عصر شک و انرژی
کوپرنیک همه را آشفته کرده و گفته بود دنیا در فضا میچرخد. جوردانو برونو در ۱۵۸۳ به آکسفرد آمد و از نجوم جدید و جهانهای نامتناهی سخن گفت. شاعرانی مانند جان دان احساس میکردند زمین زیر پایشان میلغزد. در ۱۵۹۵ فلوریو ترجمهٔ مونتنی را آغاز کرد و از آن پس هیچ چیز قطعی نمینمود؛ هوایی که مردم استنشاق میکردند به شک آلوده شد. همانطور که مارلو شبیه ماکیاولی بود، شکسپیر هم شبیه مونتنی مینمود. مردان دانا شک میکردند و جوانان نقشه میکشیدند. چون بهشت در لفافهای از فلسفه پیچیده شده بود، جوانان تصمیم گرفتند از زندگی بهره ببرند و از هر حقیقت هر اندازه مهلک، هر زیبایی هر اندازه ناپایدار و هر قدرت هر اندازه زهرآگین استفاده کنند. مارلو نیز در نمایشنامههایش دربارهٔ فاوست و تیمور لنگ از همین منابع الهام گرفت.
همین تجسس دربارهٔ عقاید کهن و آزادسازی اندیشه برای بیان مشتاقانهٔ آرزوها و رویاهای تازه بود که عصر الیزابت را فراموشنشدنی کرد. اگر از آن عصر آنچه زودگذر بود، یعنی رقابتهای سیاسی، مباحثات مذهبی، پیروزیهای نظامی و طمع طلا، کنار بگذاریم، ادبیات همچنان آرزوها و تردیدهای انسانهای اندیشمند هر عصر را میگوید. نیروهای فراوانی به آن دامن زدند: سفرهای دریایی برای کشف سرزمینها، بازارها و عقیدههای تازه؛ ثروت طبقهٔ متوسط که دامنهٔ جسارت را گسترد؛ شناخت ادب و هنر یونان و روم؛ اصلاح دینی و راندن نفوذ پاپ از انگلستان؛ مباحثات مذهبی که مردم را نادانسته از اصول دین به عقل رهنمون شد؛ تعلیم و افزایش دوستداران کتاب و نمایشنامه؛ صلح ممتد و سپس مبارزهٔ برانگیزنده با اسپانیا و غلبهٔ مستکننده بر آن؛ اعتماد عظیم و تدریجی به قدرت و فکر بشر. همهٔ اینها عظمت انگلستان را فراهم کردند و شکسپیر را پدید آوردند. پس از دو قرن سکوت از زمان چاسر، نثر و نظم انگلیسی رونقی شایسته یافت و این کشور توانست با جهانیان دلیرانه سخن بگوید.
کتاب و سازندگانش
شمار کتابها پیوسته رو به افزایش بود. بارنبی ریچ در ۱۶۰۰ نوشت یکی از مصیبتهای این عصر افزایش کتابهایی است که هضم مطالب مزخرفشان همهٔ روزه از توان بیرون است. رابرت برتن نیز در ۱۶۲۸ نوشت اکنون کتاب بسیار داریم؛ از دست آنها به ستوه آمدهایم، چشمهایمان از خواندن و انگشتهایمان از ورق زدن درد گرفته است. شگفتآورتر آنکه این دو نفر شاکی خودشان هم کتاب نوشتهاند.
اشراف که خواندن و نوشتن آموخته بودند به نویسندگانی که با تقدیم کتاب دلشان را نرم میکردند کمک مادی میکردند. سسیل، لستر، سیدنی، رالی، اسکس، ساوتهمپتون و ارلها و کنتسهای پمبروک حامی ادب بودند و پیوندی میان اشراف و نویسندگان برقرار شد که حتی پس از آنکه جانسن چسترفیلد را سرزنش کرد، ادامه یافت. به نقل کتاب، ناشران برای هر رساله حدود ۴۰ شیلینگ و برای هر کتاب حدود ۵ لیره حقتألیف میدادند. عدهای معدود میتوانستند از قلم نان بخورند و «ادیبِ همیشه نامید» در انگلستان پدید آمد. ثروتمندان کتابخانهٔ خصوصی داشتند و کتابخانهٔ عمومی کمیاب بود. اسکس در بازگشت از کادیز در فاروی پرتغال توقف کرد، کتابخانهٔ اسقف ژروم اوسوریوس را ضبط کرد و به سر تاماس بادلی داد که کتابهای آن را در کتابخانهٔ بودلیان برای دانشگاه آکسفرد به یادگار گذاشت (کتاب آن را ۱۵۹۸ میآورد).
ناشران زندگی ناآسودهای داشتند، منقاد به قانون دولت و هوس مردم. در زمان الیزابت دویست و پنجاه ناشر در انگلستان بود، چون نشر و فروش کتاب همچنان یک پیشه بود و بسیاری کتابها را خودشان چاپ میکردند؛ در اواخر این عصر چاپخانهدار و ناشر از هم جدا شدند. در ۱۵۵۷ ناشران، چاپخانهداران و کتابفروشان شرکتی به نام «شرکت نوشتافزارفروشان» ساختند و ثبت نشریه نزد این صنف حق انحصاری چاپ را هم در بر داشت. این حق نه مال نویسنده، بلکه حق ناشر را تضمین میکرد. معمولاً شرکت فقط آثاری را ثبت میکرد که پیشتر مجوز قانونی چاپ گرفته بودند. نوشتن، چاپ کردن، فروختن یا داشتن هر مطلبی که به آبروی ملکه یا دولت لطمه میزد، نیز نشر و وارد کردن کتب بدعتی یا فرمانها و نامههای پاپ یا کتابی در تأیید مرجعیت پاپها برای کلیسای انگلیسی جرم شمرده میشد و کیفرهای سنگین داشت، و در بعضی موارد کار به اعدام میرسید. شرکت میتوانست همهٔ چاپخانهها را بازرسی کند، انتشارات بیمجوز را بسوزاند و ناشرانشان را به زندان بیاندازد. سانسور در زمان الیزابت سختتر از هر دورهای پیش از اصلاح دینی بود، اما ادبیات رونق گرفت و مانند فرانسه در قرن هجدهم، خطر چاپ، ذوقها را تیزتر کرد.
دانشمندان و تاریخنگاران
شمار دانشمندان زیاد نبود. آن عصر، دورهٔ ابداع بود نه انتقاد. در سالهایی که الهیات سخت مورد توجه بود، چشمهٔ اومانیسم خشکیده بود. بسیاری از تاریخنگاران هنوز وقایعنگار بودند و حوادث را بر اساس سال تقسیم میکردند. ریچارد نالز با کتاب نسبتاً خوب خود، تاریخ ترکان، بارون برلی را به شگفتی انداخت (کتاب آن را ۱۶۰۳ میآورد، حال آنکه برلی در ۱۵۹۸ در گذشت، ناهمسانی در منبع). رافائل هالینشد با وقایع اطلاعاتی دربارهٔ پادشاهان انگلستان به شکسپیر داد و به ناحق شهرتی اضافی یافت. جان استو به وقایع انگلستان خود «رنگ حکمت بخشید، مردم را به تقوا فرا خواند و از حقایق تلخ اظهار تنفر کرد»، اما از استادی در آن اثری نبود و نثر او اثری «خوابآور» داشت. کتاب دیگرش، بررسی لندن (۱۵۹۸)، تا اندازهای عالمانه بود، ولی نانی برای او نیاورد و در پیری برایش پروانهٔ گدایی صادر شد. ویلیام کمدن، با انشای لاتین خوب، جغرافیا، مناظر و آثار کهن انگلستان را در بریتانیا (۱۵۸۲) گرد آورد و در کتابی دیگر تاریخ خود را بر مطالعهٔ دقیق اسناد اصلی استوار کرد. کمدن بیطرفانه از ملکه تعریف کرد، از سپنسر تمجید کرد، شکسپیر را نادیده گرفت و راجر اسکم را ستود، ولی تأسف خورد که چنین دانشمندی به سبب عشق به نرد و خروسجنگی در تنگدستی در گذشت.
اسکم، منشی «ماری خونی» و آموزگار سرخانهٔ الیزابت، مهمترین رساله را دربارهٔ تربیت به زبان انگلیسی به یادگار گذاشت. کتاب مدیر آموزشگاه (۱۵۷۰) عمدتاً برای آموزش لاتین نوشته شده، ولی او در آن با انگلیسی ساده و محکم خواهان میشود محبت مسیحی به جای سختگیری ایتن در آموزش رایج شود. اسکم مینویسد سر میز شام با اعضای متنفذ حکومت الیزابت نشسته بود که بحث به تربیت با شلاق کشید؛ سسیل طرفدار شیوههای آرامتر بود. سر ریچارد سکویل گفت معلمی احمق با ترساندنش از کتک هر عشقی به درس را از وجودش بیرون رانده است.
سیل ترجمهها
مهمترین و مؤثرترین وظیفهٔ دانشمندان، القای افکار خارجی به انگلیسیها بود. در نیمهٔ دوم قرن شانزدهم کتابهای فراوانی از یونانی، لاتین، ایتالیایی و فرانسوی به انگلیسی ترجمه شد. جورج چپمن در ۱۶۱۱ هومر را ترجمه کرد، و نبود ترجمههای انگلیسی نمایشنامههای یونانی باعث شد که درام عصر الیزابت به جای شکل «کلاسیک» شکل «رمانتیک» به خود بگیرد. ترجمه شدند: اشعار تئوکریتوس؛ هرو و لئاندروس موسایوس؛ انکیریدیون اپیکتتوس؛ اخلاق و سیاست ارسطو؛ کوروپایدیا و رسالهٔ اقتصاد گزنفون؛ خطابههای دموستن و ایسوکراتس؛ تاریخهای هرودوت، پولیبیوس، دیودوروس سیکولوس، یوسفوس و آپیانوس؛ قصههای هلیودوروس و لونگوس؛ و بهویژه ترجمهٔ اصیل سر تاماس نورت (۱۵۷۹) از روی ترجمهٔ فرانسوی آمیو از زندگی مردان نامی پلوتارک. از لاتین: آثار ویرژیل، هوراس، اووید، مارتیالیس و لوکانوس؛ نمایشنامههای پلاوتوس، ترنتیوس و سنکا؛ و تاریخهای لیویوس، سالوستیوس، تاسیت و سوئتونیوس. از ایتالیایی: غزلهای پترارک، فیلوکولو و فیامتا بوکاتچو (نه دکامرون که در ۱۶۲۰ ترجمه شد)، تاریخهای گویچاردینی و ماکیاولی، اورلاندوی عاشق بویاردو، اورلاندوی خشمگین آریوستو، کتاب درباری کاستیلیونه، رهایی اورشلیم و آمینتا تاسو، چوپان وفادار گوارینی و قصههای باندللو و دیگران در مجموعههایی مانند قصر لذت ویلیام پینتر. شاهزاده ماکیاولی تنها در ۱۶۴۰ ترجمه شد، ولی سیاستمداران عصر الیزابت از مضمون آن آگاه بودند. گیبریل هاروی گزارش داده که در کمبریج آثار دانس اسکوتوس و توماس آکویناس رانده شد و آثار ماکیاولی و ژان بودن جای آن را گرفت. از اسپانیایی آمادیس دو گل، از طویلترین رمانهای عاشقانه، و از نخستین داستانهای ولگردان، لاثاریلیو ده تورمس، و شعر شبانی دیانا مونتمایور ترجمه شد. بهترین ترجمه از فرانسوی، اشعار گروه پلئیاد و مقالات مونتنی به قلم جان فلوریو بود (۱۶۰۳).
تأثیر این ترجمهها در ادبیات انگلیس شگفتانگیز بود. نقل قول از ادبیات کلاسیک آغاز شد و تا دو قرن بعد نظم و نثر انگلیسی بدان آراسته شد. بسیاری از نویسندگان انگلیسی فرانسه میدانستند و نیازی به ترجمه نداشتند. ایتالیا انگلیسیها را مجذوب کرد: شعر شبانی انگلیسی تقلید از سانازارو، تاسو و گوارینی بود، غزلهای انگلیسی از پترارک، و افسانههای انگلیسی از بوکاتچو و از «نول» (نوعی قصهٔ کوتاه به نثر با نتیجهٔ اخلاقی یا هجویی) تقلید میکردند؛ این نوع قصهپردازی الگوی مارلو، شکسپیر، وبستر، مسینجر و فورد شد. شهرها و محلههای ایتالیا صحنهٔ نمایشنامههای انگلیسی شد. ایتالیا، که اصلاح دینی را نپذیرفته بود، از آن نیز فراتر رفت و الهیات کهن و حتی اصول اخلاقی مسیحیت را درهم شکست. در خلال مناقشه میان کاتولیکها و پروتستانها در انگلستان، ادیبان آن کشور، بدون توجه به آن مناقشه، به سرزندگی و نشاط دورهٔ رنسانس توجه کردند. ایتالیا، که تا مدتی بر اثر تغییر راههای تجاری فلج شده بود، مشعل رنسانس را به اسپانیا، فرانسه و انگلستان سپرد.