قاصدی در هتفیلد
در ۱۷ نوامبر ۱۵۵۸ سواری شتابان به اقامتگاه سلطنتی هتفیلد رسید، که به نقل کتاب حدود پنجاه و هفت کیلومتر در شمال لندن قرار داشت، و به الیزابت تودور خبر داد که اکنون ملکهٔ انگلستان است. ناخواهری او، ملکه ماری، که نام نیکی از خود باقی نگذاشته بود، صبح زود همان روز درگذشته بود. در لندن اعضای پارلمنت فریاد زدند: «خدا ملکه الیزابت را حفظ کند، سلطنتش پاینده باد!» و هیچکس گمان نمیکرد که این سلطنت به راستی چهل و پنج سال دوام آورد. کلیساها با آنکه خطری را در پیش احساس میکردند ناقوسها را به صدا درآوردند و مردم، همانگونه که در آغاز سلطنت ماری کرده بودند، در خیابانها به شادی پرداختند و شامگاه آتشهای بزرگی برافروختند که آسمان را رنگین کرد.
تا روز شنبه ۱۹ نوامبر، اشراف و بانوان و مردم عادی در هتفیلد گرد آمدند تا سوگند وفاداری یاد کنند و در ضمن آیندهٔ خود را نیز تأمین کنند. فردای آن روز الیزابت با لحنی ملکهوار با آنان سخن گفت: گفت که به حکم طبیعت از مرگ خواهر اندوهگین است و باری که بر دوشش نهاده شده او را مبهوت کرده، اما چون آفریدهٔ خداست به ارادهٔ او تن میدهد و امیدوار است وسیلهٔ اجرای خواست او باشد. افزود که فردی بیش نیست، ولی به فرمان خدا بر ملتی فرمان میراند، و از بزرگان خواست یاور او باشند تا او با فرمانروایی و آنان با خدمت، رضای خدا را فراهم آورند و آرامشی برای آیندگان به جا گذارند.
در ۲۸ نوامبر، الیزابت با جامهای مخملی و ارغوانی و همراهانی بسیار از میان لندن گذشت و به سوی برج لندن رفت؛ همان جایی که چهار سال پیش زندانی بود و انتظار مرگ را میکشید. مردم هلهله میکردند، گروههای سرایندگان در ستایش او میخواندند، کودکان با تنی لرزان خطابههای کوتاهی را که از بر کرده بودند میخواندند و، به گفتهٔ یک شاهد، صدای شلیک توپها چنان بود که پیش از آن شنیده نشده بود. این آغاز سلطنتی بود که مردان و اندیشههای بزرگی پرورد، چنانکه در تاریخ انگلستان سابقه نداشت.
بیست و پنج سال سختی
الیزابت در بیست و پنج سال رنج و خطر، در هنر بقا استاد شده بود. در ۱۵۳۳، سال تولدش، دختر هنری هشتم بودن او را خوشاقبال نشان میداد، اما دختر آن بولین بودن او را در خطر میافکند. مادرش در ۱۵۳۶ مغضوب و اعدام شد، در سنی که الیزابت آن را به یاد نمیآورد، ولی این میراث تلخ تا سالها پس از جوانی همراهش ماند و تنها پس از تاجگذاری کاهش یافت. در همان سال پارلمنت ازدواج آن بولین را باطل و الیزابت را نامشروع اعلام کرد. حتی دربارهٔ پدر او هم شایعههایی بود و بیشتر مردم انگلستان او را حرامزاده میدانستند. مشروعیت او هرگز با قانون اعلام نشد، اما پارلمنت در ۱۵۴۴ قانونی گذراند که به موجب آن او پس از ادوارد و ماری، نابرادری و ناخواهریاش، میتوانست بر تخت بنشیند.
الیزابت در دوران ادوارد پروتستان شد؛ و چون ماری با آیین کاتولیک به سلطنت رسید، او که زنده ماندن را بر پایداری در عقیده ترجیح میداد، کاتولیک شد. پس از شکست شورش وایت علیه ماری، الیزابت به همدستی متهم و در برج لندن زندانی شد. اما ماری سرانجام او را بیگناه دانست و به این شرط آزادش کرد که در وودستاک تحت نظر بماند. ماری اندکی پیش از مرگ، الیزابت را جانشین خود کرد و جواهرات سلطنتی را برایش فرستاد؛ بدینسان سلطنت الیزابت به نوعی مرهون محبت ملکهٔ «خونآشام» بود.
تربیت و تاجی ناپایدار
تربیت رسمی او سنگین و طاقتفرسا بود. راجر اسکم، معلم نامدارش، میگفت که الیزابت فرانسه و ایتالیایی را مانند انگلیسی سخن میگوید و بارها با او به لاتینی و تا اندازهای به یونانی گفتگو کرده است. هر روز اندکی الهیات میآموخت و در اصول پروتستان ورزیده شد، اما معلمان ایتالیاییاش ظاهراً بخشی از شکاکیتی را که از آثار پومپوناتسی و ماکیاولی و مشاهدهٔ رم عصر رنسانس گرفته بودند به او منتقل کرده بودند.
الیزابت هرگز به تاج و تخت خود اطمینان کامل نداشت. پارلمنت در ۱۵۵۳ دوباره بطلان ازدواج مادرش را تأیید کرده بود و دولت و کلیسا او را نامشروع میدانستند. قانون انگلستان، بیتوجه به سابقهٔ ویلیام فاتح، حرامزادگان را از سلطنت منع میکرد. همهٔ کشورهای کاتولیک و بخش بزرگی از مردم انگلستان که هنوز کاتولیک بودند، ماری استوارت از نوادگان هنری هفتم را وارث راستین تاج میدانستند. به الیزابت گفته شد که اگر با کلیسا آشتی کند، پاپ او را از اتهام نامشروعی مبرا و سلطنتش را برحق اعلام خواهد کرد، اما او تن نداد. هزاران انگلیسی املاکی در دست داشتند که پارلمنت در دوران هنری هشتم و ادوارد ششم به زور از کلیسا گرفته بود؛ این مالکان پرنفوذ که میترسیدند با بازگشت کاتولیکها ناچار به پس دادن اموال شوند، آماده بودند برای ملکهای پروتستان بجنگند، و کاتولیکهای انگلستان نیز سلطنت او را بر جنگ داخلی ترجیح میدادند. در ۱۵ ژانویهٔ ۱۵۵۹، در میان هلهلهٔ پروتستانهای لندن، الیزابت در کلیسای وستمینستر با عنوان «ملکهٔ انگلستان، فرانسه و ایرلند و مدافع دین» تاج بر سر نهاد، زیرا پادشاهان انگلستان از زمان ادوارد سوم مدعی تاج فرانسه نیز بودند.
کشوری آشفته
او در این زمان بیست و پنج ساله و در اوج بلوغ بود: قامتی نسبتاً بلند، اندامی زیبا، چهرهای دلنشین، پوستی زیتونی، چشمانی نافذ، مویی بور و دستهایی داشت که در آراستن و نمایش آنها دقت بسیار میکرد. محال به نظر میرسید که چنین زن جوانی بتواند بر آشفتگی پیرامونش چیره شود.
مذاهب گوناگون ملت را از هم گسسته بودند و هر یک مسلح و در پی قدرت بود. فقر همه جا را گرفته بود و ولگردی، با وجود قوانین سخت هنری هشتم، همچنان ادامه داشت. سکههای تقلبی تجارت داخلی را از رونق انداخته بود؛ نیم قرن تقلب در ضرب سکه اعتبار خزانه را چنان کاسته بود که، به نقل کتاب، دولت ناچار بود برای وامهایش چهارده درصد بهره بپردازد. ماری تودور، غرق در مسائل دینی، دفاع ملی را رها کرده بود: دژها متروک، سواحل بیدفاع، نیروی دریایی ناتوان و سربازان بیمواجب و گرسنه بودند. انگلستان که در روزگار وولزی کفهٔ ترازوی قدرت در اروپا بود، اکنون بازیچهٔ اسپانیا و فرانسه شده بود. سپاه فرانسه در اسکاتلند مستقر بود و ایرلندیها اسپانیاییها را به سرزمین خود فرا میخواندند.
پاپ تهدید میکرد که الیزابت را تکفیر و خلع خواهد کرد و کشورهای کاتولیک را بر او خواهد شوراند. در ۱۵۵۹ خطر هجوم آشکارا به چشم میآمد و ترس از سوءقصد بخشی از زندگی روزانهٔ ملکه شده بود. او به یاری شجاعت خود، بصیرت مشاورانش و پراکندگی دشمنان از این خطرها گذشت. سفیر اسپانیا از روحیهٔ او در شگفت بود و مینوشت که شیطان در وجود اوست و او را به خانهٔ خود میکشاند. اروپا انتظار نداشت که دختری چنین گشادهرو روحیهٔ امپراتوران را داشته باشد.
برگزیدن ویلیام سسیل
تیزبینی الیزابت در انتخاب یاران از همان آغاز آشکار شد. او نیز مانند پدر کارآزمودهاش، و برخلاف سخنان آشتیجویانهاش در هتفیلد، کسانی را برگزید که لقبهای بزرگ نداشتند، زیرا بیشتر اشراف قدیم کاتولیک بودند و برخی خود را از او شایستهتر برای سلطنت میدانستند. او ویلیام سسیل را منشی و مشاور اصلی خود کرد؛ مردی که دوراندیشی، دقت و پشتکارش چنان به پیشرفت کار ملکه کمک کرد که ناآشنایان، سسیل را پادشاه واقعی میپنداشتند. پدربزرگ او از خردهمالکان بود و در روزگار خود از سرشناسان روستا شد و پدرش سرپرستی جامهخانهٔ هنری هشتم را به عهده داشت؛ املاک خانوادگی بیشتر از جهیزیهٔ مادرش فراهم آمده بود.
سسیل بی آنکه درجهای بگیرد کیمبریج را ترک کرد، در گریز این حقوق خواند، چندی در لندن به خوشگذرانی گذراند و در بیست و سه سالگی، در ۱۵۴۳، به مجلس عوام راه یافت. همسر دومش میلدرد کوک که پیرایشگری پرشور بود، او را به آیین پروتستان پیوند داد. سسیل نخست در خدمت سامرست نایبالسلطنه بود، سپس به حلقهٔ دشمن او نورثامبرلند پیوست و بعد کوشید لیدی جین گری را جانشین ادوارد ششم کند، اما بهموقع تغییر موضع داد و از ماری تودور پشتیبانی کرد. به خواست ماری کاتولیک شد و حتی مأمور خوشامدگویی به کاردینال پول در بازگشت به انگلستان شد. او مردی عملگرا بود و نمیگذاشت دگرگونیهای مذهبی تعادل سیاسیاش را برهم زند.
الیزابت هنگام انتصاب او با زیرکی همیشگیاش گفت که او را عضو شورای سلطنتی میکند تا برای ملکه و کشور زحمت بکشد؛ گفت گمان دارد هیچ هدیهای او را فاسد نخواهد کرد و به کشور وفادار خواهد ماند، و از او خواست بیتوجه به میل شخصی ملکه، بهترین نظر خود را بگوید و اگر رازی باید به او گفته شود، خودش آن را بگوید و مطمئن باشد که ملکه آن را نگاه خواهد داشت. این آغاز یکی از پایدارترین همکاریها در تاریخ حکومت بود.