تماشاگران و بازیگران
تماشاگران کمتر از خود نمایش پرجنبوجوش نبودند. دستفروشان میان آنان توتون، سیب، گردو و اعلامیههای چاپی میفروختند و زنان روزبهروز بیشتر به تماشاخانهها میآمدند و از هشدار واعظانی که معاشرت با مردان را مایهٔ وسوسه میشمردند باکی نداشتند. گاهی نزاعی درمیگرفت و نمایش متوقف میشد، زیرا تماشاگران اطراف صحنه باقیماندهٔ خوراکیهایشان را روی لباس شیک اشرافیزادگانی میریختند که بر خود صحنه نشسته بودند. برای فهم یک نمایش عصر الیزابت باید به یاد داشته باشیم که تماشاگرانش چه میپسندیدند: داستانهای عاشقانه، آمادگی شدید برای خندیدن، دلقک و پادشاه در کنار هم، دعوا و جنگ، و سخنوری باشکوه. و چون صحنه به میان جمعیت پیش آمده بود، بازیگران گاهی ناچار بودند با خودشان یا در حاشیه، بهصورت تکگویی، سخن بگویند.
شمار بازیگران کم نبود. بازیگران دورهگرد تقریباً در هر شهری در روزهای جشن دیده میشدند و در میدان روستاها، حیاط میخانهها، انبارها، خانههای بزرگ و مجالس شبانه نمایش میدادند. در زمان شکسپیر زنان حق نداشتند روی صحنه بیایند؛ پسرها نقش آنان را بازی میکردند و گاه تماشاگر پسری را میدید که نقش زنی را بازی میکند که خود به جامهٔ پسر یا مرد درآمده است. در مدارس اشرافی شاگردان خودشان نمایش میدادند و این بخشی از تربیتشان بود. دستههایی از پسران نیز در تماشاخانههای خصوصی، که تماشاگر در آنها ورودیه میپرداخت، با گروههای بزرگسالان رقابت میکردند؛ شکسپیر از این رقابت شکایت داشت، و به نقل کتاب، پس از ۱۶۲۶ پسران دیگر در نمایش عمومی ظاهر نشدند.
بازیگران برای آنکه ولگرد به حساب نیایند، خود را زیر حمایت اشراف متمول مانند لستر، ساسکس، وارویک، آکسفورد و اسکس قرار میدادند، و دریاسالار انگلستان و رئیس تشریفات سلطنتی نیز هر یک گروهی داشتند. به بازیگران، به معنای معمول، فقط وقتی پول میدادند که در تالارهای بزرگ نمایش بدهند؛ در غیر این صورت از سهم خود در «شرکت» گذران میکردند. سهمها نابرابر بود: صاحب شرکت یک سوم را میبرد و بازیگران درجه اول بیشتر بقیه را. ریچارد برج، مشهورترین این «ستارگان»، به نقل کتاب ملکی با درآمد سالی ۳۰۰ لیره بر جا گذاشت و رقیبش ادوارد آلین کالج دالیج را در نزدیکی لندن بنا نهاد. بازیگران مشهور مورد توجه بسیار بودند. یادداشت روزانهٔ جان منینگم داستان معروفی را نقل میکند: بانویی که برج را در نقش ریچارد سوم دیده بود، از او خواست با همان جامهٔ نقش به دیدارش برود؛ شکسپیر که شنیده بود زودتر رفت، و وقتی خبر رسید ریچارد سوم دم در است، پیام داد که ویلیام فاتح پیش از ریچارد سوم آمده است. (این شوخی با نام کوچک خود او و با تاریخ دو پادشاه است.)
کریستوفر مارلو، ۱۵۶۴ تا ۱۵۹۳
وضع نمایشنامهنویسان به خوبی بازیگران نبود. نمایشنامهنویس اثرش را به نقل کتاب در برابر ۴ تا ۸ لیره به شرکت میفروخت و دیگر حقی بر آن نداشت؛ شرکتها معمولاً از چاپ متن جلوگیری میکردند تا به دست گروههای رقیب نیفتد. گاهی تندنویسی ضمن اجرا متن را مینوشت و چاپخانهداری از آن متنی ناقص و پارهپاره درمیآورد که جز خشم نویسنده نتیجهای نداشت. چنین متنهایی غالباً نام نویسنده نداشتند؛ از همینجاست که بعضی نمایشنامههای گمنام قرنها روی صحنه ماندند، مانند آردن آو فورشم (۱۵۹۲).
پس از ۱۵۹۰ نمایشنامههای نسبتاً جالبی روی صحنهٔ انگلستان آمد، هرچند بعضی چند روزی بیشتر دوام نیاوردند. جان لیلی در کمدیهایش اشعار غنایی دلنشین آورد و اندیمیون او جذابیتی دارد که راه را برای رؤیای شب نیمهٔ تابستان هموار کرد. شاید رابرت گرین در فرایار بیکن و فرایار بانگی از دکتر فاوستوس مارلو بهره برده باشد (ترتیب زمانی این دو قطعی نیست). تراژدی اسپانیایی اثر تامس کید قصهای از آدمکشی است که در پایانش کسی زنده نمیماند؛ موفقیتش نمایشنامهنویسان عصر الیزابت را به رقابت در ریختن خون واداشت. در آن نیز مانند هملت روحی هست که انتقام میخواهد و نمایشی درون نمایش.
کریستوفر مارلو دو ماه پیش از شکسپیر تعمید یافت. او پسر کفاشی از کنتربری بود و شاید نمیتوانست به دانشگاه برود، ولی به گفتهٔ کتاب اسقف اعظم پارکر هزینهٔ تحصیلش را پرداخت. (پارکر در ۱۵۷۵ درگذشته، پس مقصود احتمالاً بورسی به نام اوست.) در دوران دانشگاه، سر فرانسیس والسینگم او را برای آگاهی از توطئههای علیه ملکه بهعنوان مأمور استخدام کرد. مطالعهٔ علوم و ادبیات کلاسیک اعتقاد او را به الهیات سست کرد و آشنایی با اندیشههای ماکیاولی شکاکیتش را رنگ بدگمانی زد. مارلو پس از گرفتن درجهٔ کارشناسی ارشد در ۱۵۸۷ به لندن رفت، با تامس کید در یک اتاق ساکن شد و به حلقهٔ رالی و هریوت، که از قید مذهب آزاد بودند، پیوست.
خبرچینان دولت نتیجه را گزارش کردند. ریچارد بینز در ۱۵۹۲ به مقامات ملکه گفت مارلو اظهار کرده است که دین فقط برای ترساندن مردم پدید آمده، پروتستانها نادانانی ریاکارند و کتاب مقدس را مسخره میکرده؛ و به گزارش او مارلو در هر مجلسی حاضران را به بیدینی تشویق میکرد و خدا و کشیشان را به باد تمسخر میگرفت. بینز که خود در ۱۵۹۴ به سبب جرمی به مرگ محکوم و اعدام شد، انگیزه داشت گزارشش را پرداخته جلوه دهد. گرین در دعوت دوستش به زندگی شایسته، مارلو را طرفدار الحاد میشمارد. کید که ۱۲ مه ۱۵۹۳ بازداشت شد و تحت فشار مقامات، مارلو را بیدین، تندخو و سختدل خواند که به دعا میخندید. (جزئیات حساس اتهامها در اینجا آورده نشد.)
تیمورلنگ
مارلو مدتها پیش از رسیدن این گزارشها به دولت درامهای زیبایی نوشته و به بیدینی خود اشاره کرده بود. ظاهراً تیمورلنگ کبیر را در دانشکده نوشت و در همان سالی که فارغالتحصیل شد روی صحنه آورد. ستایش او از دانش، زیبایی و قدرت نشاندهندهٔ خوی فاوستی شاعر است. در این نمایشنامه به این مضمون مینویسد: روح ما، که با استعداد ذاتیاش میتواند معماری شگفت جهان را دریابد و مسیر هر سیارهٔ سرگردان را اندازه بگیرد، همچنان در پی دانش نامتناهی است و چون کرات بیآرام میگردد، ما را به فرسودن خود میخواند، و با این همه تا به رسیدهترین میوهها نرسیده از حرکت بازنمیایستد.
دو نمایشنامهای که مارلو دربارهٔ تیمور نوشته ناپخته و ناشیانه است. شخصیتها ساده ترسیم شده و هر کدام با یک صفت متمایز میشوند؛ تیمور مظهر غرور و قدرت است، ولی این غرور بیشتر خودبینی دانشجویی است که چیزهای تازهٔ بسیار آموخته و هضم نکرده، نه اعتماد آرام فرمانروایی مستبد. جویهای خون بسیار جاری است و حوادث نامحتمل روی هم انباشته میشود. پس چه شد که این نمایشنامه موفقترین نمایشنامهٔ دورهٔ الیزابت شمرده شد؟ شاید خشونت، خونریزی و مبالغه، و نیز به عقیدهٔ ما، بداعت و فصاحت. در آن اندیشههایی جسورانهتر، تصاویری عمیقتر احساسشده و عباراتی بجاتر بود که در تماشاخانههای عصر الیزابت شنیده نشده بود. «مصراعهای عالی»ای در آن بود که جانسن میستود و بخشهایی که به نظر او از حیث شیرینی و زیبایی بینظیر بودند.
آغاز دکتر فاوستوس
مارلو که از این تشویق به هیجان آمده بود، با شدت و حدت بسیار به نوشتن بزرگترین نمایشنامهاش، سرگذشت غمانگیز دکتر فاوستوس، پرداخت. اخلاق قرون وسطی میگفت «لذت فهمیدن لذتی غمانگیز است» و «در علم بسیار، اندوه بسیار هست»، و بر این اساس علاقه به آموختن نوعی گناه شمرده میشد. با این همه جاهطلبی مردم با این منع سازگار نبود و حتی بعضی برای دستیافتن به نیروهای نهان از جادو و شیطان یاری میخواستند. مارلو فاوستوس را پزشکی ماهر و مشهور از ویتنبرگ معرفی میکند که از حدود دانش خود ناخشنود است و در رؤیای جادویی به سر میبرد که همهچیز را در اختیارش بگذارد. او به این مضمون میگوید: هرچه میان قطبهای آرام در حرکت است در فرمان من خواهد بود؛ ارواح را میفرستم تا هر چه میخواهم بیاورند، همهٔ ابهامها را حل کنند و هر اقدام جسورانهای را انجام دهند؛ میخواهم برای طلا به هند پرواز کنند، در اقیانوسهای مشرق دنبال مروارید بگردند، در همهٔ گوشههای دنیای جدید میوههای مطبوع و لذایذ شاهانه بیابند؛ فلسفههای تازه را بر من بخوانند و اسرار همهٔ پادشاهان بیگانه را به من بگویند.