وزن انبوه قصه هایی که برایت خوانده ام ، آن چنان سنگین است که جاذبه زمین را در عددی بی نهایت ضرب کرده است .
آن آه های سربسته ی آخرشان ، آن بغض های ترک خورده ناشکسته ، چنان بالهایم را شکسته که اگر جاذبه ای هم وجود نداشت باز هم گوشه نشین ثری بودم .
من در سطر به سطر داستان هایم تو را جستم ، واژه هایم را به گونه ای چیدم که تا عرش رود ، تو را ببیند ، قاصدک وار باز گردد ، خبری آورد .
آنچنان بی قرارت بوده ام که اگر بال هایم هم نمی شکستند باز هم پرواز را بخاطر نمی آوردم و یا حتی جاذبه هم اگر معکوس می شد راه را به یاد نداشتم .
تو را گم کردم در عمق جاده های غبار آلود ، تو را گم کردم درهجوم تردید ها ، تو را گم کردم در فریاد هایی که می گفتند کجایی .
به راستی تو کجایی ؟
این ثریا بی دلیل ، این روز و شب ها بهر چیست ؟
زندانی بی هدف ، مجریانی بی طرف
آرزویت
مثل آه ، بی انتها
تو خواهی خواند ، خواهی دید ، درک خواهی کرد روزی ، که سخت است دوری و قصه ی من .
آن روز من در تو زنده خواهم شد ، زندگی خواهم کرد .
~2 دقیقه مطالعه · آخرین بهروزرسانی ۱۳ آبان ۱۴۰۵
نوشته و پژوهششده توسط دکتر شاهین صیامی
مقالات مرتبط
چیکسولوب دیگری در راه است
دست نوشته
ادامه
روز بدون قضاوت
دست نوشته
ادامه
پشت پرده ایستاده بود
دستنوشتهای داستانی از شاهین: پیانیستی که فراموشی دارد، اولین و آخرین اجرایش را پشت پردهی قرمز مینوازد و لبخند ویالنیست تنها خاطرهی آن شب اوست.
ادامه
آن قدر دور شده ام
دست نوشته
ادامه
بعد از سقوط تو را فراموش کردم
دست نوشته
ادامه
حقیقت در یک بعد وجود دارد
دست نوشته
ادامه