استادی شکسپیر: از رومئو و ژولیت تا هملت و اتلو

سال‌های استادی شکسپیر: رومئو و ژولیت، تاجر ونیزی، هنری‌ها، هر طور که بخواهید، قیصر، هملت و نگاه نخست به اتلو.

نمایشنامه‌های شکسپیرهملترومئو و ژولیت

~9 دقیقه مطالعه · آخرین به‌روزرسانی ۱۴ آبان ۱۴۰۵

رومئو و ژولیت

محدودیت‌ها و دشواری‌های غزل مانع اوج گرفتن تخیل می‌شد، و شکسپیر باید از به‌کار بردن شعر بی‌قافیهٔ روان برای ساختن یکی از بزرگ‌ترین شعرهای عاشقانه، در آن زمان که خود جوان و پرحرارت بود، لذت فراوان برده باشد. داستان رومئو و ژولیت از قصه‌های مازوتچو و باندلو اقتباس شد و در انگلستان منتشر گشت؛ آرتور بروک آن را در ۱۵۶۲ به شعر درآورد و شکسپیر، با پیروی از بروک و شاید نمایشنامه‌ای دیگر، آن را در ۱۵۹۵ بر صحنه آورد. در سبک او بسیاری صنعت و استعاره هست که شاید نتیجهٔ غزل‌سرایی او باشد. رومئو در کنار مرکوشیوی پرجوش‌وخروش ضعیف تصویر شده و پایان نمایشنامه رشته‌ای از هذیان است. اما کیست که ایام جوانی را به یاد داشته باشد و هنوز رؤیایی در عمق جان خود احساس نکند و از شنیدن آن شعر شیرین عاشقانه زودباور نشود و به فرمان شاعر به جهانی که از حرارتی شتابنده، اشتیاقی لرزان و مرگی خوش‌آهنگ ساخته شده است مشتاقانه قدم نگذارد؟

تاجر ونیزی

شکسپیر تقریباً هر سال در نمایش با موفقیتی روبه‌رو می‌شد. در ۷ ژوئن ۱۵۹۴ مردی یهودی به نام رودریگو لوپز، پزشک ملکه، به اتهام پذیرش رشوه برای مسموم کردن وی اعدام شد. دلیلی که اقامه کردند قاطع نبود و الیزابت مدتها در امضا کردن حکم تردید داشت. ولی عوام لندن مجرمیت او را قطعی می‌دانستند و احساسات ضدیهودی در میخانه‌های لندن بالا گرفت. شاید شکسپیر نیز به هیجان آمد یا مأمور شد که با نوشتن تاجر ونیزی (۱۵۹۶) قلم خود را بآزماید. او تا اندازه‌ای احساسات تماشاگرانش را داشت و شایلاک را شخصی مضحک با لباسی نامنظم و بینی بزرگ مصنوعی نشان داد. در نشان دادن نفرت و حرص آن رباخوار با مارلو رقابت کرد؛ اما صفات نیکویی هم به شایلاک نسبت داد که ناآگاهان را ناراحت کرد، و در دهان او چنان سخنانی برای دفاع از یهودیان گذاشت که منتقدان صاحب‌نظر هنوز بحث می‌کنند شایلاک را باید ظالم دانست یا مظلوم. شکسپیر به‌ویژه این‌جا مهارت خود را در بافتن مطالب متنوعی از مشرق و ایتالیا به هم نشان داد و به جسیکای تازه‌آیین، دختر شایلاک، اشعاری چنان پرشور داد که فقط اشخاص فوق‌العاده حساس توان درک آن را داشتند.

کمدی‌ها و فالستاف

شکسپیر تا پنج سال بیشتر به ساختن کمدی مشغول بود؛ شاید دریافته بود که آدمیان رنجیده بهترین پاداش‌ها را به کسانی می‌دهند که آنان را می‌خندانند یا خیال‌های خوش به آنان می‌دهند. به قضاوت کتاب، رؤیای شب نیمهٔ تابستان مزخرفی بیش نیست، هرچند مندلسون به آن زیبایی و لطافت بخشید؛ آن خوب است که پایانش نیکو است از دسیسهٔ هلنا رها نشده؛ هیاهوی بسیار بر سر هیچ با عنوانش مطابقت دارد؛ شب دوازدهم فقط از این نظر قابل تحمل است که ویولا جوان بسیار زیبایی است؛ رام کردن زن پتیاره نخست باورنکردنی است؛ زنان پتیاره هرگز رام نمی‌شوند. (این‌ها قضاوت‌های خود کتاب‌اند نه لزوماً نظر خواننده.) همهٔ این نمایشنامه‌ها به خاطر کسب منفعت و جلب توجه عوام، پر کردن تماشاخانه و گردآوری پول برای روز مبادا بود.

اما با نوشتن دو بخش هنری چهارم (۱۵۹۷ تا ۱۵۹۸) این جادوگر بزرگ استادی خود را دوباره نشان داد، و دلقک‌ها را با شاهزاده‌ها، یعنی فالستاف و پیستل با هاتسپر و شاهزاده هال، آمیخت، آن‌هم با مهارتی که سیدنی را به تعجب وامی‌داشت. مردم لندن از شنیدن تاریخ پادشاهان که با سرگذشت اراذل و زنان بدخو آمیخته بود لذت می‌بردند. شکسپیر سپس به نوشتن هنری پنجم (۱۵۹۹) پرداخت، که در آن همزمان تماشاگران را از دیدن فالستاف، که جان می‌داد و «روی دشت‌های سبز یاوه‌گویی می‌کرد»، هم متأثر و هم خندان می‌کرد، و احساساتشان را با جنگ آژنکور بر می‌انگیخت و با عاشقی شاهزاده‌خانم کیت و آن پادشاه شکست‌ناپذیرکه دو زبان می‌دانست شادشان می‌ساخت. اگر سخن رو را بپذیریم، ملکه نمی‌خواست فالستاف بمیرد و به آفریننده‌اش فرمان داد او را دوباره زنده کند و عاشق نشان دهد؛ جان دنیس (۱۷۰۲) همین حکایت را نقل می‌کند و می‌گوید الیزابت می‌خواست این معجزه در ظرف دو هفته انجام شود. اگر این صحیح باشد، زنان سرخوش ویندزر نمایشنامه‌ای بسیار خنده‌آور بود؛ زیرا هرچند پر از شوخی‌های جلف و جناس است، فالستاف در آن در اوج استعداد و قدرت ظاهر می‌شود و سرانجام در سبد رخت شستنی به میان رودخانه‌ای انداخته می‌شود. گفته‌اند ملکه بسیار خوشنود شد. (این‌ها حکایت است و تأیید نمی‌شود.)

هر طور که بخواهید و سایه‌ای پشت آن

شگفت‌آور است که درام‌نویسی در یک فصل (۱۵۹۹ تا ۱۶۰۰) بتواند اثر بی‌ارزشی چون نمایش یادشده و قصه‌ای عاشقانه و زیبایی مانند هر طور که بخواهید بنویسد. شاید شکسپیر در این نمایشنامه از روزالیند اثر لاج تقلید کرده باشد، زیرا آهنگی تهذیب‌کننده در آن هست؛ و هرچند شوخی‌های خشک و بی‌مزه هم در آن دیده می‌شود، احساساتش لطیف و سخنانش پرنشاط است. دوستی دلنشینی میان سلیا و روزالیند هست؛ اورلاندو نام روزالیند را روی پوستهٔ درختان حک می‌کند و قصیده و مرثیه بر بوته‌ها می‌آویزد. عبارت‌های جاویدان در هر صفحه هست، و آوازهایی که میلیون‌ها نفر آن را زمزمه کرده‌اند: «زیر درخت سبز جنگل»، «ای باد زمستانی، بوزش را آغاز کن» و «عاشقی و معشوقی بود». این همه تراوش لودگی لذت‌بخش و احساسی دارد که در ادبیات هیچ کشوری نظیر ندارد.

اما آقای ژاک مالیخولیایی، میوه‌ای تلخ به این همه شیرینی می‌افزاید و اعلام می‌کند که در تماشاخانهٔ وسیع جهان نمایش‌های غم‌انگیزتر از آنچه او بازی می‌کند دیده می‌شود، و جز مرگ هیچ چیز مسلم نیست و آن هم پس از سال‌های کهولت که بی‌دندانی، بی‌چشمی و بی‌ذائقگی به همراه دارد. ساعت به ساعت می‌رسیم و ساعت به ساعت می‌پوسیم، و قصه‌ای در آن نهفته است. از این‌رو «قوی استراتفورد» (یعنی خود شکسپیر) هشدار می‌داد که هر طور که بخواهید آخرین اثر نشاط‌انگیز اوست و تا اعلام ثانوی قصد دارد پردهٔ ظاهر را از چهرهٔ زندگی به کنار زند و حقیقت خونین آن را به ما نشان دهد و صفرای تلخ به مائدهٔ بهشتی‌اش (یعنی اشعارش) بیفزاید.

قیصر

در ۱۵۷۹ سر تامس نورث ترجمهٔ کتاب حیات مردان نامی پلوتارک را منتشر کرد. شکسپیر گنجینه‌ای از درام در آن یافت و سه داستان آن را به تراژدی قیصر (۱۵۹۹) درآورد. چون آن ترجمه را بسیار پرروح یافت، چند عبارت آن را کلمه‌به‌کلمه به شعر بی‌قافیه درآورد. اما سخنرانی آنتونیوس بر جنازهٔ قیصر ابتکار خود شاعر بود، شاهکاری از سخنوری و باریک‌بینی، و تنها دفاعی که اجازه می‌دهد از قیصر بشود. ستایش او از ساوثمپتون، پمبروک و اسکس جوان شاید شکسپیر را بر آن واداشته باشد که به قتل قیصر از دیدگاه اشراف توطئه‌گری نگاه کند که خود را در خطر می‌دیدند؛ این‌ست که بروتوس کانون نمایشنامه می‌شود. ما که جزئیات نوشتهٔ مومسن را دربارهٔ فساد «دموکراسی»ای که قیصر آن را واژگون کرد داریم، بیشتر به حال قیصر می‌سوزیم و تعجب می‌کنیم که شخص اصلی نمایش را در آغاز پردهٔ سوم مقتول می‌بینیم. آیندگان گذشته را طبق دلخواه خود تغییر می‌دهند.

هملت

شکسپیر هملت (۱۶۰۰) را نیز مانند قیصر با استفاده و الهام از نمایشنامه‌ای دیگر که قبلاً موجود بود، نوشت. شش سال پیش از آن نمایشی با عنوان هملت در لندن اجرا شده بود، ولی نمی‌دانیم شکسپیر تا چه اندازه از آن تراژدی گمشده، یا از سرگذشت‌های غم‌انگیز فرانسوا دو بلفورست، یا از تاریخ دانمارک اثر ساکسو گراماتیکوس، مورخ دانمارکی، استفاده کرده است. همچنین معلوم نیست که شکسپیر کتاب دربارهٔ بیماری‌های مالیخولیا، ترجمهٔ انگلیسی اثری پزشکی از دو لورانس، را خوانده باشد. هرچند ما با حوصله و شکیبایی در برابر هر کوششی که هدفش تبدیل نمایشنامه‌های شکسپیر به شرح حال شخصی اوست تردید می‌کنیم، حق داریم بپرسیم آیا ممکن است ضربه‌ای شخصی علاوه بر عبرت از روزگار در بدبینی نمایشنامهٔ هملت اثر کرده و در نمایشنامه‌های بعد شدیدتر شده باشد. آیا نخستین بازداشت اسکس (۵ ژوئن ۱۶۰۰)، ناکام ماندن شورش اسکس، بازداشت اسکس و ساوثمپتون یا اعدام اسکس در این بدبینی مؤثر نبوده است؟ شاید این وقایع بر روحیهٔ شاعر حساسی که در مقدمهٔ پردهٔ آخر هنری پنجم از اسکس تمجید کرده و در اهدای لوکریس به ساوثمپتون وفاداری همیشگی خود را ابراز داشته است، تأثیر کرده باشد. به هر صورت، بزرگ‌ترین نمایشنامه‌های شکسپیر در خلال این مصایب یا پس از آنها نوشته شد. این نمایشنامه‌ها از حیث لطافت موضوع، عمق معانی و فصاحت بیان از نمایشنامه‌های سابق بهترند، ولی بیش از هر اثر ادبی از روزگار شکایت می‌کنند. ارادهٔ متزلزل هملت و تقریباً «عقل اصیل و بلندپایه»اش، در نتیجهٔ کشف واقعیت قرابت بد و بر اثر زهر انتقام، دگرگون می‌شود تا آنکه خود او در چنگال قساوتی سخت گرفتار آید؛ اوفلیا را نه به دیر زنان تارک دنیا، بلکه به عالم جنون می‌فرستد و به کشتن می‌دهد. در آخر همه کشته می‌شوند. فقط هوریشیو، که از غایت ساده‌لوحی به دیوانگان نمی‌ماند، باقی می‌ماند.

پادشاهی تازه و اتلو

در این میان، الیزابت نیز به آرامش نهایی رسیده بود و جیمز ششم، پادشاه اسکاتلند، با عنوان جیمز اول بر تخت انگلستان تکیه زده بود. او به‌زودی امتیازات شرکت شکسپیر را تأیید کرد و آن را «خدمتکاران پادشاه» (گروه بازیگران پادشاه) نامید. نمایشنامه‌های شکسپیر مرتباً در برابر پادشاه به روی صحنه می‌آمد و مورد پسند او واقع می‌شد. سه فصلی که میان سال‌های ۱۶۰۴ و ۱۶۰۷ گذشت شاعر را به کمال نبوغ رسانید و به اندازهٔ کافی تلخی روزگار را به او چشاند. اتلو (در کتاب ۱۶۰۲؛ پژوهشگران معمولاً یک یا دو سال بعدتر می‌گذارند) همان‌قدر که اثری نیرومند است، باورنکردنی هم هست. تماشاگران از ملاحظهٔ فداکاری و مرگ دزدیمونا متأثر و از بدنهادی زیرکانهٔ ایاگو مسحور می‌شوند؛ ولی شکسپیر با نسبت دادن چنین شرارت محض و بی‌دلیلی به یک انسان، اشتباه مارلو در آفرینش شخصیت‌های کمیاب را تکرار می‌کند، و حتی اتلو، علیرغم سردار بودن و حماقتش، از آن معجون عناصری که هملت و لیر، بروتوس و آنتونی را به صورت بشر درمی‌آورد بی‌بهره است.

نوشته و پژوهش‌شده توسط دکتر شاهین صیامی

مقالات مرتبط

مکبت، لیر، تیمون و دانش شکسپیر

تیره‌ترین تراژدی‌های شکسپیر، مکبت، لیر شاه، آنتونی و کلئوپاترا و تیمون، و نگاهی به دانش و اقتباس‌های او.

ادامه

جوانی شکسپیر، سال‌های لندن و غزل‌ها

کودکی شکسپیر در استراتفورد، ازدواجش، ترقی او در لندن، نخستین نمایشنامه‌ها، ونوس و آدونیس و معمای غزل‌ها.

ادامه

واپسین نمایشنامه‌های مارلو، مرگ او و خانوادهٔ شکسپیر

فاوستوس، یهودی مالت و ادوارد دوم، مرگ مارلو در بیست‌ونه‌سالگی، اشعارش و آغاز داستان شکسپیر با نام و خانواده‌اش.

ادامه

بازیگران، نمایشنامه‌نویسان و کریستوفر مارلوی جوان

بازیگران و تماشاگران عصر الیزابت و جوانی کریستوفر مارلو، جاسوس و شکاک، که تیمورلنگ را نوشت و دکتر فاوستوس را آغاز کرد.

ادامه

برخاستن درام الیزابتی، حملهٔ پیرایشگران و تماشاخانه‌ها

چرا درام انگلیسی شکوفا شد، بحث سه وحدت، حمله‌های پیرایشگران به تئاتر و نخستین تماشاخانه‌های دائمی از «تئاتر» تا گلوب.

ادامه

ملکهٔ پریان، سرود عروسی سپنسر و عصر غزل

سپنسر در ایرلند، ملکهٔ پریان و سرود عروسی، گریزش از شورش ۱۵۹۸ و مرگش، و شیفتگی عصر الیزابت به غزل و بالاد.

ادامه