دهقانان با پیشرفت خشمگینتر میشوند
در نیمقرن آخر پیش از جنبش اصلاح دینی، تمام طبقات مردم آلمان، به استثنای شهسواران، رو به ترقی داشتند. به احتمال قوی، بر اثر ترقی وضع و مقام دهقانان و کشاورزان بود که کراهت و خشم آنها از ناتوانیها و نابسامانیهای موجود تندتر شد. معدودی برده، اقلیتی صاحب زمین و جمع کثیری اجارهنشین بودند و اجارهبهای زمین را با محصول، کار یا پول به خداوندان فئودال میپرداختند. اجارهنشینها از رفتار خداوندان مینالیدند: از اخاذیها و مطالبات تحمیلی آنها؛ از دوازده و گاهی شصت روزی که هر سال بنا بر عرف باید برای آنها بیگاری کنند؛ از اینکه خداوندان زمینهایی را که بهموجب سنت میتوانستند از آبهایش ماهی بگیرند، از چوب درختانش بهره ببرند یا دامهایشان را در آن بچرانند پس گرفته بودند؛ از ویرانی و صدماتی که شکارچیان و تازیهای خداوندان در مزارعشان به بار میآوردند؛ از دخالت و اعمال نفوذ خداوندان در دادگاههای محلی که زیر نظارت خود مالکان بود؛ و سرانجام از مالیات بر ارثی که هنگام درگذشت سرپرست خانواده و بیمراقبماندن زمین دامنگیر خانوادهٔ اجارهنشین میشد. دهقانان صاحب زمین نیز از زیادی نرخ بهرهٔ وامهایی که برای برداشت محصول گرفته بودند و از ضبط مزارع بهدست وامدهندگان زیرک، که به دهقانانی وام میدادند که آشکار بود در سررسید قادر به ادای آن نیستند، دلی پرخون داشتند. تمام طبقات کشاورز از پرداخت مالیات سالانهای که کلیسا بر محصولات و احشام آنها میبست خودداری میکردند.
این ناراضیان در سراسر قرن پانزدهم برای تقسیم اراضی شورشهایی پراکنده به راه انداختند. در سال ۱۴۳۱ کشاورزان پیرامون ورمس به شورشی بیثمر برخاستند؛ یک کفش روستایی، یعنی پوتینی واقعی که از مچ تا زانو بند میخورد، را پرچم خود برگزیدند و آن را بر سر چوبی میکردند یا تصویرش را بر پرچمها نقاشی مینمودند. از آن زمان کلمهٔ بوندشو، «گروه کفشیان»، نام مناسب دستههای انقلابی کشاورز در عهد لوتر شد. در سال ۱۴۷۶ گاوچرانی و نیزنی به نام هانس بوم اعلام داشت که مادر خدا در عالم مکاشفه بر او معلوم گردانیده که ملکوت آسمان بهزودی در زمین برقرار خواهد شد: دیگر امپراتور، پاپ، شاه، شاهزاده یا خداوندی وجود نخواهد داشت؛ همهٔ مردان برادر و همهٔ زنان خواهر خواهند بود؛ همه از ثمرات زمین یکسان بهره خواهند برد؛ زمین، جنگل، آب و مرتع مشترک و رایگان خواهد بود. هزاران کشاورز برای شنیدن سخنان هانس به نزد او شتافتند؛ کشیشی به او گروید؛ اسقف وورتسبورگ با بردباری به ندای او لبخند زد. اما هنگامی که هانس به پیروانش گفت که در گردهمایی بعدی هر سلاحی را که به دستشان میافتد با خود بیاورند، اسقف دستور داد دستگیرش کنند؛ سربازان اسقف به روی جمعیتی که برای نجات او آمده بودند آتش گشودند و شورش فرو نشست.
در سال ۱۴۹۱ دهقانان قلمرو فرمانروایی رئیس یک دیر، که کتاب آن را کمپتن در آلزاس مینامد، به دیر او هجوم بردند و ادعایشان آن بود که او با جعل اسناد آنان را به بردگی کشانده است؛ امپراتور فردریک سوم میانشان مصالحه برقرار ساخت. دو سال بعد، اجارهداران زیردست اسقف استراسبورگ یک «گروه کفشیان» تشکیل دادند و خواستار خاتمهٔ حقوق فئودالی، مالیاتهای کلیسایی و نسخ همهٔ دیون شدند، و نیز اقدامات خشونتآمیزی علیه یهودیان را میخواستند. بر آن نقشه بودند که شهرک شلتشتات را تصرف کنند و از آنجا نیروی خود را در آلزاس بپراکنند. مقامات دولتی از نقشهٔ آنها اطلاع یافتند، رهبران شورشیان را گرفتند و شکنجه کردند و به دار آویختند و بقیه را با ارعاب به تسلیم و اطاعت وادار ساختند. در سال ۱۵۰۲ کشاورزان اسقف اشپایر «گروه کفشیان»ی تشکیل دادند که هفت هزار عضو داشت و برانداختن کامل نظام فئودالیسم، اقدام خشونتآمیز علیه روحانیان و اعادهٔ آنچه را که مرام اشتراکی اجدادشان میپنداشتند میخواستند. دهقانی هنگام اعتراف از این نقشه پرده برداشت؛ روحانیان و نجبا در کشف توطئه همداستان شدند؛ توطئهگران اصلی را شکنجه کردند و به دار کشیدند.
در سال ۱۵۱۲ یوس فریتس در نهان نهضت مشابهی در نزدیکی فرایبورگ ایم برایسگاو تشکیل داد؛ صرفنظر از خدا، همهٔ مالکیتها و حقوق فئودالی، حتی امپراتور و پاپ، میبایست لغو شوند. دهقانی که مجبور به پیوستن به این دسته شده بود راز آنها را نزد کشیش اعترافنیوش خود فاش کرد. مقامات محلی رهبران را دستگیر و شکنجه کردند؛ شورش در نطفه کشته شد، اما یوس فریتس آنقدر زنده ماند که به شورش سال ۱۵۲۵ دهقانان بپیوندد. در سال ۱۵۱۷، در اشتیریا و کارینتیا، اتحادیهای مرکب از ۹۰٬۰۰۰ دهقان بر آن شد که به فئودالیسم خاتمه دهد؛ گروههای آن مدت سه ماه بر قلعهها و دژها حمله بردند و خداوندان را کشتند؛ عاقبت امپراتور ماکسیمیلیان، که با جنبش آنها همدل اما از شدت عملشان منزجر بود، ارتش کوچکی به مقابلهشان فرستاد و آنها را به صلحی ناخواسته مجبور کرد. اما صحنه برای جنگ دهقانان و مرام اشتراکی آنابابتیستهای آلمان در دوران جنبش اصلاح دینی آماده شده بود.
نقره، پول و سرمایهداری تازه
در این میان انقلابی حیاتیتر در صنعت و تجارت آلمان جریان داشت. بیشتر صنایع همچنان در شکل دستی باقی مانده بودند، جز آنکه هر روز بیشتر تحت نظارت پیمانکاران و کارفرمایانی قرار میگرفتند که مواد اولیه و سرمایهٔ کار را فراهم میساختند و محصولات تولیدشده را میخریدند و میفروختند. صنایع معدنی پیشرفت سریعی حاصل کرده بود و از استخراج نقره، مس و طلا منافع هنگفتی عاید میشد. شمشهای طلا و نقره وسیلهٔ مناسبی برای اندوختن ثروت شده بودند، و پولهایی که برای تحصیل حق استخراج به امرای صاحب زمین داده میشد، خاصه به برگزیندهٔ ساکسونی که لوتر را تحت حمایت خود گرفت، برخی از آنها را قادر میساخت در برابر پاپ و امپراتور از خود مقاومت نشان دهند. مسکوکات نقرهٔ قابل اعتمادی ضرب شد، پول رایج فراوان گشت و عبور از اقتصاد کالایی به اقتصاد پولی تقریباً سیر خود را به کمال رسانیده بود. ظروف نقره از لوازم عمومی زندگی تمام طبقات متوسط و بالا بود. بعضی خانوادهها میز و صندلیهایشان را از نقرهٔ سخت میساختند؛ ظرفهای نان و جامهای شراب عشای ربانی، جعبههای اشیای متبرک و حتی مجسمهها، همه از سیم و زر، کلیساهای آلمان را پر کرده و شاهزادگان را به اصلاح دینیای که ضبط اموال و ثروت کلیسایی را اجازه دهد متمایل ساخته بود.
انهآس سیلویو (بعدها پاپ پیوس دوم) در سال ۱۴۵۸ چون میدید مهمانخانهداران در ظروف سیمین نوشابه میآورند متعجب میشد؛ او مینویسد: کدام زن است، نهتنها در طبقهٔ اشراف بلکه در میان طبقات پایین، که با زینتهای زرین ندرخشد؟ آیا لازم است از زین و برگ اسبان، که پوششی از طلای ناب دارند، و از سلاحها و کلاهخودها، که از طلا گرانبارند، سخنی بگویم؟
خاندان فوگر
سرمایهداران در این زمان قدرت سیاسی عظیمی داشتند. جای صرافان یهودی آلمان را شرکتهای خانوادههای مسیحی گرفتند؛ خانوادههایی چون ولزر، هوخشتتر و فوگر، که همه از اهالی آوگسبورگ بودند، شهری که در قرن پانزدهم مرکز مالی جهان مسیحیت به شمار میرفت. یوهان فوگر، که فرزند بافندهای بود، خود تاجر پارچه شد و هنگام مرگ (۱۴۰۹) ثروت کوچکی، در حدود ۳٬۰۰۰ فلورین (۷۵٬۰۰۰ دلار به حساب کتاب)، از خود باقی گذاشت. پسرش یاکوب تجارت پدر را بسط داد؛ وی به هنگام مرگ (۱۴۶۹) هفتمین ثروتمند آوگسبورگ بود.
پسران یاکوب، اولریش، گئورگ و یاکوب دوم، با دادن پیشپرداخت به شاهزادگان آلمان، اتریش و مجارستان، در ازای عایدات معادن، زمینها یا شهرها، شرکت اجدادی را قدرت و تفوق بخشیدند. از این سرمایهگذاریهای حسابگرانه خاندان فوگر منافع هنگفتی بردند، چنانکه در سال ۱۵۰۰ ثروتمندترین خانوادهٔ اروپا شدند. یاکوب دوم، بزرگترین نابغهٔ این خاندان، مردی بیباک، بیرحم و کوشا بود. با بررسی و مطالعهٔ تمام جوانب کسب، پیشرفتهای دفترداری، تولید، داد و ستد و سرمایه، خویشتن را صبر و پرهیزگاری آموخت. میخواست همهچیز را، جز خاندان خود، قربانی شرکت سازد، و میخواست هر یک از افراد خاندان فوگر در برابر منفعت خاندان سر تسلیم فرود آورد؛ مقرر داشت که هیچکس جز یک فوگر در شرکت قدرتی ندارد و هیچگاه نگذاشت دوستیهای سیاسیاش در وامهایش اثر گذارد.
با شرکتهای دیگر برای کنترل قیمت و فروش کالاهای مختلف پیمان میبست؛ بدینسان او و برادرانش در سال ۱۴۹۸ با بازرگانان آوگسبورگ معاهده بستند که بازار ونیز را از لحاظ مس در مضیقه گذارند و قیمت را بالا ببرند. در سال ۱۴۸۸ خاندان فوگر ۱۵۰٬۰۰۰ فلورین به سیگیزموند، مهیندوک اتریش، قرض داد و بهعنوان وثیقه اجازهٔ بهرهبرداری از کانهای نقرهٔ شوارتس را، تا زمان پسدادن وام، به دست آورد. فوگرها در ۱۴۹۲ با خاندان تورزو، از مردم کراکوف، برای دستیافتن به معادن مس و نقرهٔ مجارستان و استخراج آنها و حفظ «بالاترین قیمت ممکن» برای محصولات، پیمان ازدواجی دوجانبه بستند. در ۱۵۰۱ افراد خاندان فوگر سرگرم عملیات وسیعی در استخراج معادن آلمان، اتریش، مجارستان، بوهم و اسپانیا بودند. از این گذشته پارچه میبافتند و صادر میکردند؛ در داد و ستد ابریشم، مخمل، خز، ادویه، مرکبات، آلات و افزار جنگی و جواهرات دست داشتند؛ یک بنگاه حملونقل سریعالسیر و یک خط پستی خصوصی احداث کردند. در سال ۱۵۱۱، هنگامی که یاکوب دوم رئیس منحصربهفرد شرکت شد، دارایی موجود آن به ۱۹۶٬۷۹۱ گیلدر میرسید؛ در سال ۱۵۲۷، یعنی دو سال پس از مرگ او، دارایی شرکت ۲٬۰۲۱٬۲۰۲ گیلدر (۵۰٬۰۰۰٬۰۰۰ دلار به حساب کتاب) برآورد شد، یعنی به محاسبهٔ خود کتاب، در مدت ۱۶ سال هر سال ۵۰ درصد سود بر سرمایهٔ اصلی اضافه شده بود.
قسمتی از این منافع نتیجهٔ روابط خاندان فوگر با امپراتوران و پاپها بود. اولریش فوگر وامهای زیادی به فردریک سوم داد؛ یاکوب دوم دلال عمدهٔ ماکسیمیلیان اول و شارل پنجم بود؛ بسط قدرت خاندان هابسبورگ در قرن شانزدهم بر اثر وامهای خاندان فوگر امکانپذیر گشت. با آنکه یاکوب شرایطی را که کلیسا برای ربا مقرر میداشت و اقداماتی را که روحانیان برای تثبیت «قیمت عادلانه» اجناس و کالاهای مورد استفادهٔ عموم میکردند مردود میشمرد، همچنان بر آیین کاتولیک بود و به روحانیان برای پرداخت بهای ترفیعاتشان پول قرض میداد؛ او و اولریش اداره امور مالی پاپها را در آلمان، اسکاندیناوی، بوهم و مجارستان به دست آوردند (۱۴۹۴).
یاکوب فوگر در سالهای آخر عمر محترمترین و در عین حال منفورترین مردم آلمان بود. عدهای از کاتولیکها به علت رباخواری، بعضی از بزرگان به سبب آنکه با دادن رشوههای زیادتر منصب یا قدرتی را از چنگشان به در کرده بود، برخی از بازرگانان به خاطر آنکه تجارت و داد و ستد را در انحصار خویش گرفته بود، بسیاری از کارگران به علت آنکه قوانین قرونوسطایی کسب و دارایی را پایمال کرده بود، و اکثریت پروتستانها به خاطر آنکه پول آلمان را به کیسهٔ پاپها میریخت بر او میتاختند. اما امپراتوران، شاهان، شاهزادگان و نخستکشیشان نزد او چون فرمانروایی سفیر میفرستادند؛ دورر، برکمایر و نقاشان بزرگ دیگر تکچهرهٔ او را بهعنوان شخصی واقعبین، ساده و عبوس ترسیم کردند و ماکسیمیلیان به او عنوان «کنت امپراتوری» عطا کرد. یاکوب کوشید با ساختن صد و شش خانه برای کاتولیکهای مستمند آوگسبورگ کفارهٔ ثروت خود را بدهد. برای دفن استخوانهای خود نمازخانهٔ زیبایی در کلیسای سنت آنا پی افکند و در حالی که شهرهٔ تقدس و پارسایی بود درگذشت؛ اگرچه میلیونها گیلدر از خود باقی گذاشت، فرزندی از او به جای نماند؛ طبیعت او را از بزرگترین موهبتها محروم ساخته بود.
انحصار و فریاد علیه سرمایه
آغاز دوران سرمایهداری، توسعهٔ امتیازات انحصاری شخصی و سلطهٔ بازرگانان پولدار بر خداوندان فئودال صاحب زمین را در آلمان باید از زمان او دانست. صنعت استخراج معدن و نساجی آلمان در آخر قرن پانزدهم، به تبعیت از شیوهٔ فلاندر و ایتالیای یکصد سال پیش در امر نساجی، بر پایهها و مبانی سرمایهداری سازمان گرفته بود. در قرون وسطی دارایی شخصی را تا حدودی نوعی ودیعه و امانت عمومی میدانستند؛ حقوق و امتیازات صاحب دارایی را احتیاجات صنفی، که تشکیلات آن به وی فرصت، وسیله و مصونیت میداد، محدود میکرد. شاید بر اثر نفوذ حقوق رومی، که اکنون رویهٔ حقوقی آلمان را تحتالشعاع قرار داده بود، در اندیشهٔ صاحب دارایی چنان خطور کرد که مالکیتش مطلق است و حق دارد با دارایی خود هر آنچه میخواهد بکند. در نظر افراد خاندانهای فوگر، هوخشتتر و دیگر «ملکالتجار»ها، «احتکار» یک کالا و بالا بردن بهایش، تبانی برای تحدید تولید و کنترل داد و ستد، و فریفتن خردهبازرگانان از طریق سرمایهگذاریهای توطئهآمیز کار غلط و نادرستی نمینمود. بازرگانها در بسیاری از موارد نمایندگان خود را بر دروازههای شهر میگماشتند تا کالای بخصوصی را که وارد میشود تماماً بخرند و بدینطریق بتوانند آن را به هر قیمتی که بخواهند دوباره بفروشند. آمبروز هوخشتتر تمام نقرهٔ خام موجود را خرید و سپس قیمت فروش را ۷۵ درصد بالا برد. یک شرکت آلمانی مقدار بسیار زیادی فلفل، به ارزش ۶۰۰٬۰۰۰ گیلدر، از شاه پرتغال با قیمتی بیشتر از حد معمول خرید، بدان شرط که شاه از دیگر صادرکنندگان فلفل به آلمان قیمت بیشتری مطالبه کند.
بر اثر اینگونه سازشها و کسب امتیازات انحصاری، و نیز بر اثر افزایش ثروت و ازدیاد تقاضا، و همچنین بر اثر زیادشدن ذخیرهٔ فلزات گرانبهایی که از اروپای مرکزی و آمریکا استخراج میشد، میان سالهای ۱۴۸۰ تا ۱۵۲۰ قیمتها با سرعتی بالا رفتند که تنها در دوران ما نظیری برای آن میتوان یافت. لوتر مینالد که در مدتی کوتاه، بر اثر رباخواری و آزمندی، آن کس که قبلاً با صد گیلدر زندگی میکرد اینک با دویست گیلدر هم نمیتواند زندگی کند، و این اظهر منالشمس است. قرون وسطی شاهد نابرابریهای بزرگ در قدرتهای سیاسی بود؛ عصر جدید فوگرها نابرابریهای اقتصادی را، که اروپا از زمان میلیونرها و بردگان امپراتوری روم تاکنون نشناخته بود، بر آن افزود. بعضی از بازرگانان سرمایهدار آوگسبورگ یا نورنبرگ هر کدام در حدود ۵٬۰۰۰٬۰۰۰ فرانک (۲۵٬۰۰۰٬۰۰۰ دلار به حساب کتاب) ثروت داشتند.
بسیاری از آنها با پرداخت پول در زمرهٔ اشراف صاحب زمین درآمدند، برای خودنمایی نشان شجاعت و نجابت خانوادگی بر سینه آویختند و فقدان بزرگزادگی را با «صرف پولهای هنگفت» جبران ساختند. یوآخیم هوخشتتر و فرانتس باومگارتنر تنها در یک ضیافت ۵۰۰۰ فلورین (۱۲۵٬۰۰۰ دلار) خرج کردند، یا در یک جلسهٔ بازی ۱۰٬۰۰۰ فلورین بردوباخت نمودند. خانههای سوداگران ثروتمند، که متجملانه تزیین و هنرمندانه آراسته شده بودند، نجبا و روحانیان و پرولتاریا را یکسان به خشم و نفرت برمیانگیخت. خطیبان، نویسندگان، انقلابیون و قانونگذاران با هم به تهدید انحصارگران برخاستند. گایلر فون کایزرسبرگ تقاضا کرد که باید آنها را چون گرگ از شهر بیرون راند، زیرا نه از خدا و نه از انسان ترس دارند و از وجودشان جز بلا، تشنگی و فقر نمیتراود. اولریش فون هوتن دزدان را به چهار طبقه تقسیم کرد، بازرگانان، قضات، کشیشان و شهسواران، و اظهار داشت که بازرگانان از همه اینها دزدترند. مجلس رایشستاگ کلن در سال ۱۵۱۲ از تمام مقامات کشوری خواست که «با پشتکار و سختگیری تمام» علیه شرکتهای سرمایهدار، رباخوار و محتکر عمل کنند. مجامع و مجالس دیگر نیز مکرر از اینگونه احکام صادر نمودند، اما هیچکدام فایدهای نداشت. بعضی از قانونگذاران خودشان در شرکتهای بزرگ تجارتی سرمایه داشتند، مجریان قانون با گرفتن حصهای از سهام از در آشتی درمیآمدند، و بسیاری از شهرها در سایهٔ بسط بیمانع و رادع تجارت راه ترقی و پیشرفت میسپردند.
شهرهای آزاد
استراسبورگ، کولمار، متس، آوگسبورگ، نورنبرگ، اولم، وین، رگنسبورگ، ماینتس، اشپایر، ورمس، کلن، تریر، برمن، دورتموند، هامبورگ، ماگدبورگ، لوبک و برسلاو مراکز پررونق صنعت، بازرگانی و ادبیات و هنر بودند. این شهرها و هفتاد و هفت شهر دیگر «شهرهای آزاد» را تشکیل میدادند؛ آنها برای خود قانون وضع میکردند، به دیتهای محلی و امپراتوری نماینده میفرستادند و از نظر سیاسی مطیع فرمان هیچکس جز امپراتور نبودند؛ امپراتور نیز از لحاظ مالی و نظامی مدیون کمکهای آنها بود و به آزادیشان تخطی نمیکرد. با آنکه این شهرها تحت فرمانروایی اصنافی بودند که بازرگانان بر آنها سلطه داشتند، تقریباً هر یک سازمانی پدرسالار برای رفاه عامه بودند، تا بدان حد که تولید و توزیع، مزد و قیمت و مرغوبیت کالا را، با توجه به حمایت و حفظ ضعفا از تعدی اقویا و فراهمساختن مایحتاج زندگی برای همه، تنظیم مینمودند. ما امروز باید اینگونه شهرها را، از آنجا که بیش از ۵۲٬۰۰۰ تن جمعیت نداشتند، «شهرک» بنامیم؛ با این همه جمعیت آنها در هیچ زمانی پیش از نیمهٔ قرن نوزدهم کمتر نبود و از هر زمان دیگری پیش از عهد گوته پررونقتر بودند.
انهآس سیلویو، آن ایتالیایی متکبر، در سال ۱۴۵۸ دربارهٔ آنها با شوری توصیفناپذیر نوشت: آلمان هیچگاه توانگرتر و باشکوهتر از امروز نبوده است. بدون اغراق میتوان گفت که هیچیک از کشورهای اروپا شهرهایی به زیبایی و خوبی شهرهای آلمان ندارند. چنان نو و باطراوت به نظر میرسند که گویی همین دیروز ساخته شدهاند، و در هیچ شهر دیگری اینهمه آزادی نیست. در سراسر اروپا جایی شکوهمندتر از کلن، با آن کلیساها، تالارها، برجها، کاخهای شگفتانگیز، شهروندان باوقار، رودهای آرام و کشتزارهای بارورش، نمیتوان یافت. در ثروت و توانگری شهری برتر از آوگسبورگ در دنیا وجود ندارد. وین کاخها و کلیساهایی دارد که حتی ایتالیا بر آنها رشک میبرد.
آوگسبورگ تنها مرکز مالی آلمان نبود بلکه حلقهٔ اصلی تجارت با ایتالیای پررونق آن زمان بود. عمارت فوندا کو ددسکی (خانهٔ آلمانیها) در ونیز، که دیوارهایش را جورجونه و تیسین نقاشی کردند، بیشتر به همت بازرگانان آوگسبورگی ساخته شد. آوگسبورگ از آنجا که تا این حد با ایتالیا مرتبط بود، نهضت رنسانس ایتالیا در آن طنین افکند. بازرگانانش به حمایت از دانشپژوهان و هنرمندان برخاستند و بعضی از سرمایهدارانش، از لحاظ فرهنگ و آدابدانی، اما نه اخلاق، سرمشق دیگران شدند. از این روی کونراد پویتینگر، منشی شهر آوگسبورگ در ۱۴۹۳ (کتاب او را «کلانتر یا شهردار» مینامد)، سیاستمدار، بازرگان، محقق، حقوقدان، لاتینیدان، یونانشناس، عتیقهشناس و سوداگر بود.
نورنبرگ بیشتر مرکز هنرها و صنایع دستی بود تا ثروت و صنعت. خیابانهای آن هنوز به شیوهٔ قرون وسطی پرپیچوخم و، بر اثر طارمیهای پیشآمده، سایهگیر بودند. بامهای سفالی سرخرنگ، شیروانیهای بلند و پنجرههای بالکندارش، در برابر زمینهٔ روستایی و رود پرآب پگنیتس، منظرهای درهموبرهم اما گیرا داشت. مردم در اینجا چون آوگسبورگ ثروتمند نبودند و «بریز و بپاش» نداشتند، اما شاداب و سرحال بودند و دوست میداشتند در جشنها و اعیادی چون کارناوالهای ماسک، لباس و رقص خودنمایی کنند. در اینجا بود که هانس زاکس و مایسترزینگرها نغمههای دلکش و پرشور خود را عرضه کردند؛ در اینجا بود که آلبرشت دورر نقاشی و کندهکاری آلمان را به اوج خود رسانید؛ در اینجا بود که زرگران و نقرهکاران زبردست شمال آلپ گلدانهای گرانبها، ظروف کلیسایی و مجسمههای کوچک ساختند؛ در اینجا فلزکاران با مفرغ هزاران نوع گل و گیاه و جانور و پیکرهٔ آدمی طرح افکندند یا آهن را به صورت نردهها و معجرهایی زیبا درآوردند؛ و در اینجا باسمهکاران چندان فراوان بودند که ما اینک متحیریم چگونه معیشت خود را به دست میآوردهاند.
کلیساهای شهرها انبار و موزهٔ آثار هنری شدند، زیرا هر صنف یا شرکت یا خانوادهٔ توانگری برای گور قدیس حامی خود اثر هنری زیبایی سفارش میداد. رگیومونتانوس نورنبرگ را برای سکونت برگزید، زیرا در آنجا بدون هیچگونه زحمتی تمام وسایل و افزارهای مخصوصی را که برای نجوم لازم است به دست میآورد و تماس یافتن با دانشمندان همهٔ کشورها برایش آسانتر بود، چرا که نورنبرگ، به برکت بازرگانانش که مدام در سفرند، مرکز اروپا شده است. از امتیازات نورنبرگ آن بود که مشهورترین بازرگان آن، یعنی ویلیبالد پیرکهایمر، یک اومانیست پراشتیاق، یک حمایتگر هنر و دوست جانی دورر بود. اراسموس پیرکهایمر را «افتخار بزرگ آلمان» مینامید.
کوچ تجارت به شمال
سفرهای واسکو دو گاما و کریستف کلمب، سلطهٔ ترکان بر دریای اژه و جنگهای ماکسیمیلیان با ونیز تجارت میان آلمان و ایتالیا را برهم زدند. صادرات و واردات آلمان بهطور روزافزونی در مسیر رودخانههای بزرگ، به سوی دریای شمال، دریای بالتیک و اقیانوس اطلس جریان یافت؛ قدرت و ثروت از آوگسبورگ و نورنبرگ به کلن، هامبورگ، برمن و بالاتر از همه به آنتورپ رخت بربست. افراد خاندانهای فوگر و ولزر، با مستقرساختن مرکز عملیات خود در آنتورپ، این جریان را تندتر کردند. انتقال پول و تجارت آلمان به سمت شمال، از لحاظ اقتصادی، آلمان شمالی را از ایتالیا جدا کرد و چندان نیرومند ساخت که توانست از لوتر در برابر امپراتور و پاپ حمایت کند. آلمان جنوبی، شاید به دلایل مغایر، کاتولیک باقی ماند.
بدینسان، بخش نخست فصل پانزدهم («آلمان در آستانهٔ ظهور لوتر، ۱۴۵۳–۱۵۱۷») به پایان میرسد.