پسر استراتفورد
کلیسای بخش استراتفورد مراسم غسل تعمید ویلیام را در ۲۶ آوریل ۱۵۶۴ ثبت کرده است. نیکلاس رو، نخستین کسی که شرح حال او را نوشت (۱۷۰۹)، روایتی از استراتفورد نقل میکند که اکنون مورد تصدیق همگان است: پدر ویلیام او را مدتی به مدرسهای رایگان فرستاد، ولی تنگدستی و نیاز به کمک پسر در خانه او را ناچار کرد از آنجا بیرونش بیاورد. بن جانسن در شعری که در آغاز نخستین چاپ آثار شکسپیر آمده، به رقیبش میگوید که «لاتین اندک و یونانی کمتر» آموختهای. ظاهراً شکسپیر از نمایشنامهنویسان یونانی اطلاعی نداشت، اما آنقدر لاتین یاد گرفته بود که گاهی واژههای لاتین در آثارش بیاورد و از واژههای هر دو زبان جناس بسازد. اگر بیشتر آموخته بود، شاید دانشمندی پرکار و گمنام میشد. ولی لندن مدرسهٔ او شد.
روایت دیگری که ریچارد دیویز در ۱۶۸۱ آورده میگوید ویلیام همیشه به سبب شکار خرگوش و گوزن در ملک سر توماس لوسی دردسر داشت و لوسی او را بارها شلاق زد و گاهی به زندان انداخت. (این افسانه است و تأیید نمیشود.) در ۲۷ نوامبر ۱۵۸۲، هنگامی که هجدهساله بود، اجازهنامهٔ ازدواج او با آن هثوی بیستوپنجساله صادر شد. در مه ۱۵۸۳، حدود شش ماه پس از عروسی، دختری به دنیا آمد و سوزانا نام گرفت. چندی بعد آن دو کودک دوقلو زایید که در فوریهٔ ۱۵۸۵ همنت و جودیث نامیده شدند. شاید در اواخر آن سال بود که شکسپیر زن و فرزندانش را ترک کرد. از سالهای ۱۵۸۵ تا ۱۵۹۲ خبری از او نداریم، ولی میدانیم که در ۱۵۹۲ در لندن بهعنوان بازیگر کار میکرد.
پرورش یک نمایشنامهنویس، ۱۵۹۲ تا ۱۵۹۵
در نخستین نوشتههایی که از شکسپیر یاد کردهاند، از او به نیکی سخن نرفته است. در ۳ سپتامبر ۱۵۹۲ رابرت گرین از بستر مرگ به دوستانش هشدار داد که در تماشاخانههای لندن «کلاغی نوکیسه که با پرهای ما آراسته شده» جای آنان را گرفته است، مردی با «دل پلنگ در پوست بازیگر» (عبارتی که هنری ششم را نقیضه میکند) که میپندارد میتواند چون بهترینها شعر بیقافیه را با آبوتاب بگوید و چون آدمی همهکاره است، خود را یگانه تکاندهندهٔ صحنهٔ مملکت میداند. هنری چتل این قطعه را همچون بخشی از رسالهٔ گرین به چاپ داد، سپس در نامهای به یکی از آن دو نفری که گرین به آنان تاخته بود (احتمالاً مارلو و شکسپیر) پوزش خواست: با هیچیک از آن دو آشنا نبودهام و اگر هرگز با یکیشان آشنا نشوم اهمیتی ندارد؛ اما دربارهٔ دیگری متأسفم، زیرا رفتارش را مؤدبانه و هنرش را عالی دیدهام و آقایان محترمی از درستی رفتارش گزارش داده و شیوایی نوشتنش را که گواه هنر اوست تصدیق کردهاند.
تردیدی نیست که حملهٔ گرین و پوزش چتل متوجه شکسپیر است؛ پس تا ۱۵۹۲ پسر استراتفورد در پایتخت بازیگر و نمایشنامهنویس شده بود. داودال (۱۶۹۳) و رو (۱۷۰۹) روایت کردهاند که شکسپیر «بهعنوان خدمتکار» وارد تماشاخانه شد، یعنی در شغلی پست، و این عجیب نیست. اما او بسیار جاهطلب بود. پس از مدتی نقشهای کوچک بازی کرد و سپس نقش پیرمرد مهربان، آدام، را در هر طور که بخواهید و نقش شبح را در هملت به عهده گرفت. شاید نقشهای مهمتری هم به او داده بودند، زیرا نامش در هر کس به حال خود (۱۵۹۸) اثر جانسن بالای نام همهٔ بازیگران آمده است، و در سیانوس نیز او و ریچارد بربیج «بازیگران عمدهٔ تراژدی» نامیده شدهاند. (کتاب سیانوس را ۱۶۱۴ میداند، ولی نخستین اجرایش در ۱۶۰۳ بود.) در اواخر ۱۵۹۴ شکسپیر سهمی در شرکت بازیگران لرد چمبرلین یافت. او نه بهعنوان نمایشنامهنویس، بلکه بهعنوان بازیگر و سهامدار شرکت ترقی کرد.
با این حال از حدود ۱۵۹۱ شروع به نوشتن کرد. ظاهراً در آغاز به تصحیح و بازنویسی نمایشنامهها برای شرکتش مشغول بود و از آنجا به همکاری رسید؛ سه بخش هنری ششم (۱۵۹۲) به نظر میرسد کاری باشد که در این مرحله با دیگران نوشته شده است. از آن پس تقریباً سالی دو نمایشنامه نوشت که روی هم به سیوهشت رسید. چند اثر نخست او، کمدی اشتباهات (۱۵۹۲)، دو نجیبزاده از ورونا و رنج بیهودهٔ عشق (۱۵۹۴)، سبکی کمارزش و پر از شوخیهای خستهکننده دارند. شایان توجه است که شکسپیر با زحمت فراوان به عظمت رسید، اما پیشرفتش سریع بود. با بهرهگیری از ادوارد دوم مارلو توانست از تاریخ انگلستان درام بسازد. ریچارد دوم، به نقل کتاب، به نمایش پیشین او شباهت داشت، اما ریچارد سوم بهتر بود. او نیز تا اندازهای دچار این اشتباه شد که از یک صفت انسانی کامل بسازد، یعنی جاهطلبی مرگبار و خائنانه را در پادشاهی گوژپشت مجسم کند، اما شکسپیر با تحلیل ژرفتر احساس برانگیخت و با جملههای درخشان از مارلو پیش افتاد. چیزی نگذشت که «اسب! اسب! سلطنتم را به اسبی!» در لندن ورد زبانها شد. اما در تیتوس آندرونیکوس نبوغ او کاری از پیش نبرد: تقلید راهنمایش بود و نمایش، وحشتهای خونین را روی هم میانباشت. منتقدانی که به شکسپیر احترام میگذارند کوشیدهاند همهٔ آن یا بخشی را به گردن همکاران او بیندازند، با این پندار باطل که شکسپیر نمیتوانسته مزخرف بنویسد. ولی او از اینگونه بسیار نوشته است.
منظومههای روایی
در همین مرحله منظومههای روایی و غزلهایش را هم نوشت. شاید طاعونی که از ۱۵۹۲ تا ۱۵۹۴ همهٔ تماشاخانههای لندن را بست، او را بیکار و بیدرآمد کرد و در پی برآمد که با شعری از یکی از حامیان شاعران صله بگیرد. در ۱۵۹۳ ونوس و آدونیس را به هنری رایوتسلی، سومین ارل ساوثمپتون، تقدیم کرد. قصه از دگردیسیها اثر اووید و از طریق لاج آمده است. ارل جوان و زیبا بود و شاید شکسپیر شعرش را به سلیقهٔ او ساخت. بسیاری از بخشهای آن در نظر پیران سرد و بیمزه است، ولی عباراتی دربارهٔ لذت حسی در آن هست که در انگلستان سابقه نداشت. شکسپیر با ستایش مردم و پاداش ارل تشویق شد و در ۱۵۹۴ تا ۱۵۹۵ تجاوز به لوکریس را نوشت، قصهای از اغوا و تجاوز که به اختصار بیان شده. این آخرین اثر اختیاری او بود.
غزلها
در حدود ۱۵۹۳ شکسپیر شروع به سرودن غزلهایی کرد که برای نخستین بار برتری او را بر شاعران عصر نشان داد، ولی از انتشارشان خودداری کرد. او در این غزلها، که از لحاظ فنی کاملترین اثرش به شمار میآیند، از مضمونهای غزل پترارک بسیار بهره گرفته است: زیبایی ناپایدار معشوق، تردیدها و بیوفاییهای بیرحمانهٔ او، گذشت خستهکنندهٔ روزها در بطالت، رشک و اشتیاق شدید عاشق، و ادعای شاعر که زیبایی و شهرت معشوق به برکت شعر او جاودانه شده است. او حتی از عبارتها و وصفهای کانستبل، دنیل، واتسن و بسیاری غزلسرایان دیگر، که خود از دیگران «دلهدزدی» کرده بودند، اقتباس کرده است.
هیچکس نتوانسته غزلهای شکسپیر را به روایتی تبدیل کند، زیرا شاعر آنها را سرسری و در روزهای مختلف سروده است. طرح مبهمشان را نباید جدی گرفت. در این طرح از عشق شاعر به مردی جوان سخن میرود، از دلبستگی شدید او به «بانویی سیهچرده» از دربار، بیوفایی این زن و دوستیاش با دوست شاعر، ربوده شدن آن دوست به دست شاعری دیگر که رقیب شکسپیر بود، و در چند جا از اندیشهٔ ناامیدانهٔ شاعر به مرگ. بعضی حدس زدهاند آن بانو مری فیتن بوده، ندیمهٔ ملکه که معشوقهٔ ارل پمبروک شد (حدسی بیش نیست).
در ۱۶۰۹ تامس تورپ غزلها را ظاهراً بیرضایت شکسپیر منتشر کرد. چون شاعر آنها را به کسی تقدیم نکرده بود، تورپ چنین کرد و قرنها مردم را حیران ساخت. او نوشت: «به تنها پدیدآورندهٔ این غزلها، آقای W.H.، سعادت و جاودانگیای را که شاعر جاودانهٔ ما وعده داده است آرزو میکند ماجراجوی خیرخواه، ت.ت.» شاید ت.ت. همان تامس تورپ باشد، اما W.H. که بود؟ شاید ویلیام هربرت، سومین ارل پمبروک، همان کسی که نخستین مجموعهٔ آثار شکسپیر پس از مرگش به او و برادرش فیلیپ تقدیم شد. وقتی شکسپیر غزلها را آغاز کرد (۱۵۹۳) هربرت فقط سیزدهساله بود، ولی سرودن آنها تا ۱۵۹۸ ادامه داشت و در این هنگام پمبروک آمادهٔ حمایت از شاعران بود.
شاعر با لحنی پرشور از «عشق» خود به «پسر» سخن میگوید. در آن زمان واژهٔ «عشق» به جای دوستی هم به کار میرفت؛ ولی شکسپیر در غزل ۲۰ جوان را «معشوقسرور عشقم» مینامد و در غزل ۱۲۸ (که ظاهراً خطاب به «پسر دوستداشتنی» غزل ۱۲۶ است) از وجد شدید سخن میگوید. برخی شاعران الیزابتی به جوانان ابراز عشق میکردند و حاضر بودند به هر مرد ثروتمندی کلمات پرشور بگویند. اهمیت این غزلها نه در داستان، که در زیبایی آنهاست. بسیاری از آنها (برای نمونه غزلهای ۲۹، ۳۰، ۴۳، ۵۵، ۶۴، ۷۱، ۹۷، ۱۰۶ و ۱۱۷) از ژرفای معنا، گرمی احساس، نیروی تخیل و زیبایی عبارت چنان برخوردارند که قرنهاست در کشورهای انگلیسیزبان شهرت دارند.