اراسموس مشایی: جامع‌الامثال، حامیان و راه رم و انگلستان، ۱۵۰۰–۱۵۰۹

بازگویی بخش دورانت دربارهٔ سال‌های سرگردانی اراسموس: <em>جامع‌الامثال</em> و موفقیتش، درخواست‌هایش از حامیان و ردّ مناصبی که او را مقید می‌کرد، آشنایی با لوکیانوس، گزارش طنزآمیز زیارت کنتربری، سفر آموزشی به ایتالیا و کار برای آلدوس در ونیز، حیرتش از رم و یولیوس دوم، و دعوت هانری هشتم برای بازگشت به انگلستان.

جامع‌الامثال اراسموسآلدوس مانوتیوساراسموس و هانری هشتم

~9 دقیقه مطالعه · آخرین به‌روزرسانی ۷ آبان ۱۴۰۵

جامع‌الامثال

اراسموس چند ماهی در پاریس مستقر شد و نخستین اثر مهم خود را به نام جامع‌الامثال (Adagia) منتشر کرد. این کتاب مجموعهٔ ۸۱۸ ضرب‌المثل و نقل‌قول، بیشتر از نویسندگان کلاسیک، بود. احیای دانش ادبیات کهن سبب شده بود مردم آرای خود را با نقل گفتارهای کوتاهی از نویسندگان یونانی یا رومی بیارایند و این خود سبکی شده بود که اوجش را در مقالات مونتنی و تشریح مالیخولیا اثر برتون می‌بینیم؛ این سبک تا قرن هجدهم در سخنوری دیوانی انگلستان دوام آورد. اراسموس بر هر ضرب‌المثل تفسیر کوتاهی نوشته بود که معمولاً به دغدغه‌های جاری مردم اشاره داشت و هجوی خردمندانه چاشنی‌اش بود. مثلاً آورده بود که «در کتاب مقدس آمده است کشیشان گناهان مردم را می‌بلعند و هضمش را چنان دشوار می‌یابند که ناچار باید بهترین شراب‌ها را بنوشند تا آنها را تحلیل برد.» این کتاب برای نویسندگان و سخنوران نعمتی بزرگ بود؛ چندان فروش رفت که اراسموس توانست یک سال بی‌یاری دیگران سر کند.

اسقف اعظم ویلیام وارهام، که با وجود نیش‌ها و کنایه‌ها از کتاب خوشش آمده بود، برای مؤلف هدیه‌ای نقدی فرستاد و منصبی کلیسایی در انگلستان به او پیشنهاد کرد؛ اما اراسموس حاضر نبود به خاطر انگلستان از بقیهٔ اروپا چشم بپوشد. در هشت سال بعد چند بار کتاب امثال خود را با تجدیدنظر چاپ کرد و شمار ضرب‌المثل‌هایش را به ۳۲۶۰ رساند. در زمان حیاتش شصت چاپ از آن شد؛ از متن لاتینی به انگلیسی، فرانسوی، ایتالیایی، آلمانی و هلندی ترجمه شد؛ و خلاصه از «پرفروش‌ترین» کتاب‌های عهد خود بود.

درخواست از حامیان

با این‌همه درآمدش اندک بود و غذایی که به اراسموس می‌رسید کافی نبود. به امید آنکه پولی به چنگ آورد به دوستش جیمز بات، که به پسر «بانوی ویر» درس می‌داد، نامه نوشت (۱۲ دسامبر ۱۵۰۰) و از او خواست به بانو یادآوری کند که او با دانش خود تا چه حد بیش از روحانیان دیگری که زیر بال حمایت گرفته به او خدمت می‌کند و نام و اعتبار می‌بخشد. آنان موعظه‌های معمولی می‌گویند و من چیزهایی می‌نویسم که پایدار می‌مانند؛ مهملات ابلهانهٔ آنان را جز در یکی دو کلیسا کسی نمی‌شنود، در کشورهای مختلف جهان هر که یونانی و لاتینی می‌داند سخنان مرا می‌خواند. چنین روحانیانی همه‌جا فراوان‌اند و مردانی چون من قرن‌هاست به‌ندرت یافت می‌شوند. همهٔ اینها را به او بگو، مگر آنکه آن‌قدر خرافه‌پرست باشی که به خاطر یک دوست چند دروغ مصلحت‌آمیز نگویی.

چون از این راه نتیجه‌ای نگرفت، اراسموس در ژانویه دوباره به بات نامه نوشت و پیشنهاد کرد به بانو بگوید او دارد بینایی‌اش را از دست می‌دهد و افزود خودش چهار یا پنج سکهٔ طلا برایش بفرستد و بعد از پولی که بانو می‌دهد بردارد. چون بات چنین نکرد، اراسموس مستقیم به بانوی ویر نامه نوشت، او را همرتبهٔ زنان قهرمان تاریخ شمرد و برایش شهرت جاودان پیشگویی کرد. با این چاپلوسی واپسین بانو تسلیم شد. اراسموس مبلغی درخور از او گرفت و بینایی‌اش بازگشت. رسم آن زمان نویسنده را از اینکه چنین دست درخواست پیش حامیانش دراز کند معذور می‌دارد، زیرا ناشران هنوز نمی‌توانستند حتی پرخواننده‌ترین نویسندگان را حمایت کنند. اراسموس می‌توانست بهترین ممر درآمد را داشته باشد: مقام‌های کلیسایی، اسقف‌نشین‌ها و بعدها حتی کلاه کاردینالی. او چنین پیشنهادهایی را بارها رد کرد، زیرا می‌خواست آزاد بماند و بر پای اندیشه‌اش زنجیر نیفتد. ترجیح می‌داد آزاد باشد و گدایی کند نه آنکه در بند فساد بیفتد.

لوکیانوس و زیارت کنتربری

اراسموس در ۱۵۰۲ از طاعون گریخت و به لوون رفت. آدریان اوترختی، رئیس دانشگاه آنجا، به او پیشنهاد استادی کرد اما نپذیرفت. چون به پاریس بازگشت بر آن شد معیشت خود را از راه قلم به دست آورد. کتاب در وظایف سیسرون، هکابه اوریپید و دیالوگ‌های لوکیانوس را ترجمه کرد. بی‌گمان این شکاک شوخ‌طبع در پرورش ذهن و سبک نگارش اراسموس تأثیری بسزا داشته است. در ۱۵۰۴ اراسموس به دوستی نوشت: خداوندا! لوکیانوس با چه شوخ‌طبعی و سرعتی ضربت خود را فرود می‌آورد؛ همه‌چیز را به مسخره می‌گیرد و نمی‌گذارد چیزی بی‌آنکه رنگ مسخرگی بگیرد از زیر قلمش بگریزد. سخت‌ترین حملاتش متوجه فیلسوفان و رواقیان است: فیلسوفان را به خاطر تصورات و فرضیات فوق‌طبیعی و رواقیان را به علت خودبینی تحمل‌ناپذیرشان دست می‌اندازد. هنگامی که لقب ملحد بدو دادند، با همان بی‌پروایی بدبینی و خرافه‌پرستی خدایان را نیز به تمسخر گرفت.

در دیدار دومش از انگلستان (۱۵۰۵–۱۵۰۶) همراه کولت به زیارت آرامگاه قدیس توماس بکت در کنتربری رفت. شرح این سفر را، با نام‌های افسانه‌ای، در یکی از مکالماتش می‌آورد و بیان می‌دارد چگونه «گراتیا» (کولت) پیشنهاد کرد بهتر بود مقداری از ثروتی که صرف آراستن کلیسا شده برای التیام آلام بینوایان کنتربری به کار می‌رفت و با این سخن راهب راهنمایشان را رنجانید؛ چگونه راهب شیری را که گفته می‌شد از پستان مبارک مریم عذرا ریخته به آنان نشان داد؛ چگونه «مقدار حیرت‌انگیزی استخوان مرده» را که همه باید با احترام می‌بوسیدند عرضه کرد؛ چگونه گراتیانوس از بوسیدن کفش‌های کهنه‌ای که می‌گفتند بکت پوشیده بود طفره رفت؛ و چگونه راهنما، به‌عنوان نهایت لطفش، یادبودی مقدس به گراتیانوس عرضه کرد، پارچه‌ای که بکت عرق پیشانی‌اش را با آن پاک کرده و بینی‌اش را در آن خالی کرده بود و هنوز آثار آب بینی مقدسش در آن پیدا بود و حال گراتیانوس از دیدنش به هم خورد و روی درهم کشید. دو دانشمند، در حالی که بر بشریت می‌گریستند، به لندن بازگشتند.

ایتالیا، آلدوس و رم

آنجا بخت به اراسموس روی کرد. پزشک هانری هفتم دو پسرش را به ایتالیا می‌فرستاد و اراسموس مأمور شد به‌عنوان «راهنما و سرپرست» همراه آنان شود. با جوانان یک سال در بولونیا ماند، کتابخانه‌ها را بلعید و روزبه‌روز بر شهرتش در دانش‌طلبی، تبحر در لاتینی و خردمندی افزود. تا آن زمان جامهٔ کانن‌های آگوستینی را می‌پوشید، ردای سیاه و قبای بلند و باشلق؛ اکنون (۱۵۰۶) آن را از تن درآورد و جامهٔ یک کشیش معمولی را، که کمتر انگشت‌نما بود، پوشید و مدعی شد برای این کار از پاپ یولیوس دوم، که آن زمان به‌عنوان فاتحی نظامی در بولونیا بود، اجازه گرفته است. به دلایلی که بر ما نامعلوم است اراسموس در ۱۵۰۶ به انگلستان بازگشت و در دانشگاه کمبریج به تدریس یونانی پرداخت. اما در ۱۵۰۸ دوباره او را در ایتالیا می‌یابیم که چاپ تجدیدنظرشدهٔ بزرگی از امثال خود را برای چاپخانهٔ آلدوس مانوتیوس در ونیز آماده می‌کند. از آنجا گذرش به رم افتاد (۱۵۰۹) و فریفتهٔ زندگی مرفه، آداب مهذب و رشد فکری کاردینال‌ها شد.

اثرات آشکار موضوعات و آیین‌های مشرکانه در مرکز جهان مسیحیت او را به خود مشغول داشت، چنان‌که سال پیش لوتر را به وحشت افکنده بود. آنچه بیش از همه خاطر اراسموس را آزرد روش، حمیت و اشتغالات نظامی پاپ یولیوس دوم بود. در این باب با لوتر موافق بود؛ اما با کاردینال‌ها هم، که از غیبت‌های مکرر پاپ جنگجو گرم استقبال می‌کردند، موافق بود. آنان ورود اراسموس را به مجامع خود خوشامد گفتند و پیشنهاد کردند اگر در رم مستقر شود مشاغل و مناصبی به او خواهند داد که بی‌آنکه انجام وظیفه کند مقرری‌اش را دریافت دارد.

دعوت هانری هشتم

درست هنگامی که مهر این شهر جاودان در دلش ریشه می‌کرد، مونتجوی به او نوشت هانری هفتم مرده و دوست اومانیست‌ها، هانری هشتم، بر تخت نشسته است و اگر اراسموس به انگلستان بازگردد همهٔ درها و مزیت‌ها به رویش گشوده است. همزمان با نامهٔ مونتجوی نامه‌ای از خود هانری هشتم هم به او رسید. آشنایی ما وقتی شروع شد که من کودک بودم؛ احترامی که آن زمان در دل نسبت به شما احساس می‌کردم، به مناسبت یادی که از من در نوشته‌هایتان کرده‌اید و به خاطر استفاده‌ای که از استعداد و شایستگی‌هایتان در راه پیشبرد حقیقت مسیحیت کرده‌اید، افزون‌تر شده است. شما تا اینجا این بار سنگین را به‌تنهایی به دوش کشیده‌اید، اما اکنون به من این افتخار را بدهید که تا آنجا که قدرت و توانم اجازه می‌دهد کمک و حمایتتان کنم. بهبود حال شما برای همهٔ ما گران‌بهاست. پس پیشنهاد می‌کنم اندیشهٔ توقف در جاهای دیگر را بکلی از ذهن دور کنید؛ به انگلستان بیایید و یقین بدانید بر دل و دیدهٔ ما جای دارید. شرایط خود را بازگویید؛ آنها، چنان‌که آرزوی شماست، بلندنظرانه و افتخارآمیز تلقی خواهد شد. به یاد دارم یک بار گفتید وقتی از دربه‌در گشتن خسته شوید این کشور را خانهٔ دوران پیری خود خواهید ساخت. پس به نام همهٔ آنچه خوب و مقدس است از شما می‌خواهم به وعدهٔ خود وفا کنید. ما اکنون از ارزش فضایل و نصایح شما آگاهیم و حضور شما را در میان خود از همهٔ دارایی‌هایمان گران‌بهاتر می‌شماریم. شما اوقات فراغتتان را برای خود می‌خواهید؛ ما نیز از شما چیزی نمی‌خواهیم جز آنکه قلمرو حکومت ما را خانهٔ خود بدانید. بنابراین اراسموس عزیز به نزد من بیایید و بگذارید حضورتان پاسخ دعوت من باشد. (نامه در کتاب خلاصه و با حذف‌هایی آمده است.)

چگونه می‌شد دعوتی چنین مؤدبانه و کریمانه را رد کرد؟ در رم، حتی اگر به او منصب کاردینالی می‌دادند، می‌بایست زبان در کام می‌کشید. در انگلستان، میان دوستانی با نفوذ و زیر حمایت پادشاهی نیرومند، می‌توانست آزادتر بنویسد و در امان باشد. او با اندکی اکراه اومانیست‌های رم، کاخ‌ها و کتابخانه‌های باشکوه و کاردینال‌هایی را که به او اظهار لطف کرده بودند بدرود گفت. دوباره از آلپ گذشت، به پاریس رفت و از آنجا رخت به انگلستان برد.

نوشته و پژوهش‌شده توسط دکتر شاهین صیامی

مقالات مرتبط

اراسموس فیلسوف: صلح، شهروند جهان‌بودن و تردیدی خاموش

بازگویی تصویر دورانت از اراسموس به‌عنوان متفکر: رسالهٔ شتاب‌زدهٔ او دربارهٔ شهریار مسیحی، دفاع پرشورش از صلح در «ناله صلح»، نفی ملی‌گرایی و آرمان جهان‌وطنی، محدودیت واقع‌بینی سیاسی‌اش، و تردیدهای خصوصی‌ای که کمتر منتشر کرد، در حالی که به «فلسفهٔ مسیح» وفادار ماند.

ادامه

اراسموس محقق: عهد جدید یونانی و یادداشت‌های آن، ۱۵۱۴–۱۵۱۷

بازگویی بخش دورانت دربارهٔ بزرگ‌ترین اثر پژوهشی اراسموس: رهایی از سوگند رهبانی، چاپ بازل از عهد جدید یونانی با ترجمهٔ لاتینی تازه، یادداشت‌هایی که اثرپرستی، تجرد اجباری و افزودن قوانین بشری بر شریعت مسیح را نقد می‌کرد، پذیرش و تأثیر آن بر ترجمهٔ کتاب مقدس، و مقام‌هایی که شارل و پاپ لئو دهم به او دادند.

ادامه

اراسموس هجاگر: ستایش دیوانگی، یولیوس خارج‌ازبهشت و مکالمات

بازگویی بخش دورانت دربارهٔ اراسموس در مقام هجاگر: سال‌های کمبریج، <em>در مدح دیوانگی</em> و حمله‌اش به دانشمندان، الاهی‌دانان، راهبان و پاپ‌ها، دیالوگ <em>یولیوس از بهشت رانده شد</em>، داوری متعادل دربارهٔ یک‌سویگی آن، و <em>مکالمات</em>، کتاب درسی‌ای که مقامات را برآشفت و پرفروش شد.

ادامه

دوران جوانی و تحصیل اراسموس، ۱۴۶۶–۱۵۰۰

بازگویی بخش آغازین دورانت دربارهٔ اراسموس: تولد و تحصیل در دونتر، ورود اجباری به صومعهٔ اشتاین، گریز به پاریس و دنیای کتاب، فقر و حامیانش، کشف سرنوشت‌ساز اومانیسم انگلیسی از راه مور، کولت و گروسین، و تصمیم او برای تصحیح متن یونانی عهد جدید.

ادامه

چشم‌انداز نو: پیامدهای عصر اکتشافات

بازگویی بخش پایانی دورانت دربارهٔ فصل کلمب: آمریگو وسپوچی و نام‌گذاری آمریکا، کابوت، کابرال، پینسون، بالبوآ و پونسه دلئون، و پیامدهای اقتصادی، دینی، اخلاقی و فکری گشوده‌شدن اقیانوس اطلس، از گذار از مدیترانه تا پایان شعار قرون وسطایی «نه دورتر».

ادامه

سفرهای بعدی کلمب: تورسیلیاس، زنجیر و مرگ، ۱۴۹۳–۱۵۰۶

بازگویی بخش دورانت دربارهٔ «آب‌های تلخ» زندگی کلمب: افتخارات بارسلون، خط پاپی و پیمان تورسیلیاس، سفر دوم و فروپاشی نخستین استقرارگاه، تجارت بردهٔ او، بازداشت و زنجیر زیر دست بوبادیا، سفر چهارم طوفان‌زده و ماه‌گرفتگی در جامائیکا، و مرگش در ۱۵۰۶.

ادامه