مشاور شهریار
اراسموس چون به بروکسل بازگشت، بر اثر استقبال صمیمانهٔ دربار سلطنتی بیشتر خود را مجبور به احتیاط دید. کار مشاورت خصوصی خود را جدی گرفت و نمیدانست که نویسندگان بزرگ بهندرت به نیرو و استعداد زمامداری و سیاستگری مجهزند. در سال ۱۵۱۶ با شتاب رسالهای به نام تربیت یک شاهزادهٔ مسیحی نوشت که پر است از عقایدی که امروز مبتذل و ناخوشایند مینماید، هرچند پیش از دیدگاههای ماکیاولی دربارهٔ چگونگی رفتار پادشاه آمده بود. در اهدانامهٔ آن به شارل، با بیپروایی تمام، نوشت که از عنایت الهی است که قلمرو شما بیآنکه به کسی صدمهای برسد به دستتان آمده است، و اگر بتوانید صلح و آرامش را در این خطه حفظ کنید، خردمندی و دانایی شما بهتر جلوهگر خواهد شد.
اراسموس، مانند بیشتر فیلسوفان، حکومت سلطنتی را بیضررترین نوع حکومت میدانست. از مردم باک داشت و از آنان بهعنوان «هیولای متلونالمزاج چندسر» یاد میکرد، بحث و مذاکرهٔ عوام دربارهٔ قوانین و سیاسیات را نمیپسندید و هرجومرج ناشی از انقلاب را بدتر از ستمگریهای شاهان میشمرد. اما شهریار مسیحی خود را از متمرکز ساختن ثروت برحذر میداشت. عقیده داشت مالیات را باید بر چیزهای تجملی بست، از شمار صومعهها کاست و بر شمار مدرسهها افزود، و بالاتر از همه، در میان ایالات مسیحی نباید نزاع و ستیزه درگیرد و حتی با ترکان نیز نباید جنگید. میگفت ما با پارسایی و تقوایمان زودتر میتوانیم بر ترکان غلبه کنیم تا با سلاح و سرباز؛ بدینسان امپراتوری مسیحیت با همان سلاحی که بنیاد یافته از خود دفاع خواهد کرد. از جنگ جز جنگ پدید نمیآید، در حالی که از ادب، ادب و از عدالت، عدالت برمیخیزد. هنگامی که شارل و فرانسوا آهنگ ستیز کردند، اراسموس مکرر خواهش صلح نمود. برای لحظهای گذرا، به خاطر جلب رضایت پادشاه فرانسه، از او تعریف کرد و پرسید چه کسی میتواند فکر جنگ با فرانسه، که «پاکترین و پررونقترین بخش جهان مسیحیت» است، را به سر راه دهد.
ناله صلح
در ناله صلح (۱۵۱۷) به اوج بلاغت و شور صلحدوستی میرسد. به روایت کتاب، مضمون سخنش این است: از فاجعهٔ جنگهای قدیم خاموش میگذرم و تنها بر جنگهایی تکیه میکنم که در این سالهای اخیر روی دادهاند. کجاست سرزمین یا دریایی که مردم به ظالمانهترین وجهی در آن نجنگیده باشند؟ کجاست رودی که با خون شهیدان جنگ، با خون مسیحیان، رنگین نشده باشد؟ ای وای از این ننگ بزرگ! آنان ستمگرانهتر از غیرمسیحیان با هم میستیزند و وحشیانهتر از دزدان یکدیگر را میدرند. همهٔ این جنگها، که زادهٔ خودرایی شاهزادگان بود، به زیان کلی مردم انجامید، مردمی که هرگز به آن منازعات میلی نداشتند. اسقفان، کاردینالها و پاپها، که نمایندگان و خلفای مسیح بر روی زمیناند، هیچیک از آنکه دست به جنگ بیازند، یعنی به چیزی که مسیح آنهمه از آن اکراه داشت، شرم ندارند. میان کلاه اسقفی و کلاهخود جنگی چه قرابتی هست؟ ای اسقفان که بر جایگاه حواریون تکیه زدهاید، چگونه جرئت دارید، در همان حال که احکام دین و اوامر حواریون را میآموزید، آنچه را هم که بوی جنگ از آن به مشام میرسد به مردم تعلیم دهید؟ و نتیجه میگیرد صلحی نیست، هرچند بیدادگرانه باشد، که بر دادگرانهترین جنگها رجحان نداشته باشد.
ممکن است شهریاران و سپهسالاران از جنگ بهرهای ببرند، اما توده مردم را از آن جز سوگ و زیان حاصلی نیست. ممکن است گاهی لازم شود که ملتی برای دفاع از خویش بجنگد، اما در اینگونه موارد نیز خردمندانهتر آن است که دشمن را با پول یا رشوه بخرند نه آنکه دست به جنگ بیالایند. پادشاهان باید اختلافات خود را به پاپ واگذارند. در زمان یولیوس دوم، که خود فرمانروایی جنگجو بود، این کار عملاً امکان نداشت، اما لئو دهم، آن «پاپ دانشمند، شریف و پرهیزگار»، میتوانست با عدالت کامل در اینگونه موارد داوری کند و بر یک دادگاه بینالمللی به نحو مؤثری ریاست نماید.
شهروند جهان
اراسموس ملیگرایی را نفرینی میدانست که طوق گردن بشریت شده است، و با زمامداران برای ایجاد یک کشور جهانی مجادله میکرد و میگفت: «آرزو میکنم مرا اهل دنیا بخوانند.» بوده را میبخشید که فرانسه را دوست میداشت، اما میگفت به عقیدهٔ من، اگر روابط خود را با اشیا و اشخاص بر چنان پایهای قرار دهیم که همگی جهان را کشور خود بدانیم، پندارمان بیشتر بر مبنای فلسفی استوار است. اراسموس در دوران جنبش اصلاح دینی، که روح ملیگرایی در ترقی بود، کمترین حس میهنپرستی را داشت. به نظر او «برترین و عالیترین چیز آن است که آدمی شایستهٔ نژاد بشر باشد.»
نباید از اراسموس انتظار داشته باشیم که تصوری واقعی از طبیعت بشر، از علل جنگ یا از چگونگی سلوک دولتها داشته باشد. او هرگز با مسئلهای که ماکیاولی در همان سالها با آن دستبهگریبان بود روبهرو نشد: اگر دولتی قواعد و قوانین اخلاقیای را که به رعایا سفارش میکند خود به کار بندد، آیا باقی میماند؟ کار اراسموس بریدن شاخههای خشکیدهٔ درخت حیات بود، نه آنکه فلسفهای قائمبهذات و مثبت بنیان نهد.
تردید پنهان و ایمان آشکار
او حتی به مسیحیبودن خویش نیز اعتماد نداشت. بارها اعتراف کرد که بر دین حواریون است، با این همه در وجود دوزخ شک داشت، زیرا مینوشت آنان که وجود خداوند را انکار میکنند خداناشناستر از آنان نیستند که او را چنین سنگدل و بیرحم تصویر میکنند. گمان نمیرود که او عهد قدیم را کلام خداوند دانسته باشد، زیرا از صمیم قلب نابودی تمامی عهد قدیم را، اگر این کار آتش خشمی را که بر سر اورشلیم افروخته شده خاموش سازد، خواهان بود. به روایات موجود دربارهٔ مینوس و نوما، و اینکه چگونه با نسبتدادن قوانین خود به خدایان مردم را به اطاعت واداشتند، میخندید و احتمالاً زمامداری و قانونگذاری موسی را هم از آن قبیل میدانست. از اینکه توماس مور دلایل مربوط به بقای فردی را میپذیرفت اظهار شگفتی میکرد. آیین قربانی مقدس را یک نماد میدانست نه یک معجزه؛ از قرار معلوم در مسئلهٔ تثلیث، تجسم مسیح و زادن او از باکره شک داشت، و مور ناچار شد از او در برابر یکی از مکاتبانش که اعلام میکرد اراسموس محرمانه نزد وی به بیاعتقادی خود اعتراف کرده دفاع کند. (کتاب این موارد را برداشتی از سخنان پراکندهٔ او میآورد و اینجا نیز به همان روح خلاصه شد.)
در اعمال و آداب دینی مسیحیت زمان خود، چون فروش آمرزشنامه، روزهگرفتن، زیارت، توبه، رهبانیت، تجرد روحانیان، پرستش آثار متبرک، ستایش قدیسان و نماز بردن بر آنان، و سوزاندن بدعتگذاران، اشکال میکرد و آنها را به باد پرسش میگرفت. بسیاری از عبارات کتاب مقدس را با تعبیرات عقلایی یا استعاری توجیه میکرد، داستان آدم و حوا را با افسانهٔ پرومته میسنجید و معتقد بود نباید کتاب مقدس را لفظبهلفظ تفسیر کرد. عذاب دوزخ را به «عذاب و ناراحتی دائمی وجدان که ناشی از ارتکاب گناه است» تحلیل میکرد.
شکّیات خود را میان مردم شایع نساخت، زیرا افسانههای تازه و تسلیبخشی نداشت که به جای اساطیر قدیم عرضه کند. از اینرو نوشت که پارسایی و دینداری ایجاب میکند گاهی حقیقت را از مردمان بپوشانیم، باید احتیاط کنیم و آن را همیشه آشکار نسازیم، چنانکه مهم نیست کی، کجا یا به چه کسی آن را نشان دهیم؛ شاید لازم است سخن افلاطون را بپذیریم که دروغ برای مردم سودمند است. با وجود این تمایل شدید به استدلال عقلانی در امور دینی، اراسموس در ظاهر مردی متدین و مؤمن باقی ماند. هرگز از عشق به مسیح، به انجیلها و به آیین و آداب نمادینی که کلیسا با آنها در اعتلای خداپرستی و تقوا میکوشید دست برنداشت. در مکالمات از زبان یکی از شخصیتها بیان داشت که اگر چیزی هست که همهٔ مسیحیان بدان عمل میکنند و با کتاب مقدس مباینت ندارد، من آن را به این دلیل که دیگران را نیازارم رعایت میکنم.
اراسموس خواب آن را میدید که «فلسفهٔ مسیح» را جایگزین الهیات مدرسی سازد و کوشید آن را با اندیشهٔ متفکران بزرگتر یونان و روم هماهنگ گرداند. دربارهٔ افلاطون، سیسرون و سنکا عبارت «الهامیافتهٔ الهی» را به کار برد و نمیتوانست بپذیرد که این مردان از نجات و رستگاری محروم باشند؛ بهندرت میتوانست از ستایش «قدیس سقراط» چشم بپوشد. از کلیسا خواست اصول اساسی مذهب مسیح را تا آنجا که ممکن است تقلیل دهد و در موارد دیگر به مردم آزادی عقیده بدهد. او طرفدار رواداری کامل نسبت به تمام عقاید نبود (چه کسی میتواند باشد؟) اما خواهان نظر و طرز سلوک ملایمتری با بدعتهای مذهبی بود. آرمان دینی او تقلید از مسیح بود؛ اما باید تصدیق کنیم که اعمال خودش کمتر از مسیحیت انجیلی بود.