرانک‌ها و رومی‌ها موافقت کرد که اگر لئو به قید سوگند منکر خلاف‌کاری‌هایی شود که به او نسبت می‌دهند، اتهامات وارده را پس بگیرد. لئو سوگند یاد کرد؛ و موجبات برگزاری جشن باشکوهی به مناسبت عید میلاد مسیح فراهم آمد. در روز کریسمس، هنگامی که شارلمانی به رسم پاتریکیوس رومانوس شنل کوتاهی بر تن و سندلی بر پا داشت و برای ادای فرایض در برابر محراب کلیسای سان پیترو زانو زده بود، لئو ناگاه تاج مرصعی را که از انظار پنهان بود بیرون آورد و بر سر پادشاه نهاد. حاضران که شاید قبلا به آنها دستور داده شده بود تا طبق شعایر باستانی به شیوه شورای خلق روم تاج‌گذاری را تایید کنند سه بار فریاد زدند: «درود بر «آوگوستوس»، امپراتور بزرگ رومیان، آورنده صلح که خدایش تاج خسروی بر سر نهاد!» سر شارلمانی را با روغن مقدس تدهین کردند، پاپ او را امپراتور و «آوگوستوس» خواند و سر عبودیت در حضورش خم کرد، یعنی همان عملی را برای پادشاه فرانک‌ها انجام داد که از تاریخ ۴۷۶ منحصر به امپراتور روم شرقی بود.

اگر قول اگینهارد را باور داریم، ظاهراً شارلمانی گفته است که اگر قبلا می‌دانست لئو خیال تاج بر سر نهادن وی را دارد، قدم به کلیسا نمی‌نهاد. شاید به طور کلی از این نقشه آگاه شده بود، اما از شتاب و شرایط اجرای آن متأسف بود. شاید گرفتن تاج امپراتوری از دست پاپ او را خوش نیامده است، زیرا این امر باب قرن‌ها بحث و جدل بر سر حیثیت و قدرت نسبی بخشنده و گیرنده را می‌گشود؛ همچنین بعید نیست که شارلمانی به مشکلاتی که با امپراتوری بیزانس در پیش داشت می‌اندیشید. از این تاریخ بود که بارها نامه و ایلچی به قسطنطنیه روانه کرد و در صدد رفع کدورت برآمد و تا مدت درازی از عنوان جدید خویش استفاده‌ای نکرد. در ۸۰۲ به ایرنه پیشنهاد ازدواج کرد تا مگر به این وسیله عناوین مشکوک طرفین صورت قانونی به خود گیرد، اما سقوط ایرنه از اریکه قدرت این نقشه دقیق را در هم ریخت. شارلمانی برای جلوگیری از هر گونه حمله نظامی بیزانس، با خلیفه هارون‌الرشید عقد اتحادی بست و هارون، برای صحه گذاشتن به این اتحاد، کلید اماکن متبرکه مسیحی بیت‌المقدس را با چندین فیل به عنوان هدیه نزد او فرستاد. امپراتور روم شرقی، در مقام تلافی، امیر قرطبه را به بیعت‌شکنی با دستگاه خلافت بغدادی واداشت. سرانجام در ۸۱۲ امپراتور روم شرقی شارلمانی را شریک عنوان خود کرد، و شارلمانی نیز در عوض ونیز و ایتالیای جنوبی را رسماً متعلق به امپراتوری بیزانس دانست.

تاج‌گذاری شارلمانی پی‌آمدهایی داشت که هزار سال به طول انجامید. این تاج‌گذاری، از آنجا که اختیارات مدنی را موکول به تایید روحانی کرد، به دستگاه پاپی و اسقف‌ها اقتدار بخشید. از این پس گریگوریوس هفتم و اینوکنتیوس سوم می‌توانستند، به اتکای وقایعی که در سال ۸۰۰ در رم روی داده بود، دستگاه روحانیت نیرومندتری را پی‌ریزی کنند. نفوذ خود شارلمانی در برابر بارون‌ها و دیگر امرای سرکش نیز به اتکای آنکه اکنون خلیفه خاص خدا شده بود افزایش یافت. به علاوه، این نظریه را که حکومت پادشاهان موهبتی الاهی است به طور گسترده‌ای تقویت کرد. همچنین این امر به شقاق میان مسیحیت یونانی و لاتین کمک کرد؛ کلیسای یونان دیگر به هیچ وجه مایل به پیروی از یک کلیسای رم که با امپراتوری رقیب بیزانس متحد باشد نبود. تمایل شارلمانی بر اینکه همچنان پایتخت وی در آخن باشد (چنانکه پاپ آرزومند بود) و نه در شهر رم، خود موید انتقال قدرت سیاسی از حوزه مدیترانه به اروپای شمالی، و از اقوام لاتین به توتون‌ها بود. بالاتر از همه تاج‌گذاری شارلمانی هر چند از لحاظ نظری امپراتوری مقدس روم را مسجل نساخت، عملا مایه استقرار یک چنین امپراتوری گردید. شارلمانی و مشاوران وی قدرت جدید را به منزله احیای اختیارات امپراتوری کهن پنداشتند، و فقط در زمان سلطنت اوتو اول بود که ویژگی رژیم جدید معلوم شد و در سال ۱۱۵۵ که فردریک اول ملقب به بارباروسا (ریش قرمز) واژه «مقدس» را بر القاب خویش افزود، برای نخستین بار عنوان امپراتوری مقدس رواج گرفت. رویه‌مرفته، امپراتوری مقدس روم، علی‌رغم خطری که متوجه آزادی فکر و آزادی رعایا ساخت، نظریه‌ای بود عالی؛ رؤیایی بود از امنیت و صلح و اعاده نظم و تمدن در دنیایی که آن را از چنگال بربریت، تعدی، و جهل رهایی بخشیده بود.

تشریفات خاص امپراتوری اکنون شخص شارلمانی را در مواقع و موارد رسمی بسیار مقید می‌کرد. اینک ناگزیر بود جبه‌های گلدوزی‌شده بر تن کند، کفش‌هایی جواهرنشان با سگکی از طلا بپوشد، و تاجی زرین و مرصع بر سر نهد؛ و آنهایی که به حضورش بار می‌یافتند می‌بایست به خاک افتند تا بر پا یا زانویش بوسه زنند. اینها همه تشریفاتی بود که شارلمانی از بیزانس فرا گرفت، و بیزانس از تیسفون تقلید می‌کرد. اما، به قول اگینهارد، آن روزها که هنوز لقب امپراتور بر خود ننهاده بود، لباسش چندان تفاوتی با لباس عادی فرانک‌ها نداشت، به این معنی که نیم‌شلواری به پا و پیراهنی از کتان به تن می‌کرد و رویش نیم‌تنه‌ای پشمی می‌پوشید که حاشیه‌ای از حریر داشت. مچ‌پیچی که با بند بسته می‌شد دو ساق پایش را می‌پوشانید، و کفش‌هایش چرمی بود. در زمستان کتی تنگ بر تن داشت که معمولا از پوست سمور یا دله بود، و همیشه شمشیری بر پهلو می‌بست. قدش بلندتر از ۱٫۹ متر بود و هیکلتش متناسب قامتش بود. مویی بور، چشمانی با روح، بینیی بزرگ، و سبیل داشت، اما ریش نداشت. قیافه‌ای داشت «همواره شاهانه و موقر.» در خوردن و نوشیدن راه اعتدال در پیش می‌گرفت، از مستی نفرت داشت؛ علی‌رغم هر گونه سختی و سرما و گرما، هیچ خللی راه به سلامتیش نمی‌یافت. بیشتر اوقات به شکار می‌رفت یا سواره به تمرین‌های بدنی سخت می‌پرداخت. شناگر ماهری بود و دوست داشت در چشمه‌های آب‌گرم آخن استحمام کند. بندرت خوان ضیافتی می‌گسترد. شنیدن موسیقی یا خواندن کتاب بر سر سفره را دوست می‌داشت. مانند هر مرد بزرگی، برای وقت ارزش قایل بود. بامدادان، هنگام پوشیدن لباس یا کفش، اشخاص را بار می‌داد و یا عرایض متقاضیان را می‌شنید.

پشت سکون و جلالش شور و نیرویی داشت که، به یاری فراستی مقرون به نهان‌بینی، آن را در راه هدف‌های خویش به کار می‌بست. تمام نیروی زندگیش را در راه تدارک اجرای جنگ‌هایش، که از پنجاه فزون‌تر بود، صرف نکرد؛ حین اشتغال به این جنگ‌ها، با شور و حمیتی زوال‌ناپذیر به علوم، قوانین، ادبیات، و الاهیات نیز بذل توجه کرد. از اینکه بخشی از جهان یا رشته‌ای از دانش ناگشوده یا نامکشوف بماند ناراحت بود. از پاره‌ای جهات، ذهنی مبتکر داشت. خرافات را ناپسند می‌شمرد، عمل طالع‌بینان و غیبگویان را تخطئه می‌کرد، اما بسیاری از معجزات اساطیری را قبول داشت و دربارة قدرت قانون در راه خیر یا ذکاوت مبالغه می‌کرد. این سادگی باطنی را محاسنی نیز بود، به این معنی که فکر و کلامش وضوح و صداقتی داشت که بندرت در میان مردان مملکت دیده می‌شود. هنگامی که سیاست اقتضا می‌کرد، شارلمانی می‌توانست آدمی بیرحم باشد، و بویژه در کوشش‌های خود برای اشاعه مسیحیت سنگدل بود. با این همه، آدمی بسیار مهربان که از افتادگان دستگیری می‌کرد، در دوستی صمیمی بود، و عشق‌های فراوانی داشت. هنگام مرگ پسرانش و دخترش و پاپ هادرینوس گریه سر داد. تئودولف در قطعه شعری تحت عنوان «در نعت شهریار شارل» دقایق حالات امپراتور را در خانه‌اش به طرز دل‌نشینی توصیف می‌کند. هنگامی که از گرفتاری‌های روزانه باز می‌گردد، کودکانش دور او حلقه می‌زنند. پسرش شارل ردایش را از تنش بیرون می‌آورد، پسر دیگرش لویی شمشیرش را باز می‌کند. شش دخترش او را در آغوش می‌کشند و برایش نان، شراب، سیب، و گل می‌آورند. اسقف پیش می‌آید تا با خواندن دعا بر سر سفره طلب برکت کند. آلکوین در کنارش حاضر است تا دربارة مسائل ادبی با وی بحث کند. اگینهارد کوچک‌اندام مثل موری درآمد و رفت است و کتاب‌های قطوری را پیش روی وی می‌نهد. شارلمانی به دختران خویش آن قدر علاقه‌مند بود که آنها را از خیال عروسی باز می‌داشت و می‌گفت که تاب دوری آنان را ندارد. دخترانش با عشق‌های پنهانی خود را تسلی می‌دادند و صاحب چند بچه نامشروع شدند. شارلمانی این گونه حوادث را با شوخ‌طبعی می‌پذیرفت، زیرا خودش، به سنت مألوف اخلاف، چهار زن را یکی بعد از دیگری به حباله نکاح درآورده بود و پنج همخوابه یا معشوقه داشت. نیروی حیاتی سرشارش او را در مقابل دلربایی‌های زنانه بسیار مفتون می‌کرد، و زن‌هایش شراکت در وی را به حق انحصاری هر مرد دیگری ترجیح می‌دادند. وی از زنان و همخوابه‌های متعدد خویش صاحب هجده فرزند شد که تنها هشت تن از آنها حاصل ازدواج‌های مشروع بودند. روحانیون دربار خود وی و مرکز حکومت پاپی در رم این گونه اخلاقیات اسلامی این پادشاه مسیحی را از سر تساهل نادیده می‌گرفتند.

اکنون وی در صدر امپراتوریی قرار داشت به مراتب عظیم‌تر از امپراتوری بیزانس که در جهان سفیدپوستان، جز قلمرو خلافت عباسیان، از همه برتر بود. لکن هر گسترشی در مرز امپراتوری یا جهان علوم، مشکلات تازه‌ای را پیش می‌کشد. اروپای باختری درصدد برآمده بود که با داخل کردن آلمان‌ها در تمدن اروپایی، خود را از شر آنان محفوظ نگاه دارد. اما اینک نوبت آن رسیده بود که آلمان را در برابر نورس‌ها و اسلاوها حراست کند. تا سال ۸۰۰ وایکینگ‌ها حکومتی در جوتلند تاسیس کرده مشغول دست‌اندازی بر کرانه فریزیا (فریسلاند) شده بودند. شارل با شتاب از رم به سمت شمال عزیمت کرد، در سواحل به ایجاد قلاع و در رودخانه‌ها به تدارک ناوگان پرداخت، و در نقاط حساس پادگان‌هایی را به مراقبت برگماشت. در سال ۸۱۰، پادشاه جوتلند بر فریزیا هجوم برد و شکست خورد. اما اندکی پس از این واقعه، طبق روایت وقایع‌نامه‌ای که رهبان سن گال نوشته است، شارلمانی، که در قصر خودش واقع در ناربون مقیم بود، از مشاهده ناوهای دریازنان دانمارک در خلیج لیون سخت تکان خورد.

شارلمانی، شاید چون مانند دیوکلتیانوس پیش‌بینی می‌کرد که بسیاری از نقاط امپراتوری بسیار پهناور او در آن واحد احتیاج به مواضع دفاعی دارد، در سال ۸۰۶ تمامی قلمرو خویش را میان سه پسرش - پپن، لویی، و شارل - تقسیم کرد. اما پپن در ۸۱۰ و شارل در ۸۱۱ در گذشتند، و فقط لویی باقی ماند، و او هم چنان غرق در زهد بود که ظاهراً شایستگی حکومت بر دنیایی پرآشوب را نداشت. با این همه، به سال ۸۱۳ میلادی، طبق تشریفاتی پرشکوه، لویی از مقام پادشاهی به درجه امپراتوری ارتقا یافت و شارلمانی، شهریار پیرسال، زبان شکر به درگاه ایزدی گشود که: «سپاس بر تو ای پروردگار بزرگ که مرا توفیق مرحمت فرمودی تا با چشم خویش جلوس پسرم را بر اریکه خودم ببینم.!» چهار ماه بعد، هنگامی که شارلمانی زمستان را در آخن می‌گذرانید، تب شدیدی بر او عارض و به ذات‌الجنب مبتلا شد. وی برای معالجه خویش فقط به نوشیدن مایعات اکتفا کرد، اما بعد از یک بیماری هفت روزه، در چهل و هفتمین سال سلطنت، به سن هفتاد و دو سالگی درگذشت (۸۱۴). جسدش را، در حالی که لباس‌های امپراتوریش را تنش کرده بودند، زیر گنبد کلیسای جامع آخن به خاک سپردند. دیری نگذشت که تمامی جهان او را به نام کارولوس ماگنوس، کارل در گروسه، شارلمانی خواندند؛ و در سال ۱۱۶۵، هنگامی که مرور زمان خاطرات همخوابگانش را بکلی از اذهان مردمان سترده بود، کلیسایی که وی آن قدر صادقانه به خدمتش قیام کرده بود او را در زمرة قدیسان محسوب داشت.

زوال خاندان کارولنژیان

رنسانس کارولنژی یکی از چند دوره کوتاه درخشان بود که اروپا در قرون تیرگی به خود دید. اگر به سبب جنگ‌ها و بی‌کفایتی جانشینان شارلمانی و هرج و مرج فئودالی خاوندها و کشمکش خانمان‌برانداز میان کلیسا و حکومت نبود، و این مرافعات بیهوده مشوق هجوم نورمان‌ها، مجارها، و ساراسن‌ها نمی‌شد، قرون تیرگی سه قرن پیش از آبلار پایان می‌یافت. یک مرد، یک دوران زندگی، استقرار تمدنی جدید را نتوانسته بود. جنبش کوتاه مدتی که پدید آمد بیش از حد منحصر به طبقه روحانیون بود. رعیت عادی هیچ شرکتی در آن نداشت. اشراف تقریباً هیچ اعتنایی به آن نکردند، و از میان این طبقه کسانی که حتی زحمت باسواد شدن را بر خود هموار کردند بسیار اندک بودند. در از هم گسیختگی امپراتوری خود شارلمانی را هم باید مقصر دانست. وی به قدری روحانیون را ثروتمند کرده بود که چون دست توانای خودش از کار برکنار شد، قدرت اسقف‌ها بر نیروی امپراتوری چربید؛ وانگهی، شارلمانی به علل نظامی و اداری ناگزیر شده بود که میزان استقلال دادگاه‌ها و خاوندهای ایالتی را تا حد خطرناکی افزایش دهد. مخارج حکومتی را که مجبور به کشیدن جور یک امپراتوری بود تابع وفاداری و درستی این اشراف گستاخ، و موکول به درآمد متوسط زمین‌ها و معادن خود کرده بود. وی مثل امپراتوران بیزانسی نتوانسته بود بوروکراسی متشکلی از کارمندان کشوری ایجاد کند که فقط در برابر حکومت مرکزی مسئول باشند، یا بتوانند در مقابل تمام تغییراتی که در دربار امپراتوری رخ می‌دهد، همچنان به رتق و فتق امور دولت ادامه دهند. در عرض یک نسل بعد از مرگ شارلمانی، سازمان «سفرای پادشاه» را که وسیله گسترش اقتدار او در کلیه ایالات شده بود منحل کردند یا نادیده انگاشتند، و اعیان محلی سر از اطاعت حکومت مرکزی برتافتند. سلطنت شارلمانی در واقع شاهکار یک نابغه بود؛ این سلطنت پیشرفت سیاسی را در عصر و ناحیه‌ای به نمایش گذاشت که انحطاط اقتصادی بزرگ‌ترین صفت مشخص آن محسوب می‌شد.

القابی که معاصران به جانشینان شارلمانی داده‌اند بهترین معرف ماجرای این دوره است. از آن جمله‌اند: لویی لوپیو، شارل دوم ملقب به لوشو (کچل)، لویی لوبگ، شارل سوم ملقب به لوگرو (فربه)، و شارل سوم ملقب به لوسنپل (ابله). لویی لوپیر (۸۱۴–۸۴۰) چهره‌ای زیبا و قامتی بلند مانند پدرش شارلمانی داشت؛ مردی بود فروتن، سلیم‌النفس، بخشنده، و مثل یولیوس قیصر به طرز اصلاح‌ناپذیری اهل مدارا. از آنجا که زیر نظر کشیشان تربیت یافته و بزرگ شد، تمام احکام اخلاقی را که شارلمانی با چنان اعتدالی به کار بسته بود به جان گرامی شمرد. فقط یک زن گرفت و همخوابه هیچ نداشت. کلیه همخوابگان پدر و فاسق‌های خواهران خویش را از دربار بیرون کرد، و چون خواهرانش زبان به اعتراض گشودند، آنها را در دیرهای راهبه‌ها زندانی کرد. وی به قول کشیشان اعتماد داشت و رهبانان را امر می‌داد که طبق تعالیم فرقه بندیکتیان عمل کنند. در هر مورد که بی‌عدالتی یا استثماری می‌دید، در صدد جلوگیری برمی‌آمد یا می‌کوشید که ستم یا خلاف‌کاری دیگران را جبران کند. مردم متحیر بودند از اینکه می‌دیدند وی همیشه جانب ضعفا یا فقرا را می‌گیرد.

از آنجا که وی خود را مکلف به رعایت سنن فرانک‌ها می‌دانست، امپراتوری خود را به چند مملکت پادشاهی تقسیم کرد که هر کدام به دست یکی از پسرانش اداره می‌شد. از زن اولش سه پسر داشت - پپن اول، لوتار اول و لویی دوم ملقب به دردویچ (ژرمنی) - که ما او را لودویگ خواهیم خواند. از زن دومش ژودیت صاحب پسر چهارمی شد که در تاریخ از او به شارل کچل یاد می‌شود. علاقه لویی به این پسر تقریباً نظیر عشق وافر پدر یا مادر بزرگی به نواده‌اش بود؛ و چون میل داشت که این پسر نیز از سهمی برخوردار شود، تقسیماتی را که در سال ۸۱۷ کرده بود ملغا کرد. سه پسر بزرگ‌ترش به این عمل پدر معترض شدند و به جنگ داخلی علیه وی پرداختند، که مدت هشت سال به طول انجامید. قاطبه اشراف و روحانیون از این شورش پشتیبانی کردند. جماعت معدودی که ظاهراً نسبت به لویی وفادار مانده بودند او را در یک نبرد بحرانی در روتفلد (نزدیکی کولمار) یکه و تنها گذاشتند - به همین سبب بعدها این محل به لوگنفلد یا «وادی دروغ‌ها» مشهور شد. لویی به معدودی از طرفداران خویش که هنوز دورش بودند امر داد که برای حفظ جان او را ترک گویند، و تسلیم پسرانش شد (۸۳۳). سه فرزند ارشد لویی سر ژودیت را تراشیدند و به زندانش افکندند. شارل جوان را در دیری زندانی ساختند، و به پدرشان حکم کردند که از مقام امپراتوری کناره بگیرد و علناً توبه کند. لویی مجبور شد در کلیسایی واقع در سواسون، در حالی که سی تن اسقف دورش را محاصره کرده بودند، در مقابل پسر و جانشینش لوتار اول، خود را تا کمر عریان سازد، بر روی پارچه‌ای مویی به زمین افتد، و طوماری را که حاوی اعتراف وی به جرم بود با صدای بلند بخواند. سپس جامه‌ای خاکستری که از آن مردم توبه‌کار بود بر تن کرد، و یک سال او را در صومعه‌ای زندانی کردند. از این تاریخ به بعد، در حالی که دودمان کارولنژیان دستخوش تجزیه و انقراض بود، جماعت متحدی از اسقف‌ها بر فرانسه حکومت می‌کردند.

رفتاری که لوتار با پدرش لویی کرد احساسات مردم را بر ضد وی برانگیخت. جمعی از اشراف و برخی از اسقف‌ها به تقاضاهای پی‌درپی ژودیت برای الغای حکم خلع لویی لبیک گفتند. در نتیجه جنگی میان خود فرزندان درگرفت. پپن و لودویگ پدر خود را از زندان آزاد کردند و بار دیگر او را بر اریکه‌اش نشاندند و ژودیت و شارل را به آغوش وی بازگرداندند (۸۳۴). لویی هیچ گونه انتقامی نگرفت، بلکه همه را عفو کرد. هنگامی که پپن درگذشت (۸۳۸)، زمین‌های امپراتوری از نو میان سه برادر تقسیم شد. لودویگ، که از این تقسیم مجدد ناراضی بود، به ساکس هجوم برد. امپراتور پیر باز به کارزار پرداخت و حمله را دفع کرد؛ اما، هنگام بازگشت، بر اثر هوای نامناسب بیمار شد و در نزدیکی اینگلهایم درگذشت (۸۴۰). آخرین سخنانش پیامی بود برای عفو لودویگ و تقاضایی برای محافظت شارل و ژودیت از لوتار که اکنون بر مسند امپراتور تکیه می‌زد.

لوتار سعی کرد شارل و لودویگ را دست‌نشانده خویش گرداند، اما آن دو وی را در فونتنوا شکست دادند (۸۴۱)، و در ستراسبورگ سوگند وفاداری متقابلی یاد کردند که اکنون به عنوان کهن‌ترین سند موجود به زبان فرانسه محفوظ است؛ با این همه، در ۸۴۳ با لوتار پیمان وردن را امضا، و امپراتوری شارلمانی را به سه قسمت تقسیم کردند که آن سه بخش تقریباً معادل کشورهای جدید ایتالیا، آلمان، و فرانسه بود. سرزمین‌های بین راین و الب از آن لودویگ شد؛ قسمت اعظم فرانسه و مارک اسپانیایی به شارل تعلق گرفت؛ ایتالیا و سرزمین‌های میان حد خاوری راین و حد باختری رودهای سکلت، سون، و رون به لوتار داده شد. این سرزمین‌های غیر متجانس، که از خاک هلند تا پرووانس امتداد داشتند، به لوتاری رگنوم یا قلمرو لوتار، لوتارینگیا، لوترینگار، و بالاخره لورن معروف شد. این سرزمین‌ها هیچ گونه وحدت نژادی یا زبانی نداشتند و در نتیجه معرکه کارزاری میان آلمان و فرانسه شدند؛ در طول تاریخ پس از جنگ‌های خونینی که منجر به شکست یکی و پیروزی دیگری می‌شد، گاهی این و گاهی آن بر خطه مزبور حکمران بودند.

در حین این جنگ‌های داخلی پرخرج، که سبب تضعیف حکومت و نیروی انسانی و ثروت و روحیه اروپای باختری می‌شد، قبایل توسعه‌یابنده اسکاندیناوی به صورت امواجی وحشیانه چنان خاک فرانسه را مورد تهاجم قرار دادند که گویی یورش آنها دنباله و مکمل غارت و وحشت مهاجران آلمانی چهار قرن قبل بود. در حالی که سوئدی‌ها به قلمرو روسیه رخنه می‌کردند، نروژی‌ها جای پایی در ایرلند به دست می‌آوردند، و دانمارکی‌ها انگلستان را مسخر می‌ساختند، آمیزه‌ای از اقوام اسکاندیناوی که ما آنها را نورس یا شمالی‌ها می‌خوانیم شروع کردند به دست‌اندازی بر شهرهایی از فرانسه که در کرانه دریاها و رودها قرار گرفته بودند. بعد از مرگ لویی لوپیو، این حملات بدل به لشکرکشی‌های عظیم با ناوگانی متجاوز از صد فروند شد که پاروزن‌های آنها همه مردمانی جنگاور بودند. در قرن نهم و دهم، نورس‌ها چهل و هفت بار بر فرانسه هجوم بردند. در ۸۴۰، مهاجمان مزبور روان را غارت کردند و این عمل آغاز یک قرن حملات مداوم بر خاک نورماندی بود. در ۸۴۳ به شهر نانت ریختند و اسقف را در محرابش به قتل رساندند. در ۸۴۴ از طریق رود گارون خود را به تولوز رساندند، و در ۸۴۵ از راه رود سن روی به پاریس آوردند، اما، در برابر خراجی معادل ۰۰۰’۷ پوند نقره، به آن شهر آسیبی وارد نیاوردند. در ۸۴۶ - در حالی که ساراسن‌ها به رم هجوم می‌آوردند - نورس‌ها فریزیا را تسخیر کردند، دوردرخت را سوزانیدند، و لیموژ را غارت کردند. در سال‌های بعد همین بلا را به سر بووه، بایو، سن-لو، مو، اورو، و تور آوردند. اگر در نظر داشته باشیم که شهر تور در ۸۵۳، ۸۵۶، ۸۶۲، ۸۷۲، ۸۸۶، ۹۰۳ و ۹۱۹ تاراج شد، آنگاه شاید بتوان به میزان وحشت مردم این ناحیه از حملات نورس‌ها پی برد. پاریس در ۸۵۶ و بار دیگر در ۸۶۱ مورد چپاول قرار گرفت و در ۸۶۵ سوزانیده شد. در اورلئان و شارتر اسقف‌ها به تدارک سپاه پرداختند و مهاجمان را عقب راندند (۸۵۵)، اما در ۸۵۶ دریازنان دانمارکی اورلئان را غارت کردند. در ۸۵۹، یک ناوگان نورس‌ها از جبل طارق گذشت و وارد مدیترانه شد و به شهرهای واقع در کنار رون، حتی تا والانس در شمال، هجوم برد. آنگاه از خلیج جنووا گذشت و پیزا و دیگر شهرهای ایتالیا را تاراج کرد. از آنجا که مهاجمان در مسیر خویش گاهگاهی به دژهای دارای استحکامات اشراف برمی‌خوردند و از فتح آنها عاجز بودند، در عوض خزاین دیرها و کلیساهای بی‌محافظ را چپاول یا منهدم می‌کردند، اغلب این قبیل ابنیه و کتابخانه‌های آنها را می‌سوزانیدند، و گاهی کشیشان و راهبان را به قتل می‌رساندند. در آن روزگار تیره، مردم، ضمن ادعیه خویش که توأم با شعایر مذهبی بود، دست به دعا برمی‌داشتند که «بارالاها ما را از قهر نورس‌ها رهایی بخش!» ساراسن‌ها، که گویی دست‌اندرکار توطئه‌ای با اقوام شمالی بودند، به سال ۸۱۰ ساردنی و کرس را تسخیر کردند، و در ۸۲۰ ناحیه ریویرای فرانسه را به ویرانی کشیدند، در ۸۴۲ آرل را تاراج کردند، و تا سال ۹۷۲ بر قسمت اعظم سواحل فرانسوی مدیترانه مسلط بودند.

در طی این نیم قرن ویرانی، پادشاهان و خاوندها چه می‌کردند؟ خاوندها که خودشان مورد تهاجم قرار گرفته بودند به هیچ وجه حاضر نبودند به یاری نواحی دیگر بشتابند و از این رو به تقاضاهایی که برای وحدت عمل می‌رسید سرسری جواب می‌گفتند. پادشاهان سرگرم جنگ‌هایی برای حفظ اراضی یا اریکه امپراتوری خویش بودند و گاهی اقوام نورس به دست‌اندازی بر سواحل رقیب خود می‌کردند. در ۸۵۹ هینکمار اسقف اعظم رنس آشکارا شارل کچل را متهم کرد که در دفاع از خاک فرانسه کوتاهی می‌ورزد. جانشینان شارل - لویی دوم لوبگ، لویی سوم، کارلومان، و شارل فربه - که از ۸۷۷ تا ۸۸۸ سلطنت کردند همه افرادی بودند بی‌کفایتی به مراتب بدتر از خود شارل. بر اثر تصادفات زمان و مرگ، تمامی قلمرو شارلمانی در دوران سلطنت شارل فربه دوباره متحد شد، و آن امپراتوری رو به زوال فرصت دیگری به دست آورد تا برای ادامه حیات خود مبارزه کند. اما در ۸۸۰ نورس‌ها نایمگن را متصرف شدند و آتش زدند، و دو شهر کورتره و گان را بدل به پایگاه‌های استواری برای خود کردند؛ در ۸۸۱ لیژ، کولونی، بن، پروم، و آخن را سوزانیدند؛ در ۸۸۲ شهر تریر را گرفتند و اسقف اعظم آن شهر را که در رأس مدافعان می‌جنگید به قتل رساندند؛ در همان سال رنس را تسخیر، و هینکمار را مجبور به فرار و مرگ کردند. در ۸۸۳ آمین را متصرف شدند، اما با دریافت ۰۰۰’۱۲ پوند نقره از طرف شاه کارلومان آنجا را ترک کردند. در ۸۸۵ روان را گرفتند، و با سپاهی مرکب از سی هزار نفر که بر هفتصد کشتی سوار بودند رو به پاریس آوردند. حاکم شهر، کنت اودو یا اود، به اتفاق اسقف گوزلن در رأس سپاهیان فرانسوی دلیرانه مقاومت ورزیدند. پاریس سیزده ماه در محاصره بود و دلاوران آن شهر دوازده بار در صدد دفع مهاجمان برآمدند. سرانجام شارل فربه به جای آنکه به کمک پاریس بشتابد ۷۰۰ پوند نقره برای مهاجمان فرستاد و به آنها اجازه داد که ناوگان خود را در رود سن به سمت بالا حرکت دهند و زمستان را در بورگونی بگذرانند. جنگجویان نورس خود را به آن محل رسانیدند و آن طور که می‌خواستند آنجا را غارت کردند. شارل از مقام خویش خلع شد و در سال ۸۸۸ درگذشت. کنت اودو را به مقام سلطنت فرانسه برگزیدند، و پاریس، که اینک ارزش سوق‌الجیشی آن به ثبوت رسیده بود، مقر حکومت گردید.

شارل ابله (۸۹۸–۹۲۳)، جانشین اودو، نواحی سن و سون را حراست کرد، اما هیچ اقدامی برای جلوگیری چپاول‌های نورس و دیگر نقاط فرانسه به عمل نیاورد. در ۹۱۱ وی نواحی روان، لیزیو، و اورو را که در دست نورمان‌ها بود به یکی از سرکردگان عشایر آن قوم موسوم به رولف یا رولو واگذار کرد؛ نورمان‌ها راضی شدند که او را شاهنشاه خود دانسته به رسم فئودال با وی بیعت کنند؛ اما حین اجرای این تشریفات به او می‌خندیدند. رولو با غسل تعمید موافقت کرد و مردم نیز مسیحیت را پذیرفتند و بتدریج به کار کشاورزی و رعایت مظاهر تمدن راغب شدند. به این نحو بود که نورماندی، به عنوان فتحی برای نورس‌ها در فرانسه، قدم به عرصه وجود نهاد.

سلطان ابله حداقل برای پاریس راه حلی پیدا کرده بود؛ چه از این پس خود نورمان‌ها راه مهاجمان را به رود سن سد می‌کردند. اما در دیگر نقاط فرانسه هجوم‌های نورس همچنان ادامه یافت. در ۹۱۱ شارتر را غارت کردند، در ۹۱۹ آنژه، در ۹۲۳ آکیتن و اوورنی چپاول شد؛ و در ۹۲۴ نواحی آرتوا و بووه مورد تاراج قرار گرفتند. تقریباً همزمان با این حوادث، مجارها، که آلمان جنوبی را معرض تاخت و تاز قرار داده بودند، در ۹۱۷ به خاک بورگونی رسیدند، بی هیچ مانعی بارها از مرز فرانسه گذشتند، دیرهای نزدیک رنس و سانس را غارت کردند و آتش زدند (۹۳۷)، مانند دسته‌های ملخ گرسنه از آکیتن گذشتند (۹۵۱)، حومه‌های کامبره، لان، و رنس را سوزانیدند (۹۵۴)، و با خیالی راحت اموال مردم بورگونی را به یغما بردند. شالوده نظم اجتماعی فرانسه بر اثر این ضربات مکرر نورس و هون نزدیک بود به کلی از هم گسیخته شود. وضع ناگوار فرانسه از خلال ضجه شورای عالی روحانیون که در ۹۰۹ در تروسل تشکیل شد بخوبی پیدا است:

شهرها از سکنه خالی شده‌اند، دیرها ویران و سوخته، مملکت خالی از دیار شده است. ... همچنانکه آدمیان نخستین بدون قانون زیست می‌کردند ... اکنون نیز هر کس به کاری دست می‌زند که در نظر خودش نیکوست، و قوانین را اعم از قوانین الاهی یا بشری حقیر می‌شمارد. ... توانا بر ناتوان ستم می‌کند؛ جهان مالامال از تعدی بر مسکینان و یغمای اموال روحانیون است. ... افراد بشر مثل ماهی‌های دریا یکدیگر را می‌بلعند.

آخرین پادشاهان سلسله کارولنژیان - لویی چهارم، لوتر چهارم، و لویی پنجم - همگی افرادی بودند صاحب حسن نیت، اما هیچ کدام آن قدرتی را که لازمه ایجاد نظم در میان این آشوب عمومی بود نداشتند. هنگامی که لویی پنجم بدون وارثی درگذشت (۹۸۷)، اشراف و کشیش‌های درجه اول فرانسه درصدد برآمدند پادشاه کشور را از میان دودمان دیگری برگزینند. چنین شخصی را در میان اخلاف یک مارکی نوستریا یافتند، و جالب آنکه وی روبر لوفور (نیرومند) نام داشت (فت-۸۶۶). کنت اودویی که پاریس را نجات داده بود فرزند این روبر لوفور بود. نواده همین روبر لوفور موسوم به اوگ بزرگ (فت-۹۵۶) از راه خرید زمین‌ها یا جنگ، تقریباً تمام ناحیه بین نورماندی، سن، و لوار را به عنوان قلمرو فئودال خویش تصاحب کرده ثروت و قدرتی به هم زده بود به مراتب فزون‌تر از پادشاهان. در این تاریخ که اشراف و اسقف‌ها به دنبال پادشاهی می‌گشتند، و فرزند اوگ بزرگ موسوم به اوگ کاپه ثروت، قدرت، و ظاهراً لیاقت به دست آوردن این هر دو را از پدر به ارث برده بود. آدالبرو اسقف اعظم، به راهنمایی ژربر، آن محقق باریک‌بین، اوگ کاپه را به عنوان پادشاه فرانسه معرفی کرد. اوگ کاپه را به اتفاق آرا به مقام پادشاهی برگزیدند (۹۸۷) و به این ترتیب سلسله کاپسین‌ها آغاز شد که، از طریق منسوبین مستقیم یا بستگان غیر مستقیم، تا بروز انقلاب کبیر بر فرانسه حکومت می‌کردند.

ادبیات و هنر: ۸۱۴–۱۰۶۶

شاید ما دربارة خرابی‌هایی که از هجوم‌های اقوام نورس و مجار ناشی شد مبالغه می‌کنیم؛ چون می‌خواهیم تمامی این تاخت و تازها را به ایجاز بیان کنیم و بنابر این آنها را در یک صفحه می‌گنجانیم، طبعاً تصویر این بخش از زندگی مردم بیش از حد تیره می‌شود، در صورتی که این زندگی گهگاه از امنیت و صلح نیز برخوردار بوده است. در طی این قرن وحشتناک، یعنی قرن نهم، ساختن دیرها همچنان ادامه یافت و اغلب همین دیرها مرکز صنایع فعال بودند. روان، علی‌رغم مهاجمات و آتش‌سوزی‌ها، به سبب داد و ستد با بریتانیا نیرومندتر شد. کولونی و ماینتس بازرگانی حوزه راین را در اختیار خود داشتند، و در فلاندر مراکز تجارتی و صنعتی ثروتمندی درگان، ایپر، لیل، دوئه، آراس، تورنه، دینان، کامبره، لیژ، و والانسین ظهور کردند.

در طی هجوم‌های نورس‌ها و مجارها، گنجینه باستانی کتابخانه‌های دیرها لطمات فاجعه‌آمیزی دید، و بی‌شک بسیاری از کلیساهایی که طبق فرمان شارلمانی مدارس تاسیس کرده بودند ضمن این حوادث ویران شدند. در دیرها یا کلیساهای فولدا، لورش، رایشنو، ماینتس، تریر، کولونی، لیژ، لان، رنس، کوربی، فلوری، سن-دنی، تور، بوبیو، مونته کاسینو، سن گال و ... کتابخانه‌ها بر جا ماندند. دیر بندیکتیان در سن گال به خاطر نویسندگان و همچنین به خاطر مدرسه و کتاب‌هایش شهره بود. در اینجا نوتکر بالبولوس (الکن) (۸۴۰–۹۱۲) به ساختن سرودهای مذهبی عالی، و نگارش کتاب وقایع‌نامه راهب سن گال پرداخت. در همین جا نوتکر لابئو (لب کلفت)، (۹۵۰–۱۰۲۲) به ترجمه آثار بوئتیوس، ارسطو، و سایر کتاب‌های کلاسیک به زبان آلمانی دست زد. این ترجمه‌ها، که در زمرة نخستین آثار منثور آلمانی است، به تسجیل اشکال و قواعد آن زبان جدید کمک کرد.

حتی در فرانسه که دستخوش حمله و غارت بود هم این گونه مدارس متعلق به دیرها، با مشعل دانش، این قرون تیرگی را روشن می‌ساختند. رمی اوسری در سال ۹۰۰ مدرسه‌ای عمومی در پاریس افتتاح کرد؛ و در قرن دهم مدارسی در اوسر، کوربی، رنس، و لیژ تاسیس شد. در حدود سال ۱۰۰۶ در شارتر مدرسه‌ای به همت اسقف فولبر (۹۶۰–۱۰۲۸) ایجاد شد که قبل از آبلار آوازه شهرتش به عنوان مهم‌ترین آموزشگاه در تمامی خاک فرانسه پیچیده بود. در این مکتب فولبر یا، به قول شاگردانش، «سقراط ارجمند» تعلیمات علوم طبیعی، پزشکی، ادبیات کلاسیک، و همچنین الاهیات، کتاب مقدس، و آداب نماز را بنیاد نهاد. اسقف فولبر مردی بود بغایت با اخلاص، صبور مانند قدیسین، و بی‌اندازه خیرخواه. تا قبل از پایان قرن دهم دانشوران بزرگی مثل جان آو سالزبری، ویلیام کانشی، برانژه دو تور، و ژیلبر دولا پوره در این مدرسه کسب علم کرده بودند. ضمناً مکتب کاخ سلطنتی که از تاسیسات شارلمانی بود مدتی در کومپینی و زمانی در لان به تشویق و حمایت شارل کچل به اوج شکوه و افتخار خود رسید.

در ۸۴۵، شارل جماعت مختلفی از دانشوران ایرلندی و انگلیسی را به این مکتب کاخ سلطنتی دعوت کرد. در میان این گروه دانشمندی بود که باید وی را یکی از مبتکرترین و بی‌باک‌ترین متفکران قرون وسطی دانست، مردی که وجودش اطلاق عنوان «دوران تیره» را حتی بر قرن دهم میلادی در هاله تردید فرو می‌برد. نام این مرد از دو سو معرف اصل و تبارش بود: یوهانس سکوتوس اریوگنا («جان ایرلندی، متولد در ارین»،) در این کتاب از این پس به طور مختصر با ضبط انگلیسی اسمش یعنی اریجینا از او یاد خواهیم کرد. وی، گرچه ظاهراً به طبقه روحانیون تعلق نداشت، مردی بود با معلومات گسترده، استاد در زبان یونانی، از شیفتگان افلاطون و آثار کلاسیک، و نسبتاً بذله‌گو. داستانی از وی نقل شده است که به جهاتی باید آن را از ابداعات ادبای آن عهد محسوب داشت؛ می‌گویند که زمانی بر سر یک میز مشغول صرف غذا با شارل کچل بود: پادشاه از وی پرسید: Quid distat inter Sottum et Scotum? «وجه تمایز (یا به عبارت تحت‌اللفظی، حد فاصل) میان یک سفیه و یک ایرلندی چیست؟» جان پاسخ داد: «میز» با این همه شارل به او علاقه‌مند بود، به جلسات درسش توجه می‌کرد، و شاید از بدعت‌های او لذت می‌برد. کتاب جان در موضوع آیین قربانی مقدس این آیین را تشریفاتی نمادین تعبیر می‌کرد. و تلویحاً در اینکه نان مطهر بدل به جسم و شراب بدل به خون مسیح شود تردید داشت. هنگامی که یک رهبان آلمانی به نام گوتشالک ضمن تعالیم خویش مردم را به قبول اصالت سرنوشت ازلی یا تقدیر مطلق دعوت می‌کرد و بنابراین اراده آزاد بشری را منکر می‌شد، اسقف اعظم هینکمار از اریجینا تقاضا کرد که جوابی به استدلالات آن رهبان بنویسد. در نتیجه، محقق ایرلندی، رساله‌ای تحت عنوان در حکم تقدیر الاهی (حد ۸۵۱) تالیف کرد که سرآغاز بحث آن رساله ستایش‌انگیزی از فلسفه بود: «هنگامی که شخص جداً در صدد تحقیق برمی‌آید و جویای کشف علت کلیه چیزها می‌شود، ملاحظه خواهد کرد که هر وسیله‌ای برای رسیدن به آموزه‌ای پرهیزکارانه و کامل در آن علم و انضباطی نهفته است که یونانیان آن را فلسفه نام نهاده‌اند.» در واقع این کتاب منکر تقدیر شد و گفت که اراده در مورد خدا و بشر هر دو آزاد است؛ و خداوند به وجود شر آگاه نیست، زیرا اگر آگاه بود خودش می‌بایستی علت آن باشد. این پاسخ از گفته گوتشالک به مراتب بدعت‌آمیزتر بود، و از این رو دو شورای کلیسایی در تاریخ‌های ۸۵۵ و ۸۵۹ آن را مطرود شمرد. گوتشالک را تا هنگام مرگ در دیری محبوس ساختند، اما پادشاه از اریجینا حمایت کرد.

در ۸۲۴ امپراتور بیزانس میخائیل دوم (الکن) دست‌نبشته کتابی را به زبان یونانی نزد لویی لوپیو فرستاده بود تحت عنوان سلسله مراتب آسمانی که مسیحیان ارتدوکس آن را منسوب به دیونوسیوس آریوپاگوسی می‌دانستند. لویی لوپیو این دست‌نبشته را به صومعه سن-دنی فرستاد، اما هیچ یک از رهبانان آن دیر قادر به ترجمه یونانی آن کتاب نبودند. در این تاریخ، به تقاضای پادشاه، اریجینا کمر به انجام این مهم بست. ترجمه این کتاب آن محقق ایرلندی را سخت تحت تاثیر قرار داد، و در الاهیات غیررسمی تصویر نوافلاطونی از کاینات را دوباره تثبیت کرد، بدین مضمون که این کاینات، در طی مراحل و درجات نزولی کمال، از خداوند منبعث یا صادر می‌شود، و بآهستگی از طریق درجات مختلف به الوهیت بازمی‌گردد.

این ترجمه بالا، اصل نظریه شاهکار خود جان اریجینا موسوم به در تقسیم طبیعت (۸۶۷) را تشکیل داد. این کتاب در دنیایی پر از اراجیف، و دو قرن قبل از آبلار، با شهامت تمام می‌کوشید تا الاهیات و مکاشفه را تابع عقل سازد، و میان مسیحیت و حکمت یونانی سازشی برقرار کند. جان قبول دارد که کتاب مقدس سند معتبری است، اما اعتقاد دارد که چون اغلب معنی آن مبهم است، باید آن را به کمک استدلال، یعنی معمولا از طریق نمادگرایی و تمثیل تفسیر کرد. در این باب می‌گوید: «سندیت گاهی از عقل سرچشمه می‌گیرد، اما عقل هرگز از سندیت ناشی نمی‌شود. زیرا هرگونه سندیت که تعقل واقعی بر آن صحه نگذارد، سست به نظر می‌رسد. ولی از آنجا که تعلق واقعی بر قدرت خودش متکی است، به هیچ گونه سندیت برای تایید خود احتیاج ندارد.» «ما نباید نظریات پاپ‌ها را تقریر کنیم ... مگر آنکه این عمل برای تحکیم مباحثات، در نظر کسانی که در تعقل مهارتی ندارند، و بیشتر در مقابل سندیت تسلیم می‌شوند تا در برابر استدلالات عقلی ضرورت داشته باشد.» این گفته‌ها دال بر آن است که در این دوره نطفه عصر خرد در زهدان عصر ایمان حیات تکاملی خود را آغاز می‌کرد.

اریجینا لفظ «طبیعت» را بر «تمامی چیزهایی که وجود دارند و وجود ندارند» اطلاق می‌کند، و غرضش عبارت است از جمیع اشیا، فرایندها، اصول، علت‌ها، و اندیشه‌ها. وی طبیعت را به چهار نوع هستی تقسیم می‌کند: ۱) آنکه خالق است اما مخلوق نیست - یعنی واجب‌الوجود؛ ۲) آنکه مخلوق است و خلق می‌کند - و از این قبیل است علل نخستین، اصول، نمونه‌های اصلی خلقت، مثل افلاطونی، لوگوس، که به برکت اثر آنها دنیای اشیای بخصوصی آفریده شده است؛ ۳) آنکه مخلوق است و خلق نمی‌کند - و آن دنیای اشیای بخصوصی است که مذکور افتاد؛ و ۴) آنکه نه خالق است و نه مخلوق - خدایی که مرجع جاذب و نهایی کلیه اشیاست. از آنجا که خداوند صانع همه چیز است و در همه چیز جا دارد، پس هر چه واقعاً موجود است خداست. آفرینش به مرور زمان حادث نشده است، زیرا قبول چنین حکمی تلویحاً دال بر تبدلی در وجود خداست. «هنگامی که به ما می‌گویند خداوند همه چیز را آفرید، تنها مطلبی که از این گفته باید درک کنیم آن است که خداوند در همه چیز حاضر است، به بیان دیگر ذات همه چیز خداست.» «درک ذات خداوند به کمک هیچ قوه مدرکه‌ای حاصل نمی‌شود؛ به همین طریق، پی بردن به جوهر سری هر چیزی که به دست وی خلق شده است نیز میسر نتواند بود. آنچه ما درک می‌کنیم فقط عرضهاست نه جوهرها» - یا چنانکه بعداً کانت در فلسفه خود گفته، فنومن، نه نومن. کیفیات معقول اشیا ذاتی خود اشیا نیستند، بلکه به وسیله اشکال تصور ما ایجاد می‌شوند. «هنگامی که می‌گویند خداوند اراده می‌کند، محبت می‌ورزد، برمی‌گزیند، می‌بیند، می‌شنود، ... هیچ چیز نباید به خیال ما خطور کند جز آنکه جوهر و قدرت بی‌چونش را در قالب الفاظی بیان می‌کنند که با ما همطبعی دارند» (یعنی موافق با طبیعت هستند) «تا مبادا مسیحی واقعی و پرهیزکار دربارة آفریدگار مهر خموشی بر لب زند و برای راهنمایی مردم ساده‌لوح جرئت گفتن چیزی را دربارة وی نداشته باشد.» به کار بردن عنوان مذکر یا مؤنث دربارة آفریدگار فقط برای مقصودی همانند جایز است. وی نه مذکر است و نه مؤنث. اگر لفظ «پدر» را ماده خلاقه یا جوهر تمام موجودات، «پسر» را عقل کلی که همه موجودات طبق آن خلق یا اداره شده‌اند، و «روح‌القدس» را به منزله حیات یا نیروی زیست‌آفرینش بدانیم، آنگاه ممکن است خدا را به عنوان اقانیم سه‌گانه در تصور آوریم. بهشت و دوزخ اماکن بخصوصی نیستند بلکه حالات نفس هستند. دوزخ عبارت است از نکبت گناه، و بهشت نیک‌بختی فضیلت و جذبه دیدار الاهی (تصور لاهوت) است که در همه موجودات بر نفس طیب تجلی می‌کند. بهشت عدن حالتی است از نفس، نه مکانی که بر روی زمین واقع باشد. تمام موجودات جاودانیند: جانوران نیز مانند آدمیزادگان ارواحی دارند که بعد از مرگ به سوی خداوند یا روح خلاقه‌ای که از آن فیضان کرده بودند رجعت می‌کنند. تمام تاریخ عبارت است از جریان عظیمی از خلقت که از منبع اصلی فیضان می‌کند، و جزر و مد درونی مقاومت‌ناپذیری که سرانجام همه چیز را به سوی خدا بازپس می‌راند.

البته کسانی قدم به عرصه وجود نهاده‌اند، آن هم در اعصار روشنگری، که افکار فلسفی آنها به مراتب از این همه سخت‌تر بوده است. اما کلیسا بحق این فلسفه‌ها را مالامال از زندقه و کفر می‌شمرد. در ۸۶۵ پاپ قدیس نیکولاوس اول از شارل کچل تقاضا کرد یا اریجینا را برای محاکمه به رم بفرستد و یا او را از مکتب کاخ سلطنتی اخراج کند «تا دیگر نتواند به آنان که در طلب نان هستند زهر بخوراند.» ما از نتیجه این ماجرا اطلاعی نداریم. ویلیام آو ممزبری حکایت می‌کند که «یوهانس سکوتوس به انگلستان و دیر ما آمد و، چنانکه نقل کرده‌اند، بدنش با قلم‌های آهنین کودکانی که زیر نظرش درس می‌خواندند سوراخ شد» و بر اثر این حادثه جان سپرد. شاید این حکایت رؤیای دلخواه یکی از شاگردان بود. حکمایی مانند ژربر، آبلار، و ژیلبر دولا پوره همگی مخفیانه تحت نفوذ نظریات اریجینا بودند، اما این مرد اغلب در میان هرج و مرج و ظلمت عصر فراموش شده بود. هنگامی که در قرن سیزدهم کتابش را از زوایای فراموشی بیرون آوردند، شورای سانس (۱۲۲۵) آن را تقبیح کرد و پاپ هونوریوس سوم دستور داد تا کلیه نسخه‌های آن را به رم بفرستند و در آنجا بسوزانند.

در این قرون پرآشوب هنر فرانسه در جا می‌زد. علی‌رغم نمونه ابداعی شارلمانی، فرانسویان همچنان کلیساهای خود را به اسلوب باسیلیکایی می‌ساختند. در حدود ۹۹۶، گولییلمو دو لپیانو، رهبان و معمار ایتالیایی، به ریاست دیر نورمان در فکان منصوب شد. این شخص مقدار زیادی از طرح‌های سبک لومبارد و رمانسک را با خود به فرانسه آورد، و ظاهراً شاگردان وی بودند که دیر عظیم ژومیژ را به سبک رمانسک ساختند (۱۰۴۵–۱۰۶۷). در سال ۱۰۴۲، ایتالیایی دیگری موسوم به لانفرانک وارد صومعه نورمان‌ها در بک شد و دیری نگذشت که آنجا را به محفل روشنفکری فعالی بدل کرد. عدد شاگردانی که از اطراف و اکناف به این دیر روی می‌آوردند چنان زیاد بود که ساختن ابنیه جدیدی لازم آمده بود. لانفرانک به طرح این عمارات پرداخت و شاید در این امر از بعضی افرادی که تبحر بیشتری داشتند کمک گرفت. از ابنیه‌ای که او برپا کرد امروزه یک خشت به جای نمانده است؛ اما «صومعه مردان» در کان (۱۰۷۷–۱۰۸۱) شاهد پابرجایی از سبک نیرومند رومانسکی است که به همت لانفرانک و پیروان وی در نورماندی پدید آمد.

در قرن یازدهم، در سراسر خاک فرانسه و فلاندر، کلیساهای جدیدی ساخته شد و هنرمندان عهد، آنها را با نقاشی‌های دیواری، موزائیک‌ها، و پیکره‌سازی آراستند. شارلمانی دستور داده بود که اندرون کلیساها باید برای آموزش مؤمنان نقاشی شود، کاخ‌های خودوی در آخن و اینگلهایم با فرسکوهایی مزین بود، و بیشک در تزیین بسیاری از کلیساها کاخ‌های شارلمانی مورد تقلید قرار گرفتند. آخرین قطعات فرسکوهای کاخ آخن در سال ۱۹۴۴ از بین رفتند؛ اما نقاشی‌های دیواری نظیر آن هنوز بر روی دیوارهای کلیسای سن ژرمن در اوسر به جا مانده‌اند. این نقاشی‌ها با سبک و نقش‌هایی که در تذهیب نسخه‌های خطی آن عهد به کار می‌رفته، تنها در اندازه متفاوتند. در دوره سلطنت شارل کچل، رهبانان شهر تور کتاب مقدس بزرگی را با دست نوشتند و تذهیب کردند و آن را به پادشاه هدیه دادند؛ این کتاب اکنون در میان کتب مقدس خطی لاتینی که در کتابخانه ملی پاریس نگاهداری می‌شوند مقام نخست را دارد. انجیل لوتر هم، که از این کتاب به مراتب زیباتر است، در همین عهد به دست رهبانان تور فراهم آمد، در طی همین قرن نهم میلادی بود که رهبانان رنس کتاب دعای معروف اوترشت را تهیه کردند. این کتاب مشتمل است بر ۱۰۸ ورق پوست گوساله حاوی مزامیر و اعتقادنامه حواریون، دارای تصاویر زنده و با روحی از جانوران مختلف و انواع ابزارها و پیشه‌های گوناگون. در این تصاویر با روح، واقع‌گرایی نیرومندی پیکرهای خشک و بی‌روح و متعارفی را که زمانی از ویژگی‌های هنر مینیاتور بود تغییر شکل می‌دهد.

اعتلای دوک‌ها (۹۸۷–۱۰۶۶)

فرانسه‌ای که اوگ کاپه بر آن حکمفرما بود (۹۸۷–۹۹۶) اینک به صورت کشور جداگانه‌ای درآمده بود که دیگر سروری امپراتوری مقدس روم را قبول نداشت؛ وحدت سراسر اروپای غربی که به دست شارلمانی انجام شده بود، جز مدتی کوتاه تحت فرمانروایی ناپلئون و هیتلر، دیگر اعاده نیافت. اما فرانسه اوگ کاپه فرانسه‌ای نبود که ما امروز می‌شناسیم. آکیتن و بورگونی واقعاً دو دوک‌نشین مستقل بودند، و لورن تا هفت قرن خود را جزیی از خاک آلمان می‌دانست. این فرانسه‌ای بود از لحاظ نژاد و زبان نامتجانس: ناحیه شمال خاوری فرانسه بیشتر جنبه فلاندری داشت تا فرانسوی، و تا حدود زیادی با آلمان هم‌خون بود؛ نورماندی از نظر نژاد و زبان نورس بود؛ مردم برتانی از سلت‌ها بودند، با دیگران آمیزشی نداشتند، و زیر نفوذ مهاجران بریتانیایی قرار داشتند؛ پرووانس هنوز از لحاظ اصل و زبان یک «ایالت» گل - رومی محسوب می‌شد؛ فرانسه نزدیک پیرنه جنبه گوتیک داشت؛ کاتالونیا با آنکه از لحاظ فنی زیر نفوذ پادشاهی فرانسه قرار داشت، در واقع گوت - آلونیا یعنی گوت‌نشین بود. رود لوار فرانسه را به دو ناحیه تقسیم می‌کرد که از لحاظ زبان و فرهنگ متفاوت بودند. امر خطیری که پادشاهی فرانسه در پیش داشت این بود که این ملت‌های ناهمگون را متحد کند و از ده دوازده قوم مختلف ملت واحدی بسازد. انجام این مهم هشتصد سال طول می‌کشید.

اوگ کاپه برای رفع هر گونه شک و احتمال اختلاف در موضوع جانشینی خویش، در نخستین سال سلطنت خویش، وسایل تاج‌گذاری پسر خود روبر را فراهم ساخته، و وی را در اداره مملکت با خود شریک کرده بود. روبر دوم، ملقب به لوپیو (پرهیزگار) (۹۹۶–۱۰۳۱) را «پادشاهی میانه» لقب داده‌اند - شاید از آن جهت که از حشمت جنگ اجتناب می‌ورزید. مثلا هنگامی که بر سر مرزهای مملکت با امپراتور آلمان هانری (هاینریش) دوم، ملقب به درهایلیگ (قدیس) اختلاف پیدا کرد، با او قرار ملاقاتی گذاشت، هدیه‌هایی با وی رد و بدل کرد، و به توافقی دوستانه با وی نایل آمد. روبر، مانند لویی نهم، هانری چهارم، و لویی شانزدهم، نسبت به ضعفا و فقرا محبتی داشت و تا آنجا که مقدور بود این طبقه را در مقابل اقویای بی‌بندوبار حراست می‌کرد. روبر بر اثر ازدواج با دختر عم خود برتا مایه رنجش خاطر کلیسا شد (۹۹۸) و، با شکیبایی تمام، تکفیر کلیسا و زخم زبان کسانی که همسر او را ساحره‌ای می‌پنداشتند تحمل کرد. سرانجام از او جدا شد و از آن پس با تلخ‌کامی روزگار می‌گذرانید. گفته‌اند که هنگام مرگش «سوگواری عظیمی برپا و اندوهی طاقت‌فرسا حکمفرما شد.» با درگذشت وی، میان پسرانش بر سر جانشینی جنگ افتاد؛ فرزند بزرگ او هانری اول (۱۰۳۱–۱۰۶۰) پیروز شد، اما این پیروزی فقط به کمک روبر، دوک نورماندی، به دست آمد. هنگامی که آن جنگ طولانی (۱۰۳۱–۱۰۳۹) به پایان رسید، حکومت پادشاهی از لحاظ پول و نفرات چنان تهیدست شده بود که دیگر نمی‌توانست از پاره پاره شدن فرانسه توسط اعیان نیرومند و مستقل جلو گیرد.

چون ملاکان بزرگ به تدریج زمین‌های اطراف خود را تصاحب کرده بودند، در حدود سال ۱۰۰۰ میلادی، فرانسه به هفت منطقه مهم تقسیم می‌شد که بر هر کدام یک کنت یا دوک حکومت می‌کرد؛ این هفت منطقه عبارت بود از آکیتن، تولوز، بورگونی، آنژو، شامپانی، فلاندر، و نورماندی. این دوک‌ها یا کنت‌ها تقریباً، در تمام موارد، وارث سرکردگان یا سردارانی بودند که شاهان سلسله‌های کارولنژیان یا مروونژیان به پاس خدمات لشکری یا کشوریشان املاکی به آنها بخشیده بودند. پادشاه برای بسیج قوا و حراست ایالات مرزی به این قبیل ملاکان بزرگ متکی شده بود؛ بعد از سال ۸۸۸ شخص پادشاه دیگر برای تمامی قلمرو خویش به تصویب قوانین نمی‌پرداخت یا کاری به جمع‌آوری مالیات آن نداشت. دوک‌ها و کنت‌ها عمل قانون‌گذاری، بستن مالیات، تمشیت امور جنگی، دادرسی، و امور کیفری را بر عهده داشتند و در املاک شخصی خویش تقریباً از اختیارات یک شهریار برخوردار بودند؛ فقط بیعتی ظاهری با پادشاه می‌کردند و خدمات سپاهی محدودی در اختیارش می‌گذاشتند. حیطة اقتدار پادشاه در مسائل قانونی، حقوقی، و مالی به قلمرو درباری خود وی محدود شده بود که بعداً این منطقه را ایل-دو-فرانس نام نهادند. ایل-دو-فرانس عبارت بود از ناحیه سون و سن میانه از اورلئان تا بووه، و از شارتر تا رنس.

از میان کلیه دوک‌نشین‌های نسبتاً مستقل، قدرت و نیروی نورماندی سریع‌تر از همه بالا گرفت. نورماندی در طی صد سال بعد از آنکه به نورس‌ها واگذار شد، شاید به این سبب که نزدیک به دریا و بین پاریس و انگلستان قرار داشت، با شهامت‌ترین و ماجراجوترین ایالات فرانسه شده بود. نورس‌ها اکنون مسیحیانی پرشور شده بودند، صومعه‌هایی عظیم و مدارسی در دیرها تاسیس کرده بودند، و چنان بی‌محابا زاد و ولد می‌کردند که بزودی جوانان نورمان را ناگزیر کردند زادگاه خود را ترک گویند و رو به کشورهای کهنسال آورند و در آنجا پادشاهی جدیدی برای خود به وجود آورند. اخلاف وایکینگ‌ها فرمانروایان نیرومندی بار آمدند، نه بیش از حد پای‌بند اخلاقیات بودند، و نه وسواس زیاد دست و پایشان را می‌بست، بلکه قادر بودند با پنجه‌ای آهنین بر جماعات آشفته گل‌ها، فرانک‌ها، و نورس‌ها سلطنت کنند. روبر اول (۱۰۲۸–۱۰۳۵) هنوز دوک نورماندی نشده بود که در سال ۱۰۲۶ فریفته دوشیزه‌ای هارلت نام، دختر یکی از دباغان فالز، شد. طبق یکی از عادات کهن دانمارکی‌ها، هارلت سوگلی عزیز وی شد، و بزودی پسری آورد که معاصرانش او را ویلیام حرامزاده نام نهادند و ما در تاریخ او را به نام ویلیام فاتح می‌شناسیم. روبر، گرانبار از گناهان خویش، در سال ۱۰۳۵ به قصد توبه خاک نورماندی را ترک گفت و عازم اورشلیم شد. قبل از حرکت وی خاوندهای مهم و اسقف‌های قلمرو خویش را گرد آورد و گفت:

سوگند به ایمانم که شما را بی سرور نخواهم گذاشت. مرا حرامزاده جوانی است که به لطف خداوند به ثمر خواهد رسید و به خصال نیکویش امیدی عظیم دارم. از شما استدعا می‌کنم که او را به سروری خود بپذیرید. این که وی حاصل زناشویی نیست چندان تاثیری به حال شما نخواهد داشت؛ این امر از توانایی وی در جنگ ... یا در اجرای عدالت نخواهد کاست. او را من جانشین خود می‌کنم و از این لحظه تمامی دوک‌نشین نورماندی را به وی می‌سپارم.

روبر در طول راه مرد. مدتی اشراف به نام پسرش حکومت کردند؛ اما دیری نپایید که ویلیام شروع به صدور احکامی به اسم خود کرد. جمعی برای خلع وی سر به شورش برداشتند اما ویلیام فتنه را با سبعیتی مقرون به وقار خوابانید. وی مردی بود حیله‌گر و شجاع، در تدابیر خویش مآل‌اندیش که در نظر دوستانش رب‌النوع و به چشم دشمنانش شیطانی بود. با شوخ‌طبعی طعنه‌های بیشماری را که دربارة تولدش می‌زدند تحمل می‌کرد و گاهگاهی، پای فرامین، نام خود را گولیلموس نوتوس (ویلیام حرامزاده) امضا می‌کرد. اما هنگامی که شهر آلانسون را محاصره کرد و دید که محصورشدگان از دیوارهای شهر قطعات چرمی آویزان کردند که اشاره به حرفه جد مادریش بود، ویلیام دست و پای اسیران خود را برید و چشمان آنها را از کاسه درآورده و در تیرکمان خود گذاشت به داخل شهر پرتاب کرد. نورماندی درنده‌خویی و حکومت آهنین وی را تحسین کرد و کارش رونق گرفت. ویلیام سوءاستفاده اشراف از طبقه کشاورز را تعدیل کرد، و برای فرونشاندنشان به آنها تیول بخشید. بر طبقه روحانیون چیره گشت و آنها را زیر فرمان درآورد، و با دادن تحفه‌ها و هدایا آنها را آرام نمود. با خلوص نیت به انجام فرایض دینی خویش پرداخت و با درست‌پیمانیش در نکاح، که تا به حال سابقه نداشت، روی پدرش را سیاه گردانید. ویلیام عاشق ماتیلدا دختر زیبای بودوئن کنت فلاندر شد. وی از اینکه ماتیلدا صاحب دو فرزند بود، و نیز از شوهر در قید حیات اما کنارة گرفته او تشویشی به دل راه نمی‌داد. ماتیلدا با اهانت دست رد به سینه ویلیام نهاد، و پیغام داد که برای او «در حجاب رفتن و تارک دنیا شدن بهتر است از زناشویی با یک حرامزاده.» اما ویلیام پافشاری کرد و او را راضی ساخت و، علی‌رغم بدگویی‌های روحانیون، به عقد ازدواج خویش درآورد. وی اسقف مالژه و لانفرانک رئیس دیر را به سبب معیوب دانستن عقد نکاحش عزل کرد و از فرط خشم بخشی از دیر «بک» را سوزانید. لانفرانک پاپ نیکولاوس دوم را ترغیب کرد تا ازدواج ویلیام را تصدیق نمود، و ویلیام به کفاره گناهش صومعه مشهور نورمان‌ها به نام صومعه مردان را در کان بنا نهاد. بر اثر این ازدواج ویلیام خود را با کنت فلاندر متفق ساخت؛ در ۱۰۴۸ پیمان مودت و اتحادی با پادشاه فرانسه امضا کرده بود. به این ترتیب، در حالی که وی دو جناح خود را محفوظ و مصون کرده بود، به سن سی و نه عزم فتح انگلستان کرد.

نوشته و پژوهش شده توسط دکتر شاهین صیامی