سفرهای بعدی کلمب: تورسیلیاس، زنجیر و مرگ، ۱۴۹۳–۱۵۰۶

بازگویی بخش دورانت دربارهٔ «آب‌های تلخ» زندگی کلمب: افتخارات بارسلون، خط پاپی و پیمان تورسیلیاس، سفر دوم و فروپاشی نخستین استقرارگاه، تجارت بردهٔ او، بازداشت و زنجیر زیر دست بوبادیا، سفر چهارم طوفان‌زده و ماه‌گرفتگی در جامائیکا، و مرگش در ۱۵۰۶.

پیمان تورسیلیاسسفرهای بعدی کلمببوبادیا

~14 دقیقه مطالعه · آخرین به‌روزرسانی ۶ آبان ۱۴۰۵

افتخارات بارسلون

شاه و ملکه از کلمب در بارسلون پذیرایی کردند. او شش ماه در دربار ماند و به لقب «دریاسالار دریای اقیانوس‌وش» مفتخر شد، که مقصود از آن اقیانوس اطلس در غرب آسور بود. او فرماندار دنیای نو شده بود یا، چنان‌که خود می‌گوید، «نایب‌السلطنه و فرمانده کل جزایر و سرزمین‌های آسیا و هند». چون شایع بود ژان دوم، شاه پرتغال، ناوگانی برای عبور از اقیانوس اطلس تجهیز می‌کند، فردیناند به پاپ اسکندر ششم متوسل شد تا حقوق اسپانیا را بر «دریای اقیانوس‌وش» معین کند. پاپ اسپانیایی در رشته‌ای توقیعات (۱۴۹۳)، در امتداد خطی فرضی که ۴۳۵ کیلومتر غرب آسور و جزایر کیپ ورد از شمال به جنوب کشیده می‌شد (رقم کتاب)، همهٔ سرزمین‌های غیرمسیحی باختر را به اسپانیا و همهٔ سرزمین‌های غیرمسیحی خاور را به پرتغال اختصاص داد.

پیمان تورسیلیاس

پرتغال از پذیرفتن این مرز امتناع ورزید و جنگ حتمی می‌نمود، اما دولت‌های رقیب، بنا بر پیمان تورسیلیاس (۷ ژوئن ۱۴۹۴)، موافقت کردند خط مرزی برای اکتشافات پیشین از ۱۵۰۰ کیلومتری غرب جزایر کیپ ورد و برای اکتشافات بعدی از ۲۲۲۰ کیلومتری غرب این جزایر بگذرد (ارقام کتاب؛ منابع دیگر یک خط واحد حدود ۳۷۰ لیگ غرب می‌آورند). انتهای خاوری برزیل شرق خط دوم قرار می‌گیرد. ناحیهٔ نو در توقیعات پاپی «ایندیز» (هند غربی) نامیده شد؛ دانشورانی چون پیتر مارتیر دآنگیرا عقیدهٔ کلمب را که می‌پنداشت به آسیا رسیده پذیرفتند و این پندار ماند تا آنکه ماژلان کرهٔ زمین را دور زد.

سفر دوم و استقرارگاه ازدست‌رفته

فردیناند و ایزابل، به امید طلا، کلمب را با ناوگانی مرکب از هفده کشتی، هزار و دویست ملوان و جاشو، شمار زیادی حیوان اهلی برای تشکیل دامداری در جزایر هند غربی و پنج روحانی برای آمرزیدن اسپانیایی‌ها و تعمید بومیان به سفر اکتشافی تازه‌ای فرستادند. سفر دوم در ۲۵ سپتامبر ۱۴۹۳ از سویل آغاز شد. سی‌ونه روز بعد (در برابر هفتاد روز سفر نخست) دیدبان جزیره‌ای را دید که کلمب چون یکشنبه بود «دومینیکا» نامیدش. کشتی‌ها آنجا پهلو نگرفتند، زیرا دریاسالار در پی شکار بزرگ‌تری بود. از میان غریب‌ترین گروه جزایر آنتیل کوچک‌تر گذشت و چنان از فراوانی‌شان متأثر شد که آنها را «یازده هزار باکره» نامید؛ این جزایر هنوز به نام جزایر ورجین (باکره) مشهورند. به رفتن ادامه داد و پورتوریکو را کشف کرد؛ اندکی آنجا ماند و سپس شتابان پیش راند تا دریابد بر سر ملوانانی که ده ماه پیش در هائیتی گذاشته بود چه آمده است. یکی از آنان نمانده بود. جزیره را گشته و زنان و طلای بومیان را دزدیده بودند؛ برای خود در این منطقهٔ حاره بهشتی ساخته و هر یک پنج زن گرفته بودند؛ برخی با هم نزاع کرده یکدیگر را کشته بودند و بقیه همگی به دست بومیان خشمگین از پای درآمده بودند.

ناوگان در امتداد ساحل هائیتی به سوی شرق راند. دریاسالار در دوم ژانویهٔ ۱۴۹۴ سرنشینان و بارها را برای تشکیل استقرارگاه دیگری پیاده کرد که «ایزابلا» نامیده بود؛ پس از نظارت بر ساختمان شهر و تعمیر کشتی‌ها برای سیاحت کوبا حرکت کرد. چون نتوانست آن را دور بزند، معتقد شد قارهٔ آسیا همان است و شاید شبه‌جزیرهٔ مالایا. به فکر افتاد آن را دور بزند تا گویی کرهٔ زمین را دور زده باشد؛ اما کشتی‌هایش برای چنین کاری مجهز نبودند. به هائیتی بازگشت (۲۹ اکتبر ۱۴۹۴)، در حالی که نمی‌دانست ساکنان استقرارگاه‌های نو چگونه سر کرده‌اند.

تعدی و تجارت برده

وقتی دریافت اینان نیز چون پیشینیان رفتار کرده‌اند سخت متحیر شد: اسپانیایی‌ها به زنان بومی تعدی کرده، آذوقه‌هایشان را دزدیده و پسربچه‌ها را برای بردگی ربوده بودند و بومیان نیز به تلافی بسیاری از اسپانیایی‌ها را کشته بودند. مبلغان برای تعمید و مسیحی‌کردن بومیان کوچک‌ترین اقدامی نکرده بودند. یکی از کشیشان همراه ملوانان ناراضی به اسپانیا بازگشته بود تا گزارشی یأس‌آور دربارهٔ ذخایر هائیتی به شاه و ملکه بدهد. اکنون خود کلمب به تاجری مبدل شده بود. هیئت‌هایی برای شکار برده به جزیره فرستاد؛ هزار و پانصد برده اسیر شد، چهارصد تن در اختیار ساکنان اروپایی آنجا گذاشته شد و پانصد تن به اسپانیا فرستاده شد. دویست تن از اینها در راه مردند؛ بازماندگان را در سویل فروختند، اما بردگان چون نتوانستند با آب‌وهوای سرد یا وحشی‌گری تمدن سازگار شوند در چند سال همه تلف شدند (روایت کتاب).

بازگشت به اسپانیا

کلمب برادرش بارتولومه را با دستورهایی دربارهٔ انتقال ساکنان از ایزابلا به جایی بهتر، سانتو دومینگو (به گفتهٔ کتاب «تروخیو»ی امروز)، به جا گذاشت و خود به سوی اسپانیا حرکت کرد (۱۰ مارس ۱۴۹۶) و پس از نود‌وسه روز سفر پرمحنت به کادیس رسید. بردگان و پاره‌هایی از طلا را که آورده بود به حضور شاه و ملکه پیشکش کرد؛ هرچند زیاد نبود، اثری داشت که تردیدها را برطرف کرد، زیرا اخبار ناموثق ذهن درباریان را آشفته بود و ریختن آن‌همه پول در اقیانوس اطلس را کاری خردمندانه نمی‌دانستند. دریاسالار از ماندن در خشکی ناراحت بود؛ شوری دریا با خونش درآمیخته بود. خواست دست‌کم هشت کشتی برای سفری دیگر و آزمودن بخت به او بسپارند. شاه و ملکه رضایت دادند و او در مه ۱۴۹۸ دوباره به دل دریا بادبان کشید.

سفر سوم و بوبادیا

در سفر سوم تا دهمین مدار عرضی به شرق راند و سپس به غرب روان شد. در ۳۱ ژوئیه ملوانان جزیرهٔ بزرگی دیدند که دریاسالار پارسا آن را ترینیداد نام نهاد؛ و در ۳۱ اوت، شاید یک سال پیش یا یک سال بعد از وسپوچی، به سرزمین آمریکای جنوبی رسید (عبارت کتاب). پس از سیاحت خلیج پاریا به شمال باختری راند و در ۳۱ اوت (کتاب همین تاریخ را دوبار آورده) به سانتو دومینگو رسید. ساکنان این سومین مستعمره مانده بودند، اما یک‌چهارم گروه پانصدنفری اسپانیایی که در ۱۴۹۶ به جا گذاشته بود از سفلیس رنج می‌بردند و به دو دستهٔ متخاصم تقسیم شده بودند که هر لحظه بیم جنگشان می‌رفت. کلمب برای فرونشاندن آتش دشمنی میان آنها به هر دسته قطعه زمینی بخشید و بومیان ساکن در آنها را نیز بدیشان به بردگی داد و این قانون مستعمرات اسپانیایی شد. سختی، نومیدی، نقرس و درد چشم او را فرسوده بود و اکنون این مشکلات بیشتر درهمش شکست. گاهی ابری تیره آسمان ذهنش را می‌پوشاند؛ عصبانی، نزاع‌طلب، سخت‌گیر، آزمند و در تنبیهاتش بی‌رحم شد؛ بسیاری از اسپانیایی‌ها دست‌کم از اینکه زیر فرمان یک ایتالیایی باشند ناراضی بودند و ادعاها داشتند. کلمب دریافت مسئلهٔ اداره مستعمرات با تربیت و خلق‌وخویش سازگار نیست. در اکتبر ۱۴۹۹ دو کشتی به اسپانیا فرستاد و از ایزابل و فردیناند خواست مأموری شاهی را برای کمک به او در امر حکومت به آن جزیره بفرستند.

شهریاران سخن او را مدرک ساختند و فرانسیسکو دو بوبادیا را فرستادند، اما از حد درخواست دریاسالار فراتر رفتند و به او بر همه‌چیز و همه‌کس، حتی کلمب، اختیارات کامل دادند. بوبادیا هنگامی که کلمب در سفر دریا بود به سانتو دومینگو وارد شد و شکایت مردم را از شیوهٔ حکومت کریستوفورو و برادرانش بارتولومه و دیگو بر جزیره‌ای که اکنون هیسپانیولا نامیده می‌شد شنید. هنگامی که کلمب بازگشت، بوبادیا دستور داد او را به زندان افکنند و در غل و زنجیر نهند. پس از تحقیقات بیشتر سه برادر را در زنجیر به اسپانیا فرستاد (اول اکتبر ۱۵۰۰). چون به کادیس رسیدند کلمب نامه‌ای تأثرانگیز به دوستان درباری‌اش نوشت: هفده سال می‌گذرد که برای اکتشاف سرزمین‌های باختر به خدمت این شاهزادگان درآمده‌ام. هشت تن از آنان مرا به گفت‌وگو خواندند و آنچه را بر آن بودم شوخی پنداشتند. با این‌همه من پافشاری کردم و بر اثر آن سرزمینی را که وسعتش از آنچه در آفریقا و اروپاست بیشتر است و ۱۷۰۰ جزیره، بلکه زیادتر، به زیر سلطهٔ آنها درآورده‌ام، این‌همه را به خواست خداوند در هفت سال فتح کردم. در آن هنگام که امید پاداش داشتم و آرزوی استراحت، به ناحق زندانی شدم و زیر بار گران زنجیر بدینجا فرستاده شدم، براساس افتراهای سرکشانی که می‌خواستند همه‌چیز را تصاحب کنند و مرا کینه‌توزانه متهم کرده‌اند. از شما مسیحیان پاکدین و باحمیت و مورد اعتماد شاه و ملکه عاجزانه استدعا دارم نوشته‌های مرا سراسر بخوانید و ببینید چگونه مرا که از کشوری دور به خدمت این شاهزادگان آمده‌ام در پایان عمر بی‌دلیل از افتخار و شرف و دارایی محروم کرده‌اند، کاری که نه با عدالت راست می‌آید و نه با شفقت.

آزاد، اما نه بازگردانده

فردیناند سرگرم تقسیم پادشاهی ناپل با لویی دوازدهم بود؛ شش هفته گذشت تا فرمان آزادی کلمب و برادرانش را صادر کرد و آنان را به دربار فراخواند. شاه و ملکه در قصر الحمرا آنان را پذیرفتند، دلداری دادند و نعمت و عزت بخشیدند، اما دیگر مقام پیشین را در دنیای نو به آنان وانگذاشتند. بنا بر پیمانی که در ۱۴۹۲ میان آنها بسته شده بود شاه و ملکه وعده کرده بودند کلمب را فرمانروای همهٔ سرزمین‌هایی کنند که کشف می‌کند؛ اما اکنون او را برای این کار مناسب نمی‌یافتند. دون نیکولاس دو اووندو را به فرمانروایی جزایر هند غربی نامزد کردند، اما به دریاسالار اجازه دادند همچنان از دارایی و حقوقش و از طلا و تجارت سانتو دومینگو برخوردار باشد. کلمب در باقی عمر چون مردی توانگر زیست.

سفر چهارم و گردباد

اما به این‌ها راضی نبود. با اصرار تمام از شاه و ملکه خواست بار دیگر او را اجازهٔ سفر دهند. و آنان، با آنکه هنوز به‌درستی نمی‌دانستند از «تسلط بر جزایر هند غربی» سودی عایدشان خواهد شد یا نه، چندان خود را مدیون او یافتند که بار دیگر ساز سفرش را فراهم کنند. در ۹ مه ۱۵۰۲ کلمب با چهار کشتی و صد و چهل سرنشین، از جمله برادرش بارتولومه و پسرش فردیناند، چهارمین سفر را از کادیس آغاز کرد. در ۱۵ ژوئن به مارتینیک رسید؛ در ۲۹ ژوئن طوفانی را در هوا و دردی را در مفاصل خود احساس کرد و در نقطه‌ای از ساحل هائیتی نزدیک سانتو دومینگو پناه گرفت و لنگر انداخت. در بندر اصلی سی کشتی بادبان عزیمت برکشیده بودند. کلمب به فرماندار پیغام فرستاد و از طوفانی که در دل آسمان و دریا می‌جوشید آگاهش کرد و گفت بهتر است در اعزام کشتی‌ها اندکی درنگ کند. اووندو به پیام هشدار گوش نکرد و کشتی‌ها را بیرون فرستاد. طوفان رسید؛ کشتی‌های کلمب اندکی آسیب دیدند، اما همهٔ ناوگان فرماندار جز یکی غرق شدند؛ جان پانصد تن، از جمله بوبادیا، از دست رفت و مقدار عظیمی طلا در کام دریا جای گرفت.

طوفان در سواحل آمریکای مرکزی

اکنون کلمب بی‌کوچک‌ترین نگرانی دشوارترین بخش سفرش را آغاز کرد. به غرب راند تا به هندوراس رسید و ساحل نیکاراگوئه و کاستاریکا را به امید یافتن معبری برای دورزدن کرهٔ زمین کاوید. در ۵ دسامبر ۱۵۰۲ طوفانی از باد و باران گرفتارش کرد که قدرت دیوانه‌وارش را از نوشته‌های کلمب به روشنی می‌توان دریافت: نه روز تمام چون کسی بودم که از دست شده باشد؛ هیچ امیدی به زنده‌ماندن نداشتم. هرگز امواج را چنان سهمگین و دریا را چنان خشمگین و پوشیده از مه ندیده بودم. باد نه‌تنها نمی‌گذاشت پیش برویم بلکه فرصت نزدیک‌شدن به خشکی و پناه‌گرفتن هم نمی‌داد؛ ناچار در آن اقیانوس خونین که چون دیگی می‌جوشید و زیر و رو می‌شد ماندیم. آسمان را هرگز چنان وحشتناک ندیده بودم؛ یک شب و یک روز چون کوره‌ای مشتعل بود؛ آذرخش با چنان شدتی فرو می‌افتاد که گمان می‌بردم دکل‌ها و بادبان‌هایم را درهم می‌پیچد و چنان خشمناک بر کشتی‌ها می‌زد که گفتی متلاشی‌شان خواهد کرد. در تمام این مدت آب از آسمان فرو می‌ریخت؛ نمی‌گویم باران می‌بارید، زیرا براستی طوفان نوحی دیگر بپا بود. مردانم چنان خسته و کوفته بودند که برای رهایی از این مصایب آرزوی مرگ می‌کردند.

گردبادی نزدیک کشتی‌ها بر دل آب افتاد، گویی برای افزودن بر وحشت باد و باران و برق و خطر نزدیکی صخره‌های زیر آب، و آنگاه «آبفشان گردان آب را تا سینهٔ ابرها بالا برد.» کلمب کتاب مقدس را درآورد و از روی آن داستان مسیح را هنگام آرام‌کردن طوفان در کفرناحوم خواند و سپس با شمشیرش در دل آسمان صلیب کشید و بدین وسیله ارواح خبیث را از میان ستون گردباد دریایی بیرون راند و، شگفتا، گویند ستون آب فوراً فرو ریخت. پس از دوازده روز هراسناک خشم آسمان و دریا فرونشست و ناوگان کلمب نزدیک انتهای خاوری کانال پانامای کنونی لنگر انداخت. آنجا با اندوه بسیار میلاد مسیح ۱۵۰۲ و روز اول سال ۱۵۰۳ را جشن گرفتند، در حالی که نمی‌دانستند اقیانوس کبیر تنها ۶۴ کیلومتر از آنان فاصله دارد.

گرفتار در جامائیکا

مصیبت‌های دیگر پیش آمد. سیزده ملوان که با قایق کشتی پرچمدار برای یافتن آب شیرین از دهانهٔ رودی بالا رفته بودند مورد حملهٔ بومیان قرار گرفتند؛ همه جز یک اسپانیایی کشته شدند و قایق نابود شد. دو کشتی ناوگان چنان کرم‌خورده بودند که باید رهایشان می‌کردند و دو کشتی دیگر چنان ترک برداشته بودند که تلمبه‌هایشان شب و روز برای بیرون‌ریختن آب کار می‌کرد؛ سرانجام کرم‌ها ثابت کردند از آدمیان نیرومندترند و ناچار کشتی‌ها را بر کنار سواحل جامائیکا به خشکی نشاندند (۲۵ ژوئن ۱۵۰۳). آنجا ملوانان و جاشویان واژگون‌بخت یک سال و پنج روز ماندند و برای غذا به دوستی ناپایدار بومیانی وابسته بودند که خود به‌اندازهٔ کافی برای خوردن نداشتند. دیگو مندس، که شجاعت آمیخته به آرامشش کلمب را از غرق‌شدن یکباره در نومیدی بازمی‌داشت، داوطلب شد با کرجی‌ای ساخته از تنهٔ تهی‌شدهٔ درخت، همراه شش مسیحی و ده بومی، برای گرفتن کمک به سانتو دومینگو برود. مسافت سانتو دومینگو تا آنجا ۷۳۲ کیلومتر بود و ۱۳۰ کیلومتر از آن کاملاً دور از دید ساحل. در این اقدام خطرناک آبشان تمام شد و چند بومی مردند. مندس به مقصد رسید، اما اووندو نتوانست تا مه ۱۵۰۴ کشتی‌ای برای نجات دریاسالار بفرستد.

در فوریه بومیان جامائیکا از غذایی که به ملوانان می‌دادند چندان کاستند که نزدیک بود اسپانیایی‌ها از گرسنگی تلف شوند. کلمب سالنمای نجومی رگیومونتانوس را، که ماه‌گرفتگی ۲۹ فوریه را پیش‌بینی کرده بود، همراه داشت. از این‌رو رؤسای بومیان را فراخواند و آگاهشان کرد چون از دادن غذای کافی به مردان او امتناع کرده‌اند خداوند خشمگین است و بر آن است ماه را از صفحهٔ آسمان ناپدید کند. آنان سخنش را به ریشخند گرفتند، اما چون ماه‌گرفتگی رخ داد با شتاب هرچه تمام‌تر غذا و خواربار به کشتی‌ها آوردند. کلمب هم آنان را مطمئن ساخت که از دادگاه خداوند دعا می‌کند ماه را دوباره نمایان کند و خواهد گفت بومیان از این پس مسیحیان را خوب خوراک دهند؛ ماه دوباره در آسمان هویدا شد.

پایان

چهار ماه گذشت تا کمک رسید و کشتی‌ای هم که اووندو فرستاده بود چندان شکاف و ترک داشت که تنها توانست خود را به سانتو دومینگو برساند. کلمب با برادر و پسرش با کشتی محکم‌تری پس از سفری دراز و طوفانی در هفتم نوامبر به اسپانیا رسیدند. شاه و ملکه از اینکه او نه طلای بیشتر یافته بود نه راهی به اقیانوس هند رنجیده‌خاطر شدند. نه فردیناند و نه ایزابل، که در آستانهٔ مرگ بود، وقت نداشتند دریاسالار سپیدموی را که سرانجام از دریا به خانه بازگشته بود به حضور بپذیرند. عشریهٔ سهم او از عایدات هائیتی هنوز واصل می‌شد و از فقر ایمن بود؛ آنچه عذابش می‌داد نقرس بود. سرانجام هنگامی که فردیناند حاضر شد او را بپذیرد، کلمب که پیرتر از ۵۸ سالگی‌اش می‌نمود به‌زحمت توانست رنج سفر دور و دراز تا دربار در سگوویا را بر خود هموار کند. همهٔ عنوان‌ها، حقوق و عایداتی را که در ۱۴۹۲ وعده شده بود از شاه خواست. فردیناند در خواسته‌های او اشکال کرد و ملکی پردرآمد در کاستیل به او اعطا کرد. کلمب نپذیرفت و همراه دربار به سالامانکا و بایادولید رفت و آنجا، فرسوده و دل‌شکسته، در ۲۰ مه ۱۵۰۶ درگذشت. هیچ‌کس چون او نقشهٔ جهان را دگرگون نکرده بود.

نوشته و پژوهش‌شده توسط دکتر شاهین صیامی

مقالات مرتبط

چشم‌انداز نو: پیامدهای عصر اکتشافات

بازگویی بخش پایانی دورانت دربارهٔ فصل کلمب: آمریگو وسپوچی و نام‌گذاری آمریکا، کابوت، کابرال، پینسون، بالبوآ و پونسه دلئون، و پیامدهای اقتصادی، دینی، اخلاقی و فکری گشوده‌شدن اقیانوس اطلس، از گذار از مدیترانه تا پایان شعار قرون وسطایی «نه دورتر».

ادامه

کلمب به آمریکا می‌رسد: نخستین سفر، ۱۴۹۲–۱۴۹۳

بازگویی روایت دورانت از نخستین سفر دریایی در اقیانوس اطلس: عبور از دریا و هراس خدمه، فرود در سان‌سالوادور، نخستین رویارویی‌ها با بومیان، کوبا و هائیتی، غرق‌شدن کشتی پرچمدار، بازگشت پرطوفان از راه آسور و لیسبون و سرنوشت پینسون.

ادامه

کریستف کلمب: راه سفر ۱۴۹۲

بازگویی بخش آغازین دورانت دربارهٔ کلمب: چرا اسپانیا و پرتغال به راهی تازه به شرق نیاز داشتند، آنچه از ریشهٔ جنوایی و دریانوردی نخستین او می‌دانیم، مطالعات و محاسبات پشت طرحش، سال‌های ردشدن در دربارهای پرتغال، جنوا، ونیز، انگلستان و اسپانیا، و تأمین مالی‌ای که سرانجام سه کشتی را در اوت ۱۴۹۲ به راه انداخت.

ادامه

مصلحان قرون وسطی: دوبوا، اورسم، مارسیلیوس پادوایی و نیکلاس کوزایی

بازگویی بخش دورانت دربارهٔ مصلحان: طرح‌های پیر دوبوا برای اروپای تحت رهبری فرانسه و دادگاه بین‌المللی، رسالهٔ اورسم دربارهٔ پول، «مدافع صلح» مارسیلیوس پادوایی و نظریهٔ حاکمیت مردم، ظهور حقوق سلطنتی و استبداد، و اندیشهٔ شورایی، علم و اصلاح کلیسا نزد نیکلاس کوزایی.

ادامه

فلسفهٔ مدرسی و ویلیام اوکام در قرن چهاردهم

بازگویی بخش دورانت دربارهٔ فیلسوفان: چرخش متفکران بزرگ از الاهیات به علم، اقتصاد و سیاست، مکتب‌های تومیستی و اسکوتی، دوران دو سن‌پورسن، و زندگی و اندیشهٔ ویلیام اوکام: نام‌گرایی، تجربه‌گرایی و شکاکیت او، نظریهٔ سیاسی‌اش و تأثیر ماندگارش بر اصلاح دینی و فلسفهٔ نو.

ادامه

پزشکی، جراحان و بهداشت عمومی در اروپای اواخر قرون وسطی، ۱۳۰۰–۱۵۱۷

بازگویی بخش دورانت دربارهٔ درمانگران: جایگاه پزشکان و دلاک‌جراحان، آثار جراحی هانری دو موندویل و گی دو شولیاک، بهداشت فردی و شهری، نخستین قوانین بهداشتی و قرنطینه، بیمارستان‌ها، نگهداری از دیوانگان و ورود سفلیس.

ادامه