صنعتگرانی که همهٔ اروپا خواهانشان بود
این کمال و بلوغ نخست خود را در هنر جلوهگر ساخت. شاید نتوانیم باور کنیم، اما حقیقتی مسلم است که درست در اوج رنسانس ایتالیا، یعنی از زمان تولد لئوناردو داوینچی (۱۴۵۲) تا مرگ رافائل (۱۵۲۰)، هنرمندان آلمانی به خاطر استادی و صنعتگریشان در چوب، آهن، مس، مفرغ، نقره، طلا، کندهکاری، نقاشی، مجسمهسازی و معماری در سراسر اروپا خواهان داشتند. فلیکس فابری، اهل اولم، شاید بیشتر از روی میهنپرستی تا بیطرفی، در ۱۴۸۴ نوشت: هنگامی که کسی میخواهد یک کار هنری مفرغی، سنگی یا چوبی داشته باشد، صنعتگران و هنرمندان آلمانی را استخدام میکند؛ من خود به چشم خویش دیدهام که جواهرسازان، زرگران، حجاران و ارابهسازان آلمانی در میان اعراب آثار اعجابآوری پدید میآوردند و در هنرمندی حتی از یونانیها و ایتالیاییهای گذشته درمیگذشتند. در حدود پنجاه سال بعد پائولو جوویو، که ایتالیایی است، این گفتار را صادق یافت و نوشت: آلمانها در عالم هنر هر آنچه را پیش از آنها بوده است میگیرند و پیش میبرند، و ما ایتالیاییهای تنبل باید ناچار شویم به دنبال صنعتگر خوب به آلمان بفرستیم. معماران آلمانی در فلورانس، آسیزی، اورویتو، سینا، بارسلون و بورگوس به کار اشتغال داشتند و از آنها برای اتمام کلیسای جامع میلان کمک خواستند. فایت اشتوس کراکوف را مسخر خود ساخته بود، دورر در ونیز با افتخار و بزرگی قرین بود و هولباین کهین در انگلستان غوغا میکرد.
ساختمانسازی گوتیک متأخر
البته اوج و عظمت معماری کلیسایی با گذشتن قرنهای سیزدهم و چهاردهم به زوال گراییده بود. با این همه یک نسل از مردم مونیخ به ساختن کلیسای حضرت مریم (۱۴۶۸–۱۴۸۸) و «تالار کهن شهر» (۱۴۷۰–۱۴۸۸) به سبک گوتیک متأخر اشتغال داشتند. در دو دهه آغاز قرن شانزدهم فرایبرگ در ساکسونی ساختمان جایگاه همسرایان کلیسای خود را تکمیل کرد، در آوگسبورگ نمازخانهٔ فوگر بنیاد گرفت، کلیسای جامع استراسبورگ نمازخانهٔ لاورنس را تمام کرد و پنجرهٔ بالکندار زیبایی بر کشیشخانهٔ کلیسای زبالدوس در نورنبرگ افزوده شد. در معماری روستایی و شهری این عهد کلبههای فریبنده با بامهای سفالین سرخرنگ، بالاخانههای چوبی، طارمیهای گلآذین و رخبامهای وسیع برای حفظ پنجرهها از تابش آفتاب و ریزش برف ساخته شدند. بدینترتیب در آبوهوای سخت میتنوالد آلمانیهای بیباک با زیبایی ساده و گرم خانههای خود با شکوه و عظمت رشتهکوههای آلپ در ناحیهٔ باواریا به مقابله برخاستند.
پیکرتراشی: اشتوس، فیشر و کرافت
مجسمهسازی تاج شکوهمند افتخاری بود که بر فرق زمان میدرخشید. مجسمهسازان کوچک فراوان بودند و بعضی از آنها، چون نیکولاوس گرهارت، زیمون لاینبرگر، تیلمان ریمنشنایدر و هانس باکوفن، اگر در کهکشان هنری کوچکتری قرار میگرفتند هر کدام ستارهٔ قدر اولی به شمار میرفتند. نورنبرگ تنها در یک نسل سه هنرمند پرورد که در هیچیک از شهرهای ایتالیای آن زمان نظیر نداشتند.
داستان زندگی و کار فایت اشتوس داستان دو شهر بود. در نورنبرگ پرورش یافت و بهعنوان مهندس، پلساز، معمار، حکاک، مجسمهساز و نقاش شهرت پیدا کرد. سپس در سیسالگی به کراکوف رفت و بهترین اثر خود را در آنجا، به سبک گوتیک متأخر شعلهسان، که گویای خداترسی و تأثیرپذیری لهستانیها هر دو است، به وجود آورد. در ۱۴۹۶ با پول کافی به نورنبرگ بازگشت، خانهٔ تازهای خرید و زن جدیدی گرفت که برایش پنج کودک بر هشت فرزند سابق افزود. در اوج کامیابی، بر اثر شرکت شاید ناخواسته در تقلبی، دستگیر شد. گونههایش را داغ کردند و خارجشدن از نورنبرگ را بر او قدغن ساختند. امپراتور ماکسیمیلیان او را بخشود و حقوق مدنیاش را به او بازگرداند (۱۵۰۶)، اما اشتوس تا پایان زندگی دردناک و طولانیاش همچنان مطرود باقی ماند.
در ۱۵۱۷ اثر بزرگی را که عید بشارت یا «سلام فرشتگان» را نشان میدهد تراشید. دو تا از پیکرههایی را که در میان مجسمههای چوبی از همه به کمال نزدیکترند در حلقهای از گل سرخ محصور ساخت و به دور این مجموعه سبحهای تراشید که هفت مدالیون مجسمکنندهٔ شادیهای مریم عذرا از آن آویخته بود، و بر فراز این کل، که همه از چوب زیزفون بود، تصویر ناجذابی از خداوند پدر نهاد. این ترکیب شکننده از طاق جایگاه همسرایان کلیسای لورنتس آویزان بود و هنوز هم بهعنوان گنجی که یادگار روزهای آرام و پرشکوه این شهر است آویخته است. اشتوس برای کلیسای زبالدوس مجسمهٔ مصلوبشدن مسیح را از چوب تراشید (۱۵۲۰)، که در نوع خود هرگز نظیری نیافت. در همان سال پسرش آندرئاس، نایب دیر فرقهٔ کرملیان در نورنبرگ، برای او مأموریتی تحصیل کرد: طراحی و ساخت محراب کلیسایی در بامبرگ. هنگامی که اشتوس در کار آفرینش این اثر بود، جنبش اصلاح دینی نورنبرگ را فرا گرفت. آندرئاس را، چون کاتولیک باقی ماند، از نیابت دیر برکنار ساختند؛ فایت خود همچنان به کیش پرزرقوبرقی که الهامبخش هنرش بود وفادار ماند. پرداخت مخارج ساختن محراب متوقف شد و کار ناتمام ماند. اشتوس ده سال پایان عمر را در کوری، تنهایی و بیکسی به سر برد؛ زنانش پیش از او مرده بودند، فرزندانش او را ترک کرده بودند و روزگار نیز بیش از آن در الهیات غرق شده بود که متوجه شود بزرگترین کندهکار چوب تاریخ را در نود و سهسالگی (۱۵۳۳) از دست میدهد.
در همان شهر و در همان زمان هنرمند مفرغکاری میزیست که در رشتهٔ خود چون اشتوس بینظیر بود اما زندگی آرامتر و سعادتمندانهتری داشت. پتر فیشر مهین، در گوشهٔ معروفترین اثرش، خود را به شکل کارگری ساده، جدی، کوتاه، چهارشانه، با ریشی انبوه و پیشدامنی از چرم، چکش و اسکنه در دست تصویر کرده است. او و پنج پسرش برای خلق شاهکار خود، یعنی آرامگاه زبالدوس قدیس حامی شهر نورنبرگ، یازده سال (۱۵۰۸–۱۵۱۹) وقت صرف کردند. این کار خطیر و پرخرج بود؛ در نیمهٔ کار هزینهٔ ساختنش تمام شد و ناقص ماند تا آنکه آنتون توشر اهالی شهر را واداشت که مبلغ ۸۰۰ گیلدر (۲۰٬۰۰۰ دلار به حساب کتاب) را که برای اتمام کار لازم بود بپردازند.
این شاهکار عظیم در نظر اول جالب و گیرا نیست؛ با محراب اورکانیا (۱۳۴۸) که در فلورانس است قابل مقایسه به نظر نمیرسد؛ حلزونها و ماهیهایی که ساختمان آرامگاه بر پشت آنها قرار دارد برای حمل چنان بار سنگینی مناسب نیستند. اما معاینهٔ دقیقتر کمال و تمامیت اعجابآور اجزا را هویدا میسازد. تابوت منقوش و سیمین وسط از چهار سو با برجستهکاریهایی که معجزات قدیس زبالدوس را نشان میدهند مزین است. پیرامون آن ستونهای مفرغی یک سایهبان گوتیک، که با ظرافت تمام و ریزهکاریهای عهد رنسانس تراشیده شده و در بالا با فلزکاری مشبک زیبایی به هم متصل گشته است، قد برافراشتهاند. روی ستونها، در اطراف پایهها، در زوایا و جاهای مناسب سرستونها، هنرمندان پیکرههای واقعاً بیشماری از مخلوقات و قهرمانان مسیحی، عبرانی و مشترک، چون تریتونها، قنطورسها، نرئیدها، سیرنها، موزها، فاونها، هرکول، تسئوس، شمشون، پیامبران، عیسی، حواریون و فرشتگانی که موسیقی مینوازند یا با شیر و سگ به بازی مشغولند جایگزین ساختهاند. برخی از این تمثالها هنوز صیقل نیافته و خشناند؛ بسیاری دیگر تمام و دارای دقت و صراحتی چون آثار دوناتلو یا گیبرتیاند؛ و همه بر روی هم بهروشنی به تجسم متنوع زندگی کمک میکنند. پیکرههای پطرس، بولس، متی و یوحنا با تابلوی «چهار حواری» کار دورر، که هفت سالی بعد در همین نورنبرگ ترسیم گشته، برابری میکنند.
میگویند در دهههای آغاز قرن شانزدهم هیچ شهریار یا امیری به نورنبرگ نمیآمده است بیآنکه به کارگاه مجسمهسازی پتر فیشر سری بزند؛ و بسیاری خواستار و خریدار هنر وی بودهاند. آثار او، از قندیل بزرگ برنجی و چندشاخهٔ کلیسای لورنتس تا آرامگاه ماکسیمیلیان اول در اینسبروک، در کلیساهای متعدد در معرض تماشا بودند. پسران پنجگانهاش دنبال کار او را در مجسمهسازی گرفتند، اما دو تن از آنها پیش از وی مردند. هرمان فیشر کهین، که در سیویکسالگی رخت از جهان بربست (۱۵۱۷)، برای آرامگاه کاردینال کازیمیر در کلیسای جامع کراکوف نقش برجستهٔ زیبایی از مفرغ ریخت.
همچنانکه هنرمندان خاندان فیشر در مفرغسازی و فایت اشتوس در چوبکاری چیرهدست بودند، آدام کرافت نیز در حجاری سرآمد همهٔ معاصران خود بود. وقایعنگاران آلمانی او و پتر فیشر مهین و زباستیان لیندناشت (کسی که برگزیندگان چاپلوس را بر ساعت کلیسای مریم عذرا طرح افکند) را سه هنرمند و دوست جانی و مخلص تصویر کردهاند: آنها چون برادر بودند. هر روز آدینه، حتی در ایام پیری نیز، به دیدار یکدیگر میشتافتند و چنانکه از طرحهایی که در این ملاقاتها میساختند برمیآید، چون سه شاگرد به مطالعه و تحقیق میپرداختند. آنگاه، در حالی که گرسنگی و تشنگی را کاملاً از یاد برده بودند، از هم جدا میشدند. آدام، که گمان میرود در همان سالی زاده شده باشد که فیشر متولد شد (۱۴۶۰)، در سادگی، شرافتمندی، پارسایی و علاقهمندی به هنر خود به او میماند. در ۱۴۹۲ برای کلیسای زبالدوس آرامگاه زبالد شرایر را با نقشهای برجستهٔ آلام مسیح و رستاخیز تراشید. هانس ایمهوف، که ملکالتجاری بود، تحت تأثیر زیبایی آنها کرافت را مأمور ساخت که جایی برای نهادن نان و شراب مقدس عشای ربانی در کلیسای لورنتس بسازد.
آدام این جایگاه آیین مقدس را به صورت ظرف بلند و باریکی به سبک گوتیک متأخر ساخت که معجزهٔ کندهکاری در سنگ است و پلهپله به ارتفاع ۱۹٫۵ متر میرسد و هر چه بالاتر میرود باریکتر میشود تا آنکه به صورت انحنای دلپذیر سر عصایی بیرون میآید؛ ستونهایش از بسیاری تصاویر مقدسان جاندار به نظر میرسند، درهایش را فرشتگان پاس میدارند و بر سطوح چهارگوش آن نقشهای برجستهای از زندگانی مسیح ترسیم گشته است. تمام این بنای وسیع به نحو خارقالعادهای بر پشت تندیس خمیدهٔ سه انسان ایستاده است، و این سه، آدام کرافت و دو تن از دستیاران اویند. در این تندیسهای شخصی اثری از مجامله و تعارف نیست: جامهها کهنه و بر اثر رنج و زحمت پاره و ژندهاند؛ دستها خشن و ریشها ژولیدهاند و چهرههای فراخ و رو به بالا غرق در کار ساختناند. هنگامی که این شاهکار حیرتآور به پایان رسید، کرافت دوباره به حجاری موضوع مورد علاقهٔ خود رو نمود و بر سینهٔ هفت ستون از سنگ، مجالسی از داستان آلام مسیح کندهکاری کرد. شش تا از این ستونها هماکنون در موزهٔ ملی آلمان است. یکی از آنها، یعنی «تدفین مسیح»، نمونهٔ کامل هنر توتونی است که واقعگرایی بیپروای آن برای بیان ایمان و تقوای واقعی احتیاجی به شاخوبرگهای تخیلی ندارد.
شیشهٔ رنگی و هنرهای کوچک
موضوعات و حالات قرون وسطایی همچنان در خردههنرها ادامه داشتند. مینیاتورسازان هنوز چندان خواستار داشتند که صنف کامیابی را تشکیل میدادند. هنرمندان بزرگی چون دورر و هولباین برای شیشهبند منقوش طراحی میکردند. این هنر، که در فرانسه و انگلستان راه زوال میپیمود، در آلمان این عهد به اوج خود رسیده بود؛ کلیسای لورنتس و کلیسای جامع اولم و کلن در این عهد صاحب پنجرههای رنگینی شدند که در دنیا شهرت دارند. نهتنها کلیساها، بلکه تالارهای اصناف، قصرها و حتی خانههای شخصی پنجرههایی با شیشهبند منقوش داشتند. شهرهایی چون نورنبرگ، آوگسبورگ، رگنسبورگ، کلن و ماینتس به هنرمندان صنعتکار خود میبالیدند: به فلزکارانی که مشعلها، قندیلها، طشتکها، کوزهها، قفلها و سینیهای باشکوه میساختند؛ به زرگرانی که حاصل دسترنجشان، از قاشق گرفته تا میز عشای ربانی، سراسر اروپا را توانگر میکرد؛ به پارچهبافانی که قالیها و فرشینههای زیبا، جامههای روحانی و لباسهای پرزرقوبرق طبقهٔ اشراف را میبافتند؛ و به زنان پارسایی که برای پوشاندن کشیشان و محرابها با پارچههای ابریشمین و برودریدوزیشده انگشتان و چشمان خود را میفرسودند. چوبکاران هرگز بیش از این مهارت نداشتهاند؛ میشاییل ولگموت علاوه بر نقاشیکردن دو پنجرهٔ معظم برای کلیسای لورنتس چندین شاهکار برای محراب از چوب کند و سپس به دورر آموخت تا بر او پیشی گیرد.
گراوور چوبی و مسی و چاپ تیزابی
حکاکی، یعنی کندن نقوش در چوب یا مس، در قرن پانزدهم پیشرفت فراوان کرد و هنری کامل شد که پهلو به پهلوی نقاشی میزد. بزرگترین نقاشان آن را پروردند و مارتین شونگاوئر تکمیلش کرد. بعضی از حکاکیهای او، چون «تازیانهزدن مسیح»، «حمل صلیب»، «قدیس یوحنا در پاتموس» و «وسوسهکردن شیطان قدیس آنتونیوس را»، در همهٔ ادوار از بزرگترین آثار به شمار میروند. مصورساختن کتاب به وسیلهٔ کلیشهٔ چوبی متداول شد و بهسرعت جای تذهیب و نقاشی را گرفت. مشهورترین نقاشیهای زمان به صورت کلیشه، که در کتابفروشیها و بازارها و اعیاد بهآسانی به فروش میرسیدند، نسخهبرداری شدند.
لوکاس فان لایدن یکی از نوابغ زودرس این رشته است: در چهاردهسالگی تمثال «حضرت محمد» (ص) و در شانزدهسالگی «اکه هومو» (۱۵۱۰) را حکاکی کرد، و در حکاکی چهرهٔ ماکسیمیلیان بر روی مس به کمال نزدیک شد. (کتاب تاریخ چاپ محمد را به چهاردهسالگی او میرساند؛ پژوهشهای بعدی تاریخ دیگری میدهند و اینجا به همان صورت کتاب آمد.) در حدود سال ۱۴۸۰ کلیشهٔ خشک بهوسیلهٔ هنرمندی ناشناس معروف به «استاد خانهکتاب» روی کار آمد، که با افزاری نوکتیز، در طول خطوط طرح، با بریدن فلز، حاشیهٔ برجستهای ایجاد میکردند. چاپ تیزابی، یعنی پوشاندن سطح فلز با موم، کندن نقشه در موم و سپس گودکردن خطوط طرح با ریختن اسید، از نقشونگار روی اسلحه تا کندهکاری روی ورقههای فلزی که قابل چاپ بودند ترقی یافت؛ گمان میرود دانیل هوپفر، که اسلحهساز بود، نخستین اثر چاپ تیزابی را در ۱۵۰۴ به وجود آورده باشد. برکمایر و دورر این فن جدید را بهطور ناقص به کار بردند؛ لوکاس فان لایدن به احتمال زیاد آن را از دورر فرا گرفت، اما پس از اندکی از استاد نیز قدم فراتر نهاد و به درجهٔ کمال رسید.
نقاشی
از نظر هنر نقاشی، این قرن بزرگترین دورهٔ نقاشی آلمان است؛ نقاشان آلمانی، تحت تأثیر مکتبهای نقاشی هلندی و ایتالیایی و مملینگ، در نیمهٔ دوم قرن پانزدهم شدت و خشونت سبک گوتیک را پشت سر گذاشتند و به ظرافت خطوط و شکلهایی روی آوردند که با نرمش تمام در مناظر طبیعی سیر میکردند و زندگی خانگی «بورژوازی» پیروزمند را منعکس میساختند.
موضوعات بهطور عمده همچنان مذهبی باقی ماندند، اما مطالب غیرروحانی نیز بیشتر شدند. تصویرهای تکپارچه جای تصویرهایی را که بر محراب کشیده میشد گرفت و وقفکنندگان توانگر دیگر بدان راضی نبودند که در کنار عدهای از مؤمنان در گوشهٔ تصویر زانو به زمین زنند، بلکه خواستار تابلوهایی بودند که سراسر وقف تجسم خود آنها شده باشد. خود نقاشان نیز از گمنامی قرون وسطی درآمدند، تفرد و تمایز یافتند، نامشان را در پای آثارشان رقم میزدند و بدینطریق نام خود را جاوید میساختند. هنوز استاد تابلوی «زندگی مریم عذرا»، که نزدیک به سال ۱۴۷۰ در کلن کار میکرده، گمنام است. از او تابلوی «مریم عذرا و قدیس برنار» به جای مانده است که در آن مریم دختری پاک آلمانی است و، به تعبیر کتاب، در برابر راهبی مخلص برای کودک شیر میدوشد (جزئیات فقط گذرا آمد). میخائل پاخر یکی از اولین نقاشانی است که نام و اثرش هر دو به ما رسیدهاند. کلیسای سنت ولفگانگ در زالسکامرگوت هنوز محراب عظیمی را که او کندهکاری و نقاشی کرده است (۱۴۷۹–۱۴۸۱) نشان میدهد؛ این اثر یازده متر طول دارد.
مطالعه و بررسی قواعد ژرفانمایی در این تابلوها در پرورش هنر آلمانی سهیم بوده است. مارتین شونگاوئر دقت و باریکبینی یک حکاک زبردست و لطافت احساس رُژه فان در وایدن را در تابلوهای خود جمع کرد. شونگاوئر در آوگسبورگ زاده شد (حدود ۱۴۴۵)، در کولمار رحل اقامت افکند و در آنجا مکتبی در نقاشی و حکاکی به وجود آورد که در رساندن این هنرها به کمالی که در دورر و هولباین میبینیم نقش بزرگی داشت.
شهرهای پررونق جنوب بهتدریج مقام پیشوایی هنر آلمان را از کلن و شهرستانهای شمال میربودند. در آوگسبورگ، که مرکز تجارت با ایتالیا بود، هانس برکمایر ریزهکاریهای تزیینی نقاشی ایتالیایی را وارد تابلوهای خود کرد و هانس هولباین مهین تزیین هنر ایتالیایی را با وقار و سنگینی سبک گوتیک آمیخت. هانس هنر خویش را به پسرانش آمبروز و هانس، که با شیفتگی تمام در تابلوهایش تصویر کرده است، منتقل ساخت. از آمبروز بر صفحات تاریخ اثری نماند، اما هانس (پسر) یکی از افتخارات آلمان، سوئیس و انگلستان شد.
گرونوالد و محراب ایزنهایم
بزرگترین هنرمند پیش از دورر ماتیاس گوتهارت نایهارت بود که، بر اثر خطای یک محقق، نزد آیندگان به ماتیاس گرونوالد مشهور شد. در میراث سالدار اجتماعی هنر، وی جادوی نقاشی را از شونگاوئر در کولمار آموخت و عطش سیریناپذیر خود را در طلب شهرت و کمال بدان افزود؛ در دراگان و اشپایر و فرانکفورت صبورانه مشق کرد و استراسبورگ را خانهٔ خود ساخت (۱۴۷۹). به احتمال قوی در آنجا اولین شاهکار خود، یعنی دو تکچهره از فیلیپ دوم فرمانروای هاناو-لیشتنبرگ و زنش، را به وجود آورد. خود دورر نیز در عمق تأثیر و لطافت ترسیم عالیتر از این نمیتوانست بیافریند. گرونوالد، چون دوباره به دورهگردی افتاد، چندی با دورر در بال کار کرد، آنجا که تابلوی تکچهرهٔ مردی را که اینک در موزهای در نیویورک است کشید، و بار دیگر در نورنبرگ با دورر به حکاکی روی چوب پرداخت. در سال ۱۵۰۳ در زلیگناشتات اقامت گزید و در آنجا سرانجام شیوهٔ مشخص و پختهاش را، که نمایش ترسیمی صحنههای کتاب مقدس با احساس شورانگیز و قدرتی تراژیک است، پرورش داد. آلبرشت، اسقف اعظم ماینتس، او را نقاش دربار ساخت (۱۵۰۹)، اما هنگامی که گرونوالد در تمجید و هواخواهی از لوتر اصرار ورزید از آن مقام معزولش کرد (۱۵۲۶). ازدواجی نامیمون کرد و به انزوایی مالیخولیاآور گرایید که احتمال دارد تاریکی آن در سایهروشن هنرش نقطههای سیاهی به جای گذاشته باشد.
شاهکار او، به احتمال قوی بزرگترین نقاشی آلمان، نقاشی چندلتی است که در ۱۵۱۳ برای صومعهای در ایزنهایم کشیده است. قاب چوبی وسطی آن مریم عذرا را با کودکش با رنگ طلایی درخشانی، به شیوهٔ ترنر، در زمینهٔ دریایی دوردست نشان میدهد. اما برجستهترین تابلوی این مجموعه تابلوی مخوف مصلوبشدن مسیح است که مسیح را در درد و عذاب دم مرگ مینمایاند؛ بدنش سراسر از جراحت و عرق آلوده به خون پوشیده است، اندامهایش بر اثر کشش درد پیچیده و کج شدهاند، حضرت مریم در آغوش یوحنای حواری غش کرده و مریم مجدلیه از خشم و اندوهی باورنکردنی مرتعش است. تابلوهای دیگر این «مرقع» نیز هر یک برای خود نقاشی بزرگی هستند: مثل تابلوی سرایندگی فرشتگان در صحنهای که یک ساختمان سبک گوتیک را نشان میدهد و با سرخ درخشان و قهوهای ترسیم گشته؛ یا تابلوی وحشتآور وسوسهکردن شیطان قدیس آنتونیوس را؛ یا تابلویی که او را به صورت زاهد گوشهنشینی در یک جنگل غیرطبیعی با درختان پوسیده نشان میدهد؛ و یا هیولایی به سبک کار بوش که ظاهراً مظهر رویاهای هراسناک قدیس آنتونیوس است. از لحاظ برتری و سلطهٔ رنگ و نور و احساس بر خط و قالب و تجسم، این اثر، که طغیان اغراقآمیز قدرت پیکرنگاری است، اوج نقاشی گوتیک آلمانی را در آستانهٔ غلبهٔ خط و منطق در دورر نشان میدهد، دورری که ریشههای نهان وجودش از رازوری قرون وسطای آلمان آب میخورد اما دست آز و اشتیاق به سوی اومانیسم و هنر ایتالیایی دوران رنسانس دراز کرده بود.