زندگی در سرزمینهای پست
اکنون باید دید اراسموس بهعنوان یک انسان واقعاً چگونه میزیست. در این هنگام (۱۵۱۷) بیشتر اوقات در فلاندر، یعنی بروکسل، آنورس و لوون، اقامت داشت. مجرد بود و با یک نوکر زندگی میگذراند، اما اغلب دعوت و مهماننوازی شخص توانگری را که مصاحبت با او را برای خود امتیازی اجتماعی و بزمی فکری میشمرد میپذیرفت. ذوق و سلیقهای مشکلپسند داشت؛ احساسات و اعصابش تا بدان حد نازک و تربیتیافته و مهذب بود که دائماً از جنبههای مبتذل و عوامانهٔ زندگی رنج میبرد.
شراب فراوان مینوشید و از استعداد و نیرویی که در مقاومت با آن داشت بر خود میبالید. ممکن است یکی از علل بروز نقرس و سنگ مثانهای که او را میآزرد همین باشد، اما خودش گمان میبرد که شراب، با باز کردن شریانها، دردش را تسکین میبخشد. در سال ۱۵۱۴، که چهلوپنج یا چهلوهشتساله بود (کتاب هر دو را میآورد)، خویشتن را مردی رنجور و خاکستریموی وصف کرد که جز شراب نباید بنوشد و باید از آنچه میخورد مسرور باشد. با روزه میانهای نداشت و از ماهی بدش میآمد؛ شاید مزاج صفراویش در الهیاتش اثر گذاشته بود. کم میخوابید و، مانند همهٔ کسانی که ذهنی مشغول دارند، وقتی برای آسایش نمیشناخت. دوستان و کتاب مایهٔ تسلی خاطرش بودند. مینوشت: چون از مطالعات عادی روزانهام دور میافتم گویی با خود نیستم؛ خانهٔ من آنجاست که کتابخانهٔ من آنجاست.
اینکه او با سماجت یک کشیش بخش کلیسایی از این و آن پول میطلبید، بخشی برای خرید کتاب بود. او بهطور منظم از مونتجوی و وارام مقرری دریافت میکرد؛ ژان لو سووآژ، صدراعظم بورگونی، مبالغ معتنابهی، مثلاً سیصد فلورین (به حساب کتاب هفتهزاروپانصد دلار)، برایش فرستاد؛ حقالتألیفهایی که دریافت میکرد بیش از همهٔ مؤلفان عصر خویش بود. تهمت پولدوستی را از خود رد میکرد: اگر در پی پول میرفت، برای آن بود که مرد بیسامانی بود و از تنهایی و بییاوری دوران پیری میترسید. در همان حال از پذیرفتن مقامهای پرسود که به ازدیاد درآمدش کمک میکرد اما از آزادی محرومش میساخت سر باز زد.
چهره در تصویرها
قیافهاش در برخورد اول گیرایی نداشت: کوتاه و لاغر و پریدهرنگ بود و صدا و بنیهای ضعیف داشت. اما دستان حساس، بینی بلند و تیز، چشمان آبیخاکستریاش که از هوشمندی میدرخشید، و سخنانش، توانگرترین و سریعالانتقالترین مغزهای آن دوران درخشان را تحت تأثیر قرار میداد. کوئنتین ماسیس در ۱۵۱۷ تصویری از او کشید، غرق در نوشتن، با قبایی ضخیم برای جلوگیری از سردی اتاقهای آن قرنها بر تن؛ این تصویر به توماس مور اهدا شد. دورر در ۱۵۲۰ یک طراحی با زغال و در ۱۵۲۶ گراوور جالبی از او ساخت؛ در اینجا ذوق آلمانی نقاش به «اروپایی خوب» ما قیافهای کاملاً هلندی بخشیده است. خود اراسموس دربارهٔ آن گفته است: اگر شکل من چنین است، فرومایهٔ بزرگی هستم.
هولباین در تصاویر و تکچهرههای بیشماری که از اراسموس کشید بر همهٔ نقاشان دیگر سبقت جست. یکی از این تکچهرهها در یکی از شهرهای اروپا، دیگری در انگلستان، سومین در بازل و بهترین همه در لوور است (نام شهر نخست در متن مخدوش بود). همهٔ این تابلوها، که به دست بزرگترین تکچهرهساز شمال نقاشی شدهاند، کارهای استادانهاند. در تکچهرهٔ لوور، اراسموس دانشمند چهرهٔ آرام، متفکر و تا حدی مالیخولیایی فیلسوفی را به خود گرفته که با اکراه به بیدقتیِ بیطرفانهٔ طبیعت و میرندگی نبوغ تسلیم شده است. اراسموس در ۱۵۱۷ نوشت: باید به هر چه سرنوشت پیش آورد گردن نهاد؛ من ذهن خود را برای هر پیشامدی آماده ساختهام؛ یعنی همان آرامش خاطر و رواداری فلسفهٔ رواقی که اراسموس هرگز واقعاً بدان دست نیافت. دربارهٔ جوانی جاهطلب نوشت که جلال و بزرگی را دوست میدارد اما نمیداند بزرگی و عظمت چه سنگین است. با این همه خود اراسموس، مانند بسیاری از بزرگان، شب و روز برای به دست آوردن این شبح رمنده تلاش کرد.
عیبها، حسنها و سلیقهها
خطاها و معایبش چشمگیرند؛ فضیلتهایش رازهاییاند که تنها بر دوستانش آشکارند. او میتوانست بیشرمانه دست گدایی دراز کند، اما به همان سادگی نیز میتوانست ببخشاید، و چه بسیار جانها که در پرتو گرمای ستایشهای او بالیدند. هنگامی که رویشلین مورد حملات پفرکورن قرار گرفت، اراسموس به دوستانی که در میان کاردینالهای رم داشت نامه نوشت و در به دست آوردن امنیت و مصونیت برای آن عبریدان رنجدیده کمک خواست. فاقد فروتنی و حقشناسی بود، و این از کسی که مورد لطف شاهان و پاپهاست بعید نمینمود. تاب انتقاد نداشت و سخت آزردهخاطر و خشمگین میشد، و گاهی جواب انتقاد را با بدزبانی، که شیوهٔ آن عصر پرمجادله بود، میداد. او در نهضت یهودستیزی آن عصر، که حتی دانشمندان رنسانس در آن دست داشتند، سهیم بود.
امیال و رغبتهایش به همان حد که شدید بودند ظریف و دقیق نیز بودند: ادبیات را هنگامی دوست میداشت که به لباس فلسفه درمیآمد و به فلسفه هنگامی عشق میورزید که منطق را برای زندگی فرو میگذاشت؛ اما علم، مناظر طبیعی، موسیقی و هنر را یکسره به بیاعتنایی سپرده بود. بر منجمانی که در میدان علم میخرامیدند میخندید و ستارگان آسمان نیز او را همراهی میکردند. در نامههای بیشمار او تعریفی از آلپ، یا معماری آکسفورد و کمبریج، یا نقاشیهای رافائل و مجسمههای میکلآنژ، که هر دو هنگام توقف اراسموس در رم (۱۵۰۹) برای یولیوس دوم مشغول کار بودند، یافت نمیشود. سرودهای شورانگیز دستههای مذهبی اصلاحطلب بعدها گوش او را میآزرد.
بذلهگوییهایش معمولاً زیرکانه و مؤدبانه، گاهی چون مطایبات رابله، اغلب نیشدار، و یک بار غیرانسانی بودند: پس از شنیدن خبر سوزاندهشدن چند بدعتگذار، به دوستی نوشت که اگر سوزاندن آنها، به مناسبت نزدیکی زمستان، قیمت سوخت را بالا ببرد، کمتر دلش به حالشان خواهد سوخت. (کتاب جمله را کامل میآورد؛ اینجا فقط خلاصه شد و نشانهٔ سختی آن عصر است.) او نهتنها، چون همهٔ انسانها، طبعاً خودپرست و خودخواه بود، بلکه به آن خودستایی و تکبر پنهانی که بدون آن نویسنده یا هنرمند در حملات بیرحمانهٔ این دنیای بیتفاوت خرد خواهد شد میدان میداد. چاپلوسی و تملق را دوست میداشت و، بهرغم ردّ اینگونه اتهامات، با آن موافق بود. به دوستی گفت: داوران برجسته میگویند که من بهتر از تمام نویسندگان زندهٔ جهان مینویسم.
استاد زبان لاتین
این سخن بیان واقع بود، هرچند فقط دربارهٔ زبان لاتینی. فرانسه را بد مینوشت، تنها کمی به انگلیسی و هلندی حرف میزد، به تعبیر کتاب «عبری را بسیار کم میدانست» و یونانی را ناقص؛ ولی در لاتینی استادی و تبحر کامل داشت و آن را چون زبانی زنده، در بیان جزئیات غیرلاتینی زمانش، به کار میبرد. قرنی که عشق به آثار کلاسیک تازه در آن آغاز شده بود خطاهای او را به خاطر بیان باروحش، سبک پرشکوهش، فریبایی بدیع گفتارش و برندگی نیشخندهایش بخشید. نامههایش در لطافت و ادب با نامههای سیسرون برابری میکنند و در باروحی و نکتهگویی از آنها درمیگذرند. از این گذشته، لاتینیای که او مینوشت خاص خودش بود؛ تقلید از زبان سیسرون نبود؛ باروح، پرنیرو و قابل انعطاف بود، نه انعکاس زبان مردهٔ هزاروپانصد سال پیش.
نامههایش، چون نامههای پترارک، پس از مکالمات که مرتبهٔ اول را داشت، آرزوی هر دانشمند و شهریاری بودند. میگوید، شاید با اندکی اغراق ادیبانه، روزی بیست نامه دریافت میداشته و چهل نامه مینوشته است. چند مجلد از آنها در زمان زندگیاش زیر نظر خود مؤلف، که از استقبال آیندگان بهخوبی خبر داشت، به زیبایی چاپ شد. لئو دهم، هادریانوس ششم، مارگریت ملکهٔ ناوار، سیگیزموند اول شاه لهستان، هنری هشتم، مور، کولت و پیرکهایمر از کسانی بودند که با او مکاتبه داشتند. مور، آن دانشمند فروتن و پرآزرم، مینویسد: هنگامی که از مغزم میگذرد که به آیندگان قرنهای آتی بهعنوان دوست اراسموس معرفی میشوم، نمیتوانم از ابراز احساس تکبر و غرور جلوگیری کنم. شهرت هیچیک از نویسندگان معاصرش به پای او نمیرسد، مگر آنکه لوتر را نویسنده بپنداریم. در سال ۱۵۲۰ یک کتابفروش اهل آکسفورد گزارش داد که یکسوم تمام کتابهای فروشی او از آثار اراسموس بوده است.
امید و هشدار
دشمنانش، خاصه در میان علمای الهیات لوون، فراوان بودند، اما شاگردان و پیروانش در بسیاری از دانشگاهها و اومانیستها در سراسر اروپا او را بهعنوان نمونه و سرمشق و رهبر خود میستودند و برایش درود میفرستادند. در میدان ادبیات، او و آثارش وحدتبخش نهضت رنسانس و جنبش اومانیسم بودند. ستایش و توجه آنان به آثار کلاسیک و انشای سلیس و یکدست لاتینی، و توافق بزرگوارانهشان در این باب که نباید از کلیسا برید و نباید اساطیر گریزناپذیر تودههای مردم را برهم زد، کلیسا را آماده ساخت تا به آزادفکری طبقات تحصیلکرده چشمک زند و اصلاح منظم نارواییها و پوچیها و لاطایلات روحانی را، از درون، اجازه دهد.
اراسموس، مانند همهٔ اومانیستها، از ارتقای لئو دهم به مقام پاپی خوشحال شد؛ رویای آنها جامهٔ حقیقت پوشیده بود: مردی اومانیست، دانشور، بزرگوار و وحدتبخش رنسانس و مسیحیت بر بزرگترین اورنگ فرمانروایی تکیه زده بود. بیتردید اکنون تصفیهٔ کلیسا با آرامش تحقق مییافت، تعلیم و تربیت اشاعه پیدا میکرد، مردم آیین دوستداشتنی و دین تسلیدهندهٔ خود را حفظ میکردند و اندیشه و ذهن بشر آزاد میشد.
تقریباً تا آستانهٔ ظهور لوتر اراسموس این امید را در دل خود حفظ کرده بود. اما در نهم سپتامبر ۱۵۱۷ از آنورس به توماس، کاردینال یورک، عبارتی شوم نوشت: متأسفم، در این قسمت از جهان انقلاب بزرگی در شرف وقوع است. در مدتی کمتر از دو ماه، انقلاب درگرفت.
بدینسان فصل چهاردهم به پایان میرسد.