از فقر تا فرمانروایی بر دریاها
هنگامی که الیزابت بر تخت نشست، کمتر ملت فقیری حاضر بود انگلستان را محترم بشمارد؛ اما روزی که درگذشت، انگلستان بر دریاها فرمان میراند و از نظر فرهنگی با ایتالیا و فرانسه رقابت میکرد.
ذهنی دانا و بذلهگو
او همهٔ دانشی را که ملکهای میتوانست با وقار همراه داشته باشد در خود داشت. در دوران سلطنت نیز آموختن زبانها را ادامه داد: با ماری استوارت به فرانسه نامهنگاری میکرد، با سفیر ونیز ایتالیایی حرف میزد و یک بار سفیر لهستان را به لاتینی سرزنش کرد. آثاری از سالوستیوس و بوئتیوس را ترجمه کرد و آنقدر یونانی میدانست که سوفوکل بخواند و نمایشنامههایی از اوریپید را ترجمه کند. ادعا میکرد به اندازهٔ هر پادشاه مسیحی کتاب خوانده است و شاید گزاف نمیگفت؛ تقریباً هر روز تاریخ میخواند. گاه شعر میگفت، آهنگ میساخت، عود را نسبتاً خوب مینواخت و ساز کلاویهای ویرجینال هم میزد. با این همه آنقدر فهم داشت که هنرهایش را کوچک بشمارد و میان تحصیل و هوشمندی فرق بگذارد. وقتی سفیری زباندانی او را ستود، پاسخ داد که زبان یاد دادن به زن کار شگفتی نیست، دشوار آن است که به او بیاموزی زبانش را نگه دارد. ذهنش مانند زبانش صریح و دقیق بود و بذلهگوییاش بهجا.
فرانسیس بیکن نوشته است که ملکه دربارهٔ فرمانهایش به مقامات بلندپایه میگفت این فرمانها مانند جامهٔ نو هستند که اول تنگاند و با پوشیدن گشاد میشوند. نامهها و خطابههایش را به سبکی ویژهٔ خود مینوشت: پیچیده و پرتکلف و پر از تعبیرهای غریب، اما بهراستی رسا.
زیرکیاش بر خردش میچربید. والسینگم نوشت که او توان احاطه بر مسائل بزرگ را ندارد، هرچند شاید این داوری تند از رنجش او از ناسپاسی ملکه برمیخاست. مهارت الیزابت در ظرافت زنانه و درک تیزبینانه بود نه در منطق پیچیده، و رویدادها گاه نشان میداد که تجربهٔ غریزیاش از استدلال کارسازتر است. روح وصفناپذیر او بود که اروپا را مبهوت و انگلستان را مسحور کرد و کشور را به پیش راند. او اصلاح دینی را بازگرداند، اما خود نمایندهٔ رنسانس بود؛ یعنی بهرهگیری کامل از این زندگی خاکی و کوشش برای زیبا کردن آن. هرچند پارسایی چندانی نداشت، نمونهٔ سرزندگی بود.
سر جان هیوارد، که ملکه او را به سبب کتابی که گمان میرفت اسکس جوان را به شورش برانگیزد زندانی کرده بود، نه سال پس از بازیافتن لطف او نوشت که اگر کسی هرگز استعداد به دست آوردن دل مردم را داشت، همین ملکه بود. نرمی را با شکوه درمیآمیخت و با همهٔ اقتدار به کوچکترین کارها میپرداخت. همهٔ حواسش بیدار بود: چشمش به یکی بود، گوشش سخن دیگری را میشنید، دربارهٔ سومی داوری میکرد و با چهارمی حرف میزد؛ ذهنش همهجا بود و با این حال چنان آرام که گویی در هیچجا نیست. بر برخی دل میسوزاند، برخی را میستود، از گروهی سپاسگزاری میکرد و با گروهی شوخی؛ کسی را محکوم نمیکرد و هیچ منصبی را از یاد نمیبرد و لبخند و نگاه و لطفش را چنان زیرکانه پخش میکرد که دلها دوچندان سرشار میشد.
کاخها، بالماسکهها و جشنها
درباریانش همانند او بودند و هرچه او دوست داشت دوست میداشتند و ذوق او به موسیقی، بازی، نمایش و سخن شیوا را به سوی شعر، ترانهٔ عاشقانه، درام، بالماسکه و نثری که در انگلستان سابقه نداشت سوق میدادند. در کاخهای وایتهال، ویندزر، گرینیچ، ریچموند و همپتن کورت، بانوان، شهسواران، سفیران، رامشگران و خدمتکاران با تشریفات شاهانه و شور عاشقانه در رفتوآمد بودند. ادارهای ویژه به نام «ادارهٔ سرگرمیها» تفریحاتی از چیستان و تختهنرد تا بالماسکههای پرشکوه و اجرای نمایشنامههای شکسپیر فراهم میکرد. در عید صعود، میلاد مسیح، سال نو، شب دوازدهم، عید تطهیر مریم و جشنهای پیش از روزهٔ بزرگ، مسابقه، نیزهبازی، نقابپوشی، نمایش و بالماسکه برپا میشد.
بالماسکه هنری بود که در عصر الیزابت از ایتالیا به انگلستان آمد و درام، شعر، موسیقی، تمثیل، دلقکبازی و باله را در هم میآمیخت. نمایشنامهنویسان و هنرمندان آن را میساختند و با سازوکاری پیچیده در دربار یا املاک توانگران اجرا میشد و بانوان و مردان نقابدار در جامههای فاخر نقشها را بر عهده میگرفتند. الیزابت درام و بهویژه کمدی را دوست داشت. اگر او و لستر تماشاخانهها را از حملهٔ پیرایشگران حفظ نکرده بودند، کسی نمیداند چه اندازه از آثار شکسپیر باقی میماند تا امروز بر صحنه رود.
سفرهای سلطنتی
الیزابت که به پنج کاخ قانع نبود، تقریباً هر تابستان در انگلستان سفر میکرد تا مردم را ببیند و دیده شود، رفتار اشراف را زیر نظر بگیرد و از کرنش ناگزیرشان لذت ببرد. گروهی از درباریان به دنبالش میرفتند و از این تنوع لذت میبردند، هرچند از جای بد و آبجوی بدتر گله داشتند. شهرنشینان با جامههای مخمل و ابریشم و با خطابه و هدیه به استقبالش میآمدند. اشراف برای پذیرایی از او خود را ورشکسته میکردند و اعیان تهیدست دعا میکردند گذارش به سویشان نیفتد. سوار بر اسب یا در تختروانی روباز میرفت و با گشادهرویی به جمعیتی که در کنار جاده صف کشیده بودند پاسخ میداد. مردم از دیدن ملکهٔ شکستناپذیرشان شاد میشدند، شیفتهٔ سخنان پرلطف و شادابی واگیردارش میگشتند و مهری تازه از او در دلشان مینشست.
شکوه، دسیسه و پاداش
درباریان از شادمانی و بیتکلفی او، از عشقش به جامه و تشریفات و از آرمانش دربارهٔ مرد کامل تقلید میکردند. ملکه از خشخش جامههای فاخر لذت میبرد و مردان پیرامونش نیز، مانند زنان، از پارچههای شرقی به سبک ایتالیایی لباس میدوختند. خوشی برنامهٔ روزانهٔ او بود، اما اطرافیانش باید برای لشکرکشی به آن سوی دریاها آماده میماندند. فریبندگان زنان باید مراقب خود میبودند، چون ملکه در برابر خانوادهٔ ندیمههایش خود را مسئول آبروی آنان میدانست و ارل پمبروک را به سبب رابطهاش با مری فیتن از دربار راند.
مانند هر درباری، دسیسه رونق داشت. زنان بر سر مردان، مردان بر سر زنان و همه بر سر توجه ملکه و درآمدی که از آن میرسید رقابت میکردند. همان مردان موقری که در شعر از عشق و فضیلت دم میزدند شیفتهٔ مقرری بودند، رشوه میدادند و میگرفتند، انحصارها را میربودند یا از غنایم دزدی دریایی سهم میبردند. ملکه که خود آزمند بود، رشوهگیری کارگزاران کمحقوقش را نادیده میگرفت. لستر با بخشش یا چشمپوشی او ثروتمندترین لرد انگلستان شد؛ سر فیلیپ سیدنی زمینهای پهناوری در آمریکا به دست آورد؛ رالی به نقل کتاب چهل هزار جریب زمین در ایرلند گرفت؛ ارل دوم اسکس انحصار واردات شراب شیرین را یافت؛ و سر کریستوفر هتن از خدمتکاری ملکه به مقام صدر اعظمی رسید. ملکه افزون بر قدردانی از مردان کوشا، به ساقهای خوشتراش نیز علاقه داشت، چون این «ستونهای جامعه» هنوز در شلوار بلند پنهان نشده بودند. با همهٔ عیبهایش، توان بیکار افراد لایق را به کار میگرفت، آنان را به کارهای دشوار میگماشت، ذهنشان را به هدفهای بلند میکشاند، به رفتارشان وقار میبخشید و ذوقشان را به شعر و درام و هنر برمیانگیخت. گرد آن دربار و آن زن خیرهکننده، تقریباً همهٔ نوابغ انگلستان جمع آمدند.
الیزابت و دین؛ ملتی دوپاره
اما در دربار و در میان ملت کشمکش سختی بر سر اصلاح دینی جریان داشت که به گمان بسیاری میتوانست ملکه را سرگشته و نابود کند. الیزابت پروتستان بود، در حالی که دو سوم و شاید سه چهارم مردم کاتولیک بودند. بیشتر قاضیان و همهٔ روحانیان کاتولیک بودند. آیین پروتستان به بندرهای جنوبی و شهرهای صنعتی محدود بود؛ پروتستانها در لندن اکثریت داشتند و شمارشان با آمدن پناهندگانی که از آزار در اروپا گریخته بودند افزایش مییافت، اما در شمال و غرب که تقریباً یکسره کشاورزی بود اندک بودند.
پروتستانها بسیار پرشورتر از کاتولیکها بودند. در ۱۵۵۹ جان فاکس شرحی پرهیجان از رنجهای پروتستانهای پیشین منتشر کرد؛ این کتاب که به لاتینی بود، در ۱۵۶۳ با نام Acts and Monuments (سرگذشتها و یادگارها) به انگلیسی درآمد و با عنوان کتاب شهیدان شهرت یافت و تا یک قرن پروتستانهای انگلستان را برانگیخت. پروتستانتیسم در قرن شانزدهم از شور جنبشی نو که برای آینده میجنگد برخوردار بود، در حالی که کاتولیسیسم بر باورها و سنتهایی تکیه داشت که ریشه در گذشتهای دور داشتند.