دولتمردی آوگوستوس ۳۰ ق.م – ۱۴ میلادی

روایت جامع صعود اوکتاویانوس به قدرت، تأسیس امپراطوری روم، اصلاحات سیاسی، اقتصادی و اخلاقی او، تجدید حیات مذهبی و فرهنگی، چالش‌های خانوادگی، و مرگ او به عنوان پایه‌گذار «صلح رومی» که طولانی‌ترین دوران سعادت در تاریخ باستان را پدید آورد.

آوگوستوس، امپراطوری رومصلح رومی، اصلاحات آوگوستوساوکتاویانوس

~51 دقیقه مطالعه • بروزرسانی ۵ فروردین ۱۴۰۵

در راه حکومت سلطنتی

اوکتاویانوس از اسکندریه تا آسیا رفت و همچنان به کار تجدید تخصیص کشورها و ایالات ادامه داد. تا تابستان سال ۲۹ ق.م به ایتالیا نرسید. به هنگام ورود به ایتالیا، تقریباً تمامی طبقات روم از او به عنوان نجات‌دهنده استقبال کردند و برایش جشن گرفتند و سه شبانه‌روز به شادی پیروزی برخاستند. پرستشگاه یانوس را، به نشانۀ آنکه مارس (خدای جنگ) لحظه‌ای از جنگ و کشتار سیراب شده است، بستند. شبه‌جزیرۀ نیرومند و توانای ایتالیا از بیست سال جنگ داخلی فرسوده شده بود. مردم از پرداختن به مزارع غافل مانده بودند، شهرها غارت یا محاصره شده بود، و بسیاری از ثروت شبه‌جزیره به یغما رفته یا نابود گشته بود. ادارۀ امور دچار وقفه شده بود و حمایت از مردم از هم گسسته بود؛ دزدان شب‌هنگام هیچ کوچه‌ای را در امان نمی‌گذاشتند؛ راهزنان جاده‌ها را گرفته بودند، مسافران را می‌ربودند و به بردگی می‌فروختند. بازرگانی راه نقصان می‌پیمود، سرمایه‌ها به کار نمی‌رفت، نرخ بهره رو به افزایش بود، قیمت املاک رو به کاهش می‌رفت. اصول اخلاقی، که به واسطۀ تجمل و افزایش ثروت سستی گرفته بود، از درهم‌ریختگی اوضاع و تنگدستی مردم البته بهبود نیافته بود، زیرا کمتر چیزی است که همچون فقر بعد از توانگری بنیاد اخلاقی آدمی را به تباهی کشد. رم آکنده بود از مردمی که پایگاه اقتصادی و از پی آن ثبات اخلاقی را از کف داده بودند، سربازانی که طعم ماجراجویی چشیده و درس کشتار آموخته بودند، شهرنشینانی که از راه مالیات و بر اثر تورم پول در دوران جنگ از دست رفتن اندوخته‌های خود را به چشم دیده و حیران و بیکار در انتظار بودند تا مگر دوران باز گردد و ایشان دوباره به سازمان برسند، و زنانی که از فرط آزادی سخت سرگرم طلاق و سقط جنین و زنا بودند. از آنجا که شور حیات رو به زوال می‌رفت، مردم روز به روز به آرمان بچه نیاوردن بیشتر دل می‌نهادند و فضل‌فروشان کم‌مایه از بدبینی و افکار کلبی به خود می‌بالیدند.

این وضع نمودار کامل روم نبود، بلکه حکایت از بیماری خطرناکی می‌کرد که در عروق آن ریشه دوانیده بود. دریازنان از نو دست به کار شده بودند و برخودکشی ایالات شادمانی می‌کردند. مردم شهرها و شهرستان‌ها پس از باج‌ستانی‌های پیاپی سولا، لوکولوس، پومپیوس، گابینیوس، قیصر، بروتوس، کاسیوس، آنتونیوس، و اوکتاویانوس به التیام جراحات خود می‌کوشیدند. یونان که صحنۀ کارزار بود ویران شده بود، مصر به غارت رفته بود، و خاور نزدیک سوروسات خود را به خورد صدها لشکر داده و به هزاران سردار رشوه داده بود؛ مردمان این سرزمین‌ها از روم متنفر بودند و آن را همچون اربابی می‌دانستند که آزادی آنان را پایمال کرده بود، بی‌آنکه آرامش و امنیتی بدان‌ها بخشیده باشد. چه می‌شد اگر رهبری از میان‌شان برمی‌خاست، از فرسودگی ایتالیا باخبر می‌شد، آنان را متحد می‌کرد، و به جنگ آزادی‌بخش دیگری بر ضد روم می‌برد؟

وقتی بود که سنای روم مردانه با این مخاطرات درمی‌افتاد، لشکرهای قوی‌پنجه فراهم می‌آورد، سرکردگان توانا برای‌شان می‌گماشت، و با کشورداری مدبرانه ایشان را هدایت می‌کرد. اما در این هنگام از سنا فقط نامی باقی مانده بود. خاندان‌های بزرگ، که نیروی سنا را تشکیل می‌دادند، بر اثر جنگ و ستیز یا عقیم بودن زوال یافته بودند و سنن کشورداری به کسبه و سربازان و مردم شهرستان‌ها، که جانشین ایشان شده بودند، انتقال نیافته بود. سنای جدید با سپاس اختیارات عمدۀ خود را به کسی واگذار کرد که آمادهٔ طرح نقشه، قبول مسئولیت، و رهبری بود.

اوکتاویانوس پیش از آنکه سازمان قدیم را لغو کند، مدتی در تردید بود، و دیون کاسیوس چنان گفته است که اوکتاویانوس راجع به این موضوع با مایکناس و آگریپا بحث مفصلی کرد. از آنجا که در نظر ایشان تمامی حکومت‌ها همان حکومت اولیگارشی بود، مسئله برای ایشان آن نبود که میان حکومت سلطنتی و آریستوکراسی و دموکراسی یا حکومت عامه یکی را برگزینند؛ بلکه مسئله آن بود که از میان سه صورت حکومت اولیگارشی، یعنی صورت حکومت سلطنتی متکی بر ارتش، یا صورت آریستوکراسی موروثی، و یا صورت دموکراسی بر اساس ثروت طبقۀ سوداگران، کدام یک را با توجه به اوضاع و احوال روز اتخاذ کنند. اوکتاویانوس این هر سه را در امپراطوری خود توأم ساخت؛ چنان‌که در آن فرضیات سیسرون و سابقۀ پومپیوس و سیاست قیصر را با یکدیگر درآمیخت.

مردم راه حل اوکتاویانوس را فیلسوف‌مآبانه پذیرفتند. دیگر دلباختۀ آزادی نبودند، بلکه، خسته و فرسوده، امنیت و نظم آرزو می‌کردند و هر که ورزش و تفریح و نان ایشان را تضمین می‌کرد می‌توانست برای‌شان حکومت کند. به نحو مبهمی درمی‌یافتند که کمیتیای ناهنجار ایشان، که آلودهٔ فساد شده و حرمت خود را از دست داده بود، از عهدۀ حکومت بر امپراطوری و اعادۀ سلامت به ایتالیا برنمی‌آید، حتی ادارۀ روم نیز از آن ساخته نیست. هر چه حیطۀ آزادی وسیع‌تر باشد، دشواری‌های آن فراوان‌تر است. آنگاه که روم صورت کشور-شهر خود را از دست داد، امپراطوری آن را خواه ناخواه به تقلید از مصر و ایران و مقدونیه کشاند. از میانۀ هرج و مرجی که بر اثر سقوط آزادی در ورطۀ فردگرایی و آشفتگی پدید آمده بود حکومت جدیدی بایست ایجاد می‌شد تا نظم جدیدی برای آن قلمرو وسیع پدید آورد. تمامی دنیای مدیترانه، آشفته‌حال و نابسامان، زیر پای اوکتاویانوس افتاده و در انتظار کشورداری روزگار به سر می‌برد.

آنجا که قیصر با شکست مواجه شد، اوکتاویانوس پیروز از میدان به در آمد، زیرا اوکتاویانوس از قیصر شکیباتر و مکارتر بود و فن به کار بردن کلام و صور آن را درک می‌کرد. در مواردی، عموی بزرگش بر اثر کوتاهی وقت مجبور شده بود سنن جاری را در هم بشکند و تغییرات یک نسل را در نیمۀ یک سال از عمر مردمان بگنجاند. اوکتاویانوس مایل بود که در چنین مواردی با احتیاط و آهسته قدم بردارد. از این گذشته، اوکتاویانوس دارای مکنت سرشار بود. سوئتونیوس می‌گوید: هنگامی که اوکتاویانوس خزاین مصر را به روم آورد «پول چنان فراوان شد که نرخ بهره تنزل کرد.» و از دوازده درصد به چهار درصد رسید و «قیمت املاک سخت بالا رفت.» همین‌که اوکتاویانوس بر همه آشکار ساخت که حقوق مالکیت باز هم مقدس است و او دیگر با خدمت اجباری و مصادرۀ اموال موافق نیست، پول از نهانگاه‌ها بیرون آمد، سرمایه‌ها به کار افتاد، تجارت توسعه پذیرفت، ثروت باز انباشته شد، و اندکی از آن نیز به نزد کارگران و بردگان راه یافت. تمامی طبقات ایتالیا از شنیدن اینکه منافع امپراطوری نصیب ایتالیا می‌شود و رم همچنان پایتخت باقی می‌ماند خشنود بودند؛ از اینکه تهدید قیام شرق تا مدتی فرو می‌نشست، و از اینکه رؤیای قیصر برای تشکیل کشور مشترک‌المنافع که حقوق مردم در آن برابر باشد جای خود را به بازگشت بی‌سر و صدای امتیازات نژاد برتر داده بود، آسوده خاطر شدند.

اوکتاویانوس، از محل این یغمای پربرکت، نخست دین خود را به سربازان پرداخت. ۲۰۰٬۰۰۰ نفر را در ارتش نگاه داشت که یکایک ایشان به موجب سوگند وفاداری شخصی اجیر او بودند. ۳۰۰٬۰۰۰ نفر بقیه را با اعطای اراضی کشاورزی مرخص کرد و در ضمن به هر سرباز هدیۀ نقدی قابل توجهی بخشید. به سران لشکر، پشتیبانان، و دوستاران خود نعمت و مال بسیار داد. در چند مورد، کسری خزانۀ کل را از وجوه شخصی خود جبران کرد. به شهرستان‌هایی که از تاراج‌های سیاسی یا بلاهای آسمانی در عذاب بودند یک سال خراج را بازپس فرستاد و مبلغ هنگفتی جهت التیام وضع ارسال داشت. همۀ مالیات‌های عقب‌مانده را به مالکان بخشید و اسناد دیون ایشان را به دولت در ملاء عام سوزاند. بهای غلات را که بابت خیریه داده می‌شد پرداخت. برای تهیۀ نمایش‌های مجلل و وسایل تفریح، مبالغ هنگفتی به مصرف رساند و به تمامی اتباع کشور نقدینه‌ای بخشید. کارهای عمومی بزرگ را تعهد کرد تا بیکاری را براندازد و روم را زیبا سازد، و مخارج این‌همه را از کیسۀ خود پرداخت. دیگر چه جای عجب بود اگر ملت‌ها او را خدایی می‌شمردند؟

در ضمن که آن همه پول از کف او سرازیر می‌شد، خود امپراطور بورژوای ساده می‌زیست، از تجملات نجبا و امتیازات مقام پرهیز می‌کرد، لباس‌هایی را که زنان در خانۀ او می‌بافتند می‌پوشید، و همیشه در اطاق کوچکی از کاخ قدیم هورتنسیوس می‌خوابید. هنگامی که آن کاخ پس از بیست و هشت سال اقامت او در آن به آتش سوخت، اوکتاویانوس قصر جدید خود را بر اساس نقشۀ همان قصر ساخت، و مانند سابق در همان چهار دیواری کوچک می‌خفت. حتی در مواقعی که از چشم شهریان دور بود، بیشتر مانند یک تن فیلسوف زندگی می‌کرد تا یک تن شهریار. تنها تفریحی که بدان دلخوش بود این بود که از کارهای دولت بگریزد و با فراغ بال در آب‌های ساحل کامپانیا قایقرانی کند.

اوکتاویانوس گام به گام سنا و مجالس را راضی کرد، یا با لطف و عنایت به آنان اجازه داد تا اختیاراتی به شخص او اعطا کنند، و این امر مجموعاً او را از همه حیث، جز نام، شاه می‌ساخت. وی همواره عنوان امپراطور را به عنوان فرمانده کل نیروهای مسلح دولت برای خود حفظ می‌کرد. ارتش، غالب اوقات، در خارج پایتخت و معمولا بیرون از خاک ایتالیا می‌ماند؛ لذا مردم، در عین حال که به همهٔ مراسم جمهوری در گذشته می‌پرداختند، می‌توانستند فراموش کنند که تحت سلطنتی نظامی زندگی می‌کنند، و در این دستگاه، مادام که حکومت الفاظ میسر بود، زور و قدرت پنهان بود. اوکتاویانوس، در سال‌های ۴۳، ۳۳، و از ۳۱ تا ۲۳ هر سال به کنسولی انتخاب شد و به موجب اختیارات تریبونی، که در سال‌های ۳۶ و ۳۰ و ۲۳ به او اعطا گردیده بود، مادام‌العمر از مصونیت تریبون و حق گذراندن قانون در سنا یا مجلس و حق وتو کردن در مورد اقدامات هر یک از مأموران رسمی دولت برخوردار بود. هیچ کس نسبت به این دیکتاتوری دوستانه اعتراضی نداشت. بازرگانانی که در تنور گرم صلح نان می‌پختند، سناتورهایی که غارت‌های اوکتاویانوس را در مصر نمی‌پسندیدند، سربازانی که زمین یا مقام خود را از برکت وجود او داشتند، کسانی که از قوانین و انتصابات و وصیت‌نامۀ قیصر بهره می‌بردند، تمامی این افراد اکنون با هومر هم‌آواز بودند که حکومت یک‌نفره بهترین حکومتهاست، یا دست کم در صورتی بهترین حکومتهاست که آن یک نفر مانند اوکتاویانوس دستش با کیسه آشنا و به قدر او کاری و لایق باشد، و تا آن حد در راه خیر و صلاح کشور آشکارا فداکاری کند.

در سال ۲۸، که برای سرشماری و نظارت در رفتار و اخلاق عمومی با آگریپا همکاری می‌کرد، جمعیت ایتالیا را سرشماری کرد، در شرایط عضویت سنا تجدیدنظر نمود و تعداد اعضای آن را به ۶۰۰ نفر تقلیل داد، و خود مادام‌العمر پرینکپس سناتوس نامیده شد. معنی این عنوان در ابتدا «نخستین مرد سنا» و «ارشد سنا» بود، اما چیزی نگذشت که این لفظ معنی شاهزاده‌ای را پیدا کرد که مفهوم فرمانروا نیز در آن باشد؛ همچنان که کلمۀ امپراطور، که به معنی فرمانده کل ارتش بود، به واسطۀ تصدی اوکتاویانوس در تمام مدت عمر، به معنی فعلی امپراطور درآمد. تاریخ بحق حکومت اوکتاویانوس و جانشینان او را تا مدت دو قرن، به جای آنکه سلطنتی بخواند، امپراطوری خوانده است. چون تا هنگام مرگ کومودوس تمامی امپراطوران لااقل به صرف کلام قبول داشتند که فقط «رهبران» سنا هستند. اوکتاویانوس، به این منظور که ظاهر اختیارات خود را دلپذیرتر سازد، در سال ۲۷ تمامی مقامات خود را واگذار کرد، اعادۀ جمهوری را اعلام داشت، و (در سی و پنج‌سالگی) اظهار علاقه کرد که از کارهای دولتی بازنشسته شود و زندگی خصوصی خود را دنبال کند. شاید ترتیب نمایش قبلاً داده شده بود. اوکتاویانوس یکی از آن مردان محتاط بود که معتقدند راستی بهترین سیاست‌هاست، منتها آن را باید با معرفت به کار برد. سنا در مقابل استعفای اوکتاویانوس از کار استعفا کرد، تقریباً تمامی اختیارات را به وی بازگرداند، از او خواست باز هم رهبری کشور را بر عهده بگیرد، و لقب آوگوستوس (محزم؛ محتشم) را به وی اعطا کرد. تاریخ این لقب را بخطا نام او پنداشته است. تا آن هنگام این لقب را فقط در مورد اشیا و اماکن مقدس و همچنین نسبت به برخی خدایان آفریننده یا افزاینده به کار می‌بردند؛ همین‌که اوکتاویانوس این لقب را یافت، هالۀ قدس و حمایت مذهب و خدایان او را در بر گرفت.

نظم جدید

اکنون به مطالعۀ بالنسبه مفصل این حکومت امپراطوری می‌پردازیم، زیرا از چند لحاظ یکی از ظریفترین و دقیق‌ترین کارهای سیاسی در طول تاریخ همین حکومت امپراطوری بوده است.

امپراطور در آن واحد اختیارات مقننه و مجریه و قضاییه را در دست داشت: می‌توانست قانون یا فرمان به مجالس یا سنا پیشنهاد کند، می‌توانست آن قوانین یا فرمان‌ها را به مورد اجرا گذارد، می‌توانست آنها را تفسیر و، در موارد نقض، مرتکبین را مجازات کند. سوئتونیوس می‌گوید: آوگوستوس مرتباً بر مسند قضا می‌نشست و گاه تا شامگاهان به کار مشغول بود. «و اگر حال خوشی نداشت، بر تشک کاه می‌نشست. … بسیار خبیر و سخت خلیق بود.» آوگوستوس، از آنجا که وظایف چندین سمت را بر عهده داشت، کابینه‌ای غیررسمی تشکیل داد که در آن مشاورانی نظیر مایکناس، مدیرانی نظیر آگریپا، و سرکردگانی نظیر تیبریوس شرکت داشتند؛ و همچنین اداراتی تازه‌کار جهت امور دفتری و اداری به وجود آورد که کارمندان آن را بیشتر آزادشدگان و بردگان او تشکیل می‌دادند.

کاسیوس مایکناس بازرگان و دولتمندی بود که نیمی از زندگی خود را به کمک آوگوستوس در جنگ و صلح، در سیاست و جهانداری، و بالاخره با بی‌میلی در امر عشق وقف کرده است. کاخ او بر اسکویلینوس به واسطۀ باغ‌ها و استخر شنایی آکنده از آب گرم شهره بود. دشمنانش او را مردی اپیکوری و زن‌خور توصیف می‌کردند، زیرا همواره در میان البسۀ ابریشمین و زیورهای مختلف می‌خرامید و از تمامی فنون شکم‌پروری رومیان خبردار بود. از ادبیات لذت می‌برد و با گشاده‌دستی ادیبان و هنرمندان را می‌پرورد. مزرعۀ ویرژیل را به او بازگرداند. و مزرعۀ دیگری به هوراس بخشید، و منبع الهام منظومۀ گئورگیک ویرژیل و قصاید هوراس شد. از قبول مقام رسمی ابا داشت، هر چند تقریباً هر مقامی را که می‌خواست می‌توانست به دست آورد؛ چندین سال بر سر اصول و جزئیات ادارۀ امور و سیاست خارجی زحمت کشید. آن قدر دلدار بود که چون آوگوستوس را سخت بر خطا می‌دید او را شماتت می‌کرد؛ و چون درگذشت (۸ ق.م)، امپراطور فقدان او را همچون دردی درمان‌ناپذیر ماتم گرفت.

شاید بنا به توصیهٔ مایکناس بود که آوگوستوس — که خود از خانواده‌های طبقۀ متوسط بود و از احساس تحقیری که اشراف نسبت به بازرگانی داشتند بری بود — آن همه بازرگان را به مقامات اداری و حتی به فرمانداری ولایات گماشت. با خضوع و خشوع مکرر و اعطای اختیارات استثنایی به کمیسیون‌های سنا و تشکیل یک «شورای رهبران»، که در حدود بیست تن در آن عضویت داشتند و اکثرشان سناتور بودند، سنا را که از این بدعت رنجیده بود بر سر لطف آورد. همراه گذشت زمان، تصمیمات این شورا در حکم «نظر مشورتی سنا» درآمد، و همچنان‌که اختیارات و وظایف سنا رو به زوال می‌رفت، اختیارات و وظایف این شورا رو به ازدیاد بود. هر قدر هم که آوگوستوس نسبت به سنا کرنش و احترام می‌کرد، باز هم سنا صرفاً مهم‌ترین آلت دست او بود. به عنوان سنسور، چهار بار شرایط عضویت آن را مورد تجدیدنظر قرار داد؛ این اختیار را داشت که سناتورها را، به علت عدم صلاحیت اداری یا فسق و فجور شخصی، از سنا بیرون راند، و این کار را هم کرد؛ غالب اعضای جدید سنا را او نامزد می‌کرد؛ کوایستورها و پرایتورها و کنسول‌هایی که پس از انقضای دورۀ خدمت خود به سنا می‌آمدند یا توسط خود او انتخاب شده بودند یا با رضایت او. دولتمندترین بازرگانان ایتالیا در سنا جمع بودند، و این دو گروه تا حدی به وسیلۀ آن موافقتنامۀ سلطۀ متحد، که سیسرون پیشنهاد کرده بود، با یکدیگر همکار شده بودند. نیروی ثروت بر غرور و مزیت ناشی از تبار لگام می‌زد، اشرافیت موروثی سوءاستفاده و لجام‌گسیختگی اهل ثروت را مانع می‌شد.

به پیشنهاد آوگوستوس، جلسات سنا محدود به اول و پانزدهم هر ماه شد و معمولا فقط یک روز به طول می‌انجامید. چون آوگوستوس به عنوان «ارشد سنا» بر جلسه ریاست داشت، هیچ قانونی بدون رضایت او مطرح نمی‌توانست شد؛ و در حقیقت هر قانون یا لایحه‌ای که پیشنهاد می‌شد توسط او یا دستیارانش تهیه شده بود. در این هنگام، وظایف قضاییه و مجریه، سنا به کار قانون‌گذاری آن می‌چربید. سنا عمل دیوان عالی را انجام می‌داد، به وسیلۀ کمیسیون‌ها بر ایتالیا حکومت داشت، و اجرای امور دولتی مختلف را رهبری می‌کرد. سنا آن شهرستان‌هایی را که محتاج سرپرستی نظامی زیاد نبودند تحت حکومت خود داشت، اما روابط خارجی در اختیار امپراطور بود. سنا، که بدین نحو اختیارات قدیم خود را از دست داده بود، حتی از وظایف محدود خود نیز غافل ماند و بیش از پیش مسئولیت امور را به امپراطور و ارکان او واگذار کرد.

مجالس هنوز هم تشکیل جلسه می‌دادند، هر چند فاصلۀ جلسات زیادتر می‌شد؛ هنوز هم رأی می‌دادند، اما رأی ایشان فقط دربارۀ قوانین یا پیشنهاد نامزدی افرادی بود که امپراطور تصویب کرده بود. حق پلب‌ها نسبت به اشغال مقامات دولتی عملاً در سال ۱۸ ق.م به موجب قانونی خاتمه یافت که حصول مقام دولتی را محدود به اشخاصی می‌کرد که لااقل ۴۰۰٬۰۰۰ سسترس (۶۰۰٬۰۰۰ دلار) یا بیشتر از آن ثروت داشته باشند. آوگوستوس سیزده بار داوطلب کنسولی شد و مانند سایر داوطلبان از مردم التماس رأی داشت، این عمل سر نهادن آمیخته به لطفی بود به فن نمایش. از فساد بدین نحو جلوگیری شده بود که هر داوطلب موظف بود قبل از انتخابات تضمین مالی بسپارد که از رشوه دادن خودداری کند. مع‌الوصف، خود آوگوستوس یک بار هزار سسترس به هر یک از رأی‌دهندگان قبیلۀ خود داد تا مطمئن شود رأی صحیح است. تریبون‌ها و کنسول‌ها تا قرن پنجم میلادی همچنان انتخاب می‌شدند، اما از آنجا که اختیارات عمده به دست امپراطور افتاده بود، این مقامات بیش از آنکه جنبۀ مجریه داشته باشد جنبۀ اداری داشت و بالاخره صرفاً عنوانی شد. حکومت واقعی مردم را آوگوستوس در دست مأموران حقوق‌بگیر محلی نهاده بود، که به نیرویی مرکب از ۳۰۰۰ پلیس، تحت ریاست «رئیس پلیس شهری» مجهز بودند. آوگوستوس، به منظور اینکه نظم دلخواه خود را بیشتر تضمین و قدرت خود را تحکیم کند، با نقض شدید سوابق، شش لشکر هزار نفری در نزدیکی و سه لشکر در داخل روم نگاه داشت. این نه لشکر، «پاسداران امپراطور» یا ستاد فرمانده کل شدند. همین ستاد بود که در سال ۴۱ میلادی کلاودیوس را امپراطور کرد و دست به کاری زد که مقدمۀ انقیاد حکومت به دست ارتش بود.

آوگوستوس از لحاظ ادارۀ امور پس از رم به ایتالیا و شهرستان‌ها توجه کرد. به تمامی جوامع ایتالیایی، که سهم خود را در جنگ با مصر ادا کرده بودند، حق شارمندی روم یا امتیاز محدودی در استفاده از «حقوق لاتینی» اعطا کرد. به شهرهای ایتالیا با ارسال هدایا کمک کرد، با ساختمان‌های جدید آنها را زینت داد، و طرحی ریخت که به موجب آن اعضای مجلس محلی می‌توانستند به وسیلۀ پست در انتخابات مجلس روم شرکت کنند. شهرستان‌ها را به دو گروه تقسیم کرد: آن گروه که محتاج دفاع فعال بودند، و آن گروه که محتاج چنین دفاعی نبودند. حکومت دستۀ اخیر را (که عبارت بودند از سیسیل، بایتیکا، بخش‌های ناربون در گل، مقدونیه، آخایا، آسیای صغیر، و بیتینیا، پونتوس، قبرس، کرت، کورنه، و افریقای شمالی) به سنا واگذاشت؛ و شهرستان‌های دیگر یا «شهرستان‌های امپراطوری» توسط نمایندگان، فرستادگان، و نظارت خود او اداره می‌شدند. این ترتیب دل‌پسند فرصتی به آوگوستوس می‌داد که بر ارتش، که بیشتر در شهرستان‌های «مورد خطر» مستقر بود، نظارت داشته باشد؛ و این ترتیب درآمد سرشاری را که از مصر حاصل می‌شد در اختیار او قرار می‌داد و دست او را باز می‌گذاشت تا از طریق ناظران امور، که جهت تحصیل خراج در تمامی شهرستان‌ها می‌گماشت، کارهای فرمانداران مأمور سنا را زیر نظر بگیرد. در این هنگام، هر یک از فرمانداران حقوق معینی دریافت می‌داشتند، و از این جهت وسوسۀ فرمانداران به اینکه از رعایای خود تاوان بگیرند تا حدی فرو نشسته بود. از این گذشته، وجود دستۀ کارمندان کشوری موجب بقای ادارۀ امور می‌شد و از بدکاری مقامات مافوقی که شغل موقت داشتند جلوگیری می‌کرد. نسبت به پادشاهان کشوری دست‌نشانده با نزاکت خردمندانه رفتار می‌شد، و ایشان نیز کاملا از آوگوستوس فرمان‌برداری می‌کردند. آوگوستوس غالب ایشان را راضی کرده بود که پسران خود را به کاخ او بفرستند تا به طرز رومی تربیت شوند با این ترتیب سخاوتمندانه، آن جوانان، تا زمان جلوس خود بر تخت، حکم گروگان را داشتند و پس از آن بی‌اراده وسیلۀ رومی‌کردن سرزمین خود می‌شدند.

حکومت ساتورنوس

نمی‌شود گفت که آوگوستوس بیابانی ساخته و نام آن را سرزمین صلح و آرامش نهاده است. ظرف ده سال پس از شکست آنتونیوس در آکتیون، اقتصاد دنیای مدیترانه چنان بسرعت ترقی کرد که سابقه نداشت. اعادۀ نظم و ترتیب به خودی خود محرک بهبود وضع بود. امن و امان مجدد دریاها، ثبات حکومت، محافظه‌کاری آوگوستوس، صرف خزاین انباشتۀ مصر، گشایش معادن و ضرابخانه‌های جدید، استحکام و سرعت جریان پول رایج، و تخفیف تراکم جمعیت از طریق واگذاری زمین‌های کشاورزی و مهاجرنشین متصرفات — آری، همۀ اسباب رفاه فراهم بود؛ پس چگونه ممکن بود سعادت این دعوت همگانی را اجابت نکند؟ هنگامی که آوگوستوس در پوتئولی بود، گروهی از ملوانان اسکندریه که در آن حوالی پیاده می‌شدند در لباس جشن نزد وی رفتند و، چنان‌که گویی با خدایی مواجهند، مواد معطر تقدیم او کردند و گفتند به واسطۀ وجود اوست که می‌توانند آسوده سفر کنند، با اطمینان به تجارت پردازند، و در آرامش زندگی کنند.

آوگوستوس، همچنان‌که در خور نوادۀ یک تن بانکدار بود، یقین داشت که بهترین اقتصاد آن است که آزادی را با امنیت توأم سازد. تمامی طبقات را با قوانینی که بخوبی اجرا می‌شد حمایت می‌کرد، شاه‌راه‌های بازرگانی را محافظت می‌نمود، به زمیندارانی که واجد مسئولیت بودند بدون گرفتن سود وام می‌داد، و فقیران را با غلات دولتی و لاتار و گاه گاه با هدایا می‌نواخت؛ برای بقیۀ مردم، تجارت آزاد و تولید و مبادله را بیش از پیش آزاد ساخت. با وجود این، اموری که به هدایت دولت انجام می‌شد در این هنگام به حجم بی‌سابقه‌ای رسیده بود و در اعادۀ حیات اقتصادی سهمی بسزا داشت. هشتاد و دو معبد ساخته شد؛ یک فوروم و باسیلیکای جدید جهت تسهیل عملیات پولی و دیوان‌های داد افزوده شد؛ مجلس سنای جدید جای آن مجلس را که کلودیوس را به خاکستر مبدل کرده بود گرفت؛ شبستان‌هایی ساخته می‌شد تا از حرارت آفتاب بکاهد؛ تماشاخانه‌ای که قیصر آغاز کرده بود تکمیل گشت و به نام داماد آوگوستوس، مارکلوس، خوانده شد؛ و امپراطور توانگران را برمی‌انگیخت تا، با صرف قسمتی از ثروت خود، در ساختن تالارهای باسیلیکاها، معابد، کتابخانه‌ها، تئاترها، و جاده‌ها ایتالیا را زینت کنند. دیون کاسیوس می‌گوید: «به فرمان آوگوستوس، آنان که به پیروزی می‌رسیدند از محل غنایم خود ساختمانی عمومی برپا می‌کردند تا یادبود فتح ایشان باشد.» آوگوستوس امیدوار بود که جلال روم قدرت کشور و نیز قدرت خود او را اعتلا بخشد و مظهری از آن دو باشد. در اواخر عمر، روزی گفت که رم را شهری از آجر یافته است و به صورت شهری از مرمر به جای می‌گذارد. غلوی قابل عفو بود: پیش از آمدن آوگوستوس، در رم ساختمان‌های مرمری کم نبود و پس از رفتن آوگوستوس، هنوز ساختمان‌های آجری بسیاری به جا بود. اما کمتر مردی برای شهری آن‌همه زحمت کشیده بود.

یار و یاور جدایی‌ناپذیر او در تجدید بنای رم مارکوس ویپسانیوس آگریپا بود. این دوست کامل، به همراهی مایکناس، رهبری سیاست آوگوستوس را به عهده داشت. آگریپا در آن سال که شهربان بود (۳۳ ق.م) با افتتاح ۱۷۰ حمام عمومی و توزیع روغن و نمک رایگان، عرضه کردن ورزش تفریحی در مدت پنجاه و پنج روز متوالی، واگذاردن سلمانی رایگان به مدت یک سال در اختیار شهرنشینان — ظاهراً تمام از جیب خود — مردم را به سوی اوکتاویانوس جلب کرده بود. با آن قدرت و توانایی ممکن بود خود قیصر دیگری بشود، ولی وی ترجیح داد که یک عمر به آوگوستوس خدمت کند. تا آنجا که خبر داریم، زندگی او بر اثر جنجال خصوصی یا عمومی لکه‌دار نشد. بدگویی رومیان که دیر یا زود هر کس دیگر را لکه‌دار می‌کرد او را منزه بر جا گذاشت. وی نخستین رومی بود که اهمیت نیروی دریایی را درک کرد. طرح بحریه را ریخت، آن را ساخت، و خود فرماندهی آن را به دست گرفت. سکستوس پومپیوس را شکست داد، دریازنی را فرو نشاند، و در آکتیون دنیایی را به کام آوگوستوس گردانید. پس از این پیروزی‌ها و تأمین صلح در اسپانیا و گل، سه بار خواستند مراسم خاص پیروزی برایش برپا دارند، ولی هر سه بار ابا کرد. با ثروتی که امپراطور قدرشناس در اختیار او نهاده بود، همچنان عاری از تجمل می‌زیست و، همچنان‌که قبلاً با حدت و حرارت هم خود را وقف حفظ کشور کرده بود، در این هنگام مشغول امور عامه بود. از کیسۀ خود صدها کارگر را اجیر کرده بود تا جاده‌ها و عمارات و فاضلاب‌ها را تعمیر کنند و آبراهۀ مارکیانوسی را از نو بگشایند. آبراهۀ جدیدی به نام آبراهۀ یولیانوسی ساخت و ذخیرۀ آب رم را با ۷۰۰ چاه، ۵۰۰ چشمه، و ۱۳۰ آب انبار بهتر از پیش کرد. وقتی مردم از گرانی شراب شکایت داشتند، آوگوستوس زیرکانه گفت: «دامادم، آگریپا، ترتیبی داده است که روم تشنه نماند.» این بزرگ‌ترین مهندس رومی، با مرتبط ساختن دریاچه‌های لوکرینوس و آورنوس با دریا، بندری بزرگ و مرکز کشتی‌سازی وسیعی ساخت. نخستین حمام عمومی با شکوه را هم او ساخت، که باعث امتیاز رم بر سایر شهرها بود. باز هم از کیسۀ خود معبدی برای ونوس و مارس ساخت که بعداً توسط امپراطور هادریانوس تجدید بنا شد، و اکنون ما آن را به نام پانتئون می‌شناسیم و هنوز هم بر سر در آن کلمات «عمل … م. آگریپا» به چشم می‌خورد. برنامۀ سی‌ساله‌ای برای نقشه‌برداری امپراطوری تنظیم کرد، رساله‌ای در جغرافی نوشت، و روی مرمر رنگ‌شده نقشۀ جهان را نقر کرد. مانند لئوناردو داوینچی، هم عالم بود، هم مهندس، هم مخترع فلاخن‌های نظامی، و هم هنرمند. مرگ پیش از وقت او در سن پنجاه‌سالگی (۱۲ ق.م) یکی از غم‌های فراوانی بود که آسمان سال‌های آخر عمر آوگوستوس را تیره ساخت. زیرا دختر خود یولیا را به زنی به وی داده بود و امید می‌برد امپراطوری را به او به مرده‌ریگ بسپارد، زیرا از همه کس برای این کار لایق‌تر بود و با درستی و به خوبی بر آن حکومت می‌کرد.

اصلاحات آوگوستوس

آوگوستوس با سعی در نیکو و خوشحال ساختن مردم خوشبختی خود را نابود کرد، و این تحمیلی بود که روم هرگز بر او نبخشید. اصلاحات اخلاقی دشوارترین و ظریفترین شاخۀ دولتمردی است؛ جز چند تن فرمانروا، کسی جرئت اقدام بدان را نداشته است، غالب فرمانروایان این کار را به دورویان و قدیسان واگذاشته‌اند.

آوگوستوس با فروتنی تمام این کار را با سعی در جلوگیری از تحول نژاد روم آغاز کرد. جمعیت روم رو به کاهش نمی‌رفت، بلکه بالعکس بر اثر اطعام و افزایش ثروت بردگان رو به افزایش بود. از آنجا که آزادشدگان مشمول خیریه بودند، بسیاری از شهرنشینان بردگان پیر یا بیمار را آزاد می‌کردند تا به وسیلۀ دولت اطعام شوند. برخی از شهرنشینان نیز به واسطۀ عواطف بشری بردگان خود را آزاد می‌ساختند، و بسیاری از بردگان آن قدر پس‌انداز می‌کردند که خود از عهدۀ پرداخت بهای خویش برمی‌آمدند و آزاد می‌شدند. از آنجا که پسران آزادشدگان به خودی خود شارمند به حساب می‌آمدند، آزاد ساختن غلامان و پر زاد و ولد بودن اجانب با کم زاد و ولد بودن مردم بومی دست به یکی کرده بود تا خاصۀ نژادی رم را تغییر دهد. آوگوستوس حیران بود که از چنان جمعیت غیر متجانسی چه ثباتی می‌توانست به هم رسد، و از کسانی که خون اقوام منقاد در رگ‌های‌شان جریان دارد چه وفاداری توقع می‌توان داشت. به اصرار او، قانون فوفیاکانینیا (۲ ق.م) و سایر قوانین چنین مقرر داشتند: مالک دو برده یا کمتر می‌تواند بردگان خود را آزاد کند، مالک سه برده تا ده برده می‌تواند نیمی از ایشان را آزاد کند، مالک یازده تا سی برده یک ثلث ایشان را، مالک سی و یک برده تا یکصد برده یک ربع ایشان را، مالک ۱۰۱ تا ۳۰۰ برده یک خمس ایشان را — و هیچ مالکی نمی‌تواند بیش از یک صد برده را آزاد کند.

شاید کسی آرزو کند که ای کاش آوگوستوس، به جای محدود کردن آزادی بردگان، برده‌داری را محدود کرده بود. اما در آن عهد برده‌داری امری مسلم بود، و مردم آن عهد از تصور نتایج اقتصادی و اجتماعی آزادی دسته‌جمعی و یک‌جای غلامان به وحشت دچار می‌شدند. همچنان‌که کارفرمایان زمان ما از تنبلی، که ممکن است از تأمین کارگران ناشی شود، در هراسند. آوگوستوس در این مورد در اندیشۀ نژاد و طبقۀ مردم بود و نمی‌توانست فکر روم نیرومندی را بدون خصایص رومی و شجاعت و توانایی سیاسی، که نشانۀ رومیان قدیم بود، و از همه مهم‌تر بدون آریستوکراسی قدیم به خاطر راه دهد. انحطاط ایمان قدیم در میان طبقات بالاتر پشتیبانان فوق طبیعی ازدواج و وفاداری و ابوت را از میان برده بود. تغییر روش زندگی، از ده‌نشینی به شهرنشینی، باعث شده بود که کودکان را بیشتر به صورت گرفتاری و بازیچه ببینند تا به صورت دارایی. زنان می‌خواستند بیشتر از لحاظ جنسی زیبا باشند تا از حیث مادری، به طور کلی، آرزوی آزادی فردی راه خلاف حوایج نژادی را می‌پیمود. چیزی که بد را بتر می‌کرد آن بود که چشم دوختن به ماترک دیگران و میراث‌خواری پرسودترین مشاغل ایتالیا شده بود. مردان بی‌فرزند یقین داشتند که در سالیان آخر عمر خود طرف توجه شیادان پرتوقع واقع خواهند شد؛ و عدۀ زیادی از مردان رومی چنان زیاد این توجه آزمندانه را با پسند خاطر می‌پذیرفتند که خود علتی اضافی برای بی‌فرزند ماندن شده بود. اطالۀ دوران خدمت نظام تعداد کثیری از جوانان را در سال‌هایی که بیشتر استعداد ازدواج داشتند از این کار باز می‌داشت. عدۀ زیادی از بومیان روم به طور کلی از ازدواج روی برمی‌تافتند و آمیزش با زنان خودفروش یا صیغه‌ها را، حتی به گرفتن چند زن متوالی، ترجیح می‌دادند. ظاهراً، اکثریت آنان که ازدواج می‌کردند تعداد افراد خانوادۀ خود را به وسیلۀ سقط جنین، کشتن نوزاد، بیرون ریختن منی، و جلوگیری از حمل محدود می‌ساختند.

آوگوستوس از این علایم تمدن به هم برآمده بود. اندک‌اندک چنان دید که جنبش به سوی عقب — به سوی ایمان و اخلاقیات قدیم — لازم است. همچنان‌که گذشت سال‌ها بصیرت او را روشن و پیکرش را فرسوده ساخت، احترام نسبت به «شیوۀ پیشینیان» از نو در او جان گرفت. چنان دید که برای زمان حال لطفی ندارد اگر یک‌سر از گذشته بگسلد؛ همچنان‌که انسان برای عاقل بودن محتاج حافظه است، ملت نیز برای حفظ عقل خود باید سنن متداوم داشته باشد. با جدیت دوران کهولت، آثار مورخان رومی را می‌خواند و به محسناتی که آنان به رومیان باستان نسبت می‌دادند غبطه می‌خورد. از گفتار کوینتوس متلوس دربارۀ ازدواج لذت برد؛ آن را برای سنا خواند و به وسیلۀ اعلامیۀ امپراطوری به مردم توصیه کرد. قسمت اعظم نسل قدیم که با او هم‌عقیده بودند نوعی فرقۀ پیرایشگری تشکیل دادند که به اصلاح اخلاقیات از طریق قانون شایق بود، و شاید لیویا با نفوذ خود ایشان را یاری می‌کرد. آوگوستوس با اختیارات خود به عنوان سنسور یک رشته قوانینی را، که اکنون تاریخ و توالی آنها معلوم نیست، به منظور اعادۀ اخلاقیات، ازدواج، وفاداری، ابوت، و زندگی ساده‌تر اعلام کرد یا به تصویب مجلس رساند. طبق این قوانین، حضور نابالغان در مجامع تفریح عمومی جز در معیت خویشاوندان بالغ تهی شده بود، زنان اجازه نداشتند در نمایش‌های ورزشی شرکت کنند و در تماشای ورزش‌های گلادیاتورها بایست در جایگاه‌های بالاتر بنشینند. مخارج خانه، خدمتکار، میهمانی، عروسی، جواهر، و لباس تحدید شد. مهم‌ترین این قوانین یولیانوسی «قانون یولیانوسی عصمت و دفع زنا» (۱۸ ق.م) بود. در این قانون، نخستین بار در تاریخ روم، ازدواج به جای آنکه دست‌خوش نظرات پدر باشد تحت حمایت دولت درآمد. حق پدر در کشتن دختر زناکار و فاسق او به مجرد کشف محفوظ ماند. شوهر اجازه داشت فاسق زن را، اگر در منزل خود بیابد، بکشد، اما فقط در صورتی می‌توانست زن خود را بکشد که او را در حین ارتکاب گناه در خانۀ خود ببیند. شوهر ملزم بود ظرف شصت روز پس از کشف زنای زن او را به دیوان دادگستری ببرد؛ اگر شوهر چنان نمی‌کرد، پدر زن ملزم بود بر ضد دختر خود اعلام جرم کند. اگر پدر نیز از این کار باز می‌ماند، هر یک از اتباع کشور می‌توانست زن را متهم سازد. زن زناکار تمام عمر نفی بلد می‌شد، ثلث دارایی و نیمی از کابین خود را از دست می‌داد، و دیگر حق ازدواج نداشت. در مورد شوهری که به حیله زن خود را زناکار می‌خواند مجازات‌های مشابهی مقرر شده بود. مع‌الوصف، زن نمی‌توانست شوهر خود را به زنا متهم کند. شوهر می‌توانست در امان قانون با فواحش رسمی رابطه داشته باشد؛ این قانون فقط در مورد اتباع روم جاری بود.

احتمال می‌رود که در همان زمان آوگوستوس قانون دیگری، که معمولا به واسطۀ فصلی که دربارۀ ازدواج دو طبقۀ بالاتر دارد «قانون یولیانوسی ازدواج برجستگان» خوانده می‌شود، به تصویب رسانده باشد. هدف این قانون سه‌جانبه بود: تشویق و در عین حال تحدید ازدواج، جلوگیری از آلوده شدن خون رومی بر اثر آمیختن با خون اجنبی، و اعادۀ مفهوم قدیم ازدواج به صورت اتحادی به منظور تولید نسل. ازدواج برای مردانی که کمتر از شصت سال و زنانی که کمتر از پنجاه سال داشتند و می‌توانستند ازدواج کنند اجباری بود. وصایایی که در آن شرط می‌شد موصی‌له ازدواج نکند کان لم یکن تلقی می‌گردید. افراد مجرد جریمه می‌شدند: اگر ظرف صد روز پس از فوت موصی ازدواج نمی‌کردند، از بردن ارث محروم می‌شدند — مگر در مورد وراثت از اقوام — و حق شرکت در جشن‌ها و ورزش‌ها را نداشتند. بیوه زنان و زنان مطلقه فقط در صورتی ارث می‌بردند که ظرف شش ماه پس از وفات شوهر یا طلاق، از نو شوهر اختیار می‌کردند، دختران ترشیده و زنان بی‌فرزند پس از پنجاه‌سالگی ارث نمی‌بردند، و اگر مالک ۵۰٬۰۰۰ سسترس (۷۵۰۰ دلار) بودند و پنجاه سال هم نداشتند، باز از ارث محروم بودند. مردان طبقۀ سناتوری نمی‌توانستند زن آزادشده، بازیگر، یا فاحشه را به زنی بگیرند، و هیچ مرد بازیگر یا آزادشده‌ای حق نداشت با دختر سناتور ازدواج کند. زنانی که بیشتر از ۲۰٬۰۰۰ سسترس ثروت داشتند بایست، مادام که شوهر نکرده بودند، یک درصد مالیات سالانه بپردازند. پس از ازدواج، این مالیات با ولادت هر کودک تقلیل می‌یافت و با زادن فرزند سوم قطع می‌شد. از میان دو کنسول، آن که فرزندان بیشتر داشت بر دیگری مقدم بود. در انتصابات دولتی قرار بود مردی که تعداد افراد خانوادۀ او از همه بیشتر است تا حد امکان بر رقیبان خود مرجح باشد. هر زن که سه فرزند می‌آورد به «حق پوشیدن لباس خاص و رستن از اختیار شوهر می‌رسید.»

این قوانین تمامی طبقات حتی پارسایان را رنجاند. اینان شکایت داشتند که «حق سه فرزند» به نحوی خطرناک زن را از اختیار مرد آزاد می‌سازد. دیگران بهانۀ تجرد خود را به این حساب می‌آوردند که «زن متجدد» زیاد از حد مستقل و سلیطه و هوس‌باز و ولخرج است. محروم گذاردن افراد مجرد از جشن‌ها و نمایش‌های عمومی بیش از آن شدید تلقی می‌شد که قابل اجرا باشد؛ به دستور آوگوستوس، آن ماده در ۱۲ ق.م ملغا شد. در سال ۹ میلادی «قانون پاپیا پوپایا» با تسهیل شرایط وراثت افراد مجرد، و تضاعف مهلت بیوه زنان و زنان مطلقه در تجدید ازدواج برای ارث بردن، و افزایش سهم وراث بی‌فرزند قوانین یولیانوسی را بیش از پیش نرمش بخشید. زنانی که سه فرزند می‌آوردند از محدودیت‌هایی که «قانون ووکونیا» (۱۶۹ ق.م) بر زنان میراث‌بر وضع کرده بود خلاصی یافتند. سنی که در آن هر یک از اتباع کشور می‌توانست داوطلب مشاغل مختلف گردد به نسبت تعداد افراد خانوادۀ او تقلیل داده شد. پس از آن که قانون به تصویب رسید، مردم متوجه شدند که کنسول‌هایی که آن را تهیه کرده و نام خود را بر آن نهاده بودند خود افراد مجرد بی‌فرزند هستند. شایع بود که قوانین اصلاحی را مایکناس، که خود هیچ فرزند نداشت، به آوگوستوس، که یک فرزند داشت، پیشنهاد کرده است؛ و باز شایع بود که وقتی قوانین وضع می‌شد، مایکناس به لهو و لعب مشغول بود و آوگوستوس زن مایکناس را می‌فریفت.

تعیین میزان تأثیر و کاربری این قانون، که مهم‌ترین قانون اجتماعی زمان باستان به شمار می‌رود، کاری دشوار است. در تدوین قوانین دقت نشده بود و مخالفان راه‌های گریز متعدد در آن می‌یافتند. برخی از مردان برای اطاعت از قانون زن می‌گرفتند و اندکی بعد زنان خود را طلاق می‌گفتند. دیگران کودکان را به فرزندی برمی‌داشتند تا مقام یا میراثی را به چنگ آورند و سپس فرزندخواندگان را آزاد — یعنی اخراج — می‌کردند. یک قرن بعد، تاسیت آن قوانین را نفس عجز و درماندگی خواند: «جذابیت بی‌فرزندی چنان نیرومند است که نمی‌تواند ازدواج و پرورش فرزند را زیاد کند.» بزه‌کاری اخلاقی ادامه داشت، اما مؤدبانه‌تر از گذشته بود. در اشعار اووید بدکاری به صورت هنری ظریف درآمده و موضوعی است که خبرگان به نوآموزان دربارۀ آن تعلیمات دقیق می‌دهند. آوگوستوس شخصاً در برندگی قوانین خود شک داشت و با هوراس هم‌داستان بود که چنان‌چه دل‌ها دست‌خوش تغییر نشوند، قوانین بی‌ثمر خواهند بود. آوگوستوس سعی بسیار کرد تا به دل‌های مردم راه یابد: در جایگاهی که در ورزشگاه گلادیاتورها داشت، فرزندان متعدد گرمانیکوس را به عنوان سرمشق به تماشا می‌گذاشت؛ به پدر و مادرهایی که فرزندان متعدد داشتند هزار سسترس می‌بخشید؛ بنایی به یادبود کنیزکی ساخت که (بی‌شک بی‌اندیشۀ وطن‌پرستی) پنج قلو زاییده بود؛ و هنگامی که یک تن روستایی با هشت فرزند و سی و شش نوه و نوزده نتیجه به دنبال خود وارد رم شد، به شادی برخاست. دیون کاسیوس شرح می‌دهد که چگونه آوگوستوس در خطابه‌هایی که برای مردم می‌خواند «انتحار نژادی» را محکوم می‌کرد. از مقدمۀ اخلاقی تاریخ لیویوس لذت می‌برد و شاید او خود منبع الهام آن بود. تحت نفوذ آوگوستوس، ادبیات آن عصر جنبۀ آموزنده و عملی به خود گرفت. به وسیلۀ مایکناس یا خود، شخصاً ویرژیل و هوراس را راضی کرد که نبوغ شعری خود را وقف تبلیغ اصلاحات اخلاقی و مذهبی کنند. ویرژیل کوشید تا نغمات خود در منظومۀ گئورگیک رومیان را به زندگی کشاورزی بازگرداند؛ در منظومۀ حماسی انئید ایشان را به سوی خدایان قدیم می‌خواند؛ و هوراس پس از آنکه نمونه‌ای از تمامی لذات جسمانی را به شعر درآورد، عود خود را به آهنگ مفاهیم پرهیزکارانه به ناله درآورد. در سال ۱۷ ق.م، آوگوستوس «مسابقات قرن» را — که عبارت بود از سه روز مراسم، مسابقات، و نمایش به مناسبت بازگشت عصر طلایی ساتورنوس — معمول کرد؛ و هوراس مأمور شد منظومۀ کارمن سایکولاره را بسراید تا بیست و هفت پسر و بیست و هفت دختر، در دستۀ متحرک، آن را بخوانند. حتی هنر نیز به کار خاطرنشان ساختن درس اخلاقی می‌رفت. «محراب صلح» زیبا به طور برجسته زندگی و حکومت روم را می‌نمایاند، عمارات باشکوه دولتی به نشانۀ نیرو و شکوه امپراطوری ساخته شد، و ده‌ها معبد به منظور انگیختن ایمانی که تقریباً مرده بود بنا گردید.

در پایان کار، آوگوستوس که شکاک و واقع‌بین بود یقین کرد که اصلاحات اخلاقی محتاج تجدد مذهبی است. نسل لاادریۀ لوکرتیوس، کاتولوس، و قیصر دور خود را پیموده بود و کودکان آن نسل دریافته بودند که ترس از خدایان در حکم دوران جوانی خرد است. حتی اووید کلبی نیز اندکی بعد به شیوۀ ولتر نوشت: شایسته است که خدایانی باشند و شایسته است که ما چنین بیندیشیم که خدایان هستند. سنت‌پرستان علت جنگ‌های داخلی و مشقاتی را که به همراه آورده بود در غفلت از مذهب و خشم و قهر خدایان یافته بودند. در همه جای ایتالیا، مردم عذاب‌دیده آمادهٔ بازگشت به مذابح قدیم و سپاسگزاری از خدایان خود بودند، زیرا چنین می‌پنداشتند که خدایان آنان را برای چنین روزی، برای درک بازگشت دوران سعادت، نگاه داشته‌اند. هنگامی که آوگوستوس، پس از آنکه مدت‌ها از سر صبر انتظار مرگ لپیدوس سست‌کردار را کشیده بود، به جای او به مقام پونتیفکس ماکسیموس رسید (۱۲ ق.م)، برای انتخاب او، به قول خودش «چنان جماعاتی از سراسر ایتالیا گرد آمدند که پیش از آن رم مانند آن را به خود ندیده بود.» آوگوستوس احیای مذهبی را هم رهبری می‌کرد و هم پیروی، بدین امید که تجدید بنای اخلاقی و سیاسی در صورتی که با مفهوم خدایان درآمیزد سهل‌تر مورد قبول خواهد شد. چهار دارالعلم مذهبی را به مقام و ثروتی بی‌سابقه رساند، و از طریق انتخاب در رأس هر چهار قرار گرفت. انتصاب اعضای جدید را بر عهدۀ خود گرفت، مرتب در جلسات هر چهار شرکت می‌جست، و در مراسم پرشکوه آنها حضور می‌یافت. کیش‌های مصری و آسیایی را در روم مطرود ساخت، اما یهود را مستثنا داشت، و در ایالات آزادی مذهب را مجاز کرد. باران هدایا بر معبدها بارید و مراسم دسته‌ها و جشن‌های مذهبی قدیم را تجدید کرد. «مسابقات قرن» سیمای غیر روحانی نداشت، بلکه هر روز از سه روز آن را مراسم و آوازهای مذهبی آکنده بود. اهمیت عمدۀ آنها بازگشت دوستی فرخنده با خدایان بود. کیش باستانی، که از طرف چنان مقامی پشتیبانی می‌شد، حیاتی تازه یافت و باز قرایح پرشور و امیدهای فوق‌الطبیعۀ مردم را به نوازش درآورد. در میان بازار آشفتۀ ادیان مختلف و رقیب که پس از آوگوستوس در روم راه یافته بود، کیش قدیم روم تا سه قرن بعد دوام آورد و همین‌که مرد، با نام‌ها و نشانه‌های جدیدی از نو زاده شد.

آوگوستوس خود یکی از رقیبان عمدۀ خدایان خود شد. عموی بزرگ او آن بنا را نهاده بود. دو سال پس از قتل قیصر، سنا او را مقام الوهیت داد و پرستش او در سراسر امپراطوری رواج یافت. در همان سال ۳۶ ق.م، برخی از شهرهای ایتالیا در مجمع خدایان خود جایی به اوکتاویانوس داده بودند. در سال ۲۷ ق.م نام او در زمرۀ نام خدایانی که در سرودهای رسمی روم خوانده می‌شد درآمد؛ روز میلاد او روزی مقدس و تعطیل عمومی شد؛ و چون مرد، سنا چنین تصویب کرد که «روح» او را باید از آن پس همچون یکی از خدایان رسمی پرستش کرد. این‌ها همه در آن روزگار باستان طبیعی می‌نمود. مردم آن عهد هرگز تفاوت پایداری میان بشر و خدایان نیافته بودند، خدایان غالباً به قالب آدمیان درمی‌آمدند، و روح خلاق کسانی همچون هراکلس، لوکورگوس، اسکندر، قیصر، یا آوگوستوس، خصوصاً در دیدۀ مردم مذهبی مشرق زمین، اعجازآمیز و ملکوتی می‌نمود. مصریان فراعنه و بطالسه و حتی آنتونیوس را خدا دانسته بودند، و آوگوستوس دست‌کمی از ایشان نداشت. مردم زمان باستان، آن گونه که همگنان ایشان در این زمان خوش دارند بپندارند، ساده‌لوح نبودند. خوب می‌دانستند که آوگوستوس بشر است. آنگاه که به روح او یا روح دیگران مقام الوهیت می‌بخشیدند، کلمۀ «دئوس» یا «تئوس» را به کار می‌بردند که معادل قدیس در حکم پاپ در دین عیسویان بود، و در حقیقت قدیس‌سازی ارثی است که از خداسازی روم قدیم به عیسویان رسیده است، و نمازگزاردن به بشری که بدان نحو خدا شده بود در آن زمان هیچ بیهوده‌تر از نماز گزاردن به قدیسان در زمان ما نمی‌نمود.

در خانه‌های ایتالیا، پرستش «روح» امپراطور با ستایش مخصوص لارس (لارها) یا خدایان خانگی و روح پدر خانواده توأم شد. این کار برای مردمی که مدت چند قرن آبای مردۀ خود را به خدایی رسانده، مذابحی برای ایشان ساخته، و نام معابد را بر مقابر اجدادی خود نهاده بودند هیچ اشکالی نداشت. هنگامی که آوگوستوس در ۲۱ ق.م به آسیای یونانی رفت، دید که کیش پرستش او بسرعت در آن خطه راه یافته است. در موقوفات و خطابات، او را «منجی»، «مژده‌بخش» و «خدای پسر خدا» می‌خواندند. برخی از مردم می‌گفتند که آن مسیح که مدت‌ها انتظارش را داشتند به صورت آوگوستوس ظهور کرده و صلح و صفا و سعادت برای آدمیان به ارمغان آورده است. شوراهای بزرگ ایالات پرستش آوگوستوس را در مرکز تشریفات خود قرار دادند. شهرستان‌ها و شهرداری‌ها کاهنان جدیدی به نام آوگوستال تعیین کردند تا ترتیب زیارت و پرستش خدای جدید را بدهند. آوگوستوس به دیدن این اوضاع ابروان را در هم کشید، اما عاقبت آن را به عنوان عامل تعالی روحانی امپراطوری، ملاط پیوند ذی‌قیمت دولت و کلیسا، و به عنوان کعبۀ مشترک و جامع عقاید معارض و متفرق پذیرفت. بدین سان، صراف‌زاده به قبول مقام الوهیت تن در داد.

شخص آوگوستوس

این مرد، که در هجده‌سالگی وارث قیصر، در سی و یک‌سالگی سرور جهان، و مدت نیم قرن فرمانروای روم و معمار بزرگ‌ترین امپراطوری در تاریخ باستان بود، چگونه شخصی بود؟ این مرد در آن واحد ملال‌آور و فریبنده بود؛ معمولی‌تر از او هیچ کس نبود؛ با این وصف نیمی از مردم جهان او را می‌پرستیدند. بدنی ضعیف داشت و فاقد شجاعت خاصی بود، اما می‌توانست بر تمامی دشمنان فایق آید، کشورها را منظم سازد، و دولتی به وجود آورد که آن قلمرو وسیع را مدت دو قرن با سعادت بی‌سابقه‌ای هم‌آغوش گرداند.

مجسمه‌سازان مرمر و برنز بسیار برای ساختن تندیس او مصرف کردند. برخی از این مجسمه‌ها آوگوستوس را، با غرور شرم‌زده، جوانی جدی و پیراسته نشان می‌دهند، بعضی به صورت کاهنی موقر، عدۀ‌ای به قیافۀ قدرت، و گروهی در جامۀ نظام — و در این مورد قیافۀ آوگوستوس قیافۀ فیلسوفی است که، بدون رضایت خود، ادای سرکرده‌ای را درمی‌آورد. این تمثال‌ها، جز در برخی مواقع، رنج بیماریش را، که همیشه جنگ او علیه بی‌نظمی را مشروط و مقید به جنگ برای حفظ سلامتیش می‌کرد، بخوبی آشکار نمی‌کنند. آوگوستوس فاقد دلربایی ظاهری بود: مویی حنایی، سری بشگفتی سه‌گوش، ابروانی پیوسته، و چشمانی درخشان و نافذ داشت. با این وصف، قیافۀ او چنان ملایم و آرام بود که، به قول سوئتونیوس، یک تن از مردم گل که به قصد کشتن وی آمده بود به دیدن او تغییر رأی داد. پوستی حساس داشت که هر چندگاه یک بار بر اثر نوعی کرم‌انگل به خارش می‌افتاد؛ روماتیسم پای چپ او را ضعیف ساخته، وادارش می‌کرد که اندکی بلنگد؛ و خشکی مفاصل، از نوع ورم مفاصل، گاه دست راست او را از کار می‌انداخت. آوگوستوس نیز مانند بسیاری از مردم روم در سال ۲۳ ق.م به نوعی بیماری نظیر تیفوس مبتلا شد؛ سنگ مثانه داشت و آسوده به خواب نمی‌رفت؛ در بهار هر سال «دچار اتساع حجاب حاجز می‌شد؛ و اگر باد از جنوب می‌وزید، نزله می‌گرفت.» در مقابل سرما چنان عاجز بود که در زمستان «سینه‌بند پشمی، پوششی جهت ران‌ها و ساق‌ها، زیر پیراهنی، چهار پیراهن پشمی، و سرداری ضخیمی» می‌پوشید. جرئت نداشت سر برهنه زیر آفتاب بیاید. از اسب‌سواری خسته می‌شد و گاه سوار بر تخت‌روان به میدان جنگ می‌رفت. در سی و پنج‌سالگی، پس از آنکه یکی از پرشورترین درام‌های تاریخ را گذرانده بود، پیر می‌نمود — عصبی و بیمار و خسته بود، و به فکر کسی نمی‌رسید که چهل سال دیگر زنده بماند. پزشکان مختلف را می‌آزمود؛ به یکی از ایشان به نام آنتونیوس موسا، که بیماری نامشخص (دمل کبد؟) را با ضماد سرد و استحکام معالجه کرده بود، پاداش فراوان داد و به افتخار وی تمامی پزشکان رومی را از مالیات معاف کرد. اما غالباً خود برای خود طبابت می‌کرد. روی روماتیسم خود، حمام آب نمک گرم و گوگرد می‌گرفت. غذای سبک و ساده — نان سبوس‌دار، پنیر، ماهی، و میوه — می‌خورد؛ چنان به غذای خود توجه داشت که «گاه قبل از میهمانی یا بعد از آن تنها غذا می‌خورد و در خود میهمانی چیزی مصرف نمی‌کرد.» روح آوگوستوس نیز مانند روح بسیاری از قدیسان قرون وسطی بار جسم او را به دوش می‌کشید.

جوهر وجود او عبارت بود از زندگی عصبی، تصمیم انعطاف‌ناپذیر، و ذهن نافذ و حسابگر و فعال. تعداد مقاماتی که قبول کرد بی‌سابقه، و مسئولیتی که بر عهده گرفت فقط از مسئولیت قیصر کمتر بود. وظایف ناشی از این مقامات را با ایمان انجام می‌داد، مرتب بر سنا ریاست می‌کرد، در کنفرانس‌های بیشمار حضور می‌یافت، در صدها محاکمه قضاوت می‌کرد، در تشریفات و ضیافت‌ها حاضر می‌شد، نقشۀ نبردهای دوردست را می‌کشید، بر لژیون‌ها و ایالات حکومت داشت، تقریباً به یکایک آنها سرکشی می‌کرد، و به انبوه جزئیات اداری رسیدگی می‌نمود. صدها نطق ایراد می‌کرد و در تهیۀ آنها به روشنی و سادگی و سبک توجهی غرورآمیز داشت. به جای آنکه بالبداهه نطق کند، متن خطابه‌ها را می‌خواند تا مبادا کلمات اسف‌انگیزی بر زبان آورد. اگر بیان سوئتونیوس را قبول کنیم، آوگوستوس به همین دلیل مذاکراتی را که می‌خواست با افراد و حتی با زن خود به عمل آورد قبلاً می‌نوشت و سپس می‌خواند.

مانند غالب شکاکان زمان خود، تا مدت‌ها پس از طرد ایمان خویش، به خرافات عقیده داشت. دور بدن خود پوست نهنگ پیچیده بود تا از آذرخش در امان باشد، به تفأل و تطیر احترام می‌گذاشت و گاه تحذیری را که در خواب می‌شنید اطاعت می‌کرد و، در روزهایی که شوم می‌دانست، به سفر نمی‌رفت. در عین حال، اصابت نظر و عملی بودن افکار وی شایان ملاحظه بود. به جوانان اندرز می‌داد که هر چه زودتر کاری فعال را پیشه سازند تا افکاری که از کتاب‌ها فرا گرفته بودند با تجربه و حوایج زندگی تعدیل شود. تا پایان عمر، شعور، احتیاط‌کاری، عقل معاش، و هوشیاری بورژوایی خود را حفظ کند. تکیه‌کلام او فستینا لنته به معنی «آرام شتاب کن» بود. بسیار بیش از کسانی که به چنان قدرتی رسیده‌اند تحمل اندرز گرفتن و پذیرفتن و سرزنش با فروتنی داشت. آتنودوروس، که یک تن فیلسوف بود و چند سال با اوکتاویانوس زیسته بود، هنگام مراجعت به آتن چند اندرز به او داد: «وقتی خشمگین می‌شوی، پیش از آنکه بیست و چهار حرف الفبا را تکرار کنی، چیزی مگو و کاری مکن.» آوگوستوس چنان از این پند سپاسگزار شد که گفت: «پاداشی که سکوت به همراه می‌آورد هیچ مخاطره‌ای ندارد.» و از آتنودوروس خواست که یک سال دیگر هم بماند.

تحول قیصر از سیاست‌بافی پر قیل و قال به سردار و دولتمردی بزرگ عجیب بود، اما عجیب‌تر از آن تبدل اوکتاویانوس بیرحم و خودخواه به آوگوستوس فروتن و بخشنده بود. آوگوستوس تکامل پذیرفت. مردی که زمانی به آنتونیوس اجازه داده بود سر سیسرون را در فوروم روم به دار آویزد، بی‌اندک دغدغه‌ای، از دستۀ گسسته و به دستۀ دیگر پیوسته بود؛ هرزگی جنسی را به حد اعلا رسانده بود؛ و، بی‌آنکه از دوستی یا عیاری نشانی دهد، آنتونیوس و کلئوپاترا را تا مرگ دنبال کرده بود — این جوان ناپسندیدۀ عنود به جای آنکه با زهر قدرت مسموم بشود، در چهل سال آخر عمر خود نمونۀ دادگستری، اعتدال، وفاداری، و بذل و تحمل شد. به ظنرنامه‌هایی که شوخ‌طبعیان و شاعران درباره‌اش می‌ساختند می‌خندید. به تیبریوس اندرز می‌داد که به جلوگیری یا تعاقب خصمانه بسنده کند و در جستجوی خفه کردن بیانات دشمنانه برنیاید. اصراری نداشت که دیگران هم به سادگی او زندگی کنند؛ هنگامی که عدۀ‌ای را به شام مهمان می‌کرد، خود زودتر از مجلس خارج می‌شد تا در اشتها و شادی میهمانان خدشه‌ای راه نیابد. اهل مباهات نبود؛ با الحاح از مردم التماس رأی داشت، جای دوستانش که وکیل بودند در محکمه حاضر می‌شد، و پنهانی به رم وارد یا از آن خارج می‌شد — چون از طنطنه وحشت داشت. در نقش‌های برجستۀ «محراب صلح» هیچ گونه نشان تمایزی میان نقش او و سایر رومیان موجود نیست. صبح‌ها بار عام می‌داد و با تمام کسانی که به حضورش می‌رفتند به ملایمت رفتار می‌کرد. روی مردی در تقدیم عریضه‌ای دو دل شد. آوگوستوس از سر طیبت او را سرزنش کرده و گفت: «گویی یک پول سیاه به فیلی می‌دهد.»

در سال‌های کهولت، که بر نیامدن کام او را بدخو کرده بود و به قادر مطلق بودن و حتی خدا بودن معتاد شده بود، دچار کم‌طاقتی گردید؛ نویسندگان مخالف را تعاقب کرد، مانع نوشتن تاریخ‌هایی شد که در آن خرده‌گیری زیاد به چشم می‌خورد، و گوش از شنیدن اشعار نادمانۀ اووید بست. می‌گویند یک بار دستور داد پای تالوس منشیش را، که ۵۰۰ دینار گرفته و مفاد یک نامۀ رسمی را آشکار ساخته بود، بشکنند، و وقتی شنید یکی از غلامان آزادشدۀ او با مادری رومی زنا کرده است، او را وادار به خودکشی کرد. رویه‌مرفته، دوست داشتن اوکتاویانوس کاری دشوار است. برای آنکه بتوانیم قلب خود را، آن طور که به قیصر مقتول یا آنتونیوس مغلوب می‌سپریم، به اوکتاویانوس واگذاریم، باید نخست ضعف و انکسار جسمانی و غم‌های روزگار پیری او را پیش نظر مجسم کنیم.

آخرین ایام یک خدا

شکست‌ها و حزن‌های او تقریباً همه در داخل خانۀ او بود. از سه زنش: کلاودیا، سکریبونیا، و لیویا فقط یک فرزند داشت. و آن یولیا بود که سکریبونیا با زادن وی، بی‌آنکه خود بخواهد، انتقام طلاق خود را گرفته بود. آوگوستوس امیدوار بود که لیویا پسری برایش خواهد زایید، و خود او را برای حکومت تعلیم و تربیت خواهد کرد. اما لیویا، هر چند برای شوهر نخستین خود دو فرزند شایسته — تیبریوس و دروسوس — آورده بود، ازدواجش با آوگوستوس، برخلاف انتظار، بی‌ثمر بود. اما از هر حیث دیگر، اتحاد آن دو با سعادت آمیخته بود. لیویا زنی زیبا، باوقار، و صاحب شخصیت و فهم بود. آوگوستوس اساسی‌ترین اقداماتی را که می‌خواست به عمل آورد با او در میان می‌گذاشت و نظر او را مانند پخته‌ترین دوستان خود ارزش می‌نهاد. در جواب این سؤال که چگونه چنان نفوذی در آوگوستوس یافته است، لیویا گفت: «از طریق حفظ عصمت با دقت فراوان … عدم مداخله در امور او، و تظاهر به خبر نشدن و ندیدن محبوبه‌هایی که با ایشان سرو سری داشته است.» لیویا نمونۀ فضایل قدیم بود و شاید آن فضایل را با ابرامی بیش از حد نمایش می‌داد. اوقات فراغت را وقف امور خیریه، کمک به پدران و مادرانی که فرزندان متعدد داشتند، تهیۀ جهیز جهت نوعروسان بی‌بضاعت، و نگاهداری چندین یتیم به خرج خود می‌کرد. کاخ او، در حد خود، دارالایتامی بود؛ چرا که در آن کاخ و در خانۀ اوکتاویا، خواهر خود، بر تربیت نوه‌ها، برادرزاده‌ها، خواهرزاده‌ها، و حتی شش فرزند باقیماندۀ آنتونیوس نظارت می‌کرد. پسران را خیلی زود به جنگ می‌فرستاد، توجه داشت که دختران رشتن و بافتن را فرا بگیرند، و «ایشان را نهی می‌کرد که کاری انجام ندهند و چیزی نگویند مگر آشکارا، به نحوی که بتوان آن کار یا بیان را در یادداشت روزانۀ خانه ثبت کرد.»

آوگوستوس اندک‌اندک به دروسوس، پسر لیویا، علاقه‌مند شد، او را به فرزندی پذیرفت، به تربیتش کوشید، و از صمیم دل حاضر بود قدرت و خواستۀ خود را برای او بگذارد. مرگ جوان ناکام یکی از نخستین غم‌های امپراطور بود. به تیبریوس احترام می‌گذاشت، اما نمی‌توانست او را دوست بدارد، چون جانشین آیندۀ او شخصیتی مثبت و امیرمآب بود و به تندخویی و نهان‌کاری تمایل داشت. اما برازندگی و دل‌زندگی دخترش، یولیا، قاعدتاً بایست در دوران کودکی لحظات خوش نصیب آوگوستوس کرده باشد. وقتی یولیا به چهارده‌سالگی رسید، آوگوستوس اوکتاویا را راضی کرد که طلاق پسرش مارکلوس را اجازه دهد، و مارکلوس را بر آن داشت که با یولیا ازدواج کند. دو سال بعد مارکلوس مرد، و یولیا دوران آزادی‌ای را آغاز کرد که از مدت‌ها پیش آرزوی آن را داشت. اما اندکی بعد امپراطور کارساز، در آرزوی نوه‌ای که جانشین او شود، آگریپا را، برخلاف میل وی، نرم‌نرمک واداشت تا زن خود را طلاق گوید و با بیوۀ شادمان که یولیا باشد ازدواج کند (۲۱ ق.م). یولیا هجده ساله بود و آگریپا چهل و دو ساله؛ اما آگریپا مردی نیک و بزرگ و به نحوی دلخواه دول

نوشته و پژوهش شده توسط دکتر شاهین صیامی